<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های اندیشه عباسیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rainbowboxdash</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:37:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1602204/avatar/rIaXVG.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>اندیشه عباسیان</title>
            <link>https://virgool.io/@rainbowboxdash</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ذوق کودکانه‌ام کجا غیبش زد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@rainbowboxdash/%D8%B0%D9%88%D9%82-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%BA%DB%8C%D8%A8%D8%B4-%D8%B2%D8%AF-c1y5owbo13bu</link>
                <description>در این نوشته سعی میکنم درباره از بین رفتنِ یکی از عظیم ترین احساسات کودکی صحبت کنم: ‌ذوق کودکانه.به یاد بیاوریم لحظاتی از کودکی که به شدت از وجود چیزی یا کسی ذوق زده میشدیم این حس به شدت، خاص و لذت بخش بود. یک اصالت خاصی داشت. مهمانی کسی که دوستش داشتیم یا لذت کادو و هدیه گرفتن جوری خوشحالمان میکرد که گویی هیچ چیز دیگر ارزشمندی به جز آن شخص یا آن هدیه وجود ندارد. به یاد میارم ماشین کنترلی که بعد از چند ماه خواهش و تمنا از مادرم هدیه گرفتم. طرح یک مرسدس بنز داشت و لیمویی رنگ بود. وقتی کامل شارژ میشد وحشیانه گاز میداد و سریع میرفت و واقعا گاهی روی تختم میذاشتمش و چندین دقیقه با تحسین و لذت نگاهش میکردم. حتی یبار که روشن بود و همینطوری نگاهش میکردم خود به خود شروع کرد به گاز دادن و راه رفتن در خانه که من عمیقا بر این باور بودم که این ماشین کنترلی منو میبینه و میدونه که من چقدر دوستش دارم. طبیعتا ما نسل انیمیشن داستان اسباب بازی بودیم و بهتر از اون،‌ یه کارتونی که وسایل خونه شبا زنده میشدن و به رهبری یه توستر رفتن فضا، اون که یه توستر معمولی بود چه برسه به مرسدس بنز زیبای من. یا عمو فریدون، مرد کاملِ و رفیقِ‌ شفیقِ کودکی من بود. عید‌ها منو به جیگری میبرد و دستم رو میگرفت و برام شعر میخوند، خالصانه،‌عمیق و پر از جزییات دوستش داشتم. یک دفعه چه بلایی سرمان آمد؟ راستش الان در ابتدای سی سالگی شاید یک مرسدس بنز واقعی، به اندازه ماشین لیمویی که داشتم خوشحالم نکند.دلیل واضحه، بیمه و تعمیرات و بکاپ و امنیتش و ترس تصادف و خفتگیری رو کنار بگذاریم،‌ احتمالا اونو با رولز رویس و یه سری مدل بهتر دیگه مقایسه میکنم، دیوانه وار سراغ چت جی پی تی میرم و مشخصاتش رو با جزییات بقیه ماشین ها مقایسه میکنم، احتمالا خودم رو با کسانی که ماشین بهتری از من دارن مقایسه میکنم و راستش در نهایت بعید میدونم که نگهش دارم، میفروشم و خونه رو بزرگتر میکنم. دیدید ؟ این اتفاقی بود که سر اون حس خالصِ ذوق کودکانه اندیشه آمد و من به این آگاه هستم که این مقایسه و به قولی benchmark کردن چه بلایی سر ما آورده. یادمه اولین گوشی که خریدم ۱۱۰۰ نوکیا بود. رد گوشی داخل جیب شلوار جینم رو نگاه میکردم و هرمون عشق و علاقه بود که ترشح میشد.دلم برای این موضوع تنگ شده و یادم رفته که گاهی بگذارم صرفا دلم تصمیم بگیره. البته شاید من معدود سی ساله ای باشم که همیشه در اسباب بازی فروشی ها وقت میگذارم و اگه خیلی با خودم مهربان باشم یه دایناسور پلاستیکی برای خودم میگیرم. چند وقت پیش، چند تا از دوستان و همکاران رو به خانه دعوت کردیم، هلیکوپتر شارژیمو با علاقه از کمد آوردم و نشونشون دادم و روشنش کردم و کلی خوش گذشت، انگار یه لحظه همه به یاد آوردیم که قبلا مدل لذت بردن جور دیگه‌ای بود.من روی صدا حساسم، مثلا دری اگر محکم بسته بشه یا کسی بلند صحبت کنه و موارد مشابه،‌ زودتر واکنش نشان میدم. از طرفی مثل خیلیای دیگه عاشقانه بعضی از موسیقی ها رو دوست دارم، ولی متاسفانه در این سی سال تا به حال دستگاهی که موسیقی با کیفیت رو به گوش من برسونه نداشتم. چند وقت پیش که سر و صدای محیط کارمون تقریبا منو به مرز دیوانگی کشانده بود برای بار هزارم سارا  به من گفت که یه هدفون بخر و دوستان و همکارامم خیلی ازین تصیم حمایت کردن و چون نزدیگ تولدم بود قرار شد باهم یه هدفون برای من بخریم. من یه هدفون سونی گرفتم و بخش عمده ای از مشکلات زندگیم برای همیشنه تمام شد! ازینکه این بهترین کادوی زندگیم بود به خودم میبالیدم که دیدم چند دقیقست به هدفونم خیره شدم و دارم تحسینش میکنم و رفتم به حال و هوای ماشین زرد کودکی و عجب صفا و محبتی به من دست داد.