<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پادکست راوکست</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ravcast</link>
        <description>روایتی از مهم ترین رویدادهای تاریخ</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:52:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1754942/avatar/PLnEpq.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پادکست راوکست</title>
            <link>https://virgool.io/@ravcast</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اپیزود ۵۷؛  هنری فورد، نابغه پرحاشیه</title>
                <link>https://virgool.io/ravcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B5%DB%B7-%D9%87%D9%86%D8%B1%DB%8C-%D9%81%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%BA%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D8%AD%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%87-ooxyehoc4did</link>
                <description>سلام، من ایمان‌نژاد هستم و شما به پنجاه و هفتمین اپیزود راکست گوش می‌کنید که در اسفندماه ۱۴۰۱ منتشر می‌شود. در هر قسمت از راکست، شما یک داستان واقعی یا ماجرای یک رویداد مهم تاریخی را می‌شنوید. در این قسمت، قرار است به زندگی هنری فورد، پدر خودروسازی آمریکا، و تاریخچه کارخانه فورد به‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین تولیدکنندگان خودرو در دنیا بپردازیم. ماجرایی جذاب و شنیدنی که حتی اگر مثل من خیلی اهل ماشین‌بازی نباشید، شنیدنش می‌تواند برایتان جذاب باشد.اپیزود پنجاه و هفتم: هنری فورد، نابغه پُرحاشیه.معمولاً پشت اکثر کارخانه‌های بزرگی که امروز در دنیا فعالیت می‌کنند، یک فرد نابغه یا کسی بوده که زندگی‌اش را پای آن کسب‌وکار گذاشته است. کارخانه فورد هم از این قاعده مستثنی نیست. پشت این غول خودروسازی، شخصی به نام هنری فورد قرار دارد. (در ادامه داستان، هرجا گفتیم «هنری»، منظور شخص هنری فورد و هرجا گفتیم «فورد»، منظور کارخانه فورد است.)هنری در ژوئیه ۱۸۶۳ در یک مزرعه در میشیگان آمریکا به دنیا آمد. خانواده‌اش مزرعه‌دار بودند و او نیز زندگی‌اش را با کار در مزرعه آغاز کرد، اما هیچ علاقه‌ای به این کار نشان نمی‌داد. او بیشتر از کار با گاوآهن، دوست داشت از مدل کار کردن ابزارها سر در بیاورد. عاشق سرک کشیدن در وسایل مکانیکی بود؛ از آن بچه‌هایی که دل و روده همه‌چیز را بیرون می‌ریختند! پدرش یک ساعت جیبی به او داده بود که هنری بیش از بیست بار آن را باز و بسته و دوباره سرهم کرده بود.دوازده‌ساله بود که مادرش را از دست داد و چند سال بعد نیز پدرش فوت کرد. در نوجوانی، به دیترویت فرستاده شد و شغل دلخواهش را پیدا کرد: شاگردی مکانیکی. مدتی بعد به مزرعه بازگشت، اما نه برای کار، بلکه ظاهراً چشمش دختر همسایه را گرفته بود! او در مزرعه یک کارگاه کوچک برای خودش ساخت و روی مدل‌های اولیه موتور بخار کار می‌کرد. هنری اولین موتور بخار خود را در پانزده‌سالگی ساخت و از همان دوران نشان داد که یک نابغه است.در سال ۱۸۸۶ و در ۲۳ سالگی ازدواج کرد؛ تقریباً هم‌زمان با اینکه کارل بنز اولین خودروی خود را روانه بازار کرده بود. هنری نیز رؤیای حرکت دادن کالسکه‌ها بدون اسب را در سر داشت. پنج سال پس از ازدواجش، وارد شرکت ادیسون شد و با جربزه‌ای که از خود نشان داد، خیلی زود پیشرفت کرد و به یکی از مهندسان ارشد شرکت تبدیل شد. او حتی به خود توماس ادیسون نیز معرفی شد و حسابی مورد تحسین او قرار گرفت.با این پیشرفت، وضع مالی‌اش بهتر شد و توانست روی پروژه شخصی‌اش کار کند: یک ماشین خیلی ساده که اسمش را «چهارچرخه» گذاشته بود. چهار چرخ دوچرخه را به یک کالسکه بسته بود و یک موتور بنزینی و چیزی شبیه سکان کشتی به‌عنوان فرمان روی آن نصب کرده بود. ماشین فقط روبه‌جلو حرکت می‌کرد و نه دنده عقب داشت، نه ترمز و نه گردش به چپ و راست. با این حال، محصولی جدید و عجیب بود که توجه سرمایه‌گذاران را جلب کرد.هنری از شرکت ادیسون استعفا داد و در سال ۱۸۹۹ اولین شرکت خود را در دیترویت راه‌اندازی کرد، اما این پروژه موفق نبود و دو سال بعد شرکت را منحل کرد. مدتی بعد، با طراحی یک ماشین بهتر، دوباره نظر سرمایه‌گذاران را جلب کرد و شرکت «هنری فورد» را تأسیس نمود. هدفش ساخت یک خودروی کامل‌تر و ارزان‌تر برای عموم مردم بود، اما این پروسه زمان‌بر شد و سرمایه‌گذاران که می‌دیدند از رقبا عقب مانده‌اند، او را از کارخانه اخراج کردند. همان کارخانه بعدها به غول دیگری به نام کادیلاک تبدیل شد.هنری که یک سال بیکار بود، فرصت را در یک مسابقه اتومبیل‌رانی در دیترویت دید. او با ماشینی که تمام داروندارش را صرف آن کرده بود، در مسابقه شرکت کرد و با وجود بی‌تجربگی، نفر اول شد! این پیروزی دوباره نام او را بر سر زبان‌ها انداخت و سرمایه‌گذاران با پیشنهادهای جدید به صف شدند. بالاخره در سال ۱۹۰۳، هنری فورد در چهل‌سالگی، کمپانی فورد را با این شرط که خودش سهام‌دار اصلی باشد، راه‌اندازی کرد.چند سال بعد، نوبت به مدل T رسید که یکی از بهترین‌های زمان خودش بود؛ هم بهینه‌تر، هم جان‌دارتر و هم بسیار ارزان‌تر از خودروهای رقیب. مدل T با قیمت ۸۵۰ دلار فروخته می‌شد، در حالی که قیمت محصولات رقبا بالای ۱۵۰۰ دلار بود. هنری به هدفش رسیده بود: ماشینی که هم خوب کار کند و هم مردم عادی بتوانند آن را بخرند.اوایل، کارخانه روزی ۲۵ خودرو تولید می‌کرد، اما هنری می‌خواست این تعداد را به روزی حداقل هزار دستگاه برساند. مونتاژ هر ماشین حداقل ۱۲ ساعت زمان می‌برد. روزی به پیشنهاد یکی از همکارانش که از یک کشتارگاه ایده گرفته بود، خط تولید متحرک را در کارخانه پیاده‌سازی کرد. نتیجه باورنکردنی بود: زمان تولید هر خودرو از ۱۲ ساعت به زیر ۲ ساعت کاهش یافت! این نوآوری به فورد اجازه داد هم تولید را به شدت افزایش دهد و هم قیمت را پایین بیاورد. قیمت مدل T پس از چند سال به زیر ۵۰۰ دلار رسید و نیمی از بازار خودروی آمریکا را در دست گرفت.خط تولید جدید یک مشکل داشت: کار برای کارگران بسیار خسته کننده و تکراری شده بود و آمار استعفای آن‌ها بالا رفته بود. هنری باز هم از نبوغش استفاده کرد و یک راه‌حل انقلابی ارائه داد: دستمزد کارگران را از روزی ۲.۵ دلار به ۵ دلار افزایش داد؛ یعنی بیش از دو برابر! این حقوق، معادل حقوق مهندسان ارشد کارخانه‌های رقیب بود.این تصمیم، بهترین مکانیک‌های دیترویت را به سمت فورد سرازیر کرد، بهره‌وری را بالا برد و از همه مهم‌تر، خود کارگران را به مشتریان جدید فورد تبدیل کرد. هنری همچنین ساعت کاری را از ۹ ساعت در روز به ۸ ساعت و هفته کاری را از ۶ روز به ۵ روز کاهش داد.اما این سخاوت، بهایی داشت. او دپارتمانی به نام «دپارتمان اجتماعی» تشکیل داد که ۵۰ بازرس داشت. وظیفه آن‌ها سرک کشیدن به زندگی شخصی کارگران بود تا مطمئن شوند آن‌ها «لایق» این دستمزد هستند. بازرسان بررسی می‌کردند که آیا کارگران قمار یا زیاده‌روی در مصرف مشروبات الکلی می‌کنند، خانه‌هایشان را تمیز نگه می‌دارند، و با خانواده‌شان خوش‌رفتار هستند یا نه. هر کارگری که دوبار در این بازرسی‌ها رد می‌شد، اخراج می‌گردید. او همچنین کارگران مهاجر را مجبور به شرکت در کلاس‌های زبان و فرهنگ آمریکایی می‌کرد تا آن‌ها را در «دیگ ذوب» فرهنگ آمریکایی حل کند.هنری فورد که با یک حرکت هوشمندانه تمام سهام شرکت را خریده و به پادشاه بی‌رقیب کمپانی تبدیل شده بود، یک چهره تاریک نیز داشت: او یک یهودستیز سرسخت بود. او معتقد بود یهودیان باعث‌وبانی جنگ جهانی اول هستند و فرهنگشان بزرگ‌ترین خطر برای جامعه آمریکاست.در سال ۱۹۱۸، امتیاز یک روزنامه پرتیراژ را خرید و در آن مقالاتی سریالی علیه یهودیان منتشر کرد. او این مقالات را به شکل کتابی با عنوان «یهودی بین‌الملل» در سراسر آمریکا و اروپا پخش کرد. این کتاب آن‌قدر مورد استقبال حزب نازی آلمان قرار گرفت که آدولف هیتلر، هنری فورد را «مردی بزرگ و الهام‌بخش» توصیف کرد. هنری حتی در سال ۱۹۳۸، نشان صلیب بزرگ آلمان نازی را که عالی‌ترین نشان برای یک خارجی بود، دریافت کرد.این اقدامات جنجالی، کار را به دادگاه کشاند. هنری در نهایت مجبور به عذرخواهی و تعطیلی روزنامه شد، اما تأثیر افکار او باقی ماند. برخی از سربازان نازی در دادگاه‌های پس از جنگ، کتاب هنری فورد را یکی از دلایل عقاید یهودستیزانه‌شان عنوان کردند.با گذشت زمان و بالا رفتن سن، رفتار هنری مستبدانه‌تر می‌شد. پسرش، اِدسل فورد، با اینکه مدیرعامل شرکت بود، اما عملاً قدرتی نداشت. هنری سرسختانه در برابر تولید مدل‌های جدید مقاومت می‌کرد و همچنان به تولید مدل T مشکی‌رنگ اصرار داشت، در حالی که رقبایی مانند جنرال موتورز با ارائه مدل‌های متنوع و رنگارنگ، سهم بازار فورد را کاهش می‌دادند. جمله معروفی داشت که می‌گفت: «شما می‌توانید هر رنگی که دوست دارید برای مدل T سفارش دهید، به شرطی که مشکی باشد!»بالاخره با پافشاری‌های پسرش، پس از فروش ۱۵ میلیون دستگاه مدل T، تولید آن را متوقف و مدل A را روانه بازار کرد که با استقبال خوبی هم مواجه شد. با شروع رکود بزرگ در سال ۱۹۲۹، فورد نیز مانند دیگر کارخانه‌ها مجبور به کاهش دستمزد و اخراج کارگران شد. او با کمک رئیس حراست خشن خود، هری بنت، به‌شدت با تشکیل اتحادیه‌های کارگری مقابله می‌کرد.در سال ۱۹۴۳، پسرش اِدسل بر اثر سرطان در ۴۹ سالگی درگذشت. هنری هشتادساله که حال روحی و جسمی خوبی نداشت، دوباره مدیرعامل شرکت شد. دوره مدیریت دوباره او آن‌قدر آشفته بود که دولت آمریکا به فکر دخالت در کارخانه افتاد. در نهایت، همسر و عروسش او را مجبور به استعفا کردند و نوه‌اش، هنری فورد دوم، مدیرعامل شد. دو سال بعد، در سال ۱۹۴۷، هنری فورد، پدر صنعت خودروسازی آمریکا، در ۸۳ سالگی درگذشت.او یک نابغه واقعی بود که با سیستم تولید انبوه، انقلاب صنعتی دوم را رقم زد و به یکی از ثروتمندترین مردان آمریکا تبدیل شد. اصطلاح «فوردیسم» به تأثیر نوآوری‌های او بر سرعت تولید و مصرف انبوه در جهان اشاره دارد.آنچه شنیدید، پنجاه و هفتمین اپیزود راوکست بود. شما می‌توانید هم‌زمان نسخه ویدیویی این اپیزود را در کانال یوتیوب ما ببینید. شبکه‌های اجتماعی ما را فراموش نکنید و برای شنیدن اپیزودها و خواندن مطالب تکمیلی به وب‌سایت ما سر بزنید. یکی از منابع اصلی این اپیزود، پادکست «چهارچرخ» بود که برای علاقه‌مندان به صنعت خودرو بسیار جذاب است.بقیه قسمت‌های پادکست راوکست را می‌تونید از این طریق هم گوش بدید:https://castbox.fm/vi/674626284</description>
                <category>پادکست راوکست</category>
                <author>پادکست راوکست</author>
                <pubDate>Sat, 02 Aug 2025 17:42:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود ۵۶؛ جیم جونز و فاجعه جونزتاون</title>
                <link>https://virgool.io/ravcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B5%DB%B6-%D8%AC%DB%8C%D9%85-%D8%AC%D9%88%D9%86%D8%B2-%D9%88-%D9%81%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D9%87-%D8%AC%D9%88%D9%86%D8%B2%D8%AA%D8%A7%D9%88%D9%86-io2tjnzg4zta</link>
                <description>هجدهم نوامبر ۱۹۷۸، خبری مهم در رسانه‌های آمریکایی ترکید؛ آن‌قدر مهم که پخش عادی برخی شبکه‌ها قطع شد و خبر فوری جای آن را گرفت. خبر این بود که پنج آمریکایی در شهرکی به نام جونزتاون در کشور گویان (در آمریکای جنوبی) توسط آمریکایی‌های ساکن همان شهرک کشته شده‌اند. یکی از کشته‌شده‌ها، لئو رایان، سیاست‌مدار اهل کالیفرنیا بود که برای بررسی اخبار مشکوک پیرامون فرقه‌ای به نام «معبد مردم» به رهبری کشیش جیم جونز، به آنجا سفر کرده بود. اما شاید هیچ‌کس نمی‌دانست خبری که چند ساعت بعد منتشر می‌شد، به مراتب وحشتناک‌تر و عجیب‌تر بود. دنیا در آستانه مشاهده یکی از بزرگ‌ترین و تراژیک‌ترین وقایع فرقه‌ای در تاریخ بود.سلام، من ایمان‌نژاد هستم و شما به اپیزود پنجاه و ششم راوکست گوش می‌دهید که در بهمن‌ماه ۱۴۰۱ منتشر می‌شود. در هر قسمت از راکست، شما یک داستان واقعی یا ماجرای یک رویداد مهم تاریخی را می‌شنوید. در این قسمت، قرار است ماجرای یکی از بزرگ‌ترین فرقه‌های مذهبی چند قرن اخیر را برایتان روایت کنم؛ داستانی که شنیدنش ما را بیشتر با این حقیقت آشنا می‌کند که آدم‌ها وقتی در موضع ضعف قرار می‌گیرند، چقدر می‌توانند شکننده و نفوذپذیر باشند و حتی حاضر شوند برای آرمان‌های خیالی‌شان از عزیزترین دارایی‌های خود بگذرند. ما در راکست تاریخ می‌گوییم، چون معتقدیم گذشته چراغ راه آینده است و باید این چراغ را روشن نگه داشت.اپیزود پنجاه و ششم: جیم جونز و معبدی برای مردم. (با این هشدار که محتوای این اپیزود برای کودکان مناسب نیست.)«معبد مردم» (Peoples Temple)، یکی از شناخته‌شده‌ترین نام‌هایی بود که در دهه ۱۹۷۰ با مذهب و فرقه‌گرایی گره خورده بود و در آمریکا سر و صدای زیادی به پا کرد. معبد مردم در واقع کلیسایی بود که جیم جونز به‌عنوان کشیش، مردم را دور هم جمع می‌کرد و برایشان سخنرانی‌های طوفانی و انگیزشی انجام می‌داد. او آن‌ها را تشویق می‌کرد که خودشان را باور داشته باشند، به یکدیگر عشق بورزند و قضاوت نکنند. در کلیسای او، فارغ از رنگ و نژاد، همه با هم برابر بودند. سیاه‌پوست و سفیدپوست کنار هم می‌نشستند، آواز می‌خواندند و می‌رقصیدند.کلیسای جیم جونز، پناهگاهی برای کسانی بود که از تبعیض و خشونت خسته شده بودند و به دنبال آرامش می‌گشتند. اعضای کلیسا هوای یکدیگر را داشتند و برایشان مهم نبود که با چه کسی معاشرت می‌کنند. دقت کنید که ما از دهه‌ای حرف می‌زنیم که دوران تبعیض‌های گسترده نژادی در آمریکا بود؛ دورانی که درگیری‌های نژادی در سراسر کشور جریان داشت. در چنین اوضاعی، کلیسای معبد مردم، تمام اقشار را کنار هم جمع کرده بود.جیم جونز نیز ظاهراً به آنچه می‌گفت عمل می‌کرد. او سرپرستی چند کودک از نژادهای مختلف (سیاه‌پوست، آسیایی و سفیدپوست) را بر عهده گرفته بود و به خانواده‌اش لقب «خانواده رنگین‌کمانی» داده بودند. پیروانش او را به‌شدت دوست داشتند و برایشان یک بُت بود؛ کسی که به آن‌ها انگیزه و هدف داده بود.جیم جونز در سال ۱۹۳۱ در یک روستای کوچک در ایالت ایندیانا به دنیا آمد. کودکی خوبی نداشت. پدرش مجروح جنگ جهانی اول و از کار افتاده بود و مادرش نیز زنی بداخلاق بود. با این حال، از همان کودکی با بقیه فرق داشت. یک عادت عجیبش این بود که برای حیوانات مرده روستا مراسم تدفین برگزار می‌کرد و بچه‌های دیگر را مجبور می‌کرد دنبالش راه بیفتند. از همان بچگی، سفیدپوست و سیاه‌پوست برایش فرقی نداشت و با همه بازی می‌کرد.یک همسایه، او را با خود به کلیسا می‌برد و این‌گونه با دنیای مذهب آشنا شد. کلیسا جایی بود که در آن آرامش می‌گرفت. در حالی که هم‌سن‌وسالانش بازی‌های کودکانه می‌کردند، جیم جونز عضو پنج کلیسای مختلف بود. او مجذوب مراسم مذهبی بود و کنجکاو بود بداند چرا مردم چشم‌بسته از یک کشیش اطاعت می‌کنند. شاید همان‌جا بود که تصمیم گرفت خودش کشیش شود.جیم جونز اولین کلیسای خود، معبد مردم، را در ۲۵ سالگی در ایندیاناپلیس راه‌اندازی کرد. او مستقیماً علیه نژادپرستی صحبت می‌کرد و با همین حرف‌ها به قهرمان مردم، به‌خصوص سیاه‌پوستان، تبدیل شد. پس از مدتی، برای گسترش کلیسا، تصمیم گرفت به کالیفرنیا نقل مکان کند. اما چطور باید پیروانش را راضی می‌کرد؟ او با یک پیش‌گویی به آن‌ها هشدار داد که به‌زودی یک جنگ هسته‌ای اتفاق می‌افتد و ایندیانا نابود خواهد شد. اعضای کلیسا آن‌قدر قبولش داشتند که حرفش را باور کردند و همراهش رفتند.در کالیفرنیا، کلیسای جدیدی ساخت و فعالیتش را گسترش داد. آن‌ها با تبلیغات درباره فعالیت‌های بشردوستانه، اعضای جدید زیادی جذب کردند. برای فقرا غذا می‌بردند، جای خواب پیدا می‌کردند و در کلیسا جشن و رقص برپا بود. و البته، جیم جونز برایشان سخنرانی‌های آتشین می‌کرد. وقتی می‌گویم آتشین، واقعاً آتشین را تصور کنید! مدل حرف زدن و زبان بدنش، هیتلر را در ذهن تداعی می‌کرد؛ همان‌قدر مقتدر، مجذوب‌کننده و با اعتماد به نفس.او ادعا می‌کرد: «تمام معجزاتی که خدا انجام نمی‌دهد، من انجام می‌دهم! تمام بیماری‌هایی که برای علاجشان دعا می‌کنید و اتفاقی نمی‌افتد را من شفا می‌دهم.» او دیگر عملاً ادعای خدایی می‌کرد و در دل نظام سرمایه‌داری، از سوسیالیسم حرف می‌زد؛ اینکه ثروت باید به‌طور مساوی بین همه تقسیم شود.معبد مردم قوانین سفت‌وسختی داشت:زندگی اشتراکی: گاهی ۱۵ تا ۱۶ نفر در یک خانه زندگی می‌کردند.واگذاری دارایی: هر عضو باید تمام دارایی‌اش را به کلیسا می‌داد.ممنوعیت روابط جنسی: انرژی اعضا باید برای کلیسا حفظ می‌شد.از بین بردن روابط خانوادگی: پدر و مادر همه اعضا، جیم جونز و همسرش بودند.اما خود جونز این قوانین را زیر پا می‌گذاشت و بعدها مشخص شد که با زنان متعددی در فرقه رابطه داشته است.یکی از روش‌های جذب اعضای جدید، مراسم شفای بیماران بود. آدم‌هایی با بیماری‌های جورواجور می‌آمدند و جیم جونز در مقابل چشم همه آن‌ها را &quot;شفا&quot; می‌داد. مثلاً گچ پای زنی را می‌شکست و او راه می‌رفت، یا ادعا می‌کرد سرطان را درمان می‌کند. سال‌ها بعد مشخص شد که تمام این ماجراها صحنه‌سازی بوده است. زنی که پایش گچ گرفته بود، شب قبل مسموم شده و در خواب پایش را گچ گرفته بودند! یا کسانی که ادعا می‌کردند از سرطان شفا یافته‌اند، اغلب مدتی بعد بر اثر همان بیماری می‌مردند، اما پیروانش این را به «ضعف ایمان» خودشان نسبت می‌دادند، نه دروغگویی جونز.جیم جونز برای منسجم نگه داشتن این همه آدم با عقاید مختلف، از یک ابزار قدیمی استفاده کرد: دشمن فرضی. او به پیروانش می‌گفت: «دولت به دنبال ماست و علیه ما توطئه می‌کند. آن‌ها می‌خواهند سیاه‌پوستان را به اردوگاه‌های کار اجباری بفرستند.» با توجه به فضای آن زمان آمریکا و ترور شخصیت‌هایی مانند مارتین لوتر کینگ و جان اف. کندی، پذیرفتن این حرف‌ها برای مردم آسان بود.او حتی یک ترور ساختگی برای خودش ترتیب داد. یک روز در حین یک مراسم، صدای تیراندازی آمد و همه دیدند که جونز غرق در خون روی زمین افتاده است. او را به اتاقی بردند و چند دقیقه بعد، صحیح و سالم بیرون آمد و ادعا کرد که خودش را شفا داده است! این معجزه دروغین، ایمان پیروانش را چند برابر کرد.در سال ۱۹۷۲، کلیسا به سان‌فرانسیسکو منتقل شد. در آنجا، نفوذ سیاسی جونز به اوج رسید. او با مقامات سیاسی نشست و برخاست می‌کرد و حتی در کمپین انتخاباتی جیمی کارتر نیز نقش داشت. این شهرت، فشار روی او را بیشتر کرد و مصرف مواد مخدرش نیز افزایش یافت. او به‌شدت به اطرافیانش بدبین شده بود.کمیسیونی برای رهبری معبد تشکیل داد که در عمل به یک نهاد جاسوسی تبدیل شده بود. اعضایی که قوانین را زیر پا می‌گذاشتند، احضار و به‌شدت تنبیه بدنی می‌شدند. این خشونت‌ها باعث شد برخی از اعضای قدیمی، مانند گریس استون، مشاور عالی معبد، فرار کنند. فرار از فرقه، گناه کبیره محسوب می‌شد.جونز که از تحقیقات دولتی می‌ترسید، تصمیم گرفت به جایی برود که هم از دولت آمریکا دور باشد و هم اعضا نتوانند به‌راحتی فرار کنند. در سال ۱۹۷۳، در کشور گویان، زمینی در دل جنگل خرید تا شهر خودش را بسازد: جونزتاون، مدینه فاضله‌ای که همیشه وعده‌اش را می‌داد.هم‌زمان با ساخت‌وساز، یک خبرنگار در سان‌فرانسیسکو شروع به تحقیق در مورد معبد کرد. او با اعضای فراری صحبت کرد و آن‌ها از شستشوی مغزی، معجزه‌های دروغین و کتک‌هایی که نصیبشان می‌شد، پرده برداشتند. انتشار این مقاله غوغایی به پا کرد و جونز که احساس خطر می‌کرد، روند انتقال اعضا به گویان را تسریع بخشید.حدود نهصد نفر به شهرکی رفتند که برای پانصد نفر ساخته شده بود. در ابتدا شرایط خوب به نظر می‌رسید؛ کار سخت، زندگی اشتراکی و جشن و رقص. اما به زودی مشکلات آغاز شد. غذا کم شد و سخت‌گیری‌های جونز بیشتر. او که از اوج قدرت سیاسی به کلبه‌ای در دل جنگل تبعید شده بود، از نظر روانی در حال فروپاشی بود. مصرف مواد مخدرش به شدت زیاد شده بود و کارهای عجیبی می‌کرد. مثلاً ساعت سه صبح از بلندگو برای مردم سخنرانی می‌کرد و آن‌ها را سرزنش می‌نمود.با این حال، پیروانش هنوز به او امید داشتند. فرار تقریباً غیرممکن بود؛ بدون پول، بدون پاسپورت و در محاصره جنگل. نامه‌هایشان سانسور می‌شد و ارتباط با دنیای خارج قطع بود.در آمریکا، خانواده‌های نگران گروهی به نام «بستگان نگران» تشکیل دادند و به مقامات فشار آوردند تا تحقیقی انجام شود. در همین حین، دادگاهی در گویان به نفع گریس استون (مادر فراری) رأی داد و جونز را ملزم کرد تا پسرش، جان، را به او بازگرداند. جونز در واکنش به این حکم، به مدت شش شبانه‌روز با به صدا درآوردن آژیر خطر، مردم را در حالت آماده‌باش برای یک حمله نظامی خیالی نگه داشت و یک بحران روانی وحشتناک ایجاد کرد.فشارها در نهایت نتیجه داد و کنگره آمریکا، لئو رایان را برای تحقیق به جونزتاون فرستاد. رایان، به همراه مشاورانش، چند خبرنگار و اعضای گروه «بستگان نگران»، در نوامبر ۱۹۷۸ وارد جونزتاون شدند. در ابتدا، همه چیز عالی به نظر می‌رسید. جشنی برپا شد و همه از زندگی در آنجا ابراز رضایت می‌کردند.اما شب، یکی از اعضا مخفیانه کاغذی به یک خبرنگار داد که روی آن نوشته شده بود: «کمکمان کنید از اینجا خارج شویم.» روز بعد، تعداد کسانی که می‌خواستند آنجا را ترک کنند، بیشتر و بیشتر شد. جونز که تمام امپراتوری‌اش را در حال فروپاشی می‌دید، ظاهراً آرام بود، اما فاجعه در راه بود.هنگامی که رایان و گروهش به همراه حدود بیست نفر از فراریان به فرودگاه کوچک منطقه رسیدند تا سوار هواپیما شوند، ناگهان یک تراکتور از اعضای مسلح معبد از راه رسید و آن‌ها را به گلوله بست. در این تیراندازی، پنج نفر کشته شدند، از جمله لئو رایان.در جونزتاون، جونز می‌دانست که دیگر راه فراری نیست. او همه را جمع کرد و سخنرانی پایانی خود را که به «سخنرانی مرگ» معروف است، ایراد کرد. او گفت: «اگر نمی‌توانیم در صلح زندگی کنیم، پس بگذارید در صلح بمیریم. این خودکشی نیست؛ یک انقلاب است.»بشکه‌های حاوی سیانور که با طعم‌دهنده مخلوط شده بود، آورده شد. نگهبانان مسلح ایستاده بودند تا کسی فرار نکند. ماجرا با خوراندن سم به کودکان آغاز شد. حدود سیصد کودک اولین قربانیان بودند. سپس نوبت به بزرگسالان رسید. هرکس مخالفت می‌کرد، به زور به او سم تزریق می‌کردند.وقتی سربازان ارتش گویان به شهرک رسیدند، با صحنه‌ای باورنکردنی روبرو شدند: همه جا پر از جسد بود. اجساد روی هم تلنبار شده بودند. در نهایت، ۹۱۷ جسد شمرده شد. جسد خود جیم جونز نیز در میان آن‌ها بود؛ او با شلیک گلوله به سرش خودکشی کرده بود.این ماجرا حدود هفده بازمانده داشت که تنها چهار نفرشان از جریان خودکشی دسته‌جمعی زنده مانده بودند. برخورد مردم با بازماندگان بسیار بد بود. آن‌ها را همدست جنایتکاران می‌دانستند. پسران جونز که از این فاجعه جان سالم به در برده بودند، از پدرشان ابراز نفرت می‌کردند، اما جامعه همچنان آن‌ها را با چشم تردید می‌نگریست.یکی از بازماندگان می‌گوید: «مردم ما را به چشم یک مشت احمق می‌دیدند که گول حرف‌های جیم جونز را خورده بودیم. ولی قضیه فقط جیم جونز نبود. مردم بودند که معبد مردم را، معبد مردم کردند. جیم جونز از ضعف مردم استفاده کرد و مردم به او قدرت دادند؛ و قدرت مطلق، همیشه فساد می‌آورد.»در مورد اتفاقات جونزتاون، هیچ‌کس به جز یک نفر گناهکار شناخته نشد. کلیسای معبد مردم در سان‌فرانسیسکو مصادره شد. و جونزتاون، شهری که قرار بود بهشت باشد، برای همیشه در جنگل بلعیده شد.آنچه شنیدید، پنجاه و ششمین اپیزود راوکست بود که در بهمن‌ماه ۱۴۰۱ منتشر می‌شود. سایت و شبکه‌های اجتماعی ما را دنبال کنید. یوتیوب ما را فراموش نکنید؛ آنجا ویدیوهای اختصاصی و نسخه‌های ویدیویی اپیزودها را می‌توانید ببینید. ما را سابسکرایب کنید و به دیگران نیز معرفی نمایید. اگر دوست داشتید از ما حمایت مالی کنید، می‌توانید از طریق لینکی که در توضیحات پادکست هست، این کار را انجام دهید.بقیه قسمت‌های پادکست راوکست را می‌تونید از این طریق هم گوش بدید:https://castbox.fm/vi/674626283</description>
                <category>پادکست راوکست</category>
                <author>پادکست راوکست</author>
                <pubDate>Wed, 30 Jul 2025 17:56:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود ۵۵؛  رکود بزرگ آمریکا</title>
                <link>https://virgool.io/ravcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B5%DB%B5-%D8%B1%DA%A9%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-i665mj6mxc19</link>
                <description>پس از جنگ جهانی اول در سال ۱۹۱۸، که به «جنگی برای پایان تمام جنگ‌ها» معروف بود، شرایط اقتصادی آمریکا کاملاً زیرورو شد. شکوفایی اقتصادی، تولیدات را به شکل چشمگیری افزایش داده بود. کارخانه‌ها با حداکثر توان خود کار می‌کردند و آمریکا بالاترین نرخ رشد اقتصادی در تاریخ خود را به دست آورده بود. این رشد باعث شده بود وضعیت بازار سهام نیز عالی باشد. بسیاری از آمریکایی‌ها، مانند ویلیام دورانت، مالک کارخانه جنرال موتورز، به بورس سهام به چشم یک بنگاه تولید ثروت نگاه می‌کردند. دورانت ابتدا یک شرکت کوچک کالسکه‌سازی داشت که بعدها توانست با خرید شرکت‌های اتومبیل‌سازی کوچکی که در آستانه ورشکستگی بودند و ادغام آن‌ها با هم، جنرال موتورز را ثبت کند؛ شرکتی که بعدها به یک غول بزرگ اتومبیل‌سازی و رقیب جدی فورد تبدیل شد. برای مثال، کادیلاک از زیرمجموعه‌های همین جنرال موتورز بود.وقتی دهه ۱۹۲۰ شروع شد، آقای دورانت به خاطر وجهه‌ای که با این برند پیدا کرده بود، به‌عنوان یک فرد موفق شناخته می‌شد. به همین خاطر، وقتی او و شرکای سرمایه‌گذارش یک سرمایه‌گذاری چهار میلیارد دلاری در بورس انجام دادند، میلیون‌ها آمریکایی نیز به تبعیت از آن‌ها وارد بورس شدند و سهام شرکت‌های مختلف را خریدند. شکوفایی اقتصادی و تقاضای بالا، قیمت سهام‌های دورانت را نیز بالاتر برد، تا حدی که می‌گویند هیچ‌کس به‌اندازه او در آن سال‌ها صعود نکرد. او تنها در عرض سه ماه، پنجاه میلیون دلار سود کرد و این سود تا سال ۱۹۲۹ به حدود صد میلیون دلار رسید.اما در سال ۱۹۲۹ ورق برگشت. درحالی‌که میلیون‌ها آمریکایی با ترس و لرز بازار سهام را رصد می‌کردند، دورانت تمام ثروتش را از دست داد و اعلام ورشکستگی کرد. بحران مالی که اتفاق افتاد، آمریکا را وارد بدترین رکود اقتصادی تاریخ خود کرد و تنها در دو روز، رؤیای میلیون‌ها آمریکایی در سراسر کشور به باد رفت.سلام. من ایمان‌نژاد احد هستم و شما به پنجاه و پنجمین اپیزود راکست گوش می‌کنید که در دی‌ماه ۱۴۰۱ منتشر می‌شود. در هر قسمت از راکست، شما یک داستان واقعی یا ماجرای یک رویداد مهم تاریخی را می‌شنوید و در این اپیزود، قرار است برایتان از یک دهه رکود بزرگ در آمریکا بگویم؛ رکودی که اقتصاد این کشور را از عرش به فرش رساند، میلیون‌ها نفر را بیکار کرد و حتی تمام کشورهای اروپایی را هم تحت تأثیر قرار داد. این اپیزود هم‌زمان به‌صورت تصویری در کانال یوتیوب راکست منتشر می‌شود که از آنجا هم می‌توانید این ماجرا را در کنار ویدیوهای دیگری که به‌شکل اختصاصی برای یوتیوب تولید می‌شوند، ببینید و بشنوید.دهه ۱۹۲۰ یک دهه بسیار عجیب برای اروپا و آمریکا بود، به‌خصوص آمریکا. جنگ جهانی اول تمام شده بود، مرزها تغییر کرده بودند، کشورهایی مثل مجارستان، چکسلواکی و لیتوانی تازه متولد شده بودند و برخی امپراتوری‌ها نیز کلاً از روی نقشه حذف شده بودند. در آمریکا، این دهه، دهه‌ای بود که فروش الکل ممنوع شده بود، برای اولین بار به زنان حق رأی داده بودند و آن‌ها کم‌کم می‌توانستند نقش بیشتری در اجتماع داشته باشند یا به‌عنوان نیروی کار بیشتر به آن‌ها بها داده می‌شد.در زمان جنگ، آمریکا کارخانه‌ها و صنایع مرتبط با جنگ مانند کارخانه‌های فولاد، آهن و نفت را گسترش داده و نوسازی کرده بود تا بتواند جوابگوی نیاز آن دوران باشد. حالا پس از جنگ، باید این تولیدات را در داخل کشور مصرف می‌کرد. به تبعیت از این نوسازی، کارخانه‌ها و صنایع دیگر نیز نوسازی انجام دادند و تولیداتشان را افزایش دادند که باعث شد تا ده سال پس از جنگ، تولیدات صنعتی آمریکا دو برابر شود. مدرن شدن کارخانه‌ها و افزایش تولید، نیروی کار بیشتری هم می‌طلبید؛ در نتیجه، نرخ بیکاری در سال‌های اولیه پس از جنگ کاهش یافت. آمریکا پررونق‌ترین اقتصاد دنیا را داشت و به‌تنهایی چهل درصد ثروت تمام دنیا در دستش بود. درآمد ملی کشور از مجموع درآمد تمام کشورهای ثروتمندی مثل بریتانیا، فرانسه، ایتالیا، ژاپن و چند کشور دیگر نیز بیشتر بود.دور، دورِ شرکت‌های بزرگ بود. وقتی تولید افزایش پیدا می‌کند، رقابت برای پیدا کردن خریدار هم بیشتر می‌شود. اینجا شرکت‌های بزرگ دست بالا را داشتند و این باعث شد شرکت‌های کوچک‌تر یا از بین بروند یا در شرکت‌های بزرگ ادغام شوند تا به منابع بیشتری دسترسی پیدا کنند. برای مثال، در سال ۱۹۲۹، تولید کارخانه فورد هشت هزار خودرو در روز بود که سهم بسیار زیادی از بازار را در دست خود گرفته بود. جنرال موتورز هم به همین شکل بود. هشت مدل از ده مدل خودرویی که تولید می‌شد، محصول سه کارخانه بود که دوتای آن‌ها فورد و جنرال موتورز بودند.این شکوفایی اقتصادی، درآمد مردم را هم بیشتر کرده بود. در این دهه، متوسط درآمد بیست درصد نسبت به قبل افزایش یافته بود و به خاطر تولید بالا، اجناس نیز با قیمت‌های ارزان‌تری به فروش می‌رفتند. تکنولوژی‌های جدید مانند جاروبرقی و یخچال‌های مدرن فراگیر شده بود و تفریحات مردم نیز تجملاتی‌تر شده بود. زمین‌های گلف سه برابر و سالن‌های بولینگ هشت برابر شده بودند؛ تفریحاتی که تا چند سال پیش برای مردم عادی قفل بود، ولی حالا به‌راحتی در دسترسشان بود.یکی از مهم‌ترین عواملی که باعث این رشد عجیب شده بود، سیاست‌های دولت بود. دولت با شعار «آزاد گذاشتن اقتصاد و عدم دخالت»، تجارت را به تاجران سپرده بود و صرفاً نقش حمایتی ایفا می‌کرد. یکی از کارهایشان، کم کردن مالیات و افزایش تعرفه‌های گمرکی بود تا تولیدات داخلی شانس بیشتری برای فروش داشته باشند.برای اینکه تقاضا برای خرید کالاها افزایش یابد، نرخ بهره بانکی را پایین نگه داشتند تا مردم بتوانند به‌صورت اعتباری خرید کنند. کار دیگر، افزایش چشمگیر تبلیغات، خصوصاً تبلیغات رادیویی، بود. بمباران تبلیغاتی، مردم را برای خرید بیشتر ترغیب می‌کرد و کم‌کم فرهنگ جامعه تغییر کرد. زندگی تجملی و مصرف‌گرایی به یک سبک زندگی رایج تبدیل شده بود و به همین دلیل به دهه ۱۹۲۰، «دهه پرهیاهو» لقب دادند.اما این دهه پرهیاهو، یک بخش تاریک هم داشت که رفته‌رفته خود را بیشتر نشان داد: بخش بزرگی از مردم از این رونق اقتصادی بی‌بهره بودند. این شکوفایی اقتصادی برای بخشی از طبقه متوسط و کارگر، تنها یک توهم بود. ثروت اصلی کجا می‌رفت؟ به جیب ثروتمندان. یک ضرب‌المثل داریم که می‌گوید: «پول، پول می‌آورد»؛ اینجا دقیقاً همین‌طور بود.دستمزد یک کارگر در سال ۱۹۲۹، تقریباً همان دستمزد ده سال قبل بود. فقط پنج درصد از مردم درآمدی بالای شش هزار دلار در سال داشتند، درحالی‌که هفتاد درصد مردم با درآمدی حدود دو هزار دلار زندگی می‌کردند که حداقل درآمد برای اداره یک خانواده چهارنفره بود. در بخش کشاورزی وضعیت بسیار خراب بود. قیمت محصولات کشاورزی به‌شدت پایین آمده بود و این ارزانی بی‌حساب‌وکتاب، صنعت کشاورزی را نابود می‌کرد و کارگران زیادی را بیکار کرده بود.از طرفی، عادت مردم به خرید اعتباری، گاهی شرایط زندگی‌شان را بحرانی می‌کرد. تبلیغات در ذهن یک فرد فرو کرده بود که زندگی بدون ماشین شخصی ممکن نیست. او برای خرید ماشین وام می‌گرفت و اغلب قسط‌هایی برای خود می‌تراشید که از عهده پرداختشان برنمی‌آمد.این تصویر زیبا از شکوفایی اقتصادی، باعث می‌شد ناآرامی‌های سطح جامعه کمتر دیده شود. مثلاً، ممنوعیت فروش الکل، تولید مخفیانه آن را افزایش داده بود و گنگسترهایی مانند آل کاپون از این فرصت استفاده کرده و سودهای کلانی به جیب زده بودند. درگیری‌های نژادی نیز با مهاجرت کارگران سیاه‌پوست از جنوب به شمال آمریکا، بیشتر شده بود.زرق و برق آمریکا تنها بین درصد کمی از مردم می‌چرخید، اما برنامه‌های رؤیایی دولت برای ریشه‌کن کردن فقر، اجازه نمی‌داد این واقعیت‌ها دیده شود. جان جیکوب راسکوب، میلیونری که ساختمان مشهور امپایر استیت را طراحی کرده بود، می‌گفت: «ما خیلی راحت می‌توانیم فقر را ریشه‌کن کنیم. کافی است هرکس هفته‌ای پانزده دلار روی یک سهام خوب سرمایه‌گذاری کند. این‌گونه تا آخر سال هشتاد هزار دلار پس‌انداز خواهد داشت.» او به این فکر نکرده بود کارگری که هفته‌ای بیست و پنج دلار درآمد دارد، چگونه می‌تواند نیمی از درآمدش را پس‌انداز کند؟ این طرز فکر نشان می‌داد که آمریکایی‌ها چقدر روی بازار سهام به‌عنوان یک منبع تولید ثروت حساب باز کرده بودند.بورس نیویورک که در سال ۱۷۹۲ تأسیس شده بود، در ابتدا جایی برای دادوستد بانک‌ها و گروه‌های مالی کوچک بود و عموم مردم در آن دخالتی نداشتند. اما پس از جنگ جهانی اول، چارلز میچل، مالک بانک نشنال سیتی، با تأسیس کارگزاری‌ها در سراسر کشور، راه را برای ورود مردم عادی به بورس باز کرد.دولت در زمان جنگ، برای تأمین هزینه‌ها، اوراق قرضه‌ای به نام «اوراق آزادی» به مردم فروخته بود. این کار باعث آشنایی عموم مردم با اوراق بهادار شد و مسیر ورودشان به بازار بورس را هموارتر کرد. ورود زنان به این بازار نیز جذابیت آن را دوچندان کرد.در دهه ۱۹۲۰، وال استریت به قلب اقتصادی آمریکا تبدیل شد. بازار سهام بسیار ساده کار می‌کرد: شرکت‌ها برای تأمین منابع مالی، سهام خود را عرضه می‌کردند و مردم با خرید سهام، در سود آن شرکت سهیم می‌شدند. در آن زمان، قیمت‌ها از طریق دستگاهی به نام تیکِر (Ticker) به سراسر آمریکا مخابره می‌شد. این تیکرها همه‌جا بودند: رستوران‌ها، کافه‌ها، هتل‌ها و حتی کشتی‌های تفریحی.وقتی روند بازار صعودی بود، به آن «بازار گاوی» (Bull Market) و وقتی نزولی بود، «بازار خرسی» (Bear Market) می‌گفتند. در دهه ۱۹۲۰، آمریکا گاوی‌ترین بازار دنیا را داشت. بانک مرکزی آمریکا نیز نرخ بهره را پایین آورده بود تا مردم و شرکت‌ها وام‌های بهتری بگیرند و بیشتر وارد بورس شوند. این‌گونه بود که نقدینگی به سمت بورس سرازیر شد، تقاضا افزایش یافت و قیمت‌ها پیوسته بالاتر رفتند.یکی از کارهایی که سرمایه‌داران بزرگ انجام می‌دادند، ایجاد صندوق‌های سرمایه‌گذاری مشترک بود. آن‌ها یک سهام را در حجم بالا می‌خریدند، مردم نیز به تبعیت از آن‌ها همان سهم را می‌خریدند، قیمت بالا می‌رفت و سپس سرمایه‌داران بزرگ سهام خود را در اوج قیمت به مردم می‌فروختند و سود کلانی به جیب می‌زدند.تب و تاب مردم برای بورس عجیب بود. روزنامه‌ها داستان‌های یک‌شبه پولدار شدن را چاپ می‌کردند و اقتصاد کشور به دست دلال‌های وال استریت افتاده بود. نود درصد خریدهایی که در بورس انجام می‌شد، با پول‌های قرضی بود.اما این حباب هر لحظه ممکن بود بترکد. قیمت‌ها تا کجا می‌خواستند بالا بروند؟ تا وقتی که خریداری وجود داشته باشد. وقتی دیگر خریداری با توان پرداخت آن قیمت‌ها وجود نداشته باشد چه؟ این اتفاقی بود که ممکن بود در وال استریت هم بیفتد. قیمت‌ها بسیار بالاتر از ارزش واقعی‌شان معامله می‌شدند. کافی بود عده‌ای از ترس ریزش قیمت، شروع به فروش سهامشان کنند تا دومینووار بقیه هم سهامشان را بفروشند.هشدارها شروع شده بود. برخی کارشناسان در مورد سقوط بورس هشدار می‌دادند، اما کسی آن‌ها را جدی نمی‌گرفت. سرمایه‌داران بزرگی مانند جوزف کندی، پدر جان اف. کندی، با مشاهده ورود بی‌رویه افراد ناآگاه به بازار، سهام خود را فروختند و از بورس خارج شدند.در اکتبر ۱۹۲۹، نوسانات بازار شدیدتر شد. کارگزاران که احساس خطر کرده بودند، بر سرمایه‌گذاران فشار آوردند تا وام‌هایشان را بازپرداخت کنند. سهامداری که پولی نداشت، مجبور می‌شد سهامش را بفروشد و این عرضه زیاد، قیمت‌ها را پایین‌تر می‌آورد.چهارشنبه، ۲۳ اکتبر ۱۹۲۹: جو وحشتناکی حاکم شد. میلیون‌ها سهم به فروش رسید.پنجشنبه، ۲۴ اکتبر (پنجشنبه سیاه): ریزش شدیدتر شد. سرمایه‌گذاران از ترس، سهام خود را می‌فروختند. در تالار بورس فقط صدای فریاد فروشنده‌ها بود. ازدحام مردم در اطراف وال استریت به حدی بود که پلیس برای جلوگیری از شورش نیرو فرستاده بود.گروهی از بانکداران بزرگ با تزریق ۲۵۰ میلیون دلار به بازار، سعی کردند اعتماد را برگردانند و موقتاً موفق شدند. اما این تنها یک مسکن بود.دوشنبه، ۲۸ اکتبر: بازار دوباره باز شد و این بار حتی سهامداران بزرگ نیز فروشنده بودند. این روز به وحشتناک‌ترین دوشنبه تاریخ آمریکا تبدیل شد.سه‌شنبه، ۲۹ اکتبر (سه‌شنبه سیاه): نوبت سقوط سهام شرکت‌های غول‌پیکر مانند جنرال موتورز بود. تا پایان روز، تقریباً نود درصد ارزش سهام‌ها نسبت به شروع بازار از بین رفت. ارزش سهام شرکتی که صبح ۱۱۳ دلار بود، در پایان روز به چهار دلار رسید!در عرض چند روز، میلیاردها دلار از سرمایه مردم نابود شد. این مبلغ، دو برابر کل پولی بود که در تمام آمریکا در گردش بود. حبابی که سال‌ها ساخته شده بود، ترکید. این شرایط، آمریکا را وارد دورانی کرد که به «رکود بزرگ» (The Great Depression) معروف شد؛ دهه‌ای که هزاران شرکت ورشکسته شدند، میلیون‌ها نفر بیکار و زاغه‌نشین شدند و نرخ خودکشی ۵۰ درصد افزایش یافت.رکود بزرگ اقتصاد جهانی را نیز تحت تأثیر قرار داد، به‌خصوص کشورهایی مانند آلمان که تازه در حال بازسازی پس از جنگ بودند. سه سال بعد، کمیسیون تحقیق کنگره گزارشی منتشر کرد که نشان می‌داد بسیاری از نخبگان بورس، با تقلب‌های گسترده سر مردم کلاه گذاشته بودند. چارلز میچل، همان کسی که سعی کرده بود بازار را نجات دهد، همان روز تمام سهام خود را فروخته و حتی از حساب مشتریان پول دزدیده بود تا سرمایه‌اش را نجات دهد.این گزارش منجر به زندانی شدن چندین نفر از فعالان بزرگ بورس و تصویب قوانینی برای شفافیت و نظارت بیشتر بر بازار شد. این قوانین به یک الگو برای بازارهای جهانی تبدیل شدند.با روی کار آمدن فرانکلین روزولت در سال ۱۹۳۳، قوانینی برای ثبات بازار و بیمه سپرده‌های بانکی وضع شد. در نهایت، با شروع جنگ جهانی دوم و افزایش تولید صنایع جنگی، اقتصاد آمریکا پس از یک دهه رکود توانست نجات پیدا کند.آنچه شنیدید، پنجاه و پنجمین اپیزود راوکست بود که در دی‌ماه ۱۴۰۱ منتشر می‌شود. اگر از شنیدن این اپیزود لذت بردید، ممنون می‌شوم که آن را به بقیه هم معرفی کنید. شبکه‌های اجتماعی پادکست را از دست ندهید. توییتر، تلگرام، اینستاگرام و یوتیوب ما را فراموش نکنید. اگر دوست دارید از ما حمایت کنید، این یکی از راه‌های اصلی است. در یوتیوب ما را سابسکرایب کنید و ویدیوهایی که می‌گذاریم را ببینید. در نهایت، اگر دوست داشتید از پادکست حمایت مالی کنید، می‌توانید از طریق لینکی که در توضیحات پادکست هست، این کار را انجام دهید.بقیه قسمت‌های پادکست راوکست را می‌تونید از این طریق هم گوش بدید:https://castbox.fm/vi/674626282</description>
                <category>پادکست راوکست</category>
                <author>پادکست راوکست</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jul 2025 14:01:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود ۵۴؛ پس از هیتلر</title>
                <link>https://virgool.io/ravcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B5%DB%B4-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%DB%8C%D8%AA%D9%84%D8%B1-n6amkzqanxf4</link>
                <description>بارها و بارها در مورد جنگ جهانی دوم، اتفاقاتی که منجر به آن شد و حوادثی که در طول آن رخ داد، صحبت شده است؛ از زندگی هیتلر و حزب نازی، هولوکاست، حمله‌ی آلمان‌ها به شوروی و زمین‌گیر شدنشان، تا بمب‌های هسته‌ای که آمریکا بر سر مردم ژاپن انداخت و عملیات‌هایی که مسیر جنگ را تغییر دادند. در مجموع، تمام این حوادث خسارت‌های بسیار سنگین مالی و جانی به جا گذاشت؛ از شهرهایی که به طور کامل ویران شدند گرفته تا میلیون‌ها انسانی که بی‌دلیل جان خود را از دست دادند.اما شاید چیزی که خیلی کمتر به آن پرداخته شده، دوران بعد از جنگ است؛ زمانی که متفقین پیروز نبرد شدند، نازی‌ها شکست خوردند و دیگر آدولف هیتلری وجود نداشت. اروپایی که به خاطر چندین سال درگیری، کشت و کشتار و بمباران‌های گسترده به یک خرابه‌ی تمام‌عیار تبدیل شده بود. متفقین مانده بودند با خسارت‌های جبران‌ناپذیر و آلمانی که باید برایش تعیین تکلیف می‌شد. میلیون‌ها اسیر جنگی که باید برایشان تصمیم‌گیری می‌کردند، یهودیان و بقیه زندانی‌هایی که از اردوگاه‌های مرگ نازی‌ها آزاد شده بودند و جایی برای رفتن نداشتند، میلیون‌ها اروپایی که دچار قحطی شده بودند و باید شکمشان سیر می‌شد و از همه مهم‌تر، حس انتقامی که در وجود تک‌تک آسیب‌دیده‌ها بود؛ انتقامی که متوجه آلمان به عنوان شروع‌کننده‌ی جنگ و مردمانش شده بود.ما در این اپیزود قراره که این موارد را بررسی کنیم و دوران بعد از هیتلر و جنگ جهانی دوم را بشکافیم و ببینیم که اروپا چطور این دوران را گذراند.سلام، من ایمان نژاد هستم و این پنجاه و چهارمین اپیزود راوکست است. در هر قسمت از راوکست شما یک داستان واقعی یا ماجرای تأثیرگذاری از تاریخ را می‌شنوید تا در کنار هم از این داستان‌ها یاد بگیریم. ما معتقدیم که گذشته چراغ راه آینده است و باید این چراغ را روشن نگه داشت. اپیزود پنجاه و چهارم: «پس از هیتلر».حتماً می‌دانید که با قدرت گرفتن حزب نازی در آلمان و در رأس آن شخص هیتلر، جاه‌طلبی‌ها و رویاهای افسانه‌ای رایش سوم شروع شد: نژاد برتر بدون هیچ ناخالصی و یک اروپای یکدست و مقتدر زیر نظر آلمان. هیتلر و نازی‌ها به دنبال انتقام تحقیرهایی بودند که بعد از جنگ جهانی اول از طرف اروپایی‌ها متحمل شده بودند.جنگ با حمله آلمان به لهستان شروع شد و پس از آن، فرانسه و بریتانیا به آلمان اعلان جنگ دادند. در اواسط سال ۱۹۴۰، فرانسه خیلی زودتر از آنچه همه فکر می‌کردند شکست خورد و اشغال شد و عملاً جنگ بین آلمان و بریتانیا ادامه پیدا کرد. تا سال ۱۹۴۱، آلمان‌ها موفق شدند بخش‌های زیادی از اروپا را تصرف کنند و با عملیات بارباروسا، یعنی حمله به شوروی، این کشور هم وارد جنگ شد. پس از آن نیز در پرل هاربر، امپراتوری ژاپن به پایگاه دریایی آمریکا حمله کرد و به این ترتیب، پای آمریکا هم به جنگ باز شد.خلاصه شرق و غرب به جان هم افتادند: آلمان، ایتالیا و ژاپن به عنوان نیروهای محور، علیه شوروی، فرانسه، بریتانیا و آمریکا به عنوان مهره‌های اصلی متفقین. در سال ۱۹۴۴، سرزمین‌های تحت اشغال فرانسه با حملات متفقین آزاد شد و با شکست‌هایی که نازی‌ها در جبهه شرقی متحمل شدند، مسیر جنگ تغییر کرد. در نهایت، با حمله اتمی آمریکا به ژاپن، تسلیم این کشور و پیشروی نیروهای شوروی در خاک آلمان، جنگ در دوم سپتامبر ۱۹۴۵ به پایان رسید.برای درک بهتر شرایط، چند تاریخ کلیدی در هفته‌های پایانی جنگ را مرور می‌کنیم:۲۸ آوریل ۱۹۴۵: موسولینی، رهبر فاشیست‌های ایتالیا و هم‌پیمان هیتلر، توسط جنبش مقاومت ایتالیا اعدام شد.۳۰ آوریل ۱۹۴۵: دو روز بعد، با پیشروی نیروهای شوروی در خیابان‌های برلین، هیتلر و همسرش اوا براون، در پناهگاهشان خودکشی کردند.۸ می ۱۹۴۵: آلمان نازی با امضای سند تسلیم بدون قید و شرط، رسماً شکست خورد.۶ و ۹ اوت ۱۹۴۵: بمب‌افکن‌های آمریکایی برای اولین و آخرین بار در تاریخ، دو بمب اتمی را به ترتیب روی شهرهای هیروشیما و ناگاساکی انداختند که به کشته شدن حداقل ۲۲۰ هزار نفر انجامید.۱۵ اوت ۱۹۴۵: امپراتور ژاپن تسلیم بدون قید و شرط کشورش را اعلام کرد.۲ سپتامبر ۱۹۴۵: با امضای توافقنامه روی عرشه ناو جنگی میزوری، جنگ جهانی دوم رسماً با پیروزی متفقین به پایان رسید.جنگ تمام شده بود و همه سرمست از پیروزی. برای روزها در شهرهای اروپا جشن و پایکوبی بود. اما وقتی هیجانات فروکش کرد، همه فهمیدند که جنگ چه بلایی بر سرشان آورده است. این پرتلفات‌ترین جنگ تاریخ بشر بود. شوروی ۲۷ میلیون کشته، آلمان ۶ میلیون کشته و در کل اروپا، ۴۰ میلیون مرد، زن و کودک کشته شده بودند.شهرهای اروپا به معنای واقعی کلمه نابود شده بودند. بمباران‌ها چهره‌ای آخرالزمانی به شهرها داده بود. در حملات نازی‌ها به شوروی، ۷۰ هزار شهر و روستا از بین رفت. ورشو، پایتخت لهستان، به یک مخروبه تبدیل شده و ۹۰ درصد شهر نابود شده بود. از برلین، بوداپست و درسدن فقط اسکلت ساختمان‌ها باقی مانده بود.نه بنزینی بود، نه خطوط حمل‌ونقلی. ده‌ها میلیون آواره در سراسر اروپا پخش شده بودند. نه کاری برای پول درآوردن بود، نه غذایی برای خوردن. برای هر چیزی، از یک سطل آب گرفته تا یک تکه نان، صف‌های طولانی وجود داشت. کودکان در میان خرابه‌ها و زباله‌ها به دنبال غذا می‌گشتند و بزرگسالان برای زنده‌ماندن به هر کاری، از دزدی تا تن‌فروشی، دست می‌زدند.فاتحان جنگ باید فکری اساسی برای این شرایط می‌کردند، به‌خصوص برای آلمان شکست‌خورده و میلیون‌ها سرباز اسیری که در اختیار داشتند. طبق تصمیماتی که پیش‌تر در کنفرانس یالتا گرفته شده بود، آلمان و پایتخت آن برلین، بین چهار قدرت پیروز یعنی شوروی، آمریکا، بریتانیا و فرانسه تقسیم شد. آلمان موظف به پرداخت غرامت و بازسازی خرابی‌ها با نیروی کار خود شد.یازده میلیون اسیر جنگی آلمانی و ایتالیایی نیز بین کشورهای متفقین تقسیم شدند تا به عنوان کارگر از آن‌ها استفاده شود.آمریکا و بریتانیا: اسرایی که به این کشورها فرستاده شدند، وضعیت نسبتاً بهتری داشتند، هرچند شرایط همچنان سخت بود.فرانسه: کینه فرانسوی‌ها از آلمان‌ها باعث بدرفتاری شدید با اسرا شد. جیره غذایی ناچیز و کارهای طاقت‌فرسا باعث مرگ حدود ۲۰۰ هزار اسیر در فرانسه شد. یکی از وحشتناک‌ترین کارها، خنثی‌سازی میادین مین بود که جان هزاران نفر را گرفت.شوروی: شرایط اسرا در شوروی فاجعه‌بار بود. آن‌ها در سرمای شدید روسیه با بدرفتاری‌های وحشیانه روبرو بودند. تخمین زده می‌شود که حدود سه میلیون اسیر جنگی در گولاگ‌های شوروی کشته شده باشند.همزمان با تلاش برای بازسازی، متفقین به دنبال محاکمه جنایتکاران جنگی بودند. مشهورترین این محاکمات، دادگاه نورنبرگ بود که در نوامبر ۱۹۴۵ آغاز شد. در این دادگاه، رهبران عالی‌رتبه آلمان نازی با چهار اتهام اصلی روبرو شدند: ۱. توطئه برای جنایت علیه صلح ۲. جنایت علیه صلح (شروع جنگ‌های متجاوزانه) ۳. جنایت جنگی (کشتارهای دسته‌جمعی و شکنجه) ۴. جنایت علیه بشریت (نسل‌کشی و آزار مخالفان)برای اولین بار در تاریخ، از لفظ نسل‌کشی (Genocide) استفاده شد. پس از یک سال، دادگاه احکام خود را صادر کرد: ۳ نفر تبرئه، ۷ نفر زندان (شامل ۳ حبس ابد) و ۱۱ نفر به اعدام محکوم شدند.با تشکیل سازمان ملل متحد در همان سال، روند امدادرسانی و بازسازی اروپا شکلی منسجم‌تر به خود گرفت. خطوط ریلی بازسازی شد، غذا و پوشاک ارسال گردید و آوارگان به کشورهایشان بازگردانده شدند.اما صلح پایدار نبود. شوروی که کشورهای اروپای شرقی را از دست آلمان‌ها &quot;نجات&quot; داده بود، با به قدرت رساندن احزاب کمونیستی، نفوذ خود را در این مناطق تثبیت کرد. وینستون چرچیل یک سال پس از جنگ، نسبت به &quot;پرده آهنین&quot; که توسط شوروی در حال کشیده شدن بر اروپاست، هشدار داد، اما کسی آن را جدی نگرفت.تاریخ به شکلی تلخ تکرار شد. در کشورهایی مثل چکسلواکی، با آلمانی‌تبارهای باقی‌مانده همان‌گونه رفتار شد که نازی‌ها با یهودیان کرده بودند: آن‌ها را با بازوبندهای سفید مشخص کردند، از ورود به اماکن عمومی منع نمودند و حقوق اجتماعی‌شان را سلب کردند. این فشارها به بزرگ‌ترین کوچ اجباری تاریخ اروپا منجر شد و بیش از ۱۲ میلیون آلمانی‌تبار از اروپای شرقی به سمت آلمان رانده شدند.ترس از نفوذ کمونیسم، غرب را به وحشت انداخت. رئیس‌جمهور آمریکا، هری ترومن، اعلام کرد که خطر اصلی، فقر است که زمینه را برای نفوذ کمونیسم فراهم می‌کند. در نتیجه، آمریکا دو اقدام مهم انجام داد: ۱. کمک به یونان: با حمایت نظامی و مالی، به دولت یونان کمک کرد تا در جنگ داخلی بر کمونیست‌ها پیروز شود. ۲. اجرای طرح مارشال: یک برنامه کمک مالی گسترده برای بازسازی اقتصاد اروپا و مقابله با قحطی.استالین در پاسخ، به تمام کشورهای تحت نفوذش دستور داد این کمک را رد کنند و احزاب کمونیست در غرب را به ایجاد شورش تحریک کرد.نقطه اوج تنش، محاصره برلین بود. در سال ۱۹۴۸، متفقین غربی بخش‌های تحت کنترل خود در آلمان را یکپارچه کرده و جمهوری فدرال آلمان (آلمان غربی) را تشکیل دادند. شوروی در واکنش، تمام راه‌های زمینی به برلین غربی (که در عمق خاک آلمان شرقی قرار داشت) را مسدود کرد. غرب به مدت ۱۱ ماه از طریق یک پل هوایی بی‌سابقه، سوخت و غذا به دو میلیون شهروند برلین غربی رساند.این رویارویی به تشکیل سازمان پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) در سال ۱۹۴۹ منجر شد؛ یک اتحاد نظامی برای دفاع در برابر خطر شوروی. در نهایت، استالین به محاصره پایان داد، اما دنیا دیگر به دو قطب تقسیم شده بود: بلوک شرق به رهبری شوروی و بلوک غرب به رهبری آمریکا. جنگ سرد رسماً آغاز شده بود.شما پنجاه و چهارمین اپیزود راوکست را شنیدید... ممنون از شما و ممنون از اسپانسر این اپیزود، شریف تریپ. دمتون گرم که تا پایان با من همراه بودید.بقیه قسمت‌های پادکست راوکست را می‌تونید از این طریق هم گوش بدید:https://castbox.fm/vi/674626281 </description>
