<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رسول شاکرین</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rasoolshakerin</link>
        <description>بنده ضعیف حضرت حق، ادبیات خوانده و همچنان ادبیات خواننده، علاقه‌مند به علوم ارتباطات اجتماعی، در حوالی فرهنگ و هنر و رسانه، گوشه نشین حجره طنزنویس ها، ما بقیش رو هم بوق بذارید</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:54:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/114056/avatar/vaxWcC.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رسول شاکرین</title>
            <link>https://virgool.io/@rasoolshakerin</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پاییز آرزوها</title>
                <link>https://virgool.io/@rasoolshakerin/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86%D8%AF-xbf7p1u7alon</link>
                <description>شهید مجتبی شریفی، دانش‌آموز نه ساله‌ای بود که در حملات رژیم صهیونیستی در جاده اصفهان - نجف آباد همراه با خانواده خود به شهادت رسید.کسی چه می‌داند؟ شاید مجتبی کل تابستان امسال از بزرگ‌ترها می‌پرسید که چه خودکاری بخرد، چون ذوق با خودکار نوشتن در کلاس چهارم در وجودش بود و روزها، داشت جدول ضرب را که در کلاس سوم یاد گرفته بود، مدام مرور می‌کرد که یادش نرود چون قرار بود ضرب و‌ تقسیم سه رقم و بیشتر را بخواند. مجتبی، شب اول مهر خوابش نمی‌برد، چندبار از ذوق از خواب می‌پرید و به کیف و کفش نویش نگاه می‌انداخت که کنار اتاق بود.مجتبی، این روزها کل زنگ‌های تفریح، توی دبستان کمیل اصفهان در خیابان بعثت را کنار دوستان پسر بچه‌ و همسنش به این میگذراند که چرا باید استقلال هفت تا گل بخورد و شاید این روزها خودش را در قامت هادی ساروی و رحمان و بقیه کشتی‌گیرها تصور می‌کرد. شاید مجتبی، تب این روزهای اصفهان و تیم سپاهان را می‌دید و دوست داشت که فوتبالیست شود و روزی در تیم شهرش بازی کند. شاید مجتبی آرزو داشت که فضانورد بشود، خلبان شود، پلیس شود، معلم شود و…شاید مجتبی، اول مهر استرس داشت برای نیمکت اول مدرسه. شاید در یکی از این روزها، داشت با بغل دستی‌اش نقشه تقسیم و مرزبندی نیمکت را می‌کشید که حق هر کس از آن چوب چقدر است؟ شاید مجتبی، این روزها بوی کتاب نو می‌رفت توی دماغش و هرکجا آشنایی می‌دید، سعی می‌کرد به او بفهماند که امسال درس‌هایش سخت‌تر شده و به قاعده دو سه تا کتاب جدید به آن‌ها اضافه گشته است. شاید مجتبی، مثل بقیه همسنی‌هایش این روزها منتظر تعطیلات پشت سر هم بود. شاید توی روزهای سرد زمستان، مجتبی چندبار از خواب برمی‌خواست که ببینید چقدر از برفی که می‌آید روی زمین می‌نشیند؟ فردا مدرسه تعطیل است؟شاید مجتبی… شاید مجتبی…تمامی این شایدها، تبدیل به «باید» می‌شد اگر در روزی از روزهای خرداد امسال، تو جاده مجتبی و خانواده‌اش را راکت‌های اسراییلی از ما نمی‌گرفتند. امسال سهم مجتبی از تمامی این شایدها، قاب عکسی بود روی اولین نیمکت کلاس سوم که به قاعده بعد از رفتن دوربین‌ها، آن سهم هم دیگر نبود و عکس مجتبی ستاره‌ای شد روی دیوار مدرسه. مجتبی فکرش را هم نمی‌کرد سال بعد، مدرسه به اسم او باشد. حالا علاوه بر عکس او، اسمش هم آن بالاست. مجتبی شاید سالها بعد در ذهن دوستانش که اکنون نه ساله‌اند، فقط یک تصویر تار و انبوه خاطره باشد، اما ذوق‌های باز نشده‌اش، رد مشق‌های ننوشته با خودکارش و تمام شادی‌های کودکانه‌ای که به دنیا طلبکار است، توی سینه زمین خواهد ماند. آن ذوق‌های فروخفته، شادی‌های انجام نشده و برق چشمان دیده نشده، همه را روزی بیدار خواهد کرد که چه خون‌های پاکی بر زمین نریخت…</description>
                <category>رسول شاکرین</category>
                <author>رسول شاکرین</author>
                <pubDate>Fri, 17 Oct 2025 18:04:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من فکرش را هم نمی‌کردم</title>
                <link>https://virgool.io/@rasoolshakerin/%D9%85%D9%86-%D9%81%DA%A9%D8%B1%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-iiqixgi5b5bx</link>
                <description>اجازه دهید این بار تا به عنوان یکی از منتقدین رئیسی که گاهی از انصاف هم خارج می‌شد، چندکلامی بنویسم. من راستش اگر میخواستم عاقبتی برای سید ابراهیم متصور شوم، تصورم جز عاقبتی بود که پیش آمد. به این که رئیسی را روزی در تابوتی پوشیده با پرچم ایران و آن هم روی دستان خیل انبوه مردم ببینم فکر نمی‌کردم. بیشتر تصورم این بود که رئیسی، یک جایی به دلیل برخی از طرفدارانش که اجازه نقد نمی‌دادند، روزگار را در یک انزوا خواهند گذراند و شهادت حین خدمت و این مسائل را اصلا فکرش را هم نمی‌کردم. برای نقد دولتش، برای این که از خیل توهین برخی از طرفدارانش خلاصی یابیم و پتک آن اراذل قبلی هم توی سرمان نخورد، باید قبلش حتما تاکید میکردیم که خودمان هم به او رای داده‌ایم و کم و بیش توی ستادش فعال بودیم و اگر این گونه هم نباشد حالا چه شرعی و چه قانونی حق نقد داریم. قسمت قابل توجهی از خروجمان از انصاف هم همین بود حقیقتش. کم فحش نخورده بودیم از برخی از هوادارانش به خاطر نقدهایمان.حقیقتش، خبر مفقود شدنش توی جنگل‌های آذربایجان را هم با شوخی و خنده شنیدم. دروغ چرا، به برخی از آن شوخی‌ها در همان یک ساعت اولیه اعلام خبر مفقود شدنش هم خندیدم. راستش خیلی برایم دور بود که رئیسی را به این راحتی از دست بدهیم، عین همین الان که هنوز باورم نمی‌شود باید یک شهید کنار اسمش بیاوریم و شهید رئیسی صدایش کنیم. عین همین الان که برایم سخت است باور کنم این جمعه سفر استانی در کار نیست. عین این که باورش برایم محال است که دیگر انتظار این که کسی امسال در مجمع عمومی سازمان ملل، عکس کودکان غزه را نشان دهد.اما با تمام این‌ها، رئیسی برای منِ هیچ که طرفداری خاصی از او نداشتم، رئیسی یک امید بود. امید به این که یک نفر هست که یک جا سر صبح، مچ فلان استاندار با فلان مدیر یا فلان وزیر را بگیرد که حداقل چرا سر صبح توی اداره‌ات، پاسخگوی خلق الله نیستی. حداقل امید به این که یک نفر هست که این را حتی در ظاهر (که حالا فهمیدیم ظاهری هم نبوده) به ما می‌رساند که حواسم هست، حرف بزن و….حالا علاوه بر مایی که گاهی از انصاف خارج شدیم، برخی‌های دیگر هم باید از این سید عزیز حلالیت بطلبند. همان‌هایی که بیشتر از آن که دستاوردهای سفر روسیه‌اش را بگویند، روی عکس نمازخواندنش توی کرملین مانور دادند. همان‌هایی که ریزه‌خوار برخی از بیکفایتان اطرافش بودند و با آبروی او بازی می‌کردند و اجازه نقد نمی‌دادند. همان‌ها که حالا هم کاسب خاطرات او شدند. آدم‌هایی که برایمان از رئیسی چیزی ساختند که فقط شهادت او توانست این ذهنیت را بزداید…</description>
                <category>رسول شاکرین</category>
                <author>رسول شاکرین</author>
                <pubDate>Fri, 24 May 2024 00:11:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسارت اجباری</title>
                <link>https://virgool.io/@rasoolshakerin/%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-py6b8iqz9dpr</link>
