<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رامین خالدیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@raminkhaledian</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-11 11:04:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/146248/avatar/alrTau.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رامین خالدیان</title>
            <link>https://virgool.io/@raminkhaledian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کمدی و واقعیت</title>
                <link>https://virgool.io/@raminkhaledian/%DA%A9%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-kxnodc8ydolw</link>
                <description>من ۴ ساله که به طور حرفه ای و تقریبا هر روز استندآپ کمدی و تالک شو هایی مثل جیمی کیمل لایو و کونان اوبرایان رو کنمبیل بور و لویس سی کی کمدین های مورد علاقه م هستند که به بیشتر در مورد مسایل جنسیتی و اجتماعی و سیاسی استندآپ میکننپرده اول:چند ماه پیش استنداپ کمدی walk your way out رو از تلویزیون خونمون میدیدم و باهاش میخندیدم که پدرم رسید خونه و گفت چی میگه یارو؟گفتم هیچی در مورد مسایل سیاسی حرف میزنه و پدرم گفت عجب چیزایی می بینیپرده دوم:اتفاقی یک ویدیو از حسن ریوندی توی اینستاگرام دیدم که برای خوش امد گفتن به نرگس محمدی این جک رو میگه-من میخام بپرسم که اگه سریال ستایش از شبکه یک پخش میشد اسمش میشه یه تایش+ خنده سوسکی حضار- اگر شبکه دو بود میشد دو تایش+خنده در خفا حضارحالا که تو همه شبکه ها هست چرا اسمشو نمیزارن همایش (صدای کیبورد در بکگراند)+خنده انفجاری حضارپرده سومچند سال پیش روز برنامه نویس من یه استوری خیلی خنده دار در این مورد گذاشتم اما هم اتاقیم وقتی استوریمو دید ردش کرد و اصلا نخندید ولی من چند نفر از دوستای همکلاسیم خیلی باهاش حال کرده بودیمپرده چهارمچی خنده داره و چی خنده دار نیست؟ادم ها نمیتونن به چیز هایی که در موردشون اطلاعات کافی ندارن بخندن!اگر طرفدار ست کام باشید احتمال بیگ بنگ تئوری که مطمئنا جز ۵ سیت کام برتر تاریخ هستش رو دیدیدکاراکتر شلدون توی بیگ بنگ تئوری معمولا یه جک در مورد تخصص خودش رو میگه. مثلا همون سکانس معروف اینتریوش با دوستاش که روی استیج در مورد رتبه های برتر پروفسوری شوخی لفظی میکنه و کسیم نمیخنده چون کسی به اندازه اون اطلاع ندارع و در مقابل وقتی هم دوستاش حرفای طعنه آمیز و یا تیکه به نوعی میندازن اون متوجه نمیشه و نمیخنده چون تخصصشو نداره و نمیفهمه روابط روتین و اجتماعی بین آدم هاروپرده اخر:برای خندیدن نیاز به دیتا داریمبرای منی که تقریبا اگه اندک مطالعه ای داشته باشم مربوط به تاریخ بشر و جنبش های مختلف نژادی جنسیتی و به طور برجسته تری تاریخ آمریکاست،کمدی هایی که به این مباحث می پردازن برای من جذابن ولی عام مردم دنبال این چیزا نمیرن در نتیجه کمدین محبوبشون میشه حسن ریوندی که هنوز داره با گوز و دست فرمون زن ها جک میسازه و همه هر هر هر بهش میخندنو هنوزم مثل جنگ های دهه هفتاد یه کیبورد با یه نوازنده میزاره پشتش و سر شوخی های بی مزه اش یه نت آکورد و بی مزه میزنه و اینطوری مردمو میخندونهتهش میشه این که کسی که با کمدی درست بخنده دیگه کمدی مزخرف بقیه به چشمش نمیادهمین موضوع توی کتاب خوندن و اهنگ گوش دادن و فیلم دیدنم هستاکثر ادمایی که کتاب خون نیستن و میخوان شروع کنن سراغ اثر های اورریتی مثل شدن میشل اوباما، اثر مرکب و یا بیشعوری میرنولی حرجی هم به مردممون نیستا این پل زدن از سطح دم دستی به یه لول بالا تر نیازمند ۲ چیزه۱) وقت و اسایش روانی۲) اموزشجامعه گرسنه ای مثل جامعه ایران که شب میخابی صبح بلند میشی میبینی دلار ۱۰ هزار تومن کشیده بالا و تورم نقطه ای ماهی مثل آذر امسال به ۵۰ درصد میرسه وقت خالی و یا وقت خالی از استرس رو به ادمایی که توش دارن زندگی میکنند نمیده همش استرس زنده موندن داره همش به فکر اینه که فردا صاحبخونه اش قرارداد جدیدی براش رو نکنهوقتی امنیت روانی نداری نمیتونی دیتا جدید وارد مغزت بکنیو مغزت دیتای جدید رو به سختی دریافت میکنه