<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسین رستگار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rastegar_h</link>
        <description>علاقمند به دنیای پیشرفته و پس رفته. تکنولوژی‌های نوین و بدوی. فیلم و موسیقی. پیگیر اخبار مالی و اقتصادی کلان  و جز</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 07:56:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/38678/avatar/V48jGF.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حسین رستگار</title>
            <link>https://virgool.io/@rastegar_h</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آیا بازار سهام ارزنده است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@rastegar_h/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D9%87%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-w9vvulslrwtj</link>
                <description>از جمله راهکارهای بررسی ارزندگی بازار سهام بررسی نسبت PE بازار با نرخ بهره حقیقی بازار است. نمودار زیر PE روزانه بازار را از سال ۹۴ تا امروز در یک نمودار و نرخ بهره حقیقی که از تفاضل نرخ بهره بدون ریسک و نرخ تورم به دست آمده است را نشان ترسیم می کند.چند نکته:تا قبل از سال ۹۷ نرخ بهره حقیقی بین ۱۰ و ۲۲ درصد مثبت در نوسان است. در این بازه نرخ PE بازار عددی بین ۵ تا ۸ می باشد. با توجه به نرخ بهره این بازه، PE محاسباتی با آنچه در بازار رخ داده است می خواند. ( PE در صورت نرخ بهره حقیقی ۱۰ تا ۲۰ درصد می بایست عددی بین. ۵ تا ۱۰ باشد.) از ابتدای سال ۹۷ نرخ بهره حقیقی شروع به کاهش می یابد و در بازه‌ای - انتهای مهر ماه سال ۹۸- به کمتر از ۲۰ در صد منفی نیز می رسد. هنگامی که نرخ بهره منفی است در واقع به ازا نگهداری پول، مالیات می پردازید لذا میل نگهداری پول (حساب سپرده/پول نقد/...) از میان می رود و بازارهای دارایی متورم می شوند.از کف نرخ بهره حقیقی- حدود آبان ۹۸- تا حداکثر عدد PE بازار که عدد ۳۷ است حدود ۸ ماه زمان می گذرد- اوایل تابستان ۹۹.نرخ بهره حقیقی همچنان-در بهمن ماه ۹۹-حول منفی ۱۰ درصد در نوسان است. اما در همین حین PE بازار از ۳۷ به عدد ۱۲.۷ سقوط کرده است.تغییرات نرخ بهره حقیقیبا توجه به سیاست های پولی بانک مرکزی و بودجه اعلامی دولت برای سال آینده، بعید است نرخ بهره حقیقی رشد با معنایی کند.ارتباط نرخ بهره حقیقی و PE بازار قبل از سال ۹۷ به صورت نمودار زیر است. همانطور که دیده می شود نرخ بهره حقیقی در بازه‌ای بین حدود ۸ تا ۲۵ و PE بازار بین ۵.۵ و ۸ در نوسان است.محاسبه بهره حقیقی: نرخ بازگشت یا YTM اوراق دولتی با سررسید سه ماهه منهای Moving Average تورم نقطه به نقطه ۱۲ ماهه</description>
                <category>حسین رستگار</category>
                <author>حسین رستگار</author>
                <pubDate>Thu, 04 Feb 2021 18:00:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مکانیزم خلق پول در اقتصادهای مدرن</title>
                <link>https://virgool.io/@rastegar_h/%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%B2%D9%85-%D8%AE%D9%84%D9%82-%D9%BE%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-snm9j6sxwm61</link>
                <description>مکانیزم خلق پول در اقتصادهای مدرندر این مقاله توضیح داده می شود که بخش عمده تولید پول،‌ از طریق وامدهی بانک‌های تجاری اتفاق می افتددر عمل، مکانیزم خلق پول با برداشتهای رایج درباره آن متفاوت است. کارکرد بانکها این نیست که واسطه بین تسهیلات گیرندگان و سپرده‌گذاران باشند. همچنین نقش بانکها &quot;فزوندن&quot; پول بانک مرکزی از طریق ضریب فزاینده نیست.در نهایت پول خلق شده در اقتصاد به سیاست های پولی بانک مرکزی مرتبط است. در شرایط نرمال اقتصاد این مهم از طریق تعیین نرخ بهره اتفاق می افتددر اقتصاد های مدرن بخش عمده‌ای از پول همان حسابهای سپرده است. اما این سپرده ها به چه صورت خلق می شوند؟  از طریق وام‌دهی بانک‌های تجاری. با هر پرداخت وامی، یک حساب سپرده در بانک شخص وام گیرنده ایجاد می شود و این همان خلق پولی است که اتفاق افتاده.مکانیزم خلق پول با آنچه در متون اقتصاد عنوان شده متفاوت است:عنوان می شود که خلق پول با سپرده‌گذاری خانوار به منظور پس‌انداز آغاز می شود. اما اتفاقی که در واقع می افتد اینست که خلق پول با وامدهی بانک آغاز می شوددر شرایط عادی اقتصاد، بانک مرکزی میزان پول در گردش را تعیین نمی کند. همچنین این گفته که پول بانک مرکزی از طریق ضریب فزاینده تبدیل به سپرده و وام های جدید می شود نیز درست نیستهر چند بانک‌های تجاری از طریق مکانیزم وامدهی پول خلق می کنند، اما در انجام اینکار دارای محدودیت‌هایی هستند. محدودیت اصلی که بانک‌ها با آن مواجه هستند &quot;سودآوری&quot; خود بانک‌‌هاست. محدودیت دیگری که بانک‌های تجاری با آن مواجه هستند، مقرراتی هستند که بانک مرکزی برای صیانت از فضای مالی اقتصاد وضع می کند. در پاره‌ای از موارد هم شرکت‌ها و خانواری که وام گرفته‌اند اقدام معدوم کردن پول می کنند. یکی از راهکار‌های معدوم کردن پول، بازپرداخت وام‌های گذشته است.این سیاست‌های پولی بانک مرکزی است که سقف میزان خلق پول را تعیین می کند. معمولا میزان پول باید در راستای کنترل تورم باشد. در شرایط عادی اقتصاد، سیاست های پولی بانک مرکزی از طریق وضع نرخ بهره بر حساب ذخیره بانک مرکزی است. این نرخ بهره بعدا در اقتصاد نرخ‌های بهره دیگر از جمله نرخ وام‌ها را متاثر می کند. در شرایط غیر عادی اقتصاد نیز،‌ وقتی نرخ‌های بهره در حدود پایین خود هستند، میزان خلق پول می تواند کمتر از اهداف تعیین شده بانک مرکزی باشد. یکی از راهکارها اینست که بانک مرکزی به بازخرید انواعی از دارایی ها یا همان QE بپردازد. در QE معمولا راهکار اینست که میزان پول در اقتصاد از طریق خریداری شدن دارایی‌های موسسات مالی غیر بانکی، توسط بانک مرکزی افزایش یابد. در وهله اول میزان پول سپرده‌های این موسسات غیر بانکی افزایش می یابد. در واقع دارایی‌های این موسسات با پول در سپرده ها جایگزین می شود. در ادامه این موسسات سبد دارایی های خود را به روز می کنند و سپرده‌ها تبدیل به دارایی‌های با نرخ بازگشت بالاتر می شوند. خریداری شدن دارایی های جدید توسط این موسسات موجب افزایش قیمت آن دارایی‌ها و تحریک خرید در اقتصاد می شود.اثر جانبی QE حساب‌های ذخیره در بانک مرکزی ایجاد می شود که البته در کل مکانیزم بخش حائز اهمیتی نیست.برداشت‌های اشتباه در ارتباط با فرآیند خلق پولبرداشت اشتباه اول اینست که بانکها نقش واسطه در وام دادن پول سپرده شده را دارند. منطق این اشتباه بر این اصل استوار است پس‌انداز خانوار تبدیل به سپرده نزد بانک‌های تجاری می شود و بانک ‌های تجاری این سپرده را در قالب وام به تسهیلات گیرندگان اعطا می کنند. اما حقیقتی که وجود دارد اینست که پول پس انداز شده می توانست صرف خرید کالا و خدمات از موسسات تجاری شود اما سر از حساب پس انداز در آورده است. در اقتصادهای مدرن این بانک‌های تجاری هستند که حساب‌های سپرده را از طریق فرآیند وام داهی ایجاد می کنند و نه برعکس.برداشت اشتباه دوم به نقش بانک مرکزی در میزان وام و سپرده موجود در اقتصاد مرتبط است. این خطا مرتبط با ضریب فزاینده است و عنوان می شود که بانک مرکزی از طریق کنترل ضریب فزاینده، پول موجود در سیستم را کنترل می کند. در این نگاه بانک مرکزی از طریق تعیین میزان ذخیره ها سیاست های پولی را اجرا می کند.و از آنجایی که نسبت پول گسترده به پایه پولی ثابت است، این ذخایر از طریق مکانیزم‌های فزاینده به سپرده و وام تبدیل می شوند. و میزان ذخایر حدود وامدهی بانکهای تجاری را تعیین می کند. در واقع بانک مرکزی از طریق تعیین نرخ بهره و یا همان هزینه پول است که سیاست‌‌های پولی را پیاده می کند. ذخایر محدودیتی در تسهیلات‌دهی بانکهای تجاری ایجاد نمی کند و حتی بانک مرکزی میزان ذخایر را محدود نمی کند. باز هم مشکل از آنجایی حادث می شود که جای علت و معلول در کتب اقتصادی برعکس عنوان شده است. به جای اینکه بانک مرکزی با محدودیت بر ذخایر میزان تسهیلات‌دهی بانک‌ها را کنترل کند، این بانک با تعیین نرخ بهره میزان تقاضا برای تسهیلات در کل اقتصاد را مدیریت می‌کند. اگر نرخ بهره بالا باشد میزان تقاضا کم می شود و لذا میزان درخواست تسهیلات و خلق پول کم می شود. همچنین اگر نرخ بهره پایین تعیین شود،‌ با همان منطق موجب افزایش تقاضا برای تسهیلات و به طبع آن افزایش خلق پول می شود. هر چه میزان تقاضای پول بیشتر باشد، میزان ذخایری که بانک‌های تجاری باید نزد بانک مرکزی هم نگهداری نمایند افزایش می یابد. نیاز به ذخایر بانک‌ها را هم بانک مرکزی مرتفع می کند.مکانیزم واقعی خلق پولپول گسترده کل پولی است که توسط خانوار و بنگاه‌ها نگه‌داری می شود. پول کسترده می تواند متشکل باشد از حساب‌های بانکی و نقدینگی. حساب‌های بانکی عملا بدهی بانک های تجاری به خانوار و بنگاههاست. نقدینیگی بدهی بانک مرکزی است.. بیشتری از نود و هفت درصد از پول گسترده را حساب‌های بانکی تشکیل می دهد و نقدینگی الباقی پول گسترده را شامل می شود. و در یک اقتصاد مدرن، اغلب سپرده های بانکی توسط بانک‌های تجاری ایجاد می شوند. هنگامی شخصی برای خرید منزل وام مسکن می خواهد،‌ بانک تسهیلات دهنده به حساب تسهیلات گیرنده به میزان وام درخواستی اعتبار می دهد. در همین لحظه است که پول خلق شده. در فرآیند خلق پول،‌ هر چند ترازنامه تجمیعی خانوار و یا بنگاه متورم می شود،‌ اما ترازنامه پایه پولی بانک مرکزی تغییری نمی کند. حداقل در کوتاه مدت. پایه پولی اگر زیاد شود می تواند به واسطه درخواست افزایش ذخیره بانک تجاری باشد که به واسطه افزایش تقاضای تسهیلات اتفاق افتاده اما این مکانیزم دارای لگ زمانی با درخواست تسهیلات توسط خانوار یا بنگاه است.شکل اولمجدد تاکید می شود که بانک‌های تجاری سپرده‌ها را وام نمی دهند چون سپرده‌ها بدهی این بانک‌‌هاست. همچنین این برداشت که بانک‌‌ها می توانند ذخایر را تبدیل به وام کنند نیز اشتباه است. ذخایر تنها می تواند بین بانک‌ها قرض داده شود نه به مشتریانی که دسترسی به حساب‌های ذخیره بانک مرکزی ندارند.همانطور که فرآنید وام گیری موجب خلق پول می شود، فرآیند بازپرداخت وام موجب امحا پول میشود. فرض کنید که مشتری با استفاده از کارت اعتباری خریدی انجام داده باشد. اتفاقی که افتاده اینست که بانک تجاری در لحظه خرج شدن اعتبار، آن پول را خلق کرده و به حساب فروشنده منتقل کرده است. به مجرد بازپرداخت اعتبار توسط مشتری به بانک،‌ پول خلق شده امحا شده است. گرفتن تسهیلات و بازپرداخت آن مهمترین راهی است که سپرده خلق و امحا می شود اما تنها راه نیستند. هر زمانی که بانکها دارایی می خرند و یا می فروشند هم این اتفاق مجدد در حال رخ دادن است.  خرید و فروش اوراق قرضه دولتی توسط بانک‌ها هم به خلق و یا امحا پول منتج می شود.بانکها معمولا جزیی از دارایی نقد خود را به این گونه اوراق اختصاص می دهند.  هنگامی که بانک‌های تجاری مبادرت به خرید این گونه اوراق از بخش خصوصی غیر بانکی می کنند، به حساب بخش خصوصی پول سپرده می شود که این نیز همان خلق پول است. QE نیز مکانیزم دیگری است که کارکرد مشابه‌ای دارد.راهکار دیگری که برای امحا پول وجود دارد از طریق انتشار اوراق بدهی بلند مدت است. بانک‌ها در کنار سپرده‌ها،‌ انواع دیگری از بدهی ها را نیز در ترازنامه دارند.پاره‌‌ای از این بدهی ها مخصوصا بدهی های بلندمدت تر برای پوشش ریسک‌های خاص و یا برآورده کردن ملزومات قانونی است. هنگامی که یک بانک اقدام به فروش این اوراق می کند، خانوار یا بنگاه خریدار این اوراق، پول این اوراق را از طریق پول در سپرده خود با بانک تسویه می کند و همین امر موجب امحا پول می شود. همین امر موجب می شود که سپرده‌ها و یا همان پول در سیستم بانکی تبدیل به انواع دیگری از بدهی شوند که دیگر پول نیست.خرید و فروش دارایی‌های موجود و انتشار اوراق بلندمدت‌تر می تواند شکافی بین سپرده‌ها و تسهیلات یک اقتصاد بسته ایجاد کند.محدودیت های خلق پولدرست است که وام‌دهی بانک‌ها موجب خلق پول می شود، اما مهمترین محدودیت خلق پول نه در سمت عرضه که در سمت تقاضای آن اتفاق می افتد. هر چه نرخ بهره بالاتر باشد، هزینه پول بیشتر و لذا تقاضا برای آن کمتر خواهد بود. موارد دیگری علاوه بر نرخ بهره اعلامی بانک مرکزی در این امر دخالت دارند. عمده این موارد در یک اقتصاد مدرن در زیر عنوان شده است:۱) محدودیت های مرتبط با خود بانک‌های تجاری: بانک‌های تجاری بنگاه‌های اقتصادی هستند.  مهمترین هدف این بنگاه‌ها کسب سود است. برای سودده بود بانکها بایستی بتوانند تسهیلات با نرخ مناسب به متقاضیان تسهیلات اعطا کنند.محدودیت دیگر در راه تسهیلات‌دهی بانک‌ها اینست که به ازا هر وام جدید، بانک‌ها باید اقدامات مرتبط با مدیریت ریسک جدیدی بردارند.سیاست ها و مقررات تنظیمی نیز به عنوان مکانیزم‌هایی برای کاهش احتمال انباشت ریسک در نظام بانکی موجب ایجاد حدودی بر میزان تسهیلات بانک‌های تجاری می شود۲) خلق پول محدود به رفتار دارندگان پول است:دریافت کنندگان پول جدید می توانند تصمیماتی بگیرند که موجب امحا پول موجود در سیستم بانکی شود. مثلا چنانچه شخصی از بانک وام بگیرد اما با آن وام وام دیگری را تسویه نماید، تسویه آن وام موجب امحا پول می شود۳) سیاست های پولی مهمترین محدودیت خلق پول است:بانک مرکزی با اعلام نرخ بهره میزان تقاضای پول را چه از طریق تغییر در هزینه تسهیلات دریافتی خانوار و بنگاه و چه از طریق تاثیر غیر مستقیم بر سطح فعالیت های اقتصادی، متاثر می کند. از این طریق بانک مرکزی به اهداف تورمی و رشد پولی خود می رسد.</description>
                <category>حسین رستگار</category>
                <author>حسین رستگار</author>
                <pubDate>Tue, 02 Feb 2021 18:49:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریخچه ابزار‌های مشتقه</title>
                <link>https://virgool.io/@rastegar_h/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DA%86%D9%87-%D8%A7%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D9%82%D9%87-fwbajk2x8krj</link>