اینجا بود که یادم امد چقدر از دوست داشتنِ اشیا دوروبرمون دور شدیم اینجا بود که فهمیدم چقدر جالبه و قشنگه که سارا وقتی خونه میرسه به خونه سلام میده اینجا بود که فهمیدم چقدر بعضی لذت ها و جزییات رو به خودم دریغ کردم. پس راستش دیگه این هدفون سونی،‌ واسم یه هدفون با شماره سریال و تولید فلان جا و فلان قابلیت نبود،‌این هدفون عزیز من بود که قرار بود باهاش کلی موزیک جدید و قدیم رو زندگی کنم و کلی صدای اضافی رو از زندگیم باهاش حذف کنم. راستش جدیدا همین حس رو به لبتابم هم دارم، خیلی وسیله نمیبینمش،‌ انگار رفاقت کرده باهام و جزییاتش رو دوست دارم. به خاطر همین دیگه نمیخوام چیزیایی که دارمو بنچمارک کنم. مهم نیست فلان هسته CPU لبتام چیه یا فلان قابلیت رو داره یا نه. اصلا مهم نیست. مهم مسیریه که باهاش اومدم. من این لبتاب  رو موقعی خریدم که ۳ میلیون حقوق میگرفتم. ده برابر حقوقم رو دادم این لبتاب رو گرفتم و خیلی بیشتر از ده برابرِ قیمتش باهاش پول دراوردم، اشتباه نکنید بحث بهره وری و پول دراودنش نیست. بحث مسیر طولانی ایه که با این zenbook زیبا اومدم. دارم سعی میکنم ذوق کودکانه رو به زندگیم برگردونم. با محبت بیشتر با انتقاد کمتر. حالِ آدما رو میبینم و تا جایی که بشه قضاوتشون نمیکنم. میخوام زنده کنم اون حالتی رو که به شدت خاص و پرمحبت و استثنایی بود</description>
                <category>اندیشه عباسیان</category>
                <author>اندیشه عباسیان</author>
                <pubDate>Tue, 12 Aug 2025 05:16:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سالوادور رضایی علوی نسب سوق</title>
                <link>https://virgool.io/@rainbowboxdash/%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C-%D9%86%D8%B3%D8%A8-%D8%B3%D9%88%D9%82-orkxkwjmha6s</link>
                <description>دانشجو که بودم، سرم روی تنم سنگینی میکرد. میدونستم که یه روزی جونم رو فدای آرمان‌هام میکنم و همیشه با خودم میگفتم: جان انقدری زیباست که فقط گلوله باید توان از پا درآوردنش رو داشته باشه، نه دیابت و قند و چربی و کارمندی.مخالف سیستم آموزشی بودم و همزمان با دانشگاه، سیلاب های عجیب و غربی برای خودم تدوین میکردم که یادبگیرم.بر این عقیده بودم که باید چینی یاد بگیریم یا تاریخ موسیقی رو بشناسیم و حس هر دوره رو درک کرده باشیم.یکی از واحدهایی که درنظر گرفته بودم خیره شدن به نقاشی های مختلفی بود و از تورنت یه ارشیو نقاشی دانلود کرده بودم. چون به برنامم پایبند بودم روزانه ساعتی رو صرف خیره شدن به نقاشی ها میکردم، مسله این بود که دالی رو دوست نداشتم بیمعنی بود و سوریالیسم رو نمیپسندیدم، بی آرمانی برایم ناپسند بود و هدف برایم مقدس، پس، یک، ساعتِ اویزان روی میز برایم بیمعنی بود ولی چون به انضباط اعتقاد داشتم باید به دالی خیره میشدم هر چند بی معنی و نامفهوم.ساعت های اویزان، فیل‌های سوسکی، کاروان و بیابان های بی پایان، اسب اسپانیایی سالوادور همه و همه جلوی چشمانم بود و از سر اجبار نگاهشان میکردم.؛؛ ساعت های اویزان ؛؛‌سالهایی گذشت، من هم به خیل عظیمی از انسان هایی که قرار بود با قند و چربی و دیابت بمیرند ملحق شدم. ازدواج کردم، وام گرفتم حسادت کردم، شیر حمام را تعمیر کردم و هر روز اثر انگشت ورود به اداره را میزدم و کم کم چاق شدم.ارمان ها کنار رفت و جایی را به ترافیک و شلوغی مترو و بی ار تی داد. ترس مواجهه با لحظه مرگ در جوخه اعدام جایش را به ترس و نگرانی خرید های ماهیانه و افزایش قیمت فلان کثافت داد.من مزمحل شدممن از ارمان خالی شدم ورویاهای عظیم دست نیافتنی ام را با رویاهای بی‌ارزش دست نیافتنی معاوضه کردم. جلسات پشت جلسات تکرار پشت تکرار... اندیشه جان اندیشه جان های تکراریو حسادت ها و تلفن و جلسات و صفحات کدر نمایشگر ها و خط خطی روی نمایشگر و جلسات و برنامه و بی برنامگی و خط خطی و تلفن و جلسات و خوش امدید و ورود ثبت شد و خروج ثبت شد و خستگی و نگرانی و فردا و تکرار و تکرار و تکرار و تکرار و تکرار و تکرار ... جلسه تکراری بود محسن روی حلقه تکرار چندساله اش به خاطر دارو های ضد بیش فعالی ، متمرکز جلسه را جلو میبرد اندیشه به نظرت فلان کار رو چند ساعته انجام میدی ؟ به نظرت فلان کار رو چند ساعته انجام میدی ؟ فلان کار رو چند ساعته انجام میدی ؟ چند ساعته انجام میدی ؟ چند ساعتهچند ساعتهساعت ساعت ساعت ثانیه این عمرم بود که محسن تکه تکه میکرد و از من میخرید کار محسن فروختن عمرش بود کار ما فروختن عمرمان محسن واسطه فروش عمر ما بود.سارا روی تخته نقش یک دختر اویزان و در حال ذوب شدن کشید زمانِ دخترک ذوب میشدمحسن صحبت از زمان میکرد محسن دعوت به تمرکز میکردهوا گرم بود زمان و دخترک و صدای محسن اب میشد من مزحمل میشدم تکه تکه میشد تسک ها و من به صحرای سالوادور دالی و دانشگاه و واحد سخت گیرانه سوریالیسم رسیدم The Disintegration of the Persistence of Memoryسوریالیسم برای من تهی شدن از آرمان بود و طبیعی بود که ان زمان بی معنی بود من تحقیرش کردم ولی در عمیق ترین اتاق های ذهنم باقی ماند که ده سال بعد انتقامش رو بگیرد</description>
                <category>اندیشه عباسیان</category>
                <author>اندیشه عباسیان</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jul 2025 14:05:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریشه خلاقیت</title>
                <link>https://virgool.io/@rainbowboxdash/%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%AA-jozoawlj46fr</link>
                <description>دیشب داشتم درباره شخصیت و پیش‌زمینه داستانِ ابرقهرمان‌های سینمایی فکر میکردم و به عنوان یک بازی ذهنی سعی کردم که یک ابرقهرمان بسازم، یعنی ویژگی‌ها و جزییات رفتاری و داستان قهرمان شدنش رو بگم اما توی این بازی به شدت با محدودیت هایی از سمت خلاقیتم روبه‌رو شدم. عجیب بود اما هر قهرمانی که میساختم تقریبا یک معادل کامیکی داشت و من ازینکه یک فرد منحصر به فرد رو خلق کنم عاجز شدم تلاشم در بهترین حالت سر از الهه‌های یونانی و مصری در میاورد و اینجا بود که فهمیدم چقدر بازی‌ای که اخر شبی درست کردم سخته.چندوقت پیش یه فیلمی دیدم به اسم anora که داستان یه پسر خیلی پولدار روسی بود که با یه stripper امریکایی دوست شد و باهاش ازدواج کرد و چالش ها ... . این فیلم اولش برام یه فیلم عادی جلوه کرد یه فیلم شلوغ و مهیج با یه داستان کمیک. اما اواسط فیلم یکم عمیق تر شدم و این سوال که چه کسی و چرا صلاحیت اینو به این بچه میلیونر داده که یه عده آدم رو اینطوری درگیر کنه. سوال جدیدی نیست و این فیلم هم طبیعتا بهترین فیلمی نیست که بخواد مارو توی این سوال عمیق کنه اما تو وسط فکر به این ماجرا به یه طرز فکر جالب رسیدم. اینکه یه داستانی از بچگی به گوشم رسیده بود که این دنیا خیالیه که تو سر بودا هستش و بودا زیر یه درخت داره چرت میزنه و به محض اینکه بیدار بشه دنیای ما هم به سر میاد، گویی هیچوقت وجود نداشته.این داستان برای من جالب بود و منو به فکر فرو میبرد ولی در عین حال هم خیلی ناعادلانه بود که چرا تمام حیات و ممات من به چرت بعد از آبگوشت بودا گره خورده چرا تو این داستان من انقدر بی اهمیت و اضافه هستم.آنورا هم همین بود. پسر پولداره یه خوابی دید یه شب و یه تصمیمات و یه کارایی کرد قدرت پولش انقدر زیاد بود که یه stripper رو ملکه کرد ولی خب خوابِ عصرونه بودا تموم شد و همه آدم ها محکوم بودن که ازین رویا پاک بشن، نیست بشن و برگردن به همون عدمی که ازش اومدن.آنورا که یه فیلم مهیج و پر از زرق و برق و یکم کمدی برای من بود تبدیل شد به ترجمه زمینی داستان چرت بودا و درون خودش اعتراضی که بهش داشتم رو هم داشت بیان میکرد. این برای من یه فیلم جالب بود اما چه ربطی به پاراگراف اول داشت؟ با این دید بودا و این حرفا اگه به این داستان نگاه کنیم احتمالا این دید رو بتونیم برای یه سری اسطوره دیگه هم تعمیم بدیم این شاید بتونه دری باشه که ما باهاش بتونیم یه سری داستان به وجود بیاریم این طرز نگاه میتونه کمک کنه ما بتونیم شخصیت بسازیم. مثلا خداهایی که مثل خداهای یونان درخشانن ولی توی دنیای جدید زندگی میکنن و وجودشون انگار که ناعادلانست.</description>
                <category>اندیشه عباسیان</category>
                <author>اندیشه عباسیان</author>
                <pubDate>Wed, 26 Feb 2025 11:55:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وظیفه اخلاقی من درباره گلی که خشک میشود</title>
