<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Raha Madadi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rahamadadi932</link>
        <description>دلنوشته</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:18:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4129596/avatar/n7GPW9.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Raha Madadi</title>
            <link>https://virgool.io/@rahamadadi932</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جهانم…</title>
                <link>https://virgool.io/@rahamadadi932/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%85-cgfy01zhvxya</link>
                <description>مدتی‌ست میان ما فاصله افتاده…نه از سر دل‌زدگی، نه از بی‌مهری؛فقط برای اینکه زندگی‌هامان خط و خش نبیند،فقط برای اینکه چیزی را که دوستش داریم، خراب نکنیم.تمام پلی‌لیست‌هام را پاک کردم،همه‌چیز را بلاک کردمتا شاید این دلتنگی کمی آرام بگیرد…اما امشب، دیگر توان ایستادن نداشتم.انگار بندِ دلی که نگهش داشته بودم، ناگهان پاره شد.حقا که در صدا و لهجه‌اش چیزی شبیه مرفین جاری‌ست؛کافی‌ست چند ثانیه بشنوم…و ناگهان تمام جهان آرام می‌شود،تمام تلاطم‌ها در یک لحظه می‌خوابد.قرارمان این بود:هرکس طاقتش تمام شد،حق دارد زنگ بزند.ما قرار نبود همدیگر را آزار بدهیم…فقط قرار بود تحمل کنیم،تا هرکداممان وقتی خم شدیم،صدای دیگری پناهمان باشد.امشب نوبتِ من بود…طاقتم تمام شد.و صداش دوباره جهانم را از نو ساخت</description>
                <category>Raha Madadi</category>
                <author>Raha Madadi</author>
                <pubDate>Wed, 10 Dec 2025 00:01:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدمها…</title>
                <link>https://virgool.io/@rahamadadi932/%D8%A2%D8%AF%D9%85%D9%87%D8%A7-tedspistdg6b</link>
                <description>بهت قبطه می‌خورم…نه از اون جنس حسادت‌های بچگانه؛از اون مدل‌هایی که آدمو می‌نشونه یک گوشه و مجبورش می‌کنه خودش رو نگاه کنه،بی‌فیلتر، بی‌اغراق، بی‌هیچ نقابی.تو…انگار آدم‌ها برات مثل داروهای تاریخ‌دارن؛میان، کار می‌کنن، یه زمانی شفا می‌دن،بعد تموم می‌شن، میرن توی قفسه‌ی فراموشی.نه ناز می‌کنی، نه وابسته می‌شی،نه دنبال تاریخ مصرف گذشته می‌گردی.تو رد می‌کنی و ادامه می‌دی.ساده، بی‌هیاهو، بی‌مکث.من اما…آدم‌هارو نگه می‌دارم حتی وقتی دیگه اثر ندارن.دلم می‌لرزه وقتی می‌فهمم یکی،یه زمانی، حتی یک لحظه،برای من بوده.نمی‌تونم پاکش کنم.نمی‌تونم تاریخ بزنم روش.نمی‌تونم بندازمش دور.تو یاد گرفتی «عبور کردن» رو.من هنوز گیرم:بین موندن و نرفتن، بین فهمیدن و نپذیرفتن،بین یک دل که راضی نمی‌شه،و یک عقل که همیشه دیر می‌رسه.بهت قبطه می‌خورم…برای آرامشی که من اصلاً بلد نیستم ازش نسخه بپیچم.برای اینکه مردم برات خاطره‌ن،نه زخم.اثر دارن، نه ماندگاریِ بی‌دلیل.و تو می‌تونی ادامه بدی،حتی وقتی هیچ‌کس نذاشته چیزی ازش بمونه به جز یک رد کم‌رنگ.من اما…هنوز با آدم‌ها زندگی می‌کنمحتی وقتی دیگه تو زندگی‌م نیستن.</description>
                <category>Raha Madadi</category>
                <author>Raha Madadi</author>
                <pubDate>Wed, 26 Nov 2025 22:17:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمرین دوری</title>
                <link>https://virgool.io/@rahamadadi932/%D8%AA%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C-pojdg7ubog3r</link>
