<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رامتین امانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ramtinamani</link>
        <description>اینجا خانه ایست برای حیاتِ افکارِ بازیگوشم....</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:04:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/697595/avatar/bPMbYV.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رامتین امانی</title>
            <link>https://virgool.io/@ramtinamani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هردو عاشق هم بودند...</title>
                <link>https://virgool.io/@ramtinamani/%D9%87%D8%B1%D8%AF%D9%88-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%AF-gexpbny7dc9i</link>
                <description>هردو به هم عشق می‌ورزیدند، اما هیچ یک رایارایِ اعتراف آن به دیگری نبود؛چه دشمن‌خو به هم می نگریستند،و بر آن بودند از عشق درگذرند.عاقبت از هم جدا شدند و تنها، گاه در رویادر اشتیاق هم بودند؛دیرزمانی بود مرده بودندو خود این را نمی‌دانستند!▪︎شعری از هانریش هاینه شاعر قرن ۱۹ آلمان، با ترجمه‌ی علی عبداللهی، از کتاب درختانِ ممنوع.چه اتفاق بزرگی می‌بود اگر به تمام مشتاقان دنیافرصتی دوباره داده میشدتا به عشق‌های درگذشته‌شان سلامی کنندو عشق‌شان را اعتراف.اما دوستان من مایوس نباشید،به تمام مشتاقان دنیا روزی فرصت دوباره داده خواهد شد. پایانی که من برای این شعر می‌پسندیدم...تابلوی &quot; دو عاشق&quot; اثر ونسان ون‌گوگ، ۱۸۸۸</description>
                <category>رامتین امانی</category>
                <author>رامتین امانی</author>
                <pubDate>Thu, 04 May 2023 20:47:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودروانکاوی سه</title>
                <link>https://virgool.io/@ramtinamani/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D8%B3%D9%87-ki7vcroqcxbo</link>
                <description>انتهای خودروانکاوی دو ختم شد به راهِ آزادی. اینکه برای رهایی از دلتنگی به آدم ها شاید بتوانم آزادی‌ بیایم ورای یا جدای از آزادی که مرگ(طبق ادیان) وعده‌ی آن را می دهد. اما راهِ آزادی که از چارچوب مرگ عبور نکند از چه چارچوب دیگری میگذرد؟ جواب این سوال نمیدانم است. اما نمیتوان به این سوالِ جذاب یک نمیدانم گفت و گذشت. ژولیا کریستوا فیلسوف و منتقد ادبی کتابی دارد به نام افسردگی ملی. کتابی که البته بدردِ من نخورد چراکه عمده صحبتی که در کتاب میشود درباره انقلاب سیاسی فرانسه و راهِ رسیدن به این نوع آزادیِ ویژه بوده. اما کریستوا سعی میکند راه آزادی را از سیاست بزداید و درباره‌ی سرپیچی صحبت کند. این تنها جمله‌ی اوست که مرا درگیر خودش کرد: &quot;شادمانی تنها به قیمت سرپیچی به دست می‌آید&quot;. جمله ایی ساده که کمی توقف بر آن شاید مسیر من را روشن کند. اینکه شادمانی با آزادی چه ارتباطی دارد؟ شاید با آزادیست که شادمان میشویم. قطعا پرنده‌ی آزاد در آسمان با تمام چالش ها و خطرهای کشنده‌ایی که در انتظار اوست شادمان تر از پرنده‌ی قفس است.( و آیا عدم آزادیِ پرنده‌ی قفس، بزرگ تر از تمام خطرهای پرنده‌ی آزادِ آسمان نیست؟ شاید بزرگترینِ خطرها مردن از درون باشد، مردن از درون یک پرنده،یک گل یا یک انسان) حال برای انسان این ویژگی وجود دارد که آگاه باشد از بهای آزادی که میخواهد و بسنجد احتمالا درقبال آزادیِ دلخواهش چه چیزی از دست خواهد داد یا خوشبینانه چه چیزهایی در خطر از دست رفتن قرار میگیرد. پس قطعا شادمانی که کریستوا از آن صحبت میکند با آزادی مرتبط است. میتوان به گونه ایی همانطور که کریستوا دلیلِ آزادیِ انقلابیِ فرانسه را سرپیچیِ مردم عنوان میکند، آزادی فردی هر انسان هم با اهرم سرپیچی ممکن شود!آزادیِ اَبدی ترومن با سرپیچی شروع شد...اما سرپیچی کلمه‌ای زهرآلود اما دوست داشتنیست. دقیقا سرپیچی از چه چیزهایی آزادی ما را( یا بهتر بگویم من را) به ارمغان خواهد آورد؟ قطعا هرچه که هست باید به گونه ای به انسان ها ربط داشته باشد. اگه به دنبال رهایی از حس ذکر شده باشم باید سرپیچی از مواردی که به آدم ها مربوط میشود را بیایم.کمی که فکر میکنم می‌یابم که اگر بخواهم برای سرپیچی لیستی بنویسم لیستی خواهد بود کاملا شخصی که البته شخصی بودنش آنچنان مهم نیست، بلکه مهم این است که این لیست نامحدود خواهد بود و شاید مواردی اساسی از قلم بی‌افتد. آیا نوشتن از عادات، روابط با انسان‌ها، چیزهایی که علاقه نداریم و تحمیل شده تمام شدنیست؟ آیا باید حتما به کاغذ بیاورمشان تا در خیالم از آن ها سرپیچی کنم؟ این راه به جایی نخواهد برد. عوضش من راه تست کردن و آزمودن را شروع کرده‌ام. آزمودنِ سرپیچی از نوعی از رابطه های انسانی. امتحان کردنِ اینکه اگر به جای بله ها، نه بگویم و بجای نه ها بله یا درواقع خلاف انتظاری که من از خود یا دیگران از من دارند عمل کنم نتیجه خواهد داد؟ و اما سوال اساسی که جوابش شاید برایم سهل‌الوصول تر باشد این است که چگونه میتوان خلافِ انتظار عمل کرد و رها بود؟ مگر عقل فرمان به کاری که برایش مفید و سهل است نمیدهد و سرپیچی از عقل به سوی آزادی قدم برمیدارد؟ جواب تا حد زیادی مثبت است. فکر میکنم جواب این پاسخ در کنار احساس و گوش کردن به قلب باشد. گوش کردن به قلب و انجام آن ها تمام برنامه‌ریزی ها و انتظارات ذهنی من از خود و دیگران از من را برهم خواهد زد...نتیجه ایی که تا به الان بدست آورده‌ام که البته از محیط کوچک خانواده شروع شده و قطعا تمایل به تست کردنش در محیط بزرگتر را دارم، نتیجه‌ای بوده که آزادی را به همراه داشته است. کمی بیشتر از قبل بال هایم را احساس میکنم و کمی بیشتر از قبل فهمیده‌ام که میتوانم پرنده‌ای فوق‌العاده در پرواز کردن باشم بدون آنکه نیاز به همراهی کسی داشته باشم. نیازی که دیگر به عنوان یک شرطِ اساسیِ آزادی یا شادمانی نخواهد بود بلکه اگه همراهی هم باشد تفاوتی در نوع پرواز من وجود نخواهد داشت. من بازهم از پرواز خود شادمان خواهم بود و احساس آزادی خواهم کرد. نمیدانم زود است یا باید بیشتر و بیشتر خطر کنم، تجربه کنم و سپس بگویم که همین آزادیِ کوچک و محدودی که به تازگی حس میکنم دارد مرا قوی و قوی‌تر میکند. درست عین اینکه توپی یواش یواش خودش خودش را پُر باد کند و آماده هر مقصدی شود. به عنوان نکته پایانی و اساسی، قبل از سرپیچی و اطاعت از سرپیچی ترس مطرح میشود. بزرگترین مانعِ سرپیچی ترس است و من با چاقویی لرزان در دست به دنبال مهار ترس میگردم. و این لوپ خودروانکاوی ادامه دارد...با تجربه‌ی بیشترِ سرپیچی، در یک پستِ جدا و در ادامه‌ی این سلسله مطالب حتما از نتایجی که سرپیچی برایم حاصل آورده با جزئیات بیشتری خواهم نوشت...</description>
                <category>رامتین امانی</category>
                <author>رامتین امانی</author>
                <pubDate>Sun, 16 Apr 2023 23:29:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس روح رو میخوره</title>
                <link>https://virgool.io/@ramtinamani/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%B1%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%87-reiaqljsslkd</link>
                <description>دوست ندارم درباره هر فیلمی که میبینم بنویسم. فکر میکنم هرکسی هرآنچه که باید از فیلم ها درک بکنه رو درک میکنه و نیازی به نوشتن(و حتی حرف زدن) درباره خیلی از فیلم‌ها نیست. ولی این دفعه فرق میکنه. چون فیلمی دیدم که شاید خیلی معروف نباشه، بشدت ساده است و انقدر مولفه های جالب داره که نمیشه درباره‌ی زیبایی هاش ننوشت.    (ساعت سه صبحه و دو روز از دیدن این فیلم میگذره و من تسلیم این نیاز به نوشتن شدم..)فیلم &quot; علی: ترس روح رو میخوره&quot; اثریه مالِ سال 1974 ساخته‌ی راینر ورنر فاسبیندر، کارگردان نوین آلمانی. کارگردانش فقط 37 سال عمر کرد اما تو این 37 سال انقدر فیلم ساخته که از خیلی از پیرمردهای سینما از نظر تعدادِ فیلمِ قابل قبول به بالا جلوتر باشه. داستان فیلم درباره رابطه یک زن‌ِبیوه‌ی حدودا 60 ساله‌ی آلمانیه به نام اِمی که تنها زندگی میکنه، خدمتکاره و چندتایی بچه داره که رفتن سراغ خونه زندگیشون. از اون طرف هم یه علی داریم، یه مرد 35 ساله‌ی سیاهِ قوی هیکلِ مراکشی که تو آلمان زندگی میکنه، تو کار ماشین های غراضه است و آلمانیش هم بد نیست. هردوشون خیلی تنهان و تو جامعه‌شون با اینکه طرد نشدن اما درک نمیشن و با ملاقات باهم تو یه کافه یواش یواش میبینن حرف همدیگه رو میفهمن و این آغاز رابطه‌ی عجیب این دونفر میشه. رابطه‌ای که هرچقدر که اونا توش احساس خوشبختی میکنن آدمای اطراف چنین حسی ندارن و این حس های بد موجب شروع اتفاقاییه که واسه رابطشون میوفته و اینکه آیا واقعا اونا خوشبختن؟ در واقع این فیلم، روایت یک عشق غیرمعموله. عشقی از سرِ تنهایی،از سرِ کسی رو کنارخود یافتن، نیاز به درک و شنیده‌ شدن.از صحنه های ابتدایی فیلمچیزی که تو این فیلم من رو جذب کرد چندتا مولفه‌ ایه که شاید در نگاه اول مهم نباشن ولی وقتی فیلم تموم میشه احساس میکنی فیلم با همینا بوده که سرپا مونده:سادگی بی نهایت فیلم: تمام فیلم در کمال سادگی میگذره. لوکیشن های محدود، آدمای محدود تو یه محله کوچیک، دوربین بسیار ساده‌، بی آزار و حرمت حفظ‌کن اما کمی فضولِ فاسبیندر، فیلم برداری فقط تو 14روز، حرفه‌ای نبودن بازیگر نقش علی(طراح دکور بوده)، استفاده از رنگ های شاداب و سرحال و... ویژگی هاییه که این فیلم رو دوست داشتنی کرده.نمونه ای از دوربین بسیار ساده‌، بی آزار و حرمت حفظ‌کن اما کمی فضولِ فاسبیندر...توجه ویژه کارگردان به احساسات: دوربین و تدوینی که فاسبیندر استفاده میکنه دوتا ویژگی داره: 1. اهمیت دادن به احساسات کاراکترها بدون منزجرکردن مخاطب 2. اهمیت دادن به تامل به اون احساسات با تاخیر در کات پس از صحنه های احساسی. یعنی فاسبیندر پس از صحنه های مهمِ فیلم چندثانیه ایی دیرتر از اونچه  که انتظار داریم به نمای بعدی میره تا مخاطب کمی به احساساتی که شخصیت تو اون لحظه باهاش درگیره تامل کنه.موسیقی متن فوق العاده: واقعیتش چیزی که باعث شد پابندِ فیلم بشم تو دقایق ابتدایی اتفاق افتاد: یه موسیقیِ عربیِ مسحورکننده که همون اول شمارو به دام میندازه. موسیقی‌ی که کاملا به اون محیط و عرب بودن علی مربوطه!خودِ فاسبیندر: شاید ربط مستقیمی به فیلم نداشته باشه اما ارزش فیلم رو براتون بیشتر روشن میکنه. فاسبیندر یه همجنس‌گرا بوده، با این حال 2 بار ازدواج کرده بوده. تو مجموعه آثارش هم فیلم های همجنسگرایانه‌ی موفقی داره و هم فیلم هایی مثل این فیلم. تو خودِ زمان فیلمبرداریِ این فیلم هم با علی، رابطه داشته. یعنی با کارگردانی طرفیم که توی زندگیش بین همجنس و غیرهمجنس بشدت درحال نوسان بوده و این درگیری ذهنی و روحی رو همیشه داشته. و جالب اینجاست که چنین کارگردانی فیلمی ساخته که فارغ از نوع تمایل جنسیش، احساسی رو به مخاطب ارائه میکنه که انسانی، دوست داشتنی، واقعی و البته مرتبط با جامعه‌ی آلمانیه. (یه چیز جالب دیگه هم اینکه فاسبیندر بازیگر و نویسنده‌ی این فیلم هم هست. تو این فیلم تو نقش دامادِ اِمی میتونین ببینینش...)نمره:                               %100:IMDB: 8/10                     Rotten Tomatoesقطعا حرف های زیادی هست که میشه درباره این فیلم، بازیگراش، فاسبیندر و ... زد ولی اگه فیلم رو ندیدین نگفتنِ اون حرف ها بهتر از گفتنشونه. اگه از فیلم خوشتون بیاد نیازی به حرف های اضافه نیست، اگه از فیلم خوشتون نیاد هم همینطور!</description>
                <category>رامتین امانی</category>
                <author>رامتین امانی</author>
                <pubDate>Sun, 16 Apr 2023 08:46:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودروانکاوی دو</title>
                <link>https://virgool.io/@ramtinamani/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D9%88-nceqiokjwdb0</link>