                <link>https://virgool.io/@rainbowboxdash/%D9%88%D8%B8%DB%8C%D9%81%D9%87-%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%AF%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%B4%DA%A9-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-cathzdtlrc1n</link>
                <description>این روزها روزهای مورد علاقه منه. کارها با نظم خوبی پیش میره و اون پارامترهایی که از زندگی انتظار دارم منظم و مرتب پیش میره اما دوتا قضیه شبیه به هم در حال اتفاق افتادنه که منو ناراحت میکنه. - خشک شدن دو تا از گلدون ها - پایان ۱۰ ساله ازدواجِ یکی از همکاران یکی از گلدان ها رو روز ولنتاین برای یارم خریدم، راستش خیلی از کلمه و فرهنگ ولنتاین خوشم نمیاد و اون روز بیشتر سعی کردم party pooper نباشم و صرفا برای نخریدن هدیه فاز فرهنگی  و منتقد فرهنگ پوپولیسم برای یار نگیرم. به خاطر همین یه گلدون گرفتم و طبیعتا چون خریدش از سر ذوق و عشقی که معمولا دارم نبود گلدون و گل زیبایی نشد. چند وقت بعد این گلدون رشد کرد و گل های بنفش با یک نظم هندسی زیبایی داد و انقدر شکل جالبی به خودش گرفته بود که هر بار موقع آب دادن چند صباحی رو به تماشای زیبایی این دوستمون میگذروندم. گذشت و اوضاش خراب شد منم خیلی درگیر درمانش نشدم تا چند روز پیش کمرش شکست و از بغل شکست و افتاد روی زمین.  این بود ظهور و افول یک گل زیبایی که نشد باغبان خوبی براش باشم حالا مشکل اینجاست که خشک و بیجان افتاده ولی دلم نمیاد که دور بندازمش. به اعتبار زیبایی قدیمش حق نیست که جاش توی سطل آشغال باشه.از طرفی همکارم آدم پر مطالعه ای هستش و اطلاعات عمومی خیلی خوبی داره ولی درگیر افسردگیه انگار و گاهی از سر شوخی های دارک و تاریکش حرفایی میزنه که خیلی غمگین میشم. در آستانه جدا شدن و پایان یک دهه رابطه.اشتیاق زیادی دارم که گاهی درباره جزییات رابطشون بپرسم و مشاوره بدم و نظر بدم و به این همکارمون بگم که بنظرم چه چیزای مهمی رو توی رابطه کم داره ولی خب میدونید واقعا به من مربوط نیست. واقعا من تخصصشو ندارم و ممکنه حرف اشتباهی بزنم و از همه بدتر اون شاید به دیدگاه ها و ذهنیت من درباره زندگی مشترک صدمه بزنه ... درنهایت درست مثل گلدونِ ما، برای اینم کاری از دستم ساخته نیست، و کسی هم از من انتظار کمک نداره ولی انگار که کاری از دستم بر میاد ... انگار که یه وظیفه محوی به دوشمه که گلدون رو التیام بدم همکارمون رو ببرم کوه نوردی با خودم یا بهش هشدار بدم که وضعیت جسمیتو یذره بهتر کنی از هر نظر برات بهتره ولی ساکت میشینم و از خیلی نظرها به درست به خودم میگم که اولویتاتو بشناس، کی از تو کمک خواسته و ... خلاصه این روز ها روزهای خوبی رو میگذرونم ولی این دوتا مسله گاهی غمگینم میکنه و این غروب جمعه سعی کردم که کمی دربارش صحبت کنم.گلدان عشق و محبت زندگی شما پرنشاط باشه </description>
                <category>اندیشه عباسیان</category>
                <author>اندیشه عباسیان</author>
                <pubDate>Fri, 13 Sep 2024 20:43:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای من و ۳۰ پارت ۲ - ترنجِ ادراک</title>
                <link>https://virgool.io/@rainbowboxdash/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%88-%DB%B3%DB%B0-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B2-%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AC%D9%90-%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%DA%A9-ha5l0iibumde</link>
                <description>اگر همکار یا دوست من باشی، اخرین چیزی که توی وجود من میبینی افسردگیه. راستش خودم هم متوجه نبودم که توی این شرایط زیبا ممکنه افسردگی یا تاثر یا بهتره بگم حس پوچی توی وجود من شکل بگیره و من از اون دسته آدم‌های قدیمی فکرم که افسردگی رو ضعف میدونم و یجورایی نحوه برخورد جامعه با افسردگی رو غیرمعقول و خیلی شکم‌سیر محور میدونم (بلاخره ما تو جامعه‌ای زندگی میکنیم که خیلی از آدم ها به چاقی یا ... افتخار میکنن و افسردگی رو هم خیلیا یه پوز شاعرانه یا فلسفی میبینن که من با همشون مخالفم).نشانه‌ها:عظمت دنیا و کوچیکی‌ما این حس رو به من میداد که 0 ~= 0.0000000000000000000000000000000000001یعنی خیلی ساده بگم، بودنِ یک ذره خیلی خیلی کوچیک معنای زیادی نداره و عظمت کهکشان ها و آسمان منو به هیچ بودن سوق میداد.