<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رحمان حسینی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rahman.hosseini</link>
        <description>نوشتن سخت‌ترین کار دنیاست</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 03:00:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/31815/avatar/wtZi3i.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رحمان حسینی</title>
            <link>https://virgool.io/@rahman.hosseini</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خوک</title>
                <link>https://virgool.io/@rahman.hosseini/%D8%AE%D9%88%DA%A9-op5bxawvsq6z</link>
                <description>این روزها مثل خوک زندگی می‌کند. غرق شده است در لجنزار افکارش و حاضر نیست سرش را از این آخورِ پر از کثافت بیرون بکشد.شب‌هنگام، قبل از خواب هم این افکار سمی را نشخوار می‌کند، آنقدر که دلش می‌خواهد دهن باز کرده و تمام مغزش را یکجا بالا بیاورد.چرا مثل خوک؟ چون خوک نمی‌داند که در کثافت‌دانی زندگی می‌کند و فکر می‌کند اینجایی که هست، بهشت است. البته که برای خوک بهشت هم است. خوک فقط می‌خورد و هر وقت به اندازه‌ی کافی چاق شد...او هم نمی‌داند که این افکار مرض هستند، فقط خودش را در باتلاق این تفکراتِ مریض غرق کرده و انتهای فربه شدن با این افکار، جایی غیر از کشتارگاه نیست.او فکر می‌کند با مانور روی این تفکرات می‌تواند دردش را التیام ببخشد؛ درست مثل خوک که با خوردن لجن می‌خواهد سیر شود.اما دو فرق بین خوک و او هست:اول اینکه خوک راهی غیر از خوردن کثافات ندارد، اما او چاره‌ای دیگر دارد ولی از قصد چشمانش را بسته است.و دوم اینکه خوک چاق می‌شود، اما او هر روز لاغرتر.به حرف من هم گوش نمی‌کند، من هم از او قطع امید کرده‌ام.پایان گزارش هفتگیفرشته‌ی سمت راست</description>
                <category>رحمان حسینی</category>
                <author>رحمان حسینی</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jan 2021 03:31:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام بر منِ ۴۵ ساله!</title>
                <link>https://virgool.io/@rahman.hosseini/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D9%86%D9%90-%DB%B4%DB%B5-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-z6kza6qe7hkz</link>
                <description>در قدم اول امیدوارم هنوز زنده باشی که مرگ رسیدن به نیستی‌ست، اما سرانجام زندگی هم خواه یا ناخواه رسیدن به همان مرگ است.زندگی چیزی بیش از یک جریان و حرکت نیست. زندگی به مثال یک رودخانه است، در جریان ولی بی هیچ هدف و مقصود. ولی تا زمانی که رود در جریان است، آب آن تازه و گوارا است ولی همین که رود از جریان می‌ایستد، آبِ زلال و تازه‌ی آن تبدیل به زنگ آب می شود و غیرقابل خوردن. زندگی هم همین است، تا زمانی که در جریان است، زیباست. اگر زندگی تو هم هنوز جریان دارد یعنی از بی‌شمار خطراتی که جانت را تهدید کرده است، جان سالم به در برده‌ای؛ و یعنی تمام آن لحظات غمناک و اندوه‌بار، ناامیدی و درماندگی که بی‌پایان به نظرت می‌آمدند را پشت سر گذاشته‌ای.و اما بعد، حالا که این نامه را می‌خوانی، زمان مرا در خود حل کرده است. می‌دانم همان قدر که من مشتاق دیدار تو هستم، تو دلتنگ منی. اما من باید می‌رفتم تا تو بیایی، زیرا که تو امتداد منی.شاید امروز موهایت به بلندی و پوستت به صافی من نباشد. شاید امروز عزیزانی که در کنار من هستند، در کنار تو نباشند و تو در حال سرزنش کردن من باشی که چرا قدرشان را نمی‌دانم، که به تو در این بابت حق می‌دهم. اما شاید عزیزانی در کنار تو باشند که حالا در کنار من نیستند؛ کسی را دوست دارم که اگر او حالا در کنار توست، به حالت غبطه می‌خورم.کاش کنارم بودی و کمی باهم گپ می‌زدیم، اما تو خیلی دوری. اولین بار است که &quot;دوری&quot; را نه با فاصله‌ی جغرافیایی بلکه با فاصله‌ی زمانی در نظر می‌گیرم که تو دورترین نزدیک به منی.عزیزم! افسوس من و روزهایی که سپری می‌کنم را نخور. حالا هرچه هستی و هرچه روزگار برایت رقم زده، بدان که من به تو افتخار می‌کنم.رحمان حسینی2020/12/05</description>
                <category>رحمان حسینی</category>
                <author>رحمان حسینی</author>
                <pubDate>Mon, 07 Dec 2020 04:53:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افیون</title>
                <link>https://virgool.io/@rahman.hosseini/%D8%A7%D9%81%DB%8C%D9%88%D9%86-ipic6mnugcvi</link>
