<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های rainyman555</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rainyman555</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 19:51:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/29876/avatar/LtIKvS.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>rainyman555</title>
            <link>https://virgool.io/@rainyman555</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زنده باد کرونا!</title>
                <link>https://virgool.io/@rainyman555/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-jd6ayfklddpa</link>
                <description>خداییش هر چه از این ولوله ای که درباره کرونا در کشورمان  براه افتاده می گذرد ، من بیشتر از این ویروس خوشم می آید.عصبانی نشین و تعجب هم نکنین،بگذارید من دلایلم را بگویم،خواهید دید شما نیز با من هم عقیده می شوید. نخست اینکه بدون شعار و میتینگ و درخواست اعتبارات نجومی ،مشکل ترافیک تهران را با سه هفته حضور در کشور،بخوبی برطرف کرد و تا جایی که خبر دارم در بقیه شهرها هم دیگه از شلوغی و ترافیک خبری نیست. در مرحله دوم پاکیزگی را بصورت خودجوش به کشور بازگرداند و دیگه کارتن خواب های تهران هم روزی سه بار دوش می گیرند و ماسک می زنند و تا ژل ضدعفونی کننده به دستشان نزنند ،دست به پایپ و فندک هم نمی زنند!دیگه از تمیزی و برق افتادن صندلی های اتوبوس ها و خطوط مترو و حتی تاکسی های از رده خارج چیزی نمی گویم که خداییش جای تقدیر و تشکر فراوان دارد. بریده شدن پای ملت بیکار از استان های شمالی هم جای قدردانی دارد. جسارت نشه منظورم اون دسته از ملت هست که با هر تعطیلی و در هر شرایطی راهی جاده های شمال می شدند و واقعا حضورشون در هر جایی ، اثری جز نابودی نداشت ، به یمن ورود جناب کرونا مجبور شدند در این تعطیلی ها در خانه بنشینند و سر به جیب مراقبت فرو برند و کمی بر عمر رفته ی خود بیندیشند. در این مجال هم که در شمال بسته شده ،هموطنان استان های  شمالی مان و حنگل ها و مناظر طبیعی هم فرصتی پیدا می کنند تا کمی خودشان را بازیابی و ریکاور کنند.همچنین این کرونای عزیز با حضورش نشان داد که ژن خوب صرفا یک توهم احمقانه است و بدون در نظر گرفتن طبقه و سطح اجتماعی ، همه روزی خواهند مرد و همه در برابر حضرت عزراییل به یک اندازه مقرب و محبوبند و مرگ ،نماینده مجلس و وزیر و وکیل و دارا و ندار نمی شناسد و این واقعیت آشکار، هم باد توهم اغنیا را خالی کرد و هم ذهن های تحقیر شده ی فقرا را التیام بخشید.همچنین کرونای عزیز ،تفاوت مرد را از نامرد به ملت نشان داد.نشان داد که چه کسانی در این مملکت فقط حرف می زنند و در بزنگاهها، فقط به دنبال سود و بهره برداری های شخصی هستند و در پی آنند که از این نمد هم برای خود کلاهی تهیه کنند و چه کسانی، مردانه در میدان هستند و با نثار جان و مال خود، رقص کنان و دست افشان ، با مرگ رقص سماع می کنند.خلاصه به قول پروین  اعتصامی ،زمانه را چون نکو بنگری همه پند است و این کرونا ی ناخوانده هم خیلی از حقایق پنهان را آشکار کرد که اگر نمی آمد شاید صد سال  پس از مرگمان هم از آن ها بی خبر می ماندیم.واقعا شاید این کرونا آزمون انسانیت و مردانگی من و تو هم باشد که ببینیم انسانیت ذهنی مان چقدر  با انسانیت واقعی مان تطابق دارد.آزمونی که شاید تلنگری باشد برای تغییر روش و منش زندگی و فرصتی برای خوب بودن و خوبتر شدن و نجات روحمان.انصافا با من همنوا نمی شوید؟ &quot;زنده باد کرونا!&quot;</description>
                <category>rainyman555</category>
                <author>rainyman555</author>
                <pubDate>Sat, 07 Mar 2020 16:15:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چقدر دلم تنگ است...</title>
                <link>https://virgool.io/@rainyman555/%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-kfqfow5xlagj</link>
                <description>از سر کوچه که پیچیدم داخل،  صدای تلاوت قرآن را شنیدم که از جلوی خانه ی اکبرآقا می آمد.کنجکاو شدم و  قدم هایم را تندتر کردم تا زودتر برسم.بله درسته ، جلوی خانه ی اکبر آقا را سیاه پوش کرده بودند و روی میز کوچکی  در جلوی خانه شان یک ظرف خرما گذاشته بودند و عکسی از این پیرمرد مهربان و نازنین ،درون قاب چوبی کهنه ای در کنار ظرف خرما قرار داشت.بی اختیار به چشمان خسته و غمبارش خیره شدم و بغض سنگینی درون گلویم گره خورد. بیچاره پیرمرد خیلی ساکت و بی سروصدا رفت. همسرش سالها بود که مریض بود و توان راه رفتن و کارکردن نداشت.سه تاپسراش توی بازار و کاسب بودند و سال به سال توی محل نمی دیدمشون و فقط می شنیدم که وضعشون خوبه و شاسی بلند سوارند .دوتادخترش هم یکیشون شهرستان ازدواج کرده بود و گاهی سری بهشون میزد و یکیشون  هم رفته بود خارج و  میگفتند دکتر شده  ولی من که تا حالا ندیده بودمش.ولی اکبر آقا را هر روز میدیدم که با کمری خمیده و چشمانی خیره به زمین ،یا برای خانه نان خریده  بود و یا داشت زنشو سوار تاکسی میکرد تا ببردش دکتر و یا یک پلاستیک پر از دارو برای همسرش خریده بود. من دوستش داشتم و هر بار می دیدمش حال و احوالی باهاش میکردم و حال زهرا خانم را می پرسیدم،او هم با لبخندی زیبا و کوچک که روی صورت رنگ پریده اش پخش می شد ،همیشه با حوصله جواب سلام و علیک را می داد و وقتی از زهرا خانم می پرسیدم میگفت: &quot;ای الحمدلله بد نیست ، پیریه دیگه &quot; و وقتی از خودش می پرسیدم همیشه می گفت : &quot;من خوبم پسرم،باکیم نیست، شما جوان ها مراقب خودتون باشین ، ما دیگه عمرمان را کرده ایم&quot;، ولی من معنی حرفش را هیچ وقت نمی فهمیدم که این عمر چرا برای ماها باید به اندازه کافی باشه ولی برای اونایی که یک عمر رنج کشیدن و برای زن و فرزند رنج ها دیده اند، کم آمده  و دیگه حقشون نیست! آخرین باری که دیدمش دیروز عصر بود که وقتی وارد کوچه شدم ، دیدم در یک دستش یک نان سنگکه و با دست دیگرش به دیوار کوچه تکیه داده و داره نفس نفس میزنه.بهش نزدیک شدم و سلام کردم و احوالشو پرسیدم.به سختی سرش را بالا آورد و جواب سلامم را به آهستگی داد و گفت : خوبم بابا نگران نباش ،دارم خستگی در میکنم.رنگ به چهره نداشت و تند تند و کوتاه کوتاه نفس می کشید.بهش گفتم اگر حالش خوب نیست ببرمش دکتر ولی جواب داد ،خوبم بابا میرم خانه کمی استراحت می کنم و خوب میشم. ولی امروز که قاب عکسش را دیدم فهمیدم که اکبر آقا دیگه خوب شدنی نبود،دیگه توان ادامه نداشت ولی هیچ وقت  نه نق زد و نه کسی بردش دکتر.یاد آرامش و وقاری افتادم که با دیدنش در دل آدم موج میزد، پیرمرد مهربان و  نازنینی با کت و شلوارهای کهنه ولی تمیز که همیشه حالش خوب بود ولی یک دفعه از فرط خوبی حالش، بی سر و صدا خاموش شد و برای همیشه رفت. دلم یک دفعه برای پدرم تنگ شد که مثل اکبر آقا همیشه وقتی احوالش را می پرسم میگه : &quot;خوبم بابا نگران نباش ، شما مواظب خودتون باشین !&quot;. دلم یک دفعه برای تمام پدرهای شهرم تنگ شد که ذره ذره دارند از درون می شکنند و ما هیچکدام توجهی بهشان نمی کنیم و نمی فهمیم و  به یک باره مانند یک برج قدیمی ،فرو می ریزند.چقدر دلم برای این فداکاران  خاموش و بی ادعا ی  شهرم تنگ است...</description>
                <category>rainyman555</category>
                <author>rainyman555</author>
                <pubDate>Wed, 11 Dec 2019 10:52:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیا جهان را دگرگون کنیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@rainyman555/%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%DA%AF%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%86-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-vduohqw0wb4k</link>
