<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مصطفی رسته مقدم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rastemoghadam</link>
        <description>یک روز، یکی از دوستانم، روزنامه آفتابگردان را به من معرفی کرد، خبرنگار شدم!
یک روز، یکی از دوستانم، وبلاگ را به من معرفی کرد، وبلاگ نویس شدم!
یک روز، یکی از دوستانم، مرا به طبیعت برد، طبیعت گرد شدم!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:06:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1613678/avatar/lK6bBk.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مصطفی رسته مقدم</title>
            <link>https://virgool.io/@rastemoghadam</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وجدانم راحت شد</title>
                <link>https://virgool.io/@rastemoghadam/%D9%88%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA-%D8%B4%D8%AF-mqf41uletvqc</link>
                <description>فیلم بادبادک باز را به خاطر صحنه‌ای که پسر می‌بیند با دوستش در کوچه چه کردند و او ساکت ماند، بارها دیده‌ام.موقع دیدن این فیلم، همیشه آب سرد کنار دستم است. به این صحنه که می‌رسم، لیوان نباید توی دستم باشد. احتمال دارد بشکند. رگ شقیقه ام سخت جان بوده که تا الان پاره نشده.سالها پیش سر جلسه امتحان این حالت را تجربه کردم. مراقب می‌آمد سمت من، خودکار را در مشتم طوری فشار دادم که صدای ترک خوردنش را شنیدم. نبض گوشم طوری میزد که کم مانده بود پرده گوشم پاره شود‌. از من که رد شد، تازه یادم آمد نفس بکشم. اشتباه رفت سراغ طه‌ و روی برگه‌اش ضربدر قرمز زد و از سالن امتحان بیرونش کرد. من ساکت ماندم.خوش شانسی شاخ و دم ندارد. اگر برگه من را می‌گرفت، بهمن خودم و زندگیم را با هم می‌برد. سنواتم پر می‌شد، اخراج می‌شدم، قبول شدن ارشدم آن هم تهران می‌رفت روی هوا، فرصت با زینب بودن را از دست میدادم، مهمتر از همه باید میرفتم سربازی.‌طه انتخاب کرد که فردین باشد. این انتخاب من نبود. به جایش تصمیم گرفتم بعد از امتحان با استاد که رفاقتی با او داشتم صحبت کنم تا برگه طه را تصحیح کند. صحبت کردم. وجدانم راحت شد. قهرمانی سهم طه بود.زمانی شطرنج باز خوبی بودم. خوب بلد بودم که برای رسیدن به موقعیت برتر یا مات کردن حریف، حتی وزیرم را هم قربانی کنم. آن روز حتی یک پیاده قربانی ندادم. حداقل آن زمان نظرم این بود که سکوتم مسئله مهمی نیست.سالها بعد، در تهران، توی مترو، یک نفر را دیدم که قیافه‌اش آشنا بود. کنار دستیم با تعجب نگاهم کرد. گمانم صدای قلبم را توی قفسه سینه‌ام شنیده بود. نفس کشیدن را فراموش کرده بودم، طه را دیدم.«وجدانم راحت شد» این را آخرین باری که طه را دیدم به خودم گفتم. از آن زمان این جمله شده کفاره روزه‌های نگرفته‌ام. هر بار که یک پیاده قربانی می‌کنم، پشت بندش کاری میکنم که وجدانم راحت شود.توی رستوران گفت آن سال می‌توانسته با شرط معدل، بدون کنکور، ارشد بخواند. اما هنوز نمی‌داند کدام از خدا بی‌خبری رفته راپورتش را به استاد داده. گفت مراقب، تقلب را صورتجلسه نکرده بود اما استاد به او صفر داده و مشروط شده بود. نتوانست با شرط معدل ارشد بخواند. لیسانسش را گرفت و رفت سربازی‌ حالا کارمند یکی از اداره‌های بیرجند است.گارسن را خبر کردم. یک دبل اسپرسو سفارش دادم.</description>
                <category>مصطفی رسته مقدم</category>
                <author>مصطفی رسته مقدم</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jan 2026 07:34:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خورشت کرفس</title>
                <link>https://virgool.io/@rastemoghadam/%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D9%81%D8%B3-fl7nkdiqn3bd</link>
                <description>وقتی هر آنچه دوست داشتنی است، خفه‌ات می‌کند🔹 خورشت کرفس توهین سیستماتیکی است به ساحت غذا. مشکل هم خودش نبود. مشکل این بود که دوست داشتنم دیده شده بود. اولین بار که خورشت کرفس خوردم، خیلی خوشم آمد و دوستش داشتم. تا زمان ازدواج این غذا را نخورده بودم. همان اوایل زندگی مشترک‌مان، همسرم برایم درست کرد. واقعاً پسندیدمش و از لذیذی آن تعریف کردم. همسرم که دید من این غذا را خیلی دوست دارم، مدام برایم خورشت کرفس درست می کرد. بعد از ازدواج آنقدر این غذا را خوردم که دیگر نمی‌توانستم تحملش کنم. خفه‌ام کرد بس که خورشت کرفس به خوردم داد.