<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Raha Foroozan</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rahaforoozan20</link>
        <description>ای عشق! چه در شرح تو جز «عشق» بگویم/ در ساده ترین شکلی و پیچیده ترینی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 07:55:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/167702/avatar/zGDmck.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Raha Foroozan</title>
            <link>https://virgool.io/@rahaforoozan20</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ما به غیر از تو نداریم تمنای دگر</title>
                <link>https://virgool.io/@rahaforoozan20/%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DA%AF%D8%B1-c0bfjpz3xpxa</link>
                <description>خیلی وقت است که آسمان دنیای من هر روز درخشان تر می شود. هر روز ابری تیره سایه غبارآلودش را کنار می زند و پرتویی از نور به این قلب گرما می بخشد.از همان روز که برای اولین بار صدای آرامش بخشت در گوشم پیچید، از همان روز که در مقام استاد برایم از نهج البلاغه خطبه می خواندی و من در جایگاه شاگرد تلمذ می کردم، از همان روزی که دیدم برای غدیرها خواب و خوراک نداری، از همان روزها که با عشقی غیر قابل توصیف اسم مولایمان را بر زبانت جاری میکردی، از همان روزها که در آن حسینیه کودک برای دختربچه ها و پسربچه ها از رقیه خانم سه ساله می گفتی، از همان روزها که من نوشته هایت را می خواندم و ناشناس از قلم خوبت تعریف میکردم، از همان روزها که به هنگام آمدن سیل داوطلبانه به سمت خانه های خراب شده مردم روستا شتافتی، از همان روزها که با حس و حالی دیگر از زندگی شهدا می نوشتی، آری از همان روزها بود که با عطر نفس هایت حال و هوایم را دگرگون کردی.من در اینجا و  تو دور از من در نقطه ای دیگر، بی خبر از هم دل داده بودیم. دلیلش هم همین بود که پس از هر دیدار ریشترها زلزله وجودم را می لرزاند و من دم نمی زدم.محبوب من! بدان در تمام روز و شب هایی که گذشت با شادی ات شاد بودم و با غصه ات غمگین. در آن روزها این رنگ و بوی دلنشین را در نگاهت دیده بودم و هرلحظه برایم تفاوت هایت با آنها که فقط سنگینی نگاهشان اذیتم می کرد، بیشتر آشکار می شد.نایاب بودن را تو تماماً معنا کردی. از تو جز این هم انتظار نمی رود که به رسم ادب بر شانه مادر بوسه میزنی. برای حسین(ع) نوکری کردن از تو بعید نیست که اگر جز این بود، یار حسینی من نمی شدی. چه زیبا و شیرین در آن عصر دل انگیز در میان ابیات شعرت نامم را بر زبان آوردی، به اندازه شیرینی همان شربت خنکی که بر حرارت قلبت نشست.آن اولین بار هم که در کربلا برآورده شدنِ حاجتت را خواستی، دست به دامان انصار اباعبدالله(ع) شدی و این بار هم یقین دارم یاری شان را از تو دریغ نخواهند کرد.چند ساعتی می شود که این اشک ها امانم را بریده اند اما، یادت باشد که جرقه های این آتش را سروَری در دلمان روشن کرد که خوب میدانست  خدای مهربانمان در تقدیر من و تو برای این روزها چه نوشته است.آدم ها می آیند و می روند. مثل همیشه محکم باش و بدان که درِ چوبی این خانه هنوز به روی کسی باز نشده و باز نخواهد شد و صاحب خانه هنوز هم منتظر مهمان ویژه اش مانده است.یادت باشد، من هنوز هم هر لحظه می گویم:یادت باشد...</description>
                <category>Raha Foroozan</category>
                <author>Raha Foroozan</author>
                <pubDate>Tue, 25 Aug 2020 17:42:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به زیبا ترین حالت ممکن دل باختیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@rahaforoozan20/%D8%A8%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%D9%85%DA%A9%D9%86-%D8%AF%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C%D9%85-wxf0ek15j6h7</link>
                <description>هنوز هم نگاه ها رو به پایین است، هنوز هم کلامی رد و بدل نمی شود، هنوز هم با لفظ ”شما“ یکدیگر را خطاب می کنیم، هنوز هم آقا و خانم از کنار اسم هایمان پاک نشده. قلب ها می تپد و فقط خودمان صدای بی قراری هایش را می شنویم. دیگر رنگی به رخساره نمانده و این روزها زیاد می شنویم : رنگ رخساره خبر میدهد از سرّ درون...خواب از چشم ها فراری شده. فکر و خیال ها می آیند و می روند، بی هیچ اجازه ای.ناگاه به یک نقطه خیره می شوم و خارج می شوم از این دنیا. این شب ها اولِ مراسم، برعکسِ همه می‌نشینم، پشت به آن پرده سفید رنگ. دیگران هی می گویند برگرد، خوب میدانند نمی توانم ولی اذیتم میکنند. مادر که چهره ام را می بیند می گوید: این آب شدن ها پایان خوشی دارد...صحن امامزاده خاطرات گذشته را برایم تداعی میکند. آن حسینیه کودک، آن غرفه کتاب، آن ایستگاه صلواتی.بیشتر از یک سال است که دیگر این دل آن دل نیست، این نگاه ها آن نگاه ها نیست، معنای این سر به زیری ها آن معنای سابق نیست.از همان روز اول باید برای اضطراب هایم دلیل پیدا میکردم. برای دیدار های ناگهانی که بعید بنظر می رسید. دیدار در کربلا، چند روز مانده به اربعین...راست گفتی؛ صافی زمان همه تلخی ها را خوب تغییر داد و پرده های ابهام را کنار زد.ما نمیدانستیم در آن روزها که آقای مهربان قرار است نهایت مهربانی اش را برایمان به تصویر بکشد و این چنین طعم بی قراری هایی شیرین را به زندگیمان روانه کند.این شب و روزها را هم خدا جانمان  می بیند مثل تمام آن شب و روزهایی که گذشت. اینکه چرا لایق این تقدیر زیبا شدم را هنوز هم نمیدانم فقط میدانم رها شدن در آغوش خدا در این شب ها از هر مسکنی آرامش بخش تر است.با روضه حسین(ع) نفس تازه میکنم٫ وقتی هوای شهر نفس گیر می شودخدایا؛ برای تمام لحظه های بودنت شکر</description>
                <category>Raha Foroozan</category>
                <author>Raha Foroozan</author>
                <pubDate>Mon, 24 Aug 2020 01:56:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساحل آرامش</title>
                <link>https://virgool.io/@rahaforoozan20/%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D9%84-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-wvzhemtuh1ko</link>
                <description>شب های قشنگیست. لحاف نقره ای خدا را روی سرم میبینم و مثل همیشه گم می شوم میان دنیای ستارگان. گم شدن هم چیز عجیبی است، آن هم گم شدن در دنیای خودت.همه چیز را در اطرافت عجیب میبینی. اتفاقاتی می افتند که انتظارشان را نداشتی. چیزهایی میشنوی که هیچ وقت فکرش را هم نمیکردی. هرآنچه را که در رویا و تخیل هم نمی توانستی متصور شوی اکنون در جلوی چشمانت رنگ حقیقت به خود میگیرند.به خودت شک میکنی که آیا منم که دیگر آن آدم سابق نیستم یا این دنیای ناآرام است که دارد اینگونه می تازد و به پیش میرود.احساس شوک و دلهره و اضطراب با هم هجوم می آورند به پشت درِ اتاقک قلبت و این تو هستی که میتوانی قفل در را تا ابد بسته نگه داری یا اینکه دستت بلرزد و بعد از آن خودت را در بند ببینی‌.دردی داری که هیچ سنجه ای تحمل وزنش را ندارد. همه چیز در ابتدا ساده به نظر می آید. فکر میکنی همانطور که آرام از راه رسید، آرام هم خواهد رفت. اما بعد از مدتی باید مهمان را صاحب خانه خطاب کنی. دیگر کلید قفل را هم پیدا نمیکنی. نمیدانی که جایش را فراموش کرده ای یا راه پیدا کردنش را گم کرده ای‌.گم شدن مثل زخم نیست که با مرهم التیام یابد. راهنما می طلبد که دستت را بگیرد و از میان تمام این سردرگمی ها تو را به ساحل آرامش دعوت کند. باید صبر کرد و منتظر ماند. دریا تا همیشه هست. ساحل برای قلب ناآرامت منتظر مانده است. در آسمان ساحل هم می توان گم شد اما، در دنیایی آشنا که چند وقتی است به دنبالش میگردی. همان دنیایی که جنس احساسش بیگانه نیست، بلکه همان آشناییست که مدتهاست برای دیدنش چشم انتظار مانده‌ای.گره توسلی را که زده ای محکم تر کن و بدان همان خدایی که با هر نفس تو همراه است، روزی چراغ این جاده تاریک را برایت روشن میکند و از آن روز دیگر هیچ سیاهی دلهره آوری مهمان این آسمان پرفروغ نخواهد شد.یک بار دگر کاش به ساحل برسانیصندوقچه ای را که رها گشته در امواج</description>
