<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فرزانه استیری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rahabanoo1999</link>
        <description>نوشتن برای من حکم آب برای ماهی رو داره :))</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 16:01:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/39944/avatar/LdeS54.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فرزانه استیری</title>
            <link>https://virgool.io/@rahabanoo1999</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک معضل خیلی اجتماعی : &quot; ویروس ناامیدی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@rahabanoo1999/%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B9%D8%B6%D9%84-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D9%86%D8%A7%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-aljvwjz4rscc</link>
                <description>‌‌یه حرف خوبی هست که میگه &quot;شخصیت شما میانگینی از شخصیت 5 فرد نزدیک به شماست&quot;.?‌‌امروز، وقتی داشتم با زهرا حرف می‌زدم، به نکته‌ی خیلی خوبی اشاره کرد. چیزی به اسم &quot; شیوع افسردگی&quot;. من و زهرا ایمان داریم که افسردگی هم مثل خیلی از بیماری‌های دیگه مسریه، اون‌قدر که وجود خیلی از آدما تو زندگی‌مون به شدت روی این موضوع تاثیر میذاره.????‌‌‌این بیماری وقتی وحشتناک‌تر میشه که به شبکه‌های اجتماعی هم سرایت میکنه، پست های دپرس کننده، استوری‌هایی که نشان از خستگی و بی علاقگی به فضای تحصیل، محل کار و زندگی و.... داره، و غر زدن‌های بی حد و مرز.?‌‌‌منکر این نمی‌شم که گاهی اوقات، شرایط سخت و کسل کننده میشه( بله، من هم خسته میشم و خیلی وقت‌ها افسرده و کلافه)، ولی این دلیل نمیشه بخاطر حال بد خودم، چندین نفر دیگه رو درگیر کنم، و انرژی منفی بهشون وارد کنم!?‌‌‌‌?‌حالا چیکار کنیم؟ تظاهر کنیم؟‌معلومه که نه. وقتی حالمون بده نمیتونیم دروغ بگیم که خوبیم و همه چی گل و بلبله. کافیه کمتر بهش فکر کنیم. به جای غر زدن، بابتش تلاش کنیم و ببینیم چطور میتونیم فضا رو بهتر کنیم. یادمون باشه غر زدن چیزیو عوض نمیکنه، فقط شرایط رو سیاه تر نشون میده. حال با اون‌که شاید واقعا اون‌قدر ها هم اوضاع افتضاح نیست.?‌‌?‌ماها مسئولیم. همون طور که وقتی سرما میخوریم مسئولیم که منتقل کننده این سرماخوردگی نباشیم، مسئولیم که منتقل کننده ویروس ناامیدی به بقیه نباشیم!?‌⭕️ منم غر میزنم(اینو دوستای نزدیکم میدونن ?)، ولی خب همه تلاشمو میکنم که این غر زدن‌ها به حداقل ممکن برسه و یه روزی اصلا نباشه.‌‌?آدمای شاد خیلی خیلی قشنگترن??راستی، فکر میکنم فاصله گرفتن از افراد سمی، یه راه حل منطقی باشه!نظر شما چیه؟ راستی! میتونین بقیه متن هامو از پیج اینستاگرامم دنبال کنین! : frzn_s3@</description>
                <category>فرزانه استیری</category>
                <author>فرزانه استیری</author>
                <pubDate>Tue, 31 Dec 2019 22:26:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هدف به سن و سال مرتبطه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@rahabanoo1999/%D9%87%D8%AF%D9%81-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%86-%D9%88-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%B7%D9%87-twim6juoa5jo</link>
