<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آریان رحیمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@raha1923</link>
        <description>گاهی می‌نویسم، شاید کسی بخواند</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 12:26:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2005/avatar/Hh45lG.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آریان رحیمی</title>
            <link>https://virgool.io/@raha1923</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نامه‌ای به تو</title>
                <link>https://virgool.io/@raha1923/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-ikndwjq2htqk</link>
                <description>قلم در دستش دقایقی بود که جا خوش کرده بود اما دست انگار هیچ قصدی برای استفاده از قلم نداشت، البته نه که خودش نخواهد، فکر کنم دستور از بالا بود، چون پس از دستور در دست گرفتن قلم، دستور دیگری از سمت مقامات بالا ابلاغ نشده بود و دست هم منتظر دستور مانده بود. انگار در سرش چیزی برای نوشتن نداشت یا شاید هم در میان آمد و شد افکار، توانی برای متمرکز کردن آنها نداشت که اینگونه بی حرکت مانده بود. لحظه‌ای به خودش آمد و دستش هم انگار دستور های جدیدی دریافت کرده باشد، شروع کرد به حرکت به سمت کاغذ و قلم را محکم نگه داشت و سپس روی کاغذ به حرکت درآورد و نوشت:زیبای من، الان که این نامه را دارم می‌نویسم، دلتنگی مرا در آغوش کشیده و می‌خواهد انگار انتقام همه لحظاتی که دستانت را در دست گرفته بودم را از من بگیرد، قلبم طوری به سینه‌ام می‌کوبد که گویی میخواهد راه خود را به بیرون باز کند و به سمت تو راه بیافتد، دستانم هاج و واج از دوری دستانت جز نوشتن از دلتنگیت مسئولیت دیگری به عهده نمیگیرند و در سرم هم آنقدر فکر تو هست که نمی‌توانم حتی با انسجام کافی برای نامه کوتاهی بنویسم. دوریت سخت است اما، امید دیدنت پس از این فاصله، همان چیزیست که نمی‌گذارد کم بیاورم و باعث می‌شود که همه این سختی ها را تاب بیاورم.چیزی که تاب آوردن را از همه سخت تر می‌کند، دوری از آغوش توست، باید به من قول بدهی، زمانی که مرا دیدی، سخت در آغوشم بگیری و تا همه حرف‌هایی که در دلم مانده را برایت تعریف نکرده‌ام، دستانت را از دور تن من باز نکنی.امیدوارم زودتر ببینمت، همانی که برایت می‌نویسد.نوشتن نامه که داشت تمام می‌شد، می‌توانستی اشک را که در چشمانش حلقه زده ببینی، کاغذ را مرتب تا کرد و درون پاکتی گذاشت، روی آن آدرسی نوشت و سپس پاکت را روی لباس های مرتب شده‌اش در گوشه اتاق گذاشت تا فردا که می‌خواهد برود سر کار، اول نامه را تحویل اداره پست دهد. چراغ را خاموش کرد و روی تخت دراز کشید و چشمانش را بست به این امید که بتواند امشب خواب او را ببیند و آرام خوابید.</description>
                <category>آریان رحیمی</category>
                <author>آریان رحیمی</author>
                <pubDate>Sun, 20 Feb 2022 14:07:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راوی</title>
                <link>https://virgool.io/@raha1923/%D8%B1%D8%A7%D9%88%DB%8C-iu0jkmikiuvx</link>
                <description>ما کجای قصه‌ایم، آدمک های قصه که به دست نویسنده اینور و آنور می‌روند؟ یا که خود نویسنده هستیم؟ما هریک روایت گر قصه خودمانیم اما مگر چقدر از این قصه را ما خودمان نوشته‌ایم؟اصلا چیزی را نوشته‌ایم یا فقط روایت می‌کنیم؟! اگر قبلا ننوشته‌ایم، آیا هنوز هم نمی‌توانیم بخشی از قصه‌مان را خودمان بنویسیم؟