<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ramada</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ramada</link>
        <description>در ظلماتِ شب، تنها خداست که صدایت را می‌شنود ❤️ ️</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-01 05:16:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1294243/avatar/G8MJQu.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ramada</title>
            <link>https://virgool.io/@ramada</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جنگ میان واژه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@ramada/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D9%87%D8%A7-raw3tsaff3ml</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمراستش نمیدانم از کجا و چطور شروع کنم...فقط میدانم پرم از واژه هایی که نمی شود کنار هم قرار بگیرند و میدان جنگ آن بالا را کمی سر و سامان دهند.انگار که اسلحه ای آن میان حضور دارد که تمام پرستاران و نیروهای امداد را زخمی میکند و نمیگذارد آن ها کمی آسایش را مهمان طرفین جنگ کنند.کمی صبر کنیددنبال مقصر میگردم...چه کسی باعث شروع جنگ بود؟ببینم از کی و کجا من درگیرم،اصلا این حد از درگیر بودن طبیعی است؟شاید از روزی که با مدرسه به پا بوس آقا امام رضا رفتیم و روز آخر رفاقت بین من و دو عزیز دیگر به هم خورد و کل ذهنم را آشفته کرد...یا شاید از آن روزی که امتحانات جامع تمام شد و خودم فهمیدم چه به سر آن کاغذ بی نوا داده ام که باید نمره های از ستاره تازه متولد شده ، درخشان تر را بر روی خود حک کند.یا احتمالا روزی که دبیر کمکی ام به خواست خویش کارنامه را از مشاورم دریافت کرد و بعد از دیدنم به زبان آورد که :« واقعا گند زدی...»و من هم با یک نگاه شرمگین چشم هایم را به کارنامه دوختم ؛ آروم گفتم برای چی میخواینش؟و او هم در جواب گفت میخواهم برای مادرت ارسال کنم...اصلا مگر برای دریافت کارنامه با مادران جلسه نمیگذارند؟ مگر نمی گویند مادران گرامی برای فلان تاریخ تشریف بیاورید به نمازخانه مدرسه که در کنار هم به برسی برخی موضوعات بپردازیم و در آخر کارنامه های عزیزانمان را تقدیم حضورتان کنیم؟پس چرا او میخواهد برای مادر بفرستد؟پ.ن: خدا میداند که چقدر با حرص همین یک تیکه را نوشتم!یا روزی که به پدر قول دادم من امسال از پس همه سختی ها بر می آیم و به قول خودش دره ها را به قله ها تبدیل میکنمیا...صبر کنید صبر کنید..هیچکس مقصر نیست..و تنها مجرم حاضر در صحنه «من» هستم!منی که در تمام این صحنه ها فقط ایستادم و اشک هایم را از گوشه چشم هایم پاک کردممن همان اسلحه ی لجباز و سمجم که نمیگذارم آسمان ذهنم از این رنگ خاکی حاصل از کشمکش های واژه ها به رنگ دریا شود و قلبم کمی آرامش را تجربه کند...این حکایت اکثر ما انسان هاست...در زندگی دنبال مقصر میگردیم و هیچگاه انگشت اشاره را به سمت سینه خویش نگرفتیم که خدای نکرده میان بقیه ما بشویم انسان خاکستری...حالا من شده ام آن اسلحه خاموشی که میخواهد از جلد خشن خود بیرون بیاید و بشود کمک حال دختری که میخواهد وجب به وجب خاک سختی ها را به ساحل آرامش تبدیل کند...دلارام شکوری1402/09/13  ساعت 20:50</description>
                <category>ramada</category>
                <author>ramada</author>
                <pubDate>Tue, 05 Dec 2023 09:31:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پناهگاه امن(=</title>
                <link>https://virgool.io/@ramada/%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%85%D9%86-imtlnfcqwzfb</link>
                <description>بسم رب المرحمدرد دیگر امانم را بریده بود ، صفحه چشمانم گریان و تاربود و دلم پر می کشید برای خیالی آسوده در آغوش مادر و پدر (:امروز وقتی اون خبر شوکه کننده رو شنیدم دلم میخواست مادر آنجا حضور داشت و دستانش میشد مرحم بغضمفهمیدن این که در وجودم چه می گذرد برایم سخت بود پزشک میگفت چیزی نیست اما...(:نفس عمیقی کشیدم و به پرده حریر اتاق چنگ زدمنفس کشیدن سخت بود ، باد میان برگ درختان می وزدید و تن من خواستار نسیمی خنک به درونش بودپنجره را باز کردم ، عطر بوته های یاس زیر پنجره تسکینی شد بر قلب نا آرامم...اشک راه خود را یافته بود و به سمت گونه هایم جاری شد.صدای ماشین حواس پرت شده سوی درد هایم را به زمان جمع کرد ، پدر بود ، آمدند ، پس از اتفاقات تلخ امروز آمدنشان حس شیرین و لطیفی داشت...نه ، نه نباید میفهمیدند که حالم دگرگون استمشتی آب خنک بر صورتم ریختم ؛ یک بار ، دوبار و...اما حالم با این چیز ها جا نمی آمد ، من محتاج آغوش مادر و پدرم بودم ، آغوشی که از کودکی  همیشه به سویم باز بوده و وقت و بی وقت پناه خوشی ها و ناخوشی هایم بوده..سعی کردم درد را فراموش کنم و باز نفس کشیدن هایم را مهمان آغوش مهربانشان شوم.1401/11/30دلارام شکوری</description>
