<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رعنا مقیسه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@r_moghise98</link>
        <description>.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 21:26:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/109902/avatar/ROHMdU.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رعنا مقیسه</title>
            <link>https://virgool.io/@r_moghise98</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جایی که خالی ماند</title>
                <link>https://virgool.io/@r_moghise98/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-ce4t0kswjnxl</link>
                <description>اسپند، انگار که بویش گره خورده باشد به تار و پود پرچم و کتیبه‌ها؛ بال و پر که می‌گستراند توی هوا، عطر محرم شرّه می‌کرد توی جان آدم. همیشه تنه به تنه داربست‌های سیاه پوشیده کنار حسینیه، همزمان که عرق روی صورت چای‌ریزها شیار می‌زد و استکان‌های کمرباریک دست به دست می‌شدند، کسی می‌ایستاد پای یک استانبولی بزرگ روسیاه و باد می‌پاشید به تن ذغال‌های  لطمه به صورت زده و تلی از عطر دود‌اندود عجیبش را می‌ریخت به سر و روی خیابان حسینیه. بویش انگار بماند به تارهای بینی آدم، انگار حبس شود توی پیچ وخم مویرگ‌های ریه و بیرون نیاید، وصله شده به نوحه و اشک و چای روضه. امسال اما خبری از پچ‌پچ استکان‌های ایستگاه صلواتی کنار حسینیه و قطار شدن آدم‌های تشنه چای و راه افتادن بوی سحرآمیز اسپند نیست. نه که فقط نباشد، نبودنش توی ذوق می‌زند. ورودی هیات‌سوت و کور است. هوا سنگینی می‌کند.دم در حسینیه؛ همان محوطه بی انتهای صحن، توی گیت‌های ورودی، خادم‌ها ماسک به صورت و تب‌سنج به دست ایستاده‌اند. لبخندها اما همان همیشگی است. همان‌هایی که وقتی پرهای سبز خادمی را دست می‌گرفتند، تک به تک تحویل آدم‌های پشت در می‌دادند. این‌بار لبخند از چشم‌ها جاری شده. خادم‌ها انگار برای همه عزادارها لبخند کنار گذاشته‌ باشند، نگاهت که می‌خورد به سیاهی چشم‌هایشان، سهم لبخند و خوش‌آمدت را می‌دهند دستت. امسال به سهم هرسال گریه‌کن‌های هیات چیز دیگری هم اضافه شده. چندقطره مایع ضدعفونی کننده دست که خوش‌بو البته نیست اما نفس را گرم می‌کند.پا که روی سنگفرش‌های سفید می‌گذاری، حسینیه به وسعت تمام صحن روبرویت خودنمایی می‌کند. نیمه بالایی را فرش کرده‌اند. همه یکدست. ردپای کرونا را روی سفیدی سنگ ‌های بین فرش‌ها می‌شود دید. و بین فاصله غریب آدم‌های چهارگوشه فرش. نیم پایینی صحن را هم زیرانداز‌های رنگ به رنگ خانواده‌ها پر کرده. فاصله را آن‌قدر که دل‌شان رضا باشد با خانواده کناری رعایت کرده‌اند و نشسته‌اند کنار هم و چشم دوخته‌اند به مانیتورهای بزرگ دو طرف دکور.توی محوطه فرش شده صحن که وارد می‌شوی ، جا به جا آدم‌ها با چشم‌های بیرون دویده از ماسک نشسته‌اند. صدای روضه‌خوان که توی بلندگوها می‌پیچد، چشم‌ها انگار که تنها چیزهای به جا مانده از دوران پیش از کرونا باشند، یک تنه بار تمام اندوه عزادارها را روی خیسی مژه‌هایشان می‌کشند. روضه که هجوم می‌برد به چشم‌ها، یک لحظه انگار آدم‌ها مستاصل می‌شوند بین اشک رد انداخته روی صورت و ماسک روی بینی و دستمال در دست. بعد انگار نگاهشان بخورد به این دوری‌های نا آشنا، یادشان می‌افتد که چطور اشک و دستمال و ماسک را با هم پیوند کنندهرسال خادم‌های داخل حسینیه را که می‌دیدی چشم‌هایشان راه افتاده بود بین جمعیت که با لبخند و فدایت شوم‌های مخصوص خودشان، نشسته‌ها را جلو و عقب کنند و دو دوی چشم‌های منتظر آدم‌های دم در را که دیر رسیده بودند و جا گیرشان نیامده بود، بین کیسه کفش‌ها و کیف‌ها، جا کنند. یا حواسشان شش دنگ جمع این باشد که زن‌ها، گوشه و کنار، کیف نگذارند جای فامیل و دوست و آشنا و پشت هم قسم راه بیندازند که توی ترافیک گیر کرده و الان است که برسد! امسال اما کارشان این شده که عرض بی‌پایان حسینیه را قدم به قدم متر کنند و چشم‌هایشان پی این بگردد که کسی ، مادر و دختری، دوستی، رفیقی ، حریم آن موجود نادیدنی را نشکند و فاصله‌ها را کم نکند.حسینیه برای همه جا دارد. برای هرکس، هروقت که برسد. حتی برای آن پیرزن‌هایی که همیشه دعای خیر و عذرخواهی می‌نشست روی لب‌شان و بعد ‌یواش یواش پای تاشده‌شان را از بین کیسه کفش‌ها و جوان‌ترهای ردیف جلویی رد می‌کردند، که زانوی دردناک‌شان را تا آخر روضه بکشانند. امسال کسی جا نمی‌گیرد. تا چشم کار می‌کند گوشه سبز فرش، چشم به راه مهمان‌ است.بچه‌ها انگار بره‌کشان‌شان باشد! زمین تمام‌نشدنی حسنیه بدجور فکری‌شان کرده. مثل همیشه با چشم‌ها رفاقت را شروع می‌کنند، بعد پچ‌پچ کنان کنار گوش مادر رضایت را می‌گیرند و می‌دوند وسط فاصله‌ها به بازی. مادرها سخت حریف می‌شوند به نشاندن‌شان . صدای غر و لند پیرزن‌ها بلند می‌شود. نگاه تند و تیز جوان‌ترها هم گاهی خنده بچه‌ها را خراش می‌دهد اما، ثانیه‌ای بعد، دوباره بچه‌هایند و صدای شلپ پاهای برهنه‌شان روی سنگ‌‌ها و جای خالی وسط فرش‌ و حوض گوشه صحن که جوهر قرمز به خوردش داده‌اند و فواره‌ نه چندان بزرگش را هم راه انداخته‌اند که سکوت غریب آدم‌های دورافتاده از هم را بشکند !خبری از گرمای همیشگی کلافه کننده و هرم ازدحام داخل حسینیه‌ها نیست. باد به پر و پای عزادارها می‌پیچد. می‌آید، پر و بال پهن می‌کند و بعد پرچم‌ها را بی اختیار دست‌ها، از سر چوب‌های پهن می‌گیرد، به گرداندن.امسال نوحه‌ها خودشان را از حصار دیوارها بالا کشیده‌اند. نوحه‌خوان برای همه می‌خواند. برای همه وسعت حسینیه و کوچه و خیابان‌های اطرافش. و برای همه رهگذرها. نگاه که می‌کنی فیروزه‌ای گنبد بزرگ و بلند بالای مسجد است و قرمزی گلدسته‌ها و یک صحن صدای در هم تنیده سینه‌زن‌ها که همه فاصله‌ها را پر کرده.</description>
                <category>رعنا مقیسه</category>
                <author>رعنا مقیسه</author>
                <pubDate>Fri, 04 Sep 2020 17:06:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باران، می‌آمد و نمی‌آمد</title>