                <description>در پست قبلی، خودروانکاوی، از یک مرض گفتم. مرض دلتنگی برای کسانی که دیگر وجود ندارند. آن آدم ها می توانند کسانی باشند که قرار نیست چندهفته، چندماه یا حتی چند سالی ببینیمشان. مانند یک دوست تازه، مادرمان، فامیلی یا آدمی با هرنوع رابطه‌ای دیگر. یعنی امکان ملاقات دوباره شان وجود دارد و آن آدم هنوز در قید حیات است. یا حتی میتواند کسانی باشد که  علاقه ایی بی حد و اندازه بهشان نداشته باشیم. می توانند آدم هایی باشند که به شدت به ما آزار رسانده و موجب زخم های فراوانمان شده باشند. دلیل دلتنگی برای آن ها چیست؟ چه چیزی موجب این دردیست که در قلبمان به وجود می آید و بعد از چندروز ناپدید می شود؟ این حس از کجا نشئت می گیرد و چه چیزی را می خواهد نشان دهد؟چندساعت اخیر شعری خواندم از فرناندو پسوآ که اگرچه شاید شعر قدرتمندی نباشد اما چیزی که پسوآ از آن حرف می زند به شدت تاثیرگذار و گزنده است:ای کشتیِ رهسپارِ سفر به دوردست،من چرا مثل دیگران دلتنگت نمی شوموقتی که دیگر ناپدید گشته‌ای از دید؟به خاطرِ اینکه وقتی تو را نمی‌بینم، وجود نداری دیگر.این حس حسی در ارتباط با هیچ خواهد بود.این دیگر نه کشتی، بَل خویشتنِ خودِ ماستکه دلتنگش می شویم.&quot;29 می 1918&quot;خویشتنِ خودِ ما! خویشتن خود ما چرا همراه آن کشتی جامانده؟ چه خویشتنی داشته ایم در کنار آن کشتیِ رهسپار به سفرِ دوردست که حال دلمان برایش تنگ می شود؟ آیا دلمان برای خاطره‌ی آن نوع بودنمان است که تنگ می شود؟ مگر خویشتنی که اکنون نزد من است از جنس همانی نیست که چندصباحی قبل در کنار آدم هایی بوده است و اکنون تنهاست؟در فکر جواب این سوال بودم که به یاد مصاحبه ایی از جیم کری افتادم. مصاحبه ایی که ماه‌های پیش تماشا کرده بودم و حالا به کمکم آمد. جیم کری در آن مصاحبه از تفاوت ناراحتی و افسردگی می‌گفت. اینکه چه تفاوتی دارند ربطی به سوال من ندارد اما تعریف او از افسردگی بدردمان میخورد:افسردگی اینه که بدنت داره میگه: لعنت بهت. من دیگه بیشتر از این، این شخصیت رو نمیخوام. من نمیخوام این شمایلی که ساختی رو نگه دارم.آیا من هنگامی که با آن آدمهایی که اکنون نیستند هستم ماسک یا شخصیت ناخواسته و دروغینی دارم که از چهره برمیدارم و کنار می گذارم؟ آیا در کنار آن ها چیزی دارم که اکنون ندارم؟ میخواهید کمی فکر کنیم؟... اولین چیزی که به ذهن من می‌رسد چیز بزرگیست و شاید جواب سوال من: آزادی! و می‌دانید چه چیزی درباره آزادی جالب تر است؟ اینکه بعد از مدتِ طولانی در کنار آن آدم ها ماندن، دلتنگ خویشتنِ خویش در مکان اولیه(در خانه و در کنار خانواده) میشوم. میدانم چرا! به مانند پرنده ایی که از قفسی به قفس جدید می رود و در آنجا همه چیز حس متفاوتی دارد. دانه و آب جدید جنسشان فرق دارد و هوایی که وارد ششهایش می شود هوای متفاوتیست. پرنده در قفس جدید تا مدت زمانی کوتاه میله ها را نمی بیند و نمیداند که قرار است درهر قفسی که سکنا گزیند مورد آزار، محدودیت های گوناگون و به مرور زمان سلب خواسته های درونیش واقع شود. بله! این است دنیایی که درش زندگی می‌کنیم و این عدم آزادیست که دلتنگ میکند. عدم آزادی از عادت ها،عدم آزادی از غم ها، از دغدغه ها، از روزمرگی ها و از هرچه که نمی‌دانیم نمی‌خواهیمش. فقط حس می‌کنیم قلبمان درد می کند. و این پرنده ی حبس ابد، با مرگ آیا آزاد خواهد شد؟ بگذارید با جواب آری پرونده‌ی خودروانکاوی را نبندم. بگذارید بگویم که نمی توان بیخیال فرار از قفس شد. بگذارید آزادی وعده داده شده‌ی مرگ را فراموش کنیم و راه دیگری برای آزادی بیابیم. راه آزادیِ تو چیست؟ بنویسش.خودروانکاوی سه</description>
                <category>رامتین امانی</category>
                <author>رامتین امانی</author>
                <pubDate>Tue, 04 Apr 2023 23:30:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودروانکاوی</title>
                <link>https://virgool.io/@ramtinamani/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C-ul5syntwtuqm</link>
                <description>حس عجیبی است. یک دقیقه مانده سیزدهمین روز فروردین جدید بگذرد و غمی عظیم مرا دربر گرفته. حدود پانزده دقیقه است که از سفری چندروزه برگشته ایم و من نتوانستم نه لباسهایم را عوض کنم و نه وسایلم را. نه گلویم را تر کنم ونه با چسبیدن به شوفاژ حس گرمای مطلوبی دریافت کنم و سرمای خانه را از خودم برهانم. غم با بغضی همیشگی و ناآشنا افساری دور گردنم انداخته و همه‌ی اولویت ها را یکی یکی می شکند. عجیب است که کامپیوترفلک زده ات را به کار بیندازی، وارد ویرگول شوی و بخواهی درباره ی چیزی آنقدر شخصی که حتی خودت دقیق نمیدانیش بنویسی. آیا اینجا، ویرگول، دفترچه خاطرات عمومیست که در آینده از اینکه خودم یا کسی مرا اینجا پیدا کند و این نوشته ها را بخواند شرمسار می‌شوم؟ آیا انتشار احساساتی که نمیدانم چه جور آدم هایی در دفترچه هاشان یادداشت میکردند در جایی که همه می توانند بخوانند کار درستی است؟ نمیدانم. اما میدانم اینجا برایم از هم صحبتی با صدها آدمی که شنونده نیستند بهتر است. اما چه چیزی مرا این لحظه به اینجا کشانده؟ بگذارید مقدمه را تمام کنم....نمیدانم این چیست که مرا دارد می کشد؟ این چه غم عجیبی است که با رفتن آدم ها یا دورشدنشان یا مدتی ندیدنشان در وجود من رخنه می کند؟ این چه غمیست که حتی با دورشدن از آدم هایی که دوستشان ندارم یا آدم هایی که آسیب های وارده شان به من بیشتر از خوبی هایشان بوده بازهم سروکله اش پیدا میشود؟ گاهی این دورشدن ها را خودم انتخاب کرده ام. میدانم، میدانم که حتما یک مرض است. اما نمیدانم از کدامشان. آیا مرض تنهاییست؟ پس چرا تنهایی هفته های بعدی و ماه های بعدی حالم را بهتر می کند و جا می آورد؟ اگر تنهاییست چرا باید در زمان رفتن آدم ها، یعنی زمانیکه تنهایی ام به من برگشته پدید آید و با آمدن آدم ها آزارم نمیدهد؟ آیا مرض افسردگیست؟ و آیا میتوان به راحتی افسردگی را شناخت؟ آیا مرزش با تنهایی را میتوان تشخیص داد؟ اگر افسردگیست چرا در تمام زندگی‌ام و از زمانی که خودم و شخصیتم را بهترشناخته ام وجود داشته؟ یعنی افسردگی مرضی بوده که هیشه همراهم بوده و من نمیدانستم؟ تعریف افسردگی چیست؟ عدم تمایل به انجام کارها؟ دوربودن از خودی که میخواهیم باشیم و نیستیم؟ یا چه؟ به فرض پذیرش مرض افسردگی آیا تمایل به انجام کارها یا بهتر بگویم: مشغولیت تمام وقت با شوق و ذوق به فرض اینکه امکانش وجود دارد که چنین مشغولیتی فراهم شود یا نزدیکی به خود واقعی و خود کمال گرایانه این درد را دور میکند؟ دوست دارم بگویم بله و مسئله را از سَرَم و احیانا سَرِ شما باز کنم.اما جواب من منفیست. نمیتوانم اینگونه تصور کنم که افسردگی دلیل این درد میتواند باشد! پس چیست؟ نیاز به دوست داشته شدن؟ آیا اصلا میتواند ربطی به این درد داشته باشد و آیا آدم هایی که آسیب های زیادی رساننده اند هم مرا دوست داشته اند که حال منشا درد را از آنجا بدانیم؟(البته که دوست داشتن آدم ها حتما همراه با آزار است. پس این هم روشن است که دوستان یا آشنایان آزاررساننده هم طرف مقابل را اندازه ای دوست می دارند.) نیاز به دوست داشتن؟ یعنی نمیتوان آدم ها را از دور دوست داشت؟ به فرض اینکه دوست داشتن یعنی توجه حضوری به افراد، پس چرا با این افرادی که ازشان دور شده ام و موجب درد من‌اند رابطه عاطفی نزدیکتری تشکیل ندادم؟ ازکم کاری‌ام بوده یا از ضعف آداب معاشرتی؟ یا احساسی بوده که می بایست به آن در زمانش به درستی توجه میکردم و بعضی فاصله ها را حفظ میکردم؟(این قسمت فکرم را بیشتر مشغول میکند چراکه آسان فهمتر است!) مرض احساسی بودن؟ این دیگر چه کوفتیست؟ اگر احساسی بودن را در زنان بیشتر از مردان بدانیم آیا این درد در زنان بیشتر از مردان پیش می آید؟... به نظرم آری! و آیا در همه زنان؟خیر! پس نمیتوان دلیل آن را مرض احساسی بودن یا احیانا احساسی نبودن گذاشت! اما قطعا منشا آن از احساس است. البته که این نتیجه مزخرفیست. چرا که من نوشتن این متن را با داشتن و نوشتن اینکه حس عجیبی دارم شروع کردم. پس اینجا سر همون خط اوله!تابلوی &quot;تکثیر ممنوع&quot; اثر رنه ماگریت،1937این لوپ خودروانکاوی تمام نشدنیست...خودروانکاوی دو</description>
                <category>رامتین امانی</category>
                <author>رامتین امانی</author>
                <pubDate>Mon, 03 Apr 2023 01:09:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حس کردن چجوریه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ramtinamani/%D8%AD%D8%B3-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%DA%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%87-ktwwhzznffrk</link>
                <description>نمیدانم جای فکر و جای حس دقیقا کجاست. هیچوقت نتوانستم مرز مشخصی برایشان تعیین کنم و بگویم حالا حس میکنم و حالا فکر. حالا جای فلسفه است و حالا جای هنر. نمیدانم کدام کجا قرار میگیرند اما میدانم چرا دقیق نمیدانم: برای من حس جای بسیار بزرگ و والایی دارد. حس همان بخشی از فکر است که وجود ندارد. همان جاییست که باید باشد اما نیست. چرا نیست؟ نمیدانم. کجا باید باشد؟ این را هم نمیدانم. اما میدانم حس چیزیست که به آن شدیدا نیازمندم و فکر چیزیست که... اوه اوه! من را از چیزهایی که میخواهم دور میکند. هرجا که سمج بودم در فکر کردن، ناامید و ناامید شدم و خودم را درون گردبادی دیدم که راهی وجود ندارد. اما هر وقت به حس توسل جستم، هیچوقت راه را گم نکردم و هیچگاه از سقوط فرار نکردم. ماجرا جالب تر میشود که این را بگویم: حس من را این سو و آن سو می کشاند، پیروز است و گمراهی‌ای وجود ندارد اما برعکس، مسیر فکر را من انتخاب میکنم. میتوانم از حالا خوش بین باشم و مسیرم را عوض کنم یا یک بدبین که مسیری دیگر را می‌پیماید. این همان اختیاریست که خیلی ها دوستش دارند. اختیاری که برای من اجباری بیش نیست. اجباری برای سرگرم شدن با اختیارهایی که راه به جایی که میخواهم نمی روند. اما حس درست همان چیزیست که نیازش دارم. همان کسی که دستم را بگیرد و بگرداند مرا و دنیا را به من نشان دهد. میخواهم به راهنمای تورم اعتماد کنم و پیشنهادات سفر به ناکجاآباد را پس بزنم. میخواهم پسوآ یاد بگیرم و فکر نکردن را:برای من فکرکردنعین بستن چشمانم است.و فکر نکردن، عین کشیدن پرده های پنجره‌ام.فکر کردن نفهمیدن است.دنیا را نساخته اند که مابنشینیم فکر کنیم درباره‌ی آن.دنیا را ساخته اند که نگاهش کنیم و همآهنگِ آن باشیم.من فلسفه ندارم حواس دارماگر از طبیعت حرف می‌زنم به این خاطر نیست که میدانم چیستفقط به خاطرِ این است که دوستش دارم،آنها که دوست می‌دارند هرگز نمیدانند چه چیزی را دوست می دارندیا برای چه دوست می‌دارندیا اصلا عشق چیست.دوست داشتن، معصومیت ابدی‌ستو تنها معصومیت، فکر نکردن...                                                                                          «فرناندو پسوآ، چهره شاخص ادبیات معاصر پرتغال»حقیقت برای من از جنس حقیقتیست که پسوآ می گوید. نمیدانم حقیقت شما چیست یا تمایز و تمایل شما بین حس و فکر چگونه است. نمیدانم کدام را انتخاب کرده اید و آیا اصلا انتخابی کرده اید؟بوی حس دارد به مشامم می رسد. حسی که می گوید کافیست. دست از کیبورد بردار. و فکری که میگوید آنقدر بنویس تا همه چیز برای خواننده عین آب زلال شفاف شود. اما من قبل از گوش دادن به یکی از این دو، ابهام را بیش از وضوح دوست می‌دارم. حس، دوست خوب من است...حس همان چیزیست که از این تابلو دریافت می‌کنیم...</description>
                <category>رامتین امانی</category>
                <author>رامتین امانی</author>
                <pubDate>Mon, 27 Mar 2023 23:50:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه سواری بهم بده</title>
                <link>https://virgool.io/@ramtinamani/%DB%8C%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%AF%D9%87-lwrbmggoyaph</link>
                <description>رفتنت را همه فهمیده اند. چه چیزی برای پنهان کردن دارم وقتی پارکت های خانه صدای سابق را نمی دهند. چه چیزی برای دیدن دارم وقتی سال هاست پرده های پنجره را کسی کنار نزده. چه چیزی برای لمس کردن دارم وقتی پوست دستانم لطافت سابق را ندارند. تو رفته ای و تمام چیزها را با خود برده ای. تمام خانه، تمام دنیا می گویند تو را باز گردانم. من هم همین را میخواهم. اما نمیدانم تو چه هستی، تو که هستی، تو کی آمدی و کی رفتی، اصلا جنست چیست، از چه چیزهایی تشکیل شده ایی و آیا باز میگردی؟ و این بازگشتنت چگونه خواهد بود؟ با سرزندگی در قلبم یا لبخندهای تمام نشدنی؟ با لرزیدنم از شوق بی نهایت یا هیجانم از خوشبختی فراوان؟ تو چه بودی که با یک موسیقی میتوانی به یاد بیایی و از یک خواب بعدازظهر که همه چیز را به تاخیر می اندازد قوی تر باشی؟نمیدانم چه هستی که هنوز وقتی مهمان های خانه ام میروند قلبم را می آزاری و وقتی عزیزی را از دست می دهم ناتوانم میکنی. ای کاش خودت را بر من آشکار کنی تا بتوانم ببینمت، تا بتوانم لمست کنم، تا بتوانم نگران رفتن هیچ کسی نباشم و از آمدن آدم های جدید نترسم. تو جنست از جنس این آدم های معمولی نیست.جنس تو آشکارنشدنیست. جنس تو غیرقابل لمس برای همگان است. جنس تو آشکارنشدنیست تا نقطه پایان زندگی من. و من نگران همزیستی با غم توام، نگران محافظت کردن از آنم و این که شاید غمت روزی دیگر نباشد. نشناختنت هرچقدر هم که سخت باشد غمت بهترین چیزیست که دارم. نگران کننده تر از غیرقابل لمس بودنت، نبودن غمیست که برجای گذاشتی. چراکه بدون آن سراسر من را هیچ فرامیگیرد و آن وقت است که زیستی نخواهد بود تا همزیستی باشد تا امیدی برای هم خانه ایی که آرزویش را دارم. تو هرچه که هستی، هرکجا که هستی، قلب من را هرشب و هر روز میفشاری و این فشار نیست که من را میترساند بلکه نبودش است.نمیدانم چگونه بدون توسل جستن به آدم ها تورا بیابم. نمیدانم چگونه تو را خطاب کنم و به بقیه توضیح بدهم. تو نه در درون قلبم بلکه در اطراف آن ساکنی. تو با موج های سهمگینت که به تپه های قلب من هجوم می آورند  تحلیلش میبری و تمامش را نابود میکنی. نمیدانم چرا باید هنگام گریه کردن یک بچه، یا آزاردیدن گلی، یا تنها بودن کسی به من هجوم بیاوری؟ چه میخواهی بگویی؟ من که مسبب هیچ کدام از آن ها نیستم. من هم میخواهم گاهی گُلی را له کنم، برگ بوته ایی را بکنم، روی پای کسی از قصد لگد کنم یا نگاه تحقیرآمیزی به کسی بکنم. اما نمیدانم این قدرت تو از کجاست که اجازه اش را نمیدهی. و اگر از بازداری ات سرباز زنم باز این تویی که با موج های سهمگین به من هجوم میاوری. تو آخر نمیفهمی. چطور میتوانی درک کنی که گاهی لازم است روی پای کسی لگد کرد یا به صورت کسی سیلی زد! آدم ها احتیاج دارند. احتیاج دارند به حمله کردن. به دریدن و هجوم بردن. چگونه به تو بفهمانم که گاهی میخواهم من افسار تو را بدست بگیرم. ای کاش افسارت را به من بدهی. هرچه که هستی، من خسته ام از سواری دادن به تو...&quot;مردِ کنارِ پنجره&quot;،نقاشی رنگ روغن روی کاغذ، اثرِ جِی پابِرزیس</description>