                <description>ازمرحوم نادر ابراهیمی چند کتاب خوانده ام.چند خط زیر را که از کتاب ابوالمشاغل او انتخاب کرده ام به نظرم یکی از بهترینِ نوشته های اوست.روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟گفتم: خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا، در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند.حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند. پس گفت: بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند... حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت...گفتم: این، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن.با این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام، نان کسانی را خورد که به خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند و رنج می کشند... و این بیچاره ها که با دشمن، دشمنی می کنند و با دوست دوستی، دائما گرسنه اند و تشنه، چرا که آب و نان شان را همین کسانی خورده اند و می خورند که زندگی را &quot;بیشرمانه مردن&quot; تعریف می کنند.آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یک مدیر کلّ دزد  منحرف، به آدم بدکار هرزه، به یک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوری است؟ آدمی که در طول هفتاد سال، حتی یک شکنجه گر را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچین خودفروش نزده است، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته، پسِ گردن یک گران فروش متقلب نزده، و تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار خودباخته ی وابسته به اجنبی نینداخته، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت تطبیق می کند و به چه درد این دنیا می خورد؟آقا ی محترم!ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد. ما آمده ایم که با دشمنان آزادی دشمنی کنیم و برنجانیم شان، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم، و همپای آدمهای عاشق، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم.ما آمده ایم  که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود...ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند...گمان می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود، و شاید من هم، فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یکی از خویشاوندان خوب را چنان برنجانم که در مجلس ختمم حضور به هم نرساندنویسنده:ناشناس</description>
                <category>rainyman555</category>
                <author>rainyman555</author>
                <pubDate>Sun, 03 Nov 2019 09:45:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱۱ فایده آلبالو و گیلاس برای سلامتی</title>
                <link>https://virgool.io/@rainyman555/%DB%B1%DB%B1-%D9%81%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A2%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%88-%D9%88-%DA%AF%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA%DB%8C-x2ggqdfkowfg</link>
                <description>آلبالو و گیلاس میوه‌ هایی زیبا و خوشمزه هستند که الان درست در فصل آن قرار داریم. تا قبل از آنکه فصل آن بگذرد تا می‌توانید آلبالو و گیلاس بخورید و از فواید آن بهره‌مند شوید.وقتی آلبالو و گیلاس می‌خورید از چیزی بیشتر از طعم خوشمزه آن استفاده می‌برید. آلبالو و گیلاس سرشار از آنتی‌اکسیدان است و فواید بسیار زیادی برای سلامتی دارد، ازجمله کمک به درمان بیخوابی، درد مفاصل و آب کردن چربی‌های شکم. گیلاس می‌تواند یک نسخه کامل پزشکی برایتان باشد.در زیر به ۱۱دلیلی اشاره می‌کنیم که ثابت می‌کند باید از همین امروز آلبالو و گیلاس خوردن را شروع کنید.۱. محافظت در برابر ابتلا به دیابت گیلاس شیرین شاخص گلیسمی پایین‌تری نسبت به زردآلو، انگور، هلو و آلو دارد. این باعث می‌شود انتخاب هوشمندانه‌تری در بین سایر میوه‌ها، به‌ویژه برای دیابتی‌ها باشد.۲. کمک به بهتر خوابیدن شب‌ها نمی‌توانید بخوابید؟ آب آلبالو و گیلاس نجاتتان می‌دهد. کافی است ۳۰ دقیقه بعد از بیدار شدن و ۳۰ دقیقه قبل از شامتان آب آلبالو یا گیلاس بنوشید. در تحقیقی، شرکت‌کننده‌ها با دنبال کردن این برنامه، سطح ملاتونین در بدن خود را بالا بردند. آلبالو و گیلاس منبع بسیار خوبی از ملاتونین است. گفته می‌شود برای خستگی و مشکلات خواب ناشی از مسافرت‌های با تغییر ساعت زیاد هم مفید است.نکته: آلبالو در مقایسه با گیلاس میزان ملاتونین بالاتری دارد.۳. کاهش چربی‌های شکم در تحقیقی مشخص شد که آلبالو چربی شکم را پایین می‌آورد. محققان دریافته‌اند که موش‌های آزمایشی که با پودر آلبالو تغذیه شدند و رژیم‌غذایی پرچرب داشتند، به اندازه موش‌هایی که پودر آلبالو دریافت نکرده بودند، چربی کمتری اضافه کردند.۴. کمک به جلوگیری از آلزایمر انجمن آلزایمر در امریکا، گیلاس را بخاطر محتوی آنتی‌اکسیدان آن بعنوان یکی از موادغذایی تقویت‌کننده حافظه معرفی می‌کند.۵. کاهش خطر سکته خوردن آلبالو فواید قلبی‌عروقی هم به دنبال دارد. آنتوسیانین‌ها که رنگ قرمز آلبالوها بخاطر آنهاست، PPAR که مسئول تنظیم ژن‌های موجود در متابولیسم چربی و گلوکز است را فعال کرده، عوامل خطرزای کلسترول بالا، فشارخون و دیابت را کاهش می‌دهد.۶. کندتر کردن روند پیر شدن پوست آلبالو بالاترین سطح آنتی‌اکسیدان را در میان میوه‌ها دارد. آنتی‌اکسیدان‌ها به بدن برای مقابله با رادیکال‌های آزاد که باعث پیری شما می‌شوند کمک می‌کنند. نوشیدن یک لیوان آب آلبالو به صورت روزانه، روند پیری را کندتر می‌کند. آب آلبالو همچنین بعنوان درمان جایگزین برای مشکلات پوستی دیگر هم توسط پزشکان توصیه می‌شود.۷. کاهش خطر حملات نقرس در تحقیقی که بر روی ۶۳۳فرد مبتلا به نقرس انجام گرفت، مشخص شد که خوردن گیلاس خطر ابتلا به حملات نقرس را تا ۳۵درصد پایین می‌آورد. بیماران نقرسی که طی یک دوره دو روزه گیلاس مصرف کرده بودند، در مقایسه با آنهایی که گیلاس نخورده بودند، تا ۳۵ درصد حمله کمتری داشتند. یافته‌های این تحقیق نشان می‌دهد که مصرف گیلاس یا عصاره گیلاس خطر حملات نقرس را پایین می‌آورد.۸. کاهش درد عضلانی یک لیوان و نیم گیلاس ترش یا یک لیوان آب گیلاس ترش می‌تواند التهاب و درد عضلات را کمتر کند. در یک تحقیق به گروهی از دونده‌های ماراتن دو بار در روز به مدت یک هفته آب گیلاس ترش داده شد. مقایسه آنها با گروهی که آب گیلاس دریافت نکرده‌ و آبمیوه دیگری مصرف کرده بودند، نشان داد که این افراد درد عضلانی کمتری را بعد از مسابقات احساس کردند.۹. فایده‌رسانی به قلب گیلاس سرشار از پتاسیم است که به تنظیم ضربان قلب و فشارخون و کاهش خطر بیماری فشارخون کمک می‌کند. یتواسترول موجود در گیلاس سطح کلسترول بد در خون را کاهش می‌دهد.۱۰. کمک به تسکین آرتروز در تحقیقی که بر روی بیست زن ۴۰تا ۷۰ساله مبتلا به آرتروز انجام گرفت، مشخص شد که درد و ناراحتی که مفصل‌های متورم ایجاد می‌کنند با مصرف دو روز در هفته‌ی آب آلبالو به مدت سه هفته کاهش پیدا می‌کند.۱۱. کمک به پیشگیری از سرطان رودهترکیباتی در آلبالو می‌توانند ساخت مواد شیمیایی سرطانی که از خوردن همبرگر در بدن ایجاد می‌شوند را کم کند. محققان به گوشت‌های همبرگری آلبالو اضافه کردند. «محتوی چربی گوشت‌های گیلاسی همانطور که انتظار می‌رفت پایین‌تر از گوشت‌های عادی بود و در عین حال محتوی آب آنها بالاتر بود. بافت آلبالو نه تنها اکسیده شدن لیپیدهای چربی را کندتر می‌کند، بلکه ایجاد آمین‌های آروماتیک هتروسیکلیک را هم کاهش می‌دهد.» — جی. ایان گری، پروفسور علوم تغذیه در ایالت میشیگانحالا دیگر دلایل خوب زیادی برای خوردن گیلاس دارید. پس همین امروز سری به میوه‌فروشی محل بزنید و به اندازه کافی از این میوه های اعجاب‌انگیز بخرید.</description>
                <category>rainyman555</category>
                <author>rainyman555</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jul 2019 11:43:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این ماندن است که بهانه می خواهد....</title>
                <link>https://virgool.io/@rainyman555/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-zr9ah55hulhz</link>
                <description>رفتن که بهانه نمی خواهد،یک چمدان می خواهد از دلخوری هاى تلنبار شده وگاهى حتى دلخوشی هاى انکار شده ...رفتن که بهانه نمی خواهد،وقتى نخواهى بمانى،با چمدان که هیچ بى چمدان هم می روى !ماندن...ماندن اما بهانه مى خواهد،دستى گرم، نگاهى مهربان، دروغ هاى دوست داشتنى،دوستت دارم هایى که مى شنوى اما باور نمى کنى،یک فنجان چاى، بوى عود، یک آهنگ مشترک، خاطرات تلخ و شیرین ...وقتى بخواهى بمانى،حتى اگر چمدانت پر از دلخورى باشدخالى اش مى کنى و باز هم می مانى ...می مانى و وقتى بخواهى بمانىنم باران را رگبار مى بینى و بهانه اش مى کنى براى نرفتنت !آرى،آمدن دلیل مى خواهدماندن بهانهو رفتن هیچکدام ...</description>
                <category>rainyman555</category>
                <author>rainyman555</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jul 2019 09:16:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای ورزش کردن انگیزه می خواهید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@rainyman555/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AF-yi3pmptwgrg2</link>