🔹 الان، روایت شده خورشت کرفس زندگی‌ام. هرجا که میروم و به هر کس که میرسم دارد از روایت حرف می‌زند. همه راوی شده اند. خودم هم. دارم خفه می‌شوم از بوی این خورشت کرفس. همه می‌خواهند با شاه کلید روایت حل کنند. روایت شده کتاب مقدس. کلام الهی شده که همه به آن قسم می‌خورند. البته خودم نیز به آن مؤمنم و شده کسب و کار من، وبلاگ ساخته‌ام تا دیگران را مشتری روایت‌هایم کنم. نمی‌توانم انکار کنم هر طرف که میروم و به هر رستوران که سر میزنم، همه دارند خورشت کرفس می‌خورند.🔹 زندان که بودم، یکی پرسید آیا آنجا چیزی داشته که وقتی آزاد شدم، دلم برایش تنگ شود و حتی دوست داشته باشم که برگردم؟ گفتم داستان. اینجا پر از داستان است. طرف، متعجب نگاهم کرد. جا داشت از این جواب بالا بیاورد و چند لیچار بارم می‌کرد. اگر تجربه الان را داشتم و کسی چنین جوابی به من می‌داد، با فحش‌های رکیک از خجالتش در می آمدم. مگر زندان جای این سوسول بازی هاست؟ من با «روایت» زندان را هم نرمال سازی کردم. نه، اشتباه گفتم. با روایت بزکش کردم.🔹 غذای خوب را که هر روز بخوری، می‌شود زهر مار. آدم را می‌کشد. نباید خوردش ولو به قیمت گرسنگی. روایتی که بدبختی را توجیه کند، سرطان است. سیلی خوردن هم بد نیست. واقعیت لای زرورق به درد لای جرز می‌خورد. وقت طلاق روایت است. خیانت نکرد، عشقش خفه ام کرد. 🔹 واقعاً اینکه توی کافه بنشینی و با افتخار فقط بگویی: «همان همیشگی» جذاب است؟ قفل معنی ندارد اگر شاه کلیدی باشد که هر قفلی را بتواند باز کند. روایتی که دوای هر مشکلی باشد، تریاک است. هر جا در زندگی کم آوردم، رفتم زیر پتوی روایت. کبکی بودم که هر جا احساس خطر کردم، سرم را فرو کردم در برف روایت. با روایت سر خودم را شیره مالیدم. خودم را گول زدم. شدم آدمی که جرئت امتحان غذای دیگر نداشت. حتی در فروشگاه هم دنبال کنسرو خورشت کرفس می‌گشتم.🔹 کسی که در غم از دست دادن عشقش نامه شکایت به مقامات قضایی بنویسد، یا از اول عاشق نبوده یا دیوانه‌ است. من برای همه نرسیدن‌هایم، روایت ساختم تا معنادار شوند. دیوانه‌ام با کلاً عاشق نبودم؟ نمی‌دانم. روایت اوایل برایم مثل یک گیاه پتوس کوچک بود، آنقدر رشد کرد.جلوی پنجره و نور را گرفت. زمان را از دست دادم.🔹 توی کافه نشسته‌ام. کافه‌من برایم «همان همیشگی» را می‌آورد. نمی‌خورم. منو میخواهم. می‌خواهم سفارش دیگری بدهم. نمی‌دانم دنیای بدون روایت و بیرون از آن چه شکلی است. نمیخواهم درباره اش داستان بسازم. منو هنوز جلوی من است. میز را ترک می‌کنم. @newdialogue</description>
                <category>مصطفی رسته مقدم</category>
                <author>مصطفی رسته مقدم</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jan 2026 07:32:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرزمین مرگ‌های متنوع</title>
                <link>https://virgool.io/@rastemoghadam/newdialogue-post6-ymif6a7jfaj2</link>
                <description>مسئول و مقصر اصلی حادثه طبس قطعاً سیستم حاکم و طرز تفکری است که تحریم‌ها را نعمت می‌داند اما آیا می‌توان اینگونه عنوان کرد که هر یک از ما نیز به سهم خود در مصائبی از این دست شریکیم؟ به دیگر سخن می‌توان آن طور که محمود مقدسی در یادداشتی که در سوگ کارگران معدن طبس نوشته است، علاوه بر سیستم مایی که در فساد سیستم موجود شریکیم را نیز به نوعی شریک این قبیل حوادث دانست و یکی از راه‌های مقابله با وضع موجود را «کمتر فساد کردن» خودمان قلمداد کنیم؟آبشخور این دیدگاه رمانتیک که هرکس در قبال وضعیت موجود، مسئول است، از این آبشخور می‌آید که «هرکس شمعی بیفروزد» و «هرکس خود مصلح باشد» زیرا که «تو یکی نه‌ای، هزاری...». البته آرنت از «مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری» سخن می‌گوید اما بحث آرنت، بسیار متفاوت با موضوعی است که شرح آن رفت.آنچه که در بحث «شمع بر افروختن» و «روزنه‌گشایی» فراموش شده، ساختار فربه دولت است. این ساختار فربه، عملاً فرد را می‌بلعد و اصولاً در چنین ساختاری، کارگزار به دلیل گستردگی دولت و اینکه جایی برای نقش آفرینی نیست، منقاد و مطیع سیستم است. البته که لازم است در چنین وضعیتی، فرد، فردیت خویش را ظهور و بروز دهد و حتی به بهای هزینه دادن، خود بودن خودش را به منصه ظهور بگذارد اما این موضوع ناظر به حیطه اجتماعی و کنشگری مدنی است. آنکه در سیستم قرار می‌گیرد، لاجرم فضایی برای کنشگری ندارد.می‌توان مصیبت طبس را، از همین منظر، آیینه تمام نمای این روزگار دانست. اگر زمانی، جانی بهای انتقادی بود و کنشگران عرصه‌های مختلف در معرض سختی‌های کنشگری بودند، امروزه جان، بی بها شده و نه بها که به بهانه گرفته می‌شود. امروز در طبس مصیبت رخ می‌دهد، دیگر روز جان‌های نازنینی در پلاسکو فنا می‌شود و روز دیگر در متروپل داستان زندگی انسان‌هایی به سر می‌رسد.