                <description>شب آخری که قرار بود نرگس بله رو بگه، من هم اونجا بودم. ننه‌حسین به اصرار جمع جلو رفت تا صورت خواهرش رو ببوسه اما حلیمه‌خاله هُلش داد عقب. بعد زد زیر گریه و گفت: &quot;مه این چهار دختر ره تنها کلان کدُم، نرگس سه ساله بود که پدرش فوت کرد، بچه هم که ندارم کمک دستِم باشه. کُلِگی‌تان شاهد بودید که حوّا حتی یک دفعه نامَد درِ خانه‌ی مه، پرسان کنه که خواهر جان تو چی رقم طفل‌هایته سیر می‌کنی؟ کدام چیز لازم داری یا نه؟ حالی که مه با خونِ دل کلان‌شان کدُم، دَ خانه‌ی مه درآمده از پشت دختر.&quot;بعد رو کرد به نرگس و گفت: &quot;او دختر، امشب فکرته بگیر، پایته از ایی خانه بیرون ماندی دیگه مه ره مادر صَدا نکنی.&quot;نرگس چادر نماز سفیدی که سرش کرده بود رو کشید روی صورتش و سرش رو انداخت پایین. چیزی نگفت، فقط از لرزش آرومِ شونه‌هاش پیدا بود که گریه می‌کنه.انگار نشسته بودم وسط جهنم. دست‌هام یخ زده بود اما گوش‌هام داشت گُر می‌گرفت. می‌دونستم الان یه چیزی هم به من می‌گه.دستش رو مثل هیتلر آورد بالا و به سمت من نشونه گرفت، بعد به نرگس نگاه کرد و گفت: &quot;گُل بچه، آدم‌واری آمد پشتت. باز تو سگ‌واری از پسِ حسین رایی شدی.&quot;همیشه من رو جلو جمع می‌کوبند تو سر نرگس. سر همین بود که دیگه نرگس حتی بهم نگاه نمی‌کرد. حتی همون شبِ بله برون، سینی چایی رو که می‌چرخوند، سمت من نیومد. نباید می‌رفتم؛ حرف حاجی ابراهیم اگه نبود پام رو تو اون مجلس نمی‌ذاشتم که هر ثانیه‌اش برام عذاب الهی بود.حاجی ابراهیم اون سال با اصرار حسین از کابل اومده بود مشهد برای پادرمیونی. عموی حلیمه‌خاله بود و بزرگِ فامیل. کسی رو حرفش حرف نمی‌زد. با چند شب برو و بیا به خونه‌ی حلیمه‌خاله، بالاخره تونست راضی‌ش کنه که بیان خواستگاریِ نرگس. حسین هم مادرش رو راضی کرده بود تا کوتاه بیاد. مشهد که اومد من بی‌کار بودم. هر روز با من بود. می‌بردمش حرم برا زیارت. از ترس اینکه حسین تو کارگاه خیاطی چپ و راستم نکنه، یه روز درمیون می‌رفتم سرکار تا بالاخره عذرم رو خواستند.علم غیب که ندارم، من از کجا می‌دونستم این دوتا همدیگه رو دوست دارند. دله دیگه، عاشق می‌شه. نرگس هم که از بچگی جلو چشمم بود. حسین هم جلو چشمم بود؛ خانوداه‌هامون باهم از کابل به مشهد اومده بودند. سه‌تایی باهم بزرگ شدیم.نرگس اون شب بخاطر حسین تو روی مادرش واستاد و بله رو گفت. قرار شد تا حاجی ابراهیم مشهده، مجلس نامزدی و عروسی رو یک جا بگیرند. برای عقد هم رفتند محضر اما حلیمه‌خاله نیومد. چند روز بعد هم یه مراسم کوچکِ خانوادگی گرفتند که باز هم حلیمه‌خاله نبود. من هم شدم مجلس گرم کن عروسی نرگس، تو رو قرآن می‌بینی بخت سگ مصب ما رو؟ ببخشید که می‌گم سگ مصب.خلاصه اون شب اینقدر جلو نرگس رقصیدم تا پاهام به گزگز کردن افتادن، اما دریغ از یک نگاه که دلم خوش بشه، که نرگس فقط بهم نگاه کرده. البته به چشم خواهری، من چشمم دنبال ناموس مردم نیست. حسین هم رفیقم بود، دعای خیرم هم پشت سر هر دوتاشون.ولی آه و نفرین حلیمه‌خاله تموم نمی‌شد. حتی یه شب بلند شد رفت دم درشون جنگ و دعوا. اون‌هام دیدن اینجوری نمی‌شه. چند ماه بعد از عروسی، نرگس که حامله شد برگشتند کابل.یه سالی ازشون بی‌خبر بودم. البته جسته و گریخته احوال‌شون می‌اومد که حسین معتاد شده. اما خودم اونقدر بدبختی سرم ریخته بود که دیگه احوال حسین برام مهم نباشه.ولی نرگس، هرکاری کردم از فکرم نرفت بیرون. از اون طرف هم شده بودم انگشت‌نمای مردم و نماد شکست عشقی تو محل. منی که ممد خال‌کومه رو بخاطر کات کردنش با سمیه خاوری و مجید خراطها گوش دادنش تو کارگاه مسخره می‌کردم، برای اینکه نرگس رو فراموش کنم، عزم سفر کردم سمت اروپا.بخت که برگردد عروس در حجله نر گردد. لب مرز ما رو گرفتند و دیپورت کردن افغانستان، بیخ گوشِ نرگس. اصلا دلم نمی‌خواست برگردم ایران، پولِ دوباره اروپا رفتن هم نداشتم. اومدم کابل.اینجا که اومدم؛ حسین، نرگس و دختر دوساله‌شون رو ول کرده بود به امان خدا و رفته بود. کسی هم نمی‌دونست کجاست.دیگه نوبت حاجی ابراهیم بود که جور من رو بِکشه. شب‌ها خونه‌ی اون می‌خوابیدم و روزها خیابون‌های کابل رو متر می‌کردم. یه شب سر سفره بودیم که صدایِ در اومد. خود حاجی رفت در رو باز کنه. صدای نرگس که از تو حیاط اومد قلبم ریخت. پاشدم رفتم پشت پنجره، جوری که نرگس من رو نبینه نگاهش کردم. چقدر شکسته شده بود. از اون نرگسی که راه می‌رفت دلِ شلوغ بازار می‌لرزید، از اون دست‌های ظریفش، قد بلندش، صورت گردش، هیچی نمونده بود. دخترش تو بغلش بود. هر دوتاشون گریه می‌کردند. من هم گریه‌ام گرفت. دیدم حاج ابراهیم داره با دست تعارف می‌کنه بیاد تو خونه. یه لحظه برگشت سمت پنجره. صورتش رو دیدم، زیر چشمش کبود شده بود. دنیا رو سرم خراب شد. اون هم تا من رو دید سریع از حیاط رفت بیرون.حاجی ابراهیم که اومد تو، اوقاتش خیلی تلخ بود. تا حالا اون پیرمردِ شاد و مهربونی که رفیق فابم شده بود رو اونقدر عصبانی ندیده بودم.یکم این پا و اون پا کردم بعد ازش پرسیدم: &quot;چی شده حاجی؟ نرگس چرا گریه می‌کرد؟&quot;خیلی آروم، طوری که انگار داره با خودش زمزمه می‌کنه، گفت: &quot;فردا بریم دنبال حسین بگردیم. می‌دانم کجاست. خبرش آمده که زیر پل سوخته خواب می‌شه. چقدر به ایی دختر گفتم طلاق بگیر، تو جوانی باز شوی کده می‌تانی. گفت نه حسین آدم می‌شه، شما کمکش کنید جور می‌شه بخیر.&quot;دوباره پرسیدم: &quot;نرگس چرا گریه می‌کرد؟ چرا چشمش کبود شده بود؟&quot;گفت: &quot;حسین آمده خانه، نرگس ر لَت کده، کُل طلاها و پول‌هایشه جمع کده برده. گفت تو کلان قومی، کمکش کن.حالی مه چی گناه کدُم که کلان ایی قومِ بنی‌اسرائیل شدم؟&quot;بعد سرش رو با حسرت تکون داد و گفت: &quot;صبح می‌ریم پل سوخته از پسش.&quot;حالم از پل سوخته که حالا شده تنها سرپناهم، بهم می‌خورد. از چند صد متری بوی تعفن و مواد، مثل اسید مغزم رو می‌سوزوند. دفعه‌ی اول که گذرم خورد، معتادها رو که دیدم مثل کرم تو لجن‌زارِ زیر پل تکون می‌خورند، دویدم پشت یه درخت و بالا آوردم. یه بار هم شنیدم که چند سال پیش سیل اومده و معتاد‌ها رو با خودش برده. خیلی‌ها هم اینجا از سرما می‌میرند. اما یاد گریه‌های نرگس که افتادم، دلم گرفت.