<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ☆◇Moonwalk◇☆</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rashidayi.sevda</link>
        <description>•.°☆...A silent painter☆°•.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 00:31:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2170690/avatar/XUoX2S.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>☆◇Moonwalk◇☆</title>
            <link>https://virgool.io/@rashidayi.sevda</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ایرانم، کشوری که زادگاه من و خاطره  هایم است...</title>
                <link>https://virgool.io/@rashidayi.sevda/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%85-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-goq4qisdqnxc</link>
                <description>به نام آنکه آزادی را آفرید....به نام آنکه خاک را آفرید... خانواده را آفرید....عشق را آفرید....برابری را آفرید....به نام آنکه شجاعت را آفرید....!آه ای کشورِ زیبایم! کشوری که خاطراتَم با زندگی در خاکَت، خاطره انگیز شده اند...کشورِ رنگ های گرم، گاه شاید هم رنگ های سرد، مهم نیست... در هر رنگ، در هر حال و هوایی، دوست داشتنی ترینی...!کشور آواها و صداهای دل انگیز، زادگاه شاعران خوش قلم، موسیقی های سنتیِ شیرین و مدرنِ شور انگیز، هردو با هر طیف صدایی و هر سازی گوشم را نوازش داده و گاه از عشق، امید وشادی؛ گاه تنهایی و گاه غمخواری... به نظم درآمده و از هر شاهکارشان خاطره ای نوستالوژیک را در حافظه ها ماندگار کرده...کشورِ دریاهایِ نیلگون، گندم های طلایی، انارهای درشت سرخ، پرتقال های نارنجیِ خوش لعاب، گلاب های صورتی خوشبو، نارنج های سفید که هر کدامشان تو را یاد وطنت خواهند انداخت...کشورِ نوید دهنده نوروز اش بهار، اولین فصل و نوید دهنده ی آخر فصلش، یلدای زمستانی...کشورِ گنبدهای کبود، طلایی و نقره فام، کشورِ بادگیرهای خنک، پل ها و رودها و جویبارهای زلال...کشورِ گلستانِ پر گل، سی و سه تا پلِ اصفهان، شالیزارهای مازندران، دریای آذربایجان، ساحل بندرهای جنوب، تاریخ سیستان، کویر های یزد، کوه های همدان و البرز و زنجان و عشایران لر و کرد،تخت جمشیدو حافظیه شیراز، میلاد و در آخر آزادی تهران!...کشورِ نیاکانِ نجیب، آریایی های شجاع، کشورِ اشک های مادران، کشورِ فریاد دادخواهی پدران، کشورِ خواهران و دخترانِ شجاع، کشورِ برادران و پسرانِ فداکار....ایران عزیزم! صبوری و استقامتت در طی آسیب ها و جنگ های تیره و تلخ، تحسین برانگیز است...چه در سال های دور و چه نزدیک...ایران عزیزم! امیدوارم بعد از این سال های تاریک و سختی که تحمل کردی، رنج هایی که دیدی و کشیدی، پرنده ی سفید و خوش یمن آزادی را در حال پرواز بر فراز آسمان آبی ات ببینیم...???❤️پ.ن:امیدوارم این روزها هرجا که هستید خودتون و خانواده اتون سلامت باشیدو برای خانواده درگذشتگان هم یه تسلیت❤️‍🩹🖤به امید دیدن خنده های خوشحالی یک ایران...💚🤍❤️</description>
                <category>☆◇Moonwalk◇☆</category>
                <author>☆◇Moonwalk◇☆</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jun 2025 19:40:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یلدا</title>
                <link>https://virgool.io/@rashidayi.sevda/%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-sd1x2f726ba9</link>
                <description>&quot;یلدا&quot;شب دلنشینی است. شبی که با خانواده به سر می شود. شبی است که برای مدتی غصه ها و نگرانی ها کنار گذاشته می شود.شبی است که به اندازه اشعار حافظ،زیبا، طولانی و ارزشمند است. شبی است که قوی ترین سِلاح ما در برابرِ تاریکی ها، داشتن دلی روشن و صمیمی است...دانه های انار، مانند یاقوت می درخشند. نور شمع ها بر یاقوت های سرخ می افتد. دیوان حافظ باز می شود و هر کس آرزوی فالی نیک می کند. شعرهایش نوازشم می کند. و اینک &quot;ایمان بیاوریم به آغازِ فَصلِ سَرد...&quot;فروغ فرخزاد &quot;نقاشی دیجیتالی من از شب یلدا:)◇یلدایتان مبارک:)◇</description>
                <category>☆◇Moonwalk◇☆</category>
                <author>☆◇Moonwalk◇☆</author>
                <pubDate>Sat, 21 Dec 2024 19:30:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رازِ نقاش:۶</title>
                <link>https://virgool.io/@rashidayi.sevda/%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%90-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%B6-byh5wqjml0ki</link>
                <description>هیچ انتظارش را نداشتم که آن شب برایم شبی کاملا متفاوت تر از شب های دیگر شود.فرنگیس خانم زنی میانسال و درشت اندام و نسبتا قدکوتاهی بود که لباس هایش مرا یاد فیلم های کلاسیک می انداخت.آرایش غلیظ صورت، دماغ تیز و موهای فرفری قرمز رنگش به راحتی او را از بقیه افراد متمایز می کردند.به دو از پله ها پایین رفتم و به موقع خودم را جلوی در رساندم.او و پدرم مشغول آوردن چمدان هایی در اندازه های مختلف بودند. همان موقع سگی کوچک و سفیدِ پُفی از میان انبوه چمدان ها رد شد و پارس کنان به سمت مبل ها هجوم برد._اوه برفی! نگران نباشین!حتما دوباره گرسنه شدی.آروم بشین تا غذات رو حاضر کنم. سگ کوچک آرام نشست و چشم های بامزه اش را به من دوخت. لبخند زدم.شاید آرزوی  امروزم به واقعیت پیوسته بود.فرنگیس همان طور که چمدان ها را جابه‌جا می کرد با خنده خاطرات خوبِ گذشته شان را با پدر مرور می کرد. پدر هم لبخند به لب داشت اما چشم هاش چیز دیگری می گفتند.فرنگیس چهره ای خسته و کمی پیر  داشت ولی شوخ طبعی اش نمی گذاشت او کسل کننده به نظر برسد. بالاخره کارشان تمام شد و بعد از آوردن آخرین چمدان آهی کشید و رو به پدرم گفت:&quot;ولی با وجود تمام این ها خوشحالم که بعد سال ها جهانگردی و دیدن جاهای مختلف برای تسکین روحم به خونه برگشتم داداشی. هر چند که دیگه خانواده ای  برام باقی نموند اما برات خوشحالم که اینجا هستی و خداروشکر که سالم هستین. مطمئنم با بودن توی خونه اتون حالم خیلی بهتره.راستی،بچه تون کجاست؟ تو آخرین نامه ای سال ها پیش برام فرستادی بهم گفته بودی بچه تون رو به دنیا آورده این.&quot;در همان لحظه صدایی زیر و  با لهجه فرانسوی از پشت سرش شنید که گفت:&quot;سلام...خوش اومدین،مادام فرنگیس. &quot;با تعجب برگشت و نگاهش روی من میخکوب شد.گویا باورش نمی شد که برادرزاده ای که پیش از این هرگز او را ندیده در این سال ها چقدر بزرگ شده است. چند ثانیه طول کشید تا جواب سلام را بدهد. با لهجه گرم و خاصش به فرانسوی گفت:&quot;بون ژوغ... عزیزم&quot; خندیدم و با خجالت گفتم:&quot;نمی خواد به فرانسوی باهام حرف بزنین.من وفا هستم و از آشنایی باهاتون خوشوقتم. شما کی هستید؟&quot;او هنوز  با تعجب بهم نگاه می کرد. سرخ شدم.فهمیدم که به جای مشخصی از چهره ام زل زده است:چشم هایم.مدتی نسبتا طولانی،دقیقا به همین نقطه از صورتم زل زده بود.او با دقت بیشتری نگاهم می‌کرد و من سعی می کردم تا جای ممکن تحمل کنم. ابروهایش در هم رفت.یکهو قیافه اش بی هیچ احساسی شد و چشم هایش را ماساژ داد. اما چرا؟شاید او را یاد کسی یا چیزی انداخته بودم که حتما از آن خاطره ی خوبی نداشت...دستش را به موهای پریشانم کشید و آرام نوازش کرد. لب های نازکش می لرزیدند. با صدایی پر از عجز و نا امیدی گفت: &quot;اوه، نه؛این خوب نیست...این نشونه خوبی نیست!&quot;این را گفت و خسته تر از قبل به نظر رسید. رو به پدرم گفت:&quot;باورم نمیشه که هنوز بخشی از اثرش در این دنیا باقی مونده. یکی اش هم بچه خودته. باید خیلی مراقبش باشی.&quot;_ چی شد؟