                <description> بارها پیش آمده است که با خود می گوییم بهتر است ورزش کنم، و یا به اهمیت و فواید آن فکر می کنیم. اما مدام برای آن بهانه می آوریم و یا اراده کافی برای آن پیدا نمی کنیم. تنها، وجدان خود را عذاب می دهیم بی آنکه اقدامی بکنیم. اما هر مشکلی راه حلی دارد. برای این کار سه تکنیک موثر به شما معرفی می کنیم: هدفمند کردن افکار، هدفمند کردن رفتار، و هدفمند کردن روال زندگی. تکنیک اول: هدفمند کردن افکار 1. انگیزه اصلی خود را پیدا کنید. هر کسی برای ورزش کردن دلیلی شخصی دارد، دلیل شما چیست؟ آیا می خواهید جذاب تر شوید و یا انگیزه سلامتی نیز دارید؟ می خواهید بیست سالگی نوه هایتان را ببینید؟ یا می خواهید لباسی که 5 سال پیش اندازه تان بود را دوباره بپوشید؟ آیا شخص خاصی برای اینکار به شما انگیزه می دهد؟ انگیزه تان چیست؟ آن را مشخص کنید و بر آن تمرکز کنید.? - همه می دانیم &quot;از دل برود هر آنچه از دیده برفت&quot;. پس بهتر است دلیل تان را مکتوب کنید و جایی مقابل چشمتان قرار دهید. (یعنی اینکه تمام مدت به فکرش باشید). نمی توان تاثیر آن را انکار کرد. این ساده ترین راه حل برای بدست آوردن چیزی است که خواهان آن هستید. بشر براحتی می تواند آنچه می خواهد را بدست آورد. پس این دو نکته را در نظر داشته باشید: انگیزه و عمل. بقیه اش مثل آب خوردن است! 2. با خودتان در این باره صحبت کنید. شاید به خود چنین چیزی بگویید: «باید همین الان ورزش کنم. اگه ورزش نکنم هیچوقت خوش اندام نمی شوم». اشکالاتی پنهان در پس این جمله ها وجود دارد. مثلا، اینکه فکر کنید مجبور به انجام کاری هستید، باعث می شود حسی همچون کار یا وظیفه به شما دست دهد. شوخی نیست! فکرتان این است که چه اتفاقی می افتد اگر ورزش نکنید. به عبارت دیگر شما رفتاری تهدید آمیز با خود دارید و خوش اندام نبودنتان را تصور می کنید و ناخوداگاه، افکار منفی در سر می پرورانید. پس بجای آنکه تصور کنید چه شکلی می شوید اگر ورزش نکنید، فکر کنید چه می شود اگر ورزش کنید!-  مثبت اندیشی بسیار مهم و موثر است. بجای گفتن «احساس خیلی بدی دارم از اینکه ورزش نمی کنم»، با خود بگویید: «ورزش کردن حس خوبی به من می دهد، از فردا ورزش می کنم». استفاده از افعال منفی، همچون دست انداز عمل کرده و مانع پیشرفت شما می شود. 3.برای خود هدف تعیین کنید. این اهداف می تواند خیلی ساده باشد و لزومی ندارد که هدف نهایی تان باشد! اگر هدفتان این است که هفته ای دو جلسه ورزش کنید، و یا می خواهید هفته ای 15 کیلومتر بدوید، همین را هدف خود قرار دهید. سپس برای خود پاداشی در نظر بگیرید. نتیجه گرفتن از اهداف کوچک، بسیار ساده تر است و انگیزه بیشتری برای ادامه به شما می دهند.? 4. پاداشی برای خود در نظر بگیرید. تعیین هدف، بدون در نظر گرفتن پاداش سودی ندارد! باید به خود جایزه بدهید! لزومی ندارد که جایزه، چیز بسیار بزرگی باشد. هر از گاهی به خودتان هدیه ای کوچک بدهید که انگیزه ادامه دادن پیدا کنید.? - برای هر جلسه، هفته، هر کیلو کاهش وزن، و ... ، یک جایزه در نظر بگیرید. تمام این ها در ناخوداگاهتان موثر است. هر گاه بدنبال تلاش شما اتفاق خوبی بیفتد، برای ادامه و پشتکار انگیزه می گیرید. از سوی دیگر، در صورت سرپیچی، یک تنبیه کوچک در نظر بگیرید. مثلا به خود بگویید اگر ورزش نکنم باید ظرف های امشب را بشورم، و همین تهدید، نوعی انگیزه است! 5. زیاد به خود سخت نگیرید. شما تنبل نیستید، این قبیل کارها برای همه سخت است. کسی که روزی 8 کیلومتر می دود، به اندازه کسی که بعد از سال ها ورزش را شروع کرده است، انرژی صرف نمی کند. پس بی جهت به خود برچسب تنبلی نزنید. شما اول راه هستید، همین و بس.? - باید بدانید که تلوتلو خوردن و یا زمین افتادنتان طبیعی است، و این اتفاقی است که برای همه می افتد. مهم آن است که پس از هر بار به زمین افتادن، بلند شوید. این شکست های کوچک (مثلا اینکه یک روز ورزش نکنید و یا مریض شوید و ...) کاملا طبیعی است. پس اگر چنین شد، آرامش خود را حفظ کنید. فرصت برای جبران هست، سر خود را بالا بگیرید و ادامه دهید. 6.خود را هیپنوتیزم کنید. هیپنوتیزم، حالتی از تمرکز است که در آن پذیرش به بالاترین حد ممکن می رسد. تکنیک «بهترینِ من»، نوعی تلقین مضاعف است که شما را تشویق می کند به از پیش تجربه کردنِ نتیجه. این تکنیک در صورتی موثر است که به نتیجه گیری از آن معتقد باشید. اگر این اعتقاد را در خود نمی بینید، وقتتان را تلف نکنید و تنها به تلاش های خود تکیه کنید. تکنیک دوم: هدفمند کردن رفتار. 1. تغذیه سالم داشته باشید. اگر می خواستید در مورد رژیم مطلبی بخوانید، الان مشغول خواندن این متن نبودید. اما مسئله این است که همه چیز به طور ذاتی به هم مرتبط است. با تغذیه ای سالم، احساس سالم تری خواهید داشت، و با احساسی سالم، نیاز به ورزش را بیشتر حس خواهید کرد.?-  علاوه بر تغذیه سالم، صبحانه فراموش نشود! صبحانه نه تنها برای تمام روز به شما انرژی می دهد، بلکه به شما کمک می کند تناسب اندامتان را حفظ کنید و قوی بمانید. نکته دیگر اینکه تا می توانید آب بنوشید!  2. لباس و ست ورزشی جدید بخرید. می خواهید برای ورزش کردن انگیزه پیدا کنید؟ یک دست لباس ورزشی قشنگ و جدید بخرید.?- اما یادتان باشد اگر قرار است آن را در ماشین یا توی کمد بگذارید، فایده ای ندارد. لباس ها را جلوی چشمتان قرار دهید. آن را روی تخت خواب، میز و یا حتی روی کابینت آشپزخانه بگذارید، آنقدر آزارتان دهد تا مجبور شوید آن را بپوشید! 3. فعالیت های بی حاصل، و کم تحرک را با فعالیت های سالم جایگزین کنید. برای مثال، بجای تماشای برنامه ای که علاقه چندانی به آن ندارید، ورزش کنید! همین که فکر کنید ورزش، جذاب تر از فلان برنامه است، برای انجام آن انرژی و انگیزه پیدا می کنید.  - چند وقت یکبار احساس تنبلی می کنید و یا حوصله تان سر می رود و یا به کارهایی مشغول می شوید که از آن لذتی نمی برید؟ اکثر اوغات! همه همینطور هستند.اگر کنترل، دستتان است و کانال های تلوزیون را بالا و پایین می کنید، بدانید یکی از همان مواقع است. مجبور نیستید به باشگاه بروید، اما بلند شوید و به پیاده روی بروید، خانه را مرتب کنید، و ... فقط کار و فعالیت دیگری انجام دهید. مطمئن باشید پس از آن احساس بهتر و مفیدتری به شما دست خواهد داد! 4. خودتان را به سمت باشگاه هل دهید. اگر می خواهید به باشگاه بروید اما حس آن را ندارید، بدون آنکه زیاد فکر کنید فقط به سمت باشگاه بروید. به خودتان بگویید اگر همچنان حس ورزش نداشتم، به خانه برمی گردم! البته خیلی بعید است وقتی آنجا رسیدید حوصله برگشت به خانه را پیدا کنید. سپس به خود بگویید فقط 10 دقیقه روی تردمیل راه می روم، و به همین ترتیب یکی دو تمرین دیگر را نیز انجام دهید. آنوقت می فهمید ورزش کردن چندان هم کار سختی نیست. مجبور نیستید برنامه ورزشی را دقیقا پیاده کنید. همینقدر فعالیت نیز موجب ترشح اندورفین می شود.? - اگر برنامه تان ورزش در هوای آزاد است، قدم اصلی، پوشیدن لباس و قدم بعدی بیرون رفتن، و سپس قدم زدن است! وقتی لباس پوشیدید و از خانه بیرون رفتید متوجه می شوید که ورزش کردن چندان دشوار نیست. 5. روند و پیشرفت خود را مکتوب کنید. با وجود آنکه خود، بدترین منتقدان خود هستیم، بدترین توانمندسازهای خود نیز به شمار می رویم. مثلا دوشنبه ذهنمان را برای انجام کاری آماده می کنیم درحالیکه تا سه شنبه صبح به کار دیگری مشغول می شویم. به همین دلیل، برای ماندن در مسیر، به دیگران احتیاج داریم. پس خانواده، دوستان، و همکاران خود را در جریان برنامه تان قرار دهید.? - یک دفتر یادداشت تهیه کنید: بعد از اینکه به خانواده و دوستان خود در مورد برنامه تان گفتید، نوبت به مکتوب کردن روندتان می رسد. یک سری اعداد واقعی را باید به خاطر بسپارید و آنرا ثبت کنید (وزن، تاریخ، برنامه). می توانید گزارش خود را در یک دفترچه، کامپیوتر، و یا حتی در وبلاگی در اینترنت ثبت کنید. 6. مجله، وبلاگ و داستان های موفق بخوانید. خواندن این مطالب شاید حسادت شما را بر انگیزاند، اما مطمئن باشید آن انگیزه ای که خواهانش هستید را به شما خواهد داد. این مطالب ذهنتان را در موضوعات فعال نگه می دارد و به شما نشان می دهد که چقدر این امور دست یافتنی و انجام شدنی است. فایده دیگر این است که اطلاعاتتان را در این زمینه افزایش می دهید.?-  خواندن داستان های موفق دیگران، دلگرمتان می کند و باعث می شود با خود فکر کنید «اگر او می تواند این کار را انجام دهد، من نیز می توانم». و دقیقا به همین شکل است. او یک انسان عادی است، مثل بقیه، نفر بعدی نیز شما هستید. 7. از تکنولوژی فاصله بگیرید. در دنیای امروز اگر از تکنولوژی دور شوید، حس می کنید چیزی را گم کرده اید. آخرین باری که از تلفنتان دور شدید را بخاطر می آورید؟ شاید وقتی بود که در حمام بودید! پس آن را خاموش کنید و بقیه دستگاه ها را نیز خاموش کنید! چه کاری برای انجام دادن باقی می ماند؟ بروید ورزش کنید.?- بله، منظور ما تلوزیون، تلفن، کامپیوتر، و تمام دار و دسته تکنولوژی است! وقتی زمان ورزش فرا می رسد و حس آن را ندارید، ارتباط خود را با تکنولوژی قطع کنید. به خود اجازه ندهید از این قبیل وسایل استفاده کنید. شاید باعث شود آنقدر کلافه شوید که به پیاده روی بروید! 8. در میان افراد پر انرژی و با انگیزه باشید. دنیا پر از افرادی است که شکست تان را می خواهند. این قبیل افراد موفقیت را برایتان دشوار می کنند. این دسته افراد ارزش معاشرت ندارند.? -امروزه ورزش کردن یک فعالیت عادی است. اکثر مردم بدنبال ورزش و یا رژیم هستند. هیچکس از ظاهر، و یا سلامت خود کاملا راضی نیست. از این امر می توانید به نفع خود استفاده کنید! آیا دوست، همکار، و یا عضوی در خانواده تان دارید که این دغدغه ها را داشته باشد؟ با هم یک تیم تشکیل دهید، از یکدیگر حمایت کنید، و بدین ترتیب قدرت تیم تان را افزایش دهید. 9. برای کاهش وزن از دیگران جایزه بگیرید! مطالعات نشان می دهد که هر چه برای کاهش وزن افراد پول بیشتری بدهی، وزن بیشتری کم می کنند. جالب نیست؟! اگر کسی را دارید (مثلا همسرتان) که بخاطر چاقی تان مدام به شما غر می زند، از او بخواهید برای هر کیلو کاهش وزن، مبلغی به شما بپردازد. پیشنهاد جالبی است، نه؟!!!حداقل فایده اش آن است دیگر غر زدن او را نمی شنوید!? -  می توانید به مدیر شرکت تان پیشنهاد دهید که برای کاهش وزن کارمندان پاداشی در نظر بگیرد.منبع : bartarinha.ir</description>