همون شب رفتم مغازه‌ی سر کوچه و گفتم: &quot;لالا یک پاکت سیگرت بده.&quot;مغازه‌دار گفت: &quot;سیگرت چی؟&quot;اشک‌هامو رو با سر آستینم پاک کردم و گفتم: &quot;فرق نمی‌کنه، هرچی دلته.&quot;پاکت سیگار رو گرفتم، نشستم جلو مغازه و واسه اولین بار تو زندگیم سیگار کشیدم. سیگار کشیدم و گریه کردم، سیگار کشیدم و عر زدم. مردم فکر می‌کردند حتما کسی از اقوامم تو انتحاری‌ای که همون روز تو کابل شده بود، کشته شده. میومدن جلو بهم تسلیت می‌گفتند. مردم این شهر به تسلیت گفتن عادت کردند.فرداش با حاج ابراهیم اومدیم سمت پل سوخته. نزدیک پل که شدیم، همین بوی مزخرف دوباره حالم رو بد کرد. عطرم رو در آوردم و خالی کردم رو شال گردنم، بعد پیچیدمش دورِ صورتم.حاجی به یه راه باریک که به پایین پل می‌اومد اشاره کرد و گفت: &quot;بیا از ایی سو بریم.&quot;اومدیم پایین. آدم‌های بدبختی رو می‌دیدم که نئشه یا خمار یه گوشه افتاده بودند. انگار از بیرون به یه مجموعه‌ی بزرگی از دنیاهای موازی نگاه می‌کردم. هرکی چشم‌هاش رو بسته بود تو دنیای خودش حبس شده بود؛ مثل موجودات مسخ شده‌ی تو افسانه‌ها. از هر طرف فاضلاب می‌ریخت زیر پل و از میون معتادهای به خواب رفته یا شاید مُرده، راه خودش رو باز می‌کرد و به سمت همین تونلِ تاریک و مرطوب می‌اومد. آخرین نفسم رو عمیق تو هوای آزاد کشیدم و اومدیم زیر پل.انگار اومدم تو برزخ و تمام این آدم‌ها گناهکارانی هستند که به بدترین شکل ممکن مجازات شدند. یه عالمه معتادی که تو هم می‌لولیدند و مثل کفتارهای گرسنه زوزه می‌کشیدند، ناله می‌کردند و زجه می‌زدند. انصافاً با دیدنشون ناراحت شدم. همه دراز به دراز افتاده یا به حالت سجده از هوش رفته بودند. حالم داشت بد می‌شد.همون روز، تو رو هم دیدم که اون گوشه، زیر اون سنگ دراز کشیده بودی. با خودم گفتم این توله سگ، اینجا زیر پل، تو این همه دود و دم حتما معتاد می‌شه که دیدم اون یارو اومد. رفیقت بود یا صاحبت؟ همونی که معتادت کرده بود، خودش چند وقت پیش از خماری افتاد زیر همین پل مُرد و بقیه‌ی معتادها تا بند تُنبون‌ش رو دزدیدند.یادت میاد اون روز یه بطری نوشابه رو از وسط نصف کرده بود و مثل قیف بند کرد به پوزه‌ات و بهت دود می‌داد؟دلم واسه تو هم سوخت. ولی خدا رو شکر که اینجا هستی و شدی سنگ صبورم. عیب نداره رفیقت مرده. خودم جنس پیدا می‌کنم، دوتامون باهم بکشیم. ما که از دنیا کشیدم، این هم روش.قبلا این همه معتاد رو باهم یه جا، تو پارک انبار گندمِ شوش، تو تهران دیده بودم. اما اینجا اوضاع خیلی بدتره. تو کشوری که بزرگترین صادر کننده‌ی مواد مخدر تو دنیاست، باید هم بدتر باشه. جایی که تا اشاره کنی هر مواد و کوفت و زهرمار دیگه‌ای که فکرشو کنی تو دست و بالته، باید هم بدتر باشه.اون روز من فقط با چشم دنبال حسین می‌گشتم اما حاجی می‌رفت جلو و کسایی که با صورت خوابیده بودند رو برمی‌گردوند تا قیافه‌هاشون رو ببینه. خیلی می‌ترسیدم که حسین اینجا مرده باشه. نمی‌دونستم اگه جنازه‌ی حسین رو پیدا کنیم، چی باید به نرگس بگم؟تو همین فکر بودم که حاجی داد زد: &quot;بیا اینجه، پیدایش کدُم.&quot; رو یه کیسه‌ی پلاستیکی خوابش برده بود.پوست صورتش چسبیده بود به استخون‌های گونه‌اش، موهاش از شدت نجاست به هم چسبیده بود. صورتش طوری سیاه شده بود که نمی‌شد فهمید کبود شده یا چرک‌های جمع شده رو صورت‌شه. قیافه‌اش از من و تو بدتر شده بود.اگه حاجی پیداش نمی‌کرد، امکان نداشت من با اون قیافه بشناسمش. با لگد بیدارش کرد. حسین ما رو که دید چشماش گرد شد. فهمید اومدیم دنبالش، خیز برداشت فرار کنه که من از پشتِ لباسش گرفتم و کشون کشون بردیم‌ش بیرون. پسر، خیلی جلو خودم رو گرفتم که از وسط نصفش نکنم.انداختیمش تو ماشین و حرکت کردیم سمت خونه‌ی حاجی ابراهیم. اونجا که رسیدم نرگس هم اومده بود. حسین رو که دید نتونست جلو گریه‌‌اش رو بگیره. حسین هم زد زیر گریه‌ی نئشگی.حاجی ابراهیم نه گذاشت، نه برداشت یه کشیده خوابوند زیر گوش حسین و گفت: &quot;مه چقدر از خاطر تو پیش حلیمه التماس کدُم. گفتم حسین خوب بچه‌ست، نرگس ره دوست داره، خوب زندگی برش می‌سازه. تو بی‌شرف ایطو بَرِش زندگی ساختی. سیل کو، سیل کو که چیطو لَت کدی دخترِ غریبه. زیر چشم‌هایش ره ببین حرامی. آبروی مه ره د بسته قوم بردی تو خدا زده.&quot;صدای گریه‌ی حسین بلندتر شد و گفت: &quot;کاکا بخدا به هوش نبودم، بخدا نمی‌فامیدم چی می‌کنم. اِلا می‌کنم، بخدا ترک می‌کنم. زندگی خوده از نو می‌سازم، پس می‌رم پیش خُدّاد کربلایی د خیاطی کار می‌کنم.&quot;حاجی ابراهیم از شدت عصبانیت دندون‌هاش رو روی هم فشار داد و گفت: &quot;او تخم جن! مه چند دفعه تو ره ترک دادم؟ مَگِم حیوان‌تر شدی، آدم نه. خب هوش‌ته بگیر. ایی دفعه اگه آدم نشدی، خودم طلاق نرگس ره ازِت می‌گیرم.&quot;انگار نرگس خیلی واسه حسین مهم بود که حاجی داشت اونجوری تهدیدش می‌کرد.حسین که صداش با هق هق گریه قطع می‌شد گفت: &quot;نه کاکا بخدا ایی دفعه ترک می‌کنم. فقط مه ره پیسه‌ی تاکسی بدید که برم از وزیر اکبرخان، طلاهای نرگس ره بیارم. باز میوم که بریم تداوی خانه.&quot;حاجی ابراهیمِ ساده، پونصد افغانی پول تاکسی‌ش رو گذاشت کف دستش و گفت: &quot;اگه یک ساعت دیگه همینجه نباشی، خودِم از پَسِت آمده، پیدا کده می‌کُشمت.&quot;حسین اشک‌هاش رو پاک کرد و از خونه رفت بیرون. نرگس تمام مدت ساکت بود و بی‌صدا گریه می‌کرد. حاجی دست‌شو گذاشت رو شونه‌ی نرگس و گفت: &quot;گریه نکو جانِ کاکایش، گریه نکو.