<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رهرو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rahroo</link>
        <description>همه‌کارهِ هیچ‌کاره ؛
وکیل، مترجم عربی و محقق بی‌نام و نشان</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:47:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4858342/avatar/lmRWsC.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رهرو</title>
            <link>https://virgool.io/@rahroo</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من اسماعیلم...</title>
                <link>https://virgool.io/@rahroo/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84%D9%85-qeqyz15swogb</link>
                <description>خنجر در کف او، قلم‌موی نقاشی‌ست که رنگی جز زندگی نمی‌شناسد.نزدیک طلوع آفتاب، با پدرم بر فراز کوه ایستاده‌ایم.خنجری به دست دارد.خدا خواسته که پدرم مرا قربانی کند.خواسته‌ای بزرگ و شگفت.آن هم برای منی که خودش، پس از سال‌ها دعا و تضرعِ پدرم، به او بخشانيده است.من اسماعیلم...باید قربانی شوم تا پدرم سربلند از مبارزه با نَفسش بیرون بیاید.تا خدا بداند او واقعاً رفیق شفیقی است و لقب «خلیل اللّه» برازنده‌اش.حالا تیزی خنجر را زیر گلویم حس  و در دلم نجوا می‌کنم:چرا من؟ چرا باید قربانی شوم تا پدرم به «معرفت» برسد؟!با لمس تیزی خنجر، یاد پدرم می‌افتم.لحظات سختی است. از یک سو من، از سوی دیگر دوستش، معبودش، خدایش.انتخابی سخت میان دو عشق: «یکی زمینی، یکی آسمانی.»باز هم اسماعیلم... اما این بار فقط یک پسرِ دربندِ پرسش:یعنی فقط برای همین آمده‌ام؟ قربانی شوم؟ در راه اثبات پاک‌بازی پدرم؟ غایت خلقتم همین بود؟به داستان پدرم فکر می‌کنم. او که روزی تبر گرفت و بت‌های بت‌خانهٔ پدری اش را شکست.یادم می‌آید به پدرِ خود گفته بود: « من تو و قوم تو را در گمراهى آشكارى مى‌بينم.»حالا قضیه برعکس شده. پدرم روزی پدرِ خویش را قربانی کرد – و امروز پسری باید قربانی پدری شود. اما چرا؟لحظات آخر است.قطره‌ای آب، همچون شبنمی بر گل، روی پوست صورتم حس می‌کنم. بوی خاکِ نم‌آلود کوه،صدای شن‌های ریز زیر پای پدر، نوری که از لای پلک‌هایم می‌تراود.و به پسری فکر می‌کنم که روزی با صلابت، بت‌های خانهٔ پدری را شکست و او را به قربانگاه برد.و حالا همان پسر، پدر شده، و معشوق دنیایی‌اش را این بار با صلابتی از جنس «مهر و لطافت»، می خواهد قربانی کند.من اسماعیلم... اما دیگر نمی‌پرسم «چرا من؟».حالا دوست دارم ذبح شوم به دستان این پدرِ «خالی از خويش» . چون می‌بینم خنجر در کف او، قلم‌موی نقاشی‌ست که رنگی جز زندگی نمی‌شناسد. ذبح شدن به دستان او، آغاز حیات و رسیدن به مقام «ذبیح اللّه»ی است.من ابراهیم هستم...حالا دیگر ابراهیم شده‌ام. و سّرِ خلقتم را یافته ­ام. اگر با پدرم در سپیده‌دمان به قربانگاه نمی‌رفتم، فقط اسماعیل می‌ماندم. اما اکنون ابراهیمم، و هیچ افتخاری برای آدمی بالاتر از «ابراهیم» شدن نیست. </description>
                <category>رهرو</category>
                <author>رهرو</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 21:40:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ده سال روی بینی تو؛ داستان عینکی که عاشق صاحبش بود</title>
