<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدرفیع زینلی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@raffee</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:48:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2128112/avatar/ztgZZ9.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدرفیع زینلی</title>
            <link>https://virgool.io/@raffee</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شب چله، دیوید هیوم، و زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@raffee/%D8%B4%D8%A8-%DA%86%D9%84%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%85-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ifscaptuuixj</link>
                <description>شب چله درواقع شب قبل از شروع چلهٔ بزرگ بوده‌است. گذشتگان زمستان را به دو چلهٔ بزرگ و کوچک قسمت می‌کردند و در آن‌ها در انتظار بیشترین سرما (و طبیعتاً بارش‌های زیاد) را داشتند.و این یعنی الگوی تکرارشونده‌ای را در زندگی خود مشاهده کرده بودند و هر سال منتظر تکرار آن بودند.ما هم البته این الگو را با شدت کم‌تر مشاهده کرده‌ایم؛ پاییز سرد و بارانی و زمستان برفی.اما این سال‌ها دیگر اثر کم‌تری از این الگو باقی مانده. پاییز مانند بهار است، زمستان آن‌چنان برفی یا سرد نیست، و حتی از میانهٔ زمستان درخت‌ها و گیاهان شکوفه می‌زنند. (البته تابستان، قربانش بروم!، با حرارت هرچه بیشتر به الگوی فعالیت خود ادامه می‌دهد!) و گاهی هم می‌گوییم که جای فصل‌ها عوض شده!این موضوع من را یاد هیوم می‌اندازد که فلسفه‌اش گرچه مفصل‌تر و جذاب‌تر است، اما می‌توانیم آن را این‌طور خلاصه کنیم:در زندگی خود پدیده‌های تکرارشونده‌ای را مشاهده می‌کنیم. و چون به تکرار آن‌ها عادت می‌کنیم، خیال می‌کنیم که آن‌ها قوانینی ثابت هستند و همیشه چنین بوده و چنین خواهد بود.یا حتی می‌توانیم از مثال راسل هم یاد کنیم با این مضمون که اگر گوسفند یا مرغی داشته باشید و هر روز به او آب و غذا بدهید، او انتظار دارد که هر روز این اتفاق تکرار شود. اما یک روز می‌آید که او را (آب‌داده یا نداده) به کشتارگاه می‌برید.غرض آن‌که آنچه تا الان اتفاق افتاده، دلیلی ندارد که در آینده هم اتفاق بیفتد، گرچه بارها و بارها تکرار شده باشد.حتی اگر تغییرات آب‌وهوایی هم نمی‌بود، باز این الگوی دمای فصلی حدود ۱۳۰۰۰ هزار سال دیگر تغییر می‌کرد و جای زمستان و تابستان در نیمکرهٔ شمالی عوض می‌شد. و طبیعتا در گذشته هم این اتفاق افتاده‌است.اما چون عمر انسان در مقایسه با زمانی که این تغییرات اتفاق می‌افتد بسیار کوتاه بوده‌، طبیعی است که این الگوی تکرار‌شونده در نظر ما، مانند یک قانون ثابت جلوه کرده باشد.اما حالا که این موضوع را درمورد دمای فصل‌ها تجربه کردیم - الگویی که آنچنان ثابت بود که هنوز هم در ذهنمان آن سه ماهی که زمستانش می‌خوانیم باید سرد و برفی باشد - شاید جا داشته باشد از خودمان بپرسیم چه الگوهای دیگری در زندگیمان هست که آن‌ها را مانند قانون قبول داریم، اما هیچ دلیلی وجود ندارد که همیشه تکرار شوند.مطمئنم اگر خوب به آن فکر کنیم، می‌توانیم موارد زیادی را پیدا کنیم (گرچه اینجا مثال‌های خوبی را به یاد نیاورم) و شاید برای بعضیشان چاره‌ای بیندیشیم.