                <description> احتمالا همه ما هدف‌های متفاوتی رو برای خودمون انتخاب کردیم، خیلی وقتا وسط راه جا زدیم، و خیلی وقتا هم رفتیم جلو و بهش دست پیدا کردیم. بذارین راستشو بگم. من هزار و یک هدف بزرگ و کوچیک تو زندگی داشتم! که شاید به تعدادی از اون‌ها رسیدم  و خیلی ‌های دیگه‌اش رو به امان خدا سپردم و تعداد دیگه ای هنوز محقق نشدن.این هم اولین باری نیست که تصمیم گرفتم بلند شم و به زندگی ادامه بدم. من از اون نویسنده‌های کتاب های انگیزشی نیستم که بگم &quot;هییییی رفیق! صبح پاشو و به گل و گیاه و در و دیوار سلام کن و براشون آرزوی موفقیت کن!&quot; نه! من واقعا از این کارهایی که احساس شاد بودن کاذب میده متنفرم.  من خودمم. یک دختر 20 ساله. شاید سنم، از من یه آدم کم تجربه نشون بده! و واقعا هم همینه. من خیلی کم تجربم، و میتونم بگم من اول یه راه خیلی طولانی ام.اما میخوام بگم، هدف گذاری، تو هر سن، میتونه لذت بخش باشه، و زندگی رو قشنگ تر کنه! احتمالا محبور باشید صبح خیلی زود برای اون هدف خاص بیدار باشید، یا حتی مجبور باشید شب ها دیر بخوابید. احتمالا مثل من قید خیلی از خوشگذرونی‌هاتون رو بزنین و شب یلدا رو تو خونه بمونین، چون کار دارین، چون هدف دارین و اون هدف ها براتون خیلی مهم تر از کارای عادیه که مردم انجام میدن.یک خانم 52 ساله هستید و از اینکه زبان تون رو تقویت نکردید ناراحتین؟ دوست من! هیچ وقت برای شروع دیر نیست! فقط کافیه راه رسیدن به هدف رو بشناسین! 40 سالتونه و از اینکه نتونستید یه برنامه نویس بشید ناراحتید؟ اما شما فقط 40 سالتونه!! هنوزم میتونید! اگه بخواید! و اگه  اون قدر هدف براتون مهم دیده بشه که قید خیلی از کارها رو بزنین.بقیه نوشته های منو میتونی در اینستاگرام با نشونی frzn_s3 بخونی!</description>
                <category>فرزانه استیری</category>
                <author>فرزانه استیری</author>
                <pubDate>Fri, 20 Dec 2019 05:55:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من تقریبا اول اول راهم...!</title>
                <link>https://virgool.io/@rahabanoo1999/%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%82%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%85-osfu43r1mm8p</link>
                <description>خب، من این پست رو درحالی می‌نویسم که هیچ کتابی تا حالا ننوشتم. اما این رویای من از بچگی، تا همین حالا بوده. اگه دفترهای خاطرات منو بدزدین و شروع کنین به خودن، میتونین بفهمید که چقد این رویا توی سر من چرخیده! اما چرا هیچ وقت سراغش نرفتم؟ نمیدونم. این پست رو دارم وقتی میذارم که فصل اول یه کتاب که از یه دوست قدیمی هدیه گرفتم رو تموم کردم. اسم کتابو میخواین بدونین؟ بله حتما بهتون میگم. اسمش هست &quot; شرمنده نباش دختر!&quot; از اینکه این کتاب درباره چی میگه و درباره‌ی چی هست، شاید بعدا پست بذارم؛ اما الان اون قدر تحت تاثیر این کتاب هستم که اول از همه میخوام حرفم رو بزنم.خب، راستش چیزی که تو این کتاب باعث شد شهامت منو تحریک کنه، این سوال بود: &quot; اگه الان نه، پس کی؟&quot; راستش اولین کتاب من شاید افتضاح باشه و حتی با شکست رو به رو بشه. اما اگه شهامت اینو نداشته باشم که با این شکست رو به رو بشم، تقریبا میتونم بگم که هیچ وقت بوی  کتابم رو حس نمیکنم... نه؟احتمالا شما هم کلی رویا دارین، اما همیشه موندین که انجام بدینش یا نه؟ میترسین که شکست بخورید؟ بخاطر همین انجامش نمیدید!؟ اما اگه شکست نخورین و بارها به زمین نخورید، هیچ وقت نمیتونین راه برید! بعد از اون ، هیچ وقت نمیتونین بدونین، شرکت در مسابقه ماراتن رو هم باید فراموش کنین! من اینجا رو انتخاب کردم، منظورم سایت ویرگوله! برای اینکه بنویسم و شما رو هم درگیر نوشتن خودم کنم و احتمالا یه روز همه شما رو داشته باشم که جشن اولین کتابم رو بگیرم. (ایده‌ی خوبیه نه؟) شاید بپرسید چرا یک وبلاگ راه اندازی نکردم؟ سوال خیلی خوبیه. راستش وقتی دیدم ویرگول هست، و میتونم محتوا تولید کنم، بدون دردسرهای مدیریت یک وبلاگ، تقریبا بیخیال این گزینه شدم.خب نظر شما چیه؟</description>