                <link>https://virgool.io/@rahroo/%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%DB%8C%D9%86%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF-vpdcqmhmdrp7</link>
                <description>ده سال است روی بینی این زن نشسته‌ام.ده سال! اگر فکر می‌کنید نشستن روی بینی آسان است، سخت در اشتباهید. بینی آدم‌ها عرشه‌ی کشتی است در طوفان. بالا و پایین می‌رود، عرق می‌کند، می‌خارد؛ و تو باید محکم باشی تا نیفتی.من اما نیفتاده‌ام.فریم من از جنس کائوچوی قدیمی و مقاوم است و صاحبم – که اسمش را گذاشته‌ام «خانمِ چشم‌قشنگ» – آن‌قدر وسواس دارد که همیشه مراقبم است و نمی‌گذارد آب در دلم تکان بخورد.اولین بار که مرا برداشت، توی یک عینک‌فروشی کوچک در خیابان مجیدیه بود.از پشت ویترین، نگاهش کردم. او هم نگاهم کرد. یک‌لحظه مکث کرد، سرش را کج کرد و بعد با انگشت اشاره‌اش زد روی شیشه و گفت: «همینه.»من همان‌جا فهمیدم که این زن اهل دوستی‌های طولانی است.زن‌ها معمولاً عینک عوض می‌کنند، مثل کیف و کفش؛ اما این‌یکی نه. این‌یکی وقتی چیزی را دوست داشته باشد، چنگ می‌زند بهش و تاآخرین‌نفس همراهی‌اش می‌کند.من شاهد فارغ‌التحصیلی‌اش بودم؛مهاجرت خواهرش به فرانسه؛گریه‌های شبانه‌اش روی مبل؛و خنده‌های بلندش جلوی تلویزیون، وقتی سریال کمدی می‌دید.راستی، یک‌چیز عجیب درباره‌ی صاحبم هست.او گاهی عمداً مرا روی میز می‌گذارد و به چشم‌هایش استراحت می‌دهد. می‌گوید: «چشمم تنبل نشود، باید خودش کار کند.»این را وقتی می‌گوید که چای می‌خورد و به نقطه‌ای نامعلوم در افق خیره شده.من همان‌جا روی میز می‌مانم.و به این فکر می‌کنم که چه زن عجیبی است. تنبلی چشم برایش از تنبلی روح مهم‌تر است. شاید هم حق دارد. شاید آدم‌ها باید یاد بگیرند که گاهی دنیا را بدون واسطه ببینند. نه از پشت شیشه‌ی من.اما امان از روزهایی که مرا گم می‌کند.دیوانه می‌شود.تمام خانه را زیر و رو می‌کند.بالش‌ها را می‌کند آن‌ور.کیفش را خالی می‌کند.حتی دستشویی را می‌گردد.یک‌بار پیدایم کرد توی یخچال، کنار شیشه‌ی خیار شور. خودم هم نفهمیدم چطور رفتم آنجا.یک‌بار دیگر زیر میز ناهارخوری بودم، زیر یک‌لایه گردوغبار غلیظ.هر بار که پیدایم می‌کند، اول دعوایم می‌کند: «چرا اینقدر گم می‌شی؟»بعد مرا با گوشه‌ی شالش تمیز می‌کند. با آن ملایمت خاصی که فقط آدم‌های عاشق بلدند.و می‌گذارد دوباره روی بینی‌اش.و من دوباره می‌بینم دنیا را از پشت مردمک چشم‌های عسلی‌اش.و این بهترین منظره‌ای است که یک عینک می‌تواند ببیند.پیچ دسته‌ام که شل می‌شود، خانمِ چشم‌قشنگ چاقوی میوه‌خوری را برمی‌دارد. همان چاقوی دسته‌سبز قدیمی. نوکش را می‌گذارد توی شیار پیچ و آرام می‌چرخاند. زبانش را می‌زند گوشه‌ی لبش، اخم می‌کند، نفسش را حبس می‌کند. این حالت تمرکز محض را فقط وقتی دارد که یا پیچ مرا سفت می‌کند، یا در حال نوشتن یک متن مهم و جنجالی­ست.یک‌بار خواست مرا ببرد عینک‌فروشی برای تعمیر.گفتم نه. یعنی اگر زبان داشتم، جیغ می‌زدم.چون آن عینک‌فروشی‌ها آدم نیستند. با انبردست و پیچ‌گوشتی زمخت می‌آیند سراغت. می‌چرخانند، فشار می‌دهند و تو حس می‌کنی توسط یک ربات عمل جراحی می‌شوی.