<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رمیصآ :)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ramisaaaaa</link>
        <description>خزعبلاتِ ساخته ذهنِ یک دهه نودی !</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:54:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3932292/avatar/J5A68d.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رمیصآ :)</title>
            <link>https://virgool.io/@ramisaaaaa</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حکایتِ پریشانی و میانِ در و دیوار ماندن :)</title>
                <link>https://virgool.io/@ramisaaaaa/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%90-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%B1-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-skkd8pkahezo</link>
                <description>چادرم روی زمین می کشد و با صدای :« خاله جان چادرت خاکی شده بگیرش بالاتر » تازه متوجه می شوم دوباره وظیفه خطیر تمیز کردن چادر بر گردنم افتاده !چادرم را کمی بالاتر می گیرم صدایی از آن طرف می گوید : « آخه واسه چی سرت کردی اینو مایه عذابه فقط ! »لبخندی می زنم و سکوت می کنموقتی می نشینم و بوی چای زغالی به مشامم می رسد جانم تازه می شود چادرم را نگاه می کنم ؛ تا نصفه خاکی ست !نگاهم خیره ماند و فکرم تا مدینه رفت...رفت لای تار و پودِ چادری که آغشته به خون و خاک بودو غرق شد میانِ صوتِ محزونِ «اللهم عجل وفاتی» مادر :)رفت میانِ بغضِ مولایم علی این بود حکایتِ چادرِ خاکی و این بود حکایتِ تنهایی و پریشانیِ مولا :)آخ که این چادر مرا به کجاها کشاند !علی مایه ی آسایش و آرامشِ مردم و خانواده بوداما زمانی که زهرایش رفت خود پریشان تر از همه بود :))</description>
                <category>رمیصآ :)</category>
                <author>رمیصآ :)</author>
                <pubDate>Mon, 24 Nov 2025 21:35:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنون یا گیجی ؛ مسئله این است !</title>
                <link>https://virgool.io/@ramisaaaaa/%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%DA%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-mfi0glb37zug</link>
                <description>این دیوارِ رو به رویم را نمی توانم درست ببینممی بینم ها ولی گیجم ؛ حتی توی فهمیدنِ نقوشِ کاغذ دیواری !صداها توی هم می پیچندمی گویم درست می شود بنده خدا ؛ درست می شودلااقل به آنجا نمی کشد که بگویی : «خدایا توروخدا ! »پس چرا گفتم؟پس چرا همه چیز همان طور مانده و روی مغزم رژه می رود؟!چرا نباید از لیوانِ شیشه ای های مهمانِ مامان آب بخورم توی ذهنم عین چرایی زندگی ست !و خب ؛بودن یا نبودن ؛ مسئله این است !حالا می گوییم نوشیدن یا ننوشیدن ؛ مسئله این است !گفتگوی پراکنده و چرت و پرت مغزم همین استگیجی مطلق سرم را میانِ گیوتین قرار می دهد راستش !می خواهم بخوابم و از خوابیدن خوشم می آید چون به چیزی فکر نمی کنم !</description>
                <category>رمیصآ :)</category>
                <author>رمیصآ :)</author>
                <pubDate>Mon, 24 Nov 2025 21:19:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این آینه ی پلاستیکی!</title>
                <link>https://virgool.io/@ramisaaaaa/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%BE%D9%84%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%DA%A9%DB%8C-uwm75fon3l0c</link>
