<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های تحریریه راهرو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@raahro</link>
        <description>محتوای راهرو توسط گروهی از نویسندگان و مترجمان متخصص در نویسش تولید می‌شود.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:52:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/115989/avatar/JjD9mc.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>تحریریه راهرو</title>
            <link>https://virgool.io/@raahro</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چند تمرین ساده برای پویایی مغز</title>
                <link>https://virgool.io/raahro/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D8%BA%D8%B2-mymkm3swmhdo</link>
                <description>دانشمندان علوم اعصاب در گذشته بر این باور بودند که توسعه مغز پس از تکامل در سال‌های اول زندگی متوقف می‌شود. اما در چند سال اخیر پژوهش‌ها ثابت کرده‌اند که مغز می‌تواند مسیرهای عصبی جدیدی را تشکیل دهد (نوروپلاستیسیتی) و حتی در انسان بالغ هم سلول‌های عصبی تازه‌ای تشکیل شود(نوروجنسیس). همان طور که با تمرینات بدنسازی، عضلات بدن فرم جدیدی پیدا می‌کنند، مغز نیز با انجام فعالیت‌هایی تکامل پیدا کند. در این مقاله به معرفی راه‌های ساده‌ای می‌پردازیم که به وسیله آن‌ها می‌توانید توانایی مغز خود را پرورش دهید. دایره لغات خود را گسترش دهیدیادگیری لغات جدید، از طریق دیدن و شنیدن این لغات، باعث فعال شدن مسیرهای بینایی، شنوایی و حافظه می‌شوند. دایره لغات کوچک با ادراک و شناخت پایین کودکان رابطه دارد در حالی که دایره لغات گسترده یکی از نشانه‌های موفقیت تحصیلی دانش آموزان است. روزی یک کلمه جدید یاد بگیرید و از این طریق به تمرین دادن مغزتان بپردازید. می‌توانید از اپلیکیشن‌ها و یا دوره‌های آنلاین برای این کار استفاده کنید. یادتان باشد که استفاده از یک دفترچه یاداشت، نوشتن لغات جدید و دوره آن‌ها در روزهای آینده می‌تواند در روند حفط لغات کمک زیادی به شما کند.یک اثر هنری خلق کنیددر مقاله‌ای به نام «چگونه هنر می‌تواند مغز را تغییر دهد»، پژوهشی شرح داده شده که در آن شرکت‌کنندگان، یک دوره هنری 10 هفته‌ای را گذراندند (جلسات دو ساعته، یک روز در هفته). محققان متوجه شدند درگیری افراد با هنر منجر به قوی‌تر شدن مسیرهای عصبی می‌شود که روی دقت و تمرکز اثر می‌گذارند. پس از همین امروز دست به کار شوید! خواه سفالگری باشد یا نقاشی و طراحی، فعالیتی هنری را انتخاب کنید که همزمان حرکات و ادراک شناختی شما را ترکیب کند. شرکت در کلاس‌های هنری حتی برای یک جلسه در هفته هم برای پرورش مغز کفایت می‌کند.کتاب بخوانیدتحقیقی که به مدت 19 روز متوالی در دانشگاه اِموری انجام شد، نشان داد که ارتباطات مغزی شرکت کنندگان با خواندن نوعی رمان یکسان، افزایش یافته بود. گرگوری برنز، محقق پروژه می‌گوید: «با این که این افراد در هنگام اسکن مغزی در حال خواندن رمان نبودند، اما افزایش ارتباط‌های مغزی آنان مشهود بود.» این افزایش ارتباط در مناطقی از مغز دیده شد که مسئول کنترل تحریک محیطی و سیستم‌های حرکتی بودند. در حقیقت با خواندن رمان، شخص خود را به جای شخصیت اصلی آن قرار می‌دهد و این توانایی قرار گرفتن به عنوان کسی دیگر در تخیلات، مهارتی مهم برای ایجاد ارتباط اجتماعی به شمار می‌رود. برای منفعت رساندن به مغزتان حتما لازم نیست از متن‌های سنگین فلسفی استفاده کنید، چندین رمان ساده هم می‌توانند این کار را برایتان انجام دهند.برقصیدشاید هیچ کدام از ما تا به حال از رقصیدن به عنوان فعالیتd که می‌تواند قدرت تصمیم گیری را افزایش دهد، یاد نکرده‌ایم. اما این دقیقا همان چیزی است که رقصیدن برای مغز به ارمغان می‌آورد. خصوصا سبک‌هایی از رقصیدن که از الگو‌های از پیش ساخته شده پیروی نمی‌کنند و در واقع بیشتر بداهه هستند، می‌توانند مسیرهای تصمیم گیری مغز را فعال کنند. محققانی که روی بیماری‌های آلزایمر کار می‌کردند متوجه شدند رقصیدن بیشترین تاثیر را در پیشگیری از این بیماری دارد. حتی حل کردن جدول چهار بار در هفته هم چنین تاثیری بر پیشگیری نداشت. رقصیدن به دلیل این که باعث می‌شود عملکردهای مختلفی از مغز را به طور همزمان فعال کنید (عملکرد حرکتی، منطقی، شنوایی و حسی) به تقویت آن می‌انجامد.  با دست مخالفتان کار کنیداستفاده از دست مخالف برای انجام کارهایی ساده مانند مسواک زدن، کار با موبایل، ریختن چای در فنجان و از این قبیل کارها نیز می‌تواند مسیرهای عصبی جدیدی را در مغزتان ایجاد کند. در حقیقت این کار استحکام روابط بین نورون‌هایتان را افزایش می‌دهد. تحقیقات همچنین نشان داده که استفاده از دست غیر غالب روی کنترل احساسات نیز تاثیر بسزایی دارد. قلم به دست شویددر دنیای مدرن، افراد به نوشتن با استفاده از صفحه کلید معتاد شده‌اند. راحتی کار و عدم نیاز به قلم و کاغذ و غلط گیر باعث شده امروزه کیبورد به مهم‌ترین وسیله نوشتاری ما تبدیل شود. اما ظاهرا با کنار گذاشتن قلم مزایای زیادی را از دست می‌دهیم. بهتر است گاهی اوقات گوشی و لپ تاپ خود را کنار بگذارید و چیزهایی که باید بنویسید را با استفاده از قلم روی کاغذ بیاورید. نوشتن به این طریق باعث می‌شود سیستم غربالگری مغز فعال شود و تمرکز بیشتری در این هنگام داشته باشد. ورزش کنیدفقط انجام تمرین‌های مغز نیست که می‌تواند به این عضو حیاتی کمک کند. در حقیقت اگر از دیگر اندام‌های خود استفاده نکنید ضرر زیادی متوجه مغزتان می‌شود. داشتن مقدار کمی فعالیت جسمانی برای مغز بسیار سودمند خواهد بود. حتما نیاز نیست خود را در باشگاه بدنسازی خسته کنید، حتی روزی 15 دقیقه فعالیت جسمانی در منزل هم کافی است، به شرطی که به یک روتین روزانه تبدیل شود. تحقیقات ثابت کرده که ورزش می‌تواند از آسیب به سلول‌های قشر مغز جلوگیری کند و عملکردهای شناختی مغز را بهبود ببخشد. فراموش نکنید در کنار تمرین‌های هوازی، وزنه نیز بزنید. همچنین از تمرینات تعادلی غافل نشوید. برای مثال ایستادن روی یک پا نگه داشتن یک جسم روی سرتان را هر از گاهی امتحان کنید. مراقبه کنیدداشتن تمرینات مراقبه روزانه بدنتان را آرام می‌کند، تعداد تنفس را کاهش می‌دهد و اضطراب و استرس را دور می‌سازد. علاوه بر این‌ها، حافظه و قدرت مغز در پردازش اطلاعات نیز با انجام مراقبه افزایش خواهند یافت. مکانی آرام و ساکت پیدا کنید، چشمانتان را ببندید و به مدت 5 دقیقه روی زمان حال تمرکز کنید. این کار باعث می‌شود در دیگر ساعات روز تصمیمات بهتری بگیرید و عملکرد بهتری در کارتان داشته باشید. بازی کنیدیکی از بهترین روش‌ها برای تمرین دادن به مغزتان بازی کردن است. رو به رو شدن با چالش‌های مختلف به مغز کمک می‌کند مسیرهای عصبی تازه‌ای تشکیل دهد. بازی‌های ذهنی مانند سودوکو، پانتومیم و انواع خاصی از بازی‌های ویدیویی قادرند مفزتان را تقویت کنند. فقط حواستان باشد به یک بازی خاص اعتیاد پیدا نکنید چرا که سلول‌های عصبی با ماهر شدن در یک کار، تنبل می‌شوند و به اندازه قبل برای حل مسائل به تکاپو نمی‌افتند پس هر از چند گاهی بازی‌ها را تغییر دهید تا همواره برایتان چالش برانگیز باشند.مهارت جدیدی یاد بگیریدآموختن مهارت جدید نه تنها سرگرم‌ کننده و چالش برانگیز است، بلکه به تقویت ارتباط‌های مغزی نیز کمک می‌کند. همچنین تحقیقات ثابت کرده‌اند که یادگرفتن کاری جدید باعث تقویت حافظه در سالمندان هم می‌شود. ابتدا ببینید برای مسائل روزمره یادگرفتن چه مهارتی بیشتر برایتان سود دارد. مثلا تعمیر اتومبیل یا تبحر داشتن در یک نرم افزار خاص. یاد گرفتن ساز نیز چنین فوایدی را برای مغز به همراه دارد. اسکن‌های مغز نشان داده‌اند که موسیقیدانان از ارتباط‌های بیشتری در مغزشان بهره‌مند هستند. ترکیب حرکات دست با به کار انداختن بخش‌های شنوایی و دیداری در مغز می‌تواند منافع زیادی را برای این عضو به همراه داشته باشد.سخن پایانیارتباط سلول‌های عصبی شما دائما در حال تغییر کردن هستند و این تغییرات می‌توانند منجر به کاهش یا افزایش ارتباطات شوند. به یاد داشته باشید این تنها مغز شما نیست که بر رفتارتان تاثیرگذار است، بلکه روش زندگی شما نیز بر چگونگی عملکرد مغز تاثیر زیادی دارد. در هر سنی که باشید، قادرید عملکردهای مختلف این عضو حیاتی از قبیل حافظه و تمرکز را تقویت کنید. کافی است به این کارهای ساده توجه کنید و آن‌ها را در برنامه روزمره زندگی خود بگنجانید.برای خواندن مطالب بیشتر در حوزه مهارت‌های نرم، مجله آنلاین راهرو را دنبال کنید.تولید محتوا برای راهرو توسط نویسندگان نویسش انجام می‌شود.</description>
                <category>تحریریه راهرو</category>
                <author>تحریریه راهرو</author>
                <pubDate>Tue, 06 Oct 2020 11:52:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>‌پی ام اس - سندرم قاعدگی، این غولِ بی‌شاخ و دُم!</title>
                <link>https://virgool.io/raahro/%D9%BE%DB%8C-%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3-%D8%B3%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%85-%D9%82%D8%A7%D8%B9%D8%AF%DA%AF%DB%8C-foz8wdc4xl8b</link>
                <description>سندرم پیش از قاعدگی یا به اختصار PMS به مجموعه‌ای از نشانگانی می‌گویند که اکثر زنان یک یا دو هفته قبل از شروع قاعدگی آن را تجربه می‌کنند. این سندرم طیف وسیعی از علائم و نشانه‌های گوناگون، از جمله نوسانات خلقی، حساسیت سینه‌ها، خستگی، اشتهای کاذب، تحریک پذیری و افسردگی را شامل می‌شود. تخمین زده می‌شود از هر 4 زن، 3 نفر آن‌ها حداقل نوعی سندرم پیش از قاعدگی را تجربه کرده باشد.نشانگان این سندرم با یک الگوی قابل پیش بینی تکرار می‌شوند اما تغییرات جسمی و احساسی که فرد در این دوره تجربه می‌کند ممکن است تا حد زیادی تغییر کنند. برخی اوقات این علائم آن قدر آزار دهنده می‌شوند که فرد مجبور به خانه نشینی و غیبت در محل کار یا تحصیل می‌شود. در این مقاله به بررسی سندرم قاعدگی می‌پردازیم و در مورد نحوه درمان و کنترل آن اطلاعاتی را در اختیارتان می‌گذاریم.علائم سندرم قاعدگیبیشتر زنان حداقل یکی از علائم سندرم پیش از قاعدگی را تجربه می‌کنند. فهرست نشانگان این سندرم بسیار طولانی است اما مهم‌ترین آن‌ها که در دو دسته احساسی و جسمانی طبقه بندی می‌شوند، این علائم هستند: علائم احساسی: تنش و اضطراب، خلق و خوی پایین و افسردگی، احساس بغض و گریه، نوسانات خلقی، تحریک پذیری و عصبانیت، اشتهای کاذب و تغییر در هوس‌های غذایی، مشکل در به خواب رفتن، دوری گزینی اجتماعی، تمرکز پایین، کاهش میل جنسی علائم جسمانی: درد مفاصل و عضلات، سردرد، خستگی و ضعف، افزایش وزن به دلیل احتباس مایعات، نفخ شکمی، حساسیت سینه‌ها، یبوست یا اسهال، عدم تحمل نور و صدادر اکثر اوقات، این علائم به صورت خود به خود چهار روز پس از شروع قاعدگی از بین می‌روند. اگر این نشانگان آن قدر قوی هستند که در زندگی روزمره‌تان مشکل ایجاد کرده‌اند و با راهکارهای عادی نتوانسته‌اید آن‌ها را کنترل نمایید، باید به پزشک رجوع کنید.علت سندرم پیش از قاعدگیعلت اصلی این که چرا این سندرم ایجاد می‌شود هنوز نامشخص است اما برخی فاکتور‌ها در به وجود آمدن آن تاثیر دارند. تغییرات چرخه‌ای هورمون‌ها نشانگان سندرم پیش از قاعدگی را بسیار تغییر می‌دهند، به طوری که با شروع حاملگی و توقف این چرخه‌ها، علائم سندرم هم ناپدید می‌شوند. همچنین تغییرات انتقال دهنده‌های عصبی در مغز مانند سروتونین نقشی اساسی در نوسانات خلق و خوی ناشی از سندرم پیش از قاعدگی بازی می‌کنند. کاهش میزان سروتونین می‌تواند به افسردگی ناشی از قاعدگی و همچنین خستگی، اشتهای کاذب و مشکلات خواب بینجامد.درمان بالینیدر بیشتر خانم‌ها، تغییرات مربوط به سبک زندگی می‌توانند در بهبود و کنترل نشانگان سندرم پیش از قاعدگی مفید واقع شوند. اما گاهی اوقات پزشک با توجه به شدت علائم، اقدام به تجویز داروهایی در این وضعیت می‌کند. این دارو‌ها در چهار دسته اصلی طبقه بندی‌شوند که به شرح زیر است: دارو‌های ضد افسردگی: مهار کننده‌های انتخابی بازجذب سروتونین مانند فلوکستین، پاروکستین و سرترالین می‌توانند در بهبود علائم سندرم پیش از قاعدگی کمک شایانی کنند. این رده دارویی خط اول درمان این سندرم است. ضد افسردگی‌ها معمولا به صورت روزانه مصرف می‌شوند اما گاهی بر حسب شرایط، استفاده از آن‌ها تنها به دو هفته منتهی به شروع قاعدگی محدود می‌شود. داروهای ضد التهابی غیر استروئیدی: این داروها قبل و یا هنگام شروع علائم مصرف می‌شوند. ایبوبروفن، ناپروکسن و بسیاری دیگر از داروهای دیگر در این رده قرار می‌گیرند و می‌توانند ناراحتی‌ها و حساسیت‌های مربوط به سینه را کاهش دهند. داروهای ادرار آور: هنگامی که فعالیت جسمانی و محدود کردن مصرف نمک روی جلوگیری از افزایش و نفخ ناشی از سندرم تاثیری ندارند، مصرف قرص‌های مدر می‌تواند به بدن کمک کند که مایعات اضافی را از طریق کلیه‌ها دفع کند. اسپیرونولاکتون یکی از مشهورترین داروهای این رده است که به بهبود علائم سندرم پیش از قاعدگی منجر می‌شود. داروهای ضد بارداری هورمونی: این داروها روند تخمگ گذاری را مختل می‌کنند و همین امر ممکن است باعث شود علائم سندرم پیش از قاعدگی بهبود یابند.خودمان برای درمان و بهبود سندرم پیش از قاعدگی چه کار می‌توانیم انجام دهیم؟برای بسیاری از زنان، تغییر در شیوه زندگی بخشی موفقیت آمیز در درمان این سندرم تلقی می‌شود. این اقدامات می‌توانند نوسانات خلقی را کنترل کنند و وضعیت احساسی ناشی از PMS را تسکین دهند. در این جا نگاهی به مهم‌ترین راهکارهای مقابله با سندرم پیش از قاعدگی می‌پردازیم: ورزش: فعالیت جسمانی باعث بهبود نوسانات خلق و خو و افسردگی می‌شود. هورمون خوشحالی یا اندورفینی که در هنگام ورزش در بدن ترشح می‌شود به مقابله با تغییرات هورمونی منفی ناشی از سندرم پیش از قاعدگی می‌پردازد. فعالیت فیزیکی همچنین به بالا رفتن انرژی و کاهش نفخ شکمی می‌انجامد. ورزش‌های هوازی مانند پیاده روی، دویدن، دوچرخه سواری و شنا به شدت برای درمان توصیه می‌شوند. تغییر در وعده‌های غذایی: داشتن وعده‌هایی کوچک و مکرر در طول روز، به جای دو یا سه وعده بزرگ نیز می‌تواند در بهبود علائم سندرم کارساز باشد. وعده‌های غذایی بزرگ که کربوهیدرات زیادی هم داشته باشند، قند خون را دچار نوسان می‌کنند و همین امر علائم سندرم پیش از قاعدگی را تشدید می‌سازد. برای مثال پایین بودن قند خون باعث به وجود آمدن احساس بغض و گریه و تحریک پذیری می‌شود. سعی کنید روزانه شش وعده غذایی کوچک میل کنید تا سطح قند خونتان ثابت بماند. مصرف مکمل‌های کلسیم دار: یک مطالعه بالینی در سال 2009 نشان داد کسانی که در رژیم غذایی خود 500 میلی گرم مکمل کلسیم دار به تعداد دو بار در روز گنجانده بودند، به طرز قابل توجهی افسردگی و خستگی کمتری را در مقایسه با دیگران تجربه کردند. بسیاری از تحقیقات دیگر نیز نشان داده‌اند که تغییرات خلق و خوی مربوط به سندرم پیش از قاعدگی به وسیله دریافت کلسیم تحت کنترل می‌گیرند. از کافئین، الکل و شیرینی دوری کنید: اجتناب از خوردن قهوه و دیگر نوشیدنی‌های کافئین دار، دو هفته قبل از شروع قاعدگی می‌تواند بر خلق و خو تاثیر زیادی بگذارد چرا که کافئین اضطراب و حساسیت را افزایش می‌دهد و همچنین باعث بی خوابی می‌شود. دوری از الکل نیز در این دوره پیشنهاد می‌شود چرا که الکل می‌تواند باعث به وجود آمدن حس افسردگی شود. همچنین بهتر است از مصرف شیرینی، نوشابه و دیگر خوراکی‌های پر از قند مخصوصا یک هفته پیش از شروع قاعدگی اجتباب کنید زیرا این کار بر نوسانات خلق و خوی مرتبط با تغییرات قند خون بسیار تاثیر گذار خواهد بود. مولتی ویتامین مصرف کنید: مکمل‌های ویتامینی زیادی هستند که می‌توانند متابولیسم‌های هورمونی و چرخه‌های دیگر بدن را بهبود ببخشند. سعی کنید مکملی را انتخاب کنید که طیف وسیعی از ویتامین‌ها و مواد معدنی را داشته باشد. برای مثال منیزیم و ویتامین‌های گروه بی از چیزهایی هستند که حتما باید در مکملتان وجود داشته باشند. استرس را مدیریت کنید: استرس می‌تواند باعث تشدید علائم سندرم پیش از قاعدگی شود، بنابراین یافتن راهکارهایی برای مدیریت آن در این دوره کمک شایانی به فرد می‌کند. از تکنیک‌های آرام سازی مانند مراقبه، تنفس عمیق و یوگا برای این این کار بهره ببرید. روان درمانی فردی و یا گروهی نیز در مدیریت استرس کارساز خواهد بود.داشتن درک درستی از سندرم پیش از قاعدگی به زنان بسیار کمک می‌کندیکی از اقدامات مهمی که پس از تشخیص سندرم پیش ار قاعدگی ضرورت دارد، آگاهی بخشی در مورد آن میان شریک زندگی، دوستان، همکاران و به طور کلی جامعه است. برای به حداقل رساندن علائم این سندرم هیچ چیز به اندازه آگاهی، حمایت و همدلی نزدیکان شخص اثرگذار نیست. نحوه نادرست برخورد جامعه با تغییرات خلقی زنان در این شرایط یکی از بزرگ‌ترین نگرانی‌های روانی خانم‌ها است. این نگرانی‌ها می‌توانند آن قدر برای فرد مشکل ساز شوند که بسیاری از نشانگان سندرم تشدید شوند. گاها نیز زنان از ترس برخورد بد جامعه انزوا و گوشه گیری را پیشه می‌کنند که همین نیز در بدتر شدن شرایط تاثیرگذار است.پس مهم است که هم فرد و هم جامعه بداند که این پدیده طبیعی است. اصلاح باورهای اشتباه در این مخصوصا در جوامع سنتی، بسیار حیاتی است. یکی از باورهای غلط این است که سندرم پیش از قاعدگی تنها به یک شکل برو می‌کند و زنان فقط افسردگی و پرخاشگری را تجربه می‌کنند. در حالی که اکنون می‌دانیم طیف وسیعی از علائم جسمانی و احساسی ممکن است فرد را درگیر کنند. همچنین دیگر باور غلط این است که تغییرات هورمونی علت به وجود آمدن سندرم پیش از قاعدگی است، در حالی که نوسانات هورمونی تنها بخشی از علل مربوط به این سندرم را تشکیل می‌دهند. در ابتدا، ادبیات پزشکی این سندرم را به عنوان یک مشکل هورمونی جزئی، که نیاز به کنترل چرخه‌های قاعدگی معیوب داشت، تعریف کرد و همین باعث به وجود آمدن باورهای غلط در مورد علل هورمونی آن شد.سخن پایانیسندرم پیش از قاعدگی برای هر زنی در هر سن قاعدگی می‌تواند رخ دهد. در این دوره زنان ممکن است تغییرات خلقی را نشان دهند اما چنین علائمی نباید به ایجاد پیش فرض‌های غلط در مورد سندرم بیانجامد. با آگاه ساختن خود و دیگران در مورد سندرم پیش از قاعدگی، آرامش بیشتری را به خود و دیگر کسانی که چنین چیزی را تجربه می‌کنند هدیه دهید.برای خواندن مطالب بیشتر در حوزه مهارت‌های نرم، مجله آنلاین راهرو را دنبال کنید.تولید محتوا برای راهرو توسط نویسندگان نویسش انجام می‌شود.</description>
                <category>تحریریه راهرو</category>
                <author>تحریریه راهرو</author>
                <pubDate>Wed, 02 Sep 2020 20:55:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرونده آزار جنسی</title>
                <link>https://virgool.io/raahro/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-xx24xmewgrps</link>
                <description>در تیم تحریریه راهرو در جدیدترین پرونده این مجله به سراغ موضوع آزار جنسی رفته‌ایم و سعی داریم با بررسی همه جانبه بیشتر به این معضل اجتماعی بپردازیم. برخلاف تصور عمومی، آزار جنسی تنها به زنان جامعه محدود نمی‌شود. مردان و کودکان نیز از جمله قربانیان این عمل به شمار می‌روند. در حقیقت آزار جنسی مردان، زنان و کودکان از جمله رفتارهای آزاردهنده و مفهومی است که در کشورهای سراسر دنیا دیده می‌شود. چنین رفتاری زندگی در جامعه را به تجربه تلخی تبدیل می‌کند.۲ مقاله از ۱۰ مقاله این پرونده رایگان و بقیه عضو محتوای ویژه راهرو هستندشما با خرید اشتراک راهرو به تمام مقالات این پرونده دسترسی خواهید داشت. همچنین برای راحتی بیشتر شما، علاوه بر نسخه متنی، نسخه صوتی این محتوا نیز در دسترس شما قرار می‌گیرد که می‌توانید به آن‌ها گوش دهید.
خرید اشتراک یک ماهه به مبلغ ۱۵,۹۰۰ تومان

 در اینجا لیست ۱۰ مقاله این پرونده به همراه توضیحات هر مطلب خدمت شما ارائه می‌گردد:آزارجنسی؛ روایتی پنهان ( محتوای رایگان) https://virgool.io/raahro/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%9B-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-erfpqqamffqi ۲. همه چیز درباره آزار جنسی (محتوای رایگان) https://virgool.io/raahro/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-x20ygirnxgas ۳. چگونه آزار جنسی زندگی قربانیان را تحت تاثیر قرار می‌دهد؟ (محتوای ویژه) https://virgool.io/raahro/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%AD%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87%D8%AF-urxa7jkjzjri ۴.چرا قربانیان آزارجنسی سکوت می‌کنند؟ (محتوای ویژه) https://virgool.io/raahro/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-wwiqusm3mazm ۵. آیا من یک آزارگر جنسی هستم؟ (محتوای ویژه) https://virgool.io/raahro/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%85%D9%85%DA%A9%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-wrdd4vorwwah ۶. چگونه به قربانیان آزار جنسی کمک کنیم؟ (محتوای ویژه) https://virgool.io/raahro/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%85%DA%A9-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-am5tudcab6rk ۷. همه چیز درباره کمپین ME Too، جنبش در مورد آزار جنسی (محتوای ویژه) https://virgool.io/raahro/%DA%A9%D9%85%D9%BE%DB%8C%D9%86-me-too-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-gptduemjprfl ۸. آزار جنسی چه تأثیری بر روابط اجتماعی و عاطفی افراد خواهد گذاشت؟ (محتوای ويژه) https://virgool.io/raahro/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-%DA%86%D9%87-%D8%AA%D8%A3%D8%AB%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B7-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-%D9%88-%D8%B9%D8%A7%D8%B7%D9%81%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B4%D8%AA-sdsk4kklor1h ۹. چه‌طور از تجربه آزار جنسی عبور کنیم و به زندگی عادی برگردیم؟ (محتوای ویژه) https://virgool.io/raahro/%DA%86%D9%87%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-%D8%B9%D8%A8%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%85-bfv3vn6rfyxo ۱۰. در مواجهه با آزارجنسی هر فرد می‌تواند یک رسانه باشد؛ گفت‌و‌گو با «سمانه علویان» مشاور خانواده و زوج درمانگر پیرامون پرونده‌ی آزارجنسی https://virgool.io/raahro/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-%D9%87%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF%D8%9B-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%88%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%B2%D9%88%D8%AC-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%DB%80-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-cplaownpgper پرونده آزار جنسی</description>
                <category>تحریریه راهرو</category>
                <author>تحریریه راهرو</author>
                <pubDate>Sun, 23 Aug 2020 11:44:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه رویِ خوش زندگی را ببینیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/raahro/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85-iubbcqn1mvbi</link>
                <description> بار‌ها جملاتی در ستایش زندگیِ در لحظه شنیده‌اید. عباراتی که مضمونشان تشویق به رها کردن گذشته و آینده و تمرکز روی زمان حال و قدردانی از لحظه اکنون است. شاید بارها نیز تلاش کرده‌اید این توصیه را در زندگی به کار گیرید اما همیشه مشکلی مانع این شده است تا این روال را در زندگی پیش بگیرید.با وجود چالش‌های بی‌شمار زندگی در قرن 21، داشتن سطح پایه‌ای از اضطراب، استرس و نارضایتی انگار تبدیل به بخشی جدایی ناپذیر از ما شده است. شاید حتی متوجه آن‌ نباشید، اما غرق شدن در گذشته و آینده می‌تواند به تدریج احساس فرسودگی و تهی بودن را در شما غالب کند. راه حل چیست؟علاج چنین وضعیتی همان چیزی است که متخصصان سلامت روان همیشه روی آن تاکید دارند، یعنی آگاهانه زیستن و توجه به لحظه اکنون. عمل به این توصیه شاید نسخه درمان بسیاری از مشکلاتی است که اکنون در حال دست و پنجه نرم کردن با آن‌ها هستید. در این مقاله به بررسی چیستی زیستن در لحظه می‌پردازیم، از اهمیت آن سخن می‌گوییم و توصیه‌هایی را برای عمل به این گزاره فهرست می‌کنیم. زمان حال دقیقا به چه معناست؟زیستن در همین لحظه یا دم را غنیمت شمردن به معنای آن است که نسبت به آن چه اکنون در حال اتفاق افتادن است آگاه باشیم. یعنی نباید اجازه دهیم ذهنمان به وسیله خاطرات گذشته یا احتمالات آینده منحرف شود، بلکه آن را بر این جا و اکنون متمرکز کنیم.میرکو تام، نویسنده و مربی پرورش ذهن لحظه حال را این گونه توصیف می‌کند: «زمان حال تنها جایی است که وقت در آن هیچ معنایی ندارد. این زمان نقطه‌ای است بین گذشته و آینده و ما همیشه و در هر حال به آن دسترسی داریم. هر چیزی که اتفاق می‌افتد، در همین زمان حال به وقوع می‌پیوندد. هر آن چه که روی داده و در آینده نیز روی خواهد داد تنها در همین لحظه کنونی می‌تواند اتفاق بیفتند. غیر ممکن است که چیزی خارج از زمان حال وجود داشته باشد.»چرا بودن در زمان حال مهم است؟داشتن ذهنی آگاه به لحظه کلید سالم ماندن و شاد بودن است. گرچه پیام‌هایی مبنی بر حضور در لحظه را در بسیاری از مجلات و وبسایت‌های خودشناسی می‌بینیم، اما چنین چیزی یک توصیه ساده برای بهتر زندگی کردن نیست، بلکه یک سبک زندگی متشکل از ابعاد مختلف است که باید به هر یک توجه داشت.زیستن در زمان حال و ذهن آگاه بودن نه تنها ما را خوشحال‌تر می‌سازد، بلکه به ما کمک می‌کند با اتفاقات دردناک زندگی راحت‌تر کنار بیاییم و احساسات منفی مانند خشم و ترس را تحت کنترل خود در آوریم.به گفته بودا: «راز سلامتی ذهن و بدن، سوگواری برای گذشته، نگرانی از آینده و پیشبینی کردن مشکلات نیست، بلکه عاقلانه و آگاهانه در لحظه زندگی کردن است.» تاکید بودا بر سلامتی بدن در این گزاره بی دلیل نیست. با کاهش استرس از طریق تمرکز روی زمان حال، می‌توانید از بروز بیماری‌هایی مانند فشار خون بالا، مشکلات قلبی و عوارض ناشی از چاقی جلوگیری کنید.چگونه آگاهی خود را نسبت به زمان حال افزایش دهیم؟اما می‌رسیم به مهم‌ترین سوال در زمینه زیستن در زمان حال. همه چیز به یادآوری جمله «در لحظه زندگی کن» و «دم را غنیمت شمار»، مجبور کردن ذهنمان به فراموشی گذشته و اهمیت ندادن به آینده خلاصه نمی‌شود. برای این این که در لحظه زیستن را تبدیل به روش زندگی خود کنیم، لازم است قدم‌هایی را برداریم. در این جا به تفصیل به این اقدامات می‌پردازیم.قدم اول: غلبه بر نگرانیدلیل این که بسیاری از مشکلات بیش از حد دلهره آور به نظر می‌رسند این است که ذهن ما آن قدر سریع داده‌ها را پردازش می‌کند که نمی‌توانیم تصویری واقع گرایانه از آن چه واقعا در حال اتفاق افتادن است ببینیم. بنابراین سناریوهایی را در ذهن خود می‌سازیم که وقوع بسیاری از آن‌ها بعید است. پس باید برای غلبه بر نگرانی‌های خود، واقع بین باشید. سردرگمی و احساسات کنترل نشده به افکار منفی و فاجعه‌ سازی‌های واهی دامن می‌زنند پس سعی کنید از هر مساله‌ای که در زندگیتان در حال رخ دادن است تصویر دقیقی تهیه کنید و آن را واکاوی کنید. همچنین، برای غلبه بر نگرانی‌ها باید به جای مشکلات، روی راه حل‌های موجود تمرکز کنید.قدم دوم: موانع موجود بر سر راه زیستن در زمان حال را شناسایی کنیدعوامل زیادی وجود دارد که به ما اجازه نمی‌دهند دم را غنیمت شماریم. شناسایی این عوامل باعث می‌شود راحت‌تر با آن‌ها دست و پنجه نرم کنیم. یکی از این سدهای مهم، ذهن پر تکاپو است. بسیاری از افراد ذهنی دارند که انگار همیشه در حال مسابقه دادن است و لحظه‌ای آرام نمی‌گیرد. ذهن آن‌ها توسط محرک‌های عصبی زیادی آشفته می‌شود. هر چیزی که حواس پنجگانه ما را تحریک کند، باعث ایجاد یک فکر می‌شود. این فکر‌ سپس افکار دیگری را به وجود می‌آورد و به همین ترتیب یک زنجیره شکل می‌گیرد.