مهدی افروزمنش، در اینستاگرامش زیبا گفت که آمار جانباختگان را نمی‌توان به «تن» داد. جفای بزرگیست که گفته شود، این تعداد «تن» جان باختند. واحد شمارش «تن» نیست بلکه «زندگی»ست. این زندگی‌هاست که قربانی گفتمان حاکم می‌شود. فرقی هم نمی‌کند که چه مرام و عقیده‌ای دارد. چه او که در سوریه به نام دفاع از حرم، جان می‌بازد، انسان بود و چه آنهایی که در هواپیما گرفتار «خطای انسانی» شده و با اصابت موشک، هزاران آمال و آرزو و هدف‌شان سقوط می‌کند و خاموش می‌شود.واقعیت این است که اینجا همه چیز متنوع است، حتی مرگ. منتها اینجا تنوع زندگی کردن، ممنوع بلکه محکوم است اما آنچه مجاز است تنوع در مردن است. «هرگز از مرگ نهراسیده‌ام، هراس من باری از مردن در سرزمینی است که [تنوع زندگی حرام و تنوع مردن حلال] باشد.</description>
                <category>مصطفی رسته مقدم</category>
                <author>مصطفی رسته مقدم</author>
                <pubDate>Tue, 24 Sep 2024 11:46:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم‌هایش</title>
                <link>https://virgool.io/@rastemoghadam/newdialogue-post5-i0t0jdvvbyyf</link>
                <description>افرادی که بازی را دوست دارند و آن را جدی می‌‌گیرند، بهترین خودشان را برای آن می‌گذارند. در واقع، بازی مجالی است برای ظهور تمامی یک فرد و صد وجودش.آنهایی که بازی دوست دارند و آن را جدی می‌گیرند، به زبان شاهنامه «گندآور» و دلیرانی هستند که فردیت خود را به عرصه می‌آورند و در مقابل هم صف‌آرایی می کنند. به دیگر سخن، آنهایی که بازی را دوست دارند، افراد جرئت‌مندی هستند که بر ترس خود از شکست و رویارویی با دیگران غلبه کرده و رشیدانه پای به میدان بازی گذاشته‌اند.«عمو رجب» نمادی یکی از افراد دلیری است که بازی را زندگی کرد. اگر زندگی اجازه نمی‌دهد آدمی خودش باشد، بازی فرصتی است برای به رخ کشیدن تشخص خود. بازی عرصه برد و باخت است. به قول شاهنامه، «چنین است رسم سرای سپنج/گهی ناز و نوش و گهی درد و رنج» یا همه است یا هیچ اما وقتی تمامی خویش را متجلی می‌کنی، حتی اگر بازنده هم باشی، طرف برنده هم به احترامت می‌ایستد و بغض می‌کند.تاریخ را فاتحان می‌نویسند اما گاه یک بازنده آنچنان سرفراز است که فاتحان به احترامش کلاه از سر بر می‌دارند و شرم می‌کنند زبان از مدحش ببندند. برای من «عمو حسن»ی که تمامش را گذاشت تا اشک «عمو رجب» را نبیند، و «عمو رجب»ی که برغم همه ناملایماتی که روزگار با او داشته و او را شرمنده زندگی کرده، دغدغه شیرخوارگاه آمنه و کودکان یتیمش را دارد، از جمله بازنده‌های سرفرازند.چشم‌های سرخ «عمو رجب» از اینکه نتوانسته جایزه را ببرد تا نذرش را برای این یتیمان ادا کند، قاب ماندگار این روزهاست و معنیش این است که دنیا هنوز قشنگی‌هایش را دارد و هنوز می‌توان «انسان» را آرزو کرد.</description>
                <category>مصطفی رسته مقدم</category>
                <author>مصطفی رسته مقدم</author>
                <pubDate>Mon, 23 Sep 2024 15:37:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر به دهکده حیوانات</title>
                <link>https://virgool.io/@rastemoghadam/newdialoue-post4-kk2fkcyjrod1</link>
                <description>سفر به منطقه حفاظت شده پرور، پارک ملی صیدوا و منطقه امن رودبارک، سفر به بچگی‌ها و خاطرات کودکی است. جایی که تداعی کننده کارتون «دهکده حیوانات» است و خاطرات خوش تماشای این انیمیشن را به یاد می‌آورد.روستای پرور را شاید بتوان یادآور «دهکده حیوانات» نامید.سفر به مناطق حفاظت شده، آخرین سفر دو روزه گروه ۶۱ مؤسسه طبیعت است. روزی که دوره آغاز شد، رسیدن به پایان دوره، دور و دراز می‌نمود اما به چشم به هم زدنی رسیدیم به سفر آخر. از ابتدای سفر، هم خوشحال بودم و هم ناراحت. خوشحال بودم از این که یک سفر دیگر با بچه‌ها هستم، و غصه این را داشتم این آخرین سفر است و از چند وقت دیگر، من این بچه‌ها را نخواهم دید.روزی که توی گروه گفتند افرادی که قصد دارند تا تیم اجرایی سفر مناطق حفاظت شده باشند، اعلام آمادگی کنند، شیطنت کردم و من هم اعلام آمادگی کردم. گفتم مدیر مؤسسه به من قول داده که در سفر بعدی تیم اجرایی باشم. شیطنتم گرفت، من با اینکه در اولین سفر دوره، عضو تیم اجرایی بودم، در آخرین سفر هم شدم تیم اجرایی. این شد آغاز یک ماجرای دوست داشتنی در کنار داود ملکی.داود ملکی استاد درس مناطق حفاظت شده است. روزی که با او درس داشتیم، من غیبت داشتم. داود مدعی است حافظه‌اش خوب است و معتقد است که من اشتباه می‌کنم و سر کلاسش بودم. حتی خاطره‌ای از من نقل می‌کند که کلیتش درست است. در مورد خوبی حافظه‌اش قضاوت نمی‌کنم اما خاطره‌اش از من مربوط می‌شود به کلاس امیرحسین مسعودی که خود او هم سر کلاس آمد و من کنار او نشستم و مدام میان حرف‌های امیرحسین، پیام بازرگانی می‌‌آمدم! اما برغم این حرفها، تیم اجرایی سفر داود بودن، فوق العاده جذاب بود.