<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های kkkeshavarzzz</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rasoulkeshavarz</link>
        <description>داستان‌ها به یادماندنی‌ترین محتواهای تاریخ هستند. اگر نه هیچ‌کس آدم و حوا را نمی‌شناخت.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-06 23:23:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/63098/avatar/q358DP.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>kkkeshavarzzz</title>
            <link>https://virgool.io/@rasoulkeshavarz</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هیچ بازجویی نمیتونه مثل خودمون میزان گناهکار بودن یا بی‌گناهیمون رو تو زندگی تشخیص بده</title>
                <link>https://virgool.io/@rasoulkeshavarz/%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AC%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%DB%8C-%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%B4%D8%AE%DB%8C%D8%B5-%D8%A8%D8%AF%D9%87-jija81gfh15l</link>
                <description>یکی از روش‌های مرسوم تو بازجویی‌های امنیتی اینه که متهم رو چند روز متوالی بدون اینکه اجازه خواب یا استراحت بهش بدن، مدام از این اتاق به اون اتاق میبرن و ازش در مورد موضوع یا اتفاقی که بخاطرش دستگیر شده، سوال می‌پرسن.این مدل از بازجویی به راحتی از دو طریق، بی‌گناهی یا گناهکار بودن متهم رو مشخص میکنه.اول اینکه کسی که هر بار سیر اتفاقات رو با چیدمان دقیق، کلمات مشابه و با یه زاویه دید تعریف میکنه به احتمال خیلی زیاد داره دروغ میگه. آدم عادی به شکل ناخودآگاه نمیتونه یه خاطره یا داستان رو هر بار به صورت کاملا تکراری و مثل بار قبل تعریف کنه. مگر اینکه چیزی که میخواد بگه رو کاملا حفظ کرده باشه.دوم اینکه آدما بعد از چند روز که اجازه خواب و استراحت بهشون داده نشه به دو دسته تبدیل میشن. دسته اول کسایی هستن که کارشون به گریه و التماس میکشه و خواهش میکنن که ولشون کنن چون بی‌گناهن. دسته دوم آدمایی هستن که عصبانی میشن و با فحش و بد دهنی فریاد میزنن که ولشون کنن چون بی‌گناهن.اونایی که کارشون به گریه و التماس میکشه به احتمال خیلی زیاد گناهکارن چون آدم عادی از اینکه حقش پامال شده و اجازه استراحت نداره، عصبانی میشه و حقشو طلب میکنه نه اینکه گریه و تمنا کنه.اینارو نوشتم که بگم شاید ما هم بتونیم از این روش‌ها برای قضاوت‌های شخصی خودمون استفاده کنیم و اینجوری بهتر و راحت‌تر درباره اتفاقات مختلف زندگیمون تصمیم بگیریم.مثلا یه بار دیگه به رابطه‌ها و دوستی‌هامون فکر کنیم و ببینیم چقدر میتونیم زاویه نگاهمون رو به اختلافات، ناراحتی‌ها، مسائل و مشکلاتی که با رئیس، همکار، شریک عاطفی یا دوستمون تجربه کردیم، عوض کنیم. اگه چیدمان اتفاقاتی که مارو تو روابطمون به نقطه‌ بدی رسونده، همچنان تو ذهنمون یکسانه و فقط داریم رفتار و حرف‌های یه طرف رو مرور می‌کنیم، شاید ما هم داریم به خودمون دروغ میگیم؛ شاید.بعدش بهتره به واکنش‌هامونم فکر کنیم و ببینیم واقعا از این مسائل و مشکلات عصبانی هستیم یا فقط رفتیم تو فاز اینکه من چقدر سادم و بقیه عوضی و دورو و بدجنسن. ببینیم فاز آسیب‌پذیری گرفتیم و با مظلوم نمایی داریم خودمون و دیگران رو گول میزنیم و فرار رو به جلو میکنیم یا واقعا عصبانیت رو احساس میکنیم.هیچ بازجویی نمیتونه مثل خودمون میزان گناهکار بودن یا بی‌گناهیمون رو تو زندگی تشخیص بده. قطعا دادگاهی که تو دل خودمون برگزار کنیم خیلی منصف‌تره؛ مهم فقط اینه که اون دادگاه رو برگزار کنیم.</description>
                <category>kkkeshavarzzz</category>
                <author>kkkeshavarzzz</author>
                <pubDate>Thu, 06 Jan 2022 17:21:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی سریال مد من</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%AF-%D9%85%D9%86-nadd8ezoa4qu</link>
                <description>شما نمی‌خرید چون نیاز دارید، می‌خرید تا خوشبختی را احساس کنید و خوشبختی فقط یک لحظه است قبل از اینکه بیشتر بخواهید. (سریال مدمن)اینکه یک اثر هنری به شاهکار تبدیل شود به موارد زیادی بستگی دارد، مثلا در مورد یک فیلم با نظرات منتقدان، علم کارگردان، مهارت نویسنده، توانایی بازیگران و دیگر ویژگی‌های فنی و هنری مرتبط است؛ اما این‌ها متر و معیارهای جمعی شاهکار بودن یک اثر است.به نظرم مهم‌ترین چیزی که یک اثر هنری را برای ما به شاهکاری تبدیل می‌کند که برای همیشه در ناخودآگاه روحمان به زندگی ادامه می‌دهد و شخصیت‌مان را یک پله بالا می‌برد، زمانی است که آن را مصرف می‌کنیم. تماشا می‌کنیم. می‌خوانیم.اوج خوش‌شانسی آن جا اتفاق می‌افتد که یک شاهکار جمعی را درست در زمانی که به آن نیاز داری تماشا کنی، بشنوی یا بخوانی. به‌همین‌خاطر است که فلان فیلم، کتاب یا موسیقی برای یکی مقدس می‌شود و برای دیگری هیچ ارزشی ندارد.برای من بارها این اتفاق افتاده و آخرین بارش همین چند وقت پیش بود که سریال بزرگ مد من را شروع کردم. داستان یک آژانس تبلیغاتی در دهه شصت آمریکا. داستان مردی به نام دان‌دریپر که مدیر خلاقیت شرکت استرلینگ کوپر است. داستانی بدون هیجان کاذب و با روندی معمولی مثل زندگی واقعی که با دقت و هنرمندانه دهه شصت را با اتفاقات مهمی چون ترور جان اف‌کندی به تصویر می‌کشد. نام سریال از خیابان مدیسون شهر نیویورک آمریکا می‌آید. مردانی که در کانون‌های تبلیغاتی آنجا کار می‌کردند، لقب مردان مد را داشتند.احتمالا اگر باز هم بخواهم این سریال را به دوستانم معرفی کنم، اولین جمله‌ای که می‌گویم همانی است که برای شاهکار استیو تولتز یعنی رمان جزازکل به‌کار می‌برم: در هر قسمت آن پر از جملاتی است که حالا حالاها در یادت خواهند ماند. جمله‌ها یا بهتر است بگویم دیالوگ‌هایی که هر کدام فسلفه‌ای از موضوعاتی در زندگی را با سادگی و شوخ‌طبعی پیش‌رویت قرار می‌دهند. جمله‌هایی مثل &quot;اگر در سال ازدواجت به تعداد هر باری که سکس می‌کنی، یک سکه در ظرفی بیندازی و در سال دوم ازدواجت به تعداد هر بار سکس، یک سکه از آن برداری، در آخر یک ظرف پر از سکه گیرت خواهد آمد&quot; یا  &quot;از کجا بفهمم این رنگ آبی که من می‌بینم همانی است که تو می‌بینی.داستان پر از آدم‌هایی است که با ظرافت، شخصیت‌پردازی شده‌اند. مردمی معمولی مثل خودمان که با عقده‌ها، حقارت‌ها، جاه‌طلبی‌ها، نقاط قوت و آسیب‌های درونی خود، سعی می‌کنند زندگی را پیش‌ببرند و لقب خوشبخت بگیرند. داستان میان موفقیت‌ها و شکست‌هایی که این آدم‌ها تجربه می‌کنند و برای یکدیگر رقم می‌زنند، پیش می‌رود. گاهی به دان دریپر نقش اصلی حسادت می‌کنیم که در ظاهر همه چیز دارد، که یک تار از موهایش هم در جای غلطی نیست، که با تکیه بر هوش خود به همه‌چیز رسیده و گاهی نیز از شدت حقارتی که از درون حس می‌کند و اشتهای سیری‌ناپذیرش در مسائل جنسی که زندگی خانوادگی‌اش را خراب می‌کند، برایش دلسوزی می‌کنیم. گاهی هم از شخصیت‌هایی مثل پگی، منشی دان که بدون باج جنسی و با تلاش و لیاقت، جایگاه شغلی‌اش را عوض می‌کند و حقش را می‌گیرد، درس حقوق برابر و فمینیسم اصولی می‌گیریم.بیشتر از این داستان را لو نمی‌دهم و پیشنهاد می‌کنم سریال را ببینید. مخصوصا اگر به کارهای خلاقانه و تبلیغات علاقه دارید. داستانی از زندگی‌هایی که در شما ته‌نشین می‌شوند، تجربه زیسته تقدیم‌تان می‌کنند و از اینکه به چشم‌هایتان خشکی بیشتر بخشیده‌اید و ساعات طولانی از زندگی را وقف آن کرده‌اید، پشیمان نخواهید شد.</description>