                <category>فرزانه استیری</category>
                <author>فرزانه استیری</author>
                <pubDate>Wed, 18 Dec 2019 17:09:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تخم مرغ و مرغ در تاکسی!</title>
                <link>https://virgool.io/@rahabanoo1999/%D8%AA%D8%AE%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C-uvemd4kwappj</link>
                <description>?من در محله‌ای زندگی می‌کنم که سوار تاکسی شدن درست عین انتخاب واحد کردن، به جنگ خونین می‌انجامد. همچنان که در تاکسی می‌نشستم تا نفر پشت سری ام - که نوبتش بود - سوار شود، یک خانم دیگر، کنارم نشست، همزمان صدای اعتراض مردی آمد، مخلوط با کمی بددهنی.زن درحالی که در را محکم می‌کوبید زبان اعتراضش را گشود : &quot;خجالت هم نمی‌کشد صدایش را روی یک زن بلند می‌کند. این خراب شده از فلان مسئول مملکتی اش گرفته تا فلان آدمش، احترام به زن حالی‌اش نیست، همین اروپا را میبینی؟ مگر جرئت دارند که اینطوری با یک زن رفتار کنند؟ &quot;انتظار داشت من هم رگ فمینیستی ام بجوشد و بگویم : &quot; خاک بر سرشان&quot;. منی که ناظر واقعه بودم، فقط لبخند زدم. جنبیدن لب‌های راننده تاکسی را از آینه میدیدم، منتظر بودم تحليل‌هایش را شروع کند. همین که زن کمی آرام شد، تحلیل ‌هایش را از سر گرفت: &quot; اگر خراب شده نبود که آقای ایکس پول ملت بیچاره را بالا نمی‌کشید که برود آن ور دنیا. آنقدر دروغ به خورد ملت داده‌اند که دیگر نمی‌دانیم شب کدام است و روز کدام. هر روز یک چیز می‌گویند، خلاصه که خانم این ها....&quot; نتوانستیم بقیه تحلیل های گرانقدرش را بشنویم، چون زنگ تلفنش، رشته‌ی سخنش را برید. هر چقدر تلاش کردم که حواسم را پرت کنم که صحبت‌های خصوصی اش با تلفن را نشنوم، نشد. راستش آنقدر داد می‌زد که احساس کردم الان است تار حنجره‌هایش پاره شود. میگفت :&quot; نه حاج احمد، راستش تهران نیستم الان، ان شاالله برسم تهران پولت را واریز میکنم، آره آره... مخلص شماهم هستیم، خیلی آقایی، خدافظ&quot; یک آن به خودم آمدم‌؛ مگر کی از تهران خارج شده بودیم که نفهمیدم؟؟ کرایه ام را با ترس و لرز دادم - چون پول خورد نداشتم و الان بود که یک گوله حرامم کند! - گفتم پیاده می‌شوم و همچنان منتظر بقیه اش بودم. دیدم به روی خودش نیاورده. گفتم باقی‌اش چه شد؟ دستش را برد در جیبش و پانصد تومن از جنگ برگشته را داد. حالا واقعا به این فکر میکنم اول تخم مرغ بود یا مرغ؟#frzn</description>
                <category>فرزانه استیری</category>
                <author>فرزانه استیری</author>
                <pubDate>Mon, 16 Dec 2019 17:15:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طهران با ط طوبی</title>
                <link>https://virgool.io/@rahabanoo1999/%D8%B7%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%B7-%D8%B7%D9%88%D8%A8%DB%8C-sr4mlebrdu3e</link>
