<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رسول مجیدی‌نیا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rassoulmajidinia</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 12:32:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1391270/avatar/vVzye2.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رسول مجیدی‌نیا</title>
            <link>https://virgool.io/@rassoulmajidinia</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کپی‌رایتری و فارسی‌نَنِویسی!</title>
                <link>https://virgool.io/@rassoulmajidinia/%DA%A9%D9%BE%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%86%D9%8E%D9%86%D9%90%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-li9ygryqydab</link>
                <description>گاهی حین کار با واحدهای روابط عمومی و مارکتینگ شرکت‌های مختلف موضوعاتی توجهم را جلب می‌کنند که در عین بداهت، عجیب و غیرقابل فهم‌اند. مثلا کپی‌رایتر محترم، اولیات نگارشِ فارسی را نمی‌داند! یا رسم‌الخط دل‌بخواهی‌ِ من درآوردی خاصی را برای نوشتن متون مختلف به کار می‌گیرد. یا گمان می‌کند با پیچیده‌نویسی، مخاطب را بیشتر از حد معمول با متن درگیر می‌کند. یا برای آهنگین کردن شعاری تبلیغاتی، به جانِ هر آنچه از زبان فارسی باقی‌مانده می‌افتد. در یکی از این موارد، نویسنده‌ی محترم حتی قاعده‌ی ساده‌ی هکسره را هم رعایت نکرده بود. البته بهتر است بگویم حتی این قاعده را نمی‌دانست. وقتی موضوع را با او طرح کردم، با چشمان بیرون زده از حدقه، به من خیره شد. برای شما عجیب نیست؟ ما که همگی همان سال‌های اولیه‌ی تحصیل این قاعده را به اجبار از بر شده‌ایم. نشده‌ایم؟!ما به عنوان نویسنده، کپی‌رایتر یا هر کسی که به نحوی از انحا به کار و بار نوشتن اشتغال دارد، نباید از این موضوع غافل باشیم که در نهایت به زبان فارسی و برای مردم فارسی‌زبان می‌نویسم و باید به قواعد آن پایبند باشیم و تمام تلاش‌مان برای ساده و درست‌نویسی باشد. خلاقیت باید با در همین چارچوب کارِ خودش را بکند. درک این موضوع پیچیده نیست اما انگار کاربست آن در عمل، کار شاق و طاقت‌فرسایی است!</description>
                <category>رسول مجیدی‌نیا</category>
                <author>رسول مجیدی‌نیا</author>
                <pubDate>Sun, 06 Apr 2025 10:36:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شجاعتِ عاشق شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@rassoulmajidinia/%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%90-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%B4%D8%AF%D9%86-b8w28ln3n0bl</link>
                <description>به سختی راه می‌رفت. کمر اش را زندگی خم کرده بود. بارِ وزن‌اش را عصای چوبیِ دستِ راست‌اش می‌کشید که روی آن استادانه طرح‌هایی گل و گیاه کنده شده بود. لابد آمده بود تا تنهایی غم‌بارِ روزگارِ پیری را با گشت‌وگذار در آن پارک و میانِ مردم تحمل‌پذیر تر کند. ایستاد و با لبخندِ معناداری رو به من گفت:«بعضی آدم‌ها از ترس‌شونه که عاشق نمی‌شن جَوون.»نقاشی اثرِ J Coates. عکس را از این‌جا برداشتم.</description>
                <category>رسول مجیدی‌نیا</category>
                <author>رسول مجیدی‌نیا</author>
                <pubDate>Tue, 26 Mar 2024 00:56:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@rassoulmajidinia/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-zsg6gtkljwjx</link>