                <category>kkkeshavarzzz</category>
                <author>kkkeshavarzzz</author>
                <pubDate>Wed, 15 Dec 2021 13:46:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالای درخت امن است</title>
                <link>https://virgool.io/@rasoulkeshavarz/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-erjnaz4cvos8</link>
                <description>رفتن به سینما مثل بازگشت به رحم مادر است؛ ساکت، بی‌حرکت و غرق در افکارت در آن تاریکی می‌نشینی و منتظری تا زندگی بر روی پرده جان بگیرد. آدم باید با معصومیت یک جنین به سینما برود.(فدریکو فلینی)آقای هانس روسلینگ کتابی دارد به نام واقعیت؛ که در آن هر موضوعی را که فکرش را می‌کنید مورد بررسی قرار داده تا به دنیا ثابت کند تقریبا همه چیز از ابتدای تاریخ در بهترین وضعیت خودش است. یعنی نه فقر بیشتر شده، نه جنگ و نه بیماری.مارک منسن در جایی از کتاب اوضاع خیلی خراب است می‌گوید: «در زمانه‌ی جالبی زندگی می‌کنیم. همه‌چیز به‌لحاظ مادی در بهترین حالتِ خود است. آزادتر، سالم‌تر و ثروتمندتر از هر دوره‌ای در طول تاریخ بشریت هستیم. اما به نظر می‌رسد همه‌چیز به‌نحوی جبران‌ناپذیر و دردناک به فنا رفته. زمین در حال گرم‌شدن است، دولت‌ها در مرز سقوط‌اند، اقتصاد در حال فروپاشی‌ست و همه دائم در توییتر رنجیده‌خاطرند.»یکی از شیرین‌ترین خاطرات همه ما این است که یک روز از خواب بیدار شدیم، از پنجره به بیرون نگاه کردیم و با دیدن سفیدی یکدست کوچه و خیابان و کودکان بی‌فکر یا بی‌خبری که به خانه برمی‌گشتند ‌فهمیدیم مدرسه بخاطر برف و سرما تعطیل است.میان اهداف و آرزوهایمان که بگردیم، همه‌مان دوست داریم روزی برسد که برای خودمان کار کنیم و کسب و کار خودمان را داشته باشیم؛ هر موقع دوست داشتیم برویم و هر وقت خسته شدیم برگردیم.احتمالا برای خیلی‌هامان پیش آمده غذای رستورانی که رفتیم افتضاح بوده، ازآدم‌های مهمانی متنفر بودیم، بخاطر آب و هوای بد، خرابی ماشین یا فکر کارهای ناتمام، هیچ لذتی از مسافرت نبردیم و صبح‌هایی با وجود بغض در گلو، خندان و قبراق وارد محیط کار شدیم.نقطه مشترک این خاطرات و رفتارها چیست؟ امنیت. خانه امن بود. در خانه گرما و غذا داشتی و هر کاری دلت می‌خواست انجام می‌دادی. مدرسه اما قانون و ناظم و ریاضی داشت.رئیس بودن و اداره کردن کسب و کار خودمان امنیت دارد. هیچکس نمی‌تواند ما را بازخواست یا اخراج کند و می‌توانیم به کارمندان خود دستور بدهیم. زیردست بودن ناامن است.از غذای بدی که خوردیم عکس می‌گیریم و از آن تعریف می‌کنیم. باز هم در مهمانی‌ای که از آدم‌هایش متنفر هستیم شرکت می‌کنیم. از خوشی‌های خیالی مسافرت بدمان تعریف می‌کنیم و وقتی دلمان گریه می‌خواهد، خندان وارد جمع می‌شویم؛ چون واقعی بودن ناامن است.ما هر کاری برای اینکه کنار دیگران باشیم، شبیه دیگران باشیم، تنها نمانیم و غریبه نباشیم انجام می‌دهیم. ما هر کاری برای امنیت می‌کنیم.سینما را دوست داریم چون مثل رحم مادر امن است. خانه را به مدرسه ترجیح می‌دهیم چون خانه امن است. دوست داریم قدرت در دست ما باشد چون رئیس بودن امن است. خودمان را با شبکه‌های اجتماعی خفه می‌کنیم چون تعلق داشتن امن است.و اینگونه افسردگی و اضطراب بیماری قرن ماست. افسرده‌ترین و مضطرب‌ترین مردم تاریخیم چون از پیشرفت‌ها و دنیای ساخت خودمان جا ماندیم. چون هنوز همان میمونی هستیم که بالای درخت را دوست دارد چون بالای درخت امن است.</description>
                <category>kkkeshavarzzz</category>
                <author>kkkeshavarzzz</author>
                <pubDate>Mon, 18 Oct 2021 20:26:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چقدر باید بگذره تا انسان از دوستی به رفاقت برسه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@rasoulkeshavarz/%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D9%87-t5l60iy755cu</link>
                <description>همه ما تو زندگی رابطه‌های زیادی رو تجربه می‌کنیم. رابطه‌هایی که خیلیاشون رو مثل رابطه عاطفی خودمون انتخاب می‌کنیم و بعضیاشون رو مثل رابطه خواهر و برادری یا پدر و فرزندی، اختیاری رو شکل‌گیریشون نداریم.همه این رابطه‌ها از جایگاه، احترام و حتی تقدس خاص خودشون برخوردارن اما ارزشمندی و اهمیت هر رابطه‌‌ای رو رفاقتی تعیین میکنه که اون رابطه جدا از ماهیت اصلی خودش، بهش میرسه.اصلا عمق و اصالت هر رابطه‌ای باید به میزان رفاقتی که بین دو سر اون رابطه وجود داره سنجیده بشه. مثلا رابطه یه زن و شوهر نه صرفا بخاطر پیوند زناشویی و همسری بینشون، رابطه یه خواهر و برادر نه بخاطر نسبت خونیشون و رابطه یه استاد و شاگرد نه به دلیل علم اون استاد یا نیاز شاگرد به آموزش بلکه به مقدار رفاقتی که بین اونا ایجاد شده اندازه‌گیری میشه.میزان این رفاقت رو خیلی موقع‌ها تو لحظات از دست دادنه که متوجه میشیم. مرگ یه پدر گاهی فقط از دست دادن کسیه که باعث شده ما به دنیا بیایم و نیازهای اولیه‌مون رو تامین کرده و گاهی از دست دادن رفیقیه که جای خالیش تا ابد قراره خالی بمونه.تموم شدن یه رابطه عاطفی گاهی فقط جدا شدن دو جنس مخالف و خراب شدن آینده‌ایه که با هم متصور بودن و گاهی از دست دادن رفیقیه که یکی از دلگرمی‌های زندگی یا دلیل محکمی برای تحمل و تقسیم رنج زیستن بوده.اینجاست که می‌فهمیم چرا خیلیا با مرگ یا از دست دادن یکی از عزیزانشون دیگه نمیتونن مثل قبل به زندگی ادامه بدن یا نگاه کنن.شاید لازمه یه بار دیگه و این بار با خط‌کش رفاقت به رابطه‌هامون نگاه کنیم تا ارزشمندی و عمق اونارو متوجه بشیم و قدر بدونیم. شاید اینطوری بتونیم جلوی از دست رفتن خیلی از رابطه‌هارو بگیریم. حتی شاید بتونیم بعده از دست رفتن یه رابطه، رفاقت بینمون رو حفظ کنیم و ادامه بدیم.شاید بشه صد بار یه رابطه‌ جدید ساخت ولی رابطه‌ای از جنس رفاقت رو نه؛ نه حداقل به سرعت و سادگی. به قول محمود دولت آبادی: مگر دوستی از آن مایه که به رفاقت بی‌انجامد چند بار می‌تواند رخ بدهد و در چند مقطع عمر؛ چقدر باید بگذرد تا انسان از دوستی به رفاقت برسد؟</description>