                <description>من آدم این رابطه نیستم.هرچه تلاش کردم، هیچ‌چیز درست درنیامد.بگذار تمرین کنیم…تمرینِ نبودن، تمرینِ دوری.البته تو نیازی به تمرین نداری — استادِ فاصله‌ای.من باید یاد بگیرم، من باید دوری ازت رو تمرین کنمتو آدم تو برزخ نگه می‌داری.و این بی‌تفاوتیِ تو، نوعی دستکاریِ روانی‌ست،من امشب بهت گفته بودم دلم گرفته،اما تو…نه شنیدی، نه دانستی که زن را چطور باید فهمید.نه بلد بودی، نه یاد گرفتی.این جمله رو قبلا هم بهت گفتم که**حتی عشق هم تو را عوض نکرد**.به نوشته من جوابی نده…این‌بار بااااید  یاد بگیرم نبودنت را.</description>
                <category>Raha Madadi</category>
                <author>Raha Madadi</author>
                <pubDate>Sat, 01 Nov 2025 04:25:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرد باید…</title>
                <link>https://virgool.io/@rahamadadi932/%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-xwfw9siqrxr1</link>
                <description>مرد بايد تورا بلد باشد ...شعر چشمانت رااز حفظ بداند ...بايد چشمانش را ببندد و تورا براى تمامجهان با صداى بلند از بر بخواند...مرد بايد در عمل عاشق باشد.وجودش پر باشداز معشوقه اشانقدر كه حتى نفسهايش هم عطر زن مورد علاقه اش را بدهد ...</description>
                <category>Raha Madadi</category>
                <author>Raha Madadi</author>
                <pubDate>Fri, 24 Oct 2025 23:39:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال من خوب است اما…</title>
                <link>https://virgool.io/@rahamadadi932/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%85%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7-ezyfgduoiwtv</link>
                <description>سلام حال من خوب است ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند با این همه اگه عمری باقی بود طوری از کنار زندگی میگذرم که نه دل کسی در سینه بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمانم تا یادم نرفته بنویسم: دیشب در خوابم سال پر بارانی بود خواب باران و پائیزی نیامده را دیدم دعا کردم که بیایی با من کنار پنجره بمانی، باران ببارد اما دریغ که رفتن راز غریب زندگیست رفتی پیش از اینکه باران ببارد میدانم دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است انگار که تعبیر همه رفتن ها هرگز نیامدن است بی پرده بگویمت: میخواهم تنها بمانم، در را پشت سرت ببند بی قرارم، میخواهم بروم، میخواهم بمانم؟ هذیان میگویم!نمیدانم نه عزیزم، نامه ام باید کوتاه باشد ساده باشد، و بی کنایه ابهام پس از نو مینویسم: سلام حال من خوب است اما تو باور نکن!</description>
                <category>Raha Madadi</category>
                <author>Raha Madadi</author>
                <pubDate>Fri, 17 Oct 2025 18:14:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میخوام بدونی…</title>
                <link>https://virgool.io/@rahamadadi932/%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86%DB%8C-njkxhvm3hbd7</link>