&quot;من هم یه گوشه واستاده بودم و با گریه‌های نرگس گریه می‌کردم. حسین رفت. چند ساعت گذشت اما نیومد. حاجی ابراهیم گفت بریم دنبالش.نرگس چشم‌هاش رو بست، یه نفس عمیق کشید و گفت: &quot;او دیگه نمیایه کاکا. از پَسش نرو.&quot;و با چشم‌های خیس از خونه زد بیرون. نرگس همونجا برای همیشه از حسین ناامید شد. چند وقت بعد هم طلاق غیابی گرفت. نرگس ته تغاری حلیمه خاله بود. اون هم خیلی دوستش داشت. نرگس کابل که اومد، حلیمه خاله هم دق کرد و رفت گوشه‌ی قبرستون کنار شوهرش خوابید.تا الان که چند سال می‌گذره، کسی از حسین خبری نداره. شاید تو بهشت خودش، زیر همین پل سوخته مرده باشه. نمی‌دونم کسی از من خبر داره یا نه؟ شاید فکر می‌کنند من هم مُردم.چرا نرگس اونقدر حسین دوست رو داشت؟ چرا من اینقدر نرگس رو دوست دارم؟ چرا خدا قدِ نصف عمر حاجی ابراهیم به نرگس عمر نداد؟ چرا همه جفتِ یارشونن، من نشستم زیر این پل که آخر دنیاست و وَرِ دل توی مُفنگی که دماغت رو بگیرن جونت در میاد؟ چرا از دارِ دنیا سهم من شده یه سگِ معتاد ‌که باهاش درد دل کنم؟چند ماه بعد از طلاقِ نرگس دل دل می‌کردم که به حاجی ابراهیم بگم بریم خواستگاریش یا نه؟خدا منو مرگ بده. اینقدر دل دل کردم که تو عزاش سیاه پوشیدم. خونه‌اش مرد نداشت. خودش می‌رفت سر کار، خونه که میومد از خستگی خوابش می‌برد. یه شب که میاد خونه، بخاری رو روشن می‌کنه اما یادش می‌ره درِ دودکش رو باز کنه. حتما خیلی خسته بوده. صبحش که بوی دود تا چهارتا خونه اون‌طرف‌تر رفته بود، همسایه‌ها می‌ریزند تو خونه‌اش و جنازه‌ی خودش و دخترش رو میارند بیرون.چرا ما نمی‌میریم؟هِی؛ دلم تنگ روزهایی شد که با نرگس و حسین تو حیاط، زیر درخت چنار، وسطی بازی می‌کردیم.من الان نئشه‌ی اون روزهام.راستی، تو چرا معتاد شدی؟رحمان حسینی</description>
                <category>رحمان حسینی</category>
                <author>رحمان حسینی</author>
                <pubDate>Wed, 11 Nov 2020 04:06:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ائتلاف پاییز و زمستان</title>
                <link>https://virgool.io/@rahman.hosseini/%D8%A7%D8%A6%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%81-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D9%88-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-irom7ew9c1su</link>
                <description>امروز برای چند دقیقه دانه‌های برف نشستند بر روی برگ‌های سبزی که هنوز روی درختان برای بقا تقلا می‌کنند، با سوزِ سرمای پاییز می‌جنگند و آخرین یادگاران تابستان هستند.پاییز و زمستان برای شکست دادن تابستان ائتلاف نظامی کرده بودند.بادهای پاییزی که سربازان این فصل هستند، ابرهایی با خشونت زمستان را بر آسمان آبی گستراندند و خورشید را که تنها حامی تابستان بود، محاصره کردند. دانه‌های برف (کماندوهای زمستان) به زمین هجوم آوردند و همین چند لحظه باعث شد تا ترس درون برگ‌های تابستانی رخنه کرده و رنگ از رخسارشان بپرانند و طلسم زرد پاییز را به آنان تحمیل کنند.سربازانِ سبز تابستانی به زمین عقب نشینی کردند تا سال بعد با شکوفه های بهاری دست به یکی کرده و سلطنت زمین را از چنگال سرد زمستان بیرون بکشند.امروز من و آن پیرمردی که در آن گوشه سیگار می‌کشد شاهد ائتلاف پاییز و زمستان برای شکست دادن آخرین سربازان تابستان بودیم.جنگی بود کوتاه و نابرابر...</description>
                <category>رحمان حسینی</category>
                <author>رحمان حسینی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Oct 2020 12:10:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرز یعنی چی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@rahman.hosseini/%D9%85%D8%B1%D8%B2-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%DA%86%DB%8C-u0cdxac3q8f3</link>
                <description>برخی از گونه‌های حیوانی برای تعین قلمرو خود، می‌روند و روی زمینی که فکر می‌کنند از آنجا به بعد قلمروشان است، مدفوع می‌کنند. اینکار باعث می‌شود تا دیگر هم‌نوعان‌شان وقتی به آن محل رسیدند، بوی مدفوع را استشمام کرده و بروند پی‌کارشان. دیگر حیوانات نباید از مدفوع به این طرف‌تر بیایند، شکار کنند یا از منابع طبیعی مثل آبگیرها استفاده کنند. در صورت ورود، رئیس قبیله که قدرتمندترین حیوان است به مصاف حیوان متجاوز می‌رود و جنگی خونی در می‌گیرد.بچه بودم که این نوع رفتار حیوانات به گوشم خورد.کمی بزرگ‌تر شدم و وقتی تاریخ را مطالعه کردم، دیدم که به به، ما انسان هم دقیقا رفتار مشابهی با این حیوانات داریم. می‌رویم و روی زمینی که فکر می‌کنیم از اینجا به بعد قلمروی ماست، مدفوع نمی‌کنیم بلکه کاری به مراتب شرم‌آورتر می‌کنیم، خون می‌ریزم و هم‌نوع خودمان را می‌کُشیم. چند سرباز مسلح که تداعی‌گر همان مدفوع حیوانات است را می‌گذاریم آنجا تا دیگران بفهمند که از اینجا به بعد مال ماست، تمام و کمال. شما حق ورود و استفاده از منابعی که طبیعت به این منطقه بخشیده را ندارید. اگر وارد شوی جنگی خونی درمی‌گیرد. پس لطفا برو پی‌کارت.تشابه دیگرِ ما با حیوانات این است که آن محل را که مرزِ قلمرو است، به گُه می‌کشیم. اما تفاوت اینجاست که در صورت ورود غریبه، رهبر قبیله که قوی‌ترین هم نیست و دست بر قضا ضعیف‌ترین است به جنگ نمی‌رود، بلکه به امن‌ترین نقطه‌ی قلمرو نقل مکان کرده و دستور جنگ صادر می‌کند.و بعد می‌نشینیم دور هم و روی تکه کاغذی این مدفوع را با یک خط فرضی که نامش را مرز گذاشته‌ایم، روی نقشه رسم می‌کنیم تاجدایی‌مان رنگ و بوی رسمی بگیرد. از آن روز به بعد واژه‌ی &quot;مرز&quot; برای من تداعی کننده‌ی تکه‌ای گُه است که بوی خون می‌دهد.</description>
