<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رستا ناصری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rastaa</link>
        <description>on my curiosity journey</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:00:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/106063/avatar/8H3sL7.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رستا ناصری</title>
            <link>https://virgool.io/@rastaa</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چند تکه از تجربه جنگ دوازده روزه رستا</title>
                <link>https://virgool.io/@rastaa/%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7-kw767skayty6-kw767skayty6</link>
                <description>این متن را اواسط جنگ دوازده روزه نوشتم. دو هفته هم نشد و الان شش هفته می‌شه. منتشر کردنش توی این وضعیت مسخره‌ست. فقط می‌خواستم توی آرشیو نوشته‌های خودم نمونه. برای همین بدون ویرایش خاصی منتشرش می‌کنم.«رستا.» خواب و بیدار بودم. بابا بیدار شده بود. مرا صدا می‌زد چون فکر می‌کرد این من بودم که بیدار شدم و دستشویی رفتم. می‌خواهد بپرسد که چی شده بیدار شدم و سر و صدا می‌کنم. می‌خواستم بگم من نبودم مامان بود که دیدم مامان خودش آرام جوابش را داد. دیگر مرا صدا نزدند. صداهای بلند می‌آمد. می‌دانستم حمله است. با این حال پرسیدم :«زلزله‌ست؟» شاید چون می‌خواستم خودم را کودکی بی‌خبر از هرچیزی نشان بدهم. چشم‌هایم نیمه‌باز بودند و همان نیمه هم تار می‌دید. بلند شدم از کنار تختم گوشیم را برداشتم و در نوت سریع نوشتم که وقتی اتفاقی میوفتد، اولین چیزی که به فکرش میوفتم چیست. همزمان که گروه تلگرامی کلاس مدرسه‌مان را می‌خواندم موز می‌خوردم. بعد یک عالم از حلوارده‌ای که از اصفهان آورده بودم. از چت‌جی‌پی‌تی‌ پرسیدم که مرضم چیست و گفت خوردن احساسی. مامان گفت بهتر است رویه‌ی دیگری را پیش بگیرم، مثلا به جای خوردن احساسی، نخوردن احساسی. چون به آذوقه‌ی غذایمان نیاز داریم. تلویزیونمان را روی شبکه‌ی اخبار گذاشتیم. چند ساعت فقط همین دو جمله را همینطور پشت سر هم تکرار می‌کرد: «یه صداهایی شنیده شده.» و «اخبار رو از منابع موثق دنبال کنید» حالا اخبار منابع موثق: «یه صداهایی شنیده شده.» بله صداها رو خودمون هم شنیدیم. مامان می‌گه «تو بیست سالت شد می‌تونی یه رمان بنویسی.» اما من همیشه از رمان‌های جنگی بدم میومده. از خراب شدن، ترک کردن، از دست دادن؛ از تلاش برای حفظ اولین و بدوی‌ترین نیاز انسان؛ یعنی امنیت. چند روز پیش در امتحان نگارش نهایی داستانی نوشتم که یکی از شخصیت‌هایش «امنیت» بود؛ دغدغه‌ی امنیت. با این‌که فرصت نکرده بودم پایان انشایم را درست بنویسم، خوشحال بودم که برای مسابقه‌ی داستان کوتاه محمود دولت‌آبادی بالاخره یک ایده پیدا کردم. بنا بود بعد از آخرین امتحان ۶ روز فرصتم را تمام و کمال صرفش کنم. آخرین امتحان فردای سومین شب از حمله‌های اسرائیل به ایران بود. لغوش نمی‌کردند و من دوست داشتم به همه حدسم را برای علتش بگویم: ‍۱. که بگن نه خبری نیست همه چیز می‌تونه در روال خودش باشه. ۲. دیگه امتحانات کش نیاد و این آخری گرفته بشه تموم شه.  اما آخه کی توانایی درس خوندن داره؟ خواستن و دوست داشتن نه، توانستن. من در امتحانات قبلی و کلا در دو سال اخیر تمرکز درس خوندن نداشتم. کل امتحانات را صبح خوانده بودم. آخرین امتحان را هم به پیروی از امتحانات قبلی صبح زود بیدار شدم. شب خوب خوابیده بودم. پنجره کنار میزم را باز کردم و با آرامش پشت میزم نشستم. بعد از یکی دو ساعت که خوب درس خواندم تلگرام را باز کردم و هر چنلی که بالا آماده بود، از جنگ می‌گفت. و این در حالتی بود که من حتی یک چنل خبر هم جوین نبودم. هنوز هم نیستم. انقدر اخبار بی‌پایانند که اصلا دلم نمی‌خواهد ورود کنم. مامان بابا برایم می‌گویند. به جای این‌که تلگرامم را برای فهمیدن اخبار جدید باز کنم، به هال می‌روم و می‌پرسم: «چه خبر بوده؟»یک صبح مامان برایم از جوانب مختلف این ماجراها گفت. بعد از آن کمی آرامش ذهنی پیدا کردم. چون حالا دید جامعی داشتم، البته نه دید کامل. مامان‌بزرگم اصرار داشت چیزهایی که دوست داری رو با خودت بردار.نوشتم:زندگیم به معنای واقعی کلمه روی روال نیست و بی‌هیچ دلیلی روی روال هم نمیوفته! منظور از زندگی توانایی زندگی کردن و انجام دادن کارهاست. هر کاری! مامان می‌گفت «رستا زندگی جلوی روته» اما من روی مبل وسط خانه خشکم زده بود. معمولا بدنم خشک است. این بار چیزی که تفاوت ایجاد می‌کرد خشک شدن مغزم بود. «مامان فردا چطوری می‌تونه خوب باشه وقتی قبلش خوب نیست؟» من این حرفو نزدم. حرف دیگه‌ای هم نزدم. چون می‌دونستم بقیه‌ی حرف‌ها هم مثل این مسخره هستند. با خودمم حرف نزدم. اگه حرفی زنده می‌شد اون پشت پشتای ذهنم بود و جلوش خالیِ خالی بود. برعکس مامان، مامان واضحا ذهنش پر از حرف بود. نیمی از روز را توییت می‌خواند و نیم دیگر را توییت می‌زد. در این بین وقتی یک بار حرفِ رفتن از تهران شد من سکوت کردم، جلوی صورتم آمد و فریاد زد: «رستا یه چیزی بگو! احساستو بگو! نظرتو بگو! یه چیزی بگو!». فقط نگاهش کردم. راستش من در آن لحظه واقعا احساس و فکری نداشتم، تا وقتی قصد باز کردن دفترم را پیدا کردم: به میز کنار پنجره‌م نگاه می‌کنم که همیشه از هوا و ویوی زیباش لذت می‌بردم. و به این فکر می‌کنم که اگه شیشه خورد بشه چه بلایی سر این عزیزانم میاد. و میام با خودم شعرگونه حرف بزنم اما هر بار بعد از یه جمله متوقف می‌شم: «ای زندگی قشنگم…» حالا نباید کنار پنجره باشم و نیمی از میزم را از این بیرون که نشسته‌ام می‌بینم. از دور. انگار که برای همیشه دور خواهد ماند و دیگر نمی‌توانم نزدیکش شوم. بابا می‌گوید: «ریحان به نظرم بریم نیم ساعته از تهران خارج شدیم.» اینطور دیگر اگر آسیبی به زندگی‌م برسد من خبردار نمی‌شوم. وقتی اتاقت را زندگی‌ت می‌کنی و جنگ می‌شود همین است. جنگ می‌شود. جنگ کلمه‌ی دوری به نظر می‌رسد. اما درست بالای سر ماست. مامان می‌گوید: «بذار درباره‌ش حرف می‌زنیم.» فکر کنم مامان هم مثل من خانه و زندگی‌ش را دوست دارد. حداقل خانه‌ش را. ما تهران ماندیم. و هر شب که در تهران زنده می‌ماندیم باعث می‌شد من فکر کنم خطر رفع شده و شب‌های بعدی هم زنده خواهیم ماند. تا عصر را در پینترست گذراندم. بعد از ساعت‌ها تماشای زندگی‌های زیبا، باور پیدا کرده بودم که زندگی می‌تواند زیبا باشد و خودم هم یکی از آن‌ها می‌خواستم.مامان گفت بریم بیرون اسکیت‌برد سواری کنم. خیابان خلوت بود. مامان پا به پایم می‌آمد. مجبورم کرد یک بار دیگر راه را بروم. پیشرفت کرده بودم. گفت آفرین. و من از ساده‌ترین لحظات بیشترین لذت را بردم. عصر، در خیابانی خلوت، مادرم که همراهی‌م می‌کرد و آفرین می‌گفت، ویبره‌ی ناشی از آسفالت برجسته، و پیشرفت. در این راه دو تا پسر را دیدیم که دوستشان را صدا زده بودند برایش با معینی‌پور تولد گرفتند. قفس پرنده‌ای را دیدیم که داخل ماشین می‌رفت. یه پسر بچه از پنجره‌ی خانه‌شان می‌گفت «آخه اینجا جای اسکیت‌بورد کردنه؟» گفتم «پس کجا باشه.»وقتی رسیدیم خانه با خودم فکر کردم: راضیم اگر این آخرین لحظات عمرم بوده باشه.بابا گفت «زود از حمام بیا بیرون.» گفتم «چرا؟» مامان به من خندید.مامان در حمام را باز کرد و داد کشید که رستا بیا بیرون. مامان فروریخته بود. بعدها می‌گفت چیزی که رویش تاثیر گذاشته همزمانی صدا و سیمای حمله به صدا و سیما بوده. با حوله از جلوی تلویزیون رد شدم و علتش را دیدم. به سمت اتاقم رفتم و چند ثانیه سرم را به درم گذاشتم. آن شب دهنم را باز کردم که یک کلمه بگویم: «بریم.» حالا بیشتر از یک روز می‌شود که رسیده‌ایم. «اصفهان یا میانه؟» اصفهان را هم می‌زنند. اینجا در میانه امن است، تنها صدای حمله‌ای که می‌آید از شبکه‌های ماهواره است. در اتاقی دراز می‌کشم. از بیرون صدای حرف زدن به ترکی می‌آید. من ترکی بلد نیستم. با تمام حواسم تصور می‌کنم که توی هال اصفهان خوابیده‌ام. تیزی فرش زیرم را حس می‌کنم، باد که از بین گیاهان باغچه می‌گذرد و خانه را خنک می‌کند، صدای فریادهای متعدد اعضای خانواده. سعی می‌کنم نفس بکشم اما در هر نفس ده بار در سرم فریاد می‌زنم. «خدایا برام نگهشون دار خدایا برام نگهشون دار.» حالا می‌فهمم چرا داستان‌های جنگی زیادند.</description>
                <category>رستا ناصری</category>
                <author>رستا ناصری</author>
                <pubDate>Wed, 08 Apr 2026 11:51:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دور از همه چیز</title>
                <link>https://virgool.io/@rastaa/%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-ndufcpndr1yz</link>
                <description>ایستاده بود؛ روی سکوی کنار پنجره، دور از همه چیز. از نرده‌ها آویزان شده بود و دوربینش را دو دستی به سمت پایین گرفته بود؛ به سمت حیاط؛ به سمت حلقه‌های تو در توی دانش‌آموزان، هم‌مدرسه‌ای‌هایش.تمام تمرکزش روی قاب‌بندی بود. همه را در یک قاب قرار داده بود. همه چیز آن‌جا، آن پایین در آن حلقه‌ها بود: دوستی‌ها، تلاش‌ها و سختی‌ها، احساسات و خاطرات، همه‌یشان در حلقه می‌چرخیدند. «همه» در حلقه می‌چرخیدند.چشم‌های شروع به ضعیف شدن کرده بودند اما می‌توانست چهره‌ها را از آشنایی‌شان تشخیص دهد. آشنا بودن چهره‌ها حسی را در او برانگیخت. اما آن چهره‌ها فقط آشنا بودند، نزدیک نبودند. او دور از همه چیز بود.اما همه چیز را می‌دید و همه چیز را احساس می‌کرد. می‌توانست احساس کند که چگونه آن پایین وجود همدیگر را احساس می‌کند. او هم وجود آن‌ها را احساس می‌کرد. اما احساس نمی‌کرد که کسی وجود او را احساس کند. و او وجودش را با حس شدنش توسط دیگران حس می‌کرد.او قبل از اینکه پشت دوربین برود هم خارج از قاب بود: دو سال پیش، آخرِ سال اول نوشته بود: «شاید بهتر بود به جای تماشای این صحنه‌ی زیبا خودم هم بروم و بخشی از آن شوم.» سال دوم، شب سرد جشن یلدا نیز نشسته بود کنار حیاط و در دفترش می‌نوشت: «یک جمله در میان سرم را بالا می‌آورم و بچه‌ها را نگاه می‌کنم.» این بار از تماشا کردنش لذت می‌برد. آنقدر تماشا کرد تا معتقد شد تماشاچی بودن در ذات اوست و هم دارد ذاتش را ارضا می‌کند.روز به روز دورتر می‌شد تا که سال سوم یک تماشاچی حرفه‌ای شد؛ یک مستندساز.حلقه تمام شد. وقت گاوبازی بود. تا بچه‌ها به دو نیم تقسیم شوند، از روی سکو پرید روی میز، زمین و بعد با بالاترین سرعت ممکن از پله‌ها پایین رفت و خودش را به زاویه‌ی مطلوب صفر درجه‌اش رساند. مطلوبش نبود. پشیمان شد. از دور حس بهتری داشت؛ هم ویدیو هم خود او. وقتی دور بود می‌توانست احساس دوری‌اش را گردن فاصله بی‌اندازد. در تحملش نبود که نزدیک بایستد و احساس دوری کند.همین شد که برگشت. تا طبقه‌ی دوم رفت تا صحنه را از دست ندهد. دور هم نشستند و عکس‌هایشان را هم گرفتند. و او، او تا می‌توانست ایستاد. پایین کاری نداشت. آخر هم درد دست‌هایش بود که پاهایش را به حرکت در آورد. عجله‌ای نداشت، این بار آرام از پله‌ها پایین آمد.حالا آنقدر نزدیک بود که بتواند چهره‌ها را ببیند. اما هنوز همه چیز را از طبقه ی سوم می‌دید؛ از دورِ دور.گویا مستندسازی باشد که از بیرون مدرسه استخدام شده، کوله‌اش را پشتش انداخت و بدون هیچ حرفی به سمت در خروجی رفت؛ دور از همه چیز.۲۶ آذر ۴۰۴روز قبل امتحان نگارش، بعد از اجرای مجری:جلوی پله‌های کتابخانه نشستم تا جمعیت از آمفی‌تئاتر خارج شود. کیفم را باز کردم و دنبال دفترم گشتم تا بنویسم: «مستندساز بودن مرا جدا کرده.» گاهی اوقات این اتفاق میوفتد؛ ذهنم ساکت است، آن پشت فکرهایشان را می‌کنند و بعد یک جمله را تنها به ذهنم روانه می‌کنند. فردایش سر امتحان نگارش، عوامل پشت‌صحنه‌ی آن جمله هم به روی سن آمدند.روز بعد امتحان نگارش، درباره‌ی اجرای مجری:من از این دید خوشم نمی‌آید. دوست دارم مرا هم جزوی از کسانی که کمک می‌کنند حساب کنند. نه به عنوان یک مهمان افتخاری که آمده برنامه اجرا کند و برود. نه به عنوان مستندسازی که از بیرون مدرسه آمده مستندسازی کند و برود. این موضوع انشای دیروزم بود. این‌که مستندسازی چقدر مستندساز را از بقیه دور می‌کند و بینشان فاصله می‌اندازد. من همیشه دور بودم و بینم فاصله بود. برای همین هم توانستم نقش مستندساز را خوب بازی کنم و این نقش خوب به من چسبید. کسی که همیشه هست، اما هیچ وقت تعلق ندارد.حالا که دارم فکر می‌کنم نقش مجری هم می‌تواند مشابه باشد. مجری به یک سمت ایستاده و بقیه سمت مقابل. مجری هیچ وقت طرف جمع نیست، در جمع نیست، همیشه طرف مقابل جمع است. صحنه بین او و جمع فاصله انداخته، او را دور کرده، دور از همه چیز. {همان‌طور که دوربین بین مستندساز و بقیه فاصله می‌اندازد.}کمی ادامه دهم، چند سال دیگر با عنوان «دور از همه چیز» می‌توانم انشایی بنویسم که هر بند آن نقشی‌ست که در آن به نوعی دور از همه چیز بودم.</description>
                <category>رستا ناصری</category>
                <author>رستا ناصری</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 18:40:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در بهار جنگ نشه یهو</title>
                <link>https://virgool.io/@rastaa/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%86%D8%B4%D9%87-%DB%8C%D9%87%D9%88-boueebv6cfn1</link>