اما دست‌های صاحبم نرم است.تپل است.آشناست.امن است.من فقط دست‌های او را می‌خواهم.شاید آدم‌ها باید یاد بگیرند که گاهی دنیا را بدون واسطه ببینند. نه از پشت شیشه‌ی من.حالا ده سال گذشته.شیشه‌هایم خط‌هایی ریز برداشته. فریمم کمی رنگ و رو رفته شده. یک خش کوچک روی دسته‌ی چپم هست از روزی که از پله افتادم پایین و صاحبم جیغ کشید و مرا برداشت و بوسید.بله.بوسید. روی شیشه‌ام را.چون خیلی دوستم دارد.بعدش هم با همان شالش تمیزم کرد و گفت: «تو هم مثل خودم جان‌سختی.»و من همان‌جا تصمیم گرفتم که تا آخر عمر با این زن بمانم.چون آدم‌ها می‌آیند و می‌روند.شغل‌ها عوض می‌شوند.خانه‌ها تغییر می‌کنند.اما یک عینک وفادار و یک چاقوی میوه‌خوری دسته‌سبز، می‌توانند تمام دنیای یک آدم باشند.خرداد ۱۴۰۵ | از مجموعه‌ی «زیر پوست اشیاء» – دفتر اولاگر از حرف‌های زیر پوست این عینک خوشتان آمد، بقیه‌ی اشیاء هم حرف‌های شنیدنی دارند. همراه مجموعه باشید.</description>
                <category>رهرو</category>
                <author>رهرو</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 16:31:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخر الدّواء الکیّ؛ روایتی از نفرتی که رهایم کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@rahroo/%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%A7%D9%84%D8%AF%D9%91%D9%88%D8%A7%D8%A1-%D8%A7%D9%84%DA%A9%DB%8C%D9%91-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-tjst01z3x9ha</link>
                <description>تا حالا به حس نفرت فکر کرده‌ای؟حسی که هم حال دلت را خوب می‌کند، هم هم‌زمان حالت را می‌گیرد.عجیب است. ولی واقعی.برای من نفرت ورزیدن خیلی سخت است.آن‌قدر سخت که انگار می‌خواهم کار خلافی بکنم.برای همین همیشه در مقابل نفرت، کمی دست‌به‌عصا هستم.نمی‌گذارم به‌سرعت در جانم رخنه کند.فقط گاهی از دور نگاهش می‌کنم.اگر به او رو بدهی، آستر هم می‌خواهد.یک‌دفعه به خودت می‌آیی و می‌بینی گرفتار شدی.تعبیر من از نفرت، چیزی شبیه مواد مخدر است.گاهی اگر هیچ چاره و علاجی نباشد، مجبور می‌شویم برای تسکین از آن استفاده کنیم.اما زیادی‌اش، اعتیادآور است. خطرناک است.چند وقت پیش به خودم اجازه دادم از کسی که زخم بزرگی در جانم زده بود، متنفر شوم.خیلی برایم سخت بود؛ اما ناچار شدم.همه راه‌ها را امتحان کرده بودم؛ ولی دلم آرام نمی‌گرفت.سوختن، گاهی تنها راه روشناییست...تا اینکه از او متنفر شدم.گویی پارچ آب یخی روی آتش درونم ریخته شد.البته دود زیادی هم بعد از این خنکی بالا آمد.غبارآلودم کرد؛ اما ارزشش را داشت.چون رها شدم. آزاد شدم.این آخرین دوا بود.همه راه‌ها را امتحان کردم، نشد.به قول عرب‌ها: آخر الدّواء الکیّ.شاید باید جانمان غبار بگیرد تا آرام شویم.سوختن، گاهی تنها راه روشناییست...خوب آدمیزادیم.نفرت هم یکی از حس‌های ماست.اگر به‌موقع نپذیریمش، دودمانمان را به باد می‌دهد.</description>
                <category>رهرو</category>
                <author>رهرو</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 21:50:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تبریک به «او» در روزی که مرا خواست</title>