                <link>https://virgool.io/@r_moghise98/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%A2%D9%85%D8%AF-%D9%88-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%A2%D9%85%D8%AF-tmvnbh4akmuu</link>
                <description>پله های خروجی مترو را دوتا یکی دویدم. هوای خنک و باران‌زده بیرون روی صورتم پهن شد. نفس نفس می‌زدم. در قطار که باز شده بود اولین نفر پریده بودم بیرون و زیگ‌زاگی خودم را به هر زحمتی بود از بین آدم‌ها رد کرده بودم. دور و برم را نگاه کردم. با اینکه چندبار به لطف گوگل‌ مسیر را چک کرده بودم اما انگار دنیا دور سرم چرخیده بود. چشم گرداندم روی تابلوهای پنهان شده آن‌ور خیابان، از بین جمعیت موتورسوارهای پشت چراغ نوشته‌ها را خواندم. صفحه گوشی را روشن کردم. بعد از همان دفعه‌ای که ساعت دلخواه و نسبتا گران استیلم را توی مشهد گم کردم، ساعت نخریدم. همانی که چندماه توی ویترین مغازه نگاهش کرده بودم تا بالاخره یک روز انداخته بودمش دور مچ دست چپم. انگار که داغش روی دلم مانده باشد. انگار که حسرت همه آن ماه‌های چشم انتظاری سنگینی کند. ساعت را بعد از آن از روی عددهای دیجیتالی و بی‌روح گوشی نگاه می‌کنم. ده دقیقه وقت داشتم. دو قدم اول را که برداشتم سرمای اول بهمن ریخت توی تنم. پالتو را توی ازدحام مترو به هر زوری بود درآورده بودم. جایی نداشتم که بپوشمش. سرما را کنار زدم و دویدم.اولین بار بود. قبل از این هیچوقت حتی از آن خیابان هم نگذشته بودم. هوا سرد بود اما نه به اندازه روزهای دومین ماه زمستان. باران، هم می‌بارید هم نمی‌بارید. قطره‌های نازکش توی هوا غلت می‌خوردند. اسمش را مه نمی‌شد گذاشت. بیشتر همان بارانی که هم بود و هم نبود. شبیهش را فقط صبح‌ علی‌الطلوع در جمشیدیه دیده بودم. از تمام خاطرات محو کوه‌نوردی‌های سرصبح کودکی، جمشیدیه را به یاد می‌آوردم و مه رقیقی که بین برگ‌های به هم پیوند خورده در آسمانش سرازیر شده بود.ساعت‌ها گذشت. باران هنوز هم بود یا نه را نمی‌دانم. من آن‌جا بودم. بی آن‌که چیزی عجیب باشد. بی آن‌که بدانم بعدها، وقتی هیچ بارانی آسمان را خیس نمی‌کند، وقتی که زمین گرمای عصر تابستان کویر را پس می‌زند، وقتی که مدت‌هاست اثری از زندگی آن روزها نمانده، چیزی درون من از روی طاقچه خواهد افتاد! انگار که چیزی بی‌هوا در وجود آدم معلق بشود.چشم دوخته بودم به صفحه گوشی. بی‌اراده پایم را زمین می‌زدم. ریزه ریزه وسایلم را توی کیف می‌گذاشتم. چشم‌هایم دو دو می‌زدند روی ثانیه‌شمار ساعت دیواری. گوشم انگار دیگر هیچ چیز جر خسته نباشید و خداحافط نمی‌شنید. انگشت‌هایم را می‌زدم روی میز. تق، تق، تق، تق، تق. خیلی دیر شده بود. همین حالا هم اگر می‌زدم بیرون باید تمام راه را تا مترو می‌دویدم و بعد دوباره از بین آدم‌های بی‌حوصله و شلوغی عصرهای ایستگاه تئاترشهر لایی می‌کشیدم، بلکه چند ثانیه زودتر به قطار برسم و خودم را بچپانم وسط کیف‌ها و پالتوها. داشتم با خودم می‌گفتم که اگر تا دو دقیقه دیگر تمام نکرد بلند می‌شوم، اجازه می‌گیرم و پرشتاب می‌رانم به سمت در، که تمام کرد. بلند شدم. اولین نفر جست زدم بیرون. هنوز باران نرم و سبک آمده و نیامده، پاشیده بود توی هوا. بوی خاک نم‌زده می‌زد توی بینی و آدم را زنده می‌کرد. هروله می‌کردم. چیزی بین دویدن و تند قدم برداشتن. پالتو را هر طوری که بود تا فاصله رسیدن به در پوشیدم.تمام راه را دویدم، خودم را در فاصله‌های چند قدمی آدم‌ها جا دادم. همه پله‌برقی‌ها را دو تا یکی بالا رفتم. نگاه‌هایی که خیره می‌افتاد روی قدم‌هایم را از گوشه چشم می‌دیدم. تمام راهروی راه‌آهن را دویدم. نفسم گرفته بود.به سالن رسیدم. خودم را تا گیت کشیدم. صدای مامور گیت خورد توی گوشم؛ قطار رفت... نای قدم برداشتن نداشتم...من روزی آن‌جا بودم. در آن اتاق نه چندان بزرگ قدیمی، در ازدحام گرم آدم‌های یکنواخت و سرد مترو، زیر آن باران عجیب بهاری در چله زمستان تهران که هربار این مسیر را آمدم، بارید و نبارید! بی آنکه چیزی عجیب باشد. بی آن‌که احساس کنم چیزی درونم از یک بلندی بی‌حد رها می‌شود. بی آنکه تصور کنم بعدها اتفاقی رخ خواهد داد.بعدها، صفحه چهار اینچی گوشی که سیاه شد، چیزی درون من از روی طاقچه افتاد. چیزی بی‌هوا در وجودم معلق شد. انگار که به کمرم بند زده باشند و یک‌دفعه از روی بلندی پرتم کرده باشند توی یک دره مه. آن روز، درست همان لحظه، چیز غریبی در من فروریخت...من هیچوقت به قطار آن ساعت نرسیدم، جز همان روز بارانی که بعدش دیگر آن خیابان را و آن اتاق و صندلی‌ها را و آن ثانیه‌شمار ساعت را ندیدم. جز همان روزی که نگاهم ماسید روی درهای چوبی بلند و سنگین اتاقی که ساعت‌ها در آن نفس کشیده بودم.</description>
                <category>رعنا مقیسه</category>
                <author>رعنا مقیسه</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jul 2020 20:55:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاکسی خطی</title>
                <link>https://virgool.io/@r_moghise98/%D8%AA%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%AE%D8%B7%DB%8C-h7u6xssjnaqk</link>
                <description>دنده را خلاص کرده بود و دست انداخته بود به قاب بالای در ماشین که از رادیو شنیده بود دو مورد ابتلای قطعی به کرونا تشخیص داده شده. ماشین جلویی که رفت، درِ سمت خودش را باز کرده بود و یک دستش را به فرمان گذاشته بود که جای خالی‌اش را پر کند. پیر بود اما هل دادن پراید زرد تمیزش چین و چروک پیشانی و گونه هایش را بیشتر نمی‌کرد.اسم کرونا را قبل ترها هم از اخبار شنیده بود اما آن‌روز انگار که فکری باشد، گوش‌هایش تیز نشده بودند به خبر آمدن کرونا. به اخبار مقید بود! آدم پیر که می‌شود انگار که بخواهد دل خوش کند به زندگی و نشان دهد که از سرعت عجیبش جا نمانده، چنگ می‌زند به اخبار. دو روز بعد که پسرش بعد از سه هفته زنگ زده بود به احوال پرسی و حرف های گوینده اخبار را تکرار کرد که دست‌هایت را آنطور بشوری و اینطور نکنی، فهمیده بود که زندگی قرار است بازی جدیدی رو کند.