<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های The Ramtin</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ramtinology91</link>
        <description>دبیر تحریریه وبسایت لوکتو - منتقد سینما - مدیر تولید محتوا در PSPro - متالهد</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 08:23:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/61470/avatar/XK7vF6.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>The Ramtin</title>
            <link>https://virgool.io/@ramtinology91</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یادداشتی درباره فیلم کشتارگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@ramtinology91/koshtargah-hot-take-ucubh4n8smr5</link>
                <description>دو نکته که قبل از خواندن این مطلب باید به آن‌ها اشاره کرد:سعی شده تا از لوث شدن داستان فیلم در این مطلب جلوگیری شود، با این حال ممکن است اشاراتی به اتفاقاتی شده باشد که از نظر عده‌ای، باعث لوث شدن فیلم شده‌اند. اگر روی این مسئله حساس هستید، این مطلب را بعد از دیدن فیلم کشتارگاه مطالعه کنید.این مطلب یک یادداشت بر اساس تفکرات و احساسات نگارنده است و نمی‌توان آن را یک نقد تلقی کرد.فیلم «کشتارگاه» در یک کشتارگاه آغاز می‌شود. اتفاق ناگواری رخ داده که مطلع شدن از آن، رعشه به تن بیننده می‌اندازد. کاملا مشخص است که این اتفاق قرار نیست یقه شخصیت‌های اصلی سریال را رها کند.امیر، مرد جوانی است که در نوجوانی به زندان افتاده، تلاش کرده تا از کشور فرار کند و پس از دیپورت شدن، در گذران زندگی مشکل دارد. عبد، پدر امیر، نگهبان شب کشتارگاهی متعلق به یک سرمایه‌دار قدرتمند به نام آقای متولی است و شبی از امیر می‌خواهد تا به او و آقای متولی در سر به نیست کردن اجسادی که در یکی از سردخانه‌ها پیدا شده‌اند، کمک کند.هر چقدر که بازی امیرحسین فتحی در «کشتارگاه» خوب است، در نقطه مقابل آن باران کوثری است که کاملا در نقش اشتباهی قرار گرفته است. نه تنها باور کردن باران کوثری به عنوان یک زن عراقی – خوزستانی بسیار سخت است، بلکه ظاهرا خود او نیز تلاش چندانی نکرده تا در نظر مخاطب، مخصوصا مخاطب خوزستانی باورپذیر باشد و لهجه بد او برای مخاطب به راحتی قابل تشخیص است. امین عباسی، کارگردان «کشتارگاه» که اتفاقا در استفاده از بازیگران بومی هم تبحر دارد و پیشتر به خوبی این کار را انجام داده است، با انتخاب باران کوثری، اشتباه بزرگی مرتکب شده است. حتی اگر بتوانیم از انتخاب یک بازیگر حداقل غیر عرب برای این نقش چشم‌پوشی کنیم، اما انتخاب یک بازیگر ناشناخته یا حداقل کمتر شناخته شده، می‌توانست نقش «اسرا» را در داستان و در چشم مخاطب، بسیار برجسته‌تر کند. ظاهرا باران کوثری به این دلیل انتخاب شده است تا کمی قدرت ستارگی به فیلم، پوسترها و تریلرهای آن برای جذب مخاطبی که احتمالا امیرحسین فتحی جوان و تازه‌کار را نمی‌شناسد، تزریق کند ولی با این کار، نقش «اسرا» فدا شده است.وقایع «کشتارگاه» در زمانی رخ می‌دهند که ارزش ریال به شدت افت می‌کند و با افزایش قیمت دلار و یورو، بازار ایران و به تبع آن وضع اقتصادی جامعه به شدت ضربه می‌خورند. عباس امینی و حسین فرخ‌زاده، نویسندگان فیلمنامه «کشتارگاه»، این شرایط را دست‌مایه‌ای برای تعریف داستان فیلم خود قرار داده‌اند و به خوبی توانسته‌اند داستان جنایی خود را با شرایطی که برای بیننده ایرانی به شدت قابل لمس است، پیوند دهند. البته فیلم «کشتارگاه» قرار نیست فیلم مستند باشد یا به بررسی ریشه مشکل ارز در بازار ایران بپردازد و به همین دلیل قابل تحمل است. فیلمساز به جای شعار دادن و گشتن دنبال مقصر، داستان خود را در دل این اتفاقات تعریف می‌کند و بیننده کاراکترهای فیلم را در محیط طبیعی‌شان می‌بیند. اگرچه «کشتارگاه» در ظاهر درباره اتفاقی است که در یک کشتارگاه رخ داده، اما می‌توان نام آن را استعاره‌ای از وضعیت اقتصادی ایران نیز دانست. «کشتارگاه» داستان خوب و بد نیست و می‌توان گفت کاراکتری که بتوان او را «پروتاگونیست» خواند، ندارد. امیر، عبد، اسرا و برادرش حامد در بهترین شرایط طیف‌های در حال تغییری از خاکستری هستند. فقط کاراکتر «آقای متولی» (انتخاب اسم این شخصیت تصادفی بوده یا معنایی پشت آن نهفته است؟) را می‌توان با قاطعیت یک «آنتاگونیست» دانست. البته او نیز به نظر می‌رسد برای نجات خود و کشتارگاهش از ورشکستگی دست به قاچاق و دلاری دلار می‌زند، اما این مسئله و البته سایر ارتباطات او به خوبی توضیح داده نمی‌شوند. شاید فیلمساز خواسته تلویحا بگوید که او با مافیایی در بازار ایران مواجه است، اما داستان فیلم پتانسیل پرداختن به این شخصیت را داشت و تک بعدی ماندن او، امتیازی منفی برای فیلم تلقی می‌شود. در مجموع، اگرچه «کشتارگاه» قصد نداشته تا مستندوار به تشریح وقایع پشت پرده بازار ارز در ایران، مانند ماهیت و نحوه انجام معاملات غیرقانونی آن بپردازد، اما کمی پرداخت بیشتر می‌توانست به جذابیت داستان کمک کند زیرا در وضعیت کنونی، این اتفاقات تا حدودی باعث گیج شدن مخاطب می‌شوند.