                <category>rainyman555</category>
                <author>rainyman555</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jun 2019 13:05:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخشی از مصاحبه ای قدیمی با شاعر شلخته ی شعرهای ناتمام...</title>
                <link>https://virgool.io/@rainyman555/%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B4%D9%84%D8%AE%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-udcw85fbjksb</link>
                <description> منبع: جام جمبراي انجام اين گفتگو با محمد صالح‌علاء عصر يكي از همين روزهاي آبان در خانه‌اش حوالي سيدخندان مهمانش مي‌شوم و همان جور كه فكر مي‌كنم خيلي طول نكشيد تا با هم زلف گره زديم. با «دو قدم مانده به صبح» شروع مي‌كنيم و بعد آنقدر جهان شخصي او بر حرفمان غلبه مي‌كند كه به گمانم بر هر چيزي ارجحيت پيدا مي‌كند؛ جهان شخصي‌اي كه به گمانم چنان جذاب است كه بي‌هيچ توضيحي با چند جمله به سبك اجراي خود او در اين برنامه، برويم سراغ اصل مطلب.سلام عرض مي‌كنم خدمت يكان يكان خوانندگان جان، خوانندگان پيشاني بلند، روي‌سپيد و رستگار خودمون. خدارو شكر مي‌كنم كه باز هم با يه گفتگوي ديگه در روزنامه محترم جام‌جم در خدمت شما هستم. مهمان مرغزار گفتگوي اين بار ما جناب آقاي محمد صالح‌علاء هستند: نمايشنامه‌‌نويس، كارگردان، بازيگر، ترانه‌سرا، گوينده و مجري برنامه محترم دو قدم مانده به صبح. دست به سينه روبه‌روي ايشان مي‌نشينيم و حرف‌هايشان را مي‌شنويم. باز كن دكان كه وقت عاشقي است.چند وقت است دو قدم مانده به صبح روي آنتن است؟حدود 3 سال است. تاريخش دقيقا يادم نيست. شايد امشب، شب 513 يا 613 باشد.مي‌خواهم گفتگويمان را درباره همين برنامه شروع كنيم. خود شما سال‌ها تهيه‌كننده بوده‌ايد و برنامه‌هاي به يادماندني‌اي مثل «تا هشت و نيم» را ساخته‌ايد. پس بد نيست كمي از كارهاي تلويزيوني خودتان بگوييد.از سال 52 كارگردان رسمي تلويزيون بودم. قبل از آن تقريبا از نوجواني تئاتر كار مي‌كردم. بعد هم در واحد نمايش تلويزيون كه مسوولش آقاي داوود رشيدي بود، مسوول يك گروه تئاتر آوانگارد بودم و در كارگاه نمايش هم كارهايي را روي صحنه مي‌بردم. در حوزه تجسمي، طراحي و... هم كار مي‌كردم.كدام يكي از اين تابلوها كه زده‌ايد به ديوار، كار خودتان است؟من هيچ وقت هيچ كاري از خودم را در هيچ موضوعي ندارم. شايد تا حالا 200 تا ترانه گفته باشم، ولي هيچ كدام را ندارم و آنها را از زبان ديگران مي‌شنوم. نوشته‌هاي زيادي هم هست كه هيچ وقت چاپشان نمي‌كنم و هر‌وقت تلنبار مي‌شوند، مي‌ريزم توي گوني و مي‌گذارم دم در خانه. بنابراين هيچي از خودم ندارم.دليل خاصي دارد كه كارتان را نگه نمي‌داريد؟ چون بالاخره آدم وقتي چيزي را مي‌نويسد و خلق مي‌كند، دوست دارد آن را ارائه كند.از اول اين جوري بودم. اوايل انقلاب كه مي‌خواستم با آقاي انتظامي فيلمي بسازم، ديدم ايشان دفتر بزرگ و منظم و تميز و شسته رفته‌اي دارند از همه گفتگوهايشان، ولي من هيچي ندارم. فقط گاهي اين‌ور و آن‌ور چيزي پيدا مي‌كنم يا دوستان بهم نشان مي‌دهند.هدف خاصي داريد از اين كه كارهايتان را درست و منظم نگه نمي‌داريد؟نه. من از اين نظر خيلي آدميزاد شلخته‌اي هستم. هيچ كدام از ترانه‌هايم را حفظ نيستم. همين هفته پيش تهيه‌كننده عزيزي از من خواست يك ترانه پاييزي بخوانم. هر چي فكر كردم يادم نيامد. آقايي گفت يك بيتش را بخوان. يادم نيامد. گفت يك كلمه‌اش را بگو. من فقط پاييزش يادم آمد. رفت از اينترنت پيدا كرد و آورد؛ البته مثل همه كارهاي ديگر با غلط.خب تقصير خودتان است كه بهشان نظم و ترتيب نداده‌ايد.همين‌طور است. تا حالا چند ناشر خواسته‌اند كه شعرهايم را سي‌دي و كتاب كنم، ولي يا فرصت و انگيزه‌اش را نداشته‌ام يا آنها پشيمان شده‌اند.خب اين به قول خودتان شلختگي چطور اجازه داده 3 سال مداوم و بي‌وقفه مجري اصلي دو قدم مانده به صبح باشيد؟متاسفانه آدميزاد خيلي بدقولي هستم و به زندگي خصوصي خودم چسبيده‌ام. آدميزاد خيلي بي‌وقتي هستم و خيلي كم وقت معاشرت دارم. كارم از روز اول برايم مقدس و خيلي جدي بوده. وقتي سر ساعت سر صحنه فيلمي كه بازي مي‌كردم، حاضر مي‌شدم همه تعجب مي‌‌كردند. هيچ‌وقت نشده كاري به خاطر نرفتن يا نبودن من تعطيل بشود، جز فيلمي كه همين آخري‌ها بازي كردم و اسمش يادم نيست و باعث شد با دوستم آقاي فرحبخش مدتي قهر كنيم.فيلم «دوستان» نبود؟بله. سر دوستان، خاله همسرم كه خيلي به ايشان علاقه داشتم، فوت كرد و اين تنها روزي بود كه به خاطر مراسم‌ ايشان نرفتم سر كار. فقط همين.پس چرا اولش خودتان را بد معرفي كرديد؟آن موضوع ديگري است. هرگز وقتش را نداشته‌ام كه كارهاي جورواجورم را در حوزه فيلم و ترانه و تجسمي و... جمع كنم. بعد هم وقتي كاري تمام شد، بسرعت از آن فاصله مي‌گيرم و دور مي‌شوم.دو قدم مانده به صبح چه جوري شكل گرفت؟ فكر مي‌كنيد چرا اين همه وقت روي آنتن دوام آورده؟من به عنوان يك موجود تلويزيوني كه از زمان نوجواني تا حالا در صنوف مختلفي در تلويزيون كار كرده‌ام، فكر مي‌كنم مديران تلويزيون از رئيس بگير تا مدير شبكه و مدير گروه نقش خيلي زيادي دارند و واقعا اگر آنها سر جايشان باشند، تلويزيون خيلي بهتر به وظايفش عمل مي‌كند. دكتر پورحسين انساني دانشي است و كارش را بلد است، بنابراين طبيعي است كه كارها هم خوب دربيايد. وقتي برنامه «تا هشت و نيم» را به اتفاق آقاي آتش‌افروز كار مي‌كردم، در شبكه 2 برنامه‌هاي خوبي توليد مي‌شد كه به دليل درايت آقاي مهدي ارگاني، مدير اين شبكه بود. آقاي پورحسين هم در هر شبكه‌اي كه بوده موفق بوده. مدير گروه، رحمان سيفي‌آزاد هم نمايشنامه‌‌نويس و كارگردان و هنرمند است. من داشتم در كنار كارهاي ديگر مجله «نشاني» را درمي‌آوردم كه تماس گرفتند براي اجراي اين برنامه. واقعيت اين بود كه من هيچ وقت اجرا نكرده بودم.اين اولين اجراي شماست؟يكي از دلايل اين كه مردم به من محبت دارند، اين است كه من آنها را نوازش ميكنم و سعي مي‌كنم با نگاه و واژه آنها را در آغوش بگيرمدر شبكه 3 كاري مي‌ساختم به اسم «نقد خنده» كه در آخرين لحظه مجبور شدم خودم اجرا كنم. اين تنها سابقه من در اجراي تلويزيوني است. وقتي با آقاي بشيري و دكتر پورحسين صحبت كردم، اين طور احساس كردم كه همه‌چيز درست است و مدير شبكه و مدير گروه و تهيه‌كننده سرجاي خودشان هستند. بارقه‌هاي توانايي و هوش در آقاي بشيري بود و ما بالاخره پس از مدتي با هم زلف گره زديم. من نه جادوگرم، نه از غيب خبر دارم، ولي عجيب است كه بگويم از پيش مي‌دانستم برنامه خوبي مي‌شود.سر و شكل دو قدم مانده به صبح خيلي‌ها را به ياد «مردم ايران سلام» مي‌انداخت كه در زمان خودش فرم بديعي را در برنامه‌هاي تركيبي پايه‌گذاري كرد. هر بخش مجري كارشناس خودش را دارد و يك مجري اصلي هم بخش‌هاي مختلف را به هم پيوند مي‌دهد. همين نكته در نظر خيلي‌ها به عنوان يك نقطه ضعف تلقي مي‌شد. نظر شما چه بود؟ آيا با علم به اين موضوع كار را شروع كرديد؟تهيه‌كننده و كارگردان مردم ايران سلام را مي‌شناسم و به ايشان ارادت دارم. من هميشه آن موقع روز خوابم و هيچ‌وقت نتوانستم آن را ببينم. شايد اين موضوع را يكي دوبار در افواه شنيده باشم، ولي واقعا قضاوتي در اين مورد ندارم.مي‌گويند هر ايده رسانه‌اي چه در مطبوعات و چه در راديو و تلويزيون تاريخ مصرفي دارد. به نظر شما اين اتفاق در مورد برنامه شما نيفتاده است؟وقتي قرارداد دور اول تمام شد من هم مثل شما مي‌گفتم حالا كه به عنوان يك كار شبكه چهاري توانسته‌ايم با مردم زلف گره بزنيم، خوب است تمامش كنيم. فكر مي‌كردم با تجربه‌هايم در برنامه‌سازي حرفم خيلي حسابي است، ولي آقاي بشيري چيزي گفت كه بلافاصله متقاعد شدم. قبول دارم كه هر برنامه‌اي، يك روز پيري و مرگ دارد، اما مثال بشيري اين بود كه كي مي‌تواند به يك روزنامه بگويد حالا كه فلان شماره درآورده‌اي ديگر تمامش كن؟ كار ما هم همين است؛ البته مي‌دانيد كه برنامه مثل آدميزاد زنده يك روز حالش خوب است و دلبري مي‌كند و طناز است و يك روز اوقاتش تلخ و گرفته است و پريشان بازي مي‌كند و يك جورهايي قابل استفاده نيست. به نظرم برنامه‌اي كه هر شب درجه يك باشد، خيلي خوب نيست. روزنامه‌اي درمي‌آمد كه چون خيلي خوب بود، من را عصباني مي‌كرد؛ چون دائم دسته‌اي از آن را مي‌گذاشتم كه بعدا بخوانم و هيچ‌وقت هم فرصتش پيش نمي‌آمد، بنابراين با توجه به تجربيات تاريخي خودم مي‌گويم كه يك برنامه هم مثل يك موجود زنده بعضي وقت‌ها حق دارد بي‌حال و حتي كمي بي‌جان باشد.بخصوص برنامه زنده.بله، ضمن اين‌كه تلويزيون تابعي از شرايط اجتماعي است. وقتي جامعه حالش خوب نباشد، برنامه هم كدر است. وقتي جامعه حالش خوب باشد، برنامه هم بانشاط است. در روز آفتابي همه حالشان بهتر است تا روز ابري، البته غير از عاشق‌ها.