                <description>سلام مهربونِ خسته‌م…مدتیه دلم آروم نمی‌گیره وقتی به حال و روزت فکر می‌کنم.می‌دونم این روزها چقدر زیر فشار کاری،چقدر بی‌پناه و تنها،و چقدر اون روحِ خسته‌ت احتیاج به نفس کشیدن داره.نخواستم بی‌دلیل سکوت بشکنم،فقط خواستم بدونی که درکت می‌کنم،بی‌هیچ قضاوت، بی‌هیچ توقعی.دلم برات نگرونه،از سرِ همون مهرِ بی‌ادعا که هنوز تهِ دلم جا مونده.می‌دونم عشق وقتی تبدیل به سایه‌ی کار و خستگی بشه،دیگه مجالی برای زنده‌بودن نداره…و من نمی‌خوام دوباره توی اون چرخه گم بشیم.پیام دادم فقط برای اینکه بدونی هنوز برات آرامش و سلامتی می‌خوام،از همون دوریِ محترمانه‌ای که بین‌مون فاصله انداخت،ولی مهربونی رو از یادم نبرد.</description>
                <category>Raha Madadi</category>
                <author>Raha Madadi</author>
                <pubDate>Fri, 17 Oct 2025 00:42:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به‌ پایان آمد این دفتر…</title>
                <link>https://virgool.io/@rahamadadi932/%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%85%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-cbg8zyb6ptzd</link>
                <description>و چه زود ورق خورد فصلِ با تو بودن.اما چه باک…که بعضی لحظه‌ها، هرچند کوتاه، تا همیشه در دلِ آدم می‌مانند؛مثل عطری که از گلِ خشک هنوز نفس می‌کشد و خاطره می‌سازد.امید دارم واژه‌هایی که میانِ سطرها کاشتیم، در زندگی‌ات ریشه کرده باشند،چون دانه‌ای کوچک که در خاکِ مهربانی، روزی باغی از آرامش می‌رویاند.یادت نرود —عشق، گلدانِ ظریفی‌ست از جنسِ دل؛حتی اگر از زیباترین و گران‌ترین گل‌ها پر شده باشد،بی‌توجهی آرام‌آرام جانش را می‌گیرد،و ناگهان روزی می‌فهمی که جز خاکی خاموش و خاطره‌ای دور، چیزی از آن باقی نمانده…پس از سرِ مهر می‌گویم:برای خانواده‌ات، برای آن‌که در آینه می‌بینی،تا دیر نشده، مسیرِ دیگری انتخاب کن —با لبخند، با وقت، با کلامی ساده و دلِ گرم.بدان…بعضی خداحافظی‌ها،خودشان زیباترین شکلِ عشق‌اند —آرام، نجیب، و بی‌ادعا. 🌿</description>
                <category>Raha Madadi</category>
                <author>Raha Madadi</author>
                <pubDate>Wed, 15 Oct 2025 23:22:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقت،گران ترین دارایی عشق است</title>
                <link>https://virgool.io/@rahamadadi932/%D9%88%D9%82%D8%AA%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-hqu7fewzypre</link>
                <description>می‌دونی؟ آدم وقتی واقعاً کسی رو دوست داره،براش زمان میزاره، نه فقط حرف، نه فقط وعده.چون وقت یعنی بخشی از زندگی‌مون که هیچ‌وقت برنمی‌گرده.اما تو انگار با کارِت ازدواج کردی…با داروخانه‌ات صبح و شب زندگی می‌کنی،خودت رو فراموش کردی، خونواده‌ت رو،و اونایی که هنوز منتظرن فقط چند ساعت از روزت رو باهاشون تقسیم کنی.می‌دونم مسئولیتت سنگینه، می‌دونم نبودِ نیرو دست‌وپات رو بسته،اما گاهی باید یادمون بیاد که عشق هم مثل بدن، مثل روح، به رسیدگی نیاز داره.اگر برای کسی که دوستش داری وقت نذاری، کم‌کم اون عشق از نفس می‌افته،و هیچ قرص و نسخه‌ای نمی‌تونه دلسردیِ یه دلِ منتظر رو درمان کنه.تو خوب بلدی دارو درست کنی ،کاش یه ذره از وقتت رو هم برای زندگی نسخه می‌کردی…برای اونایی که به‌جای «دارو»، فقط حضور تو رو لازم دارن. 🌙</description>
                <category>Raha Madadi</category>
                <author>Raha Madadi</author>
                <pubDate>Tue, 14 Oct 2025 22:17:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سی ساعت بی خبری</title>
                <link>https://virgool.io/@rahamadadi932/%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%DB%8C-wc0ekqkbwahb</link>