مشکل دیگر فیلم، عدم پرداخت مناسب دیلماهای اخلاقی امیر و عبد است که در ذهن خود با جنایتی که در کشتارگاه رخ می‌دهد و عواقب آن دست و پنجه نرم می‌کنند. اوضاع وقتی پیچیده‌تر می‌شود که اسرا و حامد، فرزندان یکی از قربانیان سراغ پدرشان را می‌گیرند. در بسیاری از لحظات فیلم، امیر و عبد اصلا به نظر نمی‌رسند که در پی این حادثه دچار شوک یا تروما شده باشند یا به آن فکر کنند، اما تصمیمات اساسی آن‌ها بر اساس همین کشمکش‌های درونی است. بازی‌های امیرحسین فتحی و حسن پورشیرازی در نقش‌های امیر و عبد بدون نقص هستند و مقصر در این امر، فیلمساز و مخصوصا کارگردان فیلم است.اگرچه در مجموع کاراکترهای فیلم، مخصوصا عبد کارهای احمقانه‌ و غیر منطقی انجام می‌دهند، اما فیلم در رسیدن به پیچش‌های داستانی خود خوب عمل می‌کند. در ابتدا به نظر می‌رسد که اسرا و حامد کاملا تصادفی و بی‌دلیل به سراغ عبد آمده‌اند و انگار فیلمساز آن‌ها را برای ایجاد چالش اخلاقی در عبد و امیر به زور به فیلم تزریق کرده است. اما در ادامه مشخص می‌شود که این دو و البته پدرشان نقش مهمی در داستان فیلم دارند، هر چند که بازی بد باران کوثری روی این پروسه اثری منفی گذاشته است. کاراکترهای فیلم چندان زیاد نیستند، اما عباس امینی و حسین فرخ‌زاده در پرداخت آن‌ها چندان موفق نبوده‌اند یا حداقل به نظر نمی‌رسد که برای این منظور تلاش چندانی به کار برده باشند.عباس امینی و حسین فرخ‌زاده با فیلم‌های قبلی خود نشان داده‌اند که با خطه جنوب آشنایی خوبی دارند. یکی از بخش‌های فیلم، در مرز بین خوزستان و عراق رخ می‌دهد و فیلمساز موفق شده بدون سیاه‌نمایی، شعارسرایی، تیپ‌بندی و برچسب زدن به قومیت‌های عرب، تصویری را نشان دهد که کمابیش با واقعیت سازگاری بسیار زیادی دارد و واقعیتی غیرقابل انکار، اما کمتر شناخته‌شده را به تصویر می‌کشد. سفر امیر به جنوب برای قاچاق ارز، از نقاط مثبت فیلم «کشتارگاه» است که به ارزش‌های آن افزوده است.با این حال، پس از این بخش دیدنی از فیلم، وارد پایان‌بندی می‌شویم که نمی‌توانید به خوبی دو سوم ابتدایی فیلم عرض اندام کند. اگرچه اتفاقاتی که در پایان برای شخصیت‌ها رخ می‌دهند قابل توجیه هستند، اما عباس امینی در نمایش آن‌ها، مخصوصا سرنوشت نهایی کاراکترها کمی کوتاهی کرده است. شاید اینکه خانواده اسرا و حامد اینقدر بی‌دلیل و بدون مدرک عبد و امیر را مقصر اصلی ناپدیدشدن پدرشان می‌دانند، کمی غیرمنطقی و سرهم‌بندی شده به نظر برسد، اما شاید جالب باشد بدانید که در بسیاری از موارد، خوزستانی‌ها برای قضاوت به احساسات درونی خود رجوع می‌کنند. نگارنده به عنوان یک خوزستانی که در محله‌های عرب نشین بزرگ‌شده می‌تواند شهادت دهد که اگر یک جنوبی، قلبا مطمئن باشد که شما پدرش را کشته‌اید، بعید است که بتوانید نظر او را تغییر دهید. این امر شاید در یک فیلم سینمایی، آن هم بدون هیچ پیش زمینه‌ای چندان قابل باور و توجیه‌پذیر نباشد، اما واقعیتی است به هر حال برای نگارنده، قابل درک است.فیلم «کشتارگاه» ایراد کم ندارد اما در هر صورت می‌تواند با استفاده از نمایش تصویری از وضع اقتصادی ایران و بازار آن، داستان خود را تعریف کند. پردازش بهتر کاراکترها و انتخاب یک بازیگر مناسب به جای باران کوثری می‌توانستند «کشتارگاه» را چندین درجه از نظر هنری ارتقا دهند.</description>
                <category>The Ramtin</category>
                <author>The Ramtin</author>
                <pubDate>Thu, 26 Nov 2020 15:57:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سریال پایتخت و انحطاط فرهنگی و اجتماعی مخاطب ایرانی</title>
                <link>https://virgool.io/@ramtinology91/%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%AE%D8%AA-%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%AD%D8%B7%D8%A7%D8%B7-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-%D9%85%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%A8-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-kzokxfdj9lwc</link>
                <description>به لطف سریال‌هایی مثل پایتخت یا برنامه‌هایی مانند دورهمی، صدا و سیما همچنان قدرت جذب مخاطب خود را، علیرغم حاشیه‌های بی‌تمام، حفظ کرده است. سریال پایتخت از این نظر مهم است که از معدود پدیده‌های فرهنگ پاپ ایرانی است که از صدا و سیما برخاسته است و توانسته تبدیل به یک فرنچایز شود، هر چند که مفهوم فرنچایز در ایران هیچوقت معنی واقعی خود را پیدا نکرده است.در هر صورت، در طول پنج فصل، سریال پایتخت توانسته تقریبا تمام مخاطبان تلویزیون را با خود همراه کند و همواره از پرطرفدارترین و محبوب‌ترین سریال‌های ایرانی بوده است. این سریال باعث شد تا محسن تنابنده تبدیل به یک قطب در تلویزیون شود و تکه کلام‌های شخصیت‌های سریال، وارد گفتار روزانه جامعه ایرانی شوند.اما این اتفاق و جریان ناشی از سریال پایتخت، هیچ نکته مثبتی ندارد و فصل ششم این سریال، بار دیگر این ادعا را ثابت می‌کند.سریال پایتخت، سریال بدی است که به مرور زمان نه تنها نشانه‌ای از پیشرفت در آن دیده نمی‌شود، بلکه روز به روز از کیفیت آن کاسته می‌شود و به ورطه ابتذال کشیده می‌شود. سریال پایتخت یک سریال کمدی است که از خلق طنز کاملا عاجز است. آرش عباسی که ظاهرا فیلمنامه این سریال را در فصل ششم نوشته، یا از نوشتن برای تلویزیون چیزی نمی‌داند، یا فاقد هر گونه ذوق و استعداد نویسندگی است و البته با توجه به اینکه فرمان اصلی این سریال، در دستان محسن تنابنده و سیروس مقدم است، بی‌مزگی و بی‌هدفی سریال را باید در واقع به گردن این دو انداخت.