                <description>حپیچیده‌ترین، فنی‌ترین و در عین حال ریسکی‌ترین ابزار در جعبه ابزارهای مالی، ابزار مشتقه است.برای خیلی‌ها یادآور سالهای ۱۹۹۰ است. برخی دیگر این ابزارها را مضموم می دانند..مجله تایمز سال ۹۴ این ابزار را اینطور معرفی می کند:در سیستم ابزار مشتقه، بغل دست قمارباز می نشینی و روی بازی اون قمار می کنی. عملا میشی قمارباز دست دوم. و تفاوت این نوع قمار با آن قمار اصلی در اینه که دیگه به دست و بازی و شهود کاری نداری. ابزار تو فرمولهای پیچیده ریاضی هستند که با کمک کامپیوتر های قوی سعی می کنند بهترین بازی رو محاسبه کنند. بعضی‌ها به این آدمها میگن کوانت که میشه مخفف تحلیل‌گر کوانتیتیتیو یا تحلیلگر کمی.هر چند خیلی حول این گونه ابزار افسانه‌سرایی میشه و جو وهم آلودی حول و حوش این ابزار درست کردند، اما حقیقتی که وجود داره اینه که این ابزار اونقدر هم جدید و مدرن نیستند.اتفاقا اونقدر قدیمی هستند که نمی شه از کسی به عنوان مخترع اونها نام برد. ابزارهای مشتقه از وقتی کاربردی شدند که شخصی یا گروهی سعی کرد ابهام رو از بین ببره. و خب ابهام به درازای تاریخ عمر داره.ابزار مشتقه از خودشون هیچ ارزشی ندارند. کل ارزششون رو از یک دارایی که حول اون تعریف شدند می گیرند. و برای همینه که اینقدر برای هج کردن و محافظت مقابل ریسک تغییرات قیمت ناخواسته اون دارایی زیرین مفید هستند. درواقع شما رو در مقابل داشتن دارایی مثل گندم، فرانک فرانسه، اوراق قرضه دولتی، و حتی سهام محافظت می‌کنند.و نکته کلیدی اینه، شما رو مقابل تغییرات ناخواسته قیمتی هر دارایی که دارای قیمت نوسانی هست محافظت می کنند.فرانک نایت، یکی از پیشقراولان مکتب شیکاگو، عنوان می کنه که هر تولیدی، یک گمانه زنی speculation هست در ارزش نسبی پول و اون کالای تولید شده.ابزار مشتقه ریسک دارایی‌های پایه رو نمی تونند از بین ببرند، اما می تونند مشخص کنند که کدام یک از طرفین در ریسک تغییرات قیمتی می خواهد گمانه‌زنی کنه و کدام می خواهد از این تغییرات فرار کنه.ابزارهای مشتقه امروزی فقط از چند جنبه با ابزارهای مشتقه قدیمی تفاوت دارند. ارزشگذاری اونها با فرمولهای ریاضی انجام میشه، اما در گذشته این ارزشگذاری کاملا شخمی تخیلی انجام می شد و شهودی بود.ریسک هایی که قراره پوشش بدهند پیچیده تر شده‌اند. اونقدر پیچیده شده‌اند که بدون وجود کامپیوتر نمی شه محاسباتشون رو انجام داد و استفاده هایی هم که ازشون میشه جدیدا خیلی خلاقانه شده.و البته هیچ کدام از این موارد دلیل همه گیر شدن ابزارهای مشتقه نیست.ابزارهای مشتقه فقط و درفضایی که به اندازه کافی نوسانی هست کاربرد دارند. نوسان ترجمه volatility هست.و دلیل همه‌گیر شدنشون افزایش نوسان قیمت کالاها است. به کلام دیگه ابزارهای مشتقه نمودی از فضایی هستند که ما درست کردیم. نوسانی و پرابهام.تا ۱۹۷۰ نرخ تبدیل ارزها عملا و قانونا ثابت بود. قیمت نفت تو یک کانال محدود نوسان مثبت منفی سه چهار درصد نوسان داشت. و خب تغییر فضا از ثبات به نوسان و ابهام نیاز ما رو به ابزارهای مدیریت ریسک بیشتر کرد. ابزارهای مشتقه زاییده این فضا بودند. شاید این برخلاف تصور غالب هست که فکر می کنند ابزارهای مشتقه موجب افزایش ابهام و نوسان در بازارها شدند.دو مدل ابزار مشتقه داریم: آتی و اختیارآتی قراردادهایی هستند که تو اون تضمین می دیم یک کالا رو با قیمت مشخص و در زمان مشخص بخریم یا بفروشیم.اختیار، قراردادهایی هستند که به یک طرف معامله این امکان و اختیار رو می ده که تا یک سررسید با قیمت مشخص از طرف دیگه معامله کالا بخره یا بهش بفروشه.هرچند این نوع قراردادها به نظر مدرن و پیچیده می آیند، اما واقعیتی که هست،‌اینه که این قراردادها احتمالا قرنها قبل و در زمینهای کشاورزی و با هدف مدیریت ریسک استفاده می شدند.دلیل استفاده از این قراردادها هم این هست که کشاورزها تحت فشار هزینه‌های تولید و بدهی هستند. برای همین تحمل ریسک تغییرات قیمت محصولاتشون رو ندارند و باید این ریسک رو مدیریت کنند. و قبل از اینکه هیچ درآمدی داشته باشه، باید کلی سرمایه گذاری کنه. زمین و کود و دونه و رسیدگی و غیره.وقتی هم که کارش رو انجام داد باید ماهها بتپه و بلرزه که سیلی نیاد و ‌خشکسالی نشه. آخر سر هم نگران این باشه که قیمت محصولش موقعه عرضه به بازار پوشش میده هزینه هایی که کرده رو یا نه.کشاورز نمی تونه مقابل ریسک های طبیعی مثل آفت و سیل و خشکسالی کاری کنه. اما ریسک قیمت محصولش رو با پیش فروش می تونه مدیریت کنه. درسته شاید اگر پیش فروش نکنه،‌بتونه یه مقدار بیشتر سود کنه،‌اما قراردادی که داره اون رو مقابل فاجعه‌ای که افت قیمت می تونه ایجاد کنه محافظت می‌کنه. ریسک قیمت های پایین رو به نفر بعدی منتقل کرده.و اون نفر بعدی معمولا اون شخصی هست که محصول رو از کشاورز می گیره و اون رو فرآوری می کنه. درسته که اگر قیمت ها بیاد پایین، حاشیه سودش بیشتر می شه و بیشتر منتفع می شه، اما از اون سمت هم اگر قیمت ها افزایش پیدا کنه،‌ منفی میشه.و مشکلدار.با این قرارداد، ریسک افزایش قیمت مواد اولیه رو منتقل می کنه به کشاورز و از سود کاهش قیمت مواد هم می گذره. و این مبادله هرچند به نظر می آید که ریسک طرفین توش بالا هست اما ریسک کلی فضای اقتصادی که این مبادله بین دو طرف ایجاد کرده کمتر شده.بعضی اوقات کسی که یک سر معامله نشسته دلال هست. این دلال هم به واسطه پیش‌بینی که از شرایط آینده قیمتی محصول داره وارد این مبادله می شه.و از لحاظ نظری، دلال در دراز مدت سود می‌کنه. دلیلش هم اینه که چون تعداد افرادی که می خواهند ابهام و نوسان رو حذف کنند زیاده،‌ عرضه نوسان و ابهام زیاده و قیمتش پایین. حاشیه امنی که کشاورز و تولید کننده ها دنبالش هستند به دلال کمک می کنه که ضرر نکنه.تو اروپای قرن بیستم قراردادهای آتی محصولات همه گیر شده بود. تو ژاپن و در سالهای ۱۶۰۰ قراردادهای آتی برنج کشاورزها رو از ریسک تغییرات آب و هوایی محافظت می کرد.قراردادهای آتی روی انواع و اقسام کالا تعریف می شد و به تامین کننده اجازه می داد ریسک ها تغییرات قیمت رو مدیریت کنند.قراردادهای اختیار هم قراردادهای قدیمی هستند. ارسطو در کتاب اول سیاست از این قراردادها نام برده. و حباب معرف گل‌های لاله هلند بیشتر حول معاملات اختیار این گل‌ها بود و نه معاملات فیزیکی خود گل. جالبه که پیچیدگی قراردادهای اون موقع چیزی از پیچیدگی قراردادهای احتیار کنونی کم نداره.دلالهای لاله قراردادهای اختیار خرید می بستند تا خیالشون راحت باشه که اگر قیمت بره بالا،‌ می توانند گل‌ها رو تهیه کنند. و این قراردادها به دلال این اختیار (و نه اجبار) رو می داد که از طرف دیگر بخواهند لاله رو با قیمت پیش تعریف شده مبادله کنند. گل‌کارانی هم که می خواستند خودشون رو در مقابل کاهش قیمت ها بیمه کنند، قرارداد اختیار فروش تعریف می کردند به این مفهوم که وقتی می دیدند که قیمت داره افت می کنه،‌این اختیار رو دارن که لاله‌هاشون رو به قیمت تعریف شده به طرف دیگر معامله بفروشند و اون طرف دیگر باید لاله ها رو می خرید.افرادی که اون سر دیگر این معاملات بودند این قرارداد‌ها رو در قبال دریافت وجهی می بستند و این مبلغ باید با ریسکی که دارند می خرند ارتباط می داشت.تو آمریکا هم سوابقی از استفاده از قراردادهای اختیار قبل از تاریخ ۱۷۹۰ وجود داره. یکی از قراردادهای معروف اختیار، قراردادی بود که نیروهای متحد (confederate) در اول جون ۱۸۶۳ تعریف کردند.اسم قرارداد،‌ قرارداد وام ۷ سنتی کتان بود. و این قرارداد یک سری ماده و تبصره داشت که اون رو خیلی شبیه قراردادهای اختیار امروزی می کرد.تو اون دوران نیروهای متحد آمریکا به شدت به نقدینگی نیاز داشتند و توان گرفتن وام بیشتر نداشتند و برای همین به تعریف این قرارداد رو آوردند.تو این قرارداد این نیروها عنوان کرده بودند که اصل پول رو به دلار نیروهای متحد بازپرداخت نخواهند کرد. محل بازپرداخت هم عنوان شده بود که فقط و فقط می تونه در لندن و پاریس آمستردام و یا فرانکفورد باشه. انتخاب محل بازپرداخت اصل پول با انتخاب دارنده قرارداد بود. در ضمن دارنده قرارداد این اختیار رو هم داشت که به جای پول، کتان دریافت کنه و نرخی که کتان هم حساب می شد مشخص بود. کل مبلغ این قراردادهای تعریف شده که ۳ میلیون پوند استرلینگ هست و یا معادل آن که ۷۵ میلیون فرانک فرانسه است. و در نهایت زمان قرارداد هم تا قبل از ۶ ماه پس از بستن قرارداد صلح بین نیروهای متخاصم بود.با این کار نیروهای متحد سرمایه گذاران انگلیسی و فرانسوی رو ترغیب می کردند که بهشون وام بدهند. در ضمن اینکار موجب می شد که انگلیس و فرانسه هم نفعشون گره بخوره با نفع نیروهای متحد. اگر نیروهای متحد در جنگ شکست می خوردند و از بین می رفتند، این قراردادها هم بی ارزش می شدند. در ضمن ریسک کاهش ارزش دلار نیروهای متحد هم با عدم وصل کردن وجوه وام به ارز نیروهای متحد از بین رفته بود. و در نهایت با انتخاب کتان به جای ارزهای اعلام شده،‌دارنده این قرارداد می توانست خودش رو در مقابل تورم بیمه کنه. نرخ تبدیل به کتان هم کمتر از نرخ بازار بود و این قرارداد رو برای دارنده قرارداد شیرین‌تر می کرد.آنچه سر این قراردادها آمد جالبه. سرمایه‌گذاران از این قرارداد استقبال نکردند و خود خزانه داری مجبور شد ۱.۴ میلیون دلار نیروهای متحد از کل ۳ میلیون دلار رو خریداری کنه. دلیلش هم این بود که در بازار این شایعه شد که یکی از افراد موثر در تعریف این قرارداد قبلا با این فرمت در جایی دیگه جذب منابع کرده اما در بازپرداخت مانده. در نهایت فقط حدود ۳۷۰ هزار دلار رو با کتان پرداخت کردند.خیلی مواقع این اتفاق می افته که افراد حاضر هستند برای داشتن اختیار پول بیشتری بدهند. خیلی وقتها هم این اتفاق می افته که اتفاقا افراد به واسطه یک قرارداد دیگه یک اختیار نهفته دارند که دارند بابتش پول می پردازند اما نمی دانند.مثالش اونهایی هستند که وام مسکی می گیرند. توی خیلی از قراردادهای وام مسکن،‌انتخاب نوع پرداخت به عهده دریافت کننده وام هست. برای این اختیار هم پول بیشتری و نرخ بهره بالاتری دارند پرداخت می کنند. و این درحالی هست که اصلا نمی دانند که دارند اینکار رو می کنند و خیلی وقتها خود وام دهنده هم نمی دونه که داره پول بیشتری بابت این اختیار از مشتریش می گیره. این اختیار به وام گیرنده این اختیار رو می ده که در صورت کم شدن نرخ بهره،‌وامش رو تسویه کنه و به جای اون وام قبل یک وام با نرخ جدید بگیره. و خب وام دهنده یا بانک برای اینکه این وسط خیلی متضرر نشه منطقا تو وامهایی که این اختیار رو دارند نرخ بهره بالاتری طلب می کنه.توی اغلب مبادلات مالی، اون شخصی که داره می فروشه با این امید می فروشه که قیمت بالا می فروشه و در مقابل کسی که داره می خره به این امید می خره که به قیمت پایین بخره. این وسط یا فروشنده اشتباه کرده و یا خریدار. اما در حوزه مدیریت ریسک این مسئله به این صورت دیگه نیست. وجود دو طرف مبادله برای این نیست که لزوما نفع کنند. هدفشون اینه که ریسک از کسی که ریسک گریز هست منتقل بشه به کسی که حاضره برای ریسک دریافتی پول دریافت کنه. با مبادله ریسک و ابهام،‌دوطرف مبادله دارند سود می کنند.</description>
                <category>حسین رستگار</category>
                <author>حسین رستگار</author>
                <pubDate>Wed, 16 Sep 2020 15:01:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرو گذاشتن ریش-خلاصه کتاب- قسمت ششم</title>
                <link>https://virgool.io/@rastegar_h/%DA%AF%D8%B1%D9%88-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%B1%DB%8C%D8%B4-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85-xzn3dvg5bv9y</link>
                <description>جان و روح گرو گذاشتنریش گرو گذاشتن، در نهایت حول عزت می گرده. عزت کلام،‌ عزت رفتار، عزت نفس. فقط برای اینکه بدونید عزت در فارسی یعنی چی، دهخدا نوشته به معنای سربلندی. ریش گرو گذاشتن برای اینه که اگر حرفی می زنم سربلند باشم. آخر سر، وقتی دارم به حساب و کتاب خودم می رسم، پیش خودم سربلند بوده باشم و عزت نفس داشته باشم. اینجا نسیم طالب اصطلاح Honor رو به‌کار می بره (ترجمه کردم عزت)که یاد افتخار در معنای ژاپنی اون می افتم.درسته که عزت مهمه اما عزتمند شدن شرط داره. شرط عزتمند بودن، قبول ریسک (انواع خاصی از ریسک) هست. نمی شه من گامی بر ندارم و احساس عزت کنم. ریسک پذیری در نظر نسیم طالب یک خیر بزرگه که البته بعدا در کتاب به اون کامل می پردازه. اما اینجا حرفی که می زنه اینه که ریسک افراد رو رتبه بندی می کنه. ریسک‌پذیری هست که انسان رو از ماشین متمایز می کنه.&quot;اگر برای افکارت ریسک نکنی، هیچی نیستی.&quot;نسیم می گه: من، مجددا، روی عزتمندی تاکید می کنم. عمیقترین تعریف موفقیت، داشتن یک زندگی عزتمندانه است.عزت شما رو وادار می کنه که بطور کلی یک سری از کارها رو -هر چقدر هم برای شما آورده داشته باشه- انجام ندید. می‌گه مثال عزتمند میشه اون خانمی که تن به معامله‌ای نمی ده که یک سرش آورده نقدی هست و اون سر دیگه‌اش تن فروشیه. وقتی تن فروشی نمی‌کنه، فرقی نمی‌کنه برای چقدر اینکار رو نمی‌کنه. می‌تونه ۵۰۰ دلار باشه یا ۵ میلیون باشه یا ۵۰۰ میلیارد دلار. کلا تن به اینکار نمی‌ده. از اونطرف عزتمندی فقط انجام ندادن یک سری کارها هم نیست. اگر عزتمندی، یک سری کارها رو - بازم فارغ از نتیجه اونکار-حتما انجام می دی. مثالش میشه دوئل‌ کردن. دوئل موجب شد مشاهیری چون پوشکین، شاعر روس، و گالویس ریاضی‌دان فرانسوی رو در کنار خیلی جوان‌های دیگه خیلی زود از دنیا برن. افراد ریسک مرگ رو به ریسک از دست دادن وجه می خریدن. اگر قرار بود بین زندگی به عنوان یک بزدل و مرگ یکی رو انتخاب کنند، شک به خودشون راه نمی دادند که مرگ رو انتخاب کنند. گالویس -که توی سن خیلی پایین توی یک دوئل مقلوب شد و مرد- یک شاخه بنیادی علم ریاضی رو پایه‌گذاری کرده بود. بین اسپارتانها یک اصطلاح رایج بود. وقتی یکیشون عازم نبرد بود مادرشون بهشون می گفت: با سپر یا روی سپر. و به این معنی بوده که یا پیروز می‌شی و در حالی که سپر دست گرفتی بر می گردی خونه و یا اینکه مردی و روی سپرت نعشت رو می آرن خونه. فقط ترسو‌ها هستند که سپرشون رو می اندازند که زودتر فرار کنند.