                <category>رامتین امانی</category>
                <author>رامتین امانی</author>
                <pubDate>Sun, 26 Mar 2023 02:09:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سَروتَه</title>
                <link>https://virgool.io/@ramtinamani/%D8%B3%D9%8E%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%8E%D9%87-fcvokoisrmts</link>
                <description>پسرک با آن پیراهنِ سفیدِ تمیز و شلوارکِ خاکی رنگش دوان دوان از بیراهه ی پر از گِل و چاله هایی که بارانِ دیشب پُرشان کرده بود می گذشت و با هر قدمی که برمیداشت گِل ها و علف های خشکیده ی هرز بر زیر کفش های کوچکش می چسبید و سنگینی میکرد. سنگینی پاهایش امان او را داشت می برید اما او نگاهش فقط به درِ چوبیِ باغِ پدربزرگش بود. آفتابِ ظهر کم فروغ می تابید و موهای لَختِ پسرک را مانند علف هایی ساقه بلند در هوا می چرخاند و باهاشان بازی میکرد. کم کم پسرک از دویدن خسته شد. احساس می کرد که پاهایش انقدر سنگین شده که انگار زمین پاهایش را دو دستی گرفته و با تمام نیرو به پایین می کشد. لبخندش خشکید و ایستاد. درِ چوبیِ باغ بسته بود و معلوم نبود اصلا پدربزرگش آنجاست یا نه. نگاهی به اطراف انداخت و چیزی جز علف هرز و علف هرز ندید. لبانش را محکم بهم چسباند، اخم کرد و پای راستش را به زور با کمک دستانش بلند کرد و کمی جلوتر گذاشت اما دوباره زمین کفشش را دو دستی چسبید. هر آن ممكن بود غم دژِ محكمِ بغضِ او را بشكند.گوشه ی لبش کم کم ریخت و اشک ها پشتِ چشمانش آماده ی فرار شدند. زانوهای لُختش بر خود می لرزیدند و قلبش تند تند می زد. اطراف را می پایید و منتظر موجود عجیب و غریبی بود که هر لحظه او را بی درنگ و بدون اینکه او بتواند خوب ببیندش ببلعد. خورشید هم که انگار ترسیده بود خود را پشت ابر پنهان کرد. باد سکوتش را شکست، وزیدن گرفت و زمین ناگهان سرد شد. راهی که آمده بود  به کجا میرفت؟ به کدام باغ؟ به کدام پدربزرگ؟ اصلا به کجا آمده بود؟ مادرش کجاست؟ ناگهان شروع کرد به صدا زدن مادرش. مادرش نبود. هیچ کسی آن اطراف نبود. سعی کرد برگردد. اما افتاد، گِلی و خیس شد. مانند آدامس کثیفی که به کف زمین چسبیده بود و اشک بی صدا از گوشه ی چشمانش سرازیر می شد. زمین تمام وجودش را چنگ می زد و می خواست او را به اعماق خودش بکشد. پاهایش زنجیر شده بود و دستانش محکم و بدون ذره ایی لطافت به زمین بسته شده بودند. پسرک سرش را به آرامیِ زمانی که روی بالشِ نرمَش می گذاشت روی زمین گذاشت و تسلیم شد. اشک ها چشمانِ پسرک را آرام آرام بستند و او به خواب رفت.پسرک از خواب بلند شد. به اطرافش نگاه انداخت. در اتاقش بود. از اینکه از مهلکه گریخته بود و در خانه بود در پوستش نمی‌گنجید. اما انگار هنوز چیزی او را می آزرد. احساس رطوبت و خیسی اذیت کننده ایی او را در بر گرفته بود. نمی توانست بفهمد جایش را خراب کرده یا... پتو را کنار زد و نگاهی به تشکش انداخت. از اینکه لکه ی خیسی روی تشکش نبود و مادر دیگر قرار نبود او را سرزنش کند لبخند زد. اما خیسی همچنان او را می آزرد. دستی به لباس هایش کشید. همه خشکِ خشک بودند. دستش را درون لباسش برد و شکم، پاها و هرجا که دستش می رسید را لمس کرد تا اینکه مطمئن شد که تمام بدنش خشک است اما نم و خیسی همچنان حس راحتی و آرامش را از او گرفته بود. خواست مادرش را صدا بزند اما ترسید. ترسید که بازهم مادرش نباشد. ولی پس از چند ثانیه آب دهانش را قورت داد و مادر را صدا زد اما صدایی از دهانش بیرون نیامد. هول برش داد. چند ثانیه ایی صبر کرد و دوباره شانسش را امتحان کرد. اما باز هم هیچ صدایی از او بیرون نیامد. با ترس از سرجایش بیرون پرید و درِ اتاق را باز کرد تا بلکه مادر را بیاید. اما در هال برخلافِ اتاق هیچ نوری روشن نبود. حتی نور اتاق هم اندکی تاریکیِ هال را از بین نمی برد. پسرک خواست به اتاقش برگردد اما هنوز خیسی اذیتش می کرد و صدایی هم از او بیرون نمی آمد. پس دستانش را مشت کرد، ترسش را سعی کرد فراموش کند و در بغضش مخفی کند و پس از اندک لحظاتی شروع کرد به پیدا کردن لامپ های هال. اما هرچه دیوارها را لمس کرد هیچ کلیدی نیافت. همه چیز هر لحظه عجیب تر میشد و او توانش در مقابل بغضِ گلویش کمتر. همیشه همینگونه بود.بیشتر اوقات سنگینی بغضی را در گلویش حس میکرد اما چون توانِ مقاومت در برابرش را نداشت به سرعت بغضش می شکست و بعد از آن آرام می شد. شاید به آرامشِ بعد از گریه کردن عادت کرده بود یا شاید تنها چاره اش گریه کردن بود. این بار نیز چیزی نمانده بود که بغضش بترکد و به دو به اتاق خودش برگردد. برای بار آخر دور خودش چرخید تا کورسوی نوری برای فرار از این خانه بیابد اما هیچ روزنه ای پیدا نبود. آنقدر ترسیده بود که دستش را روی قلبش گذاشت و شروع کرد به شمردن تعداد ضربان قلبش. حس مرگ دوباره بر او چیره شده بود. فورا چشمانش را بست و شروع کرد به شمردن ضربان قلبش: یک، دو، سه، چار، پنج، شیش، هف، هش، نه، دَه...دَه.. ده آخرین عددی بود که بلد بود بشمرد و نمیدانست بعد از ده چه عددی می آمد. لحظه ای از اینکه چشمانش را بسته اما شمارش ضربان قلبش را نمی تواند ادامه دهد لرزید و هول برش داشت و چشمانش را باز کرد. ناگهان با تعجب خودش را جلوی درِ خانه دید. چشمانش از این اینکه درِ خانه را یافته بود برق زد. اینکه چگونه آنجا ایستاده بود خودش هم نمی دانست. با خود فکر کرد حتما مادرش رفته است بیرون تا کاری انجام دهد یا برای او چیزی بخرد. به دو به سمت در خانه رفت، آن را به زور باز کرد و به سرعت پرید بیرون. پرید درست جایی که در آن از خواب بیدار شده بود. همان باغِ پدربزرگی که وجود نداشت. برگشت به سمت خانه تا برود داخل اما در بسته شده بود. محکم و با عجله در می زد تا قبل از اینکه زمین او را ببلعد وارد خانه شود. ناگهان ناامیدی بر او چیره شد، بغضش ترکید و درِ خانه باز شد و او به درون خانه افتاد. به در و راه بیرون نگاه می کرد. حال که درون خانه بود سعی کرد در را ببندد اما در جُم نمیخورد. کیپ شده بود و کوره راه باغِ پدربزرگ پسرک را  به سمت خود می‌خواند. پسرک عقب عقب رفت. گام هایش را با دقت و استرس بر میداشت و امیدوار بود هیولای باغِ پدربزرگ به سمتِ او هجوم نیاورد و او را نبلعد. پای چپش را که یک قدم عقب تر گذاشت صدای جیغ و دادِ رنجورِ مادرش بلند شد و دید که دست مادرش زیر پای او له شده است.همه‌جا تاریک شده بود. پسرک چندین بار سعی کرد پلک بزند تا بتواند چیزی ببیند اما پلک هایش از کار افتاده بودند. سرش را به سختی میتوانست بچرخاند و نفسش سخت بالا می آمد. سکوتِ عجیب اما آرامش‌بخشی همه‌جا را فرا گرفته بود. اما هرچه که بیشتر می گذشت سکوت نگران کننده تر میشد. ناگهان دستی را روی سرش حس کرد. ترسید و نفهمید که چه موجود غریبی به او حمله کرده اما کم کم آرامش انگشتان مادرش را تشخیص داد. آرامشی که نه مستقیم بلکه از چندین لایه ضخیم به او منتقل میشد. ساکت و آرام شد و سعی کرد گوش کند تا ببیند چه خبر است و کجا گیر افتاده است. صدای سوت ممتدی که کم کم صدایش بلندتر میشد به او نزدیک می شد. سعی کرد با تکان دادنِ خودش جلوی سوتِ ممتدی که دیگر شبیه جیغِ مادرش بود را بگیرد اما اتاقکِ او هر لحظه تنگ تر و کم‌هوا تر میشد. حس کرد دارد می میرد. ناگهان دو دست مردانه‌ی بزرگ پاهایش را چنگ زد و می خواست او را از آن اتاقک بیرون بکشد. سرش را به سقف اتاقک چسباند تا از جانور درنده خویی که او را میخواست ببلعد برهاند اما هرچه بیشتر تلاش میکرد صدای جیغ های مادرش دردناک تر میشد. سعی کرد لگدی بزند اما پاهایش از کار افتاده بودند، گویا هیچ اختیاری نداشت، درست مانند پیرمردِ عاجزی که بسیار ضعیف و ناتوان شده است. او ناراحت بود و گریه را راحت‌ترین راهِ گریز خود می دید. مادرش زودتر از او به گریه افتاده بود و ترسیده بود. از اینکه مادرش از او رنج بیشتری می کشید غمگین بود و میخواست هرچه زودتر مادرش دوباره مانند قبل شود. پس ساکت شد. می خواست با سکوتش به مادرش بفهماند که چقدر دوستش دارد. سپس آماده شد تا از مادر جدا شود. دست های کلفتِ زبر و خشن او را از آنجا کشیدند بیرون و بدن مادر ذوب شد.بعد از آن ماجرا چشمانش را که باز کرد اطرافش را پر از فرشته دید. فرشته های سرتاپا سفیدپوشِ بدون بال که دائم در جنب و جوش بودند و چندباری هم برای مراقبت از او بهش سر زده بودند. نهمین فرشته که نزدیکش شد تا به او سر بزند نگاه مهربانی به او انداخت، لبخند مادرانه ایی زد و رفت. پسرک منتظر دهمین فرشته هم ماند. چون شمرده بود و میدانست آن قدر فرشته آن اطراف هست که تعدادشان به ده‌تا هم می‌رسد. فرشته‌ی دهم آخرین فرشته ایی بود که می توانست به او امیدوار بماند. فرشته دهم شاید می توانست او را به خانه برگرداند او را از این دنیای عجیب و غریب نجات دهد. فرشته‌ی دهم خلاصه سر رسید. در شیشه ایی اتاق را باز کرد و داخل شد. به تمام نوزادان نگاه کرد و با سری به چپ و راست تکان دادن به نُه فرشته ی بیرون اتاق اشاره کرد که امروز هم کسی سراغ این نوزدان، از جمله پسرک را نمی‌گیرد. کلیدِ برقِ اتاق را زد و نوزادان را در خاموشی تا روز بعد تنها گذاشت.اثری گروتسک از شارلوت دورن، با تکنیکِ نقاشی روغن روی چوب</description>
                <category>رامتین امانی</category>
                <author>رامتین امانی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Feb 2022 14:29:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواستگارِ سابق</title>
                <link>https://virgool.io/@ramtinamani/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82-c9aoebopc3qb</link>
                <description>پنج ساعتْ گذشته و همچنان روی صندلی نشسته است. نگاهش در تمامِ طولِ این مدت به سمتِ خودش است و تمام هیکل و چهره اش را در آینه ی بزرگِ روبرویش وَرانداز می کند. تمامِ اتاق با نورهایی رنگارنگ و ریسه هایی آرامش بخش تزئین شده اند و آرایشگرها در اطرافش به این طرف و آن طرف شتابانند و هرکدام مشغول ساختن طرحی زیبا بر هر جای این نوعروس هستند. در ذهنِ دختر این می گذرد که چهره اش شادابیِ قبل را ندارد و پاسخی برای این شادی از دست رفته پیدا نمی کند. اما چه ایراد دارد. در عوضش با چهره ایی زیبا و اندامی فرشته وار با لباس سفیدِ بلند و مُشبکی که پوست سفید و هوس آلودش را به نمایش مردان خواهد گذاشت، چشم های مردان را به خصوص خواستگارِ سابقش که از قضا آشنای همسر آینده اش است هم از حدقه درخواهد آورد. امشب از حیاطِ سالنِ عروسی خواهد گذشت و دست در دست مردی خوشتیپ و باجذبه همه را مجذوب و مسحورِ زیبایی خود و شروعِ زندگی بهشتیش خواهد کرد. چه ایرادی دارد که بی نقص باشد. لبخند و شادابی رفته را برای چندساعتی می تواند همانند زیباییِ حوری وارش بر روی چهره اش بسازد و ماهِ نه تنها مجلسِ شب بلکه تمامِ آسمانِ شب شود تا ماه نیز به او حسد ورزد. به خودش در آینه و زیباییِ دیوانه وارش نگاه می کند. اطرافش پر از سر و صداست و آرایشگرها با تمامِ توان مشغول کارند و چیزی نمانده به ساعت و لحظه ی موعود. خود را به روی صندلی نمی بیند بلکه رویایی را می بیند که پس از آن همه مشکلات و سختی های زندگی فلاکت بارش، پدر و مادری که دائم کتکش می زدند، فقری که لباس هایش را سوراخ سوراخ و او را شبیه زباله ایی نایاب کرده بود، برادری که او را مجبور به هم نشینی در نئشگی هایش می کرد و تعرض های پسرِ صاحب خانه، قرار بود در آغوش مردی قرار گیرد که مانند شیری عظیم الجثه از ماده شیرش مراقبت و او را در قلمروی عظیم و ثروتش شریک خواهد کرد. خوشبختی او را می بویید و برای شکارش به سمتش درحال حرکت و رسیدن بود. چیزی نمانده تا تخت های نرم و فرش های تمیز و رنگ های دلگشا و اثاثیه هایی شاهانه او را ملکه ی بلامنازعِ خانه ی آینده اش کند.آرایشگرها کارشان تمام شده بود و به اتاقِ کناری رفته بودند. او در اتاق تنها شده بود و دائم خود را در آینه می کاوید. نزدیک آینه می شد و تمام نقطه به نقطه ی بدن و چهره اش را  به دنبالِ نقصی کوچک می گشت. اما هیچ نقصی پیدا نمی کرد. ظاهرش حتی از کارتون موردعلاقه اش و سیندرلاهای آن ورِ دنیا هم زیباتر شده بود. تلفنش زنگ می خورد و چشمانش را می بند. بو می کند و همزمان نفس عمیقی می کشد. خوشبختیست که زنگ می زند. خوشی، شادی و شورِ زایدالوصفی وجودش را فرا می گیرد. چشمانش را پس از زمانِ طولانی زنگ خوردنِ تلفن باز می کند و نام پدرش را می بیند. حالش از دیدن نام او بد می شود و لبخندش پاک می شود. هرچه باشد او پدر عروس در مراسم امشب است. اما می داند که امشب آخرین شبِ تحملِ پدر است. پس ناخوداگاه لبخندش مانند گلِ سرخِ تازه ایی می شکفد و تلفن را جواب می دهد. پدر تنها دو جمله می گوید. جمله ایی که از گفتنِ آنْ پدر خوشحال تر از همیشه است: «اون اَلدَنگ با یک از دخترای فامیل گم و گور شدن. عروسی بهم خورد.» و تنها صدای بوقِ ممتد است که می ماند و ماهی که مجالِ درخشش نیافت.چندساعتی گذشته و آرایشگرها با ناراحتی به خانه هایشان برگشته اند و تنها یک نفر منتظرِ رفتنِ عروس به خانه اند تا درِ آرایشگاه را ببندند. دختر سرش را روی میز گذاشته و فقط می گرید. دیگر نه تنها شبیهِ ماه نیست بلکه پس از ناپدید شدنِ آرایش های چهره اش از تمام دخترهای شهر هم زشت تر شده است. دیگر آینه نه تنها رویایی نمی سازد که بلکه همه آن ها را به سخره می گیرد. گوشی را بر می دارد و زنگ می زند. بوق می خورد و بوق می خورد اما کسی جواب نمی دهد. چندباره به همان شمارهْ زنگ می زند اما کسی برنمیدارد.  در بار هفتم است که بوق ها قطع می شوند و برمیدارد. دختر می گوید: «هنوز هم منو میخوای؟»پسر، همان خواستگارِ سابق، همان خواستگارِ معمولی که شباهتی به آرزوهای شاهانه ی دختر نداشت پس از آن بی محبتی و بی احترامی ها در مقابل علاقه اش به دختر، تنها یک کلمه می گوید:« نه!» و تلفن را قطع می کند.بوقِ ممتد تنها موسیقیست که در زندگیِ دختر پخش می شود.تابلوی &quot;بانو در توالتش&quot; اثر خانمِ&quot;بِرث موریسو&quot; نقاشِ امپرسیونیسم در سال 1875</description>