                <link>https://virgool.io/@rahroo/%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dtcpsd5a2ycw</link>
                <description>تا حالا از این زاویه نگاه کرده‌ای؟که روز تولدت را به کسی تبریک بگویی؟شاید فکر کنیم باید در این روز خیلی به خودمان برسیم.حال دلمان را شاد کنیم.جشن بگیریم. کیک و بادکنک و کادو،به خاطر متولد شدن.اما به نظرم می‌شود این روز را به «او» تبریک گفت.او که خواست بیاییم.متجلی شویم.و باز به خودش بازگردیم.شاید خوب باشد روز تولد با او خلوت کنیم.حرف بزنیم.تشکر کنیم.و بگوییم:«کادو چه دوست داری عزيزِدلم؟جشن چه شکلی باشد؟برای تو چه بپوشم؟»و یا سکوت کنیم.آرام شویم از هیاهوی درون و بیرون.و بگذاریم بی‌صدا،مثل همان روز نخست،مسیر را قدم‌به‌قدم نشانمان دهد.امروز تولدم است. و می‌خواهم آن را به کسی تبریک بگویم که خواست متجلی شوم.امروز روز تولد من است.و به او،که با رحمتش«نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی» را در من زمزمه کرد،و با قدرت بی‌کرانشدر گوشم بی‌صدا خواند:«أَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ الله»،این روز را تبریک می‌گویم.ممنونم، خالقِ صانعِ من! كه خواستی در این دشتِ عالم،انعکاس نور و عشق تو باشم.دوستت دارم❤️</description>
                <category>رهرو</category>
                <author>رهرو</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 18:50:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از محبت خارها گل می‌شود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@rahroo/%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%DA%AF%D9%84-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-k7w5lfphpa4t</link>
                <description>از محبت خارها گل می‌شود؟شاید. ولی قربانت بروم، هر خاری نه.بعضی خارها زهر دارند.ذاتشان خراب است.لیاقت گل شدن ندارند.گاهی باید تیغ کشید، نه گل کاشت.یک بار امتحان کن.اگه گل نشد، ولش کن.وقت خودت را نگیر.هر خاری ارزش محبت ندارد.عمرمان کوتاه است؛ صرف هر کس و ناکسی نکنیم.اینجا مدینه فاضله نیست.عالم امکان است؛ قواعد بازی خودش را دارد.پس همیشه و همه جا ژست روشنفکری نگیریم.مبادا از یک بیت شعر مولانا یا یک ضرب‌المثل قدیمی، یک قانون کلی و جهان‌شمول بسازیم.چشم بسته هرکس هرچه گفت نگوییم: «چشم!»گاهی باید تیغ کشید، نه گل کاشت.</description>
                <category>رهرو</category>
                <author>رهرو</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 22:35:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راننده خط انقلاب؛ آن‌که در تاکسی شاملو زمزمه می‌کرد...</title>
                <link>https://virgool.io/@rahroo/%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AE%D8%B7-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88-%D8%B2%D9%85%D8%B2%D9%85%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-pt0d4fbyiaev</link>