                <category>پادکست راوکست</category>
                <author>پادکست راوکست</author>
                <pubDate>Mon, 14 Jul 2025 13:39:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود ۵۳؛ هوپاتیا</title>
                <link>https://virgool.io/ravcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B5%DB%B3-%D9%87%D9%88%D9%BE%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D8%A7-x4uswwg1lrjx</link>
                <description>سلام. من ایمان نژاد احد هستم، میزبان شما در پادکست «راوکست». شما این اپیزود را با تقریباً یک ماه تأخیر می‌شنوید و خب، همهٔ ما دلیلش را می‌دانیم. در این روزهایی که سپری می‌کنیم، اتفاقات تلخ و ناگواری افتاده که جا دارد من به شخصه با تمام کسانی که در این مدت صدمه دیدند و همچنین با خانوادهٔ جان‌باختگان این اتفاقات، ابراز همدردی کنم و برایشان آرزوی صبر داشته باشم.با این حال، فکر می‌کنم در شرایط کنونی، بیش از گذشته به مرور تاریخ نیاز داریم؛ چرا که تک‌تک این لحظات در طول تاریخ بارها و بارها تکرار شده است. خوب است که با مرور آن‌ها، از اشتباهات گذشته درس بگیریم و مسیر درست را انتخاب کنیم. گمان می‌کنم رسالت «راوکست» نیز همین است: بیان تاریخ، بازگویی ناگفته‌های آن و جلوگیری از تکرار اشتباهات گذشته. شاید این‌گونه بتوانیم در نهایت به مسیر سربلندی برسیم.برای تک‌تکتان آرزوی سلامتی دارم و امیدوارم که ایرانمان را همیشه سربلند ببینیم.در این اپیزود، قرار است دربارهٔ یکی از زنان بسیار تأثیرگذار و مهم تاریخ صحبت کنیم؛ کسی که از او به‌عنوان اولین فیلسوف و ریاضی‌دان زن در تاریخ یاد می‌شود. او زندگی بسیار پرچالشی در تقابل با جامعه و کلیسا داشت. اندیشه‌هایش بزرگ‌ترین نگرانی برای کلیسا و ماندگارترین درس در تاریخ بود. بدون تردید، می‌توان از هیپاتیا به‌عنوان «شهید راه تفکر و تعقل» نام برد؛ انسانی که به هیچ عنوان حاضر نشد زیر فشار و تهدید کلیسا از اندیشه‌هایش عقب‌نشینی کند و تا آخرین لحظه به آنچه اعتقاد داشت، پایبند ماند.داستان ما از چند قرن پیش از میلاد مسیح شروع می‌شود؛ زمانی که یونان وارد دوران شکوفایی خود شد. دورانی سرشار از پیشرفت در معماری، هنر، فلسفه و علم. دموکراسی شکل گرفته بود و شکوفایی در شهرهای مختلف یونان به چشم می‌خورد. دوران، دورانِ فیلسوفان، ریاضی‌دانان، شاعران و هنرمندان بود. فیثاغورث، سقراط، افلاطون، ارسطو و اپیکور، ثمره‌های این تمدن بودند. این شکوه تا قرن‌ها پس از میلاد مسیح نیز ادامه یافت و یونان را به یکی از قطب‌های فرهنگ و تمدن جهان تبدیل کرد.یکی از این اندیشمندان برجسته، هیپاتیا بود؛ فیلسوف و ریاضی‌دانی که در اواخر قرن چهارم میلادی در اسکندریه مصر ظهور کرد. اسکندریه در آن زمان، مرکز دانش و فرهنگ بود و عمیقاً تحت تأثیر فرهنگ یونانی قرار داشت. این شهر را اسکندر مقدونی، چهار قرن پیش از میلاد و پس از فتح مصر، به‌عنوان پایتخت خود برگزیده و گسترش داده بود. خواستهٔ او این بود که اسکندریه به مرکز علم و فرهنگ جهان تبدیل شود. به همین دلیل، جانشینانش پس از مرگ او، برای تحقق این خواسته تلاش کردند و یکی از مهم‌ترین اقداماتشان، ساخت کتابخانهٔ بزرگ اسکندریه بود.این کتابخانه در دل یک معبد بزرگ به نام موسیون (Mouseion) به معنی «خانهٔ موزها (الهه‌ها)» ساخته شد. هیپاتیا بخش بزرگی از زندگی خود را در این مکان سپری کرد. امروزه مکان دقیق معبد مشخص نیست، اما باستان‌شناسان می‌دانند که حدود هفتصد سال، از ۳۰۰ پیش از میلاد تا ۴۰۰ پس از میلاد، پابرجا بوده و پایان عمرش تقریباً با پایان زندگی هیپاتیا هم‌زمان بوده است.موسیون و ساختمان‌های اطرافش، بزرگ‌ترین کتابخانهٔ جهان را تشکیل می‌دادند. در این کتابخانه حدود نیم میلیون طومار از یونان، مصر، هند و ایران نگهداری می‌شد. این مجموعه، خانهٔ دانشمندانی بود که در فلسفه، ستاره‌شناسی، پزشکی و ریاضیات پژوهش می‌کردند.هیپاتیا در چنین شهری، یکی از دانشمندان پیشرو بود. او به خاطر شخصیت، رفتار و دانش والایش مورد احترام همگان بود و توانسته بود خود را از درگیری‌های مذهبی که میان مردم شهر جریان داشت، دور نگه دارد. او تنها زنی بود که در دورانی که زنان نقشی جز ازدواج و فرزندآوری نداشتند، به چنین شهرتی رسیده بود. هیپاتیا دوشادوش مردان، فلسفه و ریاضیات می‌آموخت، در مباحث علمی و دینی شرکت می‌کرد و دانش خود را به دیگران نیز آموزش می‌داد.این شیفتگی به علم را از پدرش، تئون (Theon)، به ارث برده بود؛ مردی مشهور و استاد ریاضیات و نجوم در موسیون. یکی از کارهای مهم تئون، بازنویسی متون کهن مانند کتاب مشهور «اصول» اقلیدس بود. نسخه‌ای که او اصلاح کرد، تا قرن‌ها تدریس می‌شد.هیپاتیا نه تنها شاگرد پدرش، که همکار او نیز بود. آن‌ها بسیاری از متون قدیمی را با هم بازنویسی کردند. پدرش در یکی از کتاب‌هایش نوشته است: «تمام فصل‌های این کتاب را دختر فیلسوفم، هیپاتیا، بازبینی کرده است.»هیپاتیا تنها به مباحث نظری نمی‌پرداخت؛ او در ساخت و تکمیل ابزارهای علمی مانند اسطرلاب مسطح (برای رصد ستارگان)، چگالی‌سنج و ابزاری برای اندازه‌گیری اجرام زیر آب نیز نقش داشت.او با ردایی فیلسوفانه که معمولاً بر تن مردان دانشگاهی بود، در شهر تردد می‌کرد و در گردهمایی‌ها سخنرانی می‌کرد؛ سخنرانی‌هایی که مخاطبان اصلی‌شان مردان بودند. او به خاطر تیزهوشی، رفتار نیکو و زیبایی‌اش، محبوبیتی فراوان داشت. مورخی به نام سقراط (که با سقراط فیلسوف متفاوت است) می‌نویسد که بسیاری از شاگردانش شیفتهٔ او می‌شدند و از او خواستگاری می‌کردند، اما هیپاتیا هرگز ازدواج نکرد و تمام تمرکزش بر آموزش و پژوهش بود.حدود سال ۴۰۰ میلادی، او رسماً رئیس مدرسهٔ نوافلاطونی اسکندریه شد. این مدرسه در واقع محفلی برای فیلسوفان همفکر بود. هیپاتیا، هشتصد سال پس از افلاطون، مکتب او را زنده نگه داشته بود. نوافلاطونی‌ها بر علوم تجربی، ریاضیات، استدلال منطقی و بررسی شواهد تأکید داشتند. هیپاتیا معتقد بود که تفکر منطقی راه درک قوانین طبیعت است. جملهٔ معروفی از او نقل شده است:«حق اندیشیدن را برای خودتان حفظ کنید، زیرا حتی اندیشیدن به چیزی اشتباه، بهتر از هرگز نیندیشیدن است.»او از حق تحصیل برابر برای دختران و پسران دفاع می‌کرد و با آموزش خرافات به کودکان مخالف بود. هیپاتیا می‌گفت: «آموزش توهم به‌عنوان حقیقت، یک پدیدهٔ وحشتناک است. ذهن کودک آن را می‌پذیرد و بعدها باید با دردی جانکاه از شر آن خلاص شود.»با گسترش مسیحیت، شرایط در اسکندریه دگرگون شد. شهر صحنهٔ درگیری‌های خونین میان مسیحیان، یهودیان و پیروان ادیان باستانی (بت‌پرستان) بود. کلیسا که نفوذ هیپاتیا را در حال افزایش می‌دید، رفته‌رفته او را یک تهدید تلقی کرد. او نماد علم و عقل‌گرایی بود؛ مفاهیمی که کلیسا آن‌ها را رقیب ایمان می‌دانست.پس از مرگ اسقف وقت، برادرزاده‌اش سیریل (Cyril) جانشین او شد. سیریل فردی جاه‌طلب و تندرو بود که می‌خواست با خشونت، بساط کفر را از اسکندریه برچیند. او نه تنها با غیرمسیحیان، که با حاکم رومی شهر نیز که از دوستان نزدیک و شاگردان هیپاتیا بود، درگیر شد.سیریل و طرفدارانش شایع کردند که هیپاتیا ذهن حاکم را علیه کلیسا «شستشو» داده است. آن‌ها او را «جادوگر» و «کافر» نامیدند تا وجهه‌اش را نزد مردم عادی تخریب کنند. این اتهامات به‌تدریج اثر کرد و محبوبیتی که هیپاتیا داشت، جای خود را به سوءظن و نفرت داد.در سال ۴۱۵ میلادی، در اوج درگیری‌های مذهبی، پدر هیپاتیا و حامی قدرتمندش در کلیسا از دنیا رفته بودند و او دیگر پشتیبانی نداشت. یک روز، هنگامی که هیپاتیا با درشکه‌اش از یکی از سخنرانی‌ها بازمی‌گشت، گروهی از راهبان متعصب به رهبری یکی از نزدیکان سیریل، راه را بر او بستند. آن‌ها او را از درشکه بیرون کشیدند، به کلیسایی بردند، لباس‌هایش را پاره کردند و با تکه‌های سفال شکسته، بدنش را آن‌قدر زخمی کردند تا جان باخت. سپس، جسدش را در آتش سوزاندند.این قتل وحشیانه، پایانی تلخ بر زندگی زنی بود که تمام عمرش را وقف علم و خرد کرده بود.با مرگ هیپاتیا، بسیاری از فیلسوفان و دانشمندان از ترس جان، اسکندریه را ترک کردند. این رویداد نقطهٔ عطفی در افول مرکزیت علمی اسکندریه و آغاز دورانی بود که به «عصر تاریکی» مشهور شد؛ دورانی که در آن، تعصب مذهبی بر خردگرایی چیره گشت.اگرچه کلیسا تلاش کرد تا نام و آثار او را محو کند و هیچ‌یک از نوشته‌های اصلی او امروز در دسترس نیست، اما نام هیپاتیا در تاریخ زنده ماند. او به نماد مبارزه برای آزادی اندیشه، قربانی تعصب کور و شهیدی در راه علم تبدیل شد. داستان زندگی و مرگ دردناک او، هشداری ابدی است دربارهٔ خطراتی که جهل و بنیادگرایی برای تمدن بشری به همراه دارد.آنچه شنیدید، پنجاه و سومین اپیزود «راوکست» بود که در آبان ۱۴۰۱ منتشر شد. شما می‌توانید این پادکست را از طریق تمام اپلیکیشن‌های پادکست و وب‌سایت ravcast.ir بشنوید.اگر از شنیدن این اپیزود لذت بردید و تمایل به حمایت مالی دارید، می‌توانید از لینکی که در توضیحات اپیزود قرار دارد، استفاده کنید. البته می‌دانید که بزرگ‌ترین حمایت شما، معرفی اپیزودهایی است که دوست داشتید به دیگران.ممنون از شما، ممنون از اسپانسر این اپیزود و با آرزوی سلامتی برای تک‌تکتان.بقیه قسمت‌های پادکست راوکست را می‌تونید از این طریق هم گوش بدید:https://castbox.fm/vi/674626280</description>
                <category>پادکست راوکست</category>
                <author>پادکست راوکست</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jun 2025 17:06:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود ۵۲؛ یازده سپتامبر</title>
                <link>https://virgool.io/ravcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B5%DB%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D9%BE%D8%AA%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1-vu0nsfbgx89b</link>
                <description>سلام من ایمان نژاد احد هستم و این ۵۲مین اپیزود راوکست هست که در شهریور۱۴۰۱ منتشر می‌شه. در هر قسمت از راوکست داستان واقعی یا ماجرای یک رویداد مهم تاریخی رو می‌شنوید و در این اپیزود هم قراره که برای شما از روزی بگیم که شاید به جرات می‌شه گفت دنیا رو تغییر داد.۱۱ سپتامبر روزی تاریخی که بزرگ‌ترین حملات تروریستی تاریخ اتفاق افتاد و جهان وارد معادلات پیچیده‌ای شد که آینده‌ای پر از ابهام رو توی مسیرش می‌دید. حملات مرگ‌بار که به انتقام مرگ‌بارتر ختم شد و چهره‌ی خاورمیانه رو برای همیشه تغییر داد. اپیزود ۵۲، ۱۱ سپتامبر.فرودگاه بین‌المللی لوگان استان آمریکا، ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ حدود ساعت ۸ صبح پرواز شماره ۱۱ هواپیمایی آمریکن ارلاین از باند فرود بلند می‌شه و طرفای ساعت ۸:۱۵ از برج مراقبت به خلبان پیغام می‌دن که ارتفاعش رو بیشتر کنه، ولی این اتفاق نمی‌افته و دوباره پیام تکرار می‌شه و جوابی نمی‌گیرن! چند دقیقه بعد، از داخل هواپیما یکی از مسافرها با پلیس تماس می‌گیره و می‌گه چند نفر به زور وارد کابین خلبان شدند و یکی از مهمانداران رو هم با چاقو زخمی کردن.ساعت ۸:۲۴ دقیقه بعد از بی‌پاسخ موندن پیغام‌های برج مراقبت و تماسی که از داخل هواپیما گرفته شده بود، اعلام کردن که پرواز شماره ۱۱ ربوده شده و از اونجایی که فرستنده‌ها رو خاموش کردن موقعیتش به‌درستی مشخص نیست و فقط می‌دونم که ارتفاعش از حد معمول کمتر و دستور می‌دن که تمام پروازها از مسیر حرکت این هواپیما خارج بشن.بعد محمد عطا سرگروه تیم تروریستی از داخل هواپیما با برج مراقبت تماس می‌گیره و می‌گه ما چندتا هواپیما داریم و فعلا هم حال همه خوبه و هیچ کار اشتباهی نکنید، ما هم قراره برگردیم به فرودگاه. اینجوری کسی آسیب نمی‌بینه. ساعت ۸:۳۷ دقیقه به مرکز هوایی بوستون اعلام می‌کنند که یک هواپیمای ربوده شده دارند که داره به‌سمت نیویورک می‌ره و درخواست یک جنگنده می‌دن که برای کنترل اوضاع کمک‌شون کنن.طرفی که پشت خط بود تعجب می‌کنه! فکر کرده بود که یه تمرینه، ولی بهش تاکید کردن که داستان جدیه و هواپیما مستقیما داشت می‌رفت سمت برج‌های تجارت جهانی نیویورک این برج‌ها که در واقع بخشی از یک مجموعه با هفت تا ساختمان بودن، ساخت‌شون سال ۱۹۶۶ شروع شد و حوالی ۱۹۷۷ هم تموم می‌شه.ساخت برج شمالی یا همون برج شماره ۱ با ۱۱۰ طبقه، سال ۷۲ و برج جنوبی و شماره ۲ هم سال ۷۳ تمام شد و کل مجموعه هم سال هفتاد و هفت این دو تا بر زمان خودشون بلندترین برج‌های دنیا بودند که یک معمار ژاپنی که اتفاقا خودش از ارتفاع می‌ترسید طراحی‌شون کرده‌ بود.نیویورکی‌ها بعد از ساخت این برج‌ها اوایل خیلی روی خوش بهش نشون نمی‌دادند، ولی رفته‌رفته این برج‌ها و فضای اطرافش به یه‌جای محبوب برای مردم تبدیل شد. ساخت‌شون هم به‌شکلی بود که به‌خاطر ارتفاع زیادشون و برای جلوگیری و خنثی کردن فشاری که باد می‌تونست بهشون وارد کنه، همیشه یه تکون خیلی ریزی می‌اومدن و می‌گفتن این برج‌ها رو یه بویینگ ۷۰۷ هم نمی‌تونه تخریب کنه!حدود ۴۵۰ شرکت و هزاران کارمند توی این دوتا برج مستقر بودند و تقریبا روزانه ۱۰۰ هزار نفر توی این برج‌ها در رفت و آمد بودن واسه خودشون و یه شهر بودن واقعا جدا از فضای اداری هتل داشتن مجموعه‌ی ورزشی و تفریحی هم داشتن. چند هزار تا پارکینگ داشتن، خط راه‌آهن شهر از زیر این برج‌ها رد می‌شد و حتی سه تا ایستگاه مترو هم اطراف‌شون بود.این برج‌ها از همون اول تبدیل شده بود به پاتوق دلال‌ها و اصلا اونا بودن که اسم برج‌های تجارت جهانی رو براشون انتخاب کردن. از همون اول هم به‌عنوان یکی از مهم‌ترین ساختمان‌های تجاری آمریکا یا حتی دنیا شناخته می‌شدند و به‌خاطر همین اهمیت‌شون مورد توجه گروه‌های تندروی تروریستی که می‌خواستند به آمریکا ضربه بزنن بودن. حتی سال ۱۹۹۳ هم یه بار حمله‌ای به برج شمالی شد و این حمله این بود که تروریست‌ها می‌خواستند با نیم تن مواد منفجره و انفجاری که در طبقات زیرین برج ایجاد می‌کنند باعث بشن که ساخت‌مون روبه‌رو برج جنوبی خراب بشه و اینجوری هر دو تا برج با همدیگه تخریب بشن بریزن پایین.یکی از عوامل اصلی این حمله هم رمزی یوسف بود که با کمک عموش خالد شیخ محمد که یکی از طراحان اصلی حملات ۱۱ سپتامبر بود بعد از آموزش در افغانستان با پاسپورت جعلی وارد آمریکا می‌شه با یه پاسپورت جعلی عراقی بعدش هم درخواست پناهندگی سیاسی می‌ده.این آدم تا قبل از شروع حمله بیش از ۶۰۰ کیلوگرم مواد منفجره تهیه می‌کنه و با کمک هم دست‌هاش بمبی رو که ساخته بودن توی ون وارد پارکینگ ساختمون می‌کنن و بعد از خروج خودشون هم ماشین منفجر می‌کنن. انفجار به قدری شدید بود که دود سیاهی تا طبقه‌های ۹۰ به بالا میره، ولی با وجود مهیب بودنش باعث فرو ریختن ساختمون نمی‌شه؛ اما شیش نفر کشته می‌شن و بیش از ۱۰۰۰ نفر آسیب می‌بینن که اکثرشون موقع تخلیه‌ی برج‌ها بوده.چون به‌خاطر انفجار برق مجموعه کاملا قطع می‌شه و چندین هزار نفر باید از راه پله‌ها برای تخلیه‌ی برج‌های ۱۰۰ طبقه‌ای استفاده می‌کردن. توی این انفجار ۳ طبقه از برج شمالی از بین می‌ره و یه گودال خیلی بزرگ به‌وجود میاد، ولی مقاومت عجیب این ساختمان‌ها جلوی فرو ریختن‌شون رو می‌گیره.بعد از عملیات به‌سرعت پاکستان فرار می‌کنه، ولی همدستانش چند ماه بعد دستگیر می‌شن و در نهایت خود رمزی یوسف هم سال ۱۹۹۵ یعنی دو سال بعد در پاکستان دستگیر می‌شه و به آمریکا تحویل داده می‌شه و در دادگاه به حبس ابد محکوم می‌شه. وقتی یوسف رو به آمریکا آوردن توی هلیکوپتر برج‌های نیویورک رو نشون دادن و گفتن ببین هنوز سرپاست اونم گفت اگه پول بیشتری داشتم الان سر پا نبودن!برگردیم به ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱. خب گفتیم که هواپیمای امریکن ایرلاینز به‌سمت نیویورک تغییر مسیر داد و در ارتفاع کم رفت سمت برج‌های مرکز تجارت جهانی در حالی که کسی هم از موقعیت دقیق هواپیما خبر نداشت. ساعت ۸:۴۶ دقیقه‌ی صبح صدای انفجار منطقه رو لرزوند هواپیمای مسافربری بویینگ ۷۵۷ با تمام سرنشینانش کوبیده می‌شه به برج شمالی و شماره‌ی یک این برخورد تقریبا طبقات ۹۰ تا ۹۳ رو از بین برد و ارتباط طبقات بالایی با طبقه‌های پایین کاملا قطع کرد.حتی از طریق پله‌های اضطراری هم نمی‌تونستن از برج خارج بشن اونم در شرایطی که چند هزار نفر توی اون ساعت از روز سر کارشون توی برج بودن. اول همه فکر می‌کردند که احتمالا یک هواپیمای سبک موقع پرواز با برج برخورد کرده، چون گفتم که ارتباط برج مراقبت با هواپیمای دزدیده شدن قطع شده بود و هیچ ایده‌ای نداشت که الان دقیقا کجاست!بعد برخورد دود و آتشی بود که از برج می‌زد بیرون به‌سرعت نیروهای امدادی به منطقه اعزام می‌شن و آدمای توی برج رو برای فرار هجوم آورده بودند به راه‌پله‌ها چند هزار نفر می‌خواستن. ده‌ها طبقه با پله برن پایین حالا از اون طرفم آتش‌نشانان برای اینکه برسن به طبقه‌های بالا از پله‌ها استفاده می‌کردند که این باعث می‌شد حرکت آدمایی که می‌رفتن پایین کندتر هم بکنن.کار تخلیه هم‌زمان توی برج جنوبی هم داشت انجام می‌شد و تا جایی که می‌تونستن آدما رو توی آسانسورها می‌فرستادن پایین. بقیه از پله‌ها استفاده می‌کردن، هیچ‌کس هیچ ایده‌ای نداشت که چه اتفاقی افتاده و داره چی می‌گذره! همه دستپاچه مبهوت عملیات تخلیه خیلی کند پیش می‌رفت. طبقه‌های بالایی برج توی آتش می‌سوختند و هیچ دسترسی به دمای اون طبقات نبود. تمام این لحظات هم داشت به‌صورت زنده از خبرگزاری‌ها پخش می‌شد بعد چن دقیقه توی لابی ساختمون اولین جنازه‌ها رو می‌شد دید.سوخت هواپیما از طریق چاه آسانسور اومده بود توی طبقات پایین و یه‌سری رو سوزونده بود. ساعت ۹:۳ دقیقه هنوز همه تو شوک بودن که هواپیمای ۱۷۵ هواپیمایی یونایتد با برج جنوبی و شماره دو برخورد می‌کنه. مات و مبهوت شده بودن! این صحنه کاملا زنده از چند تا شبکه پخش شد و بعد دیگه همه تقریبا مطمئن شدند که آمریکا مورد حمله قرار گرفته و این اتفاق یک حمله‌ی تروریستی و تازه شروع ماجرا بود! هواپیمای ربوده شده‌ی سوم در حال حرکت به‌سمت واشنگتن بود. انگار همه چیز داشت از هم می‌پاشید هرج‌و‌مرج می‌شد همه جا دید کی بهشون حمله کرده. چرا حمله کرده؟ هدفشون چی بوده اصلا؟ کلی سوال داشتن که هیچ جوابی براشون نبود! مهم‌ترین نمادهای قدرت در آمریکا در به یاد موندنی‌ترین روز تاریخ این کشور مورد بزرگ‌ترین حملات تروریستی که تا اون موقع انجام شده بود قرار گرفته بودن.هواپیمای سوم ربوده شده مستقیما به‌سمت پنتاگون می‌رفت. یکی از بزرگ‌ترین ساختمان‌های دنیا از نظر مساحت و مقر وزارت دفاع آمریکا ساختمان پنج ضلعی با حدود ۳۰ هزار کارمند نظامی و غیرنظامی هواپیمای سوم ساعت۹:۳۷ دقیقه به ضلع غربی ساختمان برخورد می‌کنه هنوز حملات نیویورک درک نشده بودند که شوک سوم به آمریکا وارد شد. این هواپیما به‌خاطر مساحت وسیع ساختمون نمی‌تونست به کل بنا آسیب بزنه فقط به یه دلش برخورد کرد، ولی همین کافی بود که جون ده‌ها نفر گرفته بشه.در هر سه برخورد دود وحشتناکی که از انفجار به وجود میاد و سوخت هواپیماها که باعث سوختگی شدید می‌شدند آسیب‌های جدی به آدم می‌زد، اما این وسط یه هواپیمای چهارمی هم بود هواپیمای ۹۳ هواپیمایی یونایتد و هدفش احتمالا کاخ سفید یا ساختمان خزانه‌داری و یه ساختمون کنگره بوده. به خاطر همین فورا دستور لغو تمام سفرهای هوایی تخلیه تمام فرودگاه‌های کشور و فرود اضطراری تمام هواپیماها رو میدن و کاخ سفید و کنگره و ساختمان خزانه‌داری فورا دستور تخلیه می‌گیرن. همه‌ی اینا داشت توی کمتر از چند دقیقه اتفاق می‌افتاد.این آدما موقعی که داشتن ساختمان‌ها رو تخلیه می‌کردند، دود حمله به کنگره رو داشتن می‌دیدند و هر لحظه ممکن بود که برای خودشون هم همین اتفاق بیفته؛ اما این هواپیما توی مسیرش به مشکل می‌خورد. مشکلی که مسافرای هواپیما برای تروریست‌ها درست می‌کنن. صدای اتفاقاتی که توی کابین خلبان داشت می‌افتاد و مستقیما برای مرکز کنترل ترافیک هوایی می‌رفت، نشون می‌داد که تروریست‌ها مسافرها رو تهدید می‌کنن که آره ما تیم بمب داریم و اگر کسی بخواد داستان درست کنه، بمب منفجر می‌کنیم. چند تا از این مسافرها از توی هواپیما به خانواده‌هاشون زنگ می‌زنن و باهاشون صحبت می‌کنند و می‌فهمند که چه اتفاقی برای برج‌های نیویورک و ساختمان پنتاگون افتاده و فهمیدم که این بلایی که قراره سر خودشونم بیاد اینجا چند نفرشون تصمیم می‌گیرند که به کابین خلبان حمله کنند که هواپیما رو از دست خلبانی که تروریست اونجا نشونده بودن نجات بدن.این خلبان آقای زیاد جراح لبنانی بودش و جعبه سیاه هواپیما صدای ضربات بلند و داد و فریادهای مسافرها رو ضبط کرده که قشنگ نشون میده داشتن سعی می‌کردند وارد کابین خلبان بشن. این درگیری باعث می‌شه که کنترل پرواز از دست جراح در بره و هواپیما در منطقه‌ی سامرس کانتری توی ایالت پنسیلوانیا به زمین کوبیده بشه و هر ۳۷ مسافر به‌همراه هفت خدمه و تمام تروریست‌ها کشته بشن. این اتفاق کی افتاد؟ ساعت ۱۰، ۱۵ دقیقه صبح. حملات رو یه مرور بکنیم. ۴ تا هواپیما توسط تروریست‌ها دزدیده می‌شن دو تا حمله‌ اول به برج‌های تجارت جهانی نیویورک انجام می‌شه، قبل ساعت ۹ هواپیمای اول به برج شمالی کوبیده می‌شه و چند دقیقه بعد از ساعت ۹ هواپیمای دوم به برج جنوبی و هواپیمای سوم هم تقریبا ۵۰ دقیقه بعد از شروع عملیات به ساختمان پنتاگون توی واشینگتن می‌زنه و هواپیمای چهارم که قرار بود به یکی از ساختمان‌های کنگره کاخ سفید یا ساختمان خزانه‌داری در واشنگتن بزنه توی مسیر با دخالت مسافران سقوط می‌کنه و نمی‌تونه ماموریتش رو تکمیل کنه.تمام این هواپیماها مسافرانی داشتند که همه‌شون تو این حملات کشته شدند و کاری که تروریست‌ها توی هر چهار پرواز می‌کردند این بود که بعد از کنترل هواپیما مسافرها را به انتهای هواپیما می‌بردن و با تهدید به اینکه ما بمب با خودمون داریم ساکت باشید تا منفجر نکنیم، همه را ساکت می‌کردن و اون هم از ترس جون‌شون مقاومتی نمی‌کردند که البته این مورد توی پرواز آخر جواب نداد؛ ولی این حمله‌ها همه‌ی ماجرا نبود! تازه مصیبت شروع شده بود و باید وضعیت کنترل می‌کردن!یکی از سخت‌ترین دستوراتی که در موردش تصمیم گرفته شد این بود که هر هواپیمایی مسافربری رو که دستور فرود اضطراری انجام نداده بود و به پیام‌های ارسالی جواب نمی‌داد و جنگنده‌ها رو هوا بزنن یادمون نره که برج‌های دوقلو و بخشی از پنتاگون همچنان دارن تو آتیش می‌سوزن.حالا برای ادامه‌ی ماجرا می‌ریم سراغ برج‌های نیویورک گفتم که بعد از برخورد عملا ارتباط با طبقه‌های بالای ۹۰ در هر دو برج مسدود شده بود. نیروهای آتش‌نشانی امدادی تمام تلاش‌شون این بود که برج‌ها رو تخلیه کنند و این کار هم خیلی کند پیش می‌رفت.شما فکر کن چند هزار نفر از راه پله‌ها تخلیه کنید و این کار توی طبقات بالایی سخت‌تر بود. ۶۰ طبقه، ۷۰ طبقه، ۸۰ طبقه رو باید با پله می‌اومدن پایین، ولی کاش فرصت همین کار هم به اندازه‌ی کافی بود. ساعت ۹:۵۹ در حالی که کلی آدم امدادگر آتش‌نشان توی برج جنوبی بودن ساختمان یک‌باره با یه غرش وحشتناک فرو می‌ریزه!با اینکه این برج دیرتر مورد حمله قرار گرفت، ولی زودتر ریخت. عظمت ساختمان باعث شد که بعد ریختنش گرد و خاک و دود با فشار و سرعت عجیبی تمام خیابان‌های اطراف ببلع مردم پشت ماشین و مغازه‌ها و ساختمان‌ها پناه گرفته بودند یک لایه ضخیم از دود و خاکستر و خاک تمام منطقه رو پوشوند.آدم‌ها سر تا پاشون رو گرد و غبار سفید کرده بود و شنیدید میگن انگار خاک مرده پاشیدن، دقیقا همچین حالتی شده بود وقتی یه کم گرد و خاک نشست آدمایی که داشتن فرار می‌کردند، وقتی پشت سرشون نگاه می‌کردن دیگه خبری از برج جنوبی نبود!من شخصا هیچ درکی از حس و حال آدمایی که تو اون صحنه بودن نمی‌تونم داشته‌باشم، ولی اگه قرار باشه نهایت ترس رو بخوام تصور کنم، احتمالا باید حس و حال آدمایی باشه که توی طبقات بالایی برج شمالی گیر کرده بودن و فروریختن برج جنوبی رو هم دیده‌ بودن.از یه جایی به بعد دوربین‌های خبری آدمایی رو نشون می‌دادن که از ترس جون‌شون و درماندگی که اون بالا اسیر شده بودند برای فرار از دود و آتش خودشون از بالای ۹۰ طبقه پرت می‌کردند پایین و چی بدتر از این و چی بدتر از این که برج ۱۱۰ طبقه‌ای شماره‌ی یک هم ساعت ۱۰:۲۸ دقیقه ویرون شد و اومد پایین.توی شرایطی که چند صد نفر کارمند و آتش‌نشان امدادگر هنوز از ساختمان خارج نشده بودن، تخریب این دو تا برج به ۱۰ ساختمون دیگه‌ای که اطراف‌شون بود آسیب جدی زد. بعضی‌هاشون مثل ساختمان شماره ۷ و ۴۶ طبقه‌ی مرکز تجارت جهانی به‌خاطر فشار آوار دو برج اصلی کاملا تخریب می‌شن.در واشنگتن و در حمله پنتاگون و تخریب ضلع غربی این ساختمون ۱۲۵ نفر کشته می‌شن خیلی از مردم تک‌تک این لحظات رو داشتن و از بخش‌های خبری مختلف می‌دیدن، زنده می‌دیدن که چه اتفاقی داره می‌افته این لحظات خیلی من و یاد ساختمون پلاسکو انداخت نمی‌دونم شما هم ذهن‌تون رفت سمت پلاسکو یا نه!اون روز من هم داشتم از اخبار زنده می‌دیدم که چی داره می‌گذره و هم به واسطه‌ی محل کارم که بازار تهران بود دورادور می‌تونستم دودی که از بالای ساختمان توی هوا پخش می‌شه رو ببینم و چه آتش‌نشان‌هایی که توی این ماجراها برای نجات جون آدم‌ها از هستی خودشون نگذشتن.بگذریم حالا برگردیم عقب‌تر و ببینیم که موقع حمله جورج بوش رییس جمهور وقت کجا بود و واکنش نسبت‌به این اتفاق چه بوده. مشاور بوش می‌گه که اون موقع ما یه برنامه‌ای توی مدرسه‌ی بوردر فلوریدا داشتیم قرار بود که رییس جمهور با بچه‌ها دیدار کنه و براشون سخنرانی کنه.قبل ورود بوش به کلاس بهش خبر میدن که ظاهرا یک هواپیمای دو موتوره کوچیک خورده به یکی از برج‌های نیویورک اونم می‌گه چه وحشتناک حتما بنده خدا خلبان بیچاره سکته کرده بوده دیگه. بعد میره سر کلاس، توی کلاس که بود به مشاورش خبر میدن که هواپیمای دوم خورده به برج جنوبی و می‌گه من رفتم داخل کلاس خم شدم بعد دم گوشش دقیقا این جمله رو زمزمه کردم هواپیمای دوم به برج دوم برخورد کرد.آمریکا مورد حمله قرار گرفته بلافاصله بعد از مراسم سخنرانی هواپیمای حامل بوش پرواز می‌کنه و بر خلاف اینکه خیلی اصرار داشت خودش که برگرده واشنگتن، ولی مشاورانش قانعش می‌کنن که به یه جایی امن بره و با اسکورت جنگنده‌های نظامی به یکی از پایگاه‌های هوایی امن میره و از اونجا ساعت دوازده و نیم ظهر اولین مصاحبه‌اش با دوربین‌های خبری انجام میده و از مردم برای مقاومت‌شون تشکر می‌کنه و با خانوادگان کشته شده‌ها همدردی می‌کنه.بعدش هم به پایگاه هوایی نبراسکا میره و وارد اتاق عملیات استراتژیک می‌شه، جایی در عمق زمین و به‌شدت محافظت شده که عملیات‌های مهم ر از اونجا رهبری می‌کردن. بعدش از اونجا با واشنگتن ارتباط می‌گیرن و روش با معاونان و مشاوران و ژنرال‌های عالی رتبه ارتش جلسه می‌ذارن و از اونجا دیگه بالاخره برمی‌گرده به واشنگتن تقریبا طرفای ساعت ۷ بود که به کاخ سفید می‌رسه. مشاورش می‌گه وقتی بالای واشنگتن داشتیم پرواز می‌کردیم دودی که از ساختمان پنتاگون بلند می‌شد می‌دیدیم رییس جمهور هم گفت که این چهره‌ی جنگ در قرن ۲۱ همون شب بوش توی سخنرانی که از شبکه‌های خبری پخش شد.حمله‌های تروریستی می‌تونن بنیان بزرگ‌ترین ساختمان‌های ما رو به لرزوندن بنیان‌های آمریکا رو لمس کنن این حمله‌ها فولاد رو خرد می‌کنن، اما نمی‌تونن خدشه‌ای با اراده‌ی آمریکا وارد کنن. شب ۱۱ سپتامبر مراسم‌های یادبود در نقاط مختلف آمریکا و حتی دنیا برگزار می‌شه توی ساختمون کنگره نمایندگان مراسم یادبود برگزار می‌کند،غم و اندوه و شوک و ترس و خشم و می‌تونستی چهره‌ی تک تک آمریکاییا ببینی. اون‌شب از سرنوشت هزاران نفر هیچ خبری نبود و شاید بدترین آسیب این حملات فشار روانی بی‌حدی بود که داشت به مردم وارد می‌شد. هر لحظه منتظر یه حمله‌ی جدید بودن و شدیدا هم انتظار انتقام داشتن. انتقام از باعث و بانی این حملات که تقریبا همه می‌دونستن یکی بودن القاعده و شخص اسامه بن‌لاده.اگه بخوایم حملات ۱۱ سپتامبر رو موشکافی کنیم و ببینیم این عملیات به چه شکلی برنامه‌ریزی یا پیاده‌سازی شده و اصلا چی شد که کار به اینجا کشید، باید برگردیم به سال‌ها قبل به سال ۱۹۷۰ و نه زمانی که شوروی با ورود به افغانستان و ارسال نیروهای نظامی کشور را اشغال کرده بود. زمانی که جنگ سرد بین شوروی و آمریکا در جریان بود و آمریکا شدیدا از نفوذ شوروی در خاورمیانه و گسترش مرزهای کمونیسم نگران آمریکایی از سال ۸۴ به‌شکل جدی تصمیم گرفتند که با این موضوع مقابله کنند و یک بودجه‌ی سنگین هم براش در نظر گرفتن که تا به سال یک میلیارد دلار می‌رسید؛ ولی اونا قصد مداخله نظامی مستقیم نداشتند و مبارزه رو باید با حمایت از گروه‌های جهادی سازماندهی می‌کردن گروه‌هایی که افرادی مثل گلبدین حکمتیار و احمدشاه مسعود رهبران‌شون بودن نکته‌ی جالب در مورد گلبدین حکمت‌یار اینه که اصلا آدم محبوبی نبود! شاید مجاهدین حاضر بودند که به‌خاطر وظیفه‌ی دینی‌شون جهاد کردن تحت رهبری مبارزه کنن، ولی شخص خود حکمت یار محبوب نبود و به آدمی خشن و دل‌سنگ معروف بود. حتی می‌گن در زمانی که زنان افغانستان دختران افغانستان با دامن و بدون حجاب به دانشگاه می‌رفتند، کارزار اسیدپاشی راه انداخته بود که جلوی این موضوع رو بگیره. در زمان جنگ داخلی افغانستان که جنایت بسیار زیادی علیه مردم افغانستان انجام داد که داستانش و مفصل در دو اپیزود شب از قندهار می‌رسد براتون تعریف کردیم.حالا آمریکایی‌ها برای مقابله با دشمن بزرگ‌ترشون که شوروی بود روی آورده بودند و به حمایت از همچین نیروهایی اونا حتی کمک‌های مالی و نظامی زیادی هم به نیروهای مقاومت شمال به رهبری احمد شاه مسعود انجام دادن از طریق پاکستان اسلحه‌ای بود که وارد افغانستان می‌کردند تا جایگزین سلاح‌های قدیمی نیروهای مجاهد بشه.اسلحه‌های نیروهای افغانستان مال زمان جنگ جهانی اول یا حتی قبل‌تر بود و حالا کامیون کامیون کلاشینکف و گلوله‌های توپ و راکت انداز داشت می‌رسید دست‌شون. تقریبا هفت گروه جهادی مختلف سرتا پا مسلح شدند که مسیر جنگ با شوروی را کاملا عوض کرد، حتی هواپیماها و هلیکوپترهای شوروی هم توی آسمون دیگه امنیت نداشتن! نیروهای افغان با راکت‌اندازهای پیشرفته‌ی آمریکایی اونا رو هوا می‌زدن هدف آمریکا مشخص بود، شکست و خروج نیروهای شوروی از افغانستان به هر قیمتی که شده! حتی با بودجه‌ای نامحدود یه نکته‌ی بسیار مهمی که در این نبردها باید بهش دقت بشه، اینه که مسلمان‌های زیادی از بین اعراب فیلیپینی‌ها اندونزی‌ها و جاهای مختلف دنیا وارد این نبرد می‌شدند که اصلا افغانستانی نبودن و تنها هدف‌شون جهاد بود!تنها هدف‌شون مقابله با اشغال یک کشور اسلامی توسط کافران و غیرمسلمون‌ها بود. هم‌زمان توی مساجد شهرها و روستاهای کشورهای اسلامی واحدها از اهمیت جهاد و لزوم کمک به مجاهدین افغانستان می‌گفتند. این یعنی در هم تنیدگی مذهب و سیاست و خطری که غرب متوجه نشده بود و نمی‌خواست فعلا بهش فکر کنه و می‌خواست از پتانسیل برای پیروزی در جنگ استفاده کنه.یکی از کسانی که به این جهت ملحق شد و نقش بسیار مهمی در این نبردها داشت، اسامه بن لادن بود. مردی که از یک خانواده‌ای ثروتمند عربستانی می‌اومد که سال‌ها بود در آمریکا زندگی می‌کردند و تحصیلات‌شون بود. اسامه با این که در آمریکا زندگی می‌کرد، ولی خیلی دوست داشت که برای اسلام قدمی برداره و نقشش به‌عنوان یک مسلمان برای دینش ایفا کنه.برای همین به پاکستان می‌ره و از اونجا با ثروت و تجهیزاتی که با خودش آورده بود به‌عنوان پشتیبان مجاهدین وارد عمل می‌شه و فعالیت‌اش حتی مورد تمجید غربی‌ها هم قرار می‌گیره و به‌عنوان یک مجاهد تحسینش می‌کنن. این فعالیت‌ها بن‌لادن رو سمت تشکیل یک گروه برای منسجم کردن فعالیت‌های سوق داد گروهی به اسم القاعده با نیروهای جهادی و چندملیتی سال ۱۹۸۹ با خروج نیروهای شوروی از افغانستان آمریکا به خواستش رسید جنگی که یک میلیون نفر و در طی یک دهه کشت و کشتار از بین برده بود، تموم شده بود.حداقل یک سوم جمعیت ۱۳ میلیونی افغانستان یا کشته شدند یا مجروح شدند و یا آواره‌ی کشورهای همسایه‌ان. بعد از جنگ خبر پیروزی مجاهدین بر شوروی تیتر مهم‌ترین خبرهای دنیا بود. این روحیه نیروهای مجاهد رو خیلی بالا برد؛ ولی بعد از جنگ درست وقتی که غرب درگیر پیروزی‌های بعدی بر شوروی بود مثل فروریختن دیوار برلین و گسترش زندگی مدرن و سرمایه‌داری توی افغانستان داشت اتفاق می‌افتاد که نادیده گرفته شده بود.آمریکا افغانستان رو بدون هیچ برنامه‌ای برای آینده به حال خودش رها کرد و اون اتفاق مهم قدرت گرفتن تفکر جهادی و بنیادگرایانه بود. القاعده در راس اون اتاق بن‌لادن پیشروی این قضیه بودند و در تلاش بودند که جلوی نفوذ هرگونه تفکر غربی در جوامع اسلامی رو بگیرن و بزرگ‌ترین ویترین این تفکرات غربی و زندگی تجملی و فساد و لهو و لعب از نظر خودشون چی بود؟ آمریکا فکر اینجا دیگه نکرده بودند، بچه‌ای که بزرگش کرده بودن حالا برای خودشون شاخ شده بود!بن لادن دنبال یه بهونه‌ای بود تا جهاد علیه آمریکا را توجیه کند، چون به هر حال آمریکایی‌ها به نیروهای جهادی کمک کرده بودن و نیروهاشان قانع می‌شدند که چرا باید علیه حامی‌شون مبارزه کنن. این بهونه کجا افتاد دستش؟ اونجایی که عراق به کویت حمله کرد و آمریکا برای حمایت از عربستان و محافظت از منابع و تجهیزات نفتی وارد این کشور شد. به لادن گفت دیدی چی شده؟ کافرا اومدن بر سرزمین وحی قرآن مسلط بشن اومدن منابع قدرت و ثروت و نفت ما رو به تاراج ببرن! اینا دنبال سلطه بر مسلمانان و بر هر مسلمانی واجبه که جلوی این اتفاق رو بگیره.بن لادن اعلام جهاد کرده بود، ولی حقیقتش هنوز کسی در غرب جدی نمی‌گرفت! می‌گفتن این یه بچه پولدار مسلمونه که فقط داره پولشو هدر میده؛ ولی اتفاقی که سال ۱۹۹۳ افتاد و ماجرای همون بمب‌گذاری توی پارکینگ برج تجارت جهانی که براتون تعریف کردم، زنگ هشدار به صدا درآورد. البته که این عملیات مستقیما به القاعده مربوط نمی‌شد، ولی با رهبری عمر عبدالرحمانی انجام شده بود که بسیار به بن لادن نزدیک بود.این آدم شیخ کور هم می‌گفتند چون نابینا بود، یه مذهبی تندرو که با شوروی هم جنگیده‌ بود و تو آمریکا هم زندگی می‌کرد و آمریکایی‌ها فکر می‌کردن چون زمانی کنار همدیگه علیه شوروی جنگیدند، پس احتمالا مشکلی با هم نخواهند داشت در صورتی که اشتباه فکر می‌کردن!این بمب‌گذاری سال ۱۹۹۳ تنها ماموریت زیر نظر عمر عبدالرحمان نبود! اون سال چندین عملیات مختلف دیگه شناسایی خنثی شدن از ترور حسنی مبارک رییس جمهور مصر گرفته تا بمب گذاری توی تونل‌های شهری آمریکا دیگه بعد از این اتفاقات توجه نیروهای امنیتی به گروه‌های اسلام‌گرای تندرو تروریستی بیشتر شد و بن لادن هم یکی از کسانی بود که زیر نظر گرفتنش. سال ۱۹۹۶ وقتی بن لادن در سودان بود، دیگه به‌شکل علنی مرتب علیه آمریکا موضع می‌گرفت و جهاد را یادآوری می‌کرد.سودانی‌ها مستقیما باهاش مخالفت نمی‌کردن خب شاید توانشم نداشتن، ولی دنبال یه راهی بودند که بتونن از شرش خلاص بشن. اومدن با مشورت آمریکا بن لادن رو محترمانه فرستادن به افغانستان. فکر می‌کردن اگه اونجا باشه، دیگه دست و پاش بسته‌تره. بن لادن وارد افغانستان شد که بعد از جنگ با شوروی وارد جنگ داخلی شده بود و تمام گروه‌های مثلث قدرت افتاده بودن به جون هم و کشور به‌معنای واقعی نابود شده بود. واقعا نابود شده بود!تا اینکه بالاخره سر و کله‌ی طالبان از پاکستان پیدا می‌شه و با سرکوب بقیه گروه‌ها و با شعار برقراری صلح قدرت در افغانستان به‌دست می‌گیره و ۵ سال زندگی کابوس وار مردم افغانستان زیر نظر حکومت سیاه طالبان شروع می‌شه! دیگه وارد جزییات این حکومت نمی‌شم. اگه دوست دارید بیشتر در موردش بدونید اون دو تا اپیزود شب از قندهار می‌رسد رو گوش کنید.حالا بن لادن توی همچین شرایطی وارد افغانستان شد و چه بهشتی بهتر از افغانستان برای نیروهای تندرو و تروریستی بن لادن و ملا عمر رهبر طالبان بسیار به هم نزدیک بودن و مشکلی با هم نداشتن حتی بعد از تخریب بتهای بامیان توسط طالبان بن لادن پیغام به ملا عمر میده که توش نوشته بود امیدوارم همون‌طور که در از بین بردن خدایان مرده و دروغین توفیق داشتن خداوند در از بین بردن خدایان دروغین زنده هم که همون آمریکاست بهشون توفیق بده افغانستان تبدیل شد به مقر القاعده و اردوگاه‌ها و کمپ‌های آموزشی این گروه.البته به لادن قول داده بود که از خاک افغانستان برای انجام عملیات‌های جهادی استفاده نکنه، ولی نزدیک این دو نفر بیشتر از این بود که با این بدقولی بین‌شون شکراب سال ۱۹۹۸ بن‌لادن در سالروز ورود نیروهای آمریکایی به عربستان حملاتی را علیه سفارتخانه‌های آمریکا در شرق آفریقا انجام داد و این شروع جنگ علنی القاعده علیه آمریکا بود.از اینجا به بعد بود که اسم بن لادن به‌عنوان دشمن شماره یک آمریکا سر زبان‌ها افتاد و تحت تعقیب قرار گرفت و آمریکا هم در بالاترین سطح هشدار امنیتی قرار گرفت. آمریکایی‌ها تا سال بعد چندین حمله دیگر هم قبل از وقوع دفن کردند، ولی خبرها از حمله‌های جدید می‌گفتن سال ۲۰۰۱ بمب‌گذار انتحاری در خلیج عدن در یمن با قایق به یک ناوشکن آمریکایی که در حال سوخت‌گیری بود می‌کوبه و ۱۸ نفر رو به کشتن میدن؛ اما این فقط مقدمه‌ای بود برای اون چیزی که در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ اتفاق می‌فته که نهادهای امنیتی آمریکا اطلاعات بسیار زیادی از کانال‌های مختلف دستگیری‌شون می‌شه.مبنی‌بر اینکه یک جریانی در حال شکل گرفتنه، یک اتفاقی که مشخص نیست دقیقا هدفش چیه، حجم اطلاعاتی که سمتشان میومد حسابی شاخ‌شون رو تیز کرده بود. حالا از اینجا به بعد می‌تونیم بریم سراغ برنامه‌ریزی حملات ۱۱ سپتامبر.خب قطعا اجرای همچین عملیات بزرگ و گسترده‌ای نیاز به برنامه‌ریزی و تدارکاتی هم داره که تقریبا ۲، ۳ سال زمان برد. فکر نکنید ۲، ۳ ماه به فکر افتادن اجراش کردن. چندین و چند جلسه سری در نقاط مختلف دنیا برگزار شد و آدم‌های بسیار مهمی در القاعده برای اجرا کردنش وارد میدان شدن. در این عملیات ۱۹ نفر شرکت داشتند که ۴ نفرشون آموزش‌های خلبانی دیده‌ بودن، چند تاشون حتی بعد از ورودشون به آمریکا توی کلاس‌های خلبانی شرکت کردن و وظیفه‌شون این بود که بعد از ربودن هواپیماها هر کدوم‌شون توی یکی از هواپیماها مسئول کنترل پرواز باشن و ۴ نفر دیگه هم وظیفه کنترل مسافرها رو بر عهده بگیرن.یعنی قرار بود تو هر هواپیما ۵ نفر حضور داشته باشن، ولی خب گفتم که ۱۹ نفر بودن، یه نفر کم میاد، اون یه نفر احتمالا فردی فرانسوی بود که وقتی وارد آمریکا می‌شه قبل از شروع عملیات، اداره مهاجرت بازداشتش می‌کنه و از کشور می‌ندازنش بیرون.این آدم خیلی هم به محمد عطا نزدیک بود. مردی که رهبری این عملیات رو به‌عهده داشت که اگه موقع بازداشتش این ارتباط لو می‌رفت، قطعا می‌تونست تمام عملیات کنسل کنه، ولی خب این اتفاق نمی‌افته. حالا محمد عطا کی بود؟ این آدم یه مرد تحصیل کرده و پولدار بود که در هامبورگ آلمان با ۳ نفر از اسلام‌گراهای دیگه که به القاعده علاقه‌مند بودند، آشنا می‌شن.اون زمان هامبورگ تبدیل شده بود به جایی برای آشنایی این تندروها با همدیگه به‌خاطر آزادی که برای فعالیت‌های مذهبی داشتن توی مساجد دور هم جمع می‌شدند و اونایی که باید همدیگه رو پیدا کنن پیدا می‌کردن. این ۴ نفر از سال ۱۹۹۹ از طریق پاکستان خودشون رو می‌رسونن به افغانستان و توی کمپ‌های تمرینی القاعده مشغول می‌شن و بعد از یه مدت بن لادن باهاشون صحبت می‌کنه.اونا رو برای اجرای عملیاتی به اسم عملیات هواپیماها انتخاب می‌کنه. فقط دقت دارید دیگه هر تروریستی می‌خواد یه حرکتی انجام بده اول سر و کلشون پاکستان پیدا می‌شه! این ۴ نفر اواخر همان سال ۹۹ از طریق خالد شیخ محمد مغز متفکر حملات ۱۱ سپتامبر و عموی همون رمز یوسف معروف به مالزی فرستاده می‌شن. سال ۲۰۰۱ جلسه خیلی مهم در کوالا لامپور مالزی برگزار می‌شه و تو اون جلسه ابزارهای مورد نیاز و شیوه‌ی ورود هواپیمار باها به آمریکا بررسی می‌شه و تصمیم می‌گیرن که اونا از طریق ویزای دانشجویی برای ورود به خاک آمریکا اقدام کنن. همین کار رو هم می‌کنن و موفق می‌شن که ژانویه‌ی ۲۰۰۰ وارد خاک آمریکا بشن.یه نکته‌ی بسیار مهمی که باید بدونید اینه که سازمان‌ها و نهادهای مختلفی برای مبارزه با تروریسم در آمریکا وجود داره که اینا باید اطلاعاتی که به‌دست میارن با همدیگه شیر کنن. اتفاقی که موقع ورود آدمای القاعده به آمریکا نیفتاده‌ بود، سازمان سیا سوابق‌شون رو بررسی کرده بود و بهشون شک هم داشت، ولی پروفایل‌شون در اختیار اف‌بی‌آی نداشت که بیشتر چک‌شون کنن.اتفاقی که اگه می‌افتاد ممکن بود بفهمن که اینا همون کسایی هستن که توی مالزی، اون جلسه‌ی مهم رو داشتن، چون آمریکایی‌ها از اون جلسه با خبر بودند؛ ولی نمی‌دونستن در مورد چی و خروجیش چی بوده! اونا بعد از ورود به آمریکا از طریق رابط عربستانی‌شون، حساب بانکی باز می‌کنن، خونه اجاره می‌کنند و مشغول کار می‌شن و یه زندگی خیلی نرمال و عادی رو پیش می‌گیرن.هیچ کاری نمی‌کنند که یه وقت کسی بخواد گزارش‌شون رو به پلیس بده. حالا جالب اینه که همون اوایل یکی از خبرچین‌های اف‌بی‌آی اونا رو می‌بینه، ولی خب به چیزی شک نمی‌کنه که بخواد گزارش‌شون کنه. طبق نقشه قرار بود روزهای منتهی به اجرای عملیات بقیه اعضای گروه هم بهشون اضافه بشن و هر تیم در نزدیکی فرودگاهی که قرار بود عملیات شون رو انجام بدن. مستقرن چند روز قبل از ۱۱ سپتامبر هر ۱۹ نفر در آمریکا بودند.از این ۱۹ نفر ۱۵ نفرشون عربستانی، ۲ اماراتی، ۱ لبنانی و ۱ نفرشون مصری که محمد عطا رهبر تیم باشن؛ اما درست دو روز قبل از اجرای عملیات یک اتفاق بسیار مهم در افغانستان می‌افته و احمد شاه مسعود، رهبر مقاومت شمال و دشمن اصلی ملاعمر ترور می‌شه.