                <category>Raha Foroozan</category>
                <author>Raha Foroozan</author>
                <pubDate>Sun, 23 Aug 2020 02:56:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد دل</title>
                <link>https://virgool.io/@rahaforoozan20/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D9%84-dnf1ammg6neo</link>
                <description>حتما شما هم تا الان خبر رو شنیدید. نمیدونم چی بگم و چجوری بگم. حالم خیلی خیلی داغونه. همین اول واقعا ازتون معذرت میخوام که نمی تونم تو این پست حال خوب با شما تقسیم کنم، گاهی وقت ها آدم حال خوبش هم ته میکشه. دلم خوش بود چند روز دیگه تموم میشه و زندگیم به روال عادی برمیگرده اما دوباره...یک ماه زمان کمی نیست، برای یکی مثل من که امسال دوباره قراره کنکور بده و برای رسیدن به اون موفقیت از همه دلخوشی ها و لذت هاش زده، هر ساعتش مثل یک روز میگذره. اون افرادی که هی کنکور رو عقب میندازن هیچ وقت خودشون رو جای یکی مثل من و خیلی های دیگه نزاشتن تا بفهمن چقدر سخته.مرحله اول که یک ماه و نیم عقب افتاد همه سعی کردند یک کاری کنند که امیدمون، ناامید نشه. مشاور گفت حالا که فرصت داری ساعت مطالعه رو ببر بالا رکورد بزن، منم رسوندمش به پونزدهههه ساعت مطالعه مفید. گفت ترازت رو افزایش بده، بعد از اون حرف اولین آزمونی که دادم تمام اراده مو گذاشتم که ببرمش بالای 7000 و آخرش هم رسید به 7200. گفت مکان مطالعه رو عوض کنم، الان یک ماهه هر روز ساعت6 صبح میام خونه مادربزرگ و ظهر با بابام برمیگردم، اینجا هم یک کوه کتاب درست کردم.خیلی روزا انقدر سرگرم میشدم که زمان از دستم در میرفت. انقدر با دخترهام (گلهای تو اتاقم) درددل کردم که طفلکی ها از دستم خسته شدن. امروز پیاز گل نرگس کاشتم و با خودم قرار گذاشتم با این یکی فقط حرفای خوب بزنم آخه روحیه ش حساسه، اما تو این یک ماه آینده یا باید اصلا باهاش حرف نزنم یا فقط باید بعد نماز برم پیشش.الان نزدیک به یک ساله که همه کتاب هایی که دوست داشتم بخونم رو لیست کردم تا تو فرصت مناسب که نمی دونم کی قراره برسه بخونم. یک ساله نقاشی نکشیدم، خطاطی نکردم، تابلو فرشم رو نصفه رها کردم، خیلی جاها فعالیت هامو کنسل کردم، چندین ماهه بهترین دوستام رو ندیدم، فرصت نکردم مثل قبل با مامانم برم بیرون تا 11 شب تو خیابونا دور بزنم، هرجا جشن و مراسم بود اکثرا نمیرفتم یا به زور مامان و بابا برنامه هامو جور میکردم چند ساعت بزنم بیرون از خونه، برنامه پیاده روی های شبانه با بابا رو کنسل کردم، چند ماهه روستا نرفتم جایی که عاشقشم.فقط شاید بتونم اینطور بگم که کاملا از نظر روحی تهی شدم. شدم مثل یک ربات که کم میخوابه، کم میخوره، کم شادی میکنه، خیلی تو تنهایی گریه میکنه. قشنگ دارم میبینم و حس میکنم که دچار روزمرگی شدم. من که همیشه تو زندگی آروم و بدون استرسی بودم حتی در شرایط سخت تر، این چند ماه گذشته با استرس کنکور کابوس دیدم، چیزی که هیچ وقت تا الان تجربه نکرده بودم. عادت ناخن جویدن افتاده به جونم. اینا همش واقعیت داره و این کنکور یک دختر شاد و پرانرژی رو به یک ربات بی روح تبدیل کرده. فقط وقتی دست به قلم میشم میتونم کمی اون ذوقی که تو خواب سنگین و عمیقی به سر میبره بیدارش کنم.همیشه بابام بهم یاد داده بود نیمه پر لیوان رو ببینم و مثبت نگر باشم، اما الان دیگه نمیدونم از چه زاویه ای به لیوان خالی نگاه کنم که یکم، فقط یکم پر ببینمش. بعد از اخبار یا گوشیم زنگ میخوره یا پیام میاد. همه میخوان بگن اشکال نداره، غصه نخور، ناامید نباش.  بابا راست میگه این کرونای نحس خیلی ها رو بدتر از من رنجونده. این در مقابل اونا چیزی نیست. اونایی که عزیزاشون رو از دست دادن، اونایی که بیکار شدن، اونایی که جلوی خانواده‌شون سرافکنده شدن که خدا هیچ وقت برای کسی این درد رو نیاره. این اتفاق چیزی نیست، میگذره. مامان بزرگ مهربونم که الان پیششم بغلم کرده و اشکامو پاک میکنه و میگه: دلت به خدا قرص باشه مادر، از این زمینی ها که خیر نمیرسه. اون بزرگ حواسش بهت هست.مطمئنم کار خدا بی حکمت نیست و قطعا یک مصلحتی بوده اما نمیدونم دیگه از این به بعد چیکار کنم، ول کنم یا هنوز ادامه بدم. واقعا دیگه خسته شدم. خوب میدونم چی آرومم میکنه و مطمئنم اونی که این لحظه هامو میبینه الان آماده هست تا باهاش حرف بزنم و اونم بهم محبت کنه که غصه نخور بنده‌ی من، این روزا هم تموم میشه. بهم بگه« انّ مع العسر یُسرا» بگه «لیس للانسان الا ما سعی و ان سعیه سوف یُری». یک نفر دیگه هم که خیلی بهش مدیونم میگه« کُن بعید الهِمم اذا طلبتَ».فقط امیدم به این هاست و یقین دارم که منو دست خالی از در خونه شون برنمیگردونن. فقط باید حواسم باشه تو این موقعیت ها فراموش نکنم که اون بالاسری از هرکسی مهربون تره و همیشه برا بنده اش هرچقدرم بد باشه، خیر و صلاح میخواد. یادم بمونه همیشه بدتر هم وجود داره.شرمنده اگر این دفعه نتونستم هشتگ «حال خوبتو با من تقسیم کن» زیر پستم بنویسم. امیدوارم شما هم من رو بخشیده باشید.تو این روزا سخت به دعاتون محتاجم.ان‌ شاءالله که هیچ وقت تو دل های مهربونتون غم نباشه.التماس دعا یاعلی✋پست موقت</description>
                <category>Raha Foroozan</category>
                <author>Raha Foroozan</author>
                <pubDate>Tue, 11 Aug 2020 00:09:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غدیر های زیبای سبزوار</title>
                <link>https://virgool.io/@rahaforoozan20/%D8%BA%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A8%D8%B2%D9%88%D8%A7%D8%B1-tgbxjqdlidys</link>
                <description>سلام  به همه عزیزان. تقریبا از ساعت ۱۲ و نیم دیشب دارم با خودم کلنجار میرم. دلم همش میگفت بنویس تا این تصاویر قشنگ ثبت بشن، عقلم از اون طرف همش میگفت ساعت خوابت رو نذار برای نوشتن چون صبح خواب می‌مونی و ساعت مطالعه و تست و کنکووور و همه چی بهم میریزه. اما در این جدال پر تب و تاب قلبمان با حجم انبوهی از غرور و افتخار بر عقل و منطق هایش پیروز گشت. قلب عزیز! تبریک و تهنیت فراوان مرا بپذیر.اما جریان چیه؟صبح جمعه ۱۷ مرداد آزمون کانون داشتم. بعدش یه استراحت کوتاه داشتم و دوباره شروع کردم به تحلیل آزمون و تست زنی و کارای تکراری همیشگی. واقعا دیگه برام غیرقابل تحمل شدن، ای کاش زودتر این دو هفته تموم بشه.خلاصه تا نزدیک اذان مغرب مشغول بودم. تقریبا  45 دقیقه به اذان بابا اومد اتاقم و گفت: دخترم یه پیرهن و شلوار برای من اتو میزنی؟ البته اگر کارت تموم شده.( باید بگم که تو خونه ما تقریبا این مرسوم شده که همیشه من لباسای بابا رو اتو میزنم و به همین دلیل هم چنان مهارتی در اتو کردن لباس مردانه پیدا کردم که به قول معروف ”بیا و ببین“) دیدم چند ساعته از پای کتاب و دفتر بلند نشدم و نزدیک اذان مغرب هم بود گفتم: آره بابا جون اتو میزنم. حالا کجا میخواید برید؟