                <description>راننده‌ی خط انقلاب بود.شکل و شمایل هنری داشت و کم‌تر به راننده‌های تاکسی شباهت داشت.این را می‌شد فهمید وقتی در تاکسی می‌نشستی و منتظر می‌ماندی تا پُر شود.اصلاً سمت راننده‌های دیگر نمی‌رفت.یا کنار ماشینش می‌نشست، یا برای خودش چای می‌ریخت و نوش‌جان می‌کرد.تو حال و هوای خودش بود.راننده‌ی خط انقلاب بود.شکل و شمایل هنری داشت و کم‌تر به راننده‌های تاکسی شباهت داشت.صدای خیلی قشنگی داشت.وقتی به مسافرها سلام می‌کرد یا گپی کوتاه می‌زد، آدم حظ می‌کرد.تا تاکسی پُر می‌شد، ضبط را روشن می‌کرد و زیر لب زمزمه.تا خود انقلاب، فقط صدای «شاملو» بود و خودش.یادم می‌آید یک بار از بلوار کشاورز رد می‌شدیم که بپیچیم توی خیابان ۱۶ آذر،خیلی سوزناک و با آن صدای جذابی که انگار تازه از خواب بيدار شده بود، خواند:«در گستره‌ی بی‌مرز این جهان، تو کجایی؟!...»هنوز سوز و عطر صدایش، در آن هوای پاییزیِ صبحگاهی، توی گوشم است...اگر این متن را دوست داشتید، شاید این‌ها هم برایتان جذاب باشد:همه در زندگی رهگذریم...راز آرامش؛ یک کلمه بیشتر نیست: «بی‌خودی»یا می‌سازی یا می‌سوزی...بگیریم یا ببخشیم؛ چرخه‌ای که از آن غافلیم</description>
                <category>رهرو</category>
                <author>رهرو</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 21:21:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگیریم یا ببخشیم؛ چرخه‌ای که از آن غافلیم</title>
                <link>https://virgool.io/@rahroo/%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C%D9%85-%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%D8%BA%D8%A7%D9%81%D9%84%DB%8C%D9%85-ejdrjft6pkrn</link>
                <description>آیا آن‌قدر که دنبال دریافت هستیم، بخشندگی هم می‌کنیم؟این سؤال مدتهاست ذهنم را درگیر کرده.هر روز از خودم می‌پرسم: امروز چه دریافت کردم؟ چه چیزی به من افزوده شد؟ چه نقشی از خودم به جا گذاشتم؟انگار ارزشِ ما به «دریافت کردن» است، نه «بخشیدن».حتی وقتی می‌گوییم «نقشی به یادگار بگذاریم»، باز هم دنبال دریافت حس شکوهمندی یا تأثیرگذاری هستیم.به ما یاد داده‌اند که دریافت‌کننده‌ی خوبی باشیم.حتی ایثارگران و بخشندگان اطرافمان – اگر راستش را بخواهید – اغلب برای «حس خوب داشتن» می‌بخشند. برای اینکه مفید باشند، کارراه‌انداز باشند، دیده شوند.اما اگر با دقت به طبیعت نگاه کنیم، خبری از دریافت‌کنندگیِ یک‌طرفه نیست.اگر هم باشد، چیزی شبیه یک چرخه است: دریافت و بخشش، نفس‌کشیدن و بازدمیدن.خورشید به زمین انرژی می‌دهد.زمین آن انرژی را به شکل‌های گوناگون می‌بخشد.و این چرخه ادامه دارد. برای همین در طبیعت، همه در صلح و دوستی‌اند.اما ما آدم‌ها، چون دنبال حداکثر دریافتیم، و بخشش‌هایمان هم (اگر نگوییم همیشه، اکثراً) نمایشی و تصنعی است، همواره در جنگ و آشوبیم.فکر می‌کنم اگر دست از دریافت حداکثری برداریم و به جای آن، دارایی‌هایمان – چه مادی، چه معنوی – را واقعاً ببخشیم، به صلح پایدار نزدیک‌تر می‌شویم.آن وقت شاید درک کنیم که چرا خدا فرمود:لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّىٰ تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ«بر» (خیر مطلق، نیکی راستین) را در نخواهيد يافت تا آن گاه كه از آنچه دوست مى‌داريد انفاق كنيد.