که بخواد لول آپ کنه جامعه گرسنه همدنبال اموزش نیست دنبال غذاستاین که حسن ریوندی کمدین برتر و پر فالوور ایرانه به نظرم توهین یه کمدیهچون ریوندی فقط یه دلقکهواقعا کاش دلقکم بود یه بار مصاحبه کرده بود و میگفت من همه اینارو بداهه میگمحتی با استعداد ترین کمدین های دنیا هم همچین خبطی رو نمیکنند ولی گویا این ادم چون مخاطبشو شناخته خیلی راحت اینکارو میکنه و با افتخار اونو هم اعلام میکنهپشت استند اپش هیچ چیزی نیست چون نمیخواد مخاطبی داشته باشه که اون مخاطب کمدی رو بفهمهجک های حسن ریوندی برای گفتن توی دهه هفتاد وقتی تنها منبع طنزمون مجله قند و پند تلتکست شبکه سه بود هم بی مزه اساستند اپ واقعی حتما زیر پوستش یه مشکل اجتماعی هستاستندآپ واقعی یک روتین دارهکانسپتی به نام بیت دارهتو هر بیت کمدین یه موضوعی با خط داستانی مشخص جلو میبره و به نوعی داستان میگه ولی نقاط مختلفش طنز نهفته استاستند اپ کمدی واقعی ۱ موضوع واحد داره۳ الی ۴ مجموعه زیرشاخهامپراطوری کوزکو یا همون زینب موسوی هنوز با یک چادر زدن فوق العاده چشم آزار میخاد کمدی تولید کنه و یا میلاد خ با زدن مقنعه هنوز چیزایی میگه که به نظر بعضیا بامزه اسو نکته تلخش اینه که کمدی هنریه که میتونه ادما رو با چاشنی خنده و حال خوب بعدش به خودش جذب کنه و بعدش مفهومی رو که در بطنش هست رو به خوبی به مخاطب خودش القا کنه ولی منتها فعلا پرچمدار کمدی کشور مون شده حسن ریوندیکمدین های دیگر ایرانی که توی چند سال اخیر هم ظهور کردند خیلی نتونستن کاری به پیش ببرنانقدر موضوعی برای بحث ندارن که تقریبا همه ی اونا یه بیت با مضمون اینکه بابابزرگشون بالای ۱۰ تا بچه داشته اجرا کردنالبته معذورات و محدودیت های جامعه مون رو هم نمیشه درنظر نگرفتدر واقع جامعه ایران فعلا فضای مطرح کردن یه سری موضوعات خاص رو ندارهمطمئنا اگه روزی یک استندآپ کمدین استاندارد تو کشورمون بلند بشه هیج ادمی پای مزخرفات و هجویات امثال حسن ریوندی نمیشینهولی تا اون روز</description>
                <category>رامین خالدیان</category>
                <author>رامین خالدیان</author>
                <pubDate>Wed, 30 Dec 2020 07:02:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جویندگان وقار در هالیوود</title>
                <link>https://virgool.io/@raminkhaledian/%D8%AC%D9%88%DB%8C%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%88%D9%82%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%88%D9%88%D8%AF-zihrjesafabc</link>
                <description>دوران کلاسیک هالیوود ، برام یه جورایی نماد یه شادی و حال خوبی است که در تضاد با مارول قرن ۲۱ غیرتقلبی و غیرساختگیه . نیشای باز ، خنده های واقعی ، جنگی که تموم شده ، جنگی که بردیمش.رایش و سامورایی ها رو به زانو در اورده بودندو از کمونیست هم چندان دودی بلند نمیشد اونا قدرت بلامنازع دنیا بودندانگار واقعاً رو قله وایسادن تو همه ی عکساشون.به جذابیت خودشون آگاهنحتی نیم نگاهم که بهت می ندازن می خوان بهت بگن : دنیا اینیه که ما برات تصویر می کنیم.سعی کن مثل ما بشی ، مثل ما بی قید ، شنگول و غرق تو خوشی . عاشقم می شی مثل ما عاشق شو ، یه جوری عاشق شو که امروز انگار آخرین روزیه که می تونی عشق و حال کنی ، سیگار بکشی ، به هیچی فکر نکنی جر خودت تو اون لحظه . انگار عشقشونم خودخواهانه س.برعکسش اروپاستاره های سینماشون نماد غم و غصه ن،همه شون کوچ می کنن هالیوود.آلن دلون و سوفیا لورن و حتی لیو اولمان و ماریا اشنایدر و امثالهم تو اوج شهرت می کوبن میان هالیوود در جستجوی اندکی وقار و شهرتاما چیزی که اکثرا با ان مواجه شدند همبازی شدن با هنرپیشه های دسته چندمی مثل چارلز برانسون و گرگوری پک البته تحنل کردند تا در نیات این جماعت بُر بخورن ، بلکه چشمشون به مارلون براندویی کسی بیفته ، چارتا فیلم دوزاری هم بازی کنن ، چارتا کارگردان از این استودیو رونده و از اون استودیو مونده م سرشون هوار «کات و اکشن» بکشن . از گدار و تروفو و فلینی بگذرن تا تو «سرزمین آرزوها» ، ته مونده هنرشونو بفروشن به امکانات ! همونطور که زندگیشونو به نوعی مدیون آمریکا بودن ، هنرشونم تو قالب و چارچوبِ نجات دهنده شون ببینن .