                <category>رحمان حسینی</category>
                <author>رحمان حسینی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Oct 2020 12:03:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دق‌الباب</title>
                <link>https://virgool.io/@rahman.hosseini/%D8%AF%D9%82%D8%A7%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%A8-ihxvsospkuyf</link>
                <description>چندی پیش به پارتنرم گفتم گاهی در وبلاگم متن‌هایی می‌نویسم. پرسید: درباره‌ی چی؟ گفتم: هرچی، درخت، آسمان، شب، دیوار و گاهی هم داستان‌های کوتاه. گفت: من هم یه زمان می‌نوشتم. گفتم: بفرست بخونم. و فرستاد:&quot;علت که تو باشی، معلول را نشاید توان درک کردن. مثل آن دخترک چمباتمه زده در بر تنهایی خویش که حضورش با تو و اعضایش در اختیار ناچیز خود. که اگر آنها را هم توانایی حاضرِ غایب بودن از این جمع بود، لحظه ای را بی تو به زمان نمی فروخت. اما حالا آن کمال را به این خیال ارجح میشمارد و دمادم با توست و تو بی خبر از همراهی او.تو همان سر منشأ روح موسیقایی که به رقص آورده دل ما را. تو همانی که ندانی...&quot;&quot;سکوت شب همان دختری ست که در تاریکی جنگل گم شده و تنها صدای تهدید خلایق، آرامش خاطرش است.چشمانش را میبندد و در آغوش ترسهایش به دنبال پناه خود میگردد. سکوت شب همان هیاهوی پنهان در پس روشنایی ماه است. آدم هر چقدر قوی هم باشد شب ها باز در پستوی دلش قدم می زند و دست نوازش بر زخم هایش میکشد.&quot;&quot;عشق مثل دختر چهارده ساله ای ست که بی مهابا و پا برهنه روی سنگ فرش های داغ و افتاب خورده کوچه می دود .صدای قهقه اش خواب از چشمان پسری که در جسمِ پیرمرد همسایه خفته، می رباید .همان نسیم خنک تابستانی که مسیحا دم آواز حیات می خواند.و شاید خدایی کنج دل یک آتئیست فلسفه می بافد.&quot;&quot;صدای نگاهت که دق‌الباب قلبم میکند، جانم میرود تا سرپا بمانم. آنقدر شوق لمس حضورت را دارم که لرزان و دست به عصا می دوم تا زیر نور نگاهت آفتاب بگیرم.و آن زمان که لبخند از جنس بارانت صور اسرافیلی برای گورستان دلم میشود.آنقدر نازم را میکشی که بند دلم پاره و عشق دوباره جوانه میزند. می پیچم به دور رنگین کمان احساست، رشد میکنم و بالا میروم تا جایی که انگار خورشید در دستان من است.اما تا به این حد، مجاز هیچ قانونی نیست.زیبایی را در فاصله حفظ کن که تو دورترین نزدیک به منی!&quot;&quot;نجمه کریمی&quot;</description>
                <category>رحمان حسینی</category>
                <author>رحمان حسینی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Oct 2020 00:51:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایستاده در صدسال تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@rahman.hosseini/%D8%B5%D8%AF%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-wdexdzhtnyhj</link>
                <description>برای اولین در این اتحادیه‌ی مهدِ تمدن و انواع و اقسام آزادی از بیان بگیر تا دین، دیواری کاه‌گلی دیدم که مخروب شده در گوشه‌ای، در میان سبزی علفزارها، تنها ایستاده بود. حتماً سال هایی زیادی از احداث این بنا و این دیوار می‌گذرد. همین‌طور بی‌دروازه و بی‌لنگه دری ایستاده و پابرجا تماشاگر قد کشیدنِ گیاهان روی تنِ خود و آن درختان رو به روست. بی‌خبر از همه‌جا، بی‌خبر از محیط پیرامون خود، زیر باران و برف‌های سنگین این دیار، سال‌ها در گوشه‌ای خود را به زحمت سر و پا نگه‌داشته. نمی‌دانم که قبلاً کاربردش چه بوده که سال‌هاست تنها در میان دشت رها شده است. هر قطره بارانی که بر رویش می‌بارد، گرد‌های خاکی که عنصر تشکیل دهنده‌ی او هستند را می‌شورد و به  زمین می‌ریزد.در چند صد متری او اما شهری بزرگ احداث شده با دیوارهای بتنی. اطراف او در این سال‌ها پر از تغییرات رنگارنگی بوده است. شاید روزگاری که غبار جنگ بر روی تمام دیوارهای این اتحادیه نشسته بود، این دیوار در گوشه‌ای روزهای اوج مستحکمیِ خود را می‌گذرانده. اما تنهایی هر روز او را فرتوت و فرسوده‌تر کرد و آن دیوارهای مخروب از خشمِ جنگ، هر روز ناسوده‌تر و بُرناتر شدند. برای این دیوارِ تنها فرقی نمی‌کند که در یکی از مرفه‌ترین کشورهای دنیا باشد، تنهاییِ تحمیل شده همیشه رمیم‌ات می‌کند.پ.ن: اگر ایران بود می‌گفتم کاروان‌سراست :))</description>
                <category>رحمان حسینی</category>
                <author>رحمان حسینی</author>
                <pubDate>Thu, 24 Sep 2020 12:47:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعدش رفتیم خانه و خوابیدم</title>
                <link>https://virgool.io/@rahman.hosseini/%D8%A8%D8%B9%D8%AF%D8%B4-%D8%B1%D9%81%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D9%85-d8ijahnfeh9m</link>