                <description> سی ساعت است که از او هیچ خبری ندارم.سی ساعت که زمان کش می‌آید و هر دقیقه‌اش مثل یک قرن روی دلم می‌نشیند.در این سی ساعت، بارها مردم و دوباره زنده شدم.دلم میان هزار فکر بد دست‌به‌دست شد،اما ته قلبم چیزی زمزمه می‌کند:او آن‌قدر بی‌فکر نیست که مرا بی‌هیچ توضیحی در برزخ رها کند.آدمی که می‌شناسمش، بلد نیست بی‌دلیل ناپدید شود.می‌دانم جایی، دلیلی پشت این سکوت هست.شاید اتفاقی افتاده، شاید درگیر کاری‌ست، شاید چیزی پیش آمده که حتی خودش هم از آن غافلگیر شده</description>
                <category>Raha Madadi</category>
                <author>Raha Madadi</author>
                <pubDate>Tue, 02 Sep 2025 01:13:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزت مبارک</title>
                <link>https://virgool.io/@rahamadadi932/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%AA-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-ijgckx1grcil</link>
                <description>سال‌ها از دیدنت گذشته بود و همه چیز عادی بود…یه حس احترام زیبا، بی هیچ چشم‌داشتی.اما از یه جایی به بعد…هیچ چیز عادی نبود.یواش یواش چیزی تغییر کرد؛ از دیدن پیام‌هات، شنیدن صدات، حال خوبی می‌گرفتم…تا به خودم اومدم، دیدم عاشق که نه، اما بهت مبتلا شدم!نگاهمون به هم گره خورد و تمام اون سال‌ها شد پایه‌ی عشقی که همیشه ازش گریزان بودم.حالا اومدم پیش خودت…من تمام تو را می‌خواهم و درمانی برایش نیست…فقط یه لطف کن: بدون نسخه، به من آرام‌بخش بده، قوی‌ترینش را…که چیزی نیست جز نگاهت، صدایت، آغوشت و حضورت.روزت مبارک، دلیل نفس کشیدنم و شفای دل عاشقم</description>
                <category>Raha Madadi</category>
                <author>Raha Madadi</author>
                <pubDate>Wed, 27 Aug 2025 10:42:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتراف</title>
                <link>https://virgool.io/@rahamadadi932/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81-sm9kvwqjjq9b</link>
                <description>فرهاد…من ببخش.من تو رو وارد این بازی بی‌رحم عشق کردم،جایی که هر بردی، زخمیه و هر باختی، مرگِ یه تیکه از روحه.من خیال می‌کردم می‌تونم این راه رو تنهایی برم،اما پای تو رو هم وسط کشیدم،بی‌اونکه بگم این سفر برگشتی نداره.تو لبخند زدی و گفتی: «بازی قشنگیه، ترمه…»اما نمی‌دونستی قشنگی‌اش، مثل برق چشم گرگیه قبل از حمله.من شجاع نبودم؛ فقط عاشق بودم،و عاشق‌ها همیشه خودشون رو قهرمان می‌بینن…ولی آخرش، یه جای راه می‌فهمن قهرمان هم خون گریه می‌کنه.فرهاد…هر چی جلوتر اومدیم، فهمیدم این عشق شبیه یه پرتگاهه.من می‌دونستم، اما نگفتم…می‌دونستم هر قدم، یعنی یه تکه از ما جا می‌مونه روی سنگای تیزش.تو چشمات پر از اعتماد بود و من،با همون نگاه نابود شدم…چون می‌دونستم نمی‌تونم برت گردونم از این راه.تو رو وارد دنیایی کردم که حتی خودم هم ازش می‌ترسیدم.اگه می‌تونستم زمان رو برگردونم،بازم عاشقت می‌شدم…اما این‌بار جوری که تو رو زخمی نکنم.</description>
                <category>Raha Madadi</category>
                <author>Raha Madadi</author>
                <pubDate>Sat, 23 Aug 2025 01:42:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به شوق دیدنت زنده‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/@rahamadadi932/%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%88%D9%82-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-ywug4q2sp94q</link>
