<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رعنا پرنیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ranaparnian</link>
        <description>علاقه مند به پرندگان و دیگر جانداران. مصرف‌کننده‌ی حرفه‌ای شعر و داستان . ماجراجو و امیدوار.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:50:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/41398/avatar/8caj0B.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رعنا پرنیان</title>
            <link>https://virgool.io/@ranaparnian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان دلمه برگ مو</title>
                <link>https://virgool.io/@ranaparnian/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D9%88-jjvkxamjmay4</link>
                <description>من آن‌جا نبودم اما بهارک می‌گوید مامان‌بزرگ چشم دوخته به درخت انگور باغمان و گفته از سرِ شاخه بشمار تا برگ‌ سوم. این برگ منتظر دیگ دلمه‌ است.‌تاک شاخه‌ به شاخه از نارون اوجا بالا رفته بود و دستش داشت به صنوبر پای پرچین می‌رسید. چند هفته به رفتن زمستان، نردبان لقلقوی نراد را پای نارون محکم‌کردیم. روی ردپای تاک‌ از درخت بالا رفتیم و او را پایین کشیدیم. نارون را بدجوری چسبیده بود. دو سه شاخه‌ی باریک او را هم با خود فرود آورد. مثل آدمی که نصفه شب از تخت گرمش کشیده باشندش بیرون، لخت بود و بی پناه. پانزده بیست‌متر پریشانی‌اش روی خاک افتاده بود، شاخه‌ها شکننده، گره خورده. آرام بلندش کردیم، روی قیم تازه‌اش دراز شد تا بخوابد.باقی زمستان می‌ترسیدم خواب به خواب برود. اما فروردین آثار زندگی، جوانه‌های برجسته مثل جوش‌ غرور جوانی، بر تنه‌ی قهوه‌ای سوخته‌اش پر شد.اردیبهشت برگ‌های نقره‌ای داد و خرداد از روی قیم سر رفت تا خاک.این مامان بزرگ بهارک بود که چشم مرا به روی چهره‌ی جدید تاک باز کرد. این درخت دیگر آن چوب خشک پریشان احوال زمستان نبود، تاک هر روز با ولع زندگی می‌کرد. تمام صد شاخه‌ امساله‌اش روزی یک وجب رشد می‌کردند، قَیِمش زیر آن حجم سبز و نقره‌ای هیچ پیدا نبود و تازه کلی هم خوشه سبز به هوا آویخته بود.شاخه‌های سررفته را خلوت کردم. دو برگ شمردم و‌ سومی را چیدم. برگ‌ها رفت توی دیگ و یکی دو قل زد، بعد هر دو برگ شد یک بقچه؛ بوی دلمه‌ی مامان را لای بقچه‌ها چپاندم. مامان‌بزرگ بهارک هم به قطع همین روزها دلمه درست می‌کند. او هم حتما بوی دلمه‌ی مامانش را در دیگ جا می‌کند.</description>
                <category>رعنا پرنیان</category>
                <author>رعنا پرنیان</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jun 2023 18:33:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشاور شما آریا</title>
                <link>https://virgool.io/@ranaparnian/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%A2%D8%B1%DB%8C%D8%A7-jbk3bvwq6pm7</link>
                <description>     دیگر چیزی به تحویل دادن خانه نمانده‌است. کلیدهایش که در این سه سال و یازده ماه، هر روز قفل‌ها را نرم‌تر و آهنگین‌تر از روز قبل باز کرده‌اند، باید به کیف دستی حاجیه خانم، پیرزن شیرازی صاحبخانه، برگردند. حاجیه آزاری برای من و رضا نداشت. نه خودش نه خانه‌اش. اجاره را هر سال به سبک ملاکان کلاسیک خوب اضافه می‌کرد. نبض بازار آپارتمان‌های تهران و حومه توی دستش بود، اما بلد بود جوری بازی را پیش ببرد که ما را نپراند. سالی یک بار می‌دیدیمش. جلسه تمدید اجاره نامه با بدگویی پشت سر «بردیا» پسر آرتیستش شروع می شد و با خاطرات سگش «میشا» ادامه پیدا می‌کرد. غرولندهای استانداردش درباره‌ی گرانی گوشت، پنیر و کرایه ی اسنپ با تایید و سر به