                <description>«بهار اینجاست؟» وقتی بهار اینجاست همه چی خوبه. امن. دوست داشتنی. آرامش. در بهار نمی‌دوم. حرکت‌های بدنم آرامند.پنجره‌ی کلاس باز است. تصور می‌کنم پنجره‌ی اتاقم است. نشسته‌ام و زیر نور ملایم طبیعی کتابی گوارا می‌خوانم. بالاخره درختان آن ور پنجره رنگ گرفته‌اند. رسیده‌ام. «هوا انقدر خوبه که در پوست خودم نمی‌گنجم و نمی‌دونم با این همه شادی و شعف چی کار کنم» مامان گفت: «می‌دونی قبلا از این انرژی‌شون برای چی استفاده می‌کردن؟.. خونه تکونی!»نوروز من آداب خودش را دارد. قبل از عید، خانه‌تکانی؟ شورِ هدیه! جشن گرفتن سال نو، و بعد رفتن برای دور دوم جشن و شادی! کیک تولد کنار سفره هفت‌سین! هوای بهاری لحظات خوش نوروز را می‌آورد. لحظات خوش نوروز در اصفهان هستند؛ پیش خانواده‌ام؛ امن و راحت و دوست‌داشتنی. هوای بهاری دنیایم را امن و راحت و دوست‌داشتنی می‌کند.همه چیز اون طور که باید پیش نمی‌ره. نه. مامان اومد گفت چمدون قرمزت رو پر کن. چمدون قرمزم بزرگترین چمدونیه که دارم. «در بهار جنگ نشه یهو!»</description>
                <category>رستا ناصری</category>
                <author>رستا ناصری</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 20:27:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ببخشید</title>
                <link>https://virgool.io/@rastaa/%D8%A8%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C%D8%AF-enqc3n3lg0wk</link>
                <description>نمی‌دونم از کجا شروع کنم. اصلا نمی‌دونم چی بگم. ذهنم نمی‌ذاره مستقیما بهش فکر کنم. وقتی مستقیما بهش فکر می‌کنم خیلی خیلی رنج می‌کشم. کار احمقانه و آزاردهنده‌ای کردم. حالا که دارم غیرمستقیم درباره‌ش می‌نویسم، می‌بینم که این جمله‌ها می‌تونه برای یه موقعیت دیگه هم صدق کنه! اما این بار خیلی خجالت‌آورتره. وقتی رسیدم خونه تازه از بیرون نگاه کردم و فهمیدم چی کار کردم. داد کشیدم فریاد کشیدم. در حالی که اگه یکم از خودم میومدم بیرون و از بالا نگاه می‌کردم می‌دیدم اصلا اصلا جای اون رفتار نبود! اصلا متوجه موقعیت و شرایط نبودم و رفتارهایی کردم که با توجه به شرایط خیلی احمقانه به نظر میان. و خب آدمایی که از بیرون می‌بینن متوجهِ این حماقت می‌شن. «این یارو چرا یه لحظه به دور و ورش نگاه نمی‌ندازه و متوجه نمی‌شه که اینجا جاش نیست؟» اطلاعاتی که دادم برای تصور درست شرایط کافی نیستند. حتما گیجتان کرده‌ام اما اصلا نمی‌خواهم وارد توصیفات شوم. چیزی که مرا آزار می‌دهد این است که معمولا متوجهِ موقعیت و شرایط هستم و رفتارهایم را متناسب با آن تنظیم می‌کنم. مثل مجری‌ای که وقتی روی صحنه می‌ایستد به همه چیز واقف است و حواسش است کسی را ماسکه نکند و دقیقا آن موقعیت باید چطور پیش برود. یک درک عمیق از موقعیت و توانایی هماهنگی و کنترلش را می‌خواهد. حالا فکر کنید من وقتی بسکتبال بازی می‌کنم از خود بی خود می‌شوم. از این حالت خودم متنفرم. دیگر هیچ چیز نمی‌فهمم. انقدر در بازی متمرکز می‌شوم که هر وجه و بُعد دیگر دنیا را فراموش می‌کنم. یک جورهایی اینجا هم از موقعیت درک دارم اما فقط در صورتی که در یک بازی حرفه‌ای باشد. نه با کسانی که تازه دریبل زدند یاد گرفته‌اند سرشان داد بزنم ریباند ریباند ریباند ریباند و خب رستا آنها اصلا نمی‌دانند ریباند چیست چرا اینطور وحشیانه داد می‌زنی!احساس انزجار از خودم دارم. از بیرون تصور بسیار زشتی دارد. این فریادهای نابه‌جا و وحشیانه. من وقتی که با ناز و آرام حرف می‌زنم بیشترین حس خوب را دارم. احساس می‌کنم لحن و حرف زدنم معطر هستند.من واقعا متاسفم که انقدر احمقانه و وحشیانه بازی کردم و داد زدم. حتما دوستانم نسبت بهم حس بدی پیدا کرده‌اند. فکر می‌کنند این چرا انقدر نفهم است، چرا هیچ درک کلی‌ای ندارد و چقدر وحشی‌ست. ببخشید. ببخشید که اونطوری بد رفتار کردم. وقتی بهش فکر می‌کنم دلم می‌خواد قلبم رو از سینه‌م بکشم بندازم بیرون. پس‌فردا دوباره ورزش داریم و من دلم می‌خواد نامرئیِ نامرئی باشم. همون موقعیت مشابهی که اول پست گفتم هم یه گند بزرگ بود که توش خودمو خجالت‌زده کردم و تازه باعث سوتفاهم‌هایی شد که آدما بسیار ناراحت شدن و بردداشت‌های وحشتناکی شد. مقیاس شاهدان گند هم خیلی بزرگتر بود. اون موقع هم با خودم گفتم عوضش یه درس عبرت شد که یکم با ملایمت و خودداری بیشتر و جو کمتر رفتار کنم. حالا بعد از این بار، بیشتر هم آرام رفتار می‌کنم. ولوم صدام رو پایین آوردم و لحنم رو تروتمیز و شیک کردم. اینطوری حس بهتری دارم. حس در کنترل بودن. می‌دونم چندین چیز رو چندین بار تکرار کردم ولی حوصله‌ی ویرایش ندارم فقط می‌خوام این حرفام رو بزنم. چی کار کنم برای دوستام بفرستم؟ انقدر خجالت‌زده‌م بابتش که اصلا نمی‌تونم و نمی‌خوام بهش اشاره کنم وای</description>
                <category>رستا ناصری</category>
                <author>رستا ناصری</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 19:26:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کولر و چیزهای دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/@rastaa/%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%B1-%D9%88-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-yhju34ryaohx</link>
                <description>صدای کولر، باد کولر و بوی کولر؛ در کلاس ریاضی خوب حواسم را درگیر کرده‌اند. ذهنم را هم درگیر کرده‌اند. همه دست به دست هم داده‌اند و مرا با تمام حواسم به تابستان برده‌اند. مرا متوجه موقعیت کردند، آخرین زنگ هشتم؛ آخرین باری که اینجا گوشه سمت چپ هشت‌چهار می‌نشینم. بله ریاضی داریم و معلم حتی در آخرین زنگ هم اصرار دارد هرجور که شده درس بدهد. آخرین جلسه جای ریاضیات نیست، جای رسیدن به چیزهایی‌ست که از آن‌ها گذشتیم. جای احساسات است؛ چیزی که اعداد ندارند و در اعداد محدود نمی‌شوند.راستش بدم نمی‌آمد درس را گوش دهم. اما این کلمات و احساسات همراه‌شان هرگز بر نخواهد گذشت. درحالی که بعدا هم می‌شود به این اعداد برگشت.هم‌اکنون صدای معلم حکم موسیقی پس‌زمینه را دارد. مونولوگ این صحنه را من می‌گویم.نگران چیزهای دیگری هم هستم. حتی اگر داستانِ پایان را ننویسم، به داستان‌های دیگری فکر خواهم کرد که هنوز پایان‌شان مشخص نشده.کولر کلاسمونفضا و زمان ما را محدود و گاهی مسدود می‌کنند. می‌توانم پایان بی‌پایان داستان پایان را به گردن این دو عامل بی‌ندازم. کلماتم به پایین برگه، و بچه‌های چونه‌زن کلاس‌مون به خواسته‌یشان رسیده بودند.می‌دانم که این متن پایان شیک و تروتمیز ندارد. همان‌طور که کلا کروکثیف هست. این را خودم دارم می‌گویم. دوستانم که در وسط حیاط برای‌مان (من و نوشته‌ام) دست زدند.این مدت خیلی نسبت به نوشته‌هایم و مخصوصا به اشتراک گذاشتنشان حساس شدم. این مدت از کمالگرایی‌ها و سخت‌گیری‌های سخت و بی‌موردم کاستم اما از آن طرف کمبود این طرز فکر را در نوشتن و به اشتراک گذاشتنش جبران کردم.بیشتر در به اشتراک گذاشتن. نوشتن به تنهایی برایم کاملا مثبت و راحت است. آن جایی که نوشتنم قضاوت می‌شود پریشانم می‌کند. این آن‌جاییست که می‌خواهم بهترین باشم. بهترین بهترین هم نشد می‌خواهم خوب باشم. خوب در حد رستا. رستایی که ادعا دارد خوب می‌نویسد. حتی ادعا هم نه، فکر می‌کند خوب می‌نویسد. حتی فکر هم نه، احساس می‌کند خوب می‌نویسد. و این‌جاست که رستا حتی احساس هم نمی‌کند که خوب می‌نویسد. و تا این‌جایش فقط خودش است. ولی دنیا فقط خودش نیست. دیگران هم هستند. او می‌خواهد به دیگران ثابت کند که می‌تواند خوب بنویسد. در اصل با این‌کار می‌خواد به خودش ثابت کند. این‌طور خودش را گره زده به افکار مردم. می‌ترسد نتواند به آن‌ها ثابت کند پس تمام سختگیری و کمالگیری‌ش را به کار می‌برد که مطمئن شود نوشته‌ی خوبی را ارئه می‌کند. و اگر نتواند جوری که می‌خواهد از خودش بنویسد و بخواند... می‌تواند برای ساعت‌ها تنها در سکوت به سقف اتاقش زل بزند و برای تمام ناراحتی‌هایش غصه بخورد.  نمی‌توانم یک پایان، فیک کنم و بگذارم انتهای متن بالا. نه این‌که کیبوردم قفل شود، فقط کولرمان راه نیوفتاده و جملاتی که الان اضافه کنم مثل جملات قدیمی بوی کولر نمی‌گیرند؛ نوشته‌ام تکه تکه می‌شود. همین‌قدری که از این نوشته کم و زیاد کرده‌ام کافی‌ست. اگر دقیق بخوانید باد کولر را از بین کلمات آن روز حس خواهید کرد اما از کلمات امروز نه.نه دقیق نخوانید. دقیق بخوانید مثل من می‌شوید وقتی جزوه‌های زیست را می‌خوانم و با خودم می‌گویم: «باید این‌طور می‌نوشت!» «آخه این دیگه چه وضع جمله‌بندیه!»شاید همین مزخرفات (چون دقیقا نمی‌دانم چه مزخرفاتی فقط می‌نویسم مزخرفات که دق‌دلم را سر چیزی خالی کرده باشم و فقط خودم توسری نخورده باشم.) مرا در چهارچوبی برای نوشتن زندانی کرده‌اند. حالا که دارم دقیق‌تر فکر می‌کنم این حساسیت‌هایم از کلاس نگارش امسال شروع شد. اونجایی که باید می‌نوشتم و باید می‌خوندم. البته که همونجا هم بود که متوجه اتفاقی که برایم افتاد شدم.حالا بعد از این همه متانت در کلماتم، با منتشر کردن این پست  زبونم را رو به این حساسیت دراز می‌کنم و توی کوچه کنارهای ویرگول فریاد می‌زنم: «دیدی دارم یه متن منتشر می‌کنم که هیچ ساختمان نوشتاری نداره. کمتر از سه بار ویرایش شده و اصلا بندبندی نشده. خب که چی. دیگه نمی‌تونی منو به گریه بندازی می‌خوای برو خودت گریه کن.»این کاریه که من بهش می‌گم «خود، خود را نجات دادن»هشتم ما با خنده تمام شد. هشتم «ما»یی بود؛ چیزی که هفتم نبود. همین برای لبخند زدن به هشتم کافیست. هشتم آبی بود که آتشی که هفتم به جان من انداخته بود را خاموش کرد. آتش انقدر بزرگ بود که فقط با حجم زیاد آب خاموش می‌شد. یک سیل با موج‌هایش که کمی از این ور و آن ور دنیایم را خراب کرد. اما حداقل آب بود، خیس کرد اما نسوزاند. یلدای امسال در مدرسه، بخشی از یکی از دفترهای نویم در باران خیس شد؛ اما حداقل از آتش آتش‌بازی‌ش آتش نگرفت.پی‌نوشت: حتی بخشی که امروز نوشتم هم پایان درست حسابی‌ای نداشتپی‌نوشت دوم: حالا که این‌طور شد برای پی‌نوشت‌ها هم نقطه نمی‌گذارم که حداقل درون‌پستی از یک قاعده یکسان استفاده کرده باشم</description>
                <category>رستا ناصری</category>
                <author>رستا ناصری</author>
                <pubDate>Sat, 18 May 2024 20:24:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>schon 14</title>
                <link>https://virgool.io/@rastaa/schon-14-b1ugr5xptiwf</link>
                <description>schon و erst دو کلمه‌ی متضاد آلمانی هستند. ترجمه‌ی دقیقی در فارسی برای‌شان وجود ندارد. چیزی که من از تحقیقاتم راجع‌بهشون متوجه شدم این است که این دو کلمه با توجه به موقعیت، قبل از عددی می‌آیند. اگرerst قبل از عددی بیاید نشان‌دهنده‌ی زود و کم بودن و کافی نبودن آن عدد برای نهاد است. و اگر schon بیاید نشان می‌دهد که آن عدد دیر، زیاد و کافی برای نهاد است. در فارسی می‌توانیم با توجه به موقعیت‌های مختلف کلمات مختلف بگذاریم. مثلا در مثال سن می‌توان گفت: او فقط ۱۴ ساله‌ش است. او دیگر ۱۴ ساله‌ش شده است.او erst 14 سالش است. احساسات زیادی را تجربه می‌کند.او schon 14 سالش است. احساسات زیادی را تجربه می‌کند.دفترم  که مرا در ۱۴ ساله شدن همراهی کردerst 14پشت میزش نشسته بود و بی‌پروا در استفاده از جوهر خودکارش، زیر چشم‌هایش را تیره و تیره‌تر می‌کرد. دفتر را پر از این چشم‌های تیره کرده بود. خوب چشم نمی‌کشید. واقعا خوب نقاشی نمی‌کشید. ولی تا وقتی آن چشم‌ها توی دفترش باقی می‌ماندند و بیرون نمی‌آمدند، چه اهمیتی داشت که خوب به نظر نمی‌رسند؟ خیلی چیزها بودند که در دفترش باقی می‌ماندند. با شدت چشم می‌کشید، وقتی یک صفحه کامل را پر کرد و به صفحه‌ی پشتش رفت. چشم‌ها با جوهر پس داده‌شان به اون نگاه می‌کردند.مورمورش می‌شد. از سرما یا چیز دیگری. پیشانی‌ش را گذاشت روی شیشه‌ی میزش و انعکاس برجستگی‌های صورتش را نگاه می‌کرد. دستش را بین رانش گذاشت تا گرم شود. کمی ناراحت بود. نه چون چشم‌های قشنگی نمی‌کشید، نه چون پوستش برجستگی داشت، نه چون می‌لرزید، نه چون برای امتحان زیست فردایش آماده نبود و جزوه‌هایش از زیر دفترش انتظارش را می‌کشیدند. نه چون لباس‌ها در کل اتاقش پخش شده بودند. چیز دیگری اذیتش می‌کرد. چیزی اساسی‌تر؛ چیزی در اعماق وجودش. همان‌جا که رازهایش را پنهان می‌کرد. به بهانه‌ی امتحانات ترمش بیشتر روز را پشت میزش می‌گذارند ولی در واقع تنها کاری که می‌کرد هیچ کاری کردن بود.دیروز بعد از ۵ سال فندوق خورده بود. به پوستشان که روی میزش بودند زل زد. آنقدر که قبلا بودند، بدمزه نبودند. حالا یک عالمه چشم دیگر هم کشیده بود ولی هنوز سردش بود. اگر این کار را متوقف می‌کرد، سرما بیشتر به چشم می‌آمد. چند دقیقه یکبار پشتش را صاف می‌کرد. گردنش درد می‌کرد. گردنش مثل یک کارمند ۴۱ ساله پشت میزی درد می‌کرد. او فقط ۱۴ ساله‌ش بود. اون روزشبش که پدربزرگم اومد خونه‌مونآخرین پستی که در صفحه‌ی ویرگولم به چشم می‌خورد، یک سال پیش همین موقع منتشر شده. در این مدت البته که یک عالمه برای خودم نوشتم، علاوه بر آن چند بار هم در ویرگول نوشتم.  اواخر بهار یک وبلاگ از آخرین روز هفتم نوشتم. ولی طولی نکشید که پاکش کردم. اتفاق خاصی نیوفتاده فقط دیگه اونقدر نمی‌تونم از خودم راحت و زیاد به‌ اشتراک بگذارم. اواخر تابستان از دغدغه‌هایم نوشتم و برای خودم نگهشان داشتم.اواخر پاییز هم متنی طولانی باز هم به قصد منتشر کردن نوشتم.  با عشق و علاقه براش وقت گذاشتم و واقعا هم ازش راضی بودم. انقدری که فردا صبحش با اشتیاق بیدار شدم تا قبل از مدرسه ویرایشش کنم. نبود. بهتره بگم ویرگول خورده بودتش. این‌طور شد که با ویرگول قهر کردم. حالا اواخر زمستانه و نوروز و تولدم نزدیک است. من دوباره اینجام تا از سال گذشته بنویسم. از سال ۱۴۰۲، از ۱۴ سالگیم.