اصلا فكر مي‌كنم يكي از ويژگي‌هاي برنامه زنده اين است كه همين ويژگي كه شما گفتيد در آن بازتاب پيدا كند وگرنه توليدي ضبط مي‌شد.بد نيست بعضي‌وقت‌ها برنامه بالا و پايين داشته باشد. برنامه ما برنامه خيلي دشواري است؛ آنقدر كه باعث شده من نتوانم همه كارهاي قبلي‌ام را انجام بدهم. من ديگر بازي نمي‌كنم، ولي توي اين مدت تعداد نسبتا زيادي سناريو بهم پيشنهاد شده كه نپذيرفته‌ام، مجله‌ درنمي‌آورم، تدريس نمي‌كنم و كارم تقريبا به اين برنامه و برنامه‌هاي راديو محدود شده.با كاري كه در اين برنامه و راديو انجام مي‌دهيد، جاي همه كارهاي قبلي چه از نظر مادي و چه از نظر معنوي و دروني، برايتان پر مي‌شود و ارضا مي‌شويد؟وقتي با مردم سر و كار داريد هميشه حالتان خوب است ديگر. من از همان اول كه وارد اين كار شدم، هميشه دلم مي‌خواست يكي شعرهايم را گوش كند.يعني يك‌جور حس تاييد‌طلبي.بله. دوست دارم مردم با كارم زلف گره بزنند. اين به‌اندازه كافي به من انگيزه مي‌دهد. بالاخره كاري است مثل زندگي.اول صحبت اشاره كرديد به زندگي شخصي و خاص خودتان. نمود بيروني اين زندگي شخصي كه كم و بيش در قالب كلمات و جملات و ترانه‌ها و نوع و كاراكتر اجرا و چيزهاي ديگر بروز پيدا مي‌كند، ما را به اين زندگي دروني واقف مي‌كند. دوست دارم توصيفش را از زبان خودتان بشنوم. يك شبانه‌روز را چطور مي‌گذرانيد؟در هر فصلي فرق مي‌كند. اين روزها وقتي اجرايم تمام مي‌شود بدو بدو مي‌روم خانه پدر و مادرم و با برادرم كارهاي ايشان را انجام مي‌دهيم. چون چندسالي است كه پدرم ناخوشند. تقريبا ساعت 3 نصف‌شب كه پدر خوابيدند، بدو بدو مي‌آيم خانه سراغ كارهاي خودم. آنقدر كتاب نخوانده دارم كه نگو. قديم‌ها خودم سبد سبد و سينه‌سينه كتاب مي‌گرفتم، ولي حالا برايم مي‌فرستند. واقعا نمي‌رسم همه را بخوانم و فقط بهشان نوك مي‌زنم. از الطاف اين برنامه است كه مرا خانه‌نشين كرده و بخش زيادي از عمرم به خواندن مي‌گذرد. هر چي كه گيرم مي‌آيد، بايد بخوانم. مي‌گويند هيچي كهنه‌تر از روزنامه ديروز نيست، ولي من روزنامه 50 سال پيش يا كتاب‌هايي را كه دوره دبيرستان خوانده‌ام، دوباره مي‌خوانم. به همه‌چيز بايد سر بكشم تا سپيده كه هيچ‌وقت از دستش نداده‌ام و همه عمرم موقع سپيده بيدار بوده‌ام. وقتي كارهاي سپيد‌گي‌ام را كردم، دوباره مي‌نشينم سر تشت و شروع مي‌‌كنم به نوشتن. معمولا هميشه قرارداد ترانه دارم و هيچ‌ وقت هم ترانه آماده‌اي ندارم كه وقتي بهم زنگ مي‌زنند، بگويم بفرماييد. مي‌نشينم ترانه‌اي مي‌گويم، تلويزيون هم تماشا مي‌كنم، قصه‌هاي بي‌بي را براي راديو مي‌نويسم، يك‌خرده هم فكر مي‌كنم.به چي فكر مي‌كنيد؟تقريبا هر روز به اين فكر مي‌كنم كه ما توي اين جهان چه كار داريم؟ براي چي آمده‌ايم اينجا؟ من چه‌كاره اينجايم؟ چي به من مربوط مي‌شود و چي نمي‌شود؟ بعد كمي مي‌خوابم و دوباره شروع مي‌كنم به همين كارها.تا چه ساعتي مي‌‌خوابيد؟بستگي دارد. اگر روز خوبي باشد و كاري نداشته باشم و دلم شور نزند، تقريبا تا لنگ ظهر مي‌خوابم. هميشه گفته‌ام من از ماه انرژي مي‌گيرم. بخش زيادي از اندام آدمي از مايعات درست شده و براي همين تابع قانون مايعات و جزر و مد درياست. پس مردم دنيا 2 دسته‌اند. يك دسته از خورشيد انرژي مي‌گيرند و در روز قابل استفاده‌اند و سرحالند و همه كار مي‌كنند و مي‌نويسند و مدير كلي و وزيري و بقالي مي‌كنند. بعضي‌ها هم از ماه انرژي مي‌گيرند و شباهنگام خيلي حالشان خوب است و احساس الهام بهشان دست مي‌‌دهد. من هيچ‌وقت در زندگي‌ام نتوانسته‌ام در روز چيزي بنويسم، الا يك بار كه داشتم برنامه «سمت خدا» ‌را مي‌ساختم و بايد برايش ترانه‌اي درست مي‌كردم و وقت هم نداشتم. 3 صبح خوابيدم و حدود 7 صبح از ناراحتي بلند شدم و تندتند ترانه‌اي نوشتم كه بد هم نشد و مي‌بينم دائم پخش مي‌كنند و مردم دوستش دارند....</description>
                <category>rainyman555</category>
                <author>rainyman555</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jun 2019 12:18:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر زندگی بر سرتان خراب شد، بلافاصله این کار ها را باید انجام دهید</title>
                <link>https://virgool.io/@rainyman555/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%AF-%D8%A8%D9%84%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D9%87%DB%8C%D8%AF-einroxx3vuag</link>
                <description>  بحران، اتفاقی است که برای همه ممکن است بیافتد… باید بلد باشیم بحران های زندگی را مدیریت کنیم ! زندگی به یکباره به هم میریزد، دنیا با ما سر لج پیدا میکند و هرکاری میکند تا ما را شکست بدهد؛ ممکن است تجربه کرده باشید حتی اگر در دنیای کارآفرینی نبوده باشید.برای مثال، هم زمان شریک کاری تان کلاه بردار از آب در می آید، طلبکاران تان به شما فرصت نمیدهند، همسرتان از شما میخواهد جدا شود و هیچ چیز سر جایش نیست. خب، اگر متوجه شدید منظور از خراب شدن دنیا بر سر یعنی چی، احتمالا به این مقاله نیاز خواهید داشت تا بحران های زندگی را بتوانید کنترل و مدیریت کنید.قبل از شروع؛ نگران نباشید، اتفاقات بد خواهند گذشت. هیچ اتفاق بدی، به خودیه خود زندگی بد نمی سازد؛ پس فکر نکنید این اتفاق بد همیشگی است و تا آخر عمرتان قرار است با شما باشد، خیر اینطور نیستدر سخت ترین شرایط وقتی دنیا به هم میریزد و میخواهد تمام آنچه را که دارید از شما بگیرد، اول از همه خونسردی تان را حفظ کنید، سپس امیدتان را حفظ کنید و بعد چهار کاری که به شما میگوییم چطور بحران های زندگی را چطور مدیریت کنید :در بحران های زندگی، اینکارها را باید انجام بدید :اولین کار مهم | پل های فرصت را شناسایی کنید یادتان باشد که روشنایی روز، درست لحظه ای بعد از تاریک ترین لحظه روز است. در زندگی هم همینطور است، وقتی زمین و زمان دست در دست هم میدهند تا زندگی شما را به ظاهر نابود کنند، در واقع اینطور نیست و قرار است پل فرصتی در ظاهرِ یک بحران در برابر شما قرار دهند.وینستون چرچیل میگوید «بدبین در هر فرصت دشواری میبیند، خوش بین در هر دشواری، یک فرصت میبیند.» کائنات با شما هیچ خصومتی ندارد. دقیقا در زندگی افراد موفق، سخت ترین لحظات و تاریک ترین زمان، باعث اتفاقی خوب و بهتر از آنچه که فکرش را میکردند برایشان بوده.شاید شریک شما کلاهبردار از آب در بیاید و شما را به دردسر بیاندازد، شما دارایی شما را از شما بگیرد و فرار کند؛ این یک بحران به معنی واقعی کلمه است. اما چه فرصتی در پشت این بحران است که میتوانید از آن استفاده کنید؟ شاید قرار است کاری جدید با پیشرفت بیشتری شروع کنید، شاید شریکی بهتر پیدا میکنید، شاید باعث شد تا از بحرانی بزرگتر در امان باشید، شاید، شاید، شاید…هر اتفاقی بدی که برایتان می افتد، همیشه با خودتان بگویید : چه چیز خوبی در این اتفاق برای من قرار گرفته؟ چطور میتوانم از این بحران فرصتی برای پیشرفت استفاده کنم؟دومین کار مهم | اولویت های سفت و سختی انتخاب کنید داشتن اولویت در مواقع بحران های زندگی، از ضروری ترین کارهای بعدی است. اگر شما اولویت نداشته باشید، قدرت تصمیم گیری خوبی هم نخواهید داشت.برای مثال، اگر در مثال شریک کاری کلاهبردار، اگر شما اولویت داشته باشید و اولویت های شما راه اندازی یک جریان مالی و ایجاد کسب و کار برای داشتن درآمد باشد؛ شاید وقت تان را صرف فکر کردن و ناسزا گفتن به شریک تان هدر ندهید.در این صورت ممکن است به پیشنهادها و نظریات هرکسی گوش نکنید و راه خودتان را بروید. اما اگر اولویت نداشته باشید، همه چیز به هم میریزد؛ شما نمیتوانید قدم های درستی انتخاب کنید و هرکسی از هرکجا از راه برسید یک برنامه برای شما خواهد داشت. سومین کار مهم | برنامه ای داشته باشید داشتن اولویت یعنی دانستن اینکه چه کارهایی مهم تر هستند و داشتن برنامه قدم بعدیست که باید بدانید چطور به چیزهایی مهم برسید.در شرایط سختِ بحران های زندگی تان، وقتی اتفاقات بد پشت سر هم برای شما لحظات تلخ رقم میزنند یک برنامه مشخص و مکتوب نداشته باشید، خیلی راحت زندگی شما را با خودش به جایی که میخواهد خواهد برد.اما اگر برنامه ای درست و حسابی داشته باشید؛ از برنامه تان پیروی میکنید و اجازه نمیدهید عوامل خارجی زندگی تان کنترلی بر زندگی شما داشته باشند.شما برنامه ای برای زندگی تان نداشته باشید، زندگی خودش برنامه ای برای شما خواهد داشت که شاید خوش تان نیایید… پس بهتر است خودتان دست به کار شوید.چهارمین کار مهم | بخشنده باشید قدمی مهم… که اکثرمان یادمان میرود یا نمیتوانیم برداریم !اگر بخشنده نباشید، اگر زندگی را آسان نگیرید، اگر اتفاقات زندگی را راحت نپذیرید… زندگی به کام تان تلخ و دلسرد کننده خواهد بود. اگر خیلی سخت در برابر زندگی بخواهید بایستید و آنچه را که خودتان میخواهید به زندگی دیکته کنید، زندگی هم همینطور با شما رفتار خواهد کرد.پس، ببخشید و بخشنده باشید؛ اما فراموش نکنید. اگر کسی به شما خیانت کرده، اگر شریکی با شما صادق نبوده، اگر… اگر… و اگر هزاران اتفاق بدی که افتاده و زندگی تان را بر باد داده را بخواهید نبخشید و برای همیشه کینه به دل بگیرید، فقط درحال نوشیدن سم روزانه به صورت روزانه هستید.مارک تواین میگوید «خشم و نفرت در وجود هرکس، همانند اسید می مانند که ظرفی را هم که آنها را در خودش نگه داشته ، حل و نابود میکنند.»جمع بندی؛ در شرایط بحرانی زندگی، امیدتان را از دست ندهید. همین که بدانید از پس این بحران بر خواهید آمد، راه تان را برای خروج از بحران پیدا میکنید؛ البته چهار قدمی که خواندید را حتما باید اجرا کنید.</description>