نمی‌دانم می‌شود یا نه، اما به امتحانش می‌ارزد، من این‌گونه می‌گویم که در خوردن غذا بر من جبری است که دخلی در آن ندارم مگر پایان حیات، یعنی غذا خوردن الزام دارد اما چه چیز را خوردن نه، در سپری شدن عمر الزامی است که هیچ دخلی در آن نشود داشت اما در چگونه گذشتنتش چرا. البته نمی‌شود آنقدر آرمانی فکر کرد زیرا که در همان مورد غذا خوردن، شاید بتوانم انتخاب کنم که چه بخورم، اما در دسترس بودن نیز شرط است، مثال اینکه من ملزمم به غذا خوردن به وقت گرسنگی، مختارم در انتخاب آنچه می‌خواهم بخورم اما در دایره امکاناتم که محدود می‌شود به آنچه دسترسی‌ای به آن دارم پس من اگر در یخچالم فقط تخم مرغ دارم و پنیر و گوجه و کمی نان و ته‌مانده حسابم کمتر از آن است که چیزی به آنها بی‌افزایم، پس در حوزه اختیاراتم فقط می‌ماند انتخاب بین نان و پنیر، نیمرو و املت و نه هیچ چیز دیگری.البته دسته‌ای از اتفاقات و رفتار ها در زندگی وجود دارد که نه در اتفاق افتادن و نیافتادن آنها دخیلیم و نه در نحوه انجام آن، واضح ترین مثال آن مرگ است یا مثلا موقعیت جغرافیایی که در آن به دنیا آمده‌ایم و رشد ابتدایی داشتیم و حتی خانواده‌ای که در آن به دنیا آمده‌ایم.اینجا می‌خواستم بحث را ببندم اما دیدم که تازه باز شده، آری ما غالبا راوی هستیم و تصمیمات ما تاثیر بسیار کمی دارند، اما شما بیا و در نظر بگیر، اگر در مسیر رفت و برگشت میان خانه و محل کار، هر روز فقط کلمه‌ای حتی از زبان مادر خودمان را بیاوریم و در آن کنکاش کنیم، پس از پنج سال مداومت در انجام این مسئله، ممکن است تبحری در استفاده از کلمات داشته باشیم که خود مسیر زندگیمان را عوض کند. البته قصد من هدایت به سمت مسیر خاصی نیست و فقط خواستم بگویم که شاید در انتخاب هایمان خیلی دستمان باز نباشد اما همان انتخاب های کوچک هم در دراز مدت می‌تواند ما را از راوی محض به یک راوی که در حکایت دخل و تصرفی داشته و کمی تا حدود به امیال خودش نزدیک تر کرده داستان را نزدیک شویم.</description>
                <category>آریان رحیمی</category>
                <author>آریان رحیمی</author>
                <pubDate>Sat, 19 Feb 2022 02:50:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیبا</title>
                <link>https://virgool.io/@raha1923/%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-xc6jwakakyti</link>
                <description>از زمانی که چشم بر این دنیا گشوده بود، تا الان، همانطور که غریزه از او می‌خواست به مانند همنوعانش در تلاش برای زنده ماندن بود اما، مدام صدایی از درونش به او میگفت که او برای کار مهم تری به این دنیا آمده، که او برای کاری جز پیروی از غریزه‌اش به این دنیا پا گذاشته است اما هنوز نمی‌دانست دقیقا برای چه به این دنیا آمده بود. روزها می‌گذشت، از پس هم یک به یک و هر روز مصمم تر میشد که او برای کاری بزرگتر آنچه بقیه انجام می‌دهند زاده شده است. در سر درگمی بود و داشت به افسانه ها فکر می‌کرد، که می‌گفتند سردرگمی کلید گشودن صندوق گنج درونی است اما نمی‌دانست چطور، روزها در گذر بودند که در یکی از آنها، به این نتیجه رسید که دیگه نمیخواهد از غریزه‌اش پیروی کند، خواست بنشیند و آنقدر پی این مسئله را بگیرد تا این سردرگمیش حل شود و بفهمد که برای چه چیزی به این دنیا آمده است. خود را گوشه‌ای رساند تا از چشم همگان دور باشد و گزندی هم بر او چیره نشود و در خود فرو رفت.دیگران گاهی او را دیوانه صدا می‌کردند، بعضی هم نگرانش بودند و دنبالش می‌گشتند، اما آنچه او در سر داشت، بسیار بزرگتر بود، بزرگتر از آنچه نگرانی یا انگ های بقیه بتواند تاثیری در آن داشته باشد، روز ها گذشت و گذشت، تا اینکه یک روز، به آنچه می‌خواست رسید، آنچه در درون خودش به دنبالش می‌گشت را پیدا کرد و زیبایی درونش، ظاهرش را هم زیبا کرده بود، به گونه‌ای که زیباترین موجودی شده بود که تا به حال دیده بود. پروانه‌ای بسیار زیبا، با بال هایی نازکتر از برگ گل و همچنین زیبا تر از همه گل های دنیا. پر زد و در آسمان به پرواز درآمد و این بار دیگر کسی دیوانه صدایش نمی‌کرد، بلکه همه فقط و فقط یک کلمه را در وصفش به زبان می‌آوردند: زیبا</description>
                <category>آریان رحیمی</category>
                <author>آریان رحیمی</author>