آخرین روز تابستان، اولین روز در خانه جدید (یک روز رند شده) پشت آرامش دفترم در هیاهوی اسباب‌کشیدنیاهای جدیدی که امسال بهشون پا گذاشتماین عکس رو توی یکی از جلسات عکاسی کلاس هنر گرفتم. دوستش دارم.پادکست پرواز«آغاز پرواز» یک روایت سه‌نفره است. این آغاز پرواز با روایت من است.دومین جلسه‌ی کلاس «کارنو» در مدرسه‌مان باید به کسب‌وکاری که می‌خواستیم توی بازارچه داشته باشیم فکر می‌کردیم. ماجرا از آن‌جایی شروع شد که مهسا آمد جلو و کنارم نشست و بهم پیشنهاد داد با خودش و نرگس که غایب بود گروه بشم. از همین‌جا می‌شه حدس زد که ماجرا چطور ادامه پیدا می‌کنه.تا جلسه‌ی سوم گیج می‌زنیم تا وقتی که معلممون بهمون پادکست درست کردن رو پیشنهاد می‌ده. چشم‌هامون گرد می‌شه و برق می‌زنه.پادکست مناسب‌ترین گزینه برای ما بود. هم توانایی‌ش رو داشتیم و هم علاقه‌ش رو. با همین دو ویژگی کارمون رو به راه انداختیم.میزمون تو بازارچه با حضور لپ‌تاپ عزیزمانتخاب اسم از اولین کارهایی بود که باید می‌کردیم. به‌نظرم مرحله‌ی اسم انتخاب کردن حساس و مهم است برای همین کمی نگران بودم که نکنه نتونیم درست انجامش بدیم. ولی خوشبختانه خیلی طولی نکشید که اسم‌مون رو پیدا کردیم. «پرواز». هر چقدر که بیشتر پیش می‌ریم بیشتر عاشقش می‌شم. معتقدم این بهترین و مناسب‌ترین اسم ممکن برامونه. ارادتم به اسم پرواز جزو معدود چیزاییه که امسال راجع‌بهشون کاملا قاطع بودم.اولین روزی که ضبط کردیم خیلی خاص بود، انگار دری به دنیایی بزرگ توی زندگی‌م باز شد. خیلی زود به این دنیا وابسته شدم. از آبان شروع کردیم و یه عالمه تجربه‌ی جالب داشتیم. این حقیقت که این تازه اولشه من رو کنجکاو و هیجان‌زده می‌کنه. دوست دارم ببینم در آینده چطور این دنیای مشترکمون رو می‌سازیم. دیدن این‌که مهسا و نرگس هم همچین احساسی به پرواز دارن و بهش اهمیت می‌دن حسابی خوشحالم می‌کنه. خلاصه که پرواز محشرترین اتفاقی بود که امسال می‌تونست بیوفته. یه عالم حرف زدم و یه عالم حرف‌های درست حسابی از بچه‌های پرواز شنیدم. بچه‌های پرواز باعث شدن عمیق‌تر فکر کنم. بچه‌های پرواز باعث شدن پرواز کنم.آخر بازارچهزبان آلمانیسال اصلا خوبی توی زبان انگلیسی نبود. بهار که کلا به خاطر مدرسه همه چیز رو از جمله کلاس زبان و کلاس پیانو تعطیل کردم. تابستون از سطح نوجوان کانون بدون تایین‌سطح رفتم سطح بزرگسال و هیییییییییییییچ چیز جدیدی برام نداشت. البته حضوری می‌رفتم و خودمو نشون دادم اون‌طوری که معلم مستمر رو بهم ۱۰۰ داد. پاییز با بدترین معلم زبان کل دنیا افتادم، ای کاش حداقل کتاب‌ش نکته‌ی جدیدی داشت که اونم نداشت. زمستون خب.. یکم وضع درسم بد شد. نه تنها تو انگلیسی بلکه تو مدرسه. از قبل این پیش‌فرض رو داشتم که مهم نیست اونقدر انگلیسی نخونم چون همه چیز رو از قبل می‌دونستم و نکته‌ی جدیدی برام نداشت. ولی این ترم آخر چیزای جدیدی داشت و با این روندی که داشتم پیش می‌رفتم یکم توی هچل افتادم. حالا ماجرای عنوانی که زدم چیه؟ وقتی دیدم انگلیسی‌م داره این‌طوری پیش می‌‌ره گفتم حداقل برم خودمو تو یه زبان جدید به چالش بکشم. آلمانی رو هم با ده بیست سی چهل انتخاب نکردم. به قصد جدی برای آینده‌ی تحصیلی‌م شروعش کردم. اینم یه دنیای جدید و دوست‌داشتنی که امسال بهش پا گذاشتم.این عکس رو مامانم گرفته. وقتی پنجره رو باز می‌کردیم سه تایی لب پنجره جمع می‌شدن و ساعت‌ها به تماشا می‌نشستندگربه‌ها؛ نیئنا، کلوین و نُوا یه روز تعطیل صبح دیر از خواب بیدار شدم. مامان تو گروه خانواده‌مون یه آگهی از دو تا گربه فرستاده بود. صاحبشون مهاجرت کرده بود و یکی رو می‌خواست که تا وقتی بتونه با خودش ببردشون، پیشش بمونن. قبل از این‌که من بیدار بشم و نظر بدم، مامانم پیام داده بود و داوطلب شده بود. همون شب، دو تا گربه نه و سه تا گربه اومدن خونه‌مون. ما هیچ وقت هیچ حیوون خونگی‌ای نداشتیم دیگه چه برسه به این‌که سه تا گربه رو یک شبه بیاریم خونه‌مون. اولش خیلی سخت بود. ولی طولی نکشید که بهشون عادت کردیم. یک ماه بعد صاحب‌شون اومد ایران ولی فقط می‌تونست دو تا رو ببره. ما بچه‌ی یک سال‌شون نوا رو نگه داشتیم. و چند وقت پیش رفت چون دیگه نمی‌تونستیم توی تعطیلات نوروز ازش مراقبت کنیم. توی این یه ماهی که نوا تنها پیشمون بود خیلی بهش وابسته شدم. وقتی می‌خواست بره خیلی گریه کردم و الان هم دلم براش تنگ شده.خلاصه که اتفاقای زیادی باهاشون افتاد. هم ناراحت‌کننده و هم بامزه. یه خانواده بودن و هر کدومشون شخصیت خاص خودشون رو داشتن. تجربه‌ی جالب و در کل خوبی بود. (مخصوصا اگه پیانو، صندلی پیانو و لباس موردعلاقه‌م رو پنجولی نمی‌کردن)انتخاب عکس از نُوا سخت بود. وقتی توی بغلم می‌نشست/درازمی‌کشید خیلی حس گرم و خوبی داشتTop feelings of the yearکلا امسال مخصوصا بعد از پرواز خیلی به احساساتم دقت کردم و سعی کردم سرسری انکارشون نکنم و در عوض راجع‌بهشون عمیق بشم. بدیهیه که احساسات زیر، همه‌ش نیستن. اونایین که به طرز قابل‌توجهی بیشتر بهشون فکر کردم.آخرین باری که تنهایی از خونه‌ی قبلی‌مون رفتم پارک بانوان دوستیمدت‌ها دوست و دوستی تا حدی برایم تابو بودند. حالا هم با احتیاط از آن می‌نویسم. چرایش هم از همان چیزهاییست که نمی‌توانم مستقیما توضیحش بدهم. دوستی و دغدغه‌اش هر سال به یک شکل در می‌آیند. دغدغه‌ی دوستی امسال به شکل تنهایی در آمده بود. به چند سال اخیر که نگاه می‌کنم واقعا اولین بار بود که این‌طور فقدان دوست رو توی زندگی‌م احساس می‌کردم. در همان پست تابستانی‌ منتشر نشده‌ام هم از همین مورد گلایه می‌کنم. حالا ۶ ماه از آن نوشته می‌گذرد و حالا تنهایی جای خودش را به احساس محبت نسبت به دوستانم داده است.دوستی امسالم واقعا جدید بود. و ازش کلی چیز یاد گرفتم. چه اتفاقات ناراحت‌کننده و چه خوش‌حال کننده، همه‌شون کمکم کردن که توی دوستی کردن بالغ‌تر بشم. امیدوارم دوست بهتری شده باشم.«لطفا دوستم داشته باشید» چند دقیقه‌ای بود که صادقانه از خودم برای دوستانم می‌گفتم. در نهایت کلماتم ته کشیدند و برایم یک جمله ماند. «لطفا دوستم داشته باشید» همان چیزی را گفتم که منظورش را داشتم. دقیقا خودش را. لایه‌لایه زرهِ محافظم را با دستان خودم کندم و کنار گذاشتم. آن‌ها بودند و من. منِ آسیب‌پذیر. منِ واقعی.«به‌هرحال.. همه مشکلات روانی خودشون رو دارن» این دقیقا جمله‌ایه که هر روز تکرار می‌کنم. به‌جای این‌که به دوستم بگم نه نقصی نداری، این رو می‌گم. خودم هم می‌خوام همچین چیزی رو بشنوم. من می‌دونم نقص دارم پس اگه دوستم بهم بگه نقصی ندارم کارم راه نمیوفته، اتفاقا باعث می‌شی فکر کنم داره بهم دروغ می‌گه و در نتیجه باقی حرف‌هاش هم راجع به دوست داشتنم دروغه و پنهانی ازم متنفره. ولی اگه بگه چرا نقص داری، ولی من تو رو با تمام نقص‌هات دوست دارم و پذیرفتم، حسابی دلم گرم و خیالم از دوستی‌مون راحت می‌شه. اون وقت خودم هم می‌تونم راحتتر خودم رو دوست داشته باشم. متاسفانه نیاز به تایید دیگران دارم که در احساس بعدی مشهود می‌شه.جشن چهارشنبه‌سوری مدرسه‌مون که زیر بارون کلی رقصیدیم و خیس شدیماعتمادبه‌نفس«موهای بازت خیلی قشنگه» یه همچین چیزی، چیزیه که چند باری از دوستام شنیدم. حالا تقریبا همیشه با اعتمادبه‌نفس موهام رو باز می‌گذارم و ازشون لذت می‌برم.کودک خوشحال در حال برگشت از مدرسه«نمی‌خوام انتقاد بشنوم» یا یه همچین چیزی، چیزی بود که من به بابام گفتم وقتی می‌خواست ازم اشتباهات نوشته‌م رو بگیره. ماجرا از اونجایی شروع شد که باید برای ثبت‌نام در کلاس نویسندگی که شهر کتاب مرکزی برگذار می‌کرد، یه متن از خودم می‌فرستادم تا استاد برسی کنه چون من ۱۴ سالمه و این کلاسه مخصوص ۱۵ تا ۱۸ ساله‌هاست. اینجا بود که از خودم پرسیدم من چه نوشته‌ای برای ارائه دارم اصلا؟ اصلا نوشته‌ای دارم؟ و اگه آره کدومشونه که بهش اعتمادبه‌نفس دارم و مهمتر از همه دوستش دارم؟ داستان خودکارها که مال ۴ سال پیشه و معلم ادبیاتمون کلی ازش تعریف کرد؟ گلی به رنگ خورشید که کلی بازخورد مثبت داشت؟ اینجا بود که فهمیدم علاقه‌م به نوشته‌هام رو به تعریف دیگران وابسته کردم. اینجا بود که ناراحت شدم. چون دیدم تعریفی نمی‌گیرم و در نتیجه متن‌های خودم رو هم دوست ندارم. حتی اگه ازم تعریف کنن هم باورم نمی‌شه. از بس که تظاهر و دروغ دیدم کوچکترین محبت‌ها هم به نظر ساختگی میان. ترسناکه نه؟تنفر«اگه یه روز یکی از ما بیاد مدرسه و چی کار کنه خیلی غیرقابل انتظار و باوره؟» این چیزی بود که من گفتم و بعدی چیزیه که درباره من گفتن: «یه روز بیای و بی‌دلیل از یکی بدت بیاد» این حرف در لحظه خوشحالم کرد ولی حالا بیشتر منو می‌ترسونه. چون کم‌کم دارم به همچین تعریفی که خیلی ازم دوره نزدیک می‌شم.نزدیک شدن به تعریفی که دور باشه، به تنهایی ترسناک نیست. (این هم از چیزایی که امسال یاد گرفتم) ولی این تعریفی که ازش حرف می‌زنیم، خودش به تنهایی ترسناکه برای همینه که نزدیک شدن بهش هم ترسناک می‌شه. تا یک سال پیش به ندرت احساس تنفر می‌کردم و وقتی هم که می‌کردم شدید نبود. حالا انگار راحت‌تر متنفر می‌شم و این واقعا بده. تنفر خودم رو از خودم بیگانه ساخت و قلبم، دیدم به زندگی و دنیای اطرافم رو تیره‌تر کرد.دنیای بدون تنفرم رو خوب به یاد میارم. به یاد میارم که دوست داشتن آدما چقدر کار لذت‌بخشیه. و حالا که با این دنیای پرتنفر الانم مقایسه‌ش می‌کنم، می‌بینم که  چقدر متفاوتند. ترجیح می‌دم توی اون دنیای رنگی‌رنگی زندگی کنم. چیزایی که تو پینترست می‌بینم:می‌گفت تنفر احساسی عادی و معمولیه. تو هر چقدر هم که تنفر رو به رسمیت بشناسی و مشکلی باهاش نداشته باشی، من یه ویژگی منفی زشت می‌بینمش. یا بهتر بگم من همون‌طوری می‌بینمش که خودش دیگران رو می‌بینه! چرا باید ذهنم رو با تنفر از نیمکت اینورا و نیمکت اونوریا و کلاس این وریا و کلاس اونوریا پر کنم؟ مگه کاریمون کردن؟ اگه آره که بریم باهاشون درست حرف بزنیم مشکلو از ریشه ریشه‌کن کنیم.love is such a better thing to doقلب گرمی که تنفر رو راحت به خودش راه نمی‌دهحسرت و پشیمانیاین دو احساس جدید نیستند، هر سال به شدت بوده‌اند امسال هم از این قضیه مستثنا نبودم شاید حتی احساس حسرتم رشد هم کرد. به خاطر همین‌ها خیلی اذیت شدم. سال‌نامه‌ی قبلی رو که مرور کردم دیدم اصرار داشتم که از تصمیماتم پشیمون نشم. حس عجیبی داشت. انگار ورژن کوچکتر خودم بغلم می‌کنه و بهم دلداری می‌ده که اشکالی نداره رستا اشکالی نداره..لذتاین کلمه از همان کلمه‌هاییست که به لطف بچه‌های پرواز جزو کلمات پراستفاده‌ام شده. لذت همان بندی‌ست که باقی احساسات را به هم متصل می‌کند. همان چیزی‌ست که همه‌جا می‌شود پیدایش کرد. حتی در غم.سال پیش از جمله‌بندی‌هایم راضی نبودم. امسال متوجه شدم حالا حالاها قرار نیست راضی بشوم. در هر جهت آنقدر برایم اهمیت ندارد، چون در غیر این صورت نوشتن هم برایم سخت می‌شود. من از نوشتن لذت می‌برم و همین برای نوشتن کافی‌ست.امتحان فیزیک پرخاطره.. (سه روز فرصت داشتم. دو روز اول رو کامل فیلم دیدم. فقط روز سوم خوندم. تنها نمره کامل ترمم هم شد)آزادیمی‌رسیم به احساسی که خیلی وقته می‌خواستم بهش برسم.سال پیش همین‌جا رسما اعلام کردم که به دنبال آزادی هستم. حالا اینجا به خودم تبریک می‌گویم که پیشرفت کردم.سخت بود. هنوز هم موارد موردتناقضی وجود دارند که مرا در شک می‌اندازند. اما با وجود تمام سختی‌هایش، پیشرفت کردم. با توجه به همین سختی‌هایش، فکر می‌کنم که برای رسیدن به آزادی واقعی و درست هنوز راه دارم. امیدوارم در سال آینده هم مسافت موردتوجهی از راه آزادی را طی کنم.جا داره اینجا از دوستم رها که در این راه کمکم کرده تشکر کنم. مرسی بستی(!)خدای من گذشتن از اینجا... گذشتن از اینجا خیلی سخت بود گذشتنکار خدا رو ببین، دیروز لپ‌تاپم انقدر کند بود که موسش هم حرکت نمی‌کرد ولی الان چی؟ الان دارم با سرعت نور تایپ می‌کنم و لپ‌تاپم هم به همون سرعت نور رسیده!این یعنی همه چیز هم بد نشده... بلکه بعضی چیزها حتی بهتر هم شده! امیدوارم این چیزایی که بهتر شدن همین طور بیشتر و بیشتر بشن. خیلی خیلی امیدوارم. امیدوارم که دیگه وضعم این نباشه. بهتر باشه. حداقل بتونم کنترلش کنم... می‌دونی چی رو می‌گم دیگه؟ بعید می‌دونم یادت رفته باشه چه بلاهایی سرم اومد...- از سال‌نامه‌ی ۱۱ سالگی رستایه بخشی از مطالعاتی که امسال کردم به نظریه‌ای اشاره می‌کرد که ما همه‌ی دانش رو داریم و در اصل یادگیری به یاد آوردن آن‌هاست. با همچین فرض احمقانه‌ای می‌شه رستای ۳ سال پیش رو افسانه‌ای جلوه داد. افسانه‌ای که می‌دانست غیرممکن‌ترین و غیرمنتظره‌ترین اتفاقات هم می‌توانند یک روز ممکن شوند. غیرممکن‌ترین چیزی که ممکن شد.یکی از همان روزهایی بود که پشت دفترم نشسته بودم و در شگفت بودم. در شگفت خودم. در شگفت ممکن شدن غیرممکن‌ترین چیز ممکن، درست جلوی چشم خودم. تکه‌ای از کتاب پسران آنانسی که در گالری‌م پیدا کردم ولی یادم نمی‌آید چرا ازش عکس گرفتم. به هر حال بد نیست، مربوط است! این همان چیزی بود که مدت‌ها می‌خواستم، گذشتن از همان‌چیزی که هیچ‌جوره نمی‌توانستم ازش بگذرم. این همون چیزی بود که بهش نیاز داشتم، برای رها کردن، برای خوشحال بودن و برای زندگی کردن. با این‌حال نمی‌توانم برچسب «شادم کردی» را با اطمینان رویش بزنم. احساسی که با خودش به همراه آورد چیزی گسترده‌تر از فقط شادی بود. او همه چیز بود. تولد ۱۳سالگی، وقتی شمع ۱۳ را فوت کردمبه رستا وقتی شمع ۱۳ را فوت کردرستا تو امسال تصمیمی مهم می‌گیری. خودت هم می‌دونی از چی حرف می‌زنم. زیاد بهش فکر کردی و در نهایت خودت تصمیمت رو می‌گیری. همین مهم و ارزشمنده. من که از تو یک سال بزرگتر هستم هم درست نمی‌دونم تصمیم درست چی بود. ولی این تصمیمت یه خوبیایی داشت. با خوندن کتاب قشنگ زنان کوچک از این خوبیاش مطمئن می‌شی. چند تا نصیحت می‌کنمت چون فکر می‌کنم عمل کردن به این نصیحاتا باعث کمتر شدن پشیمونی‌هامون می‌شه.