<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های چای نعناع</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rashidihana72</link>
        <description>تو «نمیخوام» ترین حالت ممکنم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 13:14:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2402055/avatar/pn8Jyf.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>چای نعناع</title>
            <link>https://virgool.io/@rashidihana72</link>
        </image>

                    <item>
                <title>این بود حق «شر»؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@rashidihana72/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%AD%D9%82-%D8%B4%D8%B1-rlhesuktova6</link>
                <description>بویش همان بود، هستر شک نداشت.خیلی وقت ها حسش کرده بود، هروقت که داستانی اشتباه پیش می رفت.وقتی در جنگل می دوید، به یادش اورد. مادر او در خانه ی اب نباتی اش به کار خود مشغول بود، بدون هیچ ازاری؛ تا اینکه دو خرابکار جوان از پشت بامش شیرینی خوردند. ان ها هنگام رفتن به نوزادی که به تازگی یتیمش کرده بودند زل زدند؛ و بعد مثل ترسو ها فرار کردند و هستر را با مادری که در کوره میسوخت رها کردند. ان دختر و پسر به همین راحتی، خانه و خانواده ای را در هم شکستند و کودکی را یتیم کردند، و حتی بخاطر این کار *پاداش* گرفتند!از ان موقع، هر زمان که داستانی اشتباه پیش می رفت، هستر بوی ترش ابنبات را حس می کرد.خیلی خسته بود، نفس نفس می زد. دلش می خواست چشمانش را به روی همه ی اینها ببندد؛ مرگ ناجوانمردانه ی مادرش، تمام تقلب های «خوبی» و تمام نا برابری های میان خیر و شر.هستر همیشه تلاش کرده بود، همیشه سعی کرده بود بهترین کسی باشید که می توانست، اما هیچ وقت کافی نبود. خوبی در هر افسانه ای سلاح جدیدی رو می کرد‌، یک ترفند جدید، یار های متعهد و قوی. شر اما هر دفعه ضعیف تر از قبل ظاهر می شد، مهم نبود هستر چقدر تلاش می کند.خوبی تقلب می کرد، اما حالا دیگر هیچ کدام اهمیت نداشتند. فقط می خواست بدون هیچ مشغله ی فکری بنشیند و برای یک ثانیه هم که شده، ان طور زندگی کند که همیشه می خواسته. هستر همیشه عصبی بود، هیچ کس رنگ لبخند یا شادی را روی صورتش ندیده بود، و حالا نمی توانست باور کند که این واقعا خودش است؟ واقعا گریه می کند؟ زانوانش سست شدند.+ مامان، کمکم کن، دیگه نمیتونم.پ.ن: کسی اینجا کتاب مدرسه افسانه ایو خونده؟</description>
                <category>چای نعناع</category>
                <author>چای نعناع</author>
                <pubDate>Mon, 07 Aug 2023 00:31:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید پنهونش میکردم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@rashidihana72/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D9%86%D9%87%D9%88%D9%86%D8%B4-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-xutnok4hfd9f</link>
                <description>تقرببا بی ربطاوایل بدون پنهون کردنش میرفتم بیرون؛ اخه کسی بهم نگفته بود باید مخفیش کرد.باهاش میرفتم مدرسه، مهمونی یا دورهمی های دوستانه. راستش کسی بهم چیزی نمی گفت، ولی همه با تعجب و با چشمای گرد نگام می کردن، انگار جنی چیزی دیدن.بعدش...، خب میدونین، یه رفتاراییو که دیدم، تصمیم گرفتم وانمود کنم ندارمش. وقتی دیدم دارن ازش سوء استفاده میکنن، دیگه به کسی نشونش ندادم. چند وقتی گذشت از موقعی که قایمش کرده بودم. با یکی اشنا شدم، ادم خوش قلبی بود و فکر کردم شاید قابل اعتماده؛ از پنهون کردنش خسته شدم و همه ی اون رازو نشونش دادم و خب میدونین چی شد؟ اون از راز قشنگم استفاده کرد، رازمو ازم دزدید و دیگه بر نگشت.دیگه چیزی نمونده برای پنهون کردن، و فکر نمیکنم اون قصد داشته باشه رازمو بهم برگردونه.حالا که دیگه راز ~من~ نیست، دوست دارم تو بدونی چی بود.اسمش مهربونی بود و من از دستش دادم؛ چون جایی که ما زندگی میکنیم، تو دنیای ما مهربونی ضعفه و باید پنهونش کرد، که نهایتا کسی ازت ندزدتش...پ.ن: از مهربونی ادما سوء استفاده نکنیم، ادما رو از مهربون بودن پشیمون نکنیم</description>