                <description>نمی‌دانم چه بر سر دلم آورده‌ایکه نبودنت، حتی برای لحظه‌ای کوتاه،مثل خالی‌شدن هواست از سینه‌ام.صدایت مثل نسیمی‌ست که روحم را زنده می‌کند،و نگاهت، آفتابی‌ست که تمام سایه‌های دلم را می‌بلعد.هر بار که دوری، ثانیه‌ها به جانم چنگ می‌زنند،و هر بار که می‌آیی،دنیا دوباره معنی می‌گیرد.به شوق دیدنت، روزهایم رنگ می‌گیرند،و به خیال آغوشت، شب‌هایم ستاره‌باران می‌شود.انگار جهان تنها برای تو آفریده شدهو من تنها برای یافتنت.</description>
                <category>Raha Madadi</category>
                <author>Raha Madadi</author>
                <pubDate>Mon, 18 Aug 2025 10:16:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سنگسار(فرامرز عرب عامری)</title>
                <link>https://virgool.io/@rahamadadi932/%D8%B3%D9%86%DA%AF%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B2-%D8%B9%D8%B1%D8%A8-%D8%B9%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C-k1bdcigxy6vm</link>
                <description>گر بگویم با خیالت تا کجاها رفته اممردمان این زمانه سنگسارم می کنند...رج به رج هر بیت را از روی چشمت ساختمشعرهایم دستباف مهربانی های توست...عطسه هایم عرصۀ پاییز را پر کرده استحرف رفتن می زنی هی صبر می آید فقطروی نبودت هم حسابی تازه وا کردمیاد تو می ارزد به بودنهای خیلیهاتو در کنار خودت نیستی نمی دانیکه در کنار تو بودن چه عالمی داردیک امشبی که آمده بودی به خواب منمن از غم فراق تو خوابم نبرده بود...</description>
                <category>Raha Madadi</category>
                <author>Raha Madadi</author>
                <pubDate>Sat, 16 Aug 2025 13:58:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق اهورایی من</title>
                <link>https://virgool.io/@rahamadadi932/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A7%D9%87%D9%88%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86-qfcyxt22oxvd</link>
                <description>این که با من نشستی سریال تا آخرش به خاطر من دیدی و از خوابت زدییعنی♥️اینکه داشتم کارارو‌میکردم برای رفتن گفتی اگه باهات حرف نمیزنم چون اعصابم خرده…یعنی ♥️اینکه همه خطری به جون میخری میای کنارم یعنی ♥️اینکه کاری که پانزده سال انجام ندادی به اعتماد حرف من انجام دادییعنی دوسم داری♥️اینکه از خواب و استراحت حتی تایم غذات میزنی که کنارم باشییعنی ♥️و من زبان تو را به خوبی میفهممباور کن هیییچ کس تو این دنیا وجود نداره که بتونه تو رو اینجور بشناسه و کشف کنهمن تو رو مثل کف دستم بلد شدمتو همین مدتو دوستت دارم و از اینکه خدا تورو امروز به دنیا بخشید ازش ممنونم تولدت مبارک عشق اهورایی من</description>
                <category>Raha Madadi</category>
                <author>Raha Madadi</author>
                <pubDate>Sat, 16 Aug 2025 03:37:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای او که نفسم است</title>
                <link>https://virgool.io/@rahamadadi932/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%B3%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-olwndci6fugg</link>