تشکیل شدن تیم اجرایی سفر مناطق حفاظت شده، مصادف شد با تعطیلی مؤسسه به مدت یک هفته. هر کدام از اعضای تیم اجرایی هم از فرصت تعطیلات رسمی استفاده کرده و رفتیم مسافرت. گمانم تنها کسی که تهران بود، خود داود بود. او هم در این مدت، بی منت، جور ما را کشید و برخی از کارها را پیگیری کرده بود.تعطیلات که تمام شد و بچه‌های تیم اجرایی که سرجمع شدند، بقیه کارها را با راهنمایی داود، پیگیری کردیم. نکته جذاب ماجرا، سورپرایز او برای ما بود. استاد، امسال علاوه بر دو مسیر همیشگی، برای ما مجوز رودبارک را برای تماشای مرال و گوزن و شنیدن گاوبانگی گرفته بود و همین بر جذابیت سفر افزود.  سفر، بدون چالش سفر نیست. اولین چالش ما برگزاری جلسه بین خودمان و داود بود. بعد از یک هفته تعطیلی اینقدر سر مؤسسه شلوغ بود که حتی جا و وقت برای اینکه ما و داود و آنها بنشینیم و درباره جزئیات سفر حرف بزنیم، نداشتند. لاجرم ما و استاد، در کافه سمیه قرار گذاشتیم و خودمان هماهنگی‌های اولیه را انجام دادیم. جلسه پر بود از خبرهای هیجان بر انگیز و البته چالشی! یکی از خبرهای هیجان‌انگیز این بود که با پیگیری استاد، قرار است آنجا «دیگی» و «آروشه» به عنوان شام و صبحانه محلی بخوریم. دیگی، یک غذای محلی استان سمنان است که غذای محبوب چوپان‌ها و عشایر آنجا محسوب می‌شود. وجه تسمیه‌اش هم به این دلیل است که حتماَ باید در دیگ‌های در دار مسی یا به گفتار محلی «غلیف» طبخ شود. برای تهیه دیگی، برنج، که معمولاً چوپانان ترجیح می‌دهند از برنج لاشه استفاده کنند، آب، گوشتِ چربی دار، روغن دنبه و نمک لازم است. در برخی مواقع هم چوپانان چند عدد سیب زمینی، گوجه فرنگی یا چغندر لبویی و مقداری ادویه‌جات هم به آن اضافه می‌کنند. مقدار مواد یاد شده هم به این صورت است که برای هر پیمانه برنج دو پیمانه آب به آن اضافه می‌کنند. همزمان گوشت و روغن دنبه را هم به آن می‌افزایند و داخل دیگ می‌ریزند و در زیر آتش مدفون می‌کنند تا پس از چندین ساعت کاملاً پخته شود. اَفتَری‌ها -اهالی روستای افتر شهرستان سرخه- گوشتِ کَهَر (بُزِ دو ساله) را بهترین گوشت برای تهیه‌ی دیگی می‌دانند. به طور کلی قسمت‌هایی از بدن دام مثلِ قُلوه گاه و پره‌ها که چربی دارند برای دیگی مناسب هستند. دیگی معمولاً بعد از صرف شام آماده پخت می‌شود(در اصطلاح انداخته می‌شود) و صبحدم به عنوان صبحانه صرف می‌شود. بنابراین کامل ترین وعده‌ی غذایی چوپانان، صبحانه است که دیگی می‌خورند. چوپانان بر این باور هستند که مزه‌ی دیگی به گوشت آن است. آن‌ها می‌گویند که گوشت دام لاغر برای دیگی مناسب نیست، گوشت باید چربی دار باشد تا زیر غلیف یا همان دیگ مسی دسته دار پر از روغن بشود. ما البته این غذا را به عنوان شام خوردیم که واقعاً سنگین بود.آرشه یا آروشه هم یک نوع لبنیات محلی سنگسری است که مدعی هستند در هیچ جای جهان پیدا نمی‌شود. گویا یک نوع پنیر خاص که گمانم اسمش «لور» باشد را به همراه کمی آرد و زردچوبه یا زعفران را آنقدر تفت می‌دهند تا طلایی شود. ترکیبش با عسل بی نظیر است. خاص بودن لور هم به این دلیل است که پنیری است که از آب پنیر درست می‌شود.آرشه نوعی پنیر تازه سرخ شده و یکی محصولات لبنی منحصر به فرد سنگسر سمنان است.خبر چالش برانگیز هم این بود که داود برای اینکه به بچه‌ها بابت هزینه سفر فشار نیاید، حسینه روستای پرور را به عنوان اقامتگاه هماهنگ کرده. تا اینجای قضیه خوب است اما مشکل اینجا بود که این اقامتگاه، حمام ندارد. کلاً هم فقط یک سالن است که بچه‌ها مخصوصاً خانمها در عوض کردن لباس مشکل خواهند داشت. این موارد را در قالب یک متن، خیلی نرم برای بچه‌ها توضیح دادیم. خوشبختانه بر خلاف انتظارم، بچه‌ها واکنش خاصی نشان ندادند.بقیه کارهای سفر، از جمله ثبت نام، بیمه، هماهنگی اتوبوس، خریدهای اولیه و ... هم با همکاری بچه‌های تیم اجرایی بخصوص طاهره به خوبی انجام شد. یکی از خصوصیات‌های تیم اجرایی ما این بود که طاهره و پگاه بسیار نگاه محیط زیستی داشتند و از خرید وسایل پلاستیکی تا جای ممکن اجتناب کردند. برای سفره هم، سفره پارچه‌ای آوردند که تجربه دور هم غذا خوردن دور این سفره، یکی از نقاط جذاب سفر شد.بالاخره روز حرکت فرا رسید. بر اساس تأکید استاد، قرار بود که رأس ساعت ۰۰:۰۰ بامداد پنجشنبه ۲۲ شهریور حرکت کنیم که کردیم. آنقدر داود به «سر وقت» بودن تأکید داشت که من از نیم ساعت قبل از زمان قرار که ساعت ۲۳:۰۰ چهارشنبه شب ۲۱ شهریور بود، در محل حاضر بودم. سیاوش، سعید، محمد و حنا هم دقایقی بعد از من رسیدند. کسی که جانم را بالا آورد تا برسد و آخرین نفری بود که رسید، آزاده بود. واقعاً حرص خوردم از دستش.