<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رها توکلی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rahatavakoli</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:08:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/66282/avatar/UoNhbh.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رها توکلی</title>
            <link>https://virgool.io/@rahatavakoli</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اینبار به خودم باختم...</title>
                <link>https://virgool.io/@rahatavakoli/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%85-pcv11rwjjkj1</link>
                <description>همانطور که گفتم یک حادثه ،یک آرزو جلو راهمو بست برای اینکه سر جلسه کنکور ریاضی برم و همین شد که اولین سال پشت کنکوری من شروع شد.دو هفته اولو که به خودم استراحت دادم و همش تو فکر این بودم که کارم درست بوده یا نه ...اصلا چرا اینکارو کردم ....سه سال ریاضی چی شد پس....الان باید چیکار کنم ...از کجا شروع کنم...به کجا قراره برسم ...هدفم چی بود ؟پزشکی؟یا پرستاری هم قبول شدم برم؟سردر گم وتنها بودم .انگار یه نفر منو وسط یه جهان ناشناخته رها کرده بود هرچی دورمو نگاه می کردم هیچ سرنخی از اینکه قراره چیکار کنم پیدا نمیکردم...خلاصه دوهفته استراحت شد یه چیزی نزدیک دوماه کلافگی و سردرگمی نمی دونستم جو گیر شده بودم یا واقعا این راه همون چیزی بود که دلم میخواست زمان داشت میگذشت و من هنوز به تصمیم قطعی نرسیده بودم که راه جدیدو شروع کنم یا برگردم عقب و قبول کنم اشتباه کردم ..........نمی دونم فقط من اینجوریم یا همه هم مثل من وقتی یه چیزی زیاد اذیتشون میکنه اون مسئله را رها میکنن.میدونم فرار کردن از یه موضوع کار آدمای ضعیفه ،ضعیف نیستم،کارمو توجیح نمی کنم، نجات دهنده شدن و گذاشتم تو جیبم رفتم یکم زندگی کنم برا خودم .قبلا هم زندگی می کردم ولی از اون روزی که رفتم مدرسه یادم میادکه اول درس می خوندم در کنار اون یکمم زندگی می کردم الان که دیگه دیپلم تو یه جیب بود و نجات دهنده تو یه جیب دیگه فارغ از امتحان و کتاب و کنکور دلمو زدم به دریا رفتم دنبال زندگیم ...خسته شده بودم ،مغزم داغ کرده بود نوبت یه استراحت واقعی بود.نقاشی می کشیدم، ورزش میکردم دروغ نباشه هر چند وقت یه بار دوباره نجات دهنده و از جیبم در میوردم میذاشتمش رو میز بهش نگاه می کردم دوباره برش میگردوندم سرجاش..یه روز گذاشتمش رومیزم که بهش نگاه کنم دیدم مثل آینه داره خودمو نشون میده ....داشت نشون میداد دارم چیکار می کنم .. کنایه میزد ،بازم فقط نگاه میکنی!انگار یه سطل آب سرد ریختن رو سرم ،نگاه کردن به رویام عادتم شده بود ،عادتی که ازش بیذار بودم (نگاه کردن). چی میخواستم چی شد!خلاصه به خودم اومدم دیدم سه ماه بیشتر به کنکور نمونده و من هنوزی چیزیو شروع نکردم تازه از اون بدتر هرچی پارسال خونده بودمم یادم رفته بود با خوش خیالی تمام به خودم گفتم اونا که قبلا خوندمو دوره می کنم یه زیست فقط اضافه شده اونو تو این سه ماه جدی می خونم...یه زیست خودش یه دریا بود که من نتونستم ازش جون سالم به در ببرم.....خوش خیال رفتم سر جلسه ،کنکور دادم مثل یه سرباز از جنگ برگشته از سرجلسه بیرون اومدم و اینبار به خودم باختم ....هرکسی ممکنه یه روز ببازه ولی بعضی وقتا انقدر سرگرم میشی که حواست نیست از کی و چجوری داری می ـ بازی درست مثل یه بچه که وسط خیابون پشت به ماشینا غرق بازی کردنه ...</description>
                <category>رها توکلی</category>
                <author>رها توکلی</author>
                <pubDate>Tue, 27 Aug 2019 14:53:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان از اینجا عوض شد ...</title>
                <link>https://virgool.io/@rahatavakoli/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%B9%D9%88%D8%B6-%D8%B4%D8%AF-i6zkxg8g0dpz</link>