توسط القاعده اجرای این عملیات به یک اسلام‌گرایی ساکن بلژیک سپرده شده بود که برای جهاد از اروپا اومده بود به پاکستان و وارد افغانستان شده بود. این آدم با همراهی یک جهادی دیگه در پوشش خبرنگار به دیدار احمد شاه مسعود میرن و وقتی با اون تنها می‌شن کمربند انتحاری و بمبی که توی دوربین فیلم‌برداری شون جاسازی کرده بودن و منفجر می‌کنن و شیر دره پنجشیر زو ترور می‌کنن.بن لادن این ترور را به ملا عمر هدیه می‌کنه. تمام دلیلش همون قولی بود که به ملا عمر داده بود. اینکه از خاک افغانستان برای اجرای عملیات استفاده نکنه و از اونجایی که هیچ چیزی در مورد حملات ۱۱ سپتامبر به ملاعمر نگفته‌ بود اینجوری می‌خواست به نوعی ازش دلجویی کنه و ارزش این هدیه انقدر بالا بود که ملا عمر راضی کنه حالا یه روز قبل از شروع عملیات نیروهای القاعده بدون اینکه بخوان جلب توجه خاصی کنن، توی هتل‌ها مستقرشدن و فرداش هر کدوم جداگانه وارد هواپیماهایی که از قبل مشخص کرده بودند می‌شن.به هیچ کدوم آشناییت به هم ندادن. چندتا نکته رو هم در مورد انتخاب هواپیماها در نظر گرفته بودن اینکه ساعت پروازها تا جای ممکن به هم نزدیک باشند که عملیات در یک تایم کوتاهی شروع و تموم بشه و اینکه مسافتی که قرار بود برن طولانی باشه. شرق به غرب آمریکا بشه که سوخت زیادی زده باشند تا موقع انفجار این سوخت بیشترین آسیب به ساختمان‌ها بزنه.هر ۱۹ نفر وارد هواپیماها می‌شن و تقریبا نیم‌ساعت بعد از شروع عملیات وقتی همشون روی آسمون بودن صدای محمد عطا از کابین یکی از هواپیماها به مرکز کنترل ترافیک مخابره می‌شه که داره به مسافران می‌گه آروم باشن، بشینن سر جاشون، داریم برمیگردیم فرودگاه و قرار نیست به کسی آسیب بزنیم. صدای اون از هواپیمایی می‌اومد که ساعت ۸:۴۶ دقیقه‌ی صبح با برج شمالی و شماره یک برخورد کرد و بعد هم هواپیمای دوم ساختمان جنوبی، بعد حمله به پنتاگون و در نهایت هواپیمای چهارم که داستانش رو براتون تعریف کردم.قبل از رسیدن به واشنگتن صعودگر ون این حملات ۲۹۹۷ نفر کشته رسمی از ۹۰ ملیت مختلف و ۲۵ هزار مجروح داشت. ۴۴۰ آتش‌نشان و افسر پلیس و نیروی اورژانس جون‌شون رو از دست دادن که اکثرشون موقع ریختن ناگهانی ساختمون‌ها کشته شدن. عملیات نجات و آواربرداری ۸ ماه طول کشید و چند صد میلیون دلار هزینه برداشت. با اینکه تعداد قربانیان حدود ۳ هزار نفر اعلام شد، اما حدود ۱۰ هزار نمونه دی‌ان‌ای از حوادث اون روز وجود داره که صاحبان اون‌ها سال‌هاست شناسایی نشدن.توی این حملات دست کم ۱۰ میلیارد دلار خسارت به اموال و زیرساخت‌های آمریکا وارد شد و حدود ۳.۳ تریلیون دلار هزینه به این کشور تحمیل شد. یونیتی از شماره‌ها نوشت به ازای هر دلاری که القاعده برای انجام حملات ۱۱ سپتامبر خرج کرد، ۶.۶ میلیون دلار هزینه به آمریکا تحمیل شد!آوارها و اون چیزی که از حملات ۱۱ سپتامبر در مرکز تجارت جهانی باقی موند، توسط رسانه‌ها نقطه‌ی صفر و توسط آتش‌نشان‌ها که اسم گذاری شد، عملیات امداد و نجات این حملات یکی از بزرگترین و بی‌سابقه‌ترین عملیات‌های تاریخ آمریکا بود. ادارهی آتش‌نشانی نیویورک ۲۰۰ واحد یعنی نیمی از کل واحدهای آتش‌نشانی به منطقه اعزام کرد. وقتی که برج‌های دوقلو فروریختن، ۴۰۰ آتش‌نشان در محل حضور داشتن.تازه این‌ها جدا از نیروهای امدادی و داوطلبینی بودن که مستقل وارد عملیات نجات شدن. حتی ۴۰۰ سگ زنده یاب هم توی این عملیات‌ها حضور داشتن، ولی با وجود همه‌ی این تلاش‌ها فقط ۱۴ نفر تونستن از محدوده‌ی برخورد هواپیما به برج جنوبی یعنی اون طبقاتی که هواپیما وارد شده بود و ۴ نفر از طبقات بالای اون نجات پیدا کنن.روز بعد از حادثه هم ۱۱ نفر از جمله ۶ آتش‌نشان و ۳ افسر پلیس از زیر آوار نجات پیدا کردن. ۱ نفر دیگه هم بعد از ۲۷ ساعت زنده از زیر آوار بیرون اومد. کلی آدم از زیر آوار با خانواده‌هاشون تماس گرفته بودند که متاسفانه هیچ کدوم‌شون زنده بیرون نیومدن. با وجود سرعت بالایی که عملیات آواربرداری تو روزهای اول داشت بعد از چند روز حجم و سرعت عملیات به شدت کند شد.آلودگی، آوار و هوا و گازهای سمی و انتشار بی‌تعفن اجساد در فضای عملیاتی هم مزید بر علت شده بودن. گروه‌های موسوم به تیپ‌های سطلی شکل گرفته بود که آوار به‌شکل دست‌به‌دست توی سطحی کوچیک به محل اسکان کارگاهاین تا آوارها جهت شناسایی استخوان‌ها یا تکه‌های بدن قربانیان بررسی بشن. آخرین قربانیان حوادث ۱۱ سپتامبر سال ۲۰۱۳ شناسایی می‌شن ۱۲ سال بعد از حملات آوار برداری در مرکز تجارت جهانی ماه می سال۲۰۰۲ به پایان رسید.اون بخشی از ساختمان پنتاگون که آسیب دیده بود و کمتر از یک سال بازسازی شد و سال ۲۰۱۴ هم یه برج جدید جای برج‌های تخریب شده قبلی در مرکز تجارت جهانی رو می‌گیره. یه مدت بعد از حمله‌ها یک مسلمانی که در کار ساخت‌وساز بود، می‌خواست که مرکز اسلامی برای بحث و گفتمان بین ادیان مختلف نزدیک لوکیشن برج‌های تخریب شده بسازه که کلی جنجال درست کرد و آخرم مجوز ساخت و سازش و باطل کردن.اتفاقاتی که در اعتراض به این موضوع افتاد به‌خوبی نشون می‌داد که آمریکایی‌ها چقد نسبت‌به مسلمون‌ها بدبین شده بودند. الناسخ هر مسجدی در شهر مخالفت می‌کردند دیگه هر مسلمانی به چشم تروریسم می‌دیدن اما پیامدهای اصلی این حملات که تاثیر مستقیمی در دنیا داشت حمله‌ی امریکا به افغانستان بود.آمریکا اول از طالبان می‌خواد که بن لادن و رهبران حملات ۱۱ سپتامبر رو تحویل بده، ولی اونا به بهونه‌ی اینکه هیچ مدرک محکمی مبنی‌بر دخالت القاعده در این حملات نیست، از این کار سرباز می‌زنن و آمریکا هم تنها چاره رو توی حمله به افغانستان و از بین بردن پایگاه القاعده می‌بینه و جوش برای قانع کردن سیاستمداران آمریکایی و افکار عمومی برای حمله به افغانستان کار سختی نداشت اصلا و اکثر هم‌پیمانان آمریکا از جمله انگلستان هم در این حمله همراهیش کردند.جورج برای  توجیه‌شون گفته بود که توی این نبرد یا همراه مایین که در مقابل ما آمریکا در ۷ اکتبر ۲۰۰۱ به‌همراه هم‌پیمانانش حمله را شروع می‌کنه و در داخل افغانستان نیروهای مقاومت شمال که از وفاداران احمد شاه مسعود بودند به آمریکا در سرنگونی طالبان کمک می‌کند. بعد از حمله آدم‌های زیادی به بهونه‌ی همکاری با القاعده دستگیر می‌شن و به زندان گوانتانامو فرستاده می‌شن.آدمایی که تحت شکنجه و خشونت قرار داشتند و به اذعان خود مقامات آمریکایی اکثرشون اشتباها بازداشت شدن. البته که عده‌ای از رهبران القاعده هم بازداشت شدند و سال‌ها تو این زندان شکنجه و بازجویی شدند، مثل خالد شیخ محمد معمار این حملات این آدم سال ۲۰۰۳ توی پاکستان مثل همیشه توسط سازمان سیا ربوده می‌شه و به گوانتاناموه گفته می‌شه. در تمام این سال‌هایی که از ۲۰۰۳ بازداشت بوده، بیش از ۱۸۰ بار به روش القای خفگی با آب شکنجه شده. یه پارچه می‌نداختن روی صورتش، روش آب می‌ریختن، اینجوری حس غرق شدن بهش دست می‌داد. محاکمه‌ی این آدم تازه بعد این همه سال، سال ۲۰۱۹ شروع شد که اونم به‌خاطر کرونا ۲ سال متوقف شد و سال ۲۰۲۱ دوباره از سر گرفته شد؛ اما در خود آمریکا ۱۱ سپتامبر یک چیز بسیار مهمی رو تغییر داد و اون هم قوانین مربوط به حریم خصوصی بود.قانونی که تصویب می‌شه دولت این اختیار رو پیدا می‌کنه که بدون نیاز به مجوز مکالمات و پیام‌های هر کسی حتی شهروندان آمریکایی را شروع کنن قانونی بسیار جنجالی که تا سال‌ها در موردش بحث و جدل بود و هیچ وقت هم لغو نشد. در نهایت آمریکایی‌ها در ۲ می ۲۰۱۱ با کشتن بن لادن در یک عملیات پیچیده در ابتدا، انتقام حملات ۱۱ سپتامبر رو می‌گیرن.انتقام از کسی که شاید خیلی زودتر از اینا می‌شد خطرش رو جدی گرفت. کسی که شاید اگر حمایت آمریکا از مجاهدین افغانستان در جنگ با شوروی نبود، هیچ وقت انقدر گنده نمی‌شد و هیچ وقت ۱۱ سپتامبر اتفاق نمی‌افتاد و هیچ وقت انتقام به این وسعت از کشتار و مرگ و میر هم به راه نمی‌افتاد.چیزی که شنیدید پنجاه و دومین اپیزود راوکست بود که در شهریور ۱۴۰۱ منتشر می‌شه. راوکست رو می‌تونید از طریق تمام اپلیکیشن‌های پادکست گوش کنید و از سایت‌مون باز به‌صورت آنلاین می‌تونید بشنوید و دانلود کنید. شبکه‌های اجتماعی ما رو هم فراموش نکنید. اینستاگرام، توییتر، تلگرام همین‌طور؛ سایت‌مون مطالب تکمیلی هر اپیزود توی این شبکه‌ها منتشر می‌شه و ضمن اینکه توی سایت‌مون می‌تونید مطالبی رو ببینید بخونید.بقیه قسمت‌های پادکست راوکست را می‌تونید از این طریق هم گوش بدید. https://castbox.fm/vi/674626279 </description>
                <category>پادکست راوکست</category>
                <author>پادکست راوکست</author>
                <pubDate>Mon, 28 Oct 2024 12:27:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود ۵۱؛ ماژلان و سفر به دنیای ناشناخته ها</title>
                <link>https://virgool.io/ravcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B5%DB%B1-%D9%85%D8%A7%DA%98%D9%84%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-ex17ebfyipf2</link>
                <description>سلام من ایمان نژاد احد هستم و شما به پنجاه و یکمین اپیزود راوکست گوش می‌کنید که در مرداد ۱۴۰۱ منتشر می‌شه. در هر قسمت از راوکست داستان واقعی یا ماجرای یکی از رویدادهای مهم تاریخ می‌شنوید و در این قسمت که قراره برای شما یکی از مهم‌ترین و طولانی‌ترین و عجیب‌ترین سفرهای دریایی تاریخ رو روایت کنم. سفری که با رهبری دریاسالار فردیناند ماژلان انجام شد و در تاریخ سفرهای دریایی بی‌سابقه بود. فقط دقت کنید که این اپیزود برای افرادی که روحیه حساس دارند مناسب نیست. اپیزود پنجاه و یکم ماژلان از سفر به دنیای ناشناخته‌ها.توی کتابخونه‌ی واتیکان یه کتابی هستش که نویسنده‌اش یه مرد ایتالیایی به اسم جووانی آنتونیوست هست. این بنده خدا منشی یکی از بزرگترین دریانوردان دنیا بوده شخصی به اسم فردیناند ماژلان که مشهور به اینکه اولین کسی بوده که دور کره‌ی زمین رو با کشتی سفر کرده. کتابی هم که جووانی نوشته درواقع شرحی بر سفرهایی که به‌عنوان منشی، همراه ماژلان بوده. سفرهایی که اتفاقا داستان‌های بسیار جذاب و شنیدنی هم پشتشه که قراره در این اپیزود داستانش با هم مرور کنیم.این سفری که داستانش تو این کتاب اومده شاید بشه گفت خیلی اتفاقی پیش اومده. اگر خاطرتون باشه توی اپیزود رقص ارواح که در مورد سرگذشت سرخ‌پوستان و بومیان قاره آمریکا بود، ما اول اومدیم یه شرحی بر کشف قاره آمریکا برای شما آوردیم و از کریستف کلمب می‌گفتیم که به قصد سفر به هندوستان و خرید ادویه، سر از قاره آمریکا درآورد و تقریبا تا آخر عمرش هم نفهمیده بود که اینجایی که اومده هندوستان نیست یه قاره جدیده. به هر حال این سفری که ماژان شروع کرد، بسیار شبیه سفر کریستف کلمب بود. ماژلان درخواستش برای مهیا کردن تدارکات سفرش پیش دربار اسپانیا برد و قرار شد که از هندوستان ادویه به اروپا بیاره.در صورتی که خودش یک پرتغالی بود، یک نجیب‌زاده‌ی پرتغالی بود. اون زمان ادویه بسیار باارزش بود و برای درک این ارزش همین قدر بگم که برای خرید فلفل سیاه که ارزون‌ترین ادویه‌ی بازار بود، هم‌وزنش باید نقره پرداخت می‌کردند. دیگه خودتون تصور کنید که برای زردچوبه و کاری که یکی از گران‌بهاترین ادویه‌ها بودن چقدر باید هزینه پرداخت می‌شده!خیلی از دریانوردان به هوای رسیدن به این ادویه‌ها، خطر این سفر و بدون می‌خریدند و ماژلان تصمیم گرفته بود که این ریسک انجام بده. در نهایت قرار شد با ۵ کشتی و ۲۶۵ خدمه انجامش بدن. در این سفر نجیب‌زاده‌های اسپانیایی هم ماجرا را همراهی می‌کردن. زاده‌های دریانورد که با اینکه خود ماژلان هم یک نجیب‌زاده‌ی پرتغالی بود به چشم بیگانه بهش نگاه می‌کردن، چون یه رقابت شدیدی بین اسپانیایی‌ها و پرتغالی‌ها وجود داشت و این نجیب‌زاده‌ها و اسیدزاده‌ها صرفا به‌خاطر دستور دربار اسپانیا حاضر شده بودند، به‌عنوان رهبر قبولش کنن.همه همین دید رو بهش داشتن به‌جز یک نفر. جووانی آنتونیو، جوان ایتالیایی که به تازگی از دانشکده نظامی که مخصوص اشراف‌زاده‌ها و نجیب‌زاده‌ها بود فارغ‌التحصیل شده بود و به ماژلان علاقه‌ی زیادی داشت و ماژلان که دنبال یک منشی آشنا به دریانوردی و جغرافیا بود، به‌خاطر انگیزه و شور و شوقی که تو وجودش می‌بینه اون رو می‌کنه منشی مخصوص خودش.جیووانی می‌گه که روز اولی که با معرفی دانشکده رفتم بندر، دیدن ماژلان اولین باری بود که قرار بود ببینمش. یه مرد ۴۰ ساله بود که ظاهرش پیرتر از سنش نشون می‌داد. شنیده بودم که سفرهای مهمی رفت تو یه سری جنگ هم ناخدای کشتی جنگی بوده. همون روز اول ماژلان ازش خوشش میاد و ازش می‌خواد که وسایلش به کشتی بیاره و از فرداش مشغول کار بشن. کار اصلی جیووانی آماده کردن نقشه‌های جغرافیایی بود که باید با کمک ماژلان انجام‌شون می‌داد. این نقشه‌ها مسیر سفر کشتی‌ها به‌سمت آسیا را مشخص می‌کرد و تمام‌شون رو ماجرا ذهنی داشت ترسیم می‌کرد. در واقع داشت نقشه‌های سری رو که فقط تحت اختیار ناخداهای پرتغالی بود، روی این کاغذا می‌کشید. جیووانی می‌گه من از روی نقشه‌ای که ماژلان کشید، باید بعد چهار تا نسخه‌ی دیگه آماده می‌کردم که به کشتی‌های دیگه بدم که مسیرشون رو گم نکن. مسیری که اتفاقا باعث تعجب همه هم شده بود؛ چون برخلاف مسیری بود که مرسوم بودش.دلیلش رو که از ماژلان پرسیدند گفت که این به‌خاطر پیمانیه که پادشاه‌های پرتغال و اسپانیا با هم بستن. پیمان‌نامه چی می‌گفت؟ می‌گفت هر سرزمینی که در نیم‌کره شرقی کشف بشه مال پرتغال و هر سرزمینی که در نیم‌کره‌ی غربی پیدا کنن مال اسپانیاست و مسیری که دریانوردان این دو کشور می‌تونستن استفاده کنن، جوری بود که راه‌های دریایی رو بین‌شون تقسیم کرده بودن.به همین دلیل ماژلان که الان در خدمت اسپانیا بود، نمی‌تونست از مسیرهای متعلق به پرتغالی‌ها استفاده کنه با اینکه گفتم خودش یه پرتغالی بود. یکی از کارهایی که جیووانی به‌عنوان منشی انجام می‌داد، لیست کردن نیازمندی‌های کشتی‌ها برای خرید بود. اون تا حالا تجربه‌ی سفر دریایی نداشت، فکر می‌کرد همین که خدمه لباس و غذا داشته باشن اوکیه. بعدا متوجه شد که حدودا سه هزار قلم جنس مختلف باید تهیه کنن.از نیازمندی‌های اساسی مثل گوشت و حبوبات گرفته تا پوست ساییده شده‌ی تخم‌مرغ. این پوست تخم مرغ‌ها رو می‌دونید واسه چی می‌خواستن؟ منم که برای اولین بار فهمیدم خیلی برام جالب بود. برای پر کردن ساعت شنی. ساعت شنی رو که دیدین‌شون، این ساعت‌ها با شن پر نشدن!پوست تخم‌مرغ رو انقدر می‌سابند تا ریزریز بشه و از اون استفاده می‌کنن. دلیلش هم اینه که خیلی راحت‌تر و روان‌تر از شن حرکت می‌کنن و فکر کنم دلیل دیگه‌ش هم این باشه که احتمالا چون رطوبت رو جذب نمی‌کنن؛ اما یه چالشی که ماژلان هم باهاش درگیر بود، از سران اسپانیایی بودند که قبولش نداشتن و براشون سنگین بود که بخوان از اون فرمان بگیرن و از همون اول با مسیری که مشخص کرده بود، موافق نبودن و این مخالفت‌شون با حکم پادشاه مبنی‌بر اعطای درجه دریاسالاری به ماژلان علنی‌تر شد.با این حکم دیگه ماژلان مقامی به مراتب بالاتر از همه‌ی ناخداها داشت. وقتی حکم رسید مخالفت‌ها بیشتر شد و به ماژلان می‌گفتن باید از مسیر همیشگی که توی سواحل آفریقاست بریم سمت آسیا، ولی اون می‌گفت نه. باید بریم سمت غرب، بعد از جنوب قاره آمریکا باز بریم به غرب و بعد از اونجا بریم سمت آسیا. برای اینکه این مسیر براتون شفاف‌تر بشه، یه کم بازش کنم.شما نقشه‌ی زمین رو در نظر بگیرین. از چپ به راست قاره آمریکاست، بعد اروپاست، جنوب اروپا قاره آفریقاست و بعدشم آسیاست دیگه. افسرای اسپانیایی می‌گفتن طبق مسیر عادی بعد بریم به جنوب و سواحل آفریقا بعد بریم به سمت راست نقشه به شرق تا برسیم به هندوستان؛ ولی ماژلان می‌گفت نه! از اروپا بریم به غرب سمت چپ نقشه برسیم قاره آمریکا همون‌جوری قاره رو بیایم پایین به‌سمت جنوب، بعدش از جنوب قاره رو دور بزنیم باز بریم به غرب تا از اون طرف برسیم به آسیا. دقیقا همون مسیری که کریستف کلمب رفته‌ بود. افسرا می‌گفتن کلم هم مسیرش اشتباهی بود، دیدی که به هندوستان نرسید! بعدش هم از کجا می‌دونی اونجا مسیر دریایی و آسیا هستش. ماژلان هم می‌گفت کلمب اشتباه کرد، چون دیگه مسیرش رو ادامه نداد. وقتی رسید آمریکا فکر می‌کرد رسیده هندوستان، ولی ما که دیگه الان می‌دونیم اونجا یه قاره دیگه‌ست می‌دونیم باید چیکار کنیم.بعدشم من یه عمر دریانوردی کردم و جغرافیا هم بلدم و این و می‌دونم که تمام اقیانوس‌ها به‌همراه دارن، اینجوری نیست که از یه جایی به بعد بن‌بست باشه. در نهایت این افسرا هم فقط می‌تونستن غرغر کنن دیگه؛ چون عملا به‌خاطر مقامی که الان ماژلان کسب کرده بود، اصلا نمی‌تونستن که جلوش قد علم کنن!با تمام این حرفا ناوگان کشتی‌های اسپانیایی ماژلان یکم اوت ۱۵۱۹ از بندر خارج شدند و راهی دریا شدن. این کشتی‌ها یه جورایی کشتی‌های نظامی حساب می‌شدند، چون هم توپ حمله کردن، هم تو انبارشون باروت و اسلحه داشتن.وقتی راه افتادن اکثرا پیش خودشون حساب کتاب کرده بودند که احتمالا سفرشون بین ۳۵ تا ۵۰ روز طول می‌کشه؛ چون کریستف کلمب ۳۵ روز طول کشید که از اسپانیا برسه آمریکا، ولی فقط همون اول کار ۱۰ روز رو توی دریا لنگر انداختن که بادهایی که به‌سمت غرب می‌وزه شروع بشن. حالا از اون طرفم جیووانی کارهای آسون ولی مهمی بهش محول شده بود.گفتم که تجربه‌ی دریانوردی نداشت، خیلی کارای سخت بهش نمی‌دادن ولی از همون روزای اول شروع کرد به یاد گرفتن. یاد گرفتن چیزایی که شاید برای ما هم جالب باشه. می‌گه توی مسیر من همش منتظر بودم که تورهای ماهیگیری بندازن توی آب ماهی صید کنن، ولی بعدا فهمیدم وسط دریا اصلا ماهی برای خوردن نیست!از یکی یاد گرفتم که ماهی‌ها نزدیک به ساحل زندگی می‌کنند و اینکه کجا ماهی بیشتری رو می‌شه دید، باید از پرنده‌های دریایی فهمید. هر جا این پرنده‌ها رو دیدی، یعنی اونجا ماهی هم هست؛ ولی خب الان می‌بینی که هیچ پرنده‌ای دریایی توی آسمون نیست، چون وسط دریا اصلا ماهی که قابل خوردن باشه وجود نداره! مگر اینکه ماهی‌های مهاجر باشند که می‌خوان برای تخم‌ریزی سفر کنن که پیدا کردن مسیر حرکت این‌ها هم غیرممکنه!بعد می‌گه من اونجا قطب‌نما دیدم و برای اولین بار و فهمیدم که اروپایی‌ها قطب‌نما رو از مسلمون‌ها گرفتن و اونام از چینی‌ها، ولی مسلمونا برای دریانوردی ازش استفاده نمی‌کردند. باهاش قبله رو پیدا می‌کردن، ولی ما برای پیدا کردن مسیر ازش استفاده می‌کردیم. ماژلان دستور داده بود که کشتی‌ها با فاصله‌ی ۱۸۰ متری از هم حرکت کنند و توی یه خط صاف هم نباشن که یه وقت تصادف نشه. کشتی اول کشتی دریاسالار بود و به ترتیب کشتی‌های بعد باید سمت چپ کشتی جلویی حرکت می‌کردن.کشتی‌ها برای پیغام دادن به همدیگه چندتا روش داشتن. یه چراغ روغنی داشتن که یه چیزی مثل پرده جلوش بود، پرده رو برمی‌داشتن کشتی عقبی می‌تونست نورش رو ببینه. این برای علامت دادن تو شب بود. یه‌سری پرچم رنگی هم داشتن که توی روز ازش استفاده می‌کردن و مورد بعدی هم یه چیزی شبیه بلندگو بود که وقتی شرایط جوی آروم بود می‌تونستن توش صحبت کنن و صدا رو برسونن به کشتی عقبی؛ ولی وقتی باد می‌اومد قابل استفاده نبود و صدا منتقل نمی‌شد. جیووانی هر روز صبح با این بلندگو سلام ماژلان رو به کشتی عقبی می‌رسوند و اونم به کشتی عقبیش همین‌جوری تا آخر…ولی روزهای یکشنبه کشتی‌های عقبی بودند که باید سلام می‌دادن کشتی دریاسالار روی دریا متوقف می‌کردند، بعد کتابه نوبت از جلوی کشتی دریاسالار می‌شدند و ناخدای هر کشتی کلاهش رو به نشونه احترام برمی‌داشتن و سلام رسمی به ماژلان می‌داد.آخر سر هم کشتی‌ها همه که رد شدن، سرعت‌شون رو کم می‌کردن تا کشتی اصلی دوباره بر سر خط برگرده. این کار بیشتر برای حفظ نظم بود و ماژلان می‌خواست به ناخداهای اسپانیایی بفهمونه که رییس کیه و باید از کی دستور بگیرن.چند هفته بعد از شروع سفر ماژلان برخلاف برنامه قبلی که قرار بود برای تهیه گوشت و هیزم و چیزای دیگه به یکی از شهرها برن مسیرش رو یکم تغییر داد و این تغییر مسیر باعث شد که یکی از ناخداهای اسپانیایی که مرتبه‌ش از بقیه‌شون بالاتر بود به اسم کارتاژن به ماژلان پیغام بده و اعتراض کنه!بهش گفت که اگر تا چند روز دیگه به خشکی نرسیم، اون موقع یه تصمیم دیگه‌ای می‌گیریم. اولین باری بود که توی سفر یکی انقدر با ماژلان مخالفت می‌کرد. فردای اون روز یکشنبه بود و کشتی‌ها باید به کشتی دریاسالار سلام می‌دادن.حالا وقت کشتی کارتاژن از جلوی ماژلان رد شد، یکی از افسرانش جای اون اومد سلام داد و گفت که ناخدا مریضه. ماژلان هم گفت باشه، خدا شفا بده؛ ولی چند روز بعد کارتاژن پیام داد که می‌خواد ماژلان رو ببینه، اون هم قبول کرد. دو تا کشتی وایسادن کنار هم حالا موج می‌اومد کشتی‌ها هم به هم نزدیک بودن همه می‌ترسیدن با هم تصادف کنن.کارتاژن بدون اینکه به نشونه‌ی احترام کلاهش رو برداره، گفت که تو از سمت پادشاه دستور داری که کشتی‌های دربار رو برسونی آسیا، نه اینکه همه‌شون رو با ۲۶۰ تا خدمه نابود کنی، مسیر رو هم که تغییر دادی و مایحتاج رو هم که نگرفتیم، الان هم هیچ نشانه‌ای از اون مسیری که تو می‌گی ما رو به آسیا می‌رسونه نیست و ۵۰ روز گذشته ولی هنوز به خشکی نرسیدیم.ماژلان خیلی خشک و محکم گفت اولا که فعلا همه چی به اندازه‌ی کافی داریم. بعدشم اگه دقت کنی پرنده‌های مهاجر رو می‌بینی که روز و شب بالا سرمون دارن پرواز می‌کنند، این یعنی خشکی نزدیکه از همه مهم‌تر اینکه من فرمانده‌ی شمام و من تشخیص می‌دم که چی‌کار کنید، چی‌کار نکنید. تجربه‌ی هیچ کدوم‌تون به اندازه‌ی من نیست!ولی کارتاژن قانع نشد! گفت که فقط ۳، ۴ روز دیگه صبر می‌کنیم بعدش دیگه خودمون تصمیم می‌گیریم که چی‌کار کنیم. بعدش هم باز بدون احترام و بدون اینکه صبر کنه کشتی دریاسالار جلو بیفته دستور حرکت داد. ولی ماژلان خیلی زود بهشون ثابت کرد که هیچ کدوم‌شون توی دریانوردی به گردپاش هم نمی‌رسن. دو روز بعد خشکی دیده شد و خبرش یکی‌یکی به کشتی‌های پادشاهی اسپانیا مخابره شد.بعد از رویت شدن خشکی خب همه منتظر بودند که ماژلان دستور ورود به ساحل رو بده، ولی این کار رو نکرد. دستور داد که شب را باید فاصله‌ی نسبتا زیاد از ساحل صبح کنند. نگران این بود که نکنه یه وقت تو تاریکی شب اسیر یه ساحل سنگی بشن که کشتی‌ها رو ازبین بره.صبح که شد آسته آسته نزدیک ساحل شدن و دیدن خب ساحل سنگین نیست، ولی نه صدایی از ساحل میاد نه آدمی می‌بینن. شب قبلش هیچ نوری از خشکی ندیده بودند. از طرفی هم پرنده‌های زیادی توی آسمون بود که نشون می‌داد احتمالا آدمیزادی اونجا نیست که اینا انقدر خوش و خرم توی آسمون دارن پرواز می‌کنن. توی ساحل لنگر انداختن. لنگر انداختن و قرار شد که خدمه برای جمع‌آوری هیزم و آب شیرین از رودخونه‌ای که نزدیکشون بود برن ساحل.منطقه هم کاملا جنگلی بود سر و صدای حیوونا از دل جنگل شنیده می‌شد، ولی ماژلان مطلقا اجازه‌ی جنگل رفتن و شکار و بهشون نداد. نمی‌خواست دردسر درست شه. یه چند روز موندن هیزم و آب مورد نیازشون دوباره برداشتن و حرکت کردن به سمت جنوب. همون نقشه‌ی زمین رو دوباره توی ذهن‌تون مجسم کنید، داشتن از سمت راست قاره‌ی آمریکا به سمت پایین به سمت جنوب حرکت می‌کردن و دنبال آبراهی بودن که بتونن به سمت غرب برن و خشکی رو رد کنن. آب را هم اتفاقا پیدا کردن یه آبراه بزرگ و پهن بود وارد آب‌راه که شدن رفتن و رفتن رفتن و هر چه بیشتر می‌رفتن آب آبراهی شیرین می‌شد! این یعنی چی؟ یعنی اینکه دارن از دریا دور و دورتر می‌شن!از یه جایی به بعد دیگه عملا داشتن توی رودخونه حرکت می‌کردن. ماژلان می‌گه برگردید، برگردید که این مسیری که ما دنبالشیم این راه نیست. اینا دنبال راهی بودند که دریای این سمت قاره رو وضع کنه به دریای اون طرف قاره. دور می‌زنن و توی راه برگشت به اطراف‌شون که بیشتر دقت می‌کنن می‌بینن پر دار و درخت و حیوونای مختلفه. دسته دسته میمون بالای درخت می‌دیدن و طبیعت بی‌نظیر خیره‌کننده حالا حدس می‌زنید کجا بوده باشن؟ برزیل بودن و اون آبراه هم رود ریودوژانیرو بود که هنوز تا اون موقع کشف نشده بود.هر چی خدمه به ماژلان می‌گفتن بابا سر جدت بذار بریم دوتا دونه از این میوه‌ی درختا بکنیم بیاریم بخوریم، می‌گفت نه! تجربه به من ثابت کرده نمی‌شه به این میوه‌ها مطمئن بود. ممکنه سمی باشند یا به ذائقه‌ی ما نخورن داستان می‌شه، ما هم کارهای مهم‌تری داریم! بالاخره برگشتن و دوره راهی جنوب شدن، ولی از شانس‌شون زد و مه شد. مه می‌گم مه می‌شنوید، قشنگ سه روز تمام توی یه مه شدید گیر کرده بودند! حتی نمی‌تونستن بفهمن روزه؟ شبه؟ همش نگران این بودن تو این وضعیت زیادی نزدیک ساحل باشن و گیر کنند توی گل. یکی دو تا از کشتی‌ها که اصلا بدون اجازه‌ی ماژان تا جای ممکن از ساحل دور شدند. این کار خطر گیر کردن‌شون کم می‌کرد؛ ولی به جاش ارتباط‌شون با کشتی دیگر قطع می‌شد. توی اون من با نور و پرچم می‌تونستن علامت بدن، نه با اون بلندگوشون. توی مه صدا پخش می‌شد و مشخص نمی‌شد که از کدوم سمت داره صدا میاد. کلمات هم درست شنیده نمی‌شدن… خلاصه که با ترس و لرز کورمال کورمال می‌رن تا بالاخره صبح روز چهارم هوا باز می‌شه و آفتاب رو می‌بینن.طبق روال کشتی‌ها برمیگردن سر جاشون و مسیرشون رو ادامه می‌دن. بعدش دیدبان کشتی دریاسالار خبر می‌ده که سمت غرب دارم یه آبراه می‌بینم. ماژلان دستور توقف می‌ده، این سری مثل دفعه قبل ریسک نمی‌کنه! کوچک‌ترین و سریع‌ترین کشتی‌ش رو می‌فرسته که بره چک کنه که این آبراه رودخونه نباشه! یه مسیری باشه که برسونتشون به سمت اقیانوس و دریاهای آسیا کشتی می‌ره برای بررسی و اینا منتظر می‌مونن.یه روز، دو روز، سه روز، یک هفته، خبری ازش نمی‌شه پیش خودشون گفتن یحتمل این برگشته اسپانیا. سفر طولانی شده اونم برگشته! ولی باز با این وجود گفتن یکم دیگه منتظر می‌مونیم چاره چیه؟ کشتی بعد ۱۱ روز برمی‌گرده! ماژلان به ناخداش می‌گه فلان فلان شده کجایی تو این همه مدت؟ میگه من برای اینکه دوباره نیفتیم توی رودخونه عرض آبراه طی کردم که ببینم پهنش چقدره ولی هرچی رفتم تموم نشد. برگشتم حدس می‌زنم که این همون مسیری که ما رو به آسیا می‌رسونه، ولی بازم با قاطعیت نمی‌تونم چیزی بگم! تصمیم با خودتونه! ماژلان هم تصمیم می‌گیره که وارد آبراه بشن و توی مسیر که می‌رفتن دیوانی هی به ساحل نگاه می‌کرد و تعجب می‌کرد که تو این سرزمین‌هایی که آب شیرین، داره جنگل داره، حیوون داره، چرا هیچ آدمی زندگی نمی‌کنه؟ می‌گفت خیلی‌خوب می‌شد اگه می‌تونستین به مردم پرتقال و اسپانیا خبر بدیم که بیان اینجا زندگی کنن تو این کشورها جمعیت زیاد شده شاید بتونن بیان به یه سرزمین جدید با شرایط آب و هوایی خوب برسن و زندگی کنن. جدوآبادش شمال آمریکا رو کم به توبره کشیده بودن حالا می‌خواست جنوب رو هم مستفیض کنن. توی منطقه‌ای که اونا بودن چون زیر خط استوا بود، شرایط آب و هوا خیلی با شمال خط استوا فرق داشت. توی اروپا زمستون بود و برف، ولی اونجا تابستون بود و گرما. حالا بعد از چند روز زد و توی اون هوای گرم تابستونی بارون گرفت. بارونااا یه جوری که از بادبان آبشار آب می‌ریخت پایین. نه یه روز دو روزااا، یه هفته، یازده روز تمام بارون‌ زد. همه کف کرده بودن که مگه می‌شه تا دو روز پیش داشتم از گرما پوست می‌نداختیم الان این چه وضعشه؟! حالا تا بارون هم قطع نمی‌شد، نمی‌تونستن حرکت کنن و همین جوریش هم فقط توی یه روز حرکت می‌کردند. چون مسیر ناآشنا بود و نگران بودن شبا داستان اتفاق بیفته، حالا الان بارونم کلی تاخیر انداخته بود توی برنامه‌شون، خلاصه بعد یازده روز دوباره حرکت کردن توی آبراه به سمت غرب. یه چند روزی حرکت کردند تا اینکه دوباره صدای کارتاژن همون ناخدا شاکی دراومد.به ماژان گفت دوست عزیز عمق آبراه هی داره کمتر می‌شه از وقتی که واردش شدیم تا الان نصف شده همین‌جوری داره کمتر می‌شه! این اتفاق وقتی می‌افته که ما توی رودخونه باشیم و تو مسیر رسیدن به سرچشمه‌ی رود، باید برگردیم. ماژلان گفت نه من این آبراه‌ها رو می‌شناسم سمت شرق آسیا پر آبراه‌هایی که عمق‌شون کمه و من شک ندارم که این آبرویی از هموناست و مسیریه که ما رو به دریاهای آسیا می‌رسونن کارتاژن گفت اگه نرسوند چی؟ گفت برمی‌گردیم. گفت برگشتیم بعدش چی‌کار می‌کنیم؟ ماژلان این سری دیگه بهش توپید و گفت حواست رو جمع کن داری با کی حرف می‌زنی! تو وظیفت اینه که فقط اطاعت کنی! این رو گفت و ادامه‌ی مسیر.ولی چند روز که ادامه دادن عمق آب هی کمتر و کمتر شد و دیگه شرایط داشت حساس می‌شد. ماژلان دوباره به همون کشتی کوچیکه دستور داد که جلوتر حرکت کنه و مسیر رو بررسی کنه اونا هم پشت سرش برن. هر بار که می‌رفت بعد یکی دو روز برمی‌گشت و شرایط توضیح می‌داد و همش منتظر بودند که خبر بده که دارن به دریا می‌رسن.توی یکی از توقف‌هایی که داشتن ماژلان دستور داد که بدنه‌ی بیرونی کشتی‌ها رو بسابند. چرا؟ چون وقتی کشتی‌ها تو آب حرکت می‌کنند به مرور جانداران دریایی لابه‌لای شکافی کشتی لونه می‌کردن و می‌چسبیدن به بدنه‌ی کشتی. این باعث می‌شد هم سرعت‌شون کم بشه هم باعث فاسد شدن و از بین رفتن بدنه‌ی چوبی کشتی بشه. سر همین دستور تمیزکاری رو داد که خودش دو هفته‌ی تمام زمان برد. بعد دوباره راه افتادن و چند روز بعد چیزی دیدن که شوکه‌شون کرد! روبه‌روشون کوه بود و بالای کوه سرچشمه‌ی رودخونه‌ای که توش بودن و خبری از تنگه یا آب‌راه نبود! این بار اشتباه کردن! ماژلان دوباره دستور برگشت می‌ده ولی توی مسیر به جووانی هم دستور می‌ده که نقشه‌ی تمام این رودخونه‌ها رو بکشن که اگر فردا روزی دوباره یک کشتی اسپانیایی اومد این سمتی، اشتباه اینا رو تکرار نکنه.از رودخونه که اومدن بیرون کارتاژن دوباره درخواست ملاقات داد و ماژلان هم قبول کرد. کارتاژن بهش گفت شما داری وقت ملوان‌ها و ناخداهای پادشاهی تلف میکنی ما بهت گفتم این مسیر اشتباه ولی تو گوش ندادی، خودت نمی‌دونی داری کجا میری اصلا! مآلان هم بهش گفت من وقت کسی رو تلف نکردم بچه جان! تا الانم دو برابر وسعت خاک اسپانیا رو ضمیمه‌اش کردن! بعدش هم ماژلان فورا دستور حرکت به‌سمت جنوب رو داد.بعد چند روز رفته رفته هوا از اون هوای گرم رفت رو به سردی. همین‌جور سرد و سردتر می‌شد. یه جایی به بعد دیگه اسیر بارون و موج می‌شدن که تبدیل به یخ می‌شد می‌ریخت روی سرشون. این بارون موج منظورم موج دریا نیست‌ها! اشتباه نگیرید به ذرات آبی می‌گن که به‌خاطر موج روی هوا پخش می‌شه! در واقع کشتی‌ها هر چه بیشتر می‌رفتن سمت جنوب، بیشتر به قطب جنوب نزدیک می‌شدند و این سردی هوا هم به‌خاطر همین بود.یه روز موقع سلام صبحگاهی کشتی‌ها به کشتی دریاسالار همه احترام گذاشتن و نوبت رسید به کشتی کارتاژن، ولی اون بدون اینکه حتی سلام بده با عصبانیت به ماژلان توپید که دار ی همه‌مون رو به کشتن می‌دی اصلا معلوم نیست دازی کجا میری! تمام افراد دارن سرما می‌کشن، ولی تو داری لجبازی می‌کنی! واکنش ماژلان این بود که این سری دیگه فورا دستور عزل کارتاژن رو از ناخدایی می‌ده و براش جانشین مشخص می‌کنه.حتی دستور داد که ببرنش روی کشتی دیگه و مراقب باشند و در کمال تعجب کارتاژن بدون مقاومت دستور ماژلان رو قبول می‌کنن، ولی داستان قرار نبود به همین راحتیا تموم بشه چند روز بعد به‌خاطر سرما و حرکت کند کشتی‌ها ماژلان دستور داد که کشتی‌ها متوقف بشن.مدل توقف شونم اینجوری بود که کشتی ماژلان وسط بود و چهار تا کشتی دیگه چهار طرف اون یه مربع درست کرده بودن. جیووانی می‌گه یه روزی که از خواب پاشدم دیدم سه تا از کشتی‌ها نظم بهم زدن و ردیفی کنار هم ایستادن. فهمیدم که یه خبرایی شده فورا به ماجرا داستان گفتم شب که شد معلوم شد که نگرانی همچین بی‌دلیل نبوده.دیدم که چند نفر از جمله کارتاژن توی قایق دارن میان سمت کشتی ما. ماژلان فورا دستور آماده باش داد و نزدیک شدن ازشون پرسیدم که چه خبره؟ چی کار داری؟ چرا نظم رو بهم زدید؟ گفتم باید با ماژلان صحبت کنیم. ماژلان اومد و اونا هم بدون هیچ احترام خاصی بهش گفتن که ما دیگه خسته شدیم و دیگه نمی‌تونیم با این شرایط ادامه بدیم تو داری تمام کشتی‌ها ملوان‌های پادشاهی رو به نابودی می‌کشونی!الانم دو راه بیشتر نداریم، اول اینکه کارتاژ را دوباره به‌عنوان ناخدای کشتی خودش انتخاب می‌کنید، می‌گی مقصد اصلیت کجاست و برای انتخاب مسیر از این به بعد با ما مشورت میکنی ما هم تو رو به‌عنوان فرمانده می‌پذیریم. ماژلان هم می‌گه باشه، بذارید فکرهام رو بکنم، بهتون خبر میدم تا فردا. در واقع این یک شورش علیه فرماندهی بود این سه تا کشتی هم مجهز بودن. هم ملوان‌های زیادی داشتند از این جهت نسبت‌به کشتی‌های ماژلان و اون یکی کشتی کوچیکه دست بالا را داشتن. گفتن ماژلان دیگه چاره‌ای نداره که درخواست‌شون رو قبول کنن. جیووانی می‌گه فردا این ماجرا که قرار بود جواب بدن، ماژلان من رو صدا زد و گفت که یه ماموریت مهم و پرخطر برات دارم تو باید با فرماندهی نظامی کشتی و شیش تا ملوان دیگه بری نامه‌ای که من توش جوابم رو نوشتم به شورشیان تحویل بدی.گفت باید بری پیش کشتی ناخدا مندوزا. گفتم باشه میرم. گفت ولی هدف چیز دیگه‌ایه ها شما باید مندوزا رو بکشید. اینا باید با سلاح‌های سبک می‌رفتن سمت کشتی مندوزا نامه رو به شخص خود مندوزا تحویل می‌دادند و موقعی که اون شروع می‌کرد به خوندن نامه فرماندهی نظامی با شمشیرش مندوزا رو با یک ضربه ناکار کنن. بعدشم خب قطعا بقیه بهشون حمله می‌کنن دیگه حالا اینا بعد یکم مقاومت می‌کردند تا نیروهای کمکی دو تا کشتی دیگه از راه برسن. ماژان هم بهش گفت من اسپانیایی‌ها رو خوب می‌شناسم با مردن مندوزا اینا به همین راحتی نمی‌تونن جانشین انتخاب کنن، چون حاضر نیست به‌راحتی یک هم‌رده خودشون به فرماندشون هرج‌ومرج می‌شه و روحیه‌شون رو از دست می‌دن و این‌جوری کار ما راحت‌تره.طبق برنامه جیووانی و فرماندهی نظامی و شیش تا از بهترین ملوانان راهی کشتی مندوزا شدن. به کشتی که رسیدن به نگهبان گفتن که اومدیم پیغام دریاسالار رو برسونیم. گفت بدین من می‌رسونم دست ناخدا. گفتن نه باید خودمون شخصا بهش برسونیم دستور دستور دریاسالاره. مندوزا رو خبر می‌کنن و اون اجازه می‌ده که وارد کشتی بشن. روی عرشه مندوزا وایساده بود و دو تا افسر اینور اونور جلوشم دیوانی بود و فرماندهی ماژلان پشت‌شون اون شیش تا ملوان دیگه نامه رو دادن به مندوزا.اون هم باز کرده و هنوز به وسط خط اول نرسیده‌بود فرماندهی نظامی شمشیر می‌کشه و شاه‌رگش رو می‌زنه. تا مندوزا بخواد بیفته زمین جیووانی هم شمشیر می‌کشه و یکی از افسرا رو پرپر می‌کنه و می‌پره رو افسر دومونونا ناکار می‌کنه. جیووانی می‌گه دومی که داشتم می‌کشتم عربده‌های بود که از پشت سرم می‌شنیدم رو برگردوندم دیدم محشره. بکش بکش راه افتاده وصف نشدنی ما با این که تعدادشون کم بود ولی هر کدوم از ملوانان چند نفر حریف بودن خونی بود که می‌پاشید رو هوا بعد چند دقیقه اصلا نمیدونستیم مبارزه کنیم بس که خون ریخته بود کف عرشه همش لیز می‌خوردیم.می‌گه بعدش تو یه لحظه یه ضربه‌ی شدیدی رو کلاه خودم حس کردم گیج گیج شدم، یکی با تبر زده بود توی سرم. همین‌جوری می‌جنگیدم همش منتظر بودم نیروهای کمکی زودتر از راه برسن بعد دوباره حس کردم یهو پام داغ شد، فهمیدم که شمشیر خورده توی پام. بازم با این وجود مبارزه کردم. خودم رو کشوندم یه گوشه که نتونن دورم کنن عین مبارزه هم همش داد می‌زدیم که هر کی تسلیم بشه عفو می‌شه و می‌تونه زنده بمونه دست از شورش بردارید.میگی اتفاقا روی یه سری هم تاثیر داشت این حرفا اصلا وارد نبرد نشدن، ولی ضربه‌ی سومم تیر بود که نشست روی بازوم و سلاحم رو انداخت. دولا شدم اسلحه‌م رو بردارم دیگه نتونستم. کم آوردم. تنها چیزی که یادمه اینکه نشستم زمین زانو زدم وقتی چشم باز کردم، توی اتاقم تو کشی دریاسالار بودم. پیروز شده بودیم. از بقیه شنیدم که ماژلان با ۳۰ تا ملوان مسلح اومده کمک‌شون و تونسته بودن کشتی رو بگیرن از ما هشت نفری که وارد کشتی شده بودیم، ۴ تا از افراد مون کشته شده بودن بعد گرفتن کشتی حالا دیگه ماژلان بود که برتری نظامی پیدا کرده بود.بلافاصله جلوی مسیر اون دو تا کشتی دیگه رو گرفتن که فرار نکنن شورشی‌ها که دیدم هوا پس پیام دادند که اگر عفو بشن حاضرن که دوباره از ماجرا اطاعت کنن ولی ماژلان گفت فقط کسایی عفو می‌شن که در شورش همکاری نکرده باشن. نبرد بعدی شروع می‌شه وسط دریا توی اون سرما با گلوله‌های توپ افتادن به جون هم، ولی یه‌سری از ملوان‌های شورشی از ترس جون‌شون به ناخداها خیانت کردن و شرایط رو به نفع ماژلان تغییر دادن. این درگیری هم از هر دو طرف ۵۰ و خورده‌ای کشته داد، ولی در نهایت با پیروزی ماژلان تموم‌ شد.ماجرا برای اینکه داستان یه سر کنه محاکمه‌ای ترتیب داد که سران این شورش و مجازات کنه و در کنارش البته دستور داد که همه عفو بشن به جز ۳ نفر. روز محاکمه سه نفر غل و زنجیر شده اومدن توی دادگاهی که ترتیب داده بودن.دوتاشون کارتاژن و یه ناخدای دیگه بودن و نفر سوم کشیشی بود که توی شورش نقش داشت. ماژلان به متهمین گفت جرم‌تون که مشخصه، همه شاهدن که شورش کردید و باعث شدید که این همه آدم کشته بشن، حالا اگر دفاعی از خودتون دارید بکنید. کارتاژن گفت حرفی ندارم، چیزی واسه گفتن نیست! ناخدای دوم گفت دفاعی ندارم، ولی در مجازات تخفیف قائل بشید که کشیش هم گفت که من اشتباه کردم و من رو عفو کنید از سر تقصیراتم بگذرید. ولی خبر نداشتند که واقعا چی در انتظارشونه.ماژلان شدیدترین اتهام ممکن رو بهشون زد. بهشون اتهامی رو زد که فقط به اشخاصی نسبت می‌دادند که به جان شخص پادشاه سو قصد کنن، حتی نه همسر و بچه‌اش شخص خودش. جیووانی می‌گه ماژلان برای خودش یه تفسیر جدید از قانون درآورد گفت، چون من نماینده‌ی پادشاه‌م و شما به من حمله کردید، انگار به جان شخص پادشاه سو قصد شده و باید طبق قانون به اعدام محکوم بشید.شیوه‌ی اعدام هم وحشیانه‌ترین شکل ممکن بود، تیکه تیکه شدن. زنده زنده باید دست و پاهاشون می‌بستن به اسب می‌کشیدن‌شوم تا قطع بشن. حالا اونجا چون اسب نبود باید ملوان‌ها این کار می‌کردن، ولی به کشیش گفت که چون درخواست بخشش کردی از جونت می‌گذرم اما همین‌جا توی ساحل وسط ناکجا آباد پیاده می‌کنم. که هر چی خدا برات مقدور کرده اتفاق بیفته. به ناخدا هم گفت که چون تخفیف خواستی به‌جای این که زنده زنده تیکه تیکه‌ت کنم اول سرت رو قطع می‌کنیم، بعد بدنتو که درد نکشی.ولی کارتاژن تو باید طبق حکمی که دادم بدون بخشش و تخفیف اعدام بشی. روز اجرای حکم اول ناخدا دومی رو آوردن برای اعدام، کارتاژن و کشیش هم باید لحظه به لحظش رو نگاه می‌کردن. جیووانی می‌گه کششی صلیب گرفته بود دستش همش دعا می‌خوند کارتاژ هم جیک نمی‌زد ولی وقارش حفظ کرده بود اصلا توی صورتش ترس نمی‌دیدی. جلاد اومد و با دستور ماژلان گردن ناخدا رو زد. بعد چند تا ملوان اومدن و از چهار طرف دست و پاهایش انقدر کشیدن تا پاره‌ شد.ماژلان شاید فقط منتظر بود که کارتاژ ازش درخواست بخشش کنه، ولی اصلا این کار رو نکرد حتی وقتی بدنش با طناب بسته و شروع کردن به کشیدن با اینکه از درد عربده می‌کشید هم درخواست عفو کنه. جیووانی میگه من وقتی دیدم دارن دست وپای کارتاژ می‌بندن جلوی ماژلان زانو زدن و درخواست کردم ازش بگذره ولی بهم توجهی نکرد.می‌گه شهامت و غروری که از کارتاژن ندیده بودم از درد فریاد می‌زد و جای طلب بخشش از ماژلان از مسیح و مریم مقدس می‌خواست که ببخشدش و این آخرین حرفی بود که زد و بعدش بدنش از هم شکافت چنان سکوتی شده بود که صدای نفس‌هامون می‌شنیدیم. هیچ‌کس جیکش در نمی‌اومد. انتقام گرفت و هیچ کس جرات نداشت کوچک‌ترین حرفی بزنه بعد از پیاده کردن کشیش توی ساحل بدن اعدامی‌ها رو روی تیرک کشتی دریاسالار بستیم تا سه روز بعد دیگه هیچی جز استخون ازشون نموند.پرنده‌هایی که معلوم نبود از کجا سر و کله‌شون پیدا شده بود خورده بودن‌شون. بعد ادامه‌ی مسیر هر چه بیشتر می‌رفتن سمت جنوب هوا سرد و سردتر می‌شد. جیووانی می‌گه تا اون موقع فکر می‌کردم که سرمایه که قبلا درگیرش بودیم به‌خاطر زمستون بود، ولی الان فهمیدم که اون موقع تازه پاییز بود. الان داشتیم وارد زمستون می‌شدیم.هوا به قدری سرد شده بود که نگهبانانی کشتی نیم ساعت به نیم ساعت عوض می‌شدن و نمی‌تونستم پس بدن. حالا توی این وضعیت ماژلان هم اومده بود جیره‌ی غذایی رو کم کرده بود و کسی جرات این نداشت که کوچک‌ترین اعتراضی کنه. نطق همه بریده شده بود ماژلان توی این سفر برادرزاده‌اش رو با خودش آورده بود. یه پسر ۱۷، ۱۸ ساله بود که خیلی با جیووانی جور شده بود. این پسر یه شب میاد به جووانی می‌گه که من همش توی فکرتم و نمی‌تونم تو رو از ذهنم بیرون کنم. دستشم می‌گیره. جیووانی می‌گه که بهتره سکوت کنی و دیگه هیچ وقت همچین حرفی نزنی وگرنه به ماژلان می‌گم و خودت هم می‌دونی که اون مذهبی و اصلا در مورد این چیزا شوخی نداره. یه کار نکن خدا قهرش بگیره بلا سرمون نازل کنه!می‌گه ولی اون شب بلایی که می‌ترسیدم سرمون اومد. یهو دیدم دیدبان کشتی داد می‌زنه که بلا سرمون نازل شده، خدایا به فریادمون برس. همه رفتیم روی عرشه حتی ماژلان اومد بیرون، دیدیم آسمون آتیش گرفته! شعله‌های قرمز رنگ همین‌جوری توی هوا اینوراونور می‌رفتن چند دقیقه بعد شعله‌ها رنگ‌شون عوض و سبز رنگ شدن. می‌گه من زانو زدم و از خدا طلب بخشش کردم فهمیدم که خدا داره مجازات می‌کنه! گفتم خدایا از تمام گناهان توبه می‌کنم فقط این آتش رو از ما دور کن… بعد دیدم ماژلان هم داره دعا می‌کنه و دستش رو می‌بره توی آسمون. انگار می‌خواست شعله‌ها رو لمس کنه همه زانو زده بودن با ناله و التماس توبه می‌کردن از خدا طلب بخشش می‌کردن، ماژلان که صدای ما رو شنید گفت که این آتیش نیستن من دستم بردم سمتشان حرارتی نداشتن ولی من می‌دونستم که این خشم خداوند که برای ما نازل‌ شده! حدس می‌زنی حالا چی دیده باشن؟ اون نورهای رنگی توی آسمون شفق‌های قطبی بودن. احتمالا شما هم فیلم‌های عکسای این شفق‌های قطبی رو دیدین.ناوگان ماژلان نزدیک قطب جنوب شده بودن بعدها شاعرهای اروپایی اسم این شفق‌ها را آفتاب نیمه شب گذاشتن. واقعا ماجرایی که اینا توی سفراشون تجربه کردن خیلی جالب بود. حالا چند روز بعد این نزدیک یه خلیجی توقف می‌کنن شرایط ملوان‌ها به‌خاطر سرما و بیکار بودن جیره‌ی غذایی کم و بد بود. عصبی و بی‌حوصله شده بودن ماجرا جوانی می‌گه که این‌جوری پیش بره شرایط بدتر هم می‌شه.همین‌جوریش هم دارن با هم دعوا می‌کنن، بعد اینا رو سرگرم کنیم می‌گه هر روز یه سری‌هاشون ببر ساحل دنبال حیوونایی بگردید که بشه از گوش‌شون تغذیه کرد. هم سرگرم می‌شن هم غذامون تامین می‌شه، ولی باید این کار سه ساعت انجام بدن، چرا؟ چون طول مدت شب به‌خاطر منطقه‌ی جغرافیایی تقریبا ۲۱ ساعت بود و فقط ۳ روز در روز هوا روشن بود.جیووانی می‌گه صبح روزی که قرار بود بریم، ساحل دیدم صدای عجیب‌غریب از خشکی میاد. صدای نعره میاد چندتا ملوان مسلح برداشتم و با قایق رفتیم سمت ساحل که ببینیم چه خبره یهو دیدم یه‌سری موجود عجیب‌غریب توی آب‌اند و بدنشون شبیه گاو بود، ولی مثل ماهی بال داشتند، مثل گاو هم هی نعره میزدن. اول فکر می‌کردی ماهی‌اند، ولی صدا و اندازه‌شون به ماهی نمی‌خورد!بعد فکر کردیم اژدها‌ن، ولی شنیده بودیم که اژدها از دهن‌شون آتیش میاد پس اونم نبودن! اهمیتی به ما نمی‌دادن نزدیک‌تر شدم دیدم واقعا کاری به کار ما ندارن! همون‌جا با شمشیر زدیم که شکمش رو تخلیه کنیم ببریمش کشتی گوشتش رو تست کنیم. لاشه رو بردیم کشتی. ماژلان یه نگاهی بهش انداخت و روش یه اسم گذاشت. گاودریایی الان البته ما این حیوون رو به‌عنوان فیل‌دریایی می‌شناسیم عکسش رو سرچ کنید قطعا دیدید.البته همون اسم گاو دریایی واقعا بیشتر پیش می‌اومد. به هر حال گوشت این حیوان رو می‌پزن و تست می‌کنن و می‌بینن واقعا خوش خوراکه و مثل گوشت گاو می‌مونه. همین می‌شه که دیگه از فرداش هر روز می‌رن شکار و یه بخشی از غذای ناوگان تامین می‌شه.یه‌مدت بعدا برای اولین بار از زمان شروع سفر چند ماه شون تو ساحل انسان میبینن یه مرد درشت هیکل از دور صداش می‌شنید که سر و صدا می‌کرد و یه حرکتایی می‌کرد انگار داره می‌رقصه. ماژلان هم می‌گه برید پیشش ببینید که کی و هر کاری که کرد شما تقلید کنید، یه وقت فکر نکنید می‌خوابه. آسیب بزنین اونام می‌رن سمتش یه زنگوله برای اثبات حسن نیت‌شون می‌دن بهش اونم همین‌جوری سوار قایق‌مون می‌شه میاد توی کشتی خیلی زود دو طرف اعتماد می‌کنن.جیووانی توی خاطراتش نوشته یه نکته‌ی عجیب در مورد این آدم این بود که سیر نمی‌شد! سیرمونی نداشت واقعا! هرچی می‌خورد مخزنش پر نمی‌شد انگار! ظاهرا هم تا حالا غذای پخته شده نخورده بود، چون یه علاقه‌ی خاصی به غذاهای ما داشت. خلاصه که این آدم همین‌جوری الکی الکی شد همسفر ناوگان ماژلان. با گرم‌تر شدن هوا ماژلان دستور حرکت می‌ده.مسیر همون مسیر قبلی بود، حرکت به‌سمت جنوب، اما یهو شرایط جوی به‌هم می‌ریزه و اسیر طوفان می‌شن. باد و موج‌های شدید باعث می‌شه یکی از کشتی‌هاشان برخورد کنه و از بین بره؛ ولی تونستن که خدمه رو نجات بدن.یکم که شرایط بهتر شد، مسیر را ادامه دادند و راه افتادن. یه چند روزی رفتند تا اینکه دیدن آسمون داره تیره می‌شه. دوباره بادهای شدید و موج‌های شدید و طوفان. یه‌جوری موج می‌اومد که کشتی چند ده متر می‌رفت بالا، می‌اومد پایین، می‌رفت بالا، می‌اومد پایین، انگار آخرالزمان شده بود. شما ببین چقدر شرایط بد بود که تمام ملوان‌ها زانو زده بودن و استغفار می‌کردن که خدا نجات‌شون بده.