تاسف تکان دادن ما همراه بود تا بالاخره به اصل مطلب یعنی اجاره بهای سال جدید می‌رسیدیم. همیشه این جای مذاکره پای بنگاهی مورد اعتماد حاجیه خانم هم به ماجرا کشیده می‌شد. از این بنگاهی‌هایی بود که روی کارتشان با حالتی اساطیری می‌نویسند: «مشاور شما آریا»،‌ یا داریوش، ‌یا پرهام. بنگاهی قیمت‌های منطقه را با سی ـ چهل درصد چرب کردن به صاحبخانه‌ی عزیز ما می‌رساند. پاک کردن این درصد اضافی از ذهن حاجیه هم که به این راحتی‌ها نبود. چک و چانه زدن با چنان صاحبخانه‌ی کارکشته‌ای آن‌قدر مردافکن بود که وقتی در را پشت سرش می‌بستیم هر کداممان مثل بوکسوری کهنه کار یک گوشه‌ی رینگ روی مبل می‌افتادیم. قطره‌های عرق را از پیشانیمان پاک می‌کردیم،‌کتک خورده اما پیروز به هم نگاهی می‌انداختیم که: «امسال هم از پس اجاره بر می‌آییم». آن وقت بود که من با لذت متن کوتاه دست‌نویس پشت اجاره نامه را دو سه بار توی دلم می‌خواندم. آن تکه کاغذ تا خورده‌ی لک‌دار سند یک سال دیگر آرام گرفتن ما توی این ۶۵ متر بود، که دیگر چیزی به تحویل دادنش نمانده‌است.</description>
                <category>رعنا پرنیان</category>
                <author>رعنا پرنیان</author>
                <pubDate>Tue, 12 Apr 2022 12:47:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسناد طبقه بندی شده‌ی یک خانواده‌ی متوسط</title>
                <link>https://virgool.io/@ranaparnian/%D8%A7%D8%B3%D9%86%D8%A7%D8%AF-%D8%B7%D8%A8%D9%82%D9%87-%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7-jj4mpzrk9yck</link>
                <description>من در خانواده‌ای قلم به دست متولد شدم.مادربزرگ مادریم با خط خرچنگ قورباغه در دفترچه‌‌ای نوشته است: &quot;سیمین هم که شیفته‌ی حمید شده و مادرش را فراموش کرده است. خدایا! من چقدر بدبختم!&quot;  هر گوشه کناری دست خط یکی از ما را میشد دید. یادداشت‌های روی یخچال، دفترها و سالنامه‌های شخصی، نامه‌های جدید و قدیمی که گاهی از اتاقی به اتاق دیگر فرستاده می‌شد و گاهی کیلومتر پشت کیلومتر می پیمود و از مسکو به ظفر و از پیروزی به آلمان می رسید. نه ماه پس از مرگ ناگهانی بابا، من به عنوان تنها بازمانده‌ی مهاجرت نکرده، به هر انباری و کمدی که سرک کشیدم با جعبه جعبه نامه و سر رسید و تک برگ های یادداشت رو به رو شدم و با باز کردن هر دفتر، هر پاکت و هر تای کاغذ  ستون فقراتم ترکی خورد. با جزییاتی تکان دهنده می فهمیدم که مامان در سال 1361 چرا از دست بابا دلگیر بوده. با جوش متولد شده بودم . از نوزادی گوشم را می خاراندم. بابا یک بار دنبال مادربزرگم به ترمینال نرفته و گفته خودش بیاید. داییم با عمل سزارین مامان مخالف بوده. وقتی سه یا چهار ساله بودم مامان جایی نوشته &quot;رعنا از من اطاعت نمی کند&quot; و جای دیگر گفته که &quot;بچه ها شادی زندگی من هستند&quot;. عصاره ی خوشی ها و دردهای هر کدامشان ریخته روی کاغذها، تنهایی انسانیشان از لابه لای کلمه ها خوب پیداست. برای من به عنوان یک بازمانده‌ی سوگوار هر واژه تخته پاره ای روی آب است. چنگ می‌زنم به واژه ها تا بویشان یادم بیاید، خستگیشان، شادیشان، زنده بودنشان. آیا تخته پاره من را از غرق شدن نجات می دهد؟ آدم ها وقتی می نویسند، وقتی حتا یک برگ پاره و مچاله از آن نوشته ها رو در طول یک عمر زندگی دور نمی‌ریزند چندان به فکر سرنوشت این مکتوبات خصوصی و پر از بار عاطفی نیستند. به فکر آن فرزند از کاروان مرده ها و هجرت کرده ها جا مانده هم که باید یک روز تک و تنها بنشیند و با تمام امیدها، شعف‌ها، افسردگی‌ها، غم ها و عمیق‌ترین ناکامی‌های یک خانواده روبه رو بشود هم که هیچ نیستند! بعد از ساعت ها تلاش، روبه روی جعبه‌ی منظم نوشته ها می نشینم.از جعبه صدایی بلند می شود، در گوشم می پیچد: &quot;سنگ صبور! سنگ صبور!تو صبوری! من صبور!يا تو بترکيا من می تركم. &quot;</description>
