<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رها فهیمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rahafahimi</link>
        <description>به معنای واقعی یک پشت کوهی، از پشت کوه‌های البرز - علاقمند به نوشتن - خودِ مَن. امیدوار و امیدوار و امیدوار...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 02:39:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/93047/avatar/fIXE5B.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رها فهیمی</title>
            <link>https://virgool.io/@rahafahimi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک پاراگراف از سه کتاب - قسمت دوم - مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@rahafahimi/3books2-pg29cg4euilt</link>
                <description> برای اینکه بشه توی بازار ادویه فروش‌ها راه رفت لازم نیست حتما تا استانبول برید، کتابخونه‌ی همه‌ی ما پر از رنگ و بوئه کافی دستمون رو دراز کنیم و قد چند سیر ازش برداریم!این دست پست‌ها رو سعی می‌کنم هر چند روز تکرار کنم. فقط برای خوشایند خودم و کتاب‌های نخونده‌ام.کتاب اول؛ دختر پرتقالی نوشته‌ی یوستین گردر؛ ترجمه‌ی مهوش خرمی‌پور. [ صفحه‌ی شش ]شاید بهتر بود نگه داشتن‌ فیلم از کسانی که دیگر وجود ندارند و از میان ما رفته‌اند به قول مادر بزرگم ممنوع می‌شد. به نظر من درست نیست که کسی درباره‌ی مرده‌ها جاسوسی و کندوکاو کند. چندین بار مادرم برایم گفته است که علت اصلی غم و اندوه پدرم این بوده که پیش از آن‌که بتواند به درستی مرا بشناسد باید بمیرد.کتاب دوم؛ دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد نوشته‌ی شهرام رحیمیان. [ صفحه‌ی صد و هفت ]دوباره پیشانی‌اش را بوسیدم. با نوک انگشت‌هایم، بدن سردش را از نوک پا تا فرق سر نوازش کردم. گفتم: « ملکتاج، من بدون تو چی‌کار کنم؟ همیشه دوستت داشتم، حتی اونموقع که زدی بطریای مشروبمو شکوندی.» ملکتاج روی لبه تخت نشست. سرش پایین بود. صورتش حتا زیر پوشش پولک‌های درخشان نور غروب، رنگ نداشت. گفتم: « ملکتاج، بذار برای آخرین بارم که شده، کنار هم بخوابیم!»کتاب سوم؛ سربازها و عاشق‌ها نوشته‌ی مکردیچ سارکسیان؛ ترجمه‌ی آندرانیک خچومیان. [ صفحه‌ی شصت و هشت ]روی کاناپه‌ی فرسوده دراز کشیده، گریه می‌کند و می‌گوید: « سورن جان،کار من دیگه تمومه، من زیاد زنده نمی‌مونم. سورن جان به بچه‌هام خوب توجه کن. سورن جان به امید نامادری ولشون نکنی، سورن جان ...»</description>
                <category>رها فهیمی</category>
                <author>رها فهیمی</author>
                <pubDate>Wed, 25 Nov 2020 23:27:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک پاراگراف از سه کتاب - قسمت اول - رابطه</title>
                <link>https://virgool.io/@rahafahimi/3books1-z5qk3jy5ihdw</link>