                <description>پنجره خوابگاهمان رو به حیاط خلوت پشت دانشکده ادبیات و دانشکده مهندسی بود. یک روز صبح شانزده آذر، چشم که باز کردم، دیدم حیاط را برف گرفته. ذوق زده شده بودم و از پشت همان پنجره برف می‌دیدم. شایعه‌ای بود بین بچه‌ها که خوابگاه را زندانی‌ها ساخته‌اند، چیزی که نه صحتش معلوم شد و نه منبعش ولی همان چیزی که راست یا احتمال زیاد دروغ، زندانی‌ها ساخته بودند پنجره داشت، با چهارتا تخت. من، شهاب، مهدی و مجید خدابیامرز که سال بعد من جا به جا شدم و رفتم پیش بهنام و دو علی.روزها را در همان خوابگاه می‌گذراندیم و سخت و آسان می‌گذشت. فکر می‌کردم روزهای سخت دیگری نباشد تا این که ارشد هم که خورد توی دوران کرونا و خوابگاه ندیدم و در نهایت هشت سال بعد از اولین روزهای دانشجویی، در یک بهمن ۱۴۰۲ سرباز شدم.بنابراین امسال محکومم که شب تولدم را اگر خوش‌شانس باشم و نگهبانی در کار نباشد، در یکی از تخت‌های آسایشگاه‌های پادگان‌های کشور سر کنم، اما فکرم از این سمت نمی‌رود که کداممان نامرد بودیم و حالا سربازی قرار است کدام یک از ما را «مرد» کند؟ نمی‌دانم.سربازی، سیاه‌چاله توقعات سطحی است. توقعات تو را تقلیل می‌دهد و در مقابل توقعات بقیه از تو را بالاتر می‌برد. این سربازی‌ست که تویی که روزی رویای سفر به کهکشان و ساخت فضاپیما و این‌چیزها را می‌دیدی، به آدمی تبدیل کند که برخی از روزها فقط به «پیتزا» فکر کنی. این سربازی است که به تو احساس گناه اشتباه زدن ضربه چهار می‌دهد در صورتی که تو، قبل از سربازی احساس گناهت برای چیزهای دیگر بود. این سربازی‌ست که قلبت را آنقدر تنگ می‌کند تا دلتنگ همه چیز بشوی. دلتنگ برای آدم‌هایی که دوستشان نداشتی، برای غذاهایی که دوست نداشتی و حتی دلتنگ برای گرمپ گرمپ بچه همسایه در نیمه شب.سربازی با تمام اندک خوبی و دوستان عزیزی که به تو می‌دهد، قربانگاه آدم‌هاست. چهارسال به هیچ کجایشان نیست که این اجباری عوضی ظلم است و دم انتخابات اصلاح‌کردنشان می‌گیرد که حالا که کوچک و بزرگ بر گرده سرباز جماعت سوارند، آن‌ها هم برای رای سوار شوند. وقتی توی خط ویژه رانت سوارند، سیلیشان به گوش سرباز میخورد و آنقدر روی مخ سرباز مادر مرده می‌روند تا ماشه بچکاند و اوایل جوانی یا خودزنی کند و یا بشود قاتل.می‌گویند دعوت‌نامه‌ای نبوده که بیایی، خودت آمدی، ولی سربازی مهمانی اجباری است چون زندگیت گروگان دست آقایان است. دوسال عمر بده تا آزاد شوی، آن‌هم رها نه، دوسال عمر بده تا حقوق مسلم شهروندی به تو بازگردد، حقوقی که حق توست و تو فقط برای همین دوسال از آن محرومی و اگر نروی، یحتمل تا پایان عمر این محرومیت ادامه خواهد داشت.امسال ۲۷ سالگی‌ام در چالشی‌ترین نقطه زندگانی‌ام تا کنون آغاز می‌کنم، به امید این که ما آخرین نسلی باشیم که این اجباری دوست نداشتنی را تحمل میکنیم.مرد شدنت مبارک من!پ.ن: حاج‌آقای توی پادگان، سر هر نماز به شوخی می‌گوید آزادی همه زندانی‌ها و همه بلند آمین می‌گویند. یک روز یکی از بچه‌ها پرسید زندان هم یعنی همینطوری است؟ خندیدم و گفتم:« نمی‌دونم، زندون نبودم!»، بعدش فکر کردم و گفتم «زندون یه کاری کردی که میری ولی ما گناهمون پسر بودنه» پس اللهم فک کل اسیر بخوانید برای همه آدم‌هایی که جرمشان پسر بودن است.</description>
                <category>رسول شاکرین</category>
                <author>رسول شاکرین</author>
                <pubDate>Wed, 14 Feb 2024 13:23:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمدی عادی شدن</title>
                <link>https://virgool.io/FreeFreePalestine/%DA%A9%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%86-oq2ldgkqdfaw</link>
                <description>ترس کودک فلسطینی در جریان بمباران غزهآتش بس تمام شده و مجدد الجزیره بنا کرده به مستقیم نشان دادن غزه. دوربینشان زوم کرده به در بیمارستان اندونزیایی. هر دم آمبولانسی آژیرکشان می‌آید و آدم‌های خونین و مالین را میگذارد و می‌رود. برخی زنده و برخی شهید. برخی میان این دو حالت و برخی بیهوش. مرگ و میر آدم‌ها را مستقیم میبینم و به آخرین تصویر دنیایشان فکر میکنم که چه شکلی بود؟ به آخرین نور خورشید فکر میکنم که بر آن‌ها می‌تابد. به آخرین تصویری که از دنیا می‌بینند (که اگر قبری باشد البته می‌بینند) و باز به اتفاقات پخش شده در الجزیره می‌نگرم.در قرون وسطا، کمدی به چیزی می‌گفتند که آغاز مطلوبی ندارد، ولی پایانش خوش است؛ برای همین هم هست که اسم شاهکار دانته شده کمدی الهی. مرگ خنده‌دار نیست، ولی برخی از مرگ‌ها پایانشان خوش است. زندگی هم همین است، مخصوصا زندگی در غزه آن هم این روزها. هم معنی قرون وسطایی زندگی در غزه کمدی است (که شروع بد و پایانی خوش دارد) و هم معنی این روزهای «کمدی» معنای خنده‌دار بودن یک چیزی را می‌دهد و هم این وضعیت ما کمدی است. فرض کن ما آن اوایل چندتا تجمع داشتیم، چقدر ناراحت بودیم و چقدر آتش درونمان بود و حالا عادی شدیم. کمدی‌تر از هرچیزی، خنده‌های از ته دل ما برای آدمی‌ست که نگران کوالاها و تنبل‌ها و آتش سوزی جنگل‌های استرالیا می‌شود، پای عکس آهوخواری مار بوآ اشک میریزد ولی دریغ از یک کلمه که این روزها در حمایت از مظلوم بگوید. کمدی خنده‌داری که استوری گذاشتن و حرف از مظلوم زدنش هم نسبت با جمهوری اسلامی دارد و به لج ج.ا به قول خودشان حرف نمیزند.ما در کمدی‌ترین حالت ممکنیم و مردم غزه، کمدی قرون وسطایی را می‌بینند. کاش آخرین تصویرشان از این کمدی ما نباشیم؛ مایی که همه چیز برایمان عادی شده، مایی که یادمان رفته، مایی که بی‌خبریم.</description>
                <category>رسول شاکرین</category>
                <author>رسول شاکرین</author>
                <pubDate>Sat, 02 Dec 2023 19:24:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مخ‌هایی که میروند، مخ‌هایی که بازنمیگردند</title>
                <link>https://virgool.io/@rasoolshakerin/%D9%85%D8%AE-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%AE-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%AF-pfchq8g90vjd</link>
                <description>یکچند روز پیش توی توییتر سوالی مطرح شده بود که نمونه دیگر آن توی ذهن من بود. آن سوال این بود« موقع رفتن از وطن، با هندزفری چه آهنگی گوش میدید؟» و سوالی که من همیشه از خودم میکنم این است که «اگر یک روز بخواهم از وطن بروم، چه تصویری توی ذهنم آخرین تصویر میشود که بتوانم مرتب به آن فکر کنم؟» و حقیقتش جوابی برایش پیدا نمیکنم. حس میکنم که تصاویر زیادی توی ذهن یک مهاجر نقش میبندد و این تصویر آخر، الزاما معطوف به آخرین نگاه به ایران از درون پنجره نشده و وسعتش از کودکی او تا بزرگ شدنش است.دوحقیقتش اگر تا قبل از شروع تحصیلات تکمیلی کسی حرفی از مهاجرت با من میزد، عقیده‌ام این بود که آدم عاقل باید بماند وطن، سوخت بدهد و استخوان بترکاند، اما کم کم که پروسه علمی برایم جدی تر شد، مواضعم را تقلیل دادم به این که آدم عاقل می‌تواند برود و با کوله بار برگردد کشورش. اما توی همان دوره آدم‌هایی را دیدم که برای یک ارسال مقاله ساده هم مشکل مالی داشتند و دانشگاه(آن هم دولتی!) نه تنها با آن همه بودجه حمایتی نمیکرد، بلکه یک بفرما هم به آنها نمیزد که «حالا که شما دارید مقاله مینویسید و تولید علم میکنید و این وسط هم چون دانشگاه موسسه پژوهشی شما معرفی میشود، از این سفره متنعم میشود و رتبه علمی‌اش جا به جا، حالا یک کمک هزینه بدهیم». مقاله حالا دم دستی ترین بود. وضعیت بچه‌ها با طرح علمی و اختراع و پرپوزال‌های کارآمد هم همین بود. دانشگاه که دانشگاه بود، یا میخوردند به پست سربازی، یا پست آدم نفهم که طرحشان را نمیفهمید یا پست همیشگی و تیپیکال عادی موسسات که «بودجه نداریم، تشریف بیاورید فعلا رایگان در خدمت باشیم، بعدش که طرح به نتیجه رسید(که معمولا به نتیجه نمیرسانند!) در مورد هزینه حرف میزنیم! چه بر سر یک نخبه می‌آید آخر؟سهآخرین باری که گریه‌ای غیر هیات و عزادارای داشته‌ام را یادم نمی‌آید چون اصولا میخندم و در بدترین شرایط ممکن هم یا خودخوری میکنم و یا فریاد اعتراضی میشود. اما امروز گریه کردم. به خاطر خواندن این که فهمیدم یکی از رفقای قدیمی بار سفر بسته و مهاجرت کرده. آدمی که دیدم چطوری میجنگید برای ماندن، شاگرد اول بودن، موفقیت توی کنکور. ته و تویش را درآوردم و فهمیدم خیلی سختی کشیده و‌مجبور شده برود. وقتی بچه‌ها میخواستند بروند نماز، بهانه کردم و مثل کودکان اشک ریختم برای رفتنش، برای خاطراتی که گذاشت، برای آدمی که دغدغه داشت، استعداد داشت، اتفاقا آدم مذهبی هم بود، اما رفت و قصد بازگشت ندارد. برای همه مهاجرین اینطوری اشک میریزم؟ نه! ولی فقط میدانم به راحتی یک مغز کم شد.همین</description>
                <category>رسول شاکرین</category>
                <author>رسول شاکرین</author>
                <pubDate>Tue, 05 Jul 2022 20:52:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنوزم پولا نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@rasoolshakerin/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2%D9%85-%D9%BE%D9%88%D9%84%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ayjd5rljxz4k</link>