🔸مثلا آیا وضعیت و احساسات زمان ازدواج همیشه دوام خواهند داشت؟اگر نه، شاید باید به این هم فکر کنیم که تعهدهایی که می‌دهیم چقدر تحت تأثیر این وضعیت و احساسات خاص است.و شاید زمانی بیاید که این احساسات دیگر وجود نداشته باشند. آیا باز هم خواهیم توانست به تعهدمان عمل کنیم؟ (طبیعتاً سخن از عقلانی بودنِ تعهد است،‌ نه تعهد ندادن.)🔹آیا چون الان شب امتحان، انگیزه و ارادهٔ درس خواندن داریم، این انگیزه و اراده در طول ترمِ بعد هم با ما خواهد بود که به تعهدمان برای درس خواندن در طول ترم پایبند بمانیم؟ (شگفتیِ این مورد در این است که این انگیزه و اراده یک پدیدهٔ پایدار نیست که آن را قانون بپنداریم، اما با این حال، به صِرفِ این‌که امشب وجود دارد، خیال می‌کنیم در طول ترم بعد هم وجود خواهد داشت.)🔸نزدیکان و آشنایانمان ممکن است در طول زمان تغییر کنند. آیا آمادهٔ پذیرش آن‌ها هستیم؟ یا می‌خواهیم همان چیزی را که در ذهن خود ساخته‌ایم نگه داریم و آن‌ها را با آن تطبیق بدهیم؟🔹تحت تأثیر وضعیت زندگی یا حالات روحیمان که ممکن‌ است مدت‌ها هم دوام داشته، نظریات اخلاقی، فلسفی و ... مطلقی را شکل می‌دهیم، که گویی دنیا برای همه و همیشه همین‌طور بوده و خواهد بود. غافل از آن‌که ممکن است با تغییر شرایط، نظرمان به کلی درمورد یک موضوع تغییر کند، چرا که حالا در شرایط جدید، آن را از زاویهٔ دیگری می‌بینیم.مثلا ممکن است نظریات محکمی درمورد بچه‌دار شدن یا نشدن داشته باشیم و بعد از ازدواج، یک چرخش ۱۸۰‌درجه‌ای پیدا کنیم.🔸 و البته این موضوع همیشه هم منفی نیست.مثلا ممکن است مدت‌ها به‌دلیل مشکلاتمان خلقِ منفی را تجربه کرده باشیم و به این خاطر، در موضوعات مختلف، دیدگاه‌هایی منفی‌ داشته باشیم، اما ناگهان با تغییر شرایط یا پس از تلاش‌های بسیار برای حل آن مشکل، آن خلق منفی از بین برود و نظرات ما هم یکسره دیگرگون شود.امیدوارم حداقل این مورد آخر برای کسانی که با آن دست‌وپنجه نرم می‌کنند اتفاق بیفتد.پیشاپیش یلدایتان مبارک!شنبه۲۹ آذر ۱۴۰۴کانال‌های تلگرامی من:پادکست انگلیسی، نکات آموزشی و پارتنر زبان:@sixtyseconds_english_listeningشعر فارسی: گنجهٔ نظموی@ganjeyenazmavi_sher</description>
                <category>محمدرفیع زینلی</category>
                <author>محمدرفیع زینلی</author>
                <pubDate>Sun, 21 Dec 2025 00:59:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک نکته دربارهٔ «یادداشت‌های یک دیوانه» از نیکولای گوگول</title>
                <link>https://virgool.io/@raffee/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DB%8C%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DA%AF%D9%88%D9%84-dzb4zpkc48m2</link>
                <description>📌 اگر این داستان را نخوانده‌اید، این نوشته جزئیاتی از آن را فاش (spoil) می‌کند.یادداشت‌های یک دیوانه داستانی است پر از جزئیات که با هر بار خواندن، متوجه برخی از آن‌ها می‌شویم. ویژگی مهم آن این است که تجربیات درونیِ فرد را در روند ابتلا به توهم و مخصوصاً هذیان ترسیم می‌کند و این کار را با دقت انجام می‌دهد.توهم: ادراک یا تجربهٔ حسی بدون وجود محرک (مثلا شنیدن صداهایی که دیگران نمی‌شنوند یا دیدن چیزهایی که دیگران نمی‌بینند.)