                <description>همین کاشی های قدیمی صدای ساکنین را شنیده اند و بهترین شاهدان هستند برای حرفهایی که سر به مهر ماندند در این خانهاین آینه هم از همین آینه حمام هاست چیزِ خیلی خاصی نیست حتی شاید بخندید و بگویید &quot; اینم از همون تازه به دوران رسیده هاست ! &quot;اما خواهرجان ؛ برادرهمین آینه ی قدیمی شاید گذشتگانمان را برایمان تصویرسازی کندرفیق ، این آینه چیزهایی دیده که من از دیدنش محروم بودمشاید شلوغی آشپزخانه هنگامِ پختنِ قیمه نذری و شاید هم انار دان کردن‌ها و خنده‌های زیرزیرکی زن‌ها !عکاس ؛ رمیصای خودمان! :)و وای که آفتاب چگونه رنگِ سرخِ فرش و انار را ؛ جانِ تازه می‌بخشد !این عکس عطر داردعطرش هم انگار از همان عطر های مامان‌بزرگی‌ست ! :)</description>
                <category>رمیصآ :)</category>
                <author>رمیصآ :)</author>
                <pubDate>Wed, 19 Nov 2025 16:34:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پویانفر راست می گفت ؛ دوری و دوستی سرم نمی شه !</title>
                <link>https://virgool.io/@ramisaaaaa/%D9%BE%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%81%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%87-crlpaphusawk</link>
                <description>این دوری هم امانِ ما را بریده ست ها !مثلا هی می نشینیم با «قصه گذشته های خوب من ؛ خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن» خواندنِ داریوش ، هی گریه می کنیم و بینی بالا می کشیم که مبادا آب بینی مان روی نقاشی تازه رنگ شده بریزد !مثالِ دیگر هم می توانم بزنم هامثلا از پنجره ی اتاقمان که رو به کافه است بیرون را نگاه می کنیم ؛ خنده ی مردم را می بینیم ، یادِ آنها می افتیم ، هی گریه می کنیم و بینی بالا می کشیم که مبادا آب بینی مان روی پنجره ی تازه دستمال کشیده بریزدیا مثلا نماز که می خوانیم وسطِ سجده ؛ یکهو یادِ بدبختی ها و دوری هایمان می افتیم یادِ زنگِ ناهار روی لاستیک نشستن ها ، هی گریه می کنیم و بینی بالا می کشیم که مبادا آب بینی مان روی مُهرِ تربتی بریزداین بار اما فرق داردنشسته ایم کنارِ مامان و به اخبارِ مسخره ی امروز نگاه می کنیم ؛ یادِ قبلا ها می افتیم ، یکهو با الان مقایسه اش می کنیم ، مامان را بغل می کنیم ، هی گریه می کنیم و آبِ بینی را به حالِ خودش می گذاریم تا روی قلب های لباسِ مامان بریزد !</description>
                <category>رمیصآ :)</category>
                <author>رمیصآ :)</author>
                <pubDate>Mon, 10 Nov 2025 23:11:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریحانه سادات ؛ بله باز هم او !</title>
                <link>https://virgool.io/@ramisaaaaa/%D8%B1%DB%8C%D8%AD%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D9%84%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D8%A7%D9%88-gza9sxqh04cx</link>
                <description>ریحانه ی من ؛ ریحانه ی مهربانمانچه زود رفتی و چه دیر تو را شناختیم !ریحانه سادات دلم می سوزد برای پیکرت که به کوچه افتاد و دلم می سوزد برای جسدِ دفن شده ی یک وجبیِ سیدعلی !آخ گفتم سیدعلی و به یک باره بندِ دلم پاره شد !سیدعلی پشتِ سرِ ریحانه سادات است عین اکثر اوقات!فاطمه سادات اما ؛ در کادر نیستاز او تنها دست های کوچکش ماند :)عباسِ ده ساله :)ریحانه سادات خانم ؛ رفتی ولی قلب هایی را خون کردی که هنوز در سینه هامان می تپد !چه راست می گویند خاک سرد است ، ولی داغِ رفته جگرِ آدم را می سوزاند !حال سنگِ مزارت سرد است اما گرمایِ اشک ، گونه هایم را داغ می کند....</description>