                <pubDate>Fri, 18 Feb 2022 12:37:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بذر امید</title>
                <link>https://virgool.io/@raha1923/%D8%A8%D8%B0%D8%B1-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-lfc6usbyuygz</link>
                <description>در شهری دور، جایی که خدا هم اسمش را نشنیده بود، جایی که دیگر عهد ها وفایشان خطا بود، جایی که دیگر آسمان آبی و بهار سبز رنگی را به چشم ها روانه نمی‌کرد، همان جا که آفتابش نوری کم سو داشت که در تاریکی شبانه بی پایانش شانسی برای روشن کردن نداشت، بذری سر از زیر خاک بیرون کشید و حیات را آغاز کرد. رویید و رویید که بتواند اندک نوری برای حیات بگیرد، هر چقدر که او قد میکشید، آفتاب هم کم سو تر و بی جان تر میشد و روزها بیشتر در تاریکی گم میشدند. او نا امید نشد، جلو رفت و قد کشید و قد علم کرد رو به همه ظلماتی که داشت دنیا را در خود میبلعید و رنگی شد به رخسار سرزمینی خاکستری. زیبایی‌اش محسور کننده بود و امیدش مثال زدنی. آن همه زیبایی در سرزمین خاکستری ها همه نگاه های تن های بی جان را له سمت خود کشید. یکی از آنها دستانش را با رخوتی مشهود دراز کرد و چنگی به دامان او زد، اما او کمر خم نکرد و خودش را استوار نگه داشت، همه برگ‌هایش را رو به آفتاب بی رمق کرد و گلی از دامان خود به دنیا افزود. حال در دشتی مملو از بی رنگی و غرق در خاکستر زندگی‌ای روییده بود که خود به تنهایی زیبایی چشم گیری داشت و غنچه‌ای در دامان خود پرورانده و به گلی بسیار زیبا بدل کرده بود که خود دلیلی بود بر توانستن، دلیلی بود بر غلبه روز بر شب تاریک و از آن به بعد، هرازچندگاهی گل زندگی های دیگری سر از زیر خاک بیرون کشیدند و قد کشیدند و بدل به زیبایی های دنیا شدند.اما هنوز هم، تن های بی جان خاکستری گاه و بیگاه چنگی به سویشان می‌پرانند اما، امیدی که بذر رویش آنها شده، ساقه هایشان را هر روز استوار تر میکند.</description>
                <category>آریان رحیمی</category>
                <author>آریان رحیمی</author>
                <pubDate>Thu, 17 Feb 2022 22:00:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ راهی، جز موفقیت</title>
                <link>https://virgool.io/@raha1923/%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AC%D8%B2-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-slsw14qs0t53</link>
                <description>قدم که می‌گذاشت هنوز نمی‌دانست که واقعا چطور می‌خواهد این کار را بکند، هنوز حتی نمی‌دانست که اصلا می‌تواند موفق شود یا نه، اما یک چیز را خوب می‌دانست، اینکه او پس از تحمل آن روز ها و شب های سخت، پایانی می‌خواهد که زنجیر استمرار آن روزگار را بشکند و دیگر زندگی جدیدی داشته باشد.او در نقطه‌ای بود که دیگر هیچ راه برگشتی وجود نداشت، و از قدیم گفته‌اند که تا زمانی که همه آب باریکه ها را قطع نکنی، چشمه را پیدا نمیکنی، اون نیر دیگر مجبور بود که موفق شود. توان و قابلیت های آدمی بسته به شرایط می‌تواند به شدت فراز و نشیب داشته باشد، وقتی که جز موفق شدن راهی نداری میل به بقا باعث می‌شود که کارهایی بکنی که خودت هم هیچ ایده‌ای نداری که قادر به انجامش هستی.دستکش هایش را پوشید، شیر آب را باز کرد و اسکاج را به مایع ظرفشویی آغشته کرد و اینگونه بود که ظرف ها یکی پس از دیگری شسته شدند، همه ظرف های خانه در سینک و اطراف آن کثیف و روی هم تلنبار شده بودند، اما پس از دو ساعت، آشپزخانه نیز انگار برق می‌زد، دیگر هیچ ظرف کثیفی نمانده بود و او خوشحال از این موضوع خواست دستکش هایش را در بیاورد که چشمش به گاز افتاد و همانجا قفل شد، دو ماهی تابه بزرگ و یک قابلمه روحی روی گاز بودند که حواسش به هیچ یک از آنها نبود. رمقی برایش نمانده بود اما گویی می‌خواست تا آخرین قطره مایع ظرفشویی مقاومت کند، اسکاج و سیم ظرفشویی را به مایع ظرفشویی آغشته کرد و به پیکار آنها رفت، این مبارزه بسیار طاقت فرسا بود خصوصا آنجا که تن به تن با قابلمه روحی می‌جنگید اما بلاخره آن هم تمام شد، جانی برایش نمانده بود اما در کف قابلمه می‌شود روی خود را دید آنقدر صیقل خورده بود. دستکش ها را به نشانه پیروزی درآورد و آویزان کرد، از درون آنها آب می‌چکید اما دیگر مهم نبود، چون آن آب، همانی بود که جان ظرفهای کثیف را گرفته بود و این فقط یک معنی داشت، یک پیروزی کامل.از آشپزخانه بیرون آمد و قبل از اینکه به اتاق خواب برسد، مثل یک قهرمان از خستگی بیهوش شد و روی زمین افتاد.</description>