                <category>رعنا پرنیان</category>
                <author>رعنا پرنیان</author>
                <pubDate>Mon, 09 Aug 2021 11:12:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید اگر «احمدرضا احمدی» بود</title>
                <link>https://virgool.io/@ranaparnian/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-jgx48a5wphlz</link>
                <description>یک شب خوابزده به تلویزیون خیره شده بودم که صدای خفه و ضعیف افتادن چیزی آمد. یکی یکی گلبرگ های لاله‌های زرد و قرمز در گلدان به زمین می‌افتاد. اگر احمدرضا احمدی بود می نوشت: ناگهان دیشبگلدان لاله روی رف جان دادما خواب دیدیم باهم در میان گلبرگ‌ها راه می رویمصبح در هیاهوی گنجشک‌ها مرگ روی تخت نشسته بود</description>
                <category>رعنا پرنیان</category>
                <author>رعنا پرنیان</author>
                <pubDate>Wed, 01 May 2019 09:04:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لیست کارها: ملغمه‌ی بی‌قانون مطلق‌های متنافی</title>
                <link>https://virgool.io/@ranaparnian/%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%85%D9%84%D8%BA%D9%85%D9%87%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B7%D9%84%D9%82%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%81%DB%8C-q8ct6eq1piqs</link>
                <description>من به سندروم &quot; عدم توانایی انجام کارهای متعدد همزمان&quot; مبتلا هستم. به جای اعتراف به این سوراخ رزومه‌ام در مصاحبه‌های شغلی پاسخ سوال بزرگترین نقطه ضعف شما چیست را پرت و پلا داده‌ام. نگفته‌ام که در زمانبندی های فشرده فلج می شودم و  درست مثل خلبان بالونی در حال سقوط، جز رها کردن یک به یکِ بار و بنه و مسئولیت‌ها راهی به فکرم نمی‌رسد. نوشتن شاید تنها آلترناتیو است. سیاهه ساختن از آن چه در مغز نقلیم وول می خورد.سیاهه‌ی الگاکوهی از کار انجام‌ نشده در شرکت: شرحش خسته کننده و حوصله سر بر است. از خواندنش معافتان می‌کنم.  کوهی از کارهای پادکست: اپیزود بعدی باید تا آخر اردیبهشت حاضر شود و این بار با این‌که کل مراحل را با نظم و ترتیب بی سابقه‌ای انجام داده‌ام و یک ماه است که شعر‌ها و داستان‌ها از کنار دستم دور نشده‌اند هنوز نتوانسته‌ام خودم را رها کنم روی کاناپه‌ی قرمز و بگویم: «آخیش! این هم از این.» خواندن متن ها، همکاری در میکس، نامه زدن به وب سایت بستر انتشارمان، ریزه کاری های وب سایت خودمان و ... هم که بماند. تمیز کردن خانه: آپارتمان ۶۷ متری ما به قدری کثیف است که موهای سفید و نارنجی خشچال(گربه) طفلک چرکمرد شده، با هر قدم روی سرامیک کف پرز و مو و خاک و دوده است که بلند می‌شود و  خارش چشم، آبریزش بینی پیرم را در می‌آورد. شستن پنجره ها (نور دیگر راهی به خانه ندارد)، ظرف ها (بوی نعش مرده می دهند) و لباس ها (باید به پوشیدن دو تا چهار برگ اکتفا کنیم ) هم که در اولویت های بعدی هستند.کلاس ورزش: ول شده است! منتظرم ذهن بازیگوشم که هنوز در عوالم نوروزی جست و خیز می‌کند به نظم روز‌های عادی سال عادت کند و جا برای باشگاه و رفع قوز زیبایم باز شود.دیدن دوست و آشنا: آیا شما هم با مشکل قیمه‌ها و ماست‌ها در دیدار با گرو‌ه‌های مختلف رفقایتان رو به رویید؟ (دارم وانمود می‌کنم کسی حوصله کرده و روزنگار مرا تا اینجا خوانده) اگر قیمه ها را سوا و ماست‌ها را جدا در خانه،کافه و کوه و کمر ببینی بی‌شک یکی دو گروه همیشه جا می‌مانند. اگر هم خطا کنی و مخلوطشان کنی معمولن جمع چندان گرم نمی‌شود و تهش با دست یخ کرده و دماغ آویزان باید با یک یکشان دست بدهی و راهیشان کنی که ملول و گیج بروند سیِ خودشان. +تمرین ویولنسل...که در یک پست جدا خواهم نوشت. </description>