                <category>رمیصآ :)</category>
                <author>رمیصآ :)</author>
                <pubDate>Sat, 08 Nov 2025 16:47:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشکی که قرار نبود بریزد...</title>
                <link>https://virgool.io/@ramisaaaaa/%D8%A7%D8%B4%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D8%AF-kwe1tjmitguk</link>
                <description>کتاب را برگ به برگ ورق می‌زنم ؛ از قصد معطل می‌کنم و طولش می‌دهم‌...می‌ترسم از پایان ؛ از گریه های همسرش ، از شلوغی خانه شان هنگام آمدن خبر رفتنش می‌ترسمشماره‌ی صفحه را به یاد دارم تا سرِ آن صفحه ؛ داستان را دوباره از نو شروع کنمهمان وقت ها که شوخی و خنده موج می‌زد میانِ کلمات صفحه ها...می‌خوانم و حواسم نیست به شماره صفحهجلو می‌روم ؛ جلوتر...میان وقایع قدم می‌زنم و غرقِ پارچه مشکی های نصب شده روی‌ دیوارِ خانه‌شان می‌شومنگاهم به سیاهیِ پارچه می‌رود و یادم می‌‌رود زیادی جلو رفته امصدای زجه ها به گوش می‌رسد و من هنوز زل زده ام به سیاهیِ عمیقِ پارچهبه صفحه ی آخر رسیده ام ؛ حواسم نبوده و با خیسیِ گونه هایم تازه می‌فهمم چه کرده امچشمانم دیوارِ سفیدِ رو به رویم را تار می‌بیند...</description>
                <category>رمیصآ :)</category>
                <author>رمیصآ :)</author>
                <pubDate>Wed, 05 Nov 2025 19:18:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در وصفِ رفیقِ ندیده !</title>
                <link>https://virgool.io/@ramisaaaaa/%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%B5%D9%81%D9%90-%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82%D9%90-%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-o18xvmujhhk3</link>
                <description>رفیقِ ندیده ی رفته ی من ؛سلام !می دانی ندیده دلم برای رفتنت تنگ می شود؟می دانی بغضِ دوستم لا به لای « اونم مثلِ ما بود » گفتن هایش بر دلم چنگ می زند؟نه رفیق تو نه من را می شناختی و نه صنمی با من داشتی اما حالا از فراغِ دوری تو دانه های گردِ شفاف ؛ چهره ام را فرا می گیردکاش شبیهت بودم ؛ ذره ای شبیهتدلم می خواست کنارت بودم و می شنیدم چه ها می گفتیمی شنیدم راز و نیازت را :)دوستم می گوید : « جاش خیلی خالیه ؛ هر دختری که اسمش ریحانه ست رو صدا می زنیم همه به طرفش بر می گردن بلکه ریحانه ساداتو ببینن !»ریحانه را صدا می زنمریحانه را با تمامِ وجودم ؛ صدا می زنم !کاش باز گردد و یک بار هم که شده باز چهره ی لبخند بر لبش را ببینم چهره ای که هیچگاه از نزدیک ندیدمش و پس از اتفاقِ نحسِ 23 خرداد شناختمش :)حال با شعرِ روی سنگِ مزارش باز قصه ی زندگی اش برایم تکرار می شودخواندم‌ از‌ بر، قصه‌ آلاله‌ را یک‌ شبه‌ رفتم‌ ره‌ صدساله‌ را !</description>
                <category>رمیصآ :)</category>
                <author>رمیصآ :)</author>
                <pubDate>Sat, 01 Nov 2025 23:59:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بلاتکلیفان ؛ کنارِ خیابان !</title>
                <link>https://virgool.io/@ramisaaaaa/%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%AA%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%81%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-lhbmjrbmlzpp</link>