به این مسله فکر کردم سعی کردم روی کاغذ سفید فکر کنم اگر اشتباهی توی این ایده هست اصلاح کنماولین نوری که توی سیاهی کهکشان ها دیدم این بود:کیفیت و کمیت رو به پای هم نذاربله! ما کم هستیم، کوچک هستیم ولی فهمیدیم که چقدر کوچیکیم. اینو متوجه شدیم!!! خودِ متوجه شدنِ نادانی، از دانایی میاد.یه متنی بود اگر اشتباه نکنم از آندره ژید که میگفت چه فرقی میکنه واسه مورچه که روی اهرام مصر راه بره یا کنار خاک یه سنگ قبر دنبال دانه بگرده، اون مورچه انقدر کوچیکه که متوجه این ماجرا نیست.ما متوجه این هرم بزرگ زیر پاهامون شدیم. اگه من یه دانه شن کنار ساحلِ زندگانی هستم ولی عظمت ساحل، صدای موج و کلی از گستره ساحل رو میبینم، وسعتِ وجود من به اندازه کالبدِ شنیم نیست. وسعتِ وجودم به اندازه بیناییه منه به اندازه ادراکه منه به اندازه درک من از عظمت جایگاهیه که توش ایستادم.مسله دوم: کمیاب ترین ببین این سناریو چیز جدیدی نداره ولی فراموش کردنش برای ماها خیلی سادست.چه خالقی باشه ( خالق: خدا، اولین انرژی، برنامه‌نویسِ این بازی یا شبیه‌ساز و ...) چه نباشه به اطرافت نگاه کن، تو همون عظمتی که پارت قبل دربارش صحبت کردیم به سیستم حیات و تکامل نگاه کن. توی این حجمِ نامتناهی چقدر حیات وجود داره ؟ توی این حیات توی این یذره زمین، چنتا مثل من وجود داره که با بحران ۳۰ سالگی دست و پنجه نرم کنه؟ وجودِ من زیباست. اینکه ده انگشتی تایپ میکنم. اینکه موهام با سرعت قابل قبولی طی سالیان سال داره کم پشت میشه. اینکه شب ها خواب هایی رو میبینم که هیچ ربطی به اتفاقاتی که توی روز واسم افتاده نداره و ... اینا خیلی منحصر به فرده و خیلی ارزشمنده.پارت دوم مبارزه - خودِ دانه شندانه شنِ داستان ما به خودآگاهی رسیده و ادراکی داره که پهنه ساحل رو میبینه و افتخار میکنه که وسعتِ ادراکش خیلی بزرگتر از جسمش هست اما نکته ای که باید در نظر بگیره اینه که این ادراک بزرگ، باز هم وابسته به بودنِ همین دانه کوچکه.با اینکه بدیهیه ولی جالبه. لنز دوربین من ساده ترین قسمتِ مکانیسمِ عکسبرداریه ولی کثیف شدنِ اون سریعترین راهِ خراب شدنَ عکسه.چه کسی میتونه با لنزِ کثیف و چربی گرفته و چاق و زشت به پهنه گستره کیهان خیره بشه و به عظمت تصویری که میبینه آفرین بگه.پس: دوییدم،‌ عرق کردم، نفس نفس زدم ارتفاع گرفتم، مرزهای جسمیم رو لمس کردم وقتی تو ارتفاع ۵۰۰۰ متری سعی میکردم آواز بخونم، این مرز ها رو لمس میکردم و سعی میکردم لنزِ پاک تری داشته باشم که بتونم دنیا رو با جزییات بهتری ببینم.اگر این دانه شن به این کوچکی میتونه این پهنه عظیم کیهان رو ببینه پس چرا سعی نکنم این دانه رو بزرگتر و سالم تر و قوی تر کنم؟...تارِ و پودِ آدمی از اجزای متفاوتی تشکیل شده که در کنار هم ترنجی رو شکل میده این اجزا درکنار هم زیبا میشن و یه کل منسجم رو تشکیل میدنگفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم / گفتم به از ترنجی لیکن بدست نایی</description>
                <category>اندیشه عباسیان</category>
                <author>اندیشه عباسیان</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2024 07:39:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا بهتره بیشتر پول دربیارم؟ یا رسالتِ پولدار شدنِ آدم خوب‌ها! یا ماجرای آشتیِ من با کارآفرینی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@rainbowboxdash/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D9%BE%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%AA%D9%90-%D9%BE%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%86%D9%90-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%87%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D9%90-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-ozszrdzgiyg8</link>