                <description>تو مقاله قبلی از خودم گفتم که سیر زندگی نرمالی داشتم تا ۱۸ سالگی که تغییر موضع دادمو به یه پشت کنکوری تبدیل شدم..داستان دقیقا از یکی از روزای خرداد شروع شد که توراه رفتن به مدرسه شاهد صحنه یک تصادف شدم .....خط عابر پیاده، یه موتور، یه خانوم، یه نفر که راننده موتور بود، یکم خون ،انتظار همه برای رسیدن آمبولانس (تو ترافیک)، دورشو خلوت کنین ! خدا رحمتش کنه !همه ی اون چیزایی بود من نظاره گرش بودم .....تصادف یه اتفاقه هر کسی ممکنه تو شهرشلوغی مثل تهران شاهد همچین صحنه ای باشه ولی هر کسی یه برداشتی از دیدن چنین لحظاتی میکنه ....من اونجا فقط تونستم نگاه کنم ،مثل یه فلج قطع نخاعی فقط شاهد از بین رفتن یه آدم بودم ....شب شد .....تا صبح فقط به اون صحنه ها فکر کردم چیزی که اون شب تو ذهنم گذشت فقط حس بی مصرف بودن نبود به همه فکر کردم ،به مهندسی که اون موتورو طراحی کرده بود و دکتری که وجودش میتونست سناریو یه صحنه تلخو تغییر بده ....واقعا کدوم کار ارزشمندتر بود؟ساخت ماشینایی که ممکنه زندگی آدما رو راحت تر کنن ،یا وجود آدمی که زندگی کردنو بهمون هدیه میده.....الان نجات دهنده بودن مهم تره یا مهندسی؟قصه رو عوض کردم خودمو ۴ سال بزرگتر کردم ،مهندسی یه دانشگاه تاپ قبول شدم و دوباره برگردوندم تو اون صحنه ....چیکارکنم؟برم موتورو تعمیر کنم؟برم یه موتور بسازم که ترمزش بهتر باشه؟موتور هوشمند؟بیشتر از این ازم برنمیاد بازم آخر داستان یکی تلف شده...بازم باید فقط نگاه میکردم ...فقط نگاه....ولی من این سناریو را دوست نداشتم ...قبلا هم خیلی وقتا هیچکاری ازم برنمیومد مثلا وقتایی که ماشین کسی پنچر میشد یا خراب میشد بازم نقش ناظرو داشتم ولی این حد از نفرت از بی مصرف بودنمو فقط تو اون لحظه حس کردم...اونجا دلم نمیخواست فقط نگاه کنم...من عادت ندارم به پایان های تلخ ....دلم نمیخواست آخر این سکانس اونی باشه که دیدم ...تو اون صحنه دنبال قهرمان بودم و تنها کسی که میتونست قهرمان اون صحنه باشه یه نجات دهنده بود...نجات دهنده میتونست یه پزشک باشه ....همین خیال مسیرمو تغییر داد..سخت بود ولی چند روز مونده به کنکور این افکار انقدر مغزمو پر کردن که از کنکور ریاضی انصراف دادم و به رویای نجات دهنده بودن تن دادم و اینطوری شد که اولین سال پشت کنکوری من رقم خورد........</description>
                <category>رها توکلی</category>
                <author>رها توکلی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Aug 2019 11:00:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از خودم بگم....</title>
                <link>https://virgool.io/@rahatavakoli/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A8%DA%AF%D9%85-frzteixffhdu</link>
                <description>اینجانب رها هستم متولد اردیبهشت ماه ۱۳۷۶هجری شمسی.از اونجایی که روز تولدم مصادف با روز مبارک معلم بود هربار که تو مدرسه به مناسبت سالروز تولدم شیرینی پخش کردم برای معلمین و سایر بچه های مدرسه سوءتفاهم پیش می اومد و به دلیل اینکه که حوصله توضیح دادن این مسئله رو به همه کادر مدرسه نداشتم گذاشتم تو همون سوءتفاهم بمونن و از یه سالی به بعد تولدمو به یک هفته بعد تغییر دادم.(برام مهم بود همین اول اعلام کردم)(#به روز تولد هم احترام بگذاریم!)از بچگی زیاد اهل حرافی نبودم کلا زیاد اهل صحبت کردن نیستم به نظرم وقت تلف کردنه بعضی وقتا انقدر سکوتم که مادرم صرفا جهت اطلاع از زنده بودنم گهگاه صدام میکنه ....دوران کودکیم با بازی کردن تو کوچه و مدرسه رفتنم با زمین خوردن تو حیاط شروع شد اونجا بود که همه فهمیدن درسته اهل سخن نیستم ولی اهل عملم!از دوم دبستان تا اکنون هم بخاطر یه درس بی مصرفی به نام دیکته رنگ معدل بیستو ندیدم.(خلاصه غلط املایی ،نگارشی دیدید بدونید ریشه در کودکیم داره)بجز یکی دو تا سکانس اکشن ،سیر زندگی نرمالی داشتم تا اینکه به سن شوم ۱۸ سالگی رسیدم و طی فرایندی از یه بچه بااستعداد و باهوش و مایه افتخار خانواده به یک پشت کنکوری تغییر موضع دادم .از اونجا که زیاد اهل سخن نیستم اینجا اومدم تا از استرسا و دغدغه ها و مشغله های یک پشت کنکوری (در آرزوی رسیدن به پزشکی)بنویسم بلکه شاید فرجی حاصل شود.تمام:/</description>
                <category>رها توکلی</category>
                <author>رها توکلی</author>
                <pubDate>Sun, 25 Aug 2019 11:13:22 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>