این را پرسیدم و امیدوار بودم از جواب دادن بهش طفره نرود. فرنگیس سریع حالت صورتش را عوض کرد و با خوش رویی گفت:&quot;هیچی عزیزم.برای اولین بار دیدمت و میتونم حدس بزنم که ازدیدن یه آشنا که سر زده اومده پیشتون متعجب شده ای درسته؟ من عمه ی تو هستم. آماده باش که امشب قراره از ماجراجویی های کوچیک و بزرگم تو گردشگری های این چند سال من بشنوی!مگه نه برفی؟&quot;ناباورانه گفتم:&quot;واقعا؟&quot;سگ کوچک سرش را آرام تکان داد. عمه نگاهم کرد و گفت:گفتی اسمت وفاست.درسته؟اسم خیلی قشنگیه. خیلی قشنگه.مادرت عاشق ایرانی ها و اسم هاشون بودو همینطور عاشق تو. امیدوارم ناامیدش نکنی، پسرم.&quot;-ب...بله؛حتما.سعی ام رو میکنم و اینکه، اهم... من دخترم.عمه این بار به لباس هایم زل زد. فراموش کرده بودم که گاهی می توانم آدم ها را با اسم و لباس هایم گیج کنم.علاقه ام به لباس و روحیه پسرانه و فوتبال و بازی های ویدیویی برای بعضی ها عجیب بود. تازه، رکورد سریع ترین گیمر مدرسه را  هم شکسته بودم و الکس و ملودی با این مورد خیلی حال می کردند. اعتماد به نفس آنها باعث می شد من هم احساس راحتی با خودم داشته باشم.یادآوری مادر باعث شد چشم هایم برق بزند. سعی کردم چیزهای بیشتری درباره ی مادرم ازش بپرسم اما او تازه از راه رسیده بود و خستگی اش باعث شد بیخیال پرسیدن بشوم.عمه این بار با خنده دستی به موهایم کشید و گفت:&quot;نمی دونستم برادرزاده ای که اصلا تا حالا ندیده بودمش یه ببعی سیاه گوگولیه! حتما باید عکس بچگی هات رو ببینم. وای! کک و مک هات از مال من هم زیادترن ! این همه خوشگلی تو نصفش از عمه ته. تو خیلی خوشگلی دختر! یه بغل نمی کنی عمه رو؟&quot;قبل از اینکه فرصت کنم واکنشی نشان دهم یا چیزی بگویم مرا به سمت خودش کشاند و در آغوش بزرگش گرفت ومثل یک دستگاه آبمیوه گیری گنده حسابی مرا چلاند. سرخ شدم و همزمان خنده ام گرفت. تازه فهمیده بودم که عمه جدای مرموز و محافظه کاربودنش در نمک ریختن چقدر استاد است! و اینکه آغوش مهربان و گرمش تا حدودی توانست ماجراهای پردردسر آن روز را از یادم ببرد...سخت بود که همزمان ماکارونی دستپخت عمه را بخورم و هم به صحبت هایش در مورد تجربه های گردشگری اش به دور کل دنیا گوش بدهم:_&quot; از وقتی هم سن تو بودم عاشق ماجراجویی بودم.فرقی نمی کنه چه جور ماجراجویی ای باشه...اگه شجاع و نترس و اهل سفر و خطر کردن باشی عاشق این کار می شی. دو روز موندن با قبایل آدم خوار آمازون و دیدن تمساح های گنده اشون باعث شد بیشتر سمت اروپا برم.اوه!... یادمه پارسال هوای انگلستان انقدر سرد شده بود که مجبور شدم دیروقت بدون اینکه سرپناهی پیداکنم دقیقا کنار کاخ باکینگهام بخوابم! &quot;در حین خوردن آخرین رشته دراز ماکارونی همزمان با تمام شدن حرفش سر تکان دادم. شنیدن داستان سفر های عجیبش باعث شده بود که غذایم دیرتر تمام بشود. عجب دستپخت خوبی! شاید مزه اش تا ابد یادم می ماند. شام را که خوردیم عمه درباره ی سرگرمی ها و زندگی ام پرسید . به او گفتم که علاقه ام به نقاشی دنیایم را شکل می‌دهد و باقی اش فوتبال و بازی های ویدیویی و کتاب است. در کمال ناباوری عمه یکی از چمدان ها را باز کرد و با احتیاط سه جلد کتاب به سه زبان انگلیسی،فرانسوی و فارسی  از داخل آن درآورد و گفت:&quot; به محض اینکه پام رو در پاریس گذاشتم یادم اومد برات هدیه بگیرم. همیشه عقیده داشتم که کتاب یکی از بهترین چیزهاییه که میشه به آدم ها هدیه کرد. شاید در جهان واقعی فرصت سفر کردن رو نداشته باشی؛ اما سفر در جهان کتاب ها هم میتونه به همون اندازه تجربه ی ارزشمند و هیجان انگیزی باشه.&quot;وقتی کتاب‌ها را در دست گرفتم از خوشحالی و هیجان سر از پا نمی شناختم. نگاهی پر از رضایت و سپاس گزاری به عمه انداختم و او هم چشمکی دوستانه تحویلم داد.دوتا از کتاب ها هردو داستانی بودند و سومین کتاب در حقیقت آلبوم خاطراتی پُر از عکس های قدیمی بود که گوشه ای از زندگی پدرم قبل از آمدن به فرانسه را به تصویر کشیده بود. پدر که تا این لحظه ساکت بود با تعجب به آلبوم خانوادگی سنگین در دستم نگاه کرد. آلبوم را نشانش دادم و او دستی به جلد چرمی کهنه اش کشید. پشت پلک هایش اشک جا خوش کرد و چند لحظه بعد تنها خواهرش را در آغوش گرفت...کمی بعد همه خسته به رختخواب های خودمان رفتیم.این شب یک شب عالی بود. گرچه هنوز هم مانند بقیه روزهایم با معما های عجیب زیادی آمیخته شده بود. خب،احتمالا نباید انقدر سریع نتیجه گیری می کردم؛چون وقتی به طبقه بالا رفتم و به اتاقم رسیدم انتظار دیدن این صحنه را نداشتم ...دو نفر با موهای بور در چهارچوب پنجره مربعی شکل اتاقم نشسته بودند و با بی تفاوتی من را نگاه می کردند!ملودی و الکس اینجا چه کار می کردند؟آن وقت شب؟!چطوری وارد شده بودند؟ملودی سرفه ای کرد و خیلی جدی گفت:&quot;ببخشید که بدموقع مزاحم شدیم عزیزم؛اما یه کار مهمی باهات داشتیم...&quot;الکس هم حرف خواهرش را ادامه داد:&quot;آره، برای همین هم قراره امشب بیشتر بیدار بمونی...&quot;#سودا_رشیدایی شهریور ماه ۱۴۰۳  </description>
                <category>☆◇Moonwalk◇☆</category>
                <author>☆◇Moonwalk◇☆</author>
                <pubDate>Mon, 26 Aug 2024 00:21:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکه کاغذ های خط خطی</title>
                <link>https://virgool.io/@rashidayi.sevda/%D8%AA%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0%D9%90-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B7-%D8%AE%D8%B7%DB%8C-nenf7ce2pgns</link>
                <description>خیلی کم پیش می آید که از احساسات، روزمرگی ها و همین لحظات گذرای زندگی شخصی ام بنویسم.در واقع، ترجیح می دادم که احساسات و کلمات در قلبم حک بشوند و تصاویر لحظات زندگی چه تلخ چه شیرین در ذهنم قاب گرفته شوند...اما مدتی کوتاه است که هوای دوباره نوشتن در وجودم رخنه کرده است و سخت دلتنگم.دلتنگ چیزهایی که احتمال برگشت شان کم است:مدرسه راهنماییدوستان و حسِ شور و شادی کودکیرودخانه آرامی که حین مدرسه رفتن، از زیر پل عابر پیاده به خوبی نمایان بود.شیطنت های بی پایان اکیپِ شروری که ته کلاس می نشستند!لحظات مرور کردن درس با معلم هاغروب های سرخ خسته کنندهو نمازخانه ای پرخاطره!این ها خاطره هایی یادگار دوران راهنمایی هستند و با پایانش، برگی به صفحات دفترِ زندگی ام اضافه می شود.غروب تابستانی...بزرگسالی؟نه...پذیرفتنش آسان نیست.و همچنین درکش.اما این دوران را باید همچو دیگر روزها، تحمل کرد و گذراند...یا بهتر بگویم:باید زندگی اش کرد.و  خب... تا حدودی موفق به انجامش شده ام.اینکه لحظه ها از دست ندهم و در ثانیه به ثانیه اش زندگی شان کنم.شاید فرصتی نباشد برای رفتن به دل جنگل ها یا ماجراجویی در کوه ها و یا نشستن روی شن های داغ کنار دریا...اما قطعا گشتن در دنیای کتاب ها، به خودی خودش ماجراهای محشری برایم دارد!و بیشتر از آن، هنگام خواندنشان، نوشیدنِ یک نسکافه یا چای خوب، خوشبختی را میطلبد،مگرنه؟(البته نباید از لذت نوشیدنی های خنک و بستنی های خوشمزه تابستانی گذشت. با یک فالوده و بستنی چطورید؟)کدوم بستنی؟ خودم لیوانی:)من بلد نیستم موتور برانم. عاشق زیر پا گذاشتن شهر ها با یک موتور سبک و خفن بودم، تا اینکه به این نتیجه رسیدم که بهتر است قبل وقوع این اتفاق ناممکن، موتور تخیلم را روشن کنم و با زدن عینک خلاقیت، نگاه جدیدی به دنیای اطرافم داشته باشم.این تجربه هم قطعا به اندازه ی داشتن موتور واقعی باحال است. اگر تا به حال این موتور را روشن نکرده ای، یک کتاب یا فیلم وتئاتر خوب، نقاشی های زیبا و موسیقی هایی با قطعه های تاثیر گذار را تدارک ببین. آن وقت اوقات فراغت لذت بخشی برایت رقم می خورد.مطمئنم.معرفی کتاب هایی که امسال خوانده ام:خوار و بار فروشی نامیاکتابخانه نیمه شبکافکا در کرانهشهر ماه خونینهستی ‌جنگی که نجاتم دادبچه محل نقاش هادشمن عزیززنان کوچکو...