                <description>امشب مجالی دست داد و بعد از مدت‌‌ها قلم به دست گرفتم. بی‌آن‌که طرحی از پیش مهیا کرده باشم، نوشتن را شروع کردم. گمان‌ام این بود که حاصل کار، مشقِ باطلی باشد که حتی به کارِ دفترِ یادداشت‌‌ ساده‌‌ی توی کیف هم نیاید. از میانه‌ی کار بود که قِصه رنگ دیگری گرفت و غُصه‌ای که از ناکجا آباد آوار شده بود را با خود برد. به راستی که این خیال تا کجا می‌برد ما را. پرتاب شده بودم به دلِ ماجرایی دل‌انگیز در آن روزها که روزگار به کام‌ام می‌گذشت. خیال اش به خودیِ خود شیرین بود، چه رسد به نوشتن‌اش! نوشتن که تمام شد، دیگر اثری از آن ملال و ماندگی نمانده بود. نوشتن گاهی به همین سادگی معجزه می‌کند. روزنی می‌شود از کنج دخمه‌ی غم به سوی «خانه‌ی خورشید». منبع عکس اینجا </description>
                <category>رسول مجیدی‌نیا</category>
                <author>رسول مجیدی‌نیا</author>
                <pubDate>Tue, 05 Mar 2024 02:34:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گم شدن و پیدا شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@rassoulmajidinia/%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%86-ycbbknmsdbzz</link>
                <description>از همین حالا شوقِ خواندنِ «آن کتاب» را دارم. حالِ آشنایی است. پیش از خواندنِ جنگ و صلح هم همین حال و روز را داشتم. 14 سال پیش بود. پسر بچه‌ای بودم با آرزوهای بزرگ. کششی عمیق مرا به خواندن وامی‌داشت. وادار ام می‌کرد 8 صبح از خواب بیدار شوم و با شوق و شوری وصف ناپذیر به سمت کتاب‌خانه بروم. داشتم دنبال خودم می‌گشتم. بین آن همه کتاب رنگارنگ و قطور. بین آن همه داستان و شخصیت‌هایی که خیال را به تسخیر خودشان در می‌آوردند و  گاه تا دمِ صبح رهایم نمی‌کردند. گاهی مرا با خود می‌بردند تا ناکجا آباد و گاهی درون اتاق حبس‌ام می‌کردند. می‌شناسم. من این حال را بارها زندگی کرده‌ام. باید دوباره دنبال خودم بگردم لابه‌لای کاغذ کتاب‌ها. میان آن کلمات سیاه نوشته شده. زندگی همین است دیگر. گم‌شدن و پیدا شدن‌های گاه و بی‌گاه...نقاشی: Claude Monet (1840–1926), Impression, Sunrise (1872),</description>
                <category>رسول مجیدی‌نیا</category>
                <author>رسول مجیدی‌نیا</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jan 2024 02:19:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به زبان غیرآدمی‌زاد نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@rassoulmajidinia/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D8%A7%D8%AF-xbvpmdquyvbc</link>
                <description>این روزها به حکم تقدیر، گاه و بی‌گاه مجبور به نوشتنِ نامه‌های اداری می‌شوم. نامه‌هایی به غایت تصنعی و پرتکلف. انگار باید تمام سعی ‌ات را مصروف نوشتنِ متنی به زبانِ غیرآدمی‌زاد کنی. معتقد ام نامه‌های اداری، ذوق آدمی را کور می‌کنند و شعله‌ی خلاقانه‌نویسی را خاموش. نکته این‌جاست که انگار اداری‌نویسان در روشی که برای نوشتن تحمیل‌شان شده، تامل نمی‌کنند و شک و تردیدی به دل راه نمی‌دهند. از همه بدتر این‌که بعد از مدتِ کوتاهی که چم‌وخمِ آن نوعِ نوشتن را از بر شدند و از یک اداری‌نویسِ آماتور به اداری‌نویس حرفه‌ای ارتقا یافتند، به مدافعانِ سرسخت و متعصب آن نوع نگارش بدل می‌شوند. اداری‌نویسان عملا