داستان سریال بسیار از بیش از حد ممکن برای جا دادن در یک زمان 60 دقیقه‌ای کش آمده و در نتیجه شاهد سکانس‌های طولانی، خسته‌کننده، بی‌هدف و بی‌مزه‌ای هستیم که فقط وقت مخاطب را تلف می‌کنند و چیزی به او نمی‌گویند. دیالوگ‌ها به شدت بی‌معنی هستند و تقریبا هیچ کدام از شوخی‌های کلامی بامزه نیستند. شاید حتی متوجه نشوید که قرار بوده به دیالوگی بخندید. عدم وجود طنز در فیلمنامه باعث شده تا سازندگان سریال (تنابنده و مقدم) برای ایجاد «خنده» در مخاطب، دست به پیش پا افتاده‌ترین و رقت‌بارترین تاکتیک‌ها مانند استفاده از جملات مربوط به یک کلیپ آنلاین بزنند. مایه شرم است که فردی مانند محسن تنابنده، به جای وقت گذاشتن برای خلق یک موقعیت خنده‌دار، از یک شوخی بی‌مزه، زشت و نامناسب استفاده کرده تا شاید جوان امروزی را به خود جلب کند. این تنها یک نمونه از تنبلی سازندگان سریال، در داستان‌سرایی و موقعیت‌سازی است و به نظر می‌رسد که واقعا فیلمنامه‌ای وجود ندارد.سریال پایتخت از نظر فنی حرفی برای گفتن ندارد. شاید توقع بیجایی باشد که از سریالی ساخته صدا و سیما توقع داشته باشیم تا از نظر فیلمبرداری، موسیقی متن و دیگر ویژگی‌های فنی، خاص و متفاوت باشد، اما مشخص است که مراحل ساخت این سریال کاملا سردستی جمع شده‌اند و عوامل فقط به فکر سپری کردن یک روز کاری دیگر بوده‌اند. در بعضی لحظات، فیلمبرداری و تدوین این سریال آنقدر بد هستند که تصور می‌کنید شاید کسی اصلا مسئول این قسمت‌ها نبوده است. موسیقی متن نیز به شکل عجیبی با فضای سریال همخوانی ندارد و از همه بدتر، کارگردانی سیروس مقدم است که علیرغم کارنامه سنگینی که دارد، از فرمولی تکراری و کهنه و البته بد برای ساخت سریال‌های سفارشی صدا و سیما استفاده می‌کند.اما تمام این‌ها در برابر بزرگ‌ترین لکه سیاه پایتخت اهمیتی ندارد. سریال پایتخت و بالطبع عوامل آن، مخاطب خود را احمق تصور می‌کنند و برای او ارزشی قائل نیستند و در ساخت یک اثر رسانه‌ای مانند سریال یا فیلم، این گناهی نابخشودنی است که در هر جایی غیر از صدا و سیما، مایه ننگ به حساب می‌آید، اما از آن‌جایی که مخاطب این توهین‌ها را پذیرفته است، محسن تنابنده و سیروس مقدم از زیر بار این مسئولیت به راحتی شانه خالی می‌کنند.سریالی که عوامل آن، استفاده از لهجه را ابزار خنده می‌دانند، به شعور مخاطب خود توهین می‌کند. در تلویزیون همواره شاهد اعتراضات بسیاری از قومیت‌های مختلف ایرانی به نحوه نمایش آن‌ها در سریال‌های تلویزیونی بوده‌ایم و عجیب است که برای پایتخت، که بر خلاف بسیاری از آثار دیگر، بلکه به عنوان آلت دست سریال ساز برای «خنده گرفتن» از لهجه محلی استفاده شده، کمترین واکنشی دیده می‌شود. بر خلاف آنچه که به نظر می‌رسد و عوامل پایتخت ادعا می‌کنند، لهجه شخصیت‌های پایتخت، برای نمایش زادگاه و ریشه‌های قومیتی آن‌ها نیست، بلکه از یک گویش فارسی که بخشی از فرهنگ ایران است، به عنوان ابزاری استفاده شده تا ضعف و بی‌مسئولیتی سازندگان سریال پوشیده و مخاطب سرگرم شود. تکنیکی که متأسفانه به دلیل افت شدید فرهنگی جامعه ایرانی، تفکرات نژادپرستانه سنتی برخاسته از عقاید قدیمی در گوشه و کنار کشور و نگاه بالا به پایین عده کم اما قدرتمندی از پایتخت‌نشینان که شیوه زندگی و گویش خود را برتر از سایر نقاط می‌دانند، مؤثر واقع شده است. اگرچه از صدا و سیمای کشور انتظاری نداریم (در حالی که قاعدتا باید داشته باشیم) که به فکر فرهنگ‌سازی و رشد فرهنگی و اجتماعی جامعه باشد، اما شرم‌آور است که محسن تنابنده برای رسیدن به موفقیت مادی، دست به چنین کار سخیفی زده است و تا زمانی که کودکی در مدرسه برای سرگرم‌کردن دوستانش، لهجه نقی معمولی را تقلید می‌کند و جوانی برای گرم کردن جمع، از تکه کلام‌های بهتاش استفاده می‌کند، صدا و سیما و محسن تنابنده به هدف خود خواهند رسید، به مخاطب توهین خواهد شد و فرهنگ ایرانی به سقوط خود ادامه خواهد داد.تنها در صدا و سیما است که خلق شخصیت‌های به این شدت فاقد شعور و بد مانند خانواده معمولی و فریبا و ادامه دادن داستان آن‌ها برای شش فصل، نه تنها عجیب نیست، بلکه کاملا قابل درک و قابل انتظار است. هیچکدام از شخصیت‌های این سریال دارای ویژگی‌های مثبت کافی برای متعادل کردن ترازوی خصایص اخلاقی‌شان نیستند. نقی معمولی که دائما در حال عوض کردن شغل است، به عنوان راننده یک نماینده مجلس، به شدت خارج از گود است و عجیب است که این نماینده نقی را، که به هیچ وجه برای این شغل دارای صلاحیت نیست، تحمل می‌کند. از طرف دیگر ارسطو و رحمت را داریم که شاید، در خوشبینانه‌ترین حالت، می‌توانیم امیدوار بشیم که محسن تنابنده از آن‌ها برای نقد مردانگی ایرانی استفاده کرده است (متأسفانه اینطور نیست)‌ زیرا این دو دارای ویژگی‌هایی هستند که باعث انواع ناهنجاری‌های اجتماعی می‌شوند. مثال بارز برای این امر، سکانسی است که رحمت و ارسطو در یک جاده بین شهری در حال موتورسواری هستند و بدون توجه به ترافیک و ناهنجاری که پشت سر خود درست کرده‌اند، در حال مکالمه‌ای بی‌معنی و بیهوده هستند. سیروس مقدم تصور کرده که نشان دادن مردمی که از ترافیک به وجود آمده شاکی هستند، بوق می‌زنند و برای ادامه مسیر خود، از جاده خارج می‌شوند و سبقت غیرمجاز می‌گیرند، خنده‌دار است که در این صورت باید به عقل و شعور او و افرادی که موقع ضبط و دیدن این سکانس، وقاحت آن را به او گوشزد نکرده‌اند، شک کرد. به حال عوامل ساخت سریالی که مزاحمت و عدم رعایت حقوق شهروندی را موقعیت خنده‌دار تلقی می‌کند و مخاطبی که نه تنها از دیدن چنین صحنه‌ای منزجر نمی‌شود، بلکه از آن استقبال می‌کند باید تأسف خورد.