یکی دیگر از موانع موجود، موقعیت‌های ناخوشایند و گذشته‌ای دشوار است. هیچ یک از ما نمی‌خواهیم خاطرات دردناک خود را تا ابد به خاطر بسپاریم چرا که این خاطرات زخم‌های زیادی را در ذهن ما باز می‌کنند. به همین دلیل است که افراد سعی می‌کنند از زمان حال فرار کنند. بردن ذهن به زمان و مکان دیگری جز اکنون، به وسیله انجام رفتارهایی ناسالم مانند مصرف مشروبات الکلی و مواد روان گردان، باعث می‌شود فرد از فکر کردن به موقعیت‌های ناخوشایند گذشته یا استرس زای کنونی، دست بردارد.سومین عامل مهم در این دسته، تاثیرات بیرونی است. اکثر ما از این که محیط پیرامونمان چه قدر روی تفکر و رفتار ما تاثیرگذار هستند، آگاه نیستیم. رسانه‌های خبری دائما در حال پرت کردن حواس ما به گذشته و معطوف کردن توجهمان به آینده‌اند. افرادی که خودشان نیز دائما در گذشته و آینده هستند تلاش می‌کنند ما را نیز به همین مسیر بکشانند. روی فکری غالب بر اجتماع نیز تاثیر زیادی بر ما می‌گذارد. جامعه‌ای که مدام داشتن یک شغل خوب، تشکیل خانواده و خرید خانه را از شروط خوشحالی می‌داند، افراد را مجبور به دل کندن از زمان حال می‌کنند.قدم سوم: ذهن آگاهی را تمرین کنیدهنگامی که ذهن آگاه هستید، تمرکزتان روی تمام چیزهایی است که در همین لحظه در حال وقوع هستند. در این حالت با واقعیات ارتباط برقرار می‌کنید چرا که واقعیت همان چیزی است که در زمان حال رخ می‌دهد. برای رسیدن به ذهن آگاهی، باید تمرین کنید که همه چیز را نظاره‌گر باشید، بدون این که احساسات و یا پیش فرض‌هایتان روی آن‌ها تاثیر بگذارند. هنگامی که متوجه شوید چه قدر تجربیات گذشته و هیجانات چه قدر قضاوت‌هایتان را مورد تحریف قرار داده‌اند شوکه خواهید شد.در اینجا به معرفی برخی تکنیک‌های ساده ذهن آگاهی می‌پردازیم. مجبور نیستید همه آن‌ها را انجام دهید بلکه فقط آن‌هایی را انتخاب کنید که به نظرتان به سبک زندگی شما نزدیک‌تر هستند. ذهن آگاهی با مراقبهبرای انجام مراقبه، تنها کاری که باید انجام دهید این است که در محیط آرام و ساکتی بنشینید و به تنفستان توجه کنید. هنگامی که حواستان پرت می‌شود دوباره روی نفس کشیدن تمرکز کنید. به این دقت کنید که چگونه ریه‌هایتان از هوا پر و خالی می‌شود. قرار نیست از همان اول این کار را بی نقص انجام دهید. همین که کمی از محرک‌های محیطی دور شوید خودش شروع خوبی است. با روزی 5 تا 10 دقیقه شروع کنید و کم کم به 20 دقیقه یا بیشتر برسید. این تمرین بسیار موثر است و فواید کوتاه و دراز مدت زیادی را در پی خواهد داشت.تنفس ذهن آگاهشاید این مورد مانند مراقبه به نظر برسد اما این طور نیست. در این روش هنگامی که در حال انجام دادن هر کاری هستید، توقف می‌کنید و برای 10 تا 15 ثانیه به تنفس خود توجه می‌کنید. سپس به ادامه کار خود می‌پردازید. مزیت این روش آن است که هر چه قدر هم سرتان شلوغ باشد، فرصتی برای نفس کشیدن خواهید داشت! تنفس ذهن آگاه موجب می‌شود از شتاب گیری ذهنتان جلوگیری کنید. درست مانند ترمز کردن هنگام رانندگی.قدم زدن با ذهن آگاهیبه جای این که وقتی قدم می‌زنید به ذهنتان اجازه دهید به همه جا سرک بکشد، آن را روی زمان حال متمرکز کنید. در این جا فقط باید روی راه رفتن تمرکز کنید. به هر قدمی که برمی‌دارید توجه کنید. فشاری که روی کف پاهایتان هنگام قدم برداشتن می‌آید، تغییرات عضلات پا و حالتی که پایتان را روی زمین می‌گذارید را در مرکز توجه خود قرار دهید. همچنین به محیط اطراف خود، درختان و آسمان دقت کنیدغذا خوردن ذهن آگاهبه احتمال زیاد هنگام غذا خوردن اصلا به چیزی که جلویتان است توجه ندارید و در حین این کار تلویزیون می‌بینید، با گوشیتان پیام می‌فرستید یا مشغول گفتگو هستید. برای غذا خوردن ذهن آگاه لازم است سرعت جویدنتان را کاهش دهید. روی بو، طعم و حالت غذایی که بر دهان می‌گذارید تمرکز کنید. متوجه نیرویی که دندانتان روی لقمه غذا می‌گذارد، باشید. در این حالت تمام دقتتان به عمل غذا خوردن معطوف می‌شود و ذهنتان به گذشته و آینده سرک نمی‌کشد.سخن پایانیزندگی در زمان حال و داشتن ذهن آگاهی چیزی نیست که یک شبه به آن برسید. صبور باشید و بارها و بارها قدم‌های رسیدن به این سبک زندگی و تکنیک‌های ذهن آگاهی را مرور کنید و انجام دهید. امیدواریم با برداشتن این قدم‌ها روز به روز به آرامش نزدیک‌تر شوید و قدر ارزشمند‌ترین داراییتان که لحظه اکنون است را بیشتر بدانید.برای خواندن مطالب بیشتر در حوزه مهارت‌های نرم، مجله آنلاین راهرو را دنبال کنید.تولید محتوا برای راهرو توسط نویسندگان نویسش انجام می‌شود.</description>
                <category>تحریریه راهرو</category>
                <author>تحریریه راهرو</author>
                <pubDate>Wed, 19 Aug 2020 12:27:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افراد آرامی همچون کیانو ریوز ما را وادار به تفکر می‌کنند؟</title>
                <link>https://virgool.io/raahro/%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AF-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D9%87%D9%85%DA%86%D9%88%D9%86-%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88-%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-qljvof4ths0m</link>
                <description>دنیا به اشخاص پرهیاهو و پرحرف با بازوهای ورزیده و پیراهن‌های تنگ نیاز ندارد بلکه به افراد آرام احتیاج دارد. این افراد باعث می‌شوند شما بتوانید فکر کنید. تفکر شفافیت می‌آورد و منجر به تغییر خواهد شد.کیانو ریوزپیش درآمد:کیانو ریورز را می‌شناسید؟ همان بازیگر نقش نئو در سه‌گانه‌ی ماتریکس. من به کیانو ریوز علاقمند هستم. او فرد آرام و کم حرفی است که بعد از بیست و نه سال هنوز هم شهرتش را نادیده می‌گیرد و همچنان تصویر یکی از معروف‌ترین بازیگران هالیوود را به ما القا نمی‌کند. زمانیکه کیانو شروع به حرف زدن می‌کند، شبیه به این است که بمب‌هایی در قالب جملات کوتاه رها می‌شوند. به عنوان مثال طی مصاحبه‌ای که با استیون کلبرت انجام داده، استیون از او می‌پرسد: «به نظر تو زمانیکه می‌میریم چه اتفاقی می‌افتد؟» و کیانو پاسخ می‌دهد: «من می‌دانم در چنین لحظه‌ای کسانی‌که دوستمان دارند دلشان برایمان تنگ خواهد شد.». درواقع کیانو با یازده کلمه، تمام معنی زندگی را خلاصه کرد و این لحظه‌ای کاملاً درخشان بود. https://www.aparat.com/v/abO4f برای پاسخ به یک سؤال وقت بگذاریدکریس هیت، نویسنده رولینگ استون، در طی مصاحبه‌ای که در سال ۲۰۰۰ با کیانو ریوز انجام داده، درباره نحوه استفاده کیانو از سکوت صحبت می‌کند. کریس هیت عنوان می‌کند:از کیانو ریوز می‌پرسم چرا بازیگری می‌کند و او چهل و دو ثانیه چیزی نمی‌گوید. نه یک کلمه، نه عکس العملی کوچک و نه پیشگفتار یا اشاره‌ای که بتوان پاسخی از این سکوت دریافت کرد. بیشتر اوقات، سرش در حالتی قرار دارد که نسبت به من زاویه نود درجه‌ای تشکیل داده و گویی در این وضعیت اکسیژن بیشتری وجود دارد. اما در نهایت می‌گوید: کلماتی که به ذهنم خطور کرد، عبارتی شبیه به اوه بود و این یعنی بازیگری می‌کنم چون به نظرم کار جالبی است.چند دقیقه بعد، از کیانو می‌پرسم آیا تصمیم دارد نویسندگی یا کارگردانی را نیز تجربه کند؟ و مردی که کم حرفی یکی از ویژگی‌های بارزش است در جواب آه آرامی می‌کشد. در بیشتر اوقات شرایط این گونه است که شما از کیانو ریوز سؤال می‌کنید و مدت‌ها در انتظار جواب خواهید ماند. شرایطی را تصور کنید که در فضا، سیارات با هم برخورد کرده و ستاره‌ها ابرنواختر (به پایان رسیدن زندگی ستارگان با یک انفجار عظیم) می‌شوند و بر روی زمین جنگل‌ها نابود شده، حیوانات غرش می‌کنند و مردم به خاطر عصبانیت یا شادی فریاد می‌زنند، شعار می‌دهند و گریه می‌کنند. در تمام این مدت، کیانو ریوز کاملاً ساکت در آن جا نشسته و در این شرایط خاص، سکوت او ممکن است هفتاد و دو ثانیه طول بکشد.می‌توان گفت، کیانو به جای اینکه در همان لحظه پاسخ سوالات را بدهد، ابتدا صبر کرده و مطمئن می‌شود که پاسخ او ارزش بیان شدن را داشته، سپس پاسخ را در ذهن خود ویرایش می‌کند تا درنهایت جوابی قابل درک ارائه دهد. بسیاری از مصاحبه‌هایی که با کیانو انجام می‌شود، حاوی بخش‌های زیادی از سکوت و تامل هستند. به همین دلیل مصاحبه‌های وی از نوع مصاحبه‌های تلویزیونی عمیق نیستند.به نرمی صحبت کردن باعث نزدیکتر شدن و صمیمیت افراد می‌شودبیلی ایلیش با موسیقی خاص خود این کار را انجام می‌دهد. بسیاری از ترانه‌های او حاوی اشعار گوش نوازی است و شنونده ناخودآگاه به شنیدن آوازهایش ترغیب خواهد شد. در جای دیگر کیانو ریوز در مصاحبه‌ها با متانت سخن گفته و کلمات را به نرمی بیان می‌کند. این موضوع باعث می‌شود مخاطبان را به دنیای خود بکشاند و آن‌ها با کیانو همراه شوند. هالیوود می‌خواهد کیانو ریوز جنجال برانگیز و غیرمعمول باشد، اما این روش او نیست.جهان امروز به ما القا کرده سکوت را کنار بگذاریم و پر سروصدا باشیم. رسانه‌های اجتماعی به ما می‌آموزند از کلاه‌های متفاوت و رنگارنگ، ایموجی­ها، هشتگ‌ها و کپشن‌های بزرگ و پررنگ در ویدئوهای‌مان استفاده کنیم تا توجه مردم را به خود جلب نماییم. اما می‌توان گفت حتی مخالفت کردن با صدای بلند نیز چندان موثر نبوده و صدای‌تان شنیده نخواهد شد.استفاده از دیالوگ‌های طعنه‌آمیز و خنده داراستفاده به جا از دیالوگ‌های طعنه‌آمیزی که درون مایه طنز دارند، می‌توانند سکوت و کم حرفی شما را تاثیرگذارتر کنند. میکی ترنر در داستان خود با عنوان «کیانو مردی است که با چند کلمه نرم سخن می‌گوید» این فکر را درباره کیانو ریوز به اشتراک می‌گذارد.این جمله بدین معنی نیست که ریوز فرد سختگیر و عبوسی است زیرا گاهی اوقات وجه دیگری از خود را نشان می‌دهد و با بیان سخنی عمیق و طنزآمیز به یکباره فضای اتاق را تغییر خواهد داد. مانند زمانیکه یک خبرنگار از ریوز پرسید که آیا احساس می‌کند حرفه او با فیلم «ماتریکس» تعریف شده است یا خیر و کیانو با صدایی شبیه به ربات جواب داد «من سفیر فیلم سه‌گانه ماتریکس هستم». درنهایت باید بگوییم: جملات طنزگونه اما کوتاه و ژرف، ذهن مخاطب را به خود جذب کرده و حتی باعث می‌شود عمیق‌تر فکر کنند.سکوت باعث ایجاد حس کنجکاوی می‌شودکیانو در سخنرانی‌ها و اجراهای عمومی خود از سکوت قابل توجهی استفاده می‌کند. این سکوت سیستم تعلیقی بوجود می‌آورد که شنونده نسبت به آنچه ریوز می‌خواهد بگوید کنجکاو شود. بله! سکوت حس کنجکاوی ایجاد می‌کند و کنجکاوی منجر به گفتگویی می‌شود که در آن افراد به حرف‌های شما گوش می‌دهند.آرام بودن الگوی متداول را تغییر می‌دهدبازیگران هالیوود معمولاً افراد پرهیاهو و جنجالی هستند و شخصیت‌های بزرگی دارند. اما بی‌حاشیه و آرام بودن اشخاصی مانند کیانو، الگوهای فکری مردم را تغییر می‌دهد.به عنوان مثال، فرض کنید در یک جلسه کاری شرکت کرده‌­اید. سر جای‌تان بنشینید و با نگاهی خیره و مشتاق به طور جدی در سکوت به دیگران گوش دهید. همچنان ساکت باشید و در برابر اصرار سایرین برای به حرف درآوردن‌تان مقاومت کنید. در اینصورت ببینید چه اتفاقی خواهد افتاد. از یک جایی به بعد سکوت شما درحال شکستن الگوی جلسه خواهد شد و بعضی از افراد مشتاق می‌شوند نظر شما را بدانند. درنهایت در آن لحظه کاملاً شنیده خواهید شد.الگوی معمولی جلسات و گفتگوهای انسان­ها، زیاد حرف زدن است. سعی کنید با سکوت‌تان این الگو را شکسته و به مخاطبان کمک کنید با سخنان شما به فکر بیفتند. مردم نمی‌توانند در برابر اصرار به صحبت کردن مقاومت کنند. علاوه بر این، آن‌ها نمی‌توانند برای شکستن سکوت افراد کم حرفی که اصولاً ساکت هستند، پافشاری نکنند.مکث کردن زمان کافی برای تامل مخاطب را فراهم می‌کندکسانیکه مانند کیانو آرام به نظر می‌رسند، همیشه از مکث‌های استراتژیک استفاده می‌کنند. آن‌ها بین هر نکته‌ای که قرار است بیان شود و یا در هنگام تعارف و ابراز قدردانی مکث می‌کنند تا از تاثیرحرف خود بر روی شنونده مطمئن گردند. مکث در گفتگوها و مکالمات انسانی به ذهن اجازه می‌دهد عمیق‌تر فکر کند. می‌توان نتیجه گرفت، مکث ابزاری است که با استفاده از آن می‌توانید مخاطبان را به فکر بیاندازید.هرچه باهوش‌تر باشید، کمتر صحبت می‌کنیددرس اصلی که کیانو به ما آموخته است: حرف زدن زیاد می‌تواند نشانی از باهوش نبودن‌تان باشد. شما با زیاد صحبت کردن و یا تلاش برای مهم بودن، تأثیری بر دیگران نخواهید گذاشت. زمانی باهوش هستید که موارد زیر را رعایت کنید:بگذارید ابتدا مردم صحبت کنندبه دیگران با توجه گوش دهیدصورت شما باید نشان دهنده این باشد که جذب و درگیر گفتگو هستیدکمتر حرف زدن را تمرین کنیدبا همدلی دیگران را هدایت کنیدافراد آرام باعث می‌شوند تفکر کنیمسکوت نه تنها با ارزش است؛ بلکه باعث ایجاد تفکر نیز می‌شود و ما گاهی اوقات نیاز به زمان بیشتری برای فکر کردن داریم. به عنوان مثال، در میان جمعی که حاضرین در حال صحبت کردن هستند، قطعاً قادر به تفکر نخواهید بود. علاوه براین، چنانچه خودمان نیز بعضی مواقع فرد کم حرفی باشیم، فرصت بیشتری برای فکر کردن خواهیم داشت. افراد ساکت و آرام دنیا را تغییر می‌دهند.علیرغم تمام مواردی که در این مقاله ذکر شد باید بگوییم، اگرچه سکوت، کم حرفی و تفکر دریچه ذهن انسان را باز کرده و ما را بر روی مسائل مهم و اساسی‌تری متمرکز می‌کند، اما این به معنای رکود و کسالت نیست. زندگی جاری و بی‌وقفه پیش می‌رود و هیچ گونه سکون و بطالتی در این راه جایی ندارد. آرام بودن با بی انگیزگی و افسردگی کاملاً متفاوت است. ما باید علاوه­بر داشتن ذهن و بدنی پویا، بخشی از زمان‌­مان را به سکوت و تفکر سپری کرده و دنیای بهتری برای خود و دیگران بسازیم. کارنامه کاری و فعالیت‌های اجتماعی کیانو ریوز می‌تواند مهر تائیدی بر این سخن باشد.</description>
                <category>تحریریه راهرو</category>
                <author>تحریریه راهرو</author>
                <pubDate>Tue, 11 Aug 2020 13:30:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باراک اوباما: چگونه می‌توان جنبش سیاه پوستان را به نقطه عطفی تاریخی تبدیل کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/raahro/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DA%A9-%D8%A7%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%85%D8%A7-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%D8%A8%D8%B4-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%B9%D8%B7%D9%81%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DB%8C-%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-duvmqetzo6zb</link>
                <description>آیا محبوبیت باراک حسین اوباما، چهل و چهارمین رییس جمهور ایالات متحده آمریکا تنها به این خاطر است که اولین رییس جمهور سیاه‌پوست آمریکایی بود؟ یا به دلیل سیاست‌هایی است که در دوران فعالیت خود در کاخ سفید عملی نمود؟ بسیاری معتقدند که اوباما درصد زیادی از محبوبیت خود را مدیون سخنرانی‌های جذاب و پرمعنایش بود، و خصوصا پیام‌هایی که در روزهای دشوار پیش روی ملت آمریکا، با بیانی شیوا بار دیگر حس دلگرمی و امید را در دل‌های مردم زنده می‌کرد. نطق‌های معروف اوباما با اتمام دوران ریاست جمهوری‌اش و روی کار آمدن دولت ترامپ به پایان نرسید و اوباما، با دغدغه‌مندی بی‌نظیری نسبت به مسائل کشور و هم‌نوعانش، هنوز هم حرف‌های زیادی برای گفتن دارد. اکنون پس از یک اتفاق حساس در سال ۲۰۲۰، یعنی اوج گرفتن اعتراضات ضدنژادپرستانه آن هم در قلب یک همه‌گیری جهانی، اوباما بار دیگر نقطه‌نظر سیاسی خود را مطرح کرده است.تیم تحریریه راهرو، ترجمه فارسی این مقاله باراک اوباما را در اختیار شما قرار داده است.پیش درآمد:چه شعاری بهتر از «نمی‌توانم نفس بکشم» می‌توانست حال این روزهای مردم آمریکا را توصیف کند؟ از یک سو درگیری مردم با همه‌گیری جهانی ویروس کرونا و از سوی دیگر نظاره قتل عمد یک شهروند سیاه‌پوست آمریکایی، مانند دو دست محکم بر دور گلوی مردم حلقه شده بود. اما کسی ساکت ننشست. میلیون‌ها معترض ماسک‌پوش به خیابان‌ها ریختند و بر علیه سیاست‌های نژادپرستانه، تبعیض نژادی، و ظلمی که بر اقلیت‌های سیاه‌پوست، نه فقط در این ماجرا بلکه در طی سده‌های گذشته رفته است، فریاد کشیدند و شعار دادند. طولی نکشید که بخشی از اعتراضات به خشونت کشیده شده و شاهد آتش‌سوزی‎ و تخریب اماکن عمومی بودیم. همین موضوع باعث دوباره مطرح شدن یک سوال مهم شد: آیا اعتراضات خیابانی فایده‌ای دارند؟ آیا با روش‌های خشونت‌آمیز می‌توانیم به دنبال پاسخ‌ها و راه‌حل‌های صلح‌طلبانه باشیم؟ باراک اوباما، رییس جمهور سابق آمریکا که از قلب ماجرا شاهد تبعیض‌ها و مشکلات مردم سیاه‌پوست بوده در این مطلب در مورد اعتراضات و در عین حال لزوم تبدیل آن به جریانی پایدار و صلح‌آمیز می‌نویسد. جریانی که با وصل شدن به قدرت‌های سیاسی موجود شاید بتواند در آینده نه چندان دور تبری به ریشه مشکل تبعیض نژادی بزند.اکنون که میلیون‌ها نفر در سراسر کشور به خیابان‌ها ریخته و به نشانه اعتراض به قتل جورج فلوید و مسئله دیرینه عدالت تبعیضی و نابرابر، صدای خود را به گوش جهانیان رسانده‌اند، مردم زیادی به سراغ من آمده و از من می‌پرسند که چگونه می‌توانیم این جنبش و همبستگی را حفظ کرده و تغییری واقعی و همیشگی ایجاد کنیم.باراک اوبامادر نهایت امر، طرح بهترین استراتژی‌ها برای زمانه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم بر عهده نسل جدید فعالان سیاسی و اجتماعی خواهد بود. اما من معتقدم که می‌توانیم از تلاش‌ها و جنبش‌هایی که در گذشته اتفاق افتاده‌اند درس‌های خوب و ارزشمندی را به یاد بیاوریم.ابتدا و قبل از هر چیزی، بدانیم که موج اعتراضاتی که در سراسر کشور به راه افتاده است نمایان‌گر خشم راستین، محق، و مشروعی است که پس از دهه‌ها شکست در اجرای اصلاحات اعمال پلیس و به‌طور کلی دستگاه عدالت کیفری در ایالات متحده آمریکا ایجاد شده است. اکثریت مطلق شرکت‌کنندگان در اعتراضات مردمی صلح‌جو، شجاع، مسئول و الهام‌بخش بوده‌اند. آنها شایسته احترام و حمایت ما هستند و نباید سرزنش شوند، مسئله‌ای که پلیس مناطق کمدن و فلینت به خوبی متوجه‌ آن شده‌اند.از سوی دیگر، اقلیت جزئی از معترضین که این جنبش را، خواه از روی خشمی راستین و یا فرصت‌طلبی محض، به اشکال مختلفی به خشونت کشانده‌اند، دارند جان مردم بی‌گناه را به خطر می‌اندازند و محله‌هایی را تخریب می‌کنند که اغلبشان از کمبود امکانات رنج می‌برند. علاوه بر آن، جریانِ اعتراضات را از آرمان اصلی که دارد فاصله داده و به بیراهه می‌کشانند. امروز مصاحبه‌ای با زن سیاهپوستی را دیدم که با چشمانی گریان درباره تخریب و ویرانی تنها فروشگاه موادغذایی محله‌شان حرف می‌زد. اگر نگاهی به تاریخ بیندازیم خوب می‌دانیم که عملیات بازسازی ساختمان فروشگاه ممکن است سال‌ها طول بکشد. پس بیایید برای این همه خشونت دلیل‌تراشی نکنیم، توجیه‌اش نکنیم و سهمی در آن نداشته باشیم.اگر می‌خواهیم که دستگاه عدالت کیفری ما، و به طور کلی جامعه آمریکا، با قوانین و قواعد اخلاقی‌تری کار کنند، این خود ما هستیم که باید الگویی از این قواعد اخلاقی باشیم.دوما، از بعضی مردم شنیده‌ام که می‌گویند مشکل دیرینه تبعیض نژادی در دستگاه عدالت کیفری آمریکا ثابت می‌کند که تنها با اعتراض و اقدامات مستقیم است که می‌توانیم تغییراتی ایجاد کنیم و کارهایی از قبیل رای دادن یا شرکت در انتخابات و مراسم سیاسی کاملا بیهوده‌اند و وقتمان را تلف می‌کنند. من به شدت با این موضوع مخالفم.هدف اصلی اعتراضات افزایش آگاهی مردم، انداختن ذره‌بینی بر روی بی‌عدالتی‌ها، و بر هم زدن آرامش افرادی است که بر مسند قدرت نشسته‌اند. در واقع، در طول تاریخ ایالات متحده آمریکا، شاهد آن بوده‌ایم که دستگاه سیاسی حکومت اغلب در مواجهه با اعتراضات و شورش‌های مردمی به اقلیت‌هایی که مورد تبعیض و کم‌توجهی قرار گرفته‌اند نیم نگاهی کرده و اندک توجهی نشان داده است. اما در نهایت، این آرمان‌ها را باید به قانون‌ها و اقدامات و اصلاحات سازمانی مشخص و به «دموکراسی» تبدیل کنیم و این عمل تنها زمانی محقق خواهد شد که مراجع و مسئولانی را برای دولت خود انتخاب کنیم که به خواسته‌ها و حقوق ما مشتاقانه پاسخ دهند.همچنین، دانستن این نکته که کدام یک از سطوح حکومتی بیشترین تاثیر را بر دستگاه عدالت کیفری و قوانین پلیس دارند بسیار حائز اهمیت است. اکثر ما مردم وقتی به سیاست فکر می‌کنیم تنها ریاست جمهوری و دولت فدرال را مدنظر می‌گیریم. بله، ما باید بجنگیم تا مطمئن شویم که رییس جمهور، کنگره، وزارت دادگستری و قوه قضائیه‌ای خواهیم داشت که واقعا و به‌طور عملی این نقش فرساینده و آزاردهنده‌ای که نژادپرستی در جامعه ما دارد را به رسمیت بشناسند و اقدامات لازم را در برابر آن انجام دهند. اما سناتورهای انتخابی که واقعا در اصلاح اداره پلیس و دستگاه عدالت کیفری می‌توانند تاثیرگذار باشند تنها در سطوح منطقه‌ای و ایالتی فعالیت می‌کنند.این شهردارها و نمایندگان شهرستان‌ها هستند که اغلب فرمانده‌های پلیس را انتخاب کرده و درباره توافق مذاکرات دسته‌جمعی اتحادیه‌های پلیس بحث و تبادل نظر می‌کنند. این دادستان‌های منطقه‌ای و ایالتی هستند که قادر به بازرسی و بررسی اتهامات افرادی که در سورفتار و یا اقدامات غیرقانونی پلیس نقش داشته‌اند تصمیم‌گیری می‌کنند.تمامی این شغل‌ها با اخذ رای انتخاب می‌شوند. در بعضی مناطق، هیئت‌های بازبینی نیروی پلیس که قدرت نظارت بر اعمال و رفتار افسران پلیس را دارند نیز با اخذ رای انتخاب می‌شوند. متاسفانه میزان مشارکت مردم و به‌خصوص جوانان، در این انتخابات منطقه‌ای به طرز اسفباری پایین است و این موضوع عجیب و غیرقابل درک است. چرا که این دولت‌مردان تاثیر مستقیمی بر مسائل عدالت اجتماعی می‌گذارند و با این وجود، چنین افرادی تنها با سه، چهار هزار و یا حتی چند صد رای انتخاب می‌شوند.بنابراین حرف آخر ما این است:اگر بخواهیم تغییر واقعی و همیشگی ایجاد کنیم، لازم نیست بین اعتراض و سیاست یکی را انتخاب کنیم. ما باید انتخاب هر دوی آنها را در دست بگیریم. ما باید برای افزایش آگاهی بسیج شویم و همچنین باید اوضاع رأی‌گیری را ساماندهی کرده و رأی‌ بدهیم تا مطمئن شویم کاندیدایی را انتخاب می‌کنیم که به دنبال اصلاحات و تغییر است.کلام پایانیهرچقدر درخواست‌هایی که درباره اصلاح و بهبود عدالت کیفری و نیروی پلیس داریم دقیق‌تر و واضح‌تر باشند، برای کاندیداهای انتخابی بسیار سخت‌تر خواهد بود که با چرب زبانی و شعارهای دروغین، دین خود را ظاهرا به این آرمان ادا کرده و به محض اینکه معترضین به خانه‌هایشان بازگشتند آنها هم به کار همیشگی خود بپردازند. البته محتوای چنین برنامه اصلاحی برای جوامع مختلف متفاوت خواهد بود. ممکن است یک شهر بزرگ به نوع خاصی از اصلاحات نیاز داشته باشد و یک جامعه روستایی به نوع دیگری. در بعضی ادارات دولتی تغییرات کلان و گسترده و در بعضی دیگر اصلاحات جزئی لازم است. هر سازمان مجازی قانون باید سیاست‌های شفاف و دقیقی، از جمله یک هیئت مستقل برای بازرسی ادعای سورفتار و عملکرد نامناسب داشته باشد.سازگار کردن اصلاحات هر جامعه با آن، مستلزم فعالان محلی و سازمان‌هایی است که تحقیقات مربوطه را انجام داده و درباره بهترین استراتژی‌ها به همشهریان خود آموزش دهند.البته برای شروع از این گزارش و جعبه ابزار اجتماعی شروع کنید، این گزارش توسط کنفرانس رهبری حقوق بشر و شهروندان و با توجه به اعمال نیروی ضربت در نظام پلیس قرن بیست و یکم که من در زمان ریاست جمهوری تنظیم کرده بودم ایجاد شده است و اگر به انجام کارهای عملی تمایل دارید، ما در بنیاد اوباما سایتی را طراحی کرده‌ایم که شما را گروه‌بندی کرده و به منابع و سازمان‌های موثر و سودمندی متصل می‌کند که سال‌هاست برای این اهداف بزرگ در سطوح منطقه‌ای و کشوری به مبارزه مشغول‌اند.درک می‌کنم که این چند ماه گذشته بسیار سخت و دلسرد‌کننده بوده‌اند، می‌فهمم که ترس، اندوه، بلاتکلیفی و دشواری همه‌گیری جهانی ویروس کرونا با یادآوری تلخ این موضوع که هنوز هم تبعیض و نابرابری بخش عظیمی از زندگی مردم آمریکا را تشکیل می‌دهند سخت‌تر بوده است.اما در هفته‌های اخیر، تماشای فعالیت‌های تحسین‌برانگیز جوانان، از هر نژاد و مقامی، به من امید بخشیده است. اگر همچنان که به جلو حرکت می‌کنیم بتوانیم این خشم راستین خود را به اقداماتی صلح‌جویانه، دائمی، و موثر تبدیل کنیم، آنگاه همین لحظات به نقطه عطفی واقعی در سفر طولانی که ملت ما تا رسیدن به بهترین آرمان‌ها طی می‌کند خواهد بود.پس بیایید دست به کار شویم.این مقاله به صورت رایگان در اختیار شما قرار گرفته است. با مراجعه به صفحه اصلی انتشارات راهرو و خرید اشتراک ویژه می‌توانید از صدها مقاله‌ی اختصاصی که برای شما فراهم کرده‌ایم استفاده کنید.</description>
                <category>تحریریه راهرو</category>
                <author>تحریریه راهرو</author>
                <pubDate>Tue, 04 Aug 2020 12:08:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۵ عادت افراد کنجکاو</title>
                <link>https://virgool.io/raahro/%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D9%86%D8%AC%DA%A9%D8%A7%D9%88-hzigeprz9cmf</link>