می‌گن دریانوردان می‌دونن چه طوفان‌هایی ویران کننده است و این از همون طوفان‌ها بود. خود ماژلان هم داشت دعا می‌کرد که فاجعه‌ای اتفاق نیفته! یهو اون وسط دیدن که سمت غرب یا آبراهه. تصمیم بر این شد که وارد اون آبراه بشن. آبراهه به‌خاطر کوه‌های بلندی که دو طرفش بود، شرایط جوی نسبتا بهتری داشت. آبراه رو که رد کردن وارد یه خلیج شدن. خلیج به بخشی از دریا می‌گن که توی خشکی پیش‌روی کرده باشه، اومده باشه توی ساحل. خلیج رو که رد کردن دوباره یه آبراه دیگه دیدن، بعد آبراه دوباره یه خلیج دیگه‌ست؛ ۶ تا خلیج رو رد کردن. توی هر کدوم می‌رسیدند، شرایط آب و هوا بهتر می‌شد. دیگه تقریبا توی آبراه آخر همه چی خوب بود. اونجا یک به شرایط طوفان زدن‌شون رسیدن و آت‌وآشغال‌های کشتی رو ریختن توی آب. بعد دقت کردن که دیدن چیزایی که ریختن توی آب دارن حرکت می‌کنن؛ یعنی آب جریان داره. گفتن نکنه دوباره توی رودخونه‌ایم؟ یکم از آب اونجا خوردن دیدن شیرین نیست، ولی خب شورم نیستش! نه می‌شه گفت رودخونه‌ست، نه تنگه‌ای که به دریا راه داشته باشه. بعد یه لحظه به خودشون اومدن دیدن انگار یکی از کشتی‌ها نیستش.پیش خودشون گفتن نکنه توی طوفان غرق شده؟ یکی گفت نه آبراه قبلی من دیدم که همه‌ی کشتی‌ها توی مسیر بودیم. این رو که گفت، ماژلان خبردار شد که بله انگار این کشتی فرار کرده برگشته اسپانیا؛ ولی با این وجود ۳ روز دیگه منتظر بودند تا ببینند شاید توی مسیر اونا باشه هنوز، ولی خب هیچ خبری نشد و فرار کرده بود!ماژلان بزرگ‌ترین کشتی و مهم‌ترین انبار غذاش رو از دست داد. سه تا کشتی باقی مونده به مسیر ادامه دادن. کم‌کم هم شرایط بهتر شد، هم هوا مساعدتر. حالا دیگه روز و شب هم از نظر زمانی داشتن جاشون با هم عوض می‌کردن از یه جایی به بعد کلا تاریکی هوا ۳ ساعت طول می‌کشید، بقیه‌شون زیر نور خورشید بودن که خب براشون خوب بود؛ چون اینجوری بیشتر توی مسیر بودن، ولی خب نمی‌تونستن با سرعت بالایی حرکت کنن. آبراه سنگین بوده و نگران این بودند که عمق آب کم بشه و با سنگ‌های کف آب برخوردکنن سر همین یه قایق جلوی مسیر حرکت می‌کرد و مرتب عمق آب و اندازه می‌گرفت که داستان نشه براشون.اینا رفتن و رفتن تا آخر رسیدن به یه دوراهی یکیش سمت شمال می‌رفت، یکی سمت جنوب. این ور بریم اون ور بریم ماژلان تصمیم می‌گیره یکی از کشتی‌ها برای بررسی بفرسته سمت مسیر جنوب. خودشم همون‌جا بمونه که این کشتی اگه برگشت نخواد دوباره فرار کنه. کشتی راهی شد و بعد از ۴ روز برگشت سمت شون و ملوان‌هایی که منتظرشون بودن دیدن که اونا هل‌هله کنان و پرچم‌های رنگی دارند برمی‌گردن! چی شده؟ چی نشده؟ناخدای کشتی به ماجرا گفت انتهای این آبراه، انتهای این تنگه، یک دریای بزرگ بود و من شک ندارم که شما به اون دریایی که دنبالش بودید رسیدید! ما به آسیا رسیدیم یووانی م‌ی‌گه من اونجا برای اولین بار توی صورت ماژلان نشونه‌ای از احساسات دیدم. دیدم اشکاش جاری شده و ریخت روی ریش سفیدش. اون آبراه همون تنگه‌ای بود که اونا رو به دریاهای آسیا می‌رسوند و تنگه‌ای به‌شدت خطرناک که همین الانشم معمولا کشتی‌ها از اونجا تردد نمی‌کنن، ولی ناوگان ماژلان از این تنگه که بعدها به افتخار اون تنگه ماژلان گذاری کردن رد شد و به آسیا رسید! اما این تازه شروع ماجرا بود.ناوگان ماژلان بعد از ماه‌ها بالاخره رسیده بود به آب‌های اقیانوس آرام. حالا شاید براتون جالب باشه که ظاهرا اولین بار همین ماژلان بود که به‌خاطر شرایط جوی آروم این اقیانوس اسم اقیانوس آرام رو روش گذاشت، ولی قرار نبود که ناوگان ماژلان به آرومی این آب‌ها باشه! ماژلان و ناخدا‌ها فکر می‌کردند که احتمالا دو سه روزه به جزایر ادویه یا همون جزایر اندونزی می‌رسن، ولی بعد از دو هفته نه تنها به این جزایر نرسیدند، بلکه دیگه غذاشون داشت تموم می‌شد.وعده‌ی غذایی شده بود یه تیکه نون و یه تیکه بیسکوییت و یه تیکه ماهی شور و روزی یه فنجون آب! ماهی انقدر شروع بود که وقتی می‌خوردن تشنگی‌شان بیشتر می‌شد اونم در شرایطی که هوا به‌شدت گرم شده بود و این مقدار آب دردی رو دوا نمی‌کرد، هفته‌ی سوم سالنکو برادرزاده‌ی ماژلان با ذوق و شوق پرید بغل یونیک، خشکی دارم می‌بینم، این خشکیه می‌بینم که کلی دار و درخت داره همه ذوق زده که بالاخره دارن نجات پیدا می‌کنن.جنگی می‌رن به ماژلان خبر می‌دن که آره بالاخره به جزایر ادویه رسیدیم! ماژلان میاد بیرون می‌گه پس چرا دیده‌بان هیچی نگفته؟ داد می‌زنه می‌گه تو از اون بالا چیزی می‌بینی؟ طرف میگه تا چشم کار می‌کنه آب و آب! ماژلان خودش یه نگاه می‌ندازه می‌بینه آره فقط آبه! برگشت بهشون گفت شما سراب دیدید و این اتفاق توی همچین آب‌هایی طبیعیه!همه دوباره قیافه‌هاشون آویزون شد! جز وانیک، یه حس خاصی پیدا کرده بود نه در مورد این جریان، در مورد اون لحظه‌ای که سالن بغلش کرده بود. تو خاطراتش می‌گه من حس کردم یه چیزی بین سینه من و اون اضافی بود. یه چیزی حس کردم که بعدا وقتی بیشتر بهش فکر کردم فهمیدم که حدس درسته. سالاندر نبود. اون دختر بود. می‌گه ولی پیش نگرفتم و ضعف و گرسنگی اصلا جونی برامون نذاشته بود! تو هفته‌ی چهارم، پنجم تمام وعده‌ی غذایی‌شون تموم شد و آبی که توی انبار داشتند به‌خاطر گرمای هوا مزه‌ی تعفن گرفته‌ بود.از شدت ضعف همش خواب بودن. دیگه جون راه رفتن نداشتن! ماژلان بهشون دستور داد که چرم‌ها و طناب‌های غیرضروری کشتی رو باز کنن و توآپن با اینکه از شدت گرسنگی دندوناشون تحلیل رفته بود، باید با درد چرم‌های می‌جویدند که جزیی از وعده‌ی غذایی‌شون شده بود؛ ولی این چرا؟ مگه چقدر بودن؟ یک هفته هم کفافشون رو نداد!دیوانی می‌گه هفته‌ها بود روی اقیانوس بودیم، ولی هیچ خبری از خشکی نبود! هر روز صبح تور می‌نداختیم توی آب ولی دریغ از یه دونه ماهی! یه روز ماژلان من رو صدا زد و ازم آمار مریض‌ها رو گرفت. بهش گفتم ۱۱ نفر حال‌شون ناجوره و پزشک گفته احتمالا یکی دو نفرشون امروز فردا می‌میرن. بعدشم از اتاق اومدم بیرون و از حال رفتم.چشم باز کردم دیدم توی اتاقم، دوباره چشم بستم سعی کردم یه ذره بخوابم که این ضعف رو حس نکنم! می‌گه اینقدر سبک بودن که کاملا حس می‌کردم نزدیک به مرگم! پیش خودم فکر می‌کردم که اگر مرگ این شکلیه پس چه بهتر که آدم از گرسنگی بمیره! ولی بعدش حس کردم یکی داره تکونم می‌ده! سالنکو بود. دیدم یه ظرف رو دستش یه چیز خوشبو از روش درآورد و گذاشت توی دهنم. حتی جون جویدنش رو هم نداشتم ولی مزه‌اش شبیه مزه‌ی کباب بود، تیکه تیکه گذاشت تو دهنم منم سعی می‌کردم که یه کم بجومش. یه کم که گذشت یه ذره جون گرفتم. بعد هم گفت که اگه بهتر شدی دایی ماژلان کارت داره. می‌گه اونجا ازش پرسیدم که سالنتو دختری؟ گفت آره و این فقط تو و داییم می‌دونید.من جز ماژلان کسی رو ندارم و برای اینکه بتونه منو با خودش به این سفر بیاره، مجبور بودیم که خودم رو پسر جا بزنم. بعدش هم یووانی رفت دفتر ماژلان و ماژلان هم بهش گفت، غذا خوردی؟ گفت آره. به جزایر ادویه رسیدیم بالاخره؟ گفت نه! پرسید این گوشت کبابی پس از کجا اومده؟ گفت گوشت ملوان‌هایی بود که مردن؟ از الان به بعدم تو مسئول اینی که جسدها رو آماده‌ی خوردن کنی و سر و اعضای داخلی رو می‌ندازی توی آب، بخشی از گوشت‌شان رو کباب می‌کنید و بقیه‌شم می‌گذارید برای بعد.جیوانی رو کارد می‌زدی خونش در نمی‌اومد! بدون اینکه حتی خبر داشته باشه گوشت انسان به خوردش داده بودن! میره روی عرشه می‌بینه یه‌سری جسد آویزونه و چند نفر دارن گوشت کباب می‌کنن! می‌گه ناراحتی توی چهرشون نبود، ولی خب خوشحال هم نبودن! بعدش هم که خوب فکر کردم دیدم، ماژلان واقعا چاره‌ی دیگه‌ای هم اگه داشت بهتر از این بود که این بدن‌ها خوراک جونورهای دریا بشن و ما هم از گرسنگی بمیریم!یه روز ناخدای یکی از کشتی‌ها درخواست کرد که با ماژلان صحبت کنن. اونم قبول کرد. طرف بهش گفت که شب قبل من دیدم که یهو یه صدایی از روی عرشه میاد. رفتم سرک کشیدم که دیدم چند نفر کنار یه جسد جمع شدن و هر کدوم دارن یه تیکه از گوشتش رو می‌کنن و می‌خورن! دقت کردم دیدم که دورشون پر از خونه. فهمیدم که اون طرف به قتل رسیده، یعنی کشتنش که بخورنش.من اون شب چیزی نگفتم چون احتمالا منم می‌کشتند، ولی صبح که پرس‌وجو کردم فهمیدم که سه نفر رفتند یکی از ملوان‌ها رو کشتن و بقیه هم ریختن سر جسدش، الان هم اون سه نفر بازداشتن. حالا شما بگید که چه کنیم باهاشون؟ ماژلان گفت که اون کسی که اولین ضربه رو زده رو دار بزنید و جسدش رو مصرف کنید و اون دو تای دیگر اگر ملوان نداری ازشون کار بکش، اگر هم که داری بازداشت نگه‌شون دار تا به خشکی برسیم.اینم دقت کنید که الان تقریبا یک سال و نیم بود که از شروع سفرشون می‌گذشت! جیووانی از اون روز به بعد توی هر سه تا کشتی وضع همین بود! آدما به همدیگه به چشم طعمه نگاه می‌کردند، دنبال شکار بودن، تقریبا همه حواس جمع می‌خوابیدن. می‌گه دروغ چرا خودم بارها به این فکر کردم که یکی بشماریم و انجامش دادم. می‌گه یه شب یکی از ملوان‌ها رو دیدم که از سر پستش داشت برمیگشت سمت خوابگاه دیدم انقدر بدحال که اصلا نمیتونه راه بره، فهمیدم که مردنیه گفتم این که نهایت دو سه روز دیگه می‌میره! چرا زودتر نکشیمش که هم خودم رو سیر کنم هم اون رو نجات بدم؟می‌گه به‌محض اینکه رسید جلوی اتاق هم بهش حمله کردم و خفه‌ش کردم. وقتی مرد، بلافاصله چند تا تیکه از گوشش کندم و خوردم و چند تا دیگه هم بردم سالن. وقتی رفتم اتاق سالن دیدم ماژلان اونجاست. بهش گفتم براتون غذا آوردم. پرسید از کجا؟ گفتم یکی از ملوان‌ها بهم حمله کرد و من کشتمش. گوشش براتون آوردم. می‌گه تمام مدتی که غذا رو به سالن می‌دادم ماژلان همین‌جوری بهم زل زده بود با چشماش بهم فهموند که می‌دونه دروغ گفتم، ولی حاضر بود چشم‌پوشی کنه! بعدش هم برگشتم سمت اتاقم که دیدم بقیه ملوان‌ها مثل کفتار دارن سر اون جسد بخت برگشته با هم دعوا می‌کنند!هر کی یه تیکه از گوشش می‌کنه و میره. دیگه از اون شب به بعد هیچکس امنیت نداشت. وقتی دو نفر توی کشتی دعوا می‌کردن همه دورشون جمع می‌شدن و منتظر می‌شدن یکی‌شون اون یکی رو بکشه که برن سراغش. شرایط عجیب‌وغریب و ترسناک بود! واقعا روز ۶ مارس ۱۵۲۱ روز خیلی مهمی برای این سفر عجیب بود! از دو جهت؛ اول اینکه بعد از ماه‌ها سفر در اقیانوس آرام و طی کردن تقریبا ۲۴ هزار کیلومتر موجود زنده دیتر یه مرتبه دیدن اطراف کشتی‌ها گروه گروه ماهی‌های بالدار از آب می‌پرن بیرون توی آب هم ببرماهی‌ها، این ماهی‌ها رو شکارمی‌کنن. به محض دیدن این ماهی‌ها ملوانان سعی کردند که با نیزه چندتاشون رو شکار کنن. اتفاقا موفق شدن. هم تو کشتی دریاسالار هم تو دادکشتی دیگر ملوان‌ها چندتا ماهی بزرگ شکار کردن و تونستن بالاخره بعد از هفته‌ها گرسنگی یه دل سیر ماهی بخورن.بعد از خوردن ماهی‌ها هم اتفاق مهم بعدی افتاد، دیده‌بان کشتی بالاخره اون خبر مهم رو داد و اعلام کرد که خشکی می‌بینه، داد زد خشکی‌! خشکی! خبری که پخش شد انگار همه‌شون دوباره متولد شده بودند. از دور یه جزیره‌ای دیدن که همچین سرسبز و خوش آب و هوا به‌نظر می‌اومدن. سریع بادبان‌ها رو آماده کردن و با سرعت خودشون رو به جزیره رسوندن.نزدیک شدن یهو دیدن ۶۰، ۷۰ تا قایق از ساحل با یه‌سری سرنشین لخت‌وپتی پاروزنان دارن میان سراغ‌شون. به کشتی‌ها که رسیدن دوره‌شون کردن، طناب انداختن و اومدن توی کشتی‌هاو جیووانی می‌گه محض رضای خدا هیچ کدوم‌شون حداقل ۴ تا برگ به پایین‌تنه‌شون نبسته بودن! حتی بین‌شون زن هم بود که اونا هم کاملا لخت بودن، ولی با اینکه تو برخورد اول یه کم ترسناک به نظر می‌رسید، با ما رفتار بدی نداشتن!خیلی زود فهمیدن که ما تشنه و گشنه‌ایم. رفتم برامون موز و آناناس و میوه‌های بومی آوردن. ناوگان ماژلان پنج روز توی این جزیره موند و تو این مدت قوت از دست رفته‌شان رو جبران کردن و به وضعیت مریض‌ها رسیدگی کردن.ملوان هاشون هم از اونجایی که ماه‌ها بود هیچ زنی ندیده بودند با زن‌های این جزیره هم‌خواب می‌شدن، جووانی توی خاطراتش نوشته زن‌ها این قبیله به هیچ عنوان معذوریت برای رابطه با مردها نداشتن اصلا رابطه‌ی زن و شوهری بینشون نبود. هر زنی با هر مردی می‌تونست هم‌خواب بشه و عجیب‌تر این که خیلی راحت هرجا که دوست داشتن، حتی جلوی چشم بقیه هم این کار رو می‌کردن. جیووانی می‌گه ماژلان اصلا با این شرایط اوکی نبود، ولی کاری هم نمی‌تونست بکنه، از طرفی هم نمی‌خواست بعد این همه سختی جلوی ملوان‌ها رو بگیره.به هر حال بعد از ۵ روز که شرایط‌شون روبه‌راه شد انبارهاشون از غذا و آب شیرین پر کردن. راه دریا رو پیش گرفتند و مسیرشون رو به‌سمت غرب ادامه دادن.این جزیره‌ای که توش بودن رو ماژلان جزیره‌ی دزدان روسپیان اسم گذاشت، اما خب ما امروز این جزیره رو به اسم گوام می‌شناسیم. خلاصه بعد از اینکه از جزیره‌ی روسپی‌ها به قول ماژلان رفتن، چند ۱۰۰ کیلومتر بعد رسیدن به یک جزیره بسیار زیبایی دیگر و دیگه می‌شه گفت تقریبا وارد مناطق مسکونی اقیانوس آرام شده بودن. توی این جزیره هم بومی‌ها خیلی خوب ازشون استقبال کردند و مثل همون جزیره‌ی قبلی هم عزیزان اعتقادی به پوشش نداشتن، نکته‌ی جالب تو این جزیره این بود که غلام ماژلان زبون‌شون رو می‌فهمید چون این جزیره خیلی نزدیک به جزایر ادویه و جایی بود که توش بزرگ شده بود. بعدش به ماجرا خبر دادن که سلطان جزیره براتون ضیافتی ترتیب داده و شما رو دعوت کرده برای صرف غذا خب خیلی هم عالی ماژلان و جوانی و غلامش ناخداهای دیگه رفتن سمت اقامتگاه سلطان و همین که نزدیک اونجا شدن دیدن دو طرف مسیر سربازای نیزه‌ به‌دست به احترام‌شون ردیف شدن و بالای نیزه‌ها سرهای بریده است که ازشون خون می‌چکه. مشخص بود که تازه کشته‌ شدن. روبه‌روی در ورودی که رسیدن زرتی یه آدم آوردن و با تبر سرش رو قطع کردن و زیر پاشون. قربانی کردن براشون. اصلا کفشون بریده بود! اینجا کجاست؟ ما اینجا چه غلطی می‌کنیم آخه!رفتن و نشستن و با سلطان هم‌صحبت شدن. ماژلان بهش گفت که جریان این سرهای بریده و اون ننه مرده که کشتیدش چی بود؟ گفت اینا قربانی‌های ما برای شما بودن دیگه !به احترام شما سر بریدیم! گفت چطوری دلت میاد مردمت رو اینجوری بکشی؟ گفت اینا مردم من نبودن، اسرای جنگی بودند که الان فرصت شد ازشون استفاده کنیم.یکم با هم صحبت کردن و از سفر و این چیزا گفتن، بعد سلطان دخترش صدا زد و ایشونم اومد توی مجلس. طبیعتا هم برهنه. به ماژلان گفت این دختر منه و باکره هم هست می‌خوام پیشکشتون کنم که تا اینجایی کنارت باشه، ازش کام بگیری. حالا ماژلان هم مذهبی بدش می‌اومد از این چیزا! گفت لازم نکرده من نیازی ندارم. سلطان گفت پس بگید نفر دوم که دخترم رو بدم به اون. ماژلان گفت نمی‌خوایم آقاجان! دست از سرمون بردار! ما اینجوری با کسی رابطه برقرار نمی‌کنیم!سلطان بهش گفت که پس شما چجوری بچه‌دار می‌شید؟ گفت اول ازدواج می‌کنیم بعدش هرچی ماژلان می‌گفت سلطان لیسه می‌رفت و می‌خندید! فقط جیووانی توی خاطراتش نوشت، انقدر شرایط این جزیره عجیب‌وغریب و مبتذل بود که همون بهتر سالن کار رو با خودمون نیاوردیم توی ساحل که این لختی‌ها رو ببینه! ماژلان بهش گفت تو چرا مسیحی نمی‌شی؟ مسیحی شو بیا زیر پرچم پادشاه اسپانیا ما هم ازت در مقابل دشمنانت حمایت می‌کنیم.سلطان هم چشم بسته قبول کرد. از مسیحی بودن که چیزی سرش نمی‌شد و ماژلان هم نمی‌تونست فرهنگ‌شون رو عوض کنه! چیزی که برای دو طرف اهمیت داشت سرزمین جدید و حمایت نظامی بود. بعد سلطان بهش گفت که الان اگه شما از اینجا برید، آدمای فلان جزیره به ما حمله می‌کنند و احتمالا همه‌ی ما رو قتل‌عام‌ می‌کنن. اونا یه قبیله‌ی آدم‌خوارن و شانسی جلوشون نداریم.ماژلان هم گفت خیال‌تون تخت. تو از الان به بعد تحت حمایت اسپانیایی و ما توی مسیر موقع رفتن، بهشون حمله می‌کنیم و می‌شنینم‌شون سر جاشون. از این جزیره هم که الان می‌دونیم از جزایر فیلیپین بوده، می‌زنه بیرون می‌رسه به اون جزیره‌ی آدم‌خوارا. نقشه چی بود؟ خوب دقت کنید، ماژلان، جیووانی و بهترین ملوان‌های ناوگان که جنگجو بودند در مجموع ۶۰ نفر که ۱۰ نفرشون اسلحه گرم داشتند، باید با قایق می‌رفتند به ساحل؛ چون ساحل سنگی بود و باید کشتی‌ها دورتر متوقف می‌کردند با خودشون گلوله‌های توپ هم برده بودند که با منفجر کردن‌شون مثلا وحشت ایجاد کنن!اینا می‌رن ساحل و همین که نزدیک می‌شن می‌بینن تا چشم کار می‌کنه سربازهای لخت و نیزه به‌دست دم ساحل وایستادن. یکی، دو تا توپ در می‌کنن که از صداش بترسن فرار کنند، ولی جم نمی‌خورن! یه نفرشون هم فرار نکرد! جیووانی می‌گه من اونجا فهمیدم که داستان به همین راحتی‌ها هم که فکر می‌کردیم نیست! می‌گه ۱۰ نفر مجبور شدیم بزاریم کنار قایق‌ها و ۵۰ نفر دیگه‌مون زدیم به ساحل و سربازهایی که اسلحه داشتند، اولین شلیک‌ها رو انجام بدن. بعدش هم با شمشیر کشیدیم و توی یه خط صاف رفتیم توی دل‌شون.لباس‌ها و زره‌هایی که تنشون بود جلوی ضربات نیزه و تبر و تیراژ رو می‌گرفت! واسه همین خیلی خوب پیشروی کردن! جیووانی می‌گه ماژلان با هر شمشیری که تو هوا می‌چرخوند ۲، ۳ نفر می‌نداخت هر قدم که پیشروی می‌کردیم، پشت‌مون کلی جنازه روی زمین بود؛ ولی تموم نمی‌شدند! هر چی می‌کشتیم جای اینکه کمتر بشن، هی بیشتر می‌شدن!می‌گه یهو چشمم خورد به جلوی میدون دیدم تا اونجایی که دید دارم آدمی که جیغ‌زنان داره میاد سمت ما! انقدر صدای هلهله بلند بود که صدا به صدا نمی‌رسید؛ ولی از اون چیزی که می‌ترسیدیم سرمون اومد! اونا فهمیدن که ما پاهامون و زره نداره و از اون قسمت آسیب‌پذیریم. از اونجا به بعد تمام تیرها و نیزه‌هاشون می‌اومد سمت پاهای ما و کارمون دیگه سخت شد.سه چهار نفرمون افتادن که تو یه چشم بهم زدن بومی‌ها رو دست بردن‌شون توی دل جنگل که معلوم نبود قراره چه بلایی سرشون بیاد! کار که بیخ پیدا کرد ماژلان دستور عقب‌نشینی داد، ولی این عقب‌نشینی چون درست انجام نشد بدتر بهمون آسیب زد! افرادمون به‌جای اینکه رو به دشمن برن عقب پشت به دشمن فرار کردن! من یه لحظه به خودم اومدم دیدم که فقط من و ماژلان و ۵ نفر دیگه کنار همیم و بومی‌ها مثل مور و ملخ از همه طرف میان سمت‌مون! نفهمیدم دیگه چی شد فقط یه لحظه دیدم که پای ماژلان رو با تیر زدن، یه‌جوری که تیر از اون طرف پاش زده بود بیرون!بومیان فهمیده بودن که ماژلان رهبر ماست و تمرکزشون رو گذاشته بودن روی شکار اون. به‌محض اینکه ماژلان از شدت درد زانو زد، تمام سربازان ما رو ول کردن و رفتن سر وقت اون و ماژلان و افراد دیگه‌مون رو روی دست بردن توی جنگل. ما هیچ چاره‌ای نداشتیم که از همین فرصت استفاده کنیم و فرار کنیم، وقتی برگشتیم تمام ناوگان از اتفاقی که افتاده بود شوکه بودن. ماژلان بزرگ‌ترین دریانوردی که می‌شناختن، تونسته بود از این سفر سخت نجات‌شون بده به‌خاطر یه بده‌بستون الکی توی جنگی که هیچ ربطی بهشون نداشت اسیر شده بود و حالا باید تمام تلاش‌شون رو برای نجاتش انجام می‌دادن!بلافاصله بعد از برگشت به کشتی، جانشین ماژلان انتخاب می‌شه و فردا یه گروه با یه‌سری پارچه و هدیه‌ها می‌فرستن به جزیره که سلطان‌شون رو راضی کنند که ماژلان رو آزاد کنن. سلطان بهشون می‌گه که برید و هر وقت که آفتاب رسید به بالاترین نقطه برگردید.دم ظهر که شد دیدن که سلطان با چند تا زن دورش و مردهای دیگه که هر کدوم یه زن بغل دست‌شون بود، اومدن توی ساحل و توی اون گرما آتش روشن کردن و دورش نشستن. حالا ناوگان هم از دور روی آب داشت ساحل رو می‌دید. از همون‌جا صداشون بهم می‌رسید بهشون می‌گن که رهبر ما رو آزاد کنید، به جاش ما هم هدایایی به شما پیشکش می‌کنیم. گفتن ماژلان رو می‌خواید؟ باشه.بعد چند نفر اومدن توی ساحل یه بدن بی‌جون و لخت رو آوردن و بستن به یه تیرک. بدن ماژلان بود. مرده‌ بود. بعد جلوی چشم تمام ناوگان چند نفر با چاقو اومدن و هر کدوم یه تیکه از گوشت بدنش رو کندن، زدن سر نیزه و رو آتیشی که روشن کرده بودن، کباب کردن و خوردن. غلام ماجرا صداشون رو می‌شنید که بلند بلند از طعم لذیذ گوشت رهبر سفیدپوستان حرف می‌زدن. با خوشحالی می‌گفتن ما داریم طعم لذیذ خدای بیگانگان دنیای خارج می‌چشیم. بعدشم همین کار با بدن بقیه‌ی افرادی که اسیر کرده بودن کردن.جووانی میگه داشتم از شدت غصه از هم می‌پاشیدم! هیچ کاری از دست‌مون برنمی‌اومد به‌خاطر فاصله‌مون توپ‌هایی که داشتیم به ساحل نمی‌رسیدن که نابودشون کنیم! توانایی حمله به اون همه جانور وحشی رو هم نداشتیم! خود جووانی توی کتابش نوشته ای کسانی که بعدها این سرگذشت می‌خوانید، خود تصور کنید من چه احساسی داشتم وقتی می‌دیدم آن وحشیان از بدن رهبر من می‌خورند و با ذوق و شوق از آن لذت بردن و بعد در جلوی دیدگان ما مردان و زنان باهم عشق بازی کردند!ناوگان ماژلان بعد از این فاجعه برگشت به همون جزیره‌ی قبلی! تقریبا ۸ روز توی اون جزیره موندن یه روز یکی از درجه دارهای کشتی که از اقوام ماژلان بود به‌خاطر اینکه جانشین اون نشده بود، کینه می‌کنه و بی‌دلیل گیر می‌ده به غلام ماژلان که الان خب آزاد بودش. بهش می‌گه فلان کار رو بکن، اونم می‌گه که من دیگه برده نیستم که بخوام ازت دستور بگیرم! اونم با شلاق می‌افته به جونش و تا می‌تونه میزندش. این غلام تو این چند روزم واسطه‌ی ناخداها و سلطان بود پیام‌هاشون رو رد و بدل می‌کرد و قول قرارشون با هم می‌ذاشت.روز آخری که قرار بود برگردن، پیغام می‌ده که سلطان یه ضیافتی ترتیب داده و ناخداها و افسران درجه یک رو هم دعوت کردن. یه ۲۵ نفری می‌شدند. جوانی ولی نتونست برای مهمونی بره. هنوز جراحاتش خوب نشده بود. مهمونی که تموم شد اینا برگشتن که سوار کشتی بشن و برگردن، سلطان سربازاش همراهی‌شون می‌کردن.بعد اصلا یهو آسمون و زمین جاشون عوض شد، نیروهای سلطان و غلام ماژلان حمله کردن به افسران و همشون به جز یک نفر قتل‌عام کردن؛ به‌جز جانشین ماژلان. ظاهرا غلام اونا رو تحریک کرده بود که به اینا حمله کنند. حالا مشخص نبود که به‌خاطر اون داستان شلاق خوردن کینه کرده بوده یا چیز دیگه اون یه نفر نگه داشتن که با توپ و اسلحه معامله‌کنن! جیووانی نوشته که وقتی جانشین این بلا سرش اومد، حالا دیگه فرماندهی ناوگان نبود! افسران عالی رتبه، دست ارشد افسران درجه دو افتاد. آدمی پس و جاه‌طلب که در لحظه به مقامی رسیده بود که تا آخر عمرم تلاش می‌کرد بهش نمی‌رسید! وقتی خواسته‌ی سلطان رو شنید فقط سکوت کرد و هیچی نگفت جیووانی می‌گه همه فهمیدیم که نیتش چیه بدون اینکه حرفی بزنه دستور حرکت‌ داد. می‌گه من تا عمر دارم زجه‌ای که جانشین ماژلان اون موقع زد رو یادم نمی‌ره! وقتی داشتیم حرکت می‌کردیم دیدیم که چجوری افراد سلطان تیکه پاره‌ش کردن.ناوگان از جزایر بهشت هم گذر کردن. این اسمی بود که ملوان‌ها به‌خاطر زیبایی طبیعت و زن‌های برهنه روی این جزیره‌ها گذاشته‌ بودن. گذشتن و مسیر به امید جزایر ادویه ادامه دادن، ولی از یه جایی به بعد اقیانوس دیگه اون اقیانوس آرومه که تا الان دیده بودن نبود! تقریبا هر روز اسیر طوفان‌های لحظه‌ای می‌شدن، حتی توی مسیر مجبور بودند یکی از کشتی‌هایی که شدیدا آسیب دیده بود رو تخلیه کنند و آتش بزنند. تا اینکه تقریبا یه ماه و نیم بعد دوباره به خشکی رسیدند به جزیره‌ی برنو. ولی شرایط این بار با دفعه‌های قبل فرق داشت!جایی که بهش رسیدن تو ساحلش صدها کشتی کوچیک و بزرگ بود و دیدن که با یه شهر متمدن طرفن! یکم توی ساحل صبر کردن دیدن یه صداهایی از تو شهر میاد. الکانو ناخدای همون کشتی که سوزونده بودنش، گفت من این صدا رو می‌شناسم و توی مصر شنیدم. این صدا صدای اذانه. ما به یه شهر اسلامی رسیدیم. این شهر در واقع یه شهری بود که الان جزو شهرهای مالزیه.یکم که تو ساحل صبر کردن، یه قایق اومد سمت‌شون یه مرد عمامه به سر که پرتغالی بلد بود صحبت کنه، ازشون پرسید که شما کی هستید؟ از کجا اومدین؟ چی می‌خواید؟ گفتن که ما از طرف پادشاه اسپانیا اومدیم تا حسن نیت‌مون رو به شما نشون بدیم. با شما تجارت کنیم پیغام ما رو به پادشاه‌تان برسونید. طرف هم گفت باشه من اومدن شما رو به راجومون سلطان شهر اطلاع می‌دم.رفت یه چیزی که خیلی نظر اینا رو جلب کرد این بود که از توی ساحل می‌دیدن که خیلی از نگهبان‌ها زنند و اینکه زن‌های زیادی رو می‌دیدن که به کسب و کار مشغول بودن حتی وقتی راجب اونا رو برای ضیافت دعوت کردن، نگهبان‌های اونم زن بودن. راجب ازشون پرسید شما اینجا اومدید دنبال چی؟ گفتن ما دنبال جزایر ادویه‌ایم دنبال فلفل و زردچوبه و کاری. شما می‌دونید این جزایر کجان؟ گفت آره خیلی به شهر ما نزدیکه، ولی چرا تا اونجا بری؟ تو همین جزیره هم شما می‌تونید ادویه پیدا کنید. تازه اونم مجانی مجانی. کجا؟ چجوری؟گفت تو یه منطقه‌ای از این جزیره پر از گیاهان و درخت‌های ادویه‌س تنها مشکلش اینه که اونجا حیوونای وحشی داره. این‌ها هم پیش خودشون گفتن مشکلی نیست که ما سلاح گرم داریم می‌ارزه بریم ادویه مجانی گیرمون بیادو مختصات می‌گیرن و می‌رن سمت اون منطقه از جزیره. وارد ساحل که می‌شن از دور می‌بینن که جل‌الخالق دو تا آدم پشمالوی گنده دارن نگاه‌شون می‌کنن. یه کم صبر کردن دیدن اونا عکس‌العمل خاصی نشون نمیدن بهشون. وارد سال شدن وارد ساحل شدند ولی با احتیاط مسلح. دیگه بعد از جریانات جزایر بهشتی حواس‌شون حسابی جمع بود. خیلی آروم از کنار اون انسان‌های پشمالو رد می‌شن و توی جنگل یکم پرسه می‌زنند و اینورو اونور می‌بینن که تعداد این پشمالوها بیشتر شده، ولی کاری به کار اینا ندارن.چند تاشون بچه‌هاشون رو انداختن رو کولشون‌ و با گروه‌شون واسه خودشون می‌چرخن هر از گاهی هم با یه صدایی شبیه صدای جیغ با همدیگه صحبت می‌کنن. توی اون بخش از جزیره حتی درخت‌ها هم براشون عجیب‌وغریب بود. جیووانی می‌گه اگه مارهای این جزیره و دو تا از افراد ما را نکشته بودن، اسم اینجا رو هم می‌گذاشتیم بهشتی، ولی اینجا شبیه جزیره‌ی دوزخی شده بود.روز دوم این که توی جنگل می‌گشتن یه جا یه نسیم خوشبو حس کردن. بیشتر که گشتن به درختای میخکی رسیدن که زیر هر کدوم‌شون یه تپه میخک بود که براشون حکم طلا را داشت. انقدر زیاد بود که نمی‌دونستن چه جوری تا کشتی‌ها حمل‌شون کنن. اومدن گونه‌هایی رو با خودشون آوردن توی این تپه‌های میخکوب، پرشون کردن و بردن توی کشتی. بعد در کمال تعجب دیدن که آدم جنگلی‌ها همون انسان‌های پشمالو هرکاری اینا می‌کنن رو تقلید می‌کنند.پشت سر اینا راه می‌افتادن و ادای جمع کردن میخک‌ها در می‌آوردن بعد به سرشون زد ببینن اگر جلوی دست اینا گونی بذارن، همین کار رو می‌کنن یا نه؟ بعد دیدن آره واقعا شروع کردن جمع کردن میخک‌ها، پر کردن گونی‌ها و در کمال تعجب گونی‌ها را انداختن رو کول‌شون‌ و آوردن تا دم کشتی. دو سه روز بعد فلفل قرمز پیدا کردن این آدم جنگلی‌ها قشنگ پا به پای اونا رفتارشون رو تقلید می‌کردن. بعد گفتن بذار ببینیم اگه فلفل بچینیم بعد ادا در بیاریم که داریم می‌خوریم‌شون بازم اینا اون کار رو می‌کنن؟ همین کار کردن بعد دیدن نه، شعورشون می‌رسه که خوردنش بهشون آسیب می‌زنه. اما بعد یه خبر مهم از راجو بهشون می‌رسه. فهمیدن که از همون روز اولی که از اسپانیا حرکت کردند، پرتغالی‌ها از جریان خبر داشتند و فکر کردن که این‌ها از همون مسیر عادی که متعلق به پرتغالی‌ها بوده راهی شرق شدن. واسه همین ۶ تا کشتی جنگی راهی کرده بودن که توی مسیر ناوگان‌شون نابود کنند و تمام آب‌های مشرق زمین دنبال اینا شخم زده بودن و الان رسیده بودن به برن.اتفاقا خود اسپانیایی‌ها هم که رسیده بودن به این منطقه از جزیره کشتی‌های پرتغالی رو دیده بودند، ولی شانس آوردن که اونا پیداشون نکرده‌ بودن. شانس بزرگ‌ترشون این بود که راجع اینا رو لو نداده بوده و گفته اینا رفتن سمت جزایر بهشتی، ولی خب دیر یا زود مشخص می‌شد که اینا هنوز توی برنو بودن. باید یه فکری می‌کردن. می‌خواستنن برگردن اسپانیا، ولی دو مشکل اساسی داشتن. مسیری که ازش اومده بودن به‌شدت طولانی و خطرناک بود و از طرفی هم نمی‌تونستن فقط با فلفل میخک برگردن، چون چند نوع زردچوبه و جوز هندی که مهم‌ترین ادویه‌ها بود رو نداشتن و خب چجوری می‌خواستن به پادشاه‌شان بگن که با این همه تلفات و مرگ ماژلان تمام افسران عالی رتبه دست خالی برگشتن اسپانیا!یه چیزی که باید اینجا بهش دقت بشه اینه که الان واقعا ارزش سفر ماژلان با ادویه سنجیده نمی‌شه با اینکه هم اون هم کریستف کلمب، به هوای هندوستان و ادویه سفرشون رو شروع کردن، ولی یادمون نره که همچنین سفرهایی در نهایت به اکتشاف‌های بزرگ ختم شده و کشف قاره آمریکا، گردش به دور کره زمین، اثبات کروی بودن زمین، کشف تنگه‌ها و آب‌های جدید و کلی چیزهای دیگه.به هر حال نتیجه مذاکرات و هم‌اندیشی اسپانیایی‌ها این شد که به راجو پیشنهاد بدن که در تهیه‌ی دارچین و چند تا ادویهی دیگه کمک‌شون کنه و از همون مسیر عادی و از آب‌هایی که متعلق به پرتغالی‌ها بود، جوری که شناسایی نشن به اسپانیا برگردن.بعد از ترک جنگل ناوگان با مساعدت رادو تونستن که بقیه ادویه‌هایی که لازم دارند هم تهیه کنن، ولی توی مسیر یه اتفاق عجیب افتاد. توی راه که بودن دو تا کشتی بومی رو دیدن که داشتن از جزایر ادویه برمی‌گشتند. در کمال تعجب، فرماندهی ناوگان دستور حمله به این کشتی‌ها را داد! الکانا ناخدای یکی از کشتی‌ها اول فکر می‌کرد اشتباه شنیده، ولی وقتی فرمانده دستورش تکرار کرد، متوجه شدن که همه‌ی این آدم همچنان ادامه داره و چاره‌ای نداشتند که به کشتی‌ها حمله کنند و ادویه‌ها و طلاشون دزدیدن.بعدش هم که از راجو ادویه‌ها رو گرفتن و دیگه وقت این بود که راهی اسپانیا بشن قبل اینکه سفر برگشت رسما شروع کنن به جزیره‌ای توی همون نزدیکی رفتن که یکم استراحت کنن و یه غذایی بخورن و راهی بشن. موقع ناهار توی ساحل نشسته بودند که یکی از ملوان‌ها به فرمانده گفت که بگو ببینم ما نجیب‌زاده‌ایم یا دزد؟ نجیب زاده‌های پادشاهی اسپانیایی یا یه مشت راهزن و دزد دریایی؟فرمانده چشماش گرد شد و گفت به چه حقی با من اینجوری حرف میزنی؟ تو وظیفته که فقط اطاعت کنی. بعد دستور داد که ملوان معترض دستگیر کنن، ولی کسی دستورشناسان به‌شدت بین ملوان‌ها منفور بودش زد زیر گوش یکی‌شون گفت که مگه نمی‌گن برید دستگیرش کنید؟ اینجا بود که یهو ملوان معترض، شمشیر کشید و رفت سمت فرمانده با هم درگیر شدن به‌محض اینکه اینا با هم درگیر شدند، طرفدارهای فرمانده که شریک دزدیده بودن، توی کشتی دریاسالار حرکت کردن و رفتن سمت کشتی الکانو.کشتی ویکتوریا، اسمش ویکتوریا بود. رفتم سمت این کشتی که تصرفش کنم، ولی به‌محض حرکت با سنگ‌های کف ساحل برخورد کردن و شکافی که درست شد باید تمام ادویه‌های انبار کشتی رو آب ببره، توی اون درگیری ساحل هم فرمانده زخمی می‌شه و همون شب می‌میره.بلافاصله بعد مرگش فرماندهی جدید رو انتخاب می‌کنن و دو تا از ملوان‌هایی که سردسته یاغی‌ها بودن و کشتی به حرکت درآورده بودن توی جزیره حلق‌آویز می‌کنن. بعد این ماجرا تصمیم می‌گیرن که اول کشتی آسیب دیده را تعمیر کنند و راهی جزایر ادویه بشن و بعدش با جایگزین کردن ادویه‌هایی که از دست داده بودند، برن به‌سمت اسپانیا.کشتی‌ها راه افتادند و بعد از چند هفته بالاخره به مقصدی که بیش از دو سال براش زحمت کشیدن و کشته دادن رسیدن. بدون ماجرا مردی که می‌خواست ثابت کنه که از راه غرب هم می‌شه به مشرق زمین رفت. به جزایر که رسیدن سلطان منظور سلطان جزایر با آغوش باز ازشون استقبال کرد.پذیرایی مهمون نوازی انقدر خوب بود که اقامت دو روزه‌ی ناوگان شد ده روز، تازه تمام ادویه‌هایی رو هم که نیاز داشتن خودش براشون خرید و گفت که هر کدوم از شما اگه دوست داشته باشه، می‌تونه برای همیشه اینجا زندگی کنن.اتفاقا چند تا از ملوان‌ها هم پیشنهادش رو قبول کردن و اونجا موندگار شدن. بعد از ۱۰ روز اقامت ۲ کشتی باقی مونده راهی اسپانیا شدن از بندر که حرکت کردن و از اونجا که قرار نبود یه آب خوش از گلوش پایین بره، کشتی دریاسالار همون اول کار به مشکل خورد. دیدن که انبارای کشتی داره پرآب می‌شه. هر چی آب خالی می‌کردند، دوباره پر می‌شد و مجبور می‌شن که برگردن ساحل.وقتی برگشتن سلطان منظور چند تا از بهترین غواص‌ها رو می‌فرسته برن زیر کشتی که ببینن دقیقا مشکل کجاست، چون خود ملوان‌ها نتونسته بودن مسیر ورود آب رو پیدا کنن. حالا مدل کار این غواصان خیلی خیلی جالبه! همه‌شون موهای بلند داشتن اینا می‌رفتن زیر کشتی موهاشون باز می‌کردن که ببینن جریان آب موهاشون به کدوم سمت می‌بره.می‌بینند از کجا وارد کشتی می‌شه، ولی با این وجود این‌ها هم نتونستن کاری پیش ببرن. فایده نداشت، چون قسمت زیر کشتی کاملا پوشیده شده بود. مثل اسفنج آب می‌کشد تو. از طرفی هم تعمیر کردن کامل کشتی حداقل ۳ ماه زمان نیاز داشت. حالا یه راه بیشتر نداشتند، کشتی دوم تا جای ممکن انبارش رو پر کنه و هر کسی که می‌خواد با خودش ببره و بقیه هم توی جزیره‌ی ادویه بمونن تا تعمیر کشتی تمام بشه.سلطان هم قول داد که ۲۵۰ نفر از نجارها در اختیارشون بذاره و تا آماده شدن کشتی از همه‌شون پذیرایی کنه. اونجا باز یه عده‌ی دیگه که قوم و خویشی تو اسپانیا نداشتن تصمیم می‌گیرن که ساکن اونجا بشن و بقیه‌شون از جمله جیووانی سردار ماژلان که حسابی به هم علاقه‌مند شده بودن با کشتی دوم راهی اسپانیا شدن. جیووانی می‌گه موقع برگشت اونایی که قرار بود بمونن با قایق کلی از مسیر پشت سر ما اومدن موقع خداحافظی همه‌مون اشک می‌ریختیم.روزهای خیلی سختی رو توی این دو سال باهم گذرانده بودیم و الان باز معلوم نبود که بتونیم دوباره همدیگه رو ببینیم، حتی ناخداها اشک می‌ریختن بازمانده‌های ناوگان دوباره راهی سفری شدند که هیچ پیش‌بینی از موفقیت نداشتن از۲۶۰ و خورده‌ای نفری که از اسپانیا راه افتادن، الان فقط ۶۰ نفر داشتن برمی‌گشتن مسیری که قرار بود برن اینجوری بود که از شرق آسیا بعد می‌اومدن به‌سمت جنوب قاره‌ی آفریقا جایی که دماغه امید نیک بود و از اونجا به‌سمت شمال و قاره‌ی اروپا حرکت می‌کردن.حالا مشکل بزرگ‌شون چی بود؟ این آب‌ها تحت اختیار پرتغالی‌ها بود و برای اینکه اسیرشون نشن، باید تا جای ممکن به جنوب می‌رفتند که حسابی از مسیر تردد کشتی‌های پرتغالی فاصله داشته باشند که دیده نشن و برای اینکه این مسیر ناآشنا رو بتونن به سلامت رد کنن از ۱۳ تا بلد راه بومی آسیا کمک گرفتن. بهشون گفتن توی مسیر راه رو به ما نشون بدید به شما وقتی رسیدیم اسپانیا پول‌تون رو می‌دیم و از اونجا راهی پرتغال می‌شیم که برگردید خونتون.اونا هم قبول کرده بودن توی مسیر کلی جزیره‌های عجیب‌وغریب دیگه هم دیدن که دونستن داستان‌شون خالی از لطف نیست. این راهنماها انقدر توی کارشون حرفه‌ای بودند که با استشمام بویی که از سمت جزیره‌ها می‌اومد می‌فهمیدن که این جزیره مسکونی یا نه یه بار تو مسیرشون به جزیره‌ای رسیدند که بهش می‌گفتن جزیره‌ی مورچه‌های آدمخوار.جیووانی توی خاطراتش نوشته این راهنماها گفتن که اگر این مورچه‌ها بیفتن به جون‌تون به یک ساعت نمی‌کشه که جز استخون چیزی ازتون نمی‌مونه. واسه همینه که هیچ جنبنده‌ای حتی پرنده‌ها و تمساح‌ها هم اینجا زندگی نمی‌کنن، ولی حرکت به‌سمت جنوب اونا رو کشوند سمت آب‌های منجمد جنوبی که اتفاقا کسی تا حالا اونجا رو کشف نکرده بود و دوباره یه سرمای وحشتناک افتاد به جون‌شون به این سرمایه هوا کمبود غذا رو هم اضافه کنید.تازه اونجا فهمیدن که تمام گوشتی که برای خوردن از جزایر ادویه آورده بودن فاسد شده. نمکی که برای نمک سود کردن بهش زده بودند که سالم بمونه، نمک دریایی بود که جلوی فساد غذا رو نمی‌گرفت گیرشون کم بوده و سرمای شدید داشت ضعیف‌ترند یه روز الکانو ناخدای کشتی صداشون می‌کنه، می‌گه که من میدونم که شماها توی این سفر چه سختی‌هایی کشیدید، ما دو سال و نیمه که توی سفریم و به‌شدت هم خسته و ضعیف و تنها. چیزی که تا الان نصیب‌مون شده همون پولی بوده که قبل شروع سفر بهمون دادن که خانواده‌هامون در نبود ما خرج خورد و خوراکتون رو بدن.الان می‌بینید که منم مثل شما لباس درستی تنم نیست و بدنم مثل شما چرک و کثیفه. یه وعده‌ی سیر هم غذا نمی‌خوریم، توی سرما هم داریم جون می‌دیم، ولی الان دو تا راه داریم یا سعی کنیم این سفر رو تموم کنیم با دستمزد این سه سالی که در نهایت سفرمون طول می‌کشه تا آخر عمر زندگی راحت داشته باشیم یا اینکه بیفتیم دست پرتقالی‌ها. گزینه‌ی دوم شاید احتمال زنده موندن مون بالاتر ببره، ولی دیگه خبری از دستمزد نیست و انگار تمام این بدبختی‌ها واسه هیچ‌و‌پوچ بوده حالا تصمیم با شماست. اون‌ها هم که همچین به وجه اومده بودن گفتن نه ما باید سفرمون رو تموم کنیم. بعدش هم دستور تغییر مسیر به‌سمت غرب داد که بیشتر از این به سمت جنوب نرن و زودتر جنوب آفریقا رو رد کنن؛ ولی این تغییر مسیر سرما کمتر نکرد فقط بیشترش نکرد.بالاخره هم این سرما و گرسنگی اولین تلفات خودش گرفت و دو تا از اون راهنما که اصلا به همچین شرایطی عادت نداشتن مردن و با دستور ناخدا برای اینکه دوباره اون داستان مردارخواری گوشت آدم را نیافته بدن‌هاشون انداختن و جیوانی می‌گه بعد این داستان یکی از ملوان‌ها گفت که اتفاقا اگه قرار باشه دوباره گوشت آدم بخوریم به سختی سری قبل نیست ما اون موقع چیزی نداشتیم، ولی الان ادویه هم داریم که می‌تونیم خوشمزه‌تر کنیم. می‌گه اون به شوخی گفت ولی من می‌دونستم که فکرش جدی بود. چند روز بعد دیگه تقریبا هیچی برای خوردن نداشتن. هیچ. تک تک اون راهنماهایی که با خودشون آورده بودن از بین رفتن. اونا کسایی بودن که یه عمر توی مناطق گرم‌سیری زندگی کرده بودن و بدن‌شون اصلا آمادگی این سرما رو نداشت و اوضاعشون خیلی خراب بود. حتی اگه می‌خواستن مستقیم برن آفریقا و خودشون رو به اولین شهر تحت کنترل پرتغالی‌ها برسونن بازم زنده موندن‌شون غیرممکن بود. تنها موجود زنده‌ای که اون روزا می‌دیدن سگ‌ماهی‌هایی بود که دنبال‌شون می‌اومدن تا از جسدهایی که می‌ندازن توی آب، تغذیه کنن. خوردنی هم نبودن، ولی خب به قول جیووانی گوشت انسان خوردنی نبود! ناخدا بهشون دستور میده که ماهی‌ها را شکار کنن. شکار کردن‌شان هم به همین راحتی نبود، ولی از اونجایی که می‌دونستن این ماهی‌ها طعمه‌ها رو می‌بلعن به ذهن‌شون رسیده که اگه بتونن یکی‌شون رو شکار کنن می‌تونن یه تیکه از گوشتش رو بزارن سر قلاب و موقعی که اینا گوشت و قلاب و با هم می‌بلعندهمانن همین کار می‌کنن و می‌تونن چند تا از این ماهی‌ها رو توی روزهای بعدی شکار کنن و به‌عنوان تنها غذاشون مصرف کنن.جووانی می‌گه من فکر نمی‌کنم توی دنیا چیزی بد مزه‌تر و زهر مارتر از گوشت سگ ماهی وجود داشته باشه! حتی با ادویه هم به زور می‌خوردمش، اما شاید بدترین اتفاقی که تو این سه سال می‌تونست برای جیووانی اتفاق بیفته چند هفته بعد پیش اومد. یه چند روزی بود که هوا نسبتا بهتر شده بود و کمتر بود، ولی یه روز خیلی غیر منتظره هوا به‌شدت سرد شد که به‌خاطر بادهایی بود که از سمت قطب جنوب می‌اومد.این باعث شد که سالنکو برادرزاده و معشوقه جیووانی ذات‌الریه بگیره و برای بهبود نیاز بود که بدنش رو گرم نگه دارن و غذای درست و حسابی بخورن که هیچ‌کدومش رو نمی‌تونستن انجام بدن و با وجود تمام تلاش‌هایی که برای زنده موندنش کردن مرد.بعد مرگ سالنکو جیووانه خیلی دوست داشت که جنازه‌اش با خودش به اسپانیا ببره، ولی ناخدا مخالفت کرد و گفت هوا دوباره گرم می‌شه و جسد بوی تعفن می‌گیره بعد اون و به دریا بسپارش. موقعی که جیووانی می‌خواست جسد رو به آب بندازه، خدا و مسیح شاهد گرفت که در تمام این ۳ سال بر نفس‌شون غلبه کردند و این دختر باکره از دنیا رفته و بدن سالن کور به دریا سپرد.این روزها و هفته‌های بعد، کم بدبختی داشتن طوفان شروع شد. توی منطقه‌ای افتاده بودن که هر روز ۲۴ ساعت هوا طوفانی بود. ۲۲ روز تمام هیچ نشانی از خورشید ندیدند. فقط باد بود و باد. جیووانی می‌گه چنان موج‌هایی می‌اومد که در یک لحظه ما رو تا عرش آسمون می‌برد بالا و وقتی که رد می‌شد و چنان حفره‌ای فرو می‌رفتیم که انگار وارد عمیق‌ترین چاه زمین شدیم.می‌گه روزی ده‌ها بار می‌مردیم و زنده می‌شدیم. ذره ذره داشتیم از بین می‌رفتیم توی اون سه هفته‌ای که اسیر طوفان بودیم چند نفرمون رو از دست دادیم و غذایی برای خوردن نداشتیم. توی هوای طوفانی خبری از سگ ماهی‌ها نبود که شکارشون کنیم تنها شانسی که آوردیم این بود که یه مقدار گوشت ذخیره کرده بودیم، اما وقتی دریا آروم شد یه ماجرای عجیبی پیش اومد. دیدن که از دور یک کشتی داره بهشون نزدیک می‌شه.گفتن تموم شد پرتغالی‌ها پیدامون کردن. ناخدا با اون بوق‌های پخش صدایی که داشت چند بار از کشتی پرسید که کی هستن و کجا میرن؟ هیچ جوابی نگرفتن پرتغالی پرسید ازشون، جوابی نگرفتند! با نور بهشون علامت داد جوابی ندادن! دستور داد جیووانی و چند نفر با قایق برن کشتی رو بررسی کنن و ببینن اون‌ها کی هستن و اصلا جیووانی می‌گه من آدم ترسویی نیستم، ولی اون شب از چیزی که دیدم چنان وحشتی بهم دست داد که دندون‌هام بهم می‌خورد. می‌گه وقتی رفتم روی عرشه اون کشتی لاشه‌هایی رو دیدم که فقط لباس‌های پوسیده تنشون بود و هیچ پوست و گوشتی براشون نمونده بود. بوی تعفن کشتی برداشته‌ بود. انگار از دل جهنم اومده بودن بیرون. کشتی که گشتن رسیدن به اتاق ناخدا و اونجا اسناد و مدارک و بررسی کردن و فهمیدن که این کشتی از ایران می‌ومده به اولین بارش هم نبوده که بین ایران و پرتغال رفت و آمد می‌کرده. بارش هم آرد بود و زعفرون و فرش و نوش‌دارو و طلا جیووانی نوشته فرش‌هایی که ما دیدیم چنان ما رو مبهوت زیبایی خودش کرده بود که مثل اون هیچ وقت هیچ جای دنیا ندیده بودیم.نوشانوش همون تریاک بوده. بد نیست بدونید که زعفرون و تریاک هر دوتاش اولین بار از ایران به پرتغال و اسپانیا رفت و از خشخاش و تریاک برای درمان بیماری‌ها استفاده می‌کردن. به هر حال آردی که تو این کشتی پیدا کردن تا چند هفته از نظر غذا تامین شون کرد و حداقل مقطعی از مرگ نجات‌شون داد.اون رو با آب دریا خمیر می‌کردن و باهاشون نون می‌پختن. یه مدت با همون نون‌ها سر کردند تا اینکه آب کشتی تموم شد دیگه آبی برای خوردن نداشتم از یه طرف وارد شدن‌شون به تابستون و گرمای هوا از طرف دیگه اونشونی برید. حتی جیووانی هم دیگه توان نفس کشیدن نداشت می‌گه من آورده بودن روی عرشه خنک‌تر بود دیگه هیچ رمقی تو بدنم نبود.زیرچشمی می‌دیدم که هر روز چند نفر از افراد و می‌میرند و می‌ندانش تو همچین شرایطی که جیووانی برای هیچ کدوم‌شون نمونده بود. مدام هم باید آبی که وارد کشتی می‌شد و خالی می‌کردن شاید اگه رگباری که توی یکی از شب‌ها زد و آبی که یکم جمع شده بود، نبود. سرنوشت اون‌ها هم می‌شد سرنوشت همون کشتی پرتغالی یه کشتی سرگردون با کلی جسد فاسد شده توی آب‌های اقیانوس.جیووانی می‌گه وقتی بارون اومد افتاده بودیم کف عرشه آبی که جمع شده بود رو لیس می‌زدیم شاید تنها دلیل زنده موندن مون همین بود. چند روز دیگه به یه جایی رسیدن که الکانو بهشون گفت دیگه چاره‌ای نداریم که یا مرگ رو انتخاب کنیم یا اینکه خودمون رو برسونیم به جزایر سانتیاگو توی آفریقا که تحت کنترل پرتغالی‌هاست. این جزیره سانتیاگو رو با اون سانتیاگوی معروف اشتباه نگیرید، یه وقت بهشون گفت اگه نریم نهایتا یکی دو روز دیگه هم و می‌میریم، ولی این جزایر یه نصف روز باهم فاصله داره چه کنیم! حالا هم قبول کردن که برن به جزایر مسیر رو تغییر دادن و چند ساعت بعد رسیدن اونجا.این جزایر موقعیتش جوری بود که زیاد پیش می‌اومد که کشتی‌های اسپانیایی که از آمریکا برمی‌گردن و اسیر طوفان می‌شن سر از اونجا در میارن و معمولا کاری باهاشون نداشتن. قرار می‌شه که ملوان‌ها برن ساحل مایحتاج‌شان بخرن و برگردن اگه کسی پرسید بگن از آمریکا برمی‌گشتن که اسیر طوفان شدن اینا می‌رن ساحل اتفاقا وقتی به پرتغالی‌ها داستان‌شون رو می‌گن بهشون آذوقه می‌فروشند و برای اولین بار بعد از ۹ ماه که از جزایر ادویه حرکت کردن تونستن یه دل سیر غذا بخورن، ولی روز چهارم اقامت‌شون اتفاقی می‌افته که همه چی رو خراب می‌کنه. ۱۲ تا از ملوان هاشون توی ساحل می‌رن توی بار شروع می‌کنن به شراب خوردن و تو کل کل کردن با ملوان‌های پرتغالی که مسخرش می‌کردن بند آب می‌دن و واسه اینکه جلوشون کم نیارن می‌گن که واقعا از کجا اومدن و کجاها رفتن چیا دیدن بیابانی می‌گه من تمام این ۴ روز تو کشتی بودم نرفتم سال فقط یه آن دیدم که یه قایق بزرگ پر از سربازهای پرتغالی دارن میان سمت‌مون.ارکان بلافاصله دستور حرکت می‌ده و از اونجایی که باد هم به نفع ما بود تونستیم سریع فرار کنیم، ولی مجبور شدیم قید ملوان‌های بازداشتیان رو توی ساحل بزنیم. از اونجایی که فاصله‌شون تا اسپانیا هم زیاد نبوده. همه با جون و دل تلاش‌شون رو کردن که بتونن با سرعت برسن اسپانیا، حتی جیووانی و ناخدا پا به پای ملوان کار می‌کردن ۲۴ ساعته داشتن کار می‌کردن که آبی که می‌اومد توی کشتی رو خالی کنن.با اینکه آب و غذای کافی داشتند، ولی به‌خاطر ضعفی که تو بدن‌شون بود کار سنگین که می‌کردند با تحلیل می‌رفتن دوباره چند نفر دیگه‌شون هم از بین رفتن، ولی درنهایت ششم سپتامبر ۱۵۲۲ رسیدن به اسپانیا. از اینجا به بعد داستان رو از زبون جووانی می‌شنویم.وقتی رسیدیم به خاک اسپانیا به محض اینکه از کشتی پیاده شدیم، سجده کردیم و مسیح و شروع کردیم همه با تعجب ما رو نگاه می‌کردن. وقتی به مسولین بندر خودمون رو معرفی کردیم به سرعت پیکی رو فرستادن پیش پادشاه و چند تا کبوتر نامه‌بر هم فرستادن که خبر رسیدن ما رو بهشون اعلام کنن. حاکم شهر به‌سرعت خودش رو رسوند به ما و تدارکات لازم رو برامون آماده کرد که ما رو با کشتی راهی شهری کنه که سفرمون رو از اونجا شروع کردیم.وقتی به اونجا رسیدیم دیدیم که خبرمون زودتر از خودمون به شهر رسیده. کلی آدم منتظر ما بودن که سربازها جلوشون به زور گرفته بودن. حاکم شهر اومد به کشتی‌مون، بهش گفتیم که می‌خواییم بریم کلیسا برای دعا. گفت اول صبر کنید مسیر امر کنید بعد بریم وگرنه این مردم شما رو تیکه پاره می‌کنند که به‌عنوان تبرک به خودشون ببرن.وقتی که راهی شدیم نزدیک کلیسا که شدیم ناخدا دست به آسمان برد و گفت بر ما حرام باشد. اگر در این پیروزی یادی از بزرگ مردمان مان ماژلان و تمام جوانانی که در این راه ما را همراهی کردند و در نهایت به قعر دریاها رفتند نکنیم. اشک‌های ناخدا باعث شد همه‌مون به گریه بیفتیم بعد از اینکه از کلیسا برگشتیم بلافاصله خبر دادن که پادشاه ما رو احضار کرده بعد از اینکه یکم به سر و وضعمون رسیدیم رفتیم به قصر پادشاه وارد سالن که شدیم در کمال تعجب دیدم پادشاه به استقبال‌تون اومد صورت ارکان رو بوسید و گردنبند طلای خودش به گردن اون انداخت بعد از اینکه کمی در مورد سفر صحبت کردیم.دستور داد که حقوق این سه سال را فورا پرداخت کنن و برای همه‌ی ما مقرری مادام العمر تعیین کردن پادشاه گفت این سفر شما مرا تبدیل به پادشاه تمام دنیا کرد، چون شما پیوسته به‌سمت غرب حرکت کردید و طبق قانون هر سرزمینی که در جهت غرب کشف شود. متعلق به پادشاهی اسپانیا خواهدبود و من تبدیل به پادشاهی شدم که خورشید در سرزمین‌های او غروب نمی‌کند.بعد به الکانا مقام دریاسالاری داد و من هم به پاس خدمات هم به خدمت دربار درآورد و من تونستم با کمک منشی‌ای که پادشاه در اختیارم قرار داد. سفرنامه‌ی خودم را پاک‌نویس کنم و تقدیم پادشاه کنم و اینجا بود که یکی از بزرگ‌ترین سفرهای دریایی تاریخ بشر به سرانجام رسید. این آخر داستان فقط یه چندتا نکته رو بهتون بگم اون کشتی بود که وسط راه فرار کرد و برگشت اونا تونستن یک سال بعد از برگشت‌شون برسن اسپانیا، اما کشتی ماژلان که برای تعمیر مونده بود جزایر ادویه بر تعمیر راهی اسپانیا شد، ولی به خاطر طوفان مجبور شد برگرده که موقع برگشت کشتی‌های پرتغالی پیداشون می‌کنن و همه‌شون زندانی می‌کنن چند سال بعد ناخدا یکی دوتا ملوان آزاد می‌کنند که برن اسپانیا؛ ولی بقیه‌شون تو زندان‌های پرتغالی‌ها می‌میرن.ملوان‌هایی که توی اون جزیره‌ی پرتغالی توی اون بار سوتی داده بودن و بازداشت شده بودند با پیگیری‌های پادشاه اسپانیا بعد ۶ ماه آزاد می‌شن و برمی‌گردند بسیا و همون امتیازاتی که جیووانی یا بقیه گرفته بودند به اینا داده می‌شه، اما بشنوید از سرنوشت الکانو و کشتی که باهاش برگشته بودند ویکتوریا، ویکتوریا بعد از بازسازی به یک سفر دریایی به شمال آمریکا می‌ره، ولی اسیر طوفان می‌شه و با تمام خدمه غرق می‌شه.پادشاه دستور می‌ده اسم کشتی رو روی یک کشتی جدید بذارن و اون کشتی رو هم در اختیار الکانو می‌گذارن. الکانو بعد از سه سال دوباره فیلش یاد هندوستان می‌کنه و تصمیم می‌گیره که دوباره از همون مسیر قبلی به جزایر ادویه بره. این بار هم تقریبا همون بلاها سرش میاد و به‌خاطر مریضی توی راه می‌میره و اما در نهایت هم آنتونیو پیگافتا همون جووانی قصه‌ی ما که این سفرنامه بی‌نظیر از تاریخی‌ترین سفر دریایی تاریخ نوشته بود، حوالی ۴۵  سالگی تو ایتالیا زادگاهش درگذشت.چیزی که شنیدید پنجاه و یکمین اپیزود راوکست بود که در مرداد ۱۴۰۱ منتشر می‌شه. اگر از شنیدن این اپیزود لذت بردید شنیدنش رو به بقیه هم پیشنهاد بدید. راوکست رو از تمام اپلیکیشن‌های پادکست مثل گوگل پادکست و اپل پادکست و همین‌طور سایت راوکست بشنوید. صفحات اجتماعی ما رو دنبال کنید، اخبار مربوط به اپیزودها و مطالب تکمیلی رو توی سوشال مدیامون منتشر می‌کنیم. توی سایت‌مون می‌تونید مطالبی رو بخونید که جای دیگه‌ای منتشر شوند.بعدها اگر دوست داشتید که از راوکست حمایت مالی کنید، می‌تونید از لینکی که توی توضیحات پادکست هست استفاده کنید. ممنون از شما، دمتون گرم که تا انتهای این اپیزود طولانی و مهیج با من همراه بودید.بقیه قسمت‌های پادکست راوکست را می‌تونید از این طریق هم گوش بدید. https://castbox.fm/vi/674626278 </description>