این شخصیت‌ها را نمی‌توان با منطق «هیچ آدمی کامل نیست» توجیه و تبرئه کرد. سریال پایتخت از شبکه یک سیما که یک شبکه مخصوص خانواده معرفی می‌شود، در ساعتی مخصوص برنامه‌های خانوادگی (هر چند که در این روزها ساعت دیگر مفهوم گذشته را ندارد) برای تمام اعضای خانواده پخش می‌شود. چنین سریالی در قبال مخاطب مسئولیت دارد و اگرچه محسن تنابنده به این مسئولیت اهمیتی نمی‌دهد، اما شخصیت‌های سریال، به الگوهای قشر عظیم کودکان و نوجوانان تبدیل می‌شوند. در نتیجه، رفتاری مانند رانندگی بی‌ملاحظانه رحمت، دیگر برای نوجوان در حال تماشا، قبیح و ناهنجارانه نیست. در اثری که حتی ناخواسته تأثیر روی جامعه می‌گذارد، نمایش چنین کاراکترهای به عنوان پروتاگونیست، به هیچ وجه قابل قبول نیست. همچنین، به عنوان شخصیت‌های خاکستری، هیچکدام از کاراکترها جذابیت و یا ویژگی برجسته‌ای که بتواند خصایص منفی آن‌ها را بپوشاند، ندارند و این واقعیت باز هم نشان می‌دهد که محسن تنابنده و سیروس مقدم تا چه حد در شخصیت‌پردازی و داستان‌سرایی، ناموفق بوده‌اند. با هیچ فرمولی، نقی معمولی، ارسطو، رحمت و دیگر شخصیت‌های سریال، به عنوان پروتاگونیست قابل قبول نیستند.شخصیت‌های سریال پایتخت، دارای تمام خصایص بدی هستند که خودمان به جامعه ایرانی نسبت داده‌ایم و تنها توجیه برای استقبال مخاطب از این شخصیت‌های دون را می‌توان همذات‌پنداری با آن‌ها دانست. در طی چندین سال گذشته، به لطف تلاش‌های صدا و سیما و سایر جریانات فرهنگی رایج، نمایش رفتارهای ناهنجارانه که نشان از عدم وجود شعور و انسانیت می‌دهند و باید مورد نکوهش قرار گیرند، تبدیل به عرف جامعه شده‌اند. صدا و سیما با موفقیت توانسته چند نسل از مخاطبان را برای خود خلق کند که با تصویر زشتی که از جامعه‌شان مشاهده می‌کنند همذات پنداری می‌کنند و هیچ روزنه امیدی برای بهبود این وضع نیست.بازی بد بازیگران نیز کمک شایانی به سازندگان سریال برای خلق این شخصیت‌های نفرت‌انگیز کرده است. محسن تنابنده، احمد مهران‌فر، هومن حاجی عبداللهی، بهرام افشاری، بازیگران کودک و نوجوان سریال و دیگر بازیگران، به جای نقش‌آفرینی مقابل دوربین، به شکلی کاملا کلیشه‌ای و تقلبی، دیالوگ‌های خود را ادا می‌کنند و سعی می‌کنند با به کار گرفتن لهجه و تکه کلام، خود را تبرئه کنند. این نقش‌آفرینی‌های بد را عمدتا می‌توان ناشی از این دانست که تنها موضوع حائز اهمیت برای این افراد، کسب درآمد و نه خلق یک اثر هنری بوده است.غیرممکن است که درباره سریالی از صدا و سیما حرفی زده شود و پای پروپاگاندا به وسط کشیده نشود. پایتخت که در فصل پنجم تبدیل به یک سریال کاملا سفارشی شده بود، در فصل ششم خیلی گذرا، برای مجلس و صدا و سیما تبلیغ می‌کند تا به خیال خود، کفه ترازو را در مواجهه با منتقدان این دو سازمان دولتی، کمی به نفع خود پایین بیاورد و تا حدودی هم موفق خواهد شد. اما از این واضح‌تر، فضای پوپولیستی سریال است که طبقه متوسط و پایین جامعه را تشویق می‌کند تا از وضع بد خود راضی باشد و مانند کارگری خوب به کار ادامه دهد و به جای تعقیب زندگی بهتر، قناعت پیشه کند. پایتخت به مخاطب خود که کاملا جذب خانواده معمولی شده، وعده می‌دهد که دنبال کردن چارچوبی که برایش در نظر گرفته شده، باعث می‌شود تا زنده بماند و حداقل سقفی بالای سرش باشد و اگر دست از پا خطا نکند، شاید دستی بر سر او کشیده شود. پروپاگاندا در سینما و تلویزیون هیچگاه زیبا و قابل قبول نبوده است، اما پروپاگاندای سیال در داستان خانواده معمولی، حال‌به‌هم‌زن و نفرت‌انگیز است.سریال پایتخت نماد جریانی است که صدا و سیما به وسیله آن توانسته بخش اعظمی از جامعه را به مخاطب تبدیل کند و بر افکار و رفتار آن‌ها تا حد زیادی مسلط شود. سریال پایتخت نه تنها سریال ضعیفی است، بلکه به شعور و عقل مخاطب خود توهین می‌کند و او را به بازی می‌گیرد. تنها راه مقابله با این جریان سمی این است که امیدوار باشیم، مخاطب ایرانی متوجه شود که توسط این سریال متعفن به بازی گرفته شده است و قدمی در راستای توقف این جریان بردارد.</description>
                <category>The Ramtin</category>
                <author>The Ramtin</author>
                <pubDate>Sat, 28 Mar 2020 06:51:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی بر سریال «آموزش جنسی»</title>
                <link>https://virgool.io/@ramtinology91/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-zlt2fgv3hq7g</link>