                <description>عکسی از خدایان جذابیت دهه شصتقدیما عید چیز عجیبی بود، مخصوصا واسه بچه‌ها. ما یه ضرب المثلی داریم میگیم مهمون خر صاحبخونست. ولی تو کودکی ما و در زمان عید برای کسی مهم نبود که این بچه، بچه‌ی مهمانه یا میزبان. بچه‌ها در هر صورت خر صاحبخونه حساب میشدن. مثلا میوه‌های ته بار و کال و کرم خورده و لکه دار و داغون رو همیشه میذاشتن جلو بچه‌ها میگفتن این بخوره کسی نمیفهمه.‎یه بار خونه یه فامیلامون واسه من میوه گذاشتن، جای سالم تو این میوه نبود. تا من کارد دستم گرفتم دیگه خود میوه به اذن خدا به حرف اومد گفت جون هرکی دوست داریم منو نصف کن بخور راحتم کن. بابا من تو جنگ جهانی اول ترکش خوردم تو جنگ جهانی دوم تانک روسی ازم رد شد، تو جنگ تحمیلی ازم برا تولید بمب شیمیایی استفاده کردن تو آزمایشات موشکی من سیبل بودم دیگه بسه تو رو خدا منو بخور تموم کن!‎یا مثلا موز میذاشتن توی بشقاب. موز رو کسی برای خوردن نمیذاشت. یعنی اتفاق میفتاد طرف یه کیلو موز میخرید پنج شش سال عید رو باهاش سر میکرد چون کسی نمیخورد. موز خوردنش کلاس نداشت ولی نخوردنش کلاس داشت. مثلا اگه از مهمونی میومدی بیرون موز خورده بودی تو یه شخصیت ضد فرهنگی بودی که این بی فرهنگیت ممکن بود به سوراخ بودن لایه اوزون هم ربط پیدا کنه ولی اگه نمیخوردی سطح فرهنگیت با جلال آل احمد برابری میکرد. یه دوره هم که دیگه بحثای سیاسی داغ شده بود این موزها چهار پنج سال تحلیل سیاسی میشنیدن تو مهمونی‌ها، عید آخرشون یا تبدیل به صادق زیباکلام میشدن یا رجل سیاسی محسوب میشدن میتونستن تو انتخابات ریاست جمهوری بدی با محسن رضایی میرقائد رقابت کنن.‎ما با پدرهامون که میرفتیم خرید، بابامون دو تا کت و شلوار ایکس لارج سفارش میداد. یکی برای خودش یکی برای ما. خود حاج آقا که دیگه سن رشد رو پشت سر گذاشته بود و خودش رو توی سنگین وزن و وزن آزاد تثبیت میکرد که ده سال میتونست بپوشه، ما هم که سن رشد رو داشتیم، کم کم اندازه کت و شلواره میشدیم. به عبارتی ما رو برای کت و شلواره میخریدن نه کت و شلوار و واسه ما. یه بار وسط عید ما رفتیم بیرون و من گم شدم. پدر و مادرم نگفته بودن ما یه رسول داریم که یه کت و شلوار گِلِشه، گفته بودم یه کت داریم که یه رسول گِلِشه. جای عکس منم عکس کت و شلوار رو داده بودن به پلیس. همسایه ها هم که منو دیده بودن مشکوک نشده بودن که یه بچه با کت و شلوار گم شده، گفته بودن یه کت و شلواره که پدر و مادرش رو گم کرده.گرگای وال استریت اولیه هم که پدر و مادرا بودن. از اونور عیدی میدادن از اونور پدر و مادرا بانک مرکزی طور پولا رو میگرفتن قایم کنن. هنوزم قایم کردن. هنوزم پولا نیست. ایشالا یه روزی همراه با گنج قارون پیدا بشه.</description>
                <category>رسول شاکرین</category>
                <author>رسول شاکرین</author>
                <pubDate>Fri, 18 Mar 2022 10:54:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشکل گرافیکته!</title>
                <link>https://virgool.io/@rasoolshakerin/%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D9%87-zn9jj2eeo8bk</link>
                <description>صفحه لپ تاپم پرش داشت. کل طول روز، با کابل وصلش کرده بودم به تلویزیون و بدون توجه به غرهای پدر که اخبار پس چی میشه و حرف‌های مادر که خانم فلانی امروز قراره گلدوزی با نخ دندون بازیافت شده یاد بده، کلاس‌ها را از گیرنده خودمان دریافت می‌کردم. جمعه هم کنفرانس داشتم و هنوز فایل سخنرانی‌ام آماده نبود. چون سابقه داشت، بردم بازار کامپیوتر خودمان توی طالقانی. مغازه اول لپ تاپ را که باز کرد چندبار فقط گفت یا ابالفضل، بعد گفت حاجی ال سی دی خرابه دو میلیون. گفتم مطمئنی؟ گفت نه وایسا، برد پست پارتیشن و گفت مهندسمون میگه مال گرافیکه و هشت میلیون میشه و باید پنج شش روز اینجا بمونه. گفتم من جمعه عصر گرجستان سخنرانی مقاله‌مه، نیازش دارم. بعدش ادامه دادم که فکر نکنم برای گرافیک باشه و ویدیو که میشه تصویر نمیپره و درسته گوشامون درازه اما خر نیستیم و این حرف‌ها. دوباره زنگ زد به مهندس که میگه میخوام برم خارج و ویدئو که میشه پرش نداره و بعدش گوشی را گذاشت و گفت نچ، مهندس میگه شاید بیشتر هم بشه، باید بازش کنم سرویس بشه و…از خیرش گذشتم، بردم یک مغازه دیگر. چک کرد گفت مال کابل تصویرته، کابلشو دارم اما دوشنبه تازه میرم سراغش. گفتم جمعه کنفرانس دارم، زودتر نمیشه. گفت نه. رفتم سراغ مغازه بعدی. مغازه بعدی اول گفت کجا بردی بازش کردن؟ بعدش که دید چیزی دستگیرش نمیشود حرف همان تعمیرکار اولی را زد که هفت هشت تومن خرجش است و مشکل گرافیکی است و جواب مرا که شنید، سری به نشانه این که متاسفم، ما هر کاری از دستمان برمی‌آمد انجام دادیم تکان داد و لپ تاپ را داد به من.مستاصل، مغازه به مغازه نگاه میکردم. یکی از مغازه‌ها، برادری به چشم خواهری با موی مش کرده و ابروی نازک به اندازه کمان آرش نشسته بود. مشکل را گفتم. لپ تاپ را گرفت، چندبار صفحه را باز و بسته کرد و با انگشت محکم پشت ال سی دی لپ تاپ را فشار داد و گفت: بیا دادا، درست شد. نگاه کردم، واقعا درست شده بود. گفتم چش بود؟ گفت کابلش شل بود حالا جا افتاد. گفتم چقدر میشه؟ دستور بفرمایید. گفت برو صلوات بفرست :)بیرون که رفتم به این فکر میکردم چقدر کارها بوده که با یک صلوات حل میشده اما خرج میلیونی برایش تراشیده‌اند و ما هم خرج کردیم :)</description>
                <category>رسول شاکرین</category>
                <author>رسول شاکرین</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jan 2022 09:45:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما هنوز می‌باریم</title>
                <link>https://virgool.io/@rasoolshakerin/%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-dtsy0fitzwnu</link>
                <description>احتمالا این پست، شاید میان بقیه پست های امشب که دوستدارانت به یادت میگذراند گم شود، مثل انتقام تو که گم شد. مثل رجزخوانی‌هایی که دو سال است میشود و نمک میشود روی زخم دلی که ساعت یک و بیست دقیقه نیمه شب، در فرودگاه بغداد به قلب ما نشست.همان جمعه سیاهی که توی هر کانال و پیجی نگاه میکردیم که مثل قبل یکیشان بگوید دروغ است و ما بعد از یک نفس عمیق به نشان راحتی و آسوده‌ی، به شیرین ترین دروغ تاریخ بخندیم و جمعه را ادامه دهیم.اما نبود. ما جمعه را باریدیم. شنبه ها را باریدیم. آن شب که به خاطر بی مبالاتیشان سالها گفتمان اجتماعی تو را به خطای انسانی توی آسمان تهران نشانه گرفتند باریدیم. آن روز که برای باور پذیری دروغ‌هایشان، اسم تو را آوردند و تکیه زدند به اریکه‌های قدرت ما باریدیم. ما هر روز بعد از رفتن تو باریدیم. ما ابرهایی شدیم که بعد از سالها خشکسالی باریدنشان گرفته و نمیخواهند بیخیال شوند.بعضی چیزها توی دهان نمی‌چرخد. خودمان نمیخواهیم بچرخانیم چون باورمان نشده. ما هنوز توی دهانمان نمیچرخد که پشت اسمت یک شهید بگذاریم و صدایت بزنیم. ما تو را همان اسمی صدا میزنیم که قبل از شهادت صدا میزدیم. ما هنوز باورمان نشده که نیستی. هنوز عین دندان افتاده‌ها، به زخممان زبان میزنیم. ما سینمان، انبار زخم‌های دوساله است و هرچیزی در اطرافمان، کیسه کیسه نمک هایی که رویشان برچسب خورده برای زخم.رفتنت، هزینه زیادی روی دستمان گذاشت و به قیمت تمام زخم‌های عمیق قلبمان تمام شد.کاش نگاهمان کنی، دست تکان بدهی، مثل قبل لبخند بزنی. شما که آمدنت نزدیک است، پس زودتر بیا.</description>
                <category>رسول شاکرین</category>
                <author>رسول شاکرین</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jan 2022 21:52:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نخ وسط زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@rasoolshakerin/%D9%86%D8%AE-%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-xguhdkax3yxr</link>