                <description>برای اینکه بشه توی بازار ادویه فروش‌ها راه رفت لازم نیست حتما تا استانبول برید، کتابخونه‌ی همه‌ی ما پر از رنگ و بوئه کافی دستمون رو دراز کنیم و قد چند سیر ازش برداریم! این دست پست‌ها رو سعی می‌کنم هر چند روز تکرار کنم. فقط برای خوشایند خودم و کتاب‌های نخونده‌ام.کتاب اول؛ پایان رابطه نوشته‌ی گراهام گرین؛ ترجمه‌ی احد علیقلیان. [ دفتر دوم - فصل یکم - صفحه‌ی هفتاد و دو ]فکرش را بکنید که قصدم فقط این بود که از زیر زبانش حرف بکشم. روی کف اتاق کنار او کز کرده بودم و همین‌طور تماشایش می‌کردم گویی شاید دیگر هیچوقت دوباره او را نبینم _ موهای قهوه‌ای که هر لحظه به رنگی در می‌آمد انگار که یک حوض مشروب روی کف‌پوش چوبی ریخته باشند، انگار در مسابقه‌ی دو شرکت کرده و اکنون مثل ورزشکاری جوان پس از پیروزی از پا درآمده است.کتاب دوم؛ عکاسی،بالون سواری، عشق و اندوه نوشته‌ی جولین بانز؛ ترجمه‌ی عماد مرتضوی. [ از دست رفتنِ عمق - صفحه‌ی هفتاد و چهار ]در عنفوان زندگی، جهان به شکل سردستی به دو دسته تقسیم می‌شود: آن‌هایی که لذت تن دیگری را چشیده‌اند، و آن‌ها که هنوز نه. بعدش تقسیم می‌شود به آن‌ها که عشق را شناخته‌اند و آن‌ها که هنوز نه. و باز بعدش اقل‌کم اگر خوش‌شانس باشیم یا از جهاتی هم بدشانس جهان به دو دسته تقسیم می‌شود: آن‌ها که بارِ اندوهی را به دوش می‌کشند و آن‌ها که هنوز نه. این تقسیمات، بی چون و چرا هستند؛ همچون نوار حاره‌ای زمین که از آن گذر می‌کنیم.کتاب سوم؛ دانوب خاکستری نوشته‌ی غادة السمان؛ ترجمه‌ی نرگس قندیل‌زاده. [ حریق آن تابستان - صفحه‌ی شصت و نه ]یعنی امشب هم می‌آید؟ امروز صبح وقتی تلفن زد تا طبق معمول خداحافظی کند، چیز تازه‌ای در صدایش بود؛ طنین تازه‌ای که ترساندم. حالا منتظر نیمه شبم و مثل کسی که دیر زمانی‌ست دارد صبرِ سرآمده‌اش را دفن می‌کند، ناخن‌هایم در خاک فرو می‌روند... صدای خودم را می‌شونم که مثل جادوگر بد ذاتی نجوا می‌کنم: « می‌آید. گفتار تنم شده و می‌آید ... »</description>
                <category>رها فهیمی</category>
                <author>رها فهیمی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Nov 2020 22:27:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوار ضبط صوت زرد رنگ (برشی از یک داستان کوتاه)</title>
                <link>https://virgool.io/@rahafahimi/%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%B6%D8%A8%D8%B7-%D8%B5%D9%88%D8%AA-%D8%B2%D8%B1%D8%AF-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-evbhrp5sbvsn</link>
                <description>خوب بخاطرم می آید، سنگفرش‌های آن خیابان باران خورده‌ زیر نور ماه چهاردهم اکتبر انگار پولک‌های یک غزل آلای در حال جان دادن بود. زمانی که رسیدم به نوار زرد رنگی که مثل یک مار از سومین پله‌ی کتابفروشی تا وسط پیاده رو کشیده شده بود همه چیز با صدای ویکتور برایم محو شد. &quot; تو اینجا چیکار داری؟ مگــ .. ـه نگفــ .. ـتم خــ .. ـودمــ .. ـون حلــ .. ـش می‌کنیم &quot; همان طور که فقط نجوای صدای ویکتور به گوش ‌هام می‌رسید چند قطره‌ی درشت باران مثل گلوله‌های داغی که یک توپ جنگی شلیک شده باشند به صورتم خورد. از بوی باران و بوی خون حالم بهم خورد، درست مثل زمانی که مجبور بودم از قوطی‌های زنگ زده کنسرو لوبیا زیر چکه‌ی سقف آشپزخانه غذا بخورم. هیچ چیز برای از دست دادن نداشتم و دیگر ندارم.&quot; چی برای حل شدن وجود داره ویکتور؟ از این به بعد چیو میخوای برام ثابت کنی؟ عکس‌های کالبد شکافیش رو برام بیاری؟ یا یه کیسه از لباس ها و وسایلش؟ آخرین تماسش به کدوم کثافتی بوده؟ ... اون رفته ویکتور، آخرین بار با من تماس گرفت و گفت دلش تنگ شده. گفت مغازه رو زودتر می‌بنده تا بره آماده بشه برای شام که ببرمش ساحل، کسی توی این هوا کتاب نمیخواد. گفت برام چتر بیار و قطع کرد. &quot; &quot; بس کن تئو به خودت بیا! &quot; &quot; اون آشغالی که به کالین مثل یه خوشه‌ی گندم بی دفاع حمله کرده الآن کجاست؟ پیداش کن ویکتور. &quot;الآن درست سه ماه و بیست و یک روز و شش ساعت از آن اتفاق می‌گذرد، پشت شیشه‌های آسایشگاه به جسدهای متحرکی وسط قطب نگاه می‌کنم که یکی از آن‌ها خود من هستم. کالین به ملاقاتم نمی‌آید و تنها سی دقیقه در هفته زمان مشاوره با یک دستگاه ضبط شده را دارم.</description>
                <category>رها فهیمی</category>
                <author>رها فهیمی</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jul 2020 00:35:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادامه‌ی داستانِ نوشتن من</title>
                <link>https://virgool.io/@rahafahimi/%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%85%D9%86-yu0iia9fp59h</link>
                <description>به مسابقه‌ی انشاء نویسی نرسیدم، یعنی زمانش تموم شده بود و دیگه انشاء منم نفرستادن. از اون زمان توی هر مسابقه‌ی انشاء نویسی شرکت می‌کردم، در حد منطقه هم رتبه می‌آوردم ولی خب یه عده‌ای همیشه هستن که برای اسکیل‌های بزرگ‌تر اونارو انتخاب می‌کنن :)) درست مثل مسابقه‌ی انتخابی وزن 78 کیلو کشتی. کسی که می‌شناسن و از بند &quot;پ&quot; برخورداره خب به من ترجیح داده میشه! حالا اگر من شاهکار ادبی هم نوشته بودم دیگه فرقی نمی‌کرد سوگلی بجای من می‌رفت. البته یکبار هم که راه پیدا کردم توی مرحله‌ی حذفی و با قرعه کشی حذف شدم :)) . چقد قصه می‌خوردم! البته بی‌فایده هم نبود. اینکه امروز شاید بیشتر از همه‌ی اون آدمای انتخاب شده کتاب خوندم یا جمله نوشتم یا ترجمه کردم برام لذت بخش تره! اگر از اول انسانی می‌خوندم بهتون قول می‌دم که الان کتاب سوم توی تجدید چاپ هفدهم بود! اما خب مثل همیشه که انتخاب دست من نبود، این سیاهچاله‌ی تجربی منو بلعید. خنده دار بود نصف کلاس زبان فارسی و ادبیات می افتادن من نمره‌ی کامل می‌گرفتم ولی همینجوری در برابر تغییر مقاومت می‌کردم. آمال و آرزوهای من فقط یکشنبه‌هایی بود که ادبیات داشتیم. من همونموقع وبلاگ نویسی رو شروع کردم ولی نه به اون معنی خاص که بهش می‌گن &quot;بلاگ&quot;. فقط می‌نوشتم هیچ سیری نداشت. تب وبلاگ نویسی اونموقع به قدری داغ بود که سیاره‌ی ونوس روش نمی‌شد بگه منم هستم!من همیشه فکر می‌کنم، نویسنده‌تر از من به دنیا نیومده! اینقدر اعتماد بنفس کاذب دارم! اما خب همین هم باعث شده دنبالش باشم. هرچقدر مچ درد بگیرم یا سردرد، یا آدم‌های دور و برم بگن هیچ پولی توی این کار نیست اما من راهشو پیدا کردم و می‌کنم!سال 94 به شدت از پشت کنکور موندن در عذاب بودم، دلم یه چیزی می خواست ورای کتاب و تست، دنبال کار گشتم. البته توی این تصمیم تولد یکی از دوستانمم بی تاثیر نبود، خب خرید هدیه با دست و بال باز خیلی بهتره! سایت‌های کاریابی رو زیر و رو می‌کردم. اولین تجربه‌ی من بود که بخوام کار کنم و این برای بقیه یکم دیر هضم بود.توی پست بعدی می‌فهمید چطور تونستم اولین کارم رو بگیرم و اون کار به کجا رسید... </description>
                <category>رها فهیمی</category>