حالا اون شرایط رو با شرایطی که مدرنیته برامون ایجاد کرده مقایسه کنیم تا ببینیم چه ارزشهایی به واسطه مدرنیته فدا شدند. قبلا، بی‌قید و شرط، یک سری کارها یا انجام می شد یا انجام نمی‌شد. الان افراد برای گذران زندگی برای سعودی‌ها توی واشینگتن لابی می کنند، یا وارد بازی های کثیف فضاهای دانشگاهی می شن با این منطق که &quot;خب بچه منم باید نون بخوره&quot;. و افرادی که تعریف اخلاقیات با تغییر شرایط براشون عوض می شه‌، هر جا لازم باشه از اخلاقیات مایه می گذارند که شغلشون رو توجیه کنند. منطقا برعکس این درسته. شما باید ببینی چه شغلی با تعریفت از اخلاق جور در می‌آید و بری سراغ اون. اما خب، دنیا این وری چرخیده.حتی میشه &quot;ریش گرو گذاشتن&quot; رو یک گام جلوتر برد. افرادی هستند که خودشون رو در معرض ریسک افراد دیگه قرار می دن. یعنی ریسکی که خروجی اون دیگران رو منتفع می کنه نه لزوما فرد رو. این افراد خودشون رو قربانی می کنند برای خیر بالاتر، برای خیر جامعه و جمع. البته لازم هم نیست حتما چیزی رو فدا و قربانی کنید که احساس غرور و عزت کنید. استادکارها این مسیر رو پیش می گیرن.استادکارهااول اینکه استادکار ترجمه یک کلمه هست که یک مقدار معادل فارسی پیدا کردن براش سخته. Artisans می تونه صنعتگر، هنرمند و پیشه‌ور معنی شه. به نظرم استادکار همه اینها رو در بر می گیره. کسی که توی کاری که داره می کنه، با اون تعریف قدیمیش استاده.نسیم اینجا می گه: اون کسی که توی کارش، هی از این گوشه و اون گوشه می‌زنه، به بهانه اثربخشی و بهره‌‌وری، اونوقت به احتمال زیاد تو دراز مدت کم کم از لذتی که از کارش می تونسته ببره داره خودش رو محروم می کنه.&quot;استادکارها روحشون رو تو کاری که دارن می کنند گرو می‌گذارند.&quot;اول اینکه استادکار کسی هست که اولویتش ماهیت کاریه که داره انجام می ده. مسائل مالی در درجه دوم اهمیت قرار داره. البته درسته که تصمیمات رو بر اساس امور مالی نمی گیرند،‌اما همیشه کارهاشون از لحاظ مالی موجه است. دوم اینکه یک مقداری هنر چاشنی کارشونه. از صنعتی شدن کار فراری هستند و کسب و کار رو با هنر ترکیب می کنند. سوم، از جان و روحشون توی کارشون می‌دمند. اگر کارشون مشکل داشته باشه امکان نداره بفروشندش. غرورشون اجازه نمی ده. و در نهایت یک سری کار‌ها رو نمی‌کنند. فارغ از میزان نفعی که اونکار می تونسته براشون داشته باشه. &quot;آدم‌های پست راههای آسون رو انتخاب می کنند. آدمهای درست سختترین راه رو می روند.&quot;نسیم می گه برای باز شدن موضوع کار خودم  به عنوان نویسنده رو مثال می‌زنم. فروش کتاب برای من هدف نیست،‌ هر چند خوشحال می شم که کتابهام خوب بفروشه. هر نویسنده کتابی که می‌نویسه براش ارزشمنده لذا معمولا برای خودشون کلی باید نباید تعریف می کنند. و در نهایت نویسندگی رو صنعتی نمی کنند. البته قبلا یک چند تا نویسنده شیطونی کردند، نویسنده جایگزین استخدام می کردند اما وقتی مسئله لو می‌رفت کلا وجهه‌شون از بین می رفت. در هر صورت صنعتی‌سازی توی نوشتن کتاب معنا نداره. نوشتن کتاب مقیاس‌پذیر نیست.یکی از بهترین نصایحی هم که گرفتم این بود که هیچ وقت منشی برای خودت نگیر. منشی تو رو از مسیر طبیعی دور می کنه. نداشتن منشی موجب می شه فقط به اون کارهایی بپردازی که خودت واقعا ازشون لذت می‌بری.این رویکرد یک رویکرد حداقلی هست. تو حداکثر زمان آزاد رو برای خودت می خواهی نه حداکثر مشغولیت رو. موفقیت خودت رو هم با این معیار می سنجی. خلاصه این پیشنهاد هم تو نویسندگی و هم تو زندگی دانشگاهیم بهم کمک کرده که رها باشم و فقط کارهایی که از استانداردی که من می خواهم برخوردارند رو انجام بدم. برعکس همکارانی که همش توی جلسه و ایمیل بازی‌های بیهوده عمر تلف می کنند.&quot;منشی و وردست اجازه نمی ده که روح به کارهاتون بدمید.&quot;اگر بخواهیم مثالی بیارم که منشی و وردست چطور روح رو از کار کردن می گیرند، می تونم مثال مسافرت خارجی رو بیارم.استفاده از وردست میشه اینکه اگر می خواهید برید یه سفر مکزیک، به جای اینکه اسپانیایی یاد بگیرید، از طریق گوشی تلفنتون بخواهید با مکزیکی‌ها تعامل کنید. وقتی یک کسی/یک چیزی این وسط قرار می گیره، اصالت رابطه از بین می ره.بر‌گردیم به دانشگاهی های عزیز. دانشگاهی‌ها هم می توانند استادکار باشن. حتی اونهایی که آدام اسمیت رو نمی فهمند و به اشتباه فکر می کنند که مطلوبیت انسانها، حداکثر کردن درآمدشون بوده. خیلی از این بزرگوارا، اشتباهشون رو استادوار در اختیار بقیه می‌گذارند. بعدم می گن ما دنبال نشر دانش هستیم و هدفمون مالی نیست. عجیبه که نمی فهمن که دارن منطق خودشون رو زیر سوال می برند.در ارتباط با کارآفرینانکارآفرینان، قهرمانان جامعه هستند که برای صلاح جامعه حاضرند خطا کنند. البته با این رویکردی که صندوق‌های ریسک پذیر دارن پیش می‌گیرند، کارآفرینا هم کم کم دارن یاد می گیرند که چطور ریش گرو نگذارند. دارن یاد می گیرن که یک پولی جور کنند و بعدش بساط کسب و کار رو به نفر بعدی بندازند یا اینکه عرضه اولیه کنند و خودشون رو از شرکتی که ساختن رها کنند. دیگه براشون آینده شرکت و چیزی که داره تولید می کنه مهم نیست. و خب این گروه گروهی هستند که فقط نفع مالی براشون مهمه. ما منظورمون از کارآفرین این گروه نیستند. کاری که این دوستان می کنند معادل اینه که بچه خوشگل پس بندازی که بعد تو ۴ سالگی به بالاترین قیمت پیشنهادی بفروشیش. و این دوستان دغل کار رو از کجا می شه شناخت؟ از توانایشون تو نوشتن بیزنس پلن.&quot;مهارت ساختن با مهارت فروختن دو مهارت مجزا است&quot;دنبال آدمهای از خودمتشکر باشیدشرکتها یا محصولاتی که صاحبشون ور داشته اسم خودش رو گذاشته روش، یک پیام خیلی مهم منتقل می کنه. اینا با اینکارشون داد می زنند که من ریشم گرو هست. یک چیزی دارم که این وسط از دست بدم. وقتی طرف اسم خودش رو روی شرکت یا محصول گذاشته داره می گه که به شرکت یا محصولم اعتقاد دارم. خودشیفتگی این جور مواقع برای محصول و شرکت خوبه.قهرمانان، خرخونهای کتابخونه‌ای نبودنداگر براتون ارزش‌های قدیمی مثل جسارت یا stoicism جالبه، لزومی نداره برید سراغ محققان آثار کلاسیک. همیشه هم یادتون باشه، کسی بی دلیل محقق حرفه‌ای نمیشه. برید سراغ اصل جنس: کتاب‌های سنکا، سزار و مارکوس اورلیوس رو بخونید. و تا اونجایی که می شه محقق‌ها و واسطه ها رو بیخیال بشید. یا حتی کار بهتر اینه که کامل بیخیال خوندن بشید و برید یک کار جسورانه انجام بدید. خواندن در رابطه با جسارت همانقدر به شما جسارت می ده که خوردن گوشت گوساله شما رو تبدیل به گوساله می کنه.یک چیزی که تو این دوره زمانه عجیبه اینه که افراد متوجه نمی شن که کلیدی‌ترین چیزی که اساتید دانشگاه می‌شه یاد گرفت استاد دانشگاه بودن است. و مهمترین چیزی که از سخنرانان انگیزشی میشه یاد گرفت اینه که چطور سخنران انگیزشی باشید. فقط یادمون باشه که قهرمانان تاریخ هیچ کدام از اینا نبودند. آدمهایی بودند اهل عمل و ماهیتشون با ریسک‌پذیری آغشته بوده. برای درک روحیاتشون نمی تونید به اساتید دانشگاه استناد کنید. هرچند که این عزیزان احتمالا می توانند با جزییات کامل راجع به صبحانه‌ای که قهرمانان می خورندند اظهارنظر کنند. اساتید و ژورنالیستها دوست دارن نگاه کنن و بشنوند اما حاضر نیستند اقدامی کنند.روح و جان گرو گذاشتن (به همراه یک مقداری احتیاط)اگر قبول داریم که جدا شدن معماران از شهروندان یک سری تبعات داشته، همین منطق رو می توانیم برای اثرات کلان سیستمی مثل جهانی‌سازی و حمایت‌گری (protectionism) تعمیم بدیم. اگر با همون منطق معماران نگاه کنیم، حمایت‌گری هم قابل دفاع هست و هم منافع اقتصادی داره.فعلا نمی خواهیم وارد بحث جهانی‌سازی و مشکلاتی که ایجاد می کنه بشیم. اما نکته ای که بد نیست باز کنیم اینه که هر کسی که شاغله،‌ یک استادکار تو وجودش نهان هست. و برعکس اون‌چیزی که خیلی از روشنفکران ادعا می کنند، اصلا غیر منطقی نیست که آدم طوری رفتار کنه که لزوما عدد دلاری که دستش می‌رسه حداکثر نشه، اما عوضش عایدی های دیگه داشته باشه. این منطق رو اونهایی که طرفدار جهانی سازی هستند درک نمی کنند.درسته که شاید از منظر حسابداری، بیرون‌سپاری کالاهامون به چین به نفعمون تموم شه، اما این واقعا اون چیزی نیست که مردم می خواهند. اگر من نویسنده هستم، ماهیت و هویت من اینه. می تونم پیمانکاری بدم چین برام کتابهام رو بنویسن اما اون موقع از &quot;من&quot; چیزی به جا نمی مونه.مردم علاقه دارن یک سری کارهای رو &quot;انجام&quot; بدن. همینطوری، و بی علت. چون انجام اون کار بخشی از هویتشون هست. یک قالی‌باف قمی دوست داره یک قالی‌باف قمی بمونه و از فروش فرش‌های زیبا لذت ببره. هر چند که این انتخاب هم وجود داره که بده چینی‌ها طرحش رو ببافند یا یک ماشین اینکار رو بکنه و خودش بره سراغ یک شغل اثربخش‌تر و بهره‌ورتر.حتی تو این سیستم جدید شاید این قالی باف ما بتونه یک تلویزیون رنگی با کلی امکانات دیگه زندگی داشته باشه، اما خب یک چیزی توی زندگیش کمه. مردم دوست دارن روح و جان گرو بزارند تو کارشون.اگر اینطوری نگاه کنیم، اتفاقا تمرکز‌زادیی و محلی گری علاوه بر اینکه سیستم رو پایدارتر می کنه، افراد رو با خروجی زحمتشون متصل نگه می داره.قضاوت چی؟در مورد قضاوت هم یک داستان می ‌گه نسیم طالب تا نشون بده که قدیمی‌تر ها چه نگاهی داشتن و  چه کاری می کردند که قاضی ریشش گرو باشه. داستان اتفاقا راجع به ایرانه. در زمان کمبودجیه دوم، یک قاضی به نام سیسامه رشوه می گیره و حکم غیر عادلانه می ده. کمبودجیه میده زنده زنده پوستش رو می کنن. پوست اون بنده خدا هم میشه روکش صندلی پسرش. رویه صندلی قضاوت برای پسر سیسامه. برای اینکه پسر یادش بمونه که توی قضاوت، پوست آدم واقعا گرو عدالته.برای مطالعه قسمت قبل: https://vrgl.ir/kVvTj</description>
                <category>حسین رستگار</category>
                <author>حسین رستگار</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2020 19:17:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور به اهدافمون برسیم - ۱۰ راهکار علمی و عملی!</title>
                <link>https://virgool.io/@rastegar_h/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%81%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D9%85-%DB%B1%DB%B0-%D8%B1%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-%D9%88-%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C-ynrkitzvdpl6</link>
                <description>ویکتور فرانکل، بر خلاف خیلی‌های دیگه از هم‌بندهاش، تونست از اردوگاه‌ کار اجباری نازی‌ها جون زنده بدر ببره. خودشم اعتقاد داشت که دلیل این قضیه فقط یک چیز بوده: اینکه در همه حال، زندگیش معنا و هدف داشت. یعنی دلیلی داشت که باشه و بمونه. توی کتابش &quot;انسان در جستجوی معنا&quot; - که فکر می‌کنم تو ایران کم کم به چاپ ۱۰۰۰ام برسه - می‌گه: اونهایی که توی اردوگاه‌ها امیدشون رو از دست می دادن خیلی زود رو به اضمحلال می رفتند. در مقابل، اونهایی که می تونستند آینده‌ای ورای شرایطی که الان توش هستند رو تصور کنند، مقاومتر بودند. هر موقع هم که ازش در ارتباط با پایداریش می پرسیدن به جمله نیچه استناد می کرد که:&quot;آن کسی که پاسخ چرایی زندگی‌اش را دارد، با چگونگی آن خواهد ساخت.&quot;و بدون یک آینده مشخص و روشن، تلاش برای رسیدن و به دست آوردن، بی معنی میشه. و وقتی تلاشی صورت نگیره، قدرتی هم درون ما شکل نخواهد گرفت. افرادی که می توانند از بند افکار محدود کننده خودشون رها بشن می توانند آینده قشنگی رو برای خودشون رقم بزنند. آدم‌هایی که هدف دارن می توانند تجربیات خوب و بدشون رو تبدیل کنند به بهانه‌ای برای رشد و یادگیری و تغییر. و کم کم این آدمهایی که قبلا خودشون رو توی قید و بندها محدود می کردند، یاد می گیرند با ابهام کنار بیان. گذشته نرم نرمک، قدرتش رو برای تعریف شخصیت ما و رفتار آینده از دست می ده و این آینده است که قدرت می گیره.در ادامه ۱۰ راهکاری که کمک می‌کند به اهدافمون برسیم رو لیست کردم:۱. &quot;من آینده&quot; رو تعریف کنید&quot;اگر بتونیم &quot;خود بهترمون&quot; رو در آینده بطور شفاف تصور کنیم، اون موقع انگیزه کافی برای برنامه ریزی برای کسب مهارت هایی که &quot;من آینده&quot; لازم داره، و همینطور قدرت انجام برنامه‌ریزی‌ها رو بدست می آریم.&quot;خیلی از افراد وقتی می‌خواهند خودشون رو تعریف کنید از گذاره‌هایی مثل &quot;من درونگرا هستم&quot; یا &quot;من آدم مردم‌داری نیستم&quot; استفاده می کنند. بدترین بلایی که می تونید سر &quot;من آینده&quot; بیارید، این قطعی کردن‌ها است. چیزی که الان هستیم گذرا است و دل بستن بهش اشتباهه. اونچه مهمه &quot;من آینده&quot; است.از خودتون این سئوالات رو بپرسید:واقعا می‌خواهی کی باشی؟چه شرایطی رو می خواهی داشته باشی؟چه مشخصات رفتاری و شخصیتی رو دوست داری داشته باشی؟با چه آدمهایی دوست داری حشر و نشر کنی؟روزهات دوست داری چه شکلی باشند؟دوست داری تمرکزت رو چه موضوعاتی باشه؟برای چه هدفی حاضری هزینه بدی؟نمی شه بدون دید شفاف از آینده زندگی معناداری داشت. باید بتونید خودتون رو اون آدمی تصور کنید که می خواهید باشید. اون آدمی که به اهدافش رسیده. نمی گم که ادای اون آدم رو امروز در بیارید. اما وقتی اون آدم تو ذهنتون وجود داره، دیگه با مشورت اون تصمیم‌هاتون رو می گیرید.۲.  تا اونجا که می‌تونید اطلاعات جمع کنیدوقتی &quot;من آینده&quot; معلوم شد کیه،‌ زمان این می‌رسه که اطلاعات کسب کنید. جمع‌آوری اطلاعات کمک می کنه بتونید برای تبدیل شدن به اون آدم برنامه ریزی کنید. یک دهه قبل هدفم این بود که نویسنده بشم. &quot;من آینده&quot; در نظرم کسی بود که درآمد سالانه‌اش کفاف زندگی خیلی خوبی کنار همسر و فرزندان رو می ‌داد. و خیلی برام مهم بود که بتونم با یکی از ناشر‌های معتبر کار کنم. اینکه این آزادی رو داشته باشم که بتونم کی و کجا کار کردنم رو انتخاب کنم برام حیاتی بود. برای اینکه بتونم به این رویا رنگ واقعیت بپوشونم لازم بود که کمک بگیرم. یکی باید کمک می کرد بهم بفهمونه که نویسنده حرفه‌ای شدن چطوری امکانپذیره. چطور باید با ناشر صحبت و مذاکره کنم و سوالهای دیگه. شروع کردم ایمیل بازی و زنگ زدن به این ور و اون ور. و کم کم هم فهمیدم که امکان نداره بتونم نویسنده موفقی باشم بدون اینکه از قبلش یک قشر مخاطب برای خودم جور کرده باشم. از همین جا شد که شروع کردم به بلاگ نویسی و ایجاد یک لیست ایمیل.