یکی دو هفته اول مثل بقیه مردم دقیق نمی‌‌‌‌‌دانست که این موجود میکروسکوپی دقیقا کجا هست یا نیست. نمی‌دانست تکلیفش با لباس هایش چیست و هوا برای نفس کشیدن به صداقت روزهای قبل است یا از او هم باید دوری کند. همان اواخر هفته اول پسرش با هزار ضرب و زور دوتا ماسک و چندتا دستکش برایش خریده بود و یک شیشه الکل داده بود دستش و رفته بود. به حساب خودش سه سال و هفت ماه می‌شد که بوی ادویه های اصیل و چای دم انداخته هل دار، خانه را پر نکرده بود. تمام روز او بود و پراید زرد تمیزش و یک فلاسک کوچک که خروس خوان از چایی پرش می‌کرد تا هروقت تنها شد بریزد توی فنجان شیشه ای خش دارش و گلویی تر کند. همیشه اول صبح ها تا می‌نشست توی ماشین در دلش می‌گفت من با تو هنوز هم می‌توانم دست آدم های این شهر را بگیرم. بعد دستی می‌کشید به موهای نیم سانتی سفید وسط سرش و استارت می‌زد.کرونا که آمد، غریبه شده بود انگار؛ با دست هایش، با فرمانی که توی خلوتی سرظهر میشد بالش چرت کوتاهش، با مسافرها و حتی با موهای نیم سانتی وسط سرش. مدت‌ها می‌شد که چهره‌اش بی تفاوت بود و کمتر پیش می آمد که خط های روی پیشانی و گونه هایش تکان بخورند. عادت کرده بود به حرف نزدن. انگار که در فکرش حرف بزند. مسافر که سوار می‌کرد با همان نگاه اول می‌رفت توی فکروخیال و می نشست پای حرف صدای توی سرش.نزدیک دوماه از آن روزها می‌گذشت. حالا عید نوروز را هم مثل تمام روزهای عادی سال گذرانده بود، با خودش و هم قدم زرد همیشگی. تمام روزها را رفته بود سر خط اما هر روز آدم های کمتری سوار تاکسی ‌شده بودند. محتاط تر شده بود. یادگرفته بود چه چیزهایی را چطور ضدعفونی کند. روزی دوسه بار تاکسی را با وسواس با الکل تمیز می‌کرد. پسرش یکی دو بار دیگر آمده بود. تعریف کرده بود که با چه زحمتی ماسک و دستکش جدید برایش گیر آورده. بعد حرف های گوینده های خبر را تکرار کرده بود و رفته بود.هربار که شنیده بود پیرها بیشتر کرونا می‌گیرند و کمتر زنده می‌مانند، با صدای توی سرش از مرگ حرف زده بود. فکر کرده بود که چقدر ایمانش به خدا واقعی است؟ هر روز که با تاکسی رفته بود توی شهر، احساس کرده بود که تنهاتر است و همزمان محتاج تر به آدم‌ها برای زندگی. فکر کرده بود به همه چیزهایی که از دست داده، انگار که همیشه وقت داشته برای انجام دادنشان و حالا یکهو زمان صفر شده باشد. از پشت شیشه های ماشین خیلی چیزها دیده بود. تاکسی کوچکش انگار دنیای کرونا زده را جور دیگری برایش روایت کرده بود.این روزها احساس می‌کرد صدای توی سرش بلندتر حرف می‌زند. انگار که حرف‌ها می‌خورند به در و دیوار ذهنش تا راهی پیدا کنند به دنیای مردم. رفت و پسر جوان طبقه پایینی را که هر روز برایش نان بربری داغ می خرید، صدا زد که بیاید و حرف های صدای توی سرش را جایی بنویسد. بعد برای اولین بارحرف‌های توی سرش را برای او گفت.گفت که فکر می‌کند از مردم خیلی کارها بر می‌آید. مثالش همین کرونا! که تا مردم نخواهند و دست به کار نشوند‌، تمام نمی‌شود. گفت که مردم اگر خدا در دل‌هایشان خانه داشته باشد هزار و یک کار می‌توانند بکنند که از دست هیچ کس دیگری ساخته نیست. آدم وقتی خودش را همه کاره عالم نداند، می تواند حتی دنیا را فتح کند! مثالش همین کرونا. رعایت کردن، بیرون نیامدن، کار را تعطیل کردن و تفریح و سفر نرفتن، به فکر مردم بودن می‌خواهد. آدم هایی می‌خواهد که خودشان را مرکز دنیا ندانند.دست کشید به موهای وسط سرش و گفت که همین چند هفته پیش یک مرد جوان را کنار خیابان دیده و همینطور که مردد مانده بدون ماسک سوارش کند یا نه، از فرط بال بال زدن های مرد ترمز کرده و او همانطور که با موبایلش حرف میزد، پریده بود روی صندلی جلوی ماشین. همین که خواسته از آن الکل های ضد عفونی به مرد تعارف کند، گفته بود من کرونا ندارم! تو فقط تند‌تر برو. در تمام راه هم پشت تلفن درباره سود و سهام داد و بیداد کرده بود و جلوی یک عابر بانک هم پیاده شده بود. بعد به پسر همسایه گفت بنویسد آدم که فقط خودش را مهمترین موجود دنیا بداند، خب حاضر نمی‌شود از سود و پول و منفعتش بخاطر مردم دست بردارد. بعد دوباره گفت که مردم می‌توانند کارهای بزرگی کنند اگر فقط به خودشان نگاه نکنند. درست است کسی را توی قبر دیگری نمی‌گذارند اما توی همان قبر درباره دیگران که می‌پرسند! نمی شود که آدم فقط سرش به زندگی خودش باشد و درباره بقیه بگوید به من چه! آن وقت توقع هم داشته باشد همه مشکلات مملکت حل شوند.داشت همه حرف های توی سرش را می‌گفت و احساسی را تجربه می‌کرد که انگار سالها بود به سراغش نیامده. گفت مردم می‌توانند خیلی از گره‌ها را باز کنند. مثالش همین کرونا. در اخبار دیده بود که جوانها می‌روند توی بیمارستان ها و می شوند همراه نداشته بیماران کرونایی. آب دستشان می‌دهند، لباس هایشان را عوض می‌کنند و حتی می‌نشینند پای حرف ها و دلتنگی‌هایشان. دیده بود که حتی آب هویج گرفته بودند برای مریض‌ها! یکبار دیگر هم دیده بود که رفته‌اند توی قبرستان‌ها و شده‌اند غسال آن‌هایی که به خاک پناه برده‌اند‌.یک ماه پیش بعد از چند روز که فقط پنجاه تومان درآورده بود، از خط زده بود بیرون که شاید در شهر مسافرعبوری به تورش بخورد. پسر لاغر قد بلندی را دربست سوار کرده بود و پسر همینکه پلاستیک‌های بزرگ توی دستش را گذاشته بود صندوق عقب، هنوز نَنشسته توی ماشین، از پشت ماسک شروع کرده بود به گفتن که آن دو پلاستیک پارچه است.همه را ضد عفونی کرده. صبح از برش کار تحویل گرفته. می‌برد برای خیاط های داوطلب، که در خانه از آن سرتاسری های سفید بدوزند. امروز ماشینش انگار باتری خالی کرده باشد، دستش را گذاشته توی پوست گردو و این بوده که مزاحم پیرمرد و تاکسی‌اش شده.پیرمرد می‌گفت و همسایه می‌نوشت. دستی به موهای نیم سانتی وسط سرش کشیده بود و به پسرجوان گفته بود خدا خودت و همه آن خیاط های توی خانه را خیر بدهد که به فکر مردمید. بعد گفته بود که شماها کارهای بزرگی خواهید کرد و تا ساعت‌ها بعد از پیاده کردن پسر، امیدوارانه و پرهیجان، با یک لبخند محو به پهنای تمام صورتش، به آینده فکر کرده بود.