ما جهان سومیام که هیچ وقت تو این بازیا شریک نبودیم ، فقط یه خورده متأخّرتر یه ستاره های معدودی تو آسمونمون سوسو زدن (که بعضیاشون هنوزم -متأسفانه یا خوشبختانه-خاموش نشده )آدمای خنثای مجنون! خرانِ خلوت گوزی که همین که زنده ن و یه لقمه نونی میذارن دهنشون از صدقه سریِ التفاتِ خدا و اعلی حضرت و ملکه شونه ، مشروطه شون به گه نشسته ، آرماناشون اخته شده ، به آرزواشون تو نطفه تجاوز شده ، جنبشاشون به قول شاملو (نقل به مضمون) عین جنبش ِ آدم خوابآلوده ایه که وقتی از این گُرده به گُرده و از این پهلو به اون پهلو می شن فکر می کنن جنبش ِ عظیمی صورت دادن! ولی به همون خوشیای ریز و عکسای بهروز وثوقی با آنتونی کویین قانعیم.عقب نگهمون داشتن یا عقب موندیم ، تومنی یه قرون توفیر دارهعصاره ملت ما شده تتلو ، سحر قریشی ، نیکی کریمی و سایر یبس الوجود های سینمای پوچمون</description>
                <category>رامین خالدیان</category>
                <author>رامین خالدیان</author>
                <pubDate>Sat, 19 Dec 2020 18:33:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای چهارشنبه تو در گوشه ای دیگر از دنیا</title>
                <link>https://virgool.io/@raminkhaledian/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-wzakzbbxcjtg</link>
                <description>پاییز كه میشد ما نه عاشق میشدیم و نه هندزفری توی گوشمان میكردیم. نه مانتوی چارخونه می پوشید و نه من اورکت تنم میکردمما بوت های های کپی مون رو می پوشیدیمعودهای آفریقایی می خریدیم و خودكارهای استدلر آبی مان را بین انگشتانمان میگذاشتیم و ادای جانی دپ را در می آوردیم, بعد هم من دماغم را بالا میكشیدم و او بلند بلند میخندید... ما اهل پایان های سیندرلایی نبودیم، شب ها روی كاناپه میخوابیدیم و صبح ها توی آینه با خودمان حرف میزدیم. نان تازه نمیخوردیم، دم نوش نمیخریدیم، اهل کافه نبودیم چون پول هدر دادن بودبرای من سیاه نگر بود و برای او کلارک گیبل بودم.دنبال پنجره های مخفی خانه میگشتیم و سیگارهای روشن مان را توی كشوی میز كارمان میگذاشتیم البته همیشه ۶ نخ مالبرو میگرفتیم برای دلخوشی کوتاه بین وینستون های آبیمان. و ادای جانی دپ را در می آوردیم. پاییز كه میشد ما چترهای بزرگمان را به دیوار كنار ورودی خانه تكیه میدادیم و نرم افزارهای هواشناسی موبایلمان را آپدیت میكردیم، مهمانی نمی رفتیم و برای شام املت تن ماهی شده درست میکردیم. ما اعتقاد داشتیم بالاخره یك روز رستورانی پیدا میكنیم كه املت تن ماهی را در منوی خود لا به لای آلو و سبزیجات معطر گنجانده است. ما حوصله ی عاشقی كردن نداشتیم، فلسفه میخواندیم تا خوابمان بگیرد، انسان خردمند میخواندیم تا خردمان را با حماقتمان کمی بالانس کنیم. غرور تعصب میخواندیم چون ان طفلک را هم دوست داشتیم و هم به بعد احساسیش می خندیدیمشب ها خواب كدو تنبل و كالسكه ی طلایی نمیدیدیم و كله ی صبح سگ اخلاق بودیم، حوله ی حمام را روی لباس هایمان میپوشیدیم و ادای جانی دپ را در می آوردیم. ما اهل فیلم دیدن بودیم، فیلم های عاشقانه ی خركی حالمان را بد میكرد، برای تارانتینو هورا میكشیدیم برای night on earth مست میشدیم و برای تاکسی درایور از خود بیخود میشدیمدر حالیكه داشتیم پفک رو با اندکی بستنی توی دهانمان داخل میکردیمپالپ فیكشن را برای بار هزارم نگاه میكردیم و انگشت وسطمان را حواله ی مارسلوس والاس میكردیم.ما عاشق سریال هم بودیمبرکینگ بد را دو بار کامل دیدیم و هر بار با ان سکانسی که والتر وایت با اجاق سیگارشو روشن میکرد سه نخ میکشیدیم.پاییز كه میشد ماگ های بزرگ را از توی كابینت بیرون نمی آوردیم، برگ ها را له نمی كردیم، سعدی نمی خواندیم، و از حضور خانوادگی ابرهای باران زا دلگیر نمیشدیم.