                <category>رعنا پرنیان</category>
                <author>رعنا پرنیان</author>
                <pubDate>Wed, 24 Apr 2019 12:39:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختر آقای الف و نقشه گنج</title>
                <link>https://virgool.io/@ranaparnian/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%84%D9%81-%D9%88-%D9%86%D9%82%D8%B4%D9%87-%DA%AF%D9%86%D8%AC-lzvspmmkpvq9</link>
                <description>راهی دراز در پیش‌ رو بودامروز با دختر ۵ ساله‌ی همکارم آقای الف،  حسابی وقت گذراندیم. ماهی چندبار، وقت‌هایی که واحد خلوت است دخترک را از مهدکودک می‌آورد شرکت. جثه‌اش طوری رشد کرده که انگار بیش از ۵ سال برای قد کشیدن و وزن گرفتن وقت داشته است. از پس کتک کاری و کشتی با همکار ظریف بیست و چندساله‌مان بر می‌آید و مدام روی مرز شیرینی و بی‌ادبی زیگزاگ می‌رود. دخترک باهوشی است و من خاله الگایش شده‌ام.امروز با یک تکه خمیر بازی چسبناک و کله‌ای پر از داستان آمده بود. باهم یک نقشه گنج کشیدیم. لیست توشه راه  را نوشتیم و قرار شد هر کدام‌ اتاقمان را هم از خانه‌هامان بکَنیم و علاوه بر رنگ مو، موبایل، کامپیوتر، اسباب بازی‌هایمان و «همه چی»، با خود به این سفر اکتشافی ببریم. بعد دخترک خواست که تیم را بزرگتر کنیم و من همه مسافران را نقاشی کنم. گفت که من را لاغر بکش، کمی برایش از اینکه چاق و لاغر هردو زیبا هستند حرف زدم اما مرغش یک پا داشت. مستطیلی کوچک و باریک بدنش شد. بابا، مامان، پدربزرگ و مادربزرگش را هم به سیاهه مسافران اضافه کردیم و وقتی طرح بابای خودم را هم در لیست کشیدم خواست که مامانم را هم ببریم. مامانم مرده. به همسفر کوچکم گفتم. خندید، فکر کرد شوخی می‌کنم. در کله‌ی کوچک‌ طلاییش، «مردن»تعریف داشت اما «مردن مامان»؟ نه! حتمن شوخی بی‌نمکی در کار است. با اصرارش مامانم را هم سوار ‌کردیم.گفتم پس برایش بال می‌کشم. مخالفت کرد. روی تن مدادی مامانم یک قلب کوچک کشیدم. فوری پرسید: -«چرا کشیدی؟» -«چون خیلی دوستش دارم.» با یک دخترک ۵ ساله چند ثانیه‌ای به مامان‌ها، به آن‌ روش منحصر به فردی که دوستشان داریم فکر کردیم. </description>
                <category>رعنا پرنیان</category>
                <author>رعنا پرنیان</author>
                <pubDate>Thu, 18 Apr 2019 16:51:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوغاتی: دستمال توالت</title>
                <link>https://virgool.io/@ranaparnian/%D8%B3%D9%88%D8%BA%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AA-svbjis5msmkv</link>
                <description>نبات کاسه‌ای، چرا و چگونه؟عروسی خواهرِ سین دعوتیم در قسطنطنیه.(سین رفیق صمیمی‌ و شریک زندگی‌ام است.)  داماد، خندان، تعارفی و خوش قلب است. خانواده‌اش اهل ترکیه،مذهبی و سنتی‌اند.حدس می‌زنم عروس دلبند هم کمی تحت تاثیر رسوم سختگیرانه آنها جزییات سفره عقد را با وسواسی مثال زدنی سفارش داده و از آن سر دنیا (تقریبن) ،در حاشیه مدیترانه، رنگ اسپند را هم  انتخاب است.  من و سین  برای کمک به برگزاری مراسم با یک چمدان حاوی قرآنی نفیس و وزین(۴ کیلوگرم!) ، بیست رول دستمال توالت  (می‌گفتند ناگهان در ترکیه خیلی گران شده) و خرده‌ریزهای دیگر سفره عقد به عروسی می‌رویم. یک عدد نبات کاسه‌ای هم در چمدان داریم.تا به حال روح من هم از وجود چنین کاسه‌ی عجیبی خبر نداشته و تازه فهمیده‌ام که بعد از عقد کاسه را می‌شکنند (با شیطنت امیدواریم با کوبیدنش به چیزی جز کلّه‌ی داماد) و بین مهمان‌ها پخش می‌کنند.  