اکنون شما بگویید. کتابی که خیلی دوستش دارید و نظرتان را جلب کرده را نام ببرید. کدام شخصیت ها در کتاب مورد نظرتان دوست داشتنی تر بودند و چرا؟حوصله ام که سر می رود دوست دارم به آسمان بی کران با ستاره های ریز و درشتش چشم بدوزم.و با نگاه کردن به آنها، یاد چهره های بسیاری از افراد زندگی ام می افتم.چه بد، چه خوب.به هرحال شخصیت هرکسی هر طوری که باشد در خاطرم می ماند، حتی اگر کم دیده باشمش واگر اصلا طرف را ندیده باشمش! و حتی اگر شخصیتی خیالی باشد.کسی نمی داند چرا؛ شاید تو هم جایی در میان این همه ستاره داشته باشی. این طور فکر نمی کنی؟امیدوارم چشمک ستاره ای زیبا، جایی میان زمین و آسمان، خوشحالت کند حتی اگر فقط برای لحظه ای کوتاه.خط خطی های جدید.چطوره؟ حال تو بگو. آیا کسی یا چیزی هست که با نگاه کردن به ستارگان به یادش بیفتی؟ بتهوون؟ سمفونی شماره ۹؟ عالی است! رقص آرام قلمو و برخوردش با بوم سفید و همزمان اجرای این آهنگ خودش یک کنسرت تمام معناست! البته، شاید باب دیلن و بیتلز هم کمی دلشان بخواهد هنرنمایی کنند؟ بله، البته که می شود! با هر آهنگی لذت نقاشی دو چندان می شود!آهنگ های موردعلاقه شما چیست؟ هنگام شنیدن قطعه موردعلاقه تان به چه ویژگی ای توجه می کنید؟به موضوع؟ صدای خواننده یا ریتم آن؟با کدوم آهنگ اینجوری حس میگیری؟استعداد ها زیادند. چیزی که استعداد ها را زیبا می کند شکوفا شدن و رشد دادن آنها است.تو خلاقیت را چگونه معنا می کنی؟ از چه هنری خوشت می آید؟ گاهی دلت خواسته تا انگشت هایت کلید صفحه پیانو را لمس کند یا شعری که خوانده ای، به آوازی زیبا بدل شود؟ آیا نوشتنِ آسانِ فرمول‌های سختِ ریاضی ،علوم ، فیزیک و... تو را به هیجان می آورد؟اگر استعدادتان کشف نشده دنبال آن بگردید، کشف و تجربه کنید و از بزرگان آن استعداد، درس ها و نتیجه هایی بگیرید. مطمئنم که با استفاده از خلاقیت هایتان آینده ی زیبا و رضایتمندانه ای را رقم خواهید زد.و در آخر برای تو ای مهربان، آرزوی تابستانی شاد دارم.همچنین زندگی ای پر از کار و تلاش و موفقیت:)فعلا خدا نگهدارت.تا بعد:) </description>
                <category>☆◇Moonwalk◇☆</category>
                <author>☆◇Moonwalk◇☆</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jul 2024 02:21:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز نقاش:۵</title>
                <link>https://virgool.io/@rashidayi.sevda/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%B5-ixdilxyjh4g4</link>
                <description>...مدتی طول کشید تا چشم هایم را باز کنم.درباره ی غرق شدنم چیز زیادی به یادم نمی آمد.فقط صدای قلپ قلپ آب زلال و حسی پر از اندوه را به یاد داشتم.چه کسی مرا به آب انداخته بود؟چرا آن عکس کارتونی تبلیغاتی ناگهان جلوی چشمانم جان گرفته بود؟چرا این دومین باری بود که دوباره آن اتفاق افتاد؟چرا مرز باریکی بین توهم و واقعیت را حس می کردم؟و از همه مهم تر:آیا این اتفاقات تصادفی بودند؟! آرام آرام به بالای رودخانه رسیدم. سرم را بالا آوردم و قطره های آب را از بدنم تکاندم.خشکم زده بود و هنوز وجودم را باور نمی کردم. ناگهان خارش عجیبی روی پوست دستم احساس کردم...آستین کتم را بالا زدم و علت خارش را فهمیدم:خالکوبی عجیبی به شکل اسکلت بدن اژدها پایین ساعد دستم نقش بسته بود!چشم هایم هرلحظه گشادتر می شدند. این کارها دیگر چه شوخی کثیفی بود؟!!به سرعت از محوطه دور شدم و سمت خانه رفتم.از دور صدای فریادی باعث شد به پشت سر نگاه کنم.ملودی و الکس بودند!با تمام قدرت می دویدند و کیفم را در دست ملودی دیدم.وقتی بهم رسیدند دیگر نفسشان بالا نمی آمد.صورت سرخ و اخمویشان شرمنده ام کرده بود._&quot;می خوام بدونم دقیقا چی باعث شد فکر کنی ترسوندن ما کار خیلی خوبیه؟؟&quot;این را ملودی با صدای بلند گفت و با نگاهی پرسشگر به من خیره شد.الکس هم حرفش را تایید کرد و رو به من گفت:_درسته؛چرا انقدر ترسیدی که حتی کیفت رو پشت سر جا گذاشتی؟زبانم بند آمده بود و باچشمانی پر از شرمندگی و التماس بخشش بهشان نگاه می کردم.گفتم:&quot;ببخشید...اتفاقی شد.&quot;نگاهشان هنوز هم سرد و تحقیر آمیز بود و این عذاب آور بود.بلاخره اخم هایشان را باز کردند و کیف را بهم پس دادند.ملودی با صدای آرام تری گفت:&quot;نمی دونم چه اتفاقی برات افتاده.ولی انکار کردنش وضع رو بهتر نمی کنه.&quot;الکس هم گفت:&quot;امیدوارم که بتونی از پسش بربیای رفیق!&quot;کمی پیشم ماندند و بعد آرام و بی هیچ حرفی محل را ترک کردند...تا حالا از حس درماندگی انقدر بدم نیامده بود. نمی دانستم در خانه دیگر چه چیزی انتظارم را می کشد..._دوباره چی شده؟چرا سر تا پا خیسِ آب شدی؟این سوال پدرم بود.حالا جلوی در خانه با لباس های خیس ایستاده بودم و بدون هیچ حرفی قیافه متعجبش را نگاه می کردم.عالی شد. فقط گفتم:&quot;خودت دیگه می دونی.&quot;بعد تکاندن لباس ها و درآوردن کفش های گل آلودم فورا وارد خانه شدم و خودم را به داخل اتاقم انداختم.لباس هایم را عوض کردم و سعی کردم خودم را با خوابیدن روی تخت آرام کنم.نفس عمیقی کشیدم و پلک هایم را روی هم گذاشتم. آیا کاری از دستم برمی آمد؟اگر بله،پس دقیقا چه کاری؟چندثانیه بعدش ديدم که پدرم در اتاق را باز کرد و گفت:&quot;لباس هات رو مرتب کردی؟امروز مهمون داریم.&quot;-آره.کی هست؟_زود متوجه میشی.امیدوارم باهاش مودبانه رفتار کنی.-باشه.در را بست.آهی کشیدم.آرزو کردم کاش جایی آن دورتر ها،آشنایی را ببینم.فقط نمی دانم از کجا. به هرحال شاید باعث اندکی دلگرمی می شد. درطول زندگی دونفره من با پدرم، زیاد نمی دیدم که مهمان مهمی داشته باشیم.گاهی اوقات کارگر هایی که کتاب های جدید را تحویل کتابفروشی کوچک پدرم می دادند می آمدند خانه مان و پدرم چایی بهشان تعارف می کرد. در حقیقت همسایه و دوست خانوادگی زیادی نداشتیم که مهمان مان شوند.کتاب فروشی کمی دورتر از خانه قرار داشت.آنجا بهشتی بود که گل های خوشبو و ارزشمندی به اسم کتاب داشت.رفیق اوقات تنهایی ام کتاب ها بودند.البته فقط اجازه داشتم کتاب هایی با کمترین تصاویر را بخوانم.کمی بعد صدای باز شدن در حیاط را شنیدم. پله‌ ها را یکی به دو پایین‌آمدم و به اتاق نشیمن سرک کشیدم.صدای مهمان ناخوانده می آمد که داشت با پدرم صحبت می کرد.صدایش صدایی زنانه با لهجه ای عجیب بود.با زبان دیگری صحبت می کردو لحنش هیجان زده وکمی عصبی به نظر می آمد.با دقت بیشتری گوش دادم و متوجه شدم که به زبان پدری ام حرف می زند:زبان فارسی!_انتظار نداشتم بعداز این همه سال به اینجا سری بزنی فرنگیس!_چرا انتظارشو نداشتی؟فکر نمی کردی که دور از اینجا یه زمانی خانواده و خاندانی داشتی؟!سکوت برقرار شد.این حرف احتمالا پدر را به فکر فرو برده بود..._البته که داشتم...خانواده جزو ارزشمندترین چیزهای زندگیم بود و هست...فقط نمی دونستم که با دیدن یه تابلوی نقاشی توی اون حراجی قراره زندگی ام از این رو به اون رو بشه._واقعا؟؟ اگه برات مهم بودیم پس چرا طوری ناپدید شدی که حتی خبر ما رو هم نگرفتی؟ تو حتی متوجه این نشدی که همه خانواده بخاطرت گرفتار یه جور نفرین شدن و یه شب همگی با هم مُردن؟آخر حرفش را داد می زد.انگار می خواست چیزی که هرگز درک نشده را محکم یاد آوری کند. صدای بریده بریده ی پدرم می آمد که گفت:&quot;...چ...چی؟ تو توهم زدی.اینطور نیست.&quot;-هست فرزاد!هست...تو نبودی که این اتفاقات وحشتناک رو از نزدیک ببینی.چون با همسر اروپایی ات سرتون گرم زندگی خودتون بود!این من بودم که چند شب بعد این که تو خونه رو ترک کردی متوجه این شدم که همه توی حیاط یکی یکی غش کردن و دیگه هیچ وقت بیدار نشدن...حتی تو جواب آزمایششون هم مشخص نشد که علت مرگشون چی بوده...مامان و بابا و خاله و آبجی کوچیکه و هر کس دیگه ای که قبلا برای من و تو عضوی از خانواده بحساب می اومدن توی اون مهمونی شوم برای همیشه از بین رفتن...نمی دونی بعد اون شب همش چه کابوس هایی می دیدم...حالا صدای هق هق کوتاه و ممتدی می آمد و دیگر هیچ...انگار کسی در آن اتاق وجود نداشت.بعد از شنیدن آن حرف ها انگار سوالات و معماهای بیشتری تو کله ام آمده بودند.کلمه به کلمه ی آن حرف ها انگار معنایی داشتند که نمی توانستم راحت درکشان کنم:دیدن تابلویی در یک حراجی؟نفرینی وحشتناک و کُشنده؟؟خانواده؟!دیگر طاقت فال گوش ایستادن را نداشتم.کنجکاوی ام چنان گُل کرده بود که حس آتش گرفتن را داشتم.کمی بعد پدر و مهمان وارد اتاق نشیمن شدند...#آذر ۱۴۰۲#سودا_رشیداییپ.ن: این قسمت هم که منتظرش بودین بلاخره اومد. ببخشید که خیلی طول کشید چون کوه درس هام نمی گذاشت که این قسمت رو بزارم.من هم مثل شما خیلی برای پست جدیدم (بعداز قرن هاااا!😂) ذوق زده ام. متشکرم که تا اینجا و پابه پای داستان همراهی ام می کنین. &#x27;.)))خلاااصه کهههامیدوارم حالش رو ببرید!:))👍😀💖</description>