                <description>گوشه ی خیابان منتظر اسنپ ایستاده بودیم و به اصطلاح قرار بود «هالووین» را جشن بگیریمدوستم لباسِ عجیب و غریبی پوشیده بود تا شبیه دلقک ها شود ؛ پیراهنِ تریکویی صورتی ؛ تاپِ بافتنی آبی و دستبند های هزار رنگموهایش را هم شبیه آبکش با کش های ریز رنگی بسته بود انصافا جذاب شده بود و هر کس رد می شد با تعجب نگاهش می کرددوست ِ دیگرم هم تیشرت آستین کوتاهی بر تن ؛ و شلوارِ جینِ ساده ای به پا داشت قرار بود در مقصد بعدیمان که خانه شان بود لباس هایش را عوض کندمن هم...من هم دامنِ مشکی و پیراهنِ مردانه ی سفیدی تنم کرده بودم و روسری ام را کوچک بسته بودمچادرِ مشکی ام هم سرم بود و کرواتِ هری پاتر هم توی کیفم تا بعدا راست و ریسش کنمراستش را بخواهم بگویم ترکیب سه نفرمان کنار هم ؛ خنده دار اما جذاب و دلنشین بود !مادرِ دوستم زنگ زد از پشتِ تلفن صدایش را شنیدیم : «الو ! اسنپیه لغو کرده! »ای دادِ بی دادپیشِ خود گفتیم لابد ما را دیده و از این همه تفاوت خیال کرده دیوانه ایم!!صبر کردیم و کنار خیابان ایستادیم تا آژانس بیایدآژانس بالاخره آمداز توی آینه ی ماشین نگاهش را می دیدیم و نگاهِ سنگینش بر بارِ دوش هامان می افزودبا صدایی بی حال گفت : « سیگار بکشم مشکلی ندارین با دودش؟ »سرمان را به نشانه ی نفی تکان دادیم و گفتیم : « نه راحت باشین »گفتیم راحت باشید اما چادرم را روی صورتم کشیدم تا دود سیگار کمتر توی بینی ام برودپس از چند دقیقه ؛ گفت : « اشکال نداره شما رو تا دمِ میدون برسونم خودم براتون یه آژانسِ دیگه بگیرم؟! »به یکدیگر نگاه کردیمو آهی کشیدیم بر جامعه ای که تفاوت ها را هضم کردن برایش سخت است !</description>
                <category>رمیصآ :)</category>
                <author>رمیصآ :)</author>
                <pubDate>Sat, 01 Nov 2025 21:05:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منِ متاثر!</title>
                <link>https://virgool.io/@ramisaaaaa/%D9%85%D9%86%D9%90-%D9%85%D8%AA%D8%A7%D8%AB%D8%B1-pzcgguitbleh</link>
                <description>چند وقتی بود قرار گذاشته بودیم با رفقای کلاس تئاتر ، تئاتری را برای تماشا انتخاب کنیم...تئاتری که انتخاب کردیم | هیدن | نام داشتبه کارگردانی ریحانه رضی...نمی‌خواهم توضیح بدهم داستانش را ، چون بسیار بسیار دیدنی‌ست...جمله ای روی بروشوری که هنگام ورود به ما دادند نظرم را بدجور جلب کرد و متاثر شدم!آنان که حقیقت را کتمان می‌کنند نابینا هستند!این هم تصویری از تئاتر ، صرفا به خاطر حسن ختام !</description>
                <category>رمیصآ :)</category>
                <author>رمیصآ :)</author>
                <pubDate>Sun, 05 Oct 2025 16:25:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هری پاتر؛ قهرمان یا خواستار توجه ؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@ramisaaaaa/%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87-gn0onntvhxpv</link>