                <category>آریان رحیمی</category>
                <author>آریان رحیمی</author>
                <pubDate>Wed, 16 Feb 2022 02:55:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین بارها</title>
                <link>https://virgool.io/@raha1923/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-xzzz8sp7yjgj</link>
                <description>گاهی گذر عمر آنچنان سریع می‌شود که حتی نمی‌توانی متوجه شوی که آخرین بار هایت کی بود و کجا بود، همیشه یک جمله را برای خودم بازگو میکنم که بیشتر برای نسل من و پیشتر از من معنی می‌دهد و آن این است: همه ما روزی برای آخرین بار با دوستانمان در کوچه بازی کردیم و دیگر بعد از آن نه.به همین اندازه ساده ممکن است که هریک از ما کاری را حتی همین الان انجام دهیم و این آخرین باری باشد که تجربه‌اش می‌کنیم و حتی روحمان هم از آن خبردار نباشد. بسیار کلیشه‌ای به نظر می‌آید اگر بگویم طوری زندگی کنیم که انگار هر روز آخرین روز زندگیمان است یا ...، اما می‌خواهم بگویم، هر چیزی، آخرینی دارد، گوشه حواستان به این آخرین بارها چشمی داشته باشید، شاید چیزی که حالا برایتان بدیهی است، بعدا برایتان حسرتی شود.بزرگی همیشه می‌گفت و من هم نقل قول می‌کنم، همه تلاشمان را بکنیم که با همه حضورمان هر کاری را انجام دهیم. می‌دانم زیادی رویایی به حساب می‌آید ولی باور کنید تنها راهی است که می‌شود مطمئن شد هیچ آخرین باری حسرت نمی‌شود.اما حضور ما در این روزمره بسیار پیچیده شده است، زیرا همیشه به یغما رفته با حضور های ناقصمان در همه جا است، یعنی نه در حالیم و در اینجا و نه کامل در آن جاهای دیگر که سیم ها و بی‌سیم ما را به آنجاها وصل کرده و نه کامل در گذشته و آینده. کاش می‌شد فهمید که ایده همیشه در دسترس همه بودن از کجا آمد که این همه ابزار خلق شده که ما را همیشه در دسترس برای همه قرار دهد، چرا نباید هنوز معطل جواب شویم و چشم انتظار باشیم؟ چرا نباید هنوز دلهره داشته باشیم و قرارهایمان هنوز شبیه هرشب نگاه کردن به ماه در ساعت مشخصی نباشد؟ چرا نباید.همه این ابزارها به گونه‌ای ما را نیمه و ناقص همه جا حاضر کرده‌اند و این یعنی همه جا هستیم و هیچ جا نیستیم.پ.ن: نمی‌دانم چرا صحبت به اینجا رسید، شاید به خاطر کینه همیشگی من از شیوه ارتباطات نوین است.پ.ن۲: کنی شبیه پدربزرگ‌ها منبر رفتم اما باید بگویم که چیزی جز تجربه‌ام را ننوشته‌ام.</description>
                <category>آریان رحیمی</category>
                <author>آریان رحیمی</author>
                <pubDate>Sat, 05 Feb 2022 02:09:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو هم آنچه من می‌بینم را می‌بینی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@raha1923/%D8%AA%D9%88-%D9%87%D9%85-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-apiiwcmvrzo2</link>