                <category>kkkeshavarzzz</category>
                <author>kkkeshavarzzz</author>
                <pubDate>Fri, 27 Aug 2021 18:15:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انگشتر عقیق</title>
                <link>https://virgool.io/@rasoulkeshavarz/%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%B9%D9%82%DB%8C%D9%82-spsf9apptuks</link>
                <description>پدربزرگ من از این پیرمردهایی بود که موقع خروج از خانه پیراهنشان را به دقت اتو می‌زنند و در خیابان هم تا جایی که بشود کمرشان را صاف و سرشان را بالا نگه می‌دارند. از این پیرمردهایی که رنگ زرد قسمت بالایی سبیلشان، سفیدی یکدست موها و ریش‌هایشان را به هم می‌ریزد و سیگار نتوانسته حریف ریه‌شان شود. هر روز سه بار در ساعت‌های مشخص سیگار وینستون باریکش را در می‌آورد و با چشمانی خیره به دیوار اتاق ولی عمق نگاهی که انگار آخر دریا را تماشا می‌کند، سیگار می‌کشید.پدربزرگ من هم مانند بقیه پیرمردها خاطرات تکراری فراوانی داشت که هر بار من و پسرخاله‌هایم برای دیدنش می‌رفتیم تعریف می‌کرد. ما هم برای اینکه خیالش راحت شود که به حرف‌هایش گوش می‌دهیم، حواس‌مان پرت نیست و داستان‌های زندگیش برایمان جذابیت دارد، معمولا وسط خاطره‌هایش درست وقتی که می‌خواست اتفاق جالب بعدی را تعریف کند، تکه‌ای از آن را حدس می‌زدیم و او هم از اینکه نوه‌های باهوش و مشتاقی مثل ما داشت حسابی کیف می‌کرد.گل سرسبد خاطره‌هایش مربوط به انگشتر عقیق دوست صمیمی‌اش محمدعلی بود. خاطره‌ای که بیشتر بهانه‌ای برای یادآوری یک دوستی قدیمی بود. ماجرا از این قرار بود که پدربزرگ من و دوستش محمدعلی با هم قرار می‌گذارند که سیگار را ترک کنند و برای اینکه احتمال برهم زدن قرارشان را به حداقل برسانند به هم قول می‌دهند که اگر محمدعلی دوباره سیگار کشید انگشترش را به پدربزرگ من بدهد و اگر پدربزرگ من حریف وسوسه سیگار نشد، چند جلد کتابی که خیلی برایش عزیز بودند را به محمدعلی بدهد. یک ماهی از ترک‌شان می‌گذرد که محمدعلی دوباره شروع به سیگار کشیدن می‌کند و طبق قول و قراری که داشتند پدربزرگ انگشتر عقیق محمدعلی را می‌خواهد. محمدعلی هم به دلیل علاقه شدیدش به آن انگشتر دوباره تصمیم می‌گیرد که سیگار را ترک کند و از پدربزرگ یک فرصت دوباره می‌خواهد. ولی برای بار دوم هم سیگار کشیدن را شروع می‌کند و انگشتر را به پدربزرگ من می‌دهد. یکی دوسال بعد هم محمدعلی به همراه خانواده‌اش به جنوب ایران مهاجرت می‌کنند. اما قبل از رفتن، پدربزرگ با آگاهی از علاقه محمدعلی به انگشترش، آن را به او به عنوان یادگاری پس می‌دهد. رفته رفته هم با آغاز انقلاب از یکدیگر بی‌خبر می‌شوند و همدیگر را گم می‌کنند. پدربزرگ هم دوباره سیگار می‌کشد.من و پسرخاله‌هایم همیشه این خاطره را می‌شنیدیم و واقعا از اینکه هنوز پدربزرگ‌مان به یاد دوستش است و دلتنگش می‌شود برای دوستی‌ها و روابط امروزی خودمان متاسف می‌شدیم. تا اینکه یکی از همین روزها وقتی با پسرخاله‌ها در حال پیاده‌روی و رفتن به سمت خانه پدربزرگ بودیم، یکی از پسرخاله‌هایم از جیب شلوارش یک انگشتر عقیق بیرون آورد و گفت که از سایت دیوار برای پدربزرگ خریده تا با دیدنش یاد رفیقش محمدعلی بیفتد.اما وقتی پیرمرد انگشتر را دید چشم‌هایش گرد شدند و بدون هیچ حرفی فقط خیره ماند. پسرخاله بیچاره‌ام که اصلا انتظار این رفتار را از پدربزرگ نداشت گفت پدرجان اگر خوشت نیامد اشکالی ندارد یکی دیگر برایت می‌آورم. پدربزرگ هم بدون هیچ حرفی انگشتر را گرفت و بعد از بررسی فراوان به پسرخاله‌ام گفت که انگشتر را از کجا خریده است. پسرخاله‌ام هم از همه توانایی‌های ساده سازی‌اش استفاده کرد تا بلکه بتواند سایت دیوار را به او توضیح دهد. بعد پدربزرگ چیزی گفت که همه ما دلمان به حال سادگی پیرمرد سوخت.پدربزرگ می‌گفت این انگشتر همان انگشتر محمدعلی است و شک ندارد. ما سعی کردیم برایش دوباره فضای سایت دیوار را توضیح بدهیم و مجابش کنیم که اشتباه می‌کند ولی آنقدر روی حرفش اصرار کرد و هیجان وجودش را گرفته بود که تصمیم گرفتیم پسرخاله‌ام را که مطمئن بود آگهی دهنده فروش انگشتر یک پسرجوان بوده راضی کنیم تا به او زنگ بزند و بپرسد آیا پدربزرگی یا آشنای پیری به اسم محمدعلی جلیل مژدهی دارد یا نه.یک ماه بعد از آن ماجرا همه فامیل در حالی در خانه پدربزرگ جمع شده بود که پدربزرگ و دوست صمیمی دوران جوانیش آقای محمدعلی که نوه‌اش انگشتر عقیقش را در سایت دیوار آگهی کرده بود و پسرخاله من هم آن را برای پدربزرگش خریده بود، کنار هم روی کاناپه نشسته بودند، سیگار می‌کشیدند و داستان‌ها و خاطرات سال‌های دوری‌شان را برای هم تعریف می‌کردند.#از دیواربگو #از دیوار بگو #ازدیواربگو </description>
                <category>kkkeshavarzzz</category>
                <author>kkkeshavarzzz</author>
                <pubDate>Tue, 03 Aug 2021 19:14:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت دیگری از زندگی، کار و امید در زمان جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@rasoulkeshavarz/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%DA%AF-mldk2esjk26w</link>