وقتی رسیدیم، فهمیدم زمانبندی استاد، حساب شده بوده. گرگ و میش که شد در منطقه رودبارک بودیم و همگی با هم از تماشای طلوع زیبای آفتاب لذت بردیم. بچه‌ها عکس‌های زیبایی گرفتند که واقعاً جذاب بود. قبل از شروع حرکت، داود در خصوص نحوه حرکت و رفتار در منطقه امن و حفاظت شده، بچه‌ها را توجیه کرد. سه قانون گذاشت: «صف، ستون، سکوت» که هر سه مهم بودند و بر هر سه تأکید داشت اما روی سکوت بسیار حساس بود. سعی کردیم که هر سه قانون به قدر وسع خودمان رعایت کنیم. حاصلش شگفت‌انگیز بود. صبر و سکوت ما نتیجه‌اش شد دیدن مرال‌های زیبا و گوزنی رشید با شاخ‌های زیبا و افراشته. آنقدر از دیدن این صحنه ذوق زده شدم که در پوست خودم نمی‌گنجیدم. خیلی خودم را کنترل کردم که از ذوق، فریاد نزنم. دیگر مگر یک روز چطور می‌خواهد بهتر از این آغاز بشود؟ دیدن طلوع آفتاب و مشاهده مرال و گوزن؟ «سلطان جهانم به چنین روز غلام است»دیدن گوزن با آن شاخ‌های زیبا، هیجان انگیز بودواقعاً توصیف دهکده حیوانات برای این منطقه، گزاف نیست. بعد از اینکه مرالها و گوزن را دیدیم، صبحانه خوردیم و برگشتیم تا برویم اقامتگاه استراحت کنیم. وقتی رسیدیم اقامتگاه که همان حسینه روستا بود، درست در کوه روبروی حسینه که خیلی هم با آن فاصله نداشت، چندین قوچ و میش دیدیم. واقعاً شگفت انگیز است که حیواناتی که اهلی نیستند، اینقدر احساس امنیت کنند که تا این حد به روستا نزدیک شوند. این بار آخر نبود که این حیوانات را از فاصله اینقدر نزدیک میدیدیم. دو بار دیگر هم در کوه‌های کنار جاده و در فاصله نزدیک به انسان‌ها، کَل و بز دیدیم. چقدر جذاب است که جایی هست که انسان به این فهم رسیده که باید مقام «نوع دیگر» را در آفرینش محترم بشمارد و وجودش را پاس بدارد. اینکه اینجا مردمانی هستند که برای حمایت از حیات وحش تلاش می‌کنند و جانشان را کف دست‌شان می‌گذارند تا این میراث طبیعی حفظ شود، واقعاً شعف برانگیز است.پیمایش بعدی ما بعد از استراحت و ناهار شروع شد. رفتیم پارک ملی صیدوا. پیمایش با درجه سختی متوسطی داشتیم تا یال کوه. آنجا هم قانون صف، ستون و سکوت برقرار بود. در راه رد پای خرس قهوه‌ای را دیدیم. چقدر هیجان برانگیز. بر خلاف مسیر ما که به بالا می‌رفتیم، رد پا به سمت پایین بود. در یال کوه هم اثری از پلنگ دیدیم، از شوق در پوستم نمی‌گنجیدم. رد پای خرس نیمه مسیر که رسیدیم، در سایه درخت ارسی کهن سال استراحت کردیم. تکیه بر این ارس قدیمی آنقدر دل انگیز بود که دوست داشتم زمان فریز شود و حال خوش آن لحظه مدام شود و تا بی نهایت تکرار شود. هرچه می‌گذشت، با نزدیک شدن غروب، آسمان زیباتر می‌شد. این هم جذابیت‌های این سفر، روزت را با دیدن طلوع آغاز کنی و در هنگام غروب، در یال کوه باشی. درخت ارس کهنسال و زیبا تنها نکته منفی این پیمایش، حادثه‌ای بود که برای سوگل رخ داد، پایش پیچ خورد و زانویش آزرده شد. سر برگشت به شب خوردیم. شانس ما این بود که ماه در آسمان بود و مسیر در ظلمات کامل نبود. وقتی داشتم بچه‌ها را سرشماری می‌کردم، فهمیدم که سوگل و سیاوش و امیرحسین، عقب مانده‌اند. وقتی رسیدند، سوگل عتاب کرد که چرا اینقدر تند حرکت کردیم و حواس‌مان به پشت سر نبوده است؟ انتقادش به جا بود. تیم اجرایی تقریباً همه جلو بودند. من و سمیه، در ابتدای صف، و طاهره و پگاه در وسط‌ها. من عقب‌دار شدم که سیاوش و امیرحسین به سوگل کمک کنند. با اینکه ماه توی آسمان بود اما باز هم قسمتی از مسیر را اشتباه رفتیم و راه را گم کردیم و اگر استاد به موقع ما را نمی‌دید، احتمال داشت در دردسر بیشتری بیفتم. تجربه پارک ملی خارتوران به من یاد داده که آدم راحت‌تر از آنچه که فکرش را می‌کند، گم می‌شود. ولی خوشبختانه بخیر گذشت. وقتی هم رسیدیم به اتوبوس، فهمیدیم آقای قمی و آقا قاسم هم به شدت نگران شده‌اند به طوری که آقای قمی قصد داشته خودش بیاید دنبال ما. آقای قمی مرد محترم و مهربانی هست. برای من پدیده‌های سفر همین آقای قمی و آقا قاسم هستند که واقعاً با صفا و مهربانند.سفر را همسفران خوب معنا دار می‌کنند. در این سفر، زری خانم واقعاً برایم اسوه بود. او بزرگ همه ماست. از همه لحاظ. اما بی نهایت خاضع و فروتن است. بسیار مصمم در همه پیمایش‌ها، تقریباً تا آخر آمد. بزرگی‌اش مبهوتم کرد. اینقدر مصمم راه را پیمود که من هرجا خسته می‌شدم، از دیدن او، از خودم خجالت می‌کشیدم و به راه ادامه می‌دادم. طاهره هم قدرت مدیریتش واقعاً جذاب بود. حواسش به همه چیز بود. به نظرم می‌تواند تورلیدر خوبی شود.