خودت رو جریمه نکن. خود این جریمه بدتر از کاریه که به خاطرش خودتو جریمه کردی. برای خودمون یه لطفی بکن و درباره پول خرج کردن خوب فکر کن. مهم‌تر از همه لطفا bring me the spark in my veins, gimme the freedom to chase تا وقتی به اینجا رسیدی احساس نکنی که یک سال کامل رو هدر دادی♡کتاب زیبا و دوست‌داشتنیبه رستا وقتی شمع ۱۵ را فوت کرد۱۵ را که تایپ کردم بدنم مور مور شد. ۱۵ خیلی به نظر بزرگ میاد. ولی نزدیکه. تصوری که از تو دارم یا بهتره بگم دوست دارم به واقعیت بپیونده یه آدمه که تو چشماش برق هست، تو ذهنش جرقه، و تو قلبش آتشی که گرما رو در تمام بدن پخش می‌کنه. تو پینترست هر چی تصور کنم هست۱۵امین سال همان سالی‌ست که قرار است اشتباهات گذشته را جبران کند. قراره ریسک کنم. چون امسال یاد گرفتم ریسک نکردن و تجربه‌ی بد بدتر از ریسک کردن و تجربه‌ی بده. حداکثرش اینه که از انجام ندادن کاری پشیمون نمی‌شیم، از انجام دادنش پشیمون می‌شیم! در این حالت می‌شه چیزایی هم برای پشیمون نبودن پیدا کرد. با نگاهی پر از عشق به دنیا.امیدوارم وقتی شمع ۱۵ رو فوت کردی یه نفس عمیقی بکشی و بگی آره سبک‌زندگی‌ای که می‌خواستم رو برای خودم ساختم. آره کلی تجربه کسب کردم. آره کلی خوش‌گذروندم و آره از خودم راضی بودم.خلاصه که حسابی بهت امید دارم. بعد از این سال سوت و کور، بار سنگینی از کارای مختلف روی دوشته. ضمنا سنتم بالاتر رفته و راحتتر می‌تونی کارایی که می‌خوای رو بکنی. بهترینِ ۱۴ تولدی که داشته‌امماجرا از قبل از روز تولدم شروع می‌شه. حتی خیلی قبل‌تر از جشن تولدم. از وقتی که تخیلم به کار افتاد. از وقتی که به یاد میارم. از وقتی که آرزوی یک مهمانی داشتم، یک جشن تولد. یادمه یه شب وقتی خیلی کوچولو بودم تکیه داده بودم به تاج تختم و توی هر صفحه از دفتر جدیدم یه چیزی که دوست داشتم توی جشن تولدم باشه رو می‌کشیدم. ۴ سال پیش وسط کرونا یه مهمونی با جزئیات برنامه‌ریزی کردم. این کار رو در خلوت خودم برای خودم می‌کردم و خودم هم می‌دونستم که نمی‌شه. یه مهمونی ساده خیلی برام رویایی بود. بعد از کرونا که وارد نوجوونی هم شده بودم امسال اولین فرصتی بود که برای تولد گرفتن داشتم. ششم سرم گرم کارهای مختلف و مخصوصا تیزهوشان بود و خیلی بهش فکر نکردم. هفتم هم دوستام جور نبودن. امسال، هم زمانش رو داشتم و مهم‌تر از همه دوستاشو.کیک تولدم که قرار شد هر کس هر جور دوست داره روش شمع بچینه؛ مامانم یه شمع رو افقی زد و می‌بینیم که در نهایت این شکلی شد! دوستش داشتمهمین شد که از یکی دو ماه قبلتر عزمم جزم شد که هر جور شده امسال یه جشن تولد بگیرم. مشکل اصلی یا بهتره بگم تنها مشکل هماهنگی زمان بود. تصمیم گرفتم فقط صمیمی‌ترین دوستام رو دعوت کنم، هر کدومشون نمیومدن جای خالی‌شون خیلی احساس می‌شد پس اصرار داشتم یه زمان پیدا کنم همه راحت بتونن بیان. خیلی سخت بود و در نهایت یاد گرفتم که این‌طوری نمی‌شه! خود بچه‌ها در جریانن که چقدر تاریخو عوض کردم و دلقک می‌شدم. دیگه آخراش از بس زمانش جور نمی‌شد بی‌خیال شدم. و طولی نکشید که دوباره پی‌شو گرفتم. به خاطر این‌که خیلی می‌خواستمش. به خاطر رستاهای کودک که همه چشمِ انتظارشان به من بود.پینترستم فردای نوشتن متن بالا:توی این مدت که داشتم برای این مهمونی هر کاری که می‌تونستم رو می‌کردم، کلی تجربه‌های جدید کسب کردم و راستش تجربیات زیبایی هم نبودن. دلقک‌بازی‌هایی که توی این مدت در آوردم باعث می‌شه بخوام خودمو.. خودمو سفت بغل کنم و بگم: «آه رستا.. آه عزیز دلم..» آه رستا اشکالی نداره.. آه رستا خودتو سرزنش نکن.. آه رستا انقدر نگران نباش.. آه رستا... رستا دم به دیقه تلگرامت رو چک نکن! رستا نفس عمیق بکش! رستا!امیدوارم انقدر خوش بگذره که به تمام دلقک‌بازی‌هام بی‌ارزه- تکه‌ای از پیش‌خاطره‌ای که شب قبل از جشن تولدم نوشتمهر سال خواسته‌ی مهمونی گرفتن میومد و تبدیل به حسرت می‌شد. حالا امسال تبدیل به یه خاطره‌ی محشر شد. یا حداقلش دوست دارم این‌طور تعریفش کنم. ۲ تا از ۵ تا دوستام نتونستن بیان و خیلی هم وقت نداشتیم. یه بخشی‌ش خودمو از دست دادم و هنوز دارم سرش حرص می‌خورم. ولی در کل اتفاق افتاد. همین اتفاق افتادنش به تنهایی محشره. و آره رستایی که هنوز ۱۴ ساله‌ت پر نشده، به دلقک‌بازی‌هات می‌ارزه. بچه‌ها شما آرزوی من و کودک‌هایم رو برآورده کردید. واقعا ممنونم که هستید.یکی از کاسه‌های خوراکی‌موناهداف سال آیندهاین بخش از نامه به ۱۵ سالگی جدا است. آن یک نامه به کاملا یک سال آینده است و مطالب زیر همه برای همین الان هستند. همین امروز. موفقیت تحصیلی و شرکت در کلاس‌های مختلف همیشه هست ولی هدف خاص امسال نزدیک‌تر شدن به طبیعته.شما نه، ولی من و مادر پدرم خوب می‌دونیم من چه اداهایی سر طبیعت در آوردم. اون موقع هیچ فکرشو نمی‌کردم انقدر احساس عمیقی نسبت بهش پیدا کنم و بخوام زمان بیشتری رو باهاش بگذرونم. در کتاب‌هایی که از دیوید آلموند خوانده‌ام طبیعت نقش مهمی داشته. این نوشته‌ها از آن چیزهاییست که دوست دارم آنقدر درباره‌ش بدانم که راحت اظهار نظر کنم. اما در حال حاضر که بیشتر کتاب‌هایش در لیست خواهم خواند و خریدم قرار دارند تا در لیست کتاب‌های خوانده‌شده‌ام. پس ارادت به آن‌ها را فعلا همین‌طور اعلام می‌کنم.از دست‌نوشته‌های دیوید آلموند   با وجود پتانسیلی که کتاب‌های دیوید آلموند برای به تنهایی تغییر دادن دارند، اما حیف که در داستان من این نقش را نداشتند. دیوید آلموند بیشتر پیش زمینه را آماده کرد، جای دیگری بود که یکهو خاطرخواه طبیعت شدم.در پینترست بود. کار عکس‌ها به تنهایی نبود. نوشته‌هایی هم بودند. در اصل آن عکس‌ها را به خاطر نوشته‌های رویشان می‌دیدم. آن روز همین که به خانه رسیدم خودم را پرت کردم روی تخت و همان‌جا ماندم. در آن مدت عکس‌هایی با موضوع «آرامش» در پینترست دیدم. و من آرامش را در عکس‌های پشت ویسپرها دیدم. در آن دریا. در آن چمنزار، در بین درختان. هر چقدر بیشتر در پینترست می‌گشتم، بیشتر به سوی طبیعت سو می‌گرفتم. آنقدری که مدام آرزوی کمپینگ و پیک‌نیک را می‌کردم. (که قطعا هیچ دلیل دیگری ندارن👀)نمی‌شه این همه به همه چیز اشاره کنم و به هیونمین اشاره نکنم. اسکرین‌شات مال شهریور ۱۴۰۱عه و بله از سرم نیوفتاده، تازه روز به روز هم بیشتر دیوونه‌شون می‌شمعلاوه بر اون رویای سفر کردن هم بود. من از رستای خانه‌نشینی که اشتیاقی برای بیرون رفتن نداره شدم رستای wanderluster. (قابل توجه والدینم، من هنوز اشتیاقی برای بیرون رفتن از خانه برای خرید ندارم. بنشینید تا سالنامه‌های آینده بلکه فرجی حاصل شد.) wanderluster یه کلمه‌ی انگلیسیه که از کلمه‌ی آلمانیِ wanderlust میاد. یعنی کسی که برای سفر کردن و دیدن مکان‌های جدید اشتیاق زیادی داره.درست یادم نمی‌آد wanderlust از کجا در من نمایان شد. احتمالا از یه حمام و فکرای توش شروع شده. و حالا من آرزو دارم بزرگ که شدم به یه عالم کشورهای مختلف سفر کنم. این یه هدف بلند مدته. جدا از نزدیک شدن به طبیعت و اینا، در کل می‌خوام سبک‌زندگی سالمتری بسازم و عادت‌های اشتباهم رو کنار بگذارم. تغذیه‌م رو درست، و ورزش کنم.راستش یه بار دیگه خود ۱ فروردین با خانواده تولد گرفتیم و این بشقاب کیک و لیوان چایی من وسط سفره‌ی هفت‌سینهاگه به ذهنتون رسید چرا من این پست رو در بخش‌های کوتاه‌تر منتشر نکردم باید بگم به ذهن من هم رسید. ولی اونقدر به متنم - از طرز روایتش گرفته تا محتواش - اعتمادبه‌نفس ندارم که یک پست کامل رو به یک بخش اختصاص بدم. الان هم که حاضر شدم اینو منتشر کنم به خاطر اینه که بخش‌ها در همچین پست طولانی‌ای گم می‌شن و اونقدر بهشون توجه نمی‌شه. (به قول مامانم هم می‌خواستم منتشر کنم هم نکنم)اگه هنوز اینجایید، بابت وقتی که گذاشتید تشکر می‌کنمو برای همه، حتی اون‌هایی که از حجم این پست ترسیدند و رفتند یا برای بعدا ذخیره‌اش کردند، آرزوی پیشرفت می‌کنم. پیشرفت در مهارت عشق ورزیدن به زندگی.</description>
                <category>رستا ناصری</category>
                <author>رستا ناصری</author>
                <pubDate>Mon, 01 Apr 2024 19:46:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۴۷۴۵ روزْ زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@rastaa/%DB%B4%DB%B7%DB%B4%DB%B5-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%92-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ifjy482yee0k</link>
                <description>مردم پیش از سال نو، خونه تکونی می‌کنن و من دست به ویرگول می‌شم.حالا ۱۳ سال زندگی کرده‌ام و وارد ۱۴مین سال زندگی‌م شدم. ۱۳ ساله بودن بهم نمی‌آید. twelve foreverدروغ چرا، اکنون که می‌نویسم دقیقا یک ماه تا تولدم مانده. (هرچند که یک هفته بعد از تولدم منتشرش می‌کنم!) ولی امشب بیشتر از هرشب احساس تغییر و تحول می‌کنم. به‌نظرم فصل‌ها، یک ماه زودتر می‌آیند و یک ماه هم زودتر می‌روند. انگار تاریخ تولد من هم هماهنگ شده و یک ماه عقب‌تر کشیده شده.سال گذشتهبا فکر کردن به مفهوم یک سال، ۳۶۵ روز به ذهنم می‌آید. ۳۶۵ روز با ۳۶۵هزار احساسات و افکار مختلف.از طرفی شروع ۱۲ سالگی به‌نظر نزدیک میاد. ولی هرچقدر بیشتر فکر میکنم، بیشتر یادم میاد که تو این یک‌سال چی‌کارا کردم و سال رو سالی پربار و سنگین بار آوردم. کارها چگالی و سرعت زیادی برای یک دختربچه‌ی ۱۲ ساله داشتن، در نهایت همین کارا بود که اون دختربچه‌ی ۱۲ ساله رو کردن یه دختر ۱۳ ساله. الان دیگه سنم پایین نیست، درسته؟ یا نکنه هنوز هم سر کاریم؟امسال تجربیات بزرگی کسب کردم. بسکتبال و دبیرستانی شدن مهم‌ترینشان بود که بر روی زندگی‌ام تاثیرگذاشتند.زمان از همان هزاران موضوعی بود که امسال ذهنم را باهاش درگیر کردم. گذر زمان پیچیده است و پیچیدگی‌ش زیباست. از عجایب است که ۱۳ سال، نفس کشیده‌ام و رشد کرده‌ام تا به این‌جا رسیده‌ام.در ۱۳مین سال زندگی‌م بود که برای اولین بار احساس کردم همه چیز بی‌معناست. احساس جدیدی بود از ناامیدی و آرزوی متوقف شدن زندگی؛ شاید برای همیشه. امیدوارم اینم یه دوره باشه. موازات این دوره، سعی کردم خودمو به هستی دنیا و هستی خودم بی اهمیت نشون بدم، ولی موفق نشدم. مثلا می‌خواستم با این‌کار روی درس و مشقم تمرکز کنم ولی باز هم موفق نشدم و در عوض تو شبکه‌های مغزیم سر کردم.بسکتبال برایم مثل یک فرشته بود. فرشته‌ای که مرا زنده نگه داشت و بهم روحیه داد. فرشته‌ای که هیچی نشده با دستان خودم، از دستش دادم.خلاصه‌ی بندهای بالا در یک جملهسال آینده- رستا برای سال جدید هدفی داری؟+ نمی‌دونم- رستا با بسکتبال می‌خوای چی کار کنی؟+ نمی‌دونمنمی‌دونم یعنی درباره‌ش فکر کردم ولی به نتیجه‌ای نرسیدم.- کاری هست که بخوای تو سال جدید بکنی؟سر وی بالا می‌آید: «خوش‌خطی»همین‌قدر بی‌ایده. فقط می‌خوام یه زندگی سالم رو پیش ببرم. شاید بیشتر ماجراجویی و ریسک کردم. شاید آزادانه‌تر رفتار کردم.درباره‌ی خوش‌خطی:به عنوان یک نویسنده از دست خطم راضی نیستم. به عنوان عضو شورا اعتماد به‌نفس نوشتن در برگه‌های رسمی را ندارم. به امید خدا اگر سال آینده دوباره برای شورا رای بیاورم، می‌خواهم با اعتمادبه‌نفس به خطم منشی بشوم. آن‌جا به خط مناسب و خوانایی نیاز دارم. خطِ خوش تا عمر دارم به کمکم خواهد آمد و آبرویم را نگه خواهد داشت. در ضمن، با توجه به شخصیتم، فکر می‌کنم تمرین خوش‌خطی برای من جالب و لذت‌بخش باشد. و با توجه به علاقه‌ام - نوشتن - خط خوش نیازم خواهد شد.سفره‌ی هفت‌سین و یک‌ر(ستا)تولد، یک تلنگرتولد همزمان با سال نوی من، برایم یک تلنگر بوده. تلنگری از این‌که چه بوده‌ام، چه هستم و چه خواهم بود. برای معنی دادن به تولدهای عزیزانم، از آن‌ها درباره‌ی احساس‌شان راجع‌به سن جدید می‌پرسم. حالا وقتش است تا از خودم هم بپرسم: «چه احساسی داری که ۱۳ ساله شدی؟»شبکه‌هایی بزرگ از اطلاعات در مغزم شکل گرفتند. اطلاعات داخل این شبکه، از طریق رشته‌ای از ترکیب احساسات و افکار به هم دیگر متصل شدند. این شبکه‌ها، یکی دو تا نبودند. بلکه با ورود هر موضوع جدیدی، یکی دیگر از این شبکه‌ها در مغزم شکل می‌گرفت. من و شما اسم این شبکه‌ها را دغدغه می‌گذاریم. تعریف دغدغه می‌شود موضوعی که ارزشمند است و باعث ذهن مشغولی می‌شود. دغدغه، پریشانی و نگرانی هم تعریف می‌شود؛ ولی بیشتر، پریشانی و نگرانی حاصلِ دغدغه هستند. در نتیجه، من این مدت، پریشان و نگران بودم. امسال هم مثل سال پیش مشکلاتی راجع‌به «جشن تولدم» دارم. این افکار از یک ماه پیش شروع می‌شن و تجربه نشون داده که تا خود روز تولد ادامه دارن. افکارم در این باره بسیار متفرقه و مرتب کردن و نوشتنشون کار سختیه. موضوع رو واضح نمی‌بینم، و همین باعث می‌شه بیشتر و بیشتر بهش فکر کنم و به نتیجه‌ای هم نرسم.تجربه‌ی تولد ۱۳سالگی:تولد برای منی که واقعا یک فروردین متولد شدم چالش سختیست. (جالبه سر موضوعی یکی از نهمیا اومده بود و ما می‌تونستیم ازش مشاوره بگیرم، منم اومدم دغدغه‌ی این روزام رو مطرح کنم و اتفاقا خود دختره هم متولد یک فروردین بود!! خیلی تعجب کردم و برام جالب بود.)  ۲۲ اسفند یک تولد با مادر پدرم گرفتم و فردا قراره تولدی با خانواده‌م (مامان‌بزرگ، بابابزرگ، خاله، پسرخاله، دختر خاله و دایی) و البته کیک توپ بسکتبال بگیرم.