                <description>چند وقتی بود به سرم زده بود بروم نی نوازی یادبگیرم. با کلی پرس‌و‌جو خانه استاد پیری را پیدا کردم. خانه‌اش حوالی توپخانه است. از آن‌ خانه‌ها که هم حیاط دارد، هم حیات. مرا دختر جان خطاب می‌کند، همیشه هم می‌گوید دلم میخواست نوه‌ای مثل تو داشتم. من هم نگاهش میکنم، دلم برای پدربزرگ خودم تنگ می‌شود. خاطره زیاد می‌گوید. راستش را بخواهید، گاهی حوصله ام را سر می‌برد. اما یک خاطره اش را خیلی دوست دارم. همیشه هم خواسته ام برایم بگوید.‌در سن و سال جوانی اش، اواخر دهه 30، عاشق دختری می‌شود به اسم طوبی. طوبی چند سالی از او کوچکتر بوده. یک روز طوبی را با مادرش در بازار می‌بینید. برای اولین بار و آخرین بار، هما‌ن‌جا صدایش را می‌شنود که آرام به مادرش می‌گفته چقدر ساز نی قشنگ است و چقدر نوازنده اش با #غم عجین است. مادرش هم گفته که بهتر است درسش را بخواند و پی مطربی نرود و این چیزها نان و آب نمی‌شود. از همان‌جا این بابا می‌رود دنبال نواختن نی. آن‌ روز‌ها در خیاط‌خانه شاگرد بوده، ولی بخاطر حواس‌پرتی، اخراجش می‌کنند. بعد از آن در کوچه‌ پس کوچه‌ها نی می‌نواخته. یک روز طوبی از پنجره اتاقش او را نگاه می‌کرده.( این‌جا را خیلی خوب تعریف می‌کند، بغض می‌کند و می‌گوید چشم هایش واقعا دوست‌داشتنی بودند). چند روز بعد مادر طوبی متوجه می‌شود نی نوازی در کوچه‌شان تردد می‌کند، گنده‌لات‌های محل را جمع می‌کند و می‌آیند بساطش را بهم میریزند. بعد تعریف می‌کند که خانواده طوبی از آن محله رفتند و هرچه دنبال طوبی گشت پیدایش نکرد.‌میگوید سال‌هاست که #عشق طوبی باعث شده ازدواج نکند و با نی هم‌نشین شود. می‌گوید طوبی راست میگفته نوازنده نی با غم عجین است. یک قاب شعر هم بالای طاقچه اتاقش زده، همان شعر #مولوی است؛ بشنو از نی چون حکایت میکند...#frzn</description>
                <category>فرزانه استیری</category>
                <author>فرزانه استیری</author>
                <pubDate>Mon, 16 Dec 2019 16:37:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من وقت ندارم...</title>
                <link>https://virgool.io/@rahabanoo1999/%D9%85%D9%86-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-pfqwdpanxnsg</link>
                <description>حتما همه‌مان این جمله را بارها گفته ایم : &quot; من وقتش را ندارم&quot;. با همین جمله، قید همه‌ی کارهایی که دوستش داریم و یا حتی آرزو داریم به آن برسیم را زده ایم. راستش شاید درست باشد، وقت نداریم. به کارهایمان نمی‌رسیم و پنج شنبه جمعه‌ها را با انبوهی از کارها شروع می‌کنیم و به‌جای استراحت کردن، به خودمان لعنت می‌فرستیم که چرا کارهایمان تمام نمی‌شود. آن وقت چه می‌شود؟ نتیجه اش آن می‌شود که هفته را با خستگی شروع می‌کنیم و این چرخه تا پایان سال ادامه می‌یابد.من یک پیشنهاد دارم. بیایید سیر هفتگی خودتان را یک بار بنویسید. از صبح که بیدار می‌شوید تا شب که به رخت خواب می‎روید. ببینید وقت‌هایتان را چطور می‌گذرانید. حتی اگر ساعتی را در اینستاگرام یا تلگرامتان صرف می‌کنید. همه را روی کاغذ بیاورید. پایان هفته نوشته‌هایتان را مرور کنید و ببینید راه بهبود زمان‌تان در چیست؟ آیا بیش از حد تلویزیون می‌بینید یا بیش از حد با دوستانتان چت می‌کنید؟آن وقت کاری را که دوست دارید در برنامه زمانی خود تنظیم کنید. حتی اگر برای انجام کاری نیاز به 5 ساعت در هفته باشد، این یعنی روزی یک ساعت. و یک ساعت را می‌توانید  به بخش های کوچکتری تقسیم کنید و در طول روز انجامش دهید.امتحانش کنید!</description>
                <category>فرزانه استیری</category>
                <author>فرزانه استیری</author>
                <pubDate>Mon, 16 Dec 2019 15:54:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>