                <category>پادکست راوکست</category>
                <author>پادکست راوکست</author>
                <pubDate>Sun, 13 Oct 2024 12:00:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود ۵۰؛ وحشت در سنترال پارک، قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/ravcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B5%DB%B0-%D9%88%D8%AD%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%86%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%84-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-yjb0z2fd5t72</link>
                <description>سلام من ایمان نژاد احد هستم و شما به پنجاهمین اپیزود راوکست گوش می‌کنید که در مرداد ۱۴۰۱ منتشر می‌شه. در هر قسمت از راوکست شما یک داستان واقعی و ماجرای یک رویداد مهم تاریخی می‌شنوید و چیزی که قراره در ادامه بشنوید قسمت دوم و پایانی اپیزود وحشت در سنترال پارک، ماجرایی که به یکی از پرونده‌های قضایی بسیار مهم آمریکا اختصاص داره.پرونده‌ای که بسیار سروصدا کرد و رفته‌رفته تبدیل شد به یه ماجرای سیاسی که چشم تمام رسانه‌ها و مردم به اون بود. دادگاه‌هایی که برای این پرونده متهمین برگزار شد و در ادامه ماجرا رو می‌شنوید از پرحاشیه‌ترین و سخت‌ترین دادگاه‌هایی بود که در اون دهه در آمریکا برگزار شد.بریم دیگه سراغ داستان‌مون، فقط تاکید می‌کنم که اگر قسمت قبل رو نشنیدید نیازه که اول اون قسمت رو بشنوید وگرنه این اپیزود براتون گنگ خواهد بود. حواس‌تون باشه که این اپیزود هم مثل قسمت قبلش مناسب کودکان نیست. اپیزود پنجاهم وحشت در سنترال پارک قسمت دوم.توی قسمت قبلی شنیدیم که در شب ۱۹ آوریل سال ۱۹۸۹ توی سنترال پارک شهر نیویورک گروهی از نوجوون‌های سیاه‌پوست که اکثرا زیر ۱۶ سال بودن یه میتینگ داشتن. ۳۰، ۴۰ نفر دور هم جمع شدن و ریختن توی پارک، ولی این میتینگ‌شون همچین بی‌حاشیه هم نبود! چند نفر بین‌شون بودن که تو پارک سربه‌سر سفید پوست‌ها گذاشتن.دزدی کردن، یکی دو نفر رو گرفتن زیر کتک و به اموال عمومی آسیب زدن و این کارها و گزارش این اتفاق به پلیس می‌رسه. اونم برای آرام کردن اوضاع می‌ریزن تو پارک و ۱۶، ۱۷ تا از این پسرها رو بازداشت می‌کنن، ولی طرفای ۱ شب بود که پلیس بدن غرق خون یه زن ۲۸ ساله به اسم تریشا رو پیدا می‌کنه که شدیدا کتکش زده بودن و بهش تجاوز شده بود.بدنش از چند جا شکسته بود و تقریبا امیدی به زنده موندنش نبود و رفت توی کما، ولی بعد از دو هفته از توی کما به هوش اومد؛ ولی مشخص شد که بعد از بهوش اومدن هیچی یادش نیست. دچار فراموشی شده بود پلیس از پسرایی که بازداشت کرده بود بازجویی می‌کنه و پازل‌ها رو می‌ذاره کنار هم و به این نتیجه می‌رسه که قطعا چند نفر از همین پسرا جز کسایی بودن که به تریشا حمله کردن.در نهایت هم به ۵ تا مظنون نهایی می‌رسن، کوین ۱۴ ساله، آنتون ۱۵ ساله، ریموند ۱۴ ساله که لاتین‌تبار بود، کوری ۱۶ ساله و یوسف سلام ۱۵ ساله. همه‌شون هم از منطقه‌ی سیاه پوست‌نشین هارلم بودند که در قسمت قبل مفصل در مورد پیشینه‌ی این منطقه توضیح دادیم.فراموش نکنید که کوری وایز همونی بود که وقتی پلیس داشت یوسف رو بازداشت می‌کرد با پای خودش رفته بود اداره پلیس که یوسف تنها نباشه! پلیس تمام تلاشش رو می‌کنه که از این ۵ نفر اعتراف بگیره و روشون شدیدا فشار میاره و هر کدوم‌شون جداگونه ۱۸ ساعت تحت فشار و بدون حضور وکیل گشنه‌وتشنه بازجویی می‌کنن.پسرها به هیچ عنوان حاضر نبودن که اتهامات رو قبول کنن و می‌گفتند این خانم رو نه دیدیم، نه می‌شناسیم، نه می‌دونیم کیه که اصلا این بلا رو سرش آورده! هیچی ازش نمی‌دونیم!مثلا ولی پلیس مصمم بود که از این‌ها اعتراف بگیره،َ چون این جرم در شرایطی اتفاق افتاده بود که شهر نیویورک مدت‌ها درگیر جرم و جنایت‌های مختلف بود. پلیس می‌خواست این بار قدرت‌نمایی کنه و معتقد بودن که این ۵ نفر گناهکاران و به‌خاطر افزایش جرم و جنایت باید یه زهر چشم درست حسابی از مجرم‌ها بگیره و خیلی قاطعانه با این پرونده برخورد کنه به قول خودشون نگذارن مجرم دوباره قسر در بره! حالا پلیس که می‌بینه اینا قرار نیست اعتراف کنن بهشون رکب میزنه به هر کدوم‌شون جداگونه می‌گه که اون یکی توی یکی دیگه از اتاق‌ها اعتراف کرده و همه تقصیرا رو انداخته گردن تو. گفت تو بودی که این کارها رو کردی! اینجا بود که دیگه پسرا از ترس اینکه همه چی نیافته گردن‌شون اعتراف می‌کنن!اعتراف می‌کنن که آره ما چند نفره رفتیم سراغ تریشا و بهش حمله کردیم، ولی نکته‌ی جالب اینه که هر کدوم‌شون می‌گفتن که من فقط دست و پاش رو گرفتم، بقیه بودن که بهش تجاوز کردن! در مورد زمان و محل دقیق حادثه هم هر کدوم‌شون یه چیز متفاوت می‌گفتن… به هر حال پلیس این اعترافات رو مکتوب می‌کنه و برای محکم‌کاری ازشون اعتراف ویدیویی می‌گیره که دیگه هیچی برای اینکار نباشه و توی دادگاه یک مدرک محکم داشته باشن.تو یه مقطعی هم بحث سر این که پرونده دست دایره جنایی باشه یا دایره‌ جنسی بالا می‌گیره و در نهایت دایره‌ی جنسی پرونده رو با کلی ابهامات ریزودرشت می‌فرسته دادگاه! امید خیلی زیادی به اعترافات ویدیویی هم داشتند که از متهمین گرفته‌ بودن. قاضی هم که قرار بود قضاوت کنه بر خلاف رویه‌ای که باید به‌صورت رندوم انتخاب می‌شد، مخصوصا برای این پرونده انتساب‌ شد.انتساب این شخص هم در راستای این بود که شانس محکوم شدن پسرها بیشتر باشه. در سطح جامعه بحث و جدل سر گناهکار بودن و بی‌گناهی این پسرها زیاد بود، حتی اشخاصی مثل ترامپ و شهردار نیویورک هم واکنش نشون دادن. ترامپ مشخصا داشت تلاش می‌کرد که این پسر اعدام بشن کلی پول خرج کرد که بتونه مجازات اعدام رو برگردونه؛ برای شروع دادگاه هر کدوم از پسرها برای خودشون یه وکیل گرفتن و آماده شدن برای جلسات دادگاه.دوتاشون که آزاد بودن با وثیقه البته، دوتاشونم توی این کانون‌های اصلاح و تربیت و نوجوانان بودن، یکی‌شون هم که کورایند باشه در زندان بزرگسالان. طبق خواسته دادستانی قرار شد که دادگاه در دو گروه برگزار بشه. همه با هم محاکمه نشدن. البته این چیزی بود که خود وکلا هم روش اتفاق نظر داشتن.بالاخره بعد از ۶ ماه وقتش رسید که اولین جلسه‌ی دادگاه برگزار شه. دادگاهی پر چالش و حساس که هر وقت قرار بود تشکیل بشه کلی آدم و خبرنگار پشت در منتظر بودند که ببینن نتیجه چی می‌شه کلی موافق و مخالف پشت در شعار می‌دادند. یکی از کسایی که خیلی برای اثبات بی‌گناهی پسرها تلاش می‌کرد و موقع دادگاه‌ها میتینگ برگزار می‌کرد.کشیش محله‌شون ایشون هم در جور کردن وثیقه به یکی دو تا از بچه‌ها خیلی کمک کرد. هم سعی می‌کرد یه جورایی نقش سخن‌گو رو براشون ایفا کنه. در مورد مواضع ترامپ گفته بود که اون یه شیادِ بساز بفروشه که اصلا صلاحیت این رو نداره که بخواد در مورد این پرونده حرف بزنه. یه جای دیگه گفت توی آمریکا هر تجاوزی که علیه یک زن سفیدپوست اتفاق می‌افته اولین واکنش‌ها متهم کردن مردای سیاه‌پوسته. کلا سعی می‌کرد با صحبت‌هایی که انجام میده یه ذره جو نسبت به پسرها رو مثبت‌تر بکنه. سعی می‌کرد به نفع اونا تا جایی که می‌تونه جوری صحبت کنه که یه ذره مطبوعات یا مردم نسبت بهشون اون بدبینی قبل رو نداشته‌ باشن. حالا با این توضیحات بریم سراغ ماجرای محاکمه‌ی این ۵ نفر. طبق رویه اول قرار بود که یه‌سری جلسه قبل از شروع دادگاه اصلی با حضور متهمین کلاشون نماینده دادستانی خانم الیزابت لدر قاضی اصلی دادگاه برگزار بشه. خانم لدر همون کسی بود که توی قسمت قبل گفتم که اعترافات ویدیویی در حضور این شخص گرفته شد و خودش یه‌سری ایرادات مدارک پلیس اعتراف‌های پسرا گرفته‌ بود، قرار بود که توی این جلسات مدارک دادستانی و دفاعیه‌های وکلا و روند دادگاه مشخص بشه.توی همین جلسات هم قاضی گفتش که اون اعتراف نامه‌ای بود که یوسف سلام نوشته بود، ولی مادرش از راه رسید و نگذاشت امضاش کنه و گفت اون به‌عنوان اعتراف یوسف به رسمیت می‌شناسه. چرا؟ چون یوسف موقع بازداشت به پلیس به دروغ گفته بود که ۱۶ سالشه. در صورتی که ۱۵ سالش بود و در کنار این‌ها تمام اعترافات نوشته شده و ویدیویی بقیه پسرها را هم به رسمیت می‌شناسه و به‌عنوان مدرک از دادستانی قبول می‌کنه که در جلسات دادگاه مطرح‌شون کنه. اولین جلسه محاکمه روز ۲۵ ژوئن ۱۹۹۰ شروع شد. اولین گروهی که محاکمه شدند آنترون یوسف و ریموند سانتانا بودن. یه قاضی کارکشته و سفت و سخت که کار وکلا رو خیلی سخت می‌کرد و هیئت منصفه‌ای که چهار نفرشون سفیدپوست و چهار نفر سیاه‌پوست و سه نفر لاتین تبار و یک نفرشون هم آسیایی بود، قرار بود که هیئات منصفه در مورد گناهکار بودن یا نبودن این پسر تصمیم بگیره. دادگاه با اظهارات نماینده دادستانی خانم لدر شروع شد.ایشون رو به هیئات منصفه گفت که اون شب حادثه این پسرایی که الان توی دادگاه می‌بینید با یه گروه ۳۰ نفره رفتن توی پارک و مردم بی‌گناه و آزار و اذیت کردن. بعدش هم رفتن سراغ تریشا کوین دست‌هاش رو گرفته و بعد هم ریموند با یه لوله زده تو سرش و ادامه‌ی داستان. اعترافات‌شونم ثبت شده و فیلمش موجوده که به وقتش نشون‌تون می‌دیم.بعدش نوبت رسید به وکلا که یکی‌یکی حرف بزنن یکی از وکلا اومد گفت که اولا که تمام این اعترافات به اجبار گرفته شدن، مجبورش کردند که اعتراف کنند و حتی یوسف اگه مادرش نرسیده بود پای اون اعتراف‌نامه دروغ رو هم امضا می‌کرد و بعدش هم نه در صحنه‌ی جرم و نه در تمام پارک هیچ مدرک جرمی که بدون موکل من یا بقیه‌ی این پسرا رو به این جنایت ربط بده پیدا نشده. نه اثر انگشتی نه اون لوله‌ای که ازش حرف می‌زنید هیچی پلیس فقط دنبال این بوده که خیلی سریع این پرونده رو ببنده!یکی دیگه از وکلا هم گفت که اون شب وقتی این اتفاق افتاد و اتفاقا رسانه‌ها هم خیلی زود خبر منتشر کردن هنوز هیچی نشده سیاه‌پوست‌ها رو به عنوان متهمین این حادثه معرفی کردند بدون هیچ مدرکی بریدن و دوختن و این باعث شد که افکار عمومی جهت پیداکنن بعد دفاعیات وکلا نوبت شاهدها بود. اولین کسی که برای شهادت اومد یکی از همون زوج دوچرخه‌سواری بودن که توی پارک اذیت شده بودن خانومی که ترک دوچرخه بود اومد و شهادت داد که وقتی از بین گروه رد می‌شدن اونا سربه‌سرشون گذاشتن و صداهای عجیب‌غریب درآوردن این حرف‌ها…نفر بعدی یکی از کسانی بود که تو پارک کتک خورده بود. وکلا ازش پرسیدند شما کسی که بهتون حمله کرده بود شناسایی کردید؟ گفت بله با کمک پلیس شناسایی کردیم. بعد ازش پرسیدم اون شخص الان تو دادگاهه؟ گفتن نه یکیش به نفع پسرم، بعد خانم لدر یه‌سری عکس از تریشا بین هیئات منصفه پخش کرد که بعد از حمله توی بیمارستان ازش گرفته بودن.عکس همچین ناراحت و سر و صورت ترکیده و داغون هم‌زمان پزشکش اومد، در مورد شرایط و آسیبی که دیده بود یه‌سری توضیحات داد. از شکستگی‌های جمجمه و چیزای دیگه گفت بعد از این جلسه لدر با بازپرس پرونده سر مهم‌ترین مدرکی که تا حالا رو نکرده بودن صحبت می‌کنن. اسپرم‌هایی که توی محل حادثه پیدا کرده بودن. پلیس این مدرک رو فرستاده بود آزمایش دی‌ان‌ای و قرار بود که وقتی جوابش اومد توی دادگاه آس‌شون رو رو کنن، ولی جواب آزمایش نشون می‌داد که اون اسپرم هیچ ارتباطی با هیچ کدوم از پسرا نداشته!بازپرس می‌گفت حتما یه نفر ششمی هم بوده که تونسته قسردربره. انقدر مطمئن بود به خودش و این عدم تطابق نمونه دی‌ان‌ای به معنی بی‌گناهی این ۵ نفر نیست! سر این مدرک یکم بحث پیش میاد… یکی این میگه چهار تا! اون یکی میگه… و بازپرس به لدر می‌گه اگه قراره حق تریشا رو بگیرن، نباید اصلا حرفی در مورد این مدرک توی دادگاه بزنن. به جاش مدارک دیگر برد کنن انگار از همون اول اصلا همچین مدرکی نداشتیم.داره بهش میگه بابا جان این مدارک محکم نیستن! اینا یه مشت بچه‌ن که تا حالا اصلا پاشون به پاسگاه پلیس باز نشده بوده! ممکنه بی‌گناه باشن. ولی بازپرس با قاطعیت می‌گفت نه من شکی ندارم که اینا گناهکارن! بازم اینجا لدر کوتاه میاد و میگه باشه توی جلسه‌ی بعدی دادگاه شاهد اصلی وارد جلسه می‌شه. در باز می‌شه و یه خانم جوان لنگ‌لنگان میاد در جایگاه شاهد. ایشون کی بود؟ تریشا.تریشا که وارد شد همه دنبال این بودن که ببینن چی می‌خواد بگه؟ حافظه‌ش برگشته یا نه؟ لدر ازش پرسید یکم از وضعیت بگو که اصلا بدونیم الان در چه حالی؟ گفت خب دیدید که توی راه رفتن مشکل دارم… نمی‌تونم راحت از پله بالا برم… حس بویایی کامل از دست دادم و دوبینی دارم… لدر پرسید از اون روز چیزی یادته اصلا؟ گفت یادمه که ظهر بعد از جلسه‌ای که توش شرکت داشتم قرار شام با دوستم رو کنسل کردم.ازش پرسید یادته که کی از خونه اومد بیرون؟ گفت نه. پرسید یادته که برای دویدن رفتی پارک؟ گفت نه! یادته که توی پارک بهت حمله شد؟ نه. بعد یه لباس غرق خون سیاه رو بهش نشون دادن و پرسیدن این لباس شماست؟ گفت آره. یادته قبل حادثه چه رنگی بود؟ گفت سفید. تریشا هیچی از روز حادثه یادش نبود! شاید کوچک‌ترین چیزی اگر از اون رو خاطرش بود یا حداقل یادش بود که چند نفر بهش حمله کردن، گره این پرونده باز می‌شد.یه چیزی که کمتر توی منابع مختلف بهش پرداخته شده، سوال وکلای مدافع از تریشا بود. یکم سوال‌های عجیب غریب بود اونا ازش پرسیده بودن آخرین باری که قبل حادثه با دوست پسرش رابطه داشته کی بوده؟ اصلا تا حالا بهش تعرض شده بوده؟ یا اینکه فکر می‌کنه کسی رو می‌شناسه که احتمال بده اون بوده که بهش حمله کرده؟ یه جاهایی هم خیلی سربسته می‌گفتن جراحاتش این‌قدری هم که بزرگش می‌کردن نیست! خلاصه توی جلسات بعدی، وکلا حسابی پلیس‌هایی که از پسرا بازجویی کرده بودند و به هم گره زدن با سوالات‌شون و تناقض حرفاشون رو درآوردن!یکی‌شون گفته بود فلانی اعتراف کرد من تجاوز کردم، بعد اون یکی‌شون می‌گفت همون پسر گفته که من دستاش رو گرفته بودم! وکلا می‌گفتن نمی‌شه که جفتش درست باشه! بالاخره یکی‌تون دارید اشتباه می‌گید یا مثلا یکی‌شون گفت ما از مادر فلانی خواستیم موقع بازجویی بره. بیرون بعد اون یکی‌شون اومد گفتش که مادرش خودش اومد گفت من می‌خوام موقع بازجویی تو اتاق نباشم. این تناقضات شاید خیلی مهم نباشد، ولی خیلی خوب می‌تونست بازجویی‌های پلیس رو بی‌اعتبار کنه یا حداقل صحت‌شون رو ببره زیر سوال.ولی بعد یه شاهد مهم دیگه اومد توی بازی. کسی که از اسپرم داخل بدن تریشا رو آزمایش دی‌ان‌ای گرفته‌ بود. اون گفت کیفیت نمونه انقدر پایین بود که عملا هیچی دستگیر اون نشد. وکلا ازش پرسیدن پس از این آزمایش نتونستید ثابت کنید که اون نمونه دی‌ان‌ای بچه‌ها می‌خونه! طرف گفت نه ما از چهارده نفر از جمله دوست پسر تریشان نمونه گرفتیم و هیچکدومش با نمونه‌ی ما هم‌خونی نداشت! نه این نمونه و نه از نمونه‌ای که تو اون جوراب بوده!وکیل گفت باشه، باشه. بعد یهو برگشت گفت جوراب. شاخک‌های همه‌ی وکلا تیز شد. کدوم جوراب؟ اصلا روح‌شون هم خبر نداشت که همچین مدرکی وجود داره. وکیل دوباره ازش پرسید شما تایید می‌کنید که در هر دو نمونه هیچ اثری از دی‌ان‌ای موکل من یا هر کدوم دیگه از این بچه‌ها وجود نداشته؟ گفت بله تایید می‌کنم. دادگاه رفت رو هوا همه فک و فامیلای پسرا رفتن تو بغل همدیگه و واسه دادستانی سوتی شد. بعدم سوتی شد این کار خرابی.برای لدر باعث شد که به وکلا پیشنهاد معامله بده. گفت ما حاضریم در ازای اعتراف پسرا تو حکم‌شون تخفیف قائل بشیم و اتهام تلاش برای قتل از دادخواستی، ولی به شرطی که هر سه تاشون اعتراف کنن. یادتون نره که فعلا ۳ نفرشون داشتن محاکمه می‌شدند. لدر پیشنهاد داد و وکلا هم با خانواده‌مون مطرح کردند، ولی هیچ‌کدوم از پسرا قبول نکردن. گفتن ما به جرمی که نکردیم آقاجان اعتراف نمی‌کنیم!توی جلسه‌ی بعدی پدر آنتروم قرار بود صحبت کنه اگه یادتون باشه تو قسمت قبلی گفتم ایشون کسی بود که به پسرش فشار آورد که اعتراف کنه تا پلیس بذاره برگرده خونه. دیگه اذیت‌شون نکنن. پدر ترنتو نصف بیشتر جلسات دادگاه اصلا شرکت نکرد که ظاهرا به‌خاطر مریضی عادی بود که درگیری شده بود. کسی خبر نداشت سر همین قضیه هم آنتون خیلی ازش دور شده بود. شاکی بود ازش. ایشون توی دادگاه شهادت داد که اون بوده که پسرش رو مجبور کرده شهادت دروغ بده. لدر ازش پرسید خب چرا باید همچین کاری کنی؟ گفت پلیس به ما گفت که اگر اعتراف کنه اجازه میدن که برگردیم خونه! اینجا سوالی ازش می‌پرسه که همش توی ذهن من هست واقعا… گفت تو واقعا فکر کردی پسرت بیاد اعتراف کنه که رفته یه زن رو تا حد مرگ کتک زده بعدم بهش تجاوز کرده، اون‌وقت پلیس هم می‌ذاره برگرده خونه؟ گفت آره، پلیس این‌طوری گفته بود، همین رو گفته بود به ما. گفت پس چطور موقعی که داشتن ازش فیلم می‌گرفتن هیچی نگفتی؟ اون موقع چرا نیومدی بگی پسر من بی‌گناهه؟ تو که دیدی داستان ادامه پیدا کرد… چرا هیچ کاری نکردی؟ وقتی پدر آنتون گفته بود که پسر من میگه همچین کاری نکرده و منم حرفش و باور می‌کنم در گفت که همین پسرت اعتراف کرده که همچین کاری کرده پس ما حرفشو قبول می‌کنیم.کلا در تمام مانور اعترافاتی بود که خود پسران انجام داده بودند بعدشم مهم‌ترین مدرکی که داشتن و رو کردن. فیلم اعتراف پسرا این برگ برنده‌ای لدر بود که به وضوح نشون می‌داد که بچه‌ها به حمله و تجاوز دارن اعتراف می‌کنن.این توی دادگاه پخش شد و دونه‌دونه‌ی پسرا توی این فیلم‌ها با جزییات گفتن که آره اول این جوری کردیم بعد رفتیم اون کار رو کردیم بعد اون کار رو کردیم… بعد من نشستم فلان کار کردم و این حرفا… یه‌جوری با جزییات حرف زده بودن که هر کی این فیلما رو می‌دید باورش می‌شد که اینا مجرمن. بعد از اینکه محاکمه این سه نفر تموم شد، نوبت رسید به محاکمه‌ی کوین و کوریواریس این کوری این کوری بیچاره وکلای کوری ازش پرسیدند که چرا اعتراف کردی گفت چون کتک می‌زدند از همون لحظه‌ی اول با چک‌ولگد رومون فشار آوردن که اعتراف کنم… من مجبور شدم و این کار رو کردم. فقط به‌خاطر اینکه زودتر برگردم خونه.لدر بهش گفت پلیس مجبورت کرده بود؟ موقعی که داشتن از فیلم می‌گرفتن حتی حالت کتک زدن تریشا رو؟ گفت آره یه جورایی اونا خواستن. پرسید پلیس بهت گفته بود که توی اعترافات بنویسی با میله زدی تو سر تریشا؟ گفت میله من نوشتم که کجا در اعتراف نامه رو نشون داد گفت این مگه امضای تو نیست؟ یه کم من‌و‌من کرد گفت چرا… گفت اینجا رو بخون چی نوشته؟ باز یه کم صبر کرد و گفت من خوندن بلد نیستم! یه بدشانسی که کلی آورده بود، این بود که مدرسه نمی‌رفت! کلاس‌ها رو می‌پیچوند و به سختی می‌تونست بنویسه و همین براش شد دردسر.پلیس اعتراف نامه‌ای که براش نوشته بود رو آورده بود که من بودم که با میله زدم توی سرش بعدم داده بودن امضا کنن. کوری دیگه اینجا از کوره در می‌ره و داد و بیداد می‌کنه که آره شما ما رو گول زدید! پلیس بوده که ما رو مجبور کرد اعتراف کنیم! من فقط می‌خواستم برم خونه! الان هم می‌خوام که برم خونه دیگه هم حوصله‌ی جواب دادن به سوالات شما رو ندارم!به هر چی سوال جواب دادم از الان به بعد دیگه هیچی نمی‌گم هر جلسه‌ای که برگزار می‌شد آدمای بیشتری جلوی دادگاه جمع می‌شدن. سازمان‌های حمایتی سیاه‌پوست‌ها تمام تحت تاثیر شوندگان بود که این پسرها تحت شرایط ناعادلانه و از روی زور و اجبار اعتراف کردن… اصلا به‌خاطر اینکه زیر سن قانونی بودن این بازجویی‌ها که انجام شده بود غیرقانونی بوده… اینا باید در حضور والدین‌شون بازجویی می‌شدن.خلاصه بحث در مورد پرونده حسابی داغ بود و این کیس هم دیگه یه کیس سیاسی بود. واقعا به چشم یک کشور به نتیجه‌ی این دادگاه بود وکلای پسران به‌خصوص اونی که فعالیت حقوق بشری هم داشت معتقد بود که تفکرات نژادپرستانه قاطی این پرونده شده، داره به روند محاکمه جهت میده؛ اما به هر حال بعد از چند ماه محاکمه در آخرین جلسه دادگاه قرار بود که هیات منصفه بعد از ۱۰ روز مشورت نظر خودش در مورد گناهکار بودن یا نبودن متهمین رو اعلام کنه.روز دادگاه در اومد آخرین تلاش‌ها و با شوروهیجان انجام داد و پسر رو متجاوزین معرفی کرد که با بی رحمی به تریشا حمله کردن و قصد جونش رو داشتن. بعدش هم یکی از وکلا به نمایندگی از بقیه حرف زد و گفت که چطور می‌شه در جنایتی که انقدر خون و خونریزی داشته حتی یک قطره خون رو لباس متهمین نباشه چطور می‌شه در تمام اون پارک حتی یک مدرک فیزیکی که این ۵ نفر به صحنه‌ی جرم مرتبط کنه نباشه تاکید کرد که همه‌ی این پسر بی‌گناهان دارن قربانی می‌شن بعد از این دفاع هم در نهایت منشی دادگاه نظر هیات منصفه را اعلام کرد. بعد از اینکه از متهمین خواستن از جاشون بلند شن اعلام شد که با شکایت ایالت نیویورک به جرم تجاوز درجه‌اول به جرم حمله فیزیکی درجه‌ی اول و دوم به جرم آشوب‌کوری درجه‌ی اول به جرم دزدی و اقدام به قتل عمد به جرم انحراف جنسی و تعرض به تریشا رو حکم می‌کنه که متهمین رو گناه‌‌کار اعلام کنن.بعد از اعلام نظر هیات منصفه حالا نوبت قاضی بود که محکومیت هر کسی رو مشخص کنه به جز کوریوایر. نفر دیگه تا ۱۰ سال زندان براشون بریده شد که به‌خاطر سن‌شون باید می‌رفتن کانون اصلاح و تربیت، اما برای کوری وایبر اینکه یه آدم بالغ حساب می‌شد با اینکه از جرم اقدام به قتل عمد تبریه شده بود ۱۵ سال حبس بریدن که محکومیت‌ش باید در زندان‌های بزرگسالان می‌گذروند.البته اینجا باید یه پرانتز باز کنم متهمین این ماجرا متهمین اصلی ۵ نفر نبودن. شیش نفر بودن ولی نفر ششم کلا توی داستان نبوده! هیچ وقت زیاد درباره‌ش صحبت نشده و به‌خاطر اینکه تحت هیچ شرایطی توی بازجویی‌ها اعتراف نکرده بود و هیچ فیلم اعترافی هم ازش ضبط نشد توی دادگاه از اتهام تجاوز تبرعه شد با اینکه پسرای دیگه توی اعترافاتی که کرده بودند مستقیما به این شخص هم اشاره کرده بودن که باهاشون شریک بود این جرمو؛ ولی چون خودش اعتراف نکرده بود و با دادستانی هم معامله کرد بعدا دادگاهی جدا براش تشکیل شد و فقط به جرم دزدی و ضرب و شتم به حدود ۲ سال زندان محکوم شد.به‌هرحال اعضای هیات منصفه هم بعد از دادگاه مصاحبه‌ای انجام دادن و گفتن اتفاقا چیزی که باعث شد رای بر گناهکار بودن این افراد بدن. اعترافات ویدیویی نبوده بلکه شواهد فیزیکی بوده که دادستانی مطرح کرد مثل دو تا تار مویی که می‌گفتن از لباس‌زیر کوین پیداکردن یا علف و خاکی که تو لباس پسرا بوده.پسرها افتادن زندان و تقریبا یک سال بعد حکم ۴ نفرشون درخواست تجدید نظر کردن که خب هیچ فایده‌ای نداشت. بعد محکومیت‌شان می‌گذروندن حالا از اینجا داستان به بعد می‌خوام بریم ببینیم که هر کدوم بعد از پایان محاکمه‌ها چی گذروندن.بریم سراغ آنترون همونی که به اصرار پدرش اعتراف کرده بود. آنتون اولین نفری بود که از زندان آزاد شد. سال ۹۶ بعد از ۶ سال آزادی مشروط بهش خورد و از زندان اومد بیرون. وقتی آزاد شد رابطه‌اش با پدرش اصلا خوب نبود اصلا مدتی هم که تو زندان بود، پدرش مادرش رو ترک کرده بود و حتی به‌خاطر مریضی کلیه‌ها داشت از دست می‌داد و اصلاحات و روز خوبی نداشت. چند ماه بعدش هم پدرش فوت می‌کنه و آنتون هم بعد از آزادی مشروطش با یه اسم جدید می‌ره یه شهر دیگه. اون مشغول کار می‌شه بعدش یوسف سلام بعد از ۶ سال و ۸ ماه از زندان آزاد میشه اون هم باز به‌صورت مشهود در طول مدتی که یوسف زندانی بود مادرش به‌عنوان سرپرستش خیلی اذیت شد.واقعا تقریبا هر جایی برای کار می‌رفت مصاحبه، وقتی داستان یوسف رو می‌فهمیدن بعد یکی دو بار بعد از استخدام به‌همین دلیل اصلا از کار اخراج کردن. مادرش به جایی رسیده بود که دیگه هزینه‌ی تماس‌هایی که یوسف از زندان باهاش می‌گرفت رو هم به سختی می‌داد. تماس‌هایی که از تو زندان به بیرون گرفته می‌شد هزینش با مقصد بود و مادر یوسف حتی این هزینه‌ها رو هم به سختی پرداخت می‌کرد. تقریبا ۷، ۸ ماه بعد از آزادیش یوسف ازدواج می‌کنه و کلا یوسف وقتی آزاد شد به‌نسبت زود روی غلطک افتاد. هم کار پیدا کرد و هم ازدواج کرد و بچه‌دار شد. یه توضیحی در مورد این آزادی مشروط‌شان همین اول کار بدم که اولا که حداقل ۳ سال آزادی مشروط‌شان طول می‌کشید. بعد بهشون یه پابند زده بودند که هر جا می‌رن کنترل بشن و حق نداشتند خیلی از محله‌شون دور بشن. از ساعت نه شب به بعد باید توی خونه می‌بودن.حتی اجازه نداشتن توی بالکن باشن. کاملا توی خونه هر هفته هم باید خودشون رو به افسری که مسئول‌شون بود معرفی می‌کردن و از همه مهم‌تر اینکه حق ارتباط با هیچ سابقه داری رو نداشتن و هر جا که می‌خواستن برای کار و استخدام فرم پر کنن بعد اعلام می‌کردند که سابقه دارن و در صورت لزوم جرمشون باید اعلام می‌کردند که همون تعرض جنسی بود با این شرایط تقریبا به سختی می‌تونستن کار پیدا کنن.دیگه کی حاضر می‌شد به همچین مجرایی کار بده؟ ریموند سانتانا همون لاتین هم کسی بود که بیشترین آسیب را از شرایط آزادی مشروط دید اون تقریبا با یوسف از زندان آزاد شد، ولی به هر دری زد نتونست یه کار درست درمون پیدا کنه فشار فشار فشار رفت تو کار مواد رفت تو کار خرید و فروش مواد و همینم دوباره کار دست‌ش داد دستگیر می‌شه و دو سال و نیم سه سال دوباره می‌اوفته زندان. کوین بعد از ۷ سال آزادی مشروط می‌گیره همونی که اون زخم معروف رو صورتش داشت. بعد آزادیش اتفاقی توی یکی از جلسه‌هایی که مجرمان را دور هم جمع می‌کنن براشون نطق می‌کنن.یوسف می‌بینه تو این جلسات بهشون می‌گفتن که اول باید جرم‌تون رو قبول کنید و بپذیرید که همچین کاری کردید تا بتونید توی کلاس‌ها شرکت کنید. ولی نه کیفی و نه یوسف هیچ وقت حاضر نمی‌شدند که قبول کنن مجرمن. همه‌ی این پسرا تو دوران زندانی بودن‌شون تو دوران اسارت‌شون توی زندان‌هایی بودن که مخصوص نوجوون‌ها بود و تقریبا نزدیک شهرشون، ولی حالا می‌خوایم بریم سراغ کیایکیای که با شونزده سال سن به زندان بزرگسالان فرستاده شد. اونم زندان‌هایی که اصلا مناسب یه نوجوون ۱۶ ساله نبودن، کوری وارد یه زندان و ۱۰، ۱۲ کیلومتری هارلم شد از همون روز اولی که پاشو تو این زندان گذاشت همه چی براش سخت بود همون بدو ورودش باید لخت مادرزاد می‌شد که بازرسیش کنن اونم جلوی کلی زندانی دیگه که هم‌زمان با کوری وارد زندان شده بودن زندان‌بانی هم که اونجا داشتن از اینایی بود که شیتیل می‌گرفت هوای این و اون داشته‌ باشه یکی دو بار تو زندان غیرمستقیم به کوری گفته بود که هواش داشته باشه تا اون هوای کوری رو داشته باشه، ولی کوری اصلا سر از حرفای زندان‌بان در نمی‌آورد. کلا توی این باغ نبود که یه مدت گذشت تا کوری اون چیزی که نباید می‌دید رو دید یا بهتر بگم اون چیزی که باید تجربه می‌کرد رو تجربه کرد.زندانبان به دو سه نفر از این گردن‌کلفتی زندان اجازه داد که برن سراغش اونجا برای اولین بار تو زندان کوری به‌شدت کتک خورد و بعد هم بهش تجاوز شد و له‌ولوردش کرده بودن و وقتی بردنش درمانگاه التماس پرستاری می‌کرد که کمکش کنه حداقل یکی بهش معرفی کنه که داستانش رو بهش بگه. بگه که چه بلایی سرش اومده ولی پرستارها بهش می‌گه اگه جریان به کسی بگه دفعه‌ی بعدی جنازش میارن اینجا.اونجا فهمید که باید دم زندانبان رو ببینه که دیگه همچین بلایی نخواد سرش بیاد؛ ولی فقط می‌تونست در حد چهار تا بیسکویتی چیزی بهش رشوه بده، مادرش هم خیلی توان مالی این رو نداشت که بتونه کمکش کنه. زندانبان بهش گفت فعلا هواتو دارم، ولی نمی‌تونم تضمین کنم که دوباره نیان سراغت، ولی اگه اومدن سراغت سری بعدی جای درمونگاه بگو ببرند انفرادی.کوری توی زندان از یکی می‌شنوه که می‌تونه درخواست انتقالی بده و زندانش رو عوض کنه، ولی خب یکی دو سالی زمان می‌بره؛ اما ارزش فرار کردن از اون شرایطی که گیرش افتاده بود رو داشت. واقعا برای همین نامه رو می‌نویسه و تقریبا یک سال بعد سال ۱۹۹۱ به زندان جدید منتقل می‌شه زندانی توی ۵۲۰ کیلومتری هارله زندانی که به‌محض اینکه پاشو گذاشت توش چند نفر از نوسازی‌هایی که از توی اخبار شناخته بودنش، ریختن سرش و تا جایی که می‌خورد، زدنش.انقدر کتک خورد که حتی نمی‌تونست تکون بخوره. وقتی نگهبانش گفت پاشو ببرمت درمونگاه اونجا کوری یاد حرف زندانبان قبلیش افتاد و گفت درمونگاه نه، من رو ببر انفرادی. انفرادی رفتن کوری همانا ماه‌ها اون تو موندنش همانا. توی انفرادی شوک بعدی بهش وارد شد. کوری یه برادر ترنس داشت که مادرش اون رو از خونه بیرون کرده بود.ظاهر پسرانه داشت، ولی می‌خواست که دختر باشه و جامعه‌ی آمریکا هم اون موقع خب همچین چیزی رو هضم نمی‌کرد. توی زندان که بود خبر می‌رسه که آره برادرش رو کشتن. البته اجازه بدید که من از لفظ خواهر استفاده کنم، چون به هر حال اون می‌خواست که دختر باشه. خبر می‌رسه که خواهرش رو کشتن. خواهری که کوری به‌شدت بهش وابسته بود و دوستش داشت؛ حتی تو مدتی که تو انفرادی بود همش خواهرش رو تجسم می‌کرد توی خیالاتش با اون حرف می‌زد یکی دو بار توی اون زندان اولیه که بود از مادرش خواسته بود که اونم با خودش میاره، ولی خب رابطه‌ی مادرش و خواهرش اصلا خوب نبود باهم دیگه.خلاصه اینکه از وقتی که افتاده بود زندان دیگه هیچ وقت خواهرش رو ندیده بود و الان هم که کشته بودنش. احتمالا سر همون داستان طنز بودنش. حالا توی این زندان جدید فشار ماه‌ها حبس انفرادی مرگ خواهرش دوری از مادرش که به‌خاطر دوری راه خیلی دیربه‌دیر می‌دیدش داشت نابودش می‌کرد. شاید اگر زندانبانش نبود واقعا از بین می‌رفت کوری.این زندانبان برخلاف نگهبان زندان قبلی خیلی هواش رو داشت و توی انفرادی که بود براش مجله می‌آورد، پاسور داده بود بهش، حتی بهش یه کار نظافت توی سالن زندان داد؛ هرازگاهی از انفرادی می‌اومد بیرون و یه هوایی توی سرش می‌خورد.توی این زندان که بود درخواست آزادی مشروط داده بود، حالا دقیقا روز قبل از جلسه‌ی بررسی درخواستش توی سالن زندان سر صدای تلویزیون با یک زندانی به اسم ماتیوس ریز درگیر می‌شه. اسم این آدم رو گفتم چون بعدا باهاش کار داریم حسابیم کار داریم.فرداش کوری می‌ره توی جلسه‌ی آزادی مشروطش از خوش رفتاری که کرده می‌گه و تعهد می‌ده که در صورت آزادی کار اشتباهی نکنه، اما کسانی که قرار بود در مورد آزادی مشروطش تصمیم بگیرن می‌گن شرط اول اینه که آقاجان جرمت رو بپذیری و مسولیت جنایتی که کردی رو به عهده بگیری. کوری یکم می‌ره توی خودش و یه مکث می‌کنه می‌گه نه من کاری نکردم که بخوام بهش اعتراف کنم بعد جلسه هم تصمیم می‌گیره که دوباره درخواست انتقالی بده.اصلا تحمل دوری مادرش رو نداشت و می‌خواستن بفرستن یه جا نزدیک‌تر و نگهبانش بهش می‌گه ببین این درخواست شانس‌ها حتی ممکنه بندازن یه جای دورتر نمی‌گم نیست من که همین الانش هم دورم و می‌خوام شانسم رو امتحان کنم. درخواست می‌ده و سال ۱۹۹۳ منتقل می‌شه به زندانی در ۶۰۰ کیلومتری هارله حتی دورتر از زندان قبلیش. دیگه می‌شه گفت توی این زندان تقریبا دیگه مادرش نمی‌دید از بس که دور بود و مادرش هم پولی برای رفت و آمد به این زندان نداشت؛ اما این دوری راه تنها مشکل این زندان نبود کوری اونجا همون آدمی را دید که تو اولین زندان زده بود و بهش تجاوز کرده بود.اونجا هم دوباره با دار و دسته‌اش ریختن سرش و تا حد مرگ کتک زدن و با چاقو فرو کردن تو شکمش وقتی رسوندنش بیمارستان دکتر گفتن اگر معجزه بشه و اگر زنده بمونه، اگر زنده بمونه حداقل یک ماه طول می‌کشه که دوباره بتونه حتی درست غذا بخوره؛ اما معجزه اتفاق افتاده و کوریم زنده موند و باز دوباره خودش رو توی انفرادی حبس کرده توی جلسه‌ی دوم آزادی مشروطش بازم ازش می‌خوان که اعتراف کنه.کوریم باز می‌گه من کاری نکردم که بهش اعتراف کنم، یه مدت بعد از این جلسه هم دوباره درخواست انتقال می‌ده و هر بار به امید اینکه به خونه نزدیک‌تر بشه درخواست می‌ده هی دورتر می‌شد هی دورتر می‌شد، ولی این سری شانسش می‌زنه و به یه زندانی منتقل می‌شه که توی حدود ۴۰۰ کیلومتری هارلند، ولی هنوز خیلی با مادرش فاصله داشت و خیلی هم از دوران محکومیتش می‌گذشت دیگه. اینجای قصه وارد سال ۲۰۰۱ شدیم. ۱۱ سال بود که کوری توی زندان بود و توی این زندان جدید، کوری کم‌کم به خودش میاد و سعی می‌کنه خودش رو با شرایط وقف بده. دیگه هم یاد گرفته بود توی زندان مانار می‌دید اونا هم هواش رو داشتن، ورزش می‌کرد، شطرنج بازی می‌کرد، با بقیه دم‌خور می‌شد؛ دیگه الان کوری ۲۷ سالش بود، بچه نبود که بخواد قایم بشه، خودش رو سرگرم می‌کرد که شرایط براش راحت‌تر بگذره و دیگه هم توی جلسات آزادی مشروط شرکت نکرد‌،‌ اما توی اون زندان یه روز دوباره ماتیوس ریز رو می‌بینه، همونی که توی زندان قبلی سر صدای تلویزیون باهاش دعوا کرده بود.در واقع ریز می‌شناستش، میاد جلو اول ازش عذرخواهی می‌کنه و می‌گه که خوبه که هنوزم امید داری و سعی می‌کنی به همه بگی بی‌گناهی و این حرفا… باهاش یه ذره گپ می‌زنه و این داستان می‌گذره.شرایط هم به همین منوال می‌گذره تا یک سال بعدش تا اینکه سال ۲۰۰۲ یه خبر خیلی مهم و فوری به بازپرس دایره‌ی جنایی نیویورک می‌رسه. خبر چی بود؟ دادستان نیویورک می‌خواست ببینتش… چیکارش داشت؟ بهش گفت که ماتیوس ریز زندانی که به جرم چندین فقره تجاوز و قتل به حبس ابد محکوم شده بود یه اعتراف جدید کرده. به چی؟ یازده سال پیش شب نوزده آوریل سال ۱۹۸۹ تو سنترال پارک نیویورک به تریشا مایلی حمله کرده و با یه چوب کوبیده توی سرش و کشون‌کشون بردتش لای درخت‌ها و بهش تجاوز کرده.بازجویی‌های بعدیش جزبه‌جز اتفاقات اون شب رو تعریف کرد و گفت وقتی تریشا رو توی پارک دیده، تعقیبش کرده و توی یه جایی خلوت با شاخه‌ی درخت کوبیده توی سرش و کشوندش بین درختا و اونجا تریشا تقلا می‌کنه که فرار کنه، دوباره با یه سنگ می‌کوبه توی صورتش و بیهوشش می‌کنه و ادامه‌ی ماجرا…از ریز چندین نمونه‌ی مختلف برای آزمایش دی‌ان‌ای می‌گیرن و تمام نمونه‌ها تمام‌شون با نمونه‌هایی که روی لباس و بدن تریشا پیدا کردن مطابقت پیدا می‌کنه.ریز این کار رو کرده بود. بخش جنایی دوباره خط زمانی اتفاقات اون شب رو بررسی کرده و دید که به هیچ عنوان امکان نداشته که پسرا توی لحظه‌ی حمله به تریشا اونجا باشن… یعنی چی؟ یعنی رئيس تنها هم این کار رو کرده بوده و اونا وقتی موضوع رو با بازجوهای اون زمان رییس دایره‌ی جنسی مطرح کردن اصلا قبول نمی‌کردن.اول می‌گفتن ریز واسه اینکه خودش رو مطرح کنه همچین اعترافی کرده تا موقعی که جواب دی‌ان‌ای اومده و ثابت شد که کار اون بوده! ریئس دایره‌ی جنسی هم می‌گفت شما نفر ششم رو پیدا کردید ما که از اول گفته بودیم یه نفر ششمی هم هست حالا شما اون آدم رو پیداش کردید. این در حالی بود که در زمانی که اون اتفاق افتاد یه رشته تجاوز هم توی نیویورک شروع شده بود که همه‌شون به همدیگه ربط داشت و با بازداشت ریز متوقف شده بودن.بخش جنایی می‌گفت اگر پلیس و بازجویی‌ها از رینز به موضوع تریشا هم اشاره می‌کردن همون موقعی که بازداشتش کرده بودن اون به این جرمشت تجاوزهای دیگه‌ای که کرده بود اعتراف می‌کرد، ولی اونا تمام تمرکزشون داستانی بود که خودشون داشتن می‌ساختن و انقدر غرقش شدن که خودشونم باورشون شده‌ بود.در نهایت تحقیقات دایره جنایی گسترده‌تر شد و با پیشرفت آزمایشات دی‌ان‌ای مشخص شد اون دو تا تار مویی که به‌عنوان مدرک و دادگاه ارائه کرده بودن اصلا نبودن و تحقیقات تونست ثابت کنه هر پنج نفر در این پرونده بی‌گناه بودن و کوری وایزم باید فورا از زندان آزاد بشه و در نهایت هم همین اتفاق افتاد و کوری واید بعد از ۱۳ سال بعد از تحمل اون همه بدبختی از زندان آزاد شد. ۱۹ دسامبر ۲۰۰۲ قاضی دادگاه عالی نیویورک حکم بر بی‌گناهی پسرها داد و تمام اتهام‌ها و سوابق کیفری‌شان پاک‌ شد؛ حتی اعلام شد که اگر برای استخدام یا اجاره‌ی خونه به‌خاطر این پرونده اذیت شدن بلافاصله شکایت کنند که با طرف‌های مقابل برخورد بشه از این اداهای الکی مثلا بگن آره ما الان دیگه پشت‌تونم کل زندگی‌شون گرفته بودن بعد مثلا می‌خواستند با این کار یه‌جور دیگه‌ای خودشون رو نشون بدن پسرا هم سال بعد شکایت کردند و درخواست غرامت کردن، درخواست غرامت کردند و سال دو هزار و سیزده تونستن در مجموع چهل و یک میلیون دلار خسارت بگیرن تقریبا هر کدوم‌شون به‌خاطر هر یک سالی که تو زندان بود یک میلیون دلار خسارت گرفت. چند نفر از بازجوها چند سال بعد گفتن که ما به تحقیقات‌مون باور داریم اون پسرها مجرم بودن؛ حتی دو تا از پزشک‌های تریشا هم گفتن که میزان جراحات نشون می‌ده که مهاجمین چند نفر بودن، ولی خب کارشناس پزشکی قانونی گفت که شما از روی جراحات نمی‌تونید تعداد مهاجمین رو تشخیص بدید.حتی ترامپ در جریان مبارزات انتخاباتی سال ۲۰۱۶ گفتش که از نظر من اون پسر هنوز مجرمه و نباید آزاد می‌شدند. هیچ وقت هم به‌خاطر حرفاش ازشون عذرخواهی نکرد. عجیب می‌دونید چیه؟ عجیب اینه که درست چند روز بعد از اتفاقات اون شب کذایی چند تا جوون سفید پوست به یک زن سیاه‌پوست حمله کردن. زدن اموالش رو سرقت کردن و بهش تجاوز کردن و آخر سر هم از بالای یه ساختمون چند طبقه پرتش کردن پایین، ولی این ماجرا اصلا و ابدا به اندازه‌ی پرونده‌ی سنترال پارک سرو صدا نکرده و اصلا بهش توجهی نشد.این یکی از همون چیزایی هست که باعث شد خود پسرا بگن این پرونده سمت‌وسوی سیاسی و نژادی پیدا کرده بود. سال ۲۰۰۳ یک کار گروهی تشکیل شد که قرار بود پرونده رو بررسی کنن و نظرشون رو اعلام کنن. این کارگروه در نهایت توی گزارشش گفت که نمی‌شه به حرف‌های یه قاتل زنجیره‌ای اعتمادکرد. درسته که آزمایشات نشون داده که اون بهشون حمله کرده ولی این به این معنی نیست که اون پسرم بی‌گناهه.حدس ما اینه که اون شب دو بار به تریشا اول این ۵ نفر بهش حمله کردن و کتک زدن، بعد ریز از فرصت استفاده کرده و رفته به تریشا تجاوز کرده. خلاصه اینکه ماجرای این پرونده باعث شد که یه حجم گسترده‌ای علیه اعترافات اجباری به‌راه بیفته و دیگه موقع بازجویی‌ها تمام دقایق بازجویی از متهمین با دوربین ثبت و ضبط بشه آزمایشات دی‌ان‌ای پیشرفت بیشتری کردند و پروژه‌های غیرانتفاعی مثل پروژه‌ی بی‌گناهی راه افتادن که کارشون اثبات بی‌گناهی زندانی‌هایی مثل پسران سنترال پارک اونا حتی تونستن تا سال ۲۰۱۶ حدود ۳۴۰ نفر از زندانیا رو که بی‌گناه بودن از زندان بیارن بیرون و جالبه که آمار نشون میده که بیست و هفت درصد این آدما همون اول کار به جرم‌شون اعتراف کرده بودن یه اعتراف اجباری، اما تریشا بعدها کتابی در مورد این اتفاق نوشته شد.یک سخنران انگیزشی و به انجمن‌هایی که از قربانیان تجاوز حمایت می‌کردند کمک می‌کرد که می‌کنه هنوز اما نظر تیشا در مورد بسته شدن پرونده این بود که خیلی زود در مورد این پرونده تصمیم‌گیری شد. تریشا می‌گه من چیزی یادم نیست، ولی فکر نمی‌کنم که فقط یه نفر به من حمله کرده باشه. پسرهای محله‌ی هارلم هم هر کدوم زندگی خودشون رو پیش گرفتند که حالا توی اینستاگرام بیشتر در موردشون صحبت می‌کنیم، ولی چیزی که الان این آخر قصه دارم بهش فکر میکنم اینه که اگر تو نیویورک هنوز مجازات اعدام وجود داشت یا ترامپ می‌تونست با تبلیغات یا فشار سیاسی، مجازات اعدام رو برگردونه، چه بلایی سر این پسرها می‌اومد؟چیزی که شنیدید پنجاهمین اپیزود راوکست بود که در مرداد ۱۴۰۱ منتشر شد. این اپیزود رو من به کمک پرستو کوریمی برای شما آماده و منتشر کردیم. اگر این اپیزود براتون راضی کننده بوده به بقیه هم معرفی کنید که بشنون کلا این بزرگ‌ترین حمایتی که شما می‌تونید از راوکست انجام بدید، اگر دوست داشتید که از ما حمایت مالی انجام بدید لینک این حمایت مالی توی توضیحات پادکست هستش شبکه‌های اجتماعی پادکست رو فراموش نکنید و توضیحات تکمیلی اونجا می‌ذاریم.مطالب تکمیلی اونجاها منتشر می‌کنیم سایت راوکست دات آی‌آر هم هست برای شنیدن آنلاین اپیزودها و یا دانلودش کلی مطالب دیگه هم توی سایت منتشر کردیم که جای دیگه‌ای ازشون حرف نزدیم، حتی توی پادکست. ممنون از اسپانسرهای این اپیزود و دم‌تون گرم.بقیه قسمت‌های پادکست راوکست را می‌تونید از این طریق هم گوش بدید. https://castbox.fm/vi/674626277 </description>
                <category>پادکست راوکست</category>
                <author>پادکست راوکست</author>
                <pubDate>Sat, 28 Sep 2024 18:47:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود ۴۹؛ وحشت در سنترال پارک، قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/ravcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B4%DB%B9-%D9%88%D8%AD%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%86%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%84-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-by2gsssrxrci</link>