                <description>بابام هیچوقت نذاشت نوبرونه ببرم مدرسه. هیچوقت اجازه نداد لوازم التحریر شیک با خودم ببرم مدرسه. نوبرونه فقط توی خونمون باید خورده میشد. لوازم التحریر شیک مال خونه بود. خیلی چیزایی که بقیه نمیتونستن بخرن، برای من توی خونه مصرف میشد. از همون سال‌ها، حتی من اجازه بردن یه موز به مدرسه نداشتم، چون بابام می‌گفت میبری و یکی دلش میخواد و چشمش پیشش میمونه و دلش میسوزه.من تا یاد دارم مردم نداشتن. توی دوران راهنمایی، یادمه همکلاسیم سر یه توپ تنیس گریه کرد چون نداشتن بخرن. هنوز یادمه گاهی اوقات، بعضی از بچه‌ها نامه میدادن جلوی همه بهشون که ببرن برای خانواده، چون همون مختصر پولی که مدرسه اول سال میگرفت رو نداده بودن. حرف کمک به مدرسه که میشد، یادمه که بعضی از بچه‌ها، ذوق ما از گرفتن رسید کمک به مدرسه که شبیه اسکناس بود رو میدیدن و حسرت میخوردن چون پولی نداده بودن.بابام توی زندگیش هم همینطوریه. ما رو هم همینطوری تربیت کرد و بهمون همینطوری یاد داد. من یادم نمیاد بابام نوبرونه رو همیشه جلوی چشم بقیه بخره. هیچوقت جلوی بقیه نوبرونه نخرید، همیشه میذاشت وقتی میرفت میوه فروشی که بدونه خلوته، یا وایمیستاد همه برن بعد اون نوبرونه رو بخره. میگفت بعضی‌ها ندارن، ممکنه ببینن نتونن بخرن و دلشون بسوزه. اینو هم واسه ما جا انداخت. جایی نوبرونه‌ای بخوای بخوریم، چیز گرون بخوریم یا یه چیزی استفاده کنیم که بقیه نتونن، کوفتمون میشه و نمیتونیم. وقتی میریم مغازه و اگه بخوایم چیزی بخریم که بقیه نمیتونن، دست و دلمون به خریدش نمیره چون میترسیم یکی دلش بسوزه.این دل سوختنی که بابام ازش میترسید و ترسش رو حتی برای ما هم کاشت، چیز خیلی مهمیه. بارها برام داستان اون رفیقش رو تعریف کرد که چطوری دل یکی رو همینطوری سوزونده بود و زندگیش سوخته بود. آتیش انداختن تو دل یکی، یعنی آتیش انداختن تو زندگیت. دل بقیه زندگی من و توئه، واسه همینه نسبت به هم مسئولیم. آتیش بندازیم، افتاده وسط زندگیمون.چیزی که بابای من سالیان ساله بهمون میگه و از باباش دیده بود، چیزی که ما یاد گرفتیم خیلی ارزش داشت. چیزی که خیلی از مسئولین و هنرمندا و بلاگرها نمیدونن. نمیدونن چقدر دل مردم راحت میسوزه، مخصوصا وقتی شرایطشون مثل حالا باشه. دل مردم این روزا شده آتیشدون آتیشای این و اون، هر کی به یه طریقی، هر کی به یه شکلی.خدایا، یه چیکه آبی داری بریزی رو آتیش دل مردم؟</description>
                <category>رسول شاکرین</category>
                <author>رسول شاکرین</author>
                <pubDate>Tue, 07 Dec 2021 00:38:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهشتی که بهشتی را بهشتی کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@rasoolshakerin/%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-t2rmn6xfukc0</link>
                <description>شهید بهشتی، آسوده و آرام، عبایش را زیر سر گذاشته و به خواب رفته است...بهشتی را یکبار چندسال قبل از بمبگذاری حزب ترورش کردند. دقیقا همان سالهایی که شعارهایشان به گوش بهشتی رسیده بود و او گفته بود هر کسی که خط دارد، دوست و دشمن پیدا می‌کند، اما امیدوارم بتوانم در راه خدا و حقانیت تلاش کنم. همان روزهایی که با راسپوتین، راهب مسیحی که با زنان دربار رابطه داشت و شاهزادگان او را کشته بودند، مقایسه‌اش کرده بودند و به او میگفتند:« اسقف بهشتی». همان روزهایی که آقای رییس جمهور آن بالا حرف میزد و هوادارانش آن پایین بلند میگفتند مرگ بر بهشتی. همان روزهایی که طالقانی تازه فوت کرده بود و جلوی در دانشگاه تهران شعار میدادند:« بهشتی، بهشتی، طالقانی رو تو کشتی». همان روزهایی که میگفتند ویلای بالای شهر دارد، زن خارجی دارد و نمیتواند فارسی حرف بزند و....بهشتی را یکبار دیگر توی دفتر حزب جمهوری ترورش کردند. با بمب. یک بمب زیر ستون سرچشمه و یک بمب زیر تریبون بهشتی. بهشتی، توی همان جایی که حالا بازسازی شده و اسمش را گذاشته‌اند سرچشمه و مجموعه شهدای هفتم تیر، بوی بهشت را شنید. آخرین جملات بهشتی همین بوده که: «بچه‌ها بوی بهشت می‌آید، شما هم می‌فهمید بوی بهشت را؟ آیا این عطر دلنشین نیست؟»..بهشتی را چندبار پس از شهادتش ترورش کردند. هر یک به نحوی. هر بار به اسمی. یکبار جهت وایرال شدن کلیپ‌هایشان، آمدند و عرفانی ترین صحبت هایش من باب مسئله عشق را دم دستی کردند. یکبار برای آن که «آقای جمهوری اسلامی» گفتنشان طبیعی تر شود، هزاربار جامعه را لجن کردند، بی آن که بدانند دلیل حرف بهشتی در آن زمان چه بود و بی آن که بدانند بهشتی برای احقاق عدالت چه ها که نکرد. روزی برای توجیه اخلاق تندشان، ترجیح بهشتی را مد کردند و بهشتی شده بود اسباب توجیهات برخی..بهشتی را محصور کردند در چند جمله، بی آن که ده فرمان تشکیلاتی اش را برایمان بگویند که بهشتی چقدر به رشد فردی ایمان داشت. بی آن‌که بگویند سالهایی که ایران نبود، در غربت چه کارستان هایی کرد. بی آن که بگویند حتی در شعارهای اول انقلاب، وقتی میخواستند بگویند شاه حرامزاده است خمینی آزاده است، به هم ریخت و اجازه نداد این شعار گفته شود. البته این‌ها توی بساط فروششان هم نبود. اگر حرفی جز این صحبت های بهشتی میزدند، بازار خودشان کساد بود.اگر بهشتی امروز هم بود،منتقدین همیشگی که جملاتش را چماقی بر سر نظام می‌کنند، قضاوت‌هایی در موردش داشتند. مثلا شاید برایش تیتر میزدند و می‌نوشتند: جهنمی برای بهشتی. بهشتی در یک قدمی جهنم. برخورد شیرین برای یک فرهاد در بهشت و...ترور، این چنین سهم بهشتی شده است؛</description>
                <category>رسول شاکرین</category>
                <author>رسول شاکرین</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jun 2021 20:39:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو شاهد باش</title>
                <link>https://virgool.io/@rasoolshakerin/%D8%AA%D9%88-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-zvo2ihvdccvi</link>
                <description>تصویری از کتاب یکی از شهدای دشت برچی که حاکی از روزه بودن اوستواژه ها عموما دو معنی دارند، یکی معنای ظاهری که صورت کلمه القا میکند و دیگری معنای مفهومی که بستگی به این دارد واژه به چه چیزی القا شود یا در کجا به کار برود. مثل همین واژه افغان که اگر توی لغت‌نامه دهخدا دنبالش بگردی، می‌رسی به یک عالم اسم که معنایشان در ناله و زاری و فریاد جمع و جور می‌شود. فغان همان‌گونه که ترادف دارد با فریاد از استیصال، می‌تواند مجاز باشد به علاقه لازم و ملزوم برای جدایی؛ یعنی درد جدایی را که میکشی باید فغان برآوری از این درد. جدایی و فغان عین دو دوست کنار هم نشسته‌اند. اگر جدایی با فغان نباشد جدایی نیست و اگر فغان از جدایی نباشد فغان نیست.البته در بحث معنای مفهومی، صحیح‌ترین روایتش این میشود که افغان همان اوغان است، نام گروهی از ساکنان این سرزمین که افغانستان یعنی سرزمین اوغان‌ها. همین افغان به عنوان یک صفت هویت ساز، شده دستاویز یک سری آدم. از خود افغانستان تا هرکجا که فکرش را کنی. توی افغانستان میگویند اینجا سرزمین افغان‌هاست و بقیه بروید بیرون، توی ایران هم که روشن است..سیاست عاشق این است که مرز بزند. دوست دارد برای هرچیزی چهارچوب بتراشد و هرکسی را توی یک محدوده خاص بگنجاند. برای همین است می‌آید آدم را پشت یک سری خط به نام مرز محصور می‌کند یا تا می‌آیی حرف بزنی، از خط و ربط و مرز فکری‌ات می‌پرسد. این سیاست است که بین تو و برادر همخونت خط میکشد و تو را قسمتی و او را قسمت دیگر می‌خواند در صورتی که در همه چیز با هم مشترکید. این سیاست است که تصمیم می‌گیرد یک جایی از تاریخ، محمود هوتکی نامی بیاید پایش را بگذارد زیر خرخره یکی از نالایق‌ترین پادشاهان و جنایاتش سند بخورد به نام تمام مردم آن منطقه که ریشه‌ای شود برای یک کینه کهنه که خودمان هم متوجهش نیستیم. این سیاست است که حتی درون خودت خط می‌اندازد که تو توی کشورت باشی یا نباشی. این سیاست است که افغان را با جدایی عجین میکند، در صورتی که او روزی عضو همین خانواده بوده و خودش را اهل کشور ایران می‌دانسته. سیاست است که رخنه در دین میکند. ای لعنت به این سیاست که همه چیزمان را گرفت..توی مدرسه سیدالشهدا چند روز بعد از امضای تقدیرنامه، چه زیبا صاحبمان برایتان مهر زد. زبان روزه، شهید شدید. ایول‌الله.اما یا امیرالمومنین. خودت ببین که با فرزندانت چه میکنند این حرامیان. خودت شاهد باش که دیروز چه شد. خودت ببین که به جرم عشق تو ما را میکشند و ما هنوز بیداریم. نگذار بخوابیم. بگذار بیدار باشیم. بگذار به جرم عشقت زنده شویم. نگذار وجدانمان بخوابد. پدرجان، تو فقط شاهد باش. تو ببین.</description>