                <description>برای کسی مثل من که همه‌چیز رو پول نمیبینه و خیلی اوقات وجود پول رو تحقیر میکنه، تایتلِ مقاله یکم عجیبه!مثلا یه دوستی به اسمِ امیراردلان، اهلِ مهمونی گرفتنه و روابط متعددی داره و تو اینستاگرام فالوور زیادی داره، انگیزه امیراردلان از داشتنِ پول مشخصه. اون پول درمیاره که از پس مخارج استوریهای بعدی بربیاد و تو بهترین حالت اگه بتونه از استوریهاش پول دربیاره (بلاگرطور بشه یا تبلیغ بگیره) میتونه یه سینرژی رو ایجاد که که پوله براش استوری بشه و استوریه واسش پول!اما منی که صبح تا شب جلوی کامپیوتر هستم و فرانتِ شیپور و دیجی کالا و چنتا استارت آپ دستم بوده، سیسِ کاملا متفاوتی از امیراردلان دارم، قضاوت نمیکنم ولی معیارام با امیر متفاوته، از چیزهای دیگه‌ای خوشحال میشم و چیزهای دیگه ای حس سرزندگی بهم میده. اما مشکل اینجاست، دیدِ معمولِ مخالف با امیر، دیدِ صرفا کارمندیه. زیاد به پول اهمیت نمیده و یه مقداری دربیاره کافیشه و وقتی به کمبود پول تو زندگیش فکر میکنه، یه نگاهِ محو به افق میندازه و میگه: به جاش خوشحالم و یا یه بهانه مینیمالیستی میاره.اما من، نه تنها امیراردلان نیستم بلکه اون سرِ بومِ امیراردلان بودن رو هم قبول ندارم. چرا؟پول درآوردنِ من، درست مثلِ امیر، به نفعِ جامعه‌ای از آدم‌هاست که دوسشون دارم. این نفع هم مادیه و هم نفع یادگیری و تجربی! این پول، باعث میشه کمک کنم جریانِ مالیِ اطرافیانِ هوشمندم بیشتر بشه ولو اینکه از این جریان مالی که برای اون ها به وجود میاد خودمم منتفع بشم.مثلا خیلی خلاصه بگم  من اگه ماهی صدملیون تومن درآمد داشته باشم بیست درصدش کاملا هزینه روزمره و خورد و خوراک و چندبار رستوران و سینما و باشگاهِ منو ساپورت میکنه. حالا میمونه ۸۰ درصدش که میشه ۸۰ نقد!این هشتاد تومن ماهیانه میتونه استارت خیلی خوبی باشه واسه چنتا توسعه دهند و  دیزاین و ادیتور فیلم. پس من یه پروداکت به وجود میارم، این پروداکت دیزاینر لازم داره، دولوپر لازم داره، این پروداکت محتوای ویدیویی لازم داره و من ۸۰ تومن پول دارم که بین این آدما ماهیانه تخص(تخس؟) میشه. پول برای زندگیشون کافیه؟ نهاین پول برای شروع یه داستان و شروع متخصص شدنشون خوبه؟ F بله.پس اینجا جیبِ من داره ارزش ایجاد میکنه. حتی اون ۲۰ تومن رو من جالب تر میتونم خرج کنم. مثلا به جای اینکه یه کافه معروفِ برند برم، میتونم برم کافه‌ای که یه دختر پسر هم سن و سال خودم تازه راه انداختن یا برنج خونمون رو مستقیم از تولید کننده بخرم. همه اینا باعث میشه پول خرج کردنِ من با یه ارزش همراه باشه، پول دراوردن و خرج کردن من باعثِ شروعِ بیزنس یا کریرِ یه عده آدم بشه و اگه انقدری پخته باشم که اون پروداکت منطقی باشه و نیازی رو برطرف کنه من میتونم بازم درآمد بیشتری کسب کنم و اینبار ۴۰ تومن بزارم واسه زندگیم و ۱۶۰ تومن بزارم برای توسعه پروداکتم یا شروعِ یه پروداکتِ موفق دیگه.داداشم امیراردلان پارتیِ مشتی گرفت، دخترا رو دعوت کرد و نوشیدنی گرون سرو کرد و کلی با هم خوش گذروندن!اما پارتیِ من پارتیه زحمت کشاس! تکرارِ قشنگ ترین لحظه زندگیم واسه دوستامه: شوقیه که واریزِ اولین حقوقم برام به وجود آورد.پس فهمیدیم پولدار شدنِ من میتونه یه نفعِ مشترکِ همگانی هم داشته باشه و خرج کردن اینجا خرج کردنِ لذت بخشیه و برخلاف مدلِ امیراردلان، از سر مصرفگرایی و بریزوبپاش نیست.به نظرم تو این چندسال، با سرمایه داری به یه صلحِ درونی رسیدم و جملاتی که تو این متن نوشتم باعث میشه کارآفرینی رو مترادفِ بهره‌کشی نبینم. من به یه تعریفِ شخصی از کارآفرینی رسیدم و این تعریف میتونه پیامدِ مثبتی رو تو جامعه اطرافِ من ایجاد کنه. این یه امید رو در برداره و تلاش جمعی برای امید آدم ها و تلاش جمعی برای بهبود مالی آدم‌ها به نظرم ارزشیه که من رو به کارآفرینی سوق میده. </description>
                <category>اندیشه عباسیان</category>
                <author>اندیشه عباسیان</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jun 2024 14:15:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تسک اول:‌ به رایگان چیزی رو به دیگران یاد بده</title>
                <link>https://virgool.io/@rainbowboxdash/%D8%AA%D8%B3%DA%A9-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%AF%D9%87-npfispb6mzd2</link>