                <category>چای نعناع</category>
                <author>چای نعناع</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jun 2023 21:24:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاییز دل انگیز</title>
                <link>https://virgool.io/@rashidihana72/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%D9%84-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-ewhpabgwl7wr</link>
                <description>دارم در مورد پاییز زیاده روی می کنم؟شاید پاییز یه قلب خشکیده ست، یه قلب خشکیده که با برگای قرمز و نارنجی درختا پایین می افته و کسی صدای شکستنشو نمیشنوه؛ انگار که قبلا وجود نداشته.شاید پاییز همون لونه ی با وفاییه که از جوجه های قد و نیم قد پرنده ها محافظت می کنه، ولی جوجه کوچولو هاش بزرگ میشن و ترکش میکنن؛ انگار قبلا وجود نداشته.می دونی، از اون قلب تیکه های زهوار در رفته ای باقی می مونه که پُرن از خالیِ خاطرات قدیم، وقتی کوچک ترین خراششون برای دیگران مهم بود.و احتمالا می دونی چی به سر اون لونه میاد؛ لونه پر میشه از صدای بلند و گوش خراش سکوت، و دیگه نمیتونه میزبان پرنده ی دیگه ای باشه، وفاداریش بهش اجازه نمیده.شایدم پاییز فقط زیادی شلوغش می کنه؛ مثلا برای من که اهمیتی نداره که ٫٫اون٫٫ توی همین پاییز خودمون به دنیا اومده بود، برام مهم نیست که تو یکی از همین پاییزا دیدمش و چیزی ک از همه ی اینا بی ارزش تره اینه که تو یه روزی از روزای همین پاییز خودمون، اون رفت.پاییز درد داره، چون لونه نمیتونه پرنده هاییو پیدا کنه که از قبلیا بهتر باشن و تیکه های قلب چروکیده ی پاییز، هرگز، با هیچ چسبی دوباره به هم وصل نمیشن.پ.ن: میدونم یکم زیادی در هم و بر همه </description>
                <category>چای نعناع</category>
                <author>چای نعناع</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jun 2023 12:42:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفرت، نفرت و نفرت</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%AA-l8mxqebuhf63</link>
                <description>بله صبحپچ پچ ملایم. سر و صدا. دعوا. جیغ نوزاد. سکوت. بد و بی راه های زیر لب. سکوت.شبسکوت. نگاه های خشمگین. آلودن زبان ها به دشنام. چشم های گرد شده ی نوزاد. دعوا. سرازیر شدن اشک از چشم های مادر. لرزیدن دست و پای پدر. سکوت. صدای نوزاد ترسان. فاصله. سکوت.شش سال بعدچشم های خسته. نگاه های غمناک. مسائل بی اهمیت. بد و بیراه. دعوا. جنگ. صدای شکستن شیشه. شاید هم قلب.مادر سر دخترک داد می زند. اتاق. نشستن پشت در نیمه باز. گوش کردن به صدای دعوا های همیشگی. از ترس به خود لرزیدن. غریبی کردن. سکوت. نفرت. نفرت. نفرت.شش سال بعد ترگوش وایسادن پشت در بسته. احساس کردن موج نفرت بیرون از اتاق. اشک. صدای دیوانه کننده شکستن ظرف های مورد علاقه مادر. صدای سیلی. اشک. اشک. اشک. شش سال بعد تر ترفرار. پایان این چند سال بر باد رفته. فرار. نفرت. نفرت. نفرت.پ.ن: این تجربه شخصی نیست ولیبه شخصه از نزدیک اینو دیدم و اثراتش میتونه از چیزی که فکر میکنین مخرب تر باشه.پ.ن به توان دو: میدونم قلمم خیلی ضعیفه ولی  این سبکو دیدم و شاید فقط دلم خواست منم یکی بنویسم.</description>
                <category>چای نعناع</category>
                <author>چای نعناع</author>
                <pubDate>Sun, 30 Apr 2023 21:49:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>