                <description>سلام من ایمان نژاد هستم و شما به چهل و نهمین اپیزود راوکست گوش می‌کنید که در مرداد ۱۴۰۱ منتشر می‌شه در هر قسمت از راوکست شما یک داستان واقعی یا ماجرای یکی از رویدادهای مهم تاریخی می‌شنوید و داستانی که قراره در ادامه گوش کنید در دو قسمت و به فاصله‌ی یک هفته‌ای از هم منتشر می‌شه و در مورد یکی از مشهورترین و پرچالش‌ترین پرونده‌های قضایی چند دهه‌ی اخیر آمریکاست.این پرونده به‌خاطر متهمین سیاه‌پوست و رنگین‌پوستی که داشت و تقریبا مصادف شده بود با سال‌هایی که اعتراضات گسترده به تبعیض‌های نژادی در آمریکا شکل گرفته بود برای دستگاه قضایی آمریکا یه دردسر بزرگ شده بود و تا سال‌ها در رسانه‌ها و بین مردم در موردش بحث و جدل پیش اومد که می‌خوایم داستانش و با هم بررسی کنیم و ببینیم که قضیه از چه قرار بوده و چی گذشته فقط دقت کنید که این اپیزود مناسب کودکان نیست. اپیزود چهل و نهم وحشت در سنترال پارک.شب ۱۹ آوریل ۱۹۸۹ بود که به پلیس نیویورک گزارش‌های زیادی از یک سری رشته مزاحمت‌های مختلف از یک گروه نوجوان سیاه‌پوست ۱۳ تا ۱۶ ساله در سنترال پارک نیویورک رسید. یه گروه سیاه‌پوست نوجوون توی خیابون‌های نیویورک پرسه می‌زدند و می‌رفتن سمت سنترال پارک، می‌خوندن و بزن‌وبرقص می‌کردن و این حرفا. یه جور میتینگ رپ راه انداخته بودند. هر چقدر بیشتر نزدیک پارک می‌شدن، تعدادشون بیشتر می‌شد، نوجوونای دیگه‌ هم اضافه می‌شدند. دیگه به پارک که رسیدن حدود ۴۰ نفر شده بودن، اما این میتینگ از همون اول یه میتینگ پرحاشیه شد.یه سری شروشور بین این نوجوونا بود که تو پارک شروع کردن سربه‌سر این اون گذاشتن، به‌خصوص سفیدپوست‌ها. اون شب گزارش‌های خیلی زیادی رسید از سرقت، ضرب‌وشتم، آزار و اذیت. چند نفرشون یه معلم سفیدپوست رو چنان زده بودند که بیهوش وسط پارک غرق خون پیداش کردن. اموال یه‌سری از مردم که معمولا برای پیاده‌روی می‌اومدن پارک و سرقت کردن، یکی رو کتک زده بودن و غذا و آب جوش دزدیده بودند. شیشه‌ی تاکسی‌‌ای رو اطراف پارک با سنگ آوردن پایین.یه گزارش از طرف یه زوج دوچرخه‌سوار رسیده بود که وقتی از وسط این گروه می‌خواستن رد بشن آزار و اذیت دیده بودن. خلاصه این گزارش‌ها انقدر زیاد شد که پلیس چندین تیم مختلف را به پارک اعزام کرد که بتونه شرایط پارک رو عادی کنه. اون‌ها هم یه بگیروببند با خشونت راه انداختن و هر کی که تونستن رو گرفتن دست‌بند زدن کردن تو ماشین؛ ولی حوالی ساعت یک و نیم شب بود که یه بدن غرق خون و داغون، یه دختر سفیدپوست لابه‌لای درختای پارک پیدا شد.به‌شدت کتک خورده بود، خونریزی داشت شدید، بدنش از چند جای مختلف شکسته بود، از جمله جمجمه‌اش که ظاهرا با یک شی لوله‌ای بهش ضربه زده بودن، اصلا یه وضعی! منطقه رو که بررسی کردن فهمیدن که ظاهرا این دختر رو توی یه بخش دیگه‌ای از پارک کتک زدن، بعد که بیهوش شده، کشون کشون آوردنش توی درختا و بهش تجاوزکردن!انقدر شرایط وخیمی داشت که وقتی رسوندنش بیمارستان هیچ امیدی به زنده موندنش نبود! توی گزارش اومده که بیش از نیمی از خون بدنش رو از دست داده بود! شکستگی و آسیبی که به جمجمه وارد شده بود، شانس زنده موندنش رو تقریبا صفر کرده‌ بود!حالا پلیس مونده بود و یه قربانی تجاوز و کما رفته و ۱۶، ۱۷ تا نوجوون سیاه‌پوست دستگیر شده و یه پرونده‌ی به شدت حساس که باید حلش می‌کرد! چرا به شدت حساس؟ چون این اتفاق زمانی افتاد که آمار خشونت در نیویورک بالا رفته بود. توی هفته‌های اخیر چندین مورد تجاوز داشتن که پرونده‌ها حل نشده مونده‌ بود و از طرفی هم جامعه‌ی سفیدپوست‌ها به‌خاطر شرایط اون‌موقع سیاه‌پوست‌های لاتین‌تبارها رو مظنون اصلی هر جرمی می‌دونستن که توی شهر اتفاق می‌افتاد.الان هم که دیگه مستقیما پای همین آدما وسط بود گفتم شرایط جامعه یه نگاهی بندازیم ببینیم این شرایط چی بوده اصلا؟ گفتم که این اتفاق سال ۱۹۸۹ افتاد تقریبا ۲۰ سال بعد از تصویب قانون حقوق مدنی آمریکا قانونی که سیاه‌پوستان آمریکایی برای تصویب دهه‌ها مبارزه کردن.اگه خاطرتون باشه توی اپیزود قبلی که در مورد برده‌داری بود، گفتم که بعد از فرمان آبراهام لینکلن در مورد لغو برده‌داری با اینکه آفریقایی تبارها دیگه برده نبودن؛ ولی قوانینی به‌شکل رسمی و غیررسمی در جامعه‌ی آمریکا شکل گرفت که به‌شدت تبعیض آمیز بودن و این قوانین راه رو برای رفتارهای خشونت‌آمیز علیه سیاه‌پوستان هموارتر می‌کرد.بعد از من برده‌داری بخش خیلی بزرگی از جامعه آمریکا به‌خصوص توی جنوب کشور حاضر نبودند که برابری با سیاه‌ها رو می‌گفتن. ما زیر بار برابری با آدمایی که تو همین چهار روز پیش واسه ما بردگی می‌کردن نمیریم. شروع کردن به ایجاد محدودیت و مبارزه علیه این موضوع و مخالفت با حق رای، حق تحصیل برابر، حق استفاده از خدمات دولتی، نقل و انتقال املاک.اینا همه نمونه‌ای از محدودیت‌هایی که برای غیر سفیدها به‌وجود آوردن. حتی جنبش‌هایی مثل کوکلاس کلن هم به‌وجود اومد که به‌شکل خشونت‌آمیزی علیه اقلیت‌های نژادی فعالیت می‌کردن و دنبال سلطه‌ی نژاد سفید روی اقلیت‌های سیاه پوست و رنگین پوست بودن تمام تلاش‌شون این بود که نه تنها غیر سفیدار از تمام حقوقشون محروم کنند، بلکه دوباره به‌شکل اونا ر تحت سلطه خودشون دربیارن. این شرایط آزاردهنده با شروع قرن ۲۰ به اوج خودش رسید در تمام آمریکا تبعیض بیداد می‌کرد و در جنوب این تبعیض‌ها با خشونت شدید همراه بود؛ به‌خصوص در ایالاتی که دموکرات‌ها به قدرت می‌رسیدند!اون موقع بود که دیگه این تبعیض‌ها را به‌صورت قانون در می‌آوردند و قوانینی رو هم که از سمت دولت مرکزی برای برابری نژادی ابلاغ می‌شد، نادیده می‌گرفتن و می‌گفتن دیگه ما اینجا قدرت رو به‌دست گرفتیم و خودمونیم که باید قانون تعیین کنیم.می‌دونید که هر ایالت آمریکا می‌تونه قوانینی مختص به خودش رو هم داشته باشه و تو ایالت‌هایی که دموکرات‌ها و سفیدهای تندرو به قدرت می‌رسیدند، دیگه به معنای واقعی زندگی رو برای این سیاه و رنگین‌پوست‌ها جهنم می‌کردن! هیچ حد و مرزی برای خشونت‌شون قائل نبودند. تندروهای کوکلاس‌کلن حتی بین نیروهای پلیس و مقامات سیاسی هم نفوذ کرده بودن!یکی از کارهایی که تقریبا تا اواسط قرن ۲۰ علیه اقلیت هم انجام می‌شد، لینچ کردن بود. نفرت از سیاه‌پوست‌ها چنان در جامعه‌ی آمریکا نفوذ کرده بود که بنجامین تیلمن فرماندار و سناتور کارولینای جنوبی سال ۱۹۰۰ توی یه سخنرانی رسمی پشت تریبون مجلس سنا برگشت گفتش که: «ما مردم اهل جنوب هرگز حق سیاه‌پوستان را برای حکومت بر انسان‌های سفیدپوست به رسمیت نشناخته‌ایم و هرگز این کار را نخواهیم کرد. ما هرگز باور نکرده‌ام که آن‌ها با انسان‌های سفیدپوست برابر باشند و هرگز این باور را نخواهیم داشت. ما کوتاه نمی‌آییم تا آن‌ها شهرت خود را با همسران و دختران ما ارضا کنند. بدون اینکه آن‌ها را لینچ کنیم.»این جمله‌ی آخرش قشنگ یه بهونه‌ای درست حسابی بود برای تمام اتهام‌هایی که به سیاه می‌زدن! اتهام تجاوز به زنان و دختران سفیدپوست. حالا برای اونایی که نمی‌دونن لینچ کردن یعنی چی بگم که البته این بخش مربوط به لینچ کردن یه مقدار ناراحت‌کنندست و خشنه. اگه دلش ندارید یه سه چهار دقیقه‌ای بزنید جلوتر.وقتی می‌گفتن فلانی رو لینچ کردن، یعنی می‌اومدن یک سیاه پوست یا هر اقلیت نژادی دیگه‌ای رو که اتهامی بهش وارد شده بود و بدون این که اصلا محاکمه‌ای انجام بشه، برای جلب توجه یا ترسوندن جامعه‌ی اقلیت‌ها و برای اینکه نشون بدن قدرت دست سفیدهاست و اونایی که براشون تعیین تکلیف می‌کنند به بدترین شکل ممکن در ملاعام شکنجه می‌دادند و اعدام می‌کردن.این کار تقریبا به یک رسم تبدیل شده بود دیگه یه گروه سفید پوست یه مراسمی ترتیب می‌دادند که یهو می‌دیدی چند هزار نفر توش شرکت می‌کردن! بعد اون آدم مورد نظر که اکثرا هم بهشون اتهام تجاوز به سفیدپوست‌ها رو زده بودن، می‌اوردن می‌ریختن سرش کتکش می‌زدن، شکنجش می‌کردن، حتی اعضای بدنش رو جدا می‌کردن و آتیشش می‌زدن و آخرشم جنازه‌اش رو دار می‌زدند که از بقیه هم زهر چشم گرفته‌باشن.یکی از بزرگ‌ترین لینچ‌هایی که اتفاق افتاد مربوط به سیاه‌پوستی بود که توی تگزاس به جرم تجاوز و قتل دختر پلیسی که قبلا بازداشتش کرده بود، تحت تعقیب قرار می‌گیره و البته دستگیرش می‌کنند و وقتی که دستگیرش می‌کنن، با قطار میارنش به شهرش برای محاکمه؛ توی مسیر توی شهرای مختلف مردم رو سوار می‌کردند که توی این مراسم لینچ‌کردن شرکت‌ کنن.بین ۱۰ تا ۱۵ هزار نفر تو این مراسم شرکت کردن. متهم بدون هیچ محاکمه‌ای و بدون اینکه اصلا ثابت شده باشه که آقا جان اون که اصلا این جرمی رو انجام داده یا نه، بستن به یک تیرک چوبی، اول با یه آهن گداخته سر تا پاش رو سوزوندن و چشماش رو از کاسه درآوردند و توی گلوش آهن داغ فروکردن و در نهایت آتیشش زدن و بعد مراسم هر کسی که دستش می‌رسید یه تیکه از جسد زغال شده‌اش رو برای یادگاری با خودش می‌برد خونه!شما شدت خشونت و سنگدلی رو ببین دیگه تا چه حد بوده! حتی باب شده بود که عکس این مراسم‌ها رو روی کارت پستال چاپ می‌کردن و می‌فرستادن واسه همدیگه! تخمین زده می‌شه که بین سال‌های ۱۸۵۰ تا ۱۹۷۰ حدود ۵ هزار سیاه‌پوست و رنگین پوست این‌جوری کشته‌شدن!حالا این اقلیت‌ها نه تنها مورد همچین خشونت وحشتناکی بودن، بلکه قانون حمایت‌شون نمی‌کرد، حمایت‌شون نمی‌کرد که اصلا برضدشون بود! مثلا قوانین جداسازی نژادی، به‌شکل رسمی و تحصیل و خیلی از خدمات دولتی بین سفیدها و رنگین‌پوست‌ها جدا کرده بود! یه‌سری از تیم‌های ورزشی فقط مخصوص سفیدها بود! امکاناتی که دولت در اختیار سیاه می‌گذاشت خیلی خیلی کمتر از سفیدها بود. یه‌سری چیزای دیگه هم که اصلا کلا عرف جامعه شده بود!شما فکرشو بکن که یک سیاه‌پوست تو اتوبوس تا وقتی یه سفیدپوست سر پا بود، حق نداشت روی صندلی بشینه. اگر هم روی صندلی نشسته بود و یه سفیدپوست وارد می‌شد و جا برای نشستن نبود، اون باید جاش رو می‌داد به اون آدم.اتفاقا این داستان باعث شد که در زمان اوج اعتراض‌های مدنی ماجرای «روزا پارکس» هم اتفاق بیفته. زن سیاه‌پوستی که حاضر نشد جاش رو به یک سفید بده و کار به تحریم اتوبوسرانی کشید. اتفاقا آخر هم تونستن حرف‌شون رو به کرسی بشونن و این تبعیض رو بردارن. توی پرانتز این رو بگم که اگه دوست داشتید بیشتر در مورد این داستان و این ماجرای تحریم اتوبوسرانی بدونید، اپیزود «نشستن برای برخاستن» از پادکست آن را گوش کنید. کلا پادکست آن یکی از پادکست‌های مورد علاقه‌ی منه و خیلی داستان‌های جالبی داره که این اپیزود «نشستن برای برخاستن» یکی از بهترین‌هاش بود. واقعا پیشنهاد می‌کنم حتما این اپیزود رو گوش کنید.برگردیم سراغ داستان خودمون. واسه اینکه تبعیض‌های گسترده باعث شد که جنبش‌های مدنی خیلی زیادی از طرف سیاه‌پوست‌ها شکل بگیره، این جنبش اکثرا به دور از خشونت با پیاده‌روی و تظاهرات نافرمانی مدنی و تحصن سعی داشتند که این محدودیت‌ها رو رفع کنن.این‌جوری می‌خواستند قوانین رو اصلاح کنند که اتفاقا فشاری که وارد کردن تا حدود زیادی هم موفقیت‌آمیز بود. حتی تونستن رای دیوان عالی کشور رو برای یکپارچه سازی نژادی مدارس و ادارات بگیرن؛ ولی تقریبا توی همون ایالت‌هایی که یه زمانی با لغو برده‌داری مخالفت می‌کردند، یعنی ایالت‌های جنوبی با این قوانین مخالفت می‌شد، سعی می‌کردن جلوی اجرایی شدنش رو بگیرن.سازمان‌های تندرویی مثل کوک‌لاکس‌کلن هم مرتب به رهبران جنبش‌های مدنی حمله‌ای مسلحانه می‌کردند، با رعب‌ و وحشت و ترور می‌خواستن جلوی کارشون رو بگیرن، ولی در نهایت سال ۱۹۶۸ با تصویب قانون مدنی که پایه و اساسش برابری و یکپارچگی بین همه‌ی نژادها بود، جنبش به نتیجه رسید؛ ولی با تلفات، با ترور شخصیت‌های بزرگی مثل مالکوم ایکس و مارتین لوتر کینگ که توی اپیزود تبعیض سیاه مفصل در مورد این جنبش‌ها و زندگی مالکوم صحبت کردیم؛ ولی تصویب یک قانون به تنهایی به‌معنی گل‌وبلبل شدن شرایط نیست. واقعا قانون تصویب شد، ولی این تفکر نژادپرستانه که یه شب از بین نمی‌رفت تا مدت‌ها همون برخوردهای تبعیض‌آمیز و خشونت بار ادامه داشت.کمااینکه هنوز هم ادامه داره… از طرفی هم توی دهه‌ی ۷۰ یه‌سری شورش توی محله‌های سیاه پوست نشین اتفاق می‌افته که با خشونت همراه بود. اعتراض‌شون به شرایط زندگی و خدماتی بود که می‌گرفتند، ولی به‌شکل مسالمت‌آمیز پیش نرفت. این اتفاقا باعث می‌شه که یه بخشی از سفیدپوست‌هایی که حامی سیاه‌ها بودن حمایت‌شون رو کمتر کنن. بعدش هم که جنبش بلک‌پاور یا قدرت سیاه به وجود اومد که تکیه بر غرور نژادی سیاه داشت. دنبال یکپارچه سازی نژادی نبود! می‌گفتش که یکپارچه‌سازی نژادی یه پوششی برای سرکوب غرور و دستاوردهای سیاه‌پوستان این رو می‌گفتن که سیاه‌پوست‌ها باید به خودکفایی برسن!اصلا نیازی به برابری با سفیدها نداریم! ما خودمون باید برای خودمون قدرت خلق کنیم تفکرات‌شون یکم با جنبش‌های مدنی که تا اون موقع وجود داشت، فرق داشت! یه مقدار بیشتر سمت خشونت بودن واسه همین یکم شرایط حساس کرد. حالا همه‌ی این اتفاقا رو شما در نظر بگیر که توی چند دهه‌ی اخیر منتهی به ۱۹۸۹ چقدر چالش و داستان بین سفیدپوست‌ها سیاه‌پوست‌ها بوده و اینکه جامعه تازه وارد مرحله‌ای شده بود که بعد یاد می‌گرفت که آقاجان نژادپرستی کار درستی نیست و همه باید حقوق برابر داشته باشن! البته که در کنارش یه‌سری از سیاه‌پوست‌ها هم به‌خاطر تبعیض‌ها و خشونت‌هایی که می‌دیدن کینه به دل می‌گرفتن از هر فرصتی برای انتقام استفاده می‌کردند.شاید بشه گفت یه بخشی از خشونت‌هایی که شب ۱۹ آوریل توی سنترال پارک نیویورک اتفاق افتاد. در نتیجه همین کینه‌ها بود ضرب و شتم اون معلم سفیدپوست دقیقا به تلافی کتک‌هایی بود که اون چند نفر سیاه پوست شب قبلش از یه سفیدپوست خورده‌بودن. دیگه بریم سراغ پرونده و ببینیم که چجوری پیگیری شد و در نهایت به کجا رسید.پرونده‌ی تجاوز سنترال پارک نیویورک به‌شدت گفتم که حساس بود، هم به‌خاطر افزایش جرم و جنایت هم رفتار مجرمانه نوجوانان و هم خشونت علیه زنان که همین‌جوری داشت بیشتر می‌شد، توی یه مدت کوتاه یه‌سری تعرض‌های سریالی داشت اتفاق می‌افتاد که هیچ مجرمی بابتش دستگیر نشده بود.بیش از چند صد مورد تجاوز در یک سال گذشته در نیویورک اتفاق افتاده بود که آمار به‌شدت عجیب‌وغریب و بالاییه! پلیس می‌خواست دیگه این بار قاطعانه برخورد کنه و می‌گفتن باید ترمز این قضیه رو همین‌جا بکشیم. دیگه اونا به‌خاطر رشته اتفاق‌های اون شب و شکایت‌های زیادی که شده بود، گازانبری خیلی‌ها رو بازداشت کرده بودند.بعد توی اسرع وقت تعیین تکلیف می‌شدن. بعد تکلیف‌شون مشخص می‌شد که به چیه هویت زنی که مورد حمله قرار گرفته بود. حدودا ۲۴ ساعت بعد از حادثه، مشخص شد تریشا میلی زنی ۲۸ ساله و تحصیل‌کرده‌ی رشته‌ی اقتصاد که برای شرکت درست درمون کار می‌کرد، یه زندگی خیلی‌خوب و موفق و درست و حسابی هم داشت.یکی از عادت‌های تریشا هم این بود که شبا برای پیاده‌روی و دو بره سنترال پارک. شب حادثه هم برای همین رفته بود که اون اتفاق براش می‌افته. پلیس تراشه را برهنه و غرق خون پیدا کرده بود. بدنش از بیست و یک جای مختلف شکسته بود. ضربه‌ای که به جمجمه‌اش خورده بود به قدری سنگین بود که یکی از چشماش انگار از حدقه داشت می‌زد بیرون.پلیسی که پیدا کرده بود می‌گه یه‌جوری کتکش زده بودن که تو عمرم همچین خشونتی ندیده بودم و از بدترین ضرب و شتم که تو اون شب دیده بودم بدتر بود. تریشا به‌خاطر شدت جراحات توی کما بود. پلیس نمی‌تونست اظهاراتش رو داشته باشه. اصلا به‌خاطر شدت آسیب‌هایی که دیده بود، به پرونده به چشم یه پرونده قتل نگاه می‌کردن.می‌گفتن مردنیه دیگه! امکان نداره اصلا زنده بمونه! دکترا هم می‌گفتن که این آدمی که ما می‌بینیم در بهترین شرایط می‌ره تو یه کمای دائمی. پلیسا اومدن چیکار کردن از تمام کسایی که توی پارک گرفتن بازجویی کردن و تا ۴۸ ساعت بعدش کسایی که اون شب تو پارک بودن تا جای ممکن شناسایی بازداشت کردن.حالا باید از اظهارات بازداشتی‌ها می‌گشتن دنبال حمله یا حمله کننده‌های تریشا. تک‌تک این پسرایی که توی بازداشت بودن براشون حکم شاهد داشتن و نشستن دونه‌به‌دونه اتفاقای اون شب رو با ساعت و محل دقیق‌شون لیست کردن. ضرب و شتم اون معلم سفیدپوستی که بی‌هوش پیدا کردن حوالی نه و نیم شب برخوردشون با زوج دوچرخه‌سوار طرف‌های نه و ربع حمله مردی که غذا و آب جوش و دزدیدن طرفای نه و بیست دقیقه اینا رو که گذاشتن کنار هم دیگه یواش‌یواش شاهدای احتمالی تبدیل شدن به مظنونین حادثه پازل‌ها رو که کنار هم چیدن. دیدن احتمالا توی همون بازه‌ی زمانی که این رشته اتفاق افتاده، تریشا هم با این بچه‌ها برخورد داشته؛ بعدشم اون بلا سرش اومده.از بین بازداشتی‌ها چند نفر به جرم ضرب و شتم و آزار و اذیت و آسیب به اموال دولتی و دزدی بازداشت موندن، اما علاوه بر اینا پرونده‌ی تجاوز ۵ تا مظنون اصلی داشت. خوب دقت کنید! کوین ریچاردسون ۱۴ ساله، آنتون مکری ۱۵ ساله، ریموند سانتانای ۱۴ ساله، کوری وایز ۱۶ ساله و یوسف سلام ۱۵ ساله. سن و سال‌شون هم خیلی جالبه! سه نفر از اینا یعنی آنتون و یوسف سلام و کریایه با هم دوست بودن. اسماشون توی بازجویی اولیه از سمت بازداشتی‌ها برده شد و فردای حادثه بازداشت شدن. همه‌شونم از منطقه‌ی هارلم توی شرق نیویورک بودند که یه منطقه‌ی سیاه پوست نشین بود کلا. این منطقه جای جالبی و البته قدمت‌دار از حدود صد سال پیش بود که نم‌نمک با مهاجرت سیاه‌پوست از شهرهای جنوبی به این منطقه هارلم از یه منطقه‌ی سفید تبدیل شد به این منطقه سیاه‌پوست‌نشین و به مرور تبدیل شد به سیاه پوست نشین‌ترین محله در تمام دنیا.جمعیت سیاه‌پوست‌های این محله از ۸۰ هزار نفر در سال ۱۹۲۰ رسید به ۷۰۰ هزار نفر در سال ۱۹۵۰ فقط توی ۳۰ سال شاید براتون جالب باشه، توی لیست ۱۰۰ چهره تاثیرگذار، تاریخ سیاه‌پوست‌ها ۴۱ نفرشون توی این محله به دنیا اومدن خیلی از مبارزین علیه تبعیض نژادی در آمریکا توی همین منطقه متولد شدن حالا چقدر وسعت این محله بود؟ کلا ۱۰ کیلومترمربع. تراکم خیلی بالایی داشت البته که این تراکم به مرور کم و کمتر شد. الان تقریبا رسیده به حدود ۲۰۰، ۳۰۰ هزار نفر؛ اما هنوزم به چشم یه محله‌ای سیاه‌پوست‌ نشین و لاتین نشین بهش نگاه می‌کنن.حالا همه‌ی این بچه‌ها هم از همین محل بازداشت شده بودند، به جرم آشوب و تجاوز! خب قبل از اینکه بریم سراغ ادامه‌ی داستان… یه مرور کنیم سریع که ببینیم چی گذشته تا الان. گفتم که این حادثه در زمانی اتفاق افتاد که جامعه‌ی آمریکا در برخورد با سیاه‌پوست‌ها هنوز تبعیض‌های زیادی رو انجام می‌دادن، بعد رفتیم به دهه‌ها قبل و بعد از جنگ داخلی آمریکا و از سفیدپوستانی براتون گفتیم که اصلا حاضر نبودند برابری با سیاه‌پوست‌ها رو بپذیرن و معتقد بودن که سفیدپوستان هنوز باید دست بالا رو داشته باشن. این تفکرات حتی توی قوانین هم به نفع سفیدها بود و تبعیض‌های زیادی رو شامل می‌شد. حتی خیلی از سیاه‌پوست‌ها مورد خشونت‌های شدیدی مثل لینچ کردن بودن که همون اعدام خشن و بدون محاکمه در ملا‌عام بود حتی گروه‌های تندرویی، مثل کوکلاس کلان می‌ومدن رهبران جنبش‌های مدنی سیاه‌پوست‌ها رو ترور می‌کردن، اما این جنبش‌ها در نهایت با تصویب قانون مدنی آمریکا به نتیجه رسید.توی اواخر دهه‌ی ۷۰ ولی با شورش‌هایی که توی محله‌های سیاه پوست نشین اتفاق افتاد، یه بخشی از حمایت سفیدپوستان از جامعه‌ی سیاه‌پوست‌ها دور شد از محله‌ی هارلن و پیشینه‌ی تاریخی هالبرتون گفتم که تبدیل شده بود به یکی از متراکم‌ترین محله‌های سیاه‌پوست نشین دنیا که خیلی از شخصیت‌های برجسته‌ی سیاه‌پوست از همین محله معرفی شدن.این محله ما توی شمال سنترال پارک نیویورک قرار داره، سنتارال رو نمی‌دونم می‌دونید یا نه! حالا براتون می‌گم یه پارک خیلی بزرگ که دقیقا وسط شهر نیویورک قرار گرفته و محل‌های مختلف نیویورک دور تا دور این پارک هستن. حالا این پارک جایی بود که شب نوزده آوریل ۱۹۸۹ یک گروه ۳۰، ۴۰ نفره از نوجوون‌های سیاه‌پوست یه میتینگ راه انداختن و وسط تفریحات‌شون چندتا سفیدپوست رو مورد آزار و ضرب‌وشتم قرار دادن و تقریبا همون زمان‌ها هم به یه دختر ۲۸ ساله به‌شکل وحشیانه‌ای تجاوز شد.پلیس هم اومد بیست و خورده‌ای نفر رو دستگیر کرد و در نهایت پنج نفر به اتهام تجاوز و اقدام به قتل بازداشت کرد. این پنج نفر کیا بودن؟ کوین ۱۴ ساله، آنترون ۱۵ ساله، ریموند ۱۴ ساله، کریوایز ۱۶ ساله و یوسف ۱۵ ساله. حالا ما تا آخر داستان با این ۵ نفری که اسم‌شون رو بردم کار داریم و غیر از این پنج تا اسم دیگه‌ای توی داستان‌مون نیست. پس سعی کنید که به‌خاطر بسپاریدو منم سعی می‌کنم هی مرتب یادآوری کنم که هر کدومشون چه نقشی توی ماجرا داشتن.حالا اولین نفر کوین شب حادثه وقتی گروه رو توی خیابون می‌بینه سریع می‌ره خونه لباس‌هاش رو عوض می‌کنه و می‌ره سمت پارک به بقیه ملحق شه و وقتی که پلیس ریخت تو پارک این آدم این پسرم در واقع جزو بازداشت‌شده‌ها بود. موقع بازداشتش پلیس با کلاه آهنی یه‌جوری کوبیده بود تو صورتش که یه زخم نافرم روی چشم و ابروش افتاده بود.ریموند هم همون شب دستگیرش می‌کنن و با چند تا از دوستانش رفته بود پارک که موقع فرار از دست پلیس بازداشت می‌شه، اما اسم و مشخصات آنترون رو یکی از دوستاش که بازداشت بوده پلیس می‌ده.یوسف هم فردای این ماجرا توی محله بازداشت می‌شه و کوریواس هم که کنارش بوده به هوای اینکه مثلا رفیقش تنها نباشه، باهاش میره اداره‌ی پلیس. اسم کری با اینکه اون شب با یوسف تو پارک بوده ولی اصلا توی لیست افرادی که پلیس دنبالش می‌گشت نبود، خودش با پای خودش رفته بود.پلیس حالا مدرک پلیس برای مجرم دونستن این ۵ نفر چی بود؟ به‌معنای واقعی هیچی! پلیس هیچ سرنخی برای مجرم دونستن این ۵ نفر نداشت به جز اینکه اونا شب حادثه با همون گروه توی پارک بودن. یه سری مدارک از صحنه‌ی جرم پیدا کرده بودند، ولی هنوز نتونسته بودن ارتباطی بین اون‌ها مظنونی پیدا کنن.پلیس تمرکزش رو گذاشت روی بازجویی و اونا رو متهم به تجاوز جنسی خشونت‌آمیز کرد. حالا شرایط بازجویی چه‌جوری بود؟ پرفشار، تهاجمی، استرس‌زا و این پسر اصلا توی سن و سالی نبودن که همچین فشاری رو بتونن تحمل کنن! هر کدوم‌شون تک‌تک توی اتاق‌های جدا و تنها حدود ۱۸ ساعت تمام بدون اینکه بهشون آب و غذا بدن بازجویی کردن.طبق قانون به‌خاطر سن و سال‌شون باید در حضور پدر و مادر یا ولی قانونی ازشون بازجویی می‌کردن، ولی تا آخر این بازجویی‌ها این اتفاق نیفتاد! خانواده‌های یوسف و کری که تا چندین ساعت اصلا خبر نداشتن بچه‌هاشون بازداشت شدن! پلیس و بازجویی‌ها اول بهشون فشار آورد که به جرم‌شون اعتراف کنند!می‌گفت داستان تجاوز رو تعریف کنید ماجرا تموم بشه برید خونه‌هاتون، ختم به خیر بشه؛ اما پسرها هیچ اعترافی نکردند! اونا کلا دست داشتن توی این ماجرا رو رد می‌کردن. از همون اول می‌گفتن اصلا همچین آدمی که ازش حرف می‌زنید و ما دیدیم نه می‌شناسیم و می‌دونیم چرا اصلا همچین بلایی سرش اومده! هر چی بیشتر منکر می‌شدند، پلیس هم بیشتر بهشون فشار می‌آورد. خیلی رک و بی پرده بهشون می‌گفت که کدوم‌تون اول کار رو شروع کرد؟ تو هم اون کار رو کردی و فقط دستاش رو گرفته بودی؟ بدنش رو لمس کردی؟ تو پاش رو گرفته‌ بودی؟ به کوین گیر داده بودن که اون زخم روی صورتش جای چنگ و ضربه‌های تریشاست که می‌خواسته از خودش دفاع کنه!گفتن بگو داشتی چی کار می‌کردی که همچین کاری باهات کرد؟ قشنگ حرف داشتن می‌ذاشتن تو دهن‌شون! بعد از چند ساعت که دیدن هیچ کدوم حاضر نیستن اعتراف کنن، همون شیوه‌ای رو پیاده کردن که احتمالا توی فیلم‌های پلیسی دیدین. به یوسف گفتن که کوین گفته تو اول کار رو شروع کردی! کوین گفتن آنترون گفته تو بودی که کشوندی لای درختا و به آنتون گفتن ریموند گفته لباساش رو تو درآوردی و عکسای پسران به همدیگه نشون می‌دادن و می‌گفتن این رو می‌بینی؟ این همین الان توی اتاق بغلی داره اعتراف می‌کنه که تو بودی که به اون دختر تجاوز کردی!همه رو انداختن گردن تو! این‌جوری سعی کردن به حرف بیارن‌شون و فشار‌روانی رو انقدر زیاد کردن که دیگه تاب مقاومت نداشته باشن. سن و سالی نداشتند که! مگه چقدر می‌تونستن تحمل کنن! یه جاهایی بازجوها داد و بیداد می‌کردند، فحش می‌دادن، می‌کوبیدن روی میز که همون موقع یکی دیگه می‌اومد تو و نقش پلیس خوب رو بازی می‌کرد که چه خبرتونه! سرش داد بیداد می‌کنید! برید بیرون! خودم باش حرف می‌زنم!بعد خیلی همچین مهربانانه و دلسوزانه می‌گفت که من اومدم کمکت کنم… فقط کافیه چیزایی که اینا می‌خوان رو بهشون بگید تا من ترتیب آزاد شدن‌تون رو بدم اینجوری باهاشون بازی می‌کردن. توی اون شرایط پرفشار و سخت، تنها خواسته‌ی پسرا این بود که برن خونه دیگه! حاضر بودن هر کاری کنند تا از اون جهنم بزنن بیرون. به‌خصوص وقتی که عکس‌هاشون رو بهشون نشون دادن و گفتن این الان گفته تو فلان کار رو کردی، دیگه از ترس این که همه تقصیرها نیفته گردن خودشون و کاسه کوزه‌ها سرشون نشکنه، تک‌تک‌شون بالاخره شکستن و حاضر شدن اعتراف کنند که به ریشه‌ها تجاوز کردن یا حداقل در این ماجرا دخیل بودن. کم‌کم کلماتی رو به زبون آوردن بدون اینکه خبر داشته باشند. مهم‌ترین حرفای زندگی‌شون قرار بشه و و توی اعترافاتی که انجام دادن تقریبا همه‌شون گفتن که اونا مستقیما تجاوز نکردن دست و پای تریشا رو گرفتن و بقیه اون کار رو کردن!بعد از طرفی هم باز هیچ کدوم‌شون مکان دقیق جایی که ماجرا اتفاق افتاده بود رو درست نگفتن! هر کدوم‌شون یه سمت دیگه‌ پارک رو به‌عنوان جایی که اون کار رو کردن، معرفی کردن! یکی، دو تا از لوکیشن‌هایی که کلا چند کیلومتر با محل اصلی جرم فاصله داشت از کوین همونی که رو صورت جای زخم بود در مورد لباس تریشا پرسیدن که اینکه مثلا چی تنش بود، اون شب اصلا یپوران لباسی تنش نبودا، ولی گفت آره… موقعی که داشتیم اذیتش می‌کردیم ناخناش رو گرفت به صورتم این جای زخمی که الان روی صورت من می‌بینید، به‌خاطر همینه پلیس این که شنید کیف کرد. اعترافاتش رو نوشتن و دادن امضا کرد و بعدشم دادن خواهرش که به‌عنوان بزرگ‌ترش بود امضا کنه. خواهرش اعترافاتش رو که خوند شاخ درآورد کلمه‌هایی که نوشته بودم اصلا عجیب‌غریب بود. لمس بدن برهنه کردن و کوین اصلا آدمی نبود که روش بشه همچین کلمه‌هایی رو به زبون بیاره! گفت من امضا نمی‌کنم! این حرف‌ها، حرف‌های برادر من نیست! من امضا بکن نیستم؛ ولی کوین انقدر گریه کرد انقدر التماس کرد که فقط امضا کن که بتونیم از اینجا ببریم. آخر سر هم خواهرش رو مجبور کرد که این اعتراف‌نامه رو امضا کنه! اما حالا از اون طرف از یوسف همون مسلمون، اعتراف کتبی نتونستن بگیرن. اونم اول اعتراف نمی‌کرد تا اینکه بهش گفتن که اثر انگشت رو روی لباس قربانی پیدا کردیم و لباس تریشالا اعتراف نکنی مستقیما به تجاوز جنسی اعتراف کن و بگو کار کی بوده! با خودت کاری نداریم. یوسف درست وقتی که داشت پای اعتراف نامه‌ش رو امضا می‌کرد، مادرش از اون رسید یه چیزی که در مورد یوسف باید بدونید.اینکه یوسف موقع بازداشت در مورد سنش دروغ گفته بود. پونزده سالش بود، ولی روی کارت اتوبوسی که داشت سنش بیشتر کرده بود، کرده بود ۱۶ سال بعد پلیس همون به‌عنوان کارت شناسایی ازش گرفته بود. طبق قانون آدم ۱۶ ساله بزرگسال به‌حساب می‌اومد پلیس دیگه وظیفه‌ای نداشت که به خانواده‌اش اطلاع بده واسه همین بود که مادرش در خبردار شد وقتی هم که رسید اداره پلیس اول نمی‌ذاشتن حتی پسرش رو ببینه.داشتن ازش بازجویی می‌کردن، ولی برگشت گفت اگه نذارید پسرم رو ببینم همین الان زنگ می‌زنم نیویورک تایمز و بهشون می‌گم که از یه پسر زیر سن قانونی بدون حضور والدین یا وکیلش دارید بازجویی می‌کنید. اسم روزنامه که اومد دیگه مجبور شدن راش بدن تو همون موقع. دقیقا داشتن از یوسف امضا می‌گرفتن که مادرش رفت توی اتاق جلوش رو گرفت از ریموند هم همین‌جوری بدون حضور والدینش اعتراف گرفتن و بعدش هم دادن خودش و پدرش که بعدا رسید امضا کردن؛ اما آنتون تنها کسی بود که در حضور پدر مادرش بازجویی شد. اونم اصلا نمی‌خواست اعتراف کنه!اگه یادتون باشه، اینم کسی بود که فردای روز حادثه توی خونه بازداشتش کردن و پدرش به پلیس گفت که پسر من در مورد مسائل جنسی اصلا هیچی نمیدونه! چه برسه بخواد اصلا همچین کاری رو بکنه، ولی پلیس به‌خاطر سابقه‌ی خلافی که پدرش داشتهَ، تهدیدش می‌کنه که پسرش رو راضی کنه حرف بزنه وگرنه واسه‌شون داستان درست می‌کنن!اونم به زور دادوبیداد، آنتون رو مجبور می‌کنه پای حرفایی که پلیس تو دهنش گذاشته بود رو امضا کنه! پدرش از پلیس‌ها می‌ترسید و کار خلافی نکرده بود. هر چی‌ هم بود، مربوط به قبل بوده؛ ولی می‌گفت اگه کاری که اینا می‌خوان انجام ندیم زندگی‌مون رو نابود می‌کنه! با همین حرف بود که پسرش رو راضی اعتراف کنه و زیرش رو امضا کنن.بعد اینکه پسرا بدون اینکه حتی وکیلی داشته باشن یا بازجویی‌‌شون جایی ضبط شده باشه، اعتراف نامه‌ها را امضا کردن و نوبت رسید به ضبط ویدیویی صحبت‌هاشون. این بهترین مدرکی بود که پلیس می‌تونه از این‌ها داشته باشه. بهشون گفتم فیلم‌ها رو دیگه ضبط کنیم، همه‌تون می‌تونید برید خونه و همین چیزهایی که گفتید، ما نوشتیم جلوی دوربین هم بگید و خلاصه مادر یوسف که اصلا اجازه‌ی همچین کاری رو نداد؛ ولی بقیه‌شون اعترافات‌شون رو جلوی نماینده‌ی دادستان ضبط‌کردن.از جمله کری وایس کری که گفتم دوست یوسف بود و فقط برای اینکه تنها نباشه باهاشون اومده بودن، پلیس ولی وقتی بازجویی‌ها تموم شد و ضبط فیلم‌ها رو شروع کردن هم‌زمان تحقیقات پلیس رو داشت پیش می‌برد. توی بررسی‌شون فهمیدن که تریشا ساعت نه و پنج دقیقه‌ی شب برای دویدن تازه رفته سمت پارک و احتمالا طرفای نه و بیست دقیقه رسیده اونجا که بهش حمله شده؛ ولی این وسط یه تناقضاتی بود قبلا گفتم که بین ساعت نه تا نه و نیم تایمی بود که دورهای مختلف اتفاق افتاده بود ضرب و شتم و دزدی و این حرفا حالا نکته اینجا بود که پسران نمی‌تونستن در آن واحد هم در حال ارتکاب اون جرم‌ها باشند هم در حال کتک زدن و تجاوز به تریشا؛ چون این ماجراها از هم فاصله داشتند. هر کدوم‌شون یه طرف پارک بود اینجا احساس کردن که شواهدش برای محکوم کردن پسرا کافی نیست!اعتراف فیلم یوسف رو هم که نداشتن از دست داده بودند و مادرش نمی‌ذاشت÷ باید مدرک محکم‌تری پیدا می‌کردن… چی کار کنیم؟ چی کار نکنیم؟ رفتن سر وقت کری و بردنش پشت میز بازجویی از همون اول تا دیدن داره مقاومت می‌کنه، گرفتنش زیر بار کتک و فحش و بد و بی‌راه؛ بعد دوباره همون کسی که نقش پلیس خوب رو بازی می‌کرد اومد و بهش گفت که اینا رو دیدی؟ اگر اعتراف نکنین ولت نمی‌کنم و من نمی‌خوام تو بیشتر از این اذیت بشی! چیزایی که می‌گن رو اعتراف کن و برو خونه!کریم نشست جلوی دوربین به تمام چیزایی که پلیس ازش خواسته بود، اعتراف کرد. حتی برگشت گفت که این اولین تجاوز زندگیم بود و قول میدم که دیگه تکرار نکنم! خلاصه که فیلم‌های یکی‌یکی در حضور نماینده دادستان ضبط شدند و تقریبا تا ۳، ۴ صبح روز بعد طول کشید این ضبط کردن‌ها.نکته‌ی جالب اینه که نماینده‌ی دادستان خودش ایرادهای خیلی مهمی به اعترافات گرفته بود که یکیش لوکیشن‌های پرتی بود که هر کدوم از پسر از محل وقوع جرم می‌داد یا اینکه هر کدوم‌شون گفته بودن که من فقط دست‌های تریشا رو گرفته بودم و بقیه داشتن تجاوز می‌کردن! می‌گفت اگه همه‌شون دستاش رو گرفتن پس کی واقعا این کار رو کرده؟بعد یکی‌شون گفته بود موقع ارتکاب جرم روی چمنا زده بوده، ولی هیچ نشانه‌ای از گل و خاک و چمن و ساییدگی روی زانوها نبود یا مثلا می‌گفت چرا کسایی که هیچ سابقه‌ای ندارند، باید یه دست به همچین عمل وحشیانه‌ای بزنن؟ اونم توی این سن و سال!ولی با تمام این حرفا بازپرس پرونده پاشو کرده بود توی یه کفش که کار کار و ایناس باید محاکمه بشن دایره‌ای هم که این پرونده دستش بود دایره‌ی جرایم جنسی بود. از طرفی هم دایره‌ی جنایی می‌گفت که پرونده باید دست ما باشه، چون احتمالا پریشانی‌ها داستان می‌شه قتل حداقلش اینه همین الانشم می‌شه این کیس رو یه اقدام به قتل دعوا سر این قضیه که پرونده دست چه دایره‌ای باشه بالا می‌گیره و دادستان به بازپرسی هر دو بخش می‌گه که اصلا دوتایی روی پرونده کار کنید.این برای بخش جرایم جنسی زیاد خوب نبود چون بازپرس بخش جنایی یکم شک داشت به اینکه این پسر این کار رو کرده باشن. می‌گفت شواهد کافی نیست اینا یه مشت بچه نهایت جرم‌شون این بوده که چهار تا سنگ پرت کردن به تاکسی‌ها، دوتا دونه زدن پس گردن سفید روستایی که از کنارشون رد می‌شدن یا سربه‌سر چندتا دوچرخه‌سوار گذاشتن این جرم جرم بزرگی برای اینا حالا مدارکی که پلیس از صحنه‌ی جرمشون داشت چی بود تحقیقات اولیه نشون می‌داد که تشابهی که به سرش خورده بود چند متر توی تاریکی کشیده شده بود لای درخت‌ها، بعد اونجا دوباره کتک خورده بود، مسیری که روی زمین کشیده شده بود قشنگ مشخص بود، اما مدرک اصلی که پلیس می‌تونست روش حساب کنه یکی اسمیتکرتوود و همین‌طور اسپرمی که تو یه جوراب تو صحنه‌ی جرم پیدا کرده بودن.از طرفی امروز شلوار بچه‌ها دو تا تار مو پیدا کردند که پلیس با موهای تریشا مطابقت داده بود و معتقد بود که موهای قربانیان لباسای تریشا هم به‌عنوان مدرک داشتن که غرق خون بود بولییک تنش بود به قدری خونی بود که کلا نمی‌تونستن رنگش رو تشخیص بدن هم بلیز هم لباس‌های دیگش اینا چیزایی بود که پلیس از صحنه جرم دستش بود.۲۱ آوریل دو روز بعد از حادثه پلیس نیویورک یک کنفرانس خبری راه می‌ندازه و در مورد پرونده توضیحاتی می‌ده پلیس میگه ما بیست نفر اون شب دستگیر کردیم که از بین اونا ۱۲ نفر بازداشت موندن. از بین این ۱۲ نفر چند نفر به جرم ضرب و شتم و دزدی براشون پرونده تشکیل شد و ۵ نفرشون به جرم تجاوز و اقدام به قتل و دزدی و آشوب تحت بازداشتند و قراره که پروندشون به‌همراه اعترافاتش به دادگاه فرستاده بشه برخلاف چیزی که بچه‌ها فکر می‌کردن تازه اینجا فهمیدن که چه کلاه گشادی سرشون رفته!تا الان هم فکر می‌کردن که دیگه بعد این اعترافات میرن خونه و نهایتش اینه که یه وکیل می‌گیرن و یه تعهد میدن و میان بیرون، ولی الان پلیس بهشون گفته بود که برن وکیل بگیرن؛ چون پروندشون قراره بره دادگاه اونم به‌خاطر جرم به این سنگینی بعد این کنفرانس خبری این ماجرا از قبل تو رسانه‌ها برترشد طبق قانون هم اسم قربانی و هم اسم مجرم‌های زیر ۱۶ سال تا زمان دادگاه باید مخفی می‌موند، ولی اسم پسرا تو رسانه‌ها منتشر شد.هم اسم هم مشخصات و هم محل زندگی‌شون اتفاقی که باعث شد خانواده‌هاشون پیام‌های تهدیدآمیز بگیرن و اذیت بشن حالا به تلافی این ماجرا هم دو تا روزنامه که مال سیاه‌پوست‌ها بودن اومدن اسم و مشخصات تریشا منتشر کردن.قشنگ یه جنگ رسانه‌ای بزرگ شکل گرفته بود مردم که تو محله قربونش برم افتاده بودن به جون همدیگه سفیدپوستان می‌گفتن اینا گناه‌کارند، سیاه‌پوستان گفتن اونا بی‌گناهن و همه جا حرف این پرونده بود اونم به شرایطی که تو اداره‌ی پلیس چهار فرستاده بودن توی سلول اونجا بچه‌ها برای اولین بار همدیگر دیدن تا قبل این به جز یوسف و کری که دوست بودن هیچ کدوم‌شون همدیگه رو نمی‌شناختن اونجا بود که تازه چهره‌ی اسامی که از بازجوها می‌شنیدن.دیدن البته کری توی سلول اون‌ها نبود به‌خاطر اینکه ۱۶ سالش بود فرستاده بودن سلول بزرگسالان این آدم یکی از کسانی بود که به خاطر ۱۶ ساله بودن و بزرگسال حساب شدن بیشترین آسیب و نسبت‌به بقیه دید که توی قسمت بعدی مفصل براتون تعریف میکنم که چه بلاهایی سرش اومده.به هر حال پلیس موفق می‌شه که یه پرونده‌ی قطور برای این پسر درست کنه و بفرسته دادگاه برای محاکمه جرم‌شون شرارت ضرب‌وشتم تجاوز و اقدام به قتل بود. پسرم رو فرستادن زندان تا وقتی که زمان اولین جلسه دادگاه‌شون که حدودا شش ماه بعد بود برسه. از بین اونا فقط آنترو یوسف تونستن مبلغ وثیقه رو جور کنن و موقتا آزاد بشن. حالا توی این فاصله هم تریشا به هوش اومد، تقریبا دو هفته بعد از شب حادثه به هوش میاد ولی به کل هیچی از شب حادثه یادش نبود! هیچی! حتی نمی‌دونست یه نفر بهش حمله کرده یا چند نفر بودن!تریشا به‌خاطر آسیب خیلی شدیدی که دیده بود تا ۷ هفته تو بیمارستان بستری موند، قدرت بینایی ضعیف شده بود، حس بویایی‌ش رو از دست داده بود، سمت چپ بدنش معلولیت پیدا کرده بود، موقع راه رفتن مشکل داشت و نمی‌تونست درست راه بره، حتی چند هفته طول کشید تا بتونه دوباره راه رفتن و شروع کنه؛ خب از همچین شخصی با این حجم از جراحات واقعا نمی‌شد انتظار داشت که چیزی یادش باشه تو تمام مدت این ۶ ماه تا زمانی که دادگاه شروع بشه این ماجرا هر روز هر روز تا اخبار و روزنامه‌ها مرور می‌شد.در مورد همه صحبت می‌کردن یه روزنامه می‌گفت اینا عملا همه‌شون کودک به‌حساب میاد اینا نمی‌تونن مجرم باشن یکی دیگه بیانیه‌ی پلیس چاپ می‌کرد که می‌گفت این پسر از یک محله فقیر نشین برای وحشی‌گری رفته بودن بیرون. دشمن اصلی‌شون سفیدپوستان بودند، پس باید مجازات بشن بحث و جدل بین موافقان و مخالفان بی‌گناهی پسرا داغ داغ بود. موضوع خیلی دیگه بزرگ شده بود خیلی سروصدا کرده بود. تمام توجهات معطوف به دادگاهی بود که قرار بود تشکیل بشه. حالا جالبه بدونید که حتی دونالد ترامپ هم اون زمان در مورد پرونده واکنش نشون داد.واکنش که چه عرض کنم البته حکمم برید به‌شکل فعالانه‌ای مصاحبه پشت مصاحبه که این ۵ نفر مجرم باید محاکمه بشن می‌گفت، من اگه برمی‌گشتم عقب دوست داشتم که سیاه‌پوست باشم از بس که شرایط تحصیل و جامعه برای سیاه‌پوست‌ها خوبه! دست بالا دارن واقعا این حرف زده‌ها مصاحبه‌ش هست از اون اول دوست‌مون یه ذره تاب داشت می‌گفت حبس زندان چیه اینا فایده نداره! اینا باید اعدام بشن عدالت فقط با اعدام اجرا می‌شه.البته اون موقع حکم اعدام توی نیویورک از دستور کار دستگاه قضایی خارج شده بود. سال‌ها بود که دیگه حکم اعدام نمی‌دادن. حرام چندین هزار دلار تقریبا ۸۵ هزار دلار اون موقع پول خرج کرد که تبلیغاتی رو توی روزنامه‌ها منتشر کنه که می‌گفت حکم اعدام باید برگرده به نیویورک اگه قرار نیست این اعدام بشن پس کی قراره اعدام بشه؟اعدام، برگردونید همشون رو از دم مجازات کنید. حالا از اون طرفم پسرا همچین تنهای تنهام نبودن! سازمان‌هایی که برای حق و حقوق سیاه‌پوست‌ها فعالیت می‌کردند، تلاش می‌کردند با گردهمایی و تجمع‌های مختلف از پسرها حمایت کنن حتی کشیش کلیسای منطقه هم خیلی فعالانه برای بچه‌ها تلاش می‌کرد هر کدوم‌شون جداگانه برای خودشون وکیل گرفتن. حالا ویلاشون جالب بودن یکی‌شون که تا اون موقع فقط پرونده‌های طلاق وکالت می‌کرد، یکی‌شون فعال حقوق بشر بود یکی‌شون قبلا افسر پلیس بوده کلا به جز یکی از وکلا بقیه‌شون خیلی کار کشته نبودن، بعد حالا جالبه که قاضی هم که باید برای پرونده حکم می‌داد برخلاف رویه‌ی معمول که به‌صورت رندوم انتخاب می‌شدند، این بار به‌شکل ویژه‌ای برای این دادگاه انتخاب شد دادگاه‌ها باید با رای هیئت منصفه به نتیجه می‌رسید.برای کسانی که نمی‌دونن بگم که وظیفه‌ی هیات منصفه تو این‌جور دادگاه‌ها اینه که به اتفاق آرا مشخص کنن که متهم مجرم هست یا نه. بعدش قاضی میاد بر اساس رای هیئت منصفه در صورت گناهکار بودن متهم مجازات رو مشخص می‌کنه این روال کار دادگاه‌هایی که هیات منصفه دارن حالا نماینده‌ی دادستان تصمیم گرفته بود که برای به نتیجه رسیدن بهتره که بچه‌ها ر توی دو تا گروه محاکمه کنن این‌جوری به‌جای ۵ تا وکیل توی هر جلسه، نهایتا باید با ۳ تا وکیل رقابت می‌کردن.قشنگ هر طرف داشت تمام تلاشش رو می‌کرد که تمام روند دادگاه به نفع خودش کنه. روزهایی که جلسات دادگاه برگزار می‌شد، کلی آدم جلوی در حمایت یا مخالفت با پسرها جمع می‌شدن و شعار می‌دادن روند این دادگاه یکی از مهم‌ترین و جنجالی‌ترین دادگاه‌های جنایی بود که در آمریکا برگزار شد از شاهدایی که تو این دادگاه حضور داشتند گرفته تا شیوه‌ی محاکمه و رای نهایی که برای خیلی‌ها شوکه کننده بود که تو قسمت بعدی داستانش مفصل براتون تعریف می‌کنم.چیزی که شنیدید قسمت اول داستان وحشت در سنترال پارک بود که در مرداد ۱۴۰۱ منتشر می‌شه این اپیزود من ایمان نژاد احد  به‌همراه پرستو کریمی برای شما آماده کردیم. سوشال مدیای پادکست رو حتما حتما دنبال کنید، تلگرام، اینستاگرام، توئیتر عکس‌ها و فیلم‌های مربوط به این داستان رو می‌تونید توی اینستاگرام دنبال کنید و با داستان پیش بینید.وب‌سایت‌مون هم یادتون نره اون‌جا هم می‌تونید اپیزودها رو به‌صورت آنلاین بشنوید، دانلود کنید که هر وقت دوست داشتید گوش کنید. هم اینکه کلی مطالب دیگه اونجا هستش که جای دیگه‌ای منتشر نکردیم.اگر دوست داشتید از ما حمایت مالی کنید لینک توی توضیحات پادکست هست البته که بزرگ‌ترین حمایت شما از ما اینه که ما رو به‌ دوست‌هاتون معرفی کنید. ممنون از شما، ممنون از اسپانسرهای این اپیزود و دم‌تون گرم.بقیه قسمت‌های پادکست راوکست را می‌تونید از این طریق هم گوش بدید. https://castbox.fm/vi/674626276 </description>
                <category>پادکست راوکست</category>
                <author>پادکست راوکست</author>
                <pubDate>Tue, 24 Sep 2024 18:01:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود ۴۸؛ محموله سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/ravcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B4%DB%B8-%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D9%84%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-dis5r9obqurb</link>