                <description>توجه: خطر لوث شدن داستان در این مطلب وجود دارد. اگر فصل دوم سریال «آموزش جنسی» را ندیده‌اید، از خواندن این مطلب صرف نظر کنید.سریال «آموزش جنسی» جز دسته جدیدی از آثار نوجوانانه با موضوعات جنسی است که به جای نمایش چهره‌های جذاب و فعالیت‌های هیجان‌انگیز برای جذب مخاطب، حرفی برای گفتن دارد و سازندگان آن هدفی از پرداختن به این گروه سنی دارند. این جنبش در سریال‌های تلویزیونی با سریال 13 Reasons Why شروع شد اما دو سریال «آموزش جنسی» و Euphoria آنقدر خوب و البته بی‌پرده به موضوعات حساس مربوط به نوجوانان پرداختند که سریال 13 Reasons Why، علیرغم نکات مثبتی که داشت، در برابر آن‌ها حرفی برای گفتن ندارد.فصل اول سریال «آموزش جنسی» به دلیل تازگی شیوه پرداخت به موضوع و کاراکترهای بسیار جذابش به شدت مورد توجه قرار گرفت. وقایع فصل دوم، بلافاصله پس از پایان فصل اول آغاز می‌شوند. اوتیس به تازگی به درجه جدیدی از خودشناسی رسیده است و میو هم تحصیل را کنار گذاشته است. این دو تصمیم می‌گیرند تا به کلینیک راهنمایی جنسی خود فرصت دیگری بدهند، اما این کار از همیشه سخت‌تر شده است.تنوع کاراکترها در سریال «آموزش جنسی» بالاست و همه کاراکترها نه تنها جذاب، بلکه به شدت دوست داشتنی هستند و مخاطب به سرنوشت آن‌ها علاقه‌مند می‌شود. بسیاری از کاراکترها نیز درگیر تغیرات زیادی می‌شوند که با توجه به سن کم آن‌ها، این تغییرات کاملا منطقی و البته از نظر روانشناسی جالب هستند. سریال «آموزش جنسی» نمونه خوبی از بررسی شخصیت در تلویزیون است. شخصیت‌های سریال هر کدام داستانی برای تعریف کردن دارند. سریال «آموزش جنسی» از بهترین نمونه‌های پردازش شخصیت در سریال‌های تلویزیونی است که نمونه آن در سبک آثار درباره نوجوانان به ندرت دیده شده است.اوتیس در فصل دوم، چندان به کار مشاوره نمی‌پردازد و شاید از این منظر، فصل دوم کمی نامنسجم‌تر نسبت به فصل اول به نظر برسد. یکی از بهترین ویژگی‌های فصل اول، ماجراهای اوتیس و میو در کلینیک شخصی‌شان بود و این بخش تا حد زیادی در فصل دوم کمرنگ شده است. اما با این حال، شخصیت اوتیس تغییرات زیادی را تجربه می‌کند تا جایی که حتی در مقطعی، به قطب منفی اتفاقات درون سریال نیز بدل می‌شود. این تغییرات باعث می‌شود تا اوتیس را بهتر بشناسیم. او اگرچه پسر خوبی است، اما مانند هر انسان دیگری، مشکلات و نقص‌های خود را دارد و این نقص‌ها در فصل دوم خودشان را بیشتر نشان می‌دهند. این مسیری است که اوتیس برای تبدیل شدن به یک انسان بهتر باید طی کند. او نیز مانند هر فرد دیگری، باید هر دو طرف ماجرا را تجربه کند و هم آدم خوب رابطه باشد و هم آدم بد.میو که قلبی از طلا دارد، همچنان از خانواده خود رنج می‌کشد. او در فصل دوم با مادرش تجدید دیدار می‌کند. مادری که به دلیل اعتیاد، هیچوقت سرپرست خوبی برای میو و برادرش نبوده و میو اعتمادی به او ندارد. در انتهای فصل، زمانی که میو مادرش را لو می‌دهد، مخاطب از خود سوال خواهد کرد که آیا میو تصمیم درستی گرفته است؟ نکته دیگر درباره میو این است که علیرغم تمام مشکلات ریز و درشتی که او در زندگی شخصی‌اش تجربه می‌کند، همچنان یکی از برجسته‌ترین دانش‌آموزان مدرسه موردیل است.آدام که در فصل قبل انسانی بداخلاق و تا حد زیادی تهدیدآمیز بود، با تجربه یک مدرسه نظامی و البته نزدیک شدن به اریک، دچار تحولات اساسی شده است. اتفاقاتی که او تجربه می‌کند باعث می‌شود تا مخاطب حتی برای او دل بسوزاند. او پسری است که محبت را واقعا تجربه نکرده است و به همین دلیل از نظر عاطفی، غیرقابل دسترس به نظر می‌رسد. گیجی او در مواجهه با گرایش جنسی‌اش نیز باعث شده تا در تحلیل اتفاقاتی که پیرامون او در شرف رخ دادن هستند، بیشتر با مشکل مواجه شود اما آدام پسری تنهاست که از تنها ماندن و دوست داشته نشدن می‌ترسد و تنها چیزی که او لازم دارد، کمی ابراز محبت است و آن را در قالب یک دوستی معمولی با اولا پیدا می‌کند. زمانی که اولا به آدام می‌گوید که آن دو با هم دوست هستند، واکنش آدام دیدنی است و مخاطب متوجه می‌شود که کمی ابراز محبت‌ها، می‌تواند پیامدهای بسیار مثبتی داشته باشد و حتی زندگی یک نفر را زیر و رو کند. رابطه بین آدام و اریک به مرور در طول این دو فصل شکل می‌گیرد و به لطف نویسندگی خوب سریال و بازی‌های کانر سویندل (Conner Swindells) و نکوتی گاتوا (Ncuti Gatwa) قابل باور است.جکسون از دیگر شخصیت‌هایی است که نسبت به فصل اول پیشرفت قابل توجهی را تجربه می‌کند. او که به تازگی با میو قطع رابطه کرده، به شدت از سوی مادرش و هم‌تیمی‌هایش در تیم شنای مدرسه تحت فشار است و به خودآزاری روی می‌آورد و خوشبختانه، سریال به سادگی از این مسئله عبور نمی‌کند. آشنایی و دوستی جکسون با ویو و تجربه او در تئاتر باعث می‌شود تا جکسون و البته مادرش، او را بیشتر از یک شناگر بااستعداد ببینند و البته دوستی جکسون و ویو، بر خلاف بسیاری از روابط درون سریال که جنبه عاطفی دارند و علیرغم سیگنال‌هایی که به مرور دیده می‌شوند، هیچوقت به یک رابطه عاطفی معمول و کلیشه‌ای تبدیل نمی‌شود.جین، مادر اوتیس نیز نقش پررنگ‌تری در این فصل دارد. رابطه او با یاکوب پررنگ‌تر می‌شود و البته، او به عنوان مشاور امور جنسی در مدرسه موردیل مشغول به کار می‌شود. اتفاقی که نه به مذاق آقای گراف، مدیر مدرسه خوش می‌آید و نه خبر خوبی برای کلینیک اوتیس و میو است. جین در این فصل کمی از سبک زندگی هدونیستی خود فاصله می‌گیرد و کم کم خود را به عنوان زنی در پایان میان‌سالی می‌پذیرد و با چالش‌های جدیدی مانند یائسگی و حاملگی در سن بالا مواجه می‌شود. توجه سازندگان به شخصیت‌های بزرگسال در کنار شخصیت‌های نوجوان، چشمگیر است.