<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد جعفری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rasanews39</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:58:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/118521/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد جعفری</title>
            <link>https://virgool.io/@rasanews39</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هفته چهارم از انتشار رمان زندگی به سبک فرشته ها (برگ چهارم - ب)</title>
                <link>https://virgool.io/ChehelBarg/%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A8-hwrxjce2zllm</link>
                <description>با شنیدن این کلمات متوجه شدم آنچه که سُروش در مورد زبان و اختیار می‌گفت از همان کلمات اسرار آمیزی است که باید همه اصول آن را درنوردیده و در دریای آن غور کرد.این اندیشه‌ای است که می‌تواند به ما کمک کند تا بر مدار آن پایگاه‌های مقاومت را بر اساس اصالت‌های اِرث بنا کنیم.در همین فکرهابودم ناگهان بهیکی از پلاکاردهای تبلیغاتی شهر برخوردم…آگهی خاصی روی دیوار آگهی‌ها نصب شده بود!مِهْراس و سیستمی که او برای آن کار می‌کرد در یک آگهی از جوانان واجد شرایط برای استخدام در یک نیروی نظامی دعوت به همکاری کرده بودند!حالا بهتر می‌فهمیدم چرا سُروش از محورهای مقاومت در مسجد نزد آنان نوجوان سخن گفت!آن روز با عجایب این‌چنین گذشت...پنجشنبه بود روزی پر ماجرا برای اِرث...غروب پنجشنبه قلبم را می‌فشرد گویا غُربتی خاص بر قلبم نازل می‌شود…طبق روال معمول به ساختمان مسجد جامع رفتم! نزدیک درب مسجد که شدم... چند نفر مانع از ورود من به صحن مسجد شدند!از ایشان دلیل را پرسیدم؛ گفتند که برای مسائل امنیتی نماز جمعه آماده می‌شویم!با تعجب پرسیدم مسائل امنیتی نماز جمعه! مگر نماز جمعه مسائل امنیتی دارد؟!سربازی به من جواب داد:ما استخدام شده‌ایم برای این کار...حالا اینکه مسائل امنیتی دارد یا ندارد…! ما نمی دانیم...!احساس می‌کردم فَردای آن روز اتفاقاتی بزرگ در راه است، اتفاقاتی که می‌توانست معماهای جدیدی را حل کند.نماز صبح روز جمعه عازم مسجد شدم... .در مسیر مسجد، مردمی را می‌دیدم که با یکدیگر حرف‌هایی می‌زدند و از مسجد برمی‌گشتند! به حوالی مسجد رسیده بودم که دیدم گروهی مانع از ورود مردم به مسجد می‌شوند! همان جوانان شب گذشته بودند!میثم در حالی که فریاد می‌زد، می‌خواست وارد صحن مسجد شود. نزدیک شدم، دیدم که میثم خطاب به مردم می‌گوید:چرا بر می‌گردید؟ چرا بدعت را یک بهانه‌ی عادی می‌بینید..!.؟مگر تاکنون در اِرث چه اتفاق امنیتی ویژه رخ داده که نماز صبح روز جمعه باید فُرادا شود!نماز جماعت فُرادا شود تا امام جمعه در امنیت باشد...؟مگر نماز جمعه این هفته چه امامی دارد که مقامی والا تر از سُروش یا آن امام موعود دارد؟به سوی میثم رفتم و از او خواستم تا آرام باشد؛ میثم با صدای بلند به من گفت:سلمان چرا باید آرام باشیم؟آرامش اِرث را می‌گیرند... ما آرام باشیم؟در همین حال بودیم که سُروش به درب ورودی صحن رسید؛ می‌خواست وارد مسجد شود. با او نیز مانند همگان رفتار شد!از سُروش کسب تکلیف کردم. با شرمندگی به او گفتم از روز گذشته متحیر این رفتارهای اِرث هستم.سُروش به من گفت جلویِما بایست!گفتم: چطور؟گفت: می‌خواهم به تو اقتدا کنم و نماز صبح را جماعت بخوانیم...به ایشان گفتم جایز نیست راتبی بر مأمومی اقتدا کند.سُروش گفت:دستور یزدان است... آماده اقامه شواذان و اقامه را گفتم...معدود افرادی که منتظر بودند تا نتیجه را بدانند نیز به ما اقتدا کردند.در مجموع ۷۲ نفر بیشتر نشدیم؛ البته وقتی که می‌خواستم اندکی با نمازگزاران سخنی بگویم... با جمعیت بانوان شاید به ۱۱۸ نفر می رسیدیم...از سُروش پرسیدم: آن امام موعود چگونه خطبه می‌خواند؟گفت: حمد و ثنای یزدان و درود بر پیامبر خاتم اولین کلمات اوست...من نیز با همین ادب خطبه‌ی مختصر را شروع کردم...بعد از حمد و ثنای یزدان و تمسک به عروه الوثقی مردم را از سیر نور به ظلمت بر حذر داشتم و گفتم:ای مردم شما غوطه ور دریاچه مدنیت هستید! بر حذر باشید از آنکه کسانی بخواهند شما را به برکه‌هایی کوچک بدل سازند!آب‌های راکد می‌‌گندند و هویت حیات بخش خود را از دست خواهند داد.مردم! امروز دریاچه مدنیت اِرث با مَدّی مدنی می‌خواهد به اقیانوس بزرگ آرزوهای اِرم متصل شود.حریم اختیار را محترم و زبان را مغتنم بدانید که روزگاری دریای لقاء به یزدان خواهید بود...اما اگر بخواهند شما را تقسیم و شما نیز سکوت کنید! چون برکه هاییراکد، پویایی مدنی خود را فراموش و تعفن تمدنی خواهید گرفت...آنان می‌خواهند شما را از این دریاچه شیرین به برکه‌هایی کوچک، با ساختارهایی شبه تمدنی، شما را به عمق خیال به نام علم فرو ببرند!..چنین است که تعفن را غذا ببینید و حرام را حلال بپندارید! چنین است که چون آب راکد خواهید شد و بوی تعفن شما ممکنات را  بر خواهد انگیخت...امروز جمعه روز وصال است….روزی که می‌گویند موعود نیز در آن روز خواهد آمد...زندگی به سبک فرشته‌ها  رارهای سقوط اولین تمدن مدنی بشری را رمزگشایی  می‌کند!?با چهل برگ همراه باشروز احمد همان خاتم! خاتمی که می‌گویند او رحمت روز موعود اِرث است…روزی که می‌گویند آن روز اولین روز موعود اِرث خواهد بود…امروز را برای بنیان نهادن یک بدعت آماده کرده‌اند!شما نباید سکوت کنید و اگر چنین کنید، به حق خود ظلم کرده و ممکنات را با گناه بزرگ خود آلوده به بوی نفرت انگیز خواهید کرد…امنیت اِرث فرزند اندیشه تمدنی آن است که تا کنون هزاران سال فراگیر و باثبات بوده! برهمین مدار در نماز جمعه آن امام کتاب بر دست دارد تا افق های رشد جامعه مدنی و یکپارچه اِرث را ترسیم کند...سُروش دستش را بالا برد! گویا می‌خواست مانع از ادامه کلمات من شود... حق داشت مردم با تعجب و تحیر به من نگاه می‌کردند…آنها در جریان آنچه که برایشان تدارک دیده شده بود، نبودند و من نیز بی مقدمه داشتم حقایقی بزرگ را باز گو می‌کردم.نماز صبح به پایان رسید و همه بعد از نوافل و ادعیه‌ای که سُروش آن روز به ما تعلیم داد، به خانه‌ها  برگشتیم…تا ظهر آن روز... هیچ ….طاقت نداشتم!صبرم بریده بود و نمی دانستم چگونه زمان را از موعد آن عبور دهم...همان اوایل صبح بود که گروهی از اهالی اِرث به خانه من آمدند و گفتند:سلمان! ما از اتفاقات جاری نگران و ناراحت هستیم...یکی از میان آن‌ها قبل از اینکه چیزی به آنها بگویم، به من گفت:سلمان! روی پروژه‌ای مشغول کار هستیم…ما در تلاش هستیم که بتوانیم اسلحه‌های مورد نیاز خود را برای مبارزه با جریان فعلی اِرث مسلح کنیم...لاجرم وقتی اسم سلاح و مهمات آمد آنان را به یاد عهدی انداختم…آن عهد از اولین معاهدات ایمانی دین مبین بود و یک اصل حیاتی برای عیار دین داری...آنان را از هرگونه رفتار مسلحانه بر حذر داشتم…آنها مُصّر در مسیر خود بودند و حتی من را به خود دعوت کردند!..با تَشر آن‌ها را از خانه بیرون کردم…در آستانه درب خانه، در حالی که آنان را با تندی بدرقه می‌کردم، به ایشان گفتم:بدانید!هرگونه حرکت شما را محکوم و از همین الان با شما به مبارزه خواهم پرداخت…شما همان مردمان ابتدای مسیر انحراف هستید…شما رهبران و پایه گذاران جریان نفاق خواهید شد…آن روز، روزِ مادر فتنه‌ای اِرث بود... روزی که هر نَفّس ناپاکی به میدان آمده بود.همان روز صبح پس از نماز، سُروش در فضای خلوت و آرام به من گفته بود: «تعداد ما و جریان مقاومت در ابتدای راه همین است که می‌بینی! تعدادی از ما شهید خواهیم شد، تعداد ما به کمتر از ۱۸ نفر خواهد رسید...»