                <category>rainyman555</category>
                <author>rainyman555</author>
                <pubDate>Tue, 30 Apr 2019 12:28:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@rainyman555/%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%8A-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-vve5fmtbfzph</link>
                <description> خداوند روز اول آفتاب را آفريد، روز دوم دريا، روز سوم صدا را،  روز چهارم رنگها را، روز پنجم حيوانات را، روز ششم انسان را، و روز هفتم خداوند انديشيد ديگر چه چيزي را براي من نيافرده است، و آنگاه تو را براي من آفريد. تو را به جاي تمام كساني كه نشناخته ام دوست مي دارم، تو را به جاي تمام روزگاراني كه نمي زيسته ام دوست مي دارم،  براي خاطر عطر نان گرم و عطر آويشن و براي خاطر نخستين گل ها تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم تو را به خاطر تمام كساني كه دوست نمي دارم،دوست مي دارمقسمتی از شعر پل الووار</description>
                <category>rainyman555</category>
                <author>rainyman555</author>
                <pubDate>Sun, 28 Apr 2019 10:44:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترک خودپرستی کن...</title>
                <link>https://virgool.io/@rainyman555/%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%86-lxaaczuzgki8</link>
                <description>  گر بچشم دل جانا، جلوه هاي ما بينيدر حريم اهل دل، جلوه خدا بينيراز آسمانها را، در نگاه ما خوانينور صبحگاهي را، بر جبين ما بينيدر مصاف مسکينان، چرخ را زبون يابيبا شکوه درويشان، شاه را گدا بينيگر طلب کني از جان، عشق و دردمندي راعشق را هنر يابي، درد را دوا بينيچون صبا ز خار و گل، ترک آشنائي کنتا به هرچه روي آري، روي آشنا بينيني ز نغمه وا ماند، چون ز لب جدا ماندواي اگر دل خود را، از خدا جدا بينيتار و پود هستي را سوختيم و خرسنديمرند عافيت سوزي، همچو ما کجا بيني؟تابد از دلم شبها، پرتوي چو کوکبهاصبح روشنم خواني، گر شبي مرا بينيترک خودپرستي کن، عاشقي و مستي کنتا ز دام غم خود را، چون رهي رها بينيرهی معیری ارديبهشت ماه ١٣٣٧</description>
                <category>rainyman555</category>
                <author>rainyman555</author>
                <pubDate>Mon, 22 Apr 2019 11:01:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باز در خود خیره شو...</title>
                <link>https://virgool.io/@rainyman555/%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%AE%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D9%88-gzwflhpdtrp9</link>
                <description> باز در خود خیره شو، انگار چشمت سیر نیستدرد خودبینی است می دانم تو را تقصیر نیستکوزه ی دربسته در آغوش دریا هم تهی استدر گل خشک تو دیگر فرصت تغییر نیستشیر وقتی در پی مردار باشد مرده استشیر اگر همسفره ی کفتار باشد، شیر نیستاولین شرط معلم بودن عاشق بودن استشیخ این مجلس کهن سال است اما پیر نیستدر پشیمانی چراغ معرفت روشن تر استتوبه کن! هرگز برای توبه کردن دیر نیستهمچنان در پاسخ دشنام می گویم سلامعاقلان دانند دیگر حاجت تفسیر نیستباز اگر دیوانه ای سنگی به من زد شاد باشخاطر آیینه ی ما از کسی دلگیر نیستسراینده :فاضل نظری</description>
                <category>rainyman555</category>
                <author>rainyman555</author>
                <pubDate>Mon, 22 Apr 2019 10:54:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راههای مدیریت بحران های سخت زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@rainyman555/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-btdsdialuehf</link>
                <description>زندگی سخت تر از چیزی است که به نظر می‌رسد اما برخی از افراد با وجود مشقت‌های فراوان از پس سختی‌ها برآمده و درهم نمی‌شکنند و افسرده نمی‌شوند. چگونه است که این افراد هرگاه با تحولات مهمی مانند شرایط بد مالی، مرگ، طلاق، مشکلات جسمی و از دست دادن شغل روبه‌رو می‌شوند، هرگز خود را نمی‌بازند و همچنان می‌توانند نسبت به آینده و این‌که اوضاع شان روبه‌راه خواهد شد، خوشبین باشند. در حالی که برخی دیگر در این مواقع چنان وحشت‌زده می‌شوند که نمی‌توانند کاری از پیش ببرند؟هرگاه در زندگی شرایطی پیش می‌آید که مجبور می‌شویم با بحرانی دست و پنجه نرم کنیم، هرگز به این موضوع فکر نمی‌کنیم که اگر امروز در برابر مشکلات، واکنش‌های مناسب از خود نشان دهیم، فردای سرشار از اعتماد به نفسی خواهیم داشت و تبدیل به فردی قوی‌تر می‌شویم. این مطلب در مورد بحران‌های زندگی و روش‌های برخورد با آن است.این موارد را هنگام بحران‌ها به خود مرور کنید:1. بحران‌ها رایج‌تر از آنچه فکر می‌کنیم، هستندهربار که به اخبار گوش می‌دهیم، خبرهای زیادی در مورد کسانی که دچار بحرانی شده‌اند، می‌شنویم. البته از آنجا که قربانیان این حوادث را نمی‌شناسیم، چندان تحت تاثیر قرارنمی گیریم. زندگی ما انسان‌ها، پر از حوادثی مانند تصادف، آتش‌سوزی، توفان، سونامی، دزدی از بانک، آزار کودکان و جرایم مختلف است و البته جای شکرش باقی است که تمام این حوادث برای همه ما در یک زمان رخ نمی‌دهد. اما با نگاهی به این اخبار متوجه می‌شویم که رخداد حوادث پریشان‌کننده، همیشگی است و هرجایی اتفاق می‌افتد. پس باید بدانیم که هر لحظه ممکن است خود ما یکی از قربانیان باشیم.بحران‌ها بخشی از زندگی هستند و اگرچه قرار نیست همیشگی باشند باید آنها را بپذیرید تا بتوانید خود را برای مقابله با آنها به طور مناسبی مجهز کنید.2. بحران در هر سن و مرحله‌ای وجود داردهمانطور که بیماری، فقیر و غنی، بزرگ و کوچک نمی‌شناسد، بحران‌های زندگی نیز همین طور هستند و در تمام مراحل زندگی مان از کودکی تا بزرگسالی ممکن است وجود داشته باشند و هرکس نسبت به شرایط خود بحران را سخت و دردناک تجربه می‌کند. مثلا دعوت نشدن به یک مهمانی برای یک نوجوان می‌تواند همانقدر دردناک باشد که یک مرد میانسال حرفه‌اش را از دست بدهد. مقدار درک اضطراب و صدمات روحی بر اساس عوامل بسیاری مانند سن، جنسیت، شخصیت، سطح تحصیلی، روابط خانوادگی، شبکه دوستان، سلامت عاطفی و بلوغ معنوی سنجیده می‌شود. هر قدر به بلوغ فکری بیشتری رسیده باشید، بهتر می‌توانید بحران‌های زندگی‌تان را از سر بگذرانید. فراموش نکنیم که زندگی رشد کردن است و گاه بحران‌ها رشد روحی و فکری تان را سرعت می‌بخشند. اگر بحران‌ها را به عنوان بخشی از زندگی بپذیرید، می‌توانید با درست اندیشیدن، پایان خوبی برایشان رقم بزنید. پس از گذراندن هر بحران، دیدتان نسبت به دنیا عمیق تر شده و از این پرسش «چرا من ؟» به «چرا من نه ؟» می‌رسید. دیدن دنیا و مشکلاتش با نگاه واقع گرایانه شما را از هر چالشی موفق بیرون می‌آورد.3. برای رفع حوادث آسیب‌زا، راه‌‌های ساده‌ای وجود نداردگاهی اوقات وقتی دچار بحرانی می‌شوید، به دنبال علت آن هستید. اما برخی بحران‌ها مانند از دست دادن عزیزی یا بلایای طبیعی، خارج از کنترل و اراده افراد است و نمی‌توان جلوی این نوع رویدادها را گرفت و حتی دلیل خاصی برایشان آورد. اما برای گذراندن این بحران‌ها باید یاد بگیرید در برابرشان واکنش‌های مناسبی اتخاذ کنید. هرگز نباید ذهن خود را با گفتن عباراتی مانند این‌که «اگر اینطور نمی‌شد …» مشغول کنید تا تفکر و ذهن‌تان مجال اندیشیدن به راه‌حل‌های مناسب برای رسیدن به وضعیت مطلوب بیابد.4. بحران‌ها عمیق‌ترین ترس‌ها و باورها را بروز می‌دهندحوادث مهم، شخصیت و رازهای پنهان وجودتان را فورا هویدا می‌کنند. این‌که شما در مورد زندگی، پول، عشق، خانواده، صداقت، شهامت، امید، ایمان و هرچیز دیگر چگونه می‌اندیشید و همیشه این احتمال وجود دارد که باورها و افکارتان در لحظات بحرانی زندگی دچار لغزش شوند. زمانی هم بحران‌ها ممکن است دقیقا چیزی را که از آن وحشت دارید، هدف بگیرند و این مساله وضعیت‌تان را حادتر کند.