                <category>ramada</category>
                <author>ramada</author>
                <pubDate>Sun, 19 Feb 2023 21:10:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوجوانی:)</title>
                <link>https://virgool.io/@ramada/%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-bk2icpza0z1q</link>
                <description>بسم رب النهالنوجوانی ، واژه ایست آشنا و نزدیک به من و شما .نوجوانی فصل کاشتن نهال هدف در دل خاک و رشد آن است.فصل آزادی ، فصل دگرگون شدن....اما نوجوانی ما، میان شاخک های  ویروس کرونا کمرنگ شد ، محدود شد ،تنگ شد.نتوانستیم به نحو احسنت نهالمان را پرورش دهیم.اما....خواستن ، توانستن است .اگر بخواهیم نهال هدفمان را پرورش دهیم ، اول باید برای رسیدن به هدف بجنگیم .تمام مانع های سر راهمان را کنار بزنیم و به جلو قدم برداریم ، قدم های محکم و استوار.جنگ با نفس !کاری برای روشن تر شدن مشعل آینده ی پیش رو .جنگ با تمام شاخهِ شاخه های کرونا !برای رسیدن به هدف ، باید پشتکار، صبر ، استقامت ، بی باکی و... داشت .نترسیدن از موانع و خطر ها را  و پشت سرگذاشتن آن ها .با آرزوی نوجوانی زیبا برای همه برنایان.{ یا حق }</description>
                <category>ramada</category>
                <author>ramada</author>
                <pubDate>Wed, 25 May 2022 15:31:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو سال است که نیستی!</title>
                <link>https://virgool.io/ramada/%D8%AF%D9%88-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-vzkeohdtph8f</link>
                <description>بسم الله قاصم الجبارینبامداد بود و هوا گرگ و میش.دلم گواه بد میداد ،دلشوره ام سرایت کرده و کل وجودم را در بر گرفته بود.مادرم تلویزیون را روشن کرد و خبری را که برای همه ما سخت بود را با چشمان گریانش خواند.و آنگاه بود که متوجه علت دلشوره ام شدم.اکنون دو سال است که از بامداد 13 دی ماه سال 98 میگذرد و هنوز غم از دست دادنت در دلهایمان مانده .دو سال است که جانت را فدا کردی و رسیدی به آرزوی چندین  و چند ساله ات ، شهادت!همانی که از ابتدای سرباز بودنت، پاسدار شدنت و سردار شدنت همراهت بود و درجه سپهبدی را بعداز شهادت گرفتی و شدی «سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی »خوشا به سعادتت که بعد از شهادتت، امیر المونین (ع) ، سیدالشهدا(ع) ، قمر بنی هاشم و ضامن آهو تورا طلبیدند و در اخر بدن مبارک تو را به اغوش  خاک  سپردند .هنوزم که هنوزه اهرمن صفتان از نام تو میترسند و از دیدن عکس تو لرزه بر جانشان می افتد.حاجی جان ماراهم در صحرای محشر شفاعت بفرما!?</description>
                <category>ramada</category>
                <author>ramada</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jan 2022 21:27:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>?✾#حرف_دل!✾?</title>
                <link>https://virgool.io/ramada/%D8%AD%D8%B1%D9%81%D8%AF%D9%84-sjhvy1ym1yga</link>
                <description>*?✾#حرف_دل!✾?آدما برای هر کی که دوسشون دارن یک قسمت از دلشون رو اختصاص میدن بهش  !?اما اگر دلشونو بشکنی، دیگه چیزی بهت اختصاص نداره که بخواد برات تنگ بشه یا بسوزه ،خودت اونو سنگش کردی اونو خودت خیلی وقت پیش از بینش بردی!?پس دیگه نباید  توقع داشته باشیم که بهمون اهمیت بده?حواسمون باشه به این دل شکستنا و توقع های بیجا? *</description>
                <category>ramada</category>
                <author>ramada</author>
                <pubDate>Thu, 16 Dec 2021 09:52:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باران</title>
                <link>https://virgool.io/ramada/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-ku9k408pweqg</link>