گفت: این چه سوالیه دختر؟ شب عیده دیگه، قراره بریم جشن. مگه خودت دو روز پیش نمی گفتی جمعه شب بعد آزمونم بریم کاروان شادی؟با خودم گفتم: ای دل غافل دیدی چی شد؟ من برنامه شب عید رو که خودم پیشنهاد داده بودم کلا بخاطر این درس های عزیزم!!!! فراموش کردم. تو فکر بودم که دیدم مامان و خواهرا هم دارن آماده میشن. مامان طبق عادت همیشگی گفت: مگه تو آماده شدنت ۴۵ دقیقه طول نمیکشه؟( استفاده از آرایه مبالغه به طرز شگرفی در سه برابر کردن مدت زمان آماده شدن من)  زودباش دیگه باز میخوای همه معطل تو بشن مامان جان ؟بابا با دیدن چهره متعجب من از اون طرف گفت: غصه نخور با یه شب بیرون اومدن از علامه شدن عقب نمیوفتی. دیدم راست میگن درسام که تموم شده و منم که آرزوم بود امشب بتونم برم جشن غدیر، تازه خودمم از قبل برنامه چیده بودم، این شد که بعد از اون روز خسته کننده و تکراری انگار با ولتاژ فوق العاده بالایی شارژ شدم. رفتم پیرهن و شلوار بابا رو بگیرم و اتو بزنم که دیدم باباجان جلو کمد ایستاده و با چشمان حیرانش داره دنبال کت و شلوار مناسب میگرده. رفتم جلو و با شیطنت بچگانه همیشگی گفتم: بابا من بگم کدوم یکی؟؟ پرسید: کدوم بنظرت؟ گفتم همون سورمه ایه که شبیه کت و شلوار شب خواستگاری تونه که مامان همیشه با ذوق ازش تعریف میکنه، همونو با پیرهن سفید بپوش. بابا هم درجا قبول کرد.دیدم مامان با یه لبخند ریز روی لبش به چشمان معصوم و مظلوم من(!) نگاه میکنه. منم سریع پریدم بیرون و مشغول اتو زدن شدم. وقتی تموم شد یکی یکی سیل لباس های چروک از جانب بقیه اعضای خانواده به سمت من روانه شد که داشتن شب عیدی از مهربانی بیش از حد من سوء استفاده میکردن. یکی روسری چروک داشت، یکی مانتو چروک، یکی هم شلوار. وقتی خودم رو تو اون حالت دیدم یهو یاد اون سکانس کارتون سیندرلا افتادم که خواهراش کوه لباساشونو میدادن تا بشوره. به افکار خودم خندم گرفته بود ولی تو دلم می‌مونه اگر نگم با اینکه فرزند بزرگ خانواده هستم و مامان و بابا بیش از حد به حرف و نظر من اهمیت میدن اما بین خواهرام همیشه مظلوم واقع شدم.بگذریم، بالاخره آماده شدیم. همه لباس های رنگ روشن پوشیده بودیم و اتو کشیده منتظر بودیم اذان بشه. نماز مغرب و عشا رو به جماعت خوندیم و زدیم بیرون. تو راه بودیم که یهو گوشی بابا که به اسپیکر ماشین وصل بود زنگ خورد. یکی از دوستانش و بود و درخواست جالبی داشت. از بابا خواست از پشت تلفن برای پدرشون که مجددا ازدواج کرده بودند خطبه عقد بخونه. بابا هم با کمال میل پذیرفت و این دو نوگل تازه شکفته در این شب مبارک زندگی شون رو زیر سایه امیرالمونین(ع) شروع کردند. بابا برای اینکه شب عید بود یکم هم از نهج البلاغه خوند و ما  هم این طرف براشون دست میزدیم و شدیم شاهدان عقد.از دایی حسین پرسیده بودیم و گفته بود الان کاروان تو صالح آباد هست و سریع خودتونو برسونید. روال کاروان شادی اینطوریه که ماشین خوشگل ستاد غدیریون با تجهیزات صوتش راه میفته تو شهر و بچه های گروه سرود و ماشین های دیگه‌ی اعضای ستاد و مردم با پرچم و بادکنک و جفت راهنما پشت سرش میرن. همزمان آهنگ «مولانا علی» پخش میکنند و یکی از داخل ماشین با میکروفونش میگه:«مردم عزیز؛ این کاروان شادی عید غدیره به عشق مولا علی(ع)، عیدتون مبارکککککک.» و کلی حرفای دیگه که من الان بقیه شو یادم نمیاد. به هرحال چنان شور و حالی در شهر ایجاد میکنند و چنان شادی رو به قلب های پردرد مردم تو این روزها تزریق میکنند که بازم به قول معروف ”بیا و ببین“. بعد تو محله های مختلف توقف میکنند و سرود میخونند بعلاوه ی بخش هایی از نهج البلاغه و خطبه غدیر. خلاصه که آنچنان نشاط و عشق به مردم هدیه میدن که فقط باید باشید و ببینید تا متوجه بشید چی میگم.ما بعد از جشن عقدی که تو ماشین داشتیم راه افتادیم که بریم صالح آباد و خودمون رو به کاروان شادی برسونیم. همین که رسیدیم کاروان حرکت کرد به سمت محله‌ی بعدی. ماشین خوشگل ستاد با اون چراغونی های رنگارنگ و گل و بلبلی که بهش وصل بود جلو افتاد و بقیه هم پشت سرشون. تقریبا یه چیزی میشه شبیه ماشین سواری بعد عروسی ولی خیلی گسترده تر، زیبا تر و البته که هدفمندتر. و مهم ترین نکته هم این هست که نام زیبای امیرالمونین (ع) هست که تو این کاروان میدرخشه.ماشین ها که حرکت کردند، دیدم پشت شیشه یا رو کاپوت اکثر ماشین ها نوشته شده «یا علی» و «یاحیدر» و «فقط حیدر امیرالمونین است». از شیشه خیلی از ماشین ها هم پرچم و بادکنک بیرون زده بود. ما هم از تو ماشین آهنگ «مولانا علی» رو پلی کردیم و صداشم زیاد. در حین مسیر رسیدیم کنار یکی از ماشین هایی که بچه های گروه سرود داخلش نشسته بودن. مامانم تا چشمش به رضا( پسرداییم که از نوجوان های گروه سروده) افتاد، در چشم به هم زدنی پرچم آبی رنگی که تو دست رضا بود رو قاپید و داد دست آبجی کوچیکم.اولین محله که رسیدیم همه ماشین ها اطراف خیابون ایستادند، طوریکه مسیر عبور ماشین های دیگه بسته نشه. از قبل هم اعلام شده بود که حتما همه عزیزان ماسک داشته باشند و با فاصله مشخص بایستند و خداروشکر که مردم هم رعایت میکردند. همین که از ماشین پیاده شدیم دیدم دایی حسین با یک ظرف رنگ و قلمو تو دستش اومد و گفت: میخواید رو ماشین چیزی بنویسید؟ من و ریحانه هم با ذوق گفتیم: آره دایی بنویس. یه آقایی اومد با خط خوش رو کاپوت ماشین یک «یا حیدر» زیبا نوشت. چشمم به چهره بابا افتاد که نصف صورتش با اون ماسک سفید پوشیده شده بود، اما از چشمان خندونش با اون برقی که داشت میتونستم لبخندی که پشت اون ماسک پنهان شده بود رو تو ذهنم متصور بشم. حقیقتا نام امیرالمونین(ع) عشق رو در دل زنده میکنه. نوجوان های گروه سرود حسینیه هنر با نظم ایستادند و بعد از یک سری صحبت شروع کردند سرود خوندن. کسانی که سرود های این بچه ها رو شنیدند میدونند که بین همه سرودهای غدیر «آقای مهربان» یه چیز دیگه ست. پارسال اولین بار که این سرود رو شنیدم ناخودآگاه گونه هام خیس شد و امسال هم بین سرودهای غدیر سرود «شاه مردان» این احساس شور و شوق رو برام ایجاد کرد. مخصوصا این ابیاتش:تو شاه مردانی یاعلی، عشق زهرا، علیعلی مولا علی، نظری، یاعلی مولاساقی کوثری، نفس پیغمبری شیر حق، حیدری، نظری، یاعلی مولایک گروه مخصوص نورافشانی از مشهد اومده بودند و شروع کردند به آتیش سوزوندن. آقایی که میکروفون دستش بود گفت:&quot;امیدوارم اتفاقی که تو بیروت افتاده اینجا نیوفته.&quot; فکر میکردم فقط از رو شوخی میگه ولی واقعا نورافشانی ها بعد از نور زیادشون صداهای خیلی بلندی داشتن، طوریکه وقتی اولیش رو زدن من که تو حالم خودم بودم یهو چنان شوک عجیبی بهم وارد شد که احساس کردم الان دوباره مامان با پارچ آب سرد منو از خواب بیدار کرده ولی واقعا که خیلی چسبید. بعد این مراسم ها بین مردم آش های متبرک غدیر که جزء طرح اطعام سی هزار نفری سبزوار بود رو در سطل های یکبار مصرف پخش کردند و ما هم نوش جان کردیم، جای شما خالی :)(اگر آهنگ هایی که لینک کردم رو گوش ندادید، باید خدمتتون عرض کنم که حتما برگردید و با هدفون یا هندزفری این آهنگ ها و سرودها رو گوش بدید تا بتونید مقداری احساس شور و شوقی که ما داشتیم رو درک کنید.)