در این دوران معمولا پی به هویت واقعی خودتان می‌برید. بهتر است با کمک مشاوران و متخصصان و حتی نوشتن خاطرات‌تان با مشکلات رو به‌رو شوید و اگرچه کار ساده و سهلی نخواهد بود اما بدون تردید می‌توانید راه‌حلی برای گذر از وضعیت بدتان بیابید و از بحران زندگی‌تان جان سالم بدر ببرید. چه بسا در آینده بتوانید رخدادهای بد زندگی‌تان را بهتر کنترل کرده و زودتر از شرشان خلاص شوید. به این ترتیب ایمان به قدرت روحی خود، جای ترس را می‌گیرد.5. شرایط را بدتر نکنیداولین قانون برخورد با یک بحران، بدتر نکردن وضعیت است. گاهی اوقات دیگران، حتی دوستان و عزیزان بدون این‌که متوجه باشند، نصایح بدی برای عبور از بحران ارائه می‌دهند. علت این مساله این است که بیشتر مواقع آنها تجربه دردناکی در زندگی نداشته‌اند و نگاه‌شان به دنیا بسیار ساده‌لوحانه است. از نصایح این افراد تا جایی که می‌توانید دوری کنید. در مقابل با کسانی که در گذشته درد و رنج‌هایی را از سر گذرانده‌اند و اکنون با تجربه‌های گرانبهای زندگی شان، روزگار می‌گذرانند همکلام شوید. به این ترتیب می‌توانید از بینش عمیق آنها نسبت به زندگی بهره‌مند و زودتر از شرایط بدتان خلاص شوید.6. حوادث بد مانند بلایای طبیعی، اضطراب ناشی از بحران‌های شخصی را افزایش می‌دهدوقتی دچار فاجعه‌ای شده‌اید و همزمان با آن، بحرانی در داخل کشور یا جهان، زندگی‌تان را تحت‌تاثیر قرار داده، ممکن است بیشتر احساس درماندگی کنید. ما انسان ها، فقط با مقدار مشخصی از اضطراب و بحران می‌توانیم کنار بیاییم و اگر قرار باشد روی تمام مشکلات جامعه، همزمان با مشکلات خود متمرکز شویم بسرعت از پای درمی‌آییم. بهتر است انرژی‌تان را صرف مشکلات مربوط به زندگی‌تان کنید و تنها به اخباری که روی وضعیت‌تان تاثیری مستقیم دارد، توجه نشان دهید. باید بیاموزید انرژی عاطفی‌تان را عاقلانه مدیریت کنید و به جای این‌که نگران تمام مسائل جامعه و دنیا باشید، بحران زندگی خود را کنترل کنید. هرقدر روی زندگی‌تان متمرکزتر بمانید، قدرت بیشتری می‌یابید و حتی می‌توانید به اطرافیان‌تان نیز کمک کنید.7. قدرت، اعتماد به نفس و شخصیت، آن روی دیگر بحران‌ها هستندبحران‌ها ممکن است از شما فردی بد اخلاق یا برعکس بهتر بسازد. همه ما می‌دانیم چالش‌های سخت زندگی ممکن است افراد را مستعد نگرانی، اضطراب، افسردگی، ترس، تردید، رنجش، نفرت و تلخی کنند. اما به چیزی که کمتر توجه نشان می‌دهیم، این است که هر بحران و چالشی در زندگی می‌تواند انسان را به سمت زندگی منظم‌تر و متمرکزتر هدایت کند. اگر هنگام برخورد با یک بحران، به جای آه و ناله و نق زدن و گفتن این‌که زندگی بسیار غیرمنصفانه است، سعی کنید شرایط را کنترل کرده و واکنش‌های مناسبی نشان دهید، به مرور زندگی‌تان را تحت تسلط خود درآورده و منظم‌تر می‌شوید و در نهایت اعتماد به نفس و قدرت روحی خود را افزایش می‌دهید. از آزمون‌های زندگی نهراسید و در برابرشان ایستادگی به خرج دهید.8. هرچه بحران سخت‌تر باشد، به حمایت دیگران نیاز بیشتری احساس می‌شودشما می‌توانید مدل موی تان را که بد از آب درآمده، به تنهایی تحمل کنید اما برای تحمل درد و رنج ناشی از بیماری سرطان عزیزتان به حمایت دیگران نیاز دارید. بیشتر مواقع برای عبور از یک بحران، علاوه بر مهارت‌های زندگی به وجود دیگران نیاز است. بنابراین بهتر است مشاورهای خوب و مددکارهای اجتماعی لایق محل زندگی‌تان را بشناسید و در مواقع لزوم از آنها کمک بگیرید.9. حوادث آسیب‌زا دائمی نیستندهمانطور که خوشی‌ها پایدار نیستند، بدی‌ها نیز می‌گذرند. هرگاه به این مساله که «امروز» تمام شدنی است و به زودی به «دیروز» تبدیل می‌شود، توجه کنید، متوجه می‌شوید که بحران‌ها هم گذرا خواهند بود و در نهایت درد ناشی از آنها تمام می‌شوند. با این فکر ذهن‌تان پریشان نخواهد شد و می‌توانید با آرامش به حل مشکلات‌تان بپردازید.</description>
                <category>rainyman555</category>
                <author>rainyman555</author>
                <pubDate>Tue, 16 Apr 2019 09:47:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندیشه های نیک از صدرالمتالهین (ملاصدرا)</title>
                <link>https://virgool.io/@rainyman555/%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B2-%D8%B5%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%AA%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%B5%D8%AF%D8%B1%D8%A7-lo3gxfvqs5of</link>
                <description>  خداوند بینهایت است ولامکان وبی زمان ، اما بقدر فهم تو کوچک می شود وبقدر نیاز تو فرود می آید وبقدر آرزوی تو گسترده میشود وبقدر ایمان تو کارگشا می شود وبقدر نخ پیرزنان دوزنده باریک می شود وبقدر دل امیدواران گرم میشود ...پدر می شود یتیمان را ، همسر می شود بی همسر ماندگان را ، طفل می شود عقیمان را، امید می شود ناامیدان را ، راه میشود گمگشتگان را ، نور می شود در تاریکی ماندگان را، شمشیر می شود رزمندگان را ، عصا میشود پیران را، عشق می شود محتاجان به عشق را ...خداوند همه چیز می شود همه کس را به شرط اعتقاد ؛به شرط پاکی دل ؛ به شرط طهارت روح ؛ به شرط پرهیز از معامله با ابلیس ...بشوئید قلبهایتان را از هر احساس ناروا و مغزهایتان را هر اندیشه خلاف و زبانهایتان را از هر گفتار ناپاک ودستهایتان را از هر آلودگی در بازار...بپرهیزید از ناجوانمردیها ، ناراستی ها ، نامردیها ! چنین کنید تا ببینید که خداوند چگونه به سفره شما با کاسه ای خوراک وتکه ای از نان می نشیند وبر بند تاب،با کودکانتان تاب می خورد و در دکان شما کفه های ترازوهایتان را میزان میکند ودر کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند...مگر از زندگی چه میخواهید که در خدائی خدا یافت نمی شود که به شیطان پناه می برید؟که در عشق یافت نمی شود ، که به نفرت پناه می برید؟که در سلامت یافت نمی شود که به خلاف پناه می برید؟قلبهایتان را از حقارت تهی کنید وبا عظمت عشق پر کنید زیرا عشق چون عقاب است، بالا می پرد و دور ، بی اعتنا به حقیران در روح. کینه، چون لاشخور و کرکس است کوتاه می پرد، سنگین ، جز مردار به هیچ چیز نمی اندیشد برای عاشق ناب ترین شور است ، و زندگی ونشاط برای لاشخور، خوب ترین، جسدی است متلاشی!</description>
                <category>rainyman555</category>
                <author>rainyman555</author>
                <pubDate>Tue, 09 Apr 2019 09:02:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا...؟!!!</title>
                <link>https://virgool.io/shojazan/%DA%86%D8%B1%D8%A7-newsuhlgzjbh</link>
                <description>  ضربه خوردیم وشکستیم و نگفتیم چرا؟!ما دهان از گله بستیم و نگفتیم چرا؟! جای &quot;بنشین&quot; و &quot;بفرما&quot;, &quot;بتمرگی&quot; گفتند..! ما شنیدیم و نشستیم و نگفتیم چرا؟! &quot;تو&quot; نگفتیم و &quot;شمایی&quot; نشنیدیم و هنوز ساده مثل کف دستیم و نگفتیم چرا؟! دل سپردیم به آن &quot;دال&quot; سر دشمن و دوست دشمن و دوست پرستیم و نگفتیم چرا؟! چه &quot;چراها&quot; که شنیدیم و ندانیم چرا ما همین بوده و هستیم و نگفتیم چرا؟سیمین بهبهانی</description>
                <category>rainyman555</category>
                <author>rainyman555</author>
                <pubDate>Wed, 27 Mar 2019 09:19:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@rainyman555/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-ygqpvg7wf6n7</link>
                <description> اگر یک جلد کتاب بخوانید ممکن است به کتاب خواندن علاقه مند شوید. اگر دو جلد کتاب بخوانید حتما به کتاب خواندن علاقه مند می شوید. اگر سه جلد کتاب بخوانید به فکر فرو می روید. اگر چهار جلد کتاب بخوانید در خلوت با خودتان حرف می زنید. اگر پنج جلد کتاب بخوانید سیاهی ها را سفید و سفیدی ها را سیاه می بینید. اگر شش جلد کتاب بخوانید نسبت به خیلی عقاید و نظرات بی باور میشوید و به توده های مردم و باورهایشان خشم می گیرید. اگر هفت جلد کتاب بخوانید کم کم عقاید و نظرات جدید پیدا می کنید. اگر هشت جلد کتاب بخوانید در مورد عقاید جدیدتان با دیگران بحث می کنید. اگر نه جلد کتاب بخوانید در بحث ها یتان کار به مجادله می کشد. اگر ده جلد کتاب بخوانید کم کم یاد می گیرید که با کسانی که کمتر از ده جلد کتاب خوانده اند بحث نکنید. اگر صد جلد کتاب بخوانید دیگر با کسی بحث نمی کنید و سکوت پیشه می گیرید. اگر هزار جلد کتاب بخوانید آن وقت است که یاد گرفته اید دیگر تحت تاثیر مکتوبات قرار نگیرید و با مهربانی در کنار دیگر مردمان زندگی می کنید و اگر کمکی از دستتان بر بیاید در حق دیگران و جامعه انجام میدهید و در فرصت مناسب سراغ کتاب هزار و یکم می روید.نویسنده:ناشناس</description>
                <category>rainyman555</category>
                <author>rainyman555</author>
                <pubDate>Tue, 26 Mar 2019 10:47:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرامش</title>
                <link>https://virgool.io/@rainyman555/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-yw9daomq6kkf</link>
                <description>  روزهای رفته زندگی را ورق میزنم چه خاطراتی که زنده نمیشوند چه روزها که دلم میخواست تا ابد تمام نشود چه روزها که هر ثانیه اش یک سال گذشت چه فکرها که ارامم کرد چه فکرها که روحم را ذره ذره فرسود چه لبخندهایی که بی اختیار برلبانم نقش بست چه اشکهایی که بی اراده از چشانم سرازیر شد چه آدمها که دلم را گرم کردند وچه آدمها که دلم را شکستند چه چیزها که فکرش را هم نمیکردم وشد چه آدمها که شناختم و چه آدمها که فهمیدم هیچگاه نمیشناختمشان وچه........ وسهم من از این همه ، یادش بخیر میشود کاش ارمغان روزهایی که گذشت  آرامشی باشد از جنس خدا آرامشی که هیچگاه تمام نشود.....نویسنده:ناشناس</description>