۲۲ اسفند:گریه‌م گرفت. چون: برای اولین بار به درکی از گذشتن یک سال رسیده بودم. این حقیقت که یک‌سال از یک‌سال پیش می‌گذرد، احساساتی‌ام کرده بود. یک سال و نیم پیش بود که خانه‌ی قدیمی‌مان را با تمام خاطرات‌ش گذاشتیم و به این خانه‌ی جدید آمدیم. خاطراتی که در این خانه ساختم خیلی نزدیک به‌نظر می‌آیند. دغدغه‌ها و افکار خانه‌ی قبلی را به یاد می‌آورم ولی دیگر جایی در کنار من ندارند، آن‌ها در همان خانه مانده‌اند و زیر آوار خانه، خاک شدند. ولی دغدغه‌ها و افکار همین خانه، درست در کنارم هستند و می‌توانم با نگاه به هر قسمتی از خانه یاد یکی از آن‌ها بیوفتم. این‌که می‌بینم آن دغدغه‌ها چه شدند احساساتی‌ام می‌کند. سال‌های پیش، سال پیششان را به وضوح به یاد نمی‌آوردم. ولی امسال برای اولین بار سال قبل را نگاه می‌کنم و تمامش را به یاد می‌آورم. اوایل سال ۱۴۰۱، تمام ذهنم درگیر آینده‌ای نامعلوم بود. باید از دبستان به دبیرستان می‌رفتم و پله‌ی بزرگ و سرنوشت‌سازی را طی می‌کردم. هر روز با افکار مختلف و نگرانی‌های زیادی سر و کار داشتم. نمی‌دانستم یک سال آینده قرار است کجا باشم و تکلیفم معلوم نبود. این بی‌تکلیفی بهم سخت می‌گذشت. ولی حالا تمام آن دغدغه‌ها تمام شده‌اند. حالا یک سال آینده است و واقعا راهم معلوم شده. (واقعا معلوم شده که چه دبیرستانی می‌رم!! حالا یک سال دیگه‌ست!! وی در تولدش از زمان شگفت‌زده می‌شود و گریه‌اش می‌گیرد.) حالا دیگر لازم نیست فکر دبیرستان خوب و امتحان‌ش را بکنم. هرچند امسال هم دغدغه‌های جدید خودم را دارم؛ ولی حداقلش دیگر بی‌تکلیف نیستم و دغدغه‌های سال پیشم را به دوش نمی‌کشم. چیزی که یاد گرفتم این بود که زمان به تنهایی می‌تواند تاثیر بگذارد. چه تاثیرات خوب از جمله سرنگون کردن دغدغه‌ها، و چه تاثیرات بد از جمله دلتنگی دوستان.دیدن سرنگونی دغدغه‌های سال پیشم بعد از یک سال، این امید را به من می‌دهد که شاید سال آینده هم از دغدغه‌های امروزی‌ام با رضایت خداحافظی کردم. البته که دغدغه‌های جدیدی جایشان را می‌گیرند. حداقلش حوصله‌ام با دغدغه‌های یک‌شکل و همیشگی سر نمی‌رود. زندگی همینه دیگه؟خداحافظی از ۱۲ سالگیدلم نمیاد با ۱۲ سالگیم خداحافظی کنم. خوش‌حالم که در ۱۲ سالگیم روزهای خوبی داشتم. خوشحالم که روزی را به یاد میارم که در دفترم نوشتم: «رستا به نظر خوشحال میای» و خوشحال بودم، برای ساعت‌ها. هرچند که بعد از هر خوشی‌ای، ناخوشی‌ای هست و خوشی بدون ناخوشی معنی نمی‌دهد. برای همین است که باید از ناخوشی‌هایم تشکر کنم که گذاشتند قدر خوشی‌هایم را بدانم.سال پیش به‌نظر بالغ‌تر می‌آمدم. به خودم افتخار می‌کردم و جمله‌بندی‌های نسبتا خوبی داشتم. الان که می‌نویسم، احساس بی‌چارگی می‌کنم. اتفاق‌هایی افتادند و اتفاق‌هایی نیوفتادند تا مرا بی‌چاره‌ای کنن که احساس بی‌چارگی می‌کند.از اعماق قلبت آرزو کردی که ترس‌ت از بین برود. تبریک می‌گم، به آرزوت رسیدی. ممنون سلوی، ممنون که در جنگ با ترسم کمکم کردی.اواسط آذر، متنی نوشتم از ملاقات خودم با تو. آمده بودم تا بهت اخطار بدهم. درسته که در واقعیت امکان‌پذیر نیست، ولی نوشتن و تصور کردنش امکان‌پذیره. می‌تونم تصور کنم که چه می‌شد اگر به اخطارم توجه می‌کردی. مدتی مقصر می‌دانستمت، ولی الان می‌دانم که تقصیری نداری. هیچ ایده‌ای از بلایی که بر سرم آمد نداشتی و حتی فکرش را هم نمی‌کردی. حداقلش از لحظه لذت بردی. حداقلش خاطرات‌ش را دارم.رستای ۱۳ ساله خسته، پریشان و هیجان‌زده به نظر می‌آمد. همان‌طور که می‌لرزید به ما با محبت نگاه کرد انگار که نوه‌هایش هستیم و بعد با صدای لرزانش شروع کرد به سریع و با عجله صحبت کردن...آزادی، رستگاریماجرا از وقتی شروع شد که خوابی دیدم و بابام این‌طور تحلیلش کرد که من ناخودآگاه می‌خواهم مانند اسمم آزاد باشم. تا آن موقع واضحا بهش فکر نکرده بودم ولی از آن به بعد بهش فکر کردم و برای آزادتر بودن تلاش کردم. در راه آزادتر بودنمن دارم بالغ‌تر می‌شوم و یاد می‌گیرم که چطور در کنار مسئولیت‌هایم، شاد باشم و خوش بگذرانم. این هنر مهمی است که قبلا در آن مهارتی نداشتم. رستایی که رستا باشد، زیباتر خواهد بود.رستا جانم، تو خواستی تا غریبه نشوم و هنوز هم نمی‌خواهم غریبه بشوم. آیا اسم این ماجرا را «غریبه شدن» می‌گذاری یا بهبود و ارتقا؟ برای اینکه رستا بشوم، باید کمی از رستایی که بودم فاصله بگیرم. این به نفع رستاست. شاید این درگیری‌ها بین رستا شدن و رستا ماندن بشود جنگ سال آینده‌ام.نامه‌ای به رستای ۱۴ سالهرستا جانم، ازت توقع دارم که مواظب خودت باشی و تصمیم‌های مناسبی برای زندگی‌ت بگیری. ازت می‌خوام که سخت تلاش کنی و دووم بیاری. ازت خواهش می‌کنم که احساساتت رو بروز بدی و درباره‌شون حرف بزنی.قابل پیش‌بینی نیست که در سال جدید چه بلاهایی بر سرم می‌آید، احتمالا باز هم بارها آرزو خواهم کرد که به گذشته برگردم. چند سالی است که روند همین بوده. پشیمونی. ولی بیا سعی کنیم این طلسم پشیمونی رو بشکنیم و کم‌تر پشیمون باشیم. چرا که تصمیمات خودمون بودن. بیا به تصمیمات خودمون احترام بگذاریم و با خودمون دوست باشیم. بیا با هم دوست باشیم.در کلاس هشتم ۱۴ ساله می‌شوی، دیگه از سال پایینی بودن فارغ شده‌ای، تبریک می‌گم. انتظار دارم سال دیگر، در نامه‌ات به رستای ۱۵ ساله، به سال بالایی بودنت اشاره کنی ولی شاید دیگر برایت موضوع بااهمیت نباشد. آن‌موقع یک‌سری از موضوعاتی که برای‌شان ارزش قائل هستم، بی‌ارزش شده‌اند. تایید این موضوع، دردناک است ولی جلوی مرا برای پرداختن بهشان را نمی‌گیرد.حدس می‌زنم سرت شلوغ هم باشد، بالاخره درس‌ها و مسئولیت‌هایت در مدرسه سنگین‌تر شده‌اند. با تمام مشغولیتت، قول بده که عزیزانت را فراموش نکنی و ارزش آن‌ها را حفظ کنی. با تمام مشغولیتت برای خودت وقت بگذار و به خودت برس؛ کارهایی را بکن که از انجامشان لذت می‌بری. بنویس و با خودت خلوت کن. سیرک بمرانی را گوش بده و جوری برقص انگار که ۹ سالت است.بیشتر بنویس که رستا ذاتا تشنه‌ی نوشتن است و هرگز از نوشتن سیر نمی‌شود. بیشتر بنویس که قلم، ابزار و سلاح رستاست. دوست دارم وقتی به این نوشته بر می‌گردم، به خودم افتخار کنم که به همه‌ی این اهداف رسیده‌ام. تا الان نامه، همش پند و نصیحت بوده که خودت بهتر می‌دانیشان. از احساساتم بگم؟ درست نمی‌دانم. یک سال آینده برایم شفاف نیست. یک دختر نوجوونم که داره درس می‌خونه؟ اگر همین‌طور پیش بروم شاید فقط یک دختر نوجوون باشم که داره درس می‌خونه. فقط درس خوندن بی‌معناست و زندگی رو خسته کننده می‌کنه. برای همینه که امیدوارم که درس بخونی، ولی فقط یک دختر نوجوون نباشی که داره درس می‌خونه. اگه کسی نبود که بهت افتخار کنه و دلت کسی رو می‌خواست که بهت افتخار کنه، من اینجام تا بهت افتخار کنم. حتی قبل از این‌که بهت برسم، بهت امید و باور دارم. باور دارم که زنده می‌مونم و زندگی می‌کنم.اینم هدیه‌ی تولدت:دوستتدارماز همه‌ی کسانی که تولدم رو تبریک گفتن، صمیمانه متشکرم. نوروزتون دیرادیر مبارک، سال سلامت و خوبی داشته باشید.دو سال‌نامه‌ی قبلی: https://virgool.io/@rastaa/%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%87%D9%85-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-ikrmyqwq4or6  https://virgool.io/@rastaa/%D8%B9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D9%88%D8%AF%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-k0dm5iez5ssk </description>
                <category>رستا ناصری</category>
                <author>رستا ناصری</author>
                <pubDate>Tue, 28 Mar 2023 13:39:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک سال پیش</title>
                <link>https://virgool.io/@rastaa/%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-jf1ruw4akx2o</link>
                <description>دو-سه‌سال پیش، همه چیز از جمله خودم، جدید بودن. ولی از یک سال پیش احساس می‌کنم به ثبات خوبی رسیدم. جوری که می‌تونم جمله‌ی *انگار همین دیروز* بود رو درک کنم. از یک سال پیش:تمبک و پیانو رو درست شروع کردموارد دنیای بزرگ بسکتبال شدمدر روابط و دوستی‌هام به افراد مشخصی رسیدم (از دست دادم / صمیمی و وابسته شدم)استایل خودم رو پیدا کردم (و خداروشکر دیگه برای لباس پوشیدن گریه نکردم)موسیقی موردپسندم رو گوش دادم (اسکیز، توایس، و یک سال پیش بود که اکسدیز شروع کردن:)لپ‌تاپ نو هدیه گرفتمبه‌طور غیر رسمی از جمع ویرگول خدافظی کردمتخت جدید خریدم ولی با همون عروسک همیشگی روش خیال‌پردازی و گریه کردمدرس خوندم (از برای تیرهوشان شروع شد و حالا در تیزهوشان رسیده)یه سریال دوست‌داشتنی دیدم و بعد از اون کم‌تر فیلم دیدم در عوض با برنامه‌های اسکیز زندگی کردمعلایق اصلی خودم رو پیدا کردممهارت‌های نویسندگی و سبک نوشته‌هایم روز به‌ روز پیشرفت می‌کنند، ولی از یک سال پیش تغییر قابل توجهی نداشته‌اند. با خواندن‌شان خودم را کنار رستای یک سال پیش احساس می‌کنم. میام به این نتیجه برسم که از سال پیش تا حالا تغییر خاصی توی هویتم پیش نیومده...که یاد یکی از بزرگ‌ترین‌ها میوفتم که سبب تغییرات بزرگی بود. دبیرستان جدید. که مرا از دوستانم جدا کرد. و نگذاشت دیگر به تمرینات بسکتبال برسم. جدایی از این دو موضوع که برایم مهم‌ترین‌ها بودند، نوشته‌های زیادی را خلق کرد و اشک‌های بسیاری را ریخت.لپ‌تاپم همان لپ‌تاپ است، آیدول‌هایم همان آیدول‌ها، تختم همان تخت و لباس‌هایم همان لباس‌ها، ولی دو عضو بزرگ روزمره‌ام جدا شده‌اند، یک ماه اول به‌هیچ‌وجه نمی‌توانستم جای خالی‌شان را قبول و انکار کنم. ماه دوم تغییرات رخ داده را پذیرفته بودم و حالا از وضعم ناامید بودم. و ماه اخیر، دلتنگی‌هایم روزمره شده و دیگر با آن لحن نمی‌نویسم و با آن شدت گریه نمی‌کنم.همان که بود، بودن، دلگرمی بزرگیست. و نبودن چیزی که بود، دلسردم می‌کند. دلم سرد و گرم شده و خسته‌ست. آرزوهای بسیاری دارد. قلبم کاری از دستش بر نمیاید ولی دستم به کمکش میاید و خواسته‌هایش را می‌نویسد. بی‌نهایت می‌نویسد به همان اندازه‌ای که خواسته‌های قلب بی‌نهایتند. بی‌محدودیت می‌نویسد به همان اندازه‌ای که خواسته‌های قلب بی‌محدودیتند. بی‌خاصیت نمی‌نویسد، هرچند که خواسته‌های قلب بی‌خاصیتند. خاصیت نوشته‌های دست به کمک قلم و دفتر آن‌جاییست که قلب کمی آرام می‌گیرد انگار که قلمِ در دست، مسکنی در دستگاه گوارش است.نمادِ «همیشگی» و دوست‌داشتنی منمغز من تسخیر شده توسط گردبادی از کلمات و این قلمم است که به کمکم میاید. با قلمم از فرازوفرودهای بسکتبال زیاد نوشته‌ام و آن‌ها را در ادامه منتشر خواهم کرد.</description>
                <category>رستا ناصری</category>
                <author>رستا ناصری</author>
                <pubDate>Fri, 23 Dec 2022 22:06:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عه به این زودی گذشت؟ /:</title>
                <link>https://virgool.io/@rastaa/%D8%B9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D9%88%D8%AF%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-k0dm5iez5ssk</link>
                <description>مقدمهسال پیش با منتشر کردن قسمت اول این سال‌نامه رو شروع کردم. اینم قسمت دومش به مناسبت سالگرد ورودم به ویرگوله https://vrgl.ir/zNwXZ بخش ۱: چیزایی که امسال یاد گرفتماهمیت دوست داشتن خودم. برای دوست داشتن خودم لازم نیست عاشق و شیفته‌ی خودم باشم، لازم نیست کامل و بی‌نقص باشم، صرفا لازمه خودمو بپذیرم و برای رستای بهتر تلاش کنم. دوست خودم باشم، دوستی بشم که قول می‌ده هیچ وقت رستا رو تنها نگذاره. از خودم حالمو بپرسم و به حالم اهمیت بدم. گول احساسات لحظه‌ای رو نخورم. در همچین موقعیت‌هایی که درگیر احساسات گذارا هستم، تصمیم نگیرم. و حتی اگه هم گرفتم، انقدر برای پایبند بودن به اون تصمیم مزخرف، پای‌فشاری نکنم. و قبول کنم که شاید هر تصمیمی هم که گرفتم درست نبوده. و از اون‌طرف صرفا به خاطر حرف مردم فکر نکنم که کار خیلی اشتباهی کردم.ناراحت باشم، یه روز... دو روز... سه روز... حتی سه هفته! ولی نه دیگه سه ماه. چیزایی که خوشحالم میکنن رو پیدا کردم. چیزایی ساده، مثل خوردن خوراکی موردعلاقه‌م (چیپس?). یاد گرفتم از تک تک همین چیزای کوچولو هم خوشحال بشم. و وقتی ناراحتم، منتظر کسی نمونم که خوشحالی رو بهم هدیه بده، خودم پاشم برم اون چیپس خوشمزه‌هه رو از تو کابینت بر دارم! گاهی اطرافیان نمی‌دونن چیپس منو خوشحال می‌کنه (البته اینو دیگه همه درباره‌ی من می‌دونن?) برای همین نباید ناراحت بشم که چرا فلانی الان منو اونجوری که می‌خوام خوشحال نمی‌کنه. وقتی خودم میدونم چجوری می‌خوام خوشحال بشم، پس چرا خودم خودمو خوشحال نکنم؟ این همون اهمیتیه که می‌گفتم، همون ارزشیه که یاد گرفتم برای زندگیم و خودم قائل بشم.بخش ۲: به رستای ۱۱ سالهرستای ۱۱ ساله، می‌دونم خیلی دوست داشتی این حرفو ازم بشنوی: دوستت دارم، بالاخره تونستم دوستت داشته باشم. و هه! دیدی که، قرار نبود تا آخر عمرت اونجوری غصه بخوری!تو نامه‌ت.. نامه‌م می‌گفتم همه چی قراره بدتر بشه، نه، البته که نه، هیچ وقت اون گم‌راهی اون سن رو فراموش نمی‌کنم! اصلا با هیچ چیز دیگه‌ای قابل مقایسه نیست! مثل اینه‌که یک‌هو با یک‌سری احساسات و موضوعات جدید تنهایی روبرو بشی و هیچ ایده‌ای هم نداشته باشی که وسط این طوفان باید چه غلطی بکنی! حتی اونقدر سرت گرمه که به فکرت نمی‌رسه تا از کسی کمک بگیری. چطور تونسته بودم انقدر همه چیز رو توی دل خودم بریزم؟ خب معلومه که آدم دیوونه می‌شه! و من شده بودم! ولی حالا - حالا که اون احساسات دیگه اون تازگیشونو ندارن - می‌دونم باید در مقابل هر کدومشون چی کار کنم، یاد گرفتم، با خطا و آزمون، نوشتن و داستانایی که می‌خوندم و می‌دیدم. اگه همون ماجراهای یک سال و خورده‌ای پیش، الان اتفاق میوفتادن، قطعا دیگه اونجور شورشو در نمیووردم! حتی یه ماجراهایی تو همون جنس اتفاق هم افتادن! و اگه یک سال پیش اتفاق میوفتادن، احتمالا بلبشویی راه میوفتاد که بیا و ببین، ولی حالا چی؟ حالا اصلا وقت ثبت کردن ماجراها رو ندارم و یکی بعد از دیگری فراموش می‌شن! واویادم رفته بودم و حالا با خوندن نامه‌م یادم اومد. همیشه از اولش یه علاقه‌ی خاصی به این سن داشتم. برا چراش یه حدس‌هایی می‌زنم که فکر می‌کنم برگرده به ناخداگاهم. ولی نکته‌ این‌جاست که آیا راضیم؟ آیا همون‌طور که پیش‌بینی‌ می‌کردم پیش رفت؟ البته! سال پیش سال غم و این چرت و پرتا بود، بزارید مژده بدم که امسال از این خبرا نبود، شاید فانتزی خاصی این دور و ورا نباشه، ولی کسا و چیزایی که دوست دارم هستن - بله خب، خیلی چیزها رو هم از دست دادم، ولی همین‌ش هم بسیار جای شکر داره، به هر حال همیشه چیزایی هستن که نباشن، پس باید روی چیزهایی که هستن تمرکز کنم! - و همین دلیل کافیه تا بگم عدد ۱۲ از اولش لیاقت دوست‌داشته‌شدن رو داشته و داره.بخش ۳: به رستای ۱۳ سالهسلام؟ می‌خوام شروع کنم ولی به طرز عجیبی حرفی برات ندارم. فقط امیدوارم منو یادت مونده باشه. امیدوارم جوری بوده باشم که با فکر کردن بهم، آرامش بگیری. امیدوارم رشد کرده باشی. و مهم‌تر از همه، امیدوارم غریبه نشده باشی. چرا دارم خطاب به دیگری می‌نویسم؟ مگه امیدوار نیستم من باشم؟ یعنی...چرا الکی نگران می‌شم؟ من همیشه من بوده. این چیزیه که سال پیش نمی‌دونستم. من فقط رشد کردم. من یکی دیگه نشدم، فقط رستای قبلی، ارتقا یافته. آرزوم همینه، که ارتقا بیابم، نه این‌که نسخه‌های قبلیمو دور بندازم. اصلا می‌تونم این‌کارو کنم؟ تا حالا کسی تونسته این‌کارو بکنه؟ اگه آره، چطور جرئت کرده؟ چطور جرئت کرده خالص‌ترین داراییشو دور بندازه؟ آدم چقد می‌تونه ناامید باشه که این‌کارو بکنه؟ من هیچ‌وقت اونقدری ناامید نبودم که بزارم تو ناامیدی باقی بمونم. برای این‌که به خودم تسلی بدم ناامیدترین نیستم به فیلم و کتاب پناه می‌برم. اون‌جاست که با دیدن شخصیت‌هایی که می‌تونم باهاشون همذادپنداری کنم انگیزه می‌گیرم. همیشه هم همزادپنداری نیست، گاهی اوقات با توضیح شرایط شخصیتی که نمی‌تونم درکش کنم، دیدمو بازتر می‌کنه. بهم نشون می‌ده طرف مقابل ممکنه چه احساسی داشته باشه. تجربه‌م رو بیشتر می‌کنه، انگار بارها، جورهای مختلفی زندگی، و خطاآزمون کردم. البته شاید روش خیلی خوبی هم نباشه، ولی برای من‌که جواب داده.می‌شه ازت بخوام لطفا چند دقیقه از حال‌ت رو به گذشته اختصاص بدی؟ دفترخاطرات‌ها رو بخونی. فکر کنم فقط با این کار می‌شه فاصله‌مون رو کم‌تر کرد. م ر ا ق ب خ و د تب ا ش*بلکه با این‌کار بیشتر به مفهوم اصلیش فکر کنی*دوستت دارم! هر وقت احساس کردی همه ازت متنفرن، می‌تونی این جمله رو از طرف من برای خودت تکرار کنی.دیروز. در تنهایی در فضای سبز کاخ سعدآباد. نشسته روی پله‌ها. بدون چیزی که خودم رو باهاش سرگرم کنم. یه عامل خارجی. ترس. گریه. و کشف یهویی‌ای که از ناخداگاه خودم کردم. ترس بیشتر. گریه‌ی بیشتر.امیدوارم تا اون موقع با درک درست از ترس‌ت، باهاش مقابله کرده باشی. این رفتارم خیلی عجیبه، نمونه‌ش رو تا به حال هیچ‌جا ندیده بودم! همین که فکر می‌کنم کسی نمی‌تونه درکم کنه، ترس رو ترسناک‌تر هم می‌کنه.اصلا می‌شه اسمش رو گذاشت ترس؟ اضطراب؟ دلهره؟ چیزی که معلوم نبود از کجا میومد. ولی دیروز، تو اون شرایط، در اوج اضطراب، انگار یه جرقه‌ای از منبعش رو جلوی چشمم دیدم. و حالا مصمم شدم که برم سراغ منبعش و این مشکل روانی رو خاتمه بدم. کاش بتونی بهم اطمینان بدی که تموم شده،،،بخش آخرسال پیش از این هرچی‌دلتون‌می‌خوادبگیدا گذاشته بودم. می‌دونم ویرگول دیگه به اون صمیمیت و خودمونی قبل نیست و خیلا رفتن و اومدن، ولی بازم دوست دارم ازتون بخوام تا هرچی‌دلتون‌می‌خوادبگید!  https://harfeto.timefriend.net/16482924530044 </description>
                <category>رستا ناصری</category>
                <author>رستا ناصری</author>
                <pubDate>Sat, 26 Mar 2022 14:55:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دور ریختنی‌های عزیز من</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-%D9%85%D9%86-qeuqxpeu398i</link>
                <description>تجربه‌ی شخصی مناز مشکلات واضح من وابستگی به انواع چیزها بود. از وسایلی که جمع می‌کردم گرفته، تا اشخاص. این موضوع وقتی مجبور به اسباب‌کشی شدیم واضح‌تر شد. باید از یک‌سری وسایلم دل می‌کندم. هرچند واقعا این‌کار رو نکردم و یه عالمه وسیله رو با خودم کشوندم به خونه‌ی جدید. مهم‌تر از وسایل، باید از خونه‌مون هم دل می‌کندم. خونه‌ای که عملا توش بزرگ شدم. جایی که ۵ سال تموم توش با آدم‌هایی که اومدن و رفتن، خاطره ساختم. خونه‌ای که برام همه چیزه، و از دست دادنش بدترین اتفاق.برام همه‌چیز باارزش بودن. تنها دارایی من ۱۲ ساله بودن، بدون وسایلم، خاطراتی ندارم. بدون خاطراتم، هویتی ندارم. این‌ها افکارم بود، تا قبل از این‌که کتاب دورریختنی‌های عزیز من رو بخونم.از سرگرمی‌های من وب‌گردی توی وب‌سایت‌های انتشارات‌هاست. روزی در سایت انتشارات پرتقال می‌گشتم که به صفحه‌ی کتاب دوررختنی‌های عزیز من برخوردم. توضیحات کتاب را خواندم و بالافاصله آن را در لیست‌خریدکتابم (معنی لیست‌خرید‌کتابم: لیستی که انتها نداره و بلندترینه?) اضافه کردم. چقدر به همچین چیزی نیاز داشتم! و چقدر می‌توانستم با توضیحات هم‌ذات‌پنداری کنم!مدتی می‌گذره، اسباب‌کشی هم کردیم و من کتاب رو فراموش می‌کنم تا وقتی که تو هایپراستار به چشمم می‌خوره و می‌خرمش. اونقدر براش هیجان داشتم که از بین یه قفسه کتاب نخونده، انتخابم بود. زمانی شروعش کردم که هم مدرسه‌ بود، هم کلاس‌های‌بیرون‌مدرسه هم کلی کار ریز و درشت دیگه. با این حساب خیلی ذوق داشتم که  نشستم دو روزه خوندمش...و حالا این‌جام تا بعد از حدود ۲ هفته از تموم کردنش، نقد و تجربه‌ی شخصیم از این‌ ماجراها رو بگم! پس اگه شما هم مشکل وابستگی رو دارید یا دوست دارید درباره‌ش بیشتر بدونید، حتما پیشنهاد می‌کنم این پست و این کتاب - که در این زمینه عالیه - رو از دست ندید.مشخصات کتاب:نویسنده: الی سوارتزمترجم: مینا شهریانتشارات: پرتقالسال انتشار: ۲۰۱۹مناسب برای سنین: بالای ۱۲ سالژانر: رئالتعداد صفحات: ۲۴۷خلاصه‌ی پشت جلد: خانواده، همیشه برای مگیِ دوازده‌ساله مهم بوده است. او در رشته‌ی تیراندازی به اهداف متحرک فعالیت دارد. پدرش مربی و مادرش همواره مشوق او در این مسیر بوده است. اما مادربزرگ مگی به تازگی از دنیا رفته و این اتفاق باعث شده حفره‌ی عمیقی در زندگی‌اش ایجاد شود. یکی از راه‌هایی که او برای پر کردن این جای خالی انتخاب کرده، انبار کردن وسایل مختلف است. بعد اضطراب ناشی از یک اتفاق جدید مگی را بیشتر از قبل به انبار کردن وسایل ترغیب می‌کند؛ آن‌قدر که دیگر کنترل اوضاع از دستش خارج‌ شده و دلش نمی‌خواهد هیچکس به جعبه‌های وسایلش نزدیک شود، به آن‌ها دست بزند یا حتی یکی از آن‌ها را دور بیندازد... با مگی همراه شوید؛ شاید شما هم به این باور برسید که گاهی دوست داشتن به معنای رها کردن است.داستان درباره‌ی مگی ۱۲ ساله‌ست که آلزایمر و - بعد - مرگ مادربزرگ عزیزش - نانا - حفره‌ای بزرگی در قلبش ایجاد می‌کند. مگی نمی‌خواهد فراموش کند، همان‌طور که نانا او را کرد. برای همین شروع می‌کند به انبار کردن همه چیز در جعبه‌هایی که زیر تخت و در کمدهایش - به‌صورت یواشکی - نگه می‌دارد. او وسایلی را در جعبه‌هایش انبار می‌کند که در دید دیگران آشغال جلوه می‌کند. پوسته‌های آدامس، بطری‌های خالی شیرپاکتی، و هرچیزی که فکرش را بکنید. ولی برای مگی این وسایل همه‌چیزش هستند. چیزهایی که به او آرامش خیال می‌دهند. چیزهایی که خاطرات ارزشمندش را به یادش می‌آورند و باعث می‌شوند او فراموش نکند. ولی ماجرا زمانی جدی می‌شود که کنترل اوضاع از دستش خارج‌ می‌شود. مگی بیش‌از‌حد بر روی وسایلش حساس، و به آن‌ها وابسته می‌شود. دلش نمی‌خواهد هیچکس به جعبه‌های وسایلش نزدیک شود، به آن‌ها دست بزند یا حتی یکی از آن‌ها را دور بیندازد. تمام فکرش پیش خرت‌و‌پرت‌هایش است. در این کتاب ما شاهد اشخاص و ماجراهایی هستیم که به او در راه مبارزه با اظطرابش کمک می‌کنند. و مهم‌تر از همه، شاهد قدرت اراده و شخصیت ناپایدار مگی. مشکل من در حد اظطراب مگی نیست. بااین‌حال من هم در کنار مگی درحال یادگیری بودم. یادگیری هنر رها کردن. علاوه بر یادگیری، لذت هم بردم! خلاصه که خیلی این شخصیت رو شبیه خودم می‌بینم. کسی که همیشه در حال فلش‌بک زدن به خاطراتشه. خاطراتی که براش باارزش‌ترینن. و با جمع کردن خرت‌وپرت‌ها، سعی می‌کنه این خاطرات رو ثبت کنه. هرچند بعدها متوجه می‌شه روش درستی رو برای ثبت خاطراتش انتخاب نکرده و توش زیاده‌روی کرده. پی‌دی‌اف ۲۰ صفحه‌ی اول کتاب: https://www.porteghaal.com/uploads/Give%20and%20Take.pdf </description>
                <category>رستا ناصری</category>
                <author>رستا ناصری</author>
                <pubDate>Sun, 27 Feb 2022 21:23:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدمای‌حال‌خوب‌کن</title>
                <link>https://virgool.io/@rastaa/%D8%A2%D8%AF%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%DA%A9%D9%86-rwpkle4n6si7</link>
                <description>بعضی آدم هستن که با یه لبخند یا یه حرف دل‌گرم کننده، روزتو می‌سازن. حالتو خوب می‌کنن. بهت اهمیت می‌دن و باعث می‌شن احساس باارزش بودن بکنی. باحرف‌هاشون، قلبت از صمیمیت ذوب می‌شه. با لبخندشون، لبخند بر لبت میاد. دلت می‌خواد از خوش‌حالی فریاد بکشی و هرچه سریع‌تر احساس خوبتو منتقل کنی تا تو هم بشی یه آدم‌حال‌خوب‌کن - تو زندگی یکی دیگه - تا وقتی باهاش ارتباط برقرار می‌کنی، اونم حس خوبی ازت دریافت کنه.از آدمای‌حال‌خوب‌کنِ زندگیم تشکر می‌کنم. ارتباط باهاتون، بهترین حس‌ها رو برام می‌سازه. از دست دادنتون بزرگ‌ترین ترسمه و شما زندگی منو ساختید.</description>
                <category>رستا ناصری</category>
                <author>رستا ناصری</author>
                <pubDate>Fri, 17 Dec 2021 11:14:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سریال‌هایی که ذهنتون رو نورانی می‌کنند!</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B0%D9%87%D9%86%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-bb37rdsmcadl</link>
                <description>اولایل که به ویرگول اومده بودم پست‌هایی با عنوان «سریال‌های موردعلاقه‌ام» و «سینمایی‌های موردعلاقه‌ام» منتشر کردم. خوب و کامل ننوشته بودم. چیزی رو محدود نکرده بودم و هر فیلمی دیده بودم معرفی کردم. پاکشون کردم تا پست‌هایی دقیق‌تر، محدودتر و بهتر بنویسم.از لحاظ محتوایی ویرایش نمی‌شه ولی ممکنه توی پست‌های جدید ادامه پیدا کنه.آبشار جاذبه / Gravity Fallsمشخصات سریال:ژانرها: کمدی / فانتزی / مرموز / ماجراجوییسال ساخت: ۲۰۱۲تعداد فصل‌ و قسمت‌ها: دو فصلِ ۲۰ قسمتی. در کل ۴۰ قسمتِ حدودا ۲۰ دقیقه‌ایخلاصه‌ی داستان: آبشار جاذبه داستان دوقلویی به نام‌های میبل و دیپر است. والدین میبل و دیپر، آن‌ها را به آبشارجاذبه - پیش عمویشان - می‌فرستند. آبشارجاذبه شهری مرموز و پررمزوراز بوده و هست. این را میبل و دیپر از همان روزی که پا در آن شهر می‌گذارند متوجه می‌شوند و در طول سریال با چیزهای عجیب و مرموز بیشتری مواجه می‌شوند.پیشنهاد می‌کنم برای اطلاعات دقیق و بیشتر مطالب زیر را هم مطالعه کنید: https://smarteen.ir/top-five-5-types-of-mysteries-of-the-gravity-falls-that-engage-everyones-minds/  https://virgool.io/@Euphoria/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%A2%D8%A8%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D8%B0%D8%A8%D9%87-zb6oe6mdj5qe وقت ماجراجویی / Adventure Timeمشخصات سریال:سال ساخت: ۲۰۱۰ژانرها: ماجراجویی / فانتزی / کمدیتعداد فصل‌ و قسمت‌ها: ۱۰ فصل و حدود ۳۰۰ قسمتِ ۱۰ دقیقه‌ایخلاصه‌ی داستان:داستان درباره‌ی فین و جیک - دو دوست خوب و قدیمی - است که در دنیایی بسیار متفاوت از دنیای ما زندگی می‌کنند. دنیایی پر از ماجراجویی و شخصیت‌های رنگی رنگی، متفاوت و طراحی‌ای بسیااار جذاب و فانتزی دارد.فین و جیک در هر قسمت ماجراجویی‌ای طنز، فانتزی و بامزه دارند. ممکن است در نگاه اول، این سریال یک سریال کودکانه باشد. درست است که سریال برای کودکان نیز مناسب می‌باشد، ولی دلیل بر این نیست که برای باقی سن‌ها خسته‌کننده و مسخره است، بلکه ممکن است برای سن‌های بالاتر جذابیت بیشتری داشته باشد! قسمت‌ها به هم ربط دارند ولی زیاد دنباله‌دار نیستند. البته که گاهی قسمت‌ها دنباله‌دار هم می‌شوند ولی در کل داستانک‌های کوتاه، این سریال را تشکیل می‌دهند. بچه‌های بدشانس / A Series Of Unfortunate Eventsمشخصات سریال:این سریال براساس مجموعه کتاب بچه‌های بدشانس نوشته‌ی لمونی اسنیکت، در سال 2016 ساخته شده است. از مهم‌ترین ژانرهای آن می‌شود به ماجراجویی و رازآلود اشاره کرد. من این سریال را در ۱۰ سالگی با مادربزرگم تماشا کردم. برای همین معتقدم رده‌ی سنی خاصی ندارد. سه فصل و در کل دارای ۲۵ قسمت ۴۵ دقیقه‌ای است. خلاصه‌ی داستان:داستان داستانِ سه‌خواهر و برادر بااستعداد به‌نام‌های وایلت، کلاوس و سانی بودلر است که در خانواده‌ای ثروت‌مند و ماجراجور بزرگ شده‌اند. روزی والدین‌شان، آن‌ها را تنها به ساحلی می‌فرستند. بودلرها مشغول اختراع‌شان هستند که آقای پو - مسئول مالی خانواده‌اشان - سر می‌زند و خبر بدی را به آن‌ها می‌رساند. خبر می‌دهد که خانواده‌ی آن‌ها همراه با تمام خانه‌ی بزرگ‌شان، از بین رفته‌اند و حالا بودلرها باید با قومی زندگی کنند که آن را نمی‌شناسند. کنت الاف؛ کنت الاف بودلرها را برده‌ی خودش و با آن‌ها بدرفتاری می‌کند. ولی انگار غیر از کارکشیدن ازشان، هدف‌های دیگری هم دارد. هدف‌های دیگری که در طول داستان سعی می‌کند بهشان برسد. هدف‌هایی که باعث بدبختی و دردسر بودلرها می‌شود. در طول داستان بودلرها با استعدادهای منحصردبه‌فرد خود هرجور که شده از دست کنت‌الاف و دارودسته‌اش فرار می‌کنند و در همین حین متوجه رازهایی درباره‌ی والدین‌شان کشف می‌کنند و به گذشته‌ی مرموز آن‌ها پی می‌برند...