                <description>ایران هشت سال درگیر جنگ بود و هر کدام از ما فیلم‌ها، خاطرات، داستان‌ها و کتاب‌های بسیاری از آن زمان دیده و شنیده و خوانده‌ایم. اکثرا پدرانی داریم که حداقل دوسال خدمت سربازی خود را در جنگ بودند و خیلی‌هامان کسانی را در فامیل دور ونزدیکمان داریم که لقب شهید، جانباز یا آزاده‌ را به دوش می‌کشند.اما چیزی که همیشه از جنگ شنیدیم داستان بمب و موشک و دست خالی و سن کم رزمنده‌ها بوده که البته شنیدنیست ولی ایران را در طول هشت سال دفاع مقدس در نظر ما فقط تبدیل به جبهه و اسلحه و خشاب کرده و باعث شده تا لایه‌های عمیق‌تر و مهم‌تری از جنگ پنهان بماند. لایه‌هایی که اتفاقا در شرایط کنونی جامعه به آن‌ها نیاز داریم.در خیال خیلی‌هامان مردم زمان جنگ فقط رزمنده‌های خط مقدم جبهه‌ها هستند و انگار نمی‌توانیم افراد دیگری را در شهرهای مختلف ایران تصور کنیم که درس می‌خواندند، کار می‌کردند، ازدواج می‌کردند و زندگی رضایت‌بخشی داشتند.برای مثال یکی از موضوعات جالب در مورد اقتصاد زمان جنگ که درس بزرگی برای کار و تلاش در شرایط بحرانی به ما می‌دهد این است که شرکت‌ها، تولیدکننده‌ها وکسب و کارهایی که تا سال‌ها بعد از پایان جنگ بازار کشور را در دست داشتند و کمتر شرکت و کارخانه‌ای توان رقابت با آن‌ها را داشت، آن‌هایی بودند که در طول زمان جنگ با شرایط سخت و بحرانی حاکم بر جامعه پای کسب و کارشان ماندند و هیچ بمب و موشکی قادر به تعطیلی خط تولید و فروششان نشد.یا یکی دیگر از داستان‌های عجیب و امیدبخش زمان جنگ را باید از زمان دزفولی‌هایی شنید که در زمان جنگ کم سن و سال بودند و به واسطه کم سن و سال بودنشان همه اعمال و رفتار و شرایط بزرگسالان را زیر نظر داشتند.مردم دزفول جزو معدود مردمانی بودند که شهرشان را هرگز به طور کامل تخلیه نکردند و امیدی تماشایی و حماسی برای زندگی از خود نشان دادند. در یکی از قسمت‌های پادکست رادیو مرز زنی نقل می‌کند که با چشم‌های خودش بارها این صحنه را دیده بود که خانه‌ای با خمپاره و موشک ویران و حتی کسی از اعضای خانه کشته می‌شد ولی به فردا نرسیده، مردم آجر روی آجر می‌گذاشتند و بازسازی خانه را شروع می‌کردند. انگار که برای پافشاری روی امید، تلاش و زیستن با همه بدی‌ها، تلخی‌ها، سختی‌ها، شکست‌ها و از دست دادن‌ها لج کرده باشند.شرایط اکنون جامعه هرچه که باشد هنوز به خرابی و نابسامانی زمان جنگ نرسیده اما سوال اینجاست که چه اتفاقی برای روحیه مردمی که ولع زندگی را در اوج جنگ به نمایش می‌گذاشتند پیش آمده که جز ناله و آه و غصه حرفی برای یکدیگر ندارند.شاید بتوان دلیل آن را اینگونه توضیح داد که دشمن آن موقع، خارج از مرزهای وطن و مشخص بود. مردم بر سر اینکه باید با چه کسی مبارزه کنند وحدت داشتند و هنوز تخم بی‌اعتمادی میانشان کاشته نشده بود.</description>
                <category>kkkeshavarzzz</category>
                <author>kkkeshavarzzz</author>
                <pubDate>Mon, 12 Apr 2021 23:46:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق دوراهی مغز است.</title>
                <link>https://virgool.io/@rasoulkeshavarz/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ne1quoizvana</link>
                <description>مغز ما در طی میلیون ها سال تلاش کرده تا بهترین روش‌ها برای حفظ زندگی را پیدا و به کار بگیرد. ما برای بقا تنظیم شدیم و طوری تکامل یافتیم تا در هر شرایطی زنده بمانیم و کسانی مانند خودمان را تولید کنیم. اولین و مهم‌ترین دلیل کشش میان جنس زن و مرد هم همین تولید مثل است. استرس و تنبلی و اهمال کاری ما هم در جهت حفظ بقاست. استرس برای اینکه وقتی متوجه خطر می‌شویم محیط را ترک کنیم و تنبلی و اهمال کاری برای صرفه جویی حداکثری در مصرف انرژی و کالری بدن توسط مغز به کار گرفته می‌شود.اما انگار یک چیزی این وسط تغییر کرده و سر جایش نیست. تولید مثل نیازمند علاقه و کشش ما نسبت به جنس مخالف است و در این میان، شهوت عهده دار این مسئولیت است.  از آن طرف مغز قرار است قبل از تولید مثل ما را از شرایط خطرناک نجات دهد ولی این میل به غیرهمجنس که نامش را عشق گذاشتیم باعث می‌شود هر خطر و هیجان و ماجرایی را به جان بخریم و برای بدست آوردن و رسیدن به معشوقه عزیزمان هر کاری را انجام دهیم.عشق همانقدر که برای تداوم نسل انسان مفید است به همان اندازه هم زندگی ما را به خطر می‌اندازد. باعث می‌شود خودمان را در مقابل دیگری فراموش کنیم و عجیب‌ترین و سخت‌ترین شرایط را با آغوش باز پذیرا باشیم دقیقا مانند فرهاد که بخاطر شیرین کوه را از سر راه برداشت، قیس که بخاطر لیلی دیوانه و مجنون شد و رومئو وژولیتی که جانشان را برای هم بخشیدند.انگار عشق تنها دوراهی پیش‌روی مغز انسان است که در مقابلش بیچاره است و چه راه عاشقی را برگزیند چه راه فراق را بازهم زندگی‌ای را که بهش سپرده‌اند به خطر می‌اندازد.شاید به همین خاطر همه داستان‌های عاشقانه جهان پایانی دردناک و غمگین دارند.</description>
                <category>kkkeshavarzzz</category>
                <author>kkkeshavarzzz</author>
                <pubDate>Sun, 11 Apr 2021 20:05:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در نقد کتاب‌های خودیاری</title>
                <link>https://virgool.io/@rasoulkeshavarz/%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%82%D8%AF-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-fweyl6rlbu7y</link>
                <description>یکی از مهم‌ترین دلایل فروش کتاب‌های موفقیت، خودیاری و انگیزشی یا رشد قارچ گونه سخنرانان و مربیانی که قرار است آموزش پولدار شدن در کوتاه‌ترین زمان ممکن را به ما بدهند این است که ما عادت داریم همیشه کسی از راه برسد و بهمان بگوید با مسائل مختلف زندگیمان چگونه برخورد کنیم.مثلا رابطه عاطفی‌مان را چگونه پیش ببریم، برای بدست آوردن چه شغلی درخواست بدهیم، فلان تی‌شرت را با کدام شلوار و کتانی بپوشیم و کدام فیلم‌ها و کتاب‌ها را ببینیم و بخوانیم.هیچ خلاقیت و جسارتی برای انتخاب روشی شخصی برای رویارویی با مشکلات و مسائل زندگی از خودمان نشان نمی‌دهیم و حتی اگر راه و روشی به ذهنمان برسد هم باید تایید و صحت آن را از چند نفر بپرسیم و بشنویم و بخوانیم.ریشه این رفتار و اخلاق هم به زمان مدرسه برمی‌گردد. ما در مدرسه اینگونه تربیت شدیم که تکالیف را انجام دهیم، مطالب را حفظ کنیم، تشویق شویم و در یک کلام، فکر نکنیم. همیشه کسی بود که به ما بگوید چگونه رفتار کنیم، چه چیزی درست است و تنها راه حل مسائل کدام است.بله ما اینطوری بزرگ شدیم و حالا هر شش ماه رشد علم و تکنولوژی خودش را هم غافلگیر می‌کند، بسیاری از مهارت‌ها و شغل‌ها از بین رفته‌اند یا قرار است از بین بروند و شغل‌هایی جدید جایشان را خواهد گرفت که زمانی تصورشان هم سخت بود.پس حالا وقت ترس است. وقت سردرگمی و آویزان سمینار و پکیج و ویدئوهای پیج‌های اینستاگرام افرادی شدن که تنها هنرشان وقاحت و بدجنسی در ارائه چیزی است که واقعا نیستند. آن‌ها فقط یاد گرفته‌اند آموزش‌هایی سطحی، کلی و مبهم و غیرکاربردی را از فضای اینترنت جمع‌آوری و دسته بندی کنند و در قالب پکیج‌هایی نسبتا گران به ما بفروشند.اما باید یک بار هم که شده به این افراد و حرف‌هایشان خوب فکر کنیم. به اینکه اگر آموزش کارآفرینی می‌دهند پس چرا خودشان حتی یک کارگاه تولیدی چهل متری هم ندارند. چرا هیچوقت به سطح فکری‌ای نمی‌رسند که بفهمند یک انسان نباید هر روز صبح شاد و خوشحال باشد و حق دارد روزهایی در ماه را با حال بد و افسردگی سپری کند و اصلا معنی سلامت روحی همین است. چرا یک جمله از حرف‌هایشان را که در یوتیوب و گوگل سرچ کنیم با اقیانوسی از محتوای تکراری درباره همان موضوع مواجه می‌شویم و چرا با وجود تعداد بالای این افراد در ایران و جهان و با تولید بسیار کتاب‌ها و ویدئوهایشان مردم هنوز بیکار و فقیرند؟</description>