خیلی کنجکاوم قیافه‌ی مامور فرودگاه را موقع بررسی این چمدانِ پر از اشیا نامربوط  ببینم.طبق معمول شب سفر، کار و بار در هم گره خورده و بستن اصل چمدان خودم مانده برای دقایق آخر.شلوارم را باید کوتاه کنم و کفش درخور مجلس هم ندارم . گربه‌مان، خشچال، را هم‌ نصفه شب باید بگذاریم خانه رفیقی. البته  لطف داشته اما به نظر می‌رسد از این‌که پیشنهاد نگهداری گربه را داده پشیمان شده‌است.  ضربه آخر ‌واکسن ماهیانه آلرژی بود که برای کنترل آسم می‌زنم. واکسن زدن همانا و تنگی‌نفس شدید همانا. ‌بعد تزریق اپی نفرین و رفتن زیر اکسیژن. کل این ماجراها دوساعتی عقبم انداخت و بنیه‌ام را گرفت. پرستار،خانم ک، که انصافن دلسوز و به کارش وارد است می‌گفت این واکنش‌ شدید به خاطر تغییر نوع رجیستر واکسنی است که این بار به کشور وارد کرده‌اند .  من که هر چه پرسیدم سر در نیاوردم که منظور از رجیستر در این جمله چیست و این آلرژن با دیگری چه فرقی می‌کند!  پس به عادت مرسوم هموطنان عزیز، خدا را شکر کردم که دست کم واکسن مورد نیازم‌که زمزمه قطع وارداتش بود به کلینیک رسیده و اوضاع بدتر از این نیست.  به خانه می‌روم و امید در دلم سوسو می‌زند: شاید سین از سوغات بردن دستمال توالت‌ها منصرف شود.</description>
                <category>رعنا پرنیان</category>
                <author>رعنا پرنیان</author>
                <pubDate>Wed, 17 Apr 2019 21:37:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رعنا که بود و چه کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ranaparnian/%D8%A7%D9%84%DA%AF%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-yswrpdl1asaq</link>
                <description>من 1 متر و 67 سانتی متر از آن چه انسان نامیده می شود هستم. در مقاطعی به دروغ، درازای خود را  1 متر و 68 سانتی متر اعلام کرده‌ام. این در حالی است که  بر اثر سال‌ها پشت میز نشینی (دقیقن 8 سال) احتمالن، با احتساب قوز گُرده‌ها، باید 4-5 سانتی هم کوتاه‌تر به نظر برسم. دماغ عقابی، چشم‌های قهوه‌ای نه ریز و نه درشت، پاهای کشیده و از همه مهم‌تر موهای فر از ویژگی‌های بارز ظاهری من است. وقتی فکر می‌کنم با موهایم بازی می‌کنم و ماکارونی، گربه، شعر خواندن با صدای بلند، روشن کردن آتش و وارد شدن به خانه مرتب بعد از سفری طولانی را بسیار دوست دارم. از صدای تق تق پاشنه کفش، دانه مرکبات، ناخن کاشته شده واقعن بدم می آید.الان که به این مانیتور خیره شده‌ام چشم راستم درد می‌کند و حس می‌کنم پلکش هم کمی افتاده است. دور قاب مانیتورم پنج برگ یادداشت زرد چسبانده‌ام که وظایف و کارهای روزانه یک کارشناس دون پایه در یک شرکت خصوصی را به من یادآوری می‌کند. زیر پایه مانیتور دو کتاب &quot;رفتار مصرف کننده در گردشگری&quot; و &quot;روش تحقیق با رویکرد پایان‌نامه‌ نویسی&quot; گذاشته‌ام که شاید از قوس قوزم کاسته شود.هرچند که  کتاب‌ها به بهبود قوزم کمکی نکرده‌اند اما دست کم از وقتی از نوشتن پایان نامه ارشدم صرف نظر کرده‌ام -یا بهتر بگویم از فرط وحشت کنارش گذاشته‌ام- بالاخره برای این کتاب‌ها هم مصرفی جور شده‌است.در آغاز یک روز کاری خلوت، در میانه‌ی جست‌وجو برای یافتن ترجمه‌ی روانی از اشعار چزاره پاوزه (که یک عمر اسمش را اشتباه تلفظ می‌کردم: به سکون واو)، اینجا می‌نویسم چون نوشتن را دوست دارم.-رعنامانیتور یک کارمند دون پایه</description>
                <category>رعنا پرنیان</category>
                <author>رعنا پرنیان</author>
                <pubDate>Wed, 17 Apr 2019 12:20:55 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>