نشسته بود روی مبل رنگ و رو رفته یک نفره‌اش. به پسر گفت یک روز در اخبار دیده است که در خارج، پیرمرد و پیرزن های کرونا گرفته را به حال خودشان رها می‌کنند. چون آنها دیگر توانی برای کار کردن ندارند و با خود فکر کرده، چه می‌شود که آدم ها می‌توانند به این سادگی مرگ یک پیرمرد را تماشا کنند. بعد فهمیده که آدم ها، وقتی خودشان و منافعشان را مهمترین مسئله در دنیا بدانند، پیرمردی که توانی برای کارکردن ندارد‌، اصلا چرا باید زنده بماند؟!یکی دو روز بعد از اینکه دولت به حساب راننده های تاکسی و کارگرها و آنهایی که این روزها راه کسب نان‌شان را از دست داده‌اند، چیزکی به اندازه گذران چند روز ریخته بود، بی مسافر از جلوی مسجدی که همیشه ظهرها و شب‌ها خودش را به نماز جماعتش میرساند، رد شده بود. بعد دوماه درش باز بود. تاکسی را گذاشته بود کنار خیابان و وارد که شده بود، جوان‌های مسجد کارتن‌ها را ردیف کرده بودند روی فرش‌ها. گونی‌های برنج و بسته‌های ماکارانی و رب و چند نوع جنس دیگر هم گوشه سمت چپ در انبار شده بودند. همان جا فهمیده بود که مسجدی‌ها از اهالی پول جمع کرده اند که مثل همان گزارش اخبار، وسایل خورد و خوراک بخرند برای آن‌هایی که ارزان‌تر می‌خرند و کمتر می‌خورند. حاج آقا از دور نگاهی انداخته بود و آمده بود استقبال پیرمرد. گفته بود که یک فراخوان ساده مردمی داده اند در محل و به دو روز نکشیده با شش هفت میلیون این اجناس را خریده‌اند. پیرمرد همانجا جلوی در ایستاده بود. دلش داشت دور مسجد میچرخید و نفس تازه می‌کرد و فکرش رفته‌ بود خانه آدم‌هایی که از سفره‌هایشان کم کردند تا به این برنج‌ها چند دانه بیشتر اضافه شود.هنوز می‌گفت که پسر پرید وسط صدای توی سرش و گفت که یک ایران این روزها گوشه سفره شان را تا کرده‌اند تا دیگرانی همان حوالی سفره شان را بزرگتر پهن کنند. این را که شنیده سرش را تکیه داد به پشتی رنگ و رو رفته و تخت مبل. چشم‌هایش را بست و چند دقیقه به صدای توی سرش گوش داد. دلش چرخید دور تمام مسجد های شهر که حالا درهایشان برای پهن کردن سفره خدا باز شده. بعد چندبار پیش خودش قربان صدقه آن جوان لاغر دربستی رفت. روی موهای نیم سانتی وسط سرش دست کشید. چین و چروک‌های پیشانی و گونه‌اش تکان خوردند. هوای اتاق بی رنگ و لعابش را عمیق نفس کشید و بعد گفت، مردم اگر خدا در دل‌هایشان خانه کرده باشد، می توانند دنیا را فتح کنند.</description>
                <category>رعنا مقیسه</category>
                <author>رعنا مقیسه</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2020 14:56:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رقص با کرونا، جایی حوالی خاورمیانه</title>
                <link>https://virgool.io/@r_moghise98/%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-eaxrkfay5je5</link>
                <description>پنجاه و پنج روز از آن روز کذایی که اولین مورد ابتلای قطعی به کرونا در ایران اعلام شد، گذشته است. بعضی پنجاه و پنج روز است که در قرنطینه اند، برخی یک ماه، بعضی ها چند هفته و بعضی های دیگر هم هیچ!هیچ که میگویم فکرتان نرود به اینکه عجب آدم بی مسئولیت و بی فکری بوده که دو روز در خانه نمانده و هزار حرف و بد و بیراه توی ذهنتان نثارش کنید. البته شاید هم داشته باشیم در این هشتاد میلیون نفر چند نفری را با همین اوصاف اما در ذهن من تصویر کسانی است که از همان روز ها و شاید ساعت های اول، با آن لباس های سرتاسری و ماسک و دستکش و یا حتی بدون اینها، آمدند روی صحنه ای که کرونا در جهان ترتیب داده بود.اینجا ایران است. جایی حوالی خاورمیانه یا بهتر بگویم غرب آسیا. کشوری که از نظر اهل تجدد جهان چندمی است. کشوری در قلب بحران های منطقه ای. کشوری همواره در برهه حساس کنونی! کشوری در میانه جنگ و پایگاه های نظامی، که میگفتند آمده اند امنیت بیاورند اما بدبختی آورده اند، خرابی آورده اند، فقر آورده اند، کشتار و البته ناامنی. اینجا ایران است. جایی حوالی داعش و طالبان و القاعده. جایی حوالی کودکان زیرآوار مانده یمنی و کودکان سرگردان میان خرابه های عراقی. جایی نزدیک آوار های سوریه و مردم تنگ دست پاکستانی. جایی نزدیک مسلمانان سرکوب شده آذربایجانی.اینجا همان جایی است که مردمش چهل سال است زیر فشار تحریم زندگی کرده اند. جایی که جهان اولی ها سال به سال نسل جدیدی از تحریم ها برایش زاییده اند! جایی که توسعه یافته های طرفدار حقوق بشر اجازه تامین نیاز های درمانی برای جان انسان هایش را نمیدهند. جایی که گردن کلفت های دنیا چهل سال است بر علیه مردمش پیمان برادری بسته اند. جایی که هزار و یک رسانه هر روز بمبارانش می کنند. جایی با هزار و یک مشکل و مسئله داخلی. از مدیریت بحران تا بحران مدیریت و صنعت و اقتصاد و عدالت و معیشت و رسانه و حتی بی هزینه بودن حرف مفت! جایی که تولید کننده اش روی جنس ایرانی مارک خارجی میزنند که مردمش بخرند. جایی که آدم ها برای باور کردن پیشرفت ها هزار دلیل و مدرک میخواهند اما برای پذیرفتن کمی و کاستی ها فقط یک کلیپ اینستاگرامی. اینجا همان جایی است که سلبریتی هایش بچه هایشان را در خاکش به دنیا نمی آورند اما با پول مردم و رسانه هایش بزرگشان می کنند!جایی که هنوز خیلی چیزها ندارد. دو ماه پیش که پای کرونا به اینجا باز شد همه چیز بهم ریخته بود. رییس جمهور پیدایش نبود! شیلد و گان برای کادر درمان کم داشتیم. ماسک و مایع ضدعفونی کننده، شده بود جنس نایاب و ارزشمند داروخانه ها. چند محموله احتکار کشف شده بود. هر روز آمار ابتلا بیشتر میشد و البته آمار مرگ و میر. در مجازی تصاویر کمبود تجهیزات در بیمارستان ها، صف های مردم جلوی داروخانه ها، نبود ماسک و دستکش و پر شدن طرفیت بیمارستان ها دست به دست میشد. ترس از قرنطینه شدن و نشدن، ترس از بیماری داشتن و نداشتن، اضطراب ادامه زندگی را داشتن و نداشتن، تدفین ترسناک و غریبانه کرونایی های از دنیا رفته، اطلاعات درست و کافی درباره بیماری نداشتن، فکر و خیال دخل و خرج زندگی در روزهای مبهم آینده را داشتن و چیزهای دیگر هر روز به زندگی ایرانی های بیشتری پا می گذاشت.