                <category>رامتین امانی</category>
                <author>رامتین امانی</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jul 2021 22:51:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقدِ آبکی با طعمِ همشهری</title>
                <link>https://virgool.io/@ramtinamani/%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D9%82%D8%AF-sjh4qvpvvjlf</link>
                <description>تُند تُند سرم را به سمتِ آدم های پر سر و صدای اطرافم می چرخاندم. میوهْ گرانْ فروش ها و دستمال کاغذیْ ارزانْ فروش های اطرافم تمامِ مسیرِ عبور را تسخیر کرده بودند. گاری هایشان یک سمتی افتاده بود و جعبه های خالیِ میوه یشان طرفی دیگر. داد و فریادها ثانیه به ثانیه بلندتر اما ناواضح تر می شد. یادِ قطره ی گوشی افتادم که باید ساعتی دیگر دوباره از آن استفاده می کردم. ساعت نزدیکِ 9 می شد و هوا تاریک و غم آلود تر. منتظر بودم تا دوباره برق برود تا با خیالی راحت و سَلانه سَلانه و با بهانه ی اینکه برقِ کلِ شهر رفته بود، دیر رسیدنم به خانه را توجیه کنم اما انگار برق، دیگر امشب قصدِ جدایی نداشت. به دکه ی روزنامه فروشی رسیدم و سرم را بدون اینکه بدنم به تخته ی ورود ممنوعِ درِ ورودی بخورد انداختم تو. درخواست مجله ایی کردم تا آن را برای مادرم به خانه ببرم. گرفتم، حساب کردم و دوباره با سرعت و لایی کشی هایی اجباری به پلِ برقی رسیدم تا سوارِ تاکسی شوم و پانزده دقیقه ی دیگر در خانه باشم. به اولین پله ی متحرک پلِ برقی که رسیدم برگشتم و درمقابلم بینیِ بزرگِ مردی با سبیلی پرپشت و اندامی تنومند را دیدم که تنها یک سانتی متر با برخورد به بینی من فاصله داشت. عذرخواهی کردم و با فکرِ تعطیلیِ کتاب فروشی ها و کتابخانه های شهر، برای خریدِ مجله ایی که پیگیرش نبودم با لایی کشی هایی دوباره به سمت دکه ی روزنامه فروشی برگشتم. مجله های پشت شیشه را ورانداز کردم و با نگاهی کوچک به قیمتشان که احیانا سرسام آور نباشد مجله ی 24 همشهری سینما، شماره ی 128 آن را با یه ورق زدن خریدم. سپس به خانه آوردمش و شروع کردم به خواندنِ مجله ی جدید.پرونده ی این ماهِ مجله ی 24، راجع به سریال های سخیفِ شبکه ی نمایشِ خانگیست که مردم در این دورانِ کمبودِ فیلمِ ایرانی روی پرده و تلویزیون، عینِ مور و ملخ چه بخرند و چه نخرند نگاه می کنند و  با اسلحه ی شبکه ی مجازیشان سر و صدا راه می اندازند. این پست نقدیست بر نقدی بر نمایش خانگی!شبکه ی نمایش خانگی افتضاحی به بار آورده است( البته نه به اندازه ی تلویزیون ما). اما من به نمایش خانگی کاری ندارم. اینکه نمایش خانگی ضعیف عمل کرده است یا نه را دوستان نویسنده ی این مجله و سایر مجلات و مطبوعات صریح و دقیق و تمیز تر فرموده اند اما حرفِ من خودِ مجله ی 24 است که شماره ی 128 اش را تهیه کرده ام و اشکالاتی فاحش دارد. پرونده با تیتری به نام &quot;این فیلم صدا ندارد&quot; شروع می شود. مطلبی که در یک نصف صفحه در صفحه ی 6 نوشته شده است و نویسنده ی آن سعی داشته بحث را گرم کند تا وارد بررسیِ پرونده ی این ماه شویم. اما راستش من آنقدر سرد شدم که با بی میلی نگاهی به اسم نویسنده و استدلال و نوشته اش انداختم و از آن عبور کردم تا ببینم این پرونده ی مهمِ همشهری سینما چه حرف لااقل بهتری از این مطلب ابتدایی دارد.حدود 4 صفحه بعد، منتقد مشهوری نقدی بر مدیوم نمایش خانگی نوشتند با نام &quot;سلاخی سینما با پِلَتفُرم های مهاجم&quot; که من نفهمیدم سعیشان نقد موضوع این پرونده بوده یا خودنمایی با جمله های چندین خطی و پر از صفاتی که نشان از دانش عظیم و وسیع ایشان در بکارگیری کلمات است. اگر بنده و امثال بنده نیاز به خواندن متن هایی ثقیل و ادبی داشته باشیم قطعا مجلات و همچنین کتاب های کلاسیک فراوانی موجود هستند تا با نثر زیبای نویسندگانش از سواد ادبیشان حَظ ببریم. لذا بنده دلیلی بر ثقیل نوشتنِ متونِ ساده ی نقدی همچون موضوعی مانند نمایش خانگی نمی بینم. این سبکِ نوشتن نه تنها اثربخشیِ کمتری خواهد داشت بلکه بارعلمیِ مطلب را کاهش خواهد داد و تمرکز و حواس را پرت خواهد کرد.جدا از نوشته های دوستان نویسنده در این پرونده ی شماره ی 128 مجله ی 24 که جلوتر با تفصیل بیشتری عرض خواهم کرد، عکس های مطالب پرونده در 60 درصد موارد نامرتبط است. در جایی از نقد کلیِ نمایش خانگی صحبت شده و گذاشتن عکسی از سریالی قابل قبول است اما در جایی به تفضیل بحث درباره ی سریال مزخرفی خاص مثل مردمِ معمولیِ رامبد جوان و دراکولایِ مدیریست اما تصویر نامرتبطی همچون جواد عزتی با سیگاری به دست در سریال زخم کاری قرار داده شده است. دلیل این موضوع و استفاده از عکس های نامرتبط یا جذب مخاطب و تشویقش به این سریال هاست یا بی دقتی و فقط تصویردار کردنِ مجله.اما نکته ی دیگر درباره ی مطالب نویسندگان این مجله، آبکی بودن بسیاری از مطالب است. بله، پرونده ایی که خودش بر آبکی بودنِ فیلمنامه ها و بخش های مختلف سریال های نمایش خانگی اشاره دارد( و البته که من هم موافق هستم) مطالبی آبکی در پرونده شرح می دهد. تقریبا در 30 صفحه ی مربوط به پرونده، 13 مطلب مختلف وجود دارد اما تنها 6 یا حداکثر 7 مطلب هستند که نکات کوچکی به مخاطب متوسط کمی رو به بالای مجله اضافه می کند و سایر مطالب نویسندگان، حرفشان یک چیز است، دلایل و استنتاج هایشان یک چیز است و همه از یک منظر به شبکه نمایش خانگی نگاه می کنند و مکررا همان را می نویسند. دلیلِ همشهری سینما بر قرار دادنِ نوشته های دوستانی که حرفِ یکسانی را به شکلِ یکسانی میزنند چیست؟ آیا هدف فقط پر کردن مجله است؟ یا آگاهی چندجانبه ی مخاطب با مطالب غنی و متفاوت؟و نکته ی آخری که دوست دارم درباره ی اولین مواجهه ام با این مجله و به خصوص درباره ی این پرونده عرض کنم این است که نمایش خانگی در آن نقد شده است که کار بسیار خوبیست اماباید با شدت و تندی بیشتر و فراستی وار باز هم نقد شود. چراکه نقدهای شُل و سطحی که هیچ، نقدهای جدی هم بر فیلم سازان و سینمایی های ما تاثیری نمی گذارد. اما بعد از به اتمام رساندنِ این پرونده چیزی در ناخودآگاهم شکل گرفته بود. اینکه مجله ی 24 همشهری سینما، با وجود تمامیِ این مطالب، به شکلِ محسوسی( برای کسی که مجله را خوانده) کمی هم جانبِ نمایش خانگی و کارگردانانی چون منوچهر هادی و چرت و پرت سازهای دیگر را گرفته است. آنچنان که حتی اگر یک منتقدِ کم سوادِ وضعیتِ اکنونِ شبکه ی نمایش خانگی هم که باشی پس از بستنِ مجله، لبخند رضایتی بر لبت نمی نشیند. نه لبخندِ یادگیری چیزهای فراوان و نه لبخندِ حاصل از انتقادِ کامل و واقعی این پرونده از شبکه ی نمایش خانگی.«ممنون که مطالعه کردید.»</description>
                <category>رامتین امانی</category>
                <author>رامتین امانی</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jul 2021 20:40:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشبختی برایِ شما احمق هاست</title>
                <link>https://virgool.io/@ramtinamani/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D9%82-%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA-h6xyiec8hlrp</link>
                <description>هوا مرطوب است و دَم دَمایِ غروبِ تیرماهِ تابستان است. دوتا پیرمرد به نام &quot;الف&quot; و &quot;ی&quot; مشغولِ صحبت هستند. دور و اطراف را زمین ها و باغ های کشاورزی فراگرفته است. پیرمردِ &quot;الف&quot; خسته شده و روی سبزه های حریمِ زمین و با فاصله ی 5 متری از &quot;ی&quot; نشسته و نیم رُخِ چپِ &quot;ی&quot; دقیقا روبرویش قرار دارد. پاهایش را به مانند ستون عَلَم کرده و با دستانشْ ساقِ پاهای سفید و پرمویش را گرفته و همچنان که آن را مالش می دهد، مشغولِ صحبت است. &quot;ی&quot; کمتر حرف میزند و در روبروی &quot;الف&quot;، پای درختِ شلیلی، پیوسته و پرتلاش تر مشغولِ کندنِ علف های هرز و رسیدن به درخت است.الف: نگفتی چرا احساسِ خوشبختی نمی کنی؟ دیگه چی میخوای برای خوشبخت بودن؟ اون زمینِ پشتی و زمینِ پشتش و پشت اون پشتی و همینطور تا ده، دوازده تا زمین بعدیش مال توعه. والا حسابُ کتابِ درست و حسابی بلد نیستم وگرنه برات حساب می کردم فقط این چندقطعه زمینت چند میلیارد ارزش داره. حالا اون زمین های سه تا روستای اطراف و باغ های چندهکتاریت بِمانَد...(پس از اندکی مکث و حساب و کتاب اشتباه) خیرش رو ببینی، ما حسود نیستیم اما تو عوضِ اینکه بشینی خونه یا لب زمین و به کارگرهات دستور بدی، خودت داری عینِ منْ جون می کنی! والا اگه من جای تو بودم اصلا سرِ زمین هم نمی اومدم. اون لباسِ کارگریِ زمخت و چرکین رو در می آوردم، یه لباسِ تر و تمیز و اتوکشیده می پوشیدم و شاهانه قدم میزدم و دستوراتم رو به سرکارگم میدادم و اگه لحظه ایی کارگری سر می جنبوند عین سگ از زمین مینداختمش بیرون و پولشم نمی دادم. البته خوبه که تو اینطوری نیستی تو این یه مورد.( با شرمندگی خنده ایی دروغین روی صورتش ظاهر می شود)خودم میشِستم زیرِ بادِ کولرِ ماشینِ مدل بالام و کیفِ دنیا رو میکردم. ولی خب، گردونه ی شانسِ زندگی هم به نام کسایی میوفته که نباید بیوفته.( نگاه معناداری به &quot;ی&quot; میکند اما &quot;ی&quot; اصلا اهمیتی به او نمی دهد و گرمِ کار است)تو چرا یک کلوم حرف نمیزنی؟ یه دو دقیقه بیا اینجا بشین پهلوی من باهم اختلاط کنیم. دو دقیقه کار نکنی اونقدرا فقیر نمیشی ها( هر هر زیر خنده می زند) والا من که خیلی احساس خوشبختی می کنم. یه زنِ اخموی غُرغُرویِ بدعنق دارم که تحملش از صدجور مردن سخت تره اما خب دست پخت خیلی خوبی داره زنیکه. دست پخت نداشت که اصلا تا الان هفت بار طلاقش داده بودم( یاد خاطره ایی می افتد و لبخندی میزند)هشت تا بچه هام هم... که خدا بیشترش کنه( فکر میکند و با لبخند بی معنی ادامه می دهد) البته این زن من که نمی تونه بیشترش کنه، باید با این خانم های کارگرِ خوشگل امتحان کنم ( می زند زیر خنده و نگاه هیزی به یکی از زن های کارگر که خم شده می اندازد و ناگهان متوجه &quot;ی&quot; می شود که با نگاهی نفرت بار و کریه او را می پاید. &quot;الف&quot; شرم می کند و ادامه ی حرفایش را میزند و &quot;ی&quot; دوباره مشغول کارش می شود.)داشتم چی میگفتم؟ این زنیکه...حواسم رو... آهان... هشت تا بچه ی منم که هیچوقت هم ترتیب و اسم همشون رو یاد نگرفتم خلاصه اینوَر و اونوَر میچرخن و زندگیشونو میگذرونن. دیگه به من چه که معتادن یا چاقوکش یا به زن مردم...(سرفه می کند و حرفش را عوض می کند.) دخترام هم که دیگه اسمشون روشه، دخترن، چه خوب چه بد بیخِ ریشِ شوهراشون( به جمله ی بعدی خودش فکر می کند و می زند زیر خنده و با شادی و غرور ادامه می دهد)، من مسئولیتم چیز دیگه ایی بوده که نه ماه قبل دنیا اومدنشون انجام دادم...( &quot;ی&quot; نگاهی خشن و با تنفر به او می اندازد، به گونه ایی که می شود فهمید چقدر &quot;الف&quot; را احمق می پندارد اما &quot;الف&quot; بدون توجه به نگاه او حرفش را ادامه میدهد.) البته اون قضیه ی دختر وسطیم که خُب فکر کنم به گوشِت خورده باشه، یکمی خوشبختیم رو کم کرد اما اونقدرام مهم نیست. داستانِ این دخترِ شیطونِ مارو هم همه ی عالم شنیدن، عینِ داستانِ لیلی و مجنون ( باز می خندد و این خنده های احمقانه اش &quot;ی&quot; را بیشتر عصبی می کند) خب با اینکه ازدواج کرده بود عاشقِ بهترین دوستِ شوهرش شده بود و ازش حامله میشه. الانم پسر حرومزاده شون 12 سالش شده، نمی دونی چه لقمه ی حرومی شده.  