                <author>رها فهیمی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jun 2020 14:48:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرِ نوشتن از کجا میاد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@rahafahimi/%D9%88%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AF-kusi86fjikoh</link>
                <description>هرچقدر ادعا کنیم که شبکه‌های اجتماعی و تلویزیون‌های اینترنتی همه‌ی زندگی مارو گرفته باشن اما باز هم این کلماتن که قدرت ماورالطبیعه ای دارن. درسته که دیدن ویدئو خیلی ساده‌تر از خوندن متن و مقاله‌ست اما کیه که موقع خواب فکر نکنه؟ کیه که با خودش حرف نزنه؟ بالاخره این کلمات هستن که مامن آرامش انسانن. حالا چرا این پست اینقدر خودمونی شده، چون داشتم فکر می کردم این حوزه ی نوشتار چقدر داره مهجورتر (!) میشه، تا قبل مهجور بود و امروز خیلی مهجورتر شده، کلمه ای بهتر از مهجور براش پیدا نکردم.     مهجور(مَ) [ ع . ] (اِمف .) دور افتاده ، جدا افتاده. دقیقا و تحقیقا کسی که تمام روز با کلمات سر و کار داره جمجمه ای پر از کلمات داره، کلماتی که مثل دونه های ذرت در حال انفجارن. این آدما ویرِ نوشتن دارن، اونقدر که می تونن از هر فکری که توی سرشون هست ده تا داستان جنایی و درام دربیارن. کاملا تجربی فهمیدم کسی که زیاد حرف میزنه این ویر نوشتن رو نداره، بر عکس هر چی ساکت تر میزان ذوق بالاتر و دونه های ذرت نمکی بیشتر! ساده ست کسی که زیاد حرف میزنه کلماتی برای روی کاغذ آوردن نداره همشو مصرف کرده، مثل اسنیپری که دیگه تیری برای شلیک به هدف متحرکش نداره! کم حرف بزنیم بیشتر بنویسیم.ویر گرفتن(گِ رِ تَ) (مص ل .) (عا.) هوس شدید به چیزی کردن.ارزش وجودی نوشتن خیلی بیشتر از اون چیزیه که فکرشو می کنید، نوشتن عملی اختیاریه یعنی هیچکس نمیتونه مجبورتون کنه چیزی که نمیخواید رو بنویسید، میشه گفت نوشتن تنها جایی توی این دنیاست که همه چیزش دست خودتونه. کافیه که ویرِ نوشتن رو توی خودمون بیدار کنیم!</description>
                <category>رها فهیمی</category>
                <author>رها فهیمی</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2020 14:03:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلاس‌های نویسندگی؛ منطق یونس یا گرسنگی نهنگ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@rahafahimi/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82-%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%B3-%DB%8C%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D9%87%D9%86%DA%AF-kvopgaglmhvt</link>
                <description>ما ناخودآگاه می دونیم که چطوری باید بنویسیم، خاطرات رو به یاد میاریم از کودکی دوران مدرسه و قهر و آشتی ها تصاویر محوی داریم که می تونیم اون هارو به کلمات تبدیل کنیم. این بیاد آوردن درست نقطه‌ی شروع داستان نویسندگی و نوشتن خواهد بود. این خاطرات همان نقطه‌های تاریک و روشنی هستند که هیچ دیارالبشری هیچوقت اون هارو نمیخونه. منطقی باشیم، برای نوشتن باید مسیر رو دونست هر کسی می تونه نویسنده باشه ولی هر کسی نمی تونه چیزی بنویسه که همه دوست داشته باشن بخوننش؛ پس یه تفاوت عمده بین این دو تا هست، اگر نویسنده و ذوقش برای نوشتن رو یونس در نظر بگیریم و نهنگ رو یک مخاطب تشنه‌ی خوندن و شنیدن پس باید داستان &quot; صاحب الحوت &quot; رو همیشه آویزه‌ی گوشتون کنید. صاحب الحوت به معنی صاحب ماهی هستش چرا از این زاویه به داستان نگاه نکنیم؟ یونس ماجرا باشید تا بتونید نهنگ رو در اختیار بگیرید. </description>