اما رابطه اولا و لیلی اجباری و کمی تصنعی به نظر می‌رسد و انگار که سازندگان سریال، فقط خواسته‌اند تا رابطه‌ای را برای این دو ایجاد کنند. اگرچه اولا و لیلی کاراکترهای دوست داشتنی هستند، اما باز هم این رابطه به قوت دیگر روابط جاری در سریال، تأثیرگذار نیست.در فصل دوم، سریال «آموزش جنسی» حتی از قبل هم بیشتر شمول‌گراست. شخصیت‌های سریال از ملیت‌ها، جنسیت‌ها و گرایش‌‌های مختلف هستند و جامعه به تصویر کشیده شده در سریال «آموزش جنسی» یکی از واقعی‌ترین جوامعی است که در یک اثر داستانی به نمایش گذاشته شده است. در این فصل شاهد اضافه شدن دو شخصیت بارز هستیم. رحیم، یک آتئیست همجنسگرای فرانسوی با ریشه‌های عربی که خانواده‌اش، به دلیل گرایش‌های مذهبی به انگلستان پناه برده‌اند و دیگری آیزاک، پسر جوانی که به دلیل یک حادثه معلول شده است اما همچنان روحیه بذله‌گو و بشاشی دارد. شخصیت‌های سریال آن قدر منحصربفرد و خاص هستند که باید خلاقیت نویسندگان در خلق چنین شخصیت‌هایی را ستود. تقریبا هر فردی می‌تواند بخشی از خود را در شخصیت‌های سریال پیدا کند و از این منظر، «آموزش جنسی» با دسته متنوع و عظیمی از مخاطبان ارتباط برقرار می‌کند و این کار را بدون درگیر شدن با کلیشه‌های رایج تلویزیونی انجام می‌دهد. در عصری که کلیشه‌ها به شدت خسته‌کننده شده‌اند، «آموزش جنسی» با ارائه شخصیت‌های تازه، متفاوت و قابل درک که حس همدردی و همذات‌پنداری مخاطب را برانگیخته می‌کنند، چندین قدم رو به جلو در مسیر شمولگرایی در صنعت سرگرمی برداشته است و می‌تواند الگویی عالی برای دیگر آثار تلویزیونی و سینمایی باشد.در اپیزود هفتم «آموزش جنسی»، میو، ایمی، اولا، لیلی، اولیویا و ویو به اتهام نوشتن جملات توهین‌آمیز درباره خانم سندز، یکی از معلم‌هایشان، تنبیه می‌شوند تا یک ویژگی مشترک بین خود پیدا کنند. قضیه زمانی تکان‌دهنده می‌شود که ایمی اعتراف می‌کند به دلیل عمل شنیع یک مرد نسبت به او در اتوبوس، دچار PTSD شده است و این شش دختر متوجه می‌شوند که علیرغم تمام تفاوت‌هایی که دارند، مورد حمله‌های فیزیکی و روانی قرار گرفتن از سوی مردان، نقطه مشترک‌شان است. اگرچه این شش نفر، تجربیات منفی خود را به منبع تغذیه‌ای برای پیشرفت و ترقی تبدیل می‌کنند، تسلیم افراد مریض پیرامون خود نمی‌شوند و شخصیت خود را حفظ می‌کنند، اما این حقیقت که چنین اتفاقاتی برای دختران و زنان رخ می‌دهد، همچنان به شکل آزاردهنده‌ای تکان‌دهنده است و تلنگری سنگین و قدرتمند، مخصوصا به ذهن مخاطب مذکر سریال وارد می‌کند. این واقعیت که دختری ۱۳ ساله در یک استخر مورد حمله قرار می‌گیرد یا دختری ۱۴ ساله برای رضای خاطر مردان، نمی‌تواند به گونه‌ای که می‌خواهد لباس بپوشد یا حرف بزند، مانند پتکی است که به مخاطب یادآوری می‌کند که او بخشی از مشکلاتی است که دختران هر روز تجربه می‌کنند و شاید بهتر است به خود نگاهی بیاندازد. اپیزود هفتم، از بهترین نمونه‌های قدرت‌بخشی به زنان، مخصوصا دختران نوجوان است و در عین حال، بدون اینکه لحن تهاجمی و انتقادی به خود بگیرد و در دام شعارزدگی بیفتد، مخاطب خود را تحت تأثیر قرار می‌دهد.از بهترین ویژگی‌های سریال «آموزش جنسی» همین عدم قضاوت است. در طول سریال، هیچگاه هیچ شخصیتی روی کفه ترازو برای سنجش خوبی و بدی قرار نمی‌گیرد. حتی آقای گراف هم که آدم نچسب و تلخی است، در مواجهه آخر با آدام، ذره‌ای انسانیت نشان می‌دهد، اما این مخاطب است که با همراهی شخصیت‌ها و براساس اطلاعاتی که به دست آورد و البته با نگاهی به خود، در مورد هر کدام تصمیم می‌گیرد و البته شاید با کمی تعقل بیشتر، خود را می‌سنجد. «آموزش جنسی» ابایی از طرح سوالات سخت ندارد؛ سوالاتی که شاید حتی مخاطب نمی‌داند که می‌تواند بپرسد. «آموزش جنسی» به این سوالات پاسخ نمی‌دهد، اما مخاطب خود را دعوت می‌کند تا به دنبال پاسخ سوالات برود.بازیگری در «آموزش جنسی» از قوی‌ترین شاخصه‌های این سریال است. بازیگران نوجوان همگی نقش‌های خود را به خوبی ایفا می‌کنند. اما مکی (Emma Mackey) و نکوتی گاتوا مانند قبل نقش‌آفرینی‌های تأثیرگذار را به نمایش می‌گذارند و دیگر بازیگران، از جمله آسا باترفیلد (Asa Butterfield)، کانر سویندل، کدار ویلیامز-استرلینگ (Kedar Williams-Stiling)، تانیا رینولدز (Tanya Reynolds) و پتریشیا الیسون (Patricia Allison) شخصیت‌هایی ملموس و دوست‌‌داشتنی را با تصویر می‌کشند. جیلیان اندرسون (Gillian Anderson) که شناخته‌شده‌ترین چهره در میان بازیگران است، بار دیگر با ایفای نقش جین ملبورن نشان می‌دهد که هنوز بازیگر فوق‌العاده‌ای است. «آموزش جنسی» تمام ویژگی‌های یک سریال تلویزیونی خوب را دارد و به شکل شگفت‌انگیزی، تمام قطعه‌های پازل آن در جای خود قرار گرفته‌اند. از طنز سریال نیز نباید غافل شد که لحظاتی خنده‌دار و بامزه را خلق می‌کند و در عین حال، بار درام سریال هیچگاه زیر سوال نمی‌رود. حفظ چنین تعادلی بین طنز و درام، از دیگر نکات برجسته سریال «آموزش جنسی» است.سریال «آموزش جنسی» با طرح سوالاتی مهم درباره هویت، جنسیت و ماهیت روابط در نوجوانان با زبانی طنز و ایجاد فضایی گرم و دوستانه و در عین حال قابل باور و بدون خودسانسوری توانسته به شکلی بی‌پرده و رک، دنیای این روزهای یک نوجوان را به تصویر بکشد. اگرچه سریال درباره یک مدرسه عالی در یک کشور جهان اولی است، اما به لطف شخصیت‌پردازی فوق‌العاده و فیلمنامه خوب، «آموزش جنسی» می‌تواند برای هر فردی، از هر کشوری و با هر سنی، سرگرم‌کننده، قابل درک و مخصوصا، بسیار آموزنده باشد.</description>