ولی دخترم هم خیلی شانس آوُرد. چون شوهرش تا فهمید بچه ایی که توی شکمِ زنشه، مالِ بهترینِ دوستشه سکته کرد و ریقِ رحمت رو سر کشید وگرنه من الان این نوه ی پدرسگ رو دیگه نداشتم. اون ناکِس، بابای پسره، هم عجب آدمی بوده. لذتشو که بُرد دیگه گم و گور شد و کسی دیگه پیداش نکرد. من موندم این جور آدما چجوری نون از گلوشون پایین میره. وجودشون برای جامعه عین سَمّه. قبول داری دیگه اینو؟ی: ( نگاهی به کارگرهای زمین های اطراف می اندازد تا سعی کند خشمش را سرکوب و خودش را آرام کند. صورتش را به سمتِ &quot;الف&quot; برمی گرداند و به ساعتی که کنارِ &quot;الف&quot; روی سبزه هاست با بی اعتنایی اشاره می کند) ساعت چند شده؟الف: ساعت؟ ساعت.... ده دقیقه مونده به...هفت... واسه چی میپرسی؟( با سرخوشی می گوید) لابد خیلی وراجی کردم...ی: دیگه برو خونت. واسه امروز بسه. خیلی کار کردی. هم با دستات هم با لب و دهنت (در دلش حرفش را ادامه می دهد و می گوید: برعکسِ مغزِ...)الف: (می خندد و سپس با شادی) ناراحت نشو دیگه... تو که خودت من رو میشناسی، خیلی ساله کارگر زمین هاتم.. وراجم قبول اما خیلی پُرکار( می زند زیر خنده) ده دقیقه هم تا وقتِ تعطیلی مونده هنوز، امروز خیلی استراحت کردم، یکم دیگه کار می کنم و بعد از شرم خلاص میشی و به شرِ زنم گرفتار میشم...ی: ( همانطور که سعی می کند آرام باشد) نه امروز زودتر برو.الف: باشه &quot;ی&quot;، اگه اینطوری راحتی منم از خُدامه. خودت میدونی که واسه ما روستایی ها تعارف دیگه عین هواست، خودمم دوس نداشتم دوباره دست به خاک بشم( &quot;الف&quot; بلند می شود و وسایلش را جمع می کند و عزم رفتن می کند)راستی واسه زمینت تو روستای کناری هم کارگر خواستی منو خبر کنی ها... درسته فقیر نیستم و محتاج به کار هرروزه اما بدونِ کار از دست این زنیکه هلاک میشم. وقتی که سرکارم و  ازدستش خلاص میشم نمی دونی چقدر احساس خوشبختی می کنم... ولی آدم که نمی تونه ازدواج نکنه. میتونه؟...خدانگهدارت &quot;ی&quot;( خرامان و شاد  به سرعت شروع به حرکت می کند ولی انگار یاد زنش می افتد و شُل می شود. سپس آرام تر قدم برمیدارد و برای کارگرانِ دیگر با لبخند و غرور دست تکان می دهد.)ی: ( با خودش) بعد میگه تو چرا احساسِ خوشبختی نمی کنی؟ ما که هرچی خوردیم و کیف کردیم تو جوونی، تهش به خوشبختی بند نشد. بعدش هم اومدم تو این زمین ها، بقیه ی عمرم رو کار کردم و تا امروز، شب و روز جون کندم تا نونی رو با فقرا تقسیم کنم و تهش احساس خوشبختی کنم. اما الان دیگه مطمئنم با بودنِ این آدم های احمق و نادون، اگه تمام فقیرهای دنیا هم غنی بشن، باز هم احساسِ خوشبختی نمی کنم.( نگاهی به راهی که &quot;الف&quot; پیموده می کند و با عصبانیتی شدید و غیرِقابلِ کنترل) خوشبختی برای شما احمقایِ کور که رنجِ آدمای اطرافتون رو نمی بینین یا خودتون رو زدین به ندیدن معنی داره. آره، شماها همتون خوشبختید. یکی شما احمقا خوشبختِ خوشبختید یکی هم آدم های خیال باف و البته اون انسان های حیوونی هم که هیچ بویی از شرف و انسانیت نبُردن.( از عصبانیت داس را بر کُنده ی درختِ کنارش محکم می کوبد و بلند می شود تا آماده ی رفتن به خانه و تعطیل کردنِ کار شود) آره، خوشبختی برای شماهاست...( این جمله را چندبار در ذهنش تکرار می کند و سرش را همزمان تکان می دهد و دور می شود)مجسمه ی &quot;احمق&quot; اثرِ &quot;هانری گُدیِر-بِرزِسکا&quot; (1891–1915)</description>
                <category>رامتین امانی</category>
                <author>رامتین امانی</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jul 2021 00:45:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ایی در صندوقِ پست</title>
                <link>https://virgool.io/@ramtinamani/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%82%D9%90-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-rrcxp9ktapwr</link>
                <description>وانکا ژوکُفِ نه ساله، که سه ماه پیشْ شاگردِ دکانِ آلیاخینِ کفاش شده بود، شب کریسمس به رختخوابش نرفت. منتظر ماند تا ارباب، زنش و شاگردان بزرگ تر راهیِ کلیسا شدند، سپس دوات و قلم زنگ زده ای از گنجه برداشت، ورق مچاله شده ای را پهن کرد و آماده ی نوشتن شد. پیش از نوشتنِ اولین کلمه چندبار با نگرانی به در و پنجره نگاه کرد، سپس به شمایل سیاه شده، که قفسه های دو طرفش انباشته از قالب های کفش بود، چشم دوخت و آه دردمندانه ای کشید. کاغذْ روی نیمکت قرار داشت و وانکا روی کف اتاق، جلو نیمکت، زانو زد و نوشت:&quot; بابابزرگ عزیز، کُنستانتین ماکاریچ، دارم برایتان نامه می نویسم. کریسمس را به شما تبریک می گویم و امیدوارم خداوند بهتان برکت بدهد. من نه پدر دارم و نه مادر و فقط شما برایم مانده اید.&quot;وانکا رویش را به شیشه ی پنجره، که انعکاس نور شمع در آن سو سو می زد کرد و پدربزرگش، کنستانتین ماکاریچ را که نگهبانِ شبگردِ خانواده ی اعیانی به نام ژیوارِف بود، در ذهن مجسم کرد. کنستانتین پیرمرد ریزاندام، لاغر و شصت و پنج ساله و در عین حال سرزنده و چالاک بود. چهره ی خندانی داشت و چشمانش از مِیخوارگی پف کرده بود.روزها توی آشپزخانه ی خدمتکارها می خوابید یا می نشست با آشپزها و خدمتکارها شوخی می کرد و شب ها، با آن پوستین بزرگی که دور خودش می پیچید، دور و اطراف خانه گشت می زد و با چماقش صدا درمی آورد. سگش، کاشتانکایِ پیر و سگِ دیگری، که بدن کشیده و سیاه رنگی داشت و به همین سبب اسمش را سمور گذاشته بود، با سرهای زیرانداخته، دنبالش راه می افتادند. سمورْ سگِ مودب و آداب دانی بود و برایِ آشنا و غریبه دم تکان می داد و نگاه چاپلوسانه اش را به آن ها می دوخت؛ اما به هیچکس اعتماد نداشت. سر به زیری و فرمانبری اش سرپوشی بود تا بدخواهی و بدذاتی اش را پنهان کند. وقتی پایِ کِش رفتن خوراکی یا گاز گرفتنِ ساقِ پا یا دزدانه وارد خانه شدن و مرغْ قاپ زدن و فرار کردن پیش می آمد، هیچ سگی به پایش نمی رسید. بارها چیزی نمانده بود که پاهای عقبش را قلم کنند؛ دوبار حتی دارش زده بودند و هفته ای نبود که به قصد کشت کتک نخورد اما همه ی این ها را از سر گذرانده بود و زنده مانده بود.وانکا در این لحظه مجسم کرد که بابابزرگش جلویِ درِ بزرگِ کلیسا ایستاده، چشم هایش را گرد کرده و به نور قرمزرنگِ پنجره ها چشم دوخته است؛ یا پاهایش را در چکمه‌های بلندش جا می دهد و سر به سرِ خدمتکارها می گذارد. چماقش از کمرش آویزان است، دست هایش را بالا آورده و از سرما خودش را بغل کرده است یا با آن خنده های پیرمردانه اش دارد کلفت یا یکی از آشپزها را نیشگون می گیرد. قوطیِ اَنفیه‌ اش را بیرون می آورد، جلویِ زن‌ها را می‌گیرد و می‌گوید: «یه کم اَنفیه بو کنین.» زن ها هر کدام یک نوک انگشت برمی دارند و به عطسه می افتند. بابابزرگ گل از گلش می شکفد و به قهقهه می افتد و بلند می گوید: «تا مغز استخوان آدم اثر میکند!»قوطی اَنفیه اش را جلویِ بینیِ سگ ها هم می گیرد. کاشتانکا به عطسه می افتد، سر تکان می دهد و با ناراحتی دور می شود اما سمور چون مودب است عطسه نمی کند و فقط دم تکان می دهد. هوا نیز فرحبخش است. آرام، شفاف و خنک. شب تاریکیست اما همه جای روستا، با آن پشتِ بام های سفید، دودی که از دودکش ها به هوا بلند می شود و درخت های که از شبنم های یخ زده و برف روبه ها نقره گون شده، به روشنی دیده می شود. دانه های شاد و چشمک زنِ ستارهْ آسمان را انباشته و راه شیری، که گویی برای روز تعطیل، تازه صیقل خورده و با برف جلا پیدا کرده، برق می زند....وانکا اه کشید، قلم را در دوات فرو برد . به نوشتن ادامه داد:&quot; و دیروز یک کتکِ جانانه خوردم. ارباب موهایم را گرفت، توی حیاط کشاند و با تسمه ی چرمی به جانم افتاد، چون وقتی داشتم نَنوی بچه را تکان می دادم خوابم برد. هفته ی پیش هم یک روز زن ارباب دستور داد ماهی دودی برایش پاک کنم و من از دُم ماهی شروع کردم؛ آن وقت او ماهی را بلند کرد و سرش را به صورتم مالید. شاگردهای دیگر مسخره ام می کنند، مرا به میخانه می فرستند تا برایشان وُدکا بخرم و وادارم می کنند خیارشورهای ارباب را بدزدم و ارباب با هرچه در دستش باشد کتکم می زند. من چیزی برای خوردن ندارم. صبح ها نان خالی به من می دهند و ظهر ها آش و شب ها باز نان خالی دارم اما هیچ وقت به من چای یا سوپ کلمی که خودشان هورت می کشند نمی دهند. مرا توی راهرو می خوابانند و وقتی بچه شان گریه و زاری راه می اندازد دیگر خواب ندارم و باید نَنو را تکان بدهم. بابابزرگِ عزیزم، به خاطر خدا مرا از این جا به خانه ی توی ده ببرید. دیگر طاقت ندارم. بابابزرگِ عزیزم، به شما التماس می کنم و همیشه دعا می کنم مرا از این جا ببرید و گرنه می میرم...&quot;وانکا لب ورچید، چشم هایش را با مشت های گره کرده مالید و های های گریه کرد. ادامه داد:&quot;اَنفیه هایتان را می سابم. برایتان دعا می کنم و اگر شیطانی کردم هرچقدر خواستید کتکم بزنید. و اگر فکر می کنید کاری برای من پیدا نمی شود روی پای مُباشر می افتم تا اجازه دهد پوتین هایش را واکس بزنم و به جای فِدیا پادوی چوپان می شوم. بابابزرگ عزیزم، دیگر طاقت ندارم و اگر اینجا بمانم حسابم پاک است. فکر کردم پای پیاده فرار کنم بیایم ده اما دیدم کفش ندارم و از سرما و یخبندان ترسیدم. وقتی بزرگ شدم از شما مواظبت می کنم و نمی گذارم کسی به شما صدمه بزند و وقتی هم مُردید برای آمرزشِ روحتان دعا می کنم، مثل دعاهایی که برای آمرزش روح مادرم می خوانم.دیگر بگویم، مسکو شهر بزرگی است و خانه های اربابیِ بزرگی دارد، این جا تا بخواهید اسب دارد و گوسفند پیدا نمی شود و سگ هایش با آدم کاری ندارند. پسرها موقعِ کریسمس برای جمع کردن اعانه دوره راه می افتند و نمی گذارند آدم توی کلیسا آواز بخواند و یک بار قلاب های ماهیگیری توی ویترین مغازه ای دیدم که نخ و همه چیزهایش سَرِهَم بود و برای گرفتن هر جور ماهی به درد می خوردند و یک قلاب هم دیدم که سی پوند وزن داشت و به درد گرفتن گربه ماهی می خورد. مغازه هایی هم دیدم که تفنگ های جورواجور داشتند، مثل همان تفنگی که توی خانه ی ارباب دیده ام و حتما صد روبل قیمت دارد. و توی قصابی ها قرقاول و خروسْ جنگی و خرگوش هم می فروشند اما نمی گویند از کجا شکار کرده اند.بابابزرگ عزیز، وقتی آن جا، توی خانه ی اربابی، درختِ نوئل را برای کریسمس آماده می کنند، یکی از گردوهای طلایی را برای من بردارید و توی آن صندوق سبزتان بگذارید. به خانم اُلگا ایگناتیِف بگویید برای وانکا می خواهم.&quot;وانکا آه دردمندانه ای کشید و بار دیگر به شیشه های پنجره چشم دوخت. به یاد پزربزرگش افتاد که راهیِ جنگل می شد تا برای اربابْ درختِ کریسمس بیاورد و نوه اش را هم با خود می برد. چه روزهای خوشی بود! پدربزرگ قهقهه ای را سر می داد و جنگلِ یخ زدهْ قهقهه می زد و وانکا هم، از آن ها سرمشق می گرفت و قهقهه می زد. پدربزرگ پیش از انداختن درخت صنوبر، پیپش را روشن می کرد، چندین بار اَنفیه می بویید و وانکا را که می لرزید دست می انداخت.نهال هایِ صنوبرِ شبنم آگینْ بی حرکت ایستاده بودند و منتظر بودند ببیند کدام یک از آن ها قرار است بمیرد. و ناگهان خرگوشی، به سرعت گلوله، جَست زنان از روی برف ها می گذشت...پدبزرگ فریاد می زد: « بگیرینش...بگیرینش..بگیرینش! شیطون دم بریده!»پدربزرگ درخت را کشان کشان توی خانه می آورد و مشغولِ تزیین آن می شدند..خانم اُلگا ایگناتیِف، که موردِ علاقه ی وانکا بود، از همه بیش تر جنب و جوش نشان می داد.آن وقت ها که پِلاگیا، مادرِ وانکا، هنوز زنده بود و کارهای خانه ی ارباب را انجام میداد، اُلگا ایگناتیِف به وانکا آب نبات می داد و سرگرمی اش این بود که به وانکا خواندن و نوشتن و حساب کردن تا صد و حتی رقصِ کادریل یاد بدهد. اما وانکای یتیم را پس از مردنِ پِلاگیا به اتاقِ خدمتکارها، پیش پدربزرگش فرستادند و از آن جا به مسکو، پیشِ آلیاخینِ کفاش، روانه کردند...وانکا ادامه داد:&quot;بابابزرگِ عزیز، بیایید پیش من. به خاطرِ مسیح مرا با خودتان از این جا ببرید. به من یتیم رحم کنید، من مرتب کتک می خورم و همیشه گرسنه ام و آن قدر بیچاره ام که حد و اندازه ندارد و همیشه گریه می کنم. روزی ارباب با یک قالب کفش توی سرم زد. من زمین خوردم و خیال کردم دیگر از جا بلند  نمی شوم. زندگیِ من از زندگیِ سگ بدتر است. سلام مرا به آلیونا و یِگُرِ یک چشم و درشکه چی برسانید و سازِ ارغنون مرا به کسی ندهید.&quot; «_نوه ی شما، ایوان ژوکف_»وانکا ورقِ کاغذ را چهارتا کرد و در پاکتی گذاشت که دو روز پیش به قیمت یک کوپِک خریده بود. سپس لحظه ای فکر کرد، قلم را توی دوات فرو برد و نوشت:&quot; برسد به پدربزرگم در ده&quot;سرش را خاراند، باز فکر کرد و سپس افزود:&quot;کُنستانتین ماکاریچ.&quot;و خرسند از این که کسی مزاحم نامه نویسی او نشده، کلاهش را سر گذاشت و بدون آنکه کُتَش را روی پیراهنش بپوشد، دوان دوان راهیِ خیابان شد.روز پیش که در دکان قصابی چیزهایی درباره ارسال نامه پرسیده بود، به او گفته بودند که نامه ها را توی صندوق پست می اندازند و کالسکه های سه اسبه، با کالسکه ران های مست و آن زنگوله های اسب ها، آن ها را به سراسر دنیا می رسانند. وانکا دوان دوان خودش را به نزدیک ترین صندوق رساند و نامه اش را توی شکاف صندوق  فرو برد.یک ساعت بعد با لالاییِ رویاهای خوشْ در خوابِ عمیق فرو رفته بود. خوابِ بخاری را دید. پدربزرگش کنارِ بخاری نشسته بود، پاهای برهنه اش آویزان بود و نامه را برای آشپزها می خواند. سَمور جلوی بخاری می رفت و می آمد و دم تکان می داد....این داستان رو به این دلیل بازنشر کردم تا به پُستچی ها و کسانی که این داستان رو میخونن و کاری از دستشون بر میاد بگم و خواهش کنم که این نامه رو هرطور شده به دستِ بابابزرگِ وانکا برسونین... وانکاهای جامعه ی امروز ما زندگیشون با کمی محبت، کمی خوشی و کمی مهربونی از این رو به اون رو میشه... تنها خواسته ی وانکاهای دنیا همین خواسته های کوچیکه....داستانی که خوندید داستانی به نام &quot;وانکا&quot; اثر &quot;آنتون پاولوویچ چخوف&quot;، نویسنده ی بزرگ قرن 19 روسیه است که این داستان را در سال 1886 نوشت.وانکا ژوکُفِترجمه ی این داستان رو آقای احمد گلشیری در مجموعه ی&quot; بهترین داستان های کوتاه چخوف&quot; از نشر نگاه منتشر کرده اند و من این ترجمه رو با کمک ترجمه ی خانم سیمین دانشور سعی کردم کمی بهبود ببخشم. امیدوارم مثمرثمر بوده باشه.</description>