رادیو چهرازی گوش نمیدادیم عنتلکت نبودیم و نمیشیدیمچتر نداشتیمو صرفا سردر دانشگاه را داشتیمما سلفی نمیگرفتیم چون ما برای روانی بودن به این کار نیاز نداشتیمتولدمان رو جشن نمیگرفتیمما خیلی اهل ادا و اصول های مرسوم پاییزی نبودیم، دستمان را برای تاكسی های زرد بالا میگرفتیم، بوت های سیاه بازاری مان را که همزمان خریده بودیم رو میپوشیدیم، زیپ کت هایمان را باز میکردیم تا تی شرت سبزرنگمان طعم سرما را به پروتئین های غشایی و کانالی مان برسانددر تمام طول پاییز ادای جانی دپ محبوبمان را در می آوردیم، همانقدر كول، همانقدر بی تفاوت، همانقدر مرموز، با عودهای آفریقایی گوشه ی لبهایمان...ما خودمان بودیم نزدیکی معنایی نداشت جبر جغرافیایی به سراغ ما هر چند ماه یبار میومد و سری میزد و میرد تا اینکه او عاشق ما دوتا شدایده و اسم این نوشته از تلفیقی که در ساندکلاود با نام &quot;برای پنج شنبه تو در گوشه دیگر دنیا&quot; شنیدم ،گرفته شده است&quot;</description>
                <category>رامین خالدیان</category>
                <author>رامین خالدیان</author>
                <pubDate>Sat, 19 Dec 2020 18:31:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بشر خودشیفته هزاره سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@raminkhaledian/%D8%A8%D8%B4%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%DB%8C%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85-kokioznhhhgg</link>
                <description>“ ما فقط در برابر خودمون مسئولیم “مسموم ترین تفکر شکل گرفته در بشریت.از نظر کیرکگور در مرحله ی دوم تکامل بشر یعنی بعد از مرحله ی لذت گرایی ( زندگی نوجوانانه از نظر تکامل ) و در مرحله ی اخلاق گرایی ( مرحله ی بزرگسالی از نظر تکامل ) ، بشر خود را به دنیایی که در آن زندگی میکند متعهد میداند و سعی میکند مسئولیت پذیر باشد.در قبال جامعه مسئولیت ها رو قبول میکند.مثلا سر کار می رود و شغل های حساس رو قبول میکند.حتی ( اینجا تنها لذت گرایی نمیتونه توجیه فعالیت ها و روش زندگی باشه و به مسئولیت پذیری هم نیازه ) .حتی اغلب ادیان ازین دوره مسئولیت هایی فردی و اجتماعیی را بر فرد واجب میکنند.در این دوره بشردر قبال تک افراد حاضر در زندگی مسئولیت پذیر می شود مانند فردی که با او زندگی میکند یا فرزندی که مسئولیت آن را میپذیرد و آن را به دنیا می آورد و ... .جابز در جمع فارغ التحصیلای هاروارد گفت که : اینکه ما بگیم فقط در قبال خودمون مسئولیم حل کننده ی زندگی انسانی و بشری نیست. شاید زندگی حیوانی رو توجیه کند و لذت طلبی را ارضا بکند .جنگ ها به وجود آمدند چون صادر کننده ی فرمان جنگ فقط در برابر خود و لذاتش مسئول بود و مسئولیتی در برابر جامعه برای خودش قائل نبود. همینطور دزد ها ، سیاسیون کثیف ، قاتل ها ، متجاوزان و به طور کل همه ی ناهنجاری ها و رذایل اخلاقی ناشی از این تفکر مسموم هستن که امروزه سرلوحه ی زندگی اکثریت نسل جدید و مصرف گرای جهان قرار گرفته است.اما انسان ویژگی منحصر به فرد دیگری داره به اسم انسانیت و این یعنی تعهد و مسئولیت ما در برابر خود،آدم های اطرافمان ، جامعه و بشریت.در عصری هستیم که معنا در اکثر وجهه های زندگی بشر جای خودش رو به قدرت داده است.تصور جامعه ای بدون انگاره های اخلاقی ترسناک است.از نظر من هجوم دیتا های مبتنی بر اتکا به خود، امتناع از گوش دادن به دیگران، وجهه خطرناکی را از آینده به ما نمایان می کند.اکثر معنا هایی که در زندگی با کمال میل آنهارا پذیرفتیم دلالت بر رفتار جمعی و اهمیت دادن به دیگران دادند.به لطف این معناهاست که وطن پرستی، قوم گرایی شکل گرفته اندبه لطف دیدگاه های وطن پرستی ، بشر به همنوعی از خود کمک میکندکه احتمالا در طول زندگی کوچکترین هماورد شخصی با هم پیدا نمی کنند.صرف دیدن خود به عنوان تنها موجود قابل پرداختن باعث وجود دنیا های بیشمار در جامعه میشود.جامعه ای رو در نظر بگیرید که تمام جمعیت آن به جای اهمیت دادن به حقوق متقابل تنها به حقوق خود اهمیت میدهند.برای بشری که در چندین هزار سال تکامل به زندگی جمعی و گروهی که از پایه های آن اهمیت دادن به همدیگر بوده پایبند بودهکنار آمدن با خودمحوری احتمالا سخت خواهد بود الزاما نه در زمان حالسیل ناگریز انسان های موفق و افسرده و یا آمار بالای خودکشی در کشور های جهان اول اشاید گریزی بر این باشد.از قضا هر چی اوضاع به جلوتر می رود اوضاع اسفناک تر میشود.دغدغه های هویتی و درونی از انقلاب صنعتی به بعد بیشتر نمایان شده است.و به خصوص در ۳۰ سال اخیر با رشد سریع ابزار های ارتباطی رشد بیشتری رو تجربه کرده است.</description>