به دلیل وجود این شرایط ویژه توقف خیلی طولانی نشد و کاروان حرکت کرد به سمت ایستگاه بعدی یعنی روبروی مسجد المهدی. دوباره مراسم سرود خوانی و قراِِئت فرازی از خطبه غدیر و آتیش بازی و کمی سخن با مردم اونجا هم انجام شد. اون پرچم آبی که تو عکس مشاهده میکنید همون پرچمی هست که مامانم خیلی حرفه‌ای از دستان رضا به دستان خواهر کوچولوی ما منتقل کرد. البته خواهرجان خیلی تنبلی میکرد و از اونجا هم که من مظلومم تو ماشین که می نشستیم من باید پرچم رو از شیشه بیرون نگه میداشتم که البته اونم صفایی داشت. ایستگاه بعدی شهرک جهاد، مسجد ولیعصر بود، بعدش هم آخرین اجرای برنامه جلوی ستاد غدیریون در مرکز شهر انجام شد. جلوی ستاد که ایستاده بودیم و آخرین اجرای امشب رو نگاه میکردیم با خودم فکر میکردم که خدایا منِ حقیر تو این دنیا چه فرقی با خیلی های دیگه داشتم که این توفیق رو به من دادی که شیعه امیرالمونین(ع) متولد بشم. چی شد که تو این سال های اخیر اینقدر آقا به زندگی من رنگ و بوی دیگه ای داد. این حال و هوای قشنگ، این اتفاقات خوب و این احساس شعف از کجا سرچشمه میگیره که اینقدر من رو دلبسته کرده. نگاهم به سمت مردمی بود که هر چقدرم گیر و گرفتاری داشتن اما اون لحظات با اون کلمات زیبا که یکی یکی گفته میشد انگار دلشون جای دیگه ای پر زده بود. اصلا خدا به عشقت بهشتو آفریده/ غیر علی و عاشقاش هیچکسو راه نمیدهما هرجا کم آوردیم، هیچ جایی کم نذاشتی/ تو زندگیمون از شما خیلی به ما رسیدهواقعا آقا ما خیلی برای شما کم گذاشتیم، خیلی جاها کم آوردیم، اما چرا اینقدر شما مهربونی ؟ مگر حیدر نباشی که سرچشمه محبت دل های عاشقانت نباشی. تو این روزهای پر از تکرار فقط همین عشق شماست که دل های تاریکمون  رو از ظلمت و سیاهی خارج میکنه. هنوز نمیتونیم اسم خودمون رو «محب» بذاریم ولی آقاجان؛ قبول کن شما رو یه جور دیگه دوست داریم. آقای مهربان ما؛ خودت هوای دل هامون رو داشته باش. درسته بعضی وقتا، بعضی چیزا دلمون رو سنگ میکنه ولی بخدا ما سنگدل نیستیم. جنس دل هامون از شیشه هست، زود ترک برمیداره. پس خودت مراقبمون باش.در نهایت این شب رویایی و دوست داشتنی با اهدای غذاهای متبرک طرح اطعام به پایان رسید. واقعا یکی از زیبا ترین شب های عمرم بود و اصلا دلم نمیخواست پایان داشته باشه. موقع رفتن که تو حیاط ستاد ایستاده بودیم و داشتیم یکی یکی با اقوام خداحافظی میکردیم، همونطور که به ماشین سفید و خوشگل ستاد زل زده بودم رفتم کنار دایی حسین و یواش بهش گفتم: دایی نمیشه یک دفعه که اجراها تموم شد و دیگه این عروسکو لازمش نداشتید یه جوری منو سوار این ماشینه کنی بعدش بریم بیرون شهر، بانداشو روشن کنی و صداشم زیاد کنیم؟؟ به چهره دایی نگاه کردم ببینم چه عکس العملی نشون میده که دیدم با خونسردی تمام و با اون لبخندی که همیشه رو لبش هست گفت: آره دایی جان چرا نشه؟ داشت آدرنالین خونم با سرعت زیادی بالا میرفت و با صدایی غرق در شادی و ذوق به دایی گفتم: الان واقعا داری راست میگی؟میشه؟ دیدم دوباره با خونسردی تمام و با همون لبخند گفت: آره که میشه. انقدر ذوق کرده بودم که کم مونده بود طبق عادت بچگی هام جلوی اون همه مرد و جوون یهو بپرم بغلش و آویزونش بشم، ولی خب سعی کردم تا حد ممکن خودم رو کنترل کنم و خوشبختانه هم موفق شدم. وقتی داشتیم میرفتیم بیرون برگشتم بهش گفتم: یادت باشه قول دادی ها؛ که دوباره از اون لبخندهای معروف و مسرت بخشش رو حواله من کرد که یعنی خیالت تخت یادم می مونه.خیابان ابن یمین. فکر کنم تو این عکس نیمه انتهایی ماشین خوشگل غدیر تا حدودی مشخص باشهنمیدونم چقدر سر حرفش می مونه و چقدر امکان داره این اتفاق بیوفته، شاید اصلا شرایط و موقعیتش مهیا نشه ولی من همون لحظه که داشتم این حرفو به دایی میگفتم خودمو تو اون ماشین با اون نورهای رنگی رنگی و باندهای بزرگ تصور میکردم، اینجا از معدود دفعاتی بود که آرزو کردم ای کاش پسر بودم و میتونستم مثل این پسرا پشت اون ماشین بشینم و اون میکروفونو دستم بگیرم و به مردم بگم : عیدتون مبارکککککک.آهای شیعیان حضرت عشقآهای عاشقان مولود کعبهآهای دلبسته های غدیر و جشن ولایتعیدتون خیلی خیلی خیلی مبارکککککککککککک.(حداقل اگر تو ماشین سفید و خوشگل غدیر و با اون میکروفون تو شهر نمیتونم بگم، بجاش اینجا به شما گفتم.)یاعلی✋</description>
                <category>Raha Foroozan</category>
                <author>Raha Foroozan</author>
                <pubDate>Sat, 08 Aug 2020 14:38:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گمشده</title>
                <link>https://virgool.io/Dourna/%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-co52fnifx80o</link>
                <description>آستان مقدس شهیدان سبزوارپنجشنبه هفته گذشته  بود که به دلیل نبود خانواده بدجوری دلم گرفته بود. تصمیم گرفتم که عصر به آستان شهدا بروم و بعدش هم سری به عزیزان درگذشته بزنم و فاتحه ای بخوانم. اینجا تنها جایی بود که میتوانستم این دل گرفته را ترمیم کنم و سبک برگردم. شب میلاد جان جانان، امام رضا جانمان بود. از ماشین پیاده شدم. باد تندی می وزید و چادرهای مشکی را می رقصاند. چندماهی بود که پنجشنبه ها به آستان نیامده بودم. شلوغی جمعیت اذیتم می کرد، چون عادت کرده بودم به سشنبه هایی که خلوتگاه من، همان دنج ترین و باصفاترین مکان عالم می شد برای بلند بلند حرف زدن با کسانی که شنواترین گوش ها را دارند برای همراه شدن.اول کمی در کنار قبور شهدا نشستم و بعد هم رفتم داخل آرامستان تا سری به گذشتگانمان بزنم. تقریبا یک سالی می شود که راه رفتن میان قبرها هم برایم متفاوت شده است. وقتی که کلاس اول ابتدایی بودم و تازه خواندن و نوشتن یاد گرفته بودم، از سر ذوق هرجا نوشته ای می دیدم می خواندم، از جمله نوشته های روی قبرها را. مادربزرگ می گفت: روی قبرها رو نخون مادر. گفتم: چرا؟  گفت: قدیما میگفتن اگر روی قبرا رو بخونی عمرت کم میشه! اما من باز هم میخواندم، یواشکی طوری که مادربزرگ نبیند. الان که به اینجا می آیم انگار هر قبر و هر مزار حرف هایی برای گفتن دارد. احساس میکنم وقتی از بینشان عبور میکنم هرکدام با زبان بی زبانی مرا صدا می زنند که پای حرف دلشان بنشینم. فکر میکنم به آن زمانیکه من هم مانند تمام کسانی که اینجا خوابیده اند روزی قرار است به خوابی عمیق بروم. خوابی که هر لحظه اش می تواند کابوسی وحشتناک باشد یا رویایی شیرین. خودم را در قالب روحی تصور میکنم که به سنگ قبر جسم پوسیده اش تکیه زده و چشم به راه یک نفر نشسته تا بیاید و برایش فاتحه یا خطی قرآن بخواند.جلوتر که رفتم خانواده ای را دیدم که تازه عزیزشان را به دستان سرد خاک سپرده بودند و برایش مثل ابر بهار می گریستند. معلوم بود که داغ بزرگی بر دلشان سنگینی می کند و دلشان را بدجور سوزانده است. شاید هم آن مرحوم آنقدر مهربان و دوست داشتنی بوده که دل کندن را برای اطرافیانش دشوار کرده بود. با خودم گفتم آیا حتی یک نفر پیدا می شود که اینطور دوری ام برایش سخت باشد؟!طبق عادت قدیمی شروع کردم به خواندن سنگ نوشته ها. یکی جوان ناکام، یکی گل بی کس، یکی مادری دلسوز، یکی پدری مهربان. زیر هرکدام از این قبرها یک دنیا حرف برای گفتن پنهان شده. رفتم و رفتم تا رسیدم بالای سر بی‌بی معصوم، همان مادربزرگ مهربان و دلسوزی که نقل هر مجلسی مهربانی و عشقی است که در رفتار و گفتارش موج میزد. دلم برای آن چشم های فیلی رنگ کوچکش که هیچ وقت ندیدمشان تنگ شده. نور آفتاب هرلحظه کم سو تر میشد. کم کم موکت ها را کنار قبور شهدا پهن می کنند. حوالی ساعت 6 غروب است و قرار است زیارت عاشورا بخوانند. روزی که دیگر نباشم مطمئنا دلم برای این پنجشنبه ها تنگ می شود. بعد از زیارت عاشورا چشمانم به دنبال کسی میگشت که امید داشتم بیاید، اما نیامده بود و ما را با جای خالی اش تنها گذاشت. در این تنهایی آرامش بخش هیچ چیز مانند خواندن حکاکی های قبور شهدا لذت بخش نیست. روی هر سنگ مشکی در کنار عکس شهید فرازی از وصیت نامه شهید نوشته شده. البته در برخی، جملات امام (ره) یا معصومین(ع) هم نوشته شده. جالب این است که اکثر شهدایی که در سنین کم و قبل از ازدواج به شهادت رسیده اند حرفشان این بوده که:«روز شهادتم را جشن بگیرید که آن روز، روز دامادی من است.» چقدر می توان در خدا غرق شد که اینگونه برای شهادت انتظار بکشی؟