                <category>رامتین امانی</category>
                <author>رامتین امانی</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jul 2021 00:01:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لالاییِ آخِر</title>
                <link>https://virgool.io/@ramtinamani/%D9%84%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%90-%D9%85%D8%B1%DA%AF-dmlcss70wlih</link>
                <description>صدای نکره و گرفته اش را بلندتر کرد تا آنجا که شبیه به فریاد شود. چهره استخوانی و پر مویش آشفته تر شدند و عرق از پیشانیش به سوی چین و چروک های چشم های پر خونش که مردمک هایش را به اسارت گرفته بودند سرازیر می شد. سوراخ های بینیِ عقابی و پهنِ او از نظرِ اندازهْ از بینی های حیوانات درنده کم نداشت و با آن سوراخ های گشادْ تمامِ هوای اتاق را به درونِ شش ها فرو میداد و آنگاه تمام ان حجم را به مانندِ عقب نشینیِ سیلِ عظیمِ سربازانی نامرئی و متجاوز به بیرون می راند. چاقوی خوش خط و خال دار ، وحشتناک و هول انگیزش را آنچنان فشرده در دستش گرفته بود که اگر هر جنسی غیر از آهن داشت از وسط نصف میشد. مادرش از شدتِ ترس به گوشه اتاق خزیده بود و دست هایش را نزدیک سینه هایش قرارداده بود. شلوارش را خیس کرده بود و از وضعیتِ منزجرکننده ایی که در آن بود حس شرم و درد عظیمی در قفسه ی سینه اش احساس می کرد. با نگاه های هر از چندگاهِ پیرزن به پنجره ی اتاق مشخص بود که هر لحظه میخواست در افکارش به سمت آن پنجره هجوم ببرد و خود را با جیغی برهاند اما نه کسی بود که صدایش را بشنود و نه نا و امیدی برای نجات داشت. پسر در فضای کوچکِ اتاق به دورِ تختْ تند تند قدم میزد و مانند شیری که از گرسنگی ضعف کرده با نگاهی خشمگین ، بی پروا و ترسناک به النگوهای مادر نگاه می انداخت. فقط برای یک چیز آمده بود. آن النگوهای مادرش. مادر با زاری و تمنا از او خواهش کرد که از خانه اش بیرون برود. به او التماس می کرد و گریه تمامِ یقه ی پیراهن ساده و گلداری که تن ضعیف و لاغرش را می پوشاند خیس کرده بود. تمام سر و بدنش مرطوب و نمناک بود طوری که انگار با همان لباس ها حمام رفته باشد و همانطور خیس بیرون آمده باشد. پاهایش می لرزید و صدای تق تق سریع ولی کمْ صدایِ برخورد زانوهایش به همدیگر مانند لحظات آخر سریالی می مانست که کاراگاه نزدیک به پیدا کردن قاتل داستان شده است.تابلوی&quot; راحتیِ خانه&quot; از &quot;هَری رُزلند&quot;«لالا دنیا گذرگاهه ؛ گذرگاهی که کوتاهه ؛ یکی رفته یکی مونده ؛ یکی الان توی راهه.»اشک های پیرزن مانندِ باران رحمت خداوند بر قبر پسر می بارد. پایینِ روسری سفید ، ساده و بی نقشش را به سمت چشمانش میبرد و با اینکه نمی تواند جلوی سیل اشک ها را بگیرد تلاش بیهوده اش را متوقف نمی کند.« پسر گلم؛ کاشکی میدونستی چقدر دوست دارم. امروز 40 روزه رفتی و 35 سال تلاش و عشق من به خودت رو زیر خاک بردی.»گریه هایش ناگهان به هق هق تبدیل می شود و با هق هق ادامه می دهد:«آخه پسر قشنگم، کاشکی اون روز اون چاقو رو تو قلبِ من فرو میکردی و قلبم رو به دو نیمش میکردی تا لااقل امروز رو نبینم. امروز رو نبینم که با قلبی زخمی و چاقوخورده به زیرخاک رفتی. اون چاقو رو خودت توی قلبت فرو نکردی. اون مواد لعنتی و کوفتی بود که چاقو زد به قلبت. اون آشغال بود که بچه ات رو ازت گرفت. زنت رو خراب کرد و من رو بی فرزند کرد. بی عزیز کرد. زنده موندن من تو این دنیا دیگه هیچ ارزشی نداره. برای چی زنده بمونم؟ کدوم نوه هامو ببینم؟ کدوم پسرمو؟ کدوم خوشی هارو؟...»پیرزن شروع می کند سر و صورتِ خود را زدن و چنگ کشیدن که چندی از اقوام و آشنایان از شدتِ گریه های پیرزنِ پژمرده که کمرش از مرگ پسرش شکسته بود به سمتش می روند تا او را از سرِ قبرِ پسرش دور کنند اما پیرزن آن ها را با خشونت از خودش می راند و به آنها می گوید:« ولم کنین. آرومم. آرومم. ولم کنین.» و زار زار گریه می کند.پیرزن اندکی آرام میشود و به مانند مرده ایی تنها به نام پسرش روی سنگ قبر زل می زند. اما کمی نمی گذرد که پیرزن آنچنان به طرزی وحشیانه به سر و صورت و بدن نحیفش ضربه میزند که نفسش به سختی و با خش به درون و بیرون می رود. اقوام از سرِ وظیفه و نه علاقه به سمتش می دوند و دورش جمع می شوند. پیرزن را به اجبار بر روی ویلچرش می نشانند و با سرعت از قبر پسرش دور می کنند. هوای اوایل زمستان بر تمام قبرستان حاکم شده است و درخت ها ساکت ایستاده اند. مردم هم ساکت ایستاده اند. صندلی ها، میز جلوی مداح و همه ایستاده اند. بجز پسر که خوابش برده و مادرش برایش با صدایی می خواند:لالالالا گل پونه؛ که دنیا یک خیابونه ؛ یکی رفت و یکی اومد ؛ چرا هیچ کس نمی دونه! ؛ لالالالا گل تازه ؛ که شبها چشم تو بازه ؛ ببین دنیا پر از رنگه ؛ ببین دنیا چه قشنگه...</description>
                <category>رامتین امانی</category>
                <author>رامتین امانی</author>
                <pubDate>Tue, 29 Jun 2021 00:19:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرزند کشی یا هوو کشی؟</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF-%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D9%88%D9%88-%DA%A9%D8%B4%DB%8C-o1stscmi7lkz</link>
                <description>همه چیز از آنجا شروع شد که جیسون، شوهرِ بی وفای &quot; مِدِه آ &quot;(Medea) با خیانتی دیگر در جهانِ ادبیات، نمایشنامه ایی متفاوت را در دستان اوریپید خلق کرد. نمایشنامه ایی که چندی طول نمی کشد تا مده آ جایزه ی منفورترینِ شخصیتِ زنِ درامِ جهان را از آنِ خود کند...داستان نمایشنامه ی کوتاهِ مده آ از خودِ مده آ شروع میشود. زنی در آن سر دنیا که برادر خود را تکه تکه کرد تا به عشقی شورانگیز میان خود و جیسون پیوندی به ظاهر ناگسستنی دهد. به همراه جیسون به سرزمین های یونان می آید و برای رهایی از ترسِ تیغ بُرّانِ پدر که پیوند عاشقانه ی آنها را تهدید میکرد او را نیز به یاری دوستان می کشد و بدینگونه تمام شجره نامه ی گذشته ی خود را پاک می کند. آن هنگام با جیسون صاحب 2 فرزند میشود تا شاید شجره نامه ی جدیدی را ایجاد کند. اما دیری نمی گذرد که جیسون با دخترِ شاه کورَنت وصلت میکند و تمام تار و پودهای پیوند قلبی و قبلی خود را به آتش میکشد.تابلوی مده آ اثرِ کُرّادو جاکوئیتو - دهه 1750حال که قلب مده آ به آتشی سوزان شباهت دارد و دامن تمام اهل خانه را گرفته است با اندیشه های زخم زننده ی مده آ که مانند پیت نفتی می مانند در انتظارِ به آتش زدنِ وجودِ سرزمین کورَنت با انتقامی پرخون می نشیند. انتقامی چه بسا کورکورانه تنها برای زخم زدن به جیسون.مده آ همه ی عزیزان و نا عزیزان و دشمنان خود، همه ی آن چوب های تر و خشک را با حیله و کینه ایی غریب و زنانه به آتش می کشد و این بار هم تمام شجره نامه ی خود را میسوزاند تا با خودخواهیِ عظیمِ خود پا به فرار برای نوشتن شجره نامه ی دیگری برای خود بگذارد.اما مفاهیمی که در بند بند و حتی جمله جمله ی کتاب موج میزند اعتراض به وضعیت زنان و ناعدالتیست که در 400 سال پیش از میلاد مسیح در یونان وجود داشته و این نمایشنامه دوباره این جمله را در ذهن ها تداعی و جاری می کند که زن ها همچنان به مانند سابق ناشناخته و هول برانگیزند.اُوریپیدِ یونانی در نمایشنامه ی مده آ ، جیسون و مده آ را به چالشی خونین فرا خوانده که اثرش 2500 سال بعد از آن زمان هنوز نیز پا برجاست و چه بسا مسیر تاریخ را پیموده و خود را به نحوی در خُرَمدین کُشی ها نشان داده است.او همچنین با قلمی رازآلود به نکاتی فراتر نیز که در پشتِ کلماتش مخفی کرده اشاره کرده است و آنچنان استادانه نوشته است که نقادان از نقد و تفسیر این کتاب دست نمیتوانند بکشند... زنی که در این نمایشنامه با دستان هنرمند اوریپید خلق شده باری دیگر نشان میدهد که زنان همچنان که میتوانند با عشق چیزی فراتر از زندگی بیافریند با خیانت و بدون عشق هم میتوانند مرگ آفرین باشند آن هم نه مرگی معمولی بلکه مرگ و کشتاری به اُبهتِ همانِ عشقِ آتشینشان...تکه هایی از کتاب:دایه: آه من، من بدبخت! چرا پسرانت را در گناه پدرشان انباز می کنی؟ چرا از آنان بیزاری؟ آه کودکان، برای شما ترس به جانم افتاده است. روان های خاندانِ شاهی کینه توزند؛ آن ها آزردگی شان را  آسان از یاد نمی برند، شاید چون فرمان دادن خوی شان شده، کم بر روان هاشان مهار می زنند.مده آ: ...از میانِ تمام آفریده هایی که نیروی ادراک دارند و می اندیشند، ما زنانْ تیره روزترین ایم. نخست باید جهیز بسیار دهیم به شویی که زمامدار خودکامه تن هامان شود، این خود خفت آورتر از آن بلای زناشویی ست؛ و خطر هولناک تری نیز هست: اینکه مردی نیک نصیب ما می شود یا مردی بد. زیرا جدایی ها زن را بی آبرو میکند و نمی تواند دست رد به سینهِ شویِ کسی زند. سپس عادات و رسومی غریب که در خانه خویش چیزی از آن ها نشنیده دوره اش می کنند، یک زن باید همچون پیشگویی بداند... اطلاعات بیشتر: نمایشنامه ی مده آ توسط نشر بیدگل منتشر شده است.</description>
                <category>رامتین امانی</category>
                <author>رامتین امانی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jun 2021 17:50:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیرِ درختِ انار</title>
                <link>https://virgool.io/@ramtinamani/%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%D9%90-%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%B1-luz0banja9uk</link>