باور نمی‌کردم! ملت بزرگ اِرث می‌تواند آماده یک نبرد تمدنی ویژه باشد، اما با این اتفاق حرف سُروش هم برای من خیلی جدی تجلی کرد...به سمت حوض حیاط رفتم تا برای نماز ظهر وضو بگیرم…امروز وضو، چون غسل شهادت، آیه تطهیر فرقان را معنا می‌کرد...آیه‌های اذان بر مناره‌های مسجد جاری شد…انتظار من برای حضور در آن نمازِ تعیین‌کننده به سر رسید...وضو گرفتم و خانه را ترک کردم؛راهی مسجد شدم....با این آتش و این فضای امنیتی امروز چه می‌خواهد!چه بی منطقی را...؟چه غیر معمولی را...؟او می‌خواهد چه گناهی را موجه جلوه دهد؟او چه خارقی را عادی خواهد دانست و عرف امروز به چه قیمتی فدا خواهد شد؟همه به صف بودند..گویا مأمورین مشغول تفتیش و  چک و خنثی بودند!از یکی از مأموران پرسیدم:چه خبر است؟به من گفت: به ما گفتند که قرار است گروهی مسلحانه وارد مسجد شوند!تفتیش تمام شده و به صحن مسجد وارد شدم...بی درنگ به سوی شبستان رفتم…مِهْراس مثل روز گذشته و روزهای قبل محراب را تسخیر کرده بود...آماده شده بود و می‌خواست خطبه بگوید…آن روز مِهْراس به عنوان خطیب نماز جمعه با سلاح پشت تریبون نماز حاضر شد!همیشه خطبای اِرث، بر اساس تعلیم سُروش، فرقان را در دست راست می‌گرفتند و خطبه می خواندند…اما مِهْراس برای اولین بار سلاح آورده بود!...خطبه اول را به بیان نکاتی پرداخت…ظاهراً عادی به نظر می‌رسید…اما این جملات یک مقدمه غیر معمول برای بیان یک منطق ساختاری بود…مِهْراس با اشتیاق از تغییر نظام آموزشی و افتتاح رشته‌های جدید سخن می‌گفت..او در جملاتی تعیین کننده می گفت:ای مردم امروز دانشگاه ما نباید وقت خود صرف پرورش کند! مگر کودکان ما عقلای حکیم نیستند؟ مگر مرزی فراروی حکمت وجود دارد که بخواهد موضوع پرورش را در نظام آموزش و پرورش ما توجیه کند؟این جملات مِهْراس خبر از نفوذ سیستمی پیچیده و ساختاری هدفمند در ترویج را به قلبم گزارش می‌داد! کلمات و الگوی واژه گزینی مِهْراس مبتنی بر اندیشه استقراء و اثبات گرایی ظاهر شده بود و این خبر بزرگی در بیان سرعت تحولات پیش رو بود...خطبه دوم را که می خواست بخواند…سُروش بی درنگ گفت:ــ مِهْراس! خطبه دوم احکامی دارد... که خود میدانی که شامل احکام آن نیستی...مِهْراس بی درنگ پاسخ داد:آری من این خطبه را نمی‌توانم بخوانم…سُروش پای تریبون حاضر شد و سلاح را از مِهْراس تحویل گرفت...!ادامه دارد...</description>
                <category>محمد جعفری</category>
                <author>محمد جعفری</author>
                <pubDate>Tue, 15 Dec 2020 23:54:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفته چهارم - برگ چهارم (الف)</title>
                <link>https://virgool.io/@rasanews39/%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%84%D9%81-kr7gcucbh7bh</link>
                <description>ناگهان صدای یکی از اعضا من را متوجه جریان کلمات در آن جلسه کرد!او خطاب به سُروش می‌گفت:ـ سُروش! هر کدام از ما مأموریتی در اِرث داریم.ـ از بُدو تولد کودکانِاِرث تا لحظه‌ای که قرار است روحشان مجهز به بیت‌ المعمور شود، همه و همه با اشاره ما جاری می‌شود... .ـ حالا با توجه بهاین معنا می‌گوییم که ما امروز، نسبت به وضعیت اِِرث، نگرانیم... باید فکری کرد.سُروش جملاتش را قطع کرد و گفت:- شما خود پاسختان را گفتید! شما صرفاً در سرزمین اِرث مأمور هستید، همین!- این هویت -یعنی مأموریت شما- با آنچه که من به آن می‌اندیشم تفاوتی ماهوی دارد.- درست است شما بر حدودی در اِرث مأمور هستید که شاید به ظاهر یک ساختار به نظر برسد، اما توجه داشته باشید که مأموریت در اِرث، مجرای جوهر اوامر جاری در اِرث است! نه آنکه مأموریت‌های شما به تنهایی اسلوبی باشد یا حتی پایگاهِسنتی الهی محسوب شود.- مأموریت‌های شما هیچ ساختاری در اِرث ایجاد نکرده و نخواهد کرد و اگر چنین کند، همه شما از درجه قربی که نزد یزدان دارید محروم خواهید شد؛ بنابراین توجه داشته باشید که مأموریت‌های شما هیچ تعدی به حدود اختیار اهالی اِرث نخواهد کرد و نمی‌کند، چراکه یزدان چنین خواسته و اگر غیر از این باشد، هیچ کدام از شما از آسمان اِرث خروج نخواهد کرد، مگر آنکه مورد غضب یزدان واقع می‌شوید.- اختیار و زبان دو جوهری است که یزدان فقط به اهالی اِرث عطا کرده و بهتر است امروز برای شما این حقیقت را بازگو کنم که زبان و اختیار مردمانِ اِرث خط قرمز یزدان در میزان شناسی جرم و تعدی است و هر کس حریم این دو گوهر را محترم نشمرد، با حقی روبروست که خود یزدان حسابرس آن است و او از این حق به این دلیل که متعلق به مردم اِرث است، عبور نمی‌کند.- دوستان! اگر تاکنون در این عمارت جلسه‌ای برپا بوده نه به خاطر آن بود که شما در مدار مأموریت خود به آنچه که در اِرث می‌گذرد و اموری که در آن جاری خواهد شد سهمی دارید، شما در اِرث مأمور به اموری هستید که مجرای امور باشید، نه آنکه صاحب امری در جوهر اوامر؛ بنابراین شما مأمور هستید تا خادمان این مردم باشید نه آن که در امورشان صاحب تصمیم بودهو بخواهید حقوق و شأن و منزلتشان را عیار نگاری کنید.- هیچ مأموری حتی اگر منتخب خود مردمان اِرث باشد، حقی در اختیار اِرث ندارد،مگر آنکه مردم اِرث آن را تعیین کنند.ـ اِرث، در بدترین روزگار خود، آن روزی که ساختارها بر آن غلبه کند و تاریکی سازمان‌ها بر آن سایه افکند، بر عهده رؤسای خود حقوقی دارد که هر کس به آن خیانت کند، حراسان محشور خواهد شد.سُروش با تأکید به آینه تاریخ نما نگاه کرد و با ادبیاتی آمرانه گفت:ـ حتی آن رؤسای جمهوری که با کذب بر ساختارها غالب می‌شوند؛ بدانند! ما عالَم ماده را در این عهد به کرنش خوانده‌ایم! پس اگر ملت‌ها در خواب و جهل هم که محشور شوند، ساختارها، زنجیری برای بهبندکشیدن و مهّیایعذابشان خواهد شد.سُروش رو به اهالی جلسه کرد و گفت:- نکند بند نفْس، اِرث را به ید بگیرید یا آنکه در مجرایی که هستید ازجوهر اختیار و هویت مردم اِرث تعدی کنید.سُروش با ناراحتی به فطرس گفت:- فطرس! شمااز ابتدای این جلسه از قانون و وضع سنت می‌گویی! چرا؟ مگر امر یزادن را نمی‌دانیدو به احوال کتاب مسطور آگاهی ندارید؟!- گفتار و ادبیات جلسه امروز شما از حوزه استیلا و فرمان بود!؟ من تعجب می‌کنم!- مقربان صاحب‌نظر در مدارس اِرم، امروز می‌خواهند برای حریمی که هیچ حقی در آن ندارند تصمیم بگیرند؟!فطرس ناگهان به سجده رفت و اندکی بعداز سجده سر برداشت و خطاب به سُروش گفت:آقای ما! من از امروز برای آن روزی نگرانم که تمام کرسی بر ماجرای ذبح عظیم گریان باشند.آقای ما! من تعدی به حریم اختیار نمی‌کنم و نخواهم داشت، من بر احوال...گریه امانش نداد و با صدای لرزان این شعر را زیر لب زمزمه کرد!بلند مرتبه شاهی ز صدر ِ زین افتاداگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاداشک های فطرس چون تلألؤ نور بر قلبم تابید و با اشتیاق فراوان ناخودآگاه به زبان در آمده و گفتم:ـ برادران! سُروش سفیر اِرم در اِرث است و مردمان اِرم صداقت، بزرگی، قرب و منزلت او را پیش یزدان می‌دانند و به آن واقف هستند.ـ برادران! توجه کنید ما به سُروش آنچنان اعتماد داریم که او را امام جماعت خود کرده‌ایم؛ ما به سُروش چون معلمی نگاه می‌کنیم که قرار است از اسرار کُرنش و تکلیف و ماموم بودن در درگاه امامت امیرالمومنین را از او بیاموزیم.ـ ما سُروش را به آنچه که مأمور بوده پذیرفته‌ایم و پذیرش ما امامت او را در بین ما عُرف جاریو معروفی پسندیده ساخت. سوال من از شما این است که حرف حساب شما چیست؟ من طاقت دیدن قطرات اشک برادرم فطرس را نداِرم. من پذیرفتم که شما مصالح ما را می‌خواهید... .