                <description>در طول تاریخ از زمانی که آدمیزاد دست چپ و راستش رو شناخت، استارت ظهور اولین تمدن‌ها زده شد، برده‌داری هم به‌وجود اومد. شاید واقعا نشه زمان دقیقی براش مشخص کرد ولی در کهن‌ترین تمدن‌ها می‌شه رد پای برده‌داری رو دید. سومری‌ها ۴۰۰۰ سال قبل از میلاد، تمدنی بنا کردند که متکی بر کشاورزی بود و انجام کارهای سخت بر دوش برده‌ها. فراعنه مصر ۳۰۰۰ سال قبل از میلاد، برای ساخت شهرها از برده‌ها استفاده می‌کردند. در یونان هم از زمان پا گرفتن اولین جوامع برده‌داری هم بخشی جدا ناپذیر از جامعه بوده. روم هم که تا چند صد سال خودش مرکز خرید و فروش برده در دنیا بوده و صنعت گلادیاتوری رو ساخته بودن.اصلا یکی از دلایل شورش اسپارتاکوس مبارزه با برده‌داری بود. برده‌داری بخش تاریک از تاریخ تمدن‌های مختلفه. انسان‌هایی که برچسب برده بهشون می‌خورد، بخشی از دارایی‌های ارباب‌شان به‌حساب می‌اومدن و خیلی راحت یه شبه از خانواده‌هاشون جدا می‌شدند و حتی اختیار نفس کشیدن شونم می‌افتاد دست یکی دیگه.شاید بشه گفت این تمدن باشکوه و پر عظمتی که جوامع مختلف با افتخار ازش حرف می‌زنند، با خون همین برده‌ها ساخته‌شده.سلام من ایمان نژاد احد هستم و این چهل و هشتمین اپیزود راوکست هست که در تیرماه ۱۴۰۱ منتشر می‌شه. در هر قسمت از راوکست شما یک داستان واقعی یا ماجرای یک رویداد تاریخی رو می‌شنوید و در این قسمت قراره با هم مروری داشته باشیم بر تاریخ برده‌داری و ماجرای آخرین گروه برده‌های آفریقایی و آخرین نفر از این گروه که به آمریکا برده شده بودند. با هم بشنویم اپیزود ۴۸ام محموله‌ سیاه.مارماکس جامعه‌شناس آلمانی میگه بدون برده‌داری، ملت هنر یا علم یونانی به‌وجود نمی‌اومد. بدون برده‌داری امپراتوری روم پدید نمی‌اومد. بدون تمدن یونانی و امپراطوری روم به‌عنوان پایه و شالوده، اروپای مدرنی هم در کار نمی‌بود. این حرفش قشنگ خلاصه‌ای از دلیل پیدایش دوام برده‌داری رو نشون می‌ده.در قرون وسطی تجارت برده در اروپا خاورمیانه و آفریقا یک تجارت پر سود بود و همین موقع‌هام بود که برده‌داری به‌شکل گسترده از قبل وارد شرق شد و جهان اسلام به‌عنوان بزرگترین جامعه برده‌دار جای امپراطوری روم رو گرفت.جوامع اسلامی فعال‌ترین تاجران برده‌های سیاه از کشورهای آفریقایی داشتن. در آفریقا قبایل مختلف از همدیگه اسیر می‌گرفتند تا بتونن به‌عنوان برده ازشون استفاده کنند. برده‌داری در این منطقه انقدر رونق داشت. جنگ‌ها اصولا دو هدف عمده را دنبال می‌کرد، دزدی احشام و آدم‌ربایی. بعضی از این برده‌ها برای کارهای خونه و کشاورزی به‌کار گرفته می‌شدند، بعضی برای فروش به تاجران برده و بعضی هم که دیگه خیلی بد شانس بودن برای قربانی شدن در مراسم‌های مختلف و پیش‌کش شدن به خدایان.شبکه‌ تجارت برده در آفریقا انقدر گسترده شد که از اوایل قرن هشتم بعد از میلاد مسلمون‌ها و بعدشم اروپایی‌ها برای تجارت و خرید برده وارد قاره شدن. در قاره آفریقا هم در بین قبایل بومی برده‌داری وجود داشت، ولی یه فرقش این بود که این برده‌ها معمولا از آزادی عمل بیشتری برخوردار بودند. در کنار برده بودن زندگی شخصی خودشون رو داشتن. وقتی هم که مهاجران سفیدپوست وارد قاره آمریکا شدند و ثروت عظیم این منطقه هوش از سرشون برد، شروع به غارت منابع ارزشمند آمریکا کردن و خیلی از بومی‌های قاره تبدیل به برده‌های سفیدها شدند و با کشتی فرستاده می‌شدند اروپا برای بردگی!هر چی صنعت و کشاورزی پیشرفت می‌کرد برده‌ها هم بیشتر ارزش پیدا می‌کردند. ازشون تو کشت‌زارها و معدن‌ها و کارخانه‌ها، کارهای سنگین می‌کشیدن. انقدر سنگین که ممکن بود زیر همین فشارها از بین برن. بین قرن‌های ۱۷ تا ۱۸ حدود ۱۵ میلیون سیاه‌پوست آفریقایی برای کار به قاره آمریکا برده شدن. در آمریکا برده‌داری از قرن ۱۷ تا ۱۹ کاملا به‌صورت قانونی انجام می‌شد. با اینکه سال ۱۸۰۸ تجارت برده ممنوع شد، ولی در داخل آمریکا مخصوصا در ایالت‌های جنوبی، خرید و فروش برده خیلی راحت انجام می‌شد.در آمریکا اعلامیه‌ استقلال می‌گفت، همه‌ مردم برابر خلق شدند، اما این همه‌ مردم شامل حال بردگان نمی‌شد! سال ۱۸۶۰ که آبراهام لینکلن به‌عنوان رئیس جمهور آمریکا به قدرت رسید و از پایان برده‌داری حرف‌ زد، ایالت‌های جنوبی آمریکا که در کشت‌زارهای پنبه‌شون شدیدا به نیروی کار ارزان و کارکن نیاز داشتند، از اتحادیه خارج شدند و این دو دستگی باعث شد که جنگ داخلی آمریکا اتفاق بیفته و در نهایت ایالت‌های شمالی و رهبری لینکلن جمهوری‌خواه، ایالت‌های جنوبی دموکرات و حامی برده‌داری رو شکست بدن و در سال ۱۸۶۵ رسما برده‌داری در آمریکا ممنوع شه!البته بعدا این فرهنگ برده‌داری که ارتباط مستقیمی با نژادپرستی هم داشت به شکل تبعیض‌های نژادی گسترده علیه رنگین پوستان و سیاه‌پوستان خودش رو نشون داد که در راوکست هم در یک اپیزود، مفصل به این موضوع پرداختیم. اپیزود بیست و نهم به اسم تبعیض سیاه. این یه چکیده‌ای بود برای شروع داستان‌مون که اختصاص داره به آخرین گروه از برده‌هایی که از قاره آفریقا وارد آمریکا شدند و زندگی پر فراز و نشیب یکی از بازماندگان این گروه به اسم کازولا.مردی که از دست قبایل شکارچی انسان، بازداشتگاه بردگان و گذرگاه میانی جون سالم به در برد و در بردگی شاهد جنگ داخلی آمریکا بود، قوانین جیم کرو یا جداسازی نژادی را تحمل کرد و جنگ جهانی اول رو هم اثر گذراند. اواسط قرن نوزدهم کشورهای اروپایی نفوذ خیلی زیادی در قاره آفریقا پیدا کرده بودن. در کنار بهره‌برداری از منابع این قاره، از مردمش برای بیگاری کشیدن و برده‌داری استفاده می‌کردن؛ حتی با اینکه بریتانیا و آمریکا اوایل قرن نوزدهم تجارت بین‌المللی برده را ممنوع کرده بودن، هنوز هم کشتی‌های زیادی به‌صورت غیرقانونی سیاه‌پوستان آفریقایی رو برای فروش به آمریکا می‌بردن.حتی پنجاه سال بعد از ممنوعیت‌هایی که برای این کار در نظر گرفته شد و حتی مجازات‌هایی هم داشت، ولی قاچاق برده از آفریقا به آمریکا هنوز ادامه داشت؛ اما این قانون فقط برای تجارت بین‌المللی بوده نه ممنوعیت کامل برده‌داری! در خود آمریکا برده‌ها هنوز داشتن خرید و فروش می‌شدند، به‌خصوص توی ایالت‌های جنوبی.البته بیشتر بریتانیا و فرانسه بودند که خیلی جدی سعی داشتند جلوی این تجارت پر سود و غیر انسانی رو بگیرن. آمریکایی‌ها رفتارشون خیلی ضد و نقیض بود، انگار خیلی جدی نمی‌گرفتند ماجرا رو حالا شاید براتون جالب باشه که اگر بدونید که یکی از سرسخت‌ترین مخالفان منع برده‌داری یه‌سری از قبایل آفریقایی بودن.این قبایل خودشون به‌عنوان شکارچی انسان عمل می‌کردند. با جنگ‌هایی که راه می‌انداختن هر سری کلی اسیر می‌گرفتند که این اسیرها رو به‌عنوان برده به تاجران سفید پوست می‌فروختن. یه توضیحی هم در مورد واژه‌ برده بدم. برده در اصل به‌معنای اسیره و به‌صورت تاریخی اشاره به اسلاوهای اروپای شرقی داره که وقتی توی جنگ‌های قرن نهم از مردم اروپای غربی شکست می‌خوردن، به‌عنوان نوکر و غلام حلقه به گوش به خدمت گرفته می‌شدن.بعد دیگه این واژه هم همین‌جوری بین همه باب شد دیگه به هر کسی که به‌عنوان غلام و نوکر تحت امر اربابش بود می‌گفتن برده. البته این هم بگم که برده و برده داری به این شکلی که الان می‌شناسیم از قرن ۱۵ به بعد رواج پیدا کرد. به‌جز یه سری استثنا مثل روم باستان، حتی خود آفریقایی‌ها هم برده داشتند، ولی این برده‌ها رابط‌شون با فرد بالادستی ارباب رعیتی بود. کارای خونه رو انجام می‌دادن، سر زمین کار می‌کردن، پیش خدمتی می‌کردند؛ ولی حداقلش این بود که ارزش انسانی‌شان تا حدودی حفظ می‌شد.از قرن ۱۵ به بعد برده‌ها شدن اموال شخصی اربابان‌شان که اختیار هر کاری رو داشتن. یه نکته‌ای که باید بهش دقت بشه، اینه که آفریقا بر خلاف اون چیزی که تصور می‌شه، تنوع نژادی و قومی خیلی زیادی داره، ولی غربی‌هایی که دنبال برده‌های آفریقایی بودند، به همه‌ مردم به یه چشم نگاه می‌کردن و اینجوری به‌نظر می‌اومد که این آفریقایی‌های برده‌فروش دارن. هم‌وطن‌های خودشون و برادر و خواهر خودشون رو می‌فروشن. مثل این می‌مونه که شما مردم تمام قاره‌ آسیا رو از یک کشور جامعه بدونیم، در صورتی که اینجوری نیست!دیگه ولی این اتفاقی بود که در مورد آفریقا داشت می‌افتاد. حالا یکی از این قبیله‌ها قبیله قدرتمند داهومی بود. پادشاهی داهومی یکی از سرشناس‌ترین مخالفان تصویب این قوانین، منع برده‌داری بین مردم آفریقا بود که نه تنها برده‌داری اسرای جنگی یکی از آداب و رسوم حکومتش به‌حساب می‌اومد، بلکه با فروش برده‌ها و خریداران خارجی روزبه‌روز ثروتمندتر می‌شد؛ برای همین برای حفظ ثروت و قدرت و حفظ ذخایر برده‌هایی که برای فروش نیاز داشت، به دلایل واهی به قبیله‌های مختلف حمله می‌کرد.مثلا می‌گفت یکی از مردهای فلان قبیله تو صحبت‌هاش در مورد پادشاه ما بی‌احترامی کرده پس باید همه‌شون رو مجازات کنیم یا اون یکی قبیله باید به ما مالیات بده! نمی‌ده! پس بهش حمله می‌کنیم. خلاصه یه یه دلیلی پیدا می‌کردن یا یه دلیلی می‌تراشیدن. جنگ‌افروزی‌های این قبیله باعث شد که توی یکی از روزنامه‌های آمریکایی مقاله‌ای در موردشون چاپ بشه و همین مقاله نظر یکی از تاجران برده به اسم تیودمیر رو جلب کرد.گفت چی از این بهتر؟! یه توک پا میرم قبیله داهومی، برده می‌خرم، میارم آمریکا، با کلی سود می‌فروشم. کار کار غیرقانونی بود، ولی تیموتی می‌خواست انجامش بده! البته این آدم تنها هم نبود. سه تا برادر دیگه هم داشت که قرار بود کمکش کنند. به‌علاوه ناخدایی به اسم ناخدا فاستر که باید می‌بردشون آفریقا. بعد سفرم هر کدوم سهم خودشون از برده‌ها بر می‌داشتن. سال‌های سال تجارت برده از اقیانوس اطلس انجام می‌شد و یکی از اصلی‌ترین کشورهایی که این کار می‌کرد، پرتقال بود.الان نگاه نکنید پرتغال نشستی گوش ماست‌شو می‌خوره‌ها! توی همین ۲۰۰ سال پیش پرتغال یکی از بزرگ‌ترین استعمارگران دنیا بود. یه شاهزاده هنری داشتند که به هنری دریانورد معروف بود. کارش این بود که به آفریقا و آسیا رو غارت کنه و برگرده خونه‌شون. تا قبل از اینکه اصلا تجارت برده به‌شکل منسجم راه بیفته، همین جناب شاهزاده می‌رفت سواحل آفریقا، آدما رو خیلی شیک از تو ساحل می‌دزدید و می‌برد اروپا به‌عنوان برده می‌فروخت. پرتغالی‌ها تجارت برده رو از همه زودتر شروع کردن و از همه دیرتر ول کردن، حتی بعد از تصویب قانون منع برده‌داری آمریکا پرتغالی‌ها داشتن خرید و فروش برده می‌کردن!خلاصه جولای ۱۸۶۰ کشتی معروف کلوتیلدا به رهبری ناخدا فاستر و حمایت برادران می‌یر راهی آفریقا شد و با اینکه تو مسیر اسیر طوفان شد، ولی نه طوفان و نه گشتی‌های دریایی آمریکا هم نتونستن مانع این بشن که ۶ هفته‌ بعد در سواحل آفریقا و بندر ایده لنگر بندازن. اون سالی که این کشتی راهی آفریقا شد زمانی بود که اگر دستگیر می‌شدند حتی ممکن بود اعدام‌شان کنن. قوانین منع تجارت برده از سال ۱۷۹۴ کم‌کم داشت شکل می‌گرفت.اول اومدن ساخت و تجهیز کشتی‌ها رو برای آوردن برده از آفریقا به آمریکا ممنوع کردن. جریمه‌ مالی هم براش گذاشتن. بعد اومدن گفتن هر گونه تجارت و همکاری در خرید و فروش بین‌المللی برده هم ممنوعه و جریمه‌های مالی رو هم سنگین‌تر کردن و حتی مجازات زندان هم گذاشتن. بازی در نه آقا جون جواب نمیده اومدن مجازات‌ها رو سنگین‌تر کردن و اعدام رو هم در نظر گرفتن، ولی بازم داریم می‌بینیم که این کار هنوز داشت انجام می‌شد!این کشتی‌هایی که باهاش برده‌ها را جابه‌جا می‌کردند، با کشتی‌های معمولی فرق داشتن بهشون می‌گفتن کشتی‌های برده‌بر. کشتی‌ها هم طوری بودن که تا جای ممکن آدمای بیشتری توش جا بدن. معمولا این سفرهای دریایی چند ماه طول می‌کشید و تلفات برده‌ها هم به‌خاطر شرایط بد جابه‌جایی، به پنجاه درصد هم می‌رسید. واسه همین تا جای ممکن برده سوار می‌کردن که اگه بخشی‌شون هم از بین رفتن با فروش بقیه‌شون سود کنن. توی شصت سال اول قرن ۱۹ تقریبا ۴ میلیون آفریقایی در تجارت برده با اسلحه و طلا و کالاهای دیگه معامله شدن که از این تعداد حدود نیم میلیون نفرشون از طریق پادشاهی داهومی فروش رفتن.حالا کشتی کلوتیلدا هم آخرین کشتی بود که قرار بود آخرین محموله‌ برده‌های آفریقایی رو ببره آمریکا. بالای صد برده، توسط تیموتی خریداری شد که کازولا هم از اون‌ها بود. قبل شروع سفر پرماجرای کازولا به‌سمت آمریکا ببینیم که چی شد که اصلا این آدم اسیر قبیله‌ داهومی شد.تقریبا چند هفته قبل از رسیدن کشتی به بندر اویده بود که پادشاه جدید داهومی به بهونه‌ی اینکه یکی از پادشاهی‌های رقیب به اسم هاکیان حاضر نشده بهشون مالیات بده، یه جنگ جدید شروع می‌کنه و به اون پادشاهی و قبایل تحت امرش حمله می‌کنه. قبیله‌ای یکی از همین قبیله‌ها بود.داستان از اونجا شروع شد که پادشاهی داهومی چند نفر رو می‌فرسته دربار اکیان و بهش میگن که پادشاه ما رو که می‌شناسی شیر شیرانه! خدای جنگله! می‌خواد که با شما از در دوستی و مهربانی وارد بشه و ازتون مراقبت کنه، ولی شما باید به جاش نصف لشکر و احشام بدید به ما. پادشاه آیکیان گفت که پادشاه شما القاب من رو شنیده، میدونی که به من می‌گن دهان پلنگ؟ از جانب برید بهش بگید که قشون این سرزمین در مالکیت منه. متعلق به مردم سرزمینمه، هیچ باجی هم بهش نمیدم! بگید از جنگ و اسیر گرفتن بقیه برده‌داری هم دست‌برداره. می‌گن این آدم زمانی که پدر پادشاه فعلی داهومی مرده بوده، بهشون نامه نوشته بود که همه‌ ما از مرگ پادشاه‌تون خوشحالیم و داریم کیف می‌کنیم. خب مشخصه که نتیجه‌ همچین دیالوگی هم می‌شه یک جنگ تمام عیار!داهومی یه ارتش دوازده هزار نفره داشت که ۵ هزار نفرش رو زن‌ها تشکیل می‌دادند و به شدت هم این زن‌ها خشن و جنگجو بودن. تا شب قبل از شروع حمله هم حتی به سربازان نمی‌گفتن که دقیقا به کجا قراره حمله کنن. بعد از حمله هم فارغ از اینکه اون شهر یا دهکده مقاومت کرده یا نه، افراد پیر و مریض رو سلاخی می‌کردن و بقیه رو هم اسیر می‌کردن. از بین اسرا هم تعداد زیادشون توی جشن‌های بزرگی که این پادشاهی سالیانه برگزار می‌کرده، قربانی می‌شدن.حالا تو این حمله کازولا که می‌بینه چه بلایی داره سر قبایل افرادشون میاد، خیلی سریع خودش رو می‌رسونه به قبیله‌ش و جریان تعریف می‌کنه. می‌گه باید فرار کنیم که زنان داهومی دارن می‌رسن، ولی همین‌جوری هم نمی‌تونستن بذارن برن دیگه! در لحظه که نمی‌شه فرار کرد! زمان می‌برد و همین زمان‌بر بودن، باعث شد که کار از کار بگذره! سربازهای داهومی شبونه وقتی همه‌شون خواب بودن بهشون حمله می‌کنن و خیلی‌هاشون توی خواب کشته می‌شن و بقیه‌شون هم همین که میان از دهکده بیان بیرون، سربازای مرد جلوشون رو می‌گیرن و بلافاصله بیشترشون رو گردن می‌زنن.اونایی هم که به درد فروختن می‌خوردن، اسیر می‌کنند و کازولا هم اینجا اسیر می‌شه. کازولا تو خاطراتش می‌گه نمی‌دونستم که دارن ما رو کجا می‌برن! تنها صحنه‌ای که همش می‌دیدم سر آدم‌های دهکده رو روی نیزه سرباز‌ا بوده و تخت‌های روانی که روسای قبایل داهومی و پادشاه‌شان رو می‌بردن. توی مسیر از هر دهکده‌ای رد می‌شدیم یا پرچم سفید آویزون بود یا پرچم قرمز. اگه پرچم سفید بود که یعنی جنگی ندارن و حاضراند تحت امر داهومی باشن. اگر هم قرمز بود، یعنی تصمیم ندارن باج بدن که معمولا این دهکده‌ها هم بعد از اینکه یکی از افراد داهومی با رهبرشان صحبت می‌کرد، پرچم قرمز رو می‌آوردن پایین و سفید جاش می‌ذاشتن.قشنگ توجیه می‌شدن که اگه بخوان مقاومت کنن چه بلایی سرشون میاد. روز دوم مسیرشون به‌سمت پادشاهی داهومی، دیگه انقدر این سرهای روی نیزه بو گرفته بود که مجبور می‌شن بسوزونن‌شان، ولی قرار نبود که رها بشن؛ چون سرها نشونه‌ پیروزی قدرت‌شون بود و بعد پیش‌کش پادشاه می‌کردن سرای سوخته رو و دوباره می‌گذارن رو نیزه و ادامه‌ مسیر!بالاخره بعد از سه روز با لشکری از اسرای دیگه می‌رسن به شهر. کازولا می‌گه قصر اصلی شهر که خونه‌ پادشاه بود، دور تا دورش پر جمجمه‌ آدم بود. پادشاه داهومی سه تا جمجمه‌ خاص داشت که جمجمه‌ پادشاهانی بود که کشته بودند و حالا قرار بود که جمجمه‌ آکیان هم بهش اضافه بشه. قصرهای شهر همه این‌جوری بودن که پای ستون‌هاش پر جمجمه‌ آدم بود. ظاهرا بین مردم داهومی رسم بوده که جنگجوها باید جمجمه‌ آدمایی که می‌کشتن رو با خودشون می‌آوردن واگرنه نمی‌تونستن ادعای جنگاوری داشته‌ باشن.حالا شما فکر کن این همه سرباز هر یکی رو می‌کشتن جمجمه‌اش رو برمی‌داشتن. تصور من اینه که احتمالا از در و دیوار خونه‌هاشون جای وسایل تزیینی جمجمه آویزون بودن! بگذریم اسرا از داهومی رد شدن و رسیدن به بازداشتگاه بردگان در بندر اویده. اینجا آخرین جایی در آفریقا بود که کازولا توش اقامت‌ داشت. دیگه نه خونه‌ای براش مونده بود، نه قبیله‌ای، نه خانواده‌ای، باید منتظر می‌ماند تا کشتی برسه و سوارش کنه به‌سمت آمریکا.کشتی کلوتیلدا در کارگاهی در آلاباما ساخته شده بود. این کارگاه برای تیموتی و برادرش بود که ناخدا فاستر هم ناخدای همین کشتی، شریک تجاری‌شون بود. کشتی‌هایی که اونجا ساخته می‌شدند، اکثرا تندرو بودن و برای جابه‌جایی برده طراحی شده بودند. کلوتیلدا سریع‌ترین کشتی اون‌ها بود، برای همین برای این سفر پرخطر انتخاب شد. با توجه به مستندات در برگه‌های ترخیص گمرک اینا گفته بودن که کشتی برای حمل روغن نارگیل میره سمت سواحل غربی، اما کلوتیلدا با خدمه‌ای آمریکایی مستقیما راهی بندر اویده مرکز خرید و فروش بردگان شد که تحت سلطه حکومت داهومی بود. گفتم که کشتی هم توی مسیرش، هم اسیر طوفان شد همین که یه جا خوردن به پست گشتی‌های آمریکایی بریتانیایی. آمریکایی‌ها رو رد کردند، ولی کشتی‌ها که نزدیک‌شون شدن ملوانان شورش کردند که اگر دستمزد ما رو نبرید بالا، همین الان همه‌چی رو لو می‌دیم. اونا هم خوب بازی رو بلد بودن و ناخدا فاستر مجبور می‌شه خواسته‌شون رو انجام بده و بهشون باج بده.خلاصه کشتی با بشکه‌های پر از طلا برای خرید برده‌ها می‌رسه بندر. توی بندر چند نفر از مردهای درشت هیکل و دکل قامت داهومی میان استقبال ناخدا فاستر رو تخت روان می‌برن شهر پیش یکی از شاهزاده‌های داهومی. اجازه دیدن پادشاه رو نداشته. توی مسیر یه تور داهومی براش می‌زنن و حسابی بهش حال میدن. حتی شاهزاده بهش میگه که هر کدوم از افراد من که بخوای می‌تونی برای خودت برداری ببری. در واقع این آدم می‌شه اولین نفر از قبیله‌ داهومی که تبدیل به برده می‌شه! همین آدمی که فاستر انتخابش می‌کنه.بعد از تشریفات نوبت انتخاب برده‌ها می‌شه که با پر بودن انبارهای برده، همچین هم کار سختی نبوده. این انبارها یا بازداشتگاه‌های ساحلی برده‌ها که به براکس معروف بودن، محل نگهداری اسرایی بودن که یه وقتایی چندین ماه اون تو باید منتظر می‌موندن تا یه کشتی بیاد و اونا رو با خودش ببره. خیلی‌ها تو این بازداشتگاه‌ها که یه‌سری‌شون مثل آلونک بود، یه سری‌شونم مثل یه قلعه و یه سری سیاه‌چال به‌خاطر شرایط بد می‌مردن.یه اصطلاحی بود به اسم بارگیری بندر‌به‌بندر کشتی‌هایی که دنبال برده‌ها بودن بندر‌به‌بندر تو آفریقا می‌رفتن و برده‌ها رو جمع می‌کردن. زمان این جابه‌جایی‌ها هم یه وقتایی تا ۶ ماه طول می‌کشید که خیلی از برده‌ها تاب و توان نداشتن!واقعا از بین می‌رفتن! یه چیزی بگم که متوجه بشید که این تجارت برده چقدر گسترده بوده یه گروهی بودن از مردم لیبریا به اینا می‌گفتن مردان کرویی اینا کارشون خدمات دادن به تاجرانی بود که برای خرید برده می‌اومدن آفریقا براشون دلالی می‌کردن که فروشنده خوب پیدا کنن. قایق تامین می‌کردن برای جابه‌جایی برده‌ها از ساحل تا کشتی، هر جور خدماتی که این تاجرها می‌خواستن از اینا می‌گرفتن.بهشون یه لقبی داده بودن که ترجمه‌ فارسی تو مایه‌های اینه که «کلا چند؟» یه اصطلاحی بود که مردم آفریقا برای تحقیر کردنشون بهشون داده بودن می‌گفتن اینا حمال سفیدپوستان چند نفرشون می‌تونی با پول یه کارگر خوب کلا بخری؟ انقدر مفت کار می‌کردن این اصطلاح هم ظاهرا داستانش اینه که یه تاجر سفیدپوست، با کلی از این مردم برای خرید برده میاد آفریقا بعد این آدما برای اینکه وقت بگذرونن میرن بازار شهر توی اون شهر مرسوم بوده که دخترهای جوون تقریبا نیمه لخت رفت و آمد می‌کردن اینم چپ و راست می‌رفتند این دخترا رو اذیت می‌کردند.خبر می‌رسونن به گوش پادشاه که همچین اتفاقی داره می‌افته پادشاه تاجر رو احضار می‌کنه که یا اینا رو جمع‌شون کنین یا همه‌شون رو می‌کشم. اونم برمی‌گرده میگه، من انقدر از این مردها دارم که همشون رو بریزم تو شهر، شهر رو تصرف کنما، حواست رو جمع کن! پادشاه بهش میگه کلا همشون رو هم چند می‌ارزند؟ منظور این بوده که به همون قیمت مفتی که تو اینا رو خریدی، اجاره‌شون کردی، کشتن‌شان برای من راحته.از اونجا به بعد بود که این لقب «کلا چند؟» خودرو پیشونی اینا. برگردیم سراغ فاستر برده‌هایی که فاستر انتخاب کرد تقریبا یه ماه بود که به بازداشتگاه رسیده‌ بودن. فاستر ۱۲۰ برده خرید که کازولا هم بین‌شون بود. پول اونا رو میده و شروع می‌کنه سوار کردن‌شون. در واقع بارگیری کردن‌شون! میگن بارگیری برای اینکه رفتارشون با این برده‌ها کاملا اینجوری بود که انگار داشتن کالا بار می‌زدند! هیچ ارزش انسانی براشون قائل نبودن، ولی وقتی فاستر داشت آخرین برده‌ها را سوار می‌کرد دید که کشتی‌های دهمی با پرچم‌های سفید دارن حرکت می‌کنن سمت اونا. شصتش خبردار شد که احتمالا می‌خوان بهشون حمله کنن و برده‌ها رو دوباره ازشون پس بگیرند. دیگه بیخیال چندتایی باقی مونده می‌شه و دستور فرار میده.یه چیز جالب این وسط این بود که کازولا موقع سوار کردن اسرا از کشتی جا مونده بود، ولی خیلی شیک رفت سمت قایق‌هایی که برده‌ها رو جابه‌جا می‌کردند، گفت من جا موندما من رو یادتون نره یه وقت! اونا برده‌ها رو هم زیر عرشه‌ کشتی قایم می‌کردن که یه وقت مثلا کشتی‌های گشتی نظرشون جلب نشه. نه غذای درست و حسابی بهشون می‌دادن، نه آب کافی می‌دادن، آبی که بهشون می‌دادن شور بود طعمش، بعد همشونم لخت لخت سوار کرده بودن!بعدها یکی از خدمه کشتی بهشون گفته بود که برای جلوگیری از مریضی بود که لخت سوارشو کردن و شوری آب هم باز به‌خاطر سرکه‌ای بود که برای جلوگیری از مریضی بهش می‌زدن. ۱۳ روز تمام تو انبار کشتی بودن. بعد ۱۳ روز تازه اجازه پیدا کردند که بیان روی عرشه یکم راه برن، هوای تازه تنفس کنن، تقریبا ۱۰، ۸۰ روز سفرشون طول کشید تا کشتی برسه به آمریکا و سواحل آلاباما. بعد چند روز که توی ساحل بودن، توی یه فرصت مناسب توی تاریکی شب، فاستر همه‌ برده‌ها رو پیاده می‌کنه و به رابط‌شون با تیموتی تحویل میده و برای اینکه هیچ ردی از کار غیرقانونی شون نمونه، کشتی رو آتیش میزنن.بعدا پشیمون می‌شه چون ظاهرا ارزش کشتی از ارزش برده‌هایی که گیرش اومده بود، بیشتر بوده. اتفاقا ۱۶۰ سال بعد از این ماجرا هم لاشه کشتی رو توی سواحل آلاباما پیدا می‌کنن. برده‌ها ۱۱ روز تمام بین مزرعه‌های مختلف جابه‌جا می‌شدند و توی این مدت تیموتی مشتری‌های مختلف رو یواشکی پیدا می‌کرده و می‌آورده تا برده‌ها رو بخرن. اونام می‌اومدن برده‌ها از نظر بدنی و سن و سال و سالم بودن دندونا بررسی می‌کردن و کیس مناسب رو می‌خریدن.یه‌سری رو فروختن و بقیه هم بین برادرها و ناخدا تقسیم شدن. کازولا سهم اربابی شد که به‌نسبت رفتارش با برده‌ها بهتر بود. جای خوابش که طبیعتا مثل خیلی از برده‌های آمریکا تو زیرزمین یا اتاق خالی بدون هیچ وسایل مناسبی برای زندگی بود. بهش فقط یه پتو دادن و یه بالشت. روزای اول کاری بهش ندادن چون هم زبون‌شون رو نمی‌فهمید هم از روال کارا سر در نمی‌آورد، ولی بعد یه مدت رفت سرزمین کار کرد.سرزمین‌هایی که روش کار می‌کردند، زمین‌های کشت پنبه بود که حسابی تو آمریکا تولیدش بالا بود. تقریبا تمام ایالت‌های جنوب یکی از کارهای اصلی‌شون تولید پنبه بود. زن و مرد شونه به شونه همدیگه باید روی این زمین‌ها کار می‌کردن.انجام خیلی از این کارا براشون سخت بود، ولی بدترین چیز فشار روحی وحشتناکی بود که روشون بود. شما فکر کن یهو بیان از خونه‌ت بکشنت بیرون، از خانواده جدات کنن، چند هزار کیلومتر از کشورت دور کنن، بفروشنت، اربابت هر روز ازت بیگاری بکشه، مردم به چشم یک موجود عجیب غریب نگاهت کنن، مسخرت کنن، بهت توهین کنن، کتکت بزنن.تازه جایی که کازولا بود حکم بهشت رو داشت. خیلی از برده‌ها صبح تا شب هم کار می‌کردن، هم اینکه به‌عنوان سرکارگر بالا سرشون بود که چپ و راست شلاقشون می‌زد. خیلی از این ارباب‌ها به‌شدت خشن و بدرفتار بودن. شرایط برای زن‌ها بدتر هم بود، چون خیلی از اونا باید هم کار می‌کردن، هم به اربابان سرویس‌های دیگه می‌دادن، که نتیجه‌اش می‌شد بچه‌هایی که باید از همون روز اول تولدشون، توی همچین شرایطی بزرگ بشن!یه بار یه زن سیاه پوست بچه‌ای که از رابطه‌اش با اربابش به دنیا آورده بود رو خفه می‌کنه که اونم نخواد همچین شرایطی رو تجربه کنه. قطعا شبیه این اتفاق‌ها بسیار بسیار افتاده! چه برده‌هایی که به هر دلیلی توسط اربابان کشته شدن، اونم در شرایطی که قانون کاملا ازشون حمایت می‌کرد.این برده‌ها مرتب بین مزارع و کارگاه‌های مختلف، آدمای مختلف دست‌به‌دست می‌شدن. کازولا بعداز یه مدت فرستاده شد بندر که کشتی‌هایی که بار الوار می‌زدن رو پر کنه. یه کار به شدت سنگین که تمام رمقش رو می‌گرفت. روزها الوار بار می‌زد و شب هم خسته و کوفته روی همون شن‌های ساحل می‌خوابید. توی همون دوران بردگی کازولا بود که جنگ داخلی آمریکا هم شروع می‌شه.این جنگ یکی از بزرگترین نبردهایی بود که در تاریخ آمریکا در داخل خاک این کشور اتفاق افتاد و یکی از دلایل اصلیش هم همین قانون برده‌داری بود. یکی از دلایلش نه تنها دلیلش الان می‌خوام براتون توضیح بدم که داستان چی بوده، فقط قبلش یه مرور کنیم که تا الان چی گذشته توی داستان.گفتم که ماجرامون در زمانی داره اتفاق می‌افته که تجارت بین‌المللی برده توسط بریتانیا و آمریکا ممنوع شده، ولی هنوز در داخل آمریکا به‌خصوص ایالت‌های جنوبی، خرید و فروش برده و برده‌داری داشته انجام می‌شده. از اون طرف هم در قاره آفریقا چندتا از پادشاهی‌های مقتدر به شهرها و قبیله‌های دیگر حمله می‌کردند و اسیرهایی که می‌گرفتن رو می‌فروختن به سفیدپوست‌هایی که غیرقانونی هنوز به کار تجارت برده مشغول بودن تا زمانی که این برده‌ها به فروش برن.اونا رو توی بازداشتگاه بردگان نگه می‌داشتن که یک بازداشتگاه ساحلی بود. اتفاقا کلی از این بنده خدا هم توی همین بازداشتگاه‌ها از بین می‌رفتن. بعدش هم بعد از گذرگاه میانی که محل عبور و مرور کشتی‌ها از غرب آفریقا به آمریکا بود با بدترین شرایطی که تو کشتی‌ها باهاش درگیر بودن زنده بیرون می‌اومدن. این برده‌ها با کتون و شکر و قهوه و اسلحه و تنباکو طاق زده می‌شدن.حالا یکی از این تاجرها تیموتی نامی بود که با کمک برادرش و ناخدا فاسر صد و پونزده شونزده تا برده از قبیله‌ داهومی گرفته بودو کازوله داستان ما هم بینشون بود. بعد اینا رو توی آمریکا چندین روز توی مزارع مختلف می‌گردونه که به فروش برن، کشتی رو هم برای اینکه لو نرن آتیش می‌زنن، فاضل هم مثل بقیه مجبوربه بیگاری کردن می‌شه و تقریبا یک سال بعد از ورودش به آمریکا جنگ داخلی آمریکا شروع می‌شه.جنگ داخلی در شرایطی اتفاق می‌افته که آمریکا تقریبا دو بخش شده بود. ایالت‌های شمالی و جنوبی که خیلی با هم فرق داشتن. حالا بهتون می‌گم چه فرقی. ببینید این ایالت‌های شمالی صنعتی‌تر بودن و درآمدشون وابسته به کارخانجات و تولیدات صنعتی بود و به بازار کار آزاد اعتقاد داشتن، یعنی این که کارفرما و کارگر باید سر مبلغ دستمزد عادلانه با هم به توافق برسن و هیچ‌کس نمی‌تونست، کسی رو مجبور کنه که براش کار کنه. اینا تعرفه‌های گمرکی خیلی بالایی برای واردات کالای خارجی می‌گرفتن که اینجوری از تولید داخل حمایت کنن. صنعت داخل کشور رو حمایت کنند که بتونن رشد صنعتی بیشتری پیدا کنن و از همه مهم‌تر اینکه با برده‌داری هم مخالف بودن از اون طرف، ولی در ایالت‌های جنوبی درآمد متکی بر کشاورزی و تولیدات پنبه و تنباکو بود و برای اینکه بتونن بیشتر سود کنند، نیاز به نیروی کار ارزان داشتند که حتی حاضر باشه برای یه جای خواب و یه وعده غذا در روز براشون کار کنن.خب این نیروی کار که نمی‌تونستن توی آمریکا پیدا کنن کسی اینجوری براشون کار نمی‌کرد که! پس رفتن سراغ برده‌های آفریقایی حالا این از اون طرفم داشتن برده‌داری رو توی سرزمین‌های جدیدی که آمریکا در جنگ با مکزیک به‌دست می‌آورد، گسترش می‌دادن. از طرفی هم می‌گفتند که باید تعرفه‌های گمرکی رو بیاریم پایین که بتونیم کالاهای خارجی با کیفیتی که بهشون نیاز داریم رو با قیمت پایین و ارزون وارد کنیم. حالا این وسط دولت مرکزی هم پشت ایالت‌های شمالی بود.این کشمکش‌ها و اختلاف نظرها ادامه پیدا می‌کنه تا سال ۱۸۶۰ که آبراهام لینکلن با شعار منع برده‌داری در تمام آمریکا به ریاست جمهوری می‌رسه، ولی چند هفته بعد از سوگند ریاست جمهوری، لینکن در سال ۶۱، اول هفت ایالت و بعد چهار تا ایالت دیگه و در مجموع یازده تا ایالت از ایالت‌های جنوبی آمریکا اعلام استقلال می‌کنن و ایالات موتلفه آمریکا را تشکیل میدن.پایتخت و رییس جمهور رو خودشون انتخاب می‌کنن. آمریکا تقریبا تجزیه می‌شه. کار حتی به درگیری‌های نظامی هم می‌کشه و ارتش جنوب به ایالت‌های شمالی هم مرز خودش حمله می‌کنه که سال ۶۲ بیانیه‌ آزادسازی منتشر می‌کنه در مقابل و میگه که من چهار ماه بهتون فرصت میدم که جنگ رو بگذارید کنار و دوباره برگردی به آغوش دولت فدرال. کاری هم به کار برده‌داری تو ندارم، در غیر این صورت دستور آزادی تمام چهار میلیون برده‌ جنوب را صادر می‌کنم؛ ولی در جنوب دنبال حفظ سنت‌های قدیمی و برده‌داری بودن و خیال نداشتند که دنباله روی ایالت‌های شمالی باشن!یه نکته‌ای رو باید بهش دقت کنید. ببینید بر خلاف اون چیزی که شاید خیلی‌ها فکر کنن، لینکن برای نجات برده‌ها وارد این جنگ نشد! اولا اینکه اصلا این نبود که جنگ رو شروع کرد، ایالت‌های جنوبی بودند که کشور رو تجزیه کردن و جنگ راه انداختن ولی بیانیه‌ای که به‌عنوان اعلامیه آزادی بردگان معروف برده‌داری رو در ایالت‌هایی که تحت کنترل دولت فدرال نبودن، ممنوع می‌کرد.یعنی همون یازده تا ایالت تجزیه‌ طلب. هدف اصلیش تضعیف این نیروهای شورشی و تجزیه طلب بود و اگر نه تو این اعلامیه کاری به ایالت‌هایی که برده‌داری می‌کردند و تحت کنترل دولت مرکزی هم بودن نداشتن! حتی لینکلن در جواب منتقدانش که می‌گفتن اون در مورد برده‌داری داره میانه‌رویی می‌کنه، یه نامه‌ای منتشر می‌کنه و میگه که من اتحادیه را حفظ می‌کنم و به‌زودی اقتدار ملی دوباره باز خواهد گشت و به زودی اتحادیه دوباره همان اتحادیه‌ی پیشین خواهد شد. اگر کسانی باشند که نخواهند جز با از بین بردن برده‌داری به حس اتحادیه کمک کنند، من با آن‌ها موافقت نخواهم‌ کرد.هدف اصلی من در این مبارزه این است که اتحادیه رو حفظ کنم، نه اینکه برده‌داری را حفظ کنم یا از بین ببرم. اگر می‌توانستم اتحادیه را بدون آزاد کردن هیچ برده‌ای حفظ کنم این کار رو می‌کردم! اگر می‌توانستم اتحادیه را با آزاد کردن تمام بردگان حفظ کنم، این کار را می‌کردم و اگر می‌توانستم اتحادیه را با آزاد کردن گروهی از بردگان و برده نگه داشتن گروهی دیگر، حفظ کنم باز هم این کار را می‌کردم.یعنی چی؟ یعنی آقاجان؟! برای من اولویت حفظ اتحادیه است، نه منع برده‌داری! حتی اگه ایالت‌های جدا شده حاضر باشن برگردم به اتحادیه، می‌تونن همچنان برده‌داری کنن. اتفاقا همین شد بعد از اینکه چند تا از ایالت‌های تجزیه طلب دوباره به اتحادیه برگشتن یه‌سری معافیت‌هایی گرفتن و تونستن در یه بخشایی همچنان از برده‌ها استفاده کنن.البته اینم بگم لینکلن در کل به آزادی انسان‌ها اعتقاد داشت و واقعا هم مخالف برده‌داری بود، ولی خب اولویت‌های اولش چیز دیگه‌ای بود. برگردیم سراغ جنگ. توی جنگ حملات جنوبی‌ها، باعث شد که لینکلن در واشنگتن احساس خطر کنه و درخواست بسیج عمومی بده. حدود ۵۰۰ هزار نفر داوطلب شرکت در جنگ شدند که خیلی به ارتش آمریکا برای سرکوب اونچه که شورش می‌خوندن کمک کرد. اینجوری نبود که فکر کنید ایالت‌های شمالی، دست بالا داشتن تو چند تا از نبردها شکست خوردن، اصلا! ولی همین نیروهای داوطلب تونستن جریان جنگ رو یکم به نفع دولت فدرال پیش ببرن. یکی از بزرگترین نبردهای این جنگ، نبرد گتیسبورگ بود. توی این نبرد که شاید بزرگ‌ترین نبرد قاره آمریکا بود، نیروهای جنوب می‌خواستند که واشنگتن را تصرف کنند که البته با مقاومت نیروهای شمال با تلفات خیلی زیاد شکست می‌خورن.در نهایت جنگ داخلی بعد از چهار سال با تسلیم شدن ژنرال‌های ارتش جنوب و ۶۵۰ هزار کشته تموم می‌شه و تمام چهار میلیون برده‌ ایالت‌های جنوبی آزاد می‌شن. جنگ تقریبا تمام زیرساخت‌های جنوب کشور رو از بین برد، واسه همین آمریکا وارد یه دوره‌ بازسازی حدودا دوازده ساله می‌شه تا بتونن جنوب رو هم شبیه شمال صنعتی کنن.البته جمهوری خواهان تندرو می‌گفتن که اصن باید بذاریم جنوب تو همین منجلاب که گیر کرده، بمونه! بعد نیست و نابود بشه! ولی رییس جمهور وقت که جایگزین لینکلن شده بود مخالفت می‌کنه! حالا سر لینکلن چه بلایی اومد؟ این بنده خدا فقط چند روز بعد از تموم شدن جنگ، وقتی برای دیدن یک نمایش تئاتر رفته بود، توسط یکی از هنرپیشه‌های معروف همین تئاتر که دنبال گروگان گرفتن لینکلن درازای آزادی زندانیان جنوب کشور بود، کشته می‌شه.کازولا هم درست تا روزهای آخر جنگ برده موند. بعد از جنگ، تازه آزاد شد! اون و بقیه‌ آفریقایی‌ها آزاد شدن، ولی خب بعدش؟ الان باید چیکار می‌کردن؟ نه جایی برای رفتن داشتن، نه خونه‌ای، نه زمینی، نه با وجود این همه کار سنگینی که تو این پنج سال کرده بودن، پولی داشتن که باهاش برگردن آفریقا! تصمیم می‌گیرن کار کنن که بتونن پول بلیط برگشت به آفریقا رو جور کنن، ولی واقعا پول زیادی بود و هر چقدر که پس‌انداز می‌کردن، پول جور نمی‌شد که نمی‌شد!یواش یواش انگیزه‌ برگشتن رو از دست دادن و تصمیم گرفتند که توی آمریکا بمونن. بعد اومدن طبق فرهنگی که باهاش بزرگ شده بودن، یه نفر رو به‌عنوان رهبر یا پادشاه انتخاب کنن. بعد این رنگین پوستان بهشون گفتن که بابا جان اینجا آمریکاست، پادشاه کجا بود! اصلا وجه‌ قانونی نداره یه همچین چیزی! گفتن خب پس اگر اینجوری یه نفر به‌عنوان لیدر انتخاب می‌کنیم، یه نفر انتخاب می‌شه! کی؟ همون شخصی که فاستر، ناخدا فاستر از شاهزاده داهومی به‌عنوان برده گرفته بود. این آدم درسته که از قبیله‌ داهومی بود، خب داهومی هم دشمن تقریبا اکثر قبایل آفریقا بود، ولی آدم دانایی بود و کسی بود که مستقیما در جنایات قبیله‌اش دست نداشت. واسه همین، حالا تصمیم می‌گیرن که این شخص رو انتخاب کنن. باز هم هنوز جایی نداشتن که توش زندگی کنن، اومدن کازلا رو به‌عنوان نماینده‌ خودشون انتخاب کردن که بفرستن با اربابان مذاکره کنند، برای اینکه یه سری زمین ازشون بگیرن که بتونن تو اون زمینه‌ها کلبه بسازن، خونه بسازن و روش کار کنن و بتونن پول دربیارن؛ ولی خب اونا همین الانش هم کلی از برده‌ها شون که اموال‌شون بودن رو از دست داده بودند! چرا باید زمین‌هاشون رو می‌دادن به اینا؟ اینم که نشد!تصمیم گرفتن با پولی که از کار کردن در میارن، یه‌ذره یه‌ذره زمین بخرن و شروع کنن ساخت‌وساز که اتفاقا توی این یک مورد نسبتا موفق بودن. کم‌کم زمین خریدن،‌ کلبه ساختن، زمین خریدن، کلبه ساختن، یواش‌یواش اون زمین‌هایی که دست‌شون بود، تبدیل شد به یک دهکده‌ کوچیک؛ ولی کازولو برای خودش هیچ خونه‌ای نساخت!فکر می‌کرد چون زن و بچه نداره، خب پس خونه‌ای‌ هم نمی‌خواد دیگه!این دهکده‌ای هم که ساختن، جز آفریقایی‌ها هیچ کس دیگه‌ای اجازه نداشت توش زندگی کنه! اونا حتی قوانین خودشون رو مشخص کردن و رهبرش رو که انتخاب کرده بودن و مونده بودن حالا اسمش؟ حالا دیگه دهکده‌شان بزرگتر شده بود و تقریبا شبیه شهرک شده بود و چه اسمی بهتر از آفریقا. شهر اسمی که یاد و خاطره‌ زندگی قبل از اسارت‌شون رو زنده می‌کرد. آفریقا شهر سال ۱۸۶۶ تاسیس شد.این شهر از لحاظ تاسیس و سیستم مدیریت، شبیه بقیه شهرک‌های سیاه‌پوست‌نشین بود، ولی از نظر قومیت از بقیه‌شون جدا بود. فقط آفریقایی تبارها می‌تونستن اونجا زندگی کنن نه هیچ سیاه دیگه‌ای! در واقع این شهر برای بازمانده‌های کلوتیلدا، یک آفریقای کوچک با همون سنت‌ها و فرهنگ‌های سرزمین مادری بود.حالا فکر نکنید الان برده‌داری تموم شد و همه چی گل و بلبل شده! زندگی‌شون تازه داشت وارد یه چالش جدید می‌شد، حتی رنگین پوستان آمریکایی هم آزار و اذیت‌شون می‌کردن. بهشون می‌گفتن جاهلان وحشی، تازه کنار اومدن با قوانین تبعیض نژادی هم قرار بود شروع بشه!اینا یه دوست رنگین پوست داشتن که خیلی هواشون رو داشت و بهشون خیلی کمک می‌کرد که با شرایط وقف پیدا کنن. اول از همه بهشون گفت که باید یه دین برای خودتون انتخاب کنید. بعد بیاید کلیسا که مثلا شبیه مردم باشید انقدر از جامعه دور نباشد، ولی اونا دل‌شون نمی‌خواست همنشین کسایی باشن که اذیت‌شون می‌کردن. اومدن کلیسای خودشون رو تو شهر خودشون ساختن. اولین کلیسای آفریقایی‌ تبارها.شهر قشنگ جون گرفته بود. هر خانواده‌ای یه خونه ساخته بود برای خودش. کلیسا داشتن، مغازه داشتن، فقط حالا دیگه کازلا مجرد بود و دختری به اسم آویلا که اونم از همون گروهی بود که با کازلا اسیر شدن. دیگه کازلا دلو می‌زنه به دریا و ازش درخواست ازدواج می‌کنه. اون هم از خود خواسته، قبول می‌کنه!حاصل این ازدواج می‌شه پنج تا پسر، یه دختر؛ ولی این اول مصیبت‌های کازولو و آویلا بود. بچه‌هاشون باید توی جامعه‌‌ای رشد می‌کردن که دائما توهین می‌شنیدن، مسخرش میکردند، بچه‌های دیگه بهش می‌گفتن آدم‌خوار، سر این آزار و اذیت‌ها اگه با کسی درگیر می‌شدن، اونا بودن که باید جواب پس می‌دادن، ولی با وجود تمام این مشکلات، مردم شهر داشتن سعی‌شون رو می‌کردن که خودشون رو بهتر از قبل کنن.برای خودشون مدرسه ساختند که دیگه بچه‌هاشون رو یه مشت بی‌سواد وحشی، خطاب نکنند! سعی می‌کردند از هر راهی که شده خودشون رو هم پا با اجتماع بالا بکشن. چند سال شرایط به همین منوال گذشت تا اینکه اولین مصیبت خانواده‌ کازولا اتفاق افتاد! تنها دخترشون توی پونزده سالگی مریض می‌شه و می‌میره! این مصیبت براشون خیلی سنگین بود، ولی خبر نداشتند که این تازه اول شروع مرگ و میری که قرار بود گرفتارش بشن.سال ۱۹۰۹ سال بعد از مرگ دخترشون، پلیس یکی از پسرهاشون رو می‌کشه. پلیس گفته بود که پسرش خلاف کرده و توی درگیری مجبور شدن که بهش شلیک کنن÷ حالا ظاهرا قضیه این بود که جامعه با پسرهای کازولا خیلی مشکل داشت÷ یه جورایی انگار ازشون می‌ترسیدن! خیلی درگیری و دعوا داشتن با بقیه. از سمت بقیه روشون فشار بود، توی تنگنا بودن، همش دعوا می‌کردن، توی همین درگیری‌ها هم یه سفیدپوست کشته می‌شه و یکی دیگه‌شون چاقو می‌خوره!پلیس میگه سه هفته دنبال پسر کازولو بوده، آخر سر براش کمین می‌کنه و بهش شلیک می‌کنه که همین شلیک باعث می‌شه که کشته بشه! البته ناگفته نماند که این پسرش حتی دو سال قبل هم به جرم قتل شبه‌عمد زندانی شده بود، ولی مشخص نیست دقیق که این خشونت از شرارت بوده یا دوایی که سر مسائل نژادی اتفاق می‌افتاد!یه مدت بعد نوبت خود کازولا بود که بلا سرش بیاد! یه روز با درشکه رفته بود شهر که موقع برگشت درشکه‌اش گیر می‌کنه روی ریل قطار. هم‌زمان هم یه شانتر داشت می‌اومد سمتش. شانتر این ماشینایی که باهاش واگن و لوکوموتیو رو جابه‌جا می‌کنن. کازولا هی تقلا می‌کرد که از روی ریل آزاد بشه و شانتر هم هی سرعتش بیشتر می‌شد. آخر سرم اتفاقی که نباید می‌اوفتاد، افتاد!کوبیده می‌شه به درشکه کازولا. کازولا له‌ولورده سه تا از دنده‌هاش می‌شکنه و چهارده روز توی خونه بستری می‌شه! کاملا از کار افتاده! بعد دو سه هفته، یکم که حالش بهتر شد یه زن سفیدپوست میاد پیشش و میگه که من اون روز دیدم که راننده‌ شانتر از روی عمد سرعتش رو بیشتر کرد. من دیدم که از قصد ترمز نکرد. این تصادف عادی نبود. عمدی بوده. برو ازشون شکایت کن. حداقل خسارت بگیر.کازولا هم یه وکیل می‌گیره، بهش میگه که من که پولی ندارم بهت بدم، ولی اگه تو دادگاه برنده شدم هر چی گیرم اومد نصف‌نصف. اونم میگه باشه. روز دادگاه وکیل کازولا درخواست غرامت پنج هزار دلاری می‌کنه، خیلی پول بود اون موقع! خیلی پول بود! کازولا چشاش چارتا شده بود! حالا پزشک معتمد دادگاه از کار افتادگی رو تایید کرده بود، ولی شرکت راه‌آهن میگه که ما هیچ پولی به این نمیدیم!کازولا تو روز روشن مگه چشم نداشته شانتر رو ببینه؟! خودش نباید می‌اومد رو ریل! وکیل کازولا هم میگه که شانتر مگه زنگ خطر نداشته؟ چرا نزده! چرا سرعتش رو کم نکرده؟ اصلا شما به چه حقی نزدیک شهر ریل‌ راه‌آهن کشیدید؟!خلاصه یکی این بگو، چهار تا اون بگو، شیش تا اون یکی بگو، دادگاه برای کازولا غرامت ۶۵۰ دلاری می‌گیره! پول خوبی بود تقریبا، شرکت راه‌آهن موظف می‌شه که علاوه‌بر این پول تمام هزینه‌های درمان کازولا رو هم بهش بده.یه چند روز بعد از دادگاه کازولا میره سراغ وکیل که پولش رو بگیره، وکیل می‌گه که هنوز پولی به من ندادن که! برو هفته‌ بعد بیا! هفته‌ بعد میره می‌بینه، نیست! بعد میفهمه که وکیل بدون اینکه پولش رو بده به‌خاطر شیوع یک بیماری گذاشته رفته از شهر بیرون! رفته سمت نیویورک. البته هیچ وقت هم به نیویورک نرسیده تو مسیر از همون مریضی که ازش فرار می‌کرد، می‌میره!بعد این جریان که کازولا نمی‌تونست کاری انجام بده، می‌شه خادم کلیسای شهرشون. این آخرین بلایی نبود که از طرف ریل قطار شرکت راه‌آهن سرشون می‌اومد. یه پسر دیگه‌شون میره زیر قطار. موقعی که به کازولو و همسرش خبر دادن اصلا باورشون نمی‌شد که همچین اتفاقی افتاده باشه! قطار زده بود و سر و تن پسر رو از همدیگه جدا کرده بود!پسر سوم‌شون شاکی شده بود که تا وقتی که بچه بودیم همش مسخره‌مون می‌کردن، کتک‌مون می‌زدن، بزرگ‌تر شدیم کلاه گذاشتن سرمون، برادرم رو کشتن، پدرم رو شرکت راه‌آهن زد از کار افتاده کرد، یکی دیگه برادرمم که اینجوری مرد! ما باید حق‌مون رو بگیریم. کازولا می‌گفت چیکار باید می‌کردم که نکردم؟ مگه سری قبل شکایت نکردم؟ مگه دادگاه به نفع من حکم نداد؟ کو خسارت الان؟ باز بخوام شکایت کنم اونا خوب بلدن که چجوری بخوان از زیرش در برن!در واقع پسرش داشت از قوانین جیم کرو شکایت می‌کرد. جیم کرو اشاره به سیستمی داره که بعد از جنگ‌های داخلی آمریکا رواج پیدا کرد. اسم جیم کرو گرفته از یه شخصیتی سیه چرده است که توسط توماس رایس پدر نقالی آمریکا خلق‌ شد. رایس یه ترانه‌ای در مورد جیم کرو ساخت که از فرهنگ عامه‌ سیاه‌پوستان اقتباس شده بود. اومده بود یه شخصیت تن‌پرور و مضحک و خیلی فرومایه و پست و از این شخصیت جیم کرو به نمایش گذاشته بود. یه ماهیت مبتذل و کلیشه‌ای از سیاه پوست رو به تصویر کشیده بود. طرح رایس اتفاقا در بین مخاطبان سفیدپوست خیلی محبوب شد.اسم جیم کرو مترادف شد با یک سیستم تبعیض نژادی که سیاه‌پوست و سفیدپوست رو توی دو تا طبقه‌ اجتماعی متمایز فرودست و ممتاز طبقه‌بندی می‌کرد که اتفاقا سیستم قضایی هم ازش حسابی حمایت‌ کرد. همین عصبانیت پسر کازولا هم کار دستش داد! یه روز واسه ماهیگیری از خونه زدم بیرون دیگه هم هیچ وقت برنگشت! هیچ وقت معلوم نشد که چه بلایی سرش اومده! حالا با این همه مصیبت بعد از اون، دوباره یه پسر دیگه‌شون از مریضی افتاد مرد!همه‌ بچه‌هاشون کنار هم توی مقبره‌ خانوادگی‌شون بالای یکی از تپه‌های شهر دفن کردن. کازولا میگه یه شب همسرم از خواب بیدارم کرد گفت پاشو بریم به بچه‌ها یه سر بزنیم، بچه‌هامون سردشونه. فهمیدم که هوای بچه‌ها رو کرده. گفت فردا بریم یه ساعت سر خاک بچه‌ها من دلتنگم، ولی میگه که میدونستم که اگه ببرمش اونجا بد حال میشه!یه کم دلداریش دادم و دوباره خوابوندمش. میگه فردا صبح که رفتم کلیسا از دور دیدم رفته بالا سر قبر بچه‌ها یکی یکی براشون پتو می‌ندازه. یک هفته بعد از این ماجرا هم آبیلا تنهاش می‌گذاره و می‌میره. بدون اینکه حتی مریض باشه، دق می‌کنه. حالا به یک ماه نمی‌کشه که آخرین پسرشون می‌افته می‌میره، کازولا هم عین همون روزی که پا گذاشته بود آمریکا، تنهای تنها.اون میگه یه روز یه گروهی از مردم شهر، یکشنبه بعد از فوت همسرم اومدن پیش من که با همدیگه صحبت کنیم. میگه بهشون گفتم خدا برای فعالیت‌های جسمی چه اعضایی به ما داده؟ گفتن که شیش عضو، دو تا دست، دو تا پا، دو تا چشم، گفتم اگه پا رو قطع کنید آدم با دستاش می‌تونه مسیرش رو ادامه بده، اگر دستاش رو قطع کنید وقتی خطری با چشمش ببینه می‌تونه بلوله و از مسیر خطر دور بشه، ولی وقتی چشماش و از دست بده دیگه متوجه هیچ خطر و تهدیدی نمیشه!پسرهام پاهام بودن، دخترام دست‌هام بودن و همسرم چشمانم بود. وقتی همسرم مرد کازولا تموم شد. حضور آوارگان آفریقایی در آمریکا بزرگترین مهاجرت اجباری انسان‌ها در تاریخ بشره. مورخان معتقدند که بین سال‌های ۱۴۵۰ تا ۱۹۰۰ میلادی، بیش از پونزده، شونزده میلیون آفریقایی درگیر بردگی بودن، علاوه‌بر این تونی موریسون نویسنده و برنده‌ جایزه‌ نوبل، رمان خودش رو به اسم محبوب رو به بیش از ۶۰ میلیون مسافر فراموش شده و به شمار نیومده گذرگاه میانی تقدیم کرده؛ یعنی معتقد بوده که حداقل ۶۰ میلیون نفر اصلا شناسایی نشدن با اینکه ناخدا فاستر و تیموتی به دزدی دریایی متهم شدند، ولی هیچ‌کدوم‌شون هیچ جریمه‌ای پرداخت نکردن! کسی هم مسئول دزدیدن کازوله و همراهانش از آفریقا و استثمارشون شناخته نشد.از بین تمام کسایی که بعد از سال ۱۸۰۸، هزاران هزار آفریقایی به آمریکا قاچاق کردن، فقط یک نفر به اعدام محکوم شد که حتی اون هم ادعای بی‌گناهی داشت. البته یه‌سری میگن که تیموتی فقط به‌خاطر یه شرط‌بندی تصمیم گرفته که آفریقایی‌ها رو به آلاباما قاچاق کنه پیش دوستاش.ادعا کرده که حاضره در ازای یه پول قلمبه ظرف دو سال یک گروه از بردار پنهانی به آمریکا قاچاق کنه. حالا در کنار راست یا دروغ بودن این ماجرا اول اینکه حرکت، حرکت کثیفیه، حالا بعدش هم چیزی که قطعی بود این بود که تیموتی دنباله‌روی همون رویای آمریکایی خودش بود، اراضی وسیع، برده‌های بی‌شمار و زندگی مجلل کازولا سال ۱۹۲۵ شده بود آخرین بازمانده‌ی کلوتیلدا.هیفده ژوییه ۱۹۳۵  در ۹۴  سالگی در اوج تنهایی با دنیایی از خاطرات غم‌انگیز و سخت با دنیایی از داستان‌های دوران برده‌داری از دنیا رفت. کازوله خاطراتش از اون جهت خیلی اهمیت داره که اولا آخرین بازمانده‌ آخرین گروه برده‌های آفریقایی بود و اینکه جزو معدود انسان‌هایی بود که برده‌داری رو تجربه کرده بود و در موردش حرف زده بود. کازولا در زمان و در شرایطی خاطرات خودش رو مطرح کرد، خاطراتش رو تعریف کرد که اوج دوران تبعیض نژادی بود. برده‌داری تازه ممنوع شده بود، هنوز به شدت با سیاه‌پوست‌ها بدرفتاری می‌شد و توی همچین فشاری کازولا جرات داشت که خاطراتش رو مطرح کنه.کاری که هیچ کس دیگه‌ای به این شکل انجام نداد، اما با همه‌ این حرفا با اینکه از قرن ۱۹ برده‌داری ممنوع شد، تخمین زده می‌شه که امروز همین الان که شما دارید این پادکست رو می‌شنوید. در دنیا حدود ۴۵ میلیون برده‌ مدرن دارن زندگی می‌کنن که کشورهای هند با ۱۸ میلیون، چین ۳/۵ میلیون و پاکستان هم با حدود ۲/۵ میلیون نفر، توی صدر لیست برده دارای نوینن کره‌ شمالی هم با حدود ۴/۵ درصد بیشترین تعداد برده به‌نسبت جمعیت رو داره.اکثر این برده‌ها یا کارگرانی هستند که کار اجباری انجام میدن یا کودکان کار که ازشون بیگاری می‌کشند و به‌عنوان کودک سرباز ازشون استفاده می‌شه یا دخترایی که به اجبار در سن پایین ازدواج می‌کنن. البته کشورهای پیشرفته هم در این لیست هستند، مثلا انگلستان بین ۱۰ تا ۱۵ هزار برده داره که اکثرشان برده‌های جنسین که روسپی‌گری می‌کنن.به امید آزادی تمام انسان‌ها، فارغ از نژاد و رنگ و قومیت و جنسیت و تمایلات‌شون و به امید روزی که انسان محبت و عشق رو از خودش به یادگار بذاره، نه درد و رنج و بدبختی و کشتار رو.چیزی که شنیدید چهل و هشتمین اپیزود راوکست بود که در تیر ماه ۱۴۰۱  منتشر شده این اپیزود و من ایمان نژاد احد به کمک پرستو کریمی برای شما آماده کردیم اگر از شنیدن این اپیزود لذت بردید به بقیه هم معرفی کنید. این بزرگ‌ترین حمایتیه که شما می‌تونید از راوکست بکنید. اگر دوست داشتید از ما حمایت مالی کنید، می‌تونید از طریق لینکی که توی توضیحات پادکست هست این کار رو انجام بدید.شبکه‌های اجتماعی راوکست یادتون نره، اینستاگرام توییتر تلگرام مطالب تکمیلی توی این شبکه‌ها منتشر می‌کنیم. لینک توی توضیحات پادکست هست. سابسکرایب یادتون نره. توی ravcast.ir علاوه‌بر اینکه می‌تونید اپیزود آنلاین بشنوید، می‌تونید دانلود بکنید که بعدا گوش کنید. یه سری هم مطالب اونجا منتشر می‌کنیم که توی جاهای دیگه‌ای پخش نشدن، نه توی پادکست در موردشون صحبت کردیم و نه توی شبکه‌های اجتماعی دیگه‌مون؛‌ مثل بخش داستان‌های کوتاهمون که خیلی هم جذابه و ممنون از شما دمتون گرم.بقیه قسمت‌های پادکست راوکست را می‌تونید از این طریق هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/محموله-سیاه-id6026440-id674626274?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D9%84%D9%87%20%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست راوکست</category>
                <author>پادکست راوکست</author>
                <pubDate>Mon, 05 Aug 2024 13:41:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود ۴۷؛ برزخ مدوسا</title>
                <link>https://virgool.io/ravcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B4%DB%B7-%D8%A8%D8%B1%D8%B2%D8%AE-%D9%85%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%A7-lsn2n5bfzo7x</link>