اما قسمت خوشمزه و جذاب ماجرا، آخر شب بود. وقتی رسیدیم، تقریباً «دیگی» آماده بود. امیرمحمد زحمتش را کشیده بود. کمبود امکانات، آدم را خلاق می‌کند. حمام نبود، ولی در آشپزخانه اجاق گاز و قابلمه بزرگ بود. آزاده آب در قابلمه داغ کرد و درِ آشپزخانه را بست و همانجا استحمام کرد. ابتکارش جالب و تحسین برانگیز بود.آزاده بعد از استحمام، واقعاً خیلی بهتر از آزاده بعد از استحمام بود! حداقل از نظر اخلاقی! بعد از چای خوردن و استحمام آزاده، سفره را پهن کردیم و نشستیم برای شام. دیگی واقعاً خوشمزه بود. حیف که من آنقدر جا نداشتم که چند بشقاب بخورم! حتی غذای خودم را هم نتوانستم تمام کنم. واقعاً این غذا خوشمزه بود. گمانم همانطور که چوپانان دوست دارند، خوب و به اندازه چرب بود.دیگی واقعاً خوشمزه و لذیذ بود از قشنگی‌های سفر، یکی همین دور هم غذا خوردن بود. سفره‌های پارچه‌ای که طاهره و پگاه آورده بودند، خیلی حس خوبی داشت و لذت غذا خوردن دورهمی را مضاعف کرد. واقعاً آن سفره پارچه‌ای و دور آن نشستن، برایم حسی نوستالژیک داشت. من را پرت کرد به دوران کودک قشنگی‌های سفر، یکی همین دور هم غذا خوردن بود. سفره‌های پارچه‌ای که طاهره و پگاه آورده بودند، خیلی حس خوبی داشت و لذت غذا خوردن دورهمی را مضاعف کرد. واقعاً آن سفره پارچه‌ای و دور آن نشستن، برایم حسی نوستالژیک داشت. من را پرت کرد به دوران کودکیم.لذت غذا خوردن دورهمی لحظه ماندگار و جذاب‌ سفر برای من همین لحظات بود، همین دور هم نشستن بچه‌ها و غذا خوردن کنار هم بود. مخصوصاً که شام در دیسی بزرگ سرو شد و امیر محمد و سبا مثل قدیم‌ها سر دیگ نشسته بودند و برای دیگران غذا را می کشیدند و دست به دست می‌کردند. سفر گاهی حس‌های قدیمی فراموش شده را احیا می‌کند. درست مثل همین حس جذاب و دوست داشتنی که نمیدانم چه اسمی روی آن بگذارم.روز آخر سفر، با عتاب استاد همراه بود. عتابی دلسوزانه درباره وقت شناسی. قرار بود ساعت پنج صبح حرکت کنیم اما برغم اینکه خودش انعطاف نشان داد و موعد حرکت را نیم ساعت عقب انداخت، باز هم ما تأخیر داشتیم. نمی‌دانم چرا با اینکه عتاب کرد، اینقدر حرفش به دلم نشست؟ گمانم بقیه بچه‌ها هم همین حس را داشتند. آذر درست روبروی من ایستاده بود و به حرف‌های داود گوش سپرده بود، احساس کردم که دچار غلیان احساسات شده و گریه‌اش گرفته. زری خانم هم بعد از اتمام صحبت داود آنقدر هیجان زده شد که تشویقش کرد و تأکید کرد که داود باعث افتخار است. عتاب داود، زمزمه محبت بود.«صاف دره» دقیقاً روبروی روستا بود. بعد از حرف‌های داود، پیمایش ما در این منطقه شروع شد. خیلی زود به منطقه امن رسیدیم و استاد درباره رعایت دقیق‌تر سه قانون صف، ستون و سکوت، تذکر داد. بچه‌ها هم واقعاً تلاش کردند تا رعایت کنند. طوری سکوت حکمفرما بود که صدای گاز زدن سیب توسط زهره توی محیط طنین انداز می‌شد. نمیدانم این خاصیت طبیعت است یا معجزه سکوت که اینقدر توجه آدمی را به لحظه‌ها و رخدادهای عادی جلب می‌کند.‌ من مبهوت زیبایی ریتم و آوای صدای گاز زدن سیب شدم. همزمان افسوس خوردم که چرا تا به اکنون اینقدر به بدیهیات دور و بر خودم بی‌توجه بودم و زیبایی‌شان را درک نکردم.هیچ وقت باورم نمی‌شد از مشاهده مدفوع یک حیوان ذوق کنم. دیدن «کار خرابی» خرس سفرم را ساخت. لحظه‌ای جذاب و هیجان انگیز. مخصوصاً بار آخری که مدفوع گرانقدر جناب خرس را دیدیم، مرطوب بود. این یعنی خیلی به خرس نزدیک هستیم. حداقل برداشت من این بود، ولی حیف که نشد خودش را ببینیم.خیلی به خرس نزدیک شدیم اما خودش را ندیدیم سکانس آخر، رسیدن به یال کوه بود. وقتی رسیدیم، منظره روبرو آنقدر جذاب بود که در وصف نگنجد و در کلام نیاید، «بلغ العُلیٰ» بود، حد اعلای حظ! محظوظ شدم. مخصوصاً که رسیدن ما همزمان شد با ابری شدن دامنه کوه روبرو. صحنه‌ زیبا و جانفزایی بود. از فرصت استفاده کردم و دقایقی را در یال کوه خوابیدم. از بهترین خواب‌های عمرم بود. مگر چند بار در عمرم فرصت خوابیدن در یال کوه نصیبم خواهد شد؟ خوابی که در حین تماشای چشم انداز زیبای کوه پوشیده از ابر روبرو عارض شود، به نرمی ابر و به سنگینی کوه است.سکانس آخر، رسیدن به یال کوه بود. وقتی رسیدیم، منظره روبرو آنقدر جذاب بود که در وصف نگنجد و در کلام نیاید، «بلغ العُلیٰ» بود، حد اعلای حظ! محظوظ شدم. مخصوصاً که رسیدن ما همزمان شد با ابری شدن دامنه کوه روبرو. صحنه‌ زیبا و جانفزایی بود. از فرصت استفاده کردم و دقایقی را در یال کوه خوابیدم. از بهترین خواب‌های عمرم بود. مگر چند بار در عمرم فرصت خوابیدن در یال کوه نصیبم خواهد شد؟ خوابی که در حین تماشای چشم انداز زیبای کوه پوشیده از ابر روبرو عارض شود، به نرمی ابر و به سنگینی کوه است.ژولیا کریستوا، مفهومی دارد به نام «سفریدن»، این مفهوم را در کتابش به نام «خودم‌ را می‌سفرم» مطرح کرد. در این کتاب، سفر‌ را مفهومی در خود می‌انگارد. مفهومی که باعث می‌شود در خود غور کنیم و هویت نامتعین خود را قبض و بسط دهیم. سفر مناطق حفاظت شده، برای من چنین سفری بود. سفری که دچار قبض و بسطم کرد. گویی هر قدم که به سمت یال کوه بر می‌داشتم، قدمی در درونم بود که بر خودم نظاره می‌کردم. گمانم خاص بودن این سفر برای من و احتمالاً برای اکثر بچه‌های دوره، از همین منظر بودن.برای همین، این سفر در میان سفرهایی که رفتم، «چیز دیگر»ی بود. سفری که خاطره‌اش تا همیشه ماندگار خواهد بود.</description>