                <category>رسول شاکرین</category>
                <author>رسول شاکرین</author>
                <pubDate>Sun, 09 May 2021 19:46:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@rasoolshakerin/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%88%D9%85-z30mvbo9dy8c</link>
                <description>دوران دانشجویی‌ام در قم، من سه مادر داشتم که حواسشان به من بود. مادر خودم، حضرت معصومه و بهنام.رابطه من و بهنام، بیشتر از آن که یک رفاقت باشد، رابطه مادر و فرزندی بود. البته از آن جایی که بهنام قزوینی بود، چاره دیگری هم نداشتیم. مجبور بودیم بهنام را نقش مادری بدهیم و خودمان فرزند باشیم تا خیالمان راحت باشد و شب راحت سر به بالین بگذاریم.البته واقعا بهنام میتوانست مادر خوبی باشد، اما فضای فیزیکی اش اجازه چنین کاری به او نمیداد. بهنام دست پخت بسیار خوبی داشت. آخر هفته ها املت میخوردیم، البته وی اذعان می‌داشت که آبگوشت هم بلد است بپزد، اما ما فقط املت میخوردیم. پنجشنبه صبح، پنجشنبه ظهر، پنجشنبه شب، نیمه شب جمعه، جمعه صبح، جمعه ظهر، جمعه شب و نیمه شب شنبه بعد از بی خواب شدن، بهنام برایمان املت میزد در حد لالیگا. شاید برایتان سوال باشد که این همه تخم مرغ از کجا می‌آوردیم؟ جواب ساده است! تا پنجشنبه شب تخم مرغ میخریدیم، نیمه شب جمعه فیلم ترسناک میدیدیم و تمام این ها با هم مخلوط شده، از صبح جمعه همگی خودمان تخم می‌گذاشتیم. جان شما سخت بود اما دیگر چاره ای نداشتیم.از آن جایی که دانشگاهمان تفکیک بود و ما جز پسر چیزی در آن محدوده تماشا نمیکردیم، در اکثر مواقع با یک نگاه عاشق می‌شدیم. یکی از کارهای بهنام در طول هفته این بود که هفتگی مرا روان درمانی کند که تمام شکست های ناشی از عشق در یک نگاه من فراموشم شود. این گونه که شب به او میگفتم بهنام، من فردا کلاس بی کلاس. میگفت حاجی کلاس بی کلاس پایه هستم. برای همین صبح ها مرا برای کلاس صدا نمیزد و من در کمال آرامش تا لنگ ظهر در خوابگاه استراحت میکردم تا آن عشق فراموشم شود. یا مثلا ساعت ها با من حرف میزد که لیاقت تو بیشتر از اون پسره هستش که زیر ابرو برداشته بود و من تازه متوجه میشدم آن که دیدم پسر بوده و نه دختر و بدتر فضای عاشقی ام به هم میریخت.بهنام نقش انذار دهنده چند مرحله ای را هم ایفا میکرد. اول میگفت رسول نکن کارو! بعد میگفت: دیوونه ای به خدا! مرحله بعدی میگفت خاک تو سرت کنن! مرحله آخر که میدید من راه خودم را می‌روم همراه میشد و با هم یک خراب کاری در یک جایی از جامعه صورت میدادیم.یا مثلا عصرها، از کلاس که برمیگشتیم، من عادت داشتم بندری بزنم. اول از مضرات فست فود میگفت. بعد ایه و حدیث می‌آورد پیرامون پرخوری، بعد میگفت مرتیکه مگه من با تو نیستم این آشغالا رو نخور. نهایتا چون میدید اتفاقی نمی‌افتد، خودش هم همراه میشد.بله. آرزو میکنم هر کدامتان یک بهنام داشته باشید که هم رفیق باشد، هم برادر و هم مادر.</description>
                <category>رسول شاکرین</category>
                <author>رسول شاکرین</author>
                <pubDate>Fri, 07 May 2021 02:51:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مظلوم‌ترین در گستره عالم</title>
                <link>https://virgool.io/@rasoolshakerin/%D9%85%D8%B8%D9%84%D9%88%D9%85-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D9%84%D9%85-hrufnc2vcl2w</link>
                <description>ورودی حرم امیرالمومنینظَلَمَ را اگر در وزن مفعول بیاوریم، میشود مظلوم و اسم مفعول، یعنی مورد ستم و ظلم واقع شده. یعنی کسی که بارها بغض تو گلویش پیچیده و صدایی در حنجره‌اش خفه شده. یعنی بارها رگ‌های چشمانش متورم شده از غم و برای این که نشکند، چشمانش به سرخی رفته. یعنی آدمی که میان اکسیژن خالص نخلستان‌های مدینه و کوفه، آنقدر غمگین میشده که هوا برایش کم می‌آمده است. اما اگر به ادبیات عرب دقت کنیم، مظلوم کسی است که همچنان ظلم را به باب مفعول ببرد. یعنی همچنان در حقش ظلم می‌رود. یعنی همچنان کامل حقش ادا نشده و جایی در تاریخ، آنچه که شایسته و بایسته اوست، اتفاق نیفتاده. بله. بعد از قریب به هزار و چهارصد سال، علی مظلوم‌ترین انسانیست که هستی او‌ را درک نموده و خوش به حال عالم که روزی علی بر او گام میگذاشته. خوشبحال زمین که روزی فرش زیر پای علی بوده و اکنون، برای علی آغوش باز کرده و علی در او آرمیده است. خوشبحال آسمان، که سقف سر علی بود و احتمالا بارها با علی چشم در چشم شده است..مظلومیت علی، محصور در یک برهه تاریخی نیست. مظلومیت علی حتی تا امروز که من مینویسم و شما میخوانید ادامه دارد. به اندازه تمام مصلحت بازی هایشان که برای توجیهش، نام علی را بر آن مهر کرده و ۲۵ سال سکوت توام با بغض در گلویش را یادآوری میکنند و به گستره سفره تبعیضی که برای مشروع شمردنش، دست میگذارند روی عشق ما به علی و عدل علی را رویش می‌نویسند. از قیاس قاتلان علی با آدم‌های اطراف گرفته تا ظاهرا دم از علی زدن و باطنا خلاف علی بودن. این ها خود گواه این است که علی، حتی الان که خوارج نیستند و مزارش عیان است، حتی الان که عشق ورزیدن به او جرم نیست و شمس نجفش بر تارک شیعه میدرخشد هم مظلوم است..علی آنقدر عدالت داشت که در مقابل بی عدالتی سکوت نکند. او هیچوقت نسبت به غصب خلافتش سکوت نکرد. هیچوقت پیش خودش نگفت مصلحت ایجاب میکند که بی عدالتی باشد، علی حق بود حق هم با اوست. این علی بود که میتوانست راهنمای امت پس از پیامبر باشد، اما افسوس از مصلحت سنجان زمان علی که روز، قول قیام می‌دادند و شبها، چونان زنان پرده نشین، تو اندرونی ها بست می‌نشستند که مبادا فردا برایشان دردسر شود.علی آنقدر بزرگ بود که آتش کف دست عقیل بگذارد تا مبادا بیت المال سفره بشود برای خوردن حق مردم.علی آنقدر عادل بود که آتش چراغ بیت المال را می‌نشاند تا مبادا مردم،خانه علی را برای کاری جز جامعه روشن کنند..علی مصلحت را در گرو توان مردم می‌دید نه در گرو طلحه ها و زبیرها. علی پایش می‌افتاد، شمشیر روی معاویه‌ها که والی شام بودند میکشید تا مبادا کسی تصور کند که علی، اینجا تعارف دارد و ترازوی مصلحت ها را وسط گذاشته.علی علی بود. علی علی است حتی هزار سال بعد از ضربتش جایی در قسمت شمالی مسجد کوفه.علی مظلوم ترین انسان تاریخ است. حتی لای ورق های کتاب ها، حتی میان کلمات نویسندگان و حتی روی منبر منبری ها.علی همچنان مصدر ظلم را روی وزن مفعول صرف میکند. علی هر روز شهید می‌شود و هر روز خوارج در نهروانی بر او میخروشند.علی مظلوم است، به گستره تاریخ. به تعداد اشک هایی که برای مظلومیتش ریخته میشود. به تعداد بردنش اسمش در روزمریات. به تعداد تک تک های آدم ها، علی هنوز مظلوم است.</description>
                <category>رسول شاکرین</category>
                <author>رسول شاکرین</author>
                <pubDate>Tue, 04 May 2021 16:38:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخشش لازم نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@rasoolshakerin/%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D8%B4-%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-akfelvhgchzp</link>