بر اساس تئوری انتظار در انگیزه ( که انگلیسیش میشه expectancy theory of motivation)، خروجی و نتیجه‌ای که می‌خواهیم به اون برسیم باید برای خودمون واضح و شفاف باشه. گامهایی که برای رسیدن به اون خروجی هم باید برداشته بشه باید مشخص باشه. بدون این دو، انگیزمون کم خواهد بود و کار رو پشت گوش می اندازیم. تئوری امید ( Hope theory ) هم همین رو می گه. برای اینکه امید داشته باشید، باید هدف تعریف شده داشته باشید و مسیری که شما رو به اون هدف برسونه.۳. اهدافتون رو صدای بلند اعلام کنیدگام بعدی اینه که به هر کسی می رسید در ارتباط با هدفتون بگید. یکم به نظر غیر منطقی می رسه چون معمولا شنیدیم که اتفاقا نباید به کسی بگیم چه هدفی داریم. اما بذارید مطلب رو یک مقدار باز کنم. دیدید معتادایی که می خواهن از چنگ اعتیاد رها بشن. سختترین راهی که این بندگان خدا می تونند پیش بگیرند اینه که بخواهن به تنهایی اینکار رو پیش ببرن. میگن فقط زمانی می شه مطمئن شد که یک معتاد از اعتیادش خسته شده که در ارتباط با اعتیادش شروع کنه صحبت کردن. ژوآن هاری ( Johann Hari ) توی تد-تاک می گه: وجه مقابل اعتیاد، پاکیزگی نیست. وجه متضاد اعتیاد ارتباط انسانیه. خیلی شهامت می خواهد که بتونید اهدافتون رو با دیگران شریک بشید. و خب این به معنای اینه که به دیگران اجازه می دید که شکست های شما رو هم ببینند. این صداقت و اعتماد به نفس آخر سر شما رو به هدفتون می رسونه.بازم ویکتور فرانکل توی کتابش &quot;انسان در جستجوی معنا&quot; یک نقل قول از اسپینوزا داره: &quot;احساسات، که جزیی اساسی از زجر کشیدن ما انسانها هستند، تنها زمانی تاثیر دردشون روی ما کم میشه‌، که بتونیم ازشون تصویر واضحی داشته باشیم. &quot;به کلام دیگه، فقط اون زمان که دیگه نمی ترسیم که خودمون رو در معرض قضاوت دیگران قرار بدیم، و در اینکار بطرز افراطی صادق هستیم، زندگی هم راحتتر مدیریت می‌شه. دیگه لازم نیست به خاطر رویاهای بر آب رفته و دردهایی که در گذشته تجربه کردیم اذیت بشیم. می گذرند و می‌گذریم.و صادق بودن یعنی چی؟ یعنی اون چیزی که از اعماق وجود علاقه داریم رو به ذهن و زبان می آریم. اگر نگران این هستید که دیگران چه فکری می کنند، بدونید که هنوز با خودتون صادق نیستید و به رویاهاتون تعهد ندارید. و وقتی تعهد دارید، افکارتون در کلامتون منعکس می شه و کلامتون تبدیل میشه به اقدام. اقدامات هم میشن عادات و عادات می‌شن شخصیت و هویت شما که در نهایت به نتایجی که می خواهید منجر می شه.۴. روی &quot;من آینده&quot; خودتون سرمایه‌گذاری کنید&quot;ناخودآگاه ما به ما اجازه می ده که تنها به آنچه که ایمان داریم مستحقش هستیم برسیم. هر چی بیشتر به افکار منفی و تصویر حقیر از خودمون دلبسته تر می شیم، خودمون رو کمتر و کمتر مستحق می دونیم. اگر خودمون رو کوچک بشماریم،‌ تمام تمنای ما فقر هست و لاغیر. و ناخودآگاه هم کمک خواهد کرد که این فقر رو عینی کنیم.&quot; هر کدام از ما یک منطقه امن و آسایش داریم ( comfort zone ). منطقه امن متاثر از شخصیت و ناخودآگاه ما شکل می گیره. خروج از این منطقه موجب احساس ابهام و ناامنی و اغلب ترس در ما میشه. حدودی که ناخودآگاه روی ذهن می‌گذاره، فقط با اقدام قاطع از بین می ره. برای رسیدن به اهدافتون لازمه که در &quot;من آینده&quot; سرمایه گذاری کنید. سرمایه‌گذاری یعنی:شخصیت آینده: وقتی برای هویت و شخصیت خودتون سرمایه‌گذاری مالی می کنید، به خودتون دارید اعتماد می‌کنید. به خودتون دارید این سیگنال رو می دید که تغییر براتون جدیه و براش حاضرید هزینه کنید. زیگ زاگلر (zig ziglar) که یک سخنران انگیزشی معروف و قدیمی هست، یک داستان داشت در ارتباط با مردی به نام تام هارتمن. این آقای تام چاق و افسرده، به اهمیتی که فیزیک بدنی در تصویر ذهنی داشت پی برد و تصمیم گرفت که تغییری در وزنش بده. ده بیست میلیون تومن - شما بخونید پول خیلی زیاد - داد دو دست کت شلوار خیاط‌دوز و حسابی خرید. وقتی هم ازش پرسیدن این کت شلوارها برای کیه گفت خودم. و خب با توجه به جثه‌اش و اندازه کت شلوارها، فروشنده تعجب کرد. اما این سرمایه‌گذاری در کنار اعلام عمومی اینکه &quot;قراره بعدا که لاغر شدم این کت شلوار رو خودم بپوشم&quot;، یک تعهدی رو در تام ایجاد کرد. این رفتار به خودش این سیگنال رو می داد که تو مسیری که پیش پاشه، جدیه. یکی دو سال طول کشید که بتونه ۷۰ تا ۸۰ کیلو بیاد پایین اما بالاخره تونست. دلیلشم این بود که به &quot;من آینده&quot; تعهد داشت.دایره اطرافیان: مدل انگیزشی توسعه شخصی یا self-expansion motivation model می گه، آدمها نیاز ذاتی به توسعه دارن یعنی می خواهند تا حد ممکن موثر باشند. لازمه موثر بودن، دسترسی بیشتر به منابعی که کمک می کنه به اهدافمون برسیم هست. راه بالقوه‌ای که داریم، تا بتونیم میزان اثربخشی و موثر بودن رو زیاد کنیم، توسعه دایره اطرافیانمون هست که به فراخور خودش کمک می کنه ما با منابع بیشتری دسترسی داشته باشیم. حالا این منابع می‌توانند هر نوع منبعی اعم از منابع مادی، اجتماعی، فکری و هویتی و غیره باشه. وقتی دارید روی خودتون سرمایه‌گذاری می کنید، یک وجه این سرمایه گذاری می شه سرمایه‌گذاری روی دایره اطرافیان. هر چی در این زمینه موفقتر عمل کنید، موقع حل مشکل، سوالاتون بیشتر می‌ره سمت اینکه &quot;چه کسی&quot; تا اینکه &quot;چگونه&quot;. برای سرمایه‌گذاری از این جنس، ذهنتون بره سمت سرمایه‌گذاری توی مربی، مشاور، شبکه، مرشد و راهنما و همینطور کارمند. برای رسیدن به اهدافتون، شما باید میزان اثربخشی خودتون رو افزایش بدید تا بتونید از منابعی که افراد دیگه براتون فراهم می کنند استفاده بهینه کنید. سرمایه گذاری در دایره اطرافیان یک معنای دیگه‌اش هم میشه سرمایه‌گذاری در اونهایی که می خواهید بهشون کمک کنید. شما دارید خودتون رو در دیگران سرمایه‌گذاری می کنید. از خودتون بپرسید که از کی می خواهید یاد بگیرید و چطور می توانید کمک کنید اونها به اهدافشون برسند. سعی کنید بفهمید که چه چیزی براشون ارزشه و چه چیزی ارزش نیست.   ۵. هر آن چیزی که &quot;من آینده&quot; رو تضعیف می کنه رو حذف کنید&quot;شما نه محیط پیرامونی رو درست کردید و نه می تونید اون رو کنترل کنید. این محیط پیرامونیه که شما رو درست و کنترل می کنه.&quot;--مارشال گولدسمیفخروج از منطقه امن ریسکیه. هم ابهام ایجاد می کنه و هم نیاز به شجاعت داره. پس اگر دارید فکر می کنید که وارد این وادی بشید مطمئن بشید که دایره اطرافیان شما رو حمایت می کنند. وقتی از اهداف آینده صحبت می کنید، خیلی زود اونهایی که حمایتتون می کنند رو از اونهایی که منفی هستند تمایز می‌دهید. اونهایی که منفی بافی می کنند خیلی بعیده که در راه رسیدن به اهدافتون کمکتون کنند. علاوه بر اطرافیان، یک نگاه هم باید به درون بکنید. باید بتونید به درستی تشخیص بدید که چه چیزهایی ذهن و درون شما رو تحریک می کنند. به کلام دیگه باید احساسات و روحیات خودتون رو خوب بشناسید. زیگلر می گه هر چی که درون شماست، برونداد شما هم همونه. دیدتون خروجی شما رو مشخص می کنه و خروجی شما آینده رو تعریف می کنه. در ضمن توجه کنید دروندادهای شما همه اون‌چیزی هست که دارید اجازه ورود به بدنتون می دید. از غذا تا اطلاعات تا محیطی که توش هستید. اگر واقعا براتون اهدافتون اهمیت داره باید دروندادهایی رو انتخاب کنید که رسیدن به هدف رو ممکن می کنه. و خب معنای دیگه اینه که هر آنچیزی که نمی گذاره به هدفتون برسید رو حذف کنید.۶. درباره &quot;من آینده&quot; بنویسید&quot;نوشتن علاوه بر اینکه کمک می کنه من خودم رو راحتتر از هر زمان دیگه‌ای افشا کنم، کمک می کنه من خودم رو از نو خلق کنم&quot;--سوزان سونتاگ&quot;با نوشتن خودم رو از شر همه چی رها می کنم. رنج و ناراحتیم محو می شه و شجاعت دوباره در من متولد می‌شه.&quot;--آنی فرانکخیلی وقتها می شنوم که افراد می‌گن وقت ندارن یادداشتهای روزانه برای خودشون داشته باشن. مثل اینه که یکی بگه &quot;وقت ندارم ذهنم رو آزاد کنم&quot; یا &quot;یا وقت ندارم به احساسات سرکوب شده خودم برسم&quot; و یا &quot;نمی رسم هدفمند زندگی کنم&quot;.یک راه برای اینکه زندگی رو مدیریت کرد و دردهای درونی رو کاهش داد اینه که روزی ۱۰ تا ۲۰ دقیقه ذهن رو روی کاغذ بیاریم. بهتر هم هست که این عادت رو بزاریم برای اول صبح و اولین کاری که می کنیم. زندگی هزار تا بالا پایین داره و اگر ما به خودمون اجازه فاصله گرفتن از این هیجانات ندیم، عملا به جای کنش داریم به اتفاقات واکنش نشون می دیم. مثل افرادی میشم که مسخ شدند و بی‌هدف زندگی می‌گذرونند.نوشتن اجازه می ده که با اهداف و ارزشهامون ارتباط برقرار کنیم و اون غبار جلو چشم‌ها رو پاک کنیم. کمک می کنه در ارتباط با آرزوهامون بنویسیم و ذهنیتی که برای &quot;من آینده&quot; لازم داریم رو به دست بیاریم. وقتی به اضطراب‌هامون شکل و فرم می دیم دیگه اجازه نمی دیم ما رو برده خودشون کنند. اونوقت هست که می تونیم حرکت رو به جلو رو آغاز کنیم.۷. روزانه یک تا سه کاری که کمک می کنه به اهدافتون برسید رو مشخص کنید بین اونچیزی که &quot;اضطراری&quot; هست با اون چیزی که &quot;با اهمیت&quot; هست تفاوت فاحشی وجود داره. &quot;من آینده&quot; تو گروه بااهمیت‌ها قرار می‌گیره. اضطرار موجب می شه با اهمیت‌های زندگی رو بزارید برای بعد. برای همین هم خیلی مهمه که مراقب باشید که اولویت رو به گروه کارهای با اهمیت بدید. طبق قانون پارتو یا همون Pareto principle،  هشتاد درصد از نتایج زاییده بیست درصد اقدامات هستند. برای زندگیتون قانون ۲۰/۸۰ رو پیاده سازی کنید.وقتی روی &quot;من آینده&quot; متمرکز هستید دیگه نیازی به یک چک لیست دور و دراز to-do نیاز نداریم. عوضش یک لیست شامل یک تا سه مورد روزانه ما رو به اهدافمون می رسونه. روی مهمترین کار تمرکز کنید و نه روی آسونترین کار.۸. هر روز قورباغه رو قورت بدید&quot;اگر همون اول صبح یک قورباغه زنده قورت بدید، دیگه بعیده در طول روز چیز چندش آورتری به پستتون بخوره&quot;--مارک تواینتو لیست کارهای یومیه، سعی کنید سخترینش رو قبل از ۸ صبح انجام بدید. سختترین کار همون قورباغه زنده‌ای هست که مارک تواین میگه. هر چی زودتر از شر این یک کار خلاص شید، زودتر از باقی روزتون لذت خواهید برد. اگر اون کار سخته رو انجام ندید تمام روز روی ذهنتون می مونه و تو پس زمینه انرژی می کشه. برای همین قبل از هر چیز دیگه، از شر اون یک کاری که ازش متنفرید خلاص شید.۹.پیشرفت روزانه خودتون رو به &quot;مسئول ارزیابی&quot; اطلاع بدید&quot;وقتی عملکرد رو پایش می کنیم، عملکرد بهتر می شه. وقتی عملکرد پایش می شه و گزارش عملکرد می دیم، بهبود سرعت می ‌گیره.&quot;--قانون پارسونبرای رسیدن به اهدافمون، باید مسئولیت‌پذیر باشیم. کاری که من می کنم &quot;ارائه گزارش روزانه یک دقیقه‌ای مسئولیت‌پذیری&quot; هست که اول روز یک پیامک به &quot;مسئول ارزیابی&quot; خودم ارسال می کنم. هر پیامک &quot;سه گنده&quot; روزانه رو شامل می شه. این سه گنده، سه تا از مهمترین کارهایی هست که اونروز باید انجام بدم. آخر روزم یک پیامک دیگه می زنم که چند تا از کارها رو انجام دادم. (مثلا فقط می زنم ۱/۳ که یعنی یکی از سه تا رو انجام دادم.) اینکار به من روزانه هدف و انگیزه می‌ده.۱۰. برای ساعاتی خودتون رو کامل از کار منفک کنید&quot;هر جا که هستید، مطمئن باشید که واقعا همونجایید&quot;--دان سالیواندر طول روز مطمئن باشید که خودتون رو از مسائل مرتبط با کار دور و منفک می کنید. و وقتی می گم منفک، یعنی هر چیز و فکری که مرتبط با کار هست رو باید به زمان دیگه موکول کنید. تحقیقات نشون می دن که افرادی که می تونند خودشون رو منفک کنند کمتر دچار خستگی و فرار از کار می‌شید و تعادل زندگی و کارتون رو راحتتر می تونید حفظ کنید. میگن خلاقانه‌ترین ایده ها پشت مانیتور بدست نمی آیند و یک تحقیق هست که می گه فقط ۱۶٪ افراد حس می کنند که پشت مانیتور خلاقیتشون گل می کنه. ایده های قشنگ معمولا تو خونه یا حین جابه‌جایی و یا هنگام انجام کارهای مفرح می‌آیند سراغ آدم. دلیلشم بدیهیه. موقع کار، روی اون مشکل پیش رو تمرکز کردید و ذهنتون محدود به همونه. وقتی به ذهنتون اجازه بدید که رها باشه، از زوایای دیگه هم مشکل رو می بینید.و خلاصه این حرف یعنی اینکه اگر به خودتون این اجازه و زمان رو بدید که از کار منفک بشید، ذهنتون هم بهتر کار می کنه. با رها کردن مغز، دارید بهش اجازه می دید که مسائل رو حل کنه.پایان سخن اینکه وقتی &quot;من آینده&quot; رو تصور می کنید و برای رسیدن بهش تلاش می کنید، خیلی زود به خیلی بیشتر از اونچه انتظار داشتید می رسید. همونطور که می‌گن: هر چی آینده رو بزرگتر ببینی، امروزت هم زیباتره.برگرفته از مقاله: A Psychologist’s Extremely Practical Guide to Achieving Your Goals.A Psychologist’s Extremely Practical Guide to Achieving Your Goalshttps://forge.medium.com/ready-to-commit-100-to-your-dreams-here-are-the-10-steps-14e4c01c71ec</description>
                <category>حسین رستگار</category>
                <author>حسین رستگار</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2020 22:01:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرو گذاشتن ریش-خلاصه کتاب- قسمت پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@rastegar_h/%DA%AF%D8%B1%D9%88-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%B1%DB%8C%D8%B4-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-d6yrp8x3mnam</link>