                <category>kkkeshavarzzz</category>
                <author>kkkeshavarzzz</author>
                <pubDate>Sun, 11 Apr 2021 01:41:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهار دلیل برای اینکه نگران دزدیده شدن ایده‌هایمان نباشیم.</title>
                <link>https://virgool.io/@rasoulkeshavarz/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-tswzqhywphet</link>
                <description>ما در یکی از بهترین دوران‌ها برای نویسنده شدن زندگی می‌کنیم. اینترنت و شبکه‌های اجتماعی این امکان را برای ما فراهم کرده‌اند تا هر لحظه که اراده کنیم نوشته‌ها و ایده‌هایمان را با دیگران به اشتراک بگذاریم و بتوانیم رسانه شخصی خودمان را داشته باشیم.سال‌ها پیش وقتی هنوز خبری از اینترنت و امکاناتش نبود انتشار یک متن و بازخورد گرفتن از دیگران اصلا کار ساده و راحتی نبود. آن زمان وقتی متنی می‌نوشتیم باید آن را برای مجله‌ها و روزنامه‌ها می‌فرستادیم یا اگر رمان یا متن غیرداستانی بلندی داشتیم باید به انتشاراتی‌های زیادی سر می‌زدیم تا بلکه ناشری پیدا شود و راضی به چاپ کتابمان شود.اکنون اما با وجود اینترنت، هر کسی همزمان هم نویسنده و هم ناشر است. کتاب های الکترونیک هم آنقدر جایشان را میان مردم باز کرده‌اند که می‌توانیم با خیال راحت رمان یا کتابی را که نوشتیم به صورت مجازی منتشر کنیم.پس چرا هنوز برخی از ما در انتشار ایده‌ها و نوشته‌هایمان تردید داریم؟دلایل مختلفی از اهمال کاری و تنبلی تا ترس از قضاوت دیگران باعث شده تا هنوز کسانی که استعداد و علاقه نسبتا خوبی هم دارند نتوانند محتوایی که تولید کرده‌اند را به گوش و چشم مخاطبان برسانند.اما دلیل دیگری هم وجود دارد که شاید جدی‌ترین مانع انتشار متن‌های نویسندگان تازه کار می‌شود. نگرانی و ترس از دزدیده شدن ایده‌ها و نوشته‌ها.آن‌ها خیال می‌کنند با انتشار محتوایشان، دیگران ایده‌هایشان را خواهند دزدید و در صفحات مجازی و رسانه‌های خودشان منتشر خواهند کرد.این نگرانی شاید بی‌اهمیت‌ترین نگرانی در نویسندگی باشد. ماجرا وقتی جالب می‌شود که می‌بینیم این ترس فقط در افراد مبتدی یافت می‌شود. آن‌ها از اینکه نوشته‌شان را در حالی ببینند که نام شخصی غیر از خودشان به عنوان نویسنده زیرآن است نگران و مظطربند.اگر شما هم جزو آن دسته از افرادی هستید که بابت دزدیده شدن ایده‌هایتان نگران هستید، چهار دلیل زیر را بخوانید تا بفهمید چقدر دچار نگرانی بی‌موردی هستید و دزدیده شدن ایده‌ها نه تنها همیشه چیز بدی نیست بلکه می‌تواند به نفع شما تمام شود.دلیل اول: وقتی شما به عنوان یک مبتدی هر کاری را شروع می‌کنید تقریبا هیچکس شما را جدی نخواهد گرفت. این جدی نگرفتن ممکن است تا چند سال ابتدایی کار شما هم ادامه داشته باشد. نویسندگی هم از این قاعده مستثنی نیست.در سال‌های ابتدایی نوشتن حتی اکثر دوستان نزدیک شما هم نوشته‌های شما را تا انتها نمی‌خوانند و این استمرار شما در انجام کار تولید محتواست که باعث خواهد شد به مرور زمان مورد توجه قرار بگیرید. پس در ابتدای کار، وقتی هنوز مخاطب خاصی ندارید، طبیعتا کسی هم نیست که ایده‌های شما را بدزدد.دلیل دوم: اگر ترس از دزدیده شدن ایده‌هایتان را دارید بهتر است یکبار دیگر بنشینید و تکلیف خودتان را با نویسندگی مشخص کنید. نویسنده شخصی ایده پرداز است که تصمیم دارد از طریق نوشتن به مردم نشان دهد زندگی می‌تواند بهتر و زیباتر از این باشد. نویسنده باید دنیاهای جدید و متفاوت‌تری به مردم نشان دهد.اگر شما توانایی ایده پردازی و خلق نوشته‌های خلاق و جدید را ندارید و فقط متکی به یک یا دو ایده‌ای هستید که احتمالا اتفاقی به ذهنتان رسیده‌اند، شاید بهتر است هرچه زودتر و با قاطعیت نویسندگی را کنار بگذارید و به سراغ کار دیگری بروید.نویسنده کسی است که آنقدر به توانایی‌هایش در خلق ایده‌های جدید باور دارد که هرگز نگران دزدیده شدن ایده‌هایش نخواهد بود زیرا خوب می‌داند همیشه در ذهنش ایده‌های بکر از راه خواهند رسید.دلیل سوم: به زندگی و سبک کاری افراد موفق در زمینه نویسندگی و تولیدمحتوا دقیق شوید. آن‌ها کسانی هستند که بی وقفه محتوای جدید و کاربردی تولید می‌کنند و به صورت رایگان در اختیار دیگران می‌گذارند. همین اشتراک گذاری ایده‌هایشان با دیگران است که آن‌ها را به جایگاه امروزشان رسانده است.وقتی به جنبه منفی قضیه یعنی دزدیده شدن ایده‌هایتان فکر می‌کنید به این نیز فکر کنید که کسانی با دیدن و خواندن ایده‌ها و نوشته‌های شما تصمیم به برقراری ارتباط با شما بگیرند و زمینه پیشرفت کاری شما را فراهم کنند. معنای شبکه‌سازی دقیقا همین است.دلیل چهارم: از دید یک حرفه‌ای، دزدیده شدن ایده‌هایتان باید مایه افتخار شما باشد. به این معنی که وقتی کسی یا کسانی ایده‌های شما را به نام خودشان زده‌اند یا بدون درج اسم شما به عنوان نویسنده از آن‌ها استفاده کرده‌اند یعنی ایده‌های شما به قدری ارزشمند، جدید و خلاقانه هستند که ارزش استفاده و اننشار داشته‌اند. هیچ آدم عاقلی از این موضوع احساس ناراحتی نخواهد کرد.در پایان باید بگویم ما در اقیانوسی از محتوا زندگی می‌کنیم که برای دیده شدن باید تمام باورها و ترس‌های قدیمی و منسوخ شده خود را کنار بگذاریم و همانقدر خلاقانه زندگی کنیم که باور داریم ایده‌ها و نوشته‌هایمان خلاق هستند.</description>
                <category>kkkeshavarzzz</category>
                <author>kkkeshavarzzz</author>
                <pubDate>Sat, 06 Mar 2021 22:17:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرار، چگونه خودش را در همه ابعاد زندگی ما جای داده است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@rasoulkeshavarz/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%A8%D8%B9%D8%A7%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-iptdizi1xdoy</link>