                <description>زاینده رود این روزهانظر به اتفاقات رخ داده سالهای اخیر در شهر اصفهان پیرامون آسفالت نشدن یک تکه زمین بایر در مرکز شهر اصفهان، کیفرخواست ذیل برای خاطیان احتمالی این امر صادر می‌شود:1- در جریان تحقیقات متوجه شدیم که زمین بایر که از جنوب اصفهان شروع شده و تا شرق ادامه دارد، متعلق به یک رودخانه بوده که هم اکنون خشک شده است. برخی از شهروندان اصفهانی بر این باورند که این رودخانه را دیده‌اند و از آن‌جایی که ممکن است گفته آن‌ها درست باشد، لازم است قاضی محترم دادگاه دستوری اتخاذ نمایند تا علاوه بر تحقیقات تکمیلی از این زمین بایر، از آن‌ها که سنشان به دیدن این رودخانه افسانه‌ای قد می‌دهد تحقیق شود که با عنایت به تجربیات طولانی مدتشان، بگویند که ابتدا مرغ بوده یا تخم مرغ، زیرا در این آرامش مملکت، این سوال خواب شب را بر همه شهروندان حرام کرده است.2- از آن‌جا که ممکن است گفته برخی از شهروندان مبنی بر مشاهده رودخانه درست نباشد، لازم است تا مقام شامخ دادگاه دستور بفرمایند تا با ورود پلیس مبارزه با مواد مخدر، هرچه سریعتر ساقیان و این سوداگران مرگ را در شهر دستگیر کرده و همانند چین، آن‌ها را به اقیانوس طوقچی بریزند. علت این امر بر این سبب است که انسان عاقل ممکن است افسانه‌ای را باور کند که این زمین بایر روزی رودخانه بوده باشد، اما نه اینقدر که آنچنان در نقشش فرو برود و ضمن نصب تابلوهای شنا ممنوع خطر غرق شدن، اقدام به ساخت پل های مختلفی بر روی این زمین بایر نماید، لذا از ساحت دادگاه استدعا دارم تا اشد مجازات را بر عاملین این توهم که همان سوداگران مرگ هستند را به کار بگیرد.3- پس از برخورد با سوداگران مرگ که این بلای خانمان سوز را در جامعه تزریق کرده و با یک زمین بایر باعث شکاف طبقاتی در جامعه شده‌اند، از قاضی محترم درخواست می‌کنم در مجازات کسانی که از این حرکت پل سازی بر روی یک تکه زمین بایر حمایت کرده، حفاظت از آن زمین را مهمترین حرکت زندگیشان تلقی می‌کنند و عقیده دارند که روزی در این محل آبی جاری بوده، تخفیفی قائل نشده و از انجام مجازاتی همچون خوراندن بیسکوییت ساقی طلایی بدون هیچ نوشیدنی، کشیدن ناخن‌ها، نصف کردن دندان‌ها با ناخن گیر، کشیدن شلاق و کمربند بر بتن آن‌ها و فرونمودن سیخ داغ در چشم‌هایشان فروگذار ننماید.4- نظر به این که تقریبا تمام مردم دنیا نظریه رودخانه را باور نموده‌اند، انتظار این می‌رود که در مواجهه با این رودخانه، شاهد پریان دریایی باشیم. بنده و تیم همراه جهت انجام تحقیقات علمی و آکادمیک برای کشف پریان دریایی مدتی پس از زنگ آخر دبیرستان به کنار این تکه زمین بایر حاضر می‌شدیم، منتها پس از رفت و آمدهای بسیار با پدرام‌های دریایی آشنا شدیم که آن‌ها نیز علاقه‌مند به مطالعه پریان دریایی بودند و علت نبود پریان دریایی در آن محوطه را قوانین شدید شیلات به علت صید بیش از حد آن‌ها می‌دانستند. لازم است تا متولیان این امر حتما به دادگاه آمده و ضمن ارائه مستندات، بگویند که چاره کار چیست تا در این وانفسای عدم تولید علم، کارشناسان بتوانند به علم شناسایی پریان دریایی نائل آیند.5- با توجه به تحقیقات کتابخانه‌ای و نگرش سنجی‌های جمعی، متوجه شدیم که این نیمه جهان خود به دو نیمه اینور آب و اونور آب تقسیم شده است که از قاضی محترم پرونده خواستاریم هرچه سریعتر با این مسئله تجزیه طلبانه برخورد کرده و اجازه ندهند تا در این بی آبی، جوانان اینور آب به بهانه‌های واهی راهی آنور آب شوند و پس از مواجه با سراب پوشالی و اسشمام بوی الاغ داغ کرده به جای کباب سرخورده و شرمسار گردند.6- با مشاهدات میدانی متوجه شدیم اصغر که جوانی از اهالی محله میدان کهنه است، عاشق دختری به نام کاملیا از اهالی مرادویج گشته و با عنایت به داستان شیرین و فرهاد، به دلیل نبود کوه کافی در شهر اصفهان، اقدام به کندن پل‌های تاریخی بر روی رودخانه افسانه‌ایزاینده رود کرده است. لازم است تا مقام محترم قضایی با صدور حکمی متولیان فرهنگ و هنر شهر اصفهان بر این دارد تا از این فرصت استفاده کرده و با استخدام یک شاعر، هر چه سریعتر ماجرای این عشق را به نظم دربیاورند که سالیان بعد ضمن در دسترس بودن یک نسخه از دیوان شعر، ماجرای عشق اصغر و زینت در دانشگاه‌های معتبر دنیا تدریس شود. سی سه پل را عشق کند، شهرتش اصغر برد. در صورتی که چنین حرکتی اجرایی نبود، از محضر دادگاه عاجزانه می‌خواهم تا مقداری کوه برای شهر خریداری نموده که اصغر ادامه کنده کاری هایش را به کوه و کمر ببرد.7- از آن‌جا که ممکن است نظریه وجود یک رود در این زمین خاکی درست باشد و با توجه به برنامه ریزی‌های دقیق و کلان مملکت، احتمالا بزودی شاهد وجود آب در این زمین‌ها خواهیم بود و با توجه به این متروی اصفهان از زیر این زمین رد می‌شود، لازم است تا دستوری اتخاذ گردد که اگر بنا به آسفالت کردن آن نیست، حداقل کف آن ایزوگام شود تا سقف مترو چکه نکند، زیرا چون همه حواسمان متمرکز مسائل کلان از تر حفاظت از زمین است، تعمیر این سقف به چندین سال دیگر موکول شده و آنگاه نسل بعدی در مورد ما چه فکر می‌کنند؟ پس ضمن نصب تابلوی خطر نشت آب، اقدام به ایزوگام شدن آن نقطه در دستور کار قرار بگیرد.8- نظر بر این مسئله که تکه کویر فوق الذکر، هم اکنون در امتداد شهر بلا استفاده افتاده و چیزی جز هوا کردن گرد و خاک در هنگام هرگونه وزش باد ندارد، از هیئت منصفه محترم درخواست دارم تا به دلیل کم‌کاری و مضایقه سازمان ورزش و جوانان اصفهان جهت استعدادیابی فوتبال در این زمین‌های خاکی، هر چه سریعتر با این سازمان برخورد قهری نماید آقا مهدوی کیا، علی آقا کریمی، تو دلیا، مشتیا، ستاره‌های این خاک، با معرفت‌ها، لوتیا، سلطان علی پروین، ژنرال امیرقلعه نوعی، مسی، رونالدو، نیمار، راموس و همه همکاران روزی از این زمین‌های خاکی شروع کرده و به موفقیترسیده‌اند، چرا باید در شهر فضا به گونه‌ای پیش برود که از کمترین امتیازات و فضاهای طبیعی و ظرفیت‌های شهریاستفاده نشود؟9- در پایان از دادگاه محترم درخواست دارم، حالا که بازار تغییر اسامی در اصفهان داغ بوده و مردم حواسشان به قرارداد ایران چین پرت است، اسم رودخانه افسانه‌ای زاینده رود، به آرامستان مرکزی شهر اصفهان تغییر کند، زیرا طبق مختصات زبان فارسی، رودخانه به جایی پرآب گفته می‌شود و تکه زمینی بایر که هر بار با دیدنش غم به دل آدم هجوم می‌آورد، فرقی با آرامستان باغ رضوان ندارد.با تشکر از هیات منصفه دادگاه</description>
                <category>رسول شاکرین</category>
                <author>رسول شاکرین</author>
                <pubDate>Sat, 01 May 2021 16:46:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوب شد که نشد!</title>
                <link>https://virgool.io/@rasoolshakerin/%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%B4%D8%AF-rq3evjrinxai</link>
                <description>قیافه معلم کلاس دوم وقتی این نوشته را خواند!کلاس دوم دبستان بودیم. روزی معلم پرسید می‌خواهید چه کاره شوید؟ نمیدانم آنروز چه در ذهنم گذشت که داوطلبانه بلند شدم و گفتم رهبر! گفت رهبر؟ گفتم بله، میخواهم آقای خامنه‌ای بشوم! واقعا نمیدانم چه در ذهنم گذشته بود، اما خوب الان که فکرش را میکنم، میبینم اگر رهبر میشدم چه اتفاقاتی می‌افتاد. مثلا در یک حرکت عجیب، ممکن بود یکی از مسئولین را بنشانم روی یک موشک زلزال و موشک را هوا کنم سمت تل آویو و حیفا. یا مثلا زمانی که یکی دیگر از مسئولین خواست لاشگوشت بازی دربیاورد، طی یک حرکت سریع، مثل هویج آبش را میگرفتم و جای سوخت میریختم توی مخزن هواپیماهای برجامی. شاید برایتان سوال شود تفاله اش چه می‌شد. تفاله اش را می‌دادم به باغبان های اقصی نقاط شهر تا بنشانند زیر درختان بلکه هوا تازه شود(یکی دو روز اول البته هوا کثیف میبود بعد کم کم درختان قوت میگرفتند).یا مثلا مجلس اگر بازی اش میگرفت، دستور می‌دادم که آقای علی دایی تشریف بیاورند دم میدان بهارستان. با آن بغل پای بلورین طوری بر نشیمنگاه بعضی از آنان شوت بزنند که از بهارستان شوت شوند، وسط استادیوم آزادی فرود بیایند. بعد هم به پاس تشکر از این حرکت سلطان، دستور میدادم تمام این شوت ها را گل ملی حساب کنند مگر این رونالدو به پای سلطان نرسد! مردک زمانی که علی دایی داشت تور دروازه مالدیو را پاره میکرد، از روی درخت چیده شد که بفرستندش یک جایی که مردمش موز ندیدند، حالا برای ما آدم شده!در حرکت آخر، وقتی شبانه می‌دیدم توی تلویزیونی که روزی گفت و گوی ویژه خبری بر سر فرستادن میمون و موجود زنده به فضا بود الان دارند سر قیمت تخم مرغ بحث میکنند، دستور می‌دادم باعث و بانی این وضع را بکنند توی یک محفظه، ببندند سر یک موشک و به عنوان یک موجود زنده به فضا بفرستند. البته حتما تاکید می‌کردم که با زاویه ۴۵ درجه پرتاب کنند تا وسط اقیانوس اطلس فرود بیاید و اطلسی‌ها دق نکنند.البته آن روز که به معلممان گفتم میخواهم رهبر بشوم، او دیگر آدم سابق نشد. الان هم خودم یادم آمد، فکر نکنم آدم سابق بشوم. باید بروم دنبال استعدادم. به نظر می‌رسد انتقام جوی خوبی شوم.</description>