*ناگهان یکی دیگر از اهالی جلسه با صدای بلند پاسخ داد:مشکل ما این است که از قبیله عزازیل، اهالی اِرث را تحریک کرده و باب گفت‌وگو را با آنان گشود‌هاند  در حالی که این موضوع نوعی تعدی از سنت‌های اِرث است...سنت‌هایی که یزدان آن را به عنوان یک قانون قرار داده است.فطرس گفته‌های او را متوقف کرد و نگاهی به من کرد و گفت:برادرم! سلمان شما پاسخ بدهید...سُروش می‌گوید ما مجاری سنت‌های جاری اِرث هستیم؛ بله، ما هم قبول داریم...ما مجاری سنت‌های جاری اِرث هستیم، اما امروز در سنتی رخنه شده و تعدی اتفاق افتاده که نمی‌توان از آن چشم پوشی کرد.برادرم سلمان! این تعدی اول راه فتنه آن ظهر خونین است…برادرم سلمان، خود این تعدی خطریست که حریم جوهری زبان و اختیار شما را در می‌نوردد، مگر این تعدی را نباید پاسخ گفت؟سُروش بلافاصله صدایش را قطع کرد و گفت:- آن کسی که باید به این تعدی پاسخ دهد، یزدان است نه من! نه شما!...- بله من قبول داِرم نفوذی‌‌هایی از قبیله عزازیل، سیستمی ویژه در عادی سازی قبیح و تعدی به حریم اختیار را طراحی و پیاده سازی کرده‌اند...- می‌دانم اگر سکوت کنیم! این تعدی منتج به ساختار و جعل قوانین استعماری شبه قانون بدل خواهد شد...- با این حال برای حراست از حریمی که حرمتش را یزدان خط‌مشی فرموده، باید بر اساس سنت‌هایی که او تعیین فرموده عمل کنیم… .برادران! ما در محدوده و منطقه اِرث با قوانین خاص مبتنی بر جوهر اندیشه مدنیت عمل خواهیم کرد.سُروش رو به من کرد و گفت:- برادرم سلمان! برو و آماده طراحی محورهای مقاومت باش...محورهای مقاومت؟ مگر چه اتفاقی در جریان است...؟جلسه آن روز با همین جمله به پایان رسید... گویا قرار بود زبان و اختیار اِرث که حرمتش را یزدان تعیین فرموده بود، منشوری باشد برای همه ممکنات! منشوری که گویا قرار بود فرای سنت‌ها و مبتنی بر اختیار و اندیشه ملتی که در خیال اقامت حریم امن امامت است، باشد.اِرث دیگر آبستن حوادثی بزرگ بود…حوادثی که در خواست طراحی محورهای مقاومت از سوی سروش، خبری بود که می‌خواهد پایگاه‌های مقاومت راخانه‌ای امن کرده باشد…خانه‌ای امن برای همه آنان که در این حوادث در بندِ یک اعتبار گرفتار خواهند آمد....بر اساس دستور سُروش عمارت و سفارت اِرم را ترک کردم….باید به کوچه‌ها می‌رفتم، باید نبض آرامش اِرث را مجدد حس می‌کردم...حوالی میدان اصلی شهر ناگهان متوجه مباحثه دو زن با همدیگر شدم...یکی از آنان می‌گفت:نمی‌دانم! مِهْراس هم غیر از آیین و شریعت مبین را که نمی‌خواهد! تفاوت مِهْراس و سُروش در این است که سُروش هیچ وقت و هیچ گاه اجازه نمی‌دهد یک نفر برای همه تصمیم بگیرد، اما مِهْراس معتقد است که باید تصمیم گیریِ ساختاری شود.من احساس می‌کنم اصل دینداری در اِرث، بر مدار همان هویت قبلی خود باقی و استوار می‌ماند و چه بسا که در مدل مِهْراس خیال ما راحت تر است... اینگونه، دین هم نگهبانی دارد.ناخودآگاه می‌خواستم در بحثشان دخالتی کنم که یاد سُروش افتادم؛ او امروز حرمت اختیار و زبان را با ادبیات و کلمات خاص به من گوشزد کرده بود؛ ما هرگز حق نداریم در آنچه که دیگران فکر می‌کنند، تحمیلی نظر حاصل کنیم... ما فقط کلمات هدایت را باید در اختیار اندیشه مردم قرار بدهیم.در همین فکر بودم که دیدم آن یکی زن - دومی - که در این بحث شرکت داشت به طرف مقابل خود گفت:نه! چرا اینگونه فکر می‌کنی؟ سُروش برای اختیار ما حرمت قائل است؛ او کلمات و زبان ما را به اصالت حریم امن و اساس و منشور اندیشه می‌داند...او می‌گوید: «یک اِرث باید برای یک اِرث تصمیم بگیرد» و این هویت به حریم آزادی نزدیک تر است؛ بنابراین، مِهْراس، از روزی که زبان خطی منطقه قبیله عزازیل - یعنی سریانی - را یاد گرفته، ساختارها را مغتنم بر اختیارها می‌داند و این تعدی یک گناه بزرگ است...من خودم از دانش آموخته‌های مؤسسه او هستم! او (مِهْراس) در موسسه خود یک واحد آموزشی برای آموزش زبان سریانی ایجاد کرده...!آنطورکه یادمهست، سُروش در این باره به شدت مخالفت می‌کرد، اما او به مخالفت های سُروش توجهی نکرد و به بهانه آزادی بیان این زبان را به آموزشگاه خود آورد... .زن از عمق وجود آهی کشید و گفت:... از همان روزها…معرکه و دعوای پایه و ساختارگرایی…. از همان روز شروع شد؛ نباید بی‌ربط باشد…خدا می‌داند... .راستش را بخواهی، فکر می‌کنم، زبان نقش مستقیمی در تولید این اندیشه داشته و آن طور که من می‌دانم، قبیله عزازیل قصد دارد این زبان را به عنوان یک زبان واحد برای عالم ممکنات ترویج کند... .*** پایان بخش اول هفته چهاِرم ***</description>
                <category>محمد جعفری</category>
                <author>محمد جعفری</author>
                <pubDate>Mon, 14 Dec 2020 00:34:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی به سبک فرشته ها - برگ سوم(الف)</title>
                <link>https://virgool.io/@rasanews39/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D8%B3%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%84%D9%81-h8fmctuwmvvc</link>
                <description>من حورا را برای روزهای سخت تربیت کردم. نگران نباش عزیز دل پدر!دخترم! آن روز …با سروش وارد تالار جلسات شدیماو خیلی آرام و استوار به سمت جایگاهش حرکت کرد؛ گویا هیچ اتفاقی واقع نشده!سروش با لبخند و سَکینه‌ای خاص به تالار وارد شد و در جای خود قرار گرفتو فوراً ادامه جلسه را اعلام کرد...دوباره یکی از اهالی جلسه با صدای بلند جملاتی را تکرار کرد.گویا مناظره‌ای سخت در پیش رو بود و من همه کلمات موجود را پیش از نماز خرج کرده بودم ...-نگفتم! نگفتم! اگر در اِرث قانون نباشد، بی قانونی می‌شود!سروش فوراً پاسخ داد:ــ بر حذر باش برادر! آن کس که خبر را برایت آورده، همان است که مِهْراس را برای آنچه که اتفاق افتاد... تشویق می‌کند.ــ من نیز در این باره کلماتی دارم!روز گذشته مِهْراس برخلاف عُرف عقلایی از حجاب‌ها عبور کرد و چشم‌ها را بر آنچه که ناظر بودند، بینا ساخت! او صرفاً از اصولی تخطی کرد که او را به جایگاه امروزی او رساند و امروز یکی از شاگردانش را اجیر کرد.سروش برخلاف همه جلساتی که در خاطرم هست، از جای خود بلند شد و به تقلید از منش من شروع به قدم زدن کرد و همزمان رجز می‌خواند.او بلند و صریح می‌گفت: «من نیز کلماتی دارم برادران! با دقت با آنچه که می‌گویم گوش فرا دهید.عُرف همیشه به سیره عقلا شناخته می‌شود و خالق عقلا بهترین و برگزیده های عقل را عُرف عقلایی قرارداده است…عُرف از مدار خود هرگز منحرف نمی‌شود و نخواهد شد به شرط و شرایطی.از آن شرایط این است...اگر در میان امتی که معروفاتش را امام عُقلا امضا کرده، امام یا نماینده‌ای از او به عنوان مبلغ حاضر عُرف هرگز از مجرای پویای خود عدول نخواهد کرد…عُرف را هیچ‌کس نمی‌تواند از روشنایی بستاند؛ مگر آنکه بخواهند برای آن سیستم یا ساختاری معین تعریف کند.عُرف جوهر پویایی نظام استوار یک جامعه مدنی است!!!اگر بخواهند مدنیت را از یک امت بگیرند و امتی را به ملتی و ملتی را به اقوام و قبایل بدل کنند، شک نکنید در این حال عُرف را با تعاریف ساده، اما راکد و کدر تغییر می‌دهند.آنان در اقلیم‌ها پادشاه می‌گمارند تا رنگها، گویش‌ها، زبان‌ها و عادات نَفْس پرستی بتواند چهار چوبی سخت، پایه‌هایی سنگین و حصاری عظیم برای یک ملت ایجاد کند.آنان می‌خواهند عرف را عادت و نظام را ساختار جلوه دهند تا بتوانند بر عقلای عالم، بر مدار رنگ و قومیت و نژاد، حکمرانی کنند.