                <category>مصطفی رسته مقدم</category>
                <author>مصطفی رسته مقدم</author>
                <pubDate>Fri, 20 Sep 2024 13:13:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینک زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@rastemoghadam/newdialogue-post3-w0wz9altdvms</link>
                <description>تاریخ ما، ما یعنی مردمی که این روزها را سپری می‌کنیم، تاریخ پر فراز و نشیبی است. در چهل سال گذشته، بارها و بارها رویدادهای عظیمی را تجربه کردیم که هر کدامش برای بخشی از جامعه نقطه عطف زندگی‌شان بوده است.هر نسلی از ما با تاریخی خاطره دارد. یک نسل با 22 بهمن 57، نسلی دیگر با تاریخ آغاز و پایان جنگ، برخی با دوم خرداد 76، بخشی با 88 و اکنون عده بسیاری با 25 شهریور 1401، جایی که جنبش مهسا آغاز شد. اگر روزگاری شعر «ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم» در میان فعلان اجتماعی به خصوص فعالان سیاسی رواج داشت، صحیحش این است گه بگوییم ما به تاریخ پر از حادثه عادت داریم.اما جنبش مهسا، یک فرق اساسی با دیگر تاریخ‌هایی که ذکر آن رفت، دارد. این تاریخ از جنس دیگری است. اگر در تاریخ‌های دیگر هر بار بخشی از جامعه حذف یا در بهترین حالت کنار گذاشته شدند، جنبش مهسا، بازگشت طیف محذوف جامعه به جامعه بود. طیفی که نیمی از جامعه هستند و همیشه حق بدیهی‌شان پایمال شده بود. گاه حتی همدلانه این حق را ضایع کرده بودند. برخی طیف‌های سیاسی که دم از حقوق زنان و ضرورت حضور آنها در جامعه می‌زدند و هنوز هم می‌زنند، از سر همدلی با زنان که بدیهی‌ترین حق‌شان که انتخاب نوع پوشش باشد، همراه شدند اما با این عذر که گرچه حق با زنان است اما مسائل مهمتری در جامعه برای رسیدگی وجود دارد.جنبش مهسا، نه تنها بر احقاق این بدیهی‌ترین حق تأکید کرد بلکه شعار زندگی سر داد. بدین معنی که برای زندگی، باید حقوق بدیهی همه به رسمیت شمرده شود. زن و زندگی از یک ریشه هستند، پیام جنبش مهسا، ایستادگی بر احقاق حق همه، از جمله همه طیف‌های محذوف است. هدف این جنبش هم زندگیست. زندگی‌ای که در کنار هم و در به رسمیت شمردن دیگری تحقق می‌باد. دیگری ای که همپایه و همتا و همال ماست و در موضعی برابر با ما قرار دارد.این جنبش همچنین از آزادی می‌گوید. زن و زندگی و آزادی، همپایه هستند. به دیگر سخن، بدون وجود آزادی، اصلاً زندگی معنا ندارد. میزان و معیار آزاد بودن یک جامعه، تحقق حقوق زنان و اقلیت‌هاست. از همین روی، «زن، زندگی، آزادی» یک شعار جامع و کامل است. قل و دل است. این شعار تمام آنچه را که یک جامعه نرمال نیاز دارد، در خود دارد. هر بخش از این شعار، نقص شود، سایر شقوق آن، نقض شده است.آزادی به زنان می‌آید و آزادی زنان و تحقق حقوق بدیهی‌شان می‌تواند زندگی را برای این جامعه‌ای که زندگی در آن رمقی ندارد، به ارمغان بیاورد.</description>
                <category>مصطفی رسته مقدم</category>
                <author>مصطفی رسته مقدم</author>
                <pubDate>Mon, 16 Sep 2024 15:22:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکست و زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@rastemoghadam/newdialogue-post2-jus2ikqkdfgx</link>
                <description>آدمی معمولاً خودش را با موفقیت‌ها و کامیابی‌هایش تعریف می‌کند. وقتی می‌خواهد خودش را معرفی کند، لیست بلند بالایی از توفیقاتش را لیست می‌کند.اما روزگار همیشه به کام نیست. همیشه توقیق قرین راه آدم نیست و ایام ناکامیابی هم به همراه دارد.این روزها در حرکتی نیکو، توجه‌ها به شکست هم جلب شد. این خود می‌تواند نشانه‌ای از تصحیح این انگاره باشد که انسان را همیشه موفق می‌خواهد و این انتظار را از وی دارد که «بخواهد» تا بشود!مشکل انگاره «انسان موفق» این است که به رغم ظاهر زیبایی که دارد، پیامد چندان جذابی ندارد. طرز تفکری که انسان را نه معمولی بلکه قهرمان می‌خواهد. غافل از اینکه انسان هم موجودی است با همه گرفتاری‌ها و مشکلات و نارسایی‌هایش.این انگاره طبیعی بودن شکست را نمی‌پذیرد. قبول نمی‌کند که شکست خوردن بخش گریز ناپذیر زندگی است. بخشی که از آن گریزی نیست.