                <description>اصلا چرا؟ من در آستانه ۳۰ ساله شدن هستم، برای سی ساله شدنم برنامه های بزرگ و کوچیک خاصی چیدم که امسال، متفاوت از سال های قبل باشه. با توجه به اینکه انگار ژن افسردگی تو وجودم نهفته‌ست میخوام بیشتر هوای خودم رو داشته باشم تا از بحران های اگزیستانسیالیستیِ این سن جلوگیری کنم.من تو ماموریتم که شاد باشم و دیگران رو هم شاد کنم! به خاطر همین یه لیست نوشتم از کارایی که امسال میخوام انجام بدم و میخوام دست پر و شاید حتی با جیب پر برم تو دهه چهارم زندگیم.اولین تسکم درباره یاددادنه. اگه بپذیریم که یاددادن یکی از اصلی‌ترین مراحل یادگیریه، و یادگیری بود که دو سه باری جونم رو تو این سی سال نجات داد(جمله‌ای که خوندی مبالغه نبود). این تسک ادای احترام به یادگیریه! ادای احترام به فرهنگِ کمک کردن!وضعیت ژئوپلیتیک منطقهقراره مینیمال، یه کورس یا ورکشاپ رو استارت بزنیم، تو این مسیر دونفر آدم مشتی کنارم هستن که هم ایده میدن و هم تو روند کار کمکم میکنن (عرفان و علیرضا). اما تو یه نگاه بزرگتر، بازار آموزش، یکم خطرناکه. چرا؟آموزش کار بی حاشیه‌ای بنظر میرسه ولی نه اشتباه نکن تو واقعیت اینطور نیست!آموزشی که مخاطب زیادی داره، به شدت درگیرِ قضاوت و نقد میشه. بنظرم هم غرض‌ورزانه و هم نقد عادی و سازنده. مثلا: حجمِ فیدبکِ جامعه به اشتباه مدحج، بیشتر از میزان احمقانه بودنِ اون اشتباه بود.مدحج میم شد. کاری ندارم همون میم شدنش به بیشتر دیده شدنش کمک کرد و ارزشِ مارکتینگی و فروش داشت ولی این میم شدنه و مسخره شدن توسط یه عده آدم زیاد، میتونه ترسناک باشه. اون لب بوم اما، من خیلی دوست ندارم استادِ دیگران باشم. نمیدونم چرا ماها به کسی که چیزی یادمون میده حالتِ شمس و مولانا میگیریم. من نمونه های خارجی رو میبینم که رابطه‌ی بین منتور و منتی / یاددهنده و یادگیرنده ، انقدر عرفانی و محترم نیست. من بدم میاد یه روز استاد عباسیان باشم و تو کلاسی کت بپوشم.بخاطر این دوتا فیدبکی که معمولا جامعه به معلماش میده، بنظرم معلمی میتونه کار خطرناکی باشه. تو یا استادِ والامقامِ عرصه علم میشی یا درگیر برچسب و هِیت شدن! من اما، حجم کارم قرار نیست به این جاها برسه، دوست دارم ورکشاپ کوچیکی برگزار کنم که آدما از من چیزی رو با کیفیت و سریعتر از روش هایی که درحال حاضر وجود داره یاد بگیرن و ازش تو زندگیشون استفاده کنن. فایدش چیه؟ صادقانه بگم بنظرم احتمالا وجهه پرسونال برندینگِ خوبی داشته باشه اما من اولویت اصلیم روح و روانمه که احساس مفید بودن بکنم. احساس کنم یکی رو نیم قدم به یه فرصت شغلی نزدیکتر کنم. موضوعازونجایی که تو اکوسیستم مشهور نیستم یه مبحثی از فرانت رو انتخاب میکنم که خیلی تخصصی نباشه و مخاطب بیشتری رو جذب کنه. بعدتر که مخاطبامو پیدا کردم میتونم مفاهیم تخصصی تری رو بهشون ارايه بدم.بهترین شروع همین ماجرای HTML , CSS هست، هم به درد جونیور فرانت دولوپرا میخوره هم اینکه دیزاینرا میتونن بیان سمتش و واقعا ارزش خوبی واسشون ایجاد میشه (بین خودمون بمونه که اکثر دیزاینرامون واقعا بلد نیست و اکثر اونایی که میگن بلدیم این بلد بودن رو تو دیزاین و فیگما اعمال نمیکنن).اقدامکورسِ من باید خلاقانه باشه! خوشم نمیاد از این سیسای اینستاگرامی و یادگیری فلان در ۲۰ دقیقه. کلیدواژه پروژه‌محور یه مدتیه که تو کورس هایی که منتشر میکنن مد شده، بدم نیست! مدِ خوبیه و یجورایی تشویق میکنه که مخاطب آستیناشو بالا بزنه و خودشم کارو استارت بزنه. اما حلقه گمشده بین یاددهنده و گیرنده، بحث اشکال‌یابی و اشکال‌زداییه. یاددگیرنده تو گِل گیر کرده و کسی نمیبینتش و کورس جلو میره و بله هر بار که ویدیو تکرار میشه ، همون مطلب به همون شکل تکرار میشه، شاید اگه یه ویرگول یا زیر و بمی به صداش اضافه بشه اون فرد بیچاره از گل دربیاد... پس؟ کورس من باید کارگاه‌طور باشه. مرحله به مرحله جلو برم و فیدبک آدم هارو ببینم.جزوه: سند یا داکیومنت هم باید تهیه کنیم به دوشکل: خلاصه شده به عنوان برگه تقلب و یه داکیومنت مادر که قابلیت ارجاع داره و به فارسیِ قابل فهم نوشته شده. عرفان تو این مبحث کمکِ خیلی خوبی انجام داد و  الان جزوه‌ها حاضرنپلتفرم ها میت برای اینکه ببین تلاشمو و چهرمو وقتی دارم زور میزنم که به بهترین حالت انتقال رو به وجود بیارم.یه ابزار کد انلاین هم باید بزارم که کدمو لایو داشته باشن و بتونن هر جا خواستن کپی پیست کنن و درگیرِ نصبِ ادیتور و  نود و اینجور مسایل نشیم.پشتیبانیعرفان و علیرضا که داک هارو نوشتن و تسلط خوبی رو مسایل دارن، حین کارگاه، به بچه‌ها کمک میکنن.چالش‌هااگه سوالی پرسیدن که بلد نبودم چی؟‌ احتمالش کمه. اولا که بحثِ واقعا پیچیده نیست و دوما تاحالا کلی مصاحبه کننده روانی رو پشت سر گذاشتم، این مخاطب، معصومه و هدفش یادگیریه، بعید میدونم چالش عجیبی واسم داشته باشه! ولی اگر هم سوالی پرسیده شد که بلد نبودم اول سعی میکنم چیز اشتباهی نگم و بعد سعی میکنم عین یه چالش روزانه باهاش برخورد میکنم، سرچ کنم و از خودشون کمک بگیرم. اتفاقا خیلی برخورد واقعیه و بنظرم مخاطب هم از صداقت و روند حل مسله خوشش میاد.</description>