امروز اما نزدیک دو ماه است که از آن روزها گذشته. همان دو سه هفته اول بود که جهادی ها خودشان را جمع و جور کردند و زدند به دریا. چرخ خیاطی دست و پا کردند، با بیمارستان ها هماهنگ کردند، پارچه ها را جور کردند، هر طوری بود یک مکان برای استقرار همه اینها پیدا کردند و بعد فراخوان زدند که خیاط ها بیایند وسط. ماسک و گان دوختند. ماشین میخواستند لباس های آماده را بار کند ببرد تا بیمارستان، پارچه های جدید را بردارد بیارد برای کارگاه.فراخوان زدند که دست به فرمان ها بیایند وسط. آنطرف شهر گروه دیگری آستین بالا زدند، دستکش دست کردند و ماسک به صورت زدند، یک مسجدی، حسنیه ای، خانه ای حتی دست و پا کردند، وسایل ضد عفونی را با هر قیمت که بود خریدند و دور هم دورادور ماسک و دستکش و مایع ضد عفونی بسته بندی کردند. بردند در کوچه ها، محله ها و خیابان ها. تک به تک در زدند، تحویل دادند، یک دست شما درد نکنه، خدا خیرتان بدهد تحویل گرفتند و برگشتند که دوباره ماسک و دستکش کنند برای بسته بندی ها. شیفت شبی ها سرتاسری پوشیده و نپوشیده، یکی یک سمپاش کول گرفتند و راه افتادند در خیابان ها و هرچه را میشد، از کرونا شستند. از در خانه ها و کرکره مغازه ها تا نیمکت های پارک ها و کف خیابان ها!بیمارستان ها را هم فتح کردند. دل از ترس خالی کردند و رفتند کمک کار پرستار و پزشک خسته چند هفته استراحت نکرده خانه نرفته نگران. شدند همدم و همراه آنهایی که زن و بچه و دوست و آشنا تنهایشان گذاشته بودند یا نتوانسته بودند بمانند. شدند طی کش کف بیمارستان ها. افتادند به جان هویج ها و پرتغال ها و سیب ها و خلاصه هرچه دم دست بود از میوه ها که بیمارهای گرفتار و کادر درمان پرکار جان بگیرند. راه افتادند دنبال مرغ و گوشت و برنج و عدس و سبزی و پیاز و یک آشپزخانه کوچک، ندا دادند، آشپز ها رسیدند و آش و زرشک پلو و سوپ و قرمه سبزی بار گذاشتند برای آنهایی که این روزها سفره هایشان کوچک ترهم شده. دل قرص کردند و راه افتادند به سمت قبرستان ها و اموات را غسل دادند، کفن کردند، زیر تابوتشان را گرفتند و بدرقه کردند تا خانه جدید، نماز خوانند، بعد هم دفن کردند. همان روزهایی که زن و بچه هایشان چند متر دورتر تماشا میکردند و اشک میریختند.شرایط کاسبی ها و درآمدها که سخت شد، ادارات و سازمان ها که تعطیل شد، کارگر های فصلی که بیکار شدند، فکری شدند که برنج و گوشت و حبوبات خورد و خوراکشان را تهیه کنند. فراخوان زدند و واریزی ها شروع شد. بنا بر اعتماد بود. دو هزار تومن پنج هزار تومن بیست هزار تومن پنجاه هزار تومن، یک میلیون تومن، یکهو شب می خوابیدند صبح بیدار میشدند حسابشان شده بود 5-6 میلیون تومن! دست به کار میشدند. دوباره خرید و حسینیه و بسته بندی و ضدعفونی و خانه به خانه دعای خیر و حال خوب.آنقدر همه جا را پر کرده اند که هر چه بگویی بازهم کسانی هستند که دور از چشم ها و دوربین ها پای کار مانده اند که این مردم بمانند. حتی در خانه هایشان، پای اجاق ها و چرخ خیاطی ها و حتی تلفن ها.اینجا ایران است. حالا پنجاه و پنج روز از از آن روز کذایی که اولین مورد ابتلای قطعی به کرونا در ایران اعلام شد، می گذرد. اینجا ایران است با همه مشکلات، با تحریم، با دشمنی، با خود کم بینی ها و تحقیرها که خیلی چیزها ندارد. اما مردمی دارد که تا پای جان وسط میدان مانده اند. بچه هایی دارد که هر کار بتوانند برایش میکنند. جوان ها و طلبه هایی دارد که طی می کشند، میت غسل میدهند، آبمیوه میگیرند، شبها خیابان ها را ضدعفونی می کنند. زنان و مردانی دارد که همدم بیماران می شوند، غمخوار آنها که هزینه های ساده زندگی گلویشان را فشرده. ماسک و گان می دوزند، غذا می پزند، ارزاق آماده می کنند.همان هایی که همیشه بوده اند. همان هایی که به جای خود کم بینی و غر زدن ها، مطالبه کرده اند، راهکار داده اند و کار کرده اند. همان هایی که میدانند مشکل هست، درد هست، سختی هست، اما کمر بسته اند به رفعش، به دفعش، به آسان کردنش. همان ها که ایمان دارند، به این سرزمین و فرداهایش. به این سرزمین و آرمان هایش. همان ها که آن جهان اولی های همیشه روبراه ندارند. همان ها که گردن کلفت های دنیا همه کار کرده اند که دیگر نباشند. همان ها که توسعه یافته های همه چیز تمام، هیچگاه نخواهند داشت.همان هایی که همیشه هستند. همیشه خواهند بود و فردای روشن این کشور را خواهند ساخت!</description>
                <category>رعنا مقیسه</category>
                <author>رعنا مقیسه</author>
                <pubDate>Tue, 14 Apr 2020 23:05:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عادت چیز عجیبی است در این آدمیزاد!</title>
                <link>https://virgool.io/@r_moghise98/%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF-z287lejsip8i</link>
                <description>سال پیش ما یک سفر چهار نفره زنانه داشتیم. دو دختر رفیق و هم سن و سال که مادرهایمان را راه انداختیم و دل به دریا سپردیم. در کنار تمام خاطرات آن سفر به یاد ماندنی، یک نکته جالب را کشف کردیم و آن هم تفاوت عجیب ما دخترها با مادرهایمان در میزان درونگرایی و برون گرایی بود!نمونه واضحش وقت هایی که برای خستگی به در کردن ،بین راه جایی اتراق می کردیم و تا ما برویم و چیزی برای خوردن یا نوشیدن پیدا کنیم مادرها هر کدام با سه نفر رفیق شده بودند و گرم صحبت! همزمان که ما ترجیح میدادیم چشمهایمان را روی هم بگذاریم و آن چند دقیقه را در سکوت بگذرانیم، به خودمان می آمدیم و میدیدم که بعد از ده دقیقه هر کدام گوشه ای گعده گرفته اند و سرخوش مصاحبت! انگار کلا فراموش کرده اند که میانه راه هر چند دقیقه یکبار سقلمه ای میزدند که زیر سایه استراحت گاهی بمانیم برای گلو تر کردن و رفع خستگی!خلاصه درون گرایی ما و برون گرایی مادرها، بهانه ای دستمان داده بود که بساط خنده را راه بیاندازیم و همین هم بشود بخشی از خاطره هایی که در تعریف کردنش همیشه مهارت داشته ایم!این روزها که قرنطینه خانگی برای من جوری سخت شده و برای مادرم یک نوع دیگر، واکنش هایمان در سفر و تفاوت های زمین تا آسمانشان را به یاد آوردم!