                <category>rainyman555</category>
                <author>rainyman555</author>
                <pubDate>Tue, 26 Mar 2019 10:44:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امشب دلم بهانه دریا گرفته است</title>
                <link>https://virgool.io/@rainyman555/%D8%A7%D9%85%D8%B4%D8%A8-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-abtw49fx4lo6</link>
                <description>   امشب دلم بهانه دریا گرفته است دلم غمی به وسعت صحرا گرفته است طوفان غم به دلم رخنه کرده است گویی برای مرگ سجده کرده است دیگر ستاره های کویر چشمک نمی زنند حرفی از زیبایی سنجاقک نمی زنند دیگر کسی به هجرت نمی رود برای دیدنت تن به زحمت نمی دهد دنیای من بدون برکه است دنیایی بی روح فاقد خنده است کو آن دلی که به خنده دعوت کند مرا یا با نوای دوستی صحبت کند مرا امشب دلم بهانه دریا گرفته است تا صبح برای یافتن دوست احیا گرفته است در دریای دلم جشنی گرفته ام جشنی در دریای غمها گرفته ام امشب کسی به دلم راه نمی دهم به دنیا غمها عادت نمی دهم بگذار شاد باشند ٬ من کوه غم در ظاهر کوهسارم ٬ با طراوت یک شبنم مرا با غم پیوندی جاودانه است شاد بودن برایم یک افسانه است شاعر ........ مهدی فلاح ........ </description>
                <category>rainyman555</category>
                <author>rainyman555</author>
                <pubDate>Sun, 10 Mar 2019 08:36:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی کلبه ی دنجی است...</title>
                <link>https://virgool.io/@rainyman555/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D9%86%D8%AC%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-l3dqpi30egcv</link>
                <description> شعری از زنده یاد مشفق کاشانی: ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻠﺒﻪ ﺩﻧﺠﯽﺳﺖ  ﮐﻪ ﺩﺭ ﻧﻘﺸﻪ ی ﺧﻮﺩ ﺩﻭ ﺳﻪ ﺗﺎ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ....  ﮔﺎﻩ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﻋﺠﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ  ﮔﻬﯽ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪ ﮔﺎﻩ ﺧﺸﮏ ﺍﺳﺖ ﻭ  ﮔﻬﯽ ﺷﺮشر ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺩﺍﺭﺩ ﺯﻧﺪﮔﯽ  ﻣﺮﺩ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﺮ ﻣﺮﮒ ﺑﻪ ﺷﻔﺎﺑﺨﺸﯽ ﯾﮏ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ ﺯﻧﺪﮔﯽ  ﺣﺎﻟﺖ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ  ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ آﻥ ﻗﻮﺱ ﻭ ﻗﺰﺡ ﻫﺎﯼ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺩﺍﺭد ﺯﻧﺪﮔﯽ آﻥ ﮔﻞ ﺳﺮﺧﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺑﻮﯾﯽ ﯾﮏ ﺳﺮآﻏﺎﺯ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺩﺍﺭد.………. زندگی کن ﺟﺎﻥِ ﻣﻦ ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ ﺭﻭﻧﻖِ ﻋﻤﺮِ ﺟﻬﺎﻥ  ﭼﻨﺪ ﺻﺒﺎﺣﯽ ﮔﺬﺭﺍﺳﺖ  ﻗﺼﻪ ی ﺑﻮﺩﻥ ﻣﺎ .... ﺑﺮﮔﯽ ﺍﺯ ﺩﻓﺘﺮ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﺍﺯ ﺑﻘﺎﺳﺖ ﺩﻝ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﺪ .... ﮔﻞ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﺩ .... ﻭ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﻍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﻧﮓ ﺧﺰﺍﻥ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﺩ .... ﻫﻤﻪ ﻫﺸﺪﺍﺭ ﺑﻪ ﺗﻮﺳﺖ؛ ﺟﺎﻥ ﻣﻦ  ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻮﭺ ﻫﻤﯿﻦ ﭼﻠﭽﻠﻪ ﻫﺎﺳﺖ ... ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ...  ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ</description>
                <category>rainyman555</category>
                <author>rainyman555</author>
                <pubDate>Wed, 20 Feb 2019 14:12:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم های بد</title>
                <link>https://virgool.io/@rainyman555/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%AF-j4vrzlcd8qxk</link>
                <description>داشتم توی پیاده رو به سرعت راه می رفتم که دیدم کلی آدم یه جا جمع شده اند.کنجکاو شدم و بزحمت خودمو از میان جمعیت به جلو رسوندم تا ببینم چی شده.یک پیک موتوری که جعبه زردی به پشت موتورش وصل بود از پشت سر به یک عابر بیچاره  توی پیاده رو زده بود. عابر پیاده یک زن میان سال بود که یک پاش رو  با دستش چسبیده بود و یواش یواش ناله می کرد،موتور سواره هم که بیچارگی از سر و روش میبارید با رنگ پریده وسط جمعیتی که دوره اش کرده بودند واستاده بود و جواب جمعیت خشمگین را می داد.یکی بهش گفت:  نمی فهمی پیاده رو جای موتور نیست؟! دیگری ادامه داد: چه جوری باید تو کله ی شما موتوری ها چپوند که بابا موتور یه وسیله نقلیه موتوریه و جاش توی خیابونه؟! یه جوون ورزشکار و هیکلی هم اومد جلو و گفت: خوبه یکی هم به زن خودت بزنه تو پیاده رو؟! آره خوبه ؟!!و یک آدم کت و شلواری و اتو کشیده هم که تا حالا ساکت واستاده بود گفت: تو با اومدن توی پیاده رو حق این خانم رو پایمال کردی و باید حقشو تمام و کمال بدهی، هم هزینه درمانشو و هم دیه شو! بعد رو کرد به خانم صدمه دیده و بهش گفت: خانم من وکیلم و حاضرم وکالتتو قبول کنم و حق و حقوقتو از این آدم خطاکار بگیرم ،نگران حق الوکاله من نباش، اونو از همین موتوریه میگیرم! بیچاره موتوریه تا این حرفو شنید، دو دستی زد توی سر خودش  و نشست روی زمین و زد زیر گریه و وسط گریه هاش گفت:من خودم از همه بدبخت ترم، از صبح صد نفر حقمو میخورن و دستم به هیچ جایی بند نیست، اینم که اومدم توی پیاده رو واسه اینه که یه سرویس بیشتر ببرم و شب عیدی لااقل شرمنده کفش و لباس بچم نشم، ای خدا پس کی حق منو میگیره؟!! سرم رو زیر انداختم و از بین جمعیت خودمو کشیدم بیرون و به راه خودم ادامه دادم درحالیکه که دیگه عجله ای نداشتم و با خودم فکر می کردم ما چقدر آدمای بدی شده ایم توی این شهر بی در و پیکر! فقط به فکر خودمونیم و با پایمال کردن حقوق یکدیگر، داریم مثلا حقمون رو از همدیگر می گیریم.پیش خودم داشتم فکر می کردم که چقدر از این شهر بدم میاد، از خیابوناش،از پیاده رو هاش، از آسمون خاکستری و آدم های بدش که خودم هم یکی از همونا بودم.چقدر خسته ام...سی ام بهمن 1397</description>
                <category>rainyman555</category>
                <author>rainyman555</author>
                <pubDate>Tue, 19 Feb 2019 12:06:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیشه پاک کن</title>
                <link>https://virgool.io/@rainyman555/%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%BE%D8%A7%DA%A9-%DA%A9%D9%86-dz4ovjzhy671</link>
                <description>از ترافیک اول صبح حسابی کلافه بود که رسیدم پشت چراغ قرمز، اونم از اون طولانیاش! تازه واستاده بودم که پسرک  شیشه پاک کنی که به زور 12 سالش می شد ،اومدسراغ ماشینم  و تا من بیام چیزی بگم شیشه پاکنش را پاشید روی شیشه جلو ماشینم و شروع کرد که به پخش کردن کف روی شیشه.شیشه طرف خودمودادم پایین و تقریبا داد زدم که :آهای چیکار میکنی؟نمی خواد! من پول خرد ندارم بهت بدما!  ولی پسرک بدون توجه به حرفای من داشت کار خودشو میکرد. به خودم گفتم یا پسره کره یا خیلی زرنگه و میخواد کارشو بکنه و آخرش یقه مو بچسبه! پس دوباره داد زدم و همزمان دستمو از پنجره ماشین بیرون آوردم و شروع به تکون دادن کردم:آهای آقا پسر با تو ام! بابا ولش کن، اونقدر این دو ، سه روزه بارون اومده که ماشین گِلِ خالیه، فایده نداره! باید ببرمش کارواش. پسرک همونطور که کارشو می کرد  به حرف اومد وگفت: آره چون ماشینتون خیلی کثیف بود اومدم شیشه شو براتون تمیز کنم.آخه آسمون امروز خیلی قشنگ و تمیزه و حیفه شیشه تون کثیف باشه و نتونین آسمونو ببینین. پولم ندین عیبی نداره، همین که شیشه تون تمیز میشه کافیه.من امروز فقط شیشه هایی که خیلی کثیف هستند رو تمیز می کنم تا همه بتونن آسمون را ببیند! همزمان با پایان جمله اش کارش هم تموم شد و با گفتن یک خداحافظی نصفه نیمه ، بین ماشین ها که داشتند مرتب به خاطر سبز شدن چراغ،بوق می زدند شروع به دویدن کرد و گم شد. ماشین پشتیم دستشو از روی بوق بر نمی داشت و من هاج و واج راه افتادم و از چهار راه رد شدم در حالیکه آسمون از همیشه آبی تر و زیباتر از پشت شیشه جلو دیده می شد و من گیج و منگ پتک کار عجیب پسرک شیشه پاک کن بودم که فقط برای دلش شیشه ماشین ها رو تمیز کرد تا مردم آسمونو بهتر ببینند....مردبارانی-97/11/17</description>
                <category>rainyman555</category>
                <author>rainyman555</author>
                <pubDate>Wed, 06 Feb 2019 10:52:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>