هذیان: باور نادرستی که علی‌رغم وجود شواهدی برخلاف آن، فرد اعتقاد محکمی به آن دارد (مانند شخصی که فکر می‌کند ناپلئون است یا موجودات فضایی فکر او را کنترل می‌کنند.)در این یادداشتک، می‌خواهم از یک زاویهٔ خاص این روند و دقتی را که به آن اشاره کردم بررسی کنم. پیش از آن نیاز است کمی درمورد یک مفهوم روان‌پزشکی بدانیم.وضعیت پیشاهذیانییکی از پدیده‌هایی که (حداقل بسیاری از) افراد پیش از مبتلا شدن به هذیان آن را تجربه می‌کنند وضعیتِ پیشاهذیانی (یا خُلق/فضای هذیانی)* است.* predelusional state (delusional mood/atmosphere)از جمله تجربیات فرد در این وضعیت این است که جهان برای او عجیب‌وغریب جلوه می‌کند، جزئیاتی بی‌اهمیت اهمیتِ فراوان پیدا می‌کنند و فرد هم‌زمان دچار تشویش و نگرانی می‌شود و چنین حس می‌کند که گویی اتفاقی در شرف وقوع است.رگه‌هایی از این حالات را در یادداشت‌های شخصیت داستان، پوپریشچین می‌بینیم: در یادداشت ۵ دسامبر، می‌گوید اتفاقات عجیبی در اسپانیا در حال رخ دادن هستند، و ناگهان خبر مربوط به پادشاه اسپانیا برای او اهمیت زیادی پیدا می‌کند. این اهمیت و دل‌مشغولی تا جایی پیش می‌رود که در یادداشت ۸ دسامبر، می‌گوید این موضوع مرا آشفته کرده و درهم شکسته و تمام روز هیچ کاری نتوانستم بکنم.توضیح وضعیت پیشاهذیانیدر توضیح وضعیت پیشاهذیانی، چند دسته نظریه وجود دارد، ازجمله این دو مورد:۱. یک دیدگاه بر این باور است که در وضعیت پیشاهذیانی، ناهنجاری در عواطف (affect)، باعث اختلال در پردازش اطلاعات و خطی‌ بودنِ منطق می‌شود و این موضوع واسطه یا زمینه‌ای را به وجود می‌آورد که هذیان در آن شکل می‌گیرد.۲. دیدگاه دوم بر این باور است که جزء اصلیِ وضعیت پیشاهذیانیْ شناختی (cognition) تازه‌شکل‌گرفته و خام است که سؤالی را در خود دارد که فرد در نهایت با ساختن هذیان به آن پاسخ می‌دهد.به نظرم ردپای هر دوی این دیدگاه‌ها را می‌توانیم در داستان ببینیم: از ابتدای داستان، فکر پوپریشچین بسیار درگیر موقعیت اجتماعی اوست. او کارمندی دون‌پایه است و فکر و ذکرش یا مشغولِ کارهای افراد بالاتر است یا خود را با آنان مقایسه می‌کند و در صدد انکار برتری آن‌هاست.این درگیریِ ذهنْ نشانگر اهمیت عاطفیِ این موضوع برای اوست و همین زمینهٔ عاطفیِ کلیِ ذهن او را نشان می‌دهد. (به‌خصوص که در همان اوایل داستان، به اشراف‌زادگی خود اشاره می‌کند؛ یعنی خانوادهٔ او در گذشته چنین جایگاهی داشته‌اند و او اکنون به اینجا رسیده.) (دیدگاه ۱)در این زمینهٔ عاطفی، با خواندنِ خبر مربوط به پادشاه اسپانیا، این سؤال برای او ایجاد می‌شود که چطور چنین چیزی ممکن است؟ و چه کسی پادشاه خواهد شد؟ و فکر او را مدام به خود درگیر می‌کند. (دیدگاه ۲)در نهایت، پوپریشچین با این هذیان که خودش پادشاه اسپانیاست، هم به سؤال پادشاه اسپانیا پاسخ می‌دهد و هم حقارت موقعیت اجتماعی خود را جبران می‌کند.نکتهٔ جالب دیگر این‌که مفهوم «اتمسفر هذیانی» را کارل یاسپرز در سال ۱۹۱۳ براساس مفهوم «خلق هذیانیِ» هاگن (۱۸۶۱) معرفی کرد. اما «یادداشت‌های یک دیوانه» در سال ۱۸۳۵ منتشر شده بود.خوشحال می‌شم نظرتونو درمورد این نوشته یا داستان با من در میون بذارید. :))کانال‌های تلگرامی من:پادکست انگلیسی، نکات آموزشی و پارتنر زبان:@sixtyseconds_english_listeningشعر فارسی: گنجهٔ نظموی@ganjeyenazmavi_sher</description>
