<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Rasoul Veisi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rasoulveisi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:15:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/204110/avatar/uwJC08.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Rasoul Veisi</title>
            <link>https://virgool.io/@rasoulveisi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اخوان - برف</title>
                <link>https://virgool.io/@rasoulveisi/%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D9%81-lmardyuu2tyz</link>
                <description>پاسی از شب رفته بود و برف می‌باریدچون پر افشانی پر پهای هزار افسانه ی از یادها رفته باد چونان آمری مأمور و ناپیدا بس پریشان حكمها می‌راند مجنون واربر سپاهی خسته و غمگین و آشفته برف می‌بارید و ما خاموشفارغ از تشویشنرم نرمك راه می‌رفتیم كوچه باغ ساكتی در پیشهر به گامی‌چند گویی در مسیر ما چراغی بودزاد سروی را به پیشانی با فروغی غالبا افسرده و كم رنگگمشده در ظلمت این برف كجبار زمستانی برف می‌بارید و ما آرام گاه تنها ، گاه با هم ، راه می‌رفتیم چه شكایتهای غمگینی كه می‌كردیم با حكایتهای شیرینی كه می‌گفتیم هیچ كس از ما نمی‌دانست كز كدامین لحظه ی شب كرده بود این بادبرف آغازهم نمی‌دانست كاین راه خم اند خم به كجامان میكشاند باز برف می‌بارید و پیش از مادیگرانی همچو ما خشنود و ناخشنودزیر این كج بار خامشبار ،‌از این راه رفته بودندو نشان پایهایشان بود 2پاسی از شب رفته بود و همرهان بی شمار ماگاه شنگ و شاد و بی پروا گاه گویی بیمناك از آبكند وحشتی پنهان جای پا جویان زیر این غمبار ، درهمبارسر به زیر افكنده و خاموشراه می‌رفتند وز قدمهایی كه پیش از این رفته بود این راه را ،‌افسانه می‌گفتند من بسان بره گرگی شیر مست ، آزاده و آزاد می‌سپردم راه و در هر گامگرم می‌خواندم سرودی تر می‌فرستادم درودی شاد این نثار شاهوار آسمانی راكه به هر سو بود و بر هر سر راه بود و راه این هر جایی افتاده این همزاد پای آدم خاكیبرف بود و برف این آشوفته پیغام این پیغام سرد پیری و پاكیو سكوت ساكت آرام كه غم آور بود و بی فرجامراه می‌رفتم و من با خویشتن گهگاه می‌گفتم كو ببینم ، لولی ای لولی این تویی آیا بدین شنگی و شنگولیسالك این راه پر هول و دراز آهنگ ؟و من بودم كه بدین سان خستگی نشناسچشم و دل هشیار گوش خوابانده به دیوار سكوت ، از بهر نرمك سیلی صوتی می‌سپردم راه و خوش بی خویشتن بودم 3اینك از زیر چراغی می‌گذشتیم ، آبگون نورشمرده دل نزدیكش و دورش و در این هنگام من دیدم بر درخت گوژپشتی برگ و بارش برفهمنشین و غمگسارش برفمانده دور از كاروان كوچلك‌لك اندوهگین با خویش می‌زد حرفبیكران وحشت انگیزی ستوین سكوت پیر ساكت نیز هیچ پیغامی نمی‌آردپشت ناپیدایی آن دورها شاید گرمی و نور و نوا باشد بال گرم آشنا باشد لیك من ، افسوسمانده از ره سالخوردی سخت تنهایم ناتوانیهام چون زنجیر بر پایم ور به دشواری و شوق آغوش بگشایم به روی باد همچو پروانه ی شكسته ی آسبادی كهنه و متروك هیچ چرخی را نگرداند نشاط بال و پرهایم آسمان تنگ است و بی روزنبر زمین هم برف پوشانده ست رد پای كاروانها را عرصه ی سردرگمی هامانده و بی در كجاییها باد چون باران سوزن ، آب چون آهنبی نشانیها فرو برده نشانها را یاد باد ایام سرشار برومندیو نشاط یكه پروازیكه چه بشكوه و چه شیرین بود كس نه جایی جسته پیش از من من نه راهی رفته بعد از كسبی نیاز از خفت آیین و ره جستنآن كه من در می‌نوشتم ، راه و آن كه من می‌كردم ، آیین بود اینك اما ، آهای شب سنگین دل نامرد لك‌لك اندوهگین با خلوت خود درد دل می‌كرد باز می‌رفتیم و می‌بارید جای پا جویان هر كه پیش پای خود می‌دیدمن ولی دیگر شنگی و شنگولیم مرده چابكیهام از درنگی سرد آزرده شرمگین از رد پاهاییكه بر آنها می‌نهادم پای گاهگه با خویش می‌گفتم كی جدا خواهی شد از این گله های پیشواشان بز ؟كی دلیرت را درفش آسا فرستی پیشتا گذارد جای پای از خویش ؟4همچنان غمبار درهمبار می‌باریدمن ولیكن باز شادمان بودمدیگر اكنون از بزان و گوسپندان پرتخویشتن هم گله بودم هم شبان بودم بر بسیط برف پوش خلوت و هموار تك و تنها با درفش خویش ، خوش خوش پیش می‌رفتمزیر پایم برفهای پاك و دوشیزه قژفژی خوش داشت پام بذر نقش بكرش راهر قدم در برفها می‌كاشتشهر بكری برگرفتن از گل گنجینه های رازهر قدم از خویش نقش تازه ای هشتن چه خدایانه غروری در دلم می‌كشت و می‌انباشت5خوب یادم نیست تا كجاها رفته بودم ، خوب یادم نیستاین ، كه فریادی شنیدم ، یا هوس كردم كه كنم رو باز پس ، رو باز پس كردمپیش چشمم خفته اینك راه پیمودهپهندشت برف پوشی راه من بود گامهای من بر آن نقش من افزودهچند گامی بازگشتم ، برف می‌بارید باز می‌گشتم برف می‌باریدجای پاها تازه بود اما برف می‌بارید باز می‌گشتم برف می‌باریدجای پاها دیده می‌شد، لیكبرف می‌بارید باز می‌گشتم برف می‌باریدجای پاها باز هم گوییدیده می‌شد ‌لیكبرف می‌بارید باز می‌گشتمبرف می‌باریدبرف می‌بارید، می‌بارید، می‌بارید جای پاهای مرا هم برف پوشانده ست ( اخوان ثالث )</description>
                <category>Rasoul Veisi</category>
                <author>Rasoul Veisi</author>
                <pubDate>Tue, 28 Nov 2023 15:27:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>