(آل عمران،آیه 92)و معنای «بر» را می‌فهمیم؛ جایی که نه نمایش است، نه معامله. فقط نقطه‌ اتصالی است به سوی حقیقت.پس تا می‌توانیم، واقعاً ببخشیم. نه برای دریافت، نه برای رسیدن به جایگاهی.فقط به خاطر آن روح الهی که در درونمان جوشش دارد و میل به بخشش.«دریا را که نمی‌توان پنهان کرد، باید فوران کنیم.»به قول فروغ فرخزاد:آنچه در من نهفته دریاییستکی توان نهفتنم باشددریا را که نمی‌توان پنهان کرد،باید فوران کنیم.باید داشته‌هایمان را بیرون بریزیم. نترسیم.در دریا، همه چیز هست: گاهی لجن و جلبک نصیبت می‌شود، گاهی دُرّ و گوهر.مهم نیست.مهم برون‌ریزی است.وگرنه «گنداب» می‌شود درونمان،بو می‌گیرد وجودمان،و زلالیتمان را از دست می‌دهیم.اما وقتی فوران می‌کنیم، به مرور این جاری شدن،هم کاسه‌ی درونمان را پربارتر می‌کند،هم صاف و بی‌آلایش‌تر می‌شویم.شما چطور؟ در زندگی بیشتر دریافت کرده‌اید یا بخشیده‌اید؟ کدام برایتان سخت‌تر بوده؟اگر این متن را دوست داشتید، شاید این‌ها هم برایتان جذاب باشد:همه در زندگی رهگذریم...راز آرامش؛ یک کلمه بیشتر نیست: «بی‌خودی»یا می‌سازی یا می‌سوزی...</description>
                <category>رهرو</category>
                <author>رهرو</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 16:02:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یا می‌سازی یا می‌سوزی...</title>
                <link>https://virgool.io/@rahroo/%DB%8C%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%B2%DB%8C-sz99wcguoo6y</link>
                <description>آیا جایی میان بهشت و جهنم وجود دارد؟شاید بگویید: «معلوم است که هست؛ برزخ!»اما این را بر اساس دانسته‌هایمان می‌گوییم، نه تجربهٔ اصیل خودمان.اگر صادق باشیم و به زندگی‌مان خوب نگاه کنیم،همیشه بین دوراهی بوده‌ایم. حد وسطی در کار نبوده.ذهن ما «حد وسط» را خیلی دوست دارد.این‌گونه احساس می‌کند که «متعادل» است.ولی در عمل، میانه‌ای در کار نیست.یا در آرامشیم، یا در آتش!میان آرامش و آتش دقیقاً کجاست؟جایی که هم بسوزیم، هم نسوزیم؟تقریباً چنین جایی محال عقلی است.ما ترسوها ولی دنبال محالاتیم!دنبال نقطهٔ امن و آسایش ذهنی برای خودمان.نقطه‌ای که توهمی بیش نیست.باید دل بکنیم از اين خیالات خام...یا می‌سازیم، یا می‌سوزیم.پس به عنصر وجودی خود بازگردیم؛ عنصر «حرکت».حرکت کنیم و ببینیم چه چیز نصیبمان می‌شود: بهشت، یا جهنم!برزخ ذهنی به کارمان نخواهد آمد.این متن را که می‌نوشتم، یاد شعر معروف نزار قبانی افتادم:إختاري...و آنجا که سرود:اِختاری الحبَّ... أو اللاحبَّ، فَجُبْنٌ أَلا تَختاری...لا توجدُ منطقةٌ وسطی ما بینَ الجنَّةِ والنارِ...آری، تمام زندگی همین است!بُزدلی است اگر انتخاب نکنیم.چراکه هیچ نقطه‌ای میان بهشت و دوزخ نیست...چاره‌ای نیست. باید انتخاب کنیم.و شاید خودِ انتخاب، بهشت آفرین باشد.</description>
                <category>رهرو</category>
                <author>رهرو</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 22:10:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز آرامش؛ یک کلمه بیشتر نیست: «بی‌خودی»</title>