خانه ماندن من را خیلی آزار نمی دهد. فارغ از ندیدن عزیزان و دوری از جمع ها و جاهای خوب و انگیزه بخش، همیشه دوست داشتم موقعیتی پیدا کنم و یک مدت طولانی بنشینم پای کارهای دوست داشتنی و عقب افتاده ام. همین قرنطینه را برای من قابل تحمل و حتی دوست داشتنی می کند. منِ درونگرایی که جدای از همه رفاقت ها و تفریح ها و جمع ها و صحبت ها و شب نشینی ها و چه و چه که در زندگی ام کم هم نیستند، نیاز دارم که خلوتم را همیشه همراه خودم بقچه پیج داشته باشم. هر جا که لازم شد سفره اش را پهن کنم و تا می توانم خلوت و سکوت بریزم توی وجودم! قرنطینه البته خلوت را از دستم در آورده و شاید چند روز یکبار چند دقیقه ای فرصت بدهد برای ملاقات و بعد هم بگوید مرخص!خانه ماندن در این روزهای کرونایی خلوت را از آدم های درون گرا گرفته و ارتباط و مصاحبت را از آدم های برون گرا! مادر هر روز اگر یک پیاده روی ساده نرود و هوایی به سرش نزند و با چند نفر تلفنی و تصویری صحبت نکند روزش شب نمی شود و من اگر چند ساعت یا چند دقیقه نروم در هوای خلوت و تنهایی!امروز در دقیقه های ناب خلوت فکر می کردم که چقدر این آدمیزاد وقتی به چیزی عادت کرد، موجود عجیبی میشود. انگار چشمش را میبندد و بی آنکه احساس کند، زندگی می کند. فکر میکردم که چقدر ساده هر روز کنار هم بودیم، مهمانی می رفتیم و به خیال اینکه مهمانی که همیشه هست، گاهی بیخیال دیدن آدم های اطرافمان می شدیم. چه ساده هر روز از حوالی حرم و مسجد و حسینیه رد میشدیم و به خیال اینکه همیشه هستند، از کنارشان می گذشتیم. چه خوش خیال فکر میکردیم که همیشه می شود می شود سفر رفت. همیشه می شود زیر باران رفت. همیشه میشود دوستان قدیمی را دید و نشست به صحبت از هر دری. همیشه میشود با بچه های سه چهار ساله خاله و عمو بازی کرد و برایشان قصه گفت. همیشه میتوانیم کنار آدم های جور واجور توی اتوبوس بنشینیم و به چهره ها و دیالوگ های منحصر به فردشان دقت کنیم. انگار مطمئن بودیم که همیشه می شود با خیال راحت بعد از هزار و یک جور کار نشست و یک پرس غذا را سه چهار نفره خورد و یک گاز از بستنی رفیق زد! خیالمان راحت بود که هر روز میتوانیم مادرمان را بغل کنیم و قرار بگذاریم شب را خانه فلانی دور هم جمع شویم.عادت چیز عجیبی است در این آدمیزاد. این روزها فرصت اگر شد و قرنطینه اگر گذاشت، برونگرا هم که هستید خلوت کنید و به ساده ترین چیزهایی که حالا از آن محرومیم و روزی عادت، احساس زیبا بودنش را از ما گرفته بود فکر کنید. احتمالا روزی که به زندگی همیشگی برگردیم، دنیای متفاوت تری خواهیم داشت!</description>
                <category>رعنا مقیسه</category>
                <author>رعنا مقیسه</author>
                <pubDate>Mon, 30 Mar 2020 22:06:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی در دل یک بحران</title>
                <link>https://virgool.io/@r_moghise98/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-v3wnvt9eso4c</link>
                <description>38 روز گذشته را در خانه گذرانده ایم. دور از همه. 38 روز گذشته که می گویم برای ما از اول اسفند شروع شد. روز های قبل از عید را کمی مشغول خانه تکانی بودیم و کمی کارهای عقب مانده آخر سال. چند روز یکبار با دوست و فامیل و آشنا تماس میگرفتیم و حالشان را میپرسیدیم و دلخوش میشدیم به سالم بودنشان و بعد زندگی را از سر میگرفتیم. هر روز تعداد آنها که این ویروس لعنتی دست اندخته بود بیخ گلویشان و تعداد آنها که از شرش خلاص شده بودند و هم آنها که برای همیشه رفته بودند را چک میکردیم و دلخوش میکردیم به اینکه ای کاش تعدادشان هر روز کمتر از دیروز بشود.یادم هست شنبه آینده آن چهارشنبه ای که خبرآمد کرونا آمده و جان هم از دو نفر گرفته، قرار بود با مامان برویم و لباس عیدمان را از دست خیاط بگیریم، که خب البته نرفتیم و گفتیم یکی دو هفته دیگر که بساطش جمع شد با خیال لمیده می رویم! شاید هنوز زود بود که فکر کنیم قرار است حداقل برای چندماه بپیوندیم به پویش ملی در خانه می مانیم و در خانه ماندنی بشویم!اوایل، نه فکرش را می کردیم که این قرنطینه خانگی شاید حدود 40 روز یا بیشتر طول بکشد و نه می دانستیم حالا باید با این شرایط تازه زندگی چطور کنار بیاییم. درست بلد نبودیم چه چیزهایی را و چه طور لازم است ضد عفونی کنیم. زیاد اخبار را چک می کردیم. زیاد فکر می کردیم. به وضع جدید، به وقت تمام شدنش، به کمبود ها، به دوری های اجباری، به آینده و به شرایط فعلی کشور که البته خیلی هم خوب نبود.بعدتر یاد گرفتیم که با وایتکس محلول ضد عفونی درست کنیم، به ذهنمان رسید که از تکنولوژی استفاده های بیشتری بکنیم. با اینترنت همدیگر را ببینیم و مثل قبل گرم حرف زدن و خندیدن بشویم و زمان از دستمان در برود. بعدتر ها از پنیر و کره و ماکارانی و رب تا میوه و شامپو و خلاصه هرچه را که خریدیم، اول شستیم و ضد عفونی کردیم و بعد گذاشتیم در کابینت و یخچال و جاهای دیگر. موی پدر و پسر خانه را خودمان کوتاه کردیم و از راه دور برای دختر عموی 3 ساله قصه گفتیم.بعدتر ها تصمیم گرفتیم در خانه ورزش کنیم، در خانه نان بپزیم. تولد مامان را با کیک خودمان پر خانگی جشم بگیریم. تولد مرضیه را با هزار ترفند در صفحه های 5-6 اینچی گوشی هایمان. از خانه سمت حرم سلام کنیم. حتی یکبار رفتیم کنار خیابان مشرف به حرم ایستادیم و از دور دلتنگی و دعاهایمان را ریختیم توی کاسه چشم و برگشتیم. دو سه باری هم پناه بردیم به بیابان های اطراف و  دور از خلوتی و هیاهوی گاهگاه شهر، هوایی حبس کردیم توی ریه هایمان که معلوم نبود تا چند روز بعد جایی برای هوا داشته باشد یا نه! برگشتیم به چند سال پیش که در خانه چهار نفره بازی میکردیم و برنامه ریختیم برای بازی های خانوادگی. شب عید را که شب شهادت هم بود از خانه رفتیم هیئت و دل سبک کردیم. سال تحویل را کنار صحن بارانی و خلوت امام رضا تحویل کردیم و بعد هم گوشی را دست گرفتیم و کل روز را با خاله و عمو و دایی و عمه و مادربزرگ و پدربزرگ صحبت کردیم. بعد هر بار که تلفن زنگ میزد و تصویر سه چهار نفره خانواده ها پخش میشد روی صفحه و قطع میشد، تا چند دقیقه همه با یک لبخند ماسیده روی لب میرفتیم توی فکر. احتمالا تصویر اینکه سال قبل، سال قبل ترش و سالهای قبل تر از آن روز اول عید کجا بودیم و چه کردیم و حالا کجاییم.و امروز که هشتمین روز از بهار است. ما حالا نگران همدیگر هستیم. هزار فکر و خیال میکنیم از خستگی کادر درمان و دوری طولانی مدتشان از خانه و اهلش. هرشب الهی عظم البلا میخوانیم و یا من تحل به عقد المکاره، برای آنهایی که روی تخت بیمارستان ها نفسشان سخت بالا می آید. دل نگران سفر رفته هاییم و ناراحت از اینکه آنها دل نگران ما نیستند. غصه داریم از دوری هایمان و شاید هم روزی یا ساعتی خسته شده باشیم از شستن هزار باره دست ها و ضد عفونی ها و بیرون نرفتن ها و تنهایی ها، اما یاد گرفته ایم چطور با کرونا زندگی کنیم و امید داشته باشیم به آن روزی که تیتر یک روزنامه ها بشود اینکه: ما کرونا را شکست دادیم!</description>