                <category>رامین خالدیان</category>
                <author>رامین خالدیان</author>
                <pubDate>Tue, 10 Nov 2020 05:35:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/@raminkhaledian/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-yauulvag7nte</link>
                <description>روزنه اولمرز جنون در زیر این آواره های ساختمانی که ساختیم از بین رفته است و انسان ها در کافه های تنگ فقط به اندازه ی قوطی کنسرو با همدیگر حرف دارند.کیوسک های تلفنی را در خیابان می‌بینم که خودشان به خودشان زنگ میزنند و برای همدیگر گریه می‌کنند.هیچ حیوانی به خودش زحمت نمی‌دهد غذای خود را تهیه کند، آدم ها همدیگر را لیس می‌زنند.آنقدر همه چیز عادی شده است که دیشب می‌دیدم چهار کلاغ سیاه از سیاه بودن خسته شدند و ناگهان تصمیم گرفتند که سفید شوند.کودکان به جای توپ با سطل آشغال های بزرگِ کنار خیابان بازی می‌کنند، کودکی بوی جنازه گرفته است.هیچکس حوصله ندارد روی صندلی ای بنشیند که مسئولیتی در قبال آن داشته باشد، چند سال است که تعدادی قاشق و چنگال مسئولیت این صندلی ها را به عهده گرفته اند.قدم زدن با دلیل و منطق عادی شده است.نه کوهی مانده که به کوهی نرسد و نه آدمی که به آدمی برسد.تقریبا همه چیز مزه ی یکسانی می‌دهد.روزنه دومشانه هایش را بالا انداخت و با بی میلی به سفارشچی گفت هرچه که فکر می کنی بهتر است را بیاور، سفارشچی که انگار با این جواب خستگی اش دوبرابر شده بود چشم هایش را به پایین انداخت طوری که فکر میکردی ناگهان به یاد عشق قدیمی اش افتاده و میخواهد در وسط آن حیاط دراز بکشد و بخوابد، رفت.قهوه ای خسته ناگهان به روی میز نشانده شد، سفارش دهنده سرش را بالا نگرفت که نکند با سفارشچی چشم در چشم شود، حوصله ی دیدن و فهمیدن احساسات دیگران را نداشت و تا جایی که یادش می آمد خودش در خستگی شناور بود و نمیخواست با دیدن این چیزها در دیگران به بار آن اضافه شود و با یک “مرسی” آن حجم بزرگ خستگی را از خود دور کرد.دفترچه ای جلویش بود اصلا یادش نمی آمد برای چه آن را به اینجا آورده است و به قهوه اش نگاه میکرد، انگار در چند ثانیه فهمید که کاش اصلا نیامده بود و نه این قهوه ی تلخ و خسته را میخورد و نه آن سفارشچی مملو از خستگی را میدید پس بیشتر خسته شد، هی به خودش میگفت مگر یک نفر چقدر می تواند خسته بشود؟ آیا این ظرف پر نخواهد شد؟ یک جایی بالاخره باید به نهایت خستگی برسد و از آنجا که خستگی دیگر نمی تواند بیشتر شود می تواند نفس راحتی بکشد و دیگر خسته نشود. دفترچه را باز کرد و نوشت: “امروز هم خستگی تمام نشد” آن برگه را از دفترچه جدا کرد و تا زد و وقتی که رفت پول قهوه را حساب کند آن برگه را به سفارشچی داد و از آنجا بیرون رفت.روزنه آخرمرگ در حیاط خانه نشسته است.ما در اتاق هایمان با چهره های سرنگون شده ی جلوی آیینه ماتیکِ هذیان می‌زنیم و به چشم هایمان سرمه ی حقیقت می‌مالیم و درونمان را با دود پر می‌کنیم.خلأ در هوای حیاط خانه نشسته است.ما در اتاق هایمان روی هم می‌خزیم و به یکدیگر رنگین کمان تحویل می‌دهیم و هذیان هایمان را به یکدیگر می‌مالیم و سرمان را توی همدیگر فرو می‌کنیم.هیچ در حیاط خانه نشسته است.ما در اتاق هایمان همه چیز داریم و خدایمان ما را دوست دارد.ما در اتاق هایمان سخت به همدیگر چسبیده ایم و فراغتِ دا را در فنجان ریختیم و به همدیگر تعارف می‌کنیم.مرگ در حیاط خانه نشسته است و ما پنجره را نگاه نمی‌کنیم.</description>
                <category>رامین خالدیان</category>
                <author>رامین خالدیان</author>
                <pubDate>Tue, 10 Nov 2020 05:32:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در روزگار آلودگی (نویسنده : رامین خالدیان)</title>
