<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Vida</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@raheleh.bagheri</link>
        <description>من ویدا هستم. آلمان زندگی میکنم. حرف زدن رو خیلی دوست دارم اونقدری که مخ آدمها رو میخورم. حالا که دوستام همه ایران موندند و خودم اینجا حرفهامو مینویسم که دستم خسته بشه به جای فک ام</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:25:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/45445/avatar/Lc95Br.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Vida</title>
            <link>https://virgool.io/@raheleh.bagheri</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فالوده ایرانی</title>
                <link>https://virgool.io/@raheleh.bagheri/%D9%81%D8%A7%D9%84%D9%88%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-fyymqyajugzv</link>
                <description>پیدا کردن جماعت ایرانی که خوب باشند در خارج از ایران کار سختیه. ممکنه شما با کسی برخورد کنی که با قربونت برم و فدات شم و عزیز دلم چنان محکم بغلت کنه و بفشاردت که یه لحظه به ذهنت خطور کنه حالش خوبه؟ بعد بشنوی که همچنان که داشته این حرفها رو میزده داشته در ذهنش طناب دار تورو میبافته و به گوش ات میرسه چیزایی پشت سرت گفته که از شدت شوک شدن مجبور میشی فقط بلند بلند بخندی.کار به جایی میرسه که آدمی رو در خیابون میبینی که از شمایلش پیداست که هموطنه ولی حواست هست دهنت رو باز نکنی و جمله ای به فارسی نگی و زبان دومت رو استفاده کنی مبادا که بخواد حرکتی بزنه. یعنی خودم مورد عنایت تیکه های کلامی جون و عزیزم قرار گرفتم در همین آلمان پس از اینکه ایرانی بودنم معلوم شده. ما دخترای ایرانی همیشه یه ترسی اصلا با همون متولد شدنمون درونمون وجود داشته از این برخوردها.اما وقتی که پیدا میکنیشون. اون ایرانی خوبها رو میگم ها. وقتی که پیدا میشن انقدر خوبه انقدر خوبه انگار یه کاسه فالوده سرد وسط گرمای تابستون بهت دادند. حضورشون همونقدر دلپذیره. آخی که چندتاشون دور و برم هستند.</description>
                <category>Vida</category>
                <author>Vida</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jul 2019 14:53:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وطن</title>
                <link>https://virgool.io/@raheleh.bagheri/%D9%88%D8%B7%D9%86-je8m1vcrsjfy</link>
                <description>ایرانی هایی که سالهاست در خارج از کشورند مثل توده ای ها، کسایی که عضو سازمان مجاهدین خلق بودند یا به هر دلیل دیگه ای برگشت به ایران براشون مقدور نیست، یه تصویر غیر واقعی از ایران دارند. یه تصویر انتزاعی. خاطراتشون پر از بوی بهار نارنجه. تصاویرشون از ایران خلاصه میشه به محبت و مهربونی و همدلی و مهمانوازی ایرانی. حافظ و سعدی و قشنگی میدون شاه اصفهان. بوی قورمه سبزی و سالاد شیرازی و سفره قلمکار ایرانی. خونه هاشون ایرانه. با ترمه و فرش ایرانی و کتابهای فارسی و خوشنویسی تزیین شده. تصویرشون سیاهی نداره. زمان اینکارو با آدم میکنه. نوستالژی جایی برای خاطرات بد از وطن نمیذاره. غم غربت، یاد ایران رو فقط زیبا یادآوری میکنه.  آدم که دلتنگ وطنش میشه یادش میره اونجا چه سختی هایی کشیده. خودم که یه سال شده ایران نرفتم گاهی فکر میکنم وای ایران چقدر خوب بود. کار داشتم، دوستامو داشتم، کافه میرفتم. حال میداد. بعد مچ خودم رو میگیرم که ویدا خانوم مغلطه نکن، یادت نره که صبح به صبح سرکار دولتی (دو انگشت اشاره و وسطی دو دست رو همزمان بیارید بالا و یه بار خم کنید) میرفتی اون آقای حراست چی با نگاه هیزش تورو میکشوند توی دفترش که خانوم چرا لاک زدی خانوم مانتوت کوتاهه و سرکار خصوصی که میرفتی به اسم یاد گرفتن مسیر و تورلیدر دوم که دست مزد نداره بیگاری بدون حقوق ازت میکشیدن. آژانس های مسافرتی بی انصافی که سفر کوله کشی جنگل نوردی سنگین رو با دوتا آدم مدیریت میکردند و تازه به یکی شون حقوق هم نمیدادن.</description>
                <category>Vida</category>
                <author>Vida</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jul 2019 14:42:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هایدی در کوه های آلپ</title>
                <link>https://virgool.io/@raheleh.bagheri/%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%88%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%84%D9%BE-fdkggl5zfpzc</link>
                <description>اول:چند روز پیش عکسی به دستم رسید از حیاط خونه مون. همسایه ها دورهم نشسته بودند روی یک زیلو مانندی و داشتند سبزی پاک میکردند. سبزی پاک میکردند برای دخترای عزیز که آلمان زندگی میکنند. مامانم بین همسایه ها عزیز صدا زده میشه. همسایه ها در وقت های شادی و گرفتاری و نذری و دورهمی به سرپرستی عزیز کاراشون رو انجام میدن. این سبزی ها که پاک بشه بالاخره میاد توی خونه من. آخیش چه حس خوبی. همین وقتهاست که دلم برای زندگی کردن در ایران تنگ میشه.دوم: اکبر آقا که فکر میکنم اگه هاله نور واقعی بود حتما یه حلقه دور سرش بود غذای ایرانی درست کرده. اکبر آقا آلمان زندگی میکنه. چند روز گذشته رفته دم خونه همسایه و گفته سلام من اهل ایرانم براتون غذا آوردم که بچشید. همسایه گفته نه مرسی من سیرم و غذا رو نگرفته. میدونم میدونم میدونم همیشه در ایران همسایگی ها اینقدر خوب نیست، همیشه در آلمان همسایگی ها اینقدر بد نیست اما اما من از این تصویر ایرانی های مهاجر که در فضای مجازی دارند نشون میدن خسته ام. همیشه شاد و هپی و نایس انگار هرکس مهاجرت کنه هایدی میشه در دامنه کوه های آلپ با پاهای برهنه در حال دویدن.  </description>
                <category>Vida</category>
                <author>Vida</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jul 2019 13:49:43 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>