                <description>خستگیِ سی و سه ساعت سفر را در تک تکِ سلول های بدنم احساس می‌کنم. گرسنه‌ام، در هیچکدام از پرواز ها غذا نمی‌دادند.به فرودگاه امام که رسیدم، رفتم در یک رستوران و جوجه کباب سفارش دادم. همیشه هر رستورانی رفتم، چه باکلاس، چه بی‌کلاس جوجه کباب سفارش دادم. نمیدانم چرا. شاید چون از تجربه کردن چیزهای جدید می‌ترسم. کره را که می‌ریزم روی برنج، یک تار موی دو/سه سانتی در گوشه بشقاب نظرم را به خود جلب می‌کند. یک لحظه به این فکر می‌کنم که اینجا فرودگاه است و معمولا آدم‌های پولدار و باکلاس گذرشان به اینجا می‌خورد و من باید با خشم داد بزنم: &quot;گااااارسووون، بیا اینجا ببینم این چیه تو بشقاب من!!!؟&quot;. بعد شروع کنم به غُرغُر کردن و نالیدن از توجه نکردن به بهداشت. شاید هم ادای بالا آوردن دربیاورم تا بیشتر نشان بدهم که من باکلاسم و این تار مو که حتی روی برنج هم نیست حالم را بهم زده و اشتهایم کور شده. اما اینکار را نکردم، چون من پولدار و باکلاس نیستم و از آن مهم‌تر خیلی گرسنه‌ام و این تار مو را خطری جدی برای سلامتی خودم نمی‌دیدم. در فرودگاه استکهلم و استانبل غذا نخوردم و اینقدر به خودم گرسنگی دادم که برسم تهران غذا بخورم، حالا با این سوسول بازی‌ها لذت خوردن غذا را از خودم سلب نخواهم کرد. با انگشت اشاره‌ام تار مو را برداشته و می‌مالم زیر میز. بعد با دستمال کاغذی سر انگشتم را تمیز میکنم.می‌خواهم شروع کنم به خوردن که موبایلم زنگ می‌خورد. پسر عمه‌ام است که قرار بود بیاید فرودگاه دنبالم. جواب می‌دهم و می‌گویم ۲۰ دقیقه صبر کند.غذا تمام می‌شود. از گارسون می‌خواهم تا صورت حساب را برایم بیاورد، حساب که می‌کنم با لحن آرام می‌گویم توی غذایتان مو بود.چرا گفتم؟ نمیدانم.گارسون با تعجب نگاهم می‌کند و قبل از اینکه جوابی بدهد، سر می‌چرخانم و میروم بیرون.پسر عمه‌ام را می‌بینم که روی نیمکتی درحال وَر رفتن با موبایلش است.طوری که متوجه نشود نزدیکش می‌شوم و بی‌هوا می‌زنم پس گردنش.چرا زدم؟ نمی‌دانم.قبل از اینکه چیزی بگوید، می‌گویم: ناسلامتی من از خارج آمده‌ام، پس دسته گل کو؟پیرمردی که چند متر آن‌طرف‌تر ایستاده است، حرفم را می‌شنود. به من نگاه می‌کند و لبخند می‌زند.پسرعمه می‌ایستد و باهم روبوسی می‌کنیم.از فرودگاه می‌آیم بیرون، بعد از یکسال یک نفس عمیق در هوای مسموم تهران می‌کشم و داد می‌زنم: سلااااام تهران.چرا داد زدم؟ نمیدانم.آدمی که سی و سه ساعت نخوابیده و گرسنه از آن سر دنیا آمده است، شاید هرچیزی که از ذهنش می‌گذرد را بگوید، کسی را بزند و بی‌هوا فریاد بکشد.</description>
                <category>رحمان حسینی</category>
                <author>رحمان حسینی</author>
                <pubDate>Tue, 18 Feb 2020 05:13:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریکخانه‌ی آخر دنیا</title>
                <link>https://virgool.io/@rahman.hosseini/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87%DB%8C-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-saytulha16ru</link>
                <description>من در یکی از شمالی‌ترین کشور‌های جهان زندگی می‌کنم. اگر از جایی که من هستم دوساعت با ماشین یا قطار بالاتر بروید، می‌توانید زنگ بزنید به خانواده‌تان و با ذوق بگویید: وااای مامان من الان تو قطب شمالم! البته اگر مامان‌تان هم در همین قطب شمال نباشد.حتما شنیده‌اید، اما من باز هم می‌گویم که در قطب شیش ماه شب است و شیش ماه روز. بزرگترین مشکل من با این پدیده وقتی است که ساعت ۷ صبح از خواب بیدار می‌شوم و می‌بینم هنوز هوا تاریک است و فکر می‌کنم که هنوز وقت دارم برای کمی بیشتر خوابیدن. اما وقتی دوباره به ساعت موبایلم نگاه میکنم، این حقیقت تلخ را مانند یک چَک افسریِ آبدار می‌خواباند توی گوشم که نه، ساعت ۷ صبح است و اینجا قطب شمال. من هم مانند مجرمی که زورش به افسر نمی‌رسد، فقط زیر لب فحش خواهر و مادرش را می‌کِشم.هوا هم که همیشه سرد. معمولا در این شیش ماه رنگِ سیاه آسفالت را نمی‌بینی. برف همه جا هست و شن‌هایی که شهرداری روی خیابان و پیاده رو ها ریخته است که مبادا شهروندانِ گرامی لیز بخورند و صورتشان با آسفالتِ یخ زده تماس مستقیم برقرار کند. اما امسال آنچنان برفی نیامد. فقط هوا تاریک بود.برخی از دوستان به شوخی اینجا را تاریکخانه‌ی آخرِ دنیا می‌خوانند. درست هم هست. هم آخر دنیاست و هم تاریک است.با تمام خستگی خودم را به توالت می‌رسانم و صورتم را با آب سرد می‌شورم. راهیِ آشپزخانه می‌شوم. یک فنجان قهوه تلخ، تلخی صبح از خواب بیدار شدن در هوای تاریک را کمی شیرین می‌کند.در ایستگاه اتوبوس منتظرم. هر روز آدم‌های ثابتی را می‌بینم. هم‌سَفرانی که از هم جزئیاتی می‌دانیم که هرگز برای دیگران تعریف نخواهیم کرد. مثل لباس پوشیدنمان یا مدل موها.از چهره‌ی هرکدامشان پیداست که آن‌ها هم امروز صبح یک چَک افسریِ آبدار خورده‌اند.از دانشگاه برمی‌گردم. هوا دوباره بعد از دو/سه ساعت تاریک شده است. در همین روشنی اندک، من سر کلاس بودم. آنقدر محو حرف‌های اساتید شدم که یادم رفت حتی از پنجره روشنی روز را ببینم. به این فکر می‌کنم که کم‌کم دلم دارد برای خورشید تنگ می‌شود.از کیفم یک قرص ویتامین D درمی‌آورم و می‌گذارم در دهانم. بدونِ این قرص تبدیل به یک زامبی متحرک می‌شوم.قرص را قورت می‌دهم و زیر لب می‌گویم:&quot;لعنت به این تاریکخانه‌ی آخر دنیا&quot;</description>