                <link>https://virgool.io/@rahroo/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DB%8C-ed2wipbkatol</link>
                <description>«بي خودي» ؛ هر چه انسان خودی نداشته باشد، آرام‌تر است.تجربه زیسته من می‌گوید راز آرامش افراد یک چیز است: «بی خودی».هر چه انسان خودی نداشته باشد،تصویری از خود نداشته باشد،ایده آلی در ذهنش نباشد،نخواهد به نقطه خاصی برسد،و به آنچه «هست» راضی باشد،و تقلایی برای «شدن» نداشته باشد؛آرام‌تر است.به قول بیدل دهلوی:ترک آرزو کردم، رنج هستی آسان شد....وقتی آرزویی نباشد،خودی نیست که بخواهد به جایی برسد،و از آنچه دارد لذت می‌برد،و آرامش عمیق و اصیل را تجربه می‌کند.آدمی که به لقمه نانی و یک سرپناه راضی است، چه غمی دارد؟او به کمترین‌ها قانع است و با عشق زندگی می‌کند.این آدم بمب هم از آسمان ببارد غصه و ترسی ندارد؛چون سبکبال است. هر لحظه آماده پرواز است؛بسان عقاب،نه طاووس که با آن جاه و جلال به زمین وصل است.هرچه بی خودتر، هرچه بی آرزوتر،آرام‌تر و سبکبال‌تر.فقط کافی ست به آنچه هست، رضا دهیم،تا بفهمیم زندگی آرام و بی‌دغدغه چیست،و رازش را با تمام وجود درک کنیم.</description>
                <category>رهرو</category>
                <author>رهرو</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 22:20:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه در زندگی رهگذریم...</title>
                <link>https://virgool.io/@rahroo/%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%87%DA%AF%D8%B0%D8%B1%DB%8C%D9%85-alg5ozrvlylw</link>
                <description>«زندگی مثل یک سفر است.»زندگی مثل یک سفر است. این واقعاً شعار نیست.فرض کن به شهری یا کشوری که خیلی دوست داری سفر کرده‌ای. بعد از چند روز، دلت برای خانه‌ات تنگ نمی‌شود؟جواب اکثر ما این است: «چرا». و این حس کاملاً طبیعی است. چون به خانه‌مان تعلق خاطر داریم.حالا خوب دقت کن: در این دنیا هر کاری می‌کنیم، دلمان بند نمی‌شود. پولدار می‌شویم، عالم می‌شویم، عاشق می‌شویم. اما باز هم ته دلمان قرار و آرام ندارد.چرا؟چون این دنیا خانه‌ی ما نیست. ما ساکن آن نیستیم. مثل یک رهگذر یا مسافریم.اگر این را درک کنیم، حالمان خیلی خوب می‌شود.شاید بپرسی: «چگونه؟»به این صورت که می‌دانیم خانه‌ی اصلی‌مان جای دیگری است. نه اینجا. و دیر یا زود خواهیم رفت. همین که می‌دانیم بالاخره می‌رویم، حس امید را در وجودمان زنده می‌کند.آن وقت نه غم این دنیا را خیلی جدی می‌گیریم، نه شادی‌اش را.آرام و رها، چون موج، حرکت می‌کنیم. و در اطراف خود زیبایی و آثار نیکو به جا می‌گذاریم.من که دوست دارم رهگذر باشم. دوست دارم خانه‌ام اینجا نباشد. فقط همچون مسافری حرکت کنم و از این سفر چندساله لذت ببرم.شما هم امتحان کنید.یک هفته فرض کنید در این دنیا مسافرید. ببینید حال دلتان چگونه می‌شود.به قول پیامبر (ص):«كُنْ في الدنيا كأنَّك غريبٌ أو عابِرُ سبيلٍ»در زندگی‌ات همچون غریبه یا رهگذری باش. </description>
                <category>رهرو</category>
                <author>رهرو</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 22:20:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>