                <description>- چه می‌بینی؟+ یک کوه، یک کوه بلند، که در میان رشته‌کوهی در هم تنیده است، رشته کوهی پوشیده از برف، باد سردی می‌وزد که هوا را دو چندان سرد می‌کند، احساس میکنم سرما در تنم رسوخ کرده، پاهایم در میان برف گیر کرده، در میانه گروهی از آدم ها که به لباس های رنگی دارند به صورت مرتب و پشت سر هم مسیر بالا رفتن از کوه را می‌پیمایند، خستگی از تنمان می‌چکد. گویی مسیر چند روزه‌ای را طی کرده‌ایم، چیزی نمانده به قله برسیم اما می‌دانی، همین چند متر آخر انگار اندازه همه مسیری که طی کرده‌ایم قرار است نفسمان را بند آورد. کاش می‌شد برگشت، همیشه این لحظات به این فکر میکنم که کاش می‌شد الان گفت: که دیگر نمیخواهم ادامه دهم و همان لحظه پس از گفتن این جمله خودت را در خانه ببینی که در وان آب گرم دراز کشیده‌ای و لیوانی چایی داغ در دست داری و دیگر خبر از کوه و هوای سرد و باد تند و هیچکدام از اینها نبود. اما نمیشود، می‌دانی که.- چرا می‌شود، چشمانت را باز کنکاش می‌شد از چشم همدیگر دید، کاش می‌شد از دید همدیگر قضایا را درک کرد، کاش می‌شد. می‌بینید، شما تصویر ساده‌ای را خواندید و احتمالا صحنه‌هایی را در ذهن خود تصور کردید، اما باید بدانید که هیچ یک از آنها حتی شبیه آنچه من تصور کرده‌ام نیست، جالب است که تصویر هیچ یک از آنهایی که این متن را می‌خوانند هم شبیه تصویر دیگری نیست، در واقع هریک از ما دنیا را از دید خود می‌بینیم و با تجربیات خود درک می‌کنیم. تصورات ما برخواسته از تجربیات ما هستند و برداشت های ما هم برخواسته از تجربیات ما هستند و احتمالا برداشت و تصور هر شخصی مختص خود اوست و هیچ دیگری‌ای وجود ندارد که دقیقا شبیه او از قضیه برداشت کند یا تفسیر کاملا منطبقی داشته باشد. این موضوع همان دلیلی است که باعث می‌شود بتوانیم به خودمان و دیگران حقی برای درنگ کردن بدهیم زمانی که با مسئله‌ای روبرو می‌شویم و همچنین حق همدیگر را برای داشتن برداشت های دیگر پایمال نکنیم. تصور نکنیم که تنها برداشت درست برداشت ماست و چیزی جز آن صحیح نیست، تصور نکنیم که همه چیز به سادگی آن چیزی است که ما تصور می‌کنیم، شاید واقعا اینگونه نباشد، شاید برای ما موضوعی بدیهی باشد و برای دیگری فاجعه‌ای عظیم، چرا که هر کسی از دید خودش به قضایا نگاه می‌کند و این دید مختص آن فرد است و بر اساس تجربیاتش شکل می‌گیرد.پ.ن: ما هر یک دنیایمان کاملا دنیایی منحصر به فرد است و هیچ شباهتی به دنیای هیچکسی ندارد و هیچوقت نمی‌توانیم به طور کامل دنیا را از چشم دیگران ببینیم اما می‌شود گاهی درک کنیم که شاید او فقط از دیدگاهی دیگری مسائل را تجربه کرده و دارد دنیا و اتفاقات را می‌بیند و تشریح می‌کند.پ.ن: یکی از بهترین تجربیاتی که به تصویر کشیده شده(البته احتمال دارد تجربه نباشد و فقط یک فیلم‌نامه باشد) فیلم جان‌دار است، در این فیلم شما می‌توانید جبهه های متعددی را ببینید که هر یک کاملا مسیر متفاوتی از دیگری را در پیش گرفته و اگر درست به رفتارشان و مسیری که در پیش گرفته‌اند و آنچه باور دارند فکر کنید می‌بینید که هر کدام در جایگاه خود بهترین تصمیم ممکن را گرفته و فقط دارد کاری را انجام می‌دهد که مطمئن است بهترین انتخاب او در آن وضعیت است.</description>
                <category>آریان رحیمی</category>
                <author>آریان رحیمی</author>
                <pubDate>Fri, 04 Feb 2022 14:46:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من مسئول همه حالت‌ها و هیجاناتم هستم</title>
                <link>https://virgool.io/teory-ghalam/%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%88%D9%84-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%87%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%85-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-odfyieszwllf</link>