                <category>☆◇Moonwalk◇☆</category>
                <author>☆◇Moonwalk◇☆</author>
                <pubDate>Sat, 02 Dec 2023 01:22:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهرِ  آفتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@rashidayi.sevda/%D8%B4%D9%87%D8%B1%D9%90-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8-tdh1avaexgcs</link>
                <description>در این آسمانِ صبح می درخشد آفتابمی پاشد نور بر روی بامِ خانه هادر این صبح گاهِ روشنمی گذرم از میان کوچه هانسیمِ آرام،می کند نوازش موهایم رامی گذرم از دل این کوچه های باریککوچه هایی با غبار های سرد و تاریکردِ آفتاب می ماند بر روی دیوارهای آجریمی پیچد بوی گلابیِ درخت های قدیمیخورشید از اینجا سرک می کشدسیاهیِ غم های دلم پر می کشدمن می روم خرامان در این راهِ درازآرام و بی صدا در این تابستانگلِ زردی می خندد به روی آفتابکنارِ جویباری خروشان و پرآبدر هر خانه ی این شهر هست صفابا لبِ خندان و چشم های درخشاندلی روشن و دست هایم رو به آسمانمی دَوَم به سوی روشنایی هامی تابد نورِ روشن آفتابدوست داشتنی است این تابستانتابستانی دوباره در شهرِ آفتاب...#سودا_رشیدایی شهریور ماه ۱۴۰۲</description>
                <category>☆◇Moonwalk◇☆</category>
                <author>☆◇Moonwalk◇☆</author>
                <pubDate>Fri, 08 Sep 2023 18:53:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرده شعر نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@rashidayi.sevda/%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-dpvk4aposzhb</link>
                <description>سکوتِ سفیدیه روزی دوباره آسمون روشن شده، روم تابیده نورچشمم رو میگیره زود، اون خواب رو یادم رفت چه زودبیدار شدم بی حس و بی هوش، زندگی رو کردم دوباره شروع!بعدِ صبحونه زدم بیرون، رفتم میون این شهرِ شلوغبارون بارید آروم آروم، راه می رم توی خیابونِ بی روحساختمون های بلند، جاده خاکستریِ سردمَحو شدن چه حسی داره بین چتر های بی رنگ؟آدم ها سیاه، آسِمون سفید، منم و این پیاده رُوی خاکستریصدا بلند نمیشه از هیچ بنی بشری، گوشم رو پُر می کنه صدای سکوتِ سفید لب ها بی صدا، گوش ها تیز و  چشم ها باز! گُم شدم تو این شلوغیِ سیاه باز!ساختمون های بلند، جاده خاکستریِ سردمحو شدن چه حسی داره بین چتر های بی رنگ؟مردم حرف می زنن اما صدایی نمی یادمن فریاد می زنم اما جوابی نمی یاد...گوشم رو پُر می کنه صدای سکوتِ سفید...۲. سیاه چالهکتاب تو دستم، هندزفری تو گوشمبوی کتاب می پیچه تو مشاممتکیه دادم به صندلی مترومی بینم پاییزِ پشتِ شیشه روپیاده شدم از مترو پریدم پایینرفتم تو پیاده رو دیدم نیستم رو زمین همه چی دود شده هیچ خبری نیستهیچ صدایی از اینجا بلند نیست سیاهیِ دود میگیره پاچمومی کنم تجربه سقوطِ آزادشو موهام پرواز می کنن تو فضا من معلق می مونم مثل حباب همه چی دود شده اینجا خبری نیستهیچ صدایی از اینجا بلند نیستسیاهه اینجا مثل سیاه چالهیه نورِ بنفش اینجا می تابه...سیاهه اینجا مثل سیاه‌چاله...۳.چراغ راهنمایی زرد و قرمز و سبز فسفریدقیقا مثل چراغ راهنمایی یه وقتا قرمزم قرمزِ عنابییه وقتم زردم زرد حنایی!سبز هم شاید خیارشورِ تو قوطی!زرد و قرمز و سبز فسفریدقیقا مثل چراغ راهنماییجیغ می زنن احساساتم مثل رنگ های چراغ راهنمایی می سوزونه قرمزش، می خنده زردش، غرق می شه فسفری ...زرد و قرمز و سبز فسفری دقیقا مثل چراغ رهنمایییه وقتا قرمزم قرمزِ عنابی!یه وقتم زردم زردِ حنایی!سبز هم شاید خیارشورِ تو قوطی!...جیغ می زنن احساساتم مثل رنگ های چراغِ راهنمایی...۴. تضاد  سیاهی قشنگه، ترسناک و بی صدامی تپه قلبِ قرمزم،تو سینه بی صدا ذهنم شلوغه و پر سروصدا بیرون اما خالیه از احساس و صدا گردشِ رگ هام توی جاده ی خونخطوط افکار پیچ می خورن تو همقلب و مغز می جنگن با هم سیاهی قشنگه، ترسناک و بی صدامی تپه قلبِ قرمزم، تو سینه بی صدا ذهنم شلوغه و پر سر و صدابیرون اما خالیه از احساس و صدا...خطوط افکار پیچ می خورن تو هم ،قلب و مغز می جنگن با هم..۵. آفتاب‌گردان یه روزایی بعد سیاهی سفیدی میادبعدِ ماه همیشه خورشید میادبعدِتگرگ همیشه شکوفه میادیه روزایی کودک درونم به شوق میادخنده یه روز به لب میادشده که از سنگِ سخت یه گُل در بیادپژمرده بود آفتابگردون در آرزوی بارونبارید بارون مثل یه رفیق ِ فابِ مهربونیه روزایی بعدِ سیاهی سفیدی میادبعدِ ماه همیشه خورشید میادبعد تگرگ همیشه شکوفه میادیه روزایی کودکِ درونم به شوق میادخنده یه روز به لب میادشده که از سنگِ سخت یه گُل دربیاد...بارید بارون مثل یه رفیق فابِ مهربون...#سودا_رشیدایی _ مرداد۱۴۰۲★*☆♪ پایان ★*☆♪</description>
                <category>☆◇Moonwalk◇☆</category>
                <author>☆◇Moonwalk◇☆</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jul 2023 22:32:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز نقّاش:۴</title>
                <link>https://virgool.io/@rashidayi.sevda/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%82%D9%91%D8%A7%D8%B4%DB%B4-la4mefvx5bgo</link>
                <description>نتیجه تا نصف شب بیدار موندن براش:)&quot; یادم می آید که از اول زندگی ام همین جا بوده ام...اما اگر به جای دیگری تعلق داشته باشم چه؟!...&quot;نمی دانم راویِ این حرف که بود و صدایش از کجا می آمد ... اما هر کجا که بود نطقش را ناگهان کور کرد و دیگر آن صدای مرموز را نشنیدم...!سردی سکوت مانند سایه ای به همه جا حکمفرما شد...صداهایی زوزه مانند و شکنجه وار از هرسو به گوش هایم هجوم می آوردند و همین باعث می شد دانه های عرق با سرعت بیشتری صورتم را خیس کند...سرما از شکاف دیوار به داخل رخنه می کرد؛ نفسم به زور بالا می آمد و نبض هایم مانند آسانسوری خراب دائم بالا و پایین می شد...در همان لحظه اتفاقات ناخوشایندی افتاد...روبه رویم تابلویی عتیقه و پر از گرد و غبار و دود قرار داشت.لبخند ژوکوند یا مونالیزای داوینچی در تابلو خودنمایی می کرد. ولی تفاوتی عجیب با تابلوی اصلی پیدا کرده بود! مونالیزا در این تابلو آن آرامش و لبخند معروفِ همیشگی را نداشت و چنان اخمی کرده بود انگار جنایتی وحشتناک و نابخشودنی از من سر زده!در پس زمینه ی پشت سرش ابرهای سیاه و غمناکی دیده می شدند و لباسِ خودش از قهوه‌ای ای به سیاه تغییر کرده بود!...چه اتفاقی داشت می افتاد؟...ناگهان صدای شکستن بلند شد...شیشه ی آینه مانند تابلو شکسته و مونالیزای اخمو غیب شده بود...به خرده شیشه های تابلو نگاهی انداختم.چشمان خونین و درخشان در شیشه ، چشم های من نبود!نصفه شب، با سیلی محکم و داغی که به گونه ام خورد از خواب پریدم. لرزش بدنم لحظه ای ولم نمی کرد و هیچ کسی جز خودم داخل اتاقم نبود...