                <description>چند ماهی می شود کتاب های هری پاتر و فیلم هایش را تماشا می کنم از زمانی که مهاجرت کردم و با هری پاتر آشنا شدم ، شاید ذره ای از دغدغه های مسخره و کسلی روزمرگی ام کم شد .نیاز داشتم به دنیایی جادویی که شبیه دنیای خودمان نبود ! بله ، و بهترین گزینه ، این سری کتاب و فیلم بود راستش را بخواهید علاقه ای به شخص خود هری پاتر ندارم ، هرچند نام فیلم ، کاراکتر اصلی و داستان ، حول محور این نام است ! کمترین توجه ها به دریکو مالفوی بودپسری که خانواده او را سرزنش می کردند و تنها پناهِ موقتش مادرش بودبله ، کسی که جاه طلب باشد اصولا از دیدن فردی بزرگتر و محبوب تر از خودش احساس حسادت می کند . البته تاکید می کنم ، همه ی انسان های جاه طلب از این قاعده مستثنا نیستند! اگر به نوه ی کوچکتر فامیل توجه کنند برای هم سن های من شکست عشقی و خانوادگی بزرگی ست! (این را راست می گویم ، اگر با ریختن آب دهن نوه کوچولو ذوق می کنید برای من هم کاری ندارد!)مثال مسخره اما مهمی بود چرا که مالفوی در میان هم سن و سالانش ، بالغ تر بود... با اتفاقات ترسناک زیادی رو به رو شده و با وجود دست نویس های جی . کی . رولینگ ، تجربه ی کودکی را نداشته!خلاصه خواستم بگویم از این مالفوی ها توی اطرافیانمان زیاد استظاهری شکست ناپذیر اما باطنی شکسته و خمیده ! :)</description>
                <category>رمیصآ :)</category>
                <author>رمیصآ :)</author>
                <pubDate>Sat, 04 Oct 2025 23:54:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت ؛ در اوجِ پرچانگی !</title>
                <link>https://virgool.io/@ramisaaaaa/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%88%D8%AC%D9%90-%D9%BE%D8%B1%DA%86%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-sbtrirbqjdty</link>
                <description>سرم درد می کنداز فکر کردن خسته شده ام«چه می شود؟!» ها آزارم می دهند و «اگر نشود چه؟!» ها همچون خنجری در قلبم فرو می رودسرم درد می کنداگر همه چیز همانطور که باید ، می بود . حالا شاید سرم درد نمی کرد و بلوای «چه می شود؟!» ها در ذهنم آرام می گرفتسرم درد می کند و همه چیز توی ذهنم پراکنده استسرم درد می کند و حرف ناگفته بسیار دارم :)حسن ختام :از سخن لبریز و از گفتار ؛ خاموشیم ما !</description>
                <category>رمیصآ :)</category>
                <author>رمیصآ :)</author>
                <pubDate>Sat, 04 Oct 2025 23:17:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون شرح!</title>
                <link>https://virgool.io/@ramisaaaaa/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B4%D8%B1%D8%AD-xh7ehkb1qy9w</link>
                <description>صدای جاروبرقی مادر  ، خانه را پر کرده بود ، احساس پوچی و حسرت عجیبی را در دلم حس کردم . انگار روحم در سکوت مطلق به سر می برد . صدای فیلم خنده دار تلویزیون را کم تر کردم تا با صداهای سرسام آور مغزم و صدای جاروبرقی ترکیب نشود. احساس می کردم چیزی کم دارم اما نمی دانستم آن چیست ، خیلی چیزها توی زندگی ام گمشده اند ، خیلی چیزها...ساعت خوابیدنم گم شدهگپ های راحت با مادرم گم شده...و شاید کمی از ذهن خودم را هم گم کرده ام که اینطور پریشانی و بی قراری می کنم!صدای جاروبرقی بالاخره قطع می شود حالا ذهنم بهتر سامان می گیردهمه ی خاطرات را گم کرده ام و حال گیج مانده ام ، دارم توی منجلابی دست و پا می زنم که شاید هرگز فکرش را هم نمی کردم!بله ، فکر خیلی چیزها را نمی کردم و شد...فکر نمی کردم با مامان بحثم شود ، فکر نمی کردم کسی درکم نکند ، فکر نمی کردم تنها می مانم ،  فکر نمی کردم بابا باز هم مثل قبلا دیر به خانه بیاید...شوک عجیبی داد ، کاش همیشه وقتی می گفتند «درست می شود» درست می شد ، درست نشد ... درست نشد و بدتر هم شد .