                <description>عاشق که می‌شوی،دنیا شکل دیگری دارد…باران، دیگر فقط باران نیست،ترانه‌ای‌ست که با یادِ او روی شانه‌هایت می‌ریزد.باد، دیگر فقط هوا نیست،نفس‌های اوست که از دورگونه‌هایت را نوازش می‌کند.میان هزار جمعیت،چشمت فقط او را پیدا می‌کند،حتی اگر پشت تمام دیوارهای جهان پنهان باشد.تمام کوچه‌ها را می‌توانی گم کنی،اما راه رسیدن به آغوشش رااز برّی،مثل شعری که در خونت نوشته شده باشد.کنار او، هیچ چیز معمولی نیست:چای، طعم قصه‌های عاشقانه می‌گیرد.راه رفتن، شبیه پرواز می‌شود.و سکوت…آرام‌ترین موسیقی دنیا می‌شود.اما…وقتی دور است،انگار تمام نورها خاموش می‌شوند.صبح‌ها بیدار می‌شومو حس می‌کنم تکه‌ای از روحم نیست.هر روز، کمی بیشترپرپر می‌شوم…نه از کم‌بودنش،از نیامدنش.گاهی فقط نگاهش کافی‌ستتا تمام خستگی‌هایم دود شود و برود.گاهی فقط اسمش،قلبم را تا آخر دنیا گرم می‌کند.گاهی فقط بودنش،یعنی زندگی هنوز قشنگ است.عشق یعنی…کسی که حتی اگر هیچ قولی بهت ندهد،باز هم مطمئنی که نمی‌رود.کسی که با آمدنش،نه فقط قلبت را،که معنای زندگی‌ات را دوباره می‌سازد.</description>
                <category>Raha Madadi</category>
                <author>Raha Madadi</author>
                <pubDate>Mon, 11 Aug 2025 21:03:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«فاصله، امتحانِ عشق»</title>
                <link>https://virgool.io/@rahamadadi932/%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B9%D8%B4%D9%82-eq1ux3zvlslj</link>
                <description>تمام شب را با چشم‌هایی که خواب را فراموش کرده‌اند،به ساعت خیره مانده‌ام…هر دقیقه کش می‌آید،هر ثانیه صدای نبودنت را توی دلم بلندتر می‌کند.کاش می‌شد کمتر دوستت داشته باشم،شاید آن وقت این دل این‌قدر بی‌قرار نمی‌شد،شاید نبودنت این‌قدر سنگین نبود…اما چه کنم؟عشق من به تو هر روز که می‌گذرد،عمیق‌تر می‌شود، مثل نفس کشیدن…چیزی که نمی‌توانی متوقفش کنی.حالا فقط می‌شمارم،نه روزها و ساعت‌ها را،که فاصله‌ام تا لحظه‌ای که دوباره ببینمت را</description>
                <category>Raha Madadi</category>
                <author>Raha Madadi</author>
                <pubDate>Sat, 09 Aug 2025 06:04:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ممنوعه مقدس</title>
                <link>https://virgool.io/@rahamadadi932/%D9%84%D8%A7%D9%86%DA%AF-%D8%AF%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%B3-wz6kzjjv9ja1</link>
                <description>از نظر خیلیا این رابطه ممنوعه‌ست…اما برای من؟مقدسه.یه حس پاک و بی‌تکرار…حسی که قبل تو، حتی تصورشم نداشتم.تو شدی قشنگ‌ترین تجربه‌ی عاشقانه‌ی زندگیم.عاشقانه‌ای که هرچند از دور،اما از هر آغوشی نزدیک‌تره…از هر رابطه‌ای واقعی‌تر.راستشو بخوای، چند روزی بود دلم آشوب بود.عصبی، بی‌قرار، یه‌جوری خسته‌ی دنیا…همه چیز بی‌رنگ بود،امیدم ته کشیده بود…اما …بعد از اون شب‌نشینی تصویری با تو،بعد از صدات، بعد از خنده‌هات،بعد از اون آهنگایی که با هم گوش دادیم…همه چی تغییر کرد.صبح که با صدای زنگت چشم باز کردم، یه حسی داشتم…انگار دلمو یکی دوباره کوک کرده باشه.انگار تو خواب، بوسیدی روحم رو…دلتنگی‌ات یه مدل دیگه‌ست…بی‌رحمه، عمیقه، می‌سوزونه.اما با همین دردش،بازم می‌ارزه…چون تهِ دلتنگی، تویی.تو دلیل حال خوب امروزم بودی.تو اون لبخندی که بی‌اختیار روی لبهام نشست.دیدنت…لمس نکردنت، اما حس کردنت…از راه دور،اینقدر واقعی… اینقدر خواستنی…نمیدونم آینده چی میشه،اما می‌دونم تا وقتی اسمت توی ذهنمه،و صدات توی گوشمه…حالم خوبه.</description>
                <category>Raha Madadi</category>