                <category>رها فهیمی</category>
                <author>رها فهیمی</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2020 12:11:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع داستانِ نوشتن من</title>
                <link>https://virgool.io/@rahafahimi/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%85%D9%86-1-si5uizlm7208</link>
                <description>چرا فکر می‌کنم اگر بخوام داستان اینکه من چطوری شروع کردم به نوشتن رو بگم برای کسی جذاب نمی‌شه؟ قطعا همینطوره! کی دوست داره بدونه که طی کردن یه سری پله‌ی توی یک راهروی نامعلوم چطوریه؟ هیچکس! اگر نخوام فلسفی کنم ماجرای نوشتن و نویسندگی خودم رو باید بگم داستان من از اونجایی شروع شد که توانایی‌هام زیر سوال رفت و برای دیده شدن مجبور شدم گریه و التماس کنم! (البته این شروع دومین بود که در ادامه می‌گم چرا)دوست دارم اون روز سه شنبه‌ای از سال هشت و هفتاد باشه (چون روزش رو یادم نمیاد دوست دارم بگم سه شنبه)، روزهایی که هنوز مدارس دو شیفته بودن. روحم برنده شدن رو دوست داشت، اونقدر که حتی وقتی وارد سخت ترین مسابقات مذهبی می‌شدم چنان با اشتیاق پیش می‌رفتم که باعث تعجب بقیه می‌شدم. همش فقط بخاطر اینکه برنده باشم. من برنده بودن رو به هر چیزی ترجیح می‌دادم حتی به اینکه معدل خوبی بگیرم یا گروه دوستی خودمو توی مدرسه داشته باشم. مسابقه ی انشا نویسی از اون مسابقاتی بود که هیچکس بهش توجه نمی‌کرد، شاید اگر منم بهش توجه نمی‌کردم الان داشتم به چیزهای دیگه‌ای فکر می‌کردم، جای دیگه‌ای بودم، آدم دیگه‌ای هم می‌شدم! القصه! من آدمی نبودم که سر موقع یه چیزی رو تموم کنم روز آخر رسیدم به مسابقه یعنی نوشتنم اون روز تموم شد، برعکس این موقعیت توی سریال‌ها و فیلم ها که باید یه اتفاق خوبی بیوفته، نیوفتاد و ماجرای من تازه شروع شد.بالاتر گفتم که تجربه‌ی اولیه‌ی نوشتن من برمی ‌گرده به دورترها عید سال 85 بود، خاطرات عید و سفر نوروزی رو باید برای روز اولی که بر می‌گشتیم مدرسه می ‌نوشتم. از اونجایی که اون سال برنامه‌ی سفری نبود و من عادت داشتم اولین هفته تمام تکالیف رو انجام بدم پس شروع کردم به نوشتن، سفر من از شیراز شروع شد، رسید به مشهد، اومد اهواز و باز رفت اصفهان و ... کل استان‌هارو نوشتم :)) خیلی برام کیف داشت که می‌تونستم بدون اینکه از جام تکون بخورم همه جارو بگردم ولی نمی‌دونستم که نباید اینجوری انشا بنویسم، اگر بچه‌ها نمی‌فهمیدن قطعا معلمم می‌فهمید و خب زیاد جالب نمی‌شد. اون انشا محو شد از دفترم ولی خاطراتش هنوز باهامه چون به موقع مچم رو توی خونه گرفتن!  اگر بتونم اون دفتر انشامو پیدا کنم حتما عکسش رو به اشتراک میزارم. این قسمت ادامه خواهد داشت ...</description>
                <category>رها فهیمی</category>
                <author>رها فهیمی</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2020 22:37:24 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>