                <category>رحمان حسینی</category>
                <author>رحمان حسینی</author>
                <pubDate>Thu, 13 Feb 2020 03:51:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عصر جمعه و اولین سیگار برفی</title>
                <link>https://virgool.io/@rahman.hosseini/%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-%D9%88-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%81%DB%8C-z4ideutdnndi</link>
                <description>ساعت چهار بعد از ظهر، امروز جمعه است. در ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاده‌ام. برف می‌بارد. اولین برف امسال نیست اما اولین برفِ درست و حسابی است که می‌بارد. سیگاری از جیبم درمی‌آورم و می‌گذارم روی لب‌هایم. اولین سیگارم است که در هوای برفی می‌کشم. فندک را که در می‌آوردم دانه های برف می‌نشیند رویش و من مجبور می‌شوم تا چند بار آن قرقره‌ی فلزیِ روی فندک را با فشار انگشت‌هایم بچرخانم تا روشن شود. بلاخره روشن شد. سیگارم را آتش می‌زنم و اولین کام را عمیق می‌گیرم. دود را که به بیرون می‌دهم، به علت سردی هوا دود چند برابر بیشتر دیده می‌شود. خیره می‌شوم به دودِ آمیخته با بخار که بالا می‌رود و ناپدید می‌شود. یاد شعر زمستان از اخوان ثالث می‌افتم که می‌گوید:&quot;نفس، کز گرمگاهِ سینه می‌آید برون، ابری شود تاریکچو دیوار ایستد در پیش چشمانتنفس کاین است، پس دیگر چه داری چشمز چشم دوستان دور یا نزدیک؟مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیرِ پیرهن چرکین!هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...&quot;هوا بس ناجوانمردانه سرد است. امروز صبح که از خواب بیدار شدم هوا طوری نبود که قرار باشد برف ببارد. یاد حرفی افتادم که دوستی وقتی تازه سوئد آمده بودم به من زد. گفت: &quot;به آب و هوای سوئد اعتماد نکن&quot; و من هفت سال است که این حرف را جدی نگرفته‌ام و هربار چوبش را هم خورده‌ام.امروز جمعه است، اوایل که آمده بودم از اینکه مجبور بودم جمعه ها صبح زود بلند شوم، بروم مدرسه و بعد دانشگاه و سرکار حالم گرفته می‌شد. هنوز هم می‌شود. بدنم عادت دارد جمعه ها لش کند زیر پتو، کنار بخاری یا با یک رکابی زیر باد کولر. در عوض شنبه ها که بیکارم و تا لنگ ظهر می‌خوابم گرفتگیِ حالِ جمعه برطرف می‌شود. حس خوب انتقام را به من اِلقا می‌کند.حالا عصر جمعه است. عصر جمعه دلگیر است و فرقی نمی‌کند فردایش که شنبه است باید بروی سرکار یا تا لنگ ظهر خواب باشی. عصر جمعه خر است، گاو است، و خر و گاو ها نمی‌فهمند که نباید دلگیر باشند. برایش هم فرقی نمی‌کند بهار است یا تابستان، پاییز است یا زمستان. فقط مثل خر لج می‌کند و مثل گاو دلگیر می‌شود.سیگار را به نوبت در دستانم می‌چرخانم و دست دیگر را در جیبم می‌گذارم تا گرم شود.اتوبوس از راه می‌رسد. در صف سوار شدن دختری شانزده - هفده ساله با موهایی صورتی رنگ، جلوی من ایستاده است. آدامسش را به اندازه یک توپ بِیس‌بال باد می‌کند و بعد می‌ترکاند.در صف ایستادم و دستانم را بهم می‌مالم تا گرم شود. منتظرم تا راننده درِ اتوبوس را باز کند. از شدت سرما دندان‌هایم شروع به بهم خوردن می‌کنند. زیر لب می‌خوانم:بیا بگشای در، بگشای، دلتنگمحریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزدتگرگی نیست، مرگی نیستصدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است...رحمان حسینی ۱۳۹۸/۰۸/۰۹</description>
                <category>رحمان حسینی</category>
                <author>رحمان حسینی</author>
                <pubDate>Fri, 08 Nov 2019 23:02:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مزرعه‌ی گندم</title>
                <link>https://virgool.io/@rahman.hosseini/%D9%85%D8%B2%D8%B1%D8%B9%D9%87%DB%8C-%DA%AF%D9%86%D8%AF%D9%85-xahhjdzalml7</link>
                <description>‏کاش در روزگاری به دنیا می‌آمدم که برآمدن و فرو رفتن خورشید مهمترین رویداد زندگی هر انسانی بود. کار هر روز من هم سر زدن به مزارع گندم بود که به تازگی نحوه کاشتن را آموخته بودیم. گاهی هم شکار می‌کردیم تا یکنواختی خوردن گیاهان تازه روییده حالمان را بهم نزند. ‏آتش را تازه کشف کرده بودیم، یاد گرفته بودیم بپزیم و دنیا پر بود از رمز و راز های نهفته در زیر پوست حیات. و من هم روزی که برای سرزدن به مزرعه و چراندن حیوانات اهلی ام آمده بودم تورا می‌دیدم که از قبیله دیگری وارد قلمرو ما شده بودی. با دیدنت اختلالات هورمونی در بدنم رخ میداد ‏و من چیزی تازه در خود کشف میکردم، حسی که بعد ها نوادگانمان عشق می‌نامیدند، اما برای من در همان اختلالات هورمونی خلاصه می‌شد. هر رفت و آمد خورشید را روز می‌نامیدم و هر ۷ روز را هفته و هر ۴ هفته را ماه و هر ۱۲ ماه را سال، تا سالگرد بگیرم برای دیدنت در مزرعه گندم.رحمان حسینی ۱۳۹۸/۰۸/۰۲</description>
                <category>رحمان حسینی</category>
                <author>رحمان حسینی</author>
                <pubDate>Thu, 24 Oct 2019 01:28:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین نافرمانی مدنی</title>
                <link>https://virgool.io/@rahman.hosseini/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D9%86%DB%8C-nqq06mgrhbzy</link>