                <description>گاه از گذران لحظه‌ها ناراضی می‌شدم و انگی بر آنها می‌زدم و خودم را از زیر بار مسئولیت آن لحظه ها خلاص می‌کردم اما الان، در این لحظه می‌خواهم بگویم که هیچ یک از آن لحظه‌ها تاریک نبودند و هیچ یک هم روشن‌تر نبودند، هیچ کدام از روزها سرد و جانسوز نبود و هیچ یک هم گرم و دلچسب نبود، همه اینها من بودم و حال من بود که به لحظه ها و سپری شدنشان معنی‌ای در ذهنم می‌بخشید و من گاهی برای فرافکنی مسئولیت آن رخداد ها برچسب‌هایی از این قرار به آنها می‌زدم، من برای اینکه نپذیرم حالم بد است، می‌گفتم روز بدی داشتم، برای اینکه نپذیرم دلم گرفته‌است، می‌گفتم لحظه هایم تاریک و بی امید هستند، برای اینکه نپذیرم دیگر تاب ندارم، می‌گفت لحظه‌ها جایی برای من ندارند و از پس هم می‌گذرند بی آنکه بتوانم در داشتن یکی از آنها سهیم شوم.همین حالا هم خواستم بنویسم کاش و جمله را طوری شروع کنم و شکل دهم که انگار جایی برای تغییر هم وجود ندارد اما، از قدیم گفته‌اند هر آن که جلوی ضرر گرفته شود، منفعت است و من دیگر نمی‌خواهم زیر بار این تعابیر و فرافکنی ها بروم، من مسئول همه آن لحظه ها بودم، من آنها را شکل دادم، مقصر آنها نیستم ولی مسئولشان هستم، من در شکل گیری آنها شریک بودم و سهم داشتم همانطور که محیط و زمان و ... هم در آنها شریک بودند، از هیچ یک دیگر فرار نمی‌کنم چون دلیلی ندارد، آنها بخشی از من هستند و همیشه برای من قابل پذیرش هستند.روزهایی که گذشت را نمیتوانم تغییر دهم اما قطعا روز هایی که خواهد آمد را به شکل بهتری می‌سازم و یا حتی اگر باز هم موفق نشوم و ناکام شوم، مسئولیتش را خودم به عهده میگیرم و سپس خودم را در بغل میگیرم و بعد از کمی نفس تازه کردن، تلاش میکنم تا به شکل بهتری تلاشم را جلو ببرم تا اگر راهی داشت فائق آیم به آن ناکامی، مسابقه‌ای برای برنده شدن وجود ندارد و حتی اگر هم وجود دارد، من در آن شرکت نکرده‌ام.</description>
                <category>آریان رحیمی</category>
                <author>آریان رحیمی</author>
                <pubDate>Fri, 04 Feb 2022 14:39:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طلسم</title>
                <link>https://virgool.io/teory-ghalam/%D8%B7%D9%84%D8%B3%D9%85-kaskp3o4wpkm</link>
                <description>هنوز نیمه راه را هم طی نکرده اما دیگر انگار توانی برای ادامه مسیر ندارد، در طول مسیر هرگاه خستگی به او غلبه می‌کرد، خودش را چند لحظه‌ای غرق در خاطرات می‌کرد، بار دیگر در مرور خاطراتش روزهایی را می‌دید که آنجا سبز و پر از طراوت بود و برای لحظاتی کوتاه هم که شده می‌توانست آن نسیم خنک را روی پوست خود حس کند و هر بار جان تازه‌ای میگرفت اما رفته رفته دیگر آن خاطرات هم کارکرد خود را از دست دادند، هر دفعه که چشمانش را باز کرد و پس از مرور آن خاطرات و دیدن آن دنیای شاداب و با طراوت چشمش به این بیابان بی آب و علف گشوده شد انگار پتکی بر سرش کوبیده می‌شد و دیگر حتی یادآوری آنچه قبلا بوده برایش دردناک بود چون با هر قدم بیشتر از برگشتن همه‌چیز به روز قبل از آن حادثه نا امید می‌شد. هنوز هم فکر می‌کند می‌توانست قبل از اینکه آن گوهر به زمین بخورد جلویش را بگیرد. پس از شکستن گوهر، همه طلسم شدند، آبادانی به نابودی محکوم شد، خنده به گریه محکوم شد، شادی به ماتم محکوم شد و همچنین باران و رود به خشکی و باد محکوم شدند. او آنجا بود، زمانی که گوهر را از جایش برداشتند و بر سر آن جنگ شد آن‌جا بود، شاید هم واقعا می‌توانست جلوی شکستنش را بگیرد، اما این اتفاق نیافتاد و حالا او، در لا‌به‌لای کتاب های قدیمی خوانده است که در جنوب قلمرو باد، آنجا که حتی روی نقشه هم اثری از آن ثبت نشده، ممکن است بتواند راهی برای از بین بردن این طلسم پیدا کند، ممکن است بتواند بار دیگر دنیا را به قبل از نابودی برگرداند اما رسیدن به آنجا را در هیچ کتاب یا خاطره‌ای از هیچ کسی نمی‌شود دید، انگار که هیچ‌کس تابحال موفق به رسیدن به آنجا و برگشتن نشده است، شاید به خاطر صحرای بی پایانش، شاید هم به خاطر بادی که گاهی روزها بدون توقف میوزد و در آن بیابان حکم رانی می‌کند.پ.ن: اقتباسی از بخش کوچکی از انیمیشن رایا و آخرین اژدها</description>
                <category>آریان رحیمی</category>
                <author>آریان رحیمی</author>
                <pubDate>Fri, 04 Feb 2022 14:34:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عجیب الخلقه</title>