                <category>رعنا مقیسه</category>
                <author>رعنا مقیسه</author>
                <pubDate>Fri, 27 Mar 2020 17:37:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز سی و پنجم قرنطینه!</title>
                <link>https://virgool.io/@r_moghise98/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-ze95ibpe69bp</link>
                <description>امروز پنجم فروردین است.بسیاری از مردم در خانه ها مانده اند. بسیاری هم به سفر رفته اند. بسیاری به نسبت شرایط فعلی. بسیاری از مردم دید و بازدید ها را تعطیل کرده اند. شیرینی و آجیل شب عید نخریده اند و حتی ماهی قرمز.بسیاری هم نوروز برایشان تفاوتی با سال های قبل نکرده است. به مهمانی می روند. شیرینی و آجیل و میوه می خورند. برخی با رعایت یکسری نکات مثلا بهداشتی و برخی بدون رعایت اینها.هرکدام هم برای خودشان هزار و یک دلیل و توجیه دارند مثل این جمله خنده و حتی شاید گریه دار که &quot;با کسی ارتباط نداریم، فقط فامیل خودمان&quot; !!مسئولین؟ بسیاری شان هستند. کارهایی کرده اند از سامانه 4030 بگیر که اگر یک بار تماس بگیری 3 بار خودشان تماس میگیرند و پیگیر حال و روزت میشوند تا غربالگری در استان ها و شناسایی سر وقت بیماران و پیشگیری ها و حتی پیامک های وزارت بهداشت که احتمالا کف گیر بودجه شان خورده ته دیگ که دیگر خبری از آن نیست. ضد عفونی کردن خیابان ها و تعطیلی مدارس و دانشگاه ها و کمی هم ادارات و اغلب اجتماعات و اطلاع رسانی و آموزش های رسانه ای و به کار گرفتن ظرفیت های تولیدی برای وسایل بهداشتی و چند مورد دیگر را هم که بگوییم طومارش تکمیل میشود.کارهایی هم نکرده اند. بسیاری شان البته خواستند کارهایی بکنند اما بسیاری شان که البته نه به لحاظ کمیت که به لحاظ کیفیت بسیارند(!) نخواستند! آن بسیاری تا همین چند هفته پیش گویا در دوره کمون به سر میبردند. نه کمون بیماری که کمون فرد مذکور در وسط بحران!بی انصاف نباشیم کارهایی هم البته نمیتوانستند بکنند. دلیلش از تحریم میتواند باشد تا نبود مدیریت صحیح و 7 سال خوابیدن چرخ اقتصاد کشور و شاید خیلی چیزهای دیگر.بسیاری از پرستار ها و پزشکان همچنان در بیمارستان ها هستند. پیچیده شده توی آن لباس های خشن و داغ سرتاسری و یک عینک به پهنای طول و عرض صورت و دو لایه ماسک و پاپوش و یکی دو لایه دستکش و از این چیزها که مگر در امان بمانند از شر آن موجود میکروسکوپی لعنتی که دنیا را بهم ریخته است...بماند که بسیاری شان هم ،که البته از لحاظ عدم شرافت بسیارند، همان روز های اول خزیدند در خانه ها و الفرار...بگذریم. آن موجود میکروسکوپی لعنتی واقعا هم دنیا را بهم ریخته است. هر روز در خبرها تعداد کشورهایی که این مهمان ناخوانده را در خانه مردمانشان پیدا میکنند بیشتر میشود. هر روز آدم هایی نجات پیدا می کنند و آدم هایی گرفتار می شوند. آدم هایی هم به خاک پناه می برند. آدم هایی در صف فروشگاه ها می مانند. آدم هایی در خانه خودشان را قرنطینه میکنند و آدم های بیشتری در آن لباس خشن و داغ سرتاسری محبوس می شوند. تازه اگر باشد!دنیا اوضاع خوبی ندارد. هر روز کشور های بیشتری مرز هایشان را روی دیگر ملت ها میبندند و آدم های بیشتری خانه هایشان را روی آدم های دیگر. حتی شنیدم کشوری محموله کمک های چین به یک کشور دیگر را دزدیده و آن کشور دیگر هم محموله کمک های یک کشور دیگر را غارت کرده است. آدم ها در صف اسلحه ایستاده اند برای آنکه از دزدی وسایل بهداشتی شان جلوگیری کنند و در بسیاری از کشورهای غربی برای خرید دستمال و چیزهای دیگر کار به زد و خورد هم رسیده است. در کشوری از کمبود امکانات و تعداد بالای مبتلایان سالمندان را به حال خود رها کرده اند. در جای دیگری هزینه های درمان آنقدر بالاست که مردم از نداری حاضر نیستند برای درمان به بیمارستان بروند. در خبرها دیدم که پزشکان کشوری مجبور شده اند برای حفظ جانشان از کیسه زباله استفاده کنند و خبرهایی از این قماش که این روزها کم نیستند...کرونا هست، بهار هست و همدلیایران ماه دوم بحران را می گذراند. شیب گرفتاری به آن موجود میکروسکوپی به لطف آن طیفِ بسیار، هنوز صعودی است. اینجا هم کمبود داریم. از دارو و ماسک و آن سرتاسری های خشن و داغ تا شعور و مهربانی و به فکر دیگران بودن و حتی مدیریت بحران. اینجا اما مردم با هم دعوا نمی کنند. اسلحه نمیخرند. خیلی ها هستند که فقط به خودشان فکر نمیکنند. جهادی ها هستند. مثل همه بحران های قبلی بسیجی ها هستند. اینجا مردم برای پرستارها و پزشک ها ماسک و سرتاسری میدوزند. پاپوش میدوزند. گروهی شبانه خیابان ها را ضد عفونی میکنند. گروهی داوطلب شده اند بروند بیمارستان بشوند همدم گرفتاران. عده ای هم فکری شده اند بروند بدرقه پناه بردگان به خاک برای آخرین حمام. گروهی برای پزشکان گل می برند. برای بیماران آب هویج میگیرند که دهانشان خشک نشود. گروهی جمع شده اند و مواد ضد عفونی و ماسک و دستکش و این چیزها با هزار اینور و آنور زدن خریده اند و شب تا صبح بسته بندی کرده اند و صبح تا شب پخش کرده اند بین مردم. دانشجوها کمک های مالی جمع کرده اند برای گروه های جهادی. گروهی دوره افتاده اند با ماشین در شهر که پارچه و مواد ضدعفونی و خلاصه هرچه هست را جابه جا کنند.ایران در اوج بحران است اما مثل تمام بحران های قبلی که برای ایران همیشه بوده، بسیاری از مردم هستند و همین خوب است. حتی اگر هزار مشکل دیگر باشد و هزاران نفر از مردم و مسئولین هم نباشند. اینجا ایران است با هزار و یک مشکل، اما مردمی دارد که دلشان را خدا گرم می کند و نور ایمانی که این سمت دنیا بیشتر می تابد و عاقبت روزی از همین حوالی به کل دنیا خواهد تابید.</description>