لرزان و ترسان به دیوارهای سفید و خالی اتاق کوچکم نگاه می کردم... حس می کردم همین الان است که قلبم از سینه بیرون بیاید.نفس بریده ای کشیدم. آمیزه ای  از احساس خشم و غم دوباره به سراغم آمده بود...محال بود این کابوس ها روزی ولم کنند...از مدرسه که به خانه برمی گشتم، مدام در فکر بودم.در فکرِ مادرم.راستش را بخواهید،چیزهای زیادی ازش یادم نمی آید. فقط چندخاطره محو و مبهم در دوران کودکی از او در خاطرم مانده؛ به اضافه چندتا  عکس زیرخاکی و قدیمی و یک پرتره کوچک از چهره اش‌. موهایی به رنگ آفتاب طلایی که به سبکِ قدیم  شنیون شده و زیر کلاه پهن و صورتی بزرگی پنهان بود و چهره ای پری زاد گونه داشت. چشم هایش در همه عکس  ها مانند دو یاقوت درخشان و با دو رنگِ متفاوت می درخشیدند. یکی شان بنفش و دیگری آبی، مانند  آسمان، یا شاید هم مانند دریا...من هم با &quot; ناهمرنگی عنبیه &quot; به دنیا آمده بودم. با چشم هایی به رنگِ عسلی قهوه ای و سبز.به غیر دو سال اوّل زندگی ام، دیگر مادرم را ندیده بودم. راستش، هیچ کسی نمی داند چه بالایی سرش آمد و اصلا چطور یک بار برای همیشه ناپدید شد و رفت. یادم می‌آید که تا دوسالگی ام پدرم سرحال و شاداب بود. اما با ناپدید شدن مادرم،انگار ناگهان شخص دیگری شده بود. دیگر حتی به ندرت حرف می‌زد و خیلی کم پیش می آمد که لبخند بزند. البته بیشتر وقت هایی که کنارش بودم می‌توانستم شادی و نشاط را در چهره اش ببینم. یا شاید هم سعی می کرد که خوشحال باشد... نمی دانم...خودش ترجيح می داد که درباره اش زیاد صحبت نکنم....شاید در زنگ های هنر تنها می شدم، اما به این معنی نبود که هیچ دوستی ندارم. با &quot;الکس&quot; و &quot;ملودی&quot; مدرسه برایم جذاب می شد البته کمی هم اعصاب خرد کن!الکس و ملودی دوقلوهای ناهمسان و جذاب و صد البته از سابقه دارترین خرابکارهای مدرسه راهنمایی بودند. همکلاس و همسایه بودیم و درنتیجه راه برگشتمان هم یکی بود. هردو موبور و فوق العاده باهوش بودند. سلیقه های شان باهم فرق می کرد و پیش می آمد با هم زیاد دعوا کنند؛ من هم عاشق این بودم که به تماشای دعوایشان بنشینم. الکس از مهندسی کامپیوتر و تعمیر کردن کامپیوتر ها و موبایل های خراب خوشش می آمد. در هیچ جای دیگری جز سالن کامپیوتر مدرسه پیدایش نمی شد. ملودی هم شیفته آواز و گیتار زدن بود‌. وقتی با آنها بودم اصلا احساس تنهایی و پوچی نمی کردم. هر چند وقتی شیطنت می کردند و سربه سرم می گذاشتند آرزو می کردم که برای مدتی زمین مرا ببلعد و در خود فرو دهد!آن روز هم مثل همیشه به خانه بر می گشتیم. الکس و ملودی از کتابخانه چند تا کتاب قرض گرفته بودند و درباره شان بحث می کردند. من هم بی توجه به حرف ها و کنایه هایشان  به هم فقط به یک چیز فکر می کردم:مادرم.ناگهان سوال الکس باعث شد که رشته افکارم از دست برود.پرسیدم:&quot;اممم...ببخشید... چی گفتی؟&quot;او گفت:&quot;کتابی نگرفتی امروز؟ ندیدم مثل همیشه با کتاب های ترسناک بیای بیرون.&quot; سری تکان دادم. الکس کتابی درباره تعمیرِ کامپیوتر گرفته بود و ملودی هم به دلیل علاقه زیادش به رمان های عاشقانه و تخیلی، یک افسانه قدیمی ایتالیایی را برای خواندن انتخاب کرده بود. الکس سربه سرش گذاشت و گفت:&quot;امیدوارم که آخرِ این کتاب جدیدت این دفعه کسی کشته نشه. آخه دفعه قبل برای مرگِ آدونیس عزا گرفته بودی! اگه این دفعه ژولیت و یا رومئو بمیرند هم می‌خوای با چشم های قرمز و پُف کرده و با لباس سیاه به مدرسه بیای؟ یکم بهتر نیست به سبک کتاب خوندنت تنوع بدی؟!&quot; و از حرفی که زده بود به خنده افتاد. ملودی به برادرش چشم غّره ای رفت و گفت:&quot; باز از کتاب های تو بهترن که حاضری به خاطرشون هر بار کامپیوترت رو به فنا بدی ! باور نکردنیه که اون کامپیوتر قدیمی چطور تا الان سالم مونده...&quot;الکس چشم هایش را برای خواهرش خمار کرد و با لحن خنده داری گفت:&quot; شاید برای اینکه دستام توی کارشون معجزه میکنن!!&quot;صدای غرولندِ ملودی بلند شد و تلاش زیادی کردم که جلوی خنده ام را بگیرم.  آن شوخیِ الکس درباره مرگ در کتاب ها مرا یاد خواب دیشب انداخته بود. انگار که آن خواب ها تله ای برای مرگم بودند.آن حرفی که راویِ مرموز در خوابم بهم گفت چه معنایی داشت؟&quot;یادم می‌آید که از اول زندگی ام همین جا بوده ام...اما اگر به جای دیگری تعلق داشته باشم،چه؟...&quot;آیا این خواب ها ربطی به واقعیت داشت؟جواب منطقی ای که با عقل جور در بیاید به نظرم نمی رسید.کم کم داشتیم از کوچه مدرسه مان خارج می شدیم و به طرف مرکز شهر می رفتیم. ملودی پیشنهاد کرده بود که سری به غذافروش های خیابانی بزنیم و با هم وافِل و نان تُستِ فرانسوی بخوریم.ملودی و الکس عاشق وافِل بودند و من هم هر از گاهی با آنها وافل می خوردم. گرچه گاهی به خاطر نزدیک بودن آوای اسمم بهش مرا &quot;وافل &quot;صدا می زدند!وقتی وافل هایمان را می خوردیم، دیگر سعی کردم که به هیچ چیزی جز مزه ی گرم و شیرین نانِ وافل فکر نکنم.کاغذ تبلیغ گنده ای از وافل به دیوار رستوران چسبانده بودند. ناگهان وافل نقاشی شده روی کاغذِآگهی مانند شخصیت های کارتونی به خودش تکانی داد و مستقیم به من نگاهی انداخت!!این اتفاق باعث شد که غذای گرم و نرمی که همین چند دقیقه پیش به راحتی می خوردمش به گلویم بپرد و اذیتم کند.سرفه شدیدم باعث شد خیلی ها برگردند و نگاهم کنند. از جمله رفقایم: ملودی و الکس. دیگر وافلی که خورده بودم آن خوشمزگی قبل را نداشت؛ دوباره کلاغِ نحسِ احساساتِ منفی روی سرم سایه انداخته بود. دیگر نمی توانستم تحمل کنم!!ملودی نگران پرسید:&quot;چی شد وافلی؟ حالت خوبه؟&quot;به این نتیجه رسیدم که هرچه سریع تر آن جا را ترک کنم. شتابان به سمت خانه دویدم. البته حواسم نبود که ملودی و الکس دارند فریاد زنان تعقیبم می کنند.می خواستم هرطوری شده ته و توی این قضیه را دربیاورم. آن قدر دویدم و دویدم که به پلی که رود خانه سِن از زیرش می گذشت، رسیدم.سیلِ اشک لحظه ای رهایم نمی کرد؛ جلویم را درست نمی دیدم. وسط های پُل بودم که ناگهان نمی دانم چه کسی و یا چه چیزی مرا لمس کرد و به زیر پل انداخت...داشتم غرق می شدم...ولی برای زنده ماندن تقلایی نکردم...مدام در حال پایین رفتن به عمق آب بودم...تارِ موهایم مواج و پریشان در تلاطم جریانِ آب به آرامی می رقصیدند....حالا فقط من بودم و آب...#سودا_رشیداییتیر 1402 پ.ن: این فصل چه طور بود؟ ببخشید اگه یکم دیر گذاشتم. منتظر ادامه داستان در هفته های آینده باشید!??پ.ن۲: اینجا کیا وافِل دوست دارن؟؟ اونایی که دوست دارن تو کامنتا اعلام حضور بنمایند!(یکیش خودم!</description>
                <category>☆◇Moonwalk◇☆</category>
                <author>☆◇Moonwalk◇☆</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jun 2023 01:31:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گُمشده در ناکُجا آبادِ ذِهن...</title>
                <link>https://virgool.io/@rashidayi.sevda/%DA%AF%D9%8F%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%A7%DA%A9%D9%8F%D8%AC%D8%A7-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D9%90-%D8%B0%D9%90%D9%87%D9%86-hjntx77rp8yz</link>