                <description>حساسیت بیش از حد زن و شوهری به کارنامه تحصیلی فرزندشان، به مشاجره با کودک منتهی می‌شود. در واقع فرزند آن‌ها اصلا نمره‌های بدی ندارد و تنها یکی دو نمره، آن هم در بعضی از دروس خاص، کمتر از گذشته بدست آورده است که مسئله‌ای کاملا طبیعی و رایج است که می‌تواند دلایل مختلف و کم اهمیتی مانند بی‌خوابی یا ناخوشی کودک در شب قبل از امتحان داشته باشد.این زن و شوهر برای حل مشکل به سراغ روانشناس می‌روند و از شانس خوب، مشاور خوبی نصیبشان می‌شود. مشاور از آن‌ها می‌خواهد این مسئله را برای حداقل دو هفته فراموش کنند و اینطور تصورکنند که اصلا کودکی ندارند یا کودکی دارند که همه کارنامه‌اش پر از نمره‌های عالی است. سپس دوباره به مطبش مراجعه کنند.زن و شوهر نه دوهفته بلکه یک هفته بعد در حالی دوباره به مطب مشاور برمی‌گردند که دلیل مراجعه‌شان نمره‌های کارنامه کودک نیست و موضوع، اختلاف میان خودشان است. اختلافی که به صورت خودآگاه متوجه آن نبودند.در واقع کارنامه تحصیلی فرزندشان راه فراری برای مسائل و اختلافات رابطه خودشان بود. آن‌ها با بحث پیرامون نمره‌ها، حواسشان را از مسئله اصلی پرت می‌کردند و با نادیده گرفتن واقعی‌ترین احساساتی که از ناخودآگاه وجودشان برمی‌خواست، از اختلاف موجود در رابطه عاطفی خود فرار می‌کردند.فرار از مسئله موضوع گسترده‌ای است و دلیل اصلی آن عدم خودشناسی ما و عدم توجه کافی نسبت به واقعی‌ترین احساساتمان است. البته فرار، حالت بدتری هم دارد که کاملا آگاهانه انجام می‌شود.مثلا بعضی از کسانی که در مهمانی‌ها و جمع‌های دوستانه یا خانوادگی بیش از حد معاشرت و شوخی می‌کنند و به اصطلاح گل سرسبد جمع هستند اگرچه در نظر دیگران آدم‌هایی برون‌گرا، اجتماعی، خوش مشرب و با عزت نفس تلقی می‌شوند ولی در واقع بسیاری از آن‌ها افرادی بدون عزت نفس‌اند که خود را از هر لحاظ پائین‌تر از دیگران در نظر می‌گیرند. این افراد برای فرار از احساس واقعی‌شان، فرار رو به جلو می‌کنند تا مسئله اصلی یعنی عدم عزت نفس درونی‌شان را فراموش و پنهان کنند.دسته دیگری هم وجود دارند که حتما با آن‌ها برخورد داشته‌اید. کسانی که وقتی با آن‌ها در مورد دستاوردهایتان مانند معدل بالای مدرک دانشگاهی یا شغل خوبی که به تازگی یافته‌اید صحبت می‌کنید با گفتن عباراتی مثل: «این روزها گرفتن مدرک دانشگاهی کار راحتی است یا این شغلی که پیدا کردی حقوق کمی دارد» سعی در بی‌اهمیت جلوه دادن مسئله می‌کنند.این آدم‌ها که تعداشان خیلی کم نیست هم در حال فرار هستند. فرار از اقرار به اینکه در زمینه‌هایی مختلفی در زندگی شکست خورده‌اند یا هیچ دستاورد قابل ارائه‌ای کسب نکرده‌اند، از اقرار به اینکه خودشیفته‌اند و از اقرار به اینکه دیگرانی وجود دارند که از آن‌ها خیلی بهترند.آگاهی از فرارهایمان در موقعیت‌ها و رفتارهای مختلف کار سخت و پیچیده‌ای است که نیاز به فراگیری مهارت‌هایی نظیر خودشناسی دارد.باید سعی کنیم روی نظرات، افکار، اهداف و عقایدمان تعصب نداشته باشیم و یادبگیریم عقاید مخالف را هم خیلی خوب بشنویم. باید بتوانیم بدترین عیوب و نقص‌های شخصیتی‌مان، رابطه‌ای که در آن هستیم، شغلی که داریم و حتی سبک زندگی‌مان را شناسایی کنیم. باید خیلی بی‌رحمانه و جدی به بدترین و عمیق‌ترین احساسات و افکارمان نسبت به خود و جنبه‌های گوناگون زندگی‌ اجازه بروز بدهیم و خیلی مصمم روی تقویت و بالابردن عزت نفس کار کنیم. اینگونه شاید توانستیم تعدادی از فرارهای زندگی‌مان را شناسایی کرده و مانع آن‌ها شویم. امیدوارم.</description>
                <category>kkkeshavarzzz</category>
                <author>kkkeshavarzzz</author>
                <pubDate>Mon, 01 Mar 2021 20:16:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه خلاق شویم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@rasoulkeshavarz/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-nqmohtznfjbd</link>
                <description>یکی از پرتکرارترین واژه‌های این روزهای آگهی‌های استخدام، کلمه خلاقیت است. کسب و کارها به دنبال استخدام افراد خلاق و نوآور هستند زیرا با آنلاین شدن مشاغل و فراگیری شبکه های اجتماعی، خلاقیت یکی از مهم ترین مهارت‌ها یا بهتر است بگوییم ویژگی‌ها برای هر شخص و کسب و کاری تلقی می‌شود. خلاقیت می‌تواند وجه تمایز ارزشمندی برای ما در دنیای اینترنت باشد تا به هرچه بهتر و بیشتر دیده شدن کسب و کارمان کمک کند.در مورد خلاقیت و خلاق شدن کتاب‌ها، مقاله‌ها و راهکارهای بسیار زیادی را می‌توانید پیدا کنید که با ارائه روش‌هایی که عمدتا روش‌های موثری نیز هستند به آموزش این موضوع پرداخته‌اند اما چیزی که در اینجا قرار است بخوانید نگاهی متفاوت به این مسئله است.دیدگاه متفاوتی که می‌داند با وجود شبکه‌های اجتماعی و برای دیده شدن محتوایی که تولید می‌کنیم در اقیانوسی از محتوا، خلاقیت امری الزامی است ولی با این حال، رابطه معکوسی میان استفاده از شبکه‌های اجتماعی و خلاق بودن بیان می‌کند.احتمالا خیلی از ما دیگر زندگی بدون شبکه‌های اجتماعی را به یاد نمی‌آوریم و یادمان نمی‌آید شب‌های بدون اینستاگرام چگونه به خواب می‌رفتیم یا چطور بدون اینکه عکسی از مهمانی دوستانه یا کوهنوردی آخر هفته‌مان به اشتراک بگذاریم، خوش می‌گذراندیم.سعی کنید آخرین باری که حوصله‌تان سر رفت را به یاد بیاورید. احتمالا یاد آخرین باری خواهید افتاد که موبایل به دست گرفتید و وارد اینستاگرام، توئیتر یا تلگرام شدید. باید بگویم اسم این لحظات هرگز حوصله سر رفتن نیست. شما با به دست گرفتن موبایل، اجازه ندادید حوصله‌تان سر برود و این دقیقا همان دلیلی است که این روزها خلاقیت انقدر مهم شده است.ما در شبکه‌های اجتماعی در طوفانی از محتوا قرار داریم که به طور میانگین برای هر کدام کمتر از یک دقیقه وقت می‌گذاریم. با کشیدن نوک انگشتمان روی صفحه گوشی، هر لحظه موضوع و محتوای وارد شده به مغزمان را عوض می‌کنیم و روی هیچ موضوعی عمیق نمی‌شویم.این موضوع ما را کم طاقت کرده و باعث شده تا حتی حوصله خواندن کپشن‌هایی بیشتر از دو سه خط یا تماشای ویدئوهای بیشتر از یک دقیقه را نداشته باشیم. خواندن کتاب و دیدن فیلم‌های بلند ارزشمند را که به کلی فراموش کردیم. نوعی ولع دیدن و خبردار شدن از محتواهای جدید به سراغمان آمده که هیچ انتهایی ندارد و البته با پایین آمدن آستانه صبر و حوصله‌مان برای عمق بیشتر روی موضوعات و مسائل، رابطه مستقیم دارد.مغز و ذهن ما بر خلاق تصور رایجی که درباره آن وجود دارد، در زمان محدود، گنجایش اندک و قدرت تحلیل و تفکر کمی دارد. شبکه‌های اجتماعی و بخصوص اینستاگرام طوفانی از محتوا را به مغز ما وارد می‌کنند و آن را به قدری خسته می‌کنند که قدرت تفکر و تحلیل را از دست می‌دهد.خب انتظار خلاقیت از چنین ذهنی کار احمقانه‌ای است؟ نه؟اینگونه هیچ خروجی‌ای در کار نخواهد بود و همین می‌تواند دلیل قانع کننده‌ای باشد که چرا این روزها خلاقیت گوهر نایابی شده است. وقتی ما اجازه فراغت و به اصطلاح سر رفتن حوصله‌مان را به خودمان ندهیم، یعنی اجازه فکر کردن را از خودمان گرفتیم. مغز ما وقتی هیچ کاری برای انجام دادن نداشته باشد می‌تواند به موضوعات مختلف فکر کند و آن وقت است که ایده‌های جدید را پدیدار خواهد کرد.مغز ما به نوعی دچار یک فلج شده است. وقتی ما به خودمان اجازه نمی‌دهیم لحظات، دقایق و ساعاتی از روز را به هیچ کاری نکردن بگذرانیم و مدام ذهن‌مان را پر از محتوای دیدنی و شنیدنی بی اهمیت و سطحی می‌کنیم، از دست دادن توانایی تولید و خلاقیت ذهن، امری بدیهی است.برای اینکه خلاق باشیم و کارها را با خلاقیت به انجام برسانیم باید خیلی بی‌رحمانه و جدی، کنترل ورودی‌ ذهن خودمان را به دست بگیریم. باید ورودی‌های منجسم و ارزشمندی را به خورد ذهن بدهیم تا بتوانیم روی موضوعات، عمیق شویم و عمیق فکر کنیم.برای اینکه خلاق باشیم باید زمان‌هایی در روز را هیچ کاری نکنیم و اجازه دهیم تا حوصله‌مان سر برود و به افکارمان اجازه حرکت و گردش روی مسائل مختلف زندگی را بدهیم.</description>