                <description>بی‌شک سرچشمه همه دانش‌­ها، اختراعات، اکتشافات و پیشرفت‌هایی که در این دنیای همیشه در حال تحول شاهدشان بوده‌ایم از حس کنجکاوی شروع شده است.پیش‌درآمداحتمالاً این جمله را پیش‌تر شنیده‌اید که «حس کنجکاوی‌تان را نباید نادیده بگیرید». اما به واقع چند نفر از ما دریچه ذهن‌مان را به روی موضوعاتی که درگیرشان هستیم باز کرده و به آن‌ها اجازه بیرون آمدن می‌دهیم. ما کنجکاو به دنیا می‌آییم اما زمانیکه ارزش پاسخ‌ها بیشتر از سؤالات می‌شوند، فراموش می‌کنیم چگونه یک ذهن کنجکاو داشته یا آن را حفظ نماییم. حس کنجکاوی به ما کمک خواهد کرد چیزهای شگفت‌انگیزی درمورد خودمان، مهارت­هایمان و سایر موضوعات جهان کشف کنیم. می‌توان گفت «کنجکاوی، نیازی بی‌پایان به دانستن یا یادگیری موضوعات مختلف است». طبق این تعریف، افراد کنجکاو با وجود عطش همیشگی‌شان برای کسب دانش و اشتهای سیری ناپذیری که برای کشف چیزهای جدید دارند به تغییر جهان کمک کرده­‌اند.خصوصیات افراد کنجکاو:در تعریف افراد کنجکاو باید بگوییم: «کنجکاو، فردی است که تمایل به دانستن دارد و بخشی از آینده ما به او وابسته است». ایان لسلی در کتاب خود با اسم «کنجکاو» می‌گوید: «جامعه‌ای که بیش از هر چیز نظم دارد، در پی سرکوب کنجکاوی است. اما جامعه‌ای که به پیشرفت، نوآوری و خلاقیت اعتقاد داشته باشد آن را پرورش داده و می‌داند ذهن پرسشگر مردمانش با ارزش‌ترین دارایی آن جامعه محسوب می‌شود». بیشتر افراد، کنجکاوی محض را به خاطر عمل گرایی از دست می‌دهند و رویاها، پتانسیل‌های بالقوه و اکتشافات شگفت‌انگیز خود را در این روند نابود کرده و از بین می‌برند. ابراهیم فلکسر در کتاب خود با عنوان «بی فایده بودن دانش مفید» بیان می‌کند: «کنجکاوی یک ویژگی منحصر به فرد از تفکر مدرن ۹است».در این مقاله به چگونگی موفقیت افراد کنجکاو پرداخته‌­ایم تا عادت‌های این افراد را بشناسید و به جنبش ثمربخش کنجکاوی بپیوندید.۱- افراد کنجکاو سؤالات بهتری می‌پرسندنقلی قولی از نویسنده، روشنفکر، مورخ و فیلسوف بزرگ ولتر وجود دارد که می‌گوید:یک مرد را با سؤالاتش قضاوت کنید نه با پاسخ‌های اودرواقع می‌توان گفت دنیا به این دلیل به وجود آمده که برخی از افراد سؤال‌های زیبا و بهتری می‌پرسند.«چرا؟» و «چه می‌شود؟» دو نمونه از موثرترین و مفیدترین سوالاتی هستند که می‌توانید از خود پرسید. اما زمانیکه می‌پرسیم «چگونه؟»، این سوال می‌تواند منجر به کسب دانش جدید و قدرتمندتری گردد. اگر کنجکاوی نباشد سؤالاتی پیش نمی‌آیند که منجر به تغییر و تکامل جهان شده و باعث شوند دنیا برای همه به جای بهتری تبدیل گردد.سؤالاتی از قبیل:آیا روشی بهتر، سریع­تر، ایمن‌تر و هوشمندانه‌تر برای انجام این کار وجود دارد؟اگر این ویجت به آن ابزار وصل شود چه می‌شود؟چگونه می‌توانیم این کار را ساده‌تر یا کارآمدتر کنیم؟مطرح شدن سوالات این چنینی منجر به ایجاد محصولات کارآمدتر، بهتر و عالی‌تر خواهند شد.بهترین نکته درمورد افراد کنجکاو این است که آن‌ها تنها سؤال‌های زیبا نمی‌پرسند بلکه تا زمانیکه به نتیجه دلخواه نرسند از پاسخگویی خودداری می‌کنند. کنجکاوی این افراد به عنوان یک کاتالیزور عمل کرده و به آن‌ها کمک می‌کند نگاهی به گذشته داشته باشند و آنچه را که در توان‌شان است، مشاهده کنند. درواقع افراد کنجکاو به نوعی بینا هستند. آن‌ها پیش بینی کننده و خیال پردازند. به طوری که می‌توانند بلوط را به عنوان یک درخت ببینند و می‌خواهند بفهمند سایر بلوط‌ها چگونه درخت می‌شوند. به همین ترتیب، کودک را به عنوان یک بزرگسال، دانش آموز را به عنوان یک معلم و ایده را به عنوان یک کسب و کار می‌بینند. افراد کنجکاو صفاتی از بصیرت و صداقت دارند و کنجکاوی خود را در راه‌هایی به اشتراک می‌گذارند که دنیا را تغییر می‌دهد.۲- افراد بسیار کنجکاو خطرات احتمالی را در نظر می‌گیرندجهان می‌تواند یک مکان مرعوب کننده باشد و امتناع از خطرات ممکن است گاهی اوقات احساس امنیت بیشتری ایجاد کند. امتناع از ریسک کردن، خود به خود یک ریسک به حساب می‌آید. زیرا ترس اغلب منجر به نوعی نارضایتی خواهد شد که می‌تواند موجب توقف رشد و پیشرفت اشخاص گردد. به یاد داشته باشید تفاوت مهمی بین ریسک حساب شده و بی‌پروا بودن وجود دارد. ریسک کردن می‌تواند عواقب زیادی داشته باشد. افراد کنجکاو برای کشف فرصت‌های تازه و یادگیری مهارت‌های جدید ریسک می‌کنند. آن‌ها شانس این را دارند که به طور جدی به دنبال موفقیت بروند، چیزهای جدید کشف کنند، خلاقیت‌شان را تقویت کرده و تغییری مثبت و رو به جلو ایجاد نمایند.پاداش‌هایی که در نتیجه ریسک‌های حساب شده به دست می‌آیند، باعث می‌شوند ریسکی انجام دهیم که ارزش خطر کردن داشته باشد. نویسنده‌ای که ریسک نوشتن یک رمان را می‌پذیرد، با محصول نهایی و خوانندگان و مخاطبانش پاداش خواهد گرفت. هنرمندی که ریسک کشیدن یک نقاشی را قبول می‌کند، با هنری که به جهانیان می‌بخشد پاداش می‌گیرد. هنگامیکه جوانه یک ایده به اختراع تبدیل شود، آنگاه یک تجارت به وجود می‌آید و هر مشتری می‌تواند به عنوان پاداشی در ازای ریسک‌پذیری باشد.۳- افراد کنجکاو، کسالت را مهار می‌کننددوروتی پارکر، شاعر، نویسنده و منتقد گفته است: «درمان کسالت، کنجکاوی است و برای کنجکاوی درمانی وجود ندارد.» کنجکاوی حس ژرف وعمیقی است. یک مطالعه در مورد کسالت در زندگی روزمره، برآورد کرده، ۶۳ درصد از ما حداقل یک بار و در طی یک دوره ۱۰ روزه از کسالت رنج برده‌­ایم. زمانیکه بی‌حوصله و کسل هستید، احساس می‌کنید در روزمرگی و عادات قدیمی‌تان گیر کرده­‌اید. بی‌شک افراد کنجکاو به استراحت کردن اهمیت می‌دهند اما کسالت و ملالت موضوع دیگری به حساب می‌آید و بهانه‌ای غیر قابل قبول است.استراحت به این معنی است که به ذهن و بدن‌تان اجازه دهید دوباره شارژ شوند تا آماده دنبال کردن کنجکاوی‌های بعدی باشید. کسالت یعنی شما کاری نداشته و یا به کاری که انجام می‌دهید علاقه‌ای ندارید. درواقع با وجود دلایلی مانند موارد زیر، افراد کنجکاو به ندرت احساس خستگی و بی‌حوصلگی می‌کنند:کنجکاوی طبیعی آن­ها، ذهن‌شان را پویا نگه می‌داردذهن آن‌ها همیشه پر از سوال است و دائماً سؤال می‌پرسندآن‌ها هرگز انجام تحقیقات‌شان برای کشف شگفتی‌های دنیای اطراف را متوقف نمی‌کنندآن‌ها هرگز شگفت زدگی خود را متوقف نمی‌کنند.افراد کنجکاو از کنجکاوی خود برای ایجاد فرصت‌های جدید، شروع فعالیت‌های جدید، ملاقات و تعامل با افراد جدید و از بین بردن کسالت استفاده می‌کنند. آن‌ها زیبایی را در موضوعات عادی می‌بینند که مردم آن‌ها را کسالت بار و ملال‌آور می‌پندارند. همانطور که موزیسین‌های کنجکاو، نت‌های موسیقی مجزا را به یک آهنگ تبدیل می‌کنند و متخصصان کنجکاو، بخش‌های جداگانه را به تلفن‌های هوشمند و تبلت تبدیل می‌کنند، به همین ترتیب کنجکاوی نویسندگان به آن‌ها کمک می‌کند تا کلمات و نقطه‌ها را به داستان‌هایی تبدیل کنند که پاسخگوی کنجکاوی خوانندگان داستان باشد.۴- افراد فوق العاده کنجکاو، دانش آموزان مادام العمر هستندما از زمان تولد شروع به یادگیری کرده و تا آخر عمر به این کار ادامه می‌دهیم. درواقع آموزش و یادگیری از زمان کودکی تا بزرگسالی هرگز متوقف نمی‌شود. ما در کودکی غذا خوردن، راه رفتن و حتی تسکین خود را می‌آموزیم و در بزرگسالی چگونگی ساختن مسیر زندگی‌مان در این دنیا را فرا خواهیم گرفت. در نتیجه زمانیکه کنجکاوی در هر موقعیت و هر موضوع بهترین نتیجه را می‌دهد، به طور طبیعی خود را برای یادگیری چیزهای جدید آماده می‌کنیم.یادگیری مداوم به این معنی است که شما از آموختن چیزهای جدید و هیجان‌انگیزی که می‌تواند زندگی، مهارت‌ها، شغل یا روابط شما را بهبود ببخشد استقبال می‌کنید. چنانچه چرخه یادگیری با کنجکاوی همراه باشد، می‌تواند به معنای «تسلط بر مهارت‌های جدید، برجسته کردن نقاط قوت، تقویت نقاط ضعف، تعیین اهداف چالشی، احترام به مهارت‌های شناختی و انتقال دانش جدید به دیگران» باشد. یکی از دلایلی که افراد کنجکاو همیشه در حال یادگیری موضوعات جدید هستند، به این خاطر است که هر مورد جدیدی که می‌آموزند آن‌ها را به سمت یادگیری موضوعات جدید دیگری سوق می‌دهد. این موضوع شبیه خواندن یک کتاب جالب است که هر فصل شما را ترغیب به خواند فصل بعدی می‌کند.کنجکاوی انیشتین را به سمت تئوری نسبیت سوق داد. بدون کنجکاوی، نیوتن نمی‌توانست قوانین فیزیک را کشف کند و الکساندر فلمینگ احتمالاً پنیسیلین را کشف نمی‌کرد. بزرگترین مزیت کنجکاوی در قدرت پنهانی و درونی آن است که باعث ایجاد انگیزه برای یادگیری زمینه‌هایی از زندگی و کار می‌شود. جرسی و مک گرینیس عنوان کردند: کنجکاوی نیروی محرک یادگیری مادام العمر است. آموختن یادگیری (یا کنجکاوی) اساسی‌ترین مهارتی است که در زندگی می‌توانید بدست آورید.۵- افراد کنجکاو، خود انگیزشی هستندکنجکاوی و خود انگیزشی با یکدیگر کاملاً هماهنگ می‌شوند. کنجکاوی اصلی‌ترین عامل یادگیری خود انگیزشی است. افراد کنجکاو برای طرح سوال یا کشف، نیازی به تشویق ندارند.با توجه به اینکه کنجکاوی و همچنین تمایل این افراد برای آموختن رشد کرده و گسترش می‌یابد، روح و ذکاوت درونی­شان، آن‌ها را به سطوح بالا و جدید یادگیری می‌برد. این موضوع باعث ایجاد چالش خواهد شد، درنتیجه ریسک‌های زیادی انجام می‌دهند تا مطمئن شوند الهام درونی­شان، آن‌ها را رو به جلو هدایت می‌کند. خود انگیزشی، چشم‌انداز رویاگرایی را تقویت می‌کند و این موضوع باعث تحریک کنجکاوی خواهد شد. علاوه براین به شما قدرت می‌دهد تا ماجراجویی‌های جدیدی انجام دهید. وقتی خود انگیخته هستید، می‌توانید به راحتی اشتباهات گذشته یا شکست‌ها را پشت سر گذاشته و سعی کنید چیزهای جدیدی را امتحان نمایید.جمع‌ بندیافراد کنجکاو با تکیه بر خودانگیزشی، خود را ترغیب به یادگیری موضوعات و فرصت‌های جدید می‌کنند. آن‌ها وابسته به تحریک مدام علاقمندی­های‌شان هستند. این موضوع به آن‌ها انگیزه می‌دهد تا رازهای جدید را کشف کرده و حتی باعث می‌شود دیگران را در این راه با خود همراه کنند. در نتیجه تغییرات بهتری در دنیا به وجود خواهد آمد. کنجکاوی و کشف هرگز کهنه و پیر نمی‌شوند.</description>
                <category>تحریریه راهرو</category>
                <author>تحریریه راهرو</author>
                <pubDate>Sat, 01 Aug 2020 15:58:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اختلال استرس پس از حادثه چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/raahro/%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%A7%D8%AF%D8%AB%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-hmgcegw5rmuc</link>
                <description>بعد از یک واقعه هولناک، داشتن احساس ترس، غم و اضطراب برای هر شخصی طبیعی است. حتی کسانی که در نظرمان افراد قدرتمندی هستند، در صورت پشت سر گذاشتن اتفاقاتی ناگوار تا مدتی چنین احساساتی را تجربه می‌کنند. اما اگر ناراحتی به یک حس مداوم تبدیل شود و فرد دائما در وحشت ناشی از یک اتفاق گیر بیفتد، ممکن است دچار اختلال استرس پس از حادثه یا به اختصار PTSD شده باشد. چنین افرادی ممکن است گمان کنند همیشه در این حالت باقی می‌مانند و نخواهند توانست از آن چه بر سرشان گذشته رهایی یابند اما با درمان و پشتیبانی مناسب، امکان کنترل این بیماری و گذر از آسیب‌ها وجود خواهد داشت.اختلال استرس پس از حادثه چیست؟این اختلال یک وضعیت روانی است که ممکن است بعد از داشتن تجربه‌ای دردناک و هراس انگیز در فرد ایجاد شود. مشاهده یا تجربه یک واقعه ترسناک و تهدید آمیز به خطر افتادن امنیت جانی می‌تواند شخص را به چنین اختلالی دچار کند. PTSD فقط به افرادی که چنین اتفاقاتی برای خودشان افتاده محدود نمی‌شود بلکه برای مثال کارکنان اورژانس یا ماموران اجرای قانون نیز ممکن دچارش شوند.نشانه‌های اختلال پس از حادثهبه طور کلی نشانگان مربوط به این اختلال را در چهار دسته مختلف طبقه بندی می‌کنند. این نشانگان اکثرا در طی سه ماهی که از حادثه گذشته شروع می‌شوند اما برخی اوقات حتی ممکن است سال‌ها بعد نیز خود را نشان دهند. چهار دسته اصلی نشانگان اختلال پس ازحادثه عبارت هستند از:1. دوباره تجربه کردن واقعه آسیب زا از طریق خاطرات سرزده و زنده شدن سانحه برای فرد گویی دوباره در حال اتفاق افتادن است. در این حالت فرد علائم فیزیکی و روحی که در هنگام وقوع سانحه داشته را تجربه می‌کند.2. دوری گزینی و پرهیز، مانند دوری کردن از هر چه که برای فرد یادآور حادثه است. همچنین به خاطر نیاوردن جزئیات سانحه، کنار گذاشتن فعالیت‌هایی که قبلا شخص انجام می‌داده و احساس بی حسی در این دسته از نشانگان قرار می‌گیرند.3. تحریک پذیری بیش از حد، مانند همیشه در حالت آماده باش بودن، مشکلات خواب، به راحتی وحشت زده شدن و در برابر محرک‌های محیطی بیش از حد واکنش نشان دادن.4. تغییر خلق و خو افکار منفی مانند حس غریبه بودن و تنهایی، مشکلات حافظه و تمرکز، افسردگی، ناامیدی و خود را سرزنش کردن در این دسته قرار می‌گیرند.برای این که پزشک یا متخصص بهداشت روان تشخیص دهد فرد به این اختلال دچار شده، طی یک ماه حداقل یکی از نشانگان موارد اول و دوم، دو مورد از نشانگان سوم و دو تغییر در خلق و خو را باید نشان دهد. اگر بیش از یک ماه از حادثه‌ای گذشته و هنوز چنین چیزهایی را تجربه می‌کنید و حس می‌کنید کنترل زندگیتان را از دست داده‌اید، حتما برای تشخیص به یک روانپزشک یا روانشناس رجوع کنید.درماندرمان‌های اصلی اختلال پس از حادثه شامل درمان دارویی، روان درمانی یا ترکیب هر دوی آن‌ها با هم است. PTSD هر شخصی را به طور متفاوتی تحت تاثیر قرار می‌دهد پس درمانی که برای فردی موثر بوده لزوما برای کسی دیگر موثر نخواهد بود، به همین دلیل مهم است که بیمار تحت نظر متخصصان بهداشت روان درمان خود را شروع کند.درمان داروییبیشترین پژوهش‌های دارویی برای درمان PTSD روی ضدافسردگی‌ها انجام شده. این رده دارویی نشانه‌های اضطراب و افسردگی را در فرد کم می‌کنند و همچنین می‌توانند مشکلات خواب و تمرکز را نیز برطرف سازند.دسته دیگر داروهایی که بر درمان PTSD موثراند ضداضطراب‌ها هستند. این داروها مشخصا روی مشکلات اضطرابی و این چنین نشانه‌هایی تمرکز می‌کنند. به دلیل این که ممکن است فرد به این دسته داروها وابسته شود، پزشکان سعی می‌کنند کوتاه مدت‌ از آن‌ها استفاده کنند.نکته مهم در مورد هر دو دسته دارویی ذکر شده این است که هر دو حتما با مشورت پزشک باید شروع و قطع شوند. اگر خود یا اطرافیانتان تجربه خوبی با یکی از این داروها دارید، بدان معنا نیست که دیگران هم همان واکنش مثبت را به آن دارو نشان دهند. پس مهم است خوردن این داروها با تجویز پزشک صورت گیرد.روان درمانیروان درمانی که گاها صحبت درمانی هم نامیده می‌شود، بر گفتگوی بین یک متخصص بهداشت روان و فرد تمرکز دارد. این روند درمانی می‌تواند به صورت تماس فرد به فرد یا گروهی انجام شود. معمولا چنین معالجه‌ای برای اختلال استرسی پس از حادثه بین 6 تا 12 هفته زمان می‌برد اما می‌تواند بیشتر از این هم طول بکشد. بسیاری از انواع روان درمانی‌ها روی خود PTSD تمرکز می‌کنند و برخی دیگر سعی در برطرف کردن نشانگان آن دارند. متخصص بهداشت روان ممکن است چندین نوع روان درمانی را طی معالجه فرد به کار گیرد.یکی از مهم‌ترین روش‌های روان درمانی، درمان شناختی رفتاری یا CBT نام دارد که از دو جزء مهم نشکیل شده است: مواجعه سازی و بازسازی ساختارهای فکری. مواجهه سازی به فرد کمک می‌کند طی در طول معالجه با ترس‌هایش مواجه شود و آن‌ها را کنترل کند. در این روند، بیمار آرام آرام در معرض تجربه هولناکی که داشته قرار می‌گیرد. این مواجهه سازی می‌تواند از طریق تصور کردن، نوشتن یا بازدید از مکانی است که حادثه در آن اتفاق افتاده است.بازسازی ساختارهای فکری نیز به فرد کمک می‌کند بر خاطرات حادثه بازنگری کند. برخی اوقات بیمار سانحه را متفاوت از آن چه که واقعا اتفاق افتاده در ذهن خود ثبت می‌کند. ممکن است وی خود را سرزش کند یا از چیزی شرم داشته باشد که اصلا تقصیر خودش نبوده. بازسازی ساختارهای فکری باعث می‌شود فرد دیدگاهی واقع گرایانه نسبت به حادثه پیدا کند. به عبارت دیگر، در این روش روی تحریف‌های فرد از واقعیت و برطرف کردن این تحریف‌ها تمرکز می‌شود.راهکارهایی برای کنترل اختلال استرسی پس از حادثهفقط روند‌های درمانی حرفه‌ای یعنی دارودرمانی و روان درمانی نیستند که می‌توانند به فرد کمک کنند. در کنار این‌ها، خود شخص هم می‌تواند به وسیله روش‌هایی نشانگان PTSD را کنترل کند و حتی به روند درمان خود سرعت بخشد. در اینجا به برخی از مهم‌ترین این روش‌ها می‌پردازیم.مراقبه با ذهن آگاهی: به دلیل استرس و اضطرابی که اغلب بیماران مبتلا به PTSD تجربه می‌کنند، اختصاص زمانی برای آرامش یافتن، مراقبه و دیگر تکنیک‌های ذهن آگاهی به شدت به این افراد توصیه می‌شود. از روش‌هایی مانند تنفس ذهن آگاه و غذا خوردن ذهن آگاه استفاده کنید تا کم کم به آرامش برسید. در ابتدا زیاد به خودتان فشار نیاورید، حتی شروع با دو دقیقه در روز هم کافی است. با ذهن آگاهی سعی داشته باشید روی لحظه اکنون تمرکز کنید، بدون هیچ ترس یا قضاوتی در مورد وقایعی که در حال اتفاق افتادن هستند. فعالیت بدنی: همان قدر که آرامش دادن ذهن با مراقبه مهم است، رسیدگی به بدن با تمرین‌های ورزشی نیز اهمیت زیادی دارد. از خانه بیرون زدن، تنفس هوای تازه و تحرک داشتن روی خلق و خوی افرادی با این اختلال تاثیر بسزایی دارد. تحقیقات نشان داده که فعالیت جسمانی به مغز ما کمک می‌کند که راحت‌تر با استرس کنار بیاید. پس شروع کنید. حتی داشتن روزی 10 دقیقه پیاده روی هم منافع زیادی را در پی خواهد داشت. مهم است که در این روند اهداف کوچکی داشته باشید آرام آرام پیش بروید. به یاد داشته باشید که سنگ بزرگ نشانه نزدن است. داشتن تداوم در فعالیت جسمانی روزانه و همراهی یکی از دوستان نیز از نکات مهم در این رابطه هستند. در ضمن نوشیدن مایعات هنگام ورزش را فراموش نکنید. ارتباط با دیگران: بسیار پیش می‌آید که افراد دارای این اختلال گوشه گیر شوند و از اجتماع کناره گیری کنند. اما بسیار مهم است طی روند درمان گوشه گیری را کنار بگذارید و به کسانی که شما را دوست دارند ارتباط داشته باشید. حتما مجبور نیستید با آن‌ها در مورد صدمه‌ای که دیده‌اید صحبت کنید، فقط بودن با آنان و داشتن حس این که حمایتتان می‌کند نیز کمک زیادی خواهد کرد. سعی کنید با افرادی که می‌دانید بدون هیچ پیش داوری و قضاوتی شما را قبول می‌کنند ارتباط داشته باشید. این فرد می‌تواند از دوستان یا اعضای خانواده شما باشند.انتخاب سبک زندگی سالم: برخی اوقات که علائم PTSD بیش از حد آزاردهنده می‌شوند ممکن است فرد برای آرام کردن خود به سراغ الکل یا مواد مخدر برود. اما باید به یاد داشت چنین چیزهایی نشانگان بیماری را شدت می‌دهند و با درمان‌های حرفه‌ای نیز تداخل ایجاد می‌کنند. پس مهم است در لحظات سخت این‌ها را به یاد داشته باشید. رژیم غذایی سالم و داشتن خواب راحت و کافی نیز تاثیر زیادی در روند بهبودی ایفا کنند. خوردن صبحانه، کسب امگا3 از مواد غذایی به مقدار کافی، محدود کردن غذای فرآوری شده و داشتن خواب شبانه به مدت 7 تا 9 ساعت در دراز مدت تغییرات مثبت زیادی را در پی خواهند داشت.سخن پایانیبه یاد داشته باشید که همه ما ممکن است در معرض بلایایی قرار گرفته باشیم که تاثیرشان تا مدت‌ها بر خود و اطرافیانمان مشاهده شود. اما مطمئن باشید کمک در دسترس است با قرار گرفتن در مسیر درمان، زندگی دوباره به همان حالت طبیعی خود بازخواهد گشت. فقط مهم است از این مسیر خارج نشوید و با توانایی حل مساله چالش‌های پیش رو را حل کنید. فراموش نکنید تنها نیستید و می‌توانید از کمک بقیه در این روند استفاده کنید. هر چه قدر نیز هم اکنون در وضعیت بدی قرار گرفته باشید، این را بدانید که به قول عطار نیشابوری، «این نیز بگذرد».برای خواندن مطالب بیشتر در حوزه مهارت‌های نرم، مجله آنلاین راهرو را دنبال کنید.تولید محتوا برای راهرو توسط نویسندگان نویسش انجام می‌شود.</description>
                <category>تحریریه راهرو</category>
                <author>تحریریه راهرو</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jul 2020 13:17:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه از زندگی در روابط پایان‌یافته رهایی یابیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/raahro/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B7-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D9%85-myl9quaxsscp</link>
                <description>انسان‌ها ذاتا موجوداتی اجتماعی هستند و برای رسیدن به آرامش، خوشبختی و تحقق رویاهایشان به دنبال همنشینی با دیگران می‌گردند. در میان روابط پر شماری که هر یک از ما با افراد پیرامونمان ایجاد می‌کنیم، عده معدودی هستند که دوست داریم روابطمان را با آنان عمیق‌تر کنیم و پیوندی عاطفی را در کنارشان شکل دهیم. گاهی اوقات انتخاب‌های ما در این موارد مثمر ثمر واقع می‌شوند و به نتایج دلخواهمان می‌رسند، اما گاهی اوقات نیز این انتخاب‌ها ما را سرخورده می‌کنند و پشیمانی به همراه دارند. به هر حال انسان جایز الخطاست و چنین چیزی در زندگی همه ما ممکن است اتفاق افتاده باشد.اگر رابطه به سرنوشت دوم ختم شود و شما تصمیم به پایان دادن آن بگیرید، ممکن است هنوز همه چیز برایتان تمام نشده باشد. یک سال از اتمام رابطه گذشته و هنوز خود را باز نیافته‌اید. انگار جسمتان در لحظه اکنون است اما ذهنتان در سال‌های پیش گیر کرده و در رابطه‌ای که دیگر وجود ندارد و مرده است، قرار گرفته. در این شرایط چه باید کرد؟ چطور با احساساتمان کنار بیاییم و قبول کنیم که پیوند عاطفی ما دیگر تمام شده و باید خود را از این موقعیت آزاردهنده نجات دهیم؟ با با همراه باشید تا در این مقاله به این پرسش‌ها جواب دهیم.چرا قطع روابط انقدر دردناک هستند؟یکی از لذت بخش‌ترین احساساتی که همراه با نزدیک شدن به یک فرد در شما ایجاد می‌شود، احساس ادغام شدن است. تحقیقات نشان می‌دهند هر چه دو نفر به هم نزدیک‌تر می‌شوند، مرزهای روانی آن‌ها کم‌رنگ‌تر و کم‌رنگ‌تر می‌شود. هر چالش جدید پیش روی یک زوج و هر ماجراجویی تازه، منجر به داد و ستد دیدگاه‌ها و صفات آن دو نفر می‌شود. شاید یک طرف رابطه پس از مدتی تجربه‌هایی را به دست بیاورد که در دنیای عینی با آن‌ها رو‌به‌رو نشده. مثلا شریکتان در شیراز زندگی می‌کرده و شما هیچ وقت به آن شهر سفر نکرده‌اید، اما آن قدر احساساتتان را با هم به اشتراک گذاشته‌اید که اکنون حس می‌کنید سال‌ها در شیراز زندگی کرده‌اید و به آن جا تعلق خاطر دارید.این روند همان قدر که هیجان انگیز است، حالت برعکس آن که در قطع ارتباط پیش می‌آید برای افراد ناراحت کننده جلوه می‌کند. پایان یک رابطه بسیاری از وجهه‌های شخصیت ما را با علامت سوال رو به رو می‌کند. در مثال بالا، فرد از خود می‌پرسد: «آیا من شهر شیراز را دوست دارم؟ آیا نسبت به آن هنوز هم تعلق خاطر می‌کنم؟ چرا حسم نسبت به آن شهر احساسی متفاوت نسبت به قبل از قطع رابطه دارم؟ آیا همه این چیزها فقط تظاهر بوده؟»تحقیقات اریکا اسلاتر، استاد روانشناسی در دانشگاه ویلانووا نشان می‌دهند که این شک و شبهات از نظر روانی استرس زا هستند. پژوهش آنان روی زوج‌های جوان سال اولی در دانشگاه نشان داد افرادی که رابطه خود را تمام کرده‌اند، شفافیت کمتری نسبت به این که چه کسی هستند، نشان می‌دهند، یعنی در نوعی سردرگمی به سر می‌برند. این عدم شفافیت با گذشتن روزهای بیشتر از قطع رابطه، حتی بیشتر هم می‌شد.یکی دیگر از دلایل دردناک بودن قطع ارتباط، تغییر ریتم‌های زیست شناختی افراد است. هنگامی که ما به فردی وابسته می‌شویم، وی نه تنها افکار و عواطف بلکه فیزیولوژی بدن ما را نیز دستخوش تغییر می‌کند. دیوید سبارا از دانشگاه آریزونا و همکارانش با پژوهش‌هایی نشان داده‌اند که یاران نزدیک ما به حفظ ساز و کارهای مفید بدن ما کمک می‌کنند. هنگامی که برافروخته‌ایم با حضور آنان آرامش می‌یابیم، وقتی کم حوصله هستیم از آنان انرژی می‌گیریم و برخی روتین‌ها مانند غذا خوردن و خوابیدن را با آن‌ها تنظیم می‌کنیم. در حقیقت همدم عاطفی ضربان زندگی ما را دستخوش تغییر می‌کند.حال می‌توانید حدس بزنید وقتی پیوند عاطفی قطع می‌شود چه اتفاقی می‌افتد. این حالت مانند آن است که از فردی معتاد به قهوه، نوشیدنی روزانه‌اش را یک دفعه بگیریم. تحقیقات دیوید سبارا نشان داده‌اند که هر دو طرف یک رابطه پس از اتمام آن اختلال‌هایی را تجربه می‌کنند. به همین دلیل است که گاها افرادی که از یک رابطه نزدیک بیرون آمده‌اند، علائمی مانند افزایش فشار خون و ضربان قلب را نشان می‌دهند.او از همه نظر تمام و کمال بود!احتمالا پس از پایان رابطه بارها این گزاره به ذهنتان آمده است. اما اگر با حقیقت رو به رو شوید متوجه خواهید شد که ذهنتان چه قدر در ساخت چنین جمله‌ای تحریف آمیز عمل کرده. استدلال‌هایی وجود دارند که ثابت می‌کنند یار سابق شما بر عکس چیزی که فکر می‌کنید، آن طورها هم از همه نظر تمام و کمال نبوده. اولا هیچ انسانی کامل نیست. این را نه تنها در مورد روابط قبلی خود، بلکه درباره آینده نیز باید در ذهن داشته باشید. ما انسان هستیم و هر کدام ترس‌ها، معایب و نقص‌های شخصیتی خودمان را داریم. به راستی کدام از ما جرات این را دارد که بگوید تا به حال هیچ اشتباهی مرتکب نشده و تمام تصمیماتش در طول زندگی بر اساس آگاهی و اطلاعات درست بوده؟دوما به یاد داشته باشید پس از اتمام یک رابطه، بیشتر خاطرات لحظات خوش هستند که ممکن است به سراغتان بیایند. تمام لحظات شگفت انگیزی که یارتان در مهربان‌ترین حالت خود بوده. اما لحظات بد چه؟ مواقعی که یارتان اخلاق را زیر پا گذاشته بود و یا شما را به دلایلی ناراحت کرده بود چه؟ عینک تحریف را از چشمان خود بردارید و به روابطتان از زوایای دیگر نیز نگاه کنید. شاید تهیه فهرستی از تمام چیزهایی که در مورد او دوست نداشته‌اید بتواند در این زمینه کارساز باشد.چه باید کرد؟حتی اگر با گذشت چند سال هنوز هم احساساتی منفی را در مورد رابطه‌ای که قبلا داشته‌اید تجربه می‌کنید و ذهنتان مدام در حال و هوای روزهای خوش رابطه سیر می‌کند، مطمئن باشید با برداشتن قدم‌هایی خواهید توانست از این تله رهایی یابید. این را به خود بفهمانید که شاید  برای بیرون رفتن از این وضعیت تلاش کافی نکرده‌اید، شاید ذهنتان به گونه‌ای معتاد چنین حالتی شده. در این جا برخی اقداماتی که برای بیرون آمدن از روابط مرده بسیار کارساز خواهند بود را برایتان فهرست کرده‌ایم:1. زشت و زیبای رابطه را واکاوی کنید: همان طور که قبلا ذکر شد، ذهن ما سعی می‌کند بیشتر خاطرات خوب را به یاد آورد و از این طریق، به صورت تحریف گونه به رابطه تمام شده نگاه کند. اما یک رابطه فقط اوقات شگفت انگیز و عاطفی را درون خود نداشته. در حقیقت بارها پیش آمده بوده که با یارتان جر و بحث کنید و ناسازگاری‌های اساسی داشته باشید. اما برای این که با دید واقع نگرایانه‌تری به مسائل نگاه کنید، فهرستی تهیه کنید، در ستونی از آن هر آنچه در مورد رابطه‌تان دوست داشته‌اید را بنویسید و در ستونی چیزهایی را فهرست کنید که باعث ناراحتی شما شده بودند.2. به خود اجازه غصه خوردن دهید: شاید دلیلی که هنوز پس از مدت‌ها در یک رابطه مرده گیر کرده‌اید این است که تا به حال به خود فرصت سوگواری نداده‌اید. اکنون زمانش رسیده که چند روز به خود زمان دهید و بگذارید احساسات واقعیتان، هر چه که هستند، فوران کنند. هر بار که احساسات را سرکوب می‌کنید، آن‌ها به اعماق وجودتان می‌روند و خود را قوی‌تر می‌سازند. پس اگر ناامیدی، عصبانیت، نارضایتی و افسوس خوردن را از ذهن خود پاک کنید مطمئن باشید این چیزهای منفی با قدرت بیشتری برخواهند گشت. اکنون وقت آن رسیده که سوگواری کنید و از خودتان و احساساتتان خجالت نکشید.3. به داد خود سرکوب شده‌تان برسید: در اکثر روابط شکست خورده، بخشی از احساسات و ویژگی‌های طرفین بوده که توسط دیگری سرکوب شده. شاید او از روحیه بازیگوش شما خوشش نمی‌آمده، دوست نداشته با رفیق‌هایتان خلوت کنید و یا وقتی برای علایق خود صرف کنید. هر چه که بوده، اکنون بروید و تا بالاترین حد آن را رها سازید. اگر او دوست نداشته شما ساز بنوازید، ساعات زیادی را به نواختن اختصاص دهید. این کار همچنین به شما کمک خواهد کرد من گشمده‌تان که علایق فراموش شده‌ای داشته را نیز پیدا کنید.4. از انرژی که دوباره به دست آورده‌اید برای ساختن زندگی خود استفاده کنید: بعد از جدایی میزان آدرنالین و کورتیزول در بدن شما زیادتر می‌شود و همین است که برخی رفتارهای پرخطر را نیز به همراه دارد. اما شما از این افزایش انرژی استفاده دیگری کنید و رفتارهای پرخطر را کنار بگذارید. یک روتین برای ورزش کردن بسازید، مهارت جدیدی یاد بگیرید و کسب و کار تازه‌ای راه بیندازید. بسیاری از افراد بوده‌اند که به وسیله همین انرژی به دست آمده پس از پایان روابط، کارهای بزرگی در زندگی خود کرده‌اند. چه بسیار آثار هنری بزرگی که توسط اشخاصی که در چنین وضعیتی بوده‌اند خلق شده‌اند.سخن پایانیدر آخر این را به یاد داشته باشید حتما دلیلی داشته که اکنون رابطه‌تان مرده است. شما و یار سابقتان برای یکدیگر مناسب نبوده‌اید و به همین دلیل است که دیگر با یکدیگر رابطه‌ای ندارید. به این ارتباطی که دیگر وجود ندارد به چشم یک درس نگاه کنید، درسی با موضوع خودشناسی. از این که با وی آشنا شده‌اید و بودن با او را تجربه کرده‌اید، سپاسگزار باشید و به این فکر کنید که شاید شما دو نفر در مسیر یکدیگر قرار گرفته بودید تا همدیگر را برای روابط بعدیتان پخته‌تر سازید. پس رو به جلو نگاه کنید و برای بیرون آمدن از روابط مرده، تلاش کنید.برای خواندن مطالب بیشتر در حوزه مهارت‌های نرم، مجله آنلاین راهرو را دنبال کنید.تولید محتوا برای راهرو توسط نویسندگان نویسش انجام می‌شود.</description>
                <category>تحریریه راهرو</category>
                <author>تحریریه راهرو</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jul 2020 17:04:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی کردن در عصری که می تواند روح ما را به کشتن دهد</title>
                <link>https://virgool.io/raahro/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-pprduanxrvvj</link>