                <category>The Ramtin</category>
                <author>The Ramtin</author>
                <pubDate>Mon, 09 Mar 2020 00:11:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فصل سوم سریال Stranger Things</title>
                <link>https://virgool.io/@ramtinology91/stranger-things-3-review-dsrjtd75eyrm</link>
                <description>  بعد از ماه‌ها انتظار، فصل سوم Stranger Things، که انتظارات از آن بسیار بالاست، به تازگی پخش شده است و طرفداران قهرمانان نوجوان هاوکینز، با اشتیاق به تماشای فصل دیگری از ماجراهای ال و دوستانش نشستند. بعد از یک فصل نسبتا ناامیدکننده (مخصوصا با توجه به درخشش فصل یک)، فصل سوم Stranger Things این نگرانی‌ها را با خود به همراه داشت که آیا این سریال می‌تواند جذابیت فصل اول را تکرار کند؟در همان ابتدای فصل، استفاده از روس‌ها به عنوان آنتاگونیست جلب توجه می‌کند. کلیشه استفاده از شوروی سابق به عنوان نیروی شری که به دنبال اهداف شوم خود است، عاملی بسیار کهنه و تاریخ مصرف گذشته است که دیدن آن در سال ۲۰۱۹ کمی عجیب به نظر می‌رسد. اگرچه وقایع سریال در سال‌های آخر جنگ سرد می‌گذرند، اما استفاده از جاسوس‌های شوروی سابق به عنوان ویلن‌هایی که زیر یک بازار بزرگ، یک آزمایشگاه مخفی ساخته‌اند، نسبت به دو فصل قبلی پسرفت محسوب می‌شود. همچنین، ال به شکلی تصادفی متوجه می‌شود چه اتفاقاتی که برای بیل افتاده است و نحوه درگیر شدن او که با توجه به روند داستان، غیر قابل اجتناب بود، کاملا تصادفی نشان داده می‌شود. شانس در تعریف چنین داستانی، عاملی اضافی و نشانه تنبلی نویسندگان به حساب می‌آید. اما با کنار گذاشتن این دو عامل، فصل سوم Stranger Things را می‌توان بهترین فصل این سریال دانست.بچه‌های دوست داشتنی سریال اکنون بزرگ شده‌اند و خوشبختانه برادران دافر این مسئله را نادیده نگرفتند.بازیگران جوان سریال Stranger Things در طول این سه فصل بزرگ شده‌اند و سازندگان این سریال کاملا به این مسئله آگاهند. شخصیت‌های آن‌ها در سریال نیز کاملا مطابق با بازیگران رشد کرده‌اند و کاملا قابل باور هستند. رشد شخصیتی باثبات این کاراکترها، از نکات مثبت این سریال است که به پیوستگی روند کلی آن کمک شایانی کرده است. رابطه ال و مایک، به بلوغ بیشتری رسیده است. این دو که به آرامش نسبی رسیده‌اند، در ابتدای سریال، مانند دو نوجوان عادی درگیر مشکلات عادی یک زوج نوجوان می‌شوند که ناشی از دخالت هاپر، سرپرست ال است، البته چالش واقعی زمانی است که به مرور،‌ جان هر دو، مخصوصا ال به خطر می‌افتد. نکته اصلی این است که رابطه این دو به هیچ وجه به یک رابطه تصنعی و آبکی تبدیل نمی‌شود و تماشاگر به آن اهمیت می‌دهد. ال که ظاهرا از شر تمام مسائل مربوط به گذشته‌اش رها شده، متوجه می‌شود که مایک تنها انسان در دنیا نیست که می‌تواند با او رابطه انسانی داشته باشد. دوستی ال و مکس، نه تنها دیدگاه جدیدی به ال می‌دهد بلکه باعث می‌شود تا او خود را بیشتر بشناسد و بتواند یک دختر نوجوان واقعی باشد. در توسعه شخصیت ال، مکس به اندازه مایک اهمیت دارد و البته این امر باعث شده تا شخصیت مکس نیز بیشتر پرداخته شود. مکس در فصل دوم شخصیتی نسبتا تک بعدی بود که در فصل سوم، تماشاگر بهتر با او آشنا می‌شود.این اتفاق برای شخصیت بیلی، برادر مکس نیز رخ داده است. در فصل دوم او پسر جوانی بود که دل زنان میانسال را می‌ربود و برای دیگران قلدری می‌کرد. در ابتدای فصل سه نیز به نظر می‌رسد که او همچنان قرار است به کارهای خود ادامه دهد، اما خوشبختانه برادران دافر، سازندگان سریال این بار به او هدفی داده‌اند و نقش بیلی، از یک کاراکتر ثانوی بی‌اهمیت، تبدیل به یکی از ویلن‌های مهم و کلیدی سریال می‌شود و پایان بندی آرک داستانی شخصیت او به قدری شایسته شخصیت اوست که با وجود غم‌انگیز بودن، نمی‌توان جایگزینی برای آن متصور شد.شخصیت بیلی که در فصل دوم بسیار تک بعدی و بی‌اهمیت بود، در فصل سوم بسیار مورد توجه قرار گرفت.از دیگر شخصیت‌های فصل قبل که در فصل سوم توسعه پیدا کرده‌اند، اریکا خواهر لوکاس است که از یک شخصیت ثانوی بامزه که گهگاهی مزه می‌پراند، به یکی از مهره‌های اصلی هاوکینز تبدیل می‌شود. اریکا دختر نوجوان بسیار باهوش و زبلی است که به دلیل ترس از قضاوت‌های محیط خود، حاضر به قبول نفس واقعی خود نیست ولی به مرور ناچار به پذیرش واقعیت است. قسمت جذاب ماجرا اینجاست که اریکا متوجه می‌شود «نرد» بودن، اصولا به معنای این نیست که فرد باید موجودی ضداجتماعی، معذب و منزوی باشد و این درس بزرگی است که نه فقط برای یک دختر نوجوان در دهه هشتاد آمریکا، بلکه اکنون نیز بسیار مفید است.