ً! خیلی کنجکاوم که بدانم زیر این سنگ قبر ها چه حرف هایی برای گفتن وجود دارد. مردانی که اینچنین عاشقی کرده اند پس به خوبی رمز عشق را یافته اند.هنوز هم عشق واقعی وجود دارد فقط ما آن را گم کرده ایم. در این دنیای پر رنگ و لعاب گمشده‌ی همه‌ی ما انسان های غافل عشقی از جنس حقیقت است. دقت کرده اید با اینکه این همه کتاب عاشقانه به چاپ میرسد و فیلم عاشقانه ساخته میشود و آهنگ عاشقانه منتشر میشود اما، هنوز هم برای ما تکراری نشده اند؟ چرا اینقدر عاشقانه خواندن و عاشقانه دیدن و عاشقانه شنیدن هنوز هم برایمان جذاب است؟!همه ما خوب میدانیم که به دنبال مفهوم عمیق تری از عشق هستیم. نمی توان روی علایق مادی و بی ارزش چندروزه نام عشق را گذاشت. عشق پاک و مقدس است و قدرش خیلی بیشتر از آن است که محدود شود به دلبستگی های سطحی و گذرا.این سرحد از عشق را می توان در نوع نگاه و نگرش انسان هایی یافت که کارهای بزرگی کرده اند. آنقدر غرق در این آتش شده اند که بقای ابدی یافته اند. اگر فردی احساسی عمیق تر از دلبستگی و آنچه امروزه زیاد در اطرافمان می بینیم نسبت به انسانی پیدا کند، مطمئنا مقدمه ای یافته است برای رسیدن به اصل وجودی عشق. همان چیزی که گمشده ی ماست در این دنیای پر زرق و برق. اگر چنین جرقه هایی در وجودتان شروع به سر و صدا کرده اند، به آنها اجازه شعله ور شدن بدهید چون از آنها خاکستر برجای نمی ماند. آتش عشق تا همیشه قلب سرد انسان را گرم نگه می دارد.                            ای مرغ سحر! عشق ز پروانه بیاموز/         کان سوخته را جان شد و آواز نیامد                            این مدعیان در طلبش بی خبران اند/        کان را که خبر شد، خبری باز نیامد                 </description>
                <category>Raha Foroozan</category>
                <author>Raha Foroozan</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jul 2020 13:53:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطعه ای از بهشت</title>
                <link>https://virgool.io/@rahaforoozan20/%D9%82%D8%B7%D8%B9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-zkzzpfewmasg</link>
                <description>ما خراسانی ها به طرز ویژه ای به امام رضا (ع) ارادت داریم. بالاخره هرچه باشد همسایه آقا هستیم. به قول خودمان میگوییم:« یه امام رضا (ع) دارم برام بسه.» در این روزها بدجور هوای دل هایمان گرفته است. درهای حرمی که هیچگاه به روی هیچ زاِِئری بسته نبود، این روزها چند ساعت بیشتر باز نیستند و شده اند سدی میان ما و حریم ملکوتی مولا و سرورمان.چه زمانی که تک فرزند بودم و چه زمانی که خواهرهایم به دنیا آمدند و مشغله زندگی مان بیشتر شد، به یاد ندارم که حرم رفتنمان به تعویق افتاده باشد. این وابستگی این روزها هم تأثیر همان زیارت هاست. می گویند در کودکی هرچه یاد بگیری مانند نقشی است که بر سنگ تا ابد برجای  می ماند، حکایت من است. انگار از همان کودکی بند دلم را به شبکه های ضریح حرم آقا گره زنده اند که هر وقت دل، تنگ می شود روانه مشهدالرضا می شود.وقتی سر می چرخاندم در وسط صحن ها، گوشه گوشه حرم خاطره ای را برایم زنده میکرد.کبوترانه حرم در کودکی چشم و گوشم را آشنا و همراه می کرد با قصه های امامان و رنگ و بو می داد به روح نقاشی هایی که به جای باربی و مرد عنکبوتی و بت من تصویر گنبد طلا بر آن ها نقش بسته بود.آب های شیرین حوض اسماعیل طلا را به یاد دارید؟ هنوز هم حتی درون آن لیوان های یکبار مصرف همان طعم خاطره انگیز همیشگی را دارند.حوض اسماعیل طلای دوست داشتنیآن هنگام که کم کم روزهای پرفروغ حرم میزبان شب های دل انگیزش می شد، در یک آن می دیدم که نگاه های زائران به یک سو گره می خورد و گوش ها می شنید آن صدای زیبای نقاره خانه را.نقاره خانه امام رضامراسم شب لیلة الرغائب درون صحن جامع رضوی آنقدر خوب آن سیم های ارتباط نامرئی را با عالم بالا وصل کرده بود که حواسمان را از بارانی که بر سر و صورتمان می ریخت، پرت کرده بود و عجب قطره قطره آن باران غبار را از دلمان برمی گرفت.سال گذشته شب قدر در همان صحن جامع، قرآن به سر گذاشتم و در میان نورچشمی های آقا من هم رو به آسمان دست دراز کردم و همان شب بود که آقای مهربان برات اربعینم را امضا کرد. دیده اید وقتی کسی می خواهد بزرگی درخواستش را بپذیرد یک فرد بزرگوار و مورد احترام را واسطه میکند؟ عاشقان ایران زمین هم خوب فهمیده اند برای گرفتن دعوتنامه اربعین درِ خانه چه کسی بروند و چه کسی را واسطه قرار دهند.مراسم شب های قدر در حرم امام رضا محرم ها و شب های عاشورای حرم هم که دیدن دارد. حتی بیرون از حرم در خیابان ها هم فرش پهن می کنند. همه خیابان های منتهی به حرم بسته اند و در ورودی پارکینگ های زیرگذر تابلوی &quot;ظرفیت تکمیل شد&quot; روشن می شود. عدّه‌ای از خادمان بین مردم کیک و شیرعسل رضوی پخش می کنند، تعدادی به مردم پلاستیک برای کفش می دهند، بعضی از خادمان هم با آن چوب های پشمالو ایستاده اند و مردم را راهنمایی می کنند.مراسم شب شهادت امام رضا بین رواق ها رواق دارالحجه را جور دیگری دوست دارم و خوب به یاد دارم آن زوج های جوان را با چادر سفید و کت و شلوار که آسمانی ترین پیوند زمین را در کنار مهربان ترین آقای جهان به تصویر می کشیدند تا سایه لطف و رحمت امام مهربانی ها تا ابد بر سرشان مستدام باشد.چه لذتی داشت مهمانسرای حضرت و آن چند وعده غذاهای تبرکی که برای صفای روح و جسممان حکم مرهم داشت.به ندرت پیش می آمد که مهمان سفره افطار آقا در صحن هدایت شویم. وصف ناشدنی است آن شور و شوقی که در چشمانمان موج می زد وقتی که کارت های دعوت افطار به دستمان می رسید. تماماً عنایت آقا بود که بندگانی حقیر را به میهمانی خوبان دعوت میکرد. وقتی صحبت از افطاری می شود هنوز هم آن سفره های رنگین و گلدان هایی که با نظم خاص درون سفره ها چیده شده بودند، اولین تصویری است که در ذهنم شکل می گیرد.سفره های افطار صحن هدایتیادش بخیر، هر وقت از کنار دانشگاه علوم رضوی در حرم و اتاق های خوابگاه دانشجویی با آن پنجره های گنبدی شکل رد می شدیم، پدر یاد ایام می کرد و تعریف می کرد برایمان از کلاس های درسشان، از اتفاقات خوب و شیرین خوابگاهشان و از زیارت های دسته جمعی دانشجویی شان. از همان زمان بود که پدر نیت کرده بود به خاطر نان و نمکی که پنج سال در حرم آقا خورده است اگر پسردار شد نامش را  «رضا» بگذارد.دانشگاه علوم اسلامی رضویوقتی به سمت ورودی باب الجواد می رفتیم، از جلوی فروشگاه مواد غذایی رضوی و محصولات فرهنگی آستان قدس رد می شدیم. آنجا تقریبا پاتوقمان شده بود و همیشه بعد زیارت با پدر می رفتیم و عطر و کتاب و تابلو می خریدیم. یادش بخیر، من و پدر از شدت علاقه ای که  به عطر و ادکلن داریم گاهی اوقات سر یک شیشه عطر نمی توانستیم به توافق برسیم و مادر به کل کل های بچگانه ما می خندید.دلم پرکشیده برای آن زمان هایی که روبروی ضریح دست به سینه می گذاشتم و با آقای کریممان صحبت می کردم، بی توجه به مکان و زمان انگار آقا در روبرویم حضور داشت.دلم عجیب تنگ شده برای آن زیارتنامه ها با جلدهای آبی تیره. هنوز خوب یادم هست که از صفحه 52 اذن دخول شروع می شد و بلافاصله بعد از آن زیارت امام رضا(ع) و در آخر هم دو رکعت نماز زیارت با سوره های یس و الرحمن. آقا جان؛ من به شوق نماز زیارت خواندن در صحن و سرای شما این دو سوره را حفظ کرده ام. هنوز هم لحظه شماری می کنم برای آن دو رکعت نماز سراسر شور و حال.