                <description>با وجود زندگی کردن در عصری که بالاترین سطح امکانات در طول تاریخ بشریت را دارد و با وجود تامین آسان نیازهای مادی، نظرسنجی‌های اخیر نشان داده ما مردم مدرن بیش از هر زمان دیگری دچار استرس، اضطراب و افسردگی هستیم.پیش درآمد:نرخ افسردگی در ایالات متحده از اواسط دهه ۱۹۳۰ به طور پیوسته در حال افزایش است. گفته می‌شود تقریباً ۴۰ میلیون بزرگسال آمریکایی دارای یک اختلال اضطرابی هستند. با ظهور رسانه‌های اجتماعی و تلفن‌های هوشمند، میزان افسردگی و خودکشی به ویژه در بین نوجوانان به شدت افزایش یافته است. آمارها نشان می‌دهد، بیش از ششصد هزار کودک ۵ساله و حتی کوچکتر در این ایالت تحت درمان انواع داروهای روانپزشکی قرار دارند و در میان بزرگسالان آمریکایی مصرف بیش از حد موادمخدر از کنترل خارج شده است. در چنین شرایطی سوالاتی مطرح می‌شود. سوالاتی مانند: چرا در عصر تکنولوژی و با وجود امکانات زیاد، افراد به افسردگی مبتلا می‌شوند؟ چرا بسیاری از افراد در امن‌ترین و پر رونق‌ترین زمان تاریخ، مستعد مضطرب شدن هستند؟ چرا بسیاری از ما با وجود پتانسیل‌های زیادی که برای تغییر و تعیین سرنوشت‌مان در اختیار داریم، احساسات آزاردهنده‌ای مثل خشم، ناامیدی و پوچی را تجربه می‌کنیم. فروید (Freud)، افسردگی را به عنوان یک خشم درون فکنی شده تعریف کرده. این تعریف مطمئناً می‌تواند حقیقت داشته باشد اما من فکر می‌کنم رولو می (Rollo May) روانشناس بزرگ آن را دقیق‌تر تعریف کرده است. رولو می‌می گوید «افسردگی ناتوانی در ساختن آینده است.»اختلالات روانی در جامعه امروزاضطراب به سادگی بوجود می‌آید و همانطور که رولو می نیز خاطرنشان می‌کند، اضطراب به این دلیل ایجاد می‌شود که «انسان همانطور که قادر نیست جهان خود را بشناسد، به همان نسبت قادر به شناخت موجودیت خود نیز نخواهد بود».امروزه افراد زیادی در طول زندگی‌شان دچار گم گشتکی، از هم گسیختگی و سردرگمی می‌شوند و بسیاری معتقدند که قادر به ساختن آینده‌شان نیستند. بسیاری از آدم‌ها احساس درماندگی دارند و به تعبیر سارتر (Sartre) می‌توان گفت: ما درد و رنج آزادی را احساس می‌کنیم.به عبارت دیگر انسان محکوم به آزادی است. زیرا هنگامیکه به جهان فرستاده شد، مسئول هر کاری است که انجام می‌دهد.کارل یونگ (Carl Jung)، یکی از پرکارترین روان درمانگران قرن بیستم اظهار کرده، حدود یک سوم از بیماران او از نظر بالینی هیچ نوع اختلال روانی نداشتند، اما از بی‌معنی بودن و پوچی زندگی‌شان رنج می‌بردند که این موضوع در دنیای مدرن امروز می‌تواند به عنوان اختلال روانی عمومی تعریف شود.سوال این است که در جامعه مدرن چه چیزی باعث گسترش این اتفاق شده است. شاید به این دلیل است که در عصر حاضر، سختی‌ها و خطرات ناشی از زندگی روزمره از بین رفته و دیگر لازم نیست ارزش‌های خود را برای غلبه بر مشکلات و محدودیت‌ها به اثبات رسانیم. شاید نبودن سختی و مشقت‌هایی که در گذشته وجود داشتند، ما را از معنا و هدف دور می‌کند. شاید در زندگی پشت یک نقاب پنهان شده‌ایم و جوهر وجودی‌مان را پرورش نمی‌دهیم.شاید ما محصول یک ماشین تبلیغات رسانه‌ای هستیم که با ارائه اطلاعات نادرست، هوش ما را تضعیف می‌کند. شاید ما این دروغ بزرگ را باور کرده‌ایم که مهم‌ترین اصل در زندگی داشتن موقعیت و شرایط مالی خوب است و به دست آوردن خانه‌های بزرگ، ماشین‌های گران قیمت و لباس و تعطیلات مجلل، راه‌هایی برای رسیدن به سعادت هستند. شاید رابطه خود را با زمین از دست داده‌ایم و به جای آن در گوشه‌ای مقابل صفحات نمایشگر نشسته‌ایم و با گوش دادن به اخبار و شایعات، مشکلات‌مان را بر روی دیگران خالی می‌کنیم. شاید افق دیدمان بسته است و درک محدودی از خودمان داریم. شاید غرایزمان که همان حقایق ماهیت انسانی هستند را سرکوب می‌کنیم تا طبق معیارهای سفت و سخت فرهنگ و جوامع عمل نماییم. شاید به این دلیل باشد که به جای رویارویی با سختی‌های زندگی و تلاش کردن، در انتظار این هستیم که خدا و یا جهان، زندگی دلخواه‌مان را برای ما بسازد. شاید به جای اتکا به خودمان، دنبال قهرمانان بیرونی هستیم. شاید به این دلیل باشد که فناوری با وجود مزایای بسیار، به عنوان دیواری بین ما و طبیعت عمل کرده و ما را از ابعاد عمیق‌تر تجربه‌های انسانی‌مان جدا می‌کند.در پاسخ به تمام این پرسش‌ها می‌توان گفت:اگرچه امروزه بیش از هر زمان دیگر با یکدیگر در ارتباط هستیم، اما به همان نسبت نیز بیش از هر دوره دیگر تنها و برآشفته به نظر می‌آییم. انسان‌ها از طریق اتحاد و همکاری با یکدیگر، تکامل یافتند. ما از روزهای پرخطر نجات پیدا کرده و با زندگی در قبایل و اجتماعات کوچک پرورش یافتیم و هدف‌مان را پیدا کردیم. اما در عصر مدرن امروز همه چیز تغییر یافته و انسان‌ها از جوهر وجودی خویش فاصله گرفته­‌اند. ما خود را در میان جامعه واقعی نساخته‌ایم و فقط در میان توئیت‌ها یا بخش نظرات مقالات سیاسی سرگردان شده‌­ایم. کارل یونگ این معضل را به خوبی فهمید و عنوان کرد «بی ثباتی، تزلزل و تلقین‌پذیری انسان‌های امروزی، شکل جدیدی از هستی است».یونگ هشدار داده، اگر افراد توسط جوامع کمرنگ و بی‌ارزش شوند، در برابر نفوذ دولت و سایر جنبش‌های جمعی، آسیب‌پذیر خواهند شد و در خدمت برنامه‌های آن‌ها به عنوان بازیچه قرار می‌گیرند. او یادآور می‌شود «هرچه اجتماع بزرگتر باشد، افراد نیز بی‌اهمیت‌تر خواهند شد». البته نمی‌توان انکار کرد که ما با تلاش و نبوغ فراوان یک تمدن بسیار پررونق، رضایت بخش و در حال رشد ایجاد کرده‌­ایم. اما همانطور که کالین ویلسون و بسیاری از متفکران بزرگ دیگر دریافتند، جنبه پنهان فرهنگ امروزی این نکته است که «زندگی راحت مقاومت انسان را کاهش می‌دهد بطوریکه او در یک سستی غیرقهرمانانه فرو خواهد رفت.»در ادامه ممکن است این سوال مطرح شود که، چگونه می‌توان بر سستی غیر قهرمانانه و مشکلات ناشی از پوچی غلبه کرد و به عنوان یک انسان از پتانسیل کامل خود بهره ببریم؟ برای دانستن جواب کامل‌تر می‌توانیم نظرات برخی از متفکران بزرگ را بررسی کرده و بفهمیم آن‌ها درمورد سرزندگی و زندگی هدفمند چه می‌گویند.رها باشیدبراساس نظرسنجی اخیر گالوپ، ۸۵٪ از کارگران در سراسر جهان شغل خود را دوست ندارند. جوزف کمبل خاطر نشان می‌کند «همواره باید آماده رها کردن زندگی برنامه ریزی شده‌مان باشیم». درواقع به محض اینکه حس کردیم روش زندگی‌مان نمی‌تواند احساسات‌مان را تأمین کند، باید مسیر خود را تغییر دهیم. ما باید تبدیل به چیزی شویم که قبلاً بودیم. بله! ایجاد تغییر در خود و بخش عمده زندگی سخت خواهد بود. این کار احتمالاً همه چیز را تحت تاثیر قرار خواهد داد و شما خودتان را در میان خطرات ناشناخته تنها خواهید یافت. در همین راستا کارل یونگ می‌گوید «هیچ آگاهی و شناختی، بدون درد به دست نمی‌آید». اما باید رها کنید و بروید.رنج خود را در آغوش بگیریدجهان امروز ممکن است ما را آسیب‌پذیر کند. بنابراین باید از دردها به عنوان یک اصل برای ساختن خود جدیدتان استفاده کنید. رنج، روشی طبیعی برای نشان دادن یک نگرش یا شیوه رفتاری اشتباه است. هر لحظه دردناک، فرصتی برای رشد محسوب می‌شود. اگرچه عجیب به نظر می‌رسد اما، مردم باید از داشتن درد و رنج خوشحال شوند زیرا این موضوع نشانه دستیابی به قدرتی است که برای تغییر شخصیت‌شان به آن نیاز دارند. چارلز بوکوفسکی عقیده دارد «شما باید چند بار بمیرید تا بتوانید واقعاً زندگی کنید» و کالین ویلسون در جایی عنوان کرده: «جهان روزمره ما را مانند یک برده پشت ارابه خود می‌کشاند. افراد باید یاد بگیرد که طناب را پاره کرده، سپس به ذهن‌شان اجازه کمی مکث بدهند و از وابستگی ذهن با طبیعت آگاهی یابند».آگاه شویدوجود آسایش و راحتی در عصر مدرن باعث بوجود آمدن کسالت و بطالت شده است. این روزها سرگرمی‌های بی‌اهمیت و درام‌های بی‌ارزش جای خود را در زندگی تثبیت کرده‌­اند. این موضوع، آگاهی ما را تضعیف کرده و از بین می‌برد و در نهایت بیشتر اوقات مانند یک ربات زندگی خواهیم کرد. در شرایط این چنینی نه تنها هفته گذشته، بلکه آنچه صبح امروز رخ داده را به سختی به یاد خواهیم آورد. بنابراین، همه چیز دچار روزمرگی و فراموشی شده و از بین می‌رود.اما همانطور که آلن واتز متذکر شده «راز واقعی زندگی این است که، کاملاً درگیر کاری شوید که انجام می‌دهید و به جای اینکه آن را کار بنامید، بفهمید که واقعاً یک بازی است». باید یاد بگیریم ربات درون خود را خاموش کرده و آگاهی و هوشیاری‌مان را بالا ببریم. ما می‌توانیم این کار را با کسب تجربه‌های جدید، ماجراجویی، ریسک کردن، گوش ندادن به اخبار و خواندن آثار عالی شعر و ادبیات انجام دهیم. به قول هنری میلر «هدف از زندگی این است که زندگی کنیم و زندگی کردن به معنای آگاهی، شادی، سرمستی، آرامش و آگاهی الهی است.»به مادیات کمتر اهمیت بدهیدوضعیت بد اقتصادی به بروز خشم و افسردگی کمک کرده و ما را از بعد انسانی‌مان دور می‌کند. ما متوجه شرایط سخت اقتصادی این روزهای ایران هستیم اما باید حرص و طمع افزودن مال را نادیده بگیرید. تلاش برای تحت تأثیر قرار دادن دیگران بسیار مخرب و بیهوده است زیرا روح‌تان را نابود و شما را افسرده می‌کند. طبق تحقیقات دانشگاهی در آمریکا، افرادی که ثروت، موقعیت و دارایی‌های مادی را به عنوان یک ارزش می‌شناسند، احتمال ضد اجتماعی و افسرده شدن‌شان نسبت به سایرین بیشتر است. بی‌شک هرچه تعلق خاطر کمتری داشته باشید، انسان شادتری خواهید بود. بوکوفسکی در این زمینه عنوان کرده: «هر چه نیاز کمتری داشته باشم، احساس بهتری دارم». بنابراین سعی کنید پول‌تان را صرف به دست آوردن تجربه‌ها و تفریحات نشاط‌آور کرده و به دنبال خوشبختی‌های کوتاه مدت باشید.لائو تزو (Lao-Tzu) توصیه می‌کند:اگر دنبال پول و امنیت باشید، قلب شما هرگز رها نخواهد شد. اهمیت دادن به تأیید مردم، شما را زندانی آن‌ها خواهد کرد. کار خود را انجام دهید، سپس به عقب برگردید. این کار تنها راه رسیدن به آرامش استدوباره به زمین و غرایز اصلی‌تان متصل شویدیونگ عقیده دارد «وجود ابعاد حیوانی بیش از حد، باعث انحراف در انسان متمدن خواهد شد و تمدن بیش از حد نیز حیوانات بیمار تولید می‌کند». درواقع ما تنها موجوداتی هستیم که از غرایزمان کاملاً جدا شده‌­ایم. از آن بخش عظیم‌مان که سرکوب کردیم و لبخندهای مبهم و ماسک‌های دروغین را جایگزین‌شان نمودیم. آلبر کامو در باب این موضوع عنوان کرده: «انسان تنها موجودی است که از قبول فطرت خود امتناع می‌کند». نیچه پا را فراتر گذاشته و می‌گوید:انسان موجودی است که حرف می‌زند، از همه حیوانات دردسر بیشتری درست می‌کند و بیمارترین و خطرناکترین جانداری است که از غرایزش منحرف شده است». او در ادامه خاطر نشان می‌کند «تنها راه درمان بیماری به اسم انسان، بازگشت به طبیعت برای احیای محرک‌های فرهنگی اولیه‌ای است که آن‌ها را سرکوب کرده­ایمجمع‌بندیبا توجه به آن چه عنوان شد باید بگوییم، هر لحظه زنده بودن و زندگی کردن، می‌تواند چیزی شبیه معجزه باشد. زیرا عمر انسان سریع‌تر از آنچه فکرش را کنیم خواهد گذشت و نباید با دل مشغولی‌های عصر حاضر لذت‌های زندگی را به فراموشی بسپاریم. ما نباید اجازه بدهیم ظواهر پر زرق و برق جهان امروزی ما را از خود واقعی و جوهره اصلی‌مان دور کرده و قربانی بی‌اعتنایی به روح خود شویم. برای بازگشت به غرایزمان باید انگشتان خود را در خاک فرو ببریم، درباره طبیعت بیاموزیم، به مدیتیشن بپردازیم، در علفزارها پای برهنه راه برویم، در طبیعت به تنهایی پیاده روی کنیم، روی زمین بخوابیم و آن را حس کنیم و درمورد گیاهان و خواص دارویی آن‌ها بدانیم. آلن واتز این موضوع را به زیبایی توصیف کرده و عنوان می‌کند: «ما وارد این جهان نمی‌شویم، بلکه مانند برگ‌های درختان از آن بیرون می‌رویم».اگر این مطلب را دوست داشتید، آن‌را با دوستانتان به اشتراک بگذارید. همچنین با خرید اشتراک کاربران ویژه می‌توانید به سایر پست‌های راهرو که تنها در اختیار کاربران ویژه قرار دارد، دسترسی داشته باشید.</description>
                <category>تحریریه راهرو</category>
                <author>تحریریه راهرو</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jul 2020 14:17:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست از سرزنش کردن خودت بردار</title>
                <link>https://virgool.io/raahro/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1-k2yr2wv4w0mk</link>
                <description>مالی برنی یک آموزگار بالینی است که از گذشته‌ای سخت و دوران جوانی پرماجرایی جان سالم به در برده است! بعد از سال‌ها دست و پنجه نرم کردن با مشکلات متعددی مثل اختلال تغذیه، برنی به جایی رسید که بتواند به دیگران برای رهایی از مشکلاتشان کمک کند. برنی که خود با دیسیپلین‌های سخت‌گیرانه والدینش مواجه بوده و تجربه‌های زیادی از عیبجویی‌های فردی دارد، در این مقاله درباره معایب و مضرات سرزنش بیش از حد می‌نویسد. به عقیده او، برای هدف والایی مانند رشد و توسعه فردی نباید به سراغ استراتژی غلطی مثل رفتار سخت‌گیرانه برویم. به جای این کار پیشنهاد جذاب‌تری را ارائه می‌دهد که می‌تواند برای همه ما در مواجه با فراز و نشیب‌های زندگی سودمند باشد.پیش درآمد:چقدر در گوش ما داستان عشق به همنوع و دوست داشتن دیگران را خوانده‌اند و بزرگترها هم همیشه در اصول تربیتیشان از اهمیت احترام و ملاحظه کردن دیگران گفته‌اند، آنقدر که خودمان از این قافله جا مانده‌ایم! کمتر کسی از اهمیت مهربانی با خودمان، اینکه خودمان را به باد انتقاد و عیبجویی نگیریم، و از خودمان توقعات بی‌جایی نداشته باشیم به ما چیزی گفته است. خیال می‌کنیم اگر حتی ذره‌ای خودمان را دوست داشته باشیم دیگران فکر می‌کنند آدم خودخواه یا نازپرورده‌ای هستیم. در فرهنگ‌های شرقی هم که رنج و ریاضت نقش پررنگی دارد، سرزنش بیش از حد می‌تواند تبدیل به رفتار مخربی شود که نه تنها عواقب روان‌شناختی فراوانی دارد، بلکه جلوی رشد و بالندگی فرد را نیز خواهد گرفت.چند روز پیش بود که پشت پیانو نشسته بودم. از آخرین باری که تمرین کرده بودم مدتی می‌گذشت. قبلا عادت داشتم به طور مرتب تمرین کنم ولی این روزها فرسنگ‌ها از آنچه که یک موزیسین واقعی می‌نامند فاصله گرفته‌ام. گاهی وقت‌ها با همسرم تمرین بداهه‌ای دارم، به صورت شنیداری بداهه‌نوازی می‌کنم و کمی با آکوردها بازی می‌کنم. اما سال‌ها از زمانی که یک برگه نت موسیقی دستم گرفته باشم و ببینم که هنوز می‌توانم نت‌ها را بدون آمادگی قبلی بنوازم یا نه گذشته است.توضیح اضافه: لطفاً این برداشت را نداشته باشید که من یک زن رنسانسی هستم! و چون نجیب و همه‌فن حریف‌ام مثل اشراف‌زاده‌ها هنرهای متفاوتی را در اوقات فراغتم دنبال می‌کنم. فقط چون در دوران قرنطینه به سر می‌بریم به سراغ پیانو رفتم. همه اپیزودهای America’s Next Top Model را با همسرم تماشا کرده بودیم و دیگر واقعا حوصله‌ام سر رفته بود.پس این شد که یکی از پیش‌درآمدهای باخ را بیرون آوردم و آماده بودم که با دقت و آهستگی لازم تمرینم را شروع کنم، مثل آدم‌های عاقل و بالغ بستر یک تمرین بدون استرس را برای خودم فراهم کرده و هرکجا لازم بود یک نفس عمیق بکشم و صبر و حوصله داشته باشم. دقیقا تصویر همان آدمی بودم که یک تحول احساسی تمام و کمال را تجربه می‌کند. مطمئنم که خود شخص پما چودرون (نویسنده بودایی) به من افتخار می‌کند؛ حتی در ذهنم به خودم سپرده بودم که حتما به همسرم بگویم چقدر در انجام موعظه‌های که خودم همیشه راجع بهشان سخنرانی می‌کنم موفق بوده‌ام!چند دقیقه گذشت و به معنای واقعی در حال عرق ریختن بودم. روی چهار میزان تکراری گیر افتاده بودم، چرا؟ چون که من احمقی بیش نبودم و نمی‌توانستم از تکنیک انگشت‌گذاری این درس سر در بیاورم. دائما سر شمارش خطوط حامل دچار اشتباه می‌شدم چون تنبل تمام عیاری بودم که مغزش را صرف برنامه‌های تلویزیونی مزخرف می‌کند و دائما به خودم یادآوری می‌کردم که آخرین باری که این قطعه را شنیدم یک بچه 9 ساله کوفتی آن را تک‌نوازی می‌کرد. عالی و بدون نقص!وای پما به من نگاه نکن، خیلی افتضاحم!محال است از پس کاری برنیاییم و خودمان را سرزنش نکنیم! انگار از روی غریزه به انجام این کار متمایل می‌شویم. البته نوعی غریزه نیست که از هوش و درایت شخصی ما حاصل شود (منظورم این است که معمولا فایده و اثرگذاری این کار را بررسی نمی‌کنیم) اما این کار را به طور قطع به عنوان یک واکنش احساسی از خود نشان می‌دهیم.برای بعضی از افراد، تمایل غریزی که به سرزنش خودشان نشان می‌دهند ممکن است در ابتدا یک تلاش درونی برای تشویق و انگیزه دادن به خودشان بوده که پس از مدتی از مسیر اصلی منحرف شده و به یک اسلحه مخرب تبدیل شده است. برای بعضی دیگر، نتیجه مستقیم آسیب روحی یا همان تروما است. اگر در دوران کودکی دائماً با ما بدرفتاری شده و سرزنش شده باشیم، اولین ابزاری که در مواقع شکست و ناکامی به سراغش می‌رویم و در «حالت بقا» قرار می‌گیریم همین سرزنش کردن خودمان است. پدر من (که موزیسین نبود ولی دوست داشت فکر کند که هست) توقعات غیرمنطقی و غیرواقع‌بینانه‌ای درباره تکنیک‌های یادگیری من داشت، از این‌ها گذشته، روش‌های فوق‌العاده‌ سخت‌گیرانه و ظالمانه‌ای برای به کرسی نشاندن حرفش داشت. این حرف‌ها را نمی‌زنم که پدرم را بابت وضعیت بد تمرین‌های پیانوام سرزنش کنم. من آدم عاقلی هستم و در مقایسه با پدرم با روش‌های بهتر و خلاقانه‌‌تری مسئولیت کارهایم را قبول می‌کنم. اما به هرحال، از نظر روانی و عصب‌شناسی، همه این ماجراها در نهایت درون ما نهادینه می‌شوند.سرزنش خویشتن از احساس خجالت و شرم به وجود می‌آید، و احساس خجالت همواره این حس را به ما القا می‌کند که نه تنها اشتباه کرده‌ایم، بلکه خودمان یک اشتباه هستیم. کل ماجرا درباره این است که به جای کسی که الان هستیم چطور آدمی باید باشیم: باید الان در یک رابطه می‌بودم. باید تمام کارهایی که برایشان برنامه ریخته بودم را انجام می‌دادم. باید فداکاری‌های بیشتری برای فرزندانم انجام می‌دادم. از آنجایی که تمام این مشکلات را درون خودمان پرورش می‌دهم، باید با ترحم و دلسوزی بیشتری با خودمان رفتار کنیم. به طور کلی، اینکه چنین توقعاتی از خودمان داشته باشیم کاملاً قابل قبول و طبیعی است. اما احساس خجالتی که در پس این انتظارات ریشه دوانده است، مانع از رشد و پیشرفت ما خواهد شد.با این وجود، هنوز هم نمی‌توانیم دست از سرزنش کردن خودمان برداریم. یکی از رایج‌ترین ترس‌هایی که از مراجعه‌کنندگانم می‌شنوم این است: «ولی اگه حسابی خودمو سرزنش نکنم هیچوقت پیشرفت نمی‌کنم و بهتر نمی‌شم!» دوست عزیز من، اگر سرزنش کردن خودمان استراتژی موثری برای تحول فردی به شمار می‌رفت، فکر نمی‌کنی تاحالا باید نتیجه خوبی از این کار می‌گرفتی؟ دیگر وقت آن رسیده است که با خودمان کار بیاییم و این نکته را بپذیریم؛ سرزنش خویشتن که بر پایه شرم و خجالت باشد هرگز نمی‌تواند روش خوبی برای توسعه و تحول فردی شما باشد.پس بهترین روش چیست؟خودم هم از گفتنش چندان خوشحال نیستم! ولی دلسوزی و شفقت با خویشتن قابل اعتمادترین راه‌حلی است که برای التیام، درمان، و تغییرات رفتاری طولانی‌مدت وجود دارد. می‌دانم، می‌دانم، این هم یکی از آن اصلاحات معروف روانشناسان و تراپیست‌هاست، و در میان متفکران روان‌نژند و سرسخت این حیطه که همه چیز را سیاه و سفید می‌بینند هم حتی کلمه ننگینی به شمار می‌رود!  می‌فهمم، خود من هم در گذشته حسابی با این مفهوم گلاویز شده‌ و قانع شده بودم که کل قضیه عشق به خویشتن/خوددلسوزی من را به آدم نازک‌نارنجی و ضعیفی تبدیل می‌کند. در خیالات خامم خودم را تصور می‌کردم که کم‌کم به بخشیدن الگوهای رفتاری مخربم عادت کرده‌ام، به تفکر انتقادی که داشتم بدرود گفته‌ام، حلقه‌های طالع و احساس به دست می‌کنم، شروع به آواز خواندن کرده‌ام و در نهایت به نسخه ضعیف و مضحکی از مثبت‌اندیشی‌های دختریچه فیلم پولیانا تبدیل شده‌ام. (فیلمی درباره دختر 12 ساله‌ای که مردم شهر را تحت تاثیر شادی و مثبت‌اندیشی خود قرار می‌دهد).متاسفانه ما عادت کرده‌ایم که مهربانی با خویشتن و خود دلسوزی را با تنبلی یا باز کردن مسئولیت‌ها از سر خودمان اشتباه بگیریم. خیلی وقت‌ها از مراجعه‌کنندگانم می‌شنوم که می‌گویند: «اگر نسبت به خودم دلسوزی نشان بدهم، آن وقت خطاها و عیب‌هایی که دارم را می‌پذیرم، هیچ وقت آدم بهتری نمی‌شوم، و آن وقت دیگر واقعا از خودم متنفر خواهم شد». خب، اگر واقعا برداشتی که از دلسوزی و مهربانی با خویشتن دارید همین است، عجیب نیست که این حس تا این اندازه برایتان خطرناک به نظر می‌رسد!برای آن گروه از ما آدم‌هایی که خیال می‌کنیم که اگر به خودمان ترحم و دلسوزی نشان دهیم یعنی حسابی خودمان را لوس کرده‌ایم، انجام این کار واقعا شهامت زیادی می‌طلبد! مغز ما به ما اخطار می‌دهد که دلسوزی سرآغاز پرتگاهی است که به هرج و مرج و بی‌نطمی منتهی می‌شود. اقرار به این موضوع که تا چه اندازه نسبت به مهربانی با خودمان وحشت داریم و از این کار می‌ترسیم واقعا ضروری و حیاتی است. همچنین لازم است بدانیم که مهربانی و دلسوزی با خویشتن آنقدرها هم که خیال می‌کنیم تک‌بعدی و محدودکننده نیست. در واقع، بسیار پیچیده‌تر از چیزی است که فکرش را می‌کنیم. خوددلسوزی نه تنها از ما سلب مسئولیت نمی‌کند، بلکه شامل یادگیری مسئولیت‌پذیری نیز می‌شود. اینکه پشت پیانو بنشینم و به خودم بگویم که: «اشکالی نداره عزیزم، دو دقیقه و نیم تمرین کردی و دیگه سختی کشیدن برای امروز بسه!» واکنشی از سر خوددلسوزی نیست؛ چون در نهایت راه تنبلی را برای من هموار کرده و رنج و عذاب بیشتری را نصیب من خواهد کرد. به ساده‌ترین ممکن، خوددلسوزی از ما می‌خواهد که نوع ارتباطی که با مفهوم مسئولیت‌پذیری داریم را طوری تغییر دهیم که از سرزنش و عیب‌جویی نشات نگیرد. خوددلسوزی از ما دعوت می‌کند که یک بار دیگر، این بار با مهربانی، خودمان را پرورش دهیم. «یک نفس عمیق بکش دختر، ذره‌ای از سرعتت کم کن. این کار اصلا به این معنی نیست که تو احمق شده‌ای، بلکه فقط نشان می‌دهد که مدت‌هاست از این مهارتی که داری استفاده نکرده‌ای. یک فرصت مجدد به خودت بده تا دوباره آن را یاد بگیری». حتی لازم نیست که خوددلسوزی بیش از اندازه شیرین و لوس و زننده باشد؛ بلکه صرفا حقیقتی است که به جای احساس شرم و قضاوت منفی، /در جامه‌ای از مهربانی پیچیده شده است.سال‌هاست که سعی کرده‌ایم با ابزار اشتباهی خودمان را به سمت و سوی بهتر شدن تربیت کنیم. اگر به جای سرزنش و عیب‌جویی برای پرورش خویشتن، خوددلسوزی و مهربانی را به ابزار تربیتی تبدیل کنیم چه خواهد شد؟بعد از آن نیمچه فروپاشی عصبی که داشتم دیگر به سراغ پیانوام نرفتم. امیدوار بودم که صرف نوشتن این مقاله برای جبران کردن رفتاری که با خودم داشتم کافی باشد. اما باعث شد به این نتیجه برسم که به خاطر صداقت و درستکاری حرفه‌ای و معنوی خودم هم که شده آخرش یک بار دیگر باید به سراغ آن قطعه پیش‌درآمد بروم. نتیجه کار را به شما خواهم گفت. شاید به چند درس برای مرور دانسته‌هایم نیاز داشته باشم. اگر کسی یک بچه صبور 9 ساله را می‌شناسد که می‌تواند بدون آمادگی قبلی اجرا داشته باشد، لطفا او را به من معرفی کند!</description>
                <category>تحریریه راهرو</category>
                <author>تحریریه راهرو</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jul 2020 11:49:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احساسات تو هرگز اشتباه نمی‌کنند اما داستانِ پشت آنها اغلب اشتباه است</title>
                <link>https://virgool.io/raahro/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D9%88-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%BA%D9%84%D8%A8-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%AF-ngaechgwnsz7</link>
                <description>کریس بیزلی درمانگر و یکی از پنجاه نویسنده برتر وبسایت مدیوم است. بیزلی همچنین کتابی به نام اژدها شدن را نویسندگی و طراحی کرده است که به موضوع ارتجاع احساسی می‌پردازد. در پروسه درمانگری، بیزلی به مردم کمک می‌کند تا احساسات واقعی خود را شناسایی کرده و از ترس‌ها، نگرانی‌ها، و احساسات منفی که دارند رها شوند. در مقاله حاضر، بیزلی احساسات و داستان‌های پیرامون آنها را کالبدشکافی کرده و به خوبی توضیح می‌دهد که چرا دانستن داستان‌هایی که معرف احساسات ما هستند اهمیت دارد.پیش درآمد:شما در داستان زندگیتان قهرمان هستید یا بازنده؟ شخصیت خوب ماجرا هستید یا شخصیت منفی؟ شاید باور این موضوع برایتان سخت باشد اما اکثر اوقات چنین تعاریفی که از خودمان داریم نه تنها مفید و اثربخش نیستند، بلکه سدهای فراوانی را بر سر راه خودشناسی برای ما ایجاد می‌کنند. به بیان دیگر، این باورهایی که به خودمان قبولانده‌ایم اجازه نمی‌دهند تا به لایه‌های عمیق روانمان راه پیدا کرده و احساسات واقعیمان را شناسایی کنیم. اگر نتوانیم خود واقعیمان را بشناسیم و بپذیریم و همیشه با ترس از روبرو شدن با او زندگی کنیم، نباید انتظار رشد و توسعه فردی از خودمان داشته باشیم. مقاله کریس بیزلی را بخوانید تا از اهمیت تفکیک داستان‌ها از احساسات واقعی آگاه شوید.من یک درمانگر روان‌تنی (somatic healer) هستم و به عنوان چنین درمانگری در طول هفته ساعت‌ها به حرف مردمی که تاریک‌ترین گوشه‌های روحشان را فاش می‌کنند گوش می‌دهم. یکی از مهم‌ترین کارهایی که در شغلم انجام می‌دهم تفکیک کردن داستان‌ها از احساسات است. معمولا مردم از این قبیل حرف‌ها زیاد می‌زنند: «احساس می‌کنم یه آدم شارلاتان‌ام، حس می‌کنم آدم کثافتی هستم، عوضی، و چیزهای دیگه» یا می‌گویند: «احساس می‌کنم شریک زندگی‌ام به اندازه کافی از من حمایت نمی‌کند». این‌ها جزو احساسات دسته‌بندی نمی‌شوند، بلکه داستان هستند، و اتفاقا اکثرشان هم جزو «باورهای محدودکننده» به شمار می‌روند.با وجود اینکه احساسات ما هیچ‌گاه غلط نیستند، اما داستان‌هایی که این احساسات را به وجود آورده‌اند ممکن است غلط باشند. وقتی که احساسات خاصی را بروز می‌دهی، اولین کلمه‌ای که بعد از «من احساس …» به زبان می‌آوری باید یک کلمه احساسی مانند ناراحت، عصبانی، مستأصل، ناامید، خوشحال، مفتخر، و… باشد. اگر هر چیزی غیر از این باشد، تو احساساتت را بروز نمی‌دهی، بلکه داستانی را با حسی که داری اشتباه گرفته‌ای. جمله «شریک زندگی‌ام از من حمایت نمی‌کند» یک احساس نیست. اگرچه احساسات خاصی را در تو برمی‌انگیزد، اما جزو احساسات دسته‌بندی نمی‌شود.برای نمونه، عبارت «من احساس ناراحتی می‌کنم»، یک بیانیه واضح و مبرهن است. چون ناراحتی یکی از احساسات ماست. حتی جمله «احساس ناراحتی می‌کنم چون نگرانم» از آن هم بهتر است. چون حالا دیگر وارد لایه‌های پیچیده چندین احساس متفاوت شده‌اید. و در نهایت شما وقتی به اوج بروز احساساتتان می‌رسید که بگویید «احساس ناراحتی می‌کنم چون نگران این موضوع هستم که شریک زندگی‌ام به اندازه کافی از من حمایت نمی‌کند» حالا دیگر هم داستان اصلی را داریم هم لایه‌های احساسی که حول محور آن داستان پیچیده شده‌اند.بسیاری از داستان‌های ما باورهای محدودکننده هستند. عبارت «شریک زندگی‌ام حمایتم نمی‌کند» شاید حقیقت داشته باشد. در واقع فقط بعضی از داستان‌های ما حقیقت دارند یا تا حدودی درست هستند، اما اکثر این داستان‌ها غلط و عاری از حقیقت‌اند. برای نمونه، زخمی که ریشه در دوران کودکی تو دارد باعث می‌شود خیال کنی که اطرافیانت تو را همانطور که واقعا هستی دوست ندارند. اگر چنین موضوعی واقعیت داشته باشد، آن وقت شما در مواقع استرس و نگرانی، این قضیه را مثل عینک بر چشمان خود می‌زنید و اتفاقات اطرافتان را از این دریچه برداشت می‌کنید. شاید اصل قضیه جور دیگری باشد: شریک زندگیتان در واقعیت از شما حمایت می‌کند، اما شما پذیرای این حمایت نیستید. به محض اینکه متوجه این موضوع شدید چندین لایه از دردها و احساسات ناراحت‌کننده‌تان به سرعت فرو خواهند ریخت.حقیقت اینجاست که ما افکار درونی خودمان را درون احساساتمان مخفی می‌کنیم تا مجبور نباشیم آنها را واقعا حس کنیم. وقتی شما بدنتان را بررسی می‌کنید تا ببینید چه حسی در جسم خود دارید، به لایه‌های احساسی بدنتان نفوذ می‌کنید. و کار اصلی ما به دقیقا به همین بخش مربوط می‌شود. قبل از هر چیزی احساساتتان را حس کنید (). آن وقت است که می‌توانید به زیربنای احساساتتان وارد شوید و ببینید چه چیزهایی درباره داستان شما درست و چه چیزهایی غلط‌اند.بیایید نگاهی به یکی از باورهای محدودکننده رایج بیاندازیم: که «من یک شارلاتان‌ام». این داستان یا باور محدودکننده ممکن است به چندین روش مختلف احساس شود. ممکن است از این بابت احساس خجالت کنید، شرمنده باشید، ناامید، ناراحت، عصبانی، یا درمانده. از سوی دیگر حتی ممکن است از این بابت احساس قدرت یا شایستگی داشته باشید. تا پیش از آنکه احساسات سرمنشا چنین باوری را واکاوی نکرده باشید نمی‌توانید به طور دقیق از شرایط روحی خود باخبر شوید.یک بار دیگر امتحان کن، این بار با احساس«از اینکه آدم شارلاتانی هستم احساس خجالت می‌کنم». این شد. کم‌کم داریم به یک جاهایی می‌رسیم. احساسات ما که پدیدار می‌شوند، متعاقب از آن باورهای محدودکننده به شکل یک داستان ظاهر می‌شوند. شخصی که اینجا مثالش را می‌زنیم خیال می‌کند یک آدم شارلاتان است و حسی که در این باره دارد شرمندگی و خجالت است. حالا می‌توانیم کنجکاوی نشان دهیم و به دنبال منبع و منشا اولیه چنین احساسی بگردیم.نکته حائز اهمیت اینجاست که خیلی وقت‌ها چون افسرده یا مضطرب هستید خیال می‌کنید که دارید چیزی را احساس می‌کنید. از اینکه باید خبر بدی را به گوش شما برسانم متاسفم، اما این احساسات آنقدر دقیق نیستند که شما را به جایی برسانند. فقط به شما نشان می‌دهند که ظرف تحمل شما پر شده است و دیگر جایی برای احساسات جدید باقی نمانده است.