                <description>بیشتر از گذشته از زندگیِ روستایی اش لذت می بُرد. برخلافِ سابق، صبح های خیلی زود حوالیِ ساعت 5، آن زمان که آسمان پلک هایش را تازه باز کرده است بلند میشود. همسرش را هم به هر سختی که بود بیدار میکرد و او هم برخلاف همیشه با چشمانی نیمه باز و غرق در دریای چروک و گیسوانی پریشان و کم پشت که ترسناک هم می نمود، لبخند مهربانانه و دلپذیری به شوهرش تحویل میداد و از نشاطِ روز افزون و خُلقیاتِ ناپدید شده ی شوهرش راضی بود. مرد بعد از بیدار کردنِ همسرش لباسِ تَر و تمیزی می پوشید و کلاه لبه دارِ آبیِ رنگ پریده اما همچنان زیبایش را بر سر می گذاشت و انگار که اصلا معلوم نیست دیگر 68 سالش شده است با سرخوشی و دل خوشیِ بیشتر به سراغِ گوسفندان و گاوانِ طویله در مزرعه اش می رفت. گاوها و گوسفندان را به سانِ فرزندان نداشته اش نوازش میکرد و می بوسیدشان. تنها او و گاوها و گوسفندانش می دانستند که چقدر آن ها را به اندازه ی همسرش دوست دارد و بهشان عشق می ورزد اما با آن ها قول و قرار گذاشته بود که به همسرِ غُرغُرو و نازک نارنجیش چیزی نگویند. بعد از آن قرارِ عاشقانه ی صبحگاهی در طویله، درِ چوبی و کهنه ی طویله را باز می کرد و مرتضیْ خواهرزاده ی جوان و 22 ساله اش که سرِ ساعتِ مشخصی بعد از خوردنِ صبحانه ایی اساسی و برداشتن بقچهِ ناهار، دمِ درِ مزرعه منتظر ایستاده بود، گوسفندان را تحویل می گرفت و مانند روز های قبل انگار که از نو متولد شده باشد گوسفندان را به چرا می برد و از آن کار نهایتِ لذت را می برد. مرد که با گاوهایش تنها شده بود آن ها را به اشاره ایی به مانند اینکه گاوها صاحبشان را خوب می شناسند و از چشمانش حرف هایش را می خوانند &quot;ما ما کُنان&quot; به بیرون می رفتند و مرد شروع میکرد به تمیز کردنِ طویله ی بزرگ و قدیمیِ گاوها.دو روز قبلش بود که یکی از گاوهایش را برای محرومان و مستضعفینِ ده که دستشان به دهانشان نمی رسید قربانی کرده بود و با اینکه گاوی که کشته بود فَربه ترین گاوش بود و او را از همه ی گاوهایش بیشتر دوست داشت اما از کشتن و تقسیمِ گوشتِ فراوان آن به بچه های یتیم و لاغرمُردنیِ ده لذت می برد. هرچه که بود اتفاقِ تیرماهِ سال گذشته او را به کلی تغییر داده بود. پس از آن اتفاقْ اهالیِ ده و هرکسی که او را می شناخت حتی زنش که 40 سال پیش با اکراه و اجبار و با زیبایی نه چندان با او ازدواج کرده بود اکنون بسیار دوستش داشتند. قبل از آن اتفاقِ عجیب و خرسند، مرد همسرش را به زیر کتک می گرفت و همیشه او را بابت کارهایش سرزنش می کرد و هیچ توجهی به او نداشت. البته که زن هم مقصر نبود و با حرف ها و کارهایش خونِ مرد را به جوش می آورد اما رفتارِ خشن و ناپسندِ مرد مانند سرمای اول زمستان به گوشه گوشه های ده کوچک شان رسیده و نفوذ کرده بود. در کوچه پس کوچه های تنگ و فراخ ده، هرکس که او را می دید چه پیرهای مسن تر از او و چه جوان های خام که سوار موتورهایشان بودند به او سلام می کردند و البته که هیچوقت هیچ جوابی نمی شنیدند. مرد آدمِ کم حرفی بود و اکثر اوقات خودش را در مزرعه مشغول نگه میداشت ولی کافی بود کسی هنگام عبور از جلوی مزرعه یا زمین هایش کمی توقف کند و به او نگاه کند تا او برود و داس و بیلِ خود را بیاورد و آن عابرِ بیچاره را دنبال کند. شاید اگر هر شاهِ ملعونی در آن ده حکومت می کرد مردم بیشتر در آسایش می بودند تا اینکه آن مرد کریه منظر و غیرقابل تحمل در آن ده زندگی میکرد.مرد پس از تمیز کردن طویله منتظر زنش ماند تا به مزرعه بیاید تا در زیرِ درختی انار ناهارِ عاشقانه شان را میل کنند و هرکسی را هم که از مقابلِ مزرعه شان می گذشت به ناهارِ ساده و ارزانشان دعوت می کردند. مردم او را بیش از اندازه دوست داشتند و با خودشان پچ پچ می کردند و از این می گفتند که احتمالا روحِ فرشته ایی وارد او شده و شیطانِ وجودش را فراری داده و پس از گفتن این پچ پچ ها و خرافات ها شروع می کردند به خندیدن و شکرگزاری و احساسِ رضایت از وضعیتِ جدیدِ مطلوبِ شان. آن ها نمی دانند و کسی خبر ندارد و فقط پچ پچ می کنند ، می خندند و می گویند که روحِ فرشته ایی واردِ وجودِ آن مرد شده اما فقط من می دانم که چیزهایی که می گویند خرافات نیست و واقعا این اتفاق افتاده است.زیرِ درختِ انار زندگی جریان دارد...درست 11 ماه و 17 روزِ پیش بود. هوا گرم بود و تابستان هنوز شروع نشده بود. آفتاب، شناور در استخرِ آبیِ آسمان هر روز با شدتی تمام بر شهرِ پست و خشکِ ما می تابید و گرما و حرارت شرجیِ فراوانی را می باراند. یکی از روزهای معمول بود و صبح دیرتر از همیشه بیدار شدم. پسرم برای کار صبح زود بلند شده بود و یادداشتی نوشته بود که: « سلام بابا. صبحت بخیر. امروز تو تعمیرگاه خیلی کار دارم و دیگه برای ناهار برنمیگردم. تو و سارا خانوم و نیکی جون ناهارتون رو بخورید اما قول میدم که غروب اومدم 4 تایی میریم همون جایی که قرار بود بریم.علامت چشمک. دوستت دارم.»با  برگه ی نوشته اش در دستم وارد پذیرایی شدم و سارا و دختر 5 ساله اش نیکی را با آن موهای عروسکیِ بور و زیبایش که از صورت سفید و زیبایش محافظت می کردند دورِ میزِ صبحانه دیدم. دیگر از زمان صبح و صبحانه گذشته بود. نیکی هنوز کوچک بود و من را به راحتی بابا صدا میزد. همینکه مرا دید که بیدار شده ام با نقاشیِ زیبایِ خونواده ی چهارنفره ی مان در دست به بغلم پرید و آن را نشانم داد. اما برای میلاد، پسرم خیلی سخت بود سارا را مامان صدا بزند. سنش 26 سال بود و دیگر مردی شده بود و استخوان هایش از منِ فرتوت درشت تر بود و ریش کم پشت صورتش دل دخترها را می برد. میدانستم دُمش هم می جنبد و تمایل دارد به زودی همسری انتخاب کند. حدود 12 سال قبل، او خودش مرگ مادرِمهربان و زیبایش، رویای عزیزم را دیده بود و سال ها طول کشیده بود تا بر خلاف من خاطرات تلخ بستری های مادرش و شیمی درمانی های مکرر مادرش را از یاد ببرد. با اینکه ان زمان سنش کمی بیشتر از 14 سال بود اما به اندازه ایی عقل و احساسش شکل گرفته بود تا این موضاعات را خوب بفهمد. حالش بهتر شده بود و آن روحیه ی بشاش و پرنشاط و شورانگیزش را دوباره بدست آورده بود. اما میدانستم که سارا، همسر دوست داشتنی و فداکارم را دوست داشت و رابطه اش با او و دخترش بهتر از چیزی بود که هرکسی بتواند تصور کند.ساعت 6 شده بود و من پای تلویزیونی که برنامه هایش تماما مزخرف بود نشسته بودم و با نیکی بازی میکردم و تلویزیون را مانند زن های نصیحت گوی پیر فقط روشن کرده بودم تا از خاموشی دق نکند. سارا هم مشغول جمع کردن وسایل بود تا به محض آمدنِ میلاد به دهستانِ سرسبزِ عموی رویا برویم که فقط میلاد آن هم وقتی که تنها 10 سالش بود به آنجا رفته بود. دهستان را میلاد انتخاب کرده بود و همه دوست داشتند جای مدرن تری بروند اما از بس میلاد با آب و تاب برایمان از زیباییِ آنجا ، آبشارها و هوای همیشه مطبوعش تعریف کرده بود که    همه ی مان با تمام وجود دوست داشتیم به آنجا برویم و خاطراتِ بدِ جدایی ها و از دست دادن هایمان را کمرنگ کنیم.چندبار به میلاد زنگ زده بودم و گفته بود که نزدیک خانه است، همه چیز آماده بود و کارهای عقب مانده ی کارگاهم را هم به اتمام رسانده بودم. چندین بار با سارا و نیکی وسایل و بار و بندیل سفر را که خیلی هایشان هم غیرضروری بود چک کردیم و یک سفر عالی در انتظار ما بود. میلاد کمی دیر کرده بود و نگران شده بودم. اما به محضِ اینکه اضطراب در دلم رسوخ کرده بود دیدنِ شماره ی میلاد که بر صفحه ی تلفن همراهم افتاده بود اضطراب را به کل از وجودم خارج کرد. گوشی را برداشتم و سریع تر از معمول گفتم:« دیگه این همه بدقولی قابل قبول نیستا! کجایی پسرم؟» صدای نامفهوم غریبه ایی را شنیدم و دیگر یادم نمی آید چه اتفاقی افتاد. فقط یادم است که در صندلی های فلزی و سردِ بیمارستان که بوی مردگان را می داد از شدتِ خستگی و بی خوابیِ ناخواسته خوابم برده بود و وقتی که بیدار شدم نیکی و سارا را دیده بودم که نه خودشان بلکه اشک هایشان میگفتند که میلاد را هم دیگر ناخواسته ندارم. دوباره بیهوش شدم و پرستاری مرا به هر نحوی که بود به هوش آورد و برگه ایی را نشان داد که در آن برگه، آن گونه که سارا برایم خوانده بود گفته شده بود که میلاد کارتِ اهدای عضو داشت و هیچکس، حتی من از آن خبری نداشتم. من باید پایِ آن برگه را امضا میکردم...امروز هوا دلپذیر و فرح بخش است. من و یکی از میلادهایم که 68 سالش است به همراه همسرش ، سارا و نیکی عزیزم در زیر درخت انار نشسته ایم و همانطور که محبتمان را بینمان تقسیم می کنیم خدا را بابت زندگی شکر می کنیم.اهدای عضو پس از مرگمون رو فراموش نکنیم...با ثبت نام در سایتِ اهدایِ عضو پس از مرگِ مغزیمون کسانی که ممکنه در آینده بهشون زندگی خیلی نویی بدیم رو خوشحال کنید. پس کلیک کنید (:</description>
                <category>رامتین امانی</category>
                <author>رامتین امانی</author>
                <pubDate>Sun, 30 May 2021 00:42:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهتر از با آدمیان بودن</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-xmb7bicwwos3</link>
                <description>بحثمان شده بود. مانند همیشه. اما این بار با همه ی دفعات قبلی فرق داشت. خیلی هم فرق داشت. با عصبانیت و پرخاشی بیش از همیشه میگفت این عقیده ایی که داری اشتباه است. تا به حال کسی نگفته بود که این عقیده و نظرم اشتباه است. حتی دوستانم در تمام این سال ها تاییدم کرده بودند. از زمانی که با هم بودیم چیزهای زیادی به من یاد داده بود و زندگی ام را شاید مدیونش بودم اما این بار حرفِ او مانند مُهری آتشین بر پیشانی ام فرود آمده بود. چراکه بزرگ ترینِ اعتقادِ مرا به چالش کشیده بود. با دقت نگاهش کردم. تنها نگاهی کافی بود تا  ادامه ی حرف هایش را بخوانم. طاقت شنیدن جمله های بیشتری را از او نداشتم. چهره ام را از او برگرداندم و با تمامِ بارِ سنگینیِ که این جمله داشت، ادایش کردم: «ساکت باش». به او پشت کردم و با بی میلی تمام خارج شدم.دو هفته گذشته بود. هیچ حرف و گفتگویی بین ما ردوبدل نمی شد. حتی نگاهم نمی کرد و تنها من بودم که گاهی اوقات سعی میکردم یواشکی نگاهی به او بیاندازم تا ببینم حالش چگونه است. با یکی از دوستانِ بسیار صمیمی ام تماس گرفتم و این اتفاقِ پیش آمده را تعریف کردم. بحث کردم و سعی کردم از او و دانشش استفاده کنم تا بتوانم دوباره رابطه ام را با او به مانند سابقش برگردانم. تلفن را قطع کردم و دیگر با حرف های دوستم بیشتر از خودم به او و ناراحتیش فکر میکردم. با اینکه میدانستم کینه به دل نمی گیرد و همیشه مهربان است و البته که من از این ویژگی او سو استفاده میکردم اما او از دو هفته ی پیش هیچ تغییری نکرده بود و انگار احساسات و افکارش همانجا متوقف شده بود. دو هفته بود که در اتاق بود و جُم نخورده بود و کم کم نگرانیم بیشتر شده بود و دوست داشتم احوالش را جویا شوم. اما همچنان عقیده یِ اشتباهش مانعی بود برای ارتباطِ دوبارهِ من با او. تا آن روز به تعصب احمقانه ایی که برای اعتقاداتمان داشتیم توجه نکرده بودم و این ماجرا برایم هضم شدنی نبود. این مدت تنهایی مرا به تفکرِ شبانه و روزانه وادار کرده بود. چندبار و چندبار آن جمله را با خودم تکرار می کردم و دنبالِ دلیلی بودم تا بفهمم چرا در آن باتلاقِ اشتباه به دام افتاده بودم و او سعی داشت به من چه چیزی را دقیقا گوشزد کند؟ پس از روزها کلنجار رفتن ، مچاله کردن و از نو باز کردن و البته که دیگر طاقتِ غمِ جدایی را هم نداشتم ،کاملا مطمئن شده بودم که اشتباه از من بوده و او بوده که حق داشته است.شب شده بود و تنها بودیم. بیشتر لامپ های خانه خاموش بودند و چراغی ضعیف محیط خانه را شاعرانه و عاشقانه کرده بود. صدای جیرجیرک ها نیز لای درختانِ پشتِ خانه به گوش می رسید و طنینی زیبا بخشیده بود و همه چیز را برای آشتی دوباره آماده کرده بود. او مانند همه ی شب های گذشته زیبا و دوست داشتنی بود و از ته دلم هیچ چیز را به مانند او در آغوشم نمیخواستم. در کنار او همیشه راحت بودم و گفتگو هایمان عاری از هرگونه ترس و قضاوتی بود. باهم قرار گذاشته بودیم که اگر از باهم بودن یا حرف زدن با یکدیگر حوصله مان سر رفت به هم بگوییم و سراغ فعالیتی دیگر برویم. دروغ چرا، هیچوقت به من نگفته بود که حوصله اش از من سر رفته و این تنها من بودم که با پُروییِ تمام گاهی اوقات به او میگفتم دیگر دارد حوصله ام را سر می بَرَد. برویم و کار دیگری انجام دهیم. نه اینکه من آدم حوصله سر بری نبودم، نه، بلکه او شعور غنی تری داشت و احترام بیشتری برایم قائل بود. این حرف ها را که میزنم می بینم خیلی به او بدهکارم...پس تصمیمم را برای آشتی گرفتم و به سمت اتاق بدون جلب توجهی قدم برداشتم. به چارچوبِ درِ اتاق نزدیک شدم. وارد نشدم و سعی کردم سر و گوشی آب دهم تا احوالش را از چهره اش جویا شوم. او مرا ندیده بود و تنها من بودم که میدیدمش. آرام وارد اتاق شدم و سلامِ ضعیف و آرامی ناشی از پشیمانی و با صدایی مُرَدَد از دهانم بیرون جهید و کمی نوازشش کردم. صندلی را به عقب کشیدم و درست روبرویش پشت میز نشستم. نگاهم نمی کرد و من بریده بریده نگاهش می کردم. به او با صدایی قاطع ولی آرام گفتم که کاملا حق با تو بوده و مرا به خاطرِ رفتارِ احمقانه و بچگانه‌ام ببخش. حرفی که به تو زدم پسندیده نبود و این من بودم که تو را نفهمیدم و تو مرا خیلی خوب درک کرده ایی. گاه گاهی با وجود خجالت و پشیمانی نگاهم را بلند میکردم تا عکس العملش را ببینم و دوباره نگاهم را به نوکِ انگشتانِ دستم می انداختم. دستانم را به سرعتِ کمی بیش از حلزونی که راهش را گم کرده به سمتش بردم و انگشتانش را به آرامی نوازش کردم. با آرامشی عجیب لبخندی ملایم و ملیح زد. بهتان گفته بودم قلبی مهربان تر نسبت به هرکس دیگری در جهان دارد. مرا بخشیده بود. انگار که دوباره به بهشت وارد شده بودم. در آغوشش کشیدم و بوییدمش. همه جایش را لمس کردم و حسش کردم. نگاهم را دیگر به هیچ جایی پرت نمیکردم و تنها او را میدیدم و تنها او. آغوش گرمش پس از دو هفته تنهایی مانند نانِ داغِ عصرانه می مانست که دیگر در کنارش هر چیزی مزه ایی عالی به خود می گرفت.همه چیز زیبا بود. او، من و دنیا. چقدر این زندگی دونفره مان را دوست دارم. آن شب آرام تر، مهربان تر، با دقت تر از همیشه صفحه هایش را ورق زدم و تا نیمه های  شب صفحات باقی مانده اش را لمس کردم و خواندم. صبح که چشمانم را باز کردم کنارم نبود. درست روبرویم در قفسه ی کتاب ها در کنار بقیه نشسته بود و مانند بقیه ی کتاب ها با لبخندی پُر از زندگی به من می نگریست...برای من بسیاری از کتاب ها از بسیاری از آدم ها و دوستانی که دارم عزیزتر و قابل احترام ترند... برای شما چطور؟اگر از این متن خوشتون اومده بهتون کتاب &quot;در باب خواندن اثر مارسل پروست&quot; رو پیشنهاد میکنم،و اگر از این متن خوشتون نیومده بهتون کتاب &quot;در باب خواندن اثر مارسل پروست&quot; رو پیشنهاد میکنم...چراکه پاسخ خیلی از سوال هامون درباره ی کتاب تو این کتاب کم حجم پروسته...زنان زشت سرزمینممردان زشت سرزمینم</description>