                <category>محمدرفیع زینلی</category>
                <author>محمدرفیع زینلی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Dec 2025 10:20:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوالیتی لند (رمان) | مارک‌ـ‌اووه کلینگ</title>
                <link>https://virgool.io/@raffee/%DA%A9%D9%88%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D9%84%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%D9%80-%D8%A7%D9%88%D9%88%D9%87-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%86%DA%AF-yaqcmpc4zl9e</link>
                <description>«امروز مسئله این است که چگونه می‌توان بشریت را قانع کرد تا با بقای خویش موافقت کند.»   ـ برتراند راسل1. معرفی رمان کوالیتی‌لنداین روزا چپ و راست با ترفندها و کاربردهای هوش مصنوعی سرویس می‌شیم، یا با اینکه چطور قراره هوش مصنوعی در آینده خودمون و کارمون‌و سرویس کنه. پدرخواندۀ هوش مصنوعی هم که چند روز پیش اومد گفت این قراره دهن انسان‌و سرویس کنه و از گوگل اومد بیرون و خودش‌و دچار سرویسیِ پیش‌ازموعد کرد.اما اگه فکر می‌کنین به‌اندازۀ کافی سرویس نشدین یا دلتون می‌خواد به‌طور طنزگونه‌ای، بیشتر به این فکر کنین که چطور هوش مصنوعی ممکنه سرویسمون کنه، رمان کوالیتی لند (QualityLand) می‌تونه یکی از پیشنهادها باشه. (مدیونین اگه فکر کنین منم اومدم سرویس کنم!)این رمان رو مارک‌ـ‌اووه کلینگ (Marc-Uwe Kling) نوشته (سال 2017)، که یک ترانه‌سرا و استندآپ‌کمدین آلمانیه (بیشتر استندآپایی با موضوع سیاسی اجرا می‌کنه) و سید ابراهیم تقوی هم سال 2021 به فارسی ترجمه‌ش کرده.کوالیتی‌لند یک کشور غربیِ ناشناس در آینده‌ست که در اون همه چیز توسط الگوریتم‌های هوش مصنوعی کنترل می‌شه: از دستیارهای شخصی، تاکسی‌ها و پیک‌ها گرفته تا انواع ربات‌ها با کارایی‌های مختلف و سیستم سطح‌بندی شهروندان. و در کنار همۀ راحتی‌هاش، مسائلی هم به وجود می‌آد که عجیب، خنده‌دار، آزاردهنده یا شاید حتی ترسناکن. البته بعضیاش هم طنزن یا طعنه می‌زنن به آدما، مث ربات وکیلی که دچار وجدان می‌شه و از کارایی ساقط می‌شه.فصل‌های رمان به تناوب چند داستان مختلف‌و پیش می‌برن تا اینکه اواخر کتاب، این داستانا به هم می‌رسن.2. اندکی نقد و نظراحساسات من راجع به این رمان متناقضه: از طرفی فکر می‌کنم اتفاق خفن و مبهوت‌کننده‌ای تو داستان نیفتاد، از طرفی هم وقتی برمی‌گردم و بعضی مسائل مطرح‌شده رو می‌خونم، می‌بینم نکات مهم یا جالبی مطرح شده‌ن.روی‌هم‌رفته داستانْ داستان پیچیده‌ای نیست، و همینطور که پیش می‌ره، به بهانه‌های مختلف زوایای متفاوتی از این آیندۀ محتمل رو نشون می‌ده، که جالبن یا جای فکر دارن: مثلاً آیا یک اندروید (ربات انسان‌نما) می‌تونه رئیس‌جمهور بشه؟ یا آیا می‌شه هر شب با یک نفر بود و همچنان وفادار موند؟ اما اگه مثلاً سریال آینۀ سیاه (Black Mirror) یا آثار مشابه رو دیده یا خونده باشین، احتمالاً بعضی از ایده‌هاش براتون جدید نیست.