افسردگی و اضطراب زمانی رخ می‌دهند که برای مدتی طولانی به بسیاری از احساسات درونی خود بی‌توجهی کرده باشیم. اما اگر شما در حال حاضر در چنین موقعیتی قرار دارید، اصلا نترسید. حتی آگاهی و واقف شدن به این نکته که احساس اضطراب و افسردگی دارید هم یک پیشرفت محسوب می‌شود. از مرحله بی‌خبری و بی‌توجهی نسبت به افسردگی یک پله بالاتر است؛ البته شاید باورش برایتان سخت باشد ولی خبر نداشتن از افسردگی و اضطراب شدیدا رایج است. اگر به درستی به احساساتی که دارد نپردازید، این‌ها به تدریج به درد مزمن، التهاب، میگرن، مشکلات گوارشی و... تقریبا همه مشکلات استرسی و عصبی که در زندگی مدرن شایع‌اند تبدیل می‌شوند.به قول نیلم معلم روحانی معروف، «درد تا جایی شما را هل می‌دهد که عشق شما را بیرون بکشد». دردی که احساس می‌کنید می‌تواند محرک قدرتمندی باشد که شما را تا سرحد باورهای محدودکننده‌ای که باعث رنج و عدم پیشرفتتان شده بود براند.ارزش آن را دارد که با سایه‌های بخش نیمه‌خودآگاه (فروآگاه/subconscious) خود مواجه شوید و به حقایق عمیقی که ممکن است از دیدنشان واهمه داشته باشید سرک بکشید. این اقدام نه تنها می‌تواند گره‌هایی که در اعماق وجود شما مانده است را باز کند، بلکه می‌تواند واقعی‌ترین و جادویی‌ترین بخش‌های روان شما را نیز برملا می‌کند.چگونه باورهای محدودکننده‌ را شناسایی کنیم؟تفاوت میان داستان و باور محدودکننده را از اینجا تشخیص می‌دهیم که یکی از آنها به شما فضا می‌دهد و بیشتر به خود واقعی‌تان نزدیک است، و دیگری شما را در تنگنا و محدودیت قرار می‌دهد و بر شانه‌هایتان سنگینی می‌کند.موارد زیر مثال‌هایی از باورهای محدودکننده هستند:من .......... هستم {یک باور محدودکننده درباره هویتتان}.من باید/ مجبورم که .......... {یک باور محدودکننده درباره توقعاتی که از خودتان دارید}.آنها از من می‌خواهند که .......... {یک باور محدودکننده درباره توقعاتی که دیگران از شما دارند}.آنها خیال می‌کنند که .......... {یک باور محدودکننده درباره برداشتی که دیگران از شما دارند}.ما به داستان نیاز داریم. و همیشه داستان‌های متفاوتی را، به بهترین نحوی که بتوانیم تعریفشان کنیم، در زندگیمان خواهیم داشت. کلید اصلی ماجرا این است که همواره داستان‌هایمان را با نمونه‌های واقعی‌تر، دقیق‌تر، و قدرت‌بخش‌تری به روز رسانی کنیم.کم‌کم کشف می‌کنی که واقعا چطور آدمی هستیجمله «من یک شارلاتان‌ام» یا هر عبارتی که باور محدودکننده شما را تعریف می‌کند، شما را به هیچ جایی نمی‌رساند. خب، بیایید یک لحظه صبر کنیم، در واقعا این باور شما را به جایی که الان هستید رسانده است. بیایید کلاهمان را به نشانه تحسین از سر برداریم! بدون وجو چنین باوری شما نمی‌توانستید تبدیل به آدمی که اکنون هستید بشوید. اگر متقاعد شده باشید که آدم شارلاتانی هستید، هرگز نخواهید فهمید که ورای این تفکر واقعا چطور آدمی هستید. من درک می‌کنم که لحظه درک کردن این واقعیت تا چه اندازه می‌تواند ترسناک باشد، اصلا به خاطر همین ترس است که دودستی به داستان‌هایی که داریم چسبیده‌ایم و رهایشان نمی‌کنیم. هیچ اشکالی ندارد.اما بالاخره یاد می‌گیری آدمی که ورای این باور محدودکننده پنهان شده است را بشناسی و درک کنی، و این شناخت ماجراجویانه تبدیل به یکی از هیجان‌انگیزترین و غافلگیرکننده‌ترین کارهایی می‌شود که تاکنون انجام داده‌ای! خود من هر هفته شاهد پیشرفت و رشد این ماجراجویی در حین درمانگری بالینی هستم و راستش را بخواهید، مهم‌ترین دلیلی است که به خاطرش این شغل را انتخاب کرده‌ام. واقعا معجزه‌آسا و جادویی است.سپر بلایی که زمانی (احتمالا در کودکی) انتخاب کرده بودی حالا به بار سنگینی در زندگی‌ات تبدیل شده است.ساختار باورهایی که داریم بلاخره یک جاهایی به کارمان می‌آیند، واگرنه تا این اندازه برای نگه‌داشتنشان تلاش نمی‌کردیم. حالا به هر نحوی این کارآمدی به پایان رسیده است. به کمک درمان احساساتی که باعث استحکام این باورهای محدودکننده‌ شده بودند، کم‌کم آنها را از سر راهتان بردارید. یکی از سریع‌ترین روش‌های انجام این کار، تنظیم کردن احساساتی است که با بدنتان تجربه می‌کنید.برای شروع، یک نفس عمیق بکشید، تا جایی که در بدنتان احساس سنگینی کنید. سپس از نوک سر تا پنجه پایتان را با دقت بررسی کنید. ببینید بیشترین شدت حسی شما کجا قرار گرفته است و نفستان را به همان نقطه هدایت کنید. این شدت ممکن است حتی خودش را به شکل درد نیز نشان دهد. آنقدر به نفس کشیدن و هدایتش به مرکز این نقطه از بدنتان ادامه دهید تا بتوانید بگویید چه احساساتی را دارید تجربه می‌کنید.به محض اینکه فهمیدید چه احساساتی وجود دارند (مثلا احساس خجالت)، آن وقت می‌توانید تمرین زیر را انجام دهید. (یادتان باشد که به جای خجالت هر حسی که خودتان تجربه می‌کنید را قرار دهید).از خودتان بپرسید: چه چیزی باعث شده است که من خجالت‌زده/ ناراحت/ یا هر احساس دیگری داشته باشم؟ جوهره اصلی داستانی که دارم تعریف می‌کنم چیست؟بدون اینکه حواستان به حقیقت (به معنای واقعی کلمه) و یا درست بودن این ماجرا پرت شود، جوابتان را بررسی کنید. احساسات ما حقیقت دارند، حتی اگر داستان پشت این احساسات غلط باشد.هدف ما در اینجا تجزیه و تحلیل احساسات است تا بتوانیم بفهمیم چه چیزهایی را واقعا داریم تجربه می‌کنیم. در ابتدای امر انجام این کار ممکن است سخت باشد، پس اگر ناگهان احساس بی‌حسی و کرختی کردید، یا حس کردید فشار زیادی روی شانه‌هایتان گذاشته شده، و یا افکار در هم ریخته‌تان قدرت تمرکز را از شما گرفته بودند، به مرحله نفس‌گیری برگردید؛ صبر کنید و ببینید چه احساساتی ظاهر می‌شوند.برای اینکه از زیر کار فرار نکنید قرار دادن یک تایمر در کنارتان می‌تواند ایده خوبی باشد. تا جایی که لازم است به خودتان بگویید: «در چند دقیقه آینده می‌خواهم احساساتی که دارم را حس کنم. من در کنار این احساسات امنیت دارم و حس کردنشان هیچ اشکالی ندارد».برای آنکه به این فرایند سرعت بیشتری ببخشید، یک دفترچه یادداشت بردارید و هر چیزی که حس می‌کنید و به ذهنتان می‌آید را آزادانه و بدون هیچ قضاوتی یادداشت کنید. لازم نیست معنا و مفهوم خاصی از این نوشته‌ها ایجاد کنید، فقط تا زمانی که این حس‌ها تازه و دست اول هستند یادداشتشان کنید. بعدا می‌توانید آنها را مرتب کنید.</description>
                <category>تحریریه راهرو</category>
                <author>تحریریه راهرو</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jul 2020 15:26:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اهمیت روابط انسانی در این روزهای سخت</title>
                <link>https://virgool.io/raahro/%D8%AA%D9%82%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B7-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-xepqmbtws0ie</link>
                <description>قرنطینه ما را از دوستان و نزدیکانمان جدا و به خود واقعی‌مان نزدیک‌تر کرد. خیلی از ما جرات آنکه تنها ماندن با خودمان را برای مدتی طولانی تجربه کنیم نداریم. همین تنهایی اگزیستنسال و اهمیت روابط انسانی موضوعی است که تیموتی کرایدر، نویسنده ثابت مجله‌های نیویرک تایمز، وکس، و Human Parts در مدیوم را بر آن می‌دارد که از دریچه‌ای جذاب و با نگاهی کاملا شخصی و صادقانه از وضعیت انسان معاصر در روزهای سخت قرنطینه بنویسد.پیش درآمد:روابط خوب مثل حس سلامتی هستند! فقط وقتی قدر و ارزششان را با بند بند وجودمان حس می‌کنیم که از دستشان داده باشیم. اما حالا اتفاق عجیب و بی‌سابقه‌ای در زندگی ما افتاده است که هم برای سلامتی و هم برای روابط اجتماعی‌مان تهدید بزرگی به شمار می‌آید: همه‌گیری جهانی ویروس کرونا یا کووید19. از سوی دیگر، پیوند دیگری نیز بین روابط اجتماعی و سلامت وجود دارد: سلامت روان و تعادل احساسی ما تا حد زیادی به روابطی که در زندگی تجربه می‌کنیم بستگی دارند. در مقاله حاضر، تیموتی کرایدر، نویسنده دو مجموعه مقاله و یکی از فعال‌ترین جستارنویس‌های نیویورک تایمز، از تجربه شخصی خودش در دوران قرنطینه و اهمیت روابط انسانی سخن می‌گوید. به زعم کرایدر، پیدا کردن انگیزه برای ادامه زندگی امری به شدت ضروری است و یافتن این انگیزه بدون وجود روابط و مصاحبت انسانی ممکن نیست.قرار بود این ماه سالگرد اتفاقی را جشن بگیرم که حدود 25 سال گذشته انتظارش را می‌کشیدم: سفری دوباره به شهر رتیمنو در جزیره کرت یونان، یعنی جایی که در آوریل 1995 چاقویی در گردنم فرو رفته بود! تعداد زیادی از دوستان صمیمی‌ام موافقت کرده بودند که در این یک هفته من را در بیست و پنجمین سالگرد ضربه خوردن با چاقو همراهی کنند. مراسمی که قرار بود با اجتماع خیابانی و بازسازی آیینی صحنه به اوج خود برسد. حتی دوستم آرون راجع به چاقوها حسابی تحقیق کرده بود (نکته مهم: دوستانم تقریبا هیچ‌وقت و برای هیچ چیزی اینقدر اشتیاق از خودشان نشان نمی‌دهند!) اما به هر حال، ماجراجویی جاه‌طلبانه ما در جزیره کرت باید لغو می‌شد. می‌توان گفت تقریبا همه چیز در این مدت لغو شد، و دلیل آن هم چیزی نبود جز همه‌گیری جهانی ویروس کرونا. حتی قبل از اینکه سفر کردن به امری تقریبا غیرممکن تبدیل شود، به نظر می‌رسید که رفتن به جزیره برابر است با انجام یک ریسک خطرناک، آن هم برای کاری که در نهایت هدفی پیش پا افتاده تلقی می‌شد. از این‌ها گذشته، هدف اصلی این سفر برای ما جشن گرفتن زندگی و زنده ماندن بود.می‌توان گفت سالگرد ضربه خوردن با چاقو یک رویداد خصوصی است که برای آن دسته از افرادی که برایشان فرقی نمی‌کند من مرده باشم یا زنده، یک رویداد کاملا بی‌اهمیت محسوب می‌شود. اما بحث آن را به این دلیل پیش کشیدم چون این روزها همه ما تقریبا داریم اتفاق مشابهی را تجربه می‌کنیم. البته منظورم فقط حس قدردانی از زندگی، در دم زیستن، و شعار «به یاد آر که خواهی مرد» نیست! شعاری که به لطف این همه‌گیری جهانی با پوست و گوشت احساسش کردیم! بلکه منظورم آزمون هستی‌شناسی که با قرنطینه دسته جمعی با آن مواجه شده‌ایم نیز هست.به عقب که نگاه می‌کنم می‌بینم که وقتی در فوریه 1995 کرت را به مقصد یونان ترک کردم واقعا افسرده شده بودم. سه سال از مرگ پدرم گذشته بود و من هنوز نتوانسته بودم به روشی سالم و آنطور که باید و شاید، با غم و اندوهی که داشتم کنار بیایم. به طرز خطرناکی به نوشیدن الکل روی آورده بودم، به طور مرتب هشیاری‌ام را از دست می‌دادم، و مرتکب رانندگی در مستی نیز می‌شدم. در شرف سال‌های پایانی دهه دوم زندگی‌ام بودم و هنوز احساس بلاتکلیفی می‌کردم. هنوز ایده‌ای نداشتم که می‌خواهم در آینده چه هدفی را دنبال کنم و باید چه کاری برای زندگی‌ام انجام دهم. دوست دخترم بعد از سه سال با من قطع رابطه کرده بود. در ظاهر امر، مقصود و ماموریت من در یونان پیدا کردن آخرین سرمنزل یکی از نویسنده‌هایی بود که به اوعلاقه داشتم. این نویسنده یک فرد مبتلا به دیابت بوده که با نوشیدن بیش از حد مشروبات الکلی جان خودش را گرفته بود. باز هم که به گذشته نگاه می‌کنم می‌بینم که با حال و هوای احساسی آن روزهای من، چنین سفری اصلا عاقلانه نبوده است. فوریه‌ای که گذشت باز هم گرفتار همین بن‌بست شدم. مادرم روزهای پایانی عمرش را سپری می‌کرد و دوست دخترم بعد از سه سال رابطه از من جدا شده بود (ظاهرا سقف روابط من همین مدت زمان سه ساله است!) و هیچ ایده، انگیزه، یا رغبتی برای نوشتن کتاب جدید نداشتم. البته ناگفته نماند که باز هم به سومصرف مواد مخدر روی آورده بودم. یکی دیگر از آن لحظه‌هایی بود که اگر نیرو و انگیزه حرکتی در زندگی‌ات حس نکنی آرام آرام دست از همه چیز خواهی کشید.البته روزهای قرنطینه و همه‌گیری جهانی ویروس نتوانستند افسردگی مرا درمان کنند، اما توانستند شدت و درجه احساسات بیرونی و درونی مرا به حد اعتدال برسانند: دیگر دنیای بیرون به همان اندازه که همیشه تصور می‌کردم پوچ و سوت‌وکور شده بود و بقیه آدم‌ها هم مثل من دچار ناامیدی، بی‌هدفی و بلاتکلیفی شده بودند. من هم از آن دسته آدم‌های به درد نخوری هستم که کاری به جز لم دادن روی مبل، تماشا کردن تلویزیون یا مزخرفاتی که در اینترنت پیدا می‌شود ندارم و باید با بی‌حوصلگی و تنهایی دست و پنجه نرم کنم. این روزها بسیاری از مردم شغلشان را از دست داده‌اند و تنهایی یا در کنار خانواده در خانه‌هایشان حبس شده‌اند: جایی که فارغ از امور حیاتی و وظایف ضروری محل کار و تحصیل و یا حواس‌پرتی‌های اجتماعی، با زندگی که خودشان انتخاب کرده‌بودند محبوس شده و باید با حقیقت تلخ و خجالت‌آور زیستنشان بر روی این کره خاکی کنار می‌آمدند.ما واقعا داریم روزهای ترسناکی را داریم سپری کنیم، چرا که داریم بدون چارچوب و انگیزه‌ای که دنیای بیرون به ما می‌داد به زندگی خود ادامه می‌دهیم. چرا که این روزها همان چیزی را عیان می‌کنند که ما با رفتار و روابط روزانه‌مان سعی در پنهان کردنش داشته‌ایم یا اینکه حداقل سعی کرده‌ایم به آن بی‌توجه باشیم: یک حس پوچی و فقدان در بطن هستی و زندگی‌هایمان. درست مثل همان لحظه‌ای است که در آپارتمانت نشسته‌ای، تلویزیون را خاموش می‌کنی و ناگهان سکوتی هراس‌ناک همه جا را فرا می‌گیرد و توهم اینکه تنها و بی‌کس نیستی از بین می‌رود؛ و یا مثل لحظه‌ای که همهمه‌ای پساآخرالزمانی از نیستی و عدم تمام شهر را در بر می‌گیرد. شاید بگویید که این حس «پوچی» به خاطر افسردگی ایجاد می‌شود: آدم‌های سالم اوقات خود را با کارها و وظایفشان، اهداف و معانی مهم، و عزیزانی که دارند پر می‌کنند. اما چندین مطالعه مهم نشان داده‌اند که از بعضی لحاظ، افرادی که از افسردگی رنج می‌برند نسبت به غیرافسرده‌ها دیدگاه، خاطرات، و توقعات واقع‌گرایانه‌تر و عینی‌تری دارند، و مسائل را آن‌طور که واقعا هست می‌بینند. در یکی از این مطالعات، پژوهشگران از مفهومی به نام «خطای شناختی» صحبت می‌کنند، خطایی که برخلاف نامش باعث ایجاد عملکرد صحیح در مردم عادی می‌شود. مثلا یک فیش حقوقی هفتگی، قبض‌های ماهانه، و خواسته‌های بی پایان فرزندان، برای بیرون آمدن از تخت و شروع یک روز جدید دلیل و بهانه‌های قاطع و محکمی هستند. شک و تردیدهایی از جنس افکار آلبر کامو دائما ما را تهدید می‌کنند که این نمایش مسخره را تمام خواهند کرد، اما همین دلایل درست مانند یک سنگر محافظ در برابر این تردیدها بنا می‌شوند.حالا که چندین هفته از قرنطینه گذشته است، احساسی شبیه به آدم فضایی‌ها در یکی از فیلم‌های علمی تخیلی مثل سولاریسیا ستاره تاریک دارم. از آن فضایی‌هایی که سال‌هاست از زمین جدا مانده‌اند و هرروز روتین‌های خسته‌کننده‌ای را انجام می‌دهند که ریشه و دلایلش به دست فراموشی سپرده شده‌ است. صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شوم و آهسته آهسته به سمت نشیمن قدم برمی‌دارم از خودم می‌پرسم «چرا من دارم این کارو انجام می‌دم؟» اما بهترین تصمیمی که می‌توانیم بگیریم این است که به سرعت از این لحظه خطرناک بلاتکلیفی و تردید عبور کنیم و یک راست به سراغ دستگاه قهوه‌‌ساز برویم!دیگر آنقدر عاقل شده‌ام که بدانم چنین احساساتی به طور دوره‌ای برایمان پیش می‌آیند: هر دوره افسردگی بلاخره به پایان می‌رسد، برای هر بحرانی، حتی جنگ، قحطی، و رکود اقتصادی، بلاخره خط پایانی فرا می‌رسد. اما سخت‌ترین مرحله کدام است؟ وقتی که به سراغ داروهایت برگشتی، شغل جدیدی پیدا کردی، با دوست‌دختر سابق‌ات آشتی کردی، و وقتی که دوران همه‌گیری جهانی به پایان رسید و شکوه تمدن بشری به حالت اولیه‌اش بازگشت. آن وقت سخت‌ترین کار این است که خودت را مجبور به فراموش کردن چیزهایی کنی که در این مدت برملا شدنشان را با چشمان خودت تماشا کرده‌ای و باز هم آن توهم و خیال اجتناب‌ناپذیری که زندگی‌ات به آن وابسته است را از سر بگیری. به قول آنگسترام خرگوش در نمایش خرگوش در آرامش از جان آپدایک: «فقط کافیه یکم از لاک خودت بیرون بیای». برای این کار هم کافی است وقتی که همه دنیا خالی از انگیزه ‌و نیروی محرکه است، درون خودت ذره یا جرقه‌ای از امید و انگیزه حرکت کردن و ادامه دادن پیدا کنی.حدود یک هفته قبل از آن که چاقو بخورم، با چند نفر که به تازگی در یک میخانه کوچک در دهکده‌‌ای ماهیگیری واقع در کرانه جنوبی کرت ملاقاتشان کرده بودم قرار شام داشتم. کنار یک اجاق چوبی نشسته بودیم و رستینا می‌نوشیدیم. سپس یکی از خانم‌ها به من طرز تهیه نوشیدنی قاصدک را یاد داد، نوشیدنی که برای جا افتادن به حداقل یک سال زمان نیاز دارد. شاید پیش پاافتاده به نظر برسد، اما همین موضوع به من ایده‌ای داد: اینکه وقتی به خانه رفتم دلم می‌خواهد چطور آدمی باشم: آدمی که زندگی‌اش آنقدر ثبات داشته باشد که رسوم سالانه را به جای آورد. طی جشن‌های چهارم جولای سال‌های بعد، با دوستانم نوشیدنی‌های قاصدک عمو ری می‌نوشیدیم (نویسنده نام نوشیدنی‌اش را با الهام از کتاب شراب قاصدک اثر رد بردبری انتخاب کرده است -م.)حتی پیش از آنکه این همه‌گیری از راه برسد هم من طرح و تصور یک آینده دلخواه و معین برای من سخت و دشوار بود. همین که همه با هم دچار قرنطینه شدیم، احساس کردم حتما باید یک تصویر مشخص از آینده داشته باشم تا خودم کنار بیایم که از این آزمون سخت عبور کنم. اما اشتباه من این بود که خیال می‌کردم می‌توانم به خودم و اندوخته‌هایم تکیه کنم. البته این انوخته‌ها هم چیزی نبودند جز تمامی اپیزودهای سریال Brady Bunch و چند کمیک قدیمی کاپیتان آمریکا. اما چیزی که ما را از این آزمون سخت (نه تنها قرنطینه بلکه تمامی زندگی) عبور می‌دهد، یک تصویر ایده‌آل از خودمان و آینده‌مان نیست که بر روی تابلوی کائنات رسم کرده‌ باشیم، بلکه داشتن یکدیگر است.در دوران قرنطینه شانس بهتری از اکثر مردم داشته‌ام: در آپارتمان دنج و راحت خود با غذای کافی، کتاب‌های خوب، دسترسی اینترنت، سرویس پخش فیلم، تلویزیون کابلی و حتی یک پیانو رویال جا خوش کرده بودم. تنها چیزی که نداشتم اما مهم‌ترین چیز هم بود: معاشرت و مصاحبت. تنهایی هم، درست مثل مرگ، وقتی انتخاب خودت نباشد اصلا دلچسب نیست. من این فقدان را مانند کمبود ویتامین و مواد معدنی که تا مغز استخوان آدم رسوخ می‌کند احساس می‌کنم. یکی از دوستانم درباره رویاهای به ظاهر شهوانی که درباره بیرون رفتن دوباره و معاشرت با انسان‌ها داشت نوشته بود: همه با هم از یک پاکت چیپس می‌خورند، می‌توانی یک جرعه از نوشیدنی دوستت بنوشی، سرش را روی شانه‌ات بگذاری. من فقط همین را می‌دانم: وقتی تهدید آلودگی به ویروس و مرگ از میان برداشته شود و بلاخره اجازه پیدا می‌کنیم آنطور که می‌خواهیم بیرون از خانه باشیم، حداقل برای یکی دو ماه اول دیگر هیچ‌کس با لبخندی مصنوعی نخواهد گفت: «آره حتما باید یه روزی یه قراری بذاریم» «بذار برنامه‌هامو چک کنم» یا «بعدا باهات تماس می‌گیرم»!در بیست و پنجمین سالگرد ضربه خوردن با چاقو با دوستانی که قرار بود مرا در جزیره کرت همراهی کنند ارتباط تصویری آنلاین داشتم و جامی نوش جان کردیم. وقتی به کلاژ ویدئویی این چهره‌ها که در چند دهه زندگی با آنها آشنا شده بودم نگاه می‌کردم، به راحتی می‌توانستم تصور کنم که چقدر آن یک هفته سفر به خارج از کشور همگی با هم صمیمی می‌شدند: یک ترکیب متمایز از دوستانی که در هر دوره از زندگی‌ام داشتم (هم‌دانشگاهی‌های قدیمی، همکاران تصویرسازی، دانشجویان و استادان قدیمی،... . روز بعد آنقدر حالم بد شد که فکر می‌کردم به کووید19 مبتلا شده‌ام، اما معلوم شد فقط یک سردرد ناشی از نوشیدن زیاد است! حسی که مدت‌ها بود فراموشش کرده بودم!وقتی به این 25 سال گذشته فکر می‌کنم، سال‌هایی که هنوز می‌ترسم نکند از آن تصاویری باشند که لحظه‌های قبل از مرگ از جلوی چشمانمان رد می‌شوند، تنها چیزی که عمیقا قدردانش هستم و حتی فکر از دست دادنش هم مرا تا سر حد مرگ می‌ترساند، آدم‌هایی است که فرصت آشنایی با آنها را داشته‌ام: دوست‌دخترهای سابق که حالا جزو بهترین دوستانم شده‌اند، همکارانی که انگار جزوی از خانواده‌ام هستند، غریبه‌هایی که معشوقه‌ام شدند، و معجزه‌ای به نام خواهر و برادران ناتنی‌ام که لیاقت خوبی‌هایشان را ندارم.قطعا از وقوع همه‌گیری ویروس کرونا خوشحال نیستم، اما در زمان‌هایی که زندگی این‌گونه واقعی می‌شود قدردان یک چیز هستم. کامو رمانش را درباره زمانه طاعون نوشت تا نشان دهد چقدر وضعیت ما همیشه خاص و بحرانی است. قرنطینه ما را به انزوا می‌کشاند، اما از طرف دیگر به احساساتمان قدرت می‌بخشد و به روابطمان سرعت می‌دهد. درست مانند زمانی که حس ترس از مرگی که همواره در گوشه ذهنمان جا خوش کرده است باعث می‌شود موقع تماشای فیلم‌های بد در هواپیما گریه کنیم یا بازوی بغل‌دستی خود را موقع تکان‌های شدید هواپیما فشار دهیم. یکی از دوستانم برایم نوشته بود که «حسی شبیه به یک جویبار سیل‌زده دارم». لطیفه‌های نگران‌کننده زیادی هم درباره احتمال افزایش آمار طلاق بعد از قرنطینه تعریف می‌شوند اما کسی زیاد درباره افزایش نامزدی‌ها، حاملگی‌ها، آشتی‌ها، و دوستی‌هایی که مانند داستان‌های رمانتیک دوران جنگ تبدیل به روابط عاشقانه می‌شوند حرفی نمی‌زند. روابط ما مثل رشته‌های نازک و ارزشمند طلا عیان شده‌اند؛ مثل موسیقی که بعد از مدت‌ها رانده شدن به پس‌زمینه زندگی‌هایمان، اکنون بار دیگر به مرکز صحنه بازگشته است! از آنجایی که یکی از دوستانم چالش بازخوانی کووید را راه‌اندازی کرده است، ویدئوهای مختلفی از چندتا از دوستانم در حال خواندن، نواختن گیتار باس، یوکلله، پیانو، یا آوازهایی درباره انزوای روزهای قرنطینه، عشق از دست رفته، و ادامه دادن. اکثر ما آواز خواندن  دوستانمان را فقط در کلوب‌های کریوکی شنیده‌ایم که گوش‌خراش و احمقانه به نظر می‌رسیدند. هیچ‌وقت دقت نکرده بودم که دوستانم صدای چنین خالص و رسا و چنین دلنشین داشته باشند.</description>
                <category>تحریریه راهرو</category>
                <author>تحریریه راهرو</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jul 2020 12:47:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا این روزها بیشتر از گذشته دچار سردرد می‌شویم؟</title>
                <link>https://virgool.io/raahro/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AF%DA%86%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-u7cbnkzfrajw</link>
                <description>اشلی ابرامسون یک مادر نویسنده است که در حوزه سلامت، روانشناسی، و مادرانگی مقاله می‌نویسد. در این مقاله، ابرامسون به سراغ یکی از رایج‌ترین مشکلات خانه‌نشینی در دوران قرنطینه، یعنی بروز سردرد رفته است. او با سه پزشک مغز و اعصاب صحبت کرده و حاصل نظرات مفید و خواندنی آنها را به ما می‌گوید: اینکه انواع مختلف سردرد کدام‌اند، چه ارتباطی بین استرس از ویروس کرونا و سردرد وجود دارد، و چه زمانی بروز سردردهای مختلف نگران‌کننده است. همچنین، ابرامسون راه‌حل‌های پزشکان مختلف برای رهایی از سردرد را نیز با ما به اشتراک گذاشته است.پیش درآمد:آیا سردردهایی که این روزها تجربه می‌کنیم یکی از علائم ویروس کرونا است یا تنها از استرس و ترس ناشی می‌شود؟ سردرد گرفتن جزو مشکلاتی است که در طول زندگی برای همه ما پیش آمده است اما در روزهای خانه‌نشینی به مشکلی تکراری و دغدغه‌ای جدی تبدیل شده است. طبیعی است که نگرانی زیادی‌ برای سلامتی خود و عزیزانمان داشته باشیم، اما بین احتیاط کردن و استرس‌های مداوم مرز باریکی وجود دارد که عبور از این مرز و تن دادن به استرس می‌تواند آرامشی که داریم را از ما سلب کند.در دوران همه‌گیری کرونا ممکن است انواع متفاوتی از استرس را تجربه کنیم و بسیاری از این تجربه‌ها می‌توانند به بروز سردرد منجر شوند.Photo: Science Photo Library/Getty Images در دوران همه‌گیری که مجبور به خانه‌نشینی و انزوای اجتماعی شده‌ایم و مثل گذشته نمی‌توانیم با دوستانمان به کافه، رستوران یا پاساژ‌ها برویم، احساس می‌کنیم که دنیای اطرافمان دارد از هم می‌پاشد، انگار تمام زندگی‌مان، به معنای واقعی کلمه، تبدیل به یک سردرد غول‌آسا شده است. سردردهای تنشی که به سردردهای استرسی نیز معروف‌اند، حدود سه چهارم جمعیت را تحت شعاع قرار داده‌اند. و در صحبت‌هایی که با پزشکان مختلف داشته‌ایم، به ما گفته شد که این رقم به طور قطع افزایش خواهد داشت. دلیل این موضوع هم چیزی نیست جز تغییراتی که یک همه‌گیری جهانی در زندگی تک تک ما ایجاد کرده است.طبق تعریف کتب پزشکی، سردرد تنشی شامل دردی است که معمولا آن را به شکل فشار و ضربه در اطراف سر و خصوصا شقیقه‌ها احساس می‌کنیم. بعضی از افراد این درد را اینگونه توصیف کرده‌اند که انگار سرشان در میان یک دستگیره ‌آهنی فشرده می‌شود و یا گویی یک نوار پارچه‌ای محکم دور جمجمه آنها پیچیده شده است. بعضی افراد دیگر هم در کنار سردرد، درد گردن و تنش ماهیچه‌ای را نیز متحمل شده‌اند. قدرت چنین دردهایی از ضعیف گرفته تا آزاردهنده و غیر قابل تحمل متغیر است و ممکن است از حدود نیم ساعت تا یک هفته تمام متغیر باشد (و اگر مانند دوران قرنطینه به طور طولانی مدت در معرض استرس و اضطراب باشید، این مدت زمان ممکن است طولانی‌تر شود)اصلا فرقی نمی‌کند اسمشان را چه بگذاریم، این سردردهای تنشی کاملا از استرس، اضطراب، تنش و نگرانی نشات می‌گیرند. دکتر استیون رایدر که یک زیست‌عصب‌شناس در مرکز پزشکی دانشگاه تنسی است می‌گوید: «به بیان ساده هرگونه استرسی می‌تواند جرقه اولیه سردردهای تنشی را روشن کند. و هنگام مواجهه با یک همه‌گیری جهانی مانند ویروس کرونا این استرس‌ها می‌تواند شامل ترس از مرگ، دغدغه‌ اقتصادی و تامین مخارج، و نگرانی درباره سلامت فردی.»بنجامین نِیگر یک دکتر عصب‌شناس در مرکز پزشکی پیشگام نورث‌وسترن اعلام کرده است که سردردهای تنشی غالبا از تغییر در روتین و برنامه روزانه ما ناشی می‌شوند. شاید این روزها از خانه مشغول به کار باشید و فضای کاری راحت و در دسترسی نداشته باشید؛ ممکن است مدت زمان استراحت یا ورزش کردنتان کمتر از حد معمول شده باشد، یا شاید هم در رژیم غذایی یا میزان آب مصرفی روزانه‌تان تغییراتی ایجاد شده باشد. به نظر دکتر نیگر تمامی این موارد می‌تواند باعث بروز سردردهای تنشی شوند.نِیگر می‌گوید:دیگر سالها است این نکته ثابت شده است که تغییر در برنامه روزانه می‌تواند سردرد را در افراد وخیم‌تر کند. همین دیروز بود که یکی از بیمارانم با من تماس گرفت و گفت که دو هفته است که از سردرد رنج می‌برد، و او کسی بود که اصلا سابقه سردرد نداشته است. می‌خواهم بگویم این اتفاق برای ممکن است برای هر کسی رخ دهد.این اضطراب و افسردگی مردم که پس از همه‌گیری جهانی تا این اندازه افزایش یافته است، ممکن است تجربه درد را برای آنها شدیدتر کند. از دیرباز پزشکان گفته بودند که تغییراتی که در حال و هوای ما رخ می‌دهد، مثلا همین که دائما در معرض استرس باشیم، نوع درد کشیدن و مواجهه ما با بیماری را تحت تاثیر خود قرار می‌دهد. مطالعات متعددی نشان داده‌اند که مسیرهای حسی برای جراحت و مصدومیت، در همان ناحیه مغزی قرار گرفته‌اند که به تغییرات احساسات و حال و هوا نیز مربوط‌‌اند.در گذشته پزشکان خیال می‌کردند که سردردهای تنشی واقعا به خاطر فشار ماهیچه‌ای در ناحیه شقیقه‌ها ایجاد می‌شود. اما نِیگر می‌گوید که شواهد کافی برای اثبات این نظریه وجود ندارد. در عوض، اکنون می‌دانیم که بعضی شرایط استرس‌زا بدن انسان را نسبت به درد حساس‌تر و مستعدتر می‌کند.به عقیده دکتر نِیگر، دلایل دیگری هم وجود دارد که استرس می‌تواند در افزایش شدت و مدت زمان سردرد‌های تنشی دخیل باشد. برای مثال، بعضی از مردم تحت فشار استرس دندان‌های خود را به هم فشار می‌دهند و همین کار، به نظر دکتر نِیگر، اغلب اوقات می‌تواند مسبب بروز سردرد تنشی شود.با وجود همه این مسائل، باز هم این احتمال وجود دارد که شما اصلا دچار سردرد تنشی نشده باشید. دکتر نادا هیندیه، متخصص سردرد در مرکز مراقبت‌های پزشکی استنفورد اظهار داشته است که سردردهای میگرنی که در زمان استرس نیز اوج می‌گیرند ممکن است با سردردهای تنشی اشتباه گرفته شوند.اگرچه بسیاری از علائم این دو نوع سردرد، مثل درد ناحیه گردن و سر، با یکدیگر مشترک هستند، اما در بیشتر موارد، این علائم از سردردهای میگرنی ناشی می‌شوند، و نه برعکس. اما با این وجود، راه‌حل‌های کلیدی متفاوتی برای تشخیص سردرد از میگرن وجود دارد. «مهم‌ترین اقدامی که باید انجام دهید این است که ببینید نوع سردردی که دارید چیست، اگر نور و صدا شما را آزار می‌دهد، یا اینکه کمی احساس تهوع نیز دارید، احتمال آنکه سردرد شما میگرن باشد بیشتر است.»وقتی صحبت از درمان سردردهای ناشی از تنش و استرس باشد، قبل از هر چیزی باید تغییر سبک زندگی‌مان را آغاز کنیم. به عقیده دکتر هیندیه، باید تا جای ممکن در برنامه روزانه زندگی خود روال عادی و طبیعی زندگی را لحاظ کنیم و از فعالیت‌های بیش از حد یا افراطی پرهیز کنیم تا احساس بهتری داشته باشیم.دکتر هیندیه پیشنهاد می‌کند که تغییر سبک زندگی را از سه عامل کلیدی و تاثیرگذار آغاز کنیم: خواب، تغذیه، و ورزش. سعی کنید هر روز طی ساعت مشخصی به خواب رفته و بیدار شوید. مطالعات علمی ثابت کرده‌اند که همین اقدام ساده و به ظاهر کم‌اهمیت، شدیدا در پیشگیری از سردردهای تنشی موثر است.در کنار آن، بر روی حفظ یک رژیم غذایی منظم، آب‌رسانی کافی به بدن، و افزایش ریتم ضربان قلب به مدت ۲۰ تا ۳۰ دقیقه (به کمک نرمش و ورزش) تمرکز کنید. (اگر در حال حاضر دچار سردرد شده‌‌اید، کافی است برای مدتی تند و چابک قدم بزنید تا حالتان بهتر شود.)به نظر دکتر هیندیه «معمولاً زمانی که در خانه هستیم رعایت کردن این موارد ضروری را فراموش می‌کنیم و همین موضوع باعث ناخوشی، کسالت و سردرد می‌شود. اینکه برای خودتان یک روتین جدید ایجاد کنید و به زندگی‌تان یک روال منظم ببخشید، به طرز چشمگیری از بروز سردرد جلوگیری می‌کند.به زعم دکتر رایدر، اگر باور دارید که حال و هوای منفی دوران قرنطینه باعث بروز سردرد می‌شود، اهمیت رهایی از استرس به کمک فعالیت‌های آرامش‌بخش و تن‌آرامی (ریلکسیشن) دو چندان می‌شود. فعالیت‌هایی مانند یوگا و مدیتیشن که هم ذهن و هم بدن را درگیر می‌کنند، کمک زیادی به از بین بردن سردردهای تنشی می‌کنند. مطالعه‌ای که در سال 2014 انجام شده است، ثابت کرده است که افرادی که به تمرین یوگا مشغول بوده‌اند، با کاهش چشمگیر شدت و مدت زمان سردردهای خود مواجه شده‌اند. تحقیق دیگری نیز نشان داده‌ است که انجام تمرین‌های ذهن آگاهی مدیتیشن نیز می‌تواند باعث کاهش شدت سردرد شود.اگرچه سردردهای تنشی می‌توانند به شدت آزاردهنده باشند، اما دکتر نِیگر عقیده دارد که نباید بیش از حد نگران این سردردها باشید، چرا که معمولا روال عادی خود را طی می‌کنند و با تغییرات در سبک زندگی کمتر و کمتر می‌شوند. اما در بعضی موارد خاص، لازم است که دیدار یا حتی تماسی با پزشک خود داشته باشید.نِیگر همچنین اعلام کرده است که بسیاری از سردردهایی که مردم این روزها تجربه می‌کنند به مرور بهتر خواهند شد و معمولا تنها باعث بدخلقی می‌شود و مشکل عصب شناختی شدیدی را در پی نخواهند داشت. اگر چنین مواردی بیش از چند هفته طول کشید و اقدامات مختلفی که برای رهایی از سردرد انجام داده‌اید بی‌نتیجه مانده‌اند، حتما یک وقت ملاقات با پزشک خود تنظیم کنید.</description>