                <category>رامتین امانی</category>
                <author>رامتین امانی</author>
                <pubDate>Wed, 26 May 2021 00:30:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دخترانِ مزرعه ی عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@ramtinamani/%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%90-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%AD%D9%90-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B5%D9%84%D9%88%D8%A8-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-giabhmsipfaj</link>
                <description>تکه ایی از کتاب مسیحِ باز مصلوب اثرِ نیکوس کازانتِزاکیسسریالِ مسیحِ باز مصلوب( قسمت قبلی)سریالِ مسیحِ باز مصلوب( قسمت 2 )پس از آن اشک هایی که در قسمتِ قبلی این سریال از دانسته هایم ریختم، اکنون که این متن را که می نویسم پُر از ندانسته هایی ام که این چند جمله از کتابِ &quot;مسیحِ باز مصلوب&quot; برایم به ارمغان آورده است. یادم میاد که شنیده بودم عشق و نفرت جنسشان بسیار شبیه هم است. در هردو  مسئله ایی تو را درگیر می کند که خودت هم نمیدانی چرا باید اسمش عشق باشد یا تنفر! اما با تمامِ این ندانسته هایم این را خوب میدانم که پشت این ماجراهای عشق و تنفرِ مفرط ،کِرم و مرضی درونی لانه دارد و مشغول تخم گذاریست. تخم هایی که آدم های زیادی تا پایِ مرگ با خود حملشان میکنند ، آن ها را پرورش می دهند تا تبدیل به مارهایی سمی شوند و قلبشان را بگزند...ارتش زمینی زنان در باغ پیروزی ، دهه 1940حال شما ای دختران مزرعه! در پشت آن نفرت ها از عیب های پسران، چه عشق دیوانه وارِ آتشینی را پنهان کرده اید که بوی آن به مشامِ نیکوس کازانتِزاکیس رسیده است و از شما گفته است؟آن چه عشقیست که عیب های معشوقتان، شما را به سر ذوق می آورد ،عاشق تر می کند و آه های عمیق تری از وجودتان جاری می کند؟ یا شاید این گونه است که در مقابل آن عشق و خواستنِ فراوانِ شما، عیب های معشوق در چشمان شما آنقدر کوچک انعکاس یافته اند که مایه یِ بازی و مسخرگی شما شده اند؟آن پِچ پِچ های یواشکی که با سبدهای میوه به بغل از کنارِ پسرانِ مزرعه می گذرید آیا تنها رد و بدلِ جملاتی دربارهِ عیب ها و ضعف هایشان است که عشقشان در سینه تان می تپد؟ همان هایی که قرار است به سویِ شما با اسب سفید بیایند و از آن مزارع نجاتتان دهند؟ من باید با شماها باشم یا با نیکوس کازانتِزاکیس؟ کدام یک واقعیت را در جیب هایِ پاره تان قائم کرده اید؟دختران مزرعهخاطره ایی از دوران کودکی ام را به یاد می آورم. بچه ایی سومِ ابتدایی بیش نبودم و تازه فهمیده بودم که فرقِ اساسی دختران و پسران این نیست که دختران ناز میکنند و پسران نمیکنند چراکه تازه از آن عقیده برگشته بودم و متوجه شده بودم پسران هم چه بسیار اهل نازند....ساعت دوازده و نیمِ ظهر زنگِ مدرسه مان خورد و من و رفیقم به راه افتادیم تا در مسیر یکسانی که به خانه هایمان داشتیم حرف بزنیم و همراهِ هم باشیم. فاصله کمی تا خانه هایمان بود. راه رفتیم و حرف های بسی بی مایه زدیم. رسیدیم به سنگی بسیار بزرگ که از آن سنگ تا دروازه ی خانه ی ما تنها چندین قدم فاصله بود.. نشستیم بر روی سنگ بزرگ و پس از صحبت های بسیار درباره زیبایی آن دخترِ کلاس پنجمی که چه بسا سبیل هایی پرپشت هم داشت اما در چشم ما زیبا می نمود. آنگاه که دیگر خسته شدیم و گرسنگی به مغزهای کوچکمان فشار آورده بود به خانه هایمان رفتیم. وارد خانه که شدم با چهره بسیار متفاوتِ مادر و پدرم مواجه شدم. مادرم سرم داد کشید که کجا بوده ایی؟ به مدرسه زنگ زده ام... به مادر رفیقانت رنگ زده ام... ساعت سه بعدازظهر است!خشکم زد و آنجا بود که فهمیدم دوست داشتن حتی از جنس بچگانه اش و با تمام عیب هایی که معشوق دارد چه ها می تواند بکند... آری، جواب ها همیشه در جیب های خودمان مخفی اند... کافیست کمی خودمان را بتکانیم...شما چه تجربه ایی دارید؟ شما عیوبِ معشوقان را چگونه می بینید؟ آیا می بینید؟</description>
                <category>رامتین امانی</category>
                <author>رامتین امانی</author>
                <pubDate>Sun, 23 May 2021 23:21:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبح و سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@ramtinamani/%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D9%88-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-u9rslqhbcuvo</link>
                <description>شکوهِ صبح به سکوتش است. به گشتن به دنبال صدایی که پیدایش نخواهی کرد. به آسمانی که رنگ مشکیِ خود را باخته و کم کم آبیِ روشنِ کمرنگِ زیبا و تارش در هنگامِ صبح بر آن غلبه می کند. صبح آرامشی دارد که آن را در هیچ شبی نمیتوان یافت. افکارت در صبح مانند پروانه ایی رهایِ رها هستند، با این حال به جایی نمیروند و در شانه یِ ذهنِ تو به آرامی نشسته اند. میمانند و آن ها نیز از آرامش صبح لذت میبرند. صبح آن ها را هم عوض کرده. نوعشان را، حسشان را، شکل شان را.گه گاهی صدای پرنده ایی به گوش میرسد. سکوتِ مطلق را از بین میبرد ولی به آرامشش اضافه میکند. شاید حتی در دلِ صبح و سکوتش هم باید چیزی باشد تا آن را برای لحظه ای درهم بشکند. درست مانند تلنگری. تلنگری به ما انسان ها تا بگوید همه چیز فانیست و لحظاتی بعد صبح و سکوتش هم به ما پشت میکنند. و اگر قدر آن لحظه را ندانستی باید یک روز از عمرت را به زندگی بفروشی و با بلیتی در دست منتظرِ فرصتی دیگر بمانی. فرصتی که شاید آخرین لحظاتی باشد که سهم تو می شوند و بتوانی در آن نفسی بکشی و هوایی صید کنی.تنفس هم در صبح راحت تر است. نه بدلیل پاکیزگیِ بیشترِ هوای صبح. بلکه به دلیل خوراکی از جنسِ روح بودن. هوایی که در صبح تنفس میکنی به ریه هایت نمیرود. بلکه از همان ابتدا به درون روحت جاری میشود و آلودگی ها و زائده های ورم‌کرده و سفت شده یِ عفونتِ روحت را می شوید و از بین میبرد. درست مانند نسیمی تابستانی که در لایِ برگ های سبزِ درختِ گیلاس بازی می کند، برگ های آن را به رقصی وا میدارد و چندی از برگ های کثیف و زشت را به زمین می اندازد و درخت گیلاس را به آرایشِ نابِ تابستانه می آراید.صبح، زیباییِ بزرگی درونِ خویش دارد. صبح مانند بانویی زیباست ولی آن زیبایی در ظاهرش نیست. بلکه در اعماق وجودش است. باید گوشِ ناشنوا داشته باشی تا سکوتِ صبح را بشنوی و لمسش کنی. و گرنه هر ناشنوایی معنی سکوت را میداند، اما سکوتِ صبح جنسش فرق دارد. ناشنوایان هستند که با جان و دل در سکوت مطلقِ صبح شنوا میشوند. سکوت صبح تنها جاییست که یک ناشنوا احساس میکند همه چیز را میشنود.صبح ها، اشعار شاعرانه شب را به گونه ایی برایت قرائت میکنند که نیازی به گوش دادن و شنیدن نیست. زمانِ صبح زمانیست که با سکوتش همه چیز را حس خواهی کرد و با تمام پوست و استخوانت آن را خواهی چشید.و نکته اینجاست که گاهی در همین نشنیدن ها، در همین سکوت های ناب، چیزهایی درخواهی یافت که با هیچ گوشِ شنوایی قابل درک نبودند...</description>
                <category>رامتین امانی</category>
                <author>رامتین امانی</author>
                <pubDate>Sat, 22 May 2021 16:04:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشک های مُجرم</title>
                <link>https://virgool.io/@ramtinamani/%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%AD%D9%90-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B5%D9%84%D9%88%D8%A8-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-1-nuif2emkstg8</link>
                <description>تکه ایی از کتاب مسیح باز مصلوب اثر نیکوس کازانتزاکیسسریال مسیحِ باز مصلوب( قسمت قبلی )سریال مسیحِ باز مصلوب( قسمت 1 )آری فرزند، اشک آدمی را غسل تعمید می دهد...گریه های کودکی ام را به خوبی به خاطر دارم. میدانم که بسیار گریه کرده ام و قلبم شکسته شده است. از پدری که توجه اش کم بود و از مادری که تمام چیزهایی که خواستم را نداد. اشکی که پس از هل دادن دوستم برای ندادن توپ به من جاری شد را هنوز بر گونه هایم احساس میکنم. اشک هایی که مادرم دیر به دنبالم آمد تا مرا از مدرسه بردارد هنوز در جلویِ درِ مدرسه خشک نشده و جایش همچنان رویِ سیمانِ جلویِ در باقیست... اشک هایِ گرمِ نوجوانی را به خاطر دارم. هم سن و سالانی که من را ندیدند و من را وادار به گریه، نه در میان خلوتم بلکه در میان جمع کردند. اشک هایی که از محبت سرشار و بیشترِ معلمم به من جاری شد را هنوز به خاطر دارم و تصویر تار صورت مهربانِ معلمم را هنوز می بینم...گریه های جوانی را هم به خاطر دارم که از غم های دوست داشتن ها و دوست نداشتن ها و تنهایی ها جاری می شدند. اشک هایی که بارشش باعث قوت زمین وجودم می شدند و آن لحظه آن ها را سیلابی برای نابودی زمین وجودم میدانستم.. آری، اشک ها ماندگارتر اند در خاطرات تا قهقهه هایی که تعدادشان کم هم نیست. اما چیزی که حتی پس از فراموشی آن اشک ها و لبخندها فراموش نمی شود حسیست که پس از گریه ها به من دست می داد.حسی که پس از گریه های کودکی دوباره عاشق پدر و مادرت می کنند.حسی که پس از گریه های نوجوانی تو را قوی تر و مهربان ترت می کنند.حسی که پس از گریه های جوانی تو را تنهاتر و آگاه تر و آن تنهایی دردناک درونیت را تبدیل به تنهایی شیرین ، لذت بخش و دوست ابدیت می کند.آری پدر فوتیس... میدانم که تو مسیحی هستی و من... مهم نیست... اما معنی غسل را خوب میفهمم...اشک ها مرا غسل می دهند شاید غسلی از جنسِ مسیح یا شایدم غسلی از جنسِ محمّد.پس از انتشار این پست، نظری مرا به این سوال وا داشت که آیا همه ی اشک ها از جنسِ حسِ سبکی اند؟ آیا اشک های دعاهای ما، مارا سبک بال تر از قبلِ سقوط آن اشک ها می کنند؟ تنها جوابی که برای خودم دارم نمیدانم است...حال که شما زحمت کشیده اید و تا اینجا مطلب این بنده حقیر را خوانده اید، بگویید که چه تعریفی برای اشک ها دارید؟ حستان پس از اشک ها چگونه است؟ آیا اشک ها شما را نیز مانند من و یاناکوس غسل می دهد؟...سریال مسیحِ باز مصلوب( قسمت بعدی )</description>
                <category>رامتین امانی</category>
                <author>رامتین امانی</author>
                <pubDate>Thu, 20 May 2021 23:09:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف های نفهمیده</title>
                <link>https://virgool.io/@ramtinamani/%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%90-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%AD%D9%90-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B5%D9%84%D9%88%D8%A8-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-0-uq2lwa3l23us</link>
                <description>سریالِ مسیحِ باز مصلوب( قسمت 0)ما خیلی چیزها را دوست داریم. خیلی آدم ها را، خیلی مکان ها را، خیلی موسیقی ها را و البته خیلی کتاب ها را. و من هم همینطور.همیشه کتاب ها را دوست داشته ام از همان زمان کودکی که مادرم برایم کتابِ &quot;داستانِ سپید دندان&quot; را خرید تا آخرین کتابی که خواندم به نام &quot;مسیح باز مصلوب&quot;. اما بلد نیستم درباره شان بنویسم یا برای کسی تعریف و معرفی کنم. ما معمولا در فضاهایی که امکان بروز داریم دوست داریم از چیزهایی که بلد هستیم حرف بزنیم اما من کتاب می خوانم و خیلی اوقات خیلی چیزها را نمی فهمم. خیلی اوقات چیزهایی برایم به صورت شکی باقی می مانند که هیچوقت یقین پیدا نمی کنند. یا چیزهایی همیشه هستند که آدم خوب متوجه شان می شود اما یا باید بر صحنه روزگار ببیندشان یا قلمی بردارد و درباره آن ها بنویسد تا بر صفحه کردار حک شوند. البته که نمیدانم چگونه باید داستان آدم های دیگر را برای آدم هایی دیگر تعریف کنم. تنها بلدم داستان های خودم را تعریف کنم و همین.همیشه دوست داشته ام با آدم هایی که کتاب های مشترک خوانده ایم حرف بزنم و گوش کنم و گوش کنم و یاد بگیرم. اما امان از چیزهایی که حایل گردید میان من و آرزویم.در سریالِ مسیح باز مصلوب، من سعی میکنم جملاتی از کتاب ، از نفهمی ها ، شک ها و شاید از فهمیده هایم بنویسم تا شاید کسی دوست داشته باشد مرا برای فهم بیشتر یاری دهد و چه بسا شاید علاقه ایی میان ما به وجود بیاید... علاقه ایی میان من و کتاب و او...مسیح بازمصلوب نوشته نیکوس کازانتزاکیساز آنجا که خوشبختانه معرفی های فراوانی درباره این کتاب وجود دارد، اگر علاقه دارید تا  در قسمت های بعدی این سریال با هم گپ و گفت کنیم و دیالوگ رد و بدل، بد نیست از این لینک ، معرفیِ این کتاب ، توضیحات و سایر جزئیات را مشاهده کنید.امیدوارم بتوانم این سریال را ادامه دهم و قطعا یاری شما یاریِ بزرگی خواهد بود...سریال مسیحِ یاز مصلوب( قسمت بعدی)</description>
                <category>رامتین امانی</category>
                <author>رامتین امانی</author>
                <pubDate>Wed, 19 May 2021 22:25:03 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>