چند مورد هم بود که به نظر من تناقض‌ها یا نقص‌های داستان بود، و همیشه دوست دارم کسی باشه که در این موارد باهاش صحبت کنم که ببینم چیزی بوده که من نفهمیدم یا نه: مثلاً وقتی هوش مصنوعی انقدر پیشرفت کرده که ربات‌ها همه احساس دارن و حتی بعضیا دچار اختلال اضطرابی می‌شن، آیا می‌شه گفت یک اندروید، که حداقل به اندازۀ بقیه پیشرفته‌ست، احساس نداره و به همین دلیل هم مناسب ریاست جمهوریه؟ (و همین احساس نداشتن البته باعث نقصش هم می‌شه.)آثاری مثل این  رو از دو جهت دوست دارم: یکی از این جهت که می‌تونن شبیه نوعی هشدار عمل کنن که به سمت آینده‌ای خطرناک حرکت نکنیم.و  یکی هم از این جهت که می‌تونن احتمالات متفاوتی از آینده رو برای ما تصویر کنن و بهمون کمک کنن که برای تغییر و سازگاری با دنیای جدید آماده شیم*.به این خاطر، فکر می‌کنم کار خالق این آثار قابل تشویقه، که تونسته‌ن دنیای نسبتاً متفاوتی رو با جزئیاتش تصور کنن و به تصویر دربیارن. (یکی از جنبه‌های جالب هوش مصنوعی برای خودم اثرش روی معنای زندگیه، که احتمالاً تو یادداشت بعدیم چیزایی که در این مورد تو سرم می‌گذره رو بنویسم.)* اتفاقا جملۀ ابتدای متن رو هم، برخلاف معنی ظاهرش، همون اندرویدِ کاندیدای ریاست جمهوری (جان آو آس/John of Us) از راسل نقل می‌کنه، در مواجهه با مردمی که خودش و ایده‌هاش‌و برای ریاست جمهوری نمی‌پذیرن.3. دسترسی به رمانرمان رو انتشارات آزادنامگان منتشر کرده، که مؤسسش خود ابراهیم تقویه، و با انتشار این رمان به‌عنوان اولین محصولش کار خودش‌و در زمینۀ انتشار بدون سانسورِ کتاب‌های الکترونیکی و صوتی شروع کرده. منتهی طبق معمول، دسترسی ما ایرانی‌ها بهش مشکله. برای همین، خود ابراهیم تقوی در پادکست بیبلیوکست  کتاب رو به‌صورت رایگان در اختیار ایرانی‌ها گذاشته، تا زمانی که مشکل رفع بشه (امیدوارم طنز رمان در کلام از دست نرفته باشه). اگر هم انگلیسی‌خون هستین، می‌تونین از سایت عزیز و عظیم لایبجن (libgen.is) نسخۀ انگلیسیش‌و (با فرمت Epub) پیدا کنین.این رو هم اضافه کنم که رمان دو نسخۀ روشن و تاریک داره، اما داستان یکیه و فقط متن‌هایی که بعد هر فصل اومده‌ن (متن‌هایی شبیه تبلیغ، اما جزوی از رمان) مثبت‌تر یا منفی‌تر هستن.جلد دوی رمان هنوز در دست ترجمه‌ست، اما برای دیدن پایان داستانِ جلد یک نیازی نیست منتظرش باشین؛ داستان تو خود جلد یک تموم می‌شه.</description>
                <category>محمدرفیع زینلی</category>
                <author>محمدرفیع زینلی</author>
                <pubDate>Sat, 06 May 2023 20:00:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نبرد من | آدولف هیتلر</title>
                <link>https://virgool.io/@raffee/%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%88%D9%84%D9%81-%D9%87%DB%8C%D8%AA%D9%84%D8%B1-grki2tf0acz4</link>
                <description>آن دسته از ما که با شنیدن نام هیتلر تنها به یاد چهرۀ زمخت، سبیل خاص و نگاه خشک او می‌افتیم، شاید انتظار چنین ‏جمله‌ای را از او نداشته باشیم: ‏‏گرسنگی رفیق وفادار من بود که هرگز مرا ترک نکرد بلکه در همه چیز من شریک بود. هر کتابی که می‌خریدم در حکم گرسنگیِ تازه و هر اپرایی که ‏می‌رفتم در حکم مزاحمتِ آن یار همراه در روزهای بعدی بود. همواره با این دوست نارفیق می‌جنگیدم و با‌این‌همه در همین ایام بود که بیش از ‏گذشته درس آموختم. جز درس‌های معماری و معدود دفعاتی که به تماشای اپرا می‌رفتم و غذای روزانه‌ام را فدای آن می‌کردم، سرگرمی دیگری جز ‏کتاب‌هایم نداشتم.