                <link>https://virgool.io/@raminkhaledian/%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86-kwz800jo3eiv</link>
                <description>چند چینی در شهر ووهان به صورت عجیبی با سر روی زمین می افتندشنیده ها حاکی ازین بود بیماری ناشناخته ای با علائمی شبیه 《ذات الریه》در شرق چین در حال مسری شدن است.عصر همان روز به خوابگاه برمیگشتم و در مترو سه نفر ماسک زده رو دیدم که دارند در مورد  این ویروس حرف می زنندگفتم : &quot; داداش شما ها چرا ماسک زدید؟&quot;گفت : &quot;خبر این ویروس رو نشنیدی مگه تو چین اومده؟&quot;گفتم : &quot; حالا مگه قضیه انقد جدیه؟&quot;گفت : &quot;این همون ویروسیه که کل دنیا رو تعطیل میکنه تو هم سعی کن ماسک بزنی ازین به بعد&quot;و متاسفانه دقیقا همین طورم شداز اون اسفند کذایی که مشخص شد دو نفر قمی به خاطر این ویروس کشته شدند ۸ ماه میگذره و قرنطینه ایی که این ویروس به ما تحمیل کرد؛ باعث فرسایش روحی همه ماها شد.ولی خب بیاید ببینیم این قرنطینه که شاید دو سالی طول بکشد؛چه تاثیراتی روی زندگی ما میتواند بگذارداحتمالا بیشتر شما امیدوارید که بالاخره این شرایط تموم بشه و به زندگیتون برگردید. متاسفانه باید بگم که دراشتباهید. این شرایط هرگز تموم نخواهد شد. دلیلش هم‌ فاکتور زمانه. زمان قدرت بسیار زیادی در تغییر تمام چیزها از جمله خود درونی ما داراست..زمان سالوس گر است و انچنان می تواند آدم را بچلاند که اصلا مشابه روزی که به یادت مانده نباشیما برایندی از تجربه ها و مشاهده هایمان هستیم. تاثیر این مشاهدات روی ما به گونه ایست که وقتی توییتای چند سال پیشمون رو می‌خونیم گاهی از تعجب شاخ در می آوریم که واقعا این آدم واقعا من بودم؟ این تغییرات گاهی به قدری زیادن که اصلا اون گذشته رو به یاد نمیارید.حتی من حالم از نوشته های چهار پنج سال پیشم به هم میخوره ولی صرفا برای بعد نوستالژیک آن ها سعی می کنم مانع حذف کردن انها از وبلاگم، توییتر، و یا حتی نوت گوشیم توسط خودم بشوم. در واقع حال ما آینده‌ای بسیار نامحتمل از دید گذشته مان است.پدیده‌ای که الآن چند ماهی است با ان روبرو هستیم یک «وضعیت اضطراری» نیست بلکه چیزیه که بهش میگم «وضعیت اضطراری طولانی‌مدت». مغز ما دوست نداره شرایط بد همیشگی و ناگوار حتی طولانی باشه. پس اون رو در موارد استثنا طبقه‌بندی می کند.احتمالا برای شما خیلی قابل درک است که معتقید &quot;یه روز خوب بالاخره میاد&quot; هر چند که چند ساله در زندگی تان درجا می زنید و احتمال اینکه سال پیش رویتان مثل سال قبل باشد خیلی خیلی زیاد است اما وقتی که واقعیت خلاف این باشد خداد بد طولانی‌مدت باعث تاثیر شگفت انگیزی بر روی روان انسان خواهد شد.هر بار که برای بیرون رفتن مجبورید ماسک بزنید و یا هر باری که به مهمونی نمی روید، دارید به این اثر کمک می کنید که قوی تر شود. مغز انسان در این شرایط برنامه فعلی هویتی خودش رو برای یه مدت کنار می گذارد تا یک برنامه موقتی اضطراری رو اجرا کنه. تو این برنامه کلی کارای جدید هست که باید «به صورت موقت» انجام بدید تا این شرایط تموم بشود و بعد دوباره برگردید سراغ زندگی اصلیتون.اما واقعیت اینه که اگر این شرایط اگر بیشتر از یک مقدار مشخص مثلا برای بیش از دوسال طول بکشد وقتی که حتی شرایط اضطراری تموم شود دیگه اصلا به خاطر نمی اریم که زندگی اصلی مان چطور بوده. چون حالا دیگه اصول عقاید و سبک زندگی مان بازنویسی شده و عملا تو یه دوره محکومیت، شما به آدم دیگه‌ای تبدیل شدید.یه سوال: اگر به دلیلی به یک ماه زندان محکوم بشید چه اتفاقی می افتد؟ احتمالا زندان می روید و پیه اش را به تن مبارک تان می مالید و برمی‌گردید به زندگی عادی تان و طبعا تغییراتی در نحوه دید شما به دنیا هم ایجاد میشود. اما اگر به سی سال زندان محکوم بشود چی؟ روزی که از در زندان میاید بیرون، واقعا یادتان هست کی بودید؟ آیا اون غریبه رو می‌شناسید و براتون باارزش هست؟باید مراقب باشیم. مغز نمی‌تواند بدون مراقبت کافی مدت زیادی در این شرایط دووم بیاورد. بنابراین اگر هویت گذشتتون برای تان خیلی ارزش دارد لازمه که اون رو به صورت مکتوب و مصور در بیارید و هر روز برای بازگشتن بهش رویاپردازی کنید.9.