                <category>kkkeshavarzzz</category>
                <author>kkkeshavarzzz</author>
                <pubDate>Sun, 28 Feb 2021 22:07:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطفا گران باشید و تخصصی تولیدمحتوا کنید.</title>
                <link>https://virgool.io/@rasoulkeshavarz/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D8%AA%D8%AE%D8%B5%D8%B5%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-zm5t947pmiga</link>
                <description>شبکه‌های اجتماعی و فراگیری اینترنت نه تنها سبک جدیدی از زندگی را برایمان به ارمغان آوردند بلکه تعریف جدیدی هم از کسب و کار و تبلیغات ارائه دادند که منجر به ایجاد شغل‌های جدیدی شد.تولید محتوا یکی از این شغل‌های جدید و شاید مهم‌ترین آن‌ها باشد که برای هر کسب و کار نیازی ضروری به حساب می‌آید. هر چیزی که در شبکه‌های اجتماعی می‌بینید و ممکن است با دیگران به اشتراک بگذارید، محتواست. محتوا می‌تواند مفید یا مضر، ولی حتما باید جذاب  و هدفمند باشد و البته که هر چیز جذاب و هدفمندی لزوما ارزشمند هم نیست.با ورود کسب و کارها به شبکه‌های اجتماعی و آغاز به کار مشاغل اینترنتی شکل جدیدی از تبلیغات به راه افتاد. در این روند جدید، برای اینکه مشتری را جذب کنید و سپس به او محصول یا خدمتی را بفروشید، قبل از هر چیز باید توجهش را به خودتان جلب می‌کردید. اینجا بود که محتوا، مهم‌ترین امکان جلب توجه و جذب مشتری شد. پس کسب و کارها و صاحبین مشاغل شروع به استخدام تولیدکنندگان محتوا کردند.تولیدکننده محتوا که قبل از هر چیز، خودش هم یک مصرف کننده محتوا در دنیای اینترنت است باید برای وبلاگ، سایت، اینستاگرام، توئیتر، کانال تلگرام و... محتوای جذاب آموزشی، تبلیغاتی، طنز و سرگرم کننده متنی، صوتی، ویدئویی و... تولید کند تا با افزایش تعداد دنبال کنندگان و متقاعد کردن آن‌ها، فروش و درآمد بیشتری را نصیب کسب و کار کند.تولیدکننده محتوا براساس مدیایی که در آن تولید محتوا می‌کند نیاز به مهارت‌هایی دارد. مثلا تولیدکننده‌ محتوای متنی که برای وبلاگ، مقاله می‌نویسد قبل از هر چیزی باید اهل مطالعه، سرچ در گوگل، خلاق و دارای مهارت‌های نویسندگی و اصول نگارشی باشد. همچنین باید نکاتی در مورد سئو و رتبه بندی سایت‌ها در گوگل بداند. هر روز نیاز به تولیدکننده محتوا بیش از پیش می‌شود، بر تعداد آگهی‌های استخدام تولیدکننده محتوا افزوده می‌شود و مشاغل بیشتری متوجه اهمیت جایگاه محتوا در سودآوری‌شان می‌شوند.اما اگر با چندتایی از این کسب و کارها به مرحله مصاحبه برسید و دیدگاهی را که نسبت به تولیدکننده محتوا دارند مورد بررسی قرار دهید، خواهید فهمید که آن‌ها تولیدکننده محتوا را نه یک شخص که قرار است کار خلاقه انجام دهد، بلکه رباتی تصور می‌کنند که قرار است با کمترین هزینه هر نوع محتوایی را در هر قالبی که مدنظر دارند تولید کند تا بیشترین میزان فروش و سود نصیبشان شود.صاحبان مشاغل اینترنتی از تولیدکننده محتوا انتظار دارند با کمترین(شما بخوانید تحقیرکننده‌ترین) هزینه، مجموعه‌ای از مهارت‌ها و تخصص‌ها داشته باشد که هر کدام مانند فتوشاپ و تدوین نیاز به شخصی دارد که به صورت تخصصی در آن مهارت فعالیت کرده و آموزش دیده باشد.نتیجه این طرز فکر و عمل منجر به خواهد شد؟نتیجه را با یک سرچ ساده اینترنتی می‌توانید تماشا کنید. سایت‌هایی با مقاله‌هایی هفتصد تا هزارکلمه‌ای که یا کپی دست چندم مقاله سایت‌های دیگرند یا ترجمه سایت‌های خارجی هستند. کسب و کاری که برای هر کلمه تولید محتوای متنی خلاقانه، کلمه‌ای نهایت 100تومان(صد تا تک تومنی) در نظر دارد و انتظار دارد تولیدکننده‌اش فتوشاپ، وردپرس، تدوین، زبان انگلیسی در سطح آیلتس و هزاران مهارت دیگر را بلد باشد، نباید انتظار خاصی از نتیجه کار داشته باشد.مقصر اصلی کیست؟مقصرهای اصلی، تولیدکنندگان محتوا هستند که هنوز متوجه اهمیت شغل و مهارت خودشان نیستند. تولیدکننده محتوا باید حیطه تخصصی خودش را مشخص کند تا بتواند محتوایی خلاق، جدید، جذاب و با کیفیت بالا تولید کند. باید در زمینه‌ای که می‌خواهد به تولید محتوا بپردازد، ساعت‌ها و حتی روزها مطالعه داشته باشد، باید چندین و چند بار محتوای خود را اصلاح یا بازنویسی کند، باید تمامی اطلاعات لازم درباره محصول و کسب و کاری که برایش تولیدمحتوا می‌کند را بارها مورد بررسی و تحقیق قرار دهد و باید آنقدر درآمد خوبی داشته باشد تا مجبور نباشد روزی ده ساعت پشت میز و لپتاپ بنشیند و در حالی که دارد از کمردرد به خودش می‌پیچد، چندیدن مقاله سطحی با موضوعات مختلف را برای کسب و کارهای مختلف تولید کند که واقعا هیچ ارزش محتوایی ندارند.</description>
                <category>kkkeshavarzzz</category>
                <author>kkkeshavarzzz</author>
                <pubDate>Sat, 27 Feb 2021 19:14:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این یک نامه عاشقانه نیست...</title>
                <link>https://virgool.io/@rasoulkeshavarz/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-a4rx1ro9xoze</link>