بچه‌های بدشانس سریال موردعلاقه‌ی من است. ماجراها و شخصیت‌های آن خیلی جذب‌ام می‌کرد. بارها و بارها قسمت اول‌ش را دیده‌ام و دوست دارم باز هم در فرصتی مناسب،  کل سریال را از اول ببینم. پیشنهاد می‌کنم قسمت اول این سریال رو به صورت رایگان و زبان‌اصلی با زیرنویس از فیلیمو ببینید: https://www.filimo.com/m/4786 حفره / The Hollowمشخصات سریال:سال ساخت: فصل اول: ۲۰۱۸ / فصل دوم: ۲۰۲۰تعداد فصل‌ و قسمت‌ها: ۲ فصلِ ۱۰ قسمتی قسمت‌های حدودا ۲۰ دقیقه‌ای.ژانرها: فانتزی / مرموز / ماجراجوییخلاصه‌ی داستان:سه نوجوون غریبه، در دنیاییی غریبه بیدار می‌شن. اون‌ها حتی یادشون نمیاد اسمشون چیه و چرا توی یک اتاق سر تا سر دیوار با هم گیر افتادن. ولی به مرور متوجهِ قدرت‌های منحصردبه‌فرد، موقعیت و هدف‌شون می‌شن. با شخصیت‌های مختلفی آشنا می‌شن و برای رسیدن به هدف‌هاشون از موانع زیادی می‌گذرند.این سریال رو به‌کسانی که به‌ بازی‌های‌کامپیوتری علاقه‌ دارند پیشنهاد می‌کنم چون انگار اون‌ها دارن توی یک بازی‌کامپیوتری زندگی می‌کنن!آنه / Anne With An E مشخصات سریال:سال ساخت: ۲۰۱۷تعداد فصل‌ و قسمت‌ها: سه فصل در کل ۲۷ قسمت. قسمت‌های حدودا ۴۵ دقیقه‌ای.ژانرها: رئال / عاشقانه / کلاسیکخلاصه‌ی داستان:همه‌ی ما حتی اگر داستان آن شرلی را ندانیم، نام او را شنیده‌ایم. آن دختر یتیمی که به فرزندخواندگی متیو و ماریلا در میاید. همراه همسایه‌ها، دوستان جدید و همکلاسی‌هایش ماجراهایی دارد. سریال شباهت‌هایی - از جمله ماجراهای اصلی با کارتون‌ش که اکثر ما در تلویزیون دیده‌ایم - دارد، ولی مخاطب آن نوجوانان است نه کودکان. ماجراهای اصلی کتاب را حفظ کرده است ولی ماجراها و حتی شخصیت‌های منحصردبه‌فرد و متفاوت از کتاب را دارد. سریال با طراحی لباس، گریم و صحنه‌ی خوبش حس سال‌های ۱۸۹۰ را به خوبی منتقل می‌کند.علاوه برتمام این‌ها حاوی کلی حس خوبه! حداقل برای من‌که بوده :))سریال‌هایی که همین‌قدر (به‌خصوص آواتار که اصن حرف نداره!) پیشنهادشون می‌کنم و درباره‌اشان پست نوشته‌ام: https://virgool.io/Novira/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D8%B1-ci2xsn6avpat#--responses  https://virgool.io/@rastaa/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-7seeds-concio2wy5io </description>
                <category>رستا ناصری</category>
                <author>رستا ناصری</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jul 2021 11:58:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفتش که رفتش!</title>
                <link>https://virgool.io/@rastaa/%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%B4-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%B4-j25vqbxlpdlt</link>
                <description>من زیادی وابسته می‌شم. نمی‌تونم از چیزهای قدیمیم دل بکنم و دور انداختن هرچیزی برام شکنجه‌ست. و این یکی از بزرگ‌ترین نقطه‌ضعف‌هامه. وقتی ناچارم چیزیو که دوست دارمو از دست بدم، بدجوری ناراحت می‌شم. پیش یکی به پاک کردن معروف بودم. آدما وقتی با خودشون سر لج باشن، به خودشون آسیب می‌زنن. برای اون شخص، بیشتر از اون زمانایی می‌گفتم که همش سر لج بودم... درسته، من وقتی با خودم سر لج باشم چیزایی که دوست دارمو پاک می‌کنم. (نه فقط پاک کردن، دور ریختن، از بین بردن، کاش یه فعلی بود که مفهوم همه‌ی اینارو باهم نشون می‌داد...)بعدش وقت یه دوره اشک ریختن برای از دست داده‌هامه!باید یاد بگیرم نباید زیاد دل‌بسته بشم. هیچ چیزی تا ابد نمی‌تونه باهام بمونه، هیچ چیزی غیر از خودم. یه روز میام می‌بینم لپ‌تاپم خراب شده، یه روز مجبور می‌شم کتابامو اهدا کنم، یه روز عزیزانم رو از دست می‌دم و یه روز از این خونه می‌رم. اون وقته که حسابی نابود می‌شم... وقتی می‌دونیم قراره از دست بدیم، دیگه چطور انگیزی‌ای برای به دست آوردن می‌مونه؟از همین الان حدس می‌زنم بگید چیزای مادی اهمیت ندارن و ما باید خاطراتو ثبت کنیم، ولی تا وقتی چیزای مادی نباشن دیگه چطوری می‌تونیم به خودمون ثابت و یاداوری کنیم که همچین اتفاقی برامون افتاده؟پیشنهاد می‌کنم کلا توی کاور پست‌های من دنبال چیز مربوطی نگردید! تمام هیستوری واتسپِ وِی پاک شده... می‌دونین یعنی چی؟ یعنی دیگه هیچ چیز مادی‌ای مربوط به دوستی‌هاش توی این دوسال نداره!</description>
                <category>رستا ناصری</category>
                <author>رستا ناصری</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jun 2021 13:58:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفته‌ی دوم و سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@rastaa/%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%88-%D8%B3%D9%88%D9%85-cp1mctpq8xxy</link>
                <description>به‌نظر میاد اونقدری تنبل شدم که حوصله ندارم بنویسم. البته یه بهونه‌ی عالی برای ننوشتن توی دفترم دارم: مغزی جدید اتودم خیلی خیلی مزخرفه و اصلا باهاش راحت نیستم و هروقت باهاش می‌نویسم اعصابم خورد می‌شه. ایده‌ای هم برای نوشتن پست ویرگول ندارم. هفته‌ی دوم رو پیچوندم و ننوشتم. شاید به‌خاطر این‌که اصلا کار خاصی نکرده بودم که بخوام بگم...سعی می‌کنم تمام کارهامو با الویت انجام بدم و موفق هم شدم. تقریبا اون‌کارهایی که یه‌جا جمع شده بودن و برای انجام دادنشون وقت می‌خواستم رو انجام دادم. دو پروژه‌ی خصوصی دارم که خوب توشون پیش رفتم. فعلا نمی‌خوام به‌خاطر رویاپردازی‌هام خودمو سرزنش کنم و بی‌خیال یه‌سری تصمیم‌ها شدم. خواب‌هایی که دلیلشونو نمی‌دونم، کم‌تر شدن. شب سه‌شنبه یه‌خواب نسبتا فوق‌العاده دیدم؛ تا حدودای ۵ سالگی، خواب‌های خوب زیاد می‌دیدم. ولی بعد از اون، همه‌ی خواب‌هام کابوس‌وار بودن و که باورم شد خواب‌ها نمی‌تونن رویا و خوب باشن. تا این‌که بعد از مدت‌ها یه‌ خواب خوب دیدم. نمی‌شه گفت خیلی خوب بود، ولی چیزی که باعث می‌شه بهش بگم فوق‌العاده، اینه‌که هیچ چیزِ کابوس‌واری توش نبود. اتفاقا موضوعی هم بود که می‌تونست زیاد اذیتم کنه، ولی توی خواب خیلی بی‌عیب پیش می‌رفت. بیدار که شدم، بیشتر از نیم‌ساعت فقط داشتم به خوابم و ادامه‌اش فکر می‌کردم... فکر می‌کردم شاید، شاید یه معجزه‌ای پیش بیاد و همه‌ی رویاپردازیام تبدیل به واقعیت بشن...(وجدان: «جمله‌بندیات هم مثل خودت نابود شدن?. هورا این آهنگه اومد??») برای نوشتن هفته‌ها خیلی نمی‌خوام خودمو محدود کنم تا مثل هفته‌ی پیش ازش فراری بشم. حتی اگه همین‌قدر کوتاه شد، طوری نیست. حتی اگه یه‌جمله بنویسم: «هیچ کاری نکردم.»، طوری نیست...فیلم‌هایی که در این دو هفته تماشا کرده‌ام:انتقام‌جویان: عصر التران / Avengers: Age Of Ultronانتقام‌جویان: جنگ ابدیت / Avengers: Infinity Warاژدهای آرزو / Wish Dragon (خیلی مزخرف بود?)کتاب‌هایی که در این دو هفته مطالعه کرده‌ام:بچه‌های خاص خانه‌ی خانم پریگرین / Miss Peregrine&#x27;s Home For Peculiar Childrenاسکارلت و آیوی ۶: آخرین راز روک‌وود / The Last Secret</description>
                <category>رستا ناصری</category>
                <author>رستا ناصری</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jun 2021 10:36:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفته‌ی اول</title>
                <link>https://virgool.io/@rastaa/%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84-ny3enuplddjs</link>
                <description>راستش از منتشر کردنش پشیمون شدم و ازجایی که هنوز به‌ کامنت‌ها جواب ندادم نمی‌خوام پاکش کنم. متنش رو یه‌جای دیگه کپی‌پیست کردم تا ببینم چی می‌شه. (برای اولین بار نیاز به ۳۰۰ کاراکتر داره???‍♀️)</description>
                <category>رستا ناصری</category>
                <author>رستا ناصری</author>
                <pubDate>Sat, 05 Jun 2021 10:20:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سبک</title>
                <link>https://virgool.io/@rastaa/%D8%B3%D8%A8%DA%A9-lplz0dwjziv3</link>
                <description>مثال ۱این مثال برعکسِ مثال دوم واقعی است و برای من اتفاق افتاده است.قبل از پیش‌دبستانی من - یعنی زمانی که هنوز اصفهان زندگی می‌کردیم - هیولا می‌کشیدم. هیولاهایم شخصیت داشتند. در واقع با کمک از نقاشی شخصیت‌ آن‌ها را به‌نمایش می‌گذاشتم. به گفته‌ی مامانم، تا وقتی می‌کشیدم که به پیش‌دبستانی جدید رفتم. راستش را بخواهید هم‌کلاسی‌هایم بچه‌هایی بودند کوته‌فکر. برای مثال رویای فضانورد شدنم را با آن‌ها درمیان گذاشتم. یک دوقلوی پسر - که اتفاقا آن‌ها هم همچین رویایی داشتند - مرا با حرف‌هایشان به گریه انداختند. آن‌ها می‌گفتند زنان نمی‌توانند فضانورد بشوند. آن‌ها کوتاه‌فکر بودند. من این را می‌دانستم. درست است که گریه کردم ولی حرفشان را قبول نداشتم. منطقی‌ست که اگر نصف روزهای کاری‌ات را با همچین بچه‌هایی بگذرانی، آن‌ها ممکن است ناخوداگاه تاثیراتی رویت بگذارند. من این را نمی‌دانستم ولی مادرم می‌گوید آن‌ها همین‌کار را کردند. باعث شدند من دیگر هیولا نکشم. آن‌ها سبکِ منحصردبه‌فرد مرا ناخداگاه نابود کردند.مثال ۲توجه داشته باشید که این مثال به‌هیچ وجه واقعی نیست. یعنی من همچین تجربه‌ای نداشتم و نوشتن فقط یک مثال است. از زمانی که یادگرفتم بنویسم، تحت تاثیر سبک‌های دیگران بودم و هیچ‌وقت نتوانستم سبکِ منحصردبه‌فرد خودم را به‌نمایش‌بگذارم. با خواندن متن‌های زیبای دیگران، وسوسه می‌شوم که از آن‌ها تقلید کنم بلکه کار من هم مثل آن‌ها، خوب از آب در بیاید. ولی این سبک، سبک من نیست! باآن ارتباط برقرار نمی‌کنم و از آن لذت نمی‌برم! متنی نیست که بشود امضا و بازتاب خودم را در آن ببینم.باخودم کلنجار می‌رفتم و نمی‌دانستم درآخر باید از چه سبکی پیروی کنم. نمی‌توانستم خودم باشم. ولی باید خودم می‌بودم. باید خودم می‌بودم تا از کارم لذت ببرم!مقایسه‌ی مثال اول با مثال دومدر مثال اول من از اول تحت‌تاثیر سبک‌های دیگران نبودم برای همین توانسته بودم سبک خودم را پیدا کنم و از آن لذت ببرم. بعد متوجهِ سبک‌های دیگران شدم و سبک خودم نابود شد. ولی در مثال دوم من از اول تحت‌تاثیر سبک‌های دیگران بودم. همین‌باعث‌شد که نتوانم سبک خودم را شکوفا کنم و از سبک‌های دیگران پیروی کردم، درحالی که باآن‌ها مشکلاتی داشتم. کلاغه می‌خواست راه رفتن کبک رو یاد بگیره، راه رفتن خودش رو هم فراموش کرد.نتیجه‌ای نیست! سعی کردم کم‌تر از همیشه نتیجه بگیرم و حرفای کلیشه‌ای بزنم. امیدوارم واقعا تونسته باشم. خوش‌حال می‌شم اگه شما هم تجربه‌های مشابه‌تون رو در میون بگذارید :))</description>
                <category>رستا ناصری</category>
                <author>رستا ناصری</author>
                <pubDate>Wed, 02 Jun 2021 17:35:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برنامه‌ی ویرگولیِ من برای تعطیلاتِ تابستونی!</title>
                <link>https://virgool.io/@rastaa/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%90-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B9%D8%B7%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AA%D9%90-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C-c7vvqauqieaf</link>
                <description>یک هفته‌ای هست که مدرسه‌ی ما تموم شده و من رسما وارد تعطیلات تابستونی شدم. از این به بعد احتمالا پست‌های زیادی درباره‌ی تابستونم بنویسم که ایده‌ش از پیشنهادِ ساتو هستش:«امسال خیلی خوب تجربه ش کن و تو ویرگولم بنویس که چی کارا می کنی! هم واسه حرکت بعدیت هیجانت میره بالا هم یکی مثل من می تونه ازت ایده بگیره :)»فعلا دوتا ویژه‌برنامه برنامه دارم:هرهفته یک پست درباره‌ی: احوالاتِ اون هفته‌م، تجربه‌هایی که داشتم، چیزای ریزمیزِ دیگه و کلا هرچی دلِ تنگم می‌خواهد، می‌نویسم. به‌احتمال زیاد هر‌شنبه، قبل‌ازظهر منتشر بشن.آخرِ تعطیلات دو تا پست با عنوان‌های «تابستونِ دیدنی» و  «تابستونِ خوندنی» منتشر می‌کنم. توشون از احساساتم درباره‌ی تمام فیلم‌ها و تمام کتاب‌هایی که توی این مدت دیدم و خوندم، در حدِ یک بند - بدون هیچ مقدمه، توضیحات و نقدی - می‌نویسم.غیر از این‌ها قطعا پست‌های دیگه‌ای هم می‌نویسم. قرار گذاشتم حداقل هفته‌ای یک پست منتشر کنم ولی چون خیلی ایده‌ای ندارم مطمئن نیستم بتونم پاش بمونم.پیشنهاد می‌کنم شما هم همچین‌کاری بکنید و اگه پیشنهاد یا انتقادی دارید خوش‌حال می‌شم بشنومش :))</description>
                <category>رستا ناصری</category>
                <author>رستا ناصری</author>
                <pubDate>Tue, 01 Jun 2021 21:10:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ثنا و ریحانه خاطرِتون هست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@rastaa/%D8%AB%D9%86%D8%A7-%D9%88-%D8%B1%DB%8C%D8%AD%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%90%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA-r2nzxoccqa9z</link>