دلم هوای حرم را کرده است. هوای آن سنگ های مرمر نقش بسته بر در و دیوار حرم، آن سقف های آیینه کاری شده، آن درهای طلایی رنگ و چوبی بزرگ که اکنون بسته اند، آن ضریح نورانی، آن پنجره فولاد دوست داشتنی، آن حوض های آب و فواره ها، آن سقاخانه قدیمی و پرخاطره، آن ایوان طلای چشم نواز، آن خادمان عاشق و دلداده و آن بوی لذیذ غذای حضرت. آقا جان؛ نکند گناه بزرگی کرده ایم که دیگر مهمانمان نمیکنی؟ اما، مولایم؛دیدم همه جا بر در و دیوار حریمتجایی ننوشته است گنه کار نیایدآقا جان؛ دوست دارم صدات کنم تو هم منو صدا کنی، دوست دارم نگات کنم تو هم منو نگاه کنی، قربون صفات برم از راه دوری اومدم، جای دوری نمیره اگه به من نگاه کنی...آقای مهربان ایران؛ شما باب الحوائج ما هستید و ما حاجتمندان شما. این روزها دیگر نمی خواهم بیایم که طلب حاجت کنم، می خواهم فقط بیایم. بیایم و مثل قبل زیارت کنم حرمی را که بوی خدا می دهد.اگر دلتون هوایی شد، رو به حرم آقا بایستید و دستتون رو به سینه بگذارید و بگید:السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا(ع)و بعد هم در همون حالت این کلیپ سه دقیقه ای رو ببینید. مطمئنا احوالتون دگرگون خواهد شد.التماس دعایا علی مدد✋</description>
                <category>Raha Foroozan</category>
                <author>Raha Foroozan</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2020 14:36:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به صرف افطار</title>
                <link>https://virgool.io/@rahaforoozan20/%D8%A8%D9%87-%D8%B5%D8%B1%D9%81-%D8%A7%D9%81%D8%B7%D8%A7%D8%B1-nalhaqrnr2i6</link>
                <description>پنیر محلی هنر دستان مادربزرگ جان، تربچه های قرمز خوش رنگ در میان سبزی های تازه با بوی ریحان و نعناع، نان های سنگک در سبدهای حصیری، سوپ گرم و خوش رنگ و لعاب درون کاسه چینی بزرگ که با چند برگ نعناع و چند دانه زرشک تزیینش کرده ام، شله زرد را هم خودم پخته ام، خرما های شیرین و گوشتی در کنار زولبیا و بامیه هایی که برق می زنند، قندان های بلوری پر از قند و نقل های پسته ای و در نهایت چند استکان چای لب سوز که بخار دلنشینش دستان سردم را گرم می کند.خب همه چیز آماده است دیگر... اِممم چیزی را فراموش نکرده ام؟...آها چرا، کاسه آب و گل های محمدی تازه چیده شده را فراموش کرده ام.خب اینم از کاسه گل؛ چقدر انعکاس نور شمع های اطرافش از بین گل های محمدی داخل کاسه بلوری زیباست.بَههه، بوی گل محمدی... دلم هوس شربت گلاب و زعفران کرد. چه فکر خوبی، یک پارچ شربت زرد رنگ خنک  هم رنگ خوبی به این سفره می بخشد. شربت را که هم میزنم بوی گلاب و زعفرانش در سرم می پیچد. گلاب ناب کاشان و زعفران دست ساز بابابزرگ عجب شربتی ساخته اند.ای کاش زودتر اذان بگویند.اما نه، هنوز مهمان ویژه ام نیامده. امروز هم پرنده دل از قفسش بیرون زده است. سپرده ام دعوتنامه ام به دستت برساند. به صرف افطار میهمان من هستی دلبر جان. خیلی سفارش کرده ام حواسش را جمع کند و  امانتی را به دست خودت بدهد. تأکید هم کرده ام تا قبل از اذان ظهر کارش را انجام دهد و برگردد اما، نمی دانم چرا هنوز برنگشته. نگرانم، شاید اتفاقی برایش افتاده باشد. دل من به بیراهه ها سرک نمی کشد. احتمالا سرگرم تماشای تو مانده که هنوز برنگشته است. میداند که من با چشم سَر به  تو نگاه نمی کنم، با خودش گفته بگذار صاحب خجالتی ام با چشمان دلش تو را صید نگاهش کند.اردیبهشت هوای بهشت را دارد. برای همین سفره را در حیاط پهن کرده ام. فواره حوض هم روشن است. حیاط را هم خودم آب و جارو کرده ام. باد که می آید اول از میان شاخ و برگ های درخت خرمالو می گذرد. همان خرمالوهایی که وقتی بر شاخه درخت سنگینی می کنند، من هر روز قلم به دست، چند ساعتی روبرویشان می ایستم و رنگ نارنجی شان نشاط بخش ترین رنگ بوم نقاشی ام می شود. مقصد بعدی باد، بوته یاس است. با نوازش گل های یاس اوج می گیرد تا بلندای دیواری که با یاس ها پوشیده شده است. از یاس ها که گذشت، موجی به تن آب درون حوض می اندازد و کمی هم ماهی ها را می رقصاند. در نهایت باد، بوی خوش یاس و خنکای آب را برای من و تو هدیه می آورد.امشب شب میلاد کریم اهل بیت(ع) است. لباس نو بپوش. قرار است با هم جشنی مختصر بگیریم. راستی یک چیز دیگر، می خواستم نگویم و غافلگیرت کنم اما، می گویم. برایت هدیه ای دارم. هدیه ای که دانه دانه اش به تو خواهد گفت در چه مکان هایی زمان را با یادت سپری کرده ام. دانه های سنگیِ فیروزه ای رنگ که خودم یک به یک آن ها را در نخ کشیده ام. این 101 دانه تسبیح به نیابت از تو پا به پای من زیارت کرده اند حرم مولایمان را در نجف و حرم ارباب را در کربلا و متبرک شده اند، پابه پای من نماز خوانده اند به نیابت از تو در زیباترین بهشت زمین. راستی یادم هست که چله زیارت عاشورایی که از نیمه شعبان شروع کرده ایم هنوز تمام نشده. امشب بعد از افطار با هم زیر سقف آسمان دعا می خوانیم.خلاصه که امشب در دلم میهمانی است برای تو، دیر نیایی که چای ها سرد می شوند. سوپ هم داغ داغ می چسبد. باد هم که آنقدر پای کوبی کرده که دیگر چیزی نمانده از نفس  بیفتد. زودتر بیا که اینجا همه مشتاق حضورت هستد.</description>
                <category>Raha Foroozan</category>
                <author>Raha Foroozan</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2020 17:56:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختر بابا چرا لُپات گل انداخته؟</title>
                <link>https://virgool.io/@rahaforoozan20/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%84%D9%8F%D9%BE%D8%A7%D8%AA-%DA%AF%D9%84-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-md56quuv3z85</link>
                <description>چند ساعتی بود از قهرم با او می گذشت. از دستش ناراحت بودم. واقعا حرصم را در آورده بود. می دانستم مثل همیشه مسببش بی منطقیِ من بود اما، تقصیر خودش است. از اول مرا همینطور لوس بار آورده. من میدانم نازم را می خرد که قهر میکنم و می دانم که هیچگاه نمی گذارد آغوش دیگری جایگزین آغوش گرم و پرمحبتش شود. گفته اند دخترها بابایی اند اما تا این حد؟!دوباره مثل همیشه چند شاخه رز قرمز مخملی از باغچه کنار حوض چیده است، از همان ها که خودش با دستان مردانه و لطیفش پرورده است. رُز ها را داخل همان گلدان سرامیکی که من دوستش دارم گذاشته است. همیشه از این همه توجهی که به دخترانه هایم دارد لذت می برم. گلدان به دست به اتاقم آمد. دیگر خوب شناختمش، هروقت آشتی کنان به راه است در نمی زند.دستی به موهای بافته شده ام می کشد و بوسه ای بر سرم می کارد، و من باز محبوس میشم در قفل زنجیره دستان پدارنه اش. پدر من بهترین پدرانه های دنیا را برایم به ارمغان می آورد. اصلا بخاطر همین کارهایش است که منطق نمی شناسم. لپم را محکم می کشد تا مثل زمان کودکی باز بگوید:«دختر بابا چرا لپات گل انداخته؟» و اگر همچنان تلاش هایش بی نتیجه ماند و موفق به دیدن لبخند دندان نمای من نشد، ناچار به سراغ آخرین سلاحش می رود. خوب می داند اگر در بدترین شرایط هم باشم با قلقلک به جای لبخند، قهقهه می زنم.