نژادی را تمیز می‌دهند و از نژادی جز تنفر بر افکار جامعه دانشی تزریق نمی‌کنند و آنان همان اربابان نظام ترویج هستند.مِهْراس روز گذشته حجاب‌ها را از چشمانی برداشت که بینا بود! عُرفِ این چشم‌ها می‌گفت که هنر در ندیدن و بزرگی در مستور است.مِهْراس بی منطقی را در یک عُرف؛ منطق جلوه داد! و ازدحام به عنوان پایگاه مغالطه‌های خود بهره برد!مردم از دیدن معرکه او تعجب کردند!… بله تعجب کردند، اما او از تعجب و تحیر مردم که ناشی از اظهارکراماتش بود، معنای بُهت و شگفت انگیزی ایجاد کرد!برادران! به این معنا توجه کنید!قبول دارید که اگر چشمی حقیقتی را نبیند؛ آنگاه که به آن حقیقت آگاه شود، مسلماً تعجب خواهد کرد؟قبول دارید اگر همان چشم حقیقتی را ببیند و با آن انس داشته باشد، آن واقعه برای او عادی است؟حال اگر انس و عادت او با نادیده گرفتن دیده شده‌ها باشد!... قبول دارید با اینکه خارق‌العاده جلوه می‌کند ولی برای کسی که آن را نادیده گرفته است؛ اعجاب انگیز نخواهد بود؟حالا از شما می‌پرسم! اگر عالمی واقعیتی را نادیده گرفته و می‌داند دیگران نیز بر آن مقصودی که مخفی است؛ عالم هستند! اقدام به افشا کند! مردمی که از حقیقت باخبر بودند تعجب نخواهند کرد؟مسلماً پاسخ شما آری است….حالا پاسخ بگویید عقلاً چرا از این صحنه تعجب می‌کنند؟ چون پرده دری کرده! درست است؟ بله جواب همین است…تعجب از قبح فعل است نه آن حقیقتی که نمایان شده!ساده بگویم تحیر مردم اِرث از فعل مِهْراس بود نه از ظهورکرامات او...این است که می‌خواهند از یک فعل ترویج،  به عنوان یک سیاه نامه‌ای برای مغالطه خود استفاده کند.روز گذشته مِهْراس تعجب قبیح اِرث را چاشنی ترویج معرکه شخصی خود کرد!برادران! امروز لحظه‌ای که او را در محراب دیدم؛ اندکی موجب تعجب من شد! اما تعجب من از تعدی مِهْراس نبود! بلکه من تعجب کردم چراکه میان عقلای اِرث آن کس که در کلاس درس همچون عامی مبانی اندیشه دین را دانشنامه‌ای... حفظ می‌کرد! او مبادی و معانی را فقط در کمال آزمون فهمیده و درکی از آن ندارد!او امامت جماعت را جایگاه و موقعیتی برای خود می‌دانسته! حال آنکه امامت مسئولیت است! او عریان اراده خود را بر اندیشه دین عرضه کرده و بدانید هضم خواهد شد، حتی اگر به بزرگترین ساختار ممکنات متصل باشد.دل بستگی او از حقارتی برنخاسته! او کمبودی نداشته و حریم سختی را لمس نکرده!هر آنچه که می‌خواست؛ داشت…از برترین ظرفیت‌های تحصیل علم برخوردار بود؛ همچون همه عالمان اِرث بر کرسی درس و تحصیل تکیه زده بود، اما او مبانی اندیشه دین را به معنای اصولی آن تفقه نکرد... .او همه این کلمات را در ذهن خود حک کرد، اما هیچ‌گاه مسیر ادراک و سیر درون این کلمات را برای تفکر جاری نساخت.»سروش دوباره بر جایگاهش قائم شد و با حسرت گفت: «وقتی شاگردش را به میدان آورد...ایمان آوردم که او از گروهی، تفکری، زبانی و یا  حتی قبیله‌ای خارج از فرهنگ عقلایی اِرث تبعیت می‌کند!مِهْراس بدون شک این معرکه را با قبیله عزازیل ترتیب داده بود، چرا که محور خواسته‌ها و تحریکات شاگردانش بر تعامل با دنیای غیر از دنیای اِرم بود.برادران! سلمان را تقبیح نکنید….سلمان، اِرث و جوهر مردمان اِرث را به درستی می‌شناسد…او در دروننَفْس اجتماعی اِرث جاری است و اگر قبل از نماز کلماتی اهورایی از او نسبت به اِرث شنیده‌اید همه متن واقعیتی است که من از نزدیک با آن آشنا هستم.مگر خود شما شاهد آن نبودید که پروردگار عالمیان، من -یعنی سروش- را مأمور کرد که اِرث را پایگاهی مهیّا برای ظهور امامت امیرالمومنین کنم...اِرث انسان‌هایی با شعور و با کمال و صاحب خرد دارد… اوصافی که در کتاب مسطور نیز آمده…اِرث امروز مردمانی یکپارچه در زمره مدنیت دارد، اما مدنیت در اِرث آماده پذیرش و اقامه امامت امیرالمومنین نیست…عقل دهم در درک آنچه که او هست جامانده و وامانده….مگر یزدان به عنوان پروردگار عالم در اِرم و آنچه که در بیت‌المعمور گذشت بر همه ندا داد که در اِرث مردمانی را میبینم که ولایت او را تمکین و امامت او را مکلف خواهند شد… این تکلیف در حالی است که بر حقیقت او نیز قائم باشند.»اشک از چشمان سروش سرازیر بود و گفت: قیامی که سروش آرزوی اقامت حریم آن را دارد.او از جا برخاست و با رویی باز ادامه داد:«برادران! این حقیقتی است که در اِرث واقع خواهد شد؛ چراکه او بر این تاریخ وعده داده است این همان وعده صادق است که روزگاری همه ارم و آنچه که در ممکنات است بر آن و تاریخ آن سجده خواهند کرد.سفارت ارم در اِرث به‌ظاهر سفارت! اما مکانی برای استقرار مرتبه پنجم از هویت مدنیت است؛ ارث هم اکنون اولین حرف از چهارده حرفِ مرتبه‌ی اول مدنیت را آموخته و عرف اِرث و تراز عقل اجتماعی آن نشان می‌دهد 18 دهه طول خواهد کشید که اِرث از حریم اولین مرتبه عبور کند.حال شما با وجود چنین حقیقتی می‌‌خواهید سنتی را بر ارث مأمور سازید؟ چنین هویتی را در اصالت شما جاری نمی‌بینم ...برادران! من -یعنی سروش- که مقربی از مقربان او هستم و در مقام و مرتبه‌ای پرواز می‌کنم که عمق پرواز آن را هیچکدام از شما ادارک نمی‌کنید….»متوقف شد و سکوت کرد…همه منتظر کلمه‌ای خاص بودیم!او مسیر کلمات را تغییر داد و گفت: «آنجا که من بر آسمان آن بال می‌گشایم؛ خانه امیرالمومنین است…آنجا حریم قدسی است که من را به خادمی پذیرفته‌اند…حال بدانید که ارث چه مأموریت و چه مسئولیت عظیمی در برابر استقرار اعلای حکومت یزدان دارد.»اشک‌هایم جاری شده بود…کلماتی که بر زبان سروش جاری می‌شد من را به شکر وا داشت…تک تک حرف‌هایش جاری در حمد من بود…نمی‌دانستم باید چیزی بگویم یا سکوت کنم!آن نشستی که آن روز من را با سیره عالم معنا آشنا ساخت…من را با نام هایی از خاندان و اهل بیت موعودی آشنا کرد که احساس می‌کردم برخی از کلید واژه‌ها شاید تمام کلمات اسرار اذان را پیدا کردم.جوشش نور حِکمت دیگر را در قلبم احساس می‌کردمامیرالمومنین!  آن ابر واژه‌ای که اسرار کلمات را بر زبان جاری می‌ساخت…نصوص ثقلین را نشنیده و ندیده بودم؛ اما گویا سال‌هاست با تک به تک کلمات آن آشنایی دارمو من امروز مُحرِم عالم معنا شده بودم…</description>
                <category>محمد جعفری</category>
                <author>محمد جعفری</author>
                <pubDate>Mon, 07 Dec 2020 00:32:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان زندگی به سبک فرشته ها - برگ دوم - ب</title>
                <link>https://virgool.io/ChehelBarg/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A8-vii562bwac1i</link>
                <description>اشاره نَسْنا چشم‌ها را به سوی مِهْراس متوجه کرد! همه منتظر بودن او چیزی بگوید... با اشاره از خِضر خواستم آرام بگیرد؛ نگاه و چشمانش به من خبر می‌داد که قلب سلیمش او را مهیای ماموریتی  کرده!! ماموریتی که در روزگار موعود به مسئولیت نیز بدل خواهد شد. خِضر آرام گرفت و بر سجاده خود فرود آمد... ناگهان میثم از جا برخواست و گفت: «مردم چرا در مقابل علائم فتنه و فتنه گر سکوت کرده‌اید! مگر فتنه چیست! مگر فتنه گر کیست؟ مردم مگر منتظر هستید که از قبایل ممکنات بیایند تا باور کنید فتنه‌ای در جریان است! !!!می خواهید شما را از سرنوشتی که پیش روی شماست با خبر کنم! نه نمی‌خواهد شما مهیای این اخبار نشده‌اید!!! شاید هم باید بگویم خیلی ساده است... مساله این است که نَسْنا سالها آموزش دینی دیده، اما فهم دینی خود را بر شما تحمیل می‌کند! این عجیب نیست! که یک مدنی در برابر تحمیل سکوت کند! مگر اساسی‌ترین اصل مدنیت اصالت اختیار شما نیست؟! پس چرا در مقابل نفی اصالت خود که اساس هویت شماست سکوت می‌کنید؟! سوالی از شما داِرم!!! شما در این شرایط باید منتظر مواجهه و واکنش مِهْراس بمانید... تا چه می‌شود! مِهْراس... مِهْراس با تو هستم! بگویم در قلب تو چه می‌گذرد! بگویم که تو می‌خواهی چه بگویی!... مردم!... مِهْراس می‌خواست در ادامه این بازی برای شما از نمایندگی خود از سوی یزدان بگوید! از لزوم این که او باید پیامبر یزادان در بین ما باشد... او می‌خواست  با فریبی بزرگ بگوید «باید یزدان را قانع کنیم که بین ما پیامبری از برگزیده‌گان ما را برگزیند!!!» کجاست روح مدنی آنان که امروز عده‌ای ناچیز برای شارع عالم و مدنیت تعیین تکلیف می‌کنند! کجا است غیرت اُمی آنان که به دنبال اُمت برگزیده بودند.... باغ‌های زیبا و معلق می‌خواهید!!!  ...بسازید ...بسازید ... مگر کمال مبدأ رشد اندیشه اُُمیین اِرث نیست! می‌توانید باغ‌های معلق بسازید! می‌توانید با سنگ جوش دریاهای آب شیرین معلق با آبشارهای روان بسازید! مگر تا کنون مانعی از ناحیه سروش در این باره دیده یا شنیده‌اید!!! می‌خواهید اِرث به ظواهر اَبر شهر اِرم تبدیل شود! بسازید مانعی موجود نمی‌بینم... اما بدانید آنچه اِرم را برای ما آرمان شهر کرده است هویت نظام‌مند مدنیتی است که آنان را مجرای لقاء پروردگار عالم کرده است... و این ابتدای سیر درونی دنیای بی منتهای توحید است... آنچه اِرث و بزرگانش به دنبال آن هستند ظواهر مدرن و توسعه نیست... ما مبادی رشد مستقر و جاری را می‌خواهیم رشدی که ماورای دنیای مدرن آرزوهای برخی را برای ما به دنبال خواهد داشت... اهالی اِرث ما در حال عبوری سخت از پوستی کدر هستیم... نگذارید ریزش‌ها را به عنوان اسطوره‌های دنیای شما تعریف کنند. امروز شاهد بودید... مِهْراس روزی را بر سکینه اِرث گذراند که متعاقب آن فرزندانی با غفلت مادران خود مواجه شدند! برای لحظاتی آرامش از اِرث رفت... این علامت ظهور و نفوذ نظام ترویج است ... مراقب باشید ترویج را برایتان تبلیغ دینی تعریف نکنند! مراقب باشید ترویج با سیستمی که قصد نفوذ دارد در بین کلمات شما رخنه می‌کند... تا جایی که جملات شما را شکل دهد... پس از آن بی منطقی را برایتان منطق و نطق خارج از عرف عقلاً را برای شما عقلانیت و در پایان منکری را برایتان معروف خواهند کرد!! از ترویج برحذر باشید چونان که ترویج و صحنه گردان‌های آن چون گرگی برای گوسفندها کمین کرده است. از تو می‌پرسم مِهْراس! با طرح  موضوع و ضروت حضور نبی در اِرث به دنبال تعریف چه عرفی هستی! چه اعتبار دینی را می‌خواهی بنیان بگذاری.... این تعدی کدامین منفعت تو را تضمین خواهد کرد! امثال شما کلمات توکل را خوانده ولی نفهمیدید... تو عارف به ایمانی هستی که برداشت‌های سلیقه‌ای تو از متن و منظومه دین است! نه آنکه اصول اندیشه آن را ادراک کند! چرا می‌خواهی در ردای پیامبری به آن اعتبار ببخشی؟! از تو می‌پرسم؛ یزدان برای امتی پیامبر بفرستند که زن و مرد، کوچک و بزرگ آنان با مقرب ترین سفیر او هم نشین هستند! مگر نه این است؟ پیامبری بر ملتی است که پیام و صاحب پیام را نشناسند! نه آنان که با نزدیک‌ترین و مقرب‌ترین از مقربان صاحب پیام همنشین باشند امتی که فطرتشان جوهری جاری متن پیام است! نبی و ضرورت آن برای امتی است که نیازش بر نبوت و نبی باشد! نه آن امتی که با کمال به دنیا می‌آید  و قرار است ظرفیت وجودی خود را برای لقاء یزدان به یکتایی رسانند! حقیقت آن است که ... تو (مِهْراس) می‌خواهی برای دین خدا اعتباراتی تعریف کنی که بتوانی کلام او را از مواضع آن یا بعد از حلول در مواضع آن تحریف کنی... اگر تهمت می‌زنم و بد می گویم دهان به شکایت بگشا که فی الحال در محضر یزدانیم و او قضاوت کند...» مِهْراس دید وضعیت جدی شده و پاسخی ندارد آماده اقامه نماز عصر شد و شروع به خواندن اقامه نماز عصر کرد.... میثم با صدای بلند شروع کرد به فریاد زدن و رو به مردم گفت: «مردم او می‌خواست عیار مدنیت شما را بسنجد! مدنیت امروز رنگی  دیگر و جلوه‌ای دیگر از شما می‌خواهد ... شما امروز در حال گذار از پیچ تمدنی اِرث هستید... امروز مدنیت از شما ظهور مدنی در شالوده نظام‌مند  اندیشه دینی می‌خواهد! ظهوری که فرائض شما را بتواند از هویت ایمانی شما تمییز دهد...» نَسْنا صدای میثم را قطع کرد و گفت: حرمت نماز را حفظ کن! بگذار مردم به فرائض خود برسند... بلافاصله تکبیره الحرام را گفت و نماز شروع شد... نفهمیدم نماز چگونه گذشت... تاکنون خواندن نماز و سنگینی آن را درک نکرده بودم؛ احساس می‌کردم؛ مدنیت اِرث عیار تمدنی مورد نیاز  این روزهای اِرث را ندارد.... مردم اِرث انسان‌های با کمال و عاقلی هستند، اما این پیچ و این آزمایش عیار خاص می‌خواهد که خواص آن هم در مسجد قائم بودند!! فقط خِضر و میثم! عمق فتنه را دریافته بودند... نماز تمام شد سروش بدون معطلی آماده شد شبستان مسجد را ترک کند. قدم‌های آرام و سراسر سَکینه او بغض مردم را شکست.... اشکها جاری شد و نوجوانی خود را جلوی پاهای سروش انداخت.... سروش به ما رحم کن! - رحمت را از او بخواه  پسرم... نوجوان بلافاصله با چشم‌های اشک بار گفت: «و اما تو واسط رحمت او بودی... تو مامور بودی که هویت امامت و حقیقت امام را به ما بیاموزی ظرف قلوب اِرث را محیای ظهور امامی کنی و او بیاید تا همه ممکنات را قائم به حق بدارد... سروش مِهْراس فریب خورده و ما امروز فقط نماز فُرادای خود را یکپارچه ادا کردیم! آن هم به این دلیل بود که در چنین وضعیتی شما سکوت کردید... سروش مسجد را ترک نکن  ... رفتن تو ابتدای تنزل ماست...» سروش دستی بر سر نوجوان کشید و گفت: آماده مقاومت باشید... همراه سروش تا ساختمان سفارت رفتم؛ با خودم فکر می‌کردم ادامه جلسه‌ای که پیش از نماز ظهر داشتیم چه خواهد شد! رجزهایی که در دفاع از مومنان اِرث گفتم را چگونه به رخ من خواهند کشید.... در بین راه با سروش مقابل عطاری توقف کردیم و او از من خواست اندکی گلاب خریداری کنم... گلاب را خریدم و از صاحب مغازه خداحافظی کردم با اشتیاق جام گلاب را به سوی سروش تعارف کردم و گفتم: آقا جان گلابی که فرمودین تهیه شد! سروش لبخندی زد و گفت: در این جام مردمانی را می‌بینم که در پی ساخت باغ های معلق و آبشارهای سرازیر شده از دریاهای آب شیرین معلق هستند، اما عِطر و بزرگی این نشانه(گلاب) را درک نمی‌کنند ...!!! در عجبم!!! جمله سروش خیلی برایم مبهم بود و من را در فکر فرو برد! به راه خود ادامه دادیم... به ساختمان سفارت رسیدیم باید جلسه را ادامه می دادیم... تسبیح اهالی اِرم آیینی ویژه و شعائری خاص دارد، دخترم باید در آینده اگر فرصت شد برایت از آن هم به تفصیل بگویم... به همین دلیل آنان در جریان اتفاقات مسجد نبودند... راستی دخترم حورا؛ داستان شهر اِرم و تنهایی سفیر را برایت می‌گویم ولی بدان روزی تو راوی عمود دوم آن خواهی بود از تو می‌خواهم با دقت جزئیات را در به ذهن بسپاری... ـ چشم پدر ولی جان حورا از رفتن نگو... تنهایی به شدت قلبم را می فشارد... ادامه دارد...</description>
                <category>محمد جعفری</category>
                <author>محمد جعفری</author>
                <pubDate>Thu, 03 Dec 2020 17:30:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان زندگی به سبک فرشته ها  - برگ دوم الف</title>
                <link>https://virgool.io/ChehelBarg/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A7%D9%84%D9%81-syxqftoulawe</link>
                <description>جمله سروش کامل شد، اما هنوز کلامش به پایان نرسیده بود که ناگهان متوجه شدم به‌سوی محراب خیره شده…ناخودآگاه به‌سوی محراب نگریستم و متوجه شدم که مِهْراس یکی از شاگردانش را روانه جایگاه تریبون کرده؛ حالا فقط متمرکز این بودم که چرا مِهْراس می‌خواهد نیابتی سخن بگوید؟!سکوت بر شبستان مسجد حاکم شد... هیچ‌کس هیچ‌چیز نمی‌گفت و همه منتظر بودند تا باب کلام گشوده شود و هدف از این اقدام خارج از عرف مسجد جامع، معین‌تر جلوه کند!او نیز لب به سخن گشود…طغیان استرس و اضطراب را از لرزه صدای او می‌شد فهمید! اضطرابی که نه زائیده هیاهوی احتمالی بود و نه از بی‌تجربگی او که پشت تریبون خطابه قرار گرفته بود!این اضطراب رنگ و جلوه‌ای ویژه داشت!گویا قرار بود نفس اجتماعی اِرث را محیای یک عقب‌گرد تاریخی کنند!می‌شد موج انتقال اضطراب را با چشم دید! سکوت مردم شکسته شده بود و همهمه‌ای برپا شد و نمازگزاران دیگر تاب این سنگینی و روحیه غریبه با عرف خود را نداشتند.بالاخره با صدای لرزان لب به سخن گشود و چنین گفت:«مردم اِرث تاکنون مسجد جامع اِرث برای اقامه نماز وابسته به اِرم بوده، مگر نه این است که او هر چه وابستگی را نفی و مطلق وابستگی را کفر تعیین فرموده!مردم اِرث! در فطرت کودکان ما از لحظه‌ای که متولد می‌شوند، عُلقه عقلایی دمیده می‌شود! کودکان ما عاقل و دارای کمالات خاصه به دنیا می‌آیند و از همان کودکی حکمت می‌دانند!حالا از شما می‌پرسم؛ مگر حکیم نمی‌تواند امور خود را خود بر عهده بگیرد؟!»اندکی مکث کرد و ادامه داد:«پس چرا ما باید به برخی اجازه دهیم که عنوان امامت را در اِرث بر عهده بگیرند در حالی از ما نیستند؟!»ناگهان خود را نماینده تام‌الاختیار مردم اِرث فرض کرد و گفت:«ما مردم اِرث امروز برای تعامل با اِرم شرایطی داریم! یا این‌که از سوی یزدان باید امامی از ما و با انتساب ما تعیین شود یا آنکه خود الگوی خلافت را مبتنی بر حکمت و سیره عقلا در اِرث پیاده خواهیم کرد...»هَمْهَمه‌ای دیگر بر پا شد و او نگذاشت هَمْهَمه تبدیل به خشم مردم شود و با لحنی آمرانه گفت:«دیروز همه شاهد اقدام خارق‌العاده مِهْراس بودیم! تاکنون جلوه‌های اهورایی کرامات  مِهْراس که در اعتقادات ما نسبت به خود ما بود...جاری بود و ما می‌دانستیم که قدرتی اهورایی داریم، اما بر اساس آموزه‌هایی که سروش به‌عنوان سفیر برای ما آورده بود، حق نداشتیم از آن استفاده کنیم!حق نداشتیم دیده‌های خود را از پسِ حجاب‌ها عبور دهیم!همه دیدید که مِهْراس مرده‌ای را زنده کرد...مگر کم هستند؛ بین ما از جوانان ۱۱۸ ساله به بالا که در چنین سنی شاهد مرگ پدر و مادر بودند!چرا وقتی ما می‌توانیم زنده کردن مرده پس از مرگ را تجربه کنیم؛ دست از این کار بکشیم! چرا باید شاهد مراسم تدفین پدر و مادرهای خود باشیم! درحالی‌که می‌توانیم پس از مرگ حق آنان را دوباره زنده ببینیم...همه ما یکتاپرستیم، من این را قبول دارم، اما یکتاپرستی مانع از اجرا و استفاده از قدرت ذاتی نیست… اساساً این اصلی که سروش از سوی یزدان آورده خلاف عرف رایج عقلاست...یزدان خدایی کند و امر او جاری باشد و ما انسانیت به خرج دهیم و در شئون خود قائم باشیم؛ این سرکشی از حدود یکتاپرستی نیست…من نمی‌خواهم درحالی‌که علوم عالیه دین آموختم، شما را به‌اجبار به راهی که سروش منتهای آن را جاودانگی و خلود در فردوس دانسته، دعوت کنم!مردم اِرث رسا و بی‌پرده می‌گویم؛ فردوس نشینی به‌زور نمی‌شود…باید باور کنیم امر ما، در مقامی پایین‌تر از یزدان، پس از امر او جاری شود؟ این چه اشکالی دارد؟ کجای این الگو خلاف عرف یکتاپرستی است…؟ما می‌خواهیم اِرث به بالاترین مقام‌های خود برسد! می‌خواهیم اِرث را به روز موعودش نزدیک‌تر کنیم...باور کنید از انتظاری که در آن به سر می‌بریم خیلی بهتر است و این روش عقلایی تر به نظر می‌رسد…ما تاکنون صرفاً وعده‌ای از ناحیه یزدان دریافت کرده‌ایم که تاکنون هیچ علامتی از آن نیافته و کمترین شرایط آن ظاهر نشده است…ما با این وعده بزرگ‌شده‌ایم! اجداد و شجره غریبه وراثتی به ما آموخته که: &quot;روزگاری اِرث شهر آرمان‌ها و آرزوهای اهالی اِرم خواهد شد!&quot; اما تاکنون از سفیر او چنین تمایلی را دریافت نکرده‌ایم!ما می‌گوییم صلاحیت‌داریم... سفیرش می‌گوید &quot;باید صالح باشیم!&quot;مگر هم‌نشینان عقل می‌توانند صالح نباشند! مگر عقل به امر یزدان به تمام افعال و عوامل او عمل نکرد و خود او نفرمود که تاکنون والاتر از او را خلق نکرده است؟!پس هم‌نشین عقل می‌تواند صالح باشد؛ چراکه با والاترین مخلوقات هم‌نشینی می‌کند.ما امروز می‌خواهیم اِرث را به آنچه اِرم به آن حسرت خواهد خورد، نزدیک کنیم؛ ما همان اِرث را شهر آرمان‌های همه ممکنات خواهیم کرد.ما اُمّی و مدنی هستیم، بر همین اساس می‌توانیم.»کلمات او چون کوهی بر سرم خراب شد... بلند شدم تا سخنی بگویم و این جوان خام را متوجه اشتباهش کنم.در همین حال سروش مانع شد و گفت: سلمان بنشین تو به معیت با ما شناخته می‌شوی! برادرم بنشین...گویی حلقه‌ای بر دستانم افکنده و من را در زندان‌های غربت محصور کرده بودند.در همین لحظه خِضر متوجه حالم شد و معطل نکرد و به میدان مناظره وارد شد...خطاب به مِهْراس گفت:«مِهْراس! به من بگو چرا نیابتی سخن می‌گویی؟ این چه منطقی است؟ این چه سلیقه‌ای است که می‌خواهی آن را به‌جای عقلانیت در چهره و ردای عقل برای مردم تعریف کنید…؟منطقی که سلیقه و برای شخص تو است را با چه رویی می‌خواهی در برابر عقلای ممکنات عقلانیت جلوه دهی...؟باید بگویم آنچه به شاگردت آموختی و او را مأمور ساختی که آن را چون دکلمه بخواند...، نطقی است که می‌خواهد در ردای عقل ظاهر شود!مگر در تاریخ نخواندی که پایان ملت سیزدهم اِرث با چنین اتفاقی آغاز شد! تو می‌خواهی دوباره سَکینه و آرامش را از اِرث بگیری!؟آنچه یزدان از آن به‌عنوان وابستگی گفته و ما را از آن بر حذر داشته، چیزی است که ما را نیازمند اَجنبی‌ها کند، نه آنکه نماینده یزدان را از بین خود برانیم، به این بهانه که نمی‌خواهیم وابسته باشیم!نَسْنا ناگهان جملات خِضر را قطع کرد و گفت: به من بگو مگر قبیله عَزازیل از مخلوقات او نیستند؟!سلمان: چرا! چطور؟نَسْنا درحالی‌که تریبون را نزدیک دهانش برد، درشت گفت:«مردم اِرث ببینید مگر انحصار چیست؟! مگر وابستگی چیست؟! این‌ها نمی‌خواهند قبیله عَزازیل با ما در تعامل باشد…می‌خواهند اِرث همیشه در بند اِرم و وابسته به رهبران آن باشد…مردم اِرث مگر از خصومت ذاتی اهالی اِرم با مردمان اِرث بی‌خبر هستید؟!مگر نمی‌دانید که در ارم مردمانی هستند که در روز موعود از یزدان، در مورد امری که درباره ما به آنان خواهد داشت، از ما و درباره سرنوشت آیندگان ما سؤال خواهند؟!»خِضر در پاسخ فوراً گفت:«بر کسی پوشیده نیست که کشف اسرار اذکار اذان همان حقیقتی است که دانشمندان اِرث در پی کشف آن هستند و اگر آن راز کشف و گره از مسائل آن باز شود؛ اِرث همان اِرم ثانی و شهر آرزوهای اِرمی ها خواهد بود...»نَسْنا سخنان خِضر را قطع کرد و ادامه داد:«کدام اذکار...؟»نَسنا درحالی‌که با بی‌حرمتی تمام به چهره خِضر خیره شده بود با جسارت و خیلی آرام انگشت اشاره را به‌سوی او نشانه برد و گفت: &quot;چه می‌گویی مردَک…؟&quot;او بعدازاین اقدام زشت به پرده‌دری خود ادامه داد و گفت:« همه می‌دانند ذکر، آموزه‌ای است که باید عالمان و صاحبان روحانی چون استاد مِهْراس بگویند و بر زبان خود جاری بدارند تا عامه در حرم اَمن باشند... ما عوام را چه به ذکر!؟اصلاً ما نخواهیم با ذکر پیشرفت کنیم، باید که بر ببینیم...؟!مردم اِرث! به شما خبر می‌دهم که ما می‌خواهیم با تعامل با ممکنات، مسائل اِرث را با پیشرفت مواجه کنیم…مردم! امروز جهان برون اِرث آماده تعاملی فراگیر است...»نَسنا به‌سوی مِهْراس حرکت کرد و درحالی‌که دستش را بوسید با صدای رسا گفت:«مردم... توجه کنید!مِهْراس حق دارد… او و روح روحانی او با یزدان ارتباط دارد و روزی که گذشت این حقیقت را بر ما مشهود ساخت…همه می‌دانیم؛ کارشناسان اِرث انسان‌هایی ورزیده و اربابان عقل هستند…بر کسی پوشیده نیست که عقل در مقابل ما مأمور است و یزدان او را بر مأنوس ساخته…ما در امنیت محض هستیم…مسلّم بدانید که ما با لغزش مردمان سنه ۱۳ مواجه نخواهیم شد…»این‌ها را گفت و با اشاره، مردم را متوجه مِهْراس کرد…</description>
                <category>محمد جعفری</category>
                <author>محمد جعفری</author>
                <pubDate>Thu, 03 Dec 2020 17:28:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان زندگی به سبک فرشته ها - برگ اول -ب</title>
                <link>https://virgool.io/ChehelBarg/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A8-x4uth303jkos</link>
                <description>همراه سروش وارد تالار جلسات شدیم؛ همه منتظر بودند…سروش با لبخند و آرامشی خاص خطاب به جمع سلام کرد و در جایگاه خود قرار گرفت. گویا هیچ اتفاقی رخ نداده!سکوتی عمیق بر فضای تالار حاکم شده بود؛ می‌شد شمار نَفَس‌ها را ثبت کرد؛ بعد از پاسخ سلام سروش، هیچ‌کسی هیچ‌چیز اضافه‌ای نگفت؛ هرچقدر زمان می‌گذشت سکوت مراتب عمیق آرامش را بهتر تصویر می‌کرد، اما من طاقت نداشتم! به‌ناچار سکوت را شکستم و خطاب به جمع گفتم:_  مِهْراس به قول خود عمل نکرد… ._  سروش تذکراتی جدی -در قراری که بر امواج آب داشتند- با او مطرح کرد، اما او بی‌توجه از آن عبور کرد.باآنکه جام سکوت را درهم‌شکسته بودم، اما سکوت عمیق‌تر شد! برگشتم به چشمان سروش نگاهی انداختم که ناگاه سروش به من گفت:_  جلسه رسمیت یافته، بر ادب حریمش استوار باش.لب‌هایم می‌خواست برای جریان کلمه‌ای بشکفد که سروش ادامه داد و تکرار کرد:_  بر ادب حریمش استوار باش!در چهره او اثری از علائم نطق نبود!خوب که دقت کردم فهمیدم من هم سؤالی از سروش پرسیدم درحالی‌که هیچ‌چیز نگفته بودم و نطقی در من نمایان نشده بود!سروش در پاسخ سؤالم می‌گفت:_  بر ادب حریمش استوار باش…*حریمش کجاست و چیست؟_حریم او جایی است که معنا جاری باشد! عقل عامل شود و زبان از منطق خط و نطق عبور کند.نطق سروش بر زبان جسمش جاری نبود و فقط معنای آن در قلبم رمزگشایی می‌شد.فهمیدم نشست هم‌اندیشی که در آن شرکت کرده‌ام در عالم معنا جاری‌شده و این اولین تجربه‌ای بود که جسم خاکی من بر آن راه پیداکرده بود.همه آنچه مِهْراس در معرکه‌ای که در میدان روبروی مسجد به راه انداخته بود، بر من آسان شد و از خودم بر آنچه در مشاهده معرکه مهراس بر من واقع‌شده بود، خجالت می‌کشیدم.با خود می‌گفتم: تو در مقابل جریان عادی (ماورائی) چشمانت لرزیدی، درحالی‌که در عمق جوهر فطری جاری بودی!اما چه می‌شود! چه می‌شود ما این جریان همیشه جاری را نمی‌بینیم؟***_  برخی از جنیان پرده‌دری کرده و از حریم خود عدول و بر انسان‌ها وارد می‌شوند! چرا نظارتی بر این نقض حریم نیست و سنتی دراین‌باره وضع نمی‌شود؟***این جملات یکی از اعضای جلسه بود… جملاتی که ضمیرم را دوباره متوجه جلسه و هدف نشست کرد.دقیقاً متوجه نشدم این جمله را چه کسی گفت؟همه اعضای جلسه از اِرم آمده بودند، اما نه برای حل مسئله! آمده بودند که تعدی مِهْراس را بهانه‌ای کنند برای اثبات جرم ملت ارث!باآنکه حواسم به اعضا نبود و مستقیم متوجه ارباب این جملات نشدم ولی می‌توانستم حدس بزنم که چه کسی این جملات را گفت تا محور مباحث و نگاه اعضا را تغییر دهد.بهتر است همین‌جا به شما این قول را داده باشم که در شرایط مقتضی از احوال اعضای جلسه بیشتر خواهم گفت؛ بالاخره آنچه تجربه عقلایی به ما آموخته هر کس اسمی و هر کلمه معنایی دارد.چنین است که جملات و ترکیب آن شناسنامه‌ای دارند که معرف ارباب خود باشند؛ بنابراین ظن خود را از صاحب این جمله روایت نمی‌کنم ...***هرکسی بود سروش بی‌درنگ پاسخ گفت:_ اگر قرار است سنتی وضع شود واضع آن‌که نمی‌بایست مصالح منطق ما را مدار وضع قرار دهد!ناگاه برخاستم و درحالی‌که راه می‌رفتم با همان زبان معنا خطاب به اعضا و در حمایت اندیشه سروش گفتم:برادرانم! توجه کنید چه می‌گویید، من از شما می‌خواهم و می‌پرسم!آیا مگر غیرازاین است که؛ قانون و وضع قانون برای ساماندهی امور ملتی است که هویت اُمی خویش را از یاد برده باشند!آنگاه ملتی که هویت خود را مفقود یافته و نمی‌داند کیست و کجاست و از کجا آمده و به دنبال چیست! اوباشی بالباس منطق در بینشان ظاهر شود و مدار ملکیت را بخواهند از منطق رُشد تمدنی خارج کنند!مگر عقلا قبول ندارند که واضع، قانون و سنن را به یاری قضات می‌آورد.حالا می‌پرسم: عجیب نیست شما برای امتی درخواست وضع سنت می‌کنید که از بدو تولد عاقل آفریده می‌شوند و بر سرحدات عقل استیلا دارند؟!برای امتی دعوای قانون‌گذاری دارید که در متن اُمی عقل محو است و در فطرت اندیشه غوطه‌ور؟!برای امتی مدعی ساختار مقننه هستید که منطق عرف عادی آنان از مبدأ فضائل و کمالات است؟! جایی که ذاتاً استعداد خلافت بر عالم دارد و پسربچه‌های کوچه و بازارش در حکمت چون ریش‌سفیدان عالم مثال هستند!؟اِرم هرچند متمدن، اما تمدنش با حضور ما رشد خواهد یافت! ما آن‌کسانی هستیم که او وعده داده است روزگاری فردی از جنس ما بر آنجا پا خواهد گذاشت و معلم و راهنمای رهبران اِرم خواهد بود.برادرانم بدانید همیشه این‌گونه بوده که در این امت (ارث) همه یکسان و در یک صف به‌طور مطلق دارای مطلق ویژگی‌های متناسب با مبدأ رشد آفریده می‌شوند؛ به‌گونه‌ای که همه در به دست آوردن مراتب رشد یکسان‌اند!درحالی‌که راه می‌رفتم و به چهره تک‌به‌تک اعضا خیره می‌شدم رجزهایی خواندم رجزهایی که وقایع و افتخارات امت ارث را روایت می‌کرد:_آنگاه‌که هیچ مرجحی در بین یک امت واقع نشده تا آنکه همه آنان برمدار جوهر جاری علم سرحدات رفتار مدنی را در حکمت قلبی خود محفوظ دارند!_آنگاه‌که در ملتی که هیچ‌کس به خاطر ندارد آخرین کرسی قضاوت کی، کجا و برای چه دعوی اقامه شده؟خطاب پایانی را با سؤالاتی تنقیح کرده و گفتم:وضع سنت چه توفیقی خواهد داشت؟ غیرازآنکه شما بخواهید ما را موجودات ضعیف و خاطی جلوه دهید؟***به خودم آمدم دیدم سروش من را در دریای نگاه مهربان خود غرق دارد و تبسمی بر لب‌هایش ظاهرشده.بنشین برادرم…! بنشین… همین کلمات کفایت رَد نظر برادرمان را دارد.احساس می‌کردم ملت ارث را در آزمایشی بزرگ سرافراز کردم و در درون به خود می‌بالیدم و باافتخار از میان اعضای نشست عبور کردم.از ستون اول تالار عبور نکرده بودم که گلبانگ اذان بر مناره‌های مسجد جامع شکفت…باز آن جملات اهورایی…باز گلبانگ کلمات… باز نام موعود و وصیّش…باز کلماتی که 13 تمدن گذشته ارث از آن به‌عنوان رازهای رستگاری یاد می‌کردند!از 13 تمدن گذشته ارث سینه‌به‌سینه این معمای دل‌نشین به تاریخ امروز ارث منتقل‌شده بود! معما ازاین‌قرار بود که «هرکس حقیقت کلمات و اذکار اذان را درک کند؛ جمعیتی از امامان و سروران اِرم او را تا لقاء احدیتش همراهی خواهند کرد! معنای و حقیقت این اذکار چیست؟» سؤالی که فقط هم‌نشینی باعقل محض می‌توانست پاسخ آن را محقق سازد؛ بر همین مدار تا سفیری از ارث می‌آمد؛ سعی می‌کردم به نحوی با او معاشرت داشته باشم.کشف حقیقت معنای اذکار اذان! تنها آرزوی مردم ارث از 14 هزار سال گذشته بود! مردمی که با ظرفیت عظیم رشد متولد می‌شوند و هرکدام به میزان تلاش و اراده خود به مرزی از درک این معنا نزدیک می‌شود! آخرین بار از ریش‌سفیدی شنیدم که می‌گفت:یکی از کلمات درک این اذکار از منظومه‌ای ساده شروع می‌شود… «کلمه»!اذکاری که هر صبح و شام من را محو خود می‌کرد… سروش صدایم زد، برگشتم دیدم به‌اندازه 14 ستون تالار از او فاصله گرفتم! خجالت کشیدم گفتم: می‌روم برای نماز آماده می‌شوم!سعی کردم با این بهانه و کلمات حالت تحیرم را مخفی کنم، اما سروش همیشه من را در وقت اذان این‌گونه دیده بود.آن روز از معدود روزهایی بود که با سروش از یک مبدأ نوای مسجد و نماز جماعت داشتیم؛ دریای نگرانی‌ها دیواره‌های قلبم را با امواجش در هم می‌کوبید! نمی‌دانستم چه اتفاقی در جریان است ولی آن را احساس می‌کردم.چند بار وسط راه سروش از من سؤال‌هایی پرسید که آن‌قدر بی‌ربط پاسخ گفتم که او نیز متوجه تلاطم روحی من شده بود.به مسجد رسیدیم؛ باآنکه سروش سفیر اِرم در ارث بود ولی مردم ارث او را به عدالت می‌شناختند و امام جماعت ارث شده بود.طبق معمول به شبستان مسجد وارد شدیم؛ سروش به‌سوی محراب رفت، اما  مِهْراس اقامه را خوانده بود!با ناراحتی به او گفتم: عدالت نیست راتبی بر سالکی اقتدا کند!مِهْراس بی‌درنگ برگشت و گفت: مصلحت نمی‌بینم که خلیفه‌ای بر سفیری اقتدا کند! عدالت سفیر چه شده که به خود اجازه تعدی داده؟گفتم: مِهْراس مگر تو خلیفه ارث هستی؟گفت: همه اهالی ارث به خلیفه بودن مشهورند! از امروز امور را به شورای خلفای ارث خواهیم سپرد.همین‌که اراده پاسخ در من ظاهر شد سروش مانع من شد و گفت: جماعت را معطل نگذار  مِهْراس؛ من به شما اقتدا می‌کنم!نماز را خواندیم، خشک و بی‌روح؛ تازه طعم و شیرینی اقامه نماز را می‌فهمیدم.بعد از نماز درحالی‌که سروش غرق در تسبیح بود به او گفتم : عدالت اقامه را ممکن می‌سازد؛ امروز منیّت نماز را به طومار خوانی بدل ساخت.سروش در پاسخ به من گفت: برادرم صبر کن! ما حق نداریم اجتماع و یکپارچگی مدنیت ارث را در دست‌انداز فتنه تفرقه گرفتار کنیم.</description>
                <category>محمد جعفری</category>
                <author>محمد جعفری</author>
                <pubDate>Thu, 03 Dec 2020 17:26:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان زندگی به سبک فرشته ها برگ اول - الف</title>
                <link>https://virgool.io/ChehelBarg/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A7%D9%84%D9%81-ub0gfwwjay7b</link>
                <description>عمود اول: قصه های شهر ارمتنهایی سفیراِرم شهری بزرگ بود؛ به اندازه‌ای بزرگ که سرشماری سالانه شهر -با آنکه شیوه نامه‌ای دقیق و زیرساختی هوشمند داشت- چندین روز به طول می‌انجامید!تنها شهری که در بین همه ملل به «خانه اَمن» شهرت یافته بود.خانه‌ای که فقط قانون شهروندی آن، به عنوان منشور مُدُن شناخته می‌شد!شهری که می‌شد معانی حُسن و نیکویی را با سیره اهالی آنجا تعریف و یا حتی تعنین(عنوان گذاری – اسم گذاری)کرد.«اِرث» منطقه‌ای آباد و مستعد! با اِرم فقط هفت منزل فاصله داشت و «سروش» سفیر اِرم در آن منطقه بود.سروش گاهی برای ملت‌های اِرث از سوی او اخباری می‌آورد؛ او مردم را با آنچه که پیش رویشان بود و قرار بود با آن مواجه شوند، آشنا می‌ساخت، اما واقعیت تلخ ملل و آبادی‌های منطقه اِرث این بود که اخبار را به زبان و فرهنگ خود درک می‌کردند! تا جایی که برداشت شخصی خود را واقعیت آموزه‌های اِرم -که سروش سفیر آن بود- بیان می کردند و با تعابیر و فهم خود به روایت آنچه شنیده بودند می‌پرداختند.شاید در توصیف سرنوشتی که پیش روی ملت‌های اِرث بود، بیان کلماتی اندک کافی باشد؛ سرنوشتی که تاریخ را با خود به شهر کابوس‌ها فرو می‌برد... .همه چیز از جایی شروع شد که سروش با رهبران اِرث- در مورد خیالی که در سر داشتند- همراه نمی‌شد.بابِل 1452 سال قبل از هبوط:سروش به ساختمان مرکزی سفارت آمده بود، گویا از موضوعی به شدت ناراحت بود! اطراف راهرو سفارت مدام در حال حرکت بود! آرام و قرار نداشت، اما می‌شد آرامش را از چهره او دریافت.بر منشوری که روی دیوار لابی دفتر مرکزی سفارت نصب شده بود درشت و با خطی خوش نوشته بودند : اینجا مَحرَم مُحرِم می‌شود!در آداب تشکیلاتی و ساختاری سفارت اِرث، آداب مسئولان حکومتیبر مدار منشور اختصاصی سفارت اِرث چنین بود که ساختمان مرکزی در‌واقع اتاق طراحی و اتاق امن جلسات محرمانه محسوب می‌شد؛ اتاقی که ارتباطات خاص با اِرم نیز از آنجا انجام می‌شد.سروش را کمتر اینگونه دیده بودم! حالا ترکیب  مَحرَم و مُحرِم را اندکی بهتر از گذشته درک می‌کردم؛ اهالی اِرث از 18 هزار سال گذشته هرگز چنین حالت و چهره‌ای از سروش تجربه نکرده بودند.آخرین باری که سروش را با این حالت دیده بودم؛هم یادم نمی‌آمد، شاید به دوران نوجوانی من مربوط می‌شد، اما درک و تجربه امروزم، من را مانند دوران نوجوانی بی‌تفاوت نگذاشت...حالات سروش من را به مسجد جامع شهر کشاند؛ هر چه باشد آنجا اتفاق افتاده.لبخندهای آرامش بخش او به رنگ سبز غضبش به قدم‌هایم قدرت می‌بخشید. باید به مسجد بروم تا از نزدیک از آنچه که واقع شده خبر بگیرم.تا حالا؛ کوچه های بابِل را با رنگ تحیر تجربه نکرده بودم...چرا؟ مگر ممکن است!چرا؟چرا؟ مگر چه اتفاقی افتاده…صدای شکستن جام در گوشهایم پیچید! دست راستم از شیشه شکسته جام زخم برداشت! ناگهان زنی به فریادی قهرآگین گفت: آقا چه می‌کنی همه گلاب‌هایی که خریده بودم را….خانم شرمنده حواسم نبود!ناگهان زن با لحنی آرام‌تر گفت: مهم نیست - حواس خودم هم نبود راستش متوجه جمعیت بودم! شما می‌دانی چه خبر شده؟نه! می‌دانستم که حال و روزم این نبود...چند قدمی رفتم و به دیوارهایی از ازدحام مردم برخوردم؛ خورشید از ازدحام به سایه رفته بود، مادران کودکان شیرخوار خود را فراموش کرده بودند! گویا محشری برپا بود!معرکه‌ای بر پا بود!اگر منشور چهره سروش در قاب چشمانم رنگ خدایی را تصویر نمی‌کرد؛ تضمینی نبود من نیز مانند جمعیت محو آنچه که می‌دیدم می‌شدم و عامی تر از همیشه هویت اُمی خود را از کف داده بودم.«مِهْراس»!یعنی او!چرا!باید به ساختمان مرکزی سفارت بر می‌گشتم؛ مِهْراس و برقچشمانش رمقی برای بازگشت نگذاشته بود… نمی‌دانستم باید چکار کنم.به خودم آمدم، سروش منتظر بود چیزی بگویم.سروش! باید چه بگویم؟سروش! مگر روز گذشته با مِهْراس بر پهنه مواج آب دریا دیداری نداشتید! مگر قرار نبود هیچ سنتی برمدار سلوک تغییر نکند!در حالی که سعی داشتم بغضم را مخفی کنم ناخودآگاه جذب نگاهش شدم و گفتم: سروش! بغض امروزم از معرکه ای نیست که مِهْراس گرفته بود.سروش آرام من را در آغوش گرفت و گفت: آرام باش…بگو چه دیدی؟روایت چشمانم را بگویم یا ندای قلبم را؟روایت چشمانت! آشوب قلبت را همان موقع رفتن شنیدم.من امروز چشمانی دیدم که با دستان مِهْراس بر درشتی روزگار چشم گشود…من امروز جسمی بی روح دیدم که با نگاه مِهْراس زنده شد…من امروز همه عوالم ماده را مطیع کلمه مِهْراس دیدم…او می‌توانست جان ببخشد و جان بستاند!سروش: و همه به اراده او بود!اما سروش؛ ... مردم چنین معرکه را نمی‌دیدند!سروش: چه کسی می‌خواست مردم اینگونه مِهْراس را نبینند؟با ناراحتی و با جسارت گفتم : می‌خواهی چه بگویی؟ مِهْراس اسراری دارد!؟سروش: مِهْراس نه…  برایش برنامه دارند…چه می‌گویی! دلیلی برای این مطلب داری؟ حتماً یادت هست که 6 سال پیش در جوابت گفتند توهم توطئه داری؟سروش لبخندی زد و گفت: بیا برویم همه برای یک جلسه فوق‌العاده و محرمانه دعوت هستند.</description>
                <category>محمد جعفری</category>
                <author>محمد جعفری</author>
                <pubDate>Thu, 03 Dec 2020 17:22:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>