در غیر این‌صورت وجودی مان به زودی شبیه پنیر سوئیسی پر از سوراخ‌های ریز و درشت میشود که پر شدن آن چیزی خواهد ساخت که با خود قبلی ما کاملا غریبست. پس اگر نمی‌تونید هر روز مواظب این گذشته باشید وقتش رسیده که به صورت خودآگاه برید و از تو سوراخ دیوار، کاغذی رو قایم کردید دربیارید و آن را تناول کنید.این عمل رو می توان با بازخوانی توییت های قدیمی، مرور خاطرات قدیمی ، مشاهده عکس ها روز های خوب تان و یا حتی بازنگری آرشیو استوری های اینستاگرام انجام داد.برای من نوشتن در این وبلاگ خلوت حکم همین عمل را داشت.اما این تنها شروع عجایب است. در این دوره از زندگی مجموعه‌ای از احساسات در پس‌زمینه وجودمان شروع به رشد می‌کنند که سر بزنگاه خودشان را به مساعد ترین شکل ممکن نشان می دهند. وقتی در مورد این احساسات صحبت میکنم احتمالا برای شما عجیب باشد و حس کنید هرگز در شما وجود نداشته و نخواهد داشت.اما همین الآن که دارید این متن رو می‌خونید یعنی این احساس هست و فقط به صورت مخفی دارد رشد می‌کند و وقتی شرایط مساعد بشه خودشون رو نشون خواهند داد.اولی. استرس از بازگشت به زندگیه. الآن دلتگ رفتن به کافی‌شاپ و عروسی هستیم. درسته؟ می توانیم تصور کنم که زمانی در آینده از اینکه بخواهیم به کافی‌شاپ برویم استرس داشته باشیم؟ استرس نه به دلایل انتقال بیماری و این موارد. خیر. دقیقا استرس برای انجام خود رخداد.این مورد رو خود من بسیار واضح وقتی خواستم دوست قدیمی را بعد از چند ماه ببینم و تردید کلی که به من موقع زنگ زدن به اون تحمیل شد فهمیدماین ترس و استرس وقتی مدت زیادی از چیزی دور می مانیم به صورت تدریجی می تواند شروع به رشد کند و دقیقا همون میزانی که دوست داریم چیزی رو دوباره تجربه کنیم از انجامش اکراه هم داشته باشیم. فردای بعد از قرنطینتون شاید حس کنید که خیلی هم راحت نیستیم برای دیدن دوستمان به کافی شاپ برویم .مرتب می توانیم دلایل مختلفی مثل تغییر سبک زندگی و مراقبت بیاوریم. اما دلیل اصلی این اکت، نوعی استرس برای بیرون اومدن از دایره امن خونه خواهد بود. شما مدت‌ها به یه محیط امن عادت کردید و حالا دوباره باید ازش خارج بشید و برید دنبال تجربه‌ای به نام زندگی. این می‌تونه برای خیلیاتون تنش‌زا باشد و برای ماهایی که تکامل و تمدن سبک زندگی جمعی را در ناخوداگاه ما تحمیل کرده است، باعث افسردگی و تنش دو چندان می شود.سندروم I SEE YOUدقیقا مورد دیگری است که فعالیت های اجتماعی ما را تهدید می کندوقتی ما مریض می شویم در مرکز توجه خانواده قرار می گیریم و به نوعی نازکش مون میره بالا کسی از ما انتظاری برای کاری نداره. حتی کارفرماهایمان با ما مهربون‌تر میشوند. تموم ددلاین‌ها فراموش میشن و تقریبا در اکثر موارد افراد دوروبرتون ماژول «بی‌خیال همه چیز الآن مهم‌ترین چیز سلامتیه» رو در مغز خودشون بارگذاری می‌کنند. .خب این خیلی خوب هست و کمک می‌کند شما با کم‌ترین استرس دوره درمان رو طی کنید و خوب بشید. اما واقعا وقتی همه چیز اینقدر خوبه چرا باید خوب بشید؟ این گوشه حساسی از وجود مان هست که باید مراقبش باشیم این فکت رو وقتی چند روز پیش که تست کرونا من مثبت شد فهمیدم چون حس کردم بخشی از مغز من خوشحال است ازین که میتوانم سه هفته مرخصی با حقوق داشته باشم؛ حتی با اینکه این ویروس می تواند جان من را بگیرد.کشف این حس در وجود مان کار سختی است و باید در موردش خیلی وقت بذاریم و فکر کنیمو دیگری این که از دل برود هر آنکه از دیده برفت. دوست دارید دوره قرنطینه تموم بشه تا قرار بذارید و عاشقانه ببوسیدش؟ باور می‌کنید که شاید برعکسش باشه و همین‌حالا ترس از دست‌رفتن رابطه در دل خیلیا شکل گرفته است.زمان قدرت عجیبی داره. ندیدن کسی که آن را دوست دارید دارید به تدریج دو ترس ایجاد می کند.ترس اول از اینه که مبادا بعد از این مدت دیگه علاقه اش به من کم شده باشد که خب این برای همه ما ممکنه قابل‌هضم باشد. اما ترس عجیب‌تر اینه که مبادا بعد از این مدت وقتی او را ببینم دیگر علاقه ای به ان نداشته باشم. حتی ترس اینکه وقتی او را بعد از یه مدت طولانی دیدم اصلا امکانش هست که بتوانیم فهم مشترک مان را تکرار کنیم ؟