آغوش مهربانش مرا به یاد 10 سال گذشته انداخت. همان روزی که روح پاک دخترانه ام پذیرفته بود که مکلّف شده ام و پدر باهمان منطق های دوست داشتنی اش بهترین راه را برای مطلع کردن من انتخاب کرده بود. می دانست با چه علاقه و حوصله ای کتاب ها را می خوانم. برای همین هر روز که از سر کار برمیگشت یک کتاب جدید از کیفش بیرون می آورد و هدیه می داد تا دختر بابا بخواند. بعد از چند روز متوجه شد که روسری ام را جلوتر می کشم، یقه لباس هایم را به هر زحمتی شده می بندم و دیگر برای بیرون رفتن لباس کوتاه نمی پوشم.حتی مادر هم متعجب مانده بود اما فهمیده بود روش پدر کار خودش را کرده.یاد آن روزی افتادم که با چشمان گریان از مدرسه برگشتم. با همان لباس ها منتظر نشستم تا پدر بیاید و به مادر هم چیزی نگفتم. وقتی آمد، مرا کنار خودش نشاند و قربان صدقه ام رفت که چقدر با آن حجاب زیباتر شده ام.با همان چشمان پر اشک و صدای بغض آلود گفتم:-بابا من زشت شدم؟+دختر قشنگ من هیچ وقت زشت نیست. الان که دیگه مثل فرشته ها شده.-پس چرا اون دختره به من گفت زشت؟+خب شاید عینکش رو نزده بوده.-بابا اون عینکی نبود که، به من گفت تو اُمُلی که انقدر خودتو پوشوندی...+میدونی قشنگم؛ تو چون خیلی خوشگلی ولی نمیزاری خوشگلی هات رو همه ببینن، با اون دخترخانوم فرق داری بعضی آدما هم دوست دارن همیشه همه مثل خودشون باشن، برا همین با هرکسی که باهاشون فرق داره، نمیتونن مهربون باشن.-بابا اُمُل یعنی چی؟ چرا اینقدر شبیه املته؟+خب شاید چون اونم مثل املت با تخم مرغ و گوجه درست میشه.-یعنی غذاست؟ اگه غذاست چرا به من اون کلمه رو گفت؟ مگه منم با گوجه و تخم مرغ درست شدم؟لپم را کشید و گفت:+نه چون تو وقتی عصبانی میشی لپات مثل گوجه قرمز میشن.-بابا اذیت نکن، لپای من که قرمز نیست.+چرا هست، برو خودتو تو آینه ببین.جلو آینه رفتم راست می گفت، قرمز بودند. بابا هم جلو آینه آمد وبا همان لحن بچگانه همیشگی گفت:« دختر بابا چرا لپات گل انداخته؟»الان من دیگر بزرگ شده ام. با همان کتاب های پدر متوجه شدم که چقدر چادر مشکی به قامتم می آید، چقدر همان ساق دست هایی که اُمُل ها می پوشند دستانم را زیباتر نشان می دهد، چقدر روسری های لبنانی مرا خانوم تر می کنند، چقدر انگشتر عقیق که هدیه مادر است بیشتر از لاک به دستانم زینت می دهد و چقدر در این زمانه دخترانه های زیبایم، خاص و متفاوت شده اند.با اینکه سالهاست از آن ماجرا می گذرد اما، من هنوز هم وقتی اُمُل مورد خطاب قرار می گیرم یاد جریان تخم مرغ و گوجه و لپ های گل انداخته ام میفتم چون هنوز هم  وقتی ناراحتم پدر لپم را می کشد و می گوید:« دختربابا چرا لپات گل انداخته؟»من و بهترین بابای دنیا، خیلی سال پیش</description>
                <category>Raha Foroozan</category>
                <author>Raha Foroozan</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2020 23:45:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یار حسینی من؛ یادت باشد...</title>
                <link>https://virgool.io/@rahaforoozan20/%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-g6gcv1wvzbbi</link>
                <description>در شب های محرم که به هیئت می رفتم خیلی برایم مهم بود که سر وقت برسم و از تمام برنامه های آن شب ها نهایت استفاده را ببرم. سخنران مراسم حاج آقایی بود به قول خودمان امروزی و بسیار اهل مطالعه، و من به سبب دوستی قدیمی که با پدرم داشتند شخصیتشان را خوب می شناختم و همیشه منبرهای حاج آقا را دوست داشتم. خلاصه در بین تمام صحبت های دلنشینش یک حرفش در ذهنم خوب ماندگار شد. حاج آقا وقتی چندشبی از یاران اباعبدالله صحبت کرد و راه و رسم دلدادگی را در مرام امثال حبیب بن مظاهر و ظهیر بن قین و حُر توصیف کرد، در آخر گفت: عزیزان دقت کنید اگر می خواهید دوستی داشته باشید، دوست حسینی انتخاب کنید. اگر می خواهید ازدواج کنید، یار حسینی انتخاب کنید. کسانی را همدم خود قرار دهید که شما را به حسین(ع) و راه و رسم حسین(ع) نزدیک تر کنند.چه حرف قشنگی! ما چقدر در انتخاب هایمان دقت می کنیم؟راست می گفت، اگر می خواهی یار انتخاب کنی چه خوب است که یار حسینی برگزینی. کسی که حداقل چند پله از تو بالاتر باشد. کسی که اگر در میان سرگرمی های دنیای مادی گرفتار شدی به یادت بیاورد که پنجشنبه ها باید به قرار همیشگی مان در گلزار شهدا برسیم.صبح های سشنبه که با صدای دعای عهد از خواب برمی خیزی بوی گل نرگس در خانه پیچیده باشد و با همان لبخند شیرین که تو را غرق دریای نگاهش می کند به یادت بیندازد که امروز روز تجدید پیمان با امام زمانمان است.جمعه ها بعد از نماز جمعه دستت را بگیرد و تو را به غرفه محصولات فرهنگی ببرد و هر هفته تو را مهمان کند به خواندن کتابی جدید از عاشقانه های شهدا. حرف هایت برایش مهم باشد. اگر روزی در بین غرغر های زنانه ات لب به غیبت باز کردی سریع بحث را عوض کند و به شیوه ی همان شهید عاشق وسط بحث یهو بگوید &quot; اینا رو ولش کن، میدونستی چشمات چقدر خوشگلن؟&quot; و تو باز هم از این فهم و درایت او متعجب بمانی.قهرهایت برایش مهم باشد و خریدار نازهایت باشد و بعد هم طبق درسی که در مکتب شهدا آموخته است بعد از چندثانیه بیاید و بگوید &quot;خوب نیست قهر زن و شوهر بیشتر از چندثانیه طول بکشه عزیزم&quot; و باز هم لبخندهای دلبرانه اش را حواله نگاهت کن.تکیه گاهی باشد که نه با زور و تحمیل بلکه با سیاست مردانه اش آن چادری را که دوست دارد بپوشی هدیه بخرد. برایش مهم باشد که در خیابان دستت را بگیرد و انگشترهای عقیقی که با هم ست کرده اید از لابه لای انگشتان در هم قفل شده یتان نمایان باشد.محرم ها در هیئت یک گوشه بایستی، طوری که تو را نبیند و از زیر بال چادرت نظاره گر کار کردن مخلصانه اش برای اباعبدالله باشی.هرسال نزدیک عید نوروز با شوق و ذوق بیاید بگوید که امسال هم عید مهمان شهداییم. تربت خاک های شلمچه و چفیه ها را از کمد بیرون بیاورد و بعد با همان اشتیاق چند دقیقه قبل ساک هایمان را ببندد.اهل کتاب باشد. برایت بنویسد، برایش بنویسی. و بعد از مدتی تمام ناگفته هایش را مکتوب هدیه دهد که چه شیرین است خواندن دست خط هایش وقتی که برای تو می نویسد.وقتی که همسرش شدی یا به قول خودش تاج سرش، بگوید از شرم و حیایی که در جلسات خواستگاری داشتی و چادر سفیدی که آن را ارثیه مادرمان می دانستی و حظ ببرد از اینکه همان دختر خجالتی و محجبه ای که در روز خواستگاری جلویش با فاصله نشسته بود اکنون همان تاج سرش است. دیگر مانند روز های قبل از عقد مخاطب نگاهش گل های قالی نباشند، زل بزند در چشمانت و بدون آنکه کلامی بگوید تمام حرف های دلش را بزند. آنقدر به چشمانت نگاه کند که حتی در مسیر پیاده روی اربعین وقتی استکان چای به دست از موکب بیرون می آید از پشت روبند مشکی هم چشمانت را بشناسد.مداحی بلد باشد و هر وقت که می خواهد نگاه دوخته شده ات به صفحه کتاب را بدزد، شروع کند به مداحی کردن . پشت به تو بایستد، طوری که انگار متوجه نگاه های خیره تو به سمت خودش نمی شود بعد یهو برگردد و بگوید:« چه عجب خانوم! بالاخره ما صورت شما رو دیدیم. یعنی اینقدر هدیه ما از خود ما جذاب تره؟؟ حالا که انقدر خوندن دلنوشته های همسران شهدا رو دوست داری، اصلا خودم میرم شهید میشم تا دیگه هیچ وقت حواست از من پرت نشه. تو دعا کنی مستجاب میشه ها.»آرزوی عمق دلش را که به زبان شوخی می گوید ته دلت خالی می شود و با خودت می گویی: نکند راست باشد؟؟ نکند...نکند روزی برسد که تو نباشی و من حسرت شوخی های بی مزه ات راحسرت مداحی کردن هایت راحسرت حرف های دلبرانه ات راحسرت شانه کردن ریشت راحسرت اتو کردن پیراهن هایت راحسرت نماز جماعت خواندن پشت سرت را و حسرت تمام لحظه های بودنت را بخورم.درست است که تو در آخر تمام نوشته هایت «اللهم ارزقنا شهادة» می نویسی اما کمی هم به فکر قلب من باش. می دانم دلبرم که شوق شهادت داری و کوی به کوی به دنبالش می روی. سخت است اما شاید روزی بتوانم پایین نوشته هایت «آمین» بنویسم و خودم برایت لباس رزم بدوزم. همان لباس های چریکی که وقتی می پوشی جذبه ات دوچندان می شود.به زبان آوردنش سخت است اما شاید ما هم روزی مجبور شویم از رمز «یادت باشد» استفاده کنیم. اینجا هیچ کس خبر ندارد، خودت هم خبر نداری اما من هرلحظه می گویم:یادت باشد...پ.ن: عزیزانی که جریان رمز «یادت باشد» رو نمی دونند نوشته داخل این عکس رو مطالعه کنند.عکس پشت جلد کتاب «یادت باشد». عاشقانه ترین کتاب شهدای مدافع حرم. خاطرات شهید حمید سیاهکالی مرادی از زبان همسرشان</description>