مامان با صدای نسبتا بلندی گفت :«بیا بیرون ، بسه تو اتاق بودی!»این اتاق کوچک اما ، جایی برای تقسیمِ افکار پریشانم با موجودات خیالی درونم بود.جایی که رویایم را زندگی می کردم و به همین دلیل ترک آن برایم سخت بود.مرزِ میانِ رویا و واقعیت به اندازه ی یک تارِ موست گیر کرده ام در میانشان ، می گویند باید رویایت را زندگی کنی...اما شاید من تلاش دارم زندگی را رویایم کنم !نمی دانم شاید اشتباه می کنم ، اشتباه می کنم و نمی فهمم چه کنم ، حالم بد است و نمی دانم چرانمی دانم و نمی فهمم شده روایتِ جامع زندگی ام...مادر می خواهد کمک کند اما هیچ چیز به گوشِ من نمی رود ، هیچ چیز نمی فهمم این حالی که دارم را هیچ کس نمی فهمدتنها خودم می مانم و دیوارِ اتاق و تختی که شب ها روی آن می خوابمخودم و افکاری که هنوز توی هم گره خوردند ، گرهی کور...باز کردن گره کور به دستِ چه کسی ست؟هیچ نمی دانم...تنها خیسی گونه هایم را احساس می کنم و سنگینی ای که به آرامی از قلبم کاسته می شود...</description>
                <category>رمیصآ :)</category>
                <author>رمیصآ :)</author>
                <pubDate>Sat, 04 Oct 2025 18:56:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعرِ نیمه شبیِ من!</title>
                <link>https://virgool.io/@ramisaaaaa/%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D9%90-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%90-%D9%85%D9%86-lqazrrpiq67h</link>
                <description>خنده را دیدم به سان آرزودر میان بند بند ابروان مشکی اشگفت داری تو نظر بر صورتم؟گفتم از سیرت تورا عاشق شدم :)باز لبخندش ز پشت پنجرهکرده من را از خودم بی خود دمیتا به کی در اِبروِش زندان شوم؟من ندارم طاقتِ این رو مِهی :)_شاعر؟بنده ی حقیر !</description>
                <category>رمیصآ :)</category>
                <author>رمیصآ :)</author>
                <pubDate>Sat, 04 Oct 2025 18:13:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریحانه ی معصوم ِ ما :)</title>
                <link>https://virgool.io/@ramisaaaaa/%D8%B1%DB%8C%D8%AD%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85-%D9%90-%D9%85%D8%A7-zih0s1sz6hi1</link>
                <description>با هر تصویری جگرم خون می شهبا هر متنِ دلیِ رفیقمبا هر سکوتِ تلخی که تو ذهنم میادو با هر نگاهی که به تصویر معصومش روی دیوار اتاقم میندازم🙂هر بار با خودم به باعث و بانی اصلی این کشتارِ بی رحمانه لعنت می فرستم...و می گم ؛خدایاتو چطوری انقدر بنده هاتو قشنگ تربیت می کنی که «رِه صد ساله» رو تو یه شب اینجوری طی می کنن ؟ 🙂</description>
                <category>رمیصآ :)</category>
                <author>رمیصآ :)</author>
                <pubDate>Thu, 02 Oct 2025 01:26:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید حادثه ای که خبرم کرد!</title>
                <link>https://virgool.io/@ramisaaaaa/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AD%D8%A7%D8%AF%D8%AB%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-bsr4op47jxtt</link>