                <description>در محرم و دیگر ایامی که نذری دادن مود مردم بود در خانه‌ی ما رسمی جا افتاده بود که هرکسی نذری گرفت مال‌خودش است و دیگر اعضای خانواده حق دست درازی به نذری مورد نظر را ندارند. این رسم بین خواهر و برادر ها بود ولی ناخواسته مادر و پدر هم وارد این بازی کثیف شده بودند. مادر اعتراضی نمیکرد ولی پدر به شدت مخالف این رسم جا افتاده در خانه‌اش بود و میخواست سر بزنگاه جایی این تابو را بشکند و بفهماند چه کسی در این خانه رئیس است و قانون می‌گذراد. میگفت نذر امام حسین است، برای همه‌ست و همه سهم مساوی از این نذری دارند.یک روز تاسوعا من در خانه تنها بودم که ناگهان در را کوبیدن، رفتم دم در و دیدم که همسایه برایمان یک دیگ آش نذری آورده. دیگ آش را گرفتم، تشکر کردم و گفتم خدا قبول کند. آش را بردم خانه روی تکه کاغذی نامم را نوشتم که از گزند اعضای خانواده در امان بماند و بعد در یخچال گذاشتم. یک ساعتی گذشت که پدر به خانه آمد، گرسنه‌اش بود، رفت سراغ یخچال، دیگ را برداشت و تکه کاغذی که نام من رویش بود را پرت کرد روی زمین. قاشقی برداشت و میخواست شروع به خوردن کند که من سر رسیدم و گفتم: مگه اسم منو ندیدی روش؟ مال منه، حق نداری بخوریش.وقت شکستن تابو برای پدر فرا رسیده بود، ابرو انداخت بالا، چپ چپ به من نگاه کرد و قاشق را داد دستم و گفت: یا همین الان تا قطره‌ی آخر میخوریش یا جوری با کمربند سیاه و کبودت میکنم که وقتی مادرت برگشت خانه نشناستت. از قیافه‌اش پیدا بود که شوخی ندارد.گفتم الان سیرم، بعدا میخورم، چشم غره‌ایی رفت و گفت: همین الان میخوریش. من هم برای اینکه کم نیارم با اعتماد به نفس گفتم باشه، و شروع کردم به خوردن. به نصف دیگ که رسیدم کم مانده بود از چشم و گوش و سوراخ های دماغم رشته‌های آش بزند بیرون.گفتم: سیر شدم.گفت غلط کردی سیر شدی، بخور.من که به راستی به غلط کردن افتاده بودم ناچار پس از استراحتی کوتاه شروع به خوردن کردم، آخرای دیگ که رسیده بود قاشق در دستم میلرزید، تپش قلب گرفته بودم. چند قاشقی ته دیگ مانده بود که گفتم تموم شد. نگاهی ته دیگ انداخت و گفت چند قاشق دیگه مونده، بخور. نفس عمیق کشیدم،چشم ها را بستم و آن چند قاشق را هم خوردم. معده‌ام انقدر کش آمده بود که پرده‌ی دیافراگم به زور پایین میرفت و قادر به نفس کشیدن بودم. حس آرش کمانگیر را داشتم که بعد از موفقیت جانی در بدن نداشت.دیگ را تا آخر خوردم ولی نگذاشتم که تابو شکسته و قانون زیر پا گذاشته شود. این اولین نافرمانی مدنی من بود.رحمان حسینی ۱۳۹۸/۰۸/۰۱</description>
                <category>رحمان حسینی</category>
                <author>رحمان حسینی</author>
                <pubDate>Wed, 23 Oct 2019 16:51:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلامی به سرمای منفی ۲۳۷ درجه سلسیوس!</title>
                <link>https://virgool.io/@rahman.hosseini/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86%D9%81%DB%8C-%DB%B2%DB%B3%DB%B7-%D8%AF%D8%B1%D8%AC%D9%87-%D8%B3%D9%84%D8%B3%DB%8C%D9%88%D8%B3-qbt8ymhvdw8n</link>
                <description>سلام...سلامی به سرمای منفی ۲۳۷ درجه سلسیوس.سلام که همیشه نباید گرم باشد، گاهی باید سرد باشد مثل باد خنکی که از کولر ابی روی پشت بام‌مان در گرمای خارج از تحمل تابستان بر من می‌وزید. منی که لم داده بر قامت خم شده ی متکایی گل‌گلی که دست دوز مادرم بود و کتابی بر دستانم که هر ثانیه با نگاهم یک لغتش را به اسارت حافظه‌ام می‌بردم. سلامی به خنکی دوغ گاز داری که سر سفره‌ی نهار ایستاده همچون عروسی سپید پوش که از باطنش در لیوان های ما میریخت تا ظاهرش هر لحظه به بی‌مصرف شدن نزدیک شود. شاید از بخت بدش بود نمی‌دانم, شاید اگر نوشابه بود مادرم دوباره پر از آبش میکرد و در یخچال میگذاشت تا ما باز هم از خنکای وجودش دیری استفاده کنیم. سلامی به سرمای اولین برف زمستانی که ما را تا سرحد ایست قلبی ذوق زده میکرد و شوق ساختن آدم برفی کج و کوله ای که برای گرفتن عکس یادگاری با او ما را به شمردن لحظه ها وا میداشت. فردایش را که نگو, صبح زود از خواب برخاسته با چشمان باد کرده که گویی همین حالا از رینگ بوکس و مبارزه با محمد علی کِلِی برگشتیم و ردی از آب دهان رفته‌یمان بر کنج لب مانند رود شوری که در صحرا خشک شده و سفیدی‌ایی بیش از او جا نمانده هاج و واج به اخبار صبحگاهی از سلام و صلوات اولش تا به خدای منان سپردن آخرش گوش می‌دادیم که آیا مدارس تعطیل است یا نه. وای از آن دَمی که گوینده خبر, خبری از تعطیلی نمیداد. قلبمان خون و جگرمان همانند جگر زلیخا پاره پاره رخت رفتن به مدرسه بر می‌بستیم و با رویی ترش که گویی کشتی هایمان غرق در رویایی واهی شده، راهی می‌شدیم. اما اگر تعطیل بود، مجهزتر از کماندو های عملیات ویژه راهی میدان نبرد برف جنگی با دوستانی که ساعتی  دشمن‌مان می‌شدند, می‌شدیم و پاسی بعد دست از پا درازتر و کینه‌ایی بر دل گرفته از دوستانی که قانون کوبیدن برف تو صورت نداریم را زیر پا گذاشته بودند برمی‌گشتیم.این است که میگویم سلامی سرد، ما با سرما هم خاطراتی در ژرفای وجودمان داریم.رحمان حسینی  ۱۳۹۷/۱۱/۲۴ </description>
                <category>رحمان حسینی</category>
                <author>رحمان حسینی</author>
                <pubDate>Wed, 13 Feb 2019 20:07:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>