                <category>Raha Foroozan</category>
                <author>Raha Foroozan</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2020 16:06:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق تلخ است</title>
                <link>https://virgool.io/@rahaforoozan20/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AA%D9%84%D8%AE-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ehz3oprwc1do</link>
                <description>عشق تلخ است؛حتی تلخ تر از یک فنجان قهوه مرگحتی تلخ تر از یک تخته شکلات 100 درصدعشق درد دارد، حزن دارد، فراق دارد و فراغ ندارد. درد بی درمانش انتظار است. انتظاری که فرجامش مشخص نیست.هر از گاهی دلخوش به خنده های پر دردم می شوم و از عمق جان، دلم پر می کشد که بیایی و بگویی:پیش این خنده های مستی بخشدامن عقل می دهم از دستاما ندایی از همان عمق جان بلکه هم عمیق تر می آید و می گوید:خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر استکارم از گریه گذشته ست، بدان می خندم  بر لب پنجره اتاقک قلبم می روم. دست می کشم به روی تاقچه و جز غبار چیزی عایدم نمی شود. آخر کسی کوبه در را نزده که به فکر رفت و روب باشم. حتی نسیم هم با من نامهربان شده. دیگر برایم قاصدک نمی فرستد تا در آسمان در حال غروبم پرپرش کنم. این  روزها فقط مشت مشت خاک هدیه دستان نسیم است.گلدان روی تاقچه در این بهار شکوفه نداده است. فقط چون من اسکلتی خشکیده از جسم بی جانش باقی مانده. در این آسمان بی خورشید حتی ابرها هم با گلدان خشکیده ام قهرند. دیگر به روی شیشه اشک شوق نمی ریزند تا من پنجره را باز و دستانم را کاسه ی اشک های شیرینشان کنم.فرش های کف اتاق همانطور نو مانده اند اما، فقط در ظاهر. هیچ کس نیامده تا رویشان قدمی بگذارد و ببیند که تار و پودشان از هم پاشیده. گوشه های سقف خوب پاتوقی شده برای عنکبوت های بی خانمان؛ تار تنیده اند و به انتظار طعمه نشسته اند. بیچاره ها خبر ندارند که در چوبی و فرسوده ی این اتاق سال هاست به روی کسی باز نشده و هنوز هم صاحب خانه منتظر میهمان ویژه اش مانده است.قوری گل قرمزی چینی و سماور زغالی روی میز کوچک کنج اتاق هوس چای کرده اند. چای دم کشیده آن هم با طعم هل و دارچین، درون استکان کمر باریک و نعلبکی گل گلی که طرح های ظریفش با رومیزی قدیمی ست شده و چشمک می زند به آدم تا همیشه آتش سماور روشن باشد و چای به راه. اما افسوس که هنوز عطر چای در این خانه نپیچیده تا کسی را مست و سرخوش کند.هنوز هم قاب عکس ها خالی اند از جای تو. از پشت بام خانه من ستاره ها پیدا نیستند. دلبر نمی بینند روی پشت بام تا چشم بنوازند و طنازی کنند، بعد هم نیمه های شب رقص کنان نام هایمان را در آسمان کنار هم بنویسند.این خانه هنوز به انتظارت نشسته است. می بینی؛ انتظار حتی دل این خانه سنگی را هم فشرده. چروک های نشسته بر آجرهایش حتی از پشت گچ و سیمان هم نمایان است. ای کاش حداقل می دانستی که یک نفر در این خانه چشم به راه تو مانده. اگر می دانستی شاید، روزی از    لابه لای پرده های شرم و حیای نگاهت سرت را بالا می آوردی و ویرانه ای را که ناخواسته ساخته ای می دیدی.افسوس که پایان خوش عشق بعید است و غریب... </description>
                <category>Raha Foroozan</category>
                <author>Raha Foroozan</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2020 22:45:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منزلگه عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@rahaforoozan20/%D9%85%D9%86%D8%B2%D9%84%DA%AF%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82-wxpg8htjhery</link>
                <description>هر چند وقت یکبار که اینگونه بی قرار می شوم پرنده ی دل را از قفسی که فرسنگ ها فاصله دارد با شما رها می کنم تا بیاید و زیر ناودان طلا بوی نم بارانی که تازه صحن را خیس کرده، استشمام کند و ریه هایش را پرکند از عطر وجود مقدس علوی. می گویم بیاید و برایم به تصویر بکشد برق ایوان طلایتان را که صفایش احوالم را دگرگون می کند. می آید و برایم می گوید از عاشقانه هایی که در صحن حضرت زهرا (س) راه به عرش الهی می یابند. در گوشم زمزمه می کند نوای مداحانی را که یکباره در صحن میان زن و مرد شروع به مدح و ستایش می کنند. هر دفعه که می رود به او گوشزد می کنم شعر روی ایوان را بخواند که خاطره ها با آن دارم:زائران درگهت را بر در خلد برینمیدهند آواز طبتم فادخلوها خالدینوقتی بازمی گردد بوی کرَم و جود و سخا می دهد که اذن ورود یافته. با چشمانش می بینم آن زمانی را که بر گرد گنبد زیبایتان گشته. تپش قلبش خون به رگ های خشکیده ام تزریق می کند و آرام دم گوشم نجوا می کند: بیا که مرهم جانت را آورده ام. بنوش و چندی مستی کن از عشقی که بی قرارت کرده است. برایم از چای های شیرین عراقی می گوید که یاد احوالات اربعین را زنده می کند. برایم به تصویر می کشد نمازهای جماعت را زیر سایه بان های درون صحن و بعد هم به توصیه ی من دمی می نشیند در خلوتگاهی که روبروی ضریح است و برایم امین الله می خواند.دست می کشد به دیوار حرم و خنکای آن، آتش درونش را سرد می کند. به نیابت از من بوسه می زند بر ضریحی که عالم بر گردش می گردد و سر به سجده می گذارد تا مثل رود جاری شوند اشک هایی که از شوق دیدار دیگر یارای بند ماندن در حصار چشمانش را ندارند. می ریزند و می بَرند با خود غباری را که مدتی است بر این دل ِتنگِ بی قرار نشسته است. نفس می کشد در هوایتان تا مروّح شود دل و جانش و رنگی دوباره بگیرد کالبدش.آقای من؛به قول شاعر« سلام می دهم و دلخوشم که فرمودید هرآنکه در دل خود یاد ماست زائر ماست». خودمانی بگویم آقا جان، دلم برایتان تنگ شده. دعا و زیارت بهانه است، می خواهم بیایم و یک دل سیر نگاهتان کنم. گفته اید از حب شما متلاشی می شود تار و پود انسان، پس چرا هنوز هم بند سالم در بدنم وجود دارد؟پرنده ی دل می گوید از چراغانی شب میلادتان، از گل های تر و تازه ی چیده شده جلوی نرده های مشبک، از عطر دل انگیز پیچیده شده در خانه ی پدری مان و برای من می ماند تنها حسرت و افسوسی که بغضش راه گلو را می بندد. راه بلد شده این پرنده چموش و خوب می داند سِرّ درونم را. می آید، گاه و بی گاه، شب و روز و خستگی نمی شناسد. چشم بسته بال می زند تا خود منزلگه عشق.ای مولای من؛ چراغ این دل را با لبخندت روشن کن تا آن روز که به دیدار روی چون ماهت مشرف می شوم، شرمگین و خجل از عشقی نباشم که در آن رسم عاشقی را خوب بجا نیاورده ام.ای که مرا خوانده ای، راه نشانم بده...</description>
                <category>Raha Foroozan</category>
                <author>Raha Foroozan</author>
                <pubDate>Thu, 09 Apr 2020 00:50:50 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>