<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های AAmir</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ramonbean1989</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 15:01:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/853274/avatar/xbhYTp.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>AAmir</title>
            <link>https://virgool.io/@ramonbean1989</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آرامش!؟ خیال</title>
                <link>https://virgool.io/@ramonbean1989/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-qtuv1xrkwyzl</link>
                <description>در آرامش خیال قدم میزدم که چشمم به طوفانی در دوردست افتاد. در این فکر بودم که امکان ندارد تا روزها به من برسد که پلکی زدم و خود را در میانش یافتم، بهتر است بگویم در میانشان. دیگر آرامشی در خیالم وجود نداشت و هرچه بود همه خاکستری و مه آلود بود. همان لحطه به این اندیشیدم که چرا و چه میشود که تا به چیزی که نمیخواهم سرم بیاید می اندیشم، در آنی بر سرم میریزد و عمری هم اگر در فکر چیزی باشم که حدس میزنم حالم را از اینی که هست بهتر کند،‌از من دورتر و دورتر  میرود؟برای یک ذهن درگیر و مغشوش فکر عجیبی ست، اما خب جریان دارد و این جریان داشتن واقعا در مواقع ضروری، حیاتی به نظر میرسد؛ حتی حیاتی تر از تلاش برای گذار از طوفان ها. این شد که کمی بیشتر تعمق کردم تا شاید بفهمم که آیا ترس واقعا قدرت عظیم تری از خوشحالی و شادی دارد؟ شاید هم داشته باشد اما چیزی که نمیتوانم آن را از ذهنم بیرون برانم این است که آیا واقعا همه آن چیزها را میخواسته ام و برایم اتفاق نیافتاده؟ یا اینکه صرفا خودم را مجاب خواستنشان کرده بودم؟نمیدانم، هرچه که هست بسیار پیچیده تر از آنی به نظر میرسد که بخواهم در موردش ایده ای کلی بدهم،‌ شاید واقعا ترس بزرگتر و قدرتمندتر از آن است که در موردش می اندیشم! و یا شاید هم واقعا تا به حال چیزی خوشحال کننده برای خودم نخواسته ام! که دومی هم در جای خودش واقعا ترس برانگیز است.</description>
                <category>AAmir</category>
                <author>AAmir</author>
                <pubDate>Tue, 04 Nov 2025 16:25:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی از خود غم انگیزم</title>
                <link>https://virgool.io/@ramonbean1989/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%BA%D9%85-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D9%85-nxsdssrnzp7v</link>
                <description>برای خودم وقتی که خوشحال خواهم بود و با اعتماد به نفس در مورد نقشه هایم با او صحبت خواهم کرد و تمام تلاشم در طول دیدارمان نشاندن گل لبخند بر روی لب هایش خواهد بود، می نویسم.اعتماد نکن.به همین صراحت به تو می گویم؛ اعتماد نکن.من جای تو بوده ام، خندیده ام، خندانده ام، محبت ابراز کرده و طعم محبت چشبده ام، برای رسیدن به او تمام تلاشم را کرده ام، از خواب و کار و درس و زندگی کاسته و در پیاله ی توجه او ریخته ام...اما چه فایده؟وقتی برای &quot;او&quot;ها &quot;دوستت دارم&quot;ها چیزی جز بازی و اسباب از سر  باز کردن ابراز محبت هایم نیستند؛ وقتی که تمام زوری که میتوانند برای نگه داشتنم در زندگیشان بزنند کمی صحبت و بحث با خانواده شان و راضی کردنشان است و همان را هم دریغ میکنند؛ وقتی که تمام نخواستن هایشان را به خواست خانواده و قسمت و ... می گذارند.میشنوی؟ یا باز هم میخواهی گوش ندهی؟ باز هم برو و گوشت را پر کن از پنبه هایی که روزی خودت می نشی و حلاجی شان میکنی.نبین و دوباره به خیره شدن در تاریکی تنهایی و گم شدن در سیاهچاله غم عادت کن.اعتماد نکن، حتی به این حس لبریز بودنت از غم و اندوه.</description>
                <category>AAmir</category>
                <author>AAmir</author>
                <pubDate>Thu, 14 Apr 2022 14:16:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی شیرین</title>
                <link>https://virgool.io/@ramonbean1989/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-qdr2wjfyfvkk</link>
                <description>زندگی دو روز دارد و حال در ساعت 23:59 روز دوم به سر می برم.در بالکن خانه، فنجانی داغ پر از هوای نفس های از دست رفته برای هدف های پوچ در دست دارم.منتظرم...انتظار برای پرواز کلاغ ها از روی شاخه های درخت باغچه ی همسایه؛پروازی به بلندای چوبه ی دار،پروازی به کوتاهی یک لبخند.در دوردست ها تاریکی به من لبخند میزند،و من با آغوشی باز دعوتش را پذیرا خواهم بود.</description>
                <category>AAmir</category>
                <author>AAmir</author>
                <pubDate>Sat, 02 Apr 2022 12:19:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظه ای از آنچه گذشت</title>
                <link>https://virgool.io/@ramonbean1989/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-icigvb377lwz</link>
                <description>&quot;...کجا موهاتو وا کردی، کجا بستی رو یادم هست...&quot;از زیر کرسی به پنجره نگاه میکنم، در اصل به صد متر دورتر از جایی که شیشه های خاک گرفته و نرده های سفیدی که برای محافظت نصب شدن، هستن نگاه میکنم.درختا بی جونن، برگی روشون نیست. با فاصله چند کیلومتری از ابرایی که دارن راه خودشونو توی آسمون میرن زیر نور تیز آفتاب دارن با باد میرقصن.فکرم ولی، جای دیگه ای سیر مبکنه. دارم به ابنکه منم چقدر شبیه همین درختام فکر میکنم. به اینکه چطور از دیشب تا حالا تمام افکارم و به طبع اون رفتارام عوض شدن فکر میکنم. یه اتفاق ،مثل وزیدن باد، تونست تمام کنترلم روی زندگی رو ازم بگیره و مجبورم کنه برقصم.الان توی ابن لحظه خیلی مشتاقم از خواب بلند شم و بعد از چند دقیقه مرور اتفاقاتی که برام توی این زندگی رخ دادن به خودم بیام و بفهمم بخاطر خوابایی که دیدم و دست وپاهای الکی ای که زدم عرق کردم وخیلی به یه دوش آب گرم نیاز دارم.کیست که مرا از خوابی به طول عمرم بیدار کند؟ حالا لازمم نیست حتما در بیشه ی عشق باشه.</description>
                <category>AAmir</category>
                <author>AAmir</author>
                <pubDate>Mon, 28 Mar 2022 14:24:42 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>