                <description>مدرنیسمنسیم طالب منتقد جدی مباحث مطرح شده ۱۵۰ سال گذشته در ارتباط با مدرنیسم هست. مخالفتش هم به حدی هست که با نظر تحقیر به این افکار و پیروانش نگاه می کنه. نسیم مدرنیسم رو مترادف می دونه با روشنفکری. به نظرش، روشنفکر فردی هست که فکر می کنه  می تونه خروجی رو از عمل و تئوری رو از واقعیت تفکیک و مجزا کنه.  روشنفکر گرایش عجیبی به راهکارهای طبقاتی و از بالا به پایین و یا کلان به خرد برای حل مشکلات داره. یعنی بدون توجه به جزییات کلان رو تحلیل می کنه و پاسخ می ده و منتظره که اجزا هم خود به خود اصلاح بشن.البته روشنفکرها یک قوم و خویش هم توی مباحث علمی دار که نسیم بهشون می گه دانشمندنما‌ها. رویکرد دانشمندنما به علم یک رویکرد سطحییه و خروجی زحماتشون محدود میشه به پیچیده کردن مباحث. در حالی که فرآیند علم حول کنجکاوی و یافتن پاسخ علمی به مشکلات واقعی هست. وقتی دیدید کسی از ابزار ریاضی داره جایی استفاه می‌کنه که لازم نیست،‌اون عزیز دانشمند نیست، دانشمند نماست. اگر دستتون داره مثل آدم کار می کنه، عوض کردنش با یک دست مکانیکی رویکردی علمی نیست. فرآیندهای طبیعی میلیون‌ها سال کارکردشون رو در مقابل تنش های طبیعی اثبات کردن. حالا عوض کردن همچین فرآیندهایی به واسطه یک مقاله علمی، بدون توجه به وجوه آماری بقا، نه علمی هست و نه عملی. به قول طالب، الان که این کتاب داره نوشته می شه، علم توسط بنگاه های اقتصادی قبضه شده. و بنگاه های اقتصادی دنبال چی هستند؟ که محصولات تراریخته ژنتیکیشون رو علمی و قابل مصرف نشون بدن. بدبختی اینه که همین بنگاه ها هم از علم به عنوان وسیله‌ای برای سرکوب کار علمی استفاده می کنند. پول می دن و دانشمند‌ها رو می خرند و یا اونها رو می کنن اسلحه مقابل اونهایی که شک می کنند.بطور تاریخی، محافل علمی همیشه با پیچیدگی های اضافی و حرافی های مازاد افراد دانشمند نما مشکل داشتند. اما دیگه از اون جربزه مخالفت با این رویکرد ها خبری نیست. دلیلش هم اینه که مخالفت کردن با این شر و ور ها نیاز به آگاهی حداقلی از علم در کنار آشنایی خوب با دانش آمار و روش‌های علمی تحقیق و در نهایت اعتماد به نفس برای ایستادگی مقابل دانشمندنماها رو داره. بعید می دونم دیگه بشه این صفات رو توی هیچ معلم علومی و یا روزنامه‌نگار علمی پیدا کرد.&quot;اونهایی که حرف می زنند باید عمل هم بکنند. اونهایی که عمل می کنند اجازه دارند که حرف هم بزنند.&quot;حالا یکم با رویکرد عملی تری به خطرات روشنفکری نگاه کنیم. ببینیم روشنفکرها کجا توی زندگی ما تاثیر گذاشته‌اند. نسیم چند تا مثال که مرتبط با خودش بوده می زنه اما حتما همه یه چند تا از این مثال‌ها دارن:همیشه برام سوال بوده که چرا برای افراد سخنرانی روی سن کار سختی هست. این سوال همیشه مشغولم می کرد و حدودا یک دهه طول کشید که جواب این سوال رو پیدا کنم. دلیلش اینه که وقتی نور رو می تابونند توی چشمات،‌ تمرکزت به هم می ریزه. این دقیقا همون روشی هست که حین بازجویی هم استفاده می کنند تا متهم نتونه تمرکز کنه. حالا نکته عجیب ماجرا اینجاست که حل این مشکل خیلی آسونه. نور رو از زاویه ای نتابونید که تمرکز به هم بخوره. اما راهکار فقط زمانی عملی می شه،‌ که مهندس نور خودش سخنران هم بوده باشه و این مشکل رو درک کنه. و معمولا این اتفاق نمی افته.یک مثال ساده دیگه بزنم. واگنهای یکی از خطوط مترو نیویورک جدیدا بازسازی شده. واگنهای جدید خیلی تر و تمیز و مرتب منظم هستند و حتی یک سری امکانات اضافی مثل پریز برق به مسافرا می دن. اما واگنهای قدیمی اون گوشه دیوار یک طاقچه مانند کوچیک داشتند که افراد صبح ها قهوه‌ صبحشون رو روی اون می گذاشتند و در راه کتاب می خواندند. معمارهایی که واگن های جدید رو طراحی کردند فکر کردند که خوب قشنگتره که اون طاقچه یک شیب داشته باشه. از لحاظ بصری خروجی کار رو شیک تر می کنه. اما اگر این عزیزان یکبار سوار واگنهای قبلی شده بودند می دونستند که کارکرد قبل اون طاقچه ها چقدر مفیدتر از این اتفاق بصری هست که الان افتاده. و کلا معمارهای این دوره زمونه طرح می زنند که تایید بقیه معمارا رو بگیرن. کاری هم به خوش آمد افراد ساکن تو ساختمون‌ها ندارن. همین مشکل تو حوزه طراحی شهری هم وجود داره. طراح-شهری توی محله ها زندگی نکرده و آخر هم خروجی کارش میشه تو مایه‌های همون که طاقچه واگن رو حذف می کنه.تخصصی شدن کارها و یا تخصص گرایی یکی دیگه از محصولات مدرنیسمه. تخصص گرایی کلا مشکلات خاص خودش رو داره اما مهمترینش اینه که متخصص خروجی کار خودش رو معمولا لمس نمی کنه. مثالش تو طراحی و تولید یک ماشینه یا هر ابزار دیگه است. اونکه سیستم تعلیق رو طراحی می کنه با اونکه سیستم احتراق رو طراحی می کنه و اونکه هر کدوم از زیر سیستم ها رو طراحی می کنه، با فاصله ای خروجی کارش رو درک می کنه. همه تخصص دارن اما ارتباط متخصص با خروجی واقعی ارتباط مستقیمی نیست. و به واسطه همین فاصله است که نتایج تصمیمها اون چیزی نمی شه که باید و شاید. ساده سازی و سادگیراهکار این مشکلات چیه؟ اینه که افراد مجبور باشن ریش گرو بزارند. افراد خروجی ها رو پیچیده ‌می کنند چون انگیزه‌ای ندارند که ساده به مسائل نگاه کنند. توی سیستم های بروکراتیک، به واسطه لایه هایی که به وجود می آید، خروجی ها پیچیده و پیچیده تر می شه. افرادی هم که تو این سیستم ها کار می کنند طوری تربیت شدند که نتونند سیستم ساده طراحی کنند و ارائه بدن.&quot;سیستم هایی که توسط افرادی طراحی شده که در قبال خروجی نهایی ریش گرو ندارند، به سمت پیچیدگی پیش می رن. آخر سر هم انقدر این سیستم ها پیچیده می شن تا اینکه فرو می پاشن&quot;اینکه می گیم انگیزه ای برای ساده سازی وجود نداره یعنی چی؟ فرض کنید که شما تمام عمرتون برای درک کردن مشکل پاداش گرفتند و نه برای حل کردن مشکل. آخرش راهکاری که ارائه می دید باید پیچیده باشه وگرنه نه خودتون راضی هستید و نه اونهایی که ازتون خروجی می خواهند راضی خواهند بود. فکر می کنند که چون پیچیده نیست، لذا روش زمان و کار به اندازه کافی انجام نشده. و این مشکل عینا برای هر کسی که یکبار یک مقاله تو ژورنال علمی چاپ کرده باشه ملموسه. هر چی پیچیده‌تر بنویسی و کار رو پیچیده‌تر نشون بدی شانس قبول شدن مقاله بیشتره.برگردیم به اون اصل pathemata mathemata یا یادگیری از طریق درد و یک نگاهی هم به معکوسش بندازیم که میشه یادگیری از طریق لذت. افراد دو تا مغز دارن. اولی تنها زمانی کار می کنه که ریش گرو دارید و دومی تنها زمانی کار می کنه که ریسکی ندارید. وقتی ریش گرو می گذارید، دیگه کارهای حوصله سر بر حوصله سر بر نیستند. وقتی ریش گرو دارید هر دفعه که می خواهید هواپیما رو بلند کنید، اون چک لیست بلند بالای چک کردن هواپیما رو به دقت کامل می کنید. اول و آخرش خودتون یکی از مسافرا هستید. اگر سرمایه گذاری می کنید، کارهایی فوق حوصله سر بر مثل خواندن یادداشتهای صورتهای مالی دیگه اذیتتون نمی کنند.حالا یک وجه جالبترم داره. خیلی معتادهایی که گیج و ولیج می زنند و مغزشون به کرختی گل آفتابگردونه (یا متخصصین امور بین الملل)، وقتی مواد بهشون نرسه، برای رسیدن به مواد از ترفندهایی استفاده می کنند که به عقل جن هم نمی رسه. وقتی هم که می ره بازپروری بهشون می گن برای میلیارد شدن، از نصف اون قوای ذهنی هم استفاده کنید کافیه. چه حیف که بدون اعتیاد اون قدرت جادوییشون هم از بین می ره و کسی این وسط معمولا میلیارد نمی شه.خود من هم همینطوری هستم. اگر ریشم گرو کاری نباشه احمق می شم. آشنایی با ریسک و احتمالات هم از خواندن مشعوفانه کتابها در نیامده. البته کتمان نمی کنم که اونا کمک کردن. اما تخصص من به واسطه اون هیجان آدرنالین توی معاملات بازار شکوفا شد. هیچ وقت هم به نظر ریاضی جالب نبود تا اینکه مجبور شدم برم دانشکده مدیریت و یکی از بچه در ارتباط با قراردادهای اختیار معامله برام توضیح داد و منم همونجا گفتم این اون شغلیه که من می خواهم. معاملات این قراردادها ترکیبیه از معامله‌گری و احتمالات پیچیده. دنیای جدید و ناشناسی بود. منم شهودی حس می کردم که مدل‌هایی که بر پایه توزیع نرمال بنا شدن و ریسک های مرزی رو ندید می گیرن به مشکل بر می خورن. همینطور می دونستم که آدمهای آکادمیک نظر درستی نسبت به ریسک ندارند. لذا مجبور شدم برای تحلیل ریسک ها خودم آمار و احتمال بخونم و کم کم منو شدیدا جذب کرد.و وقتی ریش خودم گرو معاملات روزانه بود،‌ مغز دومم شروع کرد به کار کردن. وقتی آتش سوزی هست، شما سریعتر از زمان مسابقه می دوید. و دوباره هر موقع ریش گرو نداشتم احمق می شدم. ما تو بازار دنبال روشهای ریاضی بودیم که به تن مشکلاتمون بشینه. اما رویکرد دانشگاهی بر عکس اینه، مدلها رو اول درست می کنند و بعد دنبال این می گردند که تن کی می‌خوره.و وقتی شما واسه نجات کودکتون یک ماشین رو بلند کردید، این قدرت بعدها هم با شما می مونه. بر عکس معتادا که همه خلاقیتشون با اعتیادشون به باد می ره،  چیزی که تحت فشار و شرایط سخت یاد گرفتید با شما می‌مونه. شاید نوک ذهنتون نمونه،‌ اما مثل دوچرخه سواری وقتی یادش بگیرید دیگه نمی تونید فراموشش کنید.قانون‌گذاری یا تنظیم‌گری؟برای محافظت مردم از شرکت ‌های بزرگ، دو راه وجود داره. راه اول از طریق تنظیم مقررات یا رگولاتوری هست. البته راه حل کاملی نیست چون در نهایت هم می تونه آزادی های فردی رو مختل کنه و جای شرکت های بزرگ، حالا دولت ها و نوچه‌هاشون از کول مردم نمی آیند پایین. و مهمتر اینکه کسی که وکیل خوب بگیره این مقررات رو راحتتر دور می زنند. یک نکته دیگه مقررات هم اینه که یکی وضعشون می کنه اما حتی اگر وجاهتشون رو هم از دست بدهند کسی جرئت نمی کنه عوضشون کنه. و مقررات روی مقررات می آید و آخرم میشه یک کلاف سردرگم. و در نهایت هستند آدمهایی که بتونن مقررات رو بخرن و یا به نفع خودشون مصادره کنند. یک راه حل دوم اینه که توی تبادلات،‌مجبور کنیم آدمها ریش گرو بگذارند. یعنی پرونده های قضایی براشون باز کرد و غرامت گرفت. اگر تو می تونی مشکلی برای من ایجاد کنی،‌ منم می تونم پرونده قضایی برای تو باز کنم و دهن مبارک رو با غرامتش صاف کنم.اگر شرکتی داره محله شما رو آلوده می کنه، با همسایه ها می تونید جمع بشین و جریمه اش کنید و غرامت بگیرید. و همیشه یک وکیل هست که بخواهد کار شما رو پیش ببره. همینطور هزینه‌های قضایی و غرامت اونقدر واسه شرکت ها می تونه زیاد بشه که دیگه مراقب رفتارشون باشن.و البته همیشه هم نمی شه منتظر موند که یکی مشکل ایجاد کنه که بعد ازش شکایت کرد و غرامت گرفت. لذا بعضی جاها مقررات لازمه.نسیم اینجا می‌گه: البته من خودم هنوز ترجیح می دم تا حد ممکن آزادی‌ام رو حفظ کنم و اون رو با مقررات به خطر نندازم. همینطور سر مسئولیت مدنی خودم هستم و اگر به دیگران گزندی برسانم باید تاوان اون رو بدم. اسم این دیدگاه هم deontic libertarianism هست و از duty می آید.بعضی اعتقاد دارن که آزادی بالاترین خیر است. و این آزادی، آزادی اشتباه کردن هم هست. آزادی نباید با هیچ چیزی، چه اقتصادی و یا غیر معاوضه بشه.</description>
                <category>حسین رستگار</category>
                <author>حسین رستگار</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2020 20:32:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرو گذاشتن ریش-خلاصه کتاب- قسمت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@rastegar_h/%DA%AF%D8%B1%D9%88-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%B1%DB%8C%D8%B4-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-zudytmovqu7g</link>
                <description>حالا بیایید وجه معناشناختی &quot;ریش گرو گذاشتن&quot; رو حتی یک گام جلوتر ببریم. ما تو دنیای واقعی ریش گرو می‌گذاریم. همون دنیایی که با واقعیت زندگی طرفیم و پاهامون رو زمینه نه تو ابرهای تخیلاتمون. اگر اینطوری بهش نگاه کنی، تیکه کلام تونی چاقه هم معنا پیدا می کنه: &quot; بردن تو &quot;بحث کلامی&quot; قراره چه کمکی کنه؟ آدم واقعا باید ببره.&quot;و خب &quot;بردن&quot; یعنی بدست آوردن چیزهایی که خواسته است هستند. اگر پوله که می خواهی، باید بدستش بیاری، اگر موقعیته یا جایگاهیه که مطلوب نظرته باید بدستش بیاری، اگر دل معلم زبانیه که عاشقش شدی، باید بدستش بیاری و همه این &quot;به‌دست آوردن‌ها&quot; یک اتفاق تو دنیای واقعی هستند. اگر روی حرف زدن (کلام و مباحث کلامی) تمرکز کنیم قافیه رو باختیم:&quot;ما انسانها برای &quot;کار انجام دادن&quot; طراحی شدیم. فهمیدن برای ما سخت‌تره از انجام کاره.&quot;فکر کنم بهتره که اینجا نظر نسیم طالب رو باز کنم. می گه ما،‌ مثل هر موجود زنده دیگه برای انجام دادن آفریده شدیم. فکر کردن، فلسفیدن، تحلیل کردن و کارهای مشابه دیگه هرچقدر هم که به نظر می آید به ادراک ما کمک کنه، هر چقدر یاس فلسفی ما رو کم کنه و هر چقدر بنظر بیاید که مفیده، کارکرد جانبی ما انسانهاست. لذا تو این حوزه‌ها کارکرد عمومی ذهنی-جسمی‌مون به تیزی حوزه‌ای نیست که با فضای واقعی ارتباط داره. ادراک حوزه های انتزاعی برای انسانها سخته و لذا از این مسیر راحت می تونن گولمون بزنن.برگردیم سر کتاب:نسیم طالب می گه بین شارلاتان و کسی که عضو با ارزشی از اجتماع هست تفاوت وجود داره همانطور که بین به اصطلاح فرهیخته‌ای، که گل‌واژه های سیاسی-اقتصادی-بین المللی می گه با کسی که لوله‌کشی می کنه فرق وجود داره. یا همانطور که بین یک ژورنالیست با کسی که تو مافیا آهن گداخته شده فرق وجود داره. خیلی از حوزه های تخصصی مثل اقتصاد و یا همه حوزه های علوم انسانی شارلاتانیزه می شن و دلیلشم اینه که اصحاب این علوم ریش گرو ندارن و به زمین وصل نیستند. تو فصل نهم کتاب نشون می دیم که این عزیزان چطور با عناوین و آیین و مناسک سعی می کنن این مشکل رو قایم کنن.&quot;شاید تو ذهنتون ندونید کجا دارید می رید، اما با حرکتتون می دونید.&quot;جالبه که حتی کل علم اقتصاد بر پایه اصلی به نام &quot;رجحان مشهود&quot; بنا گذاشته شده. &quot;رجحان مشهود&quot; یعنی چی؟ یعنی ترجیحات شما اون چیزی نیست که به کلام می‌آوری. ارجح بودن و اولویت داشتن یک چیز نسبت به چیز دیگه به واسطه انتخاب های شما مشخص میشه. اقدام شما مهمه نه نیت. تو اقتصاد داده و خروجی ها رو می سنجند نه نیت ها و نظر ها رو. برای همین می تونی کلا حوزه &quot;قر و قاطی&quot; روانشناسی رو کنار بزاری. اونچیزی که ملت &quot;فکر می کنن&quot; مهم نیست. توضیحاتشون در رابطه با خروجی های مطلوبشون، فقط یک سری داستانه که به خودشون می گن و ربطی به علم نداره. از اون طرف برای اینکه یک نفر رو واقعا بفهمید، به کارهایی که تو زندگیش انجام می ده نگاه کنید(یا شاید حتی بسنجید و اندازه گیری کنید). و این اون چیزی هست که باید روی اون تمرکز کرد. مهمه که بدونیم که این مفاهیم هرچند مفاهیم خیلی عمیقی هستند اما توسط محققان جدی گرفته نمی شن. در هر صورت بدیهیه که کسی که با خرید حلقه الماس تعهدش رو نشون می ده قابل اعتمادتر از کسی هست که کلامی می‌گه دوستت دارم.