از دیگر شخصیت‌های جدید و مهم فصل سه سریال Stranger Things، شخصیت رابین است. در ابتدا به نظر می‌رسد که او قرار است یک هدف رمانتیک برای استیو باشد، اما خیلی زود متوجه می‌شوید که رابین نه تنها یک شخصیت سه بعدی است، بلکه یکی از بهترین شخصیت‌هایی است که در Stranger Things مشاهده شده است. او دختر بسیار باهوشی است که به یک عضو حیاتی در رابطه دوستی میان استیو و داستین تبدیل می‌شود، علیرغم اینکه در ابتدا از آن دو ابراز بیزاری می‌کند. استیو کاملا نسبت به فصل اول متحول شده است و داستین نیز شاید از نظر عقلی، بیشترین رشد را نسبت به سایر دوستانش داشته باشد. این دو شخصیت در کنار رابین، توانسته‌اند تمام کلیشه‌های رایج در آثار مربوط به نوجوانان را بشکنند. رابین دختری برای نجات دادن نیست، استیو آن نوجوان قلدر که سزای اعمالش را می‌بیند نیست و از همه مهتر‌تر، داستین پسر نوجوانی نیست که چون به علم و دانش و کامیک بوک و آثار فانتزی علاقه دارد، از داشتن یک رابطه سالم، عاجز باشد. رابطه میان استیو، داستین، رابین و اریکا، نه تنها بامزه، بلکه بسیار هیجان انگیز و یکی از نقاط قوت اصلی فصل سوم سریال Stranger Things است که باعث می‌شود تماشاگر بعد از انتهای سریال، خواهان آن‌ها باشد.بخش عمده‌ای از جذابیت کاراکترهای سریال، ناشی از بازیگران آن است. در کنار هنرنمایی‌های جو کری و گلن ماتزارو، مایا هاوک از بازیگران جدید سریال است که کاملا تمام توجهات را با بازی خیره‌کننده خود، معطوف می‌کند و سورپرایز اصلی گروه بازیگری است. دیکر مونتگومری، اگرچه در فصل دو با وجود نقش کمرنگ و تک بعدی خود، توانسته بود استعدادهای خود را نشان دهد، در این فصل فرصت داشته تا شخصیت بیلی را بعد انسانی و در عین حال شیطانی ببخشد. جذابیت‌های ظاهری دیکر مونتگومری به همراه خباثت او، منجر به یکی از بازی‌های خوب سریال شده‌اند. با این حال نباید غافل شد که شخصیت خانم ویلر و بازی کارا بونو در سریال اضافی به نظر می‌رسد. کل ساب پلات کراش خانم میلر روی بیلی اضافی است که خوشبختانه خیلی زود به پایان می‌رسد و اهمیتی در کل روند داستان ندارد.گیتن ماتاراتزو، جو کری و مایا هاوک در فصل سوم ستاره‌های واقعی سریال بودند و تعاملات این سه شخصیت از برجسته‌ترین لحظات سریال بود.علیرغم ایرادات جزئی ذکر شده، داستان فصل سوم Stranger Things، با وجود چند شاخه بودن بسیار منسجم است. در ابتدای سریال، خیلی زود شخصیت‌ها به چند دسته تقسیم می‌شوند که هر کدام ظاهرا هدف مشخصی دارند. نقطه مثبت، توانایی سازندگان سریال در تعریف موازی این داستان‌ها و رساندن آن‌ها به هم است، بدون اینکه روند سریال دچار افت شود یا داستان‌ها جذابیت خود را از دست بدهند. در انتهای فصل سوم، تمام شخصیت‌ها به واسطه طی کردن روند داستان، در بازار بزرگ شهر هاوکینز به هم می‌رسند تا با ویلن اصلی سریال مبارزه کنند و برنده اصلی این نبرد، تماشاگری است که از هیجان و درامای ناشی از پایان این داستان‌ها، شاهد یک سریال خوب است.همچنین، برادران دافر موفق به انجام کار سختی شده‌اند و برای فصل سوم، بزرگ‌ترین و خطرناک‌ترین هیولای دنیای وارانه را خلق کرده‌اند. مایند فلایر که به مرور رشد می‌کند، به مراتب از دموگورگون‌ها بزرگ‌تر، ترسناک‌تر و هیجان‌انگیزتر است و تماشای مبارزه اهالی هاوکینز با آن دیدنی است. سازندگان سریال به خوبی توانسته‌اند از سقوط داستان سریال به ورطه مسخرگی جلوگیری کنند و نبرد چند نوجوان در کنار سه فرد میانسال که قدرت یا تجربه خاصی هم ندارند، با این هیولای غول پیکر و جاسوسان شوروی نه تنها باورپذیر، بلکه دیدنی است. دیوید هاربور که به تازگی در نقش پسر جهنمی بر پرده نقره‌ای ایفای نقش کرده، در هیبت کلانتر هاپر، به مراتب دیدنی‌تر و جذاب‌تر از پسر جهنمی است. وینونا رایدر نیز در قالب جویس مثل همیشه دیدنی است و به شکل عجیبی، داستانی که برای هاپر و جویس نوشته شده، داستانی منطقی در دل دنیای Stranger Things است.سریال Stranger Things از نظر فنی نیز بسیار موفق است. کل فضای سریال مانند فصول گذشته، طیفی از رنگ قرمز را در سکانس‌های خود دارد که اکنون به راحتی تماشاگر را به یاد خشونت سریال و البته دنیای وارانه می‌اندازد. با توجه به اینکه داستان سریال در دهه ۸۰ میلادی رخ می‌دهد، طراحی لباس و محیط کاملا یادآور آن زمان است و البته برادران دافر با دقت و وسواس زیاد، اشارات متعددی به فرهنگ پاپ آمریکای دهه ۸۰ داشته‌اند. برخی از نماهای سریال به یاد ماندنی هستند و مشخص است که چشم پشت دوربین، دید خاص و منحصربفردی دارد. موسیقی سریال نیز مانند همیشه، سرشار از حس نوستالژی و آهنگ‌هایی به‌یادماندنی و زیباست که تماشاگر بعد از دیدن سریال، برای گوش دادن دوباره به آن‌ها، به سراغ سرویس‌های استریم موسیقی می‌رود.سریال Stranger Things در فصل سوم، ترکیبی زیبا، دیدنی و متناسب از درام، کمدی و هیجان است و پیشرفت آن نسبت به فصل دو، چشمگیر است. بازیگران به همراه سریال، از نظر هنری رشد داشته‌اند و بازیگران جدید نیز درخشان ظاهر شده‌اند. برادران دافر با آشنایی کامل به کلیشه‌های رایج آثار علمی تخیلی چهل سال گذشته هالیوود، موفق شده‌اند تا در کنار برانگیختن حس نوستالژی، اثری نو و تازه خلق کنند و با پایان بندی خوب این فصل، تماشاگر را برای فصل نهایی آماده کنند.</description>
                <category>The Ramtin</category>
                <author>The Ramtin</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jul 2019 13:50:41 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>