                <description>این یک نامه عاشقانه نیست. چون من هرگز عاشق تو نبودم. هرگز بخاطرت بی‌خواب نشدم، زیر چشم‌هایم گود نیفتاد و حسی زیر پوستم ندوید. فقط دوستت داشتم. آنقدر زیاد که هنوز هم قبل از دیدنت استرس می‌گیرم و قلبم، خون را سریع‌تر به رگ‌هایم پمپاژ می‌کند. این یک نامه عاشقانه نیست. در بهترین حالت یک اقرارنامه یا اعتراف است. اعتراف به اینکه تو بهترین دوست تمام زندگی‌ام هستی. اعتراف به اینکه خیلی وقت است تهران مرا می‌ترساند. ترس از اینکه اگر فردا روزی یکی از ما به هر دلیلی حتی مرگ این رابطه را ترک کرد و آن یکی را تنها گذاشت، این شهر برای آن کسی که تنها مانده حتی یک متر جا ندارد که دو نفری روی آن قدم نگذاشته باشیم و خاطره‌ای را به یادش نیاورد. این یک نامه عاشقانه نیست. اقرار به این واقعیت است که هر چقدر هم ما در نظر یکدیگر خاص، متفاوت، خوشگل و دوست داشتنی باشیم باز هم یک آدم معمولی مانند بقیه مردم این شهر هستیم. با همان ترس‌ها، ضعف‌ها، دغدغه‌ها، مشکلات مالی، عقده‌ها و خوبی‌های اندکی که خیلی بزرگ می‌پنداریمشان. این یک نامه عاشقانه نیست. اقرار است به اینکه با همه این‌ها، ما یک فرق اساسی داریم. فرقی که باعث خواهد شد هرگز نتوانیم نقش همسر، عاشق و معشوق و زن و شوهر را به درستی بازی کنیم. ما دو دوست، دو رفیق و دو پایه خواهیم ماند. دو رفیقی که اگر همجنس بودند، صمیمی‌ترین‌های زندگی یکدیگر می‌شدند. پس این یک نامه عاشقانه نیست. اعترافی است به اینکه احتمالا زندگی مشترک ما با همه آن‌هایی که تا حالا دیدیم تفاوت خواهد داشت. مهم‌ترین دعواهایمان نه بر سر حرف‌های مادرانمان، بلکه بخاطر عصبانی شدنت از خواندن چندباره رمان کافه پیانو فرهاد جعفری خواهد بود چون هربار که از پری‌سیما در کتاب تعریف کند، بلند بلند می خوانمش و می‌گویم ببین چقدر شبیه توست. و تو عصبانی خواهی شد نه بخاطر شباهتت به پری‌سیما بلکه به خاطر اینکه فضای این کتاب، غمی را در وجودت می‌کارد که با همه علاقه‌ات به آن نمی‌توانی دلیلش را کشف کنی.پس این یک نامه عاشقانه نیست. حرف‌های پسری است که هرگز به معنای رایج کلمه، مرد زندگی نخواهد شد. هرگز صبح زود نان داغ نخواهد خرید. خرابی‌های خانه را با دستان خودش تعمیر نخواهد کرد. بخاطر هر پشه نری که از اطرافت گذشت غیرتی نخواهد شد، پیراهن‌های مردانه را با آستین‌های بالا زده نخواهد پوشید و ازدواج را شروع یک زندگی جدید نخواهد دید. بلکه به جایش عصرهای جمعه، دلت را خوش خواهد کرد. غیرت را هم‌معنی حمایت خواهد دید. آخر شب‌ها کنارت قدم خواهد زد. زیر باران، بابت دود سیگارش معذرت خواهد خواست و کنار خیابان به نوشیدن چای دعوتت خواهد کرد. تو را قبل از یک زن، یک انسان خواهد دید و نگاهش به ازدواج نه یک آغاز بلکه تغییری در همین زندگی خواهد بود.پس این یک نامه عاشقانه نبوده، نیست و نخواهد بود. زیرا رابطه ما هرگز رابطه‌ای عاشقانه نبوده و نخواهد بود. این یک اعتراف بود به اینکه من این زندگی، این شهر و هر چیزی را در کنار تو می‌خواهم. در کنار صمیمی‌ترین دوستی که در آینده فرش زیرپا و سقف بالاسرمان یکی خواهد بود.</description>
                <category>kkkeshavarzzz</category>
                <author>kkkeshavarzzz</author>
                <pubDate>Fri, 12 Feb 2021 02:52:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای آن‌هایی که وقتی مبصر کلاس شدند برای ننوشتن اسم دیگران در ستون بدها معرفت به خرج ندادند</title>
                <link>https://virgool.io/@rasoulkeshavarz/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%A8%D8%B5%D8%B1-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D8%B4%D8%AF%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%AF%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%B1%D8%AC-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86%D8%AF-mcyvlum4vmzw</link>
                <description>خیلی دوست دارم زندگی این روزهای بعضی از همکلاسی هایم در مقاطع مختلف تحصیلی را ببینم. شغلی که دارند، میزان درآمد، احساس خوشبختی، سلامت روانی و جسمی و خیلی چیزهای دیگرشان را بدانم. منظورم آن دسته از همکلاسی‌هایم است که به اصطلاح، خرخوان‌های مدرسه بودند. آن‌هایی که هرگز نمره‌هایشان از نوزده پائین‌تر نیامد، هرگز معلمی را موقع درس دادن حتی با یک شوخی کوچک آزار ندادند، هرگز نامه دعوت به اولیا کف دست‌هایشان قرار نگرفت، هرگز تمام زنگ‌ها را جلوی دفتر ناظم نایستادند تا با هر رفت و آمد او چشم غره‌ای نوش جان کنند، هرگز انجام دادن تکالیف‌شان را فراموش نکردند و هرگز وقتی مبصر کلاس شدند برای ننوشتن اسم دیگران در ستون بدها معرفت به خرج ندادند.همین کنجکاوی را بعدها در مورد بعضی از رفقای پادگان هم خواهم داشت و حتما به لطف شبکه‌های اجتماعی پیگیر زندگی خیلی‌هایشان بعد از خدمت خواهم بود (این پیگیری یک جور تحقیق شخصی برای خودم است. می‌خواهم بدانم زندگی برای این‌ها چگونه خواهد گذشت و آیا به موفقیت و رضایتی خواهند رسید یا نه.).آن‌هایی که بیشتر از کادر نظامی پادگان، ترس بهشان فرمان می‌دهد، آن‌هایی که تمام امتیازات خدمت را برای خودشان می‌خواهند، آن‌هایی که وقتی سرباز اتاق بغلی کمی کارش کمتر است یا یک ساعت زودتر به خانه می‌رود از هیچ زیرآب‌زنی و سنگ اندازی برای سخت کردن شرایط آن سرباز دریغ نمی‌کنند، آن‌هایی که ادب را با زیر بار ظلم و زور رفتن به اشتباه یکی می‌دانند و در کل آن‌هایی که اصلی ترین دلیل سختی سربازی هستند.یکی از رفقای خدمت می‌خواست یک کار غیر قانونی در محیط پادگان انجام دهد و با من مشورت می‌کرد. برای این که من همان کار را از طریق قانونی‌اش انجام داده بودم. آخر صحبت‌مان وقتی به این نتیجه رسیدیم که انجام دادنش راحت است ولی به یک درصد احتمال لو رفتنش نمی‌ارزد، رفیقم با خنده گفت باور کن دو روز دیگر که خدمت تمام شود، به این روزهایمان می‌خندیم و حسرت می‌خوریم که چرا آنقدر جدی گرفته بودیم و بیشتر شیطنت نکردیم.رفیقم راست می‌گفت. واقعیت این است که کسانی مثل ما که خیلی هم دانش‌آموزان سربه راهی نبودیم، اگر با عقل و تجربه الان به مدرسه می‌رفتیم قطعا رفتار و عملکرد خیلی متفاوت‌تری داشتیم. کمتر جدی می‌گرفتیم و بیشتر خوش می‌گذراندیم.به احتمال زیاد، زندگی برای اکثر آن همکلاسی‌ها و همخدمتی‌های مزخرفم، در آینده نیز با همان ترس‌هایی که موانع لذت، رضایت و خوشحالی هستند، با همان عذابی که از دیدن راحتی و خوشبختی دیگران می‌کشند، با همان اسارت پشت میله‌های قوانین مدرسه، پادگان و بعدها محل کار، عرف جامعه و تفکر و قضاوت دیگران خواهد گذشت.بهترین رفقایم در زندگی آن‌هایی بودند و هستند که هرگز همرنگ جماعت نشدند و آنقدر جسارت داشتند و دارند که با قوانین و باورهای خودشان زندگی کنند. آن‌هایی که اصلا توجهی به امتیازات، تعداد مرخصی‌ها و نمره‌های دیگران ندارند، چه برسد به اینکه از این موضوع ناراحت شوند.</description>
                <category>kkkeshavarzzz</category>
                <author>kkkeshavarzzz</author>
                <pubDate>Fri, 22 Jan 2021 21:36:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>