                <description>خاطرتون هست اولین روزی که دور هم جمع شدیم؟ اون روزی که عامل تمام این خاطرات هست و ازش بی‌نهایت ممنونم :) اون روزی که ثنا رو فرستادن به سرویس من و ریحانه :)خاطرتون هست چقدر شعر آقای آشتیانی رو می‌خوندیم و بعد ریز ریز می‌خندیدیم؟یه نقشه ریختیم تا تو داشبرد آقای آشتیانی رو ببینیم (لازم به ذکر نیست که چرا?) . وقتی اون رژ قرمز رو دیدیم داشتیم از خنده می‌مردیم و هزاران تخیل کردیم که اون رژ قرمز برای چی توی داشبرده?خاطرتون هست چقدر حوریای بدبخت رو اذیت می‌کردیم؟ البته‌که حوریا هم برای ما کم نمی‌ذاشت!خاطرتون هست لهون‌بازیامونو؟هیچ قانون خاصی نداشت و تنها هدفش این بود: «له کردن باقی هم‌سرویسیا??»کفشامونو در میووردیم و هرجوری شده هم‌دیگه رو له می‌کردیم!حوریای کلاس شیشمی با مای کلاس سومیا در میوفتاد و به معنای واقعا کلمه لهمون می‌کرد! می‌گم له یعنی واقعا له می‌شدیم! مثل نخود آب‌گوشت که می‌کوبوننش!بعد که حوریا می‌رفت، ثنا چون قوی‌تر بود یه گروه می‌شد و من و ریحانه یه گروه. همه قبول داشتن که ریحانه قدرتش از من و ثنا کم‌تره... و درواقع مسابقه‌ی اصلی رو من و ثنا می‌دادیم و ریحانه اون وسط له می‌شد!قشنگ یادمه تنها عضو بدنش که دیده می‌شد دماغش بود /: خاطرتون هست من ادعا کردم قدرتم از ثنا بیشتره و قرار شد مسابقه بدیم؟?همین‌که رسیدیم مدرسه رفتیم سراغ دوستامون و به‌معنای واقعی کلمه «لشکرکشی» کردیم! قبل از حلقه (چی بهش می‌گین؟?) می‌دوییدیم این ور و اون ور تا طرفدار جمع کنیم! طرفدارای واقعی بهمون کمک می‌کردن تا باز هم طرفدار جمع کنیم!خبر مسابقه‌ی ما توی مدرسه پیچیده بود و حتی معلما هم خبر داشتن که چرا توی کلاس هی دم‌گوشی حرف می‌زنیم و انگاری‌ عجله داریم!یادمه انقدر موضوع جدی شده بود که قرار شد برای خودمون پرچم با نماد هم درست کنیم! (??‍♀️?) نغمه داوطلب شد تا این نماده رو به عنوان پرچم من درست کنه???حالا می‌دونید قسمت ضدحالش بعد از این همه کارای باحالی که کردیم کجاست؟ اون‌جایی که من و ثنا به‌همراه موجی از طرفداران (آشپزان عزیز لطفا یکم دیگه پیاز‌داغ بیارید برام??) رفتیم محل سایانورابازی‌مون (اینم قضیه داره?) ولی اجازه ندادن مسابقه بدیم ???????????????????????????????????????????????? این یارو /:خاطرتون هست من کلی کاغذ و مداد میووردم و با وجود ناهمواریای راه، کلی چیز میز روی کاغذام می‌نوشتیم و از خنده غش می‌کردیم؟خاطرتون هست دوتایی برعلیه اون‌یکی می‌شدیم و درباره‌ی اون بنده‌خدایی که نوبتش شده بود کلی چیزمیز روی اون کاغذا می‌نوشتیم?? (ایده‌ی خودم بود ولی برعلیهم هم استفاده شد!??)خاطرتون هست ثنا با حرفای من و ریحانه، گاومیش می‌شد؟?? گاومیش می‌شد و سرشو می‌کوبوند به صندلی همیشگیِ بنده‌خداش??خاطرتون هست که یه روز یه مرده می‌خوره به نرده بعد چی می‌گه؟ می‌گه:«دونه دونه دونه دونه! یه ستاره تو آسمونه!??»خاطرتون هست چقدر به آقای قرجه‌داغی اصرار می‌کردیم که برامون بستنی بخره؟آقای قرجه‌داغی اجازه که نمی‌داد هیچ، دل مارو با کارایی که دبیرستانی‌ها می‌کردن هم آب می‌کرد!خاطرتون هست هر آدمی رو که تو خیابون می‌دیدیم بهش سلام می‌کردیم؟ و اسم این‌کارمون هم «سلام بازی» بود!? (اسم‌های خلاقانه رو حال می‌کنید؟???‍♀️) اختراع تسنیم و هم‌کلاسیاش بود من و ریحانه هم ازشون یاد گرفتیم و بعد که تسنیم و همکلاسیاش از ما جدا شدن و جمعمون جمع شد، به روش خودمون بازیش می‌کردیم! (به‌علاوه‌ی حوریا که البته چون دشمن‌خونیمون بود، حساب نمی‌شه??)ثنا همیشه از خانمایی که سلاممون رو می‌شنیدن ولی جواب‌سلاممون رو نمی‌دادن بدش میومد و خیلی هم حرف‌های خوبی درباره‌شون نمی‌زد???‍♀️ برعکس قربون‌صدقه‌ی اون خانمایی می‌رفت که با خوش‌رویی جواب سلاممون رو می‌دادن! آقایون هم به‌صورت مرموزی همه یا توی گوششون هنزفری بود یا داشتن با تلفن حرف می‌زدن?وقتی تو ترافیک‌گیر می‌کردیم بعد از سلام دادن وقت داشتیم تا شعر خواهرای گلی بعد از سلاممون رو بخونیم...شعرمونو خاطرتونه؟ من‌که نیست...?خاطرتون هست من و ثنا دوتایی جلو نشستیم؟ برای اینکه بتونیم این‌کارو بکنیم چه‌ها که نکردیم!من رفتم زیر صندلی همراه راننده. همه‌ی کاپشنا و کیفا رو ریختین روم تا معلوم نباشم. بعد که از مدرسه بیرون رفتیم، از زیر صندلی بالا اومدم و کنار ثنا نشستم. کنار ثنا نشستم و یکی از بهترین سلام‌بازی‌های تاریخ رو کردیم!خاطرتون هست ۴ نفری (ما سه‌تا + آقای قرجه‌داغی?) کانکت بازی می‌کردیم؟و بعد شما دو تا کانکت تقلبی رو راه انداختید و منم از کارتون متنفر بودم بازی نمی‌کردم و اون موقع بود که برعلیه من شدین? معلوم نبود روی اون کاغذا چیا که دربارم نمی‌نوشتین?حق هم داشتم که از کانکت تقلبیتون متنفر بودم!:(بند زیر رو در صورت‌ای متوجه می‌شید که بلد باشید کانکت بازی کنید.)دمی‌گوشی یه کلمه انتخاب می‌کردن. مثلا قرمز. بعد یکی می‌گفت نمک، کانکت می‌شدن و در آخر هم دوتایی قرمز رو فریاد می‌زدن /:  (و این مسخره‌ترین چیزی بود که من تو عمرم دیده بودم!? آقای قرجه‌داغی هم که همیشه پایه‌ی بازی بود و با اون دوتا دیوونه بازی می‌کرد?)خاطرتون هست ریحانه‌ی کله‌پاچه‌خور، از کله‌پاچه می‌گفت و حال من و ثنا رو به‌هم می‌زد؟خاطرتون هست ریحانه یک خاطره‌ی نه‌چندان خوب در یک رستوران داشت؟ همیشه معتقد بود خاطره‌اش باعث تعطیل شدن رستورانه شده? (اگه خودت مشکلی نداری تو کامنتا بگو?)نورا بهمون تو سرویس اضافه شد! خواهرکوچولوی ثنا رو می‌گم. وای... نمی‌دونید من و ریحانه چه دشمنی‌ای با نورا داشتیم... و نورا هم همین‌طور! انگار تنها هدفمون این بود که برای هم‌دیگه کرم بریزیم...داستان این ماجرا به اندازه‌ی خورشید بزرگه برای همین از کرم‌هایی که من و ریحانه برای نورا ریختیم می‌گذریم تا برسیم به اون روزی که نورا شد عزیزترین‌کسمون! ???‍♀️? قربون‌صدقه‌ی هم‌دیگه می‌رفتیم! ثنای بدبخت هم که تمام مدت مونده بود طرف کی رو بگیره همین‌طور با دهن باز نگامون می‌کرد???‍♀️? حق هم داشت! صلح بین ما سه‌تا (من و ریحانه و نورا) به‌اندازه‌ی تعداد‌ستاره‌های توی آسمون غیرقابل باور بود! جالب اینه‌که خودمم یادم رفته چطور آشتی شدیم ???‍♀️? و در آخر... اگه خاطرتون هست... یه مثبت بزنین تو چت باکس???  می‌ترسم دوباره دور هم جمع بشیم ولی دیگه نتونیم اون‌طوری که قبلا خوش می‌گذروندیم خوش بگذرونیم...:(:اصلا می‌تونیم دوباره دور هم جمع بشیم...؟ یا اختلافاتمون این اجازه رو نمی‌دن؟  (شایدم چیزای دیگه اجازه‌شو ندن...)</description>
                <category>رستا ناصری</category>
                <author>رستا ناصری</author>
                <pubDate>Fri, 21 May 2021 16:59:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرسشنامه‌ی دورافتاده...</title>
                <link>https://virgool.io/questionanswer/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-io97xb00hesf</link>
                <description>توی این پست پرسش‌نامه‌ای خیلیییی متفاوت‌ از بقیه‌ی پرسش‌نامه‌ها رو نوشتم. امیدوارم پستش کنید و اگه هم نکردید حداقل برای خودتون به جواباش فکر کنید.باید فرض کنید برای مدتی طولانی تنهایی به یک جزیره‌ی دورافتاده رفتید. حالا با توجه به این شرایط به سوالات زیر پاسخ بدید:(دقت هم داشته باشید که فقط می‌تونید در هر سوال یک گزینه‌ رو انتخاب کنید.)کتاب می‌بری تا بخونی یا دفترخط‌دار تا بنویسی؟یک موضوع رو انتخاب کن که توی جزیره اصلا به ذهنت نیاد:کاسه می‌بری یا بشقاب؟چادر - بدون کفی - می‌بری یا زیرانداز؟ بالشت می‌بری یا پتو؟اسپیکر می‌بری برای آهنگ گوش دادن یا مانیتور برای فیلم دیدن؟چه آلبومی رو به‌عنوان تنها آلبومی که می‌تونی توی جزیره گوش بدی انتخاب می‌کنی؟چه سریالی رو به‌عنوان تنها سریالی که می‌تونی توی جزیره ببری انتخاب می‌کنی؟چه مجموعه‌کتابی رو به‌عنوان تنها مجموعه‌ای که می‌تونی توی جزیره ببری انتخاب می‌کنی؟می‌ری به جزیره‌ای که خیلی سرده یا جزیره‌ای که خیلی گرمه؟ (نگید:« اصلا نمی‌رم به جزیره‌ای یا می‌رم به یکی که آب و هواش متعادل باشه!» مجبورید برید ولی در انتخاب سردی یا گرمیش حق دارید.)می‌تونی فقط یا خانواده رو همراه خودت ببری یا دوستات. کدومشونو انتخاب می‌کنی؟می‌تونی فقط یکی از دوستات رو همراه خودت ببری، اون دوست کیه؟حالا اگه ۳ نفر رو بتونی چی؟می‌تونی فقط یکی از اعضای خانواده رو همراه خودت ببری، اون عضو کیه؟حالا اگه ۳ نفر رو بتونی چی؟می‌تونی یک گیاه همراه خودت ببری تا اونجا پرورش بدی و تمام مدت می‌تونی از فروارده‌ها یا خود اون گیاه بخوری. اون گیاه چیه؟ می‌تونی یک حیوون انتخاب کنی تا تنها نمونی. حیوونی که انتخاب می‌کنی کیه؟ و چرا اون حیوونو انتخاب می‌کنی؟فقط می‌تونی ۳ تا از وسایلت رو ببری. اون وسایل چه وسایلی‌اند؟فقط می‌تونی ۲ دست لباس ببری. دست‌هایی که می‌بری رو توصیف کن.عینک آفتابی می‌بری یا کلاه آفتاب‌گیر؟کرم‌نرم‌کننده می‌بری یا ضدآفتاب؟اولین کاری که اون‌جا رسیدی می‌کنی چیه؟کلا روزات رو چطوری می‌گذرونی؟شب کجا می‌خوابی؟فرض ما بر ساحله ولی اگه می‌تونستی بین جنگل و ساحل انتخاب کنی، کجا رو انتخاب می‌کردی؟ترجیح می‌دی گنج پیدا کنی یا یه گونه‌ی خیلی عجیب و ناشناخته از یه حیوون؟چه نوع کیفی همراه خودت می‌بری؟می‌ری یک خرید مخصوصا برای این ماجراجویی. چه چیزهایی می‌خری؟بیشتر نگران چه چیزی می‌شی؟اگه شما هم سوالاتِ این مدلی پیدا کردید توی کامنت‌ها بنویسید تا به پرسشنامه اضافه کنم :)جل‌الخالق /:وقتی می‌گم شنبه یاد چی میوفته؟ یکشنبه چطور؟ با گفتن اسم روزهای هفته یاد چه کلماتی میووفتید؟ تک به تک بنویسید.پی‌نوشت: اون عزیزانی که به برگزار کردن چالش در زمان رند شدن فالوورا عقیده دارن، می‌تونن این پرسشنامه رو چالش ۲۲۶ تایی (چقدر هم رند???) شدنم حساب کنن?</description>
                <category>رستا ناصری</category>
                <author>رستا ناصری</author>
                <pubDate>Tue, 27 Apr 2021 20:43:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلی به رنگ خورشید</title>
                <link>https://virgool.io/@rastaa/%DA%AF%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-d1ipm8ijpo2p</link>
                <description>چشمانش را به روی خورشید تابان گشود. شب قبلش تصمیم گرفته بود به جای لانه‌اش، شب را روی چمن‌های کنار آن سپری کند.کمی از لانه‌ دور شده بود. آخر او عادت داشت در خواب وول بخورد و غلت بزند. دور و ورش را نگاه کرد ولی بجای لانه‌اش، چیز دیگری نگاهش را جذب کرد: گلی به رنگ خورشید.از جا پرید. هیجانش دو دلیل داشت: یک این‌که مدت‌ها بود گلی به آن زیبایی ندیده بود چون انسان‌ها به طبیعت‌گردی می‌آمدند و زمین زیر پایشان را بی‌اختیار با خاک یکسان می‌کردند. دلیل دومش رنگ آن گل بود. رنگی که او را به یاد لانه‌ی قبلی‌اش می‌انداخت. لانه‌ای که بیشتر از هر جایی دوستش می‌داشت. لانه‌ی قدیمی‌اش زیرِ سایه‌ی درختِ بلندی ساخته شده بود. آنجا تنها زندگی نمی‌کرد بلکه با تمام دوستانش هم‌لانه بود و این چیزی بود که آن لانه را بیشتر از هر جایی منحصردبه‌فرد می‌کرد. دور تا دور آن، گل‌های زرد رنگی رشد کرده بودند. مثل اینکه خانه خود خورشید باشد و آن گل‌ها اشعه‌هایش! برای همین آن‌ها به لانه‌شان می‌گفتند «خورشید». در خورشید به روی تمام مهمانان باز بود به همین‌دلیل لانه‌اشان هیچ وقت روی آرامش را ندیده بود! ولی تمام این خوشی‌ها روزی به پایان رسید. روزی که او تک و تنها به دنبال غذا رفته بود و وقتی برگشت با صحنه‌ای وحشت‌ناک و متفاوت از قبل روبرو شد: درخت کنار خورشید را قطع کرده بودند. و برای همین لانه و گل‌های اطرافش از بین رفته بودند. و اثری از دوستانش در آن‌دور و ور دیده نمی‌شد. همسایگان‌اش هم رفته بودند. او بیشتر از هر وقتی شکه شد. نمی‌دانست باید چه کند.ماه‌ها به دنبال دوستانش گشت. بعضی از همسایگان‌اش را یافت و با ماجراهای مختلفی روبرو شد ولی در آخر به آنچه می‌خواست نرسید. با اندوه فراوان در مکانی سوت و کور شروع کرد به ساختن لانه‌ای نو. لانه‌ای که هیچ وقت به خوبی لانه‌ی قبلی‌اش نمی‌شد.با تنهایی‌اش می‌جنگید. نمی‌توانست قبول‌اش کند. کسی که عمرش را در شلوغی گذرانده بود حالا باید تک و تنها زندگی می‌کرد. سعی می‌کرد خودش را با چیزهایی خوش‌حال نگه دارد. با این‌حال نتوانسته بود از آن زمان تا به‌حال شادی حقیقی را دوباره بچشد. تا به حال که به سرعت به سمت گل رفت و آن را در آغوش کشید. به جای تمام آغوش‌هایی که از دوستانش نگرفته بود. او را بو کرد. به جای تمام گل‌هایی که نبوییده بود. او را نگاه کرد به جای تمام لحظاتی که در خورشید ندیده بود. خوش‌حال شد. به جای تمام لحظاتی که ناراحت بود.آن گل برایش نشانه‌ی امید بود. نشانه‌ی خاطرات خوب و ماندگار. نشانه‌ی حیات. نشانه‌ی خوبی‌هایی که هنوز توی دنیا وجود داشتند و او هنوز آن‌ها را ندیده بود :) چه خوب است ما هم گلی به رنگ خورشید خودمان را پیدا کنیم :)داستان بر اساس این عکس نوشته شده.پی‌نوشت: وقتی داشتم برای داستانم عنوان می‌گذاشتم «گلی به رنگ خورشید» به ذهنم رسید. ولی بعد شک کردم و توی سایت پرتقال که سرچ کردم متوجه شدم یه کتاب کوتاهی هم هست به همین نام که توسط انتشارات پرتقال منتشر شده و بعید نیست به صورت ناخداگاه این اسم از اون داستان گرفته شده باشه. (کتابه رو نخوندما اصلا نمی‌دونم موضوعش چیه. فقط توی سایت پرتقال دیدمش)پی‌نوشت۲: خیلی خوش‌حال می‌شم نظرتونو درباره‌ی صدام بدونم?</description>
                <category>رستا ناصری</category>
                <author>رستا ناصری</author>
                <pubDate>Thu, 22 Apr 2021 17:51:32 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>