                <category>اندیشه عباسیان</category>
                <author>اندیشه عباسیان</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jun 2024 09:20:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیشبازِ ۳۰ سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@rainbowboxdash/%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%90-%DB%B3%DB%B0-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-rkg22pgam2nw</link>
                <description>چند روزه که ۲۹ ساله شدم، میدونم که به سرعت خرداد سال آینده هم میرسه و به عدد ۳۰ میرسم.زمانی که سنم کم بود، از پدر و مادرم سنِ آدم هارو میپرسیدم و اگر کسی سنش بیشتر از سی بود، خجالت میکشیدم به اسم صداش بزنم و یه عمو یا خاله پشت اسمش میزاشتم. حقیقتا یکم نگرانم و سوالای عجیبی به ذهنم میرسه.مثلا : قراره چند سال عمر کنم؟ یا چنتا نقطه عطف دیگه زندگیم داره که قراره خیلی خوشحال یا ناراحتم کنه؟ یا فکر کردن به اینکه یه روزی احتمالا مرگ عزیزی رو ببینم. یا ممکنه یه روز پدر بشم.اطرافیانم دیدِ متفاوتی به این سن دارن، خیلیا ۳۰ سالگی رسما براشون شروعِ بحران بوده و خیلیها هم ازش به خوبی استقبال کردن. مثلا مادرم به شدت معتقده که بالا رفتنِ سنش، باعث آرامش و بلوغ بیشتری شده و از سنین بالای زندگیش بیشتر لذت برده تا جوانی! البته که جنگ و مسایل اجتماعی هم در این نظر مادر دخیله ولی درکل نتیجه‌ای که از دیتای اطرافیان میگیرم اینه که برخورد با سی سالگی، خیلی بستگی به دیدگاه و نگرش خودشون داشته.پس میشه امیدوار بود! مسله بحران و چالش و سختی سی ساله شدن رو با تمرکز روی نگرش و فعالیت ها میشه رام کرد و به کنترل خودمون درآورد.برنامه‌ریزینوشتن برنامه رو کاغذ، یکی از راه‌های آرامشِ منه. ما الان یه چالش داریم از جنس عدد. پس، میتونیم واسش یه برنامه درنظر بگیریم که فقط نزاریم طی بشه بلکه یکم هیجان انگیزترش بکنیم.قدم اول: خداحافظی و گذر کردن!تو مسیر زندگیِ هرکدوممون اتفاقایی افتاده که لازمه ازشون گذر کنیم و بیشتر از این خاطرات و افکراشون رو به ذهنمون سنجاق نکنیم. بله من اشتباهاتی رو در حق جامعه انجام دادم و صد البته جامعه هم اشتباهاتی رو در قبال من مرتکب شده ولی الان اینجام! صحیح و  پررو دارم با سرعت زیادی فارسی تایپ میکنم و میخام یسری از دیتاهای مغزمو با خودم به سال جدید نبرم. خداحافظیخداحافظ، حس کافی نبودنِ علمیِ دورانِ دبیرستان.خداحافظ، ترسِ دیدن فیلمای ترسناک تو کودکی.خداحافظ، نفرتم به فامیل و اطرافیان وقتی انصراف از تحصیل دادنمو مسخرم میکردن.خداحافظ، راهرو های تنگ و ترش دانشکده فنی دانشگاه کرمانشاه.خداحافظ، رضا، پیام، علی، سامان، بهار،دختره که دوست احمد بودی که اسمتو فراموش کردم.من باهاتون خداحافظی میکنم و نیازی نیست ازین به بعد به هم فکر کنیم.قدم دوم: قدم های عظیمِ ۲۹بهم اجازه بده این رویا رو داشته باشم که امسال چنتا یادگاریِ متفاوت برای زندگیم جور کنم، چندتا دستاورد که یادم بندازه قوی به سراغ دهه چهارم زندگیم رفتم. مثلا پارسال من جنگ و صلح رو خوندم و به خوندش افتخار میکنم. یا برای اولین بار سفر خارج از ایران رفتم که کلی خاطره جالب به وجود آورد.من امسال برایِ سه تا اتفاق برنامه ریزی میکنم که هر کدومشون رو هروقت عملی کردم جدا بعدا توضیح میدم.۱- رو۲-دم۳-صدقدم سوم: تسک های جالب ۲۹یه سری تسک کوچیک در نظر گرفتم. تسکای جالب و خیلی ریز و کوچیک برای اینکه شادتر باشم و با وضعیت کنونی حال کنم.این تسک ها رو کم کم اینجا میزارم و تو پست های دیگه جزییاتشون رو مینویسم.تسک اول:‌ به رایگان چیزی رو به دیگران یاد بده...ادامه دارد!</description>
                <category>اندیشه عباسیان</category>
                <author>اندیشه عباسیان</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jun 2024 14:01:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>