پیش‌بینی و آینده نگری و آینده پژوهی چطور؟ به نظر نسیم طالب اونم چرت و پرته:&quot;کسی که (کلامی) آینده رو پیش بینی می کنه خیلی با کسی که سفته بازی و سوداگری می کنه فاصله داره &quot;این جمله رو هم مجبورم باز کنم. اول که منظور از آینده پژوه و پیش‌بینی کننده، کسی هست که با تحلیل و یا تخیل، نظری در ارتباط با اتفاقاتی در آینده می ده. البته خب این توضیح بدیهی هست اما خواستم مطمئن شم که این رو رسوندم که منظور کف بینی و از این جور کارها نیست. منظور همه تحلیل‌گرایی هستند که در هر حوزه‌ای از علوم (غالبا) انسانی، راجع به اتفاقات آینده نظر می دهند. منظور نسیم اینه که کسی که آینده‌نگری و آینده پژوهی می کنه داره حرف می زنه و حرف باد هواست. اما کسی که سفته بازی و سوداگری می کنه، داره این وسط پولش رو گرو می گذاره. ریشش به قول معروف گرو فکرش هست و به فراخور اون گرو حرفش. برگردیم به کتاب. لذا سوداگر از اونهایی که آینده‌پژوه هستند و کسانی که پیش بینی می کنن جلوتر هستند. نسیم می گه که آدم‌های پولداری می شناسه که تو پیش‌بینی کردن فاجعه عمل می کنند. از اون طرف آینده پژوه‌های خوبی هم می شناسم که فقیرند. نکته هم اینه که مهم نیست چند در صد پیش‌بینی هایی که می کنید درست باشه. مهمه که چقدر می تونید از &quot;پیش بینی های درستی&quot; که انجام می دید پول در بیارید. وقتی اشتباه کردن قرار نیست هزینه‌ای داشته باشه، هر چی می خواهی اشتباه کن. یک جورهایی این منطق با منطق سعی و خطا که تو آزمایشگاه‌ها انجام می دهند نزدیکه.حالا تو دنیای واقعی رویداد ها به شدت پیچیده می شن و خروجی رویداد ها رو معمولا نمی شه خیلی شیک و مجلسی گفت این هست و این نیست. نمی شه خروجی رویداد ها رو مثل خروجی یک مسابقه فوتبال به دو قسم برد و باخت دسته بندی کرد. خیلی رویدادها، خروجی بشدت غیر خطی دارند. مثلا رویداد &quot;باریدن باران&quot; یک سرش می‌شه قدم زدن زیر بارون و یک سرش می‌شه غرق شدن تو سیلاب.یک مبحث دیگه هم که تو ریاضی باهاش سروکار دارند و ما هم می تونیم از اون استفاده کنیم مبحث &quot;معکوس کردن&quot; هست. نسیم می گه که معکوس کردن از طریق ریش گرو گذاشتن قابل حل هست. (خودمم نفهمیدم یعنی چی). به اختصار موضوع از این قراره: مهندس معکوس، معمولا سخت‌تر از مهندسی هست. ما خروجی‌ تغییرات تکاملی رو می تونیم مشاهده کنیم اما مهندسی معکوس کردن آخرین تکامل خیلی سخته. اونم به این خاطر که منطق و دلایل منتج به انتخاب‌های گام های دیگه، قبل از گام آخر رو نمی دونیم. ریش گرو داشتن، مشکلات ناشی از قو‌های مشکی و مشکلاتی که ابهام ایجاد می کنه، هم در سطح فردی یا در سطح جمعی، رو حل می کنه: اگر ریش گرو بزاری،‌ و بتونی سربلند بیرون بیایی، پس حتما به اندازه لازم محکم بودی. محکم همون اصطلاح robutness تو کتاب قوی سیاه همین نویسنده است. اگر توی کاری لازم نباشه ریش گرو بزاری،‌ اون موقع سیستم نمی تونه تو رو اگر به اندازه کافی محکم نباشی، حذف کنه. بدون ریش گرو گذاشتن، &quot;زمان&quot; چطور می تونه داناییش رو به رخ بکشه؟ شما اشتباه می کنید و تموم می شه و می ره. ریش که گرو می گذارید، اشتباه می کنید و به مرور زمان حذف می شید. در ارتباط با &quot;زمان&quot; و ارتباطش با یک مفهوم خیلی جالب به نام Lindy effect بعدا بیشتر توی یک فصل کامل و توضیح داده می شه تو کتاب.  با همین رویکرد که الان در ارتباط با &quot;دانایی زمان&quot; گفتیم می تونیم یک تعریف از &quot;منطقی بودن اقدامات&quot; هم داشته باشیم. به کلام دیگه می تونیم با کمک &quot;دانایی زمان&quot; بفهمیم واقعا چه کاری منطقی هست. شاید یک کار به نظر یک فرد تحصیل کرده و ساده‌دل! غیر منطقی بیاد اما سال‌های ساله که داره خروجی می‌ده. منطقیه که اون کار رو ادامه بدیم؟ حقیقتی که هست اینه که دلیلی نداریم که ادامه ندیم.با همین اوصاف کار غیر منطقی رو می تونیم تعریف کنیم: کاری که برای بقا جمعی ما در وهله اول و برای بقا فرد ما در وهله دوم خطرناکه، میشه کار غیر منطقی. و خب از دید آماری انجام کارهایی که بقا رو به خطر می اندازه غیر منطقی هست.هرچقدر هم شرکت‌های تولید کود و شرکت‌های تکنولوژی محور! دیگه تو ساز تبلیغاتیشون بدمن،‌ اینکه یک محصول و کارکرد طبیعی رو بخواهیم دستکاری کنیم غیر منطقی هست. (نسیم خیلی با شرکت هایی که تو حالت طبیعی محصولات کشاورزی دستکاری می کنند مخالفه)هرکسی رو که دیدم که تو کسب و کار همش شکست می خوره یک نکته رو معمولا درک نمی کنه. اگر یک چیزی که به نظر می آید &quot;احمقانه&quot; است داره کار می کنه،‌ احتمالا احمقانه نیست.و هر سیستمی که الزام داره که افراد ریش گرو بزارند، از طریق قربانی کردن، کل سیستم رو و اعضا کلیدی رو در طول زمان محافظت می کنه.&quot;بقا هست که حرف اول و آخر رو می زنه. اونایی که فقط حرف می زنن نابود می شن.&quot;و حالا با همین منطق، حرف روانشناسها که می گن ریسک های مرزی احتمال وقوعشون خیلی کمه لذا خیلی بهشون بها ندید، دارن حرف چرت و پرت می زنند. بقا اتفاقا به توجه به همین ریسک های مرزی بسته است. یک سری ریسک ها رو نباید انجام بدیم، یک سری ریسک ها رو هم نباید، نباید-انجام! بدیم.همیشه لازم نیست ریش گرو بزاریدحالا درسته که ریش گرو گذاشتن مفهوم خیلی مهمی هست، اما این به اون مفهوم نیست که همیشه باید ریش گرو گذاشت. بدیهی هست که یک آدم مداخله گر که طبعات حرفاش می تونه به مرگ هزارها بیانجامه، فرق می کنه با آدمی که داره تو یک محاوره دوستانه نظرش رو می گه. روی ما تو این مبحث به سمت اونایی هست که حرف و حرفه اونها می تونه برای دیگران تبعات داشته باشه بدون اینکه خودشون گیر باشن. پیدا کردن آدمهایی که از لحاظ حرفه ای تو موقعیت عدم تقارن بودن،‌ تو تاریخ و حتی تو زمان حال کار آسونی نیست. درسته که خیلی مشکل ایجاد می کنند، اما گونه کمیابی هستند. اغلب حرفه‌ها، از لوله کش گرفته تا نانوا تا راننده تاکسی تا حسابدار تا مشاور مالیاتی تا رفتگر، برای اشتباهاتشون تاوان می دن.</description>
                <category>حسین رستگار</category>
                <author>حسین رستگار</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2020 16:57:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرو گذاشتن ریش-خلاصه کتاب- قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@rastegar_h/%DA%AF%D8%B1%D9%88-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%B1%DB%8C%D8%B4-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-uewy8mzahiyj</link>
                <description>تا همین اواخر و قبل از اینکه جامعه فرهیخته گرا بشه  &quot;ریش گرو گذاشتن&quot;، یکی از اصول نانوشته هر نوع زندگی اجتماعیی بود. حتی بالاتر از اون، تو هر نوع جانداری که همگون‌های خودش رو بیشتر از دو دفعه می‌بینه یک نوعی از تقارن وجود داره. یک نوعی بده بستون، یک نوعی ریش گرو گذاشتن. حتی میشه گفت که ایده اصلی قانون و شرع و امور مشابه صرفا از باب از میان برداشتن عدم تقارن‌های زندگی بوده.برای اینکه یک مقدار این قضیه بازتر بشه اجازه بدید از زمان حمورابی شروع کنیم..قانون و یا بهتر بگم قوانین حمورابی، ۳۸۰۰ سال پیش روی یک استوانه حک و وسط میدان اصلی شهر برای مشاهده عموم گذاشته شد. البته برای مشاهده که نه، بلکه اونهایی که سواد داشتن برای دیگران می خواندنش. روی این استوانه ۲۸۲ قانون نوشته شده و منطق کلی همه این قوانین اینه که بین تبادلات افراد تقارن ایجاد کنند. با یه توضیح دیگه، این قوانین بیشتر معطوف به این بودند که از کار افرادی که &quot;ریسک دم&quot; یا ریسک های مرزی رو به افراد دیگه منتقل می کردند جلوگیری کنند. چرا بهش می گن &quot;ریسک دم&quot;؟ چون نموداری که تو آمار استفاده می شه شبیه ناقوس کلیسا است و ریسک ها تو مناطق انتهایی راست و چپ این ناقوس قرار می گیرند. اما در هر صورت خود نسیم طالب از این اصطلاح خوشش نمی آید، و توی فارسی بی معناتر هم می شه. برای همین من از این به بعد می گم ریسک های مرزی و منظورم اینه که این ریسک ها روی نمودار در مناطق مرزی راست و یا چپ نمودار قرار می گیرند.بر گردیم به حمورابی. معروفترین قانون حمورابی همچنین چیزی می گه: اگر کسی ساختمونی بسازه و اون ساختمان روی سر صاحب خونه خراب شه و موجب مرگش بشه، سازنده ساختمون باید قصاص شه. یعنی سازنده رو اعدام می کنند.حالا بیایین مقایسه بکنید با شرایط حاکم بر فضای مالی. مالیچی ها معمولا خطرناکترین ریسک ها رو جایی قایم می کنند که فقط خودشون بتونن پیداش کنند. ایده شون هم اینه: این ریسک ها رو باید جایی قایم کرد که اگر ریسکها گند زندن به سیستم، ما در دورترین نقطه مکانی و زمانی از اون فاجعه باشیم.یه بار یکی از این کارشناسان بانکی به من می گفت که من فقط و فقط روی وام های &quot;دزار-مدت&quot; کار می کنم. برای اینکه می خواهم وقتی این وام ها سررسید می شه مدتهای دور و &quot;درازی&quot; دیگه نبوده باشم و اگرم بخواهن به من دسترسی پیدا کنند مجبور باشن راه &quot;درازی&quot; رو بیان. این عزیزمون چطور تونسته بود کارش رو حفظ کنه و به اصطلاح از این زرنگ بازی جون سالم در ببره؟ برای بانک های بین المللی کار می کرد و ۵ سالی یکبار کارش رو عوض می کرد. البته گویا هر ۱۰ سال یکبار هم همسرش رو عوض می کرد و هر ۱۲ سال یکبار هم بانکش رو. نسیم می‌گه البته خیلی هم احتیاجی نداشت که خودش رو قایم کنه. تا همین اواخر هیچ قانونی وجود نداشت که حقوق دریافتی گذشته این مالیچی ها رو به خاطر اشتباهاتشون یا پدرسوخته بازیهاشون ازشون باز پس بگیرند. یک نکته دیگه که در ارتباط با قانون حمورابی مهمه بدونیم اینه که اگر می گه &quot;چشم در ازا چشم&quot; داره نمادین به این قضیه اشاره می کنه. چون طبق هیچ شرایطی نمی شه تقارن رو دقیقا و به عدالت ایجاد کرد. مثالش اینه: اگر یک آدم مفلوک، زد یک قهرمان رو کشت چیکار باید بکنیم؟ پس کل منطق قوانین حمورابی اینه که برای افرادی که ریسک ایجاد می کند، یک نوعی از مجازات وجود داشته باشه. این مجازات باید اونقدر بازدارندگی داشته باشه که مشتریان و شهروندان عادی مقابل ریسک های بی‌مورد محافظت کنه.نسیم طالب توضیح می ده که متاسفانه از این قوانین حمورابی خیلی ها اطلاع ندارند و یا اینکه منطق پشت این قوانین رو درک نمی کنند. مثالی هم که می آورد مال زمانی هست که تو موزه لوور و تو فاصله ۳۰ متری این استوانه، داشته برای بانکدارای فرانسوی در ارتباط با تقارن و ریسک و قوانین حمورابی می گفته. هیچ کدوم از بانکدارا نمی دونستن که اون استوانه همون بقل دستشون هست.کتاب در این قسمت یک جدول داره که در اون سیر تکامل قوانین مرتبط با تقارن اخلاقی رو  نشون می ده. من اون جدول رو با شماره این زیر می نویسم و فکر نمی کنم چیزی در ترجمه گم بشه:قانون حمورابی: چشم در مقابل چشم و دندان در مقابل دندانقانون لویتیکوس: به همسایه عشق بورزید همانطور که به خودتون عشق می ورزیدقانون نقره ایقانون طلایی: با دیگران طوری رفتار کنید که دوست دارید با شما رفتار کنند فرمول قانون جهانی کانت: فقط طوری رفتار کنید که اگر اون رفتار قانونی جهانی بشه، بتوانید و بخواهید اونطور رفتار کنید.خب برای اینکه خیلی به اختصار در ارتباط با قوانین توضیح بدیم، قانون دوم همون قانون اوله، با این تفاوت که یک مقدار خوشگلتر شده. قانون نقره‌ای هم که می گه &quot;یک طوری بادیگران رفتار نکنید که نمی خواهید با شما رفتار کنند&quot; هم یک مقدار قویتر شده قانون طلایی هست. چرا قویتر شده؟ اول اینکه می گه که سرتون تو باسن خودتون باشه و تصمیم اینکه چی برای دیگران &quot;خوب&quot; هست رو به خودشون واگذار کنید. در واقع زدودن خیلی قویتر از اضافه کردن هست چرا که با هر اضافه کردنی سیستم معمولا با یک ضریب پیچیده‌تر می شه در حالی که با زدودن پیچیدگی سیستم کمتر هم می شه. یک نکته مهم دیگه راجع به قانون نقره‌ای اینه که می گه &quot;با دیگران&quot; طوری رفتار کنید که فلان و بسان. این دیگران می تونه یک شخص، یک گروه و یا یک جامعه و کشور باشه. به کلام دیگه این &quot;دیگران&quot; فراکتال هست. یک چند تا مثال از افرادی که تقارن رو خوب فهمیده بودن می زنه. مثلا می گه سقراط خیلی قشنگ می گه طوری با پدر و مادرتون رفتار کنید که دوست دارید فرزندان شما با شما رفتار کنند. از یک مربی بیسبال هم مثال می زنه که حرفش این بوده که من مراسم تشیع جنازه آدمهای دیگه می رم چون دوست دارم مراسم خودم خلوت نباشه. نسیم طالب در ارتباط با قانون سقراط هم می گه که به نظرش اگر جهت توصیه سقراط رو عوض کنیم نتیجه بهتری می گیریم. یعنی  میگه طوری با فرزندانمون رفتار کنیم که انتظار داشتیم پدر و مادرمون با ما رفتار می کردند.متمم اول قانون اساسی امریکا هم دنبال ایجاد یک تقارن مدل قانون نقره‌ای بوده: شما اجازه دارید آزادی مذهبی داشته باشید به شرطی که اجازه بدید من هم آزادی مذهبی خودم رو داشته باشم. تو اجازه داری دیدگاه‌های منو زیر سوال ببری به شرطی که اجازه بدی منم دیدگاه‌های تو رو زیر سوال ببرم. کلا دموکراسی بدون وجود همچین تقارن هایی بی معنی می شه.بیخیال جهانی سازی بشیدپس مجدد تاکید می کنیم که ایجاد تقارن بین افراد و بین گروه‌ها، هم به فرد و هم جامعه کمک می کنه تا به فضایل اخلاقی برسند. و در نهایت می رسیم به قانونی که کانت داره. می گه طوری رفتار کنید که اگر همه تصمیم گرفتن همون رفتارتونهمه زمان و تحت هر شرایطی انجام دادن برای شما مشکلی ایجاد نشه. فقط نسیم خیلی با قانون کانت راحت نیست. دلیلش رو هم اینطور توضیح می ده:&quot;قوانین جهانی، روی کاغذ خیلی خوبن و در عمل فاجعه بار.&quot;چرا؟ چون همانطور که بعدا خواهیم گفت، ما آدمها، موجودات محلی هستیم و به مقیاس حساسیم. کوچک و بزرگ برای ما فرق می کنه. شهودی با انتزاعی متفاوته. عواطف با منطق در نظرمون یک چیز نیست. ما تمرکزمون رو محیط پیرامونی هست. ریسکی هم تو انتزاعی یا تخمی تخیلی دیدن دنیا وجود داره، همانطور که در ارتباط با مداخله‌گرها گفتیم، اینه که معمولا آدمهای درب و داغون و بیمار مجذوب تحلیل‌ها و راهکارهای اینطوری می شن. به کلام دیگه کانت اهمیت بحث مقیاس رو متوجه نشده بود و نتیجه‌اش هم اینه که الان خیلی از ما در گیر افکار انتزاعی جهانی سازی هستیم. از گذشته می گذریم و یک نگاهی هم به فضای حال حاضر می اندازیم. تونی چاقه خیلی روان تقارن رو اینطوری تعریف می کنه:  &quot;نه به تخممه، و نه اجازه می دم کسی تخم کنه بهم بگه چی باید بتخمم باشه.