                <description>و قلم میزنم آنچه در ذهن میپرورانمنم نم باران بر خیابان های شهر میبارد .صدای دلنشینش روح را جلا میبخشد .آسمان گرگ و میش هنگام صلاه صبح ، حس دیگری دارد .راز و نیاز با خالقت بوی دیگری دارد.عطر خاک باران خورده با عطر گل های یاس سجاده ام مخلوط شده.تعظیم در برابر خداوندم ، خالصانه تر است.سوز و سرمای آذر ماه انرژی و خوشحالی را به قلبم منتقل میکند .ماهی تازه را با نمازی متفاوت ، روزی جدید را با حسی جدید تجربه میکنم.ای خالق من تورا سپاس میگویم بابت آفرینش پاییز ، ابر ، خاک، گل یاس ،  باران و در آخر حب تو که در دلم بوده و هست و  خواهد بود.با آرزوی آذر ماهی زیبا برای شما :)))</description>
                <category>ramada</category>
                <author>ramada</author>
                <pubDate>Tue, 23 Nov 2021 08:46:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خنده آسمان</title>
                <link>https://virgool.io/@ramada/%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-g953osk2hqcd</link>
                <description>بسم الله پاییززیر محراب درختان سبز و سرخ قدم به قدم پیش میروم .نگاهم به تلالو خورشید که به شاخه های کم برگ درختان جلا بخشیده گره میخورد  .هماهنگی بین درختان آدم را به وجد می آورد .زیبایی این کوچه همیشه در یادم میماند .به نیمکت چوبی میرسم ،رویش مینشینم.ابرهای سفید کم کم به هم نزدیک میشوند و رنگ تغییر میدهند .صدای خنده ی آسمان گوش هایم را پر میکند ، میخندد از ته دل ...آنقدر میخندد که ،ابرها؛به هم میخورند ، میبارند، سرد میکنند ،هوا را دوست داشتنی میکنند ...کلاه بارانی ام را بر سر میگذارم ، بلند میشوم .میدوم زیر باران ، میدوم زیر اشک خوشحالی آسمان.از ته دل میخندم میخواهم تمام خوبی ها و بدی های دلم را با خنده ام ،همانند آسمان با  اشک ،با خنده خالی کنم .میخواهم دوباره قلبم را ، دلم را از نو بسازم .سعی کنم غم و اندوه را از خودم دور کنم و کمتر ناراحتی را به قلبم راه بدهم .دلارام شکوری 1400/8/1011:38 شبیا حق</description>
                <category>ramada</category>
                <author>ramada</author>
                <pubDate>Mon, 01 Nov 2021 23:41:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همدم دلتنگی هایم</title>
                <link>https://virgool.io/@ramada/%D9%87%D9%85%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-c3k7hmddjheg</link>
                <description>بسم رب العشقخوانندگان گرامی لطفا پس از خواندن متن چشم هایتان را ببندید و تمام اتفاقات را تصور کنیدعطر چای دارچین با بوی خاک باران خورده تلفیق شده بود .بخار چای در آن هوای سرد گرما ده صورتم بود.شنل کرم رنگم را بیشتر به خود پیچیدم یک جرعه از چای هل و دارچین که داخل استکان کم باریک ریخته بودم نوشیدم.شنلم هنوز بوی مادرم را میداد .دو هفته ای هست که به شمال آمدم تا با خودم باشم ،تنها فارغ از هر مشغله ای،از هر درسی و....شب قبل از اینکه حرکت کنم مادرم کار بافت شنلم را تمام کرد شنلی که تمامش با نی نی عشق و احساسی که به من داشت بافته شده بود .شنل را به بینی ام نزدیک کردم و با تمام وجود عطر شیرین دستان مادرم را بوییدم .دل تنگشان که میشوم با تلفن قدیمی والتر بهشان زنگ میزنم ،با شنیدن صدایشان سرحال می آیم و روزم را پر انرژی تر ادامه میدهم .برگ درختان سیب در هوای بارانی میرقصند .برگان زرد پاییزی خیس شدند، آنهایی هم که به درخت وصل بودند با اذن خداوند به زمین میفتند و روی هم انباشته میشوند.نفس عمیقی میکشم و هوای تمیز را با تمام جانم میبلعم .به خودم آمدم ، چای سرد شده ام را به داخل کلبه دلتنگی هایم بردم و آن را شستم در پنجره چوبی را بستم ،درب قلمی که پدرم هدیه برایم گرفته بود را گشودم و شروع کردم به نوشتن: الا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولهاکه عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌هابه بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشایدز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌هامرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دمجرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌هابه می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گویدکه سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌هاهمدم تمام تنهایی ها و آسودگی های من همین قلم و کاغذ است و بس.به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست....دلارام شکوری 8/8/1400ساعت:11:03یاعلی</description>
                <category>ramada</category>
                <author>ramada</author>
                <pubDate>Mon, 01 Nov 2021 11:21:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>