                <category>رسول شاکرین</category>
                <author>رسول شاکرین</author>
                <pubDate>Fri, 26 Feb 2021 00:06:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شمعتو از زیر ماسک فوت کن</title>
                <link>https://virgool.io/@rasoolshakerin/%D8%B4%D9%85%D8%B9%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D8%B3%DA%A9-%D9%81%D9%88%D8%AA-%DA%A9%D9%86-l7wfqlogju57</link>
                <description>تصویر کمتر دیده شده از من با عینک و کت و شلوار همراه با کفش کتانی! .همان دوران طفولیت، آدم‌هایی بودند که وقتی کادو را می‌آورند می‌گذاشتند کنار قنداقم، اولین سوالشان این بود که «اینو کی زنش می‌دید؟!». شاید برایتان سوال شود که این را به درخت می‌گویند اما من هنوز اسم نداشتم و این نامیده می‌شدم. پدرم از همان دوران عقیده داشت که کار درست را رضاخان کرده و بنابراین می‌گفت تا نرود سربازی، زن بی زن! من از همان دوران آرزو میکردم که زودتر دندان دربیاورم، غذا بخورم و بزرگ شوم و برسم به هجده سالگی تا بروم سربازی و بعدش پدرم برایم زن بگیرد. رسیدیم به هجده سالگی. گفتند رسول را زن نمی‌دهید؟ اینجا هم برایتان شاید سوال شود که کشمش هم سُک دارد، یه آقایی چیزی قبل از اسمم باید بیاید. آن دوران معیار تحصیلات عالیه بود. من به دانشگاه نرفته بودم و پیشابم کف نکرده بود و آقا نبودم. پدرم باز حواله داد به سربازی. شما که نمی‌دانید چه چهارسالی بود! خودم را گیر انداختم وسط آخوند و غیرآخوند. وسط کویر قم عین چی درس خواندم که بتوانم بروم سربازی تا بعدش برایم زن بگیرند، اما از ترس همین سربازی رفتم کنکور ارشد دادم! حالا هم عین مازوخیست ها شب امتحان زوزه کشان از محضر خداوند متعال توبه میکنم بابت این کار، اما بعدش از توبه خودم توبه میکنم و با یک انرژی ناشی از این که اگر درس بخوانم بروم سربازی برایم زن میگیرند، دستی دستی خودم را شاگرد ممتاز می‌کنم!یعنی میخواهم بگویم مهم نیست که امشب تولدم است و اساسا سن که بالا برود، پیرزن های محل هم دیگر به آدم نظر ندارند. مهم این است که بروم سربازی تا بعد از سربازی بالاخره بتوانم زن بگیرم و خودم را درگیر بدتر از سربازی کنم. گویا در منطق رضاخانی، بعد سربازی بانو کیم کارداشیان هم به آدم نظر دارند.این جمهوری اسلامی هم معلوم نیست چه کار می‌کند. باباجان ما خیر سرمان آدم توییم! هر سال این موقع  اواخر بهمن است و تولد من! یکبار این چنین موقع بشود ۲۵ دی مثلا تا دی ماهی ها هم بتوانند برکت حضور در ماه بهمن را پیدا کنند. یکبار تولد من مصادف شود با ۲۲ بهمن که اینقدر تن و بدنمان روز تولد به خاطر کار و درس و فلان و بهمان لرزد. آقای رییسی ما به شما رای دادیم انصافا یک فکری به حال این قضیه بکن. این که هر سال عینا باید تولد من روز بیست و نه بهمن و وسط سنگ ریزان زمستان باشد ظلم است. یکبار تولد ما را بینداز وسط تابستان تا طعم نیمه اولی بودن را هم بچشیم بابا!خلاصه این که زندگی همین است. آدم تا می‌آید شمع ۲۳ را فوت کند، می‌نشانندش کنار کیک ۲۴.  حس فسیل بودن به آدم دست می‌دهد.</description>
                <category>رسول شاکرین</category>
                <author>رسول شاکرین</author>
                <pubDate>Thu, 18 Feb 2021 22:11:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر سه ثانیه‌ای</title>
                <link>https://virgool.io/@rasoolshakerin/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%B3%D9%87-%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-crf0ggpsmsar</link>
                <description>جایی که باید رفتدیباچهبر عکس خودمان، اتفاقا عجیب غریب ابن الوقت است. پشت دیوار آجری قایم شده که تا برسی به پیج کوچه، پخی کند و بپرد جلوی راهت، یقه‌ات را بگیرد و بچسابندت به دیوار و تو هم نتوانی هیچ کاری کنی. حتی این که دست‌هایش را از بیخ گلویت باز کنی. حتی این که فریاد بزنی تا کسی بیاید کمکت. به ساعت نگاه می‌کنی، تمام این ها شده یک ثانیه.فصل اولیک آن مجبور میشوی به مرور تمام کرده‌های زندگی و حسرت خوردن برای نکرده‌ها. یک آن محکوم میشوی تا هم حسرت بخوری برای از دست دادن یک موقعیت توی بیست و یک سالگی و حرص خوردن برای کاری در چهل سالگی. همزمان باید طعم گس روزگار سختی را توی دهانت حس کنی و حلوای شیرین یک روز خوب را بخوری. همزمان باید حس شب امتحان بیاید سراغت ‌و همزمان ملچ ملوچ شیرینی قبولی کنکور را مزه مزه کنی. نگاه میکنی به آخرین سکانس و دیده‌ات می‌رود روی ساعت. فقط یک ثانیه!فصل دومهیچ. نه میتوانی بگویی نه، نه می‌توانی آری را بیندازی توی صندوق. گیج و منگ از یقه کشی دم کوچه و مرور این همه سال، حالا باید ادامه بدهی. عین تمام شدن شارژ استریم یک گیم. عین تمام شدن ویزا وسط یک مسافرت دبش به اروپا. عین حرص زدن همزمان برای پیدا کردن یک ماشین برای رسیدن به مرز و حرص خوردن برای ترک کربلا. عین پتک یک امتحان، وقتی ناامیدانه، برگه را از زیر دستت میکشند و با نگاه دنبال میکنی. عین صدای آلارم وسط خواب شیرین بعد از نماز. عین تمام شدن ناگهانی یک آبمیوه شیرین. گیج و منگ. ایستاده وسط کارزار. صدای تِک و یک ثانیه.پایانفقط سه ثانیه برای مرگ زمان کافیست. یعنی سه بار، عقربه قرمز تکان بخورد و برود جلو. یعنی سه بار صدای تک تکش برود روی مخت. تک تک تک. یعنی سه بار چشم بر هم بگذاری و برداری. یعنی همه این هایی که گفتم را توی سه سوت نشانت بدهند و تمام.میبینی شاکرین؟! مرگ خیلی راحت است. آنقدر راحت که توی سه ثانیه، نفست بریده میشود و ناگهان خودت را دیگر آن‌جا نمی‌بینی. آنقدر راحت، که فردا شب، جای این که بنشینی پای سوال جواب های استوری هایت، جای این که بنشینی پای حساب کشی، خوابیده‌ای پای حساب کشی و داری سؤال‌هایی را جواب می‌دهی که روزی هزاربار به آن‌ها فکر کرده‌ای. اینقدر راحت که خواندن این پست، می‌تواند آخرین حرکت و کار زندگی‌ات باشد. اینقدر راحت که این کلمات، آخرین تصاویری میشود که باید می‌رود توی ذهنت و باید برای نوشتن و خواندنشان، جواب پس بدهی.مرگ نزدیک است، آنقدر نزدیک که نشسته کنار یک تابوت. نشسته که فردا جماعتی، زیر همان تابوت را بگیرند و بی بخار برایت فریاد بزنند به عزت و شرف لااله الا الله...شاید تو نفر بعدی باشی که عکست به رهگذران سر کوچه لبخند میزند تا عبرت بگیرند...</description>
                <category>رسول شاکرین</category>
                <author>رسول شاکرین</author>
                <pubDate>Thu, 28 Jan 2021 00:43:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استاد منو نندازی!</title>
                <link>https://virgool.io/@rasoolshakerin/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D9%86%D9%88-%D9%86%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C-zmovkm5ppffn</link>