                <category>تحریریه راهرو</category>
                <author>تحریریه راهرو</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jul 2020 14:07:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه از چرخه تکرار و اضطراب روزهای قرنطینه خلاص شویم؟</title>
                <link>https://virgool.io/raahro/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-bwy8fcqm3amr</link>
                <description>با بهره‌گیری از نظرات سه متخصص حوزه روانشناسی، نویسنده این مقاله به تحلیل و بررسی آشوب‌های فکری ما در ایام قرنطینه می‌پردازد. بدون شک، همه‌گیری ویروس کرونا بر ذهن همه ما تاثیر گذاشته و آیتم بزرگی را به لیست دغدغه‌های روزانه‌مان اضافه کرده است. اکنون که دستخوش احساسات ناگوار و استرس‌های مخرب شده‌ایم، خواندن این مقاله برای مواجهه با این موضوع خالی از لطف نیست.پیش درآمد:این روزها، روزهایمان را گم کرده‌ایم! با ظهور غافلگیرکننده کووید19 و خانه‌نشینی، حساب تاریخ و زمان از دستمان در رفته است و انگار در یک هزارتوی بی‌انتها از اتفاقات تکراری گرفتار شده‌ایم. حالا که به خاطر قرنطینه فعالیت‌های اجتماعی و دیدارهایمان را محدود کرده‌ایم، بیشتر با خودمان تنها می‌مانیم. و همین تنهایی گاهی می‌تواند به قیمت هجوم افکار مخرب یا حتی پرت شدن در ورطه افسردگی تمام شود. در کنار این‌ها، نگرانی از ویروس کرونا و جان و سلامت عزیزانمان و خودمان را هم که اضافه کنیم، می‌بینیم که فشار روانی زیادی بر دوش ما گذاشته شده است. مارکام هاید، یکی از گزارشگران زبده در حوزه سلامت است که مقالاتی در مجله‌های معتبری مانند تایم منتشر کرده است. در این مقاله، هاید درباره روتین‌های تکراری، گذران آهسته زمان، و اضطراب و وحشت ناشی از قرنطینه می‌نویسد. همچنین به کمک نظریات سه متخصص روان‌شناس یعنی ویتمن، کوپرز و سویینی، به بررسی علل این موضوع و راه‌های رهایی از اضطراب می‌پردازد.علم روانشناسی توضیح می‌دهد که چرا گذر زمان در این روزهای قرنطینه ناشی از پاندمی ویروس کرونا، گیج‌کننده و کسل‌کننده است.استرس و اضطراب قرنطینهدلایل اضطراب در روزهای قرنطینهچرا این روزها زمان تا این اندازه گمراه‌کننده و کسالت‌آور شده است؟ یافته‌های علمی به توضیح این موضوع می‌پردازند.خیرا شاهد چندین هزار توییت درباره فیلم روز گراندهاک بودیم. مردم داستان گزارشگری که در شهری کوچک در یک چرخه زمانی خسته‌کننده گرفتار شده بود را به تجربه زندگی در ایام قرنطینه ناشی از ویروس کرونا تشبیه کرده بودند. همین موضوع به ما ثابت می‌کند که تا چه اندازه بار یکنواختی و رخوت این روزها بر شانه‌های مردم سنگینی می‌کند. تنوع نه تنها به زندگی ما طعم دیگری می‌بخشد، بلکه به حافظه ما نیز جان می‌دهد. اما وقتی تجربه‌های جدیدی در کار نباشد تا روزها و هفته‌های ما را از یکدیگر متمایز کند، فرم زمان به طرز گمراه‌کننده‌ای کش می‌آید.Frontier Areas موسسه‌ای است که در زمینه روانشناسی و سلامت روان در فرایبورگ آلمان فعالیت دارد. مارک ویتمن یکی از محققان این موسسه می‌گوید: «وقتی به گذشته نگاه می‌کنیم و روزها و هفته‌هایی را می‌بینیم که هیچ اتفاقی در آنها رخ نداده و همه چیز کاملاً یکسان و تکراری سپری شده است، رویداد خاصی در حافظه ما ثبت نمی‌شود و به نظر می‌رسد که زمان به سرعت سپری شده است».ویتمن مطالب زیادی درباره «زمان محسوس یا احساس شده» نوشته است. ویتمن می‌گوید در حالی‌که یک‌نواختی می‌تواند در طولانی مدت برداشت ذهنی ما نسبت به زمان را تغییر دهد، بی‌حوصلگی و کسالت هم تصور ما از گذر زمان در لحظه اکنون را به چیزی بسیار آهسته تبدیل کند؛ طوری که انگار لحظه‌ها و ساعت‌ها بی‌وقفه کش می‌آیند و حلزون‌وار سپری می‌شوند.اما کسالت تنها عاملی نیست که باعث می‌شود گذر زمان را چنین حلزون‌وار حس کنیم. عامل مهم دیگر، استرس و اضطراب است. در این روزهای قرنطینه تهدیدات وحشت‌آور بیماری کووید 19 یا همان کرونا، سختی‌های زندگی، مشکلات معیشتی و اقتصادی و همچنین عدم ثبات اجتماعی همه با هم از راه رسیده‌اند و زندگی را برای مردم دشوار کرده‌اند.در کنار همه این موارد، پژوهشگرانی که مشغول تحقیق و مطالعه درباره انزوای اجتماعی هستند اعلام کرده‌اند که کاهش تعامل و ارتباط رودررو بین افراد می‌تواند جرقه‌ای برای ایجاد اضطراب و نگرانی در میان افراد مختلف باشد.پارانویا، از دست دادن عادت‌ها، سرگشتگیطبق گفته دکتر تری کوپرز، یکی از روانپزشکان موسسه Wright در برکلی کالیفرنیا، انسان ذاتا موجودی اجتماعی است و هنگامی که او را از نعمت ارتباط اجتماعی محروم می‌کنیم باید منتظر عواقب وخیمی نیز باشیمدکتر کوپرز بخش عظیمی از فعالیت خود را صرف بررسی اثرات روانشناسی حبس و محدودیت اجتماعی در میان زندانیان آمریکایی کرده استوی اظهار داشته است که «وضعیت روحی فرد زندانی که در حبس به سر می‌برد بسیار متفاوت‌تر و وخیم‌تر از کسی است که در یک پناهگاه زندگی می‌کند. اما با این وجود باور دارم که افرادی که در یک پناهگاه زندگی می‌کنند نیز ممکن است علایمی را از خود نشان بدهند که بی‌شباهت به وضعیت فرد محبوس در زندان نیست.»این موضوع به طور ویژه در مورد شهروندانی که تنها زندگی می‌کنند و نمی‌توانند ارتباط نزدیکی با دوستان و عزیزان خود داشته باشند صدق می‌کند.به زعم کوپرز، « اضطراب یکی از اولین علائمی است که ظاهر می‌شود. افراد منزوی دچار حملات ناگهانی ترس و وحشت‌زدگی (Panic Attack) می‌شوند و شدیدا احساس اضطراب می‌کنند. پارانویا هم یکی دیگر از احساسات مشترک بین این افراد است.«وقتی کسی کنار شما نباشد تا با او صحبت کنید، افکار و ذهنیات شما کاملا به هم ریخته می‌شود.» کوپرز اعتقاد دارد که ذهنیت انسان انگار به گونه‌ای طراحی شده است که به افکار پارانویید متمایل می‌شود؛ و در نتیجه مصاحبت با دیگران می‌تواند تا حد قابل قبولی این احساسات منفی را تعدیل کند. اما هنگامی که چنین تعاملی محدود شده یا از فرد دریغ می‌شود، افکار ما از جاهای عجیب و غریبی سر در می‌آورند.به نظر کوپر حتی مکالمه در اپلیکیشن زوم، تماس تصویری، ارتباط در فیس‌بوک، و همچنین تماس تلفنی و ارسال پیام قطعا بهتر از این است که ارتباط خود را به طور کامل با دیگران قطع کنیم. «وقتی تنها راه ارتباطی پیش روی ما همین موارد باشند، به نظرم انجام دادن آنها بسیار حائز اهمیت است. اما با این وجود معتقدم که هیچکدام از این روش‌ها به اندازه زمانی که در یک اتاق با یک نفر رو در رو می‌نشینیم تاثیرگذار نیستند.»در نهایت، کوپرز اظهار می‌کند که علاوه‌بر آنکه برای روابط اجتماعی دلتنگ می‌شویم، فقدان عادت‌های روزمره ما نیز می‌تواند مشکل‌آفرین باشد‌. «سرگشتگی از جایی شروع می‌شود که هیچ نشانه یا هدف معینی در رابطه با برنامه روزانه خود نداشته باشیم. برای رهایی از این احساس سرگشتگی، بهتر است هر روز سر ساعت مشخصی از خواب بیدار شویم و یک برنامه منظم و دقیق را برای کارها، فعالیت‌های روزانه، تمرین‌ها، و امور دیگر دنبال کنیم.»ایجاد برنامه روزانه‌ای که شبیه زندگی عادی و همیشگی‌مان باشد به ما کمک می‌کند تا در پرتگاه سرگشتگی و گمراهی سقوط نکنیم. به علاوه، خوابیدن و بیدار شدن به موقع نیز می‌تواند به تنظیم ساعت درونی بدن کمک کند، به‌گونه‌ای که خواب باکیفیت و عمیقی داشته باشیم و در طول روز دچار گیجی با دیگر عارضه‌های شناختی نشویم.ذهن مضطرب فعالیت‌هایی را می‌طلبد که در آنها غرق شودمعمولا از حواس پرتی به عنوان مسئله‌ای منفی یاد می‌کنیم که تمرکز ما را بر هم می‌زند، اما همین حواس‌ پرتی در بعضی مواقع سودمند است و به کمک ما می‌آید. برای مثال، هنگامی که فرد دچار حمله اضطراب شده و می‌خواهد از افکار مخرب و آزاردهنده در امان باشد، پرت شدن حواس نجات‌دهنده خوبی است.به گفته کیت سویینی، استاد روانشناسی در دانشگاه کالیفرنیا در ریورساید، «ذهن مضطرب دائما به افکار متفاوتی دامن می‌زند که لزوما همه آنها به دردبخور و مثبت نیستند. یکی از این‌ها نگرانی و دلواپسی است. نگرانی برای کووید۱۹ و چالش‌هایی که برای ما ایجاد کرده است تنها زمانی فایده دارد که فرد بتواند اقداماتی را برای روبرو شدن با این مسائل انجام دهد و در غیر این صورت کاملا زیان‌بار است‌. از سوی دیگر، اگر آنچه در توانتان بوده است را انجام داده‌اید، اکنون هدف شما باید چیز دیگری باشد: خودتان را جذب و مشغول فعالیت‌هایی کنید که ذهنتان را از افکار مخرب منحرف می‌کنند.»بعضی از تحقیقات او بر روی این مسئله متمرکز شده است که چگونه فعالیت‌های مفرحی که حواس انسان را از یک مشکل بزرگ منحرف می‌کنند، به او کمک می‌کنند تا آسان‌تر از پس اضطراب و بلاتکلیفی برآید. مثال؟ زمانی که فرد منتظر نتیجه آزمایش پزشکی‌اش باشد. به عقیده او سودمندترین فعالیت‌ها آنهایی هستند که «تچان» یا تجربه لذت و غرق شدن در کار خاصی را به طور کامل به ارمغان می‌آورند.(تچان یا فلو در روانشناسی به حالتی از ذهن گفته می‌شود که در آن فردی که به فعالیت خاصی مشغول است به طور کامل در انرژی متمرکز بر آن فعالیت غرق شده، کاملاً درگیر فرایند کار است و شدیدا از انجام آن لذت می‌برد.)یک فیلم یا برنامه تلویزیون میخ‌کوب کننده را می‌توان به عنوان یکی از این فعالیت‌ها نام برد. همین موضوع توضیح می‌دهد که چرا مردم آمریکا این چنین عاشق برنامه «ببر پادشاه» شدند. اما از سوی دیگر، سویینی توضیح می‌دهد که در اکثر فعالیت‌های تچان یا غرق‌کننده، عناصری مانند چالش شخصی و بازخورد نیاز مشاهده می‌شود.پخت نان، یکی دیگر از فعالیت‌هایی که توجه مردم در قرنطینه را به شدت به سوی خود جلب کرده است هم در زمره این فعالیت‌ها قرار می‌گیرد. یک مثال دیگر بازی‌های ویدئویی و کامپیوتری است. یکی از تحقیقات دکتر سویینی که سال گذشته در ژورنال Emotion به چاپ رسید، ثابت کرد که بازی تتریس (بازی پازل درست کردن خط با اشکال متفاوت) می‌تواند ذهن را به طور کامل درگیر و مجذوب خود کند؛ و همین موضوع درباره بازی‌های ویدئویی پیشرفته‌تر نیز صادق است. (قدرت جذب، درگیری و تأثیرگذاری بازی‌های ویدئویی به حدی زیاد است که امروزه «گیمیفیکیشن» یا بازی‌وارسازی به یکی از رویکردهای محبوب در طراحی رابط کاربری اپلیکیشن‌ها و پلتفرم‌های آنلاین تبدیل شده است، از برنامه‌های آموزش زبان گرفته تا وب‌سایت‌های شبکه‌های اجتماعی)دکتر سویینی البته این موضوع را هم اضافه می‌کند که: «حرف من این نیست که همه مردم باید برای رهایی از دغدغه‌هایشان به سراغ بازی‌های ویدئویی بروند. اما اگر اضطراب و نگرانی تمام وجود شما را در برگرفته است، ابزار سرکوب کردن آن در بدن ما نهادینه شده، و انجام فعالیت تچان یا غرق‌کننده می‌تواند انتخاب بسیار موثری در این مورد باشد.</description>
                <category>تحریریه راهرو</category>
                <author>تحریریه راهرو</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2020 13:16:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای شما که برای رضایت دیگران زندگی می‌کنید.</title>
                <link>https://virgool.io/raahro/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-o1tekaej3fkd</link>
                <description>خودت را بیش از اندازه اصلاح نکن! آیا واقعا به این همه تغییر و اصلاح در زندگیمان نیاز داریم؟ بریانا ویست، یکی از معروف‌ترین نویسندگان روانشناسی و هوش احساسی به ما می‌گوید که بسیاری از رفتارهای اصلاحی افراطی که از ما سر می‌زند به حل هیچ مشکلی منتهی نمی‌شود و در نهایت چیزی جز احساسات منفی برای ما باقی نخواهد گذاشت.پیش درآمد:نگاهی به لیست آرزوهایتان بیندازید، به همه کارهایی که برای رسیدن به آنها انجام می‌دهید فکر کنید. همچنین همه رفتارهایی که در طول شبانه روز دارید را در نظر بگیرید. حالا صادقانه بگویید: کدام یک از این کارها و رفتارها را واقعا برای دل خودتان انجام می‌دهید؟ کدام را برای خوشایند دیگران؟ متاسفانه بسیاری از ما یاد گرفته‌ایم که بیش از اندازه به تایید دیگران وابسته باشیم. خیال می‌کنیم باید تبدیل به موجود ایده‌آلی شویم که همه او را دوست دارند. این هدفِ غیرمنطقی و دست‌نیافتنی، زخم‌های ماندگاری را بر روح و روان ما باقی خواهد گذاشت و ممکن است حتی به جای محبوبیت به انزوا و تنها شدن بیانجامد. در این مقاله، بریانا ویست، نویسنده خوشنام آمریکایی که کتاب‌ها و مقاله‌های متعددی را منتشر کرده است، به ما از اثرات مخرب این رفتارها می‌گوید. رفتارهایی که «اصلاح مفرط» نام دارند و باعث می‌شوند هیچ‌گاه نتوانیم از زندگیمان احساس رضایت داشته باشیم. پس از بررسی دقیق و موشکافی علت‌های اصلاح مفرط، بریانا ویست چهار اقدام کلیدی برای رهایی از این دور باطل را معرفی می‌کند. با خواندن این مقاله شما یاد می‌گیرید که چگونه مشکلات اصلی و واقعی را برطرف کنید و خودتان را از شر مشکلات غیرواقعی و آرزوهای دست‌نیافتنی خلاص کنید.نویسنده‌ی این مقاله، Brianna Wiest که نامش برای افراد علاقه‌مند به مطالب حوزه‌ی روانشناسی و خودیاری آشناست. پیش از این دو مقاله دیگر از او به نام‌های می‌خواهم خوشبخت باشم و چطور با قضاوت‌های دیگران برخورد کنیم؟ را در راهرو منتشر کرده‌ایم. در کارنامه‌ی او، صدها مقاله‌ی پُرمخاطب یافت می‌شود که در نشریات معتبری همچون فوربس به انتشار رسیده است. علاوه بر مقالات محبوب و پرشمار، کتاب تازه‌ی او در با نام «THE MOUNTAIN IS YOU» در ژوئن سال جاری منتشر خواهد شد.از کودکی به ما یاد داده بودند که بسیاری از غرایز و احساسات خود را نادیده بگیریم.ما با تصور این‌که انسان‌های عادی و معمولی هستیم به دنیا آمدیم و بزرگ شدیم، اما کم‌کم همه آدم‌ها خلاف این موضوع را به ما ثابت کردند. البته این مسائل به صورت خودآگاه اتفاق نمی‌افتاد. همچنان که زمان ‌گذشت و بزرگ‌تر شدیم، قوانین، عرف‌ها و توقعات افراد مختلف جامعه را یاد گرفتیم. دیدیم که مردم چه چیزی را دوست دارند، از چه چیزی بدشان می‌آید، چه کسی را مسخره می‌کنند و چه آدم‌هایی را قبول دارند.وقتی بچه بودی آنچه که درون آینه می‌دیدی تو را شدیداً تحت تاثیر قرار می‌داد. لباسی را از قفسه فروشگاه بر می‌داشتی و می‌پوشیدی چون که عاشقش بودی‌. وقتی که گرسنه می‌شدی، دلت غذا می‌خواست و خوراکی برای خوردن درخواست می‌کردی. یک ایده ای به ذهنت می‌رسید و به سرعت آن را عملی می‌کردی. بی‌نهایت خلاق، متمرکز، و در یک کلام خود خودت بودی.اما کم‌کم آدم ها شروع به تصحیح رفتارها و اعمال تو کردند. آنها دائماً به تو می‌گفتند چه لباسی بپوشی، چگونه در موقعیت‌های مختلف رفتار کنی، و اصلاً چه کسی باشی‌… انگار به این نتیجه رسیده بودی که تمام احساسات و غرایزی که در مورد خودت داشتی اشتباه بوده است. ارتباطت با سیستم احساسات طبیعی و واقعی خودت که هدایت زندگی‌ات را در دست داشتند قطع شد. در نهایت مشخص شد که نمی‌توانی به تنهایی تکلیف زندگی‌ات را مشخص کنی و مسئولیت تصمیم‌های بزرگ زندگی را به عهده بگیری.اکنون که یک انسان بزرگسال و عاقل و بالغ شده‌ای، روبروی آینه می‌ایستی و از تصویری که درون آینه می‌بینی اصلا خوشت نمی‌آید. وارد فروشگاه می‌شوی و چیزی را از قفسه برمی‌داری که بخش‌هایی از وجودت را بهتر پنهان ‌کنند، همان بخش‌هایی که از آنها متنفری. احساس گرسنگی می‌کنی اما نمی‌دانی باید چیزی بخوری یا نه، بعد به این فکر می‌کنی که اصلاً چه چیزی باید بخوری، و حتی بعد از خوردن هم به غذا و کالری آن و اینکه آیا تصمیم درستی گرفتی یا نه فکر می‌کنی.خوب می‌دانی که عاشق چیزی هستی اما به اندازه کافی به خودت اعتماد نداری و تردید داری که آیا از پس چنین کاری بر می‌آیی یا نه. خوب می‌دانی که دلت چه چیزی می‌خواهد اما دائماً به تصوری که مردم از تو خواهند داشت فکر می‌کنی، آن وقت دست نگه می‌داری، جلوی خودت را می‌گیری تا خودت را در موقعیتی قرار ندهی که مورد قضاوت یا تمسخر دیگران قرار بگیری.همه این‌ موارد رفتارهای اکتسابی هستند که در طول زندگی مان می‌آموزیم.اگر شما هم مثل بسیاری از مردم دنیا باشید، با خودتان به این توافق رسیده‌اید که نباید به غرایز و احساساتتان اعتماد کنید و همین اصل را به قانون اساسی زندگیتان تبدیل کرده‌اید. همچنین، به این باور رسیده‌اید که نظرات و عقاید دیگران به نظر خودتان ارجحیت دارد و باید توجه بیشتری به آنها داشته باشید.با خودت فکر می‌کنی که: اگر همه چیز عهده خودم باشد، زندگی‌ام ویران خواهد شد.خیال می‌کنید که اگر واقعاً بی‌خیال همه چیز بشوید و خواسته‌های قلبی و حقیقت شخصی خودتان را دنبال کنید، باید طبق احساساتتان عمل کنید و آنگاه است که زندگی‌تان از هم می‌پاشد.اما آیا واقعاً چنین اتفاقی خواهد افتاد؟آیا خود واقعیتان، خود حقیقی و کاملتان باعث فروپاشی زندگی شما می‌شود؟ به احتمال زیاد خیر. این همان حسی است که پس از مدت‌ها سرکوب احساسات و جدا شدن از خود واقعی‌مان، یعنی درست در لحظه استیصال به سراغمان می‌آید. آن وقت است که دیگر کاسه صبرمان لبریز می‌شود و نمی‌توانیم این همه سرکوب احساساتمان را تحمل کنیم.یاد گرفته بودید که همه غرایز طبیعی‌ات اشتباه و بی‌اساس هستند. و اگر واقعاً به ندای دلت گوش بدهی کم‌کم کنترل زندگی از دستانت خارج خواهد شد. ساز و کار شرطی شدن اجتماعی دقیقاً به همین طریق انجام می‌شود. این ساز و کار بر این پایه استوار است که شما باور داشته باشید که خود واقعی‌تان پر از امیال و افکار منفی است و تنها با نفرت از خود‌تان است که می‌توانید یک زندگی منسجم داشته باشید.به تدریج، دیگر فراموش می‌کنید که چگونه جهان اطرافتان را با نظر خودتان مشاهده و ارزیابی کنید و اعتمادی به نظرات و عقاید واقعی خود نخواهید داشت. در نهایت تمامی این رفتارها باعث می‌شود که به یکی از پنهانی‌ترین و مخرب‌ترین انواع خودویران‌گری (Self-Sabotage) دچار شوید.وقتی بیش از حد لزوم اقدام به جبران چیزی می‌کنیم، در اصل داریم تلاش می‌کنیم تا کمبودها و نقص‌های احتمالی را جبران کنیم. وقتی بیش از حد لزوم به اصلاح و تغییر رفتارهای خود اقدام می‌کنیم، در اصل داریم تلاش می‌کنیم چیزی که شکسته و ویران‌شده را ترمیم کنیم‌‌، حتی اگر واقعا چنین اتفاقی نیفتاده باشد.مشاهده جبران بیش از حد در رفتارهایمان بسیار آسان‌تر است. گاهی می‌بینیم که کسی به اصطلاح از آن طرف بام افتاده است. مثلاً شخصی را مشاهده می‌کنیم که زندگی بسیار مجللی با زرق و برق بیهوده برای خودش دست‌وپا کرده است، آنگاه است که متوجه می‌شویم چنین شخصی حتماً از خود کم‌بینی رنج می‌برد.اما از سوی دیگر، اصلاح و تغییر مفرط آن‌قدرها در رفتار ما نمایان نمی‌شود. چون مرموزانه وارد زندگی ما شده و گاهی خودش را در جلد افتادگی، فروتنی، و بهسازی فردی پنهان می‌کند. در حقیقت، اصلاح مفرط کم‌کم زندگیتان را از شما می‌دزدد، در یک دور باطل گرفتارتان می‌کند، و این احساس را به شما تزریق می‌کند که به اندازه کافی خوب، شایسته، و لایق نیستید.وقتی بیش از حد رفتارهای خود را اصلاح می‌کنیم، با این تفکر پیش می‌رویم که تمام ابعاد زندگیمان ناکامل‌اند و همه چیز پر از نقص‌های کوچک و بزرگ است. خیال می‌کنیم تا وقتی همه چیز را درست نکرده‌ایم و بهبود نبخشیده‌ایم نمی‌توانیم زندگی واقعی‌مان را شروع کنیم و از آن لذت ببریم.آن وقت،به جای آنکه یک برنامه سالم برای زندگی‌مان تدارک ببینیم، تمامی نقشه‌ها و فعالیت‌های روزانه خود را دست‌کاری می‌کنیم. تا سرحد صبر و تحمل و عقلانیت‌مان جلو می‌رویم، فقط به خاطر اینکه بتوانیم تا بیشترین حد ممکن بازدهی داشته باشیم و تغییرات بیشتری را به وجود بیاوریم.به جای آنکه ظاهرمان را باب میلمان تغییر دهیم، به دنبال این هستیم که یک «من»، یا یک شخصیت جدید به وجود بیاوریم. سپس، از تمامی مراحل اصلی زندگی غافل می‌شویم تا شاید بتوانیم این شخصیت ایده‌آل را در خودمان به وجود بیاوریم.به جای آنکه به دنبال بهبود روابطمان باشیم، تمام فکر و ذکرمان را روی این موضوع می‌گذاریم که چه کسی ما را دوست دارد و چه کسی از ما بدش می‌آید، یا اصلا با چند نفر دوست هستیم. گاهی هم به جای آنکه دنبال روابط خوب باکیفیتی باشیم، فقط ظاهر آدم‌های اجتماعی را به خودمان می‌گیریم.اصلاح افراطی به این دلیل صورت می‌گیرد که هنوز دقیقا نمی‌دانیم چه حد و اندازه‌‌ای از چیزها برای ما کافی است و با مفهوم «کفایت» آشنا نیستم.به محض اینکه یک نفر به ما بگوید باید چیزی را در زندگی‌ات تغییر دهی، خیلی سریع و ساده حرفش را قبول می‌کنیم.به آسانی فریب شرکت‌ها و تبلیغاتی را می‌خوریم که سعی دارند مشکل‌های غیرواقعی و عجیب و غریبی برای ما بتراشند، به ما بقبولانند که نقص‌ها و کمبودهایی داریم، و حالا باید محصولات آنها را بخریم تا همان مشکل غیرواقعی که می‌گویند را برطرف کنیم!می‌دانید چرا اینقدر راحت فریب این افراد را می‌خوریم؟ چون دیگر غریزه و احساس ذاتی برایمان باقی نمانده که به ما بگوید چه چیزی در زندگی واقعاً خوب یا بد است. به چه حسی باید اعتماد کنیم؟ خیال می‌کنیم باید دائما در حال جستجو باشیم و همه چیز را تغییر دهیم تا به نقطه کمال برسیم.مشکل اصلی اینجا نیست که شرایط زندگی ما از بیرون کافی و مناسب به نظر نمی‌رسد. مشکل اصلی اینجاست که از تمام احساسات درونی که به ما می‌گفتند چه چیزی کافی است جدا شده‌ایم و ارتباطمان با غرایزمان قطع شده است. بنابراین پول، انرژی، وقت و رنج زیادی را صرف خودمان می‌کنیم و همواره امید داریم که روزی به این حس «کافی» بودن و بی‌نیازی دست پیدا کنیم.بدون شک افراد زیادی هم وجود دارند که حتما باید تغییراتی را در زندگی‌شان ایجاد کنند. اما اگر شما یک مشکل واقعی داشته باشید، با یک اقدام ساده قادر به برطرف کردن آن خواهید بود. تفاوت اصلاح و بهبود واقعی با اصلاح مفرط دقیقا همین است: اصلاح مفرط یک جنگ بی‌پایان و یک چرخه عبث است که هیچ سرانجامی ندارد. اما اصلاح واقعی مشکلات قطعا یک نقطه پایان دارد.اما از کجا بفهمیم که داریم خودمان را بیش از اندازه اصلاح می‌کنیم؟خودمان را بیش از حد درگیر مشکلی کرده‌ایم که از نظر دیگران اهمیت چندانی ندارد.نسبت به این مشکل احساس شرم و خجالت می‌کنیم، تا جایی که تصمیم می‌گیریم تا زمانی که این مشکل حل نشود به انزوا و کناره‌گیری از جمع روی بیاوریم.با خودمان می‌گوییم که برای شروع زندگی باید تا حل شدن این مشکل صبر کنیم.همیشه در حال تلاش برای رفع یا بهبود این مشکل هستیم اما به نظر می‌رسد که هیچ فایده‌ای ندارد و این مشکلات حل‌شدنی نیستند.فرقی نمی‌کند چقدر تلاش کرده‌ایم و چه اقداماتی انجام داده‌ایم، باز هم نزدیک به همان نقطه اول باقی مانده‌ایم و پیشرفتی نکرده‌ایم.علاوه بر این‌ها، اصلاح مفرط می‌تواند منجر به بروز رفتارهای اعتیادگونه و انواع دیگری از رفتارهای خودآزارانه شود. رفتارهایی که یا مشکل اصلی را با مشکل دیگری از سر راه بر می‌دارند، حواسمان را از مسائل مهم‌تر منحرف می‌کنند، و یا به خیال خودمان مشکلاتمان را «حل» می‌کنند. برای نمونه به اعتیاد به خرید فکر کنید، یا افرادی که همیشه به دنبال «یک فرصت جدید» هستند و هیچ‌گاه نمی‌خواهند به طور پایدار به زندگی خود سر و سامان بدهند.زمانی که خودمان را بیش از اندازه اصلاح می‌کنیم، معیارها و استانداردهایی را برای خودمان تعیین می‌کنیم که رسیدن به آنها تقریباً غیرممکن است و دنبال ‌کردن چنین معیارهایی اساساً سلامت روان ما را به خطر می‌اندازد.دلیل این موضوع چیست؟ ما در گذشته یاد گرفته بودیم رفتارهای قابل قبول و مطابق عرف داشته باشیم، و زمانی که نتایج دلخواهمان را از این رفتارها نگرفتیم، کم‌کم به این نتیجه رسیدیم که هیچ چیز واقعا کافی نیست. به همین خاطر دیگر قانع شدیم که تنها راه زندگی کردن این است که دائما خودمان را به خودمان ثابت کنیم.آنقدر رفتار ما را تصحیح کردند که ما نیز به اصلاح مفرط دچار شدیم.اصلاح مفرط یک رفتار اکتسابی است.وقتی پدر و مادر رفتارها را دائما رصد و اصلاح می‌کردند قصد داشتند شما را از خود واقعی‌تان، نسخه‌ای از خودتان که باب میل آنها نبوده است جدا کنند. (به احتمال خیلی زیاد والدین آنها نیز همین رفتار را با آنها داشته‌اند.) در نهایت مشکل اصلاح بیش از اندازه به شما منتقل می‌شود.شما برای اینکه واقعاً آدم بهتری شوید رفتارهای خود را بهبود نمی‌دهید. بلکه دائماً در حال بهبود رفتارهای خود هستید تا به دیگران ثابت کنید که انسان ارزشمندی هستید که لیاقت توجه، عشق و زمانی که صرفتان می‌شود را دارید.به همین دلایل است که اصلاح مفرط یک چرخه بی‌پایان به وجود می‌آورد: ارزش خودتان را بر اساس یک ایده واهی از تصوری که فکر می‌کنید دیگران از شما دارند تعیین می‌کنید، یک فرا-ادراک دست‌نیافتنی. شما هیچ‌گاه نمی‌توانید به درک، تصور و برداشتی که دیگران از شما دارند پی ببرید، به همین خاطر است که بدترین چیزها را درباره خودتان متصور می‌شوید و دائما برای رفع این مشکلات ناموجود تلاش می‌کنید.به تدریج یاد می‌گیرید که گوش به زنگ چنین افکاری باشید. شرطی می‌شوید و آنقدر روی افکار و مسائل منفی تمرکز می کنید به مرور زمان دیگر نمی‌توانید چیز دیگری را درک کنید.خودتان همان رفتاری که شما را آزار می‌دهد را انتخاب می‌کنید تا دیگر کسی نتواند از آن بر علیه شما استفاده کند. خیال می‌کنید که با چنین کاری پیشرفت می‌کنید و می‌توانید به جای خوبی برسید. اگر خودتان تمامی مشکلات، نواقصی که دیگران ممکن است در شما ببینند را شناسایی کنید و سپس به تخریب آنها بپردازید، دیگر هیچ‌کس نمی‌تواند شما را ناراحت، دلسرد، ناامید، طرد، یا آزرده‌خاطر کند. همه چیز را روی دایره ریخته‌اید و نقطه ضعف‌هایتان را آشکار کرده‌اید.