به عبارت بهتر، از قضا این شکست‌ها هستند که روند عادی زندگی هستند و باز از قضا این موفقیت‌ها هستند که استثنایی‌ بر قاعده هستند. و از خلال شکست‌هایی که رخ می‌دهد، شاید پیروزی‌ای حاصل شود.هر شکست، سختی دارد، هر شکست مرارت دارد و هر شکست همراه است با حس سخت پس از خود.‌ کارنامه شکست‌های ما، نشانه جِد و جهد و ابرام ما هستند که هر بار که زمین خورده‌ایم، دوباره بلند شده‌ایم و سودای ماجراجویی دیگری داشتیم.مخصوصاً در جامعه‌ای با ساختار ایران که شکست جمعی تبدیل به فرایندی مکرر و مداوم شده، این تکرر و مداومت باعث شده ناامیدی مدام تَکرار شود.حاصل این تکرار مداوم این است که ناامیدی اصالت می‌یابد و در این بین کنش امیدوارانه تقبیح می‌شود.کلام آخر اینکه،‌ آنکه در کارنامه خود شکست‌های متعدد داشته، بیشتر خود را در معرض زندگی گذاشته است وگرنه می‌توانست تنزه طلبانه در خانه بنشیند و قدم از قدم بر ندارد اما او زندگی را برگزیده است!</description>
                <category>مصطفی رسته مقدم</category>
                <author>مصطفی رسته مقدم</author>
                <pubDate>Mon, 16 Sep 2024 13:23:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنسانس شبکه‌های اجتماعی</title>
                <link>https://virgool.io/@rastemoghadam/newdialogue-post1-frf6d8ffei27</link>
                <description>سالها پیش، در بین خیلی از فعالان عرصه‌های مختلف اجتماعی، از فرهنگی و هنری گرفته تا سیاسی و مدنی، وبلاگ نویسی امری رایج بود. خیلی‌ها وبلاگ داشتند. طوری که اگر کسی در عرصه‌ای فعال بود و وبلاگ نداشت، برای دیگران عجیب بود. اصلاً وبلاگ نویس شدن خود من به همین دلیل بود. یک روز دوستی که در شهر دیگری دانشجو بود، در تعطیلات بین دو ترم آمد که سری به خانواده و دوستان بزند. به سیاق هر بار که برمیگشت، قراری با هم گذاشتیم. حین قدم زدن، بی مقدمه پرسید: «راستی، اسم وبلاگت چیه؟» و من که وبلاگ نداشتم، فکر کردم وبلاگ داشتن آنقدر بدیهی است که نداشتنش باعث شرمندگی است، با شرمندگی جواب دادم، وبلاگ ندارم. همان روز، اوایل آذر سال 82 وبلاگ «آش ایرونی» متولد شد و تا سال 88 که جنبش سبز و قضایای بعد از انتخابات پیش آمد، ادامه داشت.وبلاگ نویسی شد نقطه عطف زندگی من. شاید یکی از مهمترین نقاط عطف بود. من به واسطه وبلاگم با طیف‌ها و نحله‌های مختلف فکری و عقیدتی آشنا شدم. از وبلاگ آتئیست تا مذهبی بنیادگرا در لینک‌های من بود. گاهی با آنها وارد مجادله فکری می‌شدم و گاهی هم با هم در خصوص موضوعی مشترک، یادداشت می‌نوشتیم. وبلاگ مجالی بود که فکر و اندیشه خودم را بروز دهم و مهمتر از آن فرصتی بود که در معرض نقد دیگران قرار بگیرم. گاه این نقدهای بنیان بر افکن باعث می‌شد بیشتر مطالعه کنم تا نارسایی‌های اندیشه خود را جبران کنم و گاه هم حتی موجب می‌شد که کلاً از موضعم عقب‌نشینی کنم زیرا که نقد وارده را درست و صائب تشخیص می‌دادم.آن روزها، وبلاگ نویسی، باعث ایجاد گفتگو می‌شد. یعنی به زعم من، وبلاگ نویسی این کارکرد را داشت که پیرامون موضوعی خاص، بحث و فحص شکل بگیرد و هرکس به فراخور عقیده و نظرش، موضوع را واکاوی کند و از دیدگاه خودش بر زاویه‌ای نوری بیفکند.اما هرچه گذشت، شبکه‌های اجتماعی به روزتر و جذاب تر شد. امکان ایجاد گروه و بحث همزمان به وجود آمد. همین جذابیت، باعث کسادی بازار وبلاگ نویسی شد و تقریباً همه کوچ کردند به شبکه‌های اجتماعی جدیدتر که امکان گفتگو در لحظه را فراهم کرده بود. این خصوصیت اگرچه جذاب بود اما به نظرم به مرور باعث شد که راه گفتگو بسته شود. در واقع «از قضا سرکنگبین صفرا فزود» در شبکه‌های اجتماعی جدید عملاً موضوع بحثی شکل نمی‌گرفت که بخواهد قوام یابد و در خصوص آن گفتگو شود. گفتگویی نبود، بمباران حرف‌هایی بود که زده می‌شد و وسط گروه می‌ریخت. در بهترین حالات سالادی بود از نظرات که بی توجه به کلام دیگری داده می‌شد.حالا بعد از سالها، شاید باید رجعتی دوباره به فضایی شبیه وبلاگ داشت. حداقل من «آزموده‌ام در «آن» شهر بخت خویش» و قصد کرده‌ام «برون بکشم از آن ورطه رخت خویش» برای همین بازگشتی دوباره داشته‌ام به وبلاگ نویسی در ویرگول.اینجا به مثابه «آش ایرونی» که ملغمه‌ایست از هر آنچه به دست‌مان می‌رسد، ملغمه‌ای خواهد بود از هر آنچه که ذهنم را مشغول کند. گاه از روزمرگی‌ها خواهم نوشت، گاه هم سفرنامه. اگر کتابی خواندم و حالی داشتم، شاید هم معرفی کتاب. خلاصه از هر آنچه به دستم رسید، اینجا خواهم نوشت.</description>
                <category>مصطفی رسته مقدم</category>
                <author>مصطفی رسته مقدم</author>
                <pubDate>Mon, 16 Sep 2024 11:24:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>