                <link>https://virgool.io/@raha1923/%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%A7%D9%84%D8%AE%D9%84%D9%82%D9%87-wqp23pak266c</link>
                <description>صدای مهیبی آمد، در قوری را باز کرد و ماگما از درون آن فوران زد و همه آشپزخانه را خاکستر کرد، دست راستش را ماگما ذوب کرد و بعد ها شاخه‌ای از جای دست ذوب شده رویید، در اولین بهار برگ های سبزی از آن سر درآوردند و در میانه های تابستان میوه دادند، میوه‌هایی که طعم انسان میداند. اما هنوز کال بودند، کامل که رسیدند، صدای گریه آنها بلند شد و اون به تنهایی از پس آن همه میوه بر نمی‌آمد، سازمان بهره‌برداری از مثمرات ماگما به خانه جدید او آمدند، اطراف خانه را محاصره کردند و همه بچه ها را از او چیدند و سپس او را با بمب ۱-۲-۳ فقط در سه ثانیه به عدم کشاندند.همسایه ها اما، بعضی هایشان در هفته های قبل به دزدی از او آمده بودند و از اون میوه چیده بودند، هیچ نمیدانستند که این میوه ها، در پشت این ظاهر بسیار آرام و زیبایشان و در پس آن لبخند های دلفریبشان، قرار است در یکی از روزهای دوره نوجوانی به صورت اتفاقی منفجر شوند و هر انسانی اطرافشان هست را به درختانی از ماگما تبدیل کنند تا به این شکل نسل خود را به دیش ببرند و احتمالا موجب انقراض نوع بشر شوند.</description>
                <category>آریان رحیمی</category>
                <author>آریان رحیمی</author>
                <pubDate>Fri, 04 Feb 2022 14:28:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عقربه‌های ساعت</title>
                <link>https://virgool.io/@raha1923/%D8%B9%D9%82%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-mkq0c9nrsqxz</link>
                <description>میان عقربه‌های ساعت، حالت هایی در طول روز و شب پیش می‌آید که انگار سیاه چاله‌ای به ناگاه کنار تو شکل گرفته و تو را در خود می‌بلعد و درون سیاه‌چاله تل بزرگی از لحظاتی که در گذشته از آنها رنج کشیدی و یا یادآوری آنها برایت رنج آور است را می‌بینی، انگار که تو در درون جاذبه‌ای داشته باشی، یک به یک همه آنها را به خودت جذب می‌کنی و هر یک از آنها که به سمت تو می‌آید و به تو برخورد می‌کند، تو را درون خاطره‌ای می‌کشد تا بار دیگر آن را تجربه کنی و آنقدر سنگسار میشوی که زیر خروار ها خاطره دفن می‌شوی سپس انگار که سیاه‌چاله به هدف خودش رسیده باشد، تو را به بیرون پرت می‌کند و هیچ نمی‌دانی که چقدر آنجا محبوس بودی و حتی چقدر زیر تل خاطرات مدفون بودی، فقط می‌دانی که با همه دردهایی که تجربه کردی، انگار جایی در درون تو آهی از سر آسودگی می‌کشد. کسی چه می‌داند، شاید خود تو هستی که خود تو هستی که آن سیاه‌چاله را می‌سازی و همچنین خود تو هستی که میخوای همه آن خاطرات را یک به یک مرور کنی و بار دیگری فرصت کنی تا زندگیشان کنی.شاید خود تو هستی واقعا</description>
                <category>آریان رحیمی</category>
                <author>آریان رحیمی</author>
                <pubDate>Fri, 04 Feb 2022 14:23:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز سخت</title>
                <link>https://virgool.io/@raha1923/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-xd8jup2gvblu</link>
                <description>صدای زنگ در آمد، انگار کسی پشت در باشد، به سمت در حرکت می‌کند اما قبل از اینکه به در برسد از خواب می‌پرد، صدای زنگ در خانه‌اش می‌آید، به سختی از جایش برمی‌خیزد تا به سمت در حرکت کند و در را باز کند، کش و قوسی می‌آید و به سمت در شروع به حرکت می‌کند که ناگاه چشمانش باز می‌شود و خودش را در اتاقی پر از دستگاه می‌بیند که یکی از آنها بوق ممتدی می‌کشد، دکمه‌ای قرمز روبروی او قرار دارد که در میان انبوهی از دکمه های آبی و سبز به به چشم می‌آید و خودنمایی می‌کند، رویش کلمه خطر حک شده، کمی سرش را اینطرف و آنطرف میچرخاند و دستگاه‌های راداری را می‌بیند که به صورت