اما اوضاع هیچ وقت این‌گونه پیش نمی‌رود، این روش هیچ وقت برای حل مسئله جواب نداده است.یاد گرفته بودید که به خاطر مشکلاتی که دارید نمیتوانید با دیگران ارتباط برقرار کنید. بزرگ شدید و خیال کردید که مشکلاتتان جلوی آغاز یک زندگی عالی را گرفته‌اند!یا نمی‌دانید ارتباط برقرار کردن چیست، یا به ارتباطاتتان اعتماد ندارید. تمام زندگی خود را متوقف می‌کنید و به دنبال راه حل مشکلی می‌گردید که از اول هم مشکل واقعی نبوده است، و به همین خاطر هیچ وقت آن نتیجه دلخواهتان را از تلاش‌هایتان نخواهید گرفت. فقط به شدت خسته خواهید شد و همیشه منتظر یک نقطه دست‌نیافتنی باقی خواهید ماند.چگونه از اصلاح بیش از حد خودمان دست برداریم؟ریشه اصلاح مفرط این است که احساس می‌کنیم به اندازه کافی خوب نیستیم. لازم نیست تلاش کنید تا از رفتارهای خوداصلاح‌گرانه افراطی که دارید دست بردارید، تنها باید به خودتان بیاموزید که به اندازه کافی خوب و کامل هستید.با اینکه انجام چنین کاری به نظر خیلی سخت می‌رسد، در واقعیت خیلی آسان‌تر از آن چیزی است که فکرش را می‌کنید. به شما می‌گوییم چگونه باید این کار را انجام دهید.1) دوباره با احساسات واقعی و صادقانه خودتان ارتباط برقرار کنید.پیدا کردن و دست یافتن به احساسی که واقعاً درباره خودتان دارید میتواند کار سختی باشد، پس از قدم‌های کوچک شروع کنیدغذاهای جدید را امتحان کنید و ببینید از آنها خوشتان می‌آید یا نه. به سراغ یک موسیقی جدید در اسپاتیفای بروید و ببینید باب میلتان هست یا نه. فیلم هایی که نگاه می‌کنید را صادقانه و طبق نظر شخصی خودتان ارزیابی کنید. به این فکر نکنید که آیا دیگران هم نظر شما را تایید می‌کنند یا نه. فقط روی احساسی که در قلب و بدن خودتان دارید تمرکز داشته باشید.هنگامی که با همین قدم‌های کوچک دوباره با احساسات صادقانه خودتان ارتباط برقرار می‌کنید، در واقع دارید انرژی‌های ذاتی و غرایزتان را ترمیم می‌کنید ‌2) به غریزه‌های اصلی خود توجه بیشتری نشان دهید.ببینید چه زمانی گرسنه، تشنه، یا خسته می‌شوید.همین، به همین سادگی.فقط کافی است توجه داشته باشید که چه زمانی همین احساسات به ظاهر ساده به سراغتان می‌آیند و آنها را بر طرف کنید، یک لیوان آب بنوشید، غذا بخورید، یا استراحت کنید.این‌ها غرایزی هستند که باعث بقای ما می‌شوند، ولی متاسفانه وقتی به دنبال اصلاح بیش از حد خودمان هستیم این غریزه‌‌ها را نادیده می‌گیریم. شما هم احتمالا افراد زیادی را می‌شناسید که دائما احساس خستگی یا تشنگی می‌کنند یا خوردن یک غذای خوشمزه را از خودشان دریغ می‌کنند، درست است؟وقت آن رسیده است که به غرایزی که احساس می‌کنید احترام بگذارید و به آنها پاسخ دهید.3) رضایتی که از دیگران دارید را به آنها نشان دهیدشاید به نظر برسد که انجام چنین کاری یک قدم به عقب برداشتن است، اما اینطور نیست. برای آنکه نسبت به خودتان احساس کفایت داشته باشید، باید از تایید کردن و اعتبار دادن به دیگران شروع کنید.وقتی دیگران را قضاوت می‌کنید (کاری که همه ما انجام می‌دهیم)، در واقع دارید قوانین و استانداردهایی را برای خودتان تعیین می‌کنید. وقتی یک انسان موفق را می‌بینید، نسبت به او غبطه می خورید. آنگاه به خودتان می‌گویید که نه، آن‌قدرها هم آدم فوق‌العاده‌ای نیست! کافی است کمی از او بهتر باشم تا من هم آدم شایسته‌ای شوم. و به مرور زمان آن قدر این استانداردها بالاتر و بالاتر می‌روند که دست یافتن به آنها عملاً غیر ممکن می‌شود.در حقیقت شما همیشه تلاش می‌کنید که از این افراد بهتر باشید، چون هنوز تصور می‌کنید که ارزشمند بودن و ارتباط داشتن، بازی یا رقابتی است که می توانید در آن برنده شوید.به جای این کارها سعی کنید از دیگران حمایت کنید، آنها را تشویق کنید، و مردم را به خاطر همان چیزی که هستند، همان ظاهری که دارند و همان کاری که می‌کنند تایید کنید. این حسن نیت و مهربانی در نهایت به زندگی خودتان نیز باز خواهد گشت.4) اینقدر همه چیز را به خودتان نگیریداصلاً مشکل اصلاح مفرط از همین جا شروع شده است: اطرافیان شما مسائل و ناراحتی‌هایی که داشتند را به شما انتقال دادند و شما همه این احساسات منفی را جذب کردید و دست به رفتارهای اصلاح‌ افراطی زدید.یک روز یک نفر را دیده‌اید که می‌گوید: «عمرا چنین لباسی را بپوشم»، آن وقت شما هم با خودتان گفته‌اید «پس من هم هرگز نباید چنین لباسی را بپوشم». یعنی موقعیتی که اصلا هیچ ارتباطی به شما نداشته است را کاملا شخصی کرده‌اید. و آنقدر این کار را تکرار کرده‌اید که زندگیتان تبدیل شد به مجموعه ای از قوانین، باورها، و توقعاتی که متعلق به شما نبوده و نیستند.فراموش نکنید که وقتی دیگران دست به قضاوت اطرافیانشان می‌زنند، در واقع دارند مشکلات و مسائل درونی خودشان را فرافکنی (project) می‌کنند. دقیقاً همان‌گونه که بدترین قضاوتی که شما درباره بقیه مردم می‌کنید نیز فرافکنی مشکلاتی است که در زندگی خودتان دارید.اگر همه چیز را شخصی نکنید و به خودتان نگیرید، کم کم متوجه می‌شوید که مشکلات شخصی شما ناشی از زخم‌ها و آسیب‌های دیگران است. برای مثال، دوست شما هیچ‌گاه از وضعیت خود راضی نیست و این احساس را به شما نیز منتقل کرده است.اقداماتی که برای اصلاح مفرط خودمان انجام می‌دهیم هیچ‌گاه تمام نمی‌شوند، چون قصد داریم چیزی که اساساً شکسته نشده است را ترمیم کنیم.وقتی چیزی در زندگیتان واقعا باید تغییر کند، حتما از آن آگاه خواهید شد. اگر یک مشکل واقعی داشته باشید متوجه آن خواهید شد، همانطور که گاهی متوجه اصطلاح‌های مفرط خود نیز می‌شدید. چون ندای درونی که سال‌ها پیش ساکتش کرده بودید هنوز در اعماق وجود شما است و سعی می‌کند حقیقت را به شما بگوید.همچنین، شما هرگز انرژی کافی برای جنگیدن در نبردی که از ابتدا هم ارزش مبارزه نداشته است را پیدا نمی‌کنید. و همین امر باعث می شود که دائما در ترس و اضطراب از عدم تایید و موافقت دیگران به سر ببرید.خب حق با شما است، گاهی همه افراد با شما موافق نیستند. ولی خیلی‌ها هم موافق خواهند بود و شما را تایید خواهند کرد.وقتی که خودمان را همانگونه که هستیم بپذیریم، یک اتفاق فوق‌العاده و جادویی خواهد افتاد: ما می‌توانیم به همه چیزهایی که توانایی و پتانسیل آن را داریم دست پیدا کنیم.ما نمی‌توانیم با تنفر از خود به زندگی که دوست داریم دست پیدا کنیم.کنار گذاشتن قضاوت‌های بی‌اساس و تصمیم‌گیری درباره اینکه چه چیزی برای ما کافی و مناسب است اولین و مهمترین مرحله‌ای است که باید طی کنیم تا بتوانیم زندگی خود را از نو بسازیم.و اگر دلتان می‌خواهد چیزی را تغییر دهید دست به کار شوید. اما این کار را با احترام و عشق به خودتان انجام دهید، نه از جایگاه کسی که می‌خواهد ببیند آیا با انجام این کار مورد تایید دیگران قرار می‌گیرد یا نه. و نه از جایگاه کسی که می‌خواهد شایستگی و کفایتش را به دیگران ثابت کند.جمع‌بندی:همیشه زندگی را به جاده پر پیچ‌و‌خم و پرفراز و نشیبی تشبیه کرده‌اند. جاده‌ای که نه تنها باید در آن به دنبال مقاصد خوبی باشیم، بلکه تا جای ممکن هم از مسیر لذت ببریم. اما گاهی حواسمان از همه این مسائل منحرف می‌شود و می‌خواهیم جاده و ماشین و همه چیز را به بهترین نحو ممکن اصلاح کنیم. با خودمان می‌گوییم: به محض اینکه همه چیز زیبا و ایده‌آل شد سفرم را شروع خواهم کرد. می‌خواهم همه بدانند که من هم مسافر فوق‌العاده‌ای هستم! اما هیچ‌گاه هیچ‌چیز صددرصد مطابق میل ما پیش نمی‌رود. جاده‌های جدید، وسیله‌های نقلیه جدید، و مشکلات جدید یکی یکی از راه می‌رسند. آیا باید همه جاده‌ها را امتحان کنم؟ به همه این مشکلات رسیدگی کنم؟ آیا باید به طور افراطی همه چیز را دائما اطلاح کنیم؟در هر سن و دوره‌ای زندگی، خواسته‌ها و آرزوهای متفاوتی داریم، این خواسته‌ها با تحصیلات، شغل، و حتی آدم‌هایی که وارد زندگی ما می‌شوند نیز تغییر می‌کنند و در هر بازه‌ای از عمر خود با اولویت‌ها و استانداردهای متفاوتی روبرو می‌شویم. اما آیا باید به تمامی آرزوهایی که هر لحظه و به هر دلیلی به سراغمان می‌آید جامه عمل بپوشانیم؟ پس چه زمانی واقعا زندگی کنیم؟ از سوی دیگر، تفکیک موانع واقعی از موانع واهی و غیرواقعی کار ساده‌ای نیست. گاهی به خودمان می‌آییم و می‌بینیم که داریم وقت و انرژیمان را بر سر مشکلات بیهوده‌ای تلف می‌کنیم و می‌خواهیم مانعی را حذف کنیم که اصلا بر سر راه ما قرار نگرفته‌اند!تفکر خیامی به ما می‌گوید هر لحظه را غنیمتی بشمریم و در حال، در این اکنون جاودانه زندگی کنیم. بسیاری از فلسلفه‌ها و نظریه‌های روانشناسی نیز از ما می‌خواهند به جای زندگی در گذشته یا آینده، از همین امروزی که داریم لذت ببریم. مقاله‌ای که خواندید نیز شرح مبسوطی از همین ایده مهم و زندگی‌بخش است. نباید اجازه دهیم اطلاح مفرط و مشکل‌تراشی‌های بی‌وقفه که اطلاحشان تمامی ندارد زندگی ما را به یک ماراتن بی‌پایان و خسته‌کننده تبدیل کند.</description>
                <category>تحریریه راهرو</category>
                <author>تحریریه راهرو</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jun 2020 12:41:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور با قضاوت‌های دیگران برخورد کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/raahro/%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%A7-%D9%82%D8%B6%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-cf7um0qptwmf</link>
                <description>آیا شما هم مقدار زیادی از زمانتان را صرف فکر کردن به نظراتی که دیگران در مورد شما دارند می‌کنید؟ اگر پاسخ این سوال «بله» است باید بگوییم پس احتمالا شما کنترل خودتان را براساس فرضیاتی که آن‌ها نسبت به شما دارند قرار داده‌اید و وقت آن است  ترس خود را از قضاوت‌ دیگران کنار بگذارید؛ آن چیزی که فکر می‌کنید دیگران درباره شما فکر می‌کنند، درواقع تصوری است که خودتان از خودتان دارید.نویسنده‌ی این مقاله، Brianna Wiest که نامش برای افراد علاقه‌مند به مطالب حوزه‌ی روانشناسی و خودیاری آشناست. پیش از این یک مقاله دیگر از او به نام می‌خواهم خوشبخت باشم را در راهرو منتشر کرده‌ایم. در کارنامه‌ی او، صدها مقاله‌ی پُرمخاطب یافت می‌شود که در نشریات معتبری همچون فوربس به انتشار رسیده است. علاوه بر مقالات محبوب و پرشمار، کتاب تازه‌ی او در با نام «THE MOUNTAIN IS YOU» در ژوئن سال جاری منتشر خواهد شد.آنچه در ادامه می‌خوانید با عنوان «How to Stop Taking Other People’s Opinions About You So Personally» در وب‌سایت مدیوم، رسانه‌ی تخصصی Human Parts منتشر شده است.قضاوت دیگران ناشی از دردها و رنج‌های گذشته‌شان است. من این را به خوبی می‌دانم، زیرا خودم هم این رنج را تجربه کرده‌ام.اگر با خودتان صادق باشید، فکر می‌کنم شما هم بتوانید چنین آثاری را در گذشته خود پیدا کنید. همه ما الگوی مشخصی از سختی‌ها و رنج‌ها را پشت سر گذاشته‌ایم. به همین دلیل هم تشخیص این رنج و دردها برایمان ساده است.احتمالاً با این اتفاق آشنا باشید: فردی را ملاقات می‌کنید، این فرد آن‌قدر به شما شباهت دارد که می‌توانید با او ارتباط برقرار ‌کنید، اما همین فرد در عین حال آنقدر از شما موفق‌تر است که باعث ایجاد حس تردید و شک در وجودتان می‌شود. شما به نوعی سعی خواهید کرد خودتان را از این حس نجات دهید.اگر خیلی آدم محجوبی باشید، این کار را در ذهن خود انجام می‌دهید.اما اگر کمی محجوب باشید، احتمالاً اقدام به ارسال یک توئیت در مورد او می‌کنید.Jonathan Knowles تصویر از داستان به این شکل پیش می‌رود که شما زندگی آن فرد را برای پیدا کردن نکات منفی بررسی می‌کنید. اگر نتوانید چیز منفی پیدا کنید، آن وقت یک فرضیه می‌سازید. فرضیه‌ای راجع به اینکه فرد مورد نظر چرا در بعضی موقعیت‌ها از شما موفق‌تر است. تصور می‌کنید احتمالاً در حال نقش بازی کردن است. حتی به این فکر می‌کنید که او چجور پدر و مادر یا همسری است، یا چه سبک زندگی دارد.سپس به مرور زمان شروع به باور کردن فرضیه‌هایی می‌کنید که در اصل برای دفاع از خود ساخته بودید.در مرحله بعد دیدگاه ناقصی از دیگران می‌سازید. بخش کوچکی از این دیدگاه بر اساس تعاملات واقعی و فعلی شما با آن‌ها است. بقیه فقط تصورات و خیالات است.شما باید دست از شخصی کردن همه امور بردارید.مخصوصاً نباید عقاید دیگران نسبت به خودتان را به صورت شخصی برداشت کنید.می‌دانم گفتن این حرف، خیلی راحت‌تر از انجام آن است. اما مطمئن باشید، از چیزی که تصور می‌کنید ساده‌تر است.در مرحله اول باید به نحوه قضاوت دیگران توسط خودتان‌ صادقانه نگاه کنید.شما زمان زیادی از عمر خود را صرف نشستن و فکر کردن به فرضیاتی که ممکن است دیگران درباره شما ساخته باشند، می‌کنید. احتمالاً می‌توان گفت تا حدودی از طریق فرضیات آن‌ها نسبت به خودتان کنترل شده‌اید.آیا تاکنون زمانی را به تهیه یک فهرست صادقانه از قضاوت‌ها، افکار و عقاید خود راجع به دیگران، مخصوصاً آن‌هایی که هیچ‌وقت بروز نداده‌اید اختصاص داده‌اید؟احتمالاً خیر. اشکالی هم ندارد، اکثر ما همین‌طور هستیم.اما این دقیقاً همان جایی است که باید کار خود را برای خلاص شدن از تمایل تأیید شدن توسط دیگران آغاز کنیم. توهمی که احتمالاً هیچ‌وقت نمی‌توانیم به آن برسیم.اگر اکثر مردم را دوست دارید، احتمالاً توسط حس فرا ادراکی که از خودتان دارید، کنترل می‌شوید.فرا ادراک تصوری است که از دیدگاه سایرین نسبت به خودتان دارید.شما عمیقاً معتقدید فرا ادراک شما درست است. این همان چیزی است که می‌تواند به شدت شما را با ترس‌هایتان پیوند دهد. ممکن است فکر کنید دیگران شما را فردی شکست‌خورده، بی‌ارزش و غیرقابل تحمل می‌بینند. درنتیجه، به سرعت شروع به باور کردن این ایده‌ها می‌کنید.چیزی که ممکن است در نظر نگیرید این است که فرا ادراک شما، تجسمی از خودانگاره شما است.شما نمی‌توانید مطمئن باشید که دیگران درمورد شما چه فکری می‌کنند، مگر اینکه مستقیماً از آن‌ها سؤال کنید. حتی در این صورت هم نمی‌توانید به طور کامل به حقیقت دست یابید. با اینکه رفتار افراد، بیش از کلماتشان حقیقت اعتقاد آن‌ها را نشان می‌دهد، هنوز هم ممکن است تحسین‌ها و تنفرهای مخفیانه زیادی از چشم شما دور مانده باشد.آن چیزی که فکر می‌کنید دیگران درباره شما فکر می‌کنند، درواقع تصوری است که خودتان از خودتان دارید.این نکته بسیار مهمی است، زیرا فقط در این صورت است که می‌توانیم ترس خود را از قضاوت‌ دیگران مدیریت کنیم.درواقع شما فقط از تصورات خودتان می‌ترسید.یا بهتر بگویم، از احساسی که راجع به خودتان خواهید داشت، واهمه دارید.واقعیت این است که ادراک دیگران از ما، ناشی از فراکنی احساسات خودمان به آن‌ها است.این ادراک، فرافکنی خواسته‌ها، نیازها، تمایلات و احساس‌های ناامنی فرد است.فرافکنی ترس‌ها، رنج‌ها و آرزوها است.ما چیزی را در دیگران می‌بینیم، که می‌خواهیم در آن‌ها ببینیم. مغز قدرت فوق‌العاده‌ای در فرا ادراک دارد. اگر مغز احساس کند موفقیت یک شخص، ممکن است شانس بقاء شما را تحت تأثیر خود قرار دهد، در عرض چند میلی ثانیه عملیات تخریب آن فرد را برای محافظت از شما آغاز خواهد کرد.هیچ تهدیدی برای سلامتی و ثبات درازمدت شما بزرگتر از این تصور، که کلید پذیرش و موفقیت شما در دست دیگری است وجود ندارد.این دقیقاً همان اتفاقی است که هنگام قضاوت دیگران درباره شما هم رخ می‌دهد. در واقع هیچ‌کس درباره شما فکر نمی‌کند، همان‌طور که شما هم به آن‌ها فکر نمی‌کنید.ما همان چیزی هستیم که به آن فکر می‌کنیم.درگیری‌های ذهنی هیچ‌‌کس روی شما متمرکز نیست، قرار هم نیست این‌طور باشد.وقتی یک نفر شما را می‌بیند، صدایتان را می‌شنود یا درگیر زندگی شما می‌شود، وارد تصورات او می‌شوید. چیزی که پس از آن تصمیم می‌گیرد درباره شما درک کند، باید با جهان‌بینی او ادغام شود. درواقع، تصور کلی آن فرد از شما به این صورت شکل می‌گیرد.اگر کاری انجام دهید که اعتقادات او راجع به شما را به چالش بکشد، احتمالاً قبل از تغییر اعتقادات خود، شما را نادیده می‌گیرد.اگر فردی به شدت آرزوی موفقیت در یک رشته هنری داشته باشد، چنانچه موفقیت شما را در همان زمینه ببیند، سعی می‌کند تلاش‌های شما در راه رسیدن به موفقیت را نادیده بگیرد. در نتیجه، سستی خود را برای موفقیت در آن زمینه توجیه می‌کند.اگر فردی عمیقاً دوست داشته باشد در یک رابطه عاشقانه قرار بگیرد، و شما را در حالی که با یک فرد جدید ملاقات می‌کنید ببیند، با زیر سؤال بردن مشروعیت رابطه شما سعی می‌کند به صورت منطقی عدم دستیابی خود به عشق را توجیه کند.البته برعکس این هم ممکن است.ممکن است بارها و بارها در هنگام تردید و داشتن حس‌های منفی، با افراد بیشتری روبرو شوید که شما را دوست دارند، از شما حمایت می‌کنند و می‌خواهند وقت خود را با شما سپری کنند.مشکل اینجاست که مغز شما تمایل دارد روی دوردست‌ها، نقاط منفی و تهدیدهای احتمالی متمرکز شود.لطفاً درک کنید که هیچ تهدیدی برای سلامتی و ثبات درازمدت شما بزرگتر از این تصور، که کلید پذیرش و موفقیت شما در دست دیگری است وجود ندارد.بدترین نتیجه‌ای که می‌توانید از زندگی خود به دست آورید این است که خود را به هر دری بزنید تا دیگران متقاعد شوند باید شبیه شما باشند.برای پشت کردن به خودمان، هیچ راهی بدتر از اولویت دادن به قضاوت دیگران درباره آنچه که واقعاً احساس می‌کنیم، وجود ندارد.اگر با خودمان صادق باشیم، می‌دانیم در زندگی چه می‌کنیم.همه ما می‌دانیم که آیا در مسیر درست هستیم، یا خیر.نیازی نیست برای تشخیص این موضوع، به بیرون از خودمان متوسل شویم.کاری که باید در شروع کار انجام دهیم، مدیریت شیوه درک ما از دیگران است: شناخت قضاوت‌های خودمان و ردیابی ریشه آن‌ها.این به ما می‌آموزد که قضاوت دیگران درباره ما واقعاً چگونه است.ما هیچ‌وقت قادر به کنترل قضاوت دیگران نسبت به خودمان نیستیم، اما فراموش نکنید که سایه انداختن روی روشنایی دیگران، چیزی از درخشش آن‌ها کم نمی‌کند. این کار فقط تاریکی درون ما را به رخ می‌کشد.</description>
                <category>تحریریه راهرو</category>
                <author>تحریریه راهرو</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2020 15:06:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلسفه راهش را گم کرده است! راهنمای ساده برای فهم بهتر فلسفه</title>
                <link>https://virgool.io/raahro/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D8%B1-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-hmrkyj6zym9j</link>
                <description>وقتی درباره‌ی فلسفه صحبت می‌شود، عموما تصور می‌کنیم که با مقوله‌ای آن‌چنان پیچیده مواجه‌ایم که ورود به آن نیازمند مطالعاتی گسترده است. البته که مباحث و نظریات فلسفی، عموماً عمق و شرح بسیار مفصلی دارند، اما عمدتا با سوالاتی ساده و همه‌فهم آغاز می‌شوند. فلسفه، برخلاف آن‌چه به نظر می‌رسد، می‌تواند برای همگان جذاب و سودمند باشد. لازم نیست که زندگی خود را وقف فسلفه کنید و خود را فیلسوف بدانید؛ تنها کافی‌ست «تفکر فلسفی» را تمرین کنید.مقاله‌ی پیش رو، به تازگی در رسانه‌ی Human part منتشر شده است. زبان طنزگونه و استفاده‌ی هوشمندانه از تصاویر، کمک می‌کند که خواندن مقاله ساده و جذاب‌تر شود. نویسنده در این مقاله تلاش می‌کند که با بیانی شیوا به ما بفهماند که  چرا مطالعه‌ی فسلفه به «نیازی» جدی در عصر حاضر بدل شده است. همچنین سعی دارد تا مناسبت این مفهوم را با جهان معاصر بیش از پیش برای‌مان شرح دهد.اگر مشتاق آن هستید که از مباحث فلسفی سر در بیاورید، این مقاله می‌تواند نگاهی روشن به موضوع برای‌تان فراهم کند.ما امروز بیش از هر زمان دیگری به فلسفه نیاز داریم. اما فلسفه از مسائلی که برای ما اهمیت دارند، فرسنگ‌ها فاصله گرفته است.دغدغه فلسفه در من خیلی دیر شکوفا شد. اولین باری که درباره فلسفه خواندم شاید کمتر از پنج سال پیش بود. ولی سریع به آن خو گرفتم.تلاش اولم برای فهمیدن فلسفه، خرید یک مجموعه نامه به اسم «به نوشته سنکا» از یک متفکر خوشنام به نام ستوئیک (Stoic یا همان رواقی) بود که بیش از ۲۰۰۰ سال پیش زندگی می‌کرده. نوشته‌های او اثری غیرقابل توصیف روی من گذاشت و تقریبا هر جا که می‌رفتم کتاب را همراهم می‌بردم.حرف‌های سنکا شامل توصیه‌هایی برای داشتن یک زندگی خوب بود. مطالعه آن ناگزیر من را به سمت سایر رواقیان، مثل آیین بودایی (که دو مکتب فکری مشابه هستند) و سپس تائوئیسم سوق داد. همه این‌ها عشقم به فلسفه را تقویت کرد.حتی به این فکر کردم که در یک دانشگاه ثبت نام کنم و چند دوره فلسفه را به صورت آکادمیک و رسمی بخوانم. اما قبل از انجام این کار می‌خواستم ببینم که اساتید فلسفه این روزها بیشتر چه موضوعاتی را بررسی می‌کنند. از این گذشته، عشق من به فلسفه در درجه اول حول اندیشمندان باستان می‌چرخید که تنها بخش کوچکی از برنامه درسی را شامل می‌شد.اما در نهایت آنچه که فهمیدم کاملا ناامیدکننده بود.اگر می‌خواهید بدانید چرا نا امید شدم این خلاصه مقاله‌ از ژورنال معتبر فلسفه به نام Mind را در نظر بگیرید:این مقاله استدلال می‌کند که ما می‌توانیم بین سه اصول معروف زیر تنش ایجاد کنیم:1) استاندارد کاهش ماهیت متافیزیکی به ذات، به خاطر جریمه. 2) چگونگی؛ که می‌گوید ممکن است چیزی در ماهیتش شکست بخورد و 3) آموزه‌ای که ماهیت متافیزیکی پیروی می‌کند بر اساس مدل منطقی S5.یا چکیده‌ای از مقاله دیگر:استدلالی که در مورد وابستگی «is like» (بیانگر مشابهت در کیفیت و طبیعت) و «what it is like» (بیانگر آشنایی با احساس یا نحوه اجرای یک چیز) ایجاد شده، به معنی شباهت نیست. این مقاله وجود اشتباه در این اجماع را بیان می‌کند. همینطور استدلال می‌کند که پیشنهاد اخیر «محرکه» بررسی این آموزه شکست‌ خورده است. اما بر اساس آنالیز شباهت، آن‌ها با همدیگر سازگاری دارند.خب… حالا به نظرتان این‌ها درباره چه چیزی صحبت می‌کنند؟! اصلا چه ارتباطی با معنای یک زندگی کامل دارد؟ (مشکل فقط مربوط به این دو مقاله نیست. هر مقاله‌ای هم که در شماره‌های اخیر ژورنال Mind انتخاب کنید، نمی‌توانید درباره ایده اصلی آن به نتیجه روشنی برسید).اول با خودم گفتم که شاید فهم سخنان خردمندانه آن‌ها بالاتر از درک من است. بنابراین نگاهی به نظرات برخی از فیلسوفان درباره وضعیت فعلی حوزه فلسفه انداختم. معلوم شد که افراد زیادی با این گیجی و سردرگمی دست‌وپنجه نرم می‌کنند.بهترین نقدی که خواندم مربوط به استاد سیمون بلکبرن از دانشگاه کارولینای شمالی در چپل هیل بود (کتاب اندیشیدن او معرکه است) که می‌گفت:«من با خوانندگان عادی همدردی می‌کنم (البته اگر چنین شخصی وجود داشته باشد)، آن‌ها یک مجله معاصر فلسفه را باز می‌کنند و چیزهایی می‌خوانند که هیچ سر و تهی ندارد. این موضوع به شدت خجالت‌آور است و هر فرد تحصیل کرده‌ای از Hume، برکلی یا Locke می‌تواند آن را تأیید کند. فلسفه گم شده و این حیف است.»در دنیای آکادمیک، فلسفه به زمین بازی عجیبی از معادلات فنی و پیچیده تبدیل شده که افراد کنجکاو را از یک نخبه متفکر جدا می‌کند. همینطور به جای تمرکز روی اصولی که رفاه انسان را افزایش دهد، به یک مبارزه موثر تبدیل شده که درباره معنای کلمات معلوم و یادداشت‌های درست اظهار نظر می‌کند.کسالت، بزرگترین دشمن کنجکاوی فکری نیست، بلکه پیچیدگی آن را نابود می‌کند. کسالت شما را از منطقه امن‌تان بیرون می‌کشد. اما پیچیدگی یک دیوار سنگی مرتفع می‌سازد و با ترس مردم را فراری می‌دهد.دیوارهای سنگی اطراف فلسفه خیلی بلند شده‌‍‌اند و باید کمی پایین‌تر بیایند. اما مشکل اصلی در این زمینه مربوط به رابطه فلسفه با دوست دیرینه‌اش یعنی علم است.فلسفه با علم برابر نیست!فرض کنید می‌خواهید یک ماشین بسازید.اما در همان لحظه متوجه می‌شوید که هیچ ایده‌ای در مورد موجودیت ماشین ندارید. اصلا نمی‌دانید چطور و از کجا ساختش را شروع کنید.اول باید بفهمید چه مواد و ابزاری برای ساخت ماشین نیاز دارید. بعد باید ببینید چطور این ابزار در کنار همدیگر قرار می‌گیرند و یک قطعه خاص ساخته می‌شود. مرحله بعدی در مورد نحوه قرارگیری این قطعات جدید و مهندسی آن‌ها است تا به محصول نهایی برسید.ساخت ماشین تمرینی برای جمع‌آوری اطلاعات واقعی است. آزمون و خطا از اهمیت زیادی برخوردار است و آزمایش شما را به حقیقت نزدیک‌تر می‌کند.بنابراین روند ساخت ماشین از صفر تا صد، علمی است.علم به ما می‌گوید که: جهان از چه چیزهایی ساخته شده است. چطور کار می‌کند. چگونه می‌توانیم از اجزای آن ابزارهایی بسازیم که به درک ما نسبت به جهان کمک کند. همچنین علم اطلاعات را جمع‌آوری کرده و با فیلترینگی سختگیرانه ما را به نتیجه نهایی یعنی همان «دانش» می‌رساند.شاید جالب‌ترین چیز در مورد دانش، حالت تکرارشونده آن باشد. هر چیزی که امروز درست است ممکن است فردا نادرست از آب درآید. جریان پیشرفت دانش شبیه جزر و مد است. همانطور که جلو می‌روید شاید لازم باشد گاهی به عقب برگردید و در بعضی از فرضیات بنیادی تجدید نظر کنید.اگر علم یک طیف افقی داشت؛ فقط با دو حالت اصلی مواجه می‌شدیم. اما بخاطر ماهیت تکرارشونده اطلاعات، در زمان‌های مختلف در حال نوسان هستیم.وقتی ماشین خودتان را ساختید این سوال پیش می‌آید که: می‌خواهید با آن کجا بروید؟با اطلاعات فنی در مورد قطعات و دانش نحوه ساخت ماشین نمی‌توانید به این سوال جواب بدهید. پاسختان به ارزش‌های درونی و اولویت‌های فردی‌تان بستگی دارد.علم نمی‌تواند به شما بگوید که؛ چرا می‌خواهید از ماشین برای رفتن به خانه پدر و مادرتان استفاده کنید یا اصلا چرا وقت گذراندن با آن‌ها مهم است. علم نمی‌داند چرا باید از ماشین برای رفت‌وآمد به محل کار استفاده کرد یا چرا وجود پول در زندگی ضروری است.می‌خواهید با ماشین‌تان چکار کنید؟ جواب این سوال را فلسفه می‌داند.هدف فلسفه این است که درک کنید چطور می‌توان از دانش واقعی برای رهبری یک زندگی خوب استفاده کرد. اگر علم تصویر زیبایی از سیاره زمین را به ما بدهد؛ فلسفه، درک زندگی جمعی را برای ما فراهم می‌کند. حالا که می‌دانیم جهان چطور کار می‌کند، چطور می‌توانیم خود را برای یک زندگی پربارتر آماده کنید؟اگر می‌خواستیم پیشرفت فلسفه را روی یک طیف نشان دهیم. یک نمودار خطی بود که از سمت جاهلیت به عقلانیت حرکت می‌کرد.داشتن ذهنی روشن، هدف اصلی فلسفه است و خرد، آزادی آن را آشکار می‌کند. خرد آخرین چیزی است که از پایان هر داستان و پس از روشنگری علم و هنر بدست می‌آید. این نیرویی است که ارزش‌های فردی ما را به دور از بدبختی و در مسیر بهبود و بهزیستی شکل می‌دهد.ممکن است بعضی‌ها از سیر حرکت این طیف تعجب کنند و بگویند فلسفه چیزی بیشتر از تعقیب خرد است. شاید آن‌ها بگویند که فلسفه برای چند جستجوی پیش‌ و پاافتاده درباره معنی عمیق‌ترین سوالات تعریف نشده است. آن‌ها معتقدند این علمی سخت است که سعی دارد زیرساخت‌های ذهن را کشف کرده و فقط حقایقی را آشکار کند که توسط آزمایشات بدست می‌آیند.اینجاست که باید بگوییم:«به مشکل ریشه‌ای فلسفه امروزی خوش آمدید».در اغلب اوقات فلسفه یک علم تلقی می‌شود که تمایل دارد دو طیف را در موازات یکدیگر قرار دهد. مشکل اصلی، همپوشانی سوالات مربوط به «چگونگی» در علم و «چرایی» در فلسفه است. در این مواقع با پیشرفت دو طبیعت متفاوت در هر دو زمینه مواجه هستیم.در اینجاست که بلکول می‌گوید:اگر فلسفه هم مانند علم فیزیک و شیمی یک سری نتایج تجمعی با قدمتی بیش از یک قرن داشته باشد. بنابراین من می‌پذیرم که رابطه‌ای موازی بین فلسفه و علم وجود دارد.در حالی که می‌دانیم اینطور نیست و مدرکی هم برای اثباتش وجود ندارد.بسیاری از سوالات اساسی تکرار می‌شوند و بارها به روش‌های مختلف بکار می‌روند. بنابراین در حال حاضر بهترین مقایسه می‌تواند با مطالعات انسانی مانند تاریخ و ادبیات و حتی هنر باشد.علم سرسختانه به زمان وابسته است و همینطور یک سری معیارهای روشن برای حرکت و پیشرفت به سمت مدرنیته وجود دارد. سوالاتی درباره «چگونگی» نیاز به پاسخ‌های قطعی دارند که منجر به پیشرفت بیشتر در علم شود.سوال پزشکانی که شاهد نرخ بالای مرگ و میر در کودکان بودند پس از بررسی اجساد با کمک تئوری بیماری میکروبی توضیح داده شد. تئوری میکروبی باعث کشف ضدعفونی‌کننده‌ها شد که از طریق استریل کردن قصد داشتند عفونت را کنترل کنند. همیشه یک سابقه روشن از موفقیت‌های علم و غلبه بر ناکامی‌های گذشته وجود دارد. ما هیچ وقت دوباره به زمانی برنمی‌گردیم که شستن روزانه دست‌ها کاری احمقانه محسوب می‌شد.