                <description>تصویر کمتر دیده شده از شب امتحاندر دوران تحصیل، همیشه فکر میکردم که بالاخره دانشگاه در جایی قبول می‌شوم که یک روز، در حالی که اعصابم از کار سیاسی در دانشگاه خورد است، وارد راهرو دانشکده میشوم و بی‌توجه، به دختر پولدار ۲۰۶ سواری می‌خورم و جزوه‌هایش می‌ریزد. وی همانطور که در حال جمع کردن جزوه‌هایش است، مرا یابو سوار خطاب کرده و من در دلم میگویم یَک یابو سواری بهت نشون بدم! سر امتحان پایان ترم، من و آن دختر کنار هم در سالن نشسته باشیم و او تقلب بخواهد، تصمیم میگیرم که گذشت کنم و تقلب برسانم که وسط تقلب چشم در چشم می‌شویم و پس از امتحان، با فشار شدیدی هر دو خانواده، دختر مذکور ضمن این که از ارثیه کلان پدرش محروم گشته، تصمیم می‌گیرد انقلابی شود و نهایت من و او به همراه ۲۰۶، برویم سر زندگیمان. البته خوب آرزویم عملی شد ولی نصفه نیمه. در دوران کارشناسی من دانشجوی سیاسی بودم، اما در قم قبول شدم. بچه ها صدایش می‌زدند نرکده. ما در نرکده همگی پسر بودیم و یابو سوار، فلذا نصف فانتزی‌ها چربی شده بود در پهلوی پهلوان حسین رضازاده. در آن سالها من دوبار توانستم تقلب موفقیت آمیز داشته باشم. اولی ترم چهارم دانشگاه، بیست بیت حفظی باید در امتحان می‌نوشتیم و من بیست بیت را در یک کاغذ ۵ در ۵ نوشته و خوشبختانه توانستم برگه را باز کرده و تقلب را بدون مزاحمت انجام دهم، منتها بعد از امتحان، سگ درونم همانند یک سگ واقعی پشیمان شده و طی یک حرکت انتحاری، به استاد اعلام کردم که تقلب نموده‌ام. استاد هم نمره کم کرد، نه به خاطر تقلب، بلکه به خاطر توهین به نظریه مرحوم فروید که عقیده داشت تقلب یکی از روش های یادگیریست. استاد هم که مرید آن مرحوم بود، به دلیل این که خودم را از فیض کسب دانش محروم کرده بودم، نمره کم کرد!دفعه دوم، ترم آخر دانشگاه بودیم. رفیقم بهنام، عادت داشت کوله‌اش را بندازد روی صندلی جلویی اما عادت نداشت در کوله را ببندد و کوله بینوا، با در باز به سقف خیره می‌شد. روزی در یک امتحان هم همینکار را کرد، با این تفاوت که کوله با دهان بازی که میشد جزوه را ته معده‌اش دید به من خیره شده بود. از قضا، همان صفحه‌ای هم باز بود که سوالش را جلوی خودم می‌دیدم. تصمیم گرفتم خر نباشم و دوباره تقلب را با موفقیت انجام دادم، اما تصمیم نگرفته بودم که سگ نباشم! دوباره مثل داگ، از کرده پشیمان گشتم و در حالی که پشم های فرشتگان روی شانه‌ام مشت مشت روی برگه می‌ریخت، تمام آنچه تقلب کرده بودم را خط زدم تا امتحان، با اصالت بیشتری به شعور استاد توهین کند.بله، خر را بکشیم، سگ لگد می‌زند. این همان چیزی است که به آن می گوییم زندگی!</description>
                <category>رسول شاکرین</category>
                <author>رسول شاکرین</author>
                <pubDate>Fri, 22 Jan 2021 12:31:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غباری میان مدینه</title>
                <link>https://virgool.io/@rasoolshakerin/%D8%BA%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%87-rhubsttbmyyo</link>
                <description>شهر مدینه در اوایل قرن بیستم میلادیاین که حکم ما را زده‌اند توی غربت و تبعیدگاه و آنان که نباید و نشاید را نشانده‌اند توی سرزمین مادری، اصلا‌ خودش یک روضه مکشوفه است. این که سالهاست داغ دلمان شده تا یک ایوان طلا به مدینه ببینیم، این که داغ دلمان شده یک بار که می‌رویم مدینه، کسی باتوم توی سر و صورتمان نزند که چرا گریه میکنید و شِرْک شِرْک نکند، خودش صفحه صفحه خطی خطی تاریخ است.کاش فالگیر دوره گرد می‌آمد و با دستان سیاهش کف دستم را می‌قاپید و خط‌هایش را دنبال می‌کرد. میگفت فالُت خوبه کاکام. سپید بخت میشی. این خطو رفته تا آخر عاقبت قشنگُت. میشی یه دونه غبارو، حیرون وسط ای زمینو آسِمون...بعد من می‌خندیدم و پر شالش عددی می‌گذاشتم که برود رد کارش. بعد آرام می‌رفتم تو کف کبوترها. حسرت میخوردم به حالشان که مرز برایشان تعریف نشده و روزیشان همه جا باز است و کرونا هم ندارند. بال می‌گشایند می‌روند هر کجا دلشان خواست. مثلا روی گنبد طلایی ارباب. مثلا روی خضرا گنبد پیغمبر. مثلا روی خاک‌های قهوه‌ای سوخته بقیع، دانه سق بزنند.اما خوب قشنگ‌تر از کبوتر شدن، یک دانه غبار شدن است که می‌رود روی عرشه نسیم و هوهوی باد می‌شود سکاندار و هر کجا که شد عشق است.راستش را بخواهید وسط متن زد به سرم که خیلی‌ها سالها پیش غبار شدند و رفتند اول تبرک به کربلای حسین، سپس اجازه ای از محضر شاه گیتی امیرالمومنین و نهایت همسفر باد تا خود مدینه و نشستن روی قبر فاطمه‌ای که ما نمی‌دانیمش، اما آن افلاکی‌ها خوب می‌شناسند.غبارهایی که حالا آرام آرام باقی ماندشان را می‌آورند محض تسلی این که ما بدانیم فراموش نشدیم و هنوز آدمیم. آدم‌هایی که حالا هر کدامشان را گمنام توی دانشگاه و محله‌ای دفن می‌کنند که ارتباط قشنگ وصل شود به حضرت مادر. چه چیز زیبایی. غباری در مدینه و استخوانش توی شهر ما. شک ندارم که خوب خط می‌دهد...حداقل برای ضایع نشدن فالگیر هم که شده، خط دستمان را طوری پیچ و خم بده که بشود هرآنچه فالگیر غربتی می‌گوید. ما هم بشویم یک دانه غبار معلق توی آسمان. بعدِ کربلا و نجف، بیاییم مدینه نشینی، کنار شما. بشویم غبار دری از درهای بهشت که تا خواستی در بهشت را بگشایی، از آن بالا سر بخوریم پایین و بیفتیم زیر پایت. عین خیلی از غبارهایی که حالا آنجاست. عین قطره های خونی که با غبار، پاک‌ شدند و نشستند روی در بهشت تا شما در بگشایی.بله. این گونه است. همه دوست دارند غبار شوند، حتی کافر روز قیامت آرزویش غبار شدن است، اما شما که من حیا میکنم بخوانمتان مادر، دست این بچه ها را که رها نمیکنید. همین دنیا غبارمان کنید که آرزویمان فقط آرزو نماند.</description>
                <category>رسول شاکرین</category>
                <author>رسول شاکرین</author>
                <pubDate>Sun, 17 Jan 2021 21:09:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کد تقلب برای دموکراسی</title>
                <link>https://virgool.io/@rasoolshakerin/%DA%A9%D8%AF-%D8%AA%D9%82%D9%84%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%85%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C-ks5vhnxgdzzk</link>
                <description>جاروی ایرانی در کنگره آمریکا که واکنش طنز کاربران را به همراه داشتجی تی آ، بزرگترین تجربه من و هم سنی‌هایم در برخورد با آمریکا بود. ساختمان‌هایی شبیه ساختمان های لوس آنجلس، ماشین های قدیمی محله گرو استریت، قطار های مدرن سانفرانسیسکو، دیسکوهای لس آنجلس، بارها و کازینوهای لاس وگاس و در واقع آمریکا درسال ۱۹۹۴.البته خودمان هم که میگوییم بازی، یعنی یک چیز اسباب بازی و مینیاتوری از آمریکا که خلاصه میشد در ماموریت های آسان و سختسی جی( کاراکتر اصلی بازی) در خیابان‌های آمریکای قانونمدار. شما باید یاسای آمریکایی را دور می‌زدی تا بتوانی مراحل را بگذرانی. یک جا باید از دست پلیس فرار می‌کردی، یک جا باید مقابل صدها تفنگ‌دار مقاومت میکردی و نمی‌مردی، یک جا باید روی قطار فرودمی‌آمدی و یک جا باید خلاف جهت جاده، مسابقه اتومبیل رانی می‌دادی. البته سازنده بازی کاملا فکر همه جایش را کرده بود و در بازیبا چیزی مواجه بودیم به نام کد تقلب. کد تقلب میتوانست در کشور قانونمدار آمریکا، برایت تانک به ارمغان بیاورد که در خیابان‌ها با آنجولان بدهی. میتوانستی میان خیابان، مدرنترین هلی کوپتر یا جنگنده را ظاهر کنی و از آن بالا حتی تیر و بمب روی سر مردم بریزی. کدتقلب حتی میتوانست پلیس قانونمدار آمریکا را رویت حساس  کند که با هلی کوپتر و رسانه، محاصره‌ات کند. حتی کد تقلب می‌توانستپلیس را آنقدر بیخیال کند که توی روز روشن، تویِ سیاهپوست، کابوی سفید پوست را توی خیابان جلوی رویش بکشی و او به راهش ادامهدهد و کاری نکند.بله، آن بازی بود، وگرنه در آمریکا یک آدم سیاهپوست ساده، چگونه می‌تواند از روی برج یو اس بانک بپرد و چتر بازی کند؟ یا مثلا کجای آمریکا یا بهتر است بگویم جهان را سراغ دارید که شما به راحتی وارد فرودگاه شوید، پرنده مورد نظرتان را بردارید و توی آسمان چرخ بزنید و فقط یک جا، آن همبالای سر یک پادگان شما را با موشک بزنند و قبل از اصابت موشک از پرنده اجکت کنید؟ این ها همه اش توی بازی بود. بازی‌ای که تقریبا این روزها جدی شده است.حقوق بشر و دموکراسی نه تنها در آمریکا، بلکه در همه جا نیاز به کد تقلب دارد. شما باید کدتقلب بزنید که بتوانید هر کاری کنید، حتیاین که با تانک شخصی توی خیابان بچرخید و گلوله در کنید و پلیس بدون هیچ ری اکشنی از کنار شما رد شود. شما باید کد تقلب بزنید که هر چقدر به شما تیر بزنند نمیرید و همه مهاجمین را بکشید. شما باید کد تقلب بزنید تا بتوانید تمامی این مراحل را رد کنید، مثل همه آن‌هایی که رد کردند و بدون شک با کد تقلب بازی را تمام کردند.کد تقلب، زبان دنیای تقلبی با خصوصیات تقلبی است. دموکراسی آمریکایی می‌خواهید؟ بزنید AEZAKMI. به دیوانه خانه جهانی خوش آمدید!</description>
                <category>رسول شاکرین</category>
                <author>رسول شاکرین</author>
                <pubDate>Thu, 07 Jan 2021 19:03:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>