&quot;. البته رویکرد عملگرا ترش می شه این: &quot;با همه مهربونم. اما اگر کسی بخواهد رو سرم سوار شه، رو سرش سوار می شم.&quot;حالا این تونی چاقه کی هست؟ یک شخصیت توی مجموعه کتاب های Incerto که رفتار و وجنات و انتخاب‌هاش در شرایط ابهام و سبک زندگی و اندازه دور شکم و عادات غذایی، دقیقا برعکس  استادای اقتصاد و یا تحلیلگرای امور بین المللی هست. معمولا خیلی هم آروم و ملایمه، مگر اینکه دیگه خیلی عصبانیش بکنید. چطور پولدار شده؟ با قماربازی.جالبه بدونید که مسئله تقارن اتفاقا خیلی با حرفه خود نسیم طالب ارتباط مستقیم داره. طالب قبلا معامله‌گر اختیار در بازار بورس بوده. اختیار معامله عملا یک قرارداده که یک نفر ریسک رو در قبال یک وجهی از طرف دیگه ور می داره. یعنی سود متعلق به یک نفر خواهد بود و ضرر طبق قرارداد متعلق به یک نفر دیگه. دقیقا شبیه بیمه.حالا اگر بخواهیم به این بحث تقارن برگردیم، اگر قراره که سودها همه برای مالیچی ها باشه و ضررها رو بشه یکطوری به جامعه منتقل کرد، کم کم اونقدر مالیچی ها با پول دیگران ریسک می کنند که سیستم منفجر می شه. در ضمن هر چند به نظر می رسه که قانونگذاری می تواند در این زمینه کمک کنند اما حقیقتی که هست اینه که فقط کمک می کنند که ریسک ها رو بشه موثرتر قایم کرد.قانون نقره ای می گفت طوری با دیگران رفتار نکنید که دوست ندارید با شما رفتار کنند. حالا از وجه عملی  این قانون رو می شه اینطورم دید:&quot;هیچ وقت از مشاوره کسی استفاده نکنید که مشاوره ممر درآمدش هست. مگر اینکه مطمئن هستید که می شه برای خروجی مشاورشون جریمه گذاشت.&quot;همیشه یادتون باشه که دو دسته آدم در فضای ابهام خیلی به جنب و جوش می افتند. یک سری از این افراد، ُافراد احمق هستند و یک سری دیگه اونایی هستند که تو این فضا دنبال منافعشونن و شارلاتانن. احمق‌ها منافع خودش رو نمی فهمه و فکر می کنه اینکه قبلا موفق شدن ارتباط به توانمندیشون داره و شانس بی تاثیره. شارلاتانه برعکس، اصلا اینطوری نگاه نمی کنه. فقط دنبال اینه که ببینه با انتقال ریسک به افراد دیگه چطور می تونه منتفع بشه. اقتصاددانان وقتی راجع به ریش گرو گذاشتن صحبت می کنند فقط گروه دوم هست که مدنظر قرار می دن. گریزی می زنه به مسئله عاملیت. برای خواننده ها و برای یادآوری خودم خیلی مختصر در ارتباط با مسئله عاملیت یک توضیحی بدم،‌ بعد برگردیم به کتاب خود نسیم طالب. بحث عاملیت از کجا شروع می شه؟ خیلی اوقات تو ارتباطات و تراکنش های انسانی-اجتماعی، ساختار رابطه افراد به این صورت هست که در زیر می‌آید:یک سمت یک نفر / گروه هست که منابعی داره. حالا این منابع می تونه مالی باشه یا غیر مالی. برای راحتی کار فعلا منابع مالی رو در نظر می گیریم. پس اینطور شد که یک سمت این رابطه یک گروه پول دارنیک سمت دیگه بازی یک نفر / گروه هستند که منابع افراد سمت اول در اختیارشون هست و روی اونها باید کار کنند. به کلام دیگه این گروه دوم می شن عامل آدمهایی که تو سمت اول گفته شد.مسئله عاملیت اینه: اون اطلاعاتی که سمت دوم و یا همون عامل داره،‌ بیشتر از اطلاعاتی هست که سمت اول داره. و البته این بدیهی هم هست چون آدم / گروه اول اومدن و به تخصص / دانش / توانمندی/ انرژی / .... وزن دادن و خواستند که با منابعشون کار کنند. لذا گروه عامل ها حتما اطلاعات کاملتری داره تا گروهی که منابع رو تامین می کنند.حالا ریسکی که ایجاد می شه اینه که گروه عامل ها از این عدم تقارن اطلاعاتی سو استفاده کنند و کلاه سر گروه اول بزارند. مثال‌هاش فراوانه. یک چند تا رو تا فضای کسب و کار و غیر کسب و کار نام می برم: مدیر عاملی که توی صورتهای مالی دست می بره تا هیئت مدیره رو گول بزنه، پزشکی که به بیمارش دروغ می گه تا اون رو عمل کنه و پول بیشتری بگیره، سازنده‌ای که از بدترین و خطرناکترین مصالح برای ساختمونش استفاده می کنه که بیشترین سود رو ببره و هزار تا مثال دیگرپس برای اینکه بمونه گوشه ذهنتون،‌ هر جا که بحث عدم تقارن اطلاعاتی بین طرفین یک تراکنش وجود داره بحث عاملیت می تونه پیش بیادخب برگردیم به کتاب:تو کتاب برای بحث عاملیت، مثال شرکت های بیمه سلامت رو می زنه. نسیم می گه تو بطور طبیعی خیلی بیشتر از شرکت بیمه در ارتباط با سلامتت خبر داری. برای همین انگیزه داری که وقتی متوجه بیماریت میشی، قبل از اینکه به کسی دیگه خبر بدی بری خودت رو بیمه سلامت کنی. اگر فقط وقتی که دچار بیماری می شی بری بیمه کنی خودت رو و هزینه ها رو بندازی رو دوش بیمه،‌ اون وقت داری هزینه بالاتری از چیزی که باید رو به بیمه ها تحمیل می کنی. هزینه رو که می بری بالا،‌بیمه ها هم مجبورن قیمت محصولاتشون که همون پوشش بیمه است رو ببرن بالا. هزینه بالاتر به معنای هزینه بیشتر از جیب همه آدمهای دیگه است که به این خدمات احتیاج دارن. برای همین شرکت های بیمه با فیلتر ها و ابزارهای دیگه سعی می کنند این عدم تقارن اطلاعاتی رو از بین ببرن و لذا هزینه ها رو کنترل کنند.اما این راهکار ها و فیلتر‌ها فقط شارلاتان‌ها رو دور نگه می داره. بحث اون گروه احمق ها همچنان باز می‌مونه. آدمهایی که حتی منافع خودشون رو هم درست نمی شناسن. به عنوان مثالی از این آدمها، ‌معتادها، خرکارها، آدمهایی که تو رابطه های بد می مونن، مطبوعات،‌منتقدان کتابها، آدمهای اداری محترم و همه آدمهایی که بطور عجیبی در جهت خلاف منافع خودشون اقدام می کنند.این آدم احمق ها تو این سیستم چه اتفاقی براشون می افته؟ یک فیلتر دیگه اینجا وارد عمل می شه و اون حقیقت زندگی هست. حقیقت این احمق ها رو حذف می کنه و با حذف اینها سیستم تکامل پیدا می کنه. و یک نکته باید توی ذهنمون پررنگ بمونه: ما شاید از قبل ندونیم که یک کاری احمقانه است اما حقیقت حتما می دونه.</description>
                <category>حسین رستگار</category>
                <author>حسین رستگار</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2020 22:54:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرو گذاشتن ریش-خلاصه کتاب- قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@rastegar_h/%DA%AF%D8%B1%D9%88-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%B1%DB%8C%D8%B4-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-hnmo7levtst5</link>
                <description>کتاب &quot;گرو گذاشتن ریش&quot; یا Skin in the game از نسیم نیکلاس طالبخلاصه کتاب و برداشتهاپیشگفتار قسمت اولنسیم طالب قسمت اول پیشگفتار رو با یک داستان اساطیری آغاز می کنه و از غولی به نام آنتایوس. آنتایوس زاده مادر زمین و پدر پسونیون خدای دریا بوده. برای خودش هم غولی بوده با یک عادت شاخص. با رهگذرانی که از سرزمینش عبور می‌کردند حتما باید کشتی می گرفته و توی کشتی هم حریف رو به زمین می زده و به اصطلاح خاک می کرده. در این خاک کردن حریف هم حکمتی بوده. هدف آنتایوس این بوده که با ساختن مناره‌ای از جمجمه حریفانش به پدرش ادای احترام و عرض ارادت کنه. اما آنتایوس که خودش رو غیر قابل شکست می دیده، برای دسترسی به قدرتش، باید مراقب می بوده که ارتباطش با زمین رو قطع نکنه. یا درواقع همیشه پاهاش رو زمین باشه. هرکول تو یکی از خان های دوازده‌گانه خودش باید به مصاف آنتایوس می رفته و همین حربه رو  برای شکستش استفاده می کنه.حالا حرف طالب این وسط چیه؟ میگه هر چیزی که ارتباطش با زمین رو از دست بده شکست می خوره. برای اینکه کاری موفقیت آمیز باشه باید با دنیای واقعی ارتباط داشته باشه و ارتباط داشتن با دنیای واقعی از تنها از طریق ریش گرو گذاشتن امکانپذیره. یک اصطلاح به کار می بره که اصطلاحی یونانیه.pathemata mathemataاین اصطلاح می گه که یادگیری از طریق درد اتفاق می افته. نسیم  می گه که مادرها زمان رشد کودکشون این رو خوب می فهمند که یادگیری از طریق سعی و خطا اتفاق می افته. و حتی توی دانشگاه ها خیلی از کشفیات و اختراعات از دل سعی و خطا بیرون آمده. البته بعد از رسیدن به نتایج و صرفا برای اینکه این تحقیقات قابل ارائه بشه اومدن اون رو با زبانی که مطلوب جامعه آکادمیک هست و در لوای تحقیقات دانشگاهی، رسمی کردن.در ادامه نسیم طالب توجه‌اش رو می آرود سمت لیبی. میگه الان هزاران سال بعد و در همون سرزمین آنتایوس، بازار های برده فروشی دایر هست. دلیل اون هم اینه که دوستانی منفک از دنیای واقعی، سودای تغییر نظام و سرنگون کردن دیکتاتوری لیبی رو داشتن. این دوستان همون گروهی هستند که توی بوق جنگ با عراق هم دمیدن. اتفاقا بعد از سال ۲۰۱۱، که هم همین رویکرد رو برای لیبی تشویق کردن، حالا باز هم دارن توی همین ساز می دمند. البته این دفعه هم هدف یک سری کشورهای دیگه مثل سوریه است.حرفشون چیه؟ اینه که این کشورها چون دیکتاتور دارن، باید کمکشون کردن آزاد شن. بازم خیلی شیک، یادشون هم نمی آید که با همین منطق ها بود که القاعده رو درست کردن. همون القاعده ای که آخر زد برج های دوقلو رو ترکوندن. این دوستان ابتدای کار با القاعده هم می گفتند که اینها نیروهای شورشی معتدل هستند که می تونند به آمریکا در جنگ افغانستان و مقابل روسیه کمک کنند.نسیم طالب می گه ما این چیزی که بهش می گیم &quot;تغییر رژیم&quot; رو یک دفعه تو عراق و بعد از اون تو لیبی انجام دادیم و خروجی رو هم دیدیم. اما خب راضی هستیم که حداقل تونستیم دیکتاتور رو سرنگون کنیم.اینکار مثل اینه که یک بیمار با کلسترول بالا بیاد سراغ پزشک و درخواست کمک کنه. پزشک هم ور داره با داروهای شیمی درمانی کلسترول طرف رو بیاره تو بازه ای که مد نظرشه. بیمار نگون‌بخت هم حین این قضیه بمیره. پزشکم با رضایت نتایج آزمایش رو نشون بده که به اونچه می خواستیم رسیدیم.و البته پزشکان معمولان به این وضوح یک همچین کاری نمی کنند. یک جاهایی بالاخره ریش پزشکان گرو تصمیماتشونه. در ضمن می‌گه یه وقت فکر نکنید من دارم منطق ورزیدن رو زیر سوال می‌برم. اینطور نیست. چون منطق و داده های تجربی هم اتفاقا نشون می‌ده که خروجی &quot;تغییر رژیم&quot; بازارهای برده فروشی خواهد بود.نسیم طالب می گه، پس با تمام این اوصاف، این نتیجه رو می‌گیریم که این آدمهای &quot;مداخله‌گر&quot; علاوه بر اینکه منطق ساده رو نمی فهمن، از تاریخ  هم یاد نمی گیرن. در ضمن هیچ گونه شهود کاربردی هم ندارن.خب اگر بخواهیم به طور ساختار مند به مشکل این مداخله گرها بپردازیم به سه تا نکته کلیدی بر می خوریم: ۱. فضا رو ثابت می بینند در حالی که فضا پویاست ۲. متغیر ها رو محدود می بینند و نمی تونن درک کنند که سیستم های با تعدد متغیر ها، بصورت تصاعدی پیچیده تر می شن۳. و همیشه کنشی فکر می کنند نه برهم کنشیوقتی هم که در ارتباط با خروجی‌های بدست اومده ازشون بازخواست می شه،‌ پاسخی که دارن اینه که ابهام شرایط پیش‌رو اونقدر زیاد بوده که میشه اصلا خروجی رو قوی سیاه دانست. &quot;قوی سیاه&quot; اشاره به کتاب اول طالب داره و در ارتباط با اتفاقاتی هست که بسامدشون اونقدر کمه که عملا با داده های گذشته قابل پیش‌بینی نیستند.نیسم می‌گه، بدبختی هم اینه که این مداخله‌گران عزیز نمی فهمن که نباید با سیستمی که اینقدر تعداد متغیر ها زیاده و ریسک ور رفتن با سیستم می تونه مشکلات خیلی بزرگ ایجاد کنه بازی کرد.باز هم مهمه تاکید بشه که این مداخله‌گرها از گندی که می‌زنند هیچ آسیبی نمی بینند. این عزیزمون تو اتاقش که تهویه اتومات داره، مشغول کارشه. تو خونه‌‌ای هم زندگی می‌کنه که دو تا پارکینگ داره، با خانواده و سگشون زندگیش رو می کنه و ۲.۲ توله لوسی که پس انداختن رو بزرگ می کنه.در ادامه می‌گه فرض کن آدمهایی با همین محدودیت ذهنی، کسانی که عدم تقارن رو نمی فهمن، خلبان می شدن. یادمون باشه این آدمها همون آدم‌هایی هستند که از اشتباهات یاد نمی گیرند. از طرف دیگه روی مواردی ریسک می کنند که می تونه خروجی غیرقابل پیش‌بینیی داشته باشه. &quot;این دکمه چه قشنگه. ببینیم چیکار می کنه&quot;شون گل می کنه، اونم وسط پرواز. احتمالا یک جایی وسط برمودا یا جایی شیبه به اون باید دنبال جنازشون می گشتیم.این دوستان مداخله گر خیلی هم به شعارهای مدرن علاقه دارن می تونید با تقریب خوبی هم از طریق این شعارها بشناسیدشون. مثلا دم از دموکراسی می زنند و در عین حال از اوهایی که سر بیگناهان رو می برن دفاع می کنند. البته اینم بدیهیه. دموکراسی چیزیه که تو دانشگاه راجع بهش می خونند. در کل اگر شنیدید که کشی داره شعارهای مدرن انتزاعی می ده، با تقریب خوبی می تونید بدونید که این بنده خدا تحصیل کرده است -- البته احتمالا خیلی هم درس نخونده، درسی هم که خونده تو رشته اشتباهی خونده -- و مسئولیت کمی در قبال کارهاش داره.یک سری مردمان بیچاره، معمولا تو کشور‌های خاور میانه باید تاوان اشتباهات این عزیزان رو بدن. این مسئله علاوه بر اینکه با روح عدالتی که از دل تمدن‌های چندین هزارساله در تضاد هست، ساختار های اخلاقی که شالوده انسانیت روی اون بنا شده رو هم به سخره می گیره.کلان مداخله گرا، دقیقا مثل شفادهنده‌ها باید اول یک اصل مهم رو رعایت کنند و اون اینه که آسیب نرسون. &quot;&quot;&quot;ماها همیشه دیوانه بودیم اما هیچ وقت اونقدر قدرت نداشتیم که بتونیم دنیا رو نابود کنیم. الان می تونیم.&quot;&quot;&quot;ایده ریش گرو گذاشتن یه ایده تاریخیه. همیشه حاکم خودش جنگجو هم بوده و جامعه توسط افراد ریسک پذیر اداره می شده نه افراد ریسک گریز. آدمهای مطرح جامعه مجبور بودن با ریسک های به مراتب بزرگتر از ریسک آدمهای عادی جامعه در ارتباط باشند. امپراتور روم جولیان اپوستات تو یک جنگ مقابل نیروهای فارس کشته شد--و امپراتور بود. حتی اگر به خیلی از پر و بالهایی که به ناپلون، جولیوس سزار و اسکندر مقدونی داده شده شک داریم، اما جولیان اپوستات که دیگه مرده. دیگه شاهدی بزرگتر از نیزه‌ای بر سینه یک امپراتور وجود داره؟ در ضمن جولیان زره نمی پوشیده. یکی دیگه از امپراتورهای بعد از جولیان به نام ولیریان توسط شاپور پادشاه ایران دستگیر می شه و به عنوان جلو پایی برای سوار شدن بر اسب ازش استفاده می شده. آخرین مثالش حول این موضوع هم در ارتباط با یک پادشاه دیگه است که با سردارهاش به صف لشکریان ترک زد. همه هم مطمئن بودند که این حرکت یعنی مرگ همشون. قبل از جنگ، ترک‌ها به این پادشاه پیشنهاداتی برای سازش هم داده بودند. اما این پیشنهادها گویا برای پادشاهانی که عزت نفس داشتن کاربرد نداره.