سه بعدی تا فاصله ۲۶ میلیون سال نوری را مانیتور می‌کند، با خودش کلنجار می‌رود که دکمه را بزند یا نه، لباس خاکی رنگ و نشان های روی سینه و سردوشی های متعدد به او می‌فهماند که انگار وظیفه خطری بر گردن دارد، لحظه‌ای به ذهنش خطور می‌کند که شاید او مسئول فشار دادن آن دکمه قرمز است، این فکر در مغزش رسوخ می‌کند و اراده‌اش را راسخ می‌کند تا دکمه را فشار دهد، دستش را به سمت دکمه دراز می‌کند، دستش نمی‌رسد، باز هم بیشتر تلاش می‌کند اما انگار دکمه دارد از جای خودش دورتر می‌شود، هرچه بیشتر تلاش می‌کند، دکمه با سرعت بیشتری دور می‌شود و او لحظه‌ای قبل از اینکه به کلافگی کامل برسد نفس عمیقی می‌کشد و فریاد می‌زند، چشمانش را از صدای فریاد خود باز می‌کند و می‌بیند در کوپه تاریکی از یک قطار در حال حرکت در میان چند نفر دیگر که هریک بر روی تحت خود در حال خواب بودند دارد فریاد می‌کشد، دستش را جلوی دهنش می‌گیرد که صدایش بلند نشود اما دیگر دیر شده بود، همه با قیافه های ترسناک و غضب آلود به چشمان او زل زده بودند و داشتند او را وارسی می‌کردند و زیر لب انگار داشتند چیزی را زمزمه می‌کردند. از خجالت انگار سرخ می‌شود چون می‌تواند گرمای شدیدی را روی گونه‌هایش و همچنین پیشانی‌اش حس کند، عذر خواهی‌ای می‌کند که می‌شود گفت جز خودش کسی چیزی جز غرغر نامفهومی نشنید. از تخت پایین می‌پرد و به سمت در کوپه حرکت می‌کند، احساس خفگی می‌کند و انگار آنجا هوای کافی وجود ندارد، به در کوپه می‌رسد، آن را باز می‌کند اما همچنان بار سنگین نگاه های بقیه هم کوپه‌ای هایش را روی خودش می‌تواند حس کند، احساس خفگی‌اش هنوز بهتر نشده و هنوز احساس سنگینی دارد انگار اکسیژنی برای او نمانده تا نفسش بکشد، با چشمانش دنبال یک پنجره می‌گردد اما نا امید و مأیوس در تلاش برای پیدا کردن پنجره‌ای چشمش به در واگن میخورد، دری که راه خروج از این واگن است و پشت آن در ورود به واگن دیگر را می‌شود دید، به سمتش حرکت می‌کند، در لحظه‌ای خودش را به در می‌رساند، دستگیره را می‌چرخاند و در را باز می‌کند، پیش از باز شدن در انگار صدای فریاد یکی از ته واگن داشت شروع می‌شد اما تنگی نفسش به قدری شدید بود که هیچ صدایی را نمی‌توانست بشنود و بفهمد که حاوی چه پیامی است و در را باز می‌کند اما پیش از اینکه در کامل باز شود، هوای داخل واگن با هجوم شدید به سمت بیرون از واگن حرکت می‌کنند و در همین حین او را نیز به سمت بیرون بدون کنترل خودش حرکت می‌دهند و برای لحظه‌ای در هوا معلق می‌شود و در همین حین صورتش به سمت عقب بر می‌گردد و نگهبان قطار را می‌بیند که با ترس و بهت به او زل زده و دهنش به گونه‌ای باز است که انگار دارد فریاد شدید و بی‌پایانی را برای گفتن کلمه نه به کار می‌گیرد. ترس برش می‌دارد، کاملا اضطراب را در خود می‌تواند ببند و برای لحظه‌ای مطمئن می‌شود که دیگر قرار است بمیرد. تنش را می‌بیند که دارد از قطار فاصله می‌گیرد و به سمت زمین دارد با سرعت بسیار زیادی حرکت می‌کند اما لحظه‌ای متوجه می‌شود که باید خیلی وقت پیش به زمین برخورد می‌کرد اما چون چشمانش را بسته بود دیگر، هیچ نمی‌دانست که چه اتفاقی دارد می‌افتد، چشمانش را که باز می‌کند همه در حال تشویق کردن بازیگران هستند و او هم بدون اینکه بداند خودش را در حال دست زدن، پرده به پایین می‌آید و چراغ ها همه روشن می‌شوند تازه می‌بیند که او با همسر و دخترش آمده بودند تا نمایش تئاتر فوق‌العاده ای را ببینند اما او به خاطر اینکه صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شده بود و بسیار روز پرکاری داشته برای لحظه‌ای به خواب رفته و این لحظه برای اینکه بتواند بیشتر از همیشه به او انرژی بدهد، چندبار درون خودش به خواب رفته است و خواب دیده‌است.</description>
                <category>آریان رحیمی</category>
                <author>آریان رحیمی</author>
                <pubDate>Fri, 04 Feb 2022 14:15:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>