                <description>یادمه خیلی از چهره م و خودم ایراد گرفتمدقیقا رو به روی آینه وایسادم و نقص های الکی صورتمو بررسی کردمزدم بیرونسوار ِ دوچرخه شدم و سبکبال رکاب می زدمجاده مخصوص دوچرخه سواری بودنمیدونم چی شد ولی یه ماشین رد شدزد بهم...صدای برخوردشو شنیدمگوشم سوت کشید و صورتم از گرمی ِ خون گرم شدصدای همهمه توی گوشم پیچیدبا چشمای تار مامانم رو میدیدم که از نگرانی انگار قفل ِ زمین شده بودبابام رو دیدم که دویددستام لرزون بودروسری ِ سفیدم خونی بودیه لنگه کفشم در اومده بودقلبم لرزون بودشب که اومدم خونه...لبم ورم کرده بوددماغم ساییده شده بوددوتا زانوهام زخمی شده بودنترقوه و قفسه سینه م درد می کردنطوری که نمیتونستم راحت نفس بکشمفکم درد می کرد و نمیتونستم راحت غذا بخورمخواستم بخوابماما اون اتفاق و صداش مثل مته ، گوش و ذهنمو داغون می کردگذشت...الان فهمیدم میتونم همونی باشم که بودم...فهمیدم خوبم :)1404/4/11(بر اساس واقعیت)*</description>
                <category>رمیصآ :)</category>
                <author>رمیصآ :)</author>
                <pubDate>Tue, 16 Sep 2025 22:11:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داغی که ناگهان ، تازه شد</title>
                <link>https://virgool.io/@ramisaaaaa/%D8%AF%D8%A7%D8%BA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%B4%D8%AF-wgcwjniknhws</link>
                <description>هنوز هم از محرم پارسال یادم مانده...زجه های زن با گریه های دختران و نوزاد شیرخوار و روضه خوان قاطی شده بوداما توجهم را جلب می کردهر آه بلندی که با نِقلِ علی اصغرِ روضه خوان می کشید قطره اشکی از چشمانم را جاری می کردصداها توی هم می پیچید و چراغ ها خاموش ؛تنها نوری که می دیدم نورِ موبایل کودکی بود که صدای بازی اش را کم نمی کردمادرش در عین حال که چادر را روی صورتش کشیده بود به او تنه میزد بلکه کودک توجهی کنداما همچنان مشغول بازی اش بودلرزش صدای بلند و دردناک ِ زن قلبم را لرزاندبه حدی بود که احتمال می دهم تا چند دقیقه پس از مراسم هم هنوز قلبم می لرزیدناگهان با آخرین و دلخراش ترین فریادش قطره اشکی روی گونه هایم سُریدسکوت شد و نفس نفس های زن با صدای روضه خوان ترکیب شدزن پس از آن فریاد ،تنها سکوت کرد :)محرم سال 1404#خودم_نوشت*</description>
                <category>رمیصآ :)</category>
                <author>رمیصآ :)</author>
                <pubDate>Sat, 26 Jul 2025 16:23:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عامه پسند ؛)</title>
                <link>https://virgool.io/@ramisaaaaa/%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%BE%D8%B3%D9%86%D8%AF-derp67a5f4ki</link>
                <description>شاید شده ام همان دلقکی که در دنیای ملال آور انسان های خسته و افسرده ؛لنگ لنگان راه می رود و با حالتی گیج قدم بر می دارد .یا همان کسی که ذره ای تلاش می کند برای طلوعِ امید ، میان ناامیدی . اما شاید نورِ امیدِ حاصله از تلاشش ، تنها 2 متر آن ور تر را روشن نکندهمان که وقتی حالا کوره‌ها سرد شدنسبزه‌ها زرد شدنخنده‌ها درد شدن.گرمای آتشِ کوره امسبزی زردیِ برگ های پاییز امخنده ای ام که درد ها را از بین می برداما حیف حالا همه ی این ها دیگر عامه پسند نیستحیف اگر بخندی و درد هایت را از بین ببری تو را &quot;دیوانه&quot; می خوانند و از جنسشان نیستیبه امیدِ گرمایی، همچون گرمای کوره در دل هامان :)</description>
                <category>رمیصآ :)</category>
                <author>رمیصآ :)</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jul 2025 23:39:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روحِ آشفته</title>