                <description>در طول تاریخ داستان‌های خیلی زیادی در مورد سوانح دریایی، غرق شدن کشتی، سقوط هواپیما این دست حادثه‌ها داشتیم که اتفاقا در راوکست هم چند تا اپیزود با این موضوعات کار کردیم. ماجراهایی که معمولا با یه‌سری بازمانده همراهه که برای نجات جون‌شون حاضر می‌شن، دست به هر کاری بزنن از تحمل تشنگی و گرسنگی و پیاده‌روی‌های طولانی در صحرا و یخبندان گرفته تا خوردن گیاه علف و مردار حیوان و کشتن هم‌گروهی‌ها شون.داستانی که در ادامه قراره در راوکست بشنوید از همین دست ماجراهاست. یکی از عجیب‌ترین و ترسناک‌ترین داستان‌هایی که در تاریخ سفرهای دریایی ماندگار شد و به خوبی نشون داد که انسان در شرایط سخت و دشوار چقدر عجیب، چقدر ترسناک، چقدر غیرقابل پیش‌بینی و چقدر دور از ارزش‌هایی می‌شه که ما ازش به‌عنوان ارزش‌های انسانی یاد می‌کنیم.سلام من ایمان نژاد احد هستم و شما به ۴۷مین اپیزود راوکست گوش می‌کنین که در خرداد ۱۴۰۱ منتشر می‌شه. در هر قسمت از راوکست شما یک داستان واقعی یا ماجرای یک رویداد مهم تاریخی رو می‌شنوید. این اپیزود با این هشدار شروع می‌کنم که محتوای ناراحت‌کننده‌ داره که ممکنه برای همه مناسب نباشه. اگر هم در حال غذا خوردن هستید، احتمالا زمان مناسبی برای گوش دادن به این اپیزود نیست. اپیزود ۴۷ برزخ مدوسا.ناپلئون بناپارت امپراتور فرانسه که معرف حضور هستن. ایشون کسی بودند که در جریان انقلاب کبیر فرانسه شناخته شد و به‌عنوان فرمانده ارتش در اواخر قرن ۱۸هم در کشورگشایی‌هایی که انجام می‌شد، موفقیت خیلی زیادی پیدا کرد. انقدر قدرت پیدا کرد که در فرانسه کودتا کرد و خودش رو به‌عنوان مقام اول کشور معرفی کرد و لقب امپراتور برای خودش انتخاب کرد.ناپلیون یه هدف خیلی بزرگ داشت. می‌خواست در اروپا یک امپراطوری بزرگ تشکیل بده. واسه همین تقریبا سال ۱۸۰۵ به اروپا اعلان جنگ داد و یک جنگ تمام عیار رو با همسایه‌های فرانسه، شروع کرد. اتفاقا خوبم پیشرفت یکی‌یکی کشورهای مختلف گرفت تا اینکه رسید به روسیه و شهر مسکو، ولی اینجا دیگه ترمزش کشیده‌ شد.به‌خاطر سرما و کمبود آذوقه مجبور شد با چندین هزار نفر تلفات عقب‌نشینی کنه. این شکست شروعی بود برای تضعیف ارتش فرانسه و شکست‌های بعدی و در نهایت هم تسلیم شدن فرانسه در جنگ. در ۳۰ می‌ ۱۸۱۴ فرانسه بعد از شکست ناپلیون در جنگ‌ها و لشکرکشی‌هاش مجبور شد پیمان صلحی رو به اسم معاهده‌ صلح پاریس، با اعضای ائتلاف ضد ناپلیونی، امضا کنه که قدرت‌هایی مثل روسیه و بریتانیا و امپراتوری اتریش هم جزش بودن.طبق این معاهده مرزهای فرانسه به قبل از زمان جنگ برگشت و ناپلیون هم به جزیره‌ای در ایتالیا تبعید شد، اما بخشی از سرزمین‌هایی که در آفریقا و آسیا تحت اختیار فرانسه بود، مستعمره این کشور باقی موندن، مثل تنگان؛ ولی ناپلیون آدمی نبود که بخواد از رویاهاش دست بکشه!از ایتالیا فرار می‌کنه و دوباره میره فرانسه و یه ارتش جدید درست می‌کنه! اینجا ائتلافی که ضد فرانسه بودند، ارتش‌شون رو برای یک جنگ جدید آماده می‌کنن. دو طرف در بلژیک با همدیگه روبه‌رو می‌شن و ناپلئون هم می‌تونه توی یکی، دو تا جنگ اول، پیروز بشه؛ ولی جنگ آخر جنگ سرنوشت سازی بود. نیروهای فرانسوی و انگلیسی در دهکده‌ای به اسم واترلو با هم روبرو شدند و نتیجه‌ این نبرد سنگین شد شکست فرانسه با تلفاتی بسیار زیاد.بعد از این شکست ناپلئون دوباره تبعید شد. فرستادنش جزیره‌ای سنت‌هلن و تا آخر عمرش تحت نظر انگلیسی‌ها تو این جزیره زندگی کرد تا سن ۵۱ سالگی که به‌خاطر بیماری از دنیا رفت.بعد از دوران ناپلئونی، لویی هجدهم که با فرار ناپلئون از ایتالیا و برگشتش به فرانسه تبعید شده بود، دوباره به قدرت می‌رسه. این بابا همچین آدم درست درمانی برای سلطنت و پادشاهی نبود. مریض احوال بود، هم اضافه وزن بالایی داشت، هم نقرس گرفته بود، آخر از همین مریضی‌ها می‌افته می‌میره! آدمایی که دورش بودن آدمای کاربلد و مملکت داری نبودن، ولی به‌هرحال دوران ناپلئون تموم شده بود و برای فرانسه چیزی جز شکست و شرایط بد اقتصادی و آشفتگی نمونده بود.فرانسوی‌ها برای اینکه بتونن قدرت از دست رفته‌شون رو دوباره به‌دست بیارن و به مستعمره‌ها نشون بدن هنوز اونان که براشون تعیین‌تکلیف می‌کنند، تصمیم گرفتن که نیروی نظامی و سیاسی‌شون رو به این سرزمین‌ها بفرستن. برای این لشکرکشی‌های جدیدشون هم شدیدا وابسته نیرو دریایی‌شون بودن، ولی جنگ‌های خانمان‌سوز و پرهزینه‌ای که ناپلیون راه انداخته بود، به‌خاطر تلفات انسانی و هزینه‌های سرسام آورش، کمر فرانسه را خم کرده بود!از طرفی هم ناوگان دریایی درست درمانی هم براشون نمونده بود که بخوان برای این سفرها بهشون اتکا کنن. یکی از معدود کشتی‌هایی که می‌تونست وارد همچین سفر دریایی نسبتا سنگینی بشه، کشتی مدوسا بود. کشتی که ماموریت سفر به سنگال بهش محول شد تا فرماندار جدید این کشور رو بهشون معرفی کنه.سنگال به‌خاطر تامین مواد اولیه دارو و مواد غذایی و معدن‌های مختلفی که داشت برای فرانسه خیلی با اهمیت بود. توی اون اوضاعی که داشتن خیلی می‌تونست براشون مفید باشه، نباید ازدست می‌دادنش. می‌خواستن هرجوری شده جای پاشون رو سفت‌تر کنن. حالا مدوسا باید نیروهای سیاسی و نظامی و صنعتی فرانسه رو برای اجرای پروژه‌های فرانسه می‌برد سنگال؛ ولی هیچ‌کس فکر نمی‌کرد که ماجرای سفر این کشتی به یکی از عجیب‌ترین و هولناک‌ترین داستان‌هایی تبدیل بشه که شاید نظیرش رو تاریخ کمتر به خودش دیده باشه.بعد از اینکه مقدمات سفر مهیا شد، توی یکی از روزهای ژوین ۱۸۱۶  کشتی مدوسا با سه کشتی دیگر به‌سمت سنگال راهی شدن. فرماندهی کشتی مدوسا به عهده‌ کاپیتانی بود که خودش یکی از معماهای بزرگ این سفره. این آدم کسی بود که حدود ۲۰ سال از آخرین باری که سفر دریایی مهم رفته بود می‌گذشت. حالا شده بود کاپیتان کشتی مدوسا با ۴۰۰ نفر خدمه که آرایشگر و آشپز و نونوا و دکتر مهندس کارگر و زن و بچه و سرباز هم بین‌شون بود.البته که حاکم و فرماندار جدید سنگال و خانوادش توی این کشتی بودن. تقریبا آدم‌های مهم سفر، اکثرشون توی همین کشتی مدوسا بودن؛ مثل همین جناب فرماندار. کشتی‌های دیگه هم مواد غذایی و تدارکات و سربازها را می‌آوردن. شرایط آب و هوا برای یه سفر خوب تقریبا مساعد بود. سفرشون اما یه روز دو روز یه هفته دو هفته نبود. چندین هفته بعد روی آب‌های اقیانوس اطلس می‌رفتند تا برسن به سنگال. کشتی‌هایی که باهاشون سفر می‌کردند وضعیت درست درمانی نداشتن، یه جوری بود که مرتب از همدیگه عقب می‌افتادند! نمی‌تونستن اصلا با هم حرکت کنن! یه بار این جا می‌موند، یه بار اون جا می‌موند؛ ولی شرایطشون همین بود دیگه!یه چند روزی از سفرشون گذشت که کم‌کم باد و آب شروع کردن ادا درآوردن! یکی از چیزایی که ازش می‌ترسیدن این بود که باد یهو بخواد تغییر مسیر بده! نیروی پیشران‌شون باد بود دیگه! تغییر مسیر باد، یعنی اینکه باید می‌رفتن سراغ پارو زدن خلاف جهت باد. کاری که کلی ازشون انرژی می‌گرفت و سفرشون رو طولانی‌تر می‌کرد. اتفاقا چیزی که می‌ترسیدند، سرشون اومد! باد تغییر مسیر داد، ولی شانسی که آوردن این بود که خیلی طولانی نشد این اتفاق.بادبان‌ها رو جمع کردن و تقریبا یه روزی توی اقیانوس لنگر انداختند تا دوباره شرایط عادی شد؛ ولی سفرهای دریایی همیشه با کلی چالش و اتفاق‌های پیش‌بینی نشده همراهه، به‌خصوص اون موقع که کنترل خیلی از شرایط دست طبیعت بوده باشه. اولین چالشی که بهش خوردن شوکه‌شون کرد. تقریبا دو هفته بعد از شروع سفرشون بود، کشتی داشت مسیرش رو می‌رفت و همه سر پست‌های خودشون بودن که داد و فریاد ملوانان بلندشد. چی شده؟ چی نشده! دیدن یه کارگر ۱۵ ساله از روی عرشه‌ کشتی افتاده پایین! از طنابی که روی بدنه‌ کشتی بوده آویزون شده! خدمه هر کاری کردن به‌خاطر سرعت کشتی نتونستن طناب رو ثابت نگه دارند که بکشنش بالا. کشتی هم تا بخواد سرعت کم کنه و وایسته کلی زمان می‌برد!کاری از دستشان برنمی‌اومد و پسر بیچاره‌ام افتاد توی آب. بعد از اینکه کشتی وایساد، با قایق منطقه رو گشتن، ولی هیچی به هیچی، غرق‌شد! بیشتر از اینم واقعا نمی‌تونستن دنبالش بگردن، بدون این که جنازه‌اش رو پیدا کنن، مجبور شدن که برگردن به مسیرشون. حدود ۲۰ روز بعد از شروع سفر بود که کشتی رسید به جزایر مادیرا. این جزایر حوالی پرتغال بود. مادیرا که رسیدن، تصمیم گرفتن یک قایق بفرستن شهر که یکم مواد غذایی براشون بیاره، اما دیدن باد و شرایط جوی همچین خوب نیست، مساعد نیست! شدت باد زیاد شده بود و کشتی هم نمی‌تونست دیگه بیشتر از این نزدیک ساحل بشه، ممکن بود گیر کنه توی ساحل.یه سه چهار ساعت منتظر شدن بعد دیدن نه قرار نیست شرایط بهتر شه! دست از پا درازتر، راه افتادن و ادامه‌ مسیر دوباره. بعدش رسیدن به یه شهری که تحت حاکمیت اسپانیا بود. اونجا تونستن یکم مایحتاج و مواد غذایی و این چیزا بگیرن. البته اینم بگما اینا خودشون تدارکات داشتند، ولی خب یه وقتایی تو مسیر هوس می‌کردن که غذای تازه و نوشیدنی‌های درست‌درمون‌تر بگیرن.توی این شهر یه‌سری فرانسوی هم بودن که زمان جنگ، اسیر اسپانیایی‌ها شده بودن و مدت‌ها منتظر یک فرصت بودن که بتونن برگردن فرانسه. حالا چی از این بهتر که یک کشتی فرانسوی رسیده بود اونجا، ولی هر چقدر که خواهش و تمنا و التماس کردن سوارشون نکردن که نکردن. البته شاید با داستان‌هایی که بعدا پیش اومد خدا رو روزی هزار بار شکر کردن که سوار کشتی نشدن!توی مسیری که بودن خدمه احساس کردن که انگار یه چیزی درست نیست! اونجا که باید باشند، نیستند! خیلی وقت پیش باید از یه دماغه‌ای که نشون مسیر درست بود، رد می‌شدن و هنوز ندیده بودنش! ظاهرا مسیر اصلی رو گم کرده بودن! کشتی‌های دیگه هم توی دیدشون نبودن که بتونن حداقل دنبال اونا برن! گم شدن وسط اقیانوس! شاید کابوس هر کسی باشه که با کشتی سفر می‌کنه. اینجا خیلی دقیق مشخص نیست که تغییر مسیرشون دقیقا تقصیر کی بوده. هم کاپیتان نتونسته بود دقیق مسیریابی رو انجام بده، هم اینکه سکان‌دار کشتی یه شب بدون هماهنگی با کاپیتان برای اینکه به صخره نخورن تغییر مسیر داده بود. حالا ولی کاپیتان می‌گفت که آقا هیچ‌کس نگران نباشه، دشواری نداریم که! من مسیر درست رو پیدا می‌کنم.بهش گفتن آقا از اون دماغه‌ای که باید رد می‌شدیم، رد نشدیم هنوز، می‌گفت نه! دیشب رد شدیم. شماها حواس‌تون نبوده. الان، انقد دیگه بریم، می‌رسیم مسیر اصلی. من مسیر رو پیدا می‌کنم. من نمی‌گذارم گم بشید. مسیر رو پیدا می‌کنم، مسیر رو پیدا می‌کنم، سه روز بعد رسیدن جایی که هیچ کسی نمی‌دونست کجاست!حالا تو این هیری‌پیری هم دو شب پشت سر هم عرشه‌ کشتی آتیش گرفت! البته آتیش‌های بزرگی هم نبودند و تونستن خاموشش کنن، ولی همین باعث شد که استرس و تنش بین ملوان‌ها و خدمه بیشتر بشه.روز یکم ژوییه کاپیتان روی عرشه بود، حاکم سنگال روی عرشه بود ،ملوان‌ها روی عرشه بودن، همه دنبال این بودن که مسیر پیداکنن. یکی می‌گفت این ابرها ابرهای فلان‌جاست، باید بریم این‌وری، یکی دیگه می‌گف این بادی که داره میاد از سمتی که ما می‌خوایم بریمه، اون یکی می‌گفت بریم شرق، کاپیتان می‌گفت بریم غرب، خلاصه کنم کاپیتان دستور حرکت داد؛ ولی غافل از اینکه توی تاریکی هوا خیلی خیلی نزدیک به ساحل حرکت می‌کردند و همین کار دست‌شون داد.یه جا عمق آب رو اندازه گرفتن و دیدن ای دل غافل، عمق پنج متر، پنج متر و نیم بیشتر نیست! یعنی چی؟ یعنی هر لحظه ممکن بود به گل بشینن! همونجا لنگر می‌ندازن. لنگر میندازن ولی بعد چند ساعت می‌بینن لنگر انگار همین صفت محکم نمی‌تونه نگهشون داره. یکم موج سنگین هم بهشون می‌خوره توی آب کشیده می‌شن!سمت قسمت‌های کم‌تر، یکی از خدمه‌های کشتی تو خاطراتش از این رو می‌گه، انقدر عمق آب کم شده بود که ما قشنگ دیگه کف اقیانوس رو می‌دیدیم. جلبک‌ها رو می‌دیدیم.اینجا دیگه فهمیدن که هوا پسه بدم پسه! کشتی‌هایی هم که پشت سرشون بودن، همه گم‌شون کرده بودن. کاپیتان جای این که مسئولیت کشتی رو به عهده بگیره و از این وضعیت خلاصش کنه، شوکه شده بود! یخ بسته بود! حاکم سنگال اومد جای کاپیتان، مثلا شرایط رو کنترل کنه، ولی از اونجایی که نه دریانورد بود، نه اصلا از این چیزا سر در می‌آورد، هیچ‌کس حرفش رو نمی‌خوند. حسابش نمی‌کردن.یه چند ساعتی می‌گذره و در بی‌نظمی تمام و بدون اینکه کاری پیش برده باشن، ساعت‌های حساس اولیه رو از دست میدن. بالاخره جناب کاپیتان به خودش میاد، یه شورا تشکیل میدن که تصمیم‌گیری کنند، مثلا در مورد اینکه چی کار باید بکنن! کشتی چهارصد تن خدمه و مسافر داشت، ولی فقط شیش تا غیرق نجات داشتن. اگر کار به تخلیه کشتی می‌کشید، دیگه انتخاب اینکه کی سوار قایق نجات بشه، کی نشه به همین راحتی نبود! سخت‌ترین کار ممکن الان این بود که بتونن افراد رو امیدوار نگهدارن. قیافه‌ خدمه رو که نگاه می‌کردی زارزار بودن، مستاصل، رنگ پریده، بدون هیچ پلنی، بدون هیچ رهبری درست درمونی.شورا بالاخره تصمیم می‌گیره که یک کلک درست کنن که مواد غذایی رو روی اون انبار کنن. اینجوری هم کشتی سبک‌تر می‌شد، هم اگه می‌خواستن با قایق‌های نجات فرار کنند، مواد غذایی هم با خودشون می‌بردن. کار ساخت قایق رو شروع کردن و کنارش هم امیدوار بودند که آب بالاتر بیاد که کشتی شناور بشه. ساخت قایق خدمه رو کنار همدیگه نگه می‌داشت، بهشون هدف داده بود که براش تلاش کنن که ناامیدی‌شون از این بیشتر نشه.سه چهار روز کارشون شده بود این که تیر و تخته‌ها رو با میخ و طناب بند هم کنن. از تیرک‌های چوبی خود کشتی هم استفاده کردن و یه کلک چندلایه که بتونه شدت امواج رو تحمل کنه، درست‌کردن. ۲۰ متر طول و ۷ متر عرض این کلک بود. خودشون فکر می‌کردن که بتونه وزن ۲۰۰ نفر آدم رو تحمل کنه، ولی باید می‌دیدند در عمل چی پیش میاد.برای بادبان از بادبان‌های خود کشتی استفاده کردن. هر از گاهی هم آب بالا می‌اومد، ولی اینقدری نبود که بتونه کشتی رو شناور کنه. می‌خواستن کشتی رو سبک‌تر کنن که حاکم سنگال اجازه‌ تخلیه‌ کیسه‌های سنگین آرد و مواد غذایی را نداد. کشتی رو هم با طناب لنگر و هر چی که تونسته بودن مهار کردن که یه وقت اسیر موج نشه، کوبیده بشه به صخره‌ها؛ ولی واقعا دیگه یه وقتایی نمیشه حریف طبیعت شد.شروع باد و طوفان و موج‌های سنگین همانا و از بین رفتن مهار کشتی و برخورد با صخره‌ها، همانا! کشتی سوراخ شد و آبی بود که راه افتاد توی کشتی. استرس و تنش خدمه چند برابر شد. قبل از اینکه بخواد همچین اتفاقی بیفته چند نفر از افراد مسلح می‌خواستن قایق‌ها رو بردارن و فرار کنند، ولی کاپیتان جلوشون رو گرفته بود. حالا دیگه الان که کشتی آسیب دیده بود و همه چیز بدتر هم شده بود، یه سری‌هاشون برای تحمل سرما و شرایط سخت، الکل خورده بودند که مست‌وپاتیل بلند شده بودن اومده بودن روی عرشه.مسلما از همچین آدمایی نمیشه انتظار کار درست درمونی داشت! آب داشت تمام انبارهای آذوقه رو هم پر می‌کرد. همین‌جوری ادامه پیدا می‌کرد، تمام مواد غذایی رو هم از دست می‌دادند و دیگر تمام! بالاخره تصمیم می‌گیرن که کشتی رو ترک کنن. گفتم که مدوسا ۶ تا قایق نجات داشت به اضافه‌ اون کلکی که خودشون ساخته بودند و قطعا روی قایق‌ها جا برای همه نبود.تازه باید آذوقه هم می‌بردن. به هر حال قایق‌های نجات رو به آب می‌ندازن و شروع می‌کنن به بار زدن مواد غذایی و سوار کردن خدمه. انقد همه چی شلم‌شوربا بود که آذوقه‌ها مساوی تقسیم نشد. توی یه قایق کلی خوراکی و نوشیدنی بار زدن، تو یه قایق دیگه فقط شراب. تقریبا اکثر اسلحه‌ها هم توی کشتی جا موند. فرصتی هم برای جمع کردنش اصلا پیش نیومد واقعا. رهبری درست درونی هم نداشتن که یکم شرایط حداقل بیاد کنترل کنه. جالب اینه که توی مواقع اضطراری کاپیتان کشتی، باید جزو آخرین نفری باشه که کشتی رو ترک می‌کنه، ولی اینجا کاپیتان و حاکم سنگال، اولین نفر سوار قایق‌ها شدن که این موضوع اتفاقا خیلی هم برای همه سنگین بود! خیلی غیرقابل هضم بود براشون که کاپیتان توی این شرایط بخواد اول از همه فرار کنه!حتی یکی از افسرا از روی کشتی می‌خواست بهش شلیک کنه! بقیه مانع شدن. قایق‌های نجات در شرایطی پر شدن و حرکت کردن که ۱۵۰ نفر یا به روایتی ۱۴۷ نفر از خدمه کشتی شانس سوار شدن روی قایق‌ها را نداشتند و توی کلکی که ساخته بودند سوارشدن.قایق‌های دیگه هم هیچ مسیریابی درست حسابی نداشتن. اصلا خودشون نمی‌دونستن که باید کجا برن. یکی از چیزایی که خیلی مهم بود و خدمه یادشون رفته بود بردارن، قطب نما یا هر ابزار دیگه‌ای بود که بتونن باهاش مسیریابی کنن. از طرفی هم چند تا از بشکه‌های آب شیرین و بیسکویت رو توی شلوغی تخلیه کشتی از دست داده بودن.گفتم که تقسیم درست حسابی انجام نداده بودن، بخش اصلی آذوقه‌ها توی بزرگ‌ترین قایق بود که فرماندار توی اون بود. قایق‌ها از نظر وزن و اندازه با هم خیلی فرق داشتند، این باعث می‌شد نتونن کنار هم با یک سرعت مشخص حرکت کنند. قایق‌های سنگین‌تر کاملا از بقیه دور مونده بودن. کلکی هم که ساخته بودند چون هیچ پارویی نداشت، بسته بودنش به قایق کاپیتان و می‌کشیدنش.اما تو مسیر اتفاقی می‌افته که آغاز یک مصیبت بزرگ برای مسافران کلک می‌شه. مشخص نشد هیچ وقت که حالا از روی عمد یا از شدت موج‌ها و سنگینی قایق‌ها، طناب پاره می‌شه! طنابی که باهاش کلک رو می‌کشیدن پاره می‌شه. ظاهرا به گفته‌ یکی از بازمانده‌ها، طناب طنابی نبود که بخواد انقدر سریع و راحت پاره شه، احتمالا یکی اون رو بریده بوده. میگن که اون آدم کاپیتان کشتی بوده که از ترس غرق شدن قایق‌شون همچین کاری کرده؛ ولی به هر حال کلک و قایق‌ها از هم جدا شدن!قایقی که کاپیتان و فرماندار توش بودن حتی صبر نکردن که ببینن چی شده که برن کمک کنن. مسیر رو ادامه دادن و رفتن و همین باعث شده که خیلی‌ها فکر کنن که این کار، کار خود کاپیتان بوده. خدمه‌ کلک ناپدید شدن قایق‌ها رو توی افق می‌دیدن. ۱۵۰ نفر بدون هیچ شانسی برای نجات، بدون اینکه حتی امیدی داشته باشند، داشتن قایق‌هایی رو نگاه می‌کردند که هر کدوم‌شون می‌تونستن یکی از افراد توی اون قایق‌ها باشن. سرگردون روی اقیانوس، بدون آب، بدون غذا، فقط با چند لیتر شراب!حالا اول بریم سراغ سرنوشت قایق‌های نجات تا برگردیم سراغ اون ۱۵۰ نفری که روی کلک جا موندن. قایق‌های فرماندار و کاپیتان به اضافه یک قایق سومی، توی تاریکی هوا، تونستن خودشونو برسونن به نزدیکی‌های آفریقا. صبحش دیگه قشنگ خشکی رو می‌دیدن؛ ولی مشخص نشد که چرا کاپیتان و فرماندار اجازه‌ رفتن به خشکی رو ندادن.احتمالا برای این بوده که خب نمی‌دونستن که این خشکی الان کدوم بخش قاره آفریقاست. اگه پیاده می‌شدند معلوم نبود که کجا قراره سرگردون بشن. دستور دادند که سمت سنگال حرکت کنن. از اون طرف هم آب آشامیدنی شون داشت تموم می‌شد. هم خورشید کم نمی‌ذاشت! با تمام قدرت داشت می‌تابید. دوباره شب شد و همچنان روی دریا بودن. روز شد، همچنان روی دریا بودند! ولی با این فرق که آب‌شون هم تموم شد. فقط سه تا بطری توی قایق فرماندار مونده بود و از اون طرفم قایق سوم ناپدید شده بود! احتمالا توی تاریکی شب بدون اینکه متوجه بشن، موج با خودش برده بودش!دیگه روی قایق کاپیتان کم‌کم حال و هوا داشت حال و هوای شورش می‌شد، ولی هر جوری که بود با التماس و خواهش و قربان صدقه تونستن خدمه رو راضی کنند که یکم دیگه پارو بزنن که مثلا برسن به سنگال. آی پارو زدن، آی پارو زدن، ولی بالاخره اون چیزی که می‌خواستن رو دیدن. یکی از کشتی‌هایی که باهاشون هم‌سفر بودن رو از دور دیدن. نجات پیدا کردن! وقتی ماجرا رو برای بقیه تعریف کردن، هیچ کس فکرش رو هم نمی‌کرد که مدوسا همچین بلایی بخواد سرش بیاد!حالا این وسط فرماندار نگران طلا و جواهراتی بود که توی کشتی جا گذاشته بودن. اینا قرار بود برای پیش‌برد اهداف فرانسه توی سنگال خرج بشه، ولی وقتی داشتن کشتی رو ترک می‌کردن، همه‌شون توی انبار زیر آب بودن؛ واسه همین تصمیم می‌گیرن که برای نجات مدوسا یه تیم تجسس تشکیل بدن.گروه بعدی که می‌خوام سرنوشت‌شون رو بگم، قایق‌هایی بودن که شانس این رو داشتند که به خشکی برسن. اینا برخلاف گروه قبلی وقتی به سواحل آفریقا رسیدن، تصمیم گرفتن که وارد خشکی بشن؛ چون دیگه نه آبی براشون مونده بود، نه غذایی. یکی‌شون که حتی یه بار توی دریا چپ کرده بود و به بدبختی تونسته بودن دوباره قایق رو صاف کنن و سوارش بشن. اینا مجبور شدن صدها کیلومتر توی شن‌های داغ آفریقا با زن و بچه پیاده برن. روزای اول تغذیه‌شون از لاک پشت‌ها و صدف‌های ساحل بود، ولی اونا هم بلاخره تموم می‌شد دیگه. توی همون اوایل مسیرم اولین تلفات‌شون رو دادن. یه خانومی که باهاشون بود، دیگه نتونست بیشتر از این ادامه بده و از بین رفت. جسدش رو هم توی خود ساحل دفن کردن.بعد از ۴۰۰ کیلومتر پیاده‌روی، تونستن بالاخره خودشون رو برسونن به یک قبیله‌ای که با طاق زدن اسلحه و مهمات‌شون یکم غذا ازشون گرفتن. یه نوشیدنی عجیب غریبم ازشون برای ادامه مسیر گرفتن که ترکیب ادرار و شیر شتر بود. بعد توی مسیرش خوردن به‌ تور یه قبیله‌ی دیگه که برخلاف قبیله‌ اول، همچین روی خوش بهشون نشون نداد! درگیری و زد و خورد و چند تا کشته. به سختی تونستن از شرشون خلاص بشن. مسیرشون به‌سمت سنگال ادامه دادند و چندین روز پیاده‌روی کردند که شانس بهشون زد و خوردن به یه گروه تجاری که یه ایرلندی سرپرست‌شون بود.این آدمم یکم برنج بهشون داده و یک گاو سر برید و گوشتش رو بهشون داد که نمی‌دونستن توی چشم‌شون کنن، توی گوش‌شون کنن. برنج‌ها رو مشت‌مشت، خام خام می‌خوردن. بعد از اونجا یه پیغام فرستادند سنگال که همچین داستانی شده، یه‌سری بازمانده از تیمی که قرار بود بیان سنگال داریم که نیاز به کمک دارن واقعا! شانس آوردن! شاید اگر با این گروه برخورد نمی‌کردند، همه‌شون از تشنگی و گرسنگی توی بیابون تلف می‌شدن.از سنگال کمک براشون می‌رسه و اینا تقریبا بعد از دو هفته، با شش نفر کشته تونستن خودشون رو برسونن به سنگال.حالا بریم سراغ بازمانده‌هایی که روی کلک جا مونده بودن. ۱۵۰ نفر آدم که همه‌شون گشنه و تشنه و تنها چیزی که قبل شروع سفر تونسته بودن بخورند، بیسکویت‌هایی بود که توی آب دریا خمیر شده بود. با یه کم شراب شاید این اولین و بهترین وعده‌ غذایی بود که توی سفر پرماجرا شون خوردن. دیگه از الان به بعد تنها چیزی که داشتن شراب بود و سهم هر کسم یه نصف لیوان در روز.اینا برای این که نجات پیدا کنند، به جز باد و طوفان و امواج دریا، باید با خستگی و تشنگی و گشنگی که اسیرش بودن هم مبارزه می‌کردن. اونم رو کلکی که نه پارویی داشت، نه سکانی، نه قطب‌نمایی، معلوم نبود اصلا چه جوری باید مسیریابی کنن! کدوم سمت برن؟ توی این شرایطی که شاید خوشبین‌ترین آدم هم امیدی به زنده موندن نداره، کی می‌تونه حدس بزنه که وقتی پای مرگ و زندگی وسطه، آدم چقدر می‌تونه به ارزش‌هاش پایبند بشه؟ کی می‌تونه انسانیت رو فدای خودخواهی نکنه؟ سفر که شروع شد با دعا و نیایش و امیدهایی که بهم می‌دادن سعی می‌کردند روحیه‌شون رو حفظ کنن. یکی از بازمانده‌ها میگه ما همش می‌گفتیم صبح که بشه کشتی‌های نجات ما رو پیدا می‌کنن یا قایق‌های نجات تا الان قطعا رسیدن به یه جای امن، می‌تونن براشون کمک بفرستن. سعی می‌کردن به همدیگه القا کنن که امشب رو بگذرونن فردا دیگه همه چی درست شده، ولی کلک از همون شب اول اسیر حادثه و گرفتاری شد.گرفتار طوفان. موج‌های دریا با چنان شدتی بهشون کوبیده می‌شد که انگار یه کشتی داشت از روشون رد می‌شد. یه دکل وسط کلک‌شون بود که به طناب‌های اون آویزون شده بودن که بتونن خودشون رو محکم نگهدارن. قشنگ بین مرگ و زندگی آویزون بودن. مگه چند نفرشون می‌تونستن خودشون رو به دکل ببندن آخه؟ ۱۰ نفر ۲۰ نفر؟ ۱۵۰ نفر آدم بودن!وضعیت وحشتناک دریا، توی تاریکی شب ترسناک‌تر هم شده بود. یه لحظه توی تاریکی یه نوری مثل آتیش از دور دیدن. گفتن شاید خشکی باشه یا از کشتی نجات باشه. چند تا گلوله شلیک کردند که مثلا سر و صداش یکم جلب توجه کنه، ولی هیچی به هیچی. احتمال خیلی زیاد هم توهم زده‌بودن. دم دمای صبح بود که یکم شرایط دریا بهتر شد و تازه فهمیدن که دیشب توی طوفان چه بلایی سرشون اومده! بیست نفر کشته! نتیجه‌ طوفانی بود که گرفتارش شده بودن! هنوز داشتن با خودشون کلنجار می‌رفتن که شرایط رو درک کنن و بفهمن چی سرشون اومده که یهو دیدن سه نفر خودشون رو پرت کردن توی آب! خودکشی کردن!همه شوکه‌شدن! اصلا معلوم نبود چی داره دوره‌شون می‌گذره! ولی شاید این طوفان کمترین مصیبتی بود که گرفتارش شدن! شاید فکرشم نمی‌کردم که قراره برای یک قطره آب چنان همدیگه رو تیکه پاره کنند که داستان‌شون تا سال‌ها سر زبون‌ها باشه!برای اینکه به‌خاطر تکان‌های شدید قایق پرت نشن توی آب، جمع شده بودن دور دکل. ازدحام وسط کلک به حدی زیاد شده بود که چند نفر زیر دست و پا خفه شدن و مردن. روز دوم گشنگی و تشنگی و طوفان واقعا از نظر ذهنی نابودشون کرده‌ بود. یه‌سری‌شون شراب‌ها رو خوردن که مثلا این‌جوری جو وحشتناک رو بتونن تحمل کنن، ولی همون خودشون شدن بلای جون بقیه! فقط یه روز طول کشید که درگیری و شورش شروع بشه. همه چی قاطی پاتی شده بود. یه‌سری سر اینکه کی پیش دکل باشه، جای امن کلک مال اون باشه، داشتن با بقیه درگیر می‌شدن. یه سری زدن تو فاز این که آی ما باید مرگ رو بپذیریم و این حرفا، می‌خواستن کلک رو غرق کنن. بعد از اون طرف خدمه و سربازها با افسران مسافرای کلک درگیرشدن. یه سری اومدن حمله کردن سمت جانشین کاپیتان که دستگیرش کنن. یکی از خدمه‌های مست و تباه با تبر افتاد به جون قایق، اومدن جلوش رو بگیرین تهدید کرد که هر کی بیاد سرشو با تبر می‌زنه! دیگه چاره‌ای نداشتند که بکشنش! یکی از افسرا با شمشیر زد کشتتش. هرج و مرج بیداد می‌کرد!شورشیان با چاقو و شمشیر و افسران با سلاح گرم. دیگه کار به جایی کشید که افسرا هر کسی رو دستگیر می‌کردند. واسه تامین امنیت کلک، پرت می‌کردن توی آب. به زور تونستن شورش رو آروم کنن. شنیدید طرف می‌گه از ترس با چشم باز خوابیدم؟ اینام دقیقا همین‌جوری بودن. جنونی افتاده بود به جونشون که فکر می‌کردن هرچی کمتر باشد، شانس زنده موندن‌شون بیشتره، پس باید از شر همدیگه خلاص بشن.توی تاریکی شب دوباره شورش شد! همون‌هایی که سری قبل شورش کرده بودند، دوباره به افسر حمله‌کردن. یه سری‌شون که دست‌هاشون رو بسته بودن با دندون گاز گرفتن. افتاده بودن به جون بقیه، ولکن هم نبودن. یکی از افسرا رو هم تونستن بگیرن که کم مونده بود غرقش کنند. توی دریا این افسر کسی بود که توی کشتی باهاشون خیلی بد رفتاری کرده بود. می‌خواستن حالا سرش تلافی کنن. توی کلک به اون کوچیکی قشنگ جنگ بود. وسط کلک جای عمرش دست افسرا بوده و بقیه‌ش هم دست شورشی‌ها. نتیجه‌ این درگیری‌ها شد ۶۵ کشته و ناپدید. توی این درگیری‌ها تمام نوشیدنی‌هایی که داشتن از بین رفت و موندن با یه بشکه شراب.تا یکی دو روز بعد تعداد بازمانده‌ها حدود ۳۰ نفر بود، سی و سه چهار نفر بودن. گشنگی و تشنگی خیلی سریع‌تر از حالت عادی داشت از پا در می‌آوردشون. آب شور دریا، طوفان، موج‌هایی که کوبیده می‌شد بهشون تاثیر این کمبودها را چند برابر می‌کرد.بدن‌شون بیشتر از حالت عادی تحلیل می‌رفت. توی همچین شرایطی که دیگه هیچ کاری از دست‌شون برنمی‌اومد سه تا حالت داشت؛ یا مجبور بودن صبر کنند تا مرگ بیاد سراغ‌شون یا انقدر داغون شدن که خودشون، خودشون رو به کشتن دادند، خودکشی کردن، یا دیگه به هر ریسمان پوسیده‌ای که دم دستشون بود چنگ می‌زدن. اینجای داستان اون ریسمون پوسیده، شاید جسد خدمه‌هایی بود که مرده‌ بودن!قبلا توی راوکست اگه یادتون باشه یه اپیزود داشتیم به اسم دره‌ اشک‌ها که ماجرای یه سری بازمانده از سقوط هواپیما بود که برای زنده موندن در دمای زیر صفر درجه کوهستان، مجبور شدند از اجساد کشته شده‌ها تغذیه کنن؛ ولی فرق این‌ها توی این ماجرا اینه که اونا توی کوهستان می‌دونستن بالاخره اگه بتونن یه مسافتی رو برن، ممکنه به یه آبادی چیزی برسن، ولی اینا سرگردون روی یک کلک بدون هیچی، بدون هیچ امید و بدون اینکه اصلا نایی برای حرکت داشته‌ باشن، پوست و استخوان شده بودن. خالی خالی به‌شدت گرسنه! در حدی که واقعا ممکن بود برای یه تیکه بیسکوییت همدیگه رو تیکه پاره کنن و الان دیگه تنها انتخابی که داشتن تغذیه از جسد کشته شده‌ها بود.یکی از بازمانده‌ها می‌گن نفر اولی که رفت سمت اجساد و شروع کرد تیکه‌تیکه کردن‌شون همه شوکه شده بودن!ْ اصلا نمی‌فهمیدیم طرف داره چی کار می‌کنه! هنگ بودن همه! ولی خیلی طول نکشید که خیلی‌هامون هم رفتیم و همین کار رو انجام دادیم. شاید همه همین قصد رو داشتند، ولی جرات انجام دادنش رو نداشتن! حتی به پیشنهاد یکی‌شون سعی کردن تکه‌های گوشت رو ریزریز کنن و بتونن خشکش کنن که خوردنش راحت‌تر بشه.یه‌سری که شهامت و دل این کار رو نداشتند رفتن سمت خوردن غلاف شمشیر و کلاه و لباس‌هاشون! حتی یکی می‌خواست از فضولات خدمه استفاده کنه که دید واقعا دیگه نمی‌تونه این کار رو انجام بده!روز چهارم، کلک تقریبا پونزده، بیست سانت زیر آب بود! دیگه نمی‌تونستن دراز بکشند! می‌رفتن تو آب. یا باید وایمیستادن یا در بهترین حالت می‌شستن. توی همین حالت، شب رو صبح کردن و صبح که چشم‌شون رو باز کردن، باز دوباره ده، دوازده نفر مرده‌ بودن. همین‌جوری آدمی بود که داشت از بین می‌رفت. جسد همه‌شون به جز یک نفر رو انداختن توی آب. اون یه نفر قرار بود منبع غذایی بقیه باشه. روز بعد ولی اتفاقی افتاد که شاید یکم بهشون انگیزه داد!توی یه تایم کوتاه یک گروه بزرگ از این ماهی‌هایی که موقع شنا از آب می‌پرن بیرون، خورد به تورشون و تونستن یه‌سری از این ماهی‌ها رو توی کلک جمع کنن. بعد چند روز می‌تونستن یه غذایی درست درمون بخورن. اومدن یه گوشه‌ کلک، روی یک بشکه لباس‌هاشون رو آتیش زدن که ماهی‌ها رو کباب کنن، ولی تعداد ماهی‌ها اصلا کفاف گرسنگی اون همه آدم رو نمی‌داد.مجبور شدن یکم گوشت انسان بهش اضافه کنن که سرشون کنن. شکم‌شون که سیر شد، یه جونی گرفتن، گفتن دیگه امشب می‌تونیم با آرامش سر کنیم. هنوز چند ساعت بیشتر از شب نگذشته بود که دوباره یه شورش جدید شروع شد. این بار غیر فرانسوی‌های قایق، یعنی اسپانیایی‌ها، ایتالیایی‌ها و سیاهان آفریقایی شورش کرده بودن. همه چیز زیر سر آفریقایی‌ها بود. به اون یکی گفته بودن که اگه فرانسوی‌ها رو از بین ببریم، ما می‌تونیم شما رو با طلا و جواهری که توی کلک داریم، ببریم آفریقا برسونیم سمت سنگال.ما مسیر رو بلدیم، می‌تونیم از بیابونا ردتون کنیم، ولی افسرها زودتر از طریق یکی از ملوان‌های غیر فرانسوی از ماجرا باخبر می‌شن. صلاح‌‌هاشون رو برمی‌دارن و آماده حمله می‌شن. دوباره بکش بکش شروع شد. خون و خون‌ریزی بود که راه افتاد! دوباره دنبال اون افسری بودن که سری قبل هم گرفته بودنش. نتیجه‌ این درگیری شکست شورش، چند تا جسد جدید بود.رهبر شورشیان که یه اسپانیایی بود، خودش رو پرت کرد توی آب دریا و غرق کرد. شدن ۳۰ نفر. ۳۰ نفری که ۲۰ نفرشون توی درگیری‌ها آش‌ولاش شده بودن. زخم‌وزیلی! زخم‌هایی که توی آب‌شور دریا نفس‌شون رو می‌گرفت! اونا از قبل توی کلک یه قانونی وضع کرده بودند که هر کسی بخواد یواشکی به شراب‌هایی که براشون مونده ناخنک بزنه، مجازات می‌شه! فردای درگیری، حالا متوجه شدند که دو تا از سربازها بشکه رو سوراخ کرده بودن و از شراب ها کش بودن! حالا طبق قانون، باید مجازات می‌شدند. هر دوتاشون رو توی دریا غرق کردن. شدن چند نفر؟ ۲۸ نفر!روز ششم، روزی بود که شاید بشه بدترین روز این سفر پرماجرا و مصیبت بار دونست. هیچ جنگی نشده‌ها! هیچ خبری از جنگ و درگیری نبود، ولی یکی از سخت‌ترین تصمیم‌هاشون رو گرفتن. تصمیمی بود که باید برای نگه داشتن و ذخیره‌ بیشتر شراب و گوشت، یعنی گوشت، همون انسان‌ زخمی‌هایی که آسیب‌های جدی دیدن رو توی دریا غرق کنن. تا الان اگه توی درگیری‌ها مجبور بودن همدیگه رو بکشن، الان باید یه جورایی یه اعدام دسته‌جمعی راه می‌نداختن که هیچ‌کس هم دل انجام دادنش رو نداشت. با کلی کلنجار چند نفر داوطلب می‌شن که این کار رو انجام بدن.آدمایی که داشتن این بلا رو سرشون می‌آوردن دوست و رفیقاشون بودن. بعضی‌هاشون کسایی بودن که سال‌های سال در ارتش فرانسه خدمت کرده بودند. حالا برای چهار تا لیوان شراب بیشتر، می‌خواستن غرق‌شون کنن. یکی از بازمانده‌ها در مورد این روز گفت وقتی این اتفاق افتاد همه‌مون پشت‌مون رو کرده بودیم که صحنه رو نبینیم. داشتیم خون گریه می‌کردیم! اینا کسایی بودن که با بعضی‌هاشون سال‌ها دوست و رفیق بودیم، سال‌ها هم‌سفر بودیم، ماموریت رفته بودیم، حالا خودمون با دست خودمون داشتیم می‌کشتیم‌شون.اینا با این کار حدودا دو روز بیشتر شراب براشون می‌موند و بعدا مشخص می‌شه که این کار واقعا توی سرنوشت بقیه تاثیر داشته یا نه!روز هشتم بازمانده‌ها تصمیم گرفتند برای اینکه دیگه نخوان آسیبی بهم بزنن، اسلحه هاشون رو بندازن توی آب. ۱۵ نفر مونده بودن. تشنگی داشت امون‌شون‌ رو می‌برید. هر از گاهی از آب دریا یه لبی تر می‌کردن ولی یه نفرشون دیگه نتونست اینجا تحمل کنه، لیوان لیوان از آب دریا رو خورد! خب می‌دونید که این کار چقدر تشنگی را شدیدتر می‌کنه! برای اینکه بتونن لب‌هاشون رو تر نگه دارن، ادرارشون رو توی یه ظرفی جمع می‌کردن و ازش استفاده می‌کردن. می‌خوردنش! حتی همین ظرف ادرار هم چند بار دزدیده‌ شد! یه بارم یکی‌شون اتفاقی توی وسایل‌شون یه لیمو پیدا کرد. با اینکه خیلی سعی کرد خودش تنهایی بخوره، ولی می‌دونست که اگه با بقیه تقسیمش نکنه، قطعا باید جونش رو بده. هنوز هم ممکن بود که هر لحظه دوباره بیفتن به جون همدیگه.یه اتفاق امید بخشی که روز دهم براشون افتاد این بود که چند باری پرنده و پروانه بالا سرشون دیدن به‌خصوص دیدن پروانه‌ها خیلی بهشون امید داد. امیدواری‌شون کرد، چون فهمیدند که احتمالا باید نزدیک ساحل باشن، حالا بماند که از گرسنگی، همین پروانه‌ها رو هم می‌گرفتن و می‌خوردن؛ ولی قایق‌شون چیزی نداشت که باهاش بتونن پارو بزنن و خودشون رو برسونن سمت ساحل.یه روز هم چندتا کوسه دور قایق‌شون شروع کردن چرخیدن. حالا فکر نکنید اینا از کوسه‌ها ترسیدن! انقدر گرسنه بودند که با شمشیر می‌خواستن شکارشون کنن، ولی نتونستن. توی روزهای بعدی هم همین کوسه‌ها شده بودن هم‌سفرشون انقد دیگه رد داده بودند که هر کدوم‌شون یه طرف قایق لخ ولو شده بودند. کاملا منتظر مرگ بودن دیگه! هر از گاهی این جک‌وجونورها که موج می‌نداختن توی کلک رو می‌گرفتن می‌خوردن.یه روز ولی چشم باز کردن دیدن انگار یه چیزی از دور داره میاد سمت‌شون. یه کم بیشتر نگاه کردن دیدن انگار شبیه کشتیه. حالا روز چندم؟ روز سیزدهم. سیزده روز بود که روی آب سرگردون بودن. یکم نزدیک‌تر که شدن دیدن نه واقعا کشتیه. کشتی رو که دیدن تمام این سختی‌ها و فجایع این سیزده روز از یادشون رفته و با اون یه ذره جونی که داشتن دادوبیداد و شلوغ بازی درآوردن، ولی دیدن که انگار کشتی جای اینکه بهشون نزدیک بشه، یعنی داره دورتر و دورتر می‌شه. دورتر شد و دورتر شد و ناپدید شد! دیگه نمی‌دیدنش! نابود شدن واقعا!از قبل هم ناامیدتر و تباه‌‌تر. گفتن ما که دیگه تمومیم واقعا. یه تخته چوب حداقل برداریم اسم‌هامون رو روش بنویسیم بزنیم روی تیرک کلک که حداقل اگه کلک رو پیدا کردن، خانواده‌هامون بفهمن که ما تا روزهای آخر زنده بودیم. اسم‌شون رو نوشتن روی تخته و گذاشتنش کنار. شدت آفتاب انقدر زیاد بود که تن خیس‌شون قشنگ داشت آتش می‌زد. یه چادر وسط همون کلک زدن و رفتن زیرش نشستن.بعد یکی از این ملوان‌ها می‌گه من برم این تابلو رو بکوبم روی تیرک و بیام. از چادر که میره بیرون جنگی برمی‌گرده تو. چنان برقی توی چشماش بود، چنان شوری داشت که زبونش بند اومده بود! یهو که زبونش باز شد، داد زد رستگار شدیم، رستگار شدیم، یکی از کشتی‌هایی که با مدوسا بود، اومده بود دنبال‌شون. همون کشتی که کاپیتان و فرماندار رو هم پیدا کرده بود. بازمانده‌های مدوسا، بعد از ۱۳ روز نجات پیدا کردن.بعد تمام مصیبت‌هایی که کشیدن، قتل‌هایی که انجام دادن، کارهایی که برای زنده موندن مجبور شدن بکنن، نجات پیدا کردن! ۱۵ نفر مرد لخت، بدن‌های استخونی، چشم‌هایی از حدقه بیرون زده، ریش‌های بلند، شبیه هر چیزی بودند، جز انسان، جز آدمیزاد!کشتی که پیداشون کرد از سنگال اومده‌ بود. کاپیتان و فرماندار رو رسونده بود سنگال، اومده بود دنبال اینا. حالا جالب اینه که تقریبا داشتن بی‌خیال جستجو هم می‌شدن، بعد از چند روز گشتن داشتن برمی‌گشتن سنگال که ناخدا متوجه تغییر جهت باد می‌شن بعد احتمال میده که تغییر جهت باد شاید کلک اونا رو بیاره سمت کشتی و همینم شد.حالا یه نکته‌ دیگه هم بگم اون حرکتی که زدن و زخمی‌ها رو توی دریا غرق کردن، همون کار باعث شد که ذخیره‌ شراب‌شون تا روز سیزدهم بمونه و دقیقا آخرین روزی بود که شراب داشتن. البته حالا بماند که چند روز بعد از اینکه رسیدن ساحل، پنج نفرشون به‌خاطر ضعف شدید بدنی مردن و فقط ۱۰ نفر از اون ۱۵۰ نفر زنده‌ بودن. بعد از این ماجرا وقتی خبرش در فرانسه پخش شد، دولت فرانسه تمام اتهام رو برد سمت کاپیتان کشتی و اون رو به ۳ سال حبس، تنزل مقام و پس گرفتن تمام نشانه‌هایی که بهش داده بودن محکوم کردن، ولی جامعه و مردم براش حکم اعدام می‌خواستن.کاپیتان مدوسا هیچ‌جا دیگه مورد احترام مردم نبود، تا آخر عمرش که در ۷۸ سالگی مرد. همه جا با توهین و بدرفتاری بقیه مواجه می‌شد. حتی پسرش هم به‌خاطر فشار روانی وحشتناکی که توی خانواده‌شون بود خودکشی می‌کنه. دولت هم که اصلا نمی‌خواست به‌خاطر این موضوع به چالش جدیدی بر بخوره به هیچ عنوان به بازمانده‌ها اجازه نداد که درباره‌ این موضوع جایی چیزی بگن.یه پزشکی بین اونا بود که می‌خواست یک کتاب در مورد این حادثه بنویسه و خاطراتش از اون ۱۳ روز ترسناک بگه، ولی هم جلوی کتابش رو گرفتن، هم انداختنش زندان. در نهایت دو تا کتاب در مورد این حادثه نوشته شد. که هر دو تاش در انگلستان به چاپ رسید و در تمام اروپا منتشر شد و یک رسوایی بزرگ برای دولت فرانسه رقم‌ زد.دو سال بعد از این ماجرا یک هنرمند فرانسوی، یک نقاشی معروف به نام کلک مدوسا از این حادثه می‌کشه که ماجرا رو بیشتر سر زبون‌ها می‌ندازه. حتما این نقاشی با تحلیلش توی پیج اینستاگرام راوکست می‌گذارم که ببینید.چیزی که شنیدید ۴۷مین اپیزود راوکست بود که در خرداد ۱۴۰۱ منتشر می‌شه. اگر از شنیدن این اپیزود لذت بردید از طریق لینکی که توی توضیحات این پادکست هست می‌تونید از راوکت حمایت مالی کنید، اگر دوست نداشتید این کارو انجام بدید هیچ ایرادی نداره، این اپیزود رو می‌تونید به بقیه هم معرفی کنید که بشنون. شبکه‌های اجتماعی راوکست رو فراموش نکنید، توییتر تلگرام و اینستاگرام مطالب تکمیلی هر اپیزود اونجا میذارم.سایت راوکست رو یادتون نره! اونجا می‌تونید هم اپیزودها رو دانلود کنید و هم آنلاین بشنوید و همین که داستان‌های جانبی هر کدوم از این ماجراهایی که تعریف کردیم رو به‌همراه موضوعاتی که توی پادکست در موردشون صحبت نکردیم رو اونجا ببینید و بخونید.بقیه قسمت‌های پادکست راوکست را می‌تونید از این طریق هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/برزخ-مدوسا-id6026440-id674626273?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A8%D8%B1%D8%B2%D8%AE%20%D9%85%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%A7-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست راوکست</category>
                <author>پادکست راوکست</author>
                <pubDate>Sun, 04 Aug 2024 16:05:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود ۴۶؛ کشتار کاتین</title>
                <link>https://virgool.io/ravcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B4%DB%B6-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86-rm0qwuwpe55r</link>
                <description>در شمال غربی روسیه جنگلیه به اسم کاتین. این یکی از جنگل‌های مشهور روسی است نه به‌خاطر طبیعت و در درختاش به‌خاطر این که در بخشی از این جنگل بیش از چهار هزار افسر لهستانی دفن شدند که در سال هزار و نهصد و چهل توسط پلیس مخفی شوروی انکاود کشته‌ شدند. تازه فقط همینا نیستن کلی جسد دیگم کنارشون هست که همه‌شون شهروندان شوروی بودند و در زمان‌های مختلف توسط پلیس مخفی اعدام‌شدن قتلگاه کاتین فقط گوشه‌ای از کشتار و سرکوبی بود که استالین توسط جلدهایی که در پلیس مخفی براش کار می‌کردند راه انداخته بود.قربانی‌های این کشتار هم مردم شوروی بودند و هم غیر روس‌هایی که برای شوروی خطر به‌حساب می‌اومدند در قضیه کاترین هم این بار نوبت رسیده بود به افسران لهستانی که در جنگ جهانی دوم با اینکه علیه آلمان نازی می‌جنگیدن ولی باز هم از گزند قدرت طلبی و سرکوب استالین در امان نبودن.سلام من ایمان نژاد احد هستم و شما به چهل و ششمین اپیزود راوکست گوش می‌کنید که در اردیبهشت هزار و چهارصد و یک منتشر می‌شه در هر قسمت از راوکست داستان واقعی یا ماجرای یک رویداد مهم تاریخی می‌شنوید و در این قسمت قرار که براتون ماجرای کشتار جنگل کاتین رو روایت کنم ماجرایی که یکی دیگه از جنایت‌های استالین رو نشون میده تا بیشتر با سرکوب با خفقان و کشتار سازماندهی شده‌ای که انجام می‌داد آشنا بشیم. اقداماتی که شاید خیلی ازش بی‌خبر باشند یا حداقل از وسعتش چیزی ندونن، فقط دقت داشته باشید که این اپیزود ممکن برای همه مناسب نباشه. اپیزود چهل و ششم قتلگاه کاتین.جنگ جهانی دوم با حمله‌ آلمان نازی به لهستان شروع شد، کی یکم سپتامبر هزار و نهصد و سی و نه. لهستانی‌ها به‌خاطر غافلگیری که پیش اومده بود خیلی سریع خط مقدم رو از دست می‌دن و فقط یک هفته زمان لازم بود که ورشو محاصره بشه و زیر حمله‌های هوایی آلمان کوبیده بشه. شرایط جنگی باعث شد نیروهای ذخیره ارتش برای جنگ فراخوانده بشن اینا بیشتر کسایی بودن که در زندگی عادی‌شون نقاش و کارمند و کارگر و فروشنده و این چیزا بودن. کسانی نبودند که به‌طور حرفه‌ای ارتشی باشن. یکی از این آدما که در شرق ورشو گشت‌زنی می‌کرد، سروان ژوزف بود.سروان ژوزف در خاطراتش می‌گه که دیگه توانی نداشتیم ولی مصمم بودیم که با نازی‌ها بجنگیم سعی کردیم فرادمون سازماندهی کنیم ولی روح‌مون خبر نداشت که در یکی از بزرگ‌ترین خیانت‌های قرن داریم قربانی می‌شیم. داستان چی بود داستان این بود که چند هفته قبل‌تر استالین و هیتلر پیمان عدم تجاوز امضا می‌کنند که همه را انگشت به دهان می‌کنه، ولی هیچ‌کس فکر نمی‌کرد که دیکتاتورهای شرق و غرب پنهانی سر تقسیم لهستان با هم به توافق رسیده بوده باشن. استالین می‌خواست حالا سهم خودش برداره شرق لهستان برای شوروی و غربش برای آلمان. هفدهم سپتامبر ارتش سرخ شوروی در کمال ناباوری و حیرت همه به شرق لهستان حمله می‌کنه و دویست و سی هزار سرباز لهستانی را خلع سلاح و اسیر می‌کنه که یکی از این اسرا همین آقای ژوزف بود.روس‌ها اسرا ر. بردن به تارنوپل. این منطقه سکنه‌اش بیشتر اکراینی و بلاروس بودند که دنبال استقلال هم بودن. روسها را به چشم ناجی و برادر می‌دیدند، نیروها و مقامات لهستانی مسخره می‌کردن، براشون جک درست می‌کردن. نیروهای روسی اونجا روزنامه‌های اوکراینی پخش می‌کردند که توش از حمایت مسکو و سرزمین رویایی‌شون شوروی حرف‌ می‌زدن. خلاصه حرکت‌شون سمت مرز شوروی ادامه پیدا می‌کنه و چند روز بعدشم رسما وارد خاک شوروی می‌شن. یه پزشک یهودی به اسم سالمان بین اسرا بود که میگه ما رو توی یه مزرعه بزرگ به صف کردن که اسامی درجه‌هام یادداشت کنن. تو خاطراتش ایشون می‌گه که صف طولانی از سربازان که در دل ناکجاآباد پیچ و تاب می‌خورد همه منتظر بودند که اسم درجه و شماره‌ شناسایی‌شون ثبت بشه نفری جلوی این با افتخار به سربازهای روس اعلام کرد که کمونیسمه، به افسر جواب داد ببند دهنتو کمونیست‌های گنده‌تر از شما ر هم شهرشونو کم کردیم سفرمون بیچاره به کشور رویایی تیره و تار شده بود.گروه سروان ژوزف رو جدا از بقیه تو یه جای عجیب‌وغریب زندانی کرده بودن. یه صومعه بود که روی دیوارها تا دلتون بخواد جای گلوله بود نگهبان شون بهشون گفت که اینجا جایی بوده که در جریان انقلاب روسیه بورژواها را اعدام می‌کردن. بورژواها کسایی بودن که سرمایه دار و طرفدار نظام سرمایه‌داری بودن اونجا هم دایما مورد آزار و اذیت روحی و روانی و جسمی بودن وقت و بی‌وقت با صدای بلند موسیقی پخش می‌کردن تو اتاق‌های خیلی کوچیک و بدون هیچ امکاناتی نگهداری‌شون می‌کردن یه سریاشون مجبور بودن زیر تخت‌خواب بقیه بخوابن در مجموع سه هزار و هشتصد افسر لهستانی توی این صومعه زندانی بودن اسم منطقش استاروبیلسک بود. بقیه‌ افراد هم مثل سالمان همون پزشک یهودی فرستاده می‌شن به یک صومعه دیگه در کوزی‌سک. این صومعه توی روسیه بود. اونجا هم چهار هزار و پانصد لهستانی زندانی می‌شن البته یه صومعه‌ی سومی هم بود به اسم اوستاشکوف توی جزیره‌ کوچیک در دریاچه‌ای توی شمال روسیه. اونجا هم باز شیش هزار و پانصد لهستانی زندانی بود. هیچ کدومشون خبر نداشتند که روسها چی داره تو سرشون می‌گذره اون اسیر ماشین سرکوب مخوفی متشکل از مردان و زنانی بودند که کورکورانه خودشونو وقف آرمان‌های حزب کرده‌ بودن. ماشین سرکوبی که از بیست و دو سال قبل در سال هزار و نهصد و هفده شروع به‌کار کرده بود.سال هزار و نهصد و هفده بود که پلیس مخفی شوروی با اسم چکا توسط یک بلشویک لهستانی تبار به امیریاندا بلشویک‌ها کمونیست‌هایی بودند که بعد از یک انقلاب نه چندان صلح آمیز قدرت در روسیه تزاری به‌دست گرفتند و اتحادیه جماهیر شوروی را بنا کردن چکا مخفف کمیسیون فوق العاده مقابله با ضد انقلاب و خرابکاری بود این سازمان در زمان تاسیس ششصد عضو داشت که همه‌شون از بلشویک‌های تندرو بودن.یک سال بعد با بالا گرفتن جنگ داخلی بین سفیدها که طرفدار تزارها بودن و سرخ‌ها که کمونیست بودند چکا مسئول تثبیت قدرت و در واقع دیکتاتوری حزب در مناطق تحت کنترل کمونیست‌ها شد. چند ماه بعد که سفیدها توی یه سری از شهرها قدرت در دست گرفتن، تازه مشخص شد که چکا چه جنایت‌هایی که نکرده. گورهایی پیدا شد که نشون میداد اون‌ها مخالفان حکومت یا حتی کسانی که مشکوک به مخالفت بودن بعد از اینکه لختش می‌کردن اعدام می‌کردن و توی گروه‌های جمعی دفن کردن.هدف چکا بود که هر نشانه‌ای از دنیای قبل از انقلاب رو از بین ببره. اونا سال بعدش سه هزار کشیش دستگیر و اعدام کردن یه وقتایی این کشش‌ها برای کفاره دیداریشون مجبور می‌شدند سرب داغ بخورن. تو همچین شرایطی دیگه کسی جرات رفتن به کلیسا و صومعه‌ها رو نداشت. همین شد که صومعه‌ها شدن زندان و قتلگاه حتی زیرزمین دفتر مرکزی چکا در مسکو شده بود زندان و محل اعدام. مخالفان بعد از جنگ داخلی و شکست سفیدها تعداد نیروهای چکا از ششصد نفر رسیده بود به دویست و شصت هزار نفر فقط سه سال طول کشید تا به این عدد برسند و این آخرین آماری بود که به‌صورت رسمی اعلام شد، بعدش دیگه تعداد نیروهای چکا محرمانه موند.سال هزار و نهصد و بیست و شیش بیستم جولای نهصد و بیست و شیش ژرژینسکی به‌خاطر ناراحتی قلبی می‌میره و میراثی از خودش به‌جا می‌گذاره که با قدرت مسئولیتش رو که قتل عام مخالفان حکومت بود با سرعت بسیار بالایی انجام می‌داد. تصفیه‌هایی انجام شد که خودی و غیرخودی نمی‌شناخت حالا سرنوشت کسانی که جایگزین شدن خیلی جالبه هر کدومشون به نوعی قربانی همین سازمانی شدن که اداره‌ش می‌کردن.یکی از کسانی که حسابی تونست در تشکیلات چکا پیشرفت کنه، لاورنتی بریا بود. این آدم از بلشویک‌های گرجستان بود مثل استالین اون تونسته بود، به‌عنوان یک ضد بلشویک خودش وارد دم و دستگاه مخالفان گرجستانی بکنه و یه لیستی از کسایی که دارن علیه بلشویک‌ها فعالیت می‌کنن دربیاره. اون لیست تحویل پلیس مخفی میده و تمام افراد اون لیست بعدا اعدام می‌شن. خوش‌خدمتی‌های بریا اون و به ریاست چکا در گرجستان رساند. البته اون موقع چکاپ اداره‌ سیاسی یا ان‌ کا وی‌ دی (NKVD) اسم داده بود. حالا توی داستان‌مون برای اینکه این اسما زیاد با هم قاطی نشه، ما دیگه کلا این سازمان پلیس مخفی صدا می‌زنیم.شد امین و معتمد و محافظ شخصی استالین کلی از بلشویک‌های قدیمی گرجستان رو هم به جرم خیانت، اعدام کرد. کلا توی دوره‌ استالین بسیاری از رهبران و نیروهای انقلابی و نزدیکان لنین که بلشویک‌ها به