اگر شما هم از این دسته باشید، نبرد من برایتان نکات جالب زیادی را در رابطه با ابعادِ دیگرِ شخصیت هیتلر دربر خواهد داشت: گاه از علاقه‌اش به هنر و مطالعه می‌گوید، ‏گاه با درون‌نگری‌هایش یا با دقتش در روانشناسیِ مردم، اصول تبلیغات یا طراحی پرچم شما را به تعجب وامی‌دارد و گاهی هم با درک و دغدغه‌اش ‏نسبت به فقر یا تفکراتش راجع‌به نحوۀ شکل‌گیریِ بگومگو بین مرد کارگر و همسرش حیرت‌زده‌تان می‌کند.‏تاریخ و سیاست هم بخش زیادی از کتاب را به خود اختصاص می‌دهند، که در اینجا هم اطلاعات نویسنده و نحوۀ نگرش و تحلیل او جالب‌توجه ‏است:‏‏بنابراین همچنان به مطالعۀ امور سیاسی می‌پرداختم و بسیار هم مطالعه می‌کردم. اما برای من مطالعه احتمالاً معنایی متفاوت داشت از آنچه برای ‏میانگین افراد به‌اصطلاح «روشنفکرِ» ما دارد. افرادی را می‌شناسم که بی‌وقفه مطالعه می‌کنند، کتاب پشت کتاب، صفحه پشت صفحه، و با‌این‌همه، ‏من آنها را &quot;اهل مطالعه&quot; نمی‌دانم. البته این کسان اندوخته‌های بسیار دارند، اما به نظر می‌رسد مغزشان توانایی رده‌بندی و طبقه‌بندی مواد و مصالحی ‏را که از کتاب‌ها گرد آورده‌اند ندارد.‏و البته در این مسیر، خط فکریِ او را در تبدیل شدن از یک طرفدارِ یهودیان به دشمن درجه‌یک آنان نیز دنبال می‌کنید، و با دیدگاه‌هایش درمورد نژاد ‏و برتری نژادی آشنا می‌شوید یا توصیف او را از جامعۀ ایده‌آلش می‌خوانید، که بوی استبداد و اسارت از آن استشمام می‌شود. ‏خوانش کتاب اما ممکن است در همۀ بخش‌ها به یک اندازه برای مخاطب جذاب نباشد، به‌ویژه قسمت‌هایی که به جزئیاتی از تاریخ یا سیاست ‏آلمان پرداخته می‌شود، که احتمالاً برای خواننده ناآشناست.‏خواندنِ نبرد من به نظرم یکی از این جهت مهم است که نشان می‌دهد در وجود چنان دیکتاتوری چنین ویژگی‌هایی را نیز می‌توان یافت (که گاهی هم می‌توان از ‏آنها آموخت) یا از آن مهم‌تر، ویژگی‌های مثبت و دغدغه‌های انسانی‌ می‌تواند در نهایت چه نتایج مخوف و غیرانسانی‌ای را به دنبال داشته باشد. ‏روی‌هم‌رفته خواندن کتاب تا حدی از ذهنیت و افکار هیتلر پرده برمی‌دارد. و نشان می‌دهد که اصلاً همین ذهنیت، افکار و ویژگی‌ها بوده‌اند که او را قادر به رهبریِ دیکتاتوریِ قدرتمندِ نازیسم کرده است.من نسخۀ الکترونیکیِ ترجمۀ فرشته اکبرپور را خواندم. ترجمۀ کتابْ روان و ـ فکر می‌کنم در بعضی موارد ـ درخشان بود، به ‏این معنی که احساس نمی‌کردید در حال خواندن متن ترجمه‌شده هستید، اما می‌توان گفت ویراستاری آن، اگر اصلاً ویراستاری شده بود، ضعیف ‏بود و گاه در خواندن هم مشکل ایجاد می‌کرد. ترجمه‌های دیگری نیز از عنایت، اسما کریمی ، مهدی افشار ، و شهرزاد حكيم‌مختار و مهرداد مهاجر در دست است، اما از این‌که کدام‌یک بهترین ترجمه موجود است اطلاعی ندارم. تنها در یک مورد که می‌خواستم مطلبی را با ترجمۀ عنایت مقایسه کنم، متوجهِ تفاوت ترتیبِ دو فصل و کوتاه‌تر ‏بودن یک فصل (دهم، بخش اول کتاب) در ترجمۀ عنایت شدم.</description>
                <category>محمدرفیع زینلی</category>
                <author>محمدرفیع زینلی</author>
                <pubDate>Sun, 16 Apr 2023 20:34:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>