                <author>Raha Madadi</author>
                <pubDate>Thu, 07 Aug 2025 21:44:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی تابم…</title>
                <link>https://virgool.io/@rahamadadi932/%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%85-v6bu8mj4hk11</link>
                <description>نمی‌دونم این چند روزِ بی‌تو رو چطور سر کنم…تنم دلتنگته، حتی بیشتر از دلم.هزار بار خواستم عادی باشم،بگم چیزی نیست، فقط چند روزه…اما مگه می‌شه؟وقتی خیالِ آغوشت، نصف شب مثل موج، تنمو بیدار می‌کنه…دلم می‌خواد اون لحظه‌ای رو که می‌بینمت،ثانیه‌ها از شرم کنار بکشن،که فقط من باشم و تو،و این عطش که دیگه پنهون‌شدنی نیست.می‌خوام وقتی برسی،فقط نگات کنم…بی‌هیچ حرفیبا چشمی که قصه‌ی شب‌هامو حفظه،با دستی که می‌لرزه برای لمس تنت…فرهاد…این روزها، هرم نفس‌هام فقط به شوق لحظه‌ایه که کنارمی.همه‌چی رو برای اون دیدار نگه داشتم:شعرهایی که ننوشتم،لبخندهایی که زدم و تهش اشک بود،و تنم…که بی‌تابه، بی‌تابه، بی‌تابه…تا وقتی بیای،با خیالت خودمو آغوش می‌کنم،و هر شب،نامت رو روی لب‌هام تکرار می‌کنممثل وردی عاشقانه…که قراره تمام این فاصله رو بسوزونه</description>
                <category>Raha Madadi</category>
                <author>Raha Madadi</author>
                <pubDate>Wed, 06 Aug 2025 14:48:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عکس رخ یار</title>
                <link>https://virgool.io/@rahamadadi932/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%B1%D8%AE-%DB%8C%D8%A7%D8%B1-qwr9wc5pk9ut</link>
                <description>از زبان فرهاد …چشمانت، لبانت، موهایت، ابروانت، زاویه نگاهت…هر کدام جداگانه سکوت می‌کنند،اما وقتی کنار هم می‌نشینند،یک صدا می‌شوند.صدایی که فقط من می‌شنوم که:ما دو نفرِ محکومیم،که عشق‌مان رانه می‌خواهیم به دست بیاوریمو نه می‌توانیم رهایش کنیم.من نگاهت می‌کنم،و تو می‌دانی…تو نگاهت را می‌دزدی،و من می‌دانم…ما هردو خوب می‌دانیم،این علاقه نه ساده است و نه مجاز.اما مگر دل از قانون سر درمی‌آورد؟عجیب نیست؟که تو را بخواهمبی‌آنکه حتی یک روزبخواهمت برای خودم…و همین ممنوعیت استکه این دوست داشتن رااز عشق‌های معمولی،کمی عمیق‌تر،کمی بی‌رحم‌تر کرده استگاهی فکر می‌کنم اگر همه‌ی دنیا بفهمند،باز هم چیزی تغییر نمی‌کند.ما حتی اگر آزاد هم باشیم،باز انتخاب می‌کنیم که همین فاصله را نگه داریم،</description>
                <category>Raha Madadi</category>
                <author>Raha Madadi</author>
                <pubDate>Mon, 04 Aug 2025 05:59:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاری کن…</title>
                <link>https://virgool.io/@rahamadadi932/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%86-gmxdxfctbfkh</link>
                <description>کاری کن…کاری کن دست‌کم یک روز،یک روزِ بی‌هوای تو سر کنم،کاری کن…کمی بی‌خیالِ چشم‌هایت شوم،که هر نگاهتمثل سیلی،تمام خواب‌های بیداری‌ام رااز صورتم می‌پراند.بگذاردستِ دلماز دستِ دلترها شوداما یک لحظه فقط،کم‌تر دوستت بدارمکه دوبارهبتوانم راه رفتن یادم بیاید،بی‌آنکه جهانمزیرِ نگاه توزمین‌گیر شود</description>
                <category>Raha Madadi</category>
                <author>Raha Madadi</author>
                <pubDate>Mon, 04 Aug 2025 03:29:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>