این درحالی است که فلسفه نامحدود (بدون وابستگی به زمان) است. سوالاتی که هزاران سال پیش پرسیده شدند، هنوز حل نشده و با زمان حال هم مرتبط هستند. سوالاتی در مورد «چرایی»، پاسخ‌های قطعی ندارند و ما تمام زندگی به دنبال جواب و مرتب‌سازی آن‌ها در ذهن‌مان هستیم.سوال؛ چرا ما اینجا هستیم (که آن را با نام معنای زندگی می‌شناسیم) به همان اندازه که در دوران باستان وجود داشته در زمان حال هم مهم و حیاتی است. سوال؛ خوشبختی چیست هم هنوز پاسخ واضح و روشنی ندارد ولی همچنان در حال پرسیدن آن هستیم.در فلسفه، پیگیری سوالات اغلب جالب‌تر از رسیدن به جواب است و این دوگانگی باعث می‌شود که این حوزه بیشتر از یک هنر ولی کمتر از یک علم باشد.به جای اینکه فلسفه و علم را در یک بعد واحد قرار دهیم، باید آن‌ها را از هم جدا کنیم. یک نمودار دو بعدی را تصور کنید.در این صورت ترکیب خصوصیات اولیه هر محور، چهار نمای کلی (شامل جهل، زودباوری، فروتنی و تکبر) را ارائه می‌دهد.جهل عدم آگاهی و نبود خرد است. شما تجربیات زندگی شخصی خودتان را به عنوان یک منبع معتبر قبول دارید و نمی‌خواهید زندگی‌تان را با جزئیات بیشتر بررسی کنید. به طور خلاصه، قرار داشتن در این موقعیت خوب نیست.زودباوری به سمت باورها و اعتقادات گرایش دارد حتی اگر این باورها با عدم خرد یا دانش همراه باشند. شاید ترکیبی عجیب و غریب به نظر برسد ولی همه جا شاهدش هستیم. مثال خوب در مورد زودباوری فردی است که تئوری تکامل را رد می‌کند ولی به اخلاقیات وابسته است و مرتب درباره نحوه پیشرفت زندگی‌اش فکر می‌کند. البته خروج از علم به معنی بی‌خردی نیست. اما مطمئنا می‌تواند به بی‌اطلاعی اشاره کند.و دو دیدگاه آخر فروتنی و تکبر، به صورت مستقیم اکثر مشکلات فلسفه و مسائل آکادمیک را حل می‌کنند. بیایید با تکبر شورع کنیم و ببینیم عملکردش چطور است.پیچیدگی تکبروقتی اولین بار با یک موضوع پیچیده مواجه می‌شوید، احساس می‌کنید که باید دنبال چند صد تکه گم شده و پراکنده بگردید.اما پس از آن ادبیات می‌خوانید و همه چیز برای تشکیل یک ساختار، در کنار هم قرار می‌گیرند.در نهایت با هم در می‌آمیزند و یک تکه اصلی و بنیادی را می‌سازند که می‌توانید از آن تکه برای درک مفاهیم سطح بالاتر (در زمینه‌ای خاص) استفاده کنید.در علومِ سخت، مهم است که برخی از تکه‌های ساختار اصلی را به اصطلاحاتی ساده‌تر تبدیل کنیم.در این صورت می‌توان برای توضیح مفاهیم سطح بالاتر از آن‌ها کمک گرفت. به عنوان مثال؛ فیزیکدان‌ها به جای اینکه از کوارک به عنوان «ذره ابتدایی تشکیل‌دهنده ماده» نام ببرند، فقط از کلمه کوارک استفاده می‌کنند. بنابراین وقتی می‌خواهند یک مفهوم سطح بالاتر مانند پروتون را توضیح دهند، کافی است بگویند یک پروتون مجموعه‌ای از کوارک‌ها است.به چنین عبارات خاصی «واژگان تخصصی» یک رشته خاص می‌گویند.واژه‌های تخصصی برای توضیح واقعیت‌های عینی، مشاهدات عملی، آزمایش‌ها و ارتباطات مهم هستند. بدون چنین واژه‌هایی دانشمندان باید برای توضیح هر مفهوم سطح بالا، هزار کلمه را ردیف کنند که شاید به نتیجه دلخواه برسند و این وضعیت بسیار ناامیدکننده است.همانطور که گفتیم؛ علم موفقیت‎های زیادی کسب کرده و واژگان تخصصی فقط یک محصول فرعی از این تکرار مداوم دانش هستند. اما واژه تخصصی به تنهایی برای محبوبیت علم کافی نیست. چون دانش علمی بیشتر مردم از پایه و با استفاده از روش‌های تجربی و شخصی ایجاد نشده است.اینجاست که رابطه‌سازهای علمی مانند کارل ساگان، نیل دگراس تایسون و Kurzgesagt (کانال محبوبم در یوتیوب) به میدان می‌آیند. آن‌ها واژه‌های تخصصی را به تکه‌های ساده و قابل هضم برای افراد عادی تبدیل می‌کنند. چیزهایی که تا دقایقی قبل برای افراد نامفهوم بودند با این روش در دسترس قرار می‌گیرند.اگر بخواهیم چرخه پیشرفت واژه‌های تخصصی را نشان دهیم، شبیه یک نمودار منحنی است.واژه‌های تخصصی برای مرتب‌سازی حجم زیادی از اطلاعات بنیادی، بین یک گروه یا دسته مشابه مناسب هستند. اما برای انتقال یافته‌ها به مردم عادی وحشتناکند. در نتیجه یک دانشمند عاقل می‌داند در هر لحظه چطور از روش‌های متفاوت گفتگو استفاده کند.خب حالا بیایید به موضوع اصلی یعنی فلسفه برگردیم.فلسفه علم نیست. بنابراین بر اساس روش‌های علمی هم پایه‌گذاری نشده است. فیلسوف‌ها هم تئوری‌ها را بر اساس داده‌های تجربی آزمایش نمی‌کنند. آن‌ها از روش‌های تحقیقاتی برای رسیدن به نتیجه کمک نمی‌گیرند و مطمئن هستند که در بهشت و جهنم هم هیچ آزمایشگاهی وجود ندارد.در عوض فلسفه ارزش‌ها را مطالعه کرده و برخلاف علم که در صدد اثبات است،  ارزش‌ها را زیر سوال می‌برد. همینطور هدف اصلی فلسفه درک معنای زندگی پربار است که با تفکر عمیق و ارتباط با دیگران بدست می‌آید.در علم، ارتباط یک «ایده» و تنها بخشی از نمای کلی هر چیزی است که با آن سروکار داریم. اما برای فلسفه، «ارتباط» همه چیز است. به همین خاطر بزرگترین کاری که یک فیلسوف می‌تواند انجام دهد این است که خرد و درکش را با همه به اشتراک بگذارد. اصلا هم مهم نیست این افکار تا چه اندازه پیچیده هستند.فیلسوفان واقعی ایده‌هایشان را برای دیگران نقل‌پذیر می‌کنند. یعنی استفاده از واژه‌های تخصصی و خاص را کنار می‌گذارند و از ویژگی‌های انسانی مشترک‌شان کمک می‌گیرند. حتی اگر جهان‌بینی خود را با یک دیدگاه خاص ساخته باشند، تلاش می‌کنند تا شباهت‌هایشان را با مخاطبین درک کنند.همانطور که سنکا می‌گوید: «سیرت و درونمان اجازه می‌دهد متفاوت باشیم، اما بگذارید صورت و چهره‌ای که به دنیا نشان می‌دهیم مثل سایر مردم باشد.»یک فیلسوف فروتن تلاش می‌کند تا ایده‌هایش در حد امکان ساده و دردسترس باشند. اما فیلسوف متکبر سعی دارد با اضافه کردن پیچیدگی‌های غیرضروری، باهوش به نظر برسد.زمانی که خرد به دیگران منتقل می‌شود، مرز بین فروتنی و تکبر بسیار باریک است. اگر این انتقال درست انجام شود خیلی ارزشمند است چون می‌تواند کیفیت زندگی افراد زیادی را تقویت کند. اما اگر اشتباه انجام شود شما را به خردمند نادانی تبدیل می‌کند که فرومایگی دیگران را به سخره گرفته‌اید.نکته مهم این است که همیشه به یاد داشته باشید؛ فلسفه یک هنر است نه علم. سوالاتی که می‌خواهید به آن پاسخ دهید کمترین ارتباط را با ساختارهای اتمی دارند و بیشتر از هر چیز به سرسختی روحی و ذهنی مرتبط هستند. بنابراین ما برای رسیدن به آن نیازی به اثبات‌ها و معادلات پیچیده نداریم فقط درک کاملی از اشتراکات انسانی برای ما کافی است.سادگی خردزمانی که به همبستگی ماهیت خرد و سادگی فکر می‌کنم این تصویر در ذهنم شکل می‌گیرد که: یک اثر هنری دردسترس، رسا و پرطنین است. موضوع کتاب‌های همینگوی پر از دشواری و پیچیدگی است اما او طوری مطالب را منتقل می‌کند که خواندن کتابش برای یک دانش‌آموز کلاس چهارمی هم راحت باشد. فلسفه هم همین اصل را دنبال می‌کند.به نظرتان چرا هنوز دیدگاه متفکران باستانی روی ما اثر می‌گذارد؟ ‌آموزه‌های ساده و مختصر بودا باعث ایجاد جنبش آگاهی ذهنی در غرب شد. همینطور نوشته‌های بی‌ریای رواقیان به افراد زیادی کمک کرده تا از مشکلات مدرنیته به سادگی عبور کنند.این متفکران باستانی به موضوعات نامحدود (از لحاظ زمانی) و اصلی می‌پرداختند. در حالی که در فلسفه آکادمیک امروزی موضوعاتی پیش و پاافتاده مورد بحث قرار می‌دهد.فلسفه جایی برای تأمل روی مشکلات مشترک انسانی است. اما فیلسوفان امروزی در حال نوشتن مقاله‌هایی در مورد رمزگشایی کلمه «آب» یا بررسی روزنه‌ای هستند که اصلا معلوم نیست وجود دارد یا نه.ما در عصر فراوانی امروز، دنیایی را تجربه می‌کنیم که حتی برای مواجه با آن آماده نیستیم. آمار افسردگی به طور پیوسته در حال افزایش است و نرخ خودکشی هم روند مشابهی دارد. بنابراین حالا بیشتر از هر وقت دیگری به فلسفه نیاز داریم. اما دیوارهای بلند پیچیدگی میان ما و فلسفه قرار دارند.سقراط معتقد بود که همه مردم باید فیلسوف باشند. بنابراین از هر فردی با هر پیشه‌ای برای مطالعه و گفتگو درباره فلسفه دفاع می‌کرد. او حتما می‌دانست که فیلسوفان واقعی کسانی هستند که مبارزات و ایده‌های ذهنی‌شان را به روشنی بیان کرده و با دیگران ارتباط برقرار می‌کنند. نه نخبگان روشنفکری که سخت و نامفهوم حرف می‌زنند تا خودشان را یک پله بالاتر از دیگران قرار دهند؛ و حالا 2000 سال پس از مرگش حرف‌های او بیشتر از هر زمان دیگری اهمیت پیدا کرده است.</description>
                <category>تحریریه راهرو</category>
                <author>تحریریه راهرو</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2020 13:16:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌خواهم خوشبخت باشم؛ ۱۰ گام برای ایجاد حس خوشبختی</title>
                <link>https://virgool.io/raahro/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DB%B1%DB%B0-%DA%AF%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF-%D8%AD%D8%B3-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-iwbzizfmuwyj</link>
                <description>خوشبختی برای اکثر ما مفهومی دست نیافتنی است. ما احساس می‌کنیم که برای تجربه‌ی آن، مسیری سخت و دشوار در پیش داریم. گاهی، خود را سزاوارش نمی‌دانیم و فاصله‌ای بیشتر از آن‌چه که در واقع هست، بین خود و حس خوشبختی می‌بینیم.در این مقاله‌، گزاره‌های ساده‌ای را می‌خوانیم که به ما نشان می‌دهد که با خوشبختی، چند قدم بیشتر فاصله نداریم. چند تمرین و اقدام ساده می‌تواند ما را به حس خوشنودی برساند و تجربه‌ی بهتری از زندگی را برای‌مان فراهم سازد.نویسنده‌ی این مقاله، Brianna Wiest که نامش برای افراد علاقه‌مند به  مطالب حوزه‌ی روانشناسی و خودیاری آشناست. در کارنامه‌ی او، صدها مقاله‌ی پُرمخاطب یافت می‌شود که در نشریات معتبری همچون فوربس به انتشار رسیده است. علاوه بر مقالات محبوب و پرشمار، کتاب تازه‌ی او در با نام «THE MOUNTAIN IS YOU» در ژوئن سال جاری منتشر خواهد شد.آنچه در ادامه می‌خوانید با عنوان «How to Become the Happiest Version of You» در وب‌سایت مدیوم، رسانه‌ی تخصصی Human Parts منتشر شده است.من معتقدم نسخه‌های زیادی از هر یک از ما وجود دارد.ما یک خودی داریم که کنار والدینمان قدم می‌زند، خودی که به محل کار می‌رود، خودی که با همسرش وقت می‌گذراند، خودی که با رئیسش حرف می‌زند و البته خودی که هنگام تنها شدن با خودمان، بروز می‌دهیم.بعضی از جنبه‌های شخصیتی ما ذاتی هستند، بعضی‌های دیگر هم در اثر سازگاری با محیط پیرامون ایجاد شده‌اند. تک تک ما جنبه‌های زیادی داریم.اعتقاد من این است که خوشبختی یکی از جنبه‌های ذاتی هر فرد است.فکر نمی‌کنم برای خوشبخت بودن نیاز به آموزش داشته باشید. فقط باید واکنش‌های خود به آسیب‌های روحی، و سازگاری‌هایی که در پاسخ به دردهای زندگی آموخته‌اید را فراموش کنید. فکر می‌کنم باید موانع و آشفتگی‌هایی که شما را از بیان حقیقت خود، و زندگی اصیل باز می‌دارد فراموش کنید.خوشبختی چیست؟من اعتقاد ندارم که خوشبختی یک اتفاق عجیب یا حالتی از بی‌خبری سعادتمندانه است. اتفاقاً به نظر من بیشتر صلح، آرامش، توانایی پذیرش اتفاقات و پایدار ماندن است. اما مقاومت، انکار، قضاوت و اضافه بار عاطفی باعث می‌شود نتوانیم به این نقطه برسیم.در این مقاله، روش تبدیل شدن به شادترین حالت خودتان را به شما می‌گویم.۱. تصورات خودت را به دیگران نسبت ندهبه عبارت دیگر، هیچ چیز را شخصی نکنید. بعضی وقت‌ها تشخیص هدف واقعی افراد واقعاً دشوار است. مخصوصاً زمانی که به نظر می‌رسد تمام عزم خود را برای آسیب رساندن به شما جزم کرده‌اند.واقعیت این است که فرضیات و برداشت‌های هر فرد از جهان، منحصر بفرد است.درواقع وقتی یک نفر را قضاوت می‌کنیم، در حال حرف زدن درباره خودمان هستیم. آن‌چه را دوست نداریم و از آن می‌ترسیم یا نمی‌توانیم تحمل کنیم بیان می‌کنیم.وقتی این مسائل را به زبان می‌آورید، خود را از گرفتاری‌های عاطفی غیرضروری رها می‌کنید. متوجه خواهید شد کسی که شما را وسط یک روز شلوغ رها کرده، حتماً روز بدی را پشت سر گذاشته است. کسی که از شما متنفر است، درحقیقت به شدت از خودش ناراضی است، نه شما.درحقیقت با نسبت دادن تمایلات خود به دیگران، سعی می‌کنید خود را از شر تصورات منفی و درد ناشی از آن‌ها رها کنید.پیشنهاد مطالعه https://virgool.io/raahro/%D9%85%D9%86-%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D9%8E%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%DA%86%D9%87-%D9%86%D9%82%D8%B4%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-fxmutpcpgdyd ۲. مشخص کن که می‌خواهی چه کسی باشیبه جای اینکه به احساسات خود فکر کنید، تصمیم بگیرید می‌خواهید چه کسی باشید. روند دست یافتن به هویتی که برای خود تعیین کرده‌اید، باعث ایجاد احساسات مثبت در شما می‌شود.احتمالاً در تعداد انگشت‌شماری از موارد مهارت بسیار بالایی دارید، به مواردی علاقه دارید و ایده‌های خیلی زیادی هم دارید. اما در نهایت، این شما هستید که باید تصمیم بگیرید چه چیزی را دنبال کنید و در این جهان تبدیل به چه کسی شوید. معنای این حرف آن نیست که پتانسیل‌های بالقوه خود را محدود کنید، بلکه به این معناست که باید همه توان خود را برای تحقق هدفی که تعریف کرده‌اید، به کار ببرید.هیچ‌وقت، هیچ چیز کامل نیست، و البته هیچ‌وقت هم احساس نخواهید کرد که کاملاً آماده هستید. درعوض، باید انتخاب کنید و سپس خود را به مسیر عادی آن زندگی که برگزیده‌اید، بسپارید.اینجا نقطه آغاز پیشرفت شما است.۳. افرادی که برایت مهم هستند را مشخص کنمشخص کنید که نظرات چه کسانی برایتان ارزشمند است و سایرین را به طور کل کنار بگذارید.این اعتقاد معروف که نباید به چیزی که دیگران درباره شما فکر می‌کنند، اهمیت دهید، تا یک حدی درست است. اما بدون شک، باید به اینکه افراد نزدیک در مورد شما چه فکری می‌کنند، اهمیت دهید. مهم است که شریک زندگی، یا دوستانتان در مورد شما چه فکری می‌کنند. باید مراقب احساسات افراد نزدیک به خود باشید. باید بازخوردهای آن‌ها را بررسی کنید، چون احتمالاً این کار نتیجه‌ مطمئن‌تری نسبت به تکیه بر کلام آنها خواهد داشت.البته نمی‌توانید این ارزش را به همه افراد روی زمین بدهید. چند نفر که بیشترین اهمیت را برای شما دارند، انتخاب کرده و فقط به آن‌ها توجه کنید.۴. آزادی را در اولویت قرار بدههر زمان خواستید دست به انتخاب بزنید، گزینه‌ای را انتخاب کنید که باعث می‌شود احساس آزادی بیشتری داشته باشید. این کار تقریباً همیشه، درست‌ترین تصمیمی است که می‌توانید بگیرید.وقتی سعی می‌کنیم زندگی خود را روی درک مردم از زندگیمان، یا دستیابی به هدف‌های خاصی مانند رسیدن به درآمد ثابت یا مواردی از این قبیل بنا ‌کنیم، چیزهای خیلی مهمی را از دست خواهیم داد.به طور کلی، بهتر است گزینه‌ای را انتخاب کنیم که امکانات بیشتری داشته باشد. حتی اگر این گزینه، نیاز به تعهد بیشتری داشته باشد. تعهد و آزادی در تقابل با هم نیستند. درحقیقت یکی از آن‌ها دروازه ورود به دیگری است. وقتی ما به یک مسیر متعهد می‌شویم، از بی‌احتیاطی آزاد می‌شویم. وقتی به یک فرد متعهد می‌شویم، از چرخه دلبستگی و طرد شدن آزاد می‌شویم.تعهد به آزادی به معنی قطع ریشه‌ها، پرهیز از روابط نزدیک یا عدم حضور مداوم نیست. این کار به این معناست که در درازمدت فرصت بیشتری خواهید داشت. همچنین باعث می‌شود هر روز احساس کنید که در بهترین حالت خود هستید.۵. توانایی خودت را کنترل کناگر زندگی خود را روی چیزهایی که در کنترل شما نیستند متمرکز کنید، فلج خواهید شد. اگر روی کارهایی که می‌توانید انجام دهید متمرکز شوید، درنهایت توانمند خواهید شد.تقریباً در همه روزهای زندگی خود با این دو گزینه رو به رو می‌شوید.وظیفه شماست که چیزهای در دسترس خود را کنترل کنید و تمام تلاشتان را برای آن‌ها انجام دهید. وظیفه شما، مدیریت و تأثیرگذاری بر آن چیزهایی است که در دسترستان قرار دارد. کار شما استفاده از همه چیزهایی است که پیش رویتان است.این همان کاری است که همیشه به آن نیاز داشته‌اید.کنترل مواردی که در آن توانایی دارید، فقط یک مکانیزم مقابله‌ای نیست. این کار مسیر زندگی شما را تغییر خواهد داد. به جای تلاش برای یافتن دلایل داشتن احساس خوب، بهتر است شروع به ایجاد دلایلی برای حس خوب کنیم. این کار می‌تواند نقش مهمی در خوشبختی شما داشته باشد.پیشنهاد مطالعه https://virgool.io/raahro/%D8%A7%D9%88%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%81-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-mmlw699zavgo ۶. تفریحات لذت‌بخش کوچکی را پیدا کنشما حتماً باید به خودتان استراحت دهید. برای تنفس عمیق و لذت بردن از قهوه صبحگاهی وقت بگذارید. زمانی را به پیاده‌روی در شهر اختصاص دهید. از حمام گرم، نوشیدن یک فنجان چای، یا تماشای فیلم مورد علاقه خود لذت ببرید. همه این کارهای کوچک و ساده، می‌توانند واقعاً لذت‌بخش باشند.انجام این کارها به هیچ وجه کار غلطی نیست و مانع پیشرفت شما نمی‌شود. مشکل فقط وقتی ایجاد می‌شود که زیاده‌روی کنید. با این وجود، انجام این تفریحات لذت‌بخش کوچک، برای داشتن احساس خوشبختی ضرورت دارد.۷. برای رفع بزرگترین مشکلت خود برنامه‌ریزی کنهمه ما تمایل داریم فکر کنیم عدم احساس خوشبختی به این دلیل است که همه زندگی ما یک مشکل بزرگ است. درحقیقت، فقط یک مشکل وجود دارد که باعث می‌شود همه چیز این طور به نظر برسد.بدهی مالی، عزت نفس، روابط اجتماعی، انگیزه یا... هر کدام از این مسائل ممکن است بزرگترین مشکل زندگی شما باشد. کافیست این مشکل را پیدا کرده و برای حل آن برنامه‌ریزی کنید.واضح است راهی که برای حل مشکلاتتان پیدا می‌کنید، باید چیزی باشد که تا پیش از این امتحان نکرده باشید. رویکرد شما باید با گذشته متفاوت باشد. همین اقدام به برنامه‌ریزی برای پرداختن به مسئله، باعث می‌شود کار برایتان به مراتب قابل کنترل‌تر و ساده‌تر شود.فقط وقتی شروع به انکار احساسات خود درباره زندگی می‌کنیم، از مسیر خوشبختی خارج می‌شویم.۸. به دیگران بگو واقعاً چه احساسی داریارتباطات خود را شفاف کنید. البته منظور از این حرف بی‌ادبی یا گستاخی نیست. معنای این حرف آن است که باید منظور واقعی خود را توضیح دهید. این حقی است که دیگران (و خودتان) بر گردن شما دارند.وقتی به دیگران نمی‌گویید واقعاً چه احساسی دارید، درواقع همه چیز را در خودتان می‌ریزید. بدین ترتیب، درگیر پیشگیری از تحریک موضوعات، جعل واکنش‌های طبیعی خود و مدیریت بیش از حد شخصیت خود می‌شوید. کاری که به شدت خسته‌کننده است و درنهایت باعث جدا شدن ما از دیگران و خودمان می‌شود.افزایش صداقت عاطفی با اطرافیان، برای داشتن احساس خوشبختی ضروری است.۹. یک راه اختصاصی برای ابراز احساسات خود پیدا کنخوشبختی به این معنا نیست که هیچ‌وقت احساس عصبانیت، غم، کسالت و وحشت نکنید، بلکه به این معنی است که بدانید با این احساسات چه کنید.داشتن یک خروجی که همیشه بتوانید برای بیرون ریختن احساسات خود به آن متوسل شوید، اهمیت بسیاری دارد. یکی از خروجی‌های پیشنهادی می‌تواند تهیه یک دفترچه خصوصی باشد. جایی که می‌توانید بدون قضاوت، هر چیزی را که فکر می‌کنید یا احساس می‌کنید، آزادانه بنویسید.این یک دفتر معمولی نیست که وقایع روزانه خود را در آن ثبت می‌کنید. درواقع این نوشته‌ها فقط برای سطل آشغال نوشته می‌شوند و قرار نیست هیچ کسی آن‌ها را بخواند.اگر نمی‌توانید حقیقت را با کسی در میان بگذارید، حداقل جایی برای نوشتن آن‌‎ها داشته باشید. اگر این کار را امتحان کنید، خواهید دید که تا چه حد از بار فشار عاطفی‌تان کاسته خواهد شد.۱۰. هیچ‌وقت خودت را مجبور نکنآخرین مورد، البته نه کم‌اهمیت‌ترین: شما نمی‌توانید خود را مجبور به داشتن احساس خوشبختی کنید. درحقیقت، قضیه کاملاً برعکس است.اگر احساس بدی دارید، اجازه دهید احساس بدی داشته باشید.اگر اندوهگین هستید، اجازه دهید غمگین بمانید.اگر می‌خواهید گریه کنید، فقط گریه کنید.خوشبختی یعنی حالتی از شفافیت عاطفی؛ بنابراین برای رسیدن به این نقطه، باید اول بتوانیم تمام احساسات متناقص با حس خوشبختی را ابراز کنیم.وقتی خودمان را مجبور به داشتن احساس خوشبختی می‌کنیم، درنهایت گرفتار همان دام عاطفی می‌شویم که در ابتدا مانع خوشبختی ما شده بود.خوشبختی تجربه‌ای است که باید در جریان زندگی به دست آورد. فقط زمانی می‌توانیم به این حس دست پیدا کنیم که فعالانه در زندگی حضور داشته باشیم، صادقانه صحبت کنیم، احساسات خود را بیان کنیم و اجازه دهیم این احساس خوب اتفاق بیفتد. بقیه چیزها فقط یک توهم است.خیلی مشتاقم تا در مورد تجربه شما بشنوم. آیا شما روش دیگری برای ایجاد حس خوشبختی دارید؟ اگر چیزی می‌دانید که می‌تواند به من یا بقیه افرادی که این پست را می‌خوانند کمک کند تا حس خوشبختی بیشتری داشته باشیم در نظرات به ما بگویدامیدوارم هر روزتان پر از حس خوشبختی باشد.</description>
                <category>تحریریه راهرو</category>
                <author>تحریریه راهرو</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2020 12:49:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فردا نگران «فردا» باش! چگونه خود را از چرخه نگرانی خارج کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/raahro/%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-h5rhhkpew6wj</link>
                <description>در روزها و هفته‌های جاری که شیوع بیماری کرونا، نظم و روال زندگی اکثر ما را با اختلال روبرو کرده است، برنامه‌ریزی و پایبندی به اهدافی که در نظر داشتیم، دشوارتر از همیشه به نظر می‌رسد. همه‌ی ارکان زندگی‌مان با مشکل روبرو شده و بدتر از همه آنکه، کمتر می‌توانیم به «آینده»ای که در پیش داریم، امیدوار باشیم.در پرونده‌ی عیدانه راهرو، درباره‌ی اهمیت برنامه‌ریزی مطالب مفصلی حضورتان تقدیم کردیم. روزهای تولید محتوای پرونده‌ی راهرو اما، خبری از کرونا نبود و کمتر کسی فکر می‌کرد که سال را با چنین ماجرایی آغاز کنیم. در این مقاله، Judson A. Brewer که روان‌شناس و عصب‌شناس معتبری‌ست، درباره‌ی شیوه‌ی برخورد با بحران روزهای کرونایی سخت می‌گوید: برای‌مان از شکل عملکرد مغز صحبت می‌کند و پیشنهاداتی برای نحوه‌ی برخورد بهتر با موقعیت موجود را پیش روی‌مان قرار می‌دهد.اگر شما هم نگران این ایام و وضعیت پس از آن هستید، خواندن این مقاله می‌تواند برای‌تان سودمند باشد.عملکرد مغز در شرایط بحرانی و نابه‌ساماندر روزهای اخیر، درخواست‌های زیادی دریافت کرده‌ام تا در مورد چگونگی ایجاد تعادل بین برنامه‌ریزی برای آینده و عدم اطمینانی که همه ما با آن روبرو هستیم، نکاتی بگویم.مغز ما برای برنامه‌ریزی درباره آینده تنظیم شده است. چنین سازوکاری کمکمان می‌کند تا زنده بمانیم. اما زمانی که برای برنامه‌ریزی، به اطلاعات کافی دسترسی نداشته باشیم، وارد فرایندی فرسایشی می‌شویم که به آن درجا زدن (تکرار وسواس گونه‌ی عمل) می‌گویند. اصطلاحی ذهنی که وقتی مغزمان در یک چرخه‌ی تکراری گرفتار می‌شود، از آن استفاده می‌کنیم. این دقیقاً شبیه به همان حالتی است که هنگام Overload (اضافه بار) برای یک کامپیوتر اتفاق می‌افتد. زمانی که کامپیوتر شما فضای کافی روی هارددیسکش نداشته باشد، هر دستور کوچکی که صادر کنید، آن را کند و کندتر می‌کند. در این شرایط، علامت ماوس، به چرخ کوچک گَردانی تبدیل می‌شود که از مشکلات پردازشی دستگاه در آن لحظه حکایت دارد.مغز ما هم رفتاری مشابه با همان کامپیوتر از خود نشان می‌دهد. وقتی مغز برای تصمیم‌گیری به اطلاعات کافی دسترسی نداشته باشد، در چرخه‌ی «چه می‌شود اگر» گیر می‌افتد و سؤالاتی مثل &quot;اگر این‌طور یا آن‌طور شد، چه می‌شود؟&quot; به ذهنتان هجوم می‌آورند. به‌عبارت‌دیگر، مغز، کاسه &quot;چه کنم چه کنم&quot; دستش می‌گیرد! سپس درست مثل همان دایره‌ی دوّار که نشان‌دهنده‌ی مختل شدن عملیات کامپیوتر است، ما نیز وارد چرخه‌ی نگرانی شده و زمانی که میزان نگرانی، از کنترل خارج شود، به چرخه‌ی ناخوشایند ترس و وحشت وارد می‌شویم و اینجا هم درست مثل کامپیوتر، مغزمان ناتوان یا اصطلاحاً &quot;فریز&quot; می‌شود.من این روزها با این چرخه‌ی &quot; چه می‌شود اگر &quot; زیاد برخورد کرده‌ام و شرط می‌بندم شما هم با آن ناآشنا نیستید. اما سؤال اینجاست چطور می‌توانیم مغزمان را از گردش در چرخه‌ی بی‌پایان نگرانی نجات دهیم؟ در مقالات بعد در مورد اینکه نگرانی چطور می‌تواند به یک عادت ذهنی تبدیل شود، خواهم نوشت اما بهتر است فعلاً در مورد چند راهکار ساده برای برون‌رفت از چرخه نگرانی صحبت کنیم.چگونه از چرخه نگرانی خارج شویم؟در کلینیک ترک اعتیادم، مراجعه‌کنندگان یک برنامه بازیابی دوازده مرحله‌ای را می‌گذرانند. در چنین محیطی استفاده از قاعده‌ی &quot;روی همین امروز تمرکز کن &quot; کمک زیادی می‌کند. از آنجا که آن‌ها از هشیاری‌شان در تمام روزهای ماه مطمئن نیستند، بنابراین سعی می‌کنند روی همان روز و همان لحظه تمرکز داشته باشند. درواقع به آن‌ها می‌گوییم سعی کنید برای امروز چیزی مصرف نکنید و به فردا و روزهای بعد و احتمالات آتی فکر نکنید!از این رویکرد، ما هم می‌توانیم درس‌های زیادی بگیریم. خصوصاً اگر بتوانیم نحوه عملکرد مغز را به‌خوبی درک کنیم. یادآوری این واقعیت به خودتان که برای برنامه‌ریزی درباره آینده به اطلاعات دقیق نیاز دارید، حسابی کمکتان می‌کند.هر وقت متوجه شدید که ذهنتان تدریجاً به چرخه‌ی نگرانی وارد می‌شود، می‌توانید روی خودتان نظارت داشته باشید و از خود دو سؤال مهم بپرسید:آیا در حال حاضر برای تصمیم‌گیری، اطلاعات کافی دارم؟آیا نگرانی کمکی به من در تصمیم‌گیری می‌کند؟ یا صرفاً مرا مضطرب‌تر می‌کند؟در مواجهه با موقعیت‌های نگران‌کننده و در شرایط عدم اطمینان، پس از مرور این دو سؤال، کار را از همان روز و همان لحظه‌ای که در آن قرار دارید، شروع کنید و آنچه را امروز باید انجام شود، انجام دهید و انجام کارهای فردا را به همان زمانی که باید انجام شوند، محول کنید: یعنی همان فردا! در زمان حال سیر کنید و بدانید هرقدر به زمان و مکانِ حال نزدیک‌تر شوید، اطلاعاتتان از موقعیت دقیق‌تر خواهد بود. مثلاً هنگام گرسنگی یا تشنگی و بر اساس سیگنال‌های اطلاعاتیِ درستی که مغزتان به شما می‌دهد، می‌توانید در مورد خوردن یا نوشیدن تصمیم بگیرید. این یک نمونه‌ی ساده و در عین حال کاربردی برای تصمیم‌گیری در زمان حال و بر اساس نیازهای همان لحظه است.در گام بعدی می‌توانید چارچوب زمانی‌تان را گسترش دهید و ببینید آیا برای تصمیم‌گیری درباره امروز، این هفته یا بیشتر از آن اطلاعات کافی دارید یا نه؟ احتمالاً شما هم با من هم‌عقیده‌اید که برنامه‌ریزی از حالا برای ماه بعد، به دلیل تغییرات سریعی که در شرایط و اساساً در همه چیز رخ می‌دهد، یک امر تقریباً غیرممکن و اقدامی غیرمنطقی است. پس اجازه ندهید اطلاعاتتان از آینده‌ی دور، نگرانتان کنند. به‌جای نگرانی به خودتان یادآوری کنید که اوضاع آرام و روبه‌راه خواهد شد. فراموش نکنید همه چیز سریع‌تر از آنچه حتی بتوانید تصور کنید، می‌تواند به نفع شما تغییر کند.اگر برنامه‌ریزی برای آینده از حالا، آشفته و مضطربتان می‌کند، می‌توانید از طریق شکستن آینده به یک برنامه‌ی ساعت‌به‌ساعت، آرامش پیدا کنید. یعنی از خود بپرسید طی یک ساعت آینده چه کاری باید انجام دهم؟ ساعت ‌به ‌ساعت، دقیقه ‌به‌ دقیقه و حتی اگر لازم است ثانیه به ثانیه پیش بروید. این کار کمکتان می‌کند در زمان حال بمانید و در چرخه‌ی ناخوشایند نگرانی‌های غیرضروری گرفتار نشوید.می‌خواهم بحث را با اشاره به بخشی از کتابی از Charlie Mackesy که اخیراً خوانده‌ام، تمام کنم. در بخشی از این کتاب آمده: گاهی شکوه و شجاعت همان برخاستن و ادامه دادن است.یادمان باشد گاهی برخاستن و ادامه دادن، همه آن چیزی است که می‌توانیم در لحظه انجام دهیم و همین عزم و شجاعت، به‌خودی‌خود، شکوهمند و قابل‌تحسین است. به یاد سپردن این جمله، کمکتان می‌کند تا امروز باپشتکار و شجاع بمانید و فردا را به همان فردا موکول کنید.? عنوان اصلی: ‘Worry About Tomorrow, Tomorrow’? نویسنده: Judson A. Brewer? تولید محتوا برای راهرو: نویسش</description>
                <category>تحریریه راهرو</category>
                <author>تحریریه راهرو</author>
                <pubDate>Wed, 15 Apr 2020 15:14:37 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>