                <link>https://virgool.io/@ramisaaaaa/%D8%B1%D9%88%D8%AD%D9%90-%D8%A2%D8%B4%D9%81%D8%AA%D9%87-kpjfoecwg5wi</link>
                <description>و زمانی که نامش را بردی قند توی دلم آب شداما امان از وقتی گفتی دیدمش...ترس توی وجودم رخنه کردباید می‌خندیدم یا از حسرت گریه می‌کردم؟به صراحت می‌توانم بگویم دلم هُری پایین ریخت و پوچی عجیبی قلب و روحم را فرا گرفتروحی که تا دقایقی پیش بهترینِ لحظات عمرش را پشتِ سر گذاشته بودحالا از شدت این غمِ ناگهانی ، آشفته شد :)نمی‌دانم شاید فقط اشکِ شوق بود شاید هم بغضی که در گلو مانده بودیا احتمالا داغی که دوباره ، تازه شده بوداما هر چه بود روحی را که تازه سامانش داده بودم در هم ریختدر یک ثانیهو با یک جمله &quot;من او را دیدم&quot;۱۴۰۴/۴/۳۱*</description>
                <category>رمیصآ :)</category>
                <author>رمیصآ :)</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jul 2025 00:57:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیدار</title>
                <link>https://virgool.io/@ramisaaaaa/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-heiqsm4usowh</link>
                <description>در ستایشِ دست‌ها :)خیلی وقت از دیدارمان می گذردروزهای پاییزی 40329 شهریور را یادم نرفتههنوز می توانم شوق و ذوق ِ لحظه ی دیدنت را ،لرزش دستانم ،و حس ِ پوچی ِ آزار دهنده ای که قلبم را فرا گرفته بود احساس کنماز پله ها بالا می رفتم اما انگار چشم هایم جایی را نمی دید و انگار پارچه ی حریر سفیدی جلوی چشمم گرفته بودندکم مانده بود با سر بخورم زمینانگار دنیا دور سرم می چرخیدوای !گل!گل فراموشم شد قرار بود برایش گل بخرمدردی روی دردهای دیگر شد برایمبیا ، این یک بار هم که می توانستم ببینمش برایش گل نبردمقلبم از جا در رفته بود ، چشمانم دو دو می زد و دستانم به طرز غیر معمول خیس شده بودآرام آرام صورتم هم مانند دست هایم خیس شدتنها صدایِ همهمه به گوش می رسیدهمدرد آنجا زیاد بود می دانیاما انگار خودش را می خواستمفقط خودش :)1404/4/17*</description>
                <category>رمیصآ :)</category>
                <author>رمیصآ :)</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jul 2025 00:55:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شباهت ناشیانه !</title>
                <link>https://virgool.io/@ramisaaaaa/%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-hlwmjsw0p3me</link>
                <description>با چادر هایشان رو می گرفتند و حرف می زدندزنان مسنی که لبخند های بی دندانشان ، به هندوانه شباهت داشتیک شباهتی بین آن ها و دختران کوچک بودروسری های کج ،چادر های کوتاه بلند ،هر دو گاه دستی لای موهایشان می برند و پیرزن ها به خیال خود انگار تارهای حنایی رنگ مو را می پوشانندعلاوه بر آن ، هیچ نگرانی ای ندارندروی روسری گل گلی دختر تلی صورتی ستاز زیر چادر پیرزن لباس آستین کوتاه رنگارنگ و موهای آشفته پیداستبا همان چادر دوباره رو می گیردلرزش شانه هایش به وضوح از زیر پارچه مشکی ِ چادر نمایان استتسبیح را به طرز عجیبی توی دستش می چرخاندبا یک دست یک سمت تسبیح و با آن دست طرف دیگر را به دفعات بالا پایین می کند1404/4/15*</description>
                <category>رمیصآ :)</category>
                <author>رمیصآ :)</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jul 2025 00:54:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>