بعضی معتقدن که اگر این گونه جنگجوها رو در راس هرم حکومت نداشته باشیم، حتما به پیشرفت و تمدن می رسیم. اینطور نیست:&quot;&quot;بروکراسی نظامی هست که خیلی موثر، افراد رو از طبعات اقداماتشون جدا می کنه.&quot;&quot;و سوالی که احتمالا در این رابطه پرسیده می‌شه اینه که تو یک نظام متمرکز که به اجبار ساختار، افراد از تصمیم‌هاشون جدا می‌شن چه باید کرد؟ خب جواب اینه که باید متمرکز ساختار رو بشکونیم. ساختار باید غیر متمرکز و محلی بشه.&quot;&quot;تمرکززادیی بر این اصل استواره که اراجیف کلان تفت دادن راحتتره از اراجیف خرد و مشخص تفت دادن&quot;&quot;اما حتی اگر تمرکز زدایی نکنیم، واقعیت خودش رو از مسیر سخت به ما تحمیل می کنه. تو سیستمی که ریش‌ها جاهایی که باید گرو گذاشته نشدن، اونقدر عدم تعادل ریشه می دوانه که تنها راه برونرفت از اون اوضاع منفجر شدن سیستم هست. و البته بعد از اون سیستم خودش رو ترمیم می کنه، به شرط بقا.به عنوان مثال ترکمونی که بانکها در سال ۲۰۰۸ زدن به خاطر عدم تقارن‌ها و ریسک‌های غیر متقارن سیستم بود. بانکدارها، این ریسک منتقل کنندگان اعظم، می تونستن از یک سری ریسک های پنهان سیستم سو استفاده کنند و پول در بیارن. در کنار اون از مدلهای ریسکی استفاده می کردن که دانشگاهی بود یا به کلام دیگه فقط روی کاغذ جواب می داد. بعد از بحرانی هم که درست کردن گفتند ابهام سیستم بود که موجب این قوی سیاه شد. با همین ترفند همه پولی که به واسطه اقدامات گذشته رو در آورده بودن رو هم برای خودشون نگه داشتن.روبرت روبین کی بود؟یه زمانی رییس کل بانک مرکزی بود. از اون آدمهایی که امضاشون رو روی اسکناس می بینید. تو یک دهه قبل از حادث شدن بحران ۲۰۰۸، از سیتی‌بانک بیشتر از ۱۲۰ میلیون دلار دستمزد گرفت. وقتی هم که بانک ورشکسته شد و مجبور شدن با پول مالیات دهنده‌ها نگهش دارن، پولی رو بر نگردوند. بازم همون بهانه قبلی رو آورد که ابهام خیلی زیاد بود. مثل پرتاب سکه ست. اگر شیر اومدن من بردم اگر خط می گم قوی سیاه بوده. حتی اذعان نکرد که ریسک رو به معلم‌های خونه، نانوا، کارمند و میلیون‌ها نفر دیگه منتقل کرده و هزینه‌اش رو هم از جیب اون بندگان خدا برداشته. اما بدترین اتفاق این بود که بازار آزاد در مضان اتهام قرار گرفت. بازار آزاد که به واسطه اقدامات مالیچی‌ها همینطور پیش عموم مردم هم بدوجهه بود، با این اتفاق بدوجهه‌تر هم شد. این در حالیه که بازار آزاد کار خودش رو درست داشت انجام می داد. این دولت ها بودن که با مداخله، تونستن مکانیزمی مثل بیل آوت رو ایجاد کردن. و فقط همین یک مکانیزم نیست که دولت ها تو اون دخیل هستند. در کل مداخلات دولت به کم کردن تاثیر ریش گرو گذاشتن می انجامه. خبر خوب اینه که هر چند اوباما سعی کرد ساختار رانتخوار رو حفظ کنه، اما ساختار به سمت تمرکززدایی حرکت کرد. با اقدامات اوباما سیستم بوروکرات زده شده و عملا افراد شده بودند ماشین امضا و سندساز. برای همین هدج فاندها که خیلی منعطف‌تر بودن فضا رو دست گرفتند. خوبی هدج‌فاندها هم اینه که صاحباشون پول خودشون هم درگیره لذا ریش خودشون هم گرو هست. اگر غرق بشن همه با هم غرق می شن.سیستم ها با حذف کردن یاد می گیرنداگر یک قسمت از کتاب قراره معرف کل کتاب باشه، این اون قسمته. خب داستان مداخله‌گران داستان مهمیه از این جهت که نشون می ده چطور وقتی ریشت گرو نیست، می تونه تبعات اخلاقی و شناختی داشته باشه. فهمیدیم که مداخله‌گرها چون قربانی تصمیماتشون نیستند، هیچ وقت یاد نمی گیرن. &quot;&quot;انتقال ریسک، یادگیری رو مختل می‌کنه&quot;یک مدل دیگه‌اش این میشه:&quot;&quot;شما هیچ وقت نمی تونید یک نفر رو مجاب کنید که اشتباه می کنه. واقعیت اینکار رو می کنه.&quot;&quot;و باز برای اینکه دقیقتر بگیم، واقعیت اصلا واسش مهم نیست که تو مباحث کلامی برنده بشه. اونچه مهمه بقاست:&quot;&quot;بدبختی مدرنیته اینه که با رو گروهی از افراد درگیر کرده که خیلی در توضیح دادن بهتر هستن تا در درک کردن&quot;&quot;و یادگیری اون چیزی نیست که به زندانیا تو دوره های یادگیری آموزش می دیم.تو بیالوزی یادگیری از طریق فیلتر بین نسلی، تغییرات رو در سطح سلولی حک می کنه. تکامل فقط در حالتی اتفاق می افته که ریسک انقراض وجود داره.&quot;&quot;تکامل بدون ریش گرو گذاشتن امکان نداره&quot;&quot;نسیم طالب اینجا می گه که هرچند این مواردی که می گم به نظر بدیهی می آیند، اما بازم دوستان دانشگاهی زیادی رو می شه پیدا کرد که موافق تکامل و مخالف ریش گرو گذاشتن هستند.منظورش هم شرکت هایی هستند که دستکاری ژنتیکی می کنند در حالی که عواقب این عملشون نه برای خودشون و نه هیچ کسی دیگه مشخص نیست.باز برگردیم به بحث دوستان مداخله‌گر. فهمیدیم که ما معمولا از اشتباهات خودمون و دیگران یاد نمی‌گیریم. این سیستم هست که با انتخاب افرادی که کمتر اشتباه می کنند و حذف الباقی دوستان، یاد می گیره. خیلی خلبانان بد الان ته اقیانوس هستند. راننده های بد تو قبرستونها خوابیدن. حمل و نقل به خاطر یادگیری ما ایمن‌تر نشده بلکه به خاطر یادگیری سیستم ایمن‌تر شده. اون چیزی که سیستم تجربه می کنه با تجربه در سطح فرد متفاوته:&quot;&quot;وقتی ریش گرو می زاری، حواستم به کارهات هست&quot;&quot;  </description>
                <category>حسین رستگار</category>
                <author>حسین رستگار</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2020 20:35:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرو گذاشتن ریش-خلاصه کتاب- قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@rastegar_h/%DA%AF%D8%B1%D9%88-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%B1%DB%8C%D8%B4-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-mioh7eljvtb2</link>
                <description>کتاب &quot;گرو گذاشتن ریش&quot; یا Skin in the game از نسیم نیکلاس طالبخلاصه کتاب و برداشتهاقسمت اول-پیشگفتاردر مقدمه کتاب به این نکته اشاره می شه که &quot;ریش گرو گذاشتن&quot; --یا اونطور که جاهای دیگه ترجمه شده &quot;پوست در بازی&quot;-- کتابی است حاوی مباحث کاربردی، مَثَل‌های فلسفی، و همینطور تحلیل های علمی در حوزه اتفاقات و تصادفات و حوادث غیر مترقبه و یا به اصطلاحی رندوم.اول توضیح بدم که چرا ترجیح می دم به جای &quot;پوست در بازی&quot; از اصطلاح &quot;ریش گرو گذاشتن&quot; استفاده کنم. پوست در بازی، اصطلاح انگلیسی خیلی جدیدی هست و در ایرانی معنایی نداره. معنای خیلی تحت اللفظی این هست که چیزی که برات ارزشمند هست رو ریسک کنی برای رسیدن به چیزی. خیلی مشخص نیست اصطلاح پوست در بازی از کی باب شده، اما گویا مختص مسابقات سوارکاری بوده. تو این مسابقات یک سری افراد روی اسب شرط بندی می کنند و پولشون رو می‌گذارن تو بازی. عملا سر پولشون دارن ریسک می‌کنند به این اعتقاد که یک اسب و سوارکار شانس بالاتری برای موفقیت دارند. اما تو همین بازی کسی که بیشتر از همه داره ریسک می‌کنه، شرط بندها نیستن. اونی از همه بیشتر داره ریسک می کنه که صاحب یک اسب مسابقه‌ای هست. اون &quot;پوست اسبش رو تو بازی داره&quot;. بدیهیه که ما هم تو فرهنگ خودمون همین مفاهیم رو داشته و داریم. مردم برای اینکه نشون بدن که حرفشون چقدر براشون اعتبار داره و  حاضرن به خاطرش ریسک کنند، ریششون رو، که نماد مردانگیشون هست رو گرو بزارن. اتفاقا به اعتقاد من، خیلی هم قشنگتر از &quot;پوست در بازی&quot; مفهوم بالا رو می‌رسونه. برگردیم به خلاصه نویسینسیم نیکلاس طالب، برای انتقال مفاهیم مدنظرش به مخاطب، کتاب رو به چهار بخش کلی تقسیم بندی کرده. البته توضیح می ده که این چهاربخش اجزا یک سیستم و یک کل واحد هستند و این حوزه ها قابل تفکیک از هم نیستند. چهار حوزه اصلی عبارتند از:حوزه ابهام یا uncertainty و بررسی میزان قابل اتکا بودن دانش. به کلامی دیگر، قدرت تشخیص شعر از واقعیت در دنیای واقعی و یا قدرت تشخیص سیگنال از نویز در شرایط ابهامی که یک دنیای واقعی ایجاد می کنه. دنیای واقعی رو برای این اینقدر تاکید شده چون در مقابل دنیای ذهنی یک سری دانشمند، مداخله‌گر، اقتصاد‌دان، روانشناس و غیره قرار می گیره. می خواهد تاکید کنه که دنیای واقعی با دنیای ذهنی ساخته شده این بزرگواران خیلی فرق می کنه. بعدا بیشتر در این باره می خونیم.تقارن در رفتار و کردارها، و یا همان انصاف، عدالت، مسئولیت و جبران زحمات و مافات. در سرتاسر کتاب، تقارن و مخصوصا تقارن اجتماعی، مفهوم بسیار مهمیه. تقارن در کلام طالب به این معناست که اقدام و خروجی باید به هم بخونه. البته این رو بسط می ده به خیلی از مفاهیم عمیق‌تر در زندگی.در مبحث سوم مجددا به روابط انسانی می پردازه. اینبار اما مبحثی رو که باز می کنه، مرتبط با اطلاعات در تراکنش های انسانی است. اینکه چه میزان اطلاعات در مبادلات باید رد و بدل بشه.و آخر سر هم بحث رو می بره به سمت مفهوم &quot;منطق&quot; در دنیای واقعی و سیستم های پیچیده است. در ابتدای کتاب تاکید می کنه که کسی که ریش گرو می گذاره، نمی‌تواند این چهار حوزه رو از هم تفکیک کند.طالب می گه، ریش گرو گذاشتن صرفا مختص بازارها و مبادلات مالی و یا مدیریت ریسک نیست. همچنین به اعتقادش، استفاده صرف از این مفهوم در امور اخلاقی و برای کمک به برقراری عدالته حق مطلب رو ادا نمی کنه. طالب اعتقاد داره که کسی که &quot;ریش گرو نمی گذارد&quot; دنیا را نیز درست نمی فهمد. به نظرم این مهمترین حرفی هست که طالب در سرتاسر کتاب داره سعی می کنه بگه و مخاطب رو همراه کنه. برای توضیح ارتباط چهار موردی که در بالا به آنها اشاره شد، با این شروع می کند که برای درک صره از ناصره، تئوری از واقعیت، شکلی از ماهوی، و دانشگاهی از دنیای واقعی لازم هست که فیلتر شعر گیر داشته باشیم.حرف قشنگی هم می زنه می گه تو دانشگاه که باشی، فضای دانشگاهی و فضای دنیای واقعی با هم فرقی ندارن. بیرون دانشگاه اما فرق می کنن. حالا که دارم خلاصه نویسی می کنم یه چند تا چیز هم از تجربیات خودم در ارتباط با این کتاب بگم. یه نکته جالبی که هست، و هر بار با خوندن هر کدوم از کتاب‌های طالب آدم با اون روبه‌رو می شه، اینه که نسیم طالب از هیچ فرصتی برای لگد زدن به &quot;به اصطلاح فرهیختگان&quot; فروگذاری نمی کنه. سرتا‌سر کتاب و بارها و بارها این رو تکرار می کنه و جالبه که تو این کتابش حتی یک فصل کامل رو به این عزیزان اختصاص داده. حالا اگر بخواهم خیلی با خودم صادق باشم، اوایل بهم بر‌ ‌می‌خورد. دلیلش هم این بود که خودم رو خیلی جاها شبیه می‌دیدم به اون آدمی که داره تو کتاب‌هاش لگد می‌شه. اگه بگم کم کم نسبت به این موضوع پوست کلفت شدم هم درسته و هم غلط. از این جهت درسته که دیگه حس بدی برام نداره این لحن نسیم طالب. اما دلیلش لزوما به این علت نیست که پوستم کلفت شده و بی‌خیال شدم. نه. به این علته که خودم رو بیشتر و بیشتر از اون آدمی که نسیم داره توصیف می کنه دور می بینم. و دارم از طریق ریش گرو گذاشتن تو کلیه شئون زندگی این فاصله رو بیشتر و بیشتر می کنم.برگردیم سر کتاب و یک گوشزد به خودم. خلاصه کتاب یعنی خلاصه کتاب. اگر اینطوری پیش برم می‌شه شرح کتاب.  حوزه بعد معطوف هست به تقارن در تعاملات اجتماعی انسان. همون چیزی که ما بهش می گیم دین (برای اینکه اشتباه نخونید، بگید ماه دی و انتهای اون نون رو اضافه کنید). اگر می خواهی سهمی از موفقیت رو به نامت بزنی، باید بخشی از ریسک رسیدن به اون موفقیت رو هم ور می داشتی. نباید دین دیگران روی دوشت باشه. نباید دیگران هزینه اشتباهات تو رو بدن. می گه همانطور که علاقه داری دیگران طوری با تو رفتار کنند که دوست دارن باهاشون رفتار بشه، این تقارن باید تو مناسبات و اضلاع دیگه زندگی هم باشه. مسئولیت ها و منافع می‌بایست با عدالت بین طرفین ذینفع تقسیم شه. اینم یک مفهوم دیگه از تقارن که نسیم طالب زیاد استفاده می کنه.در ادامه مباحث همین حوزه می گه مراقب باش که اگر داری نظری می دی و دیگران به اعتبار شما و اعتبار اون حرف شما اقدامی می کنند، شما باید با عواقب حرفت هم در ارتباط باشی. بازم یک حرف قشنگ می زنه می‌گه من واسم مهم نیست چی می‌گی اما حتما برام مهمه که چی تو پورتفوت داری. اگر بخواهم این حرفش رو با همین ادبیاتی که تا حالا استفاده کردیم بازگویه کنم، می گه تو وقتی می ری یک سهم می خری، داری ریش گرو این تصمیمت می زاری. می دونی که اگر سهام قیمتش افت کنه متضرر می شی. اما از اون طرف حرف زدن باد هواست.در بحث سوم سوالی که داره اینه که در تعاملات انسانی، میزان اطلاعاتی که بطور عملی باید رد و بدل بشه چه میزان هست؟ مثلا یک فروشنده ماشین دست‌دوم چقدر باید به شما از ویژگی‌های ماشین بگه. دارم اینجا از کلام متوازن استفاده می کنم که بار منفی و یا مثبت نداشته باشه چون همینطور در کتاب نوشته شده. و در نهایت به بحث منطق می پردازه. و اینجا منطق با اون مفهوم فلسفی فاصله داره. و مجددا به این می پردازه که اون منطقی که از دل مقالات روزنامه های چپی مثل نیویورکر در می‌یاد و آدمهای به اصطلاح فرهیخته می‌خونند، این منطقی نیست که داره تو این کتاب ازش صحبت می کنه. منطق به نظرش یک مفهوم عمیق و علمی و بر پایه آمار هست. مهمتر از همه منطق با بقا ارتباط تنگاتنگ داره.در انتهای این بخش می گه ریش گرو گذاشتن رو صرفا یک مفهوم انگیزشی نبینید. ریش گرو گذاشتن مفهومی هست که تقارن رو می رسونه. مفهومی هست که این سیگنال رو می رسونه که اگر یک مشکلی پیش بیاد من هم تو اون مشکل شریکم. در انتهای بخش اول می گه گرو گذاشتن ریش جلوی این اتفاقات رو می گیره: جایگزین شدن حرف با عمل، اصالت دادن به نیت به جای خروجی، مهمتر شدن تئوری از واقعیت، فاصله افتادن بین وجهه و اعتبار، مبهم شدن مرز میان اراجیف و اوستایی، میان زیبایی و شیکی، میان کارآفرین و مدیر عامل، میان عشق و آویزون بودن،کیفیت و تبلیغات، تعهد و ریا....</description>
                <category>حسین رستگار</category>
                <author>حسین رستگار</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2020 19:40:09 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>