                <description>حس عجیبی دارمدلم می خواهدبه یک فروشگاهِ تعطیل و تاریک برومسوارِ یک چرخِ سبد خرید بشوم...بروم و در میانِ قفسه های خوراکیچَرخ زنان... گُم بشوم!...دلم می خواهد در یک کتابخانهِ گرم...آنقَدر بخوانم که در حال و هوای کتاب هامحوِ کلمات شده و گُم بشوم!...دلم می خواهد آنقَدر گیتار بزنم که با دَست های کَبود از زدنش،در میان طوفان آوا و صداهای آشنایش گُم بشوم!دلم می‌خواهد در انبوهِ خط خطی های ریز و درشتِ توی کاغذهای های کاهی ام...گُم بشوم!...دلم می خواهد بروم در میان درختانِ سرسبزِ جنگل های شمال...آنقدر بدوم تا گُم بشوم!...دلم می خواهد در هوای نمناک بارانیدر میانِ قطره های آب،گُم بشوم!دلم می خواهد در دریایی از واگویه های بی شمار ذهنی ام گُم بشوم....دلم می خواهد....کسی چه می داند؟!شاید...شاید روزی خودم را درمیان این سرگردانی پیدا کردم...در میانِ این بارهای سنگینِ غم...شاید روزی صندوقی پر از شادی و امید پیدا کردم...شاید...شاید قطره ی امیدی را پیدا کردم...★*☆♪پایان ★*☆♪رشته افکاری پیچیده در هم...پ.ن: حقیقتا که دوران امتحانات، دورانیه که هم عاشق هر کاری هستم بجز درس، و گاهی هم اصلا حسِ انجام هیچ کاری رو ندارم:/پ.ن۲: تمام شدن امتحانات را به تمامی اعضای جوان و نوجوانِ ویرگول تبریک و تسلیت عرض می کنم؛ باشد که سرافراز و سربلند گردیم!??⭐️?</description>
                <category>☆◇Moonwalk◇☆</category>
                <author>☆◇Moonwalk◇☆</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jun 2023 15:36:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رازِ نقاش: ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@rashidayi.sevda/%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%90-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%D9%81%D8%B5%D9%84-%DB%B3-zgixazbyesog</link>
                <description>به کاورِ جدید سلام کنین!:))برگ های ریز و درشت پاییزی محیطِ حیاطِ مدرسه را تزئین کرده بود. حیاطِ خالی همیشه حسِ متفاوتی برایم داشت؛زنگ هنر بود و من به جای اینکه در این کلاس شرکت کنم، با بی خیالی روی صندلی چوبی کهنه‌ای که در گوشه ی حیاط بود لم داده بودم.گربه های کوچکی هم آن دور و بر مشغول استراحت بودند و از اینکه جایِ راحتی را در مدرسه مان پیدا کرده اند با رضایت خُر خُر می کردند. هیچ کس به غیر از من و سرایدار خسته مان که همیشه بعد از کارش کمی چُرت می زد، در حیاط نبود.احساس تنهایی ام بیشتر شد؛موبایلم را در آوردم و به تماشای ویدیوی نقاشی آبرنگ که از قبل بارگیری کرده بودم نشستم. این کار کمی آرامم می کرد.... در واقع دیدنِ رنگ و نقاشی همیشه آرامم می کرد...هیچ وقت اجازه ی نقاشی کردن نداشتم....خیلی دلم می خواست بفهمم اینکه مدام طراحی کنی و با انواع رنگ های گرم و سرد سرو کله بزنی، چه حسی دارد....خیلی دلم می خواست حتی یک بار هم که شده قلم، مداد، آبرنگ و هر وسیله‌ای که می شد باهاش نقاشی کرد را دستم بگیرم و فقط بِکِشم و بِکِشم....اما همیشه کسی مانع نقاشی کردنم بود....و آن کسی نبود جز....پدرم.بله؛ درست است. شاید تعجب کنید؛ ولی واقعیت دارد! راستش پدرم گاهی مهربان و گاهی عجیب می شد...یکی از کارهای عجیبش هم این بود که نگذارد تحت شرایطی من مثل بقیه بچه ها در کلاسِ هنر شرکت کنم...چندین بار شده بود که ازش بپرسم که چرا مرا از هنر محروم کرده، ولی هرگز جوابی مشخص و با دلیل محکمی دریافت نکردم. گاهی پنهانی وقتم را در اینترنت و دیدن نقاشی ها و پرتره های گوناگون می گذراندم و حسرتِ به تصویر کشیدنشان به دلم می ماند...عاشقِ این بودم که حداقل تا نزدیکی های موزه &quot;لوور&quot; در شهرمان بروم و نگاهی به تابلوی مونالیزا و تندیس های باشکوهِ باستانی و کنده شده روی سنگ های دوران عصرِ حجر بیندازم. اما با وجودِ اینکه موزه ای به این معروفی و باحالی که توی شهر بود، باز هم اجازه ی دیدنشان را نداشتم!این کارهای پدرم باعث می شد تا کمی بین صميميت هایمان فاصله بیفتد؛ اما هنوز هم دوستش داشتم. در فرانسه زندگی می کردیم. ولی پدرم فرانسوی نبود.حتی یک بار به من گفته بود: &quot;فرانسه کشور زیبایی است. ولی وقتی که به ایران بیایی متوجه می شوی که وصف کلمه زیبا هم برایش کم است!&quot;با حرفش موافق بودم. هیچ وقت هم به ایران نرفته بودم.از وقتی چشم باز کردم خودم را در فرانسه دیدم. وقتی بچه بودم، عاشق این بودم که به داستان های عجیب و جالب پدرم درباره‌ ی تاریخ، فرهنگ و آداب و رسومِ کشورش گوش بدهم. در کنارِ نقاشی کردن، این دومین آرزویم بود که به ایران سفر کنم. پدرم از خاطرات دوران کودکی و سفرهایش به جای جایِ ایران، غذاهای خوشمزه و سنتی اش،تخت جمشید و حافظیه شیراز و برج آزادی و میلاد تهران و کویرهای یزد و از مثنوی مولوی و شاهنامه فردوسی برایم می گفت.فرش های قدیمی و زیبای ایرانی که توی اتاق ها و نشیمن خانه پهن بود، باعث می‌شد بیشتر از پیش ایران را دوست داشته باشم. راستش را بخواهید، از اسم ایرانی ام &quot;وَفا&quot; هم بدم نمی آمد! زندگی خوبی داشتم و تا حدودی راضی بودم.همه چیز خوب بود. اما همیشه احساسی تهِ دلم آزارم می داد... حسی شبیهِ دلتنگی...دل تنگِ کسی بودم به اسمِ...مادر...#سودا_ رشیداییاردیبهشت 1402پ.ن: این فصل چطور بود؟ امیدوارم لذت برده باشید!:)</description>
                <category>☆◇Moonwalk◇☆</category>
                <author>☆◇Moonwalk◇☆</author>
                <pubDate>Fri, 05 May 2023 14:13:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به یاد می آورم...</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D9%85-dthm3izbcs4l</link>
                <description>به یاد می آورم...از پشت بَرگهای سبزِ درخت پرتقال...در هنگامه ی آن عصرگاهیِ تابان....آن چِهره ی روشن دوست داشتنی را...موهایی به رنگِ آفتابِ غروب...آن چِشم هایی که یادآور جَنگل های سرسبز بودند...آن لبخندِ گرمابخش وجودرا...تو را به یاد می آورم...به یاد می آورم آن روزهای شاد را...روزهایی که دلداری هایت مرا از دود و غبارِ غم نجات میداد...روزهایی که آتشِ خشم و سیل غصه هایم با خنده های تو مهار می شد...به یاد می آورم موفقیت هایم در خنداندن تورا...به یاد می‌آورم وقتی که به هنگام غم در آغوشم بودی...به یاد می آورم  تک تکِ لحظه های شیرین دوستی را...آن حسِ شناور بودن در میان زمین و آسمان...تابش آفتاب داغ و رقصِ باد در لابه لای موهایمان....هنگامی که با هم در آن جا در حال دویدن بودیم...بی وزن و آرام، مانند یک حباب...به یاد می آورم چشم های درخشانت را حینِ تماشای ماه و ستارگانِ فراوان شامگاه...یادم‌خواهد ماند...و می ماند...از بین این همه واقعیت های سردتو واقعی ترین تجسمِ ذهنِ توفانی ام بودی... نام تورزقِ روحم شده است*...شاید در هیاهو و شلوغی این ذهن محو شوی...اما در قلبم  هرگز!...&quot;پایان&quot;*برگرفته از بیتِ شعر معروف: ((نام بعضی نفرات، رزق روحم شده است...)) نیما یوشیج دم پینترست با این عکساش گرم!:)تقدیم به همه ی دوست های واقعی و خیالی!...:)پ.ن: این پُست ربطی به رمانم نداره. </description>
                <category>☆◇Moonwalk◇☆</category>
                <author>☆◇Moonwalk◇☆</author>
                <pubDate>Wed, 03 May 2023 03:50:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رازِ نقاش: ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@rashidayi.sevda/%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%90-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%AF%D9%88%D9%85-fmpxjqmisuuz</link>
                <description>خانم معلّم ریاضی مان جلوی بچه های کلاس راه می رفت و برگه های تمرین ریاضی که به عنوان تکلیف  داده بود را بین دانش‌آموزانش پخش می کرد.به هرکسی هم که برگه اش را می داد یا اخم می کرد و یا لبخند می زد؛ اینطوری می شد فهمید خرابکاری کرده ای یا همه چیز درست پیش رفته. من که مطمئن بودم نتیجه ی خوبی خواهم گرفت اما حالا داشتم با قیافه ای بغ کرده به کاغذی پُر از خط خطی های قرمز در دستانم، نگاه می کردم.معلّم که  به میزم رسیده بود، آهی کشید و با صدای تودماغی اش گفت: _&quot; امیدوارم نمره های آخر ترمت بیشتر از همین خطِ قرمزهای توی دفترها و برگه های تمرینِ ریاضیت باشه؛ خانم بهزادی!&quot;فکر کنم معنی حرفش این می شد: توقع بیشتری ازت داشتم!صداهای ریز خنده از هر طرف کلاس به گوش می رسید. من دیگر به اینجور خنده ها و مشکلات درسی ام عادت داشتم و علاقه ی چندانی به ریاضی و علوم نشان نمی دادم. در واقع بیشتر از ریاضی و علوم از یک درس خوشم می آمد...درسی که برای من ممنوع شده بود....ادامه دارد....#سودا _رشیدایی اردیبهشت1402</description>