                <category>رعنا مقیسه</category>
                <author>رعنا مقیسه</author>
                <pubDate>Tue, 24 Mar 2020 20:46:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تشکیلات تنها راه ساختن دنیاست!</title>
                <link>https://virgool.io/@r_moghise98/%D8%AA%D8%B4%DA%A9%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-hjxrlopm1gbl</link>
                <description>من فکر میکنم همه آدم ها به این دنیا می آیند تا دنیا را بسازند و ساخته بشوند.همه افرادی که روزی پا به این دنیا گذاشته اند و قرار است بگذارند، رسالتی برای ساختن جهان بر دوش دارند. آدم ها به دنیا می آیند تا بفهمند که کجای دنیا باید بایستند و بعد شروع کنند به ساختن و ساختن و ساختن.اگر بپرسید چرا باید دنیا را ساخت به شما خواهم گفت که زندگی در ساختن خود و ساختن دنیاست که معنا خواهد یافت و اگر بپرسید که دنیا را چه شکلی باید ساخت پاسخ این است که بر مبنای قلب ها!قلب ریشه دار ترین اعتقادها و عمیق ترین ایمان ها را در خود پرورش میدهد و دنیا را باید شبیه تصویری ساخت که از اعتقاد قلبی مان در ذهن ترسیم کرده ایم. همه آدم ها دنیایی در ذهن دارند که از اعتقادات قلبی شان سرچشمه گرفته و باید جای خودشان را برای ساختن دنیای فردا پیدا کنند. دنیا را انسان ها میسازند و انسان ها را ساختن دنیایی که از قلبشان جوشیده است. پس ما میسازیم تا ساخته شویم و ساخته میشویم تا بسازیم، تا انسان باشیم و زندگی کرده باشیم.من اما معتقدم تشکیلات تنها راه ساختن دنیاست. تشکیلات همان جایی است که هم قابلیت ساختن انسان ها را دارد و هم قابلیت ساختن دنیا را! آدم ها در تشکیلات باورمند میشوند، یاد میگیرند که هرکاری را بر اساس باور قلبی شان انجام دهند. یاد میگیرند مهم نیست کاری که انجام می دهند کفش جفت کردن است یا سخنرانی کردن، فکر کردن است یا مدیریت کردن، مهم این است که به کاری که میکنند باور داشته باشند برای ساختن دنیا. تشکیلات به آدم ها یاد می دهد جسور باشند و مسئولیت بپذیرند، خودشان را در معرض چالش قرار دهند و رشد کنند. به آدم ها یاد می دهد عازم باشند، اهل دست بر زانو گرفتن و بلند شدن، اهل سخت تلاش کردن. تشکیلات به آدم ها فرصت می دهد استعداد هایشان را بروز بدهند و هر روز بهتر از روز قبل باشند. کار در تشکیلات به آدم ها کمک می کند تا با برعهده گرفتن کارها، مسئولیت ها و چالش با افراد، ظرفیت وجودی شان را بالا ببرند و روح بزرگ تر و زیبا تری داشته باشند. تشکیلات به افراد می آموزد که چطور دوست داشته باشند و دوست داشتنی شوند، چطور رفاقت کنند و مدارا داشته باشند.تشکیلات به آدم ها یاد میدهد که مسئولیت اجتماعی داشته باشند، که علاوه بر امورات فردی نگاهشان را به اطرافیان هم بدوزند و دغدغه همراهی و کمک کردن به دیگران را فراموش نکنند. آدم ها در تشکیلات ساخته می شوند و در تشکیلات میتوانند دنیا را بسازند.آدم ها در تشکیلات به هم متصل میشوند و اتصال آدم ها به هم معجزه می کند! اتصال آدم ها به هم میتواند یک امر اجتماعی را محقق کند و تشکیلات حلقه اتصال آدم ها به یکدیگر است.جامعه ای را تصور کنید که در آن افراد وارد تشکیلات میشوند، رشد میکنند، یاد میگیرند و تجربه بدست می آورند، به یکدیگر متصل میشوند و تشکلها مثل حلقه های منسجم به یکدیگر پیوند میخورند. در چنین جامعه ای اراده تشکل ها اگر بر موضوعی قرار گرفت، حتما تحقق پیدا میکند. آدم ها در این جامعه حلقه های به هم پیوسته یک زنجیر پولادین اند که چون ساخته شده اند و به هم گره خورده اند، میتوانند دنیای مطلوبشان را بسازند!تشکیلات تنها راه ساختن دنیاست چون آدم ها را بر مبنای قلبهایشان در کنار هم خواهد ساخت و آنها را به هم پیوند خواهد داد و این افراد فرداها را فتح خواهند کرد.</description>
                <category>رعنا مقیسه</category>
                <author>رعنا مقیسه</author>
                <pubDate>Tue, 31 Dec 2019 01:40:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما مبتلاییم به سیاست!</title>
                <link>https://virgool.io/@r_moghise98/%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%A8%D8%AA%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-pobr2kkw1ul3</link>
                <description>نادر ابراهیمی جایی در کتابش می نویسد: «باید زندگی را با انواع چیزهای پاک خوب انباشت، که موسیقی، که نقاشی، که سفالگری، بلورسازی، از دیدگاهی سیاسی به دردها اندیشیدن و نوشتن صادقانه-اگر نه هنرمندانه- از جمله همان خوب های پاک است و البته ورزش!»ما مبتلاییم به سیاست، همانطور که مبتلاییم به زندگی و البته دور از توقع نیست که این قیاس را زیاده روی نگارنده بدانید اما زندگی جدای از رنج و تلاش مستمر برای عبور از آن، چیزی جز یک روزمره خالی از روح، اندیشه و شادی نیست.ما مبتلاییم به سیاست. نه مثل ابتلا به یک درد مزمن لاعلاج، که مثل طبیب به درد. مثل ابتلای آدمی به امید، آرزو و به رویا. ابتلای ما به سیاست وابستگی ما به فرداست و فرداها؛ مثل ابتلای ماست به آدم ها، به دوست، به خانواده و به غریبه های کوچه و خیابان که باید باشند تا زندگی امکان وقوع بیابد و ما باید مبتلای سیاست باشیم برای زندگی!درد، روح این سیاره رنج است و امید سرمایه ساختن زندگی. ما مبتلای سیاست هستیم برای ادراک درد. برای دست دراز کردن به سوی امید، برای چشم گشودن به روی فردا، برای طبیبانه به جان چشیدن دردها و برای عاشقانه و سرسختانه دویدن به سمت آرمان ها.ما مبلاییم به سیاست برای فردا، برای زندگی!</description>
                <category>رعنا مقیسه</category>
                <author>رعنا مقیسه</author>
                <pubDate>Mon, 23 Dec 2019 21:10:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>