وقتشه با خودمان روراست باشید. افکار عجیبی که این مدت به ذهنتون میاد رو دسته‌بندی کنیم.هر بار که دلتنگ معشوقه تان می شوید همزمان دارید به دوباره دوست‌داشتنش فکر می‌کنید. شناختن و کشف این حس کار سختیه. نیاز به روراستی عجیبی داره که باور دارم قابلیتش در شما هست. چه بسا خیلی از رابطه های جدی که به علت این افکار و نداشتن قدرت ادامه دادن توسط یکی از طرفین به بن بست رسید.بعدی ترس از مرگه. مرگ مال همسایست. حتی در مورد کرونا هم ما اویل این‌طور رفتار می‌کردیم. به‌تدریج فهمیدیم که نه این مرگ زبون نفهمه و مال ما هم هست. وقتی اکسیژن خون عزیزمون میاد پاییت می فهمیم مرگ مدت‌ها ست هم‌خونه قرنطینه‌هامون بوده.ترس از مرگ عموما کارکردش طولانی مدت نیست. یعنی اثر لحظه‌ای سریعی میذاره و مثلا بلند می شویم و فولدر درسی کامپیوترتون را پاک می کنیم. و یا شبکه های اجتماعی مان را حذف میکنیماما چون شدتش زیاده به همون اندازه هم مغز دوست داره سریع‌تر از شرش خلاص بشه و نهایتا باز رفتار برمی‌گرده به حالت سابقشاحتمالا دیده اید که در این چند ماه خیلی از فالوراتون دی اکتیو می کنند ولی بعد یه مدت کوتاه بر میگردند.ویژگی خاص ترس از مرگ کرونا اینه که حداقل برای مدتی این ترس رو به صورت دائم به ما تزریق می‌کنه. ترس مداوم از مرگ تاثیرات زیادی می‌تونه روتون بذاره. یکی از اونها ایجاد وسواس به تمیز بودنه. اگر مراقب نباشیم فردای بعد از قرنطینه زندگی مان به‌خاطر وسواس به‌شدت مختل می شود.عجیب اینه که رویداد مرگ قابلیت‌های وسیعی داره در پشت وحشتش. ما از قبرستون فراری هستیم. از زل‌ردن تو عکس آدمایی که دیگه نیستن وحشت می‌کنیم. علتش؟ ساده است؛ انگیزه بقا و انتقال ژن که بیشتر از سه میلیارد سال در درون ما قوی میشود و به نسل بعد هم انتقال می باید شاید فکر کنید که ما از نبودن می‌ترسیم. اما نه. واقعیت اینه که ما از اینکه درکی از زندگی نداریم وحشت می‌کنیمعجیب است ولی واقعیتش اینه که اگر زندگی زیاد بر وفق مراد شما نبوده احتمال اینکه بیشتر از مرگ بترسید خیلی زیادتره چون حس میکنید به عنوان یه موجود زنده پرونده زندگی تان بسیار پوچ بسته خواهد شد.خوشبختانه من در این مورد ترسی از مرگ ندارم ولی خب از شیوه مرگم می ترسم. مرگ در اثر خفگی تقریبا مثل یک کابوسه ولی شاید ایست قلبی گزینه خوبی باشد.ما فردای قرنطینه رو نخواهیم دید. بسیاری از ما در قرنطینه خواهیم مرد. ذات رفتن به قرنطینه اقدام به مرگ تدریجی توسط خود ماست برای حفظ سلامتی موجودی که در فردای زندگی خواهد کرد. این موجود هم ما هستیم و هم نیستیم..ولی قرنطینه می تواند از ما آدم های بهتری بسازدتنهایی و ترس از مرگ می تواند از ما آدمای قابل‌اعتمادتری بسازد. وقتی دیوار بی اعتمادی رو دور خیلی از ادما به خاطر این ویروس می کشیم؛ ادمایی که برای مان باقی می مانند ارزش بیشتری خواهند داشتوقتی دلتنگی باعث می شود که به دوستتان زنگ بزنید و به او بگویید دلم برایت تنگ شدهاین می تونه به تعالی شخصیت مان کمک کند. به عنوان یک انسان تنها معنایی که می توانیم به این زندگی سیاه و بی روح بدهیم، اهمیت به همدیگه است. .ترس از دوست‌نداشتن می‌تونه تبدیل بشه به دوست‌داشتن همه. راهی باشه برای پذیرش هر کس و هر چیزسایه همیشگی مرگ می تواند ما رو از هر چه که زیر این چرخ کبود رنگ تعلق به ما می دهد آزاد کند. می‌تونیم وارسته‌‌تر زندگی کنیم و بی‌نیاز باشیم.درد، اما درد. درد همه چیزه. درد می‌شوره و می‌کاوه آدم رو. به‌هیچ‌وجه اجازه ندید بیمار بشید...اما اگر شدید از دردش برای خالی کردن وجودتون از همه چیز استفاده کنید. درد آدم رو سبک می‌کنه. از این درد برای خودتون محل خروج بسازید. خروج از این موجودی که هستید که کسی که اون رو بهتر از خودتون می دانید.به امید فردایی بدون ماسگ</description>
                <category>رامین خالدیان</category>
                <author>رامین خالدیان</author>
                <pubDate>Thu, 15 Oct 2020 00:23:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>