اداری‌نویسی را به نوعی سنت بدل کرده‌اند و خودشان را سربازانی می‌دانند که وظیفه‌ی حراست از میراث به ارث رسیده را دارند -آن هم با جان و دل. کافی است در یک فضای اداری سعی کنی تغییرِ اندکی در شیوه‌ی نگارشی نامه‌ها ایجاد کنی. آن‌جاست که این سربازان اسلحه به دست به سر وقت‌ات می‌آیند و پیش کس و ناکس ریشخند ات می‌کنند که بله! فلانی حتی توانِ نوشتن یک نامه‌ي ساده را هم ندارد. بگذریم! قصد ام از این چند خط، معرفی کتابی بود که گویی برای این منظور نوشته شده است. کتابِ به‌زبانِ آدمی‌زادِ رضا بهادری. «یادداشت‌هایی در ستایش پاکیزه‌نگاری و نکوهش شلخته‌نگاری در متون اداری و رسانه‌ای». یادم می‌آید چند سالِ پیش برای یافتن این کتاب، انقلاب را زیر و رو کردم و دستِ آخر در مغازه‌ي کوچکی که اصلا فکر اش را نمی‌کردم، بدست‌اش آوردم. می‌دانم پیدا کردن آن امروز هم دشوار است اما، از بخت خوشِ ما فیدیبو نسخه‌ي الکترونیک کتاب را در اختیار علاقه‌مندان -البته با مبلغی ناچیز- قرار می‌دهد. </description>
                <category>رسول مجیدی‌نیا</category>
                <author>رسول مجیدی‌نیا</author>
                <pubDate>Sat, 30 Dec 2023 20:53:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوبتِ ون گوگ شدن است!</title>
                <link>https://virgool.io/@rassoulmajidinia/%D9%88%D9%82%D8%AA%D9%90-%D9%88%D9%86-%DA%AF%D9%88%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ixl3cvjzpvlj</link>
                <description>1.دوستی داشتم که مدام گل می‌کشید، عرق می‌خورد و آروغ‌اش را با جملاتِ عمیق و استخوان‌سوزِ نیچه می‌زد. زمانِ مستی قلم به دست می‌گرفت به این خیال که آثاری در اندازه‌ی همینگوی خلق کند. می‌گفت همینگوی عنانِ خیال‌‌اش را به وقت نوشتن می‌سپرد به دست مستی آخر شب. چرا من این کار را نکنم؟ 2.یک بار بی‌هیچ هماهنگی و برنامه‌ای هم‌مسیر شدیم و از بخت خوش‌ام با خرده افاضاتی که از نیچه به آن ذهن مغشوش سپرده بود، یقه‌ی من و حقیقت و ملاصدرا و دو سه رسوای دگر را چسبید و به باد فحش‌مان گرفت. آخر مسیر هم رسید به آسیب‌شناسی ترجمه‌ی آثار نیچه و به ریشخند داریوش آشوری مشغول شد و گفت بزرگ‌ترین نیچه‌شناسان انگلیسی زبان هم توان ترجمه‌ی آثار او را نداشته و ندارند، چه رسد به این بنده‌ی خدا!3.مدتی پیش برای دیدار دوستانی هم‌دل کوچه‌های جلفا را گز می‌کردم که خیلی اتفاقی در یکی از کافه‌های آن‌جا او را دیدم. پشت‌اش به خیابان بود و خیره به نقطه‌ای روی دیوار. ظاهر اش آشکارا با تصویری که از او به خاطر داشتم فرق کرده بود. مدتی ایستاده تماشای‌اش کردم تا شاید روی برگرداند و این بی‌سوادِ خداپرستِ نیچه‌نادان را ببیند. بی‌فایده بود. چیزی روی دیوار می‌دید که من توان دیدن‌اش را نداشتم.4.روز بعد، از چند دوست مشترک پرس‌وجو کردم و فهمیدم نه همینگوی شده و نه مفسر نیچه و نه مترجم آثار او. تعجب کردم، آخر فقط او بود که در این خراب شده نیچه را تمام و کمال می‌فهمید. شاید به‌تر از خود نیچه! دوستان گفتند که دست از فلسفیدن و هنرهای نوشتاری برداشته و به نقاشی روی آورده.راستش از آن روز فقط به این فکر می‌کنم که کاش هیچ‌وقت فکر ون گوگ شدن از ذهن‌اش هم عبور نکند. کاش...</description>
                <category>رسول مجیدی‌نیا</category>
                <author>رسول مجیدی‌نیا</author>
                <pubDate>Fri, 29 Dec 2023 10:52:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>