                <category>☆◇Moonwalk◇☆</category>
                <author>☆◇Moonwalk◇☆</author>
                <pubDate>Fri, 21 Apr 2023 23:30:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رازِ نقاش: ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@rashidayi.sevda/%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%90-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-styanaryctdl</link>
                <description>تصویرگری اش یکم زمان برد:))) شخصیتی که در تصویر می‌بینید شخصیت اصلیه:)سال ۲۰۲۱فرانسه، یکی از محله های زیبا و قدیمی پاریس، خانه ویلایی سفید رنگ، پلاک ۲۸نصفه شب...عرق خیلی سردی روی صورتم نشسته بود؛ از شدت فشاردادن دندان هایم روی هم، دردم گرفته بود.محکم پنجه هایم را توی بالش نرمم فرو برده بودم .خداخدا می کردم که هر چه سریع تر این کابوس لعنتیِ تکراری که هر شب ترسناک و ترسناک تر می شد تمام شود .دستِ بلند و چندش آور آن زن هرشب محکم تر و دردناک تر گردنم را می فشرد...من در خواب هی فریاد می زدم که مرا وِل کند!زن ناشناسِ توی تابلو هم هر شب بلندتر تر از دفعه قبل قهقهه می زد.این دفعه دیگر مطمئن بودم که گوش هایم کَر خواهد شد!!آخر سر دیگر صبر و تحملم به تَهِش رسید...با جیغی بلند پدرم را صدا زدم:_بابا!باااباااا!احساس کردم کسی روی تختم نشسته است..._ &quot;وفا؟حالت خوبه؟! چی شده بابا جان؟!&quot;چشم هایم را آرام باز کردم. پدرم با چهره ی نگران و خسته ای به من زُل زده بود..._ &quot;دوباره همون خواب؟! درسته؟&quot;-&quot;آره...دوباره همون زنه و همون تابلو و همون موزه ی عجیب غریب و مسخره! دیگه نمی تونم تحمل کنم! هر شب ترسناک تر از دفعه قبل تکرار میشه...&quot;_ &quot;ولش کن! بیا آب بخور!&quot;آب را گرفتم و کامل هورت کشیدم. پدرم گفت:_&quot; شاید مشکل از اون فیلم ها و کتاب های ترسناک و علمی تخیلی مزخرفیه که حاضری براشون نتِ خونه و پول توجیبی هات رو تموم کنی! ببخشید که این رو میگم ولی باید این کارهارو تموم کنی!&quot;اَ ه ه ه ه!دوباره شروع شد! بابا رسماً سخنرانی اش را شروع کرده بود! چشم هایم را در کاسه چرخاندم و با صدای خسته و دورگه ام گفتم:&quot; ای بابا! باز دوباره؟ هزاااار بار منم بهت گفته بودم که حتی اگه کتاب نخونم و فیلم ترسناکی هم نگاه نکنم، باز این خواب ها سراغم میان! این چندماه حتی به یک کتاب هم نگاه نکردم.&quot;پدرم با قیافه غمگینی نگاهم می‌کرد. انگار می خواست چیزی از اعماق قلبش به من بگوید ولی نمی توانست. بالاخره بعد از وقفه ای کوتاه سکوت را شکست._&quot; شبت بخیر...امیدوارم بتونی این دفعه کَلَک اون زن رو بکنی!&quot;چیزی نگفتم. او از اتاق بیرون رفته بود...پی نوشت: این فصل چطور بود؟منتظر فصل بعدی باشین:)فعلا خداحافظ:))#سودا -رشیداییفروردین1402</description>
                <category>☆◇Moonwalk◇☆</category>
                <author>☆◇Moonwalk◇☆</author>
                <pubDate>Thu, 13 Apr 2023 11:11:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خبر خوب!:)</title>
                <link>https://virgool.io/@rashidayi.sevda/%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A8-un8kruvrla7m</link>
                <description>سلامی بعد از قرن ها به همتون!:))عکسی(یابهتر بگم: نقاشی ای!) کمتر دیده شده از من هنگام انجام دادن یکی از کارهای موردعلاقه ام به غیر از نقاشی:-)اول از همه بگم که امیدوارم این شب های قدر در کنار خانوادتون شبِ خوب و زیبایی باشه!:))و حالا بریم سراغ این خبر خوب! آماده اید؟یک دو سه..!بزنید بریممم!!خبر خوبم اینه که می خوام اولین فصل از رمان جدیدم به اسم &quot; راز نقاش&quot; رو توی ویرگول بزارم تا شما هم مثل من که دارم از نوشتنش لذت می برم شما هم همون قدر از خوندنش لذت ببرید!:)چطوره؟:)اگر از فصل اولش خوشتون اومد منتظر ادامه فصل های بعدی باشین!فعلااا!(^_^)</description>
                <category>☆◇Moonwalk◇☆</category>
                <author>☆◇Moonwalk◇☆</author>
                <pubDate>Wed, 12 Apr 2023 02:42:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیتارِ کوک نشده...</title>
                <link>https://virgool.io/@rashidayi.sevda/%DA%AF%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%88%DA%A9-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-ycrherk3qjic</link>
                <description> طوفانی از صداهای زیر و بم گیتار...گیتارم...گیتار قهوه ای ام...با سیم های فلزی اش...با کتاب و دفترچه های نُت ام...همگی بوی گَرد و خاک می دهند...قبلا.ً..همه شان، نو و سرحال بودند....اما حالا....کتاب هایی که روزی پر از آهنگ و ترانه بودند...همگی زرد و نارنجی شده اند؛ مانند برگهای پاییزی...گیتار خوش صدایم....هنگام نواختنش، زمان را گم می کردم...لذّت می بردم....هنگامی که با ریتم آرام و ضرباهنگ ها، آرام پا می کوبیدم....دست هایم هنوز در انتظار نواختن هستند...و گوش هایم منتظر آهنگ هایی بی کلام....بعد از این همه سال...سیم هایش فر خورده اند....صدایش کوک نشده است...مانند یک رفیق پیر....از بالای کمدم...آوردمش پایین...چشم هایم را بستم...دست هایم را برای نواختن آماده کرده ام...با تمام وجود، می نوازم....و می نوازم...صدایش مانند نَوار کاسِتی پر از خَش است...ولی باز هم خاطره‌ انگیز و دوست داشتنی است...اتاقم و وسایل، در سیلابی از آهنگ غرق می شوند...انگار به درون سیاه چاله ای عظیم و با حلقه های بنفش  پریده ام...دست و پا می زنم....و جستجو می کنم....در در دریایی از آهنگ ها و خاطرات....★*☆♪</description>
                <category>☆◇Moonwalk◇☆</category>
                <author>☆◇Moonwalk◇☆</author>
                <pubDate>Sun, 12 Mar 2023 01:34:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک روز باحالِ برفی!:)‌...</title>
                <link>https://virgool.io/@rashidayi.sevda/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%A8%D8%B1%D9%81%DB%8C-u9xhemoy2cdy</link>
                <description>یک سِلفی زیبای برفییی:)) همه با هم بگییین سیییییبببب!D:هوا به شدت سرد و سفید شده بود!...همه جا عین رنگ گَچ، یا شاید بهتر باشد بگویم عین تخته وایت بردِ کلاسمان شده بود!...سَردی سرما را روی صورتم احساس می کردم... حس می کردم صورتم هم رنگ شال گردنِ کهنه ام شده...سورتمه ی جدیدم انتظار سُر خوردن های هیجان انگیزی را می کشید! با خوشحالی دستی به سر و رویش کشیدم؛ قرار بود حسابی با هم خوش بگذرانیم! تنها نبودم... همراه خانوادم برای تعطیلاتِ برفی مان زده  بودیم به دل جاده های خارج از شهر و کوهستانی وسیع و پُر از برف!از تپه ی بلندی بالا رفتیم... چند نفر آن طرف تر مشغول ساختن آدم برفی بزرگ و گردالویی بودند...قرار شد اول من سوار سورتمه بشوم!...از خوشحالی و ذوق در پوست خودم نمی گنجیدم!با احتیاط سوارش شدم....به روبه رویم که چیزی جز برف دیده نمی شد زُل زدم!...گفتم: من آماده امم! بزنیدددد برییمم!!و...شمارش معکوس شروع می شود!سه...!دو...!یک...!باد شدیدی در موهای فرفری و قهوه ای ام می پیچد... چشم هایم را می بندم... هر چند که عینک کوهنوردی زده ام!این سورتمه هم عجب شتابی دارد! نیشم تا بنا گوش باز می شود!...ناگهان...تالاااپ!چه اتفاقی افتاد؟!انگاری سورتمه ام بدجوری ترمز کرده بود و کله پا شده بودم وسط برف ها!...بلند شدم؛ خودم را مرتب کردم و نگاهی به دور و برم انداختم... کمی تعجب کردم که چرا سورتمه ام خیلی سریع رفته و از خانواده ام دورم کرده!...آفتاب نه چندان گرمی بر روی لباس سفید زمین، نور می تاباند...محو زیبایی طبیعت می شوم... انگار این  طبیعت بکر حاضر نیست هر چقدر هم که در طول سال رنگ عوض کند، زیبایی اش را از نگاه ها پنهان کند...دلم خواست با این منظره  سلفی شیک و خوبی بیندازم... پس موبایل دست دومم را از جیب بیرون آوردم...می خواستم روی دکمه ی دوربین بزنم که....از دور گوزنی پیدایش می شود!! اول می ترسم اما بعد فکری به سرم می زند!...تصمیم می گیرم که این گوزن را هم توی سلفی بیاورم!گوزن انگار با تصمیمم موافق است! خوشحال و راضی کله ی گنده اش را نزدیکم می کند و می خواهد تمام دندان های ردیف بالا و پایینش را به نمایش بگذارد که...این دفعه دو خرگوش بامزه و چند پرنده نزدیکم می شوند!آن ها هم انگاری دلشان می خواهد توی عکسم باشند!...این دفعه قبول می کنم و یکهو یک آدم برفی را از دور می بینم! سمتش می رویم و می خواهم که همگی با هم، یکصدا و بلند بگوییم:_سیییییبببب!!!صدای بلند و خوشایند ثبت عکس می آید. لبخند می زنم، امروز روز خوبی است! بعد هم خداحافظی می کنم و پیش خانواده ام بر می گردم!!پایان:)خببب...مزه ی این داستان چطوررر بودد؟ چسبییید؟ اگه خوشمزه بود که نوشش جااان:))))?⭐️❄️⛄️❄️⭐️ </description>
                <category>☆◇Moonwalk◇☆</category>
                <author>☆◇Moonwalk◇☆</author>
                <pubDate>Sun, 05 Mar 2023 23:45:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش هفته!!(پاسخنامه ویرگولی !:)</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C-mmzbm0uzm0b8</link>
                <description>سلامم...کاورِ نقاشی شده این پست:))بریم برای دیدن جوابا؟بزنید بریم....*پنج مورد از بهترین پروفایل هایی که دیده ایدکتیزکمیناآرتاپوپک*پنج مورد از بهترین از متن پروفایل هایی که دیده ایدمعلوم نشد که در طربخانه خاک/ نقاش ازل بهر چه آراست مرا :کامیاب آن شِکُفتَن شادی را...: کتیگمنامِ جهانیم/ همین بس لقب ما را...: پاپیلون دلبسته کلمه ها و کوه ها؛ توی دلش، توی چشم هاش ، همه پر از کلمه بودند...: نازنینموجیم که آسودگی ما عدم ماست/ ما زنده به آنیم که آرام نگیریم...: مینا*میزان رضایت شما از ویرگول در چه سطحی است؟خیلی خوب، خوب، متوسط یا ضعیفخوب* پنج موضوعی که به آنها خیلی علاقه دارید را به ترتیب علاقه تان بنویسید.*نقاشی ??متن یا شعر کوتاه با وایب خاص?⚡️داستان ?میم و کلا چیزای فان :)?و...شایدم یکم معرفی کتاب؟?*نام پنج کاربری که باعشق و علاقه مطالبشان را دنبال می کنید*زک آرتاکتی آیرین بانونگین*نام پنج کاربری که دوست دارید خیلی بیشتر بنویسند*میناکامیابزکپاتریکمه سا (کاربر جدید)*پنج مورد از چیز هایی که وقتی در ویرگول با آن ها مواجه می شوید،‌ اعصاب شما را به هم می‌ریزند.* پست هایی توشون اختلاف نظر زیاده و دعوا در می گیره_توهین کاربرا به عقاید همدیگه_ دیر باز شدن صفحه وب سایتهمین ها بودن چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه?* پنج مورد از آپشن هایی که فکر می کنید ویرگول باید داشته باشد و ندارد.*نداشتن پی وی_ نداشتن رنگ تم های مختلف برای صفحه.....فعلااااااا خداحافظ⭐️?می دونم کوتاه بود، ولی خب دیگه در همین حد جواب دادم:)پی نوشت: تشکری هم بکنم از زعفرون جان که منو ترغیب کرد توی این چالش جذاب و باحال شرکت کنم. مرسی ازت:)))</description>
                <category>☆◇Moonwalk◇☆</category>
                <author>☆◇Moonwalk◇☆</author>
                <pubDate>Thu, 02 Mar 2023 16:29:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای عادی...</title>
                <link>https://virgool.io/@rashidayi.sevda/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-b2r2cc84locp</link>
                <description>گاهی این دنیا....دنیای عادی....زیادی عادی می شود...دنیای زیبایی ست ولی...گاه خیال این زیبایی را برمی گرداند...شاید هم واقعیت این کار را کند... کسی چه می داند...شاید هردو...شاید هیچ کدام...شاید در خیال یا واقعیت... با یک ماشین قهوه ای قدیمی....با یک گربه ی سفیدِ آرام...با کلاهی ساده...درجنگل، صحرا، دشت، شاید هم یک جای آشنا...با ضبط صوتی پر از آهنگ...به موسیقی آرامی گوش می دهیم...من و گربه ی خیالی ام...نشسته ایم روی سپرِ ماشین...در جایی شبیه به جنگلی بیکران...خالی از هَر فکری...خالی از هَر دَغدَغه ای...زُل زده ایم به ستاره های درخشانِ آسمان...نقاشی ام برای بهتر تصور کردن متن شعر:)◇پایان◇?????</description>
                <category>☆◇Moonwalk◇☆</category>
                <author>☆◇Moonwalk◇☆</author>
                <pubDate>Mon, 20 Feb 2023 01:22:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بفرمایید میم!(: قسمت اول: نقاشی:)</title>
                <link>https://virgool.io/@rashidayi.sevda/%D8%A8%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-qgmt0fv4zpo2</link>
                <description>بدون شرح :)سلامی دوبارههه!?اگه عاشق نقاشی و میم هستید و دلتون لک زده کمی بخندید و سرگرم بشید، پس بفرمایید میم! این میم ها  دست ساز بوده یعنی خودم نوشتمشون  وآخریه هم کار خودمه:) اونایی که کارشون نقاشیه بیشتر متوجه میم هاش میشن. بفرمایید به میم های سرو شده و دست سازم نگاهی بندازید و جهت تست و میل کردن میم آنها را کمی گاز زده، سپس مزه مزه کرده و در آخر قورتشان بدهید و احساستان را در موردش بیان کنید!:)))خب... راهنماییتون هم که کردمم... پس...بزنید بریممم!:نمونه هایی از بدشانسی های یک نقاش حین کار:&#039;)) هعییی:/ از اون دوراهیاست که آدم واقعا نمی دونه بره کدوم ور؟؟:/دقیقااا:/ البته بگم من کلا از اونام که برای نقاشی کردن توی مدرسه حال ندارم:/ اون لحظه  که میخوای تازه بخوابی  ولی شوق نقاشی کشیدن نمی خواد تو بخوابی??حقق مخصوصا این روزا که پینترست فیلتره:/#بدون_شرح اینو خودم کشیدم و درستش کردم:))ولی خدایی بد دردیه اینطوری کیف پولت غافلگیرت کنه:&#039;)خببب مشاهده نمودید دوستان؟?بنظرتون قسمت بعدیش چه موضوعی سوژه بشه؟ :)</description>
                <category>☆◇Moonwalk◇☆</category>
                <author>☆◇Moonwalk◇☆</author>
                <pubDate>Wed, 15 Feb 2023 20:37:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقاشی جدیدم: تاب خوردن در میان ابرها....</title>
                <link>https://virgool.io/@rashidayi.sevda/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%87%D8%A7-niskmulywmli</link>
                <description>دو سه روزی طول کشید تموم کردنش(:روی کاغذ کار شده با مداد رنگی:)سلامی دوباره!کار جدید بنده رو مشاهده می فرماییدد:)بین ابرها و زمین تاب خوردن در حالی که دوستت، مامانت و بابات و... دارن در تاب خوردن کمکت میکنن و آسمون هنوز گرگ و میشه حس و وایب عجیبی داره، نه؟ :)راستی،‌ یه خبر خوب! اگه دوست دارید بیشتر از نقاشیام، تصویرگری ها و نمایشگاه های این چندسال اخیرم بدونید و دوست دارید ازشون دیدن کنین ، میتونین به پیج اینستام یه سری بزنید:)اینم آدرس پیجم:Painter _sevda بفرمایید! اینجا با کوهی از نقاشی های مختلف مواجه میشید!:))خیلی دوستتون دارم:)نظرتون درباره نقاشی امروزم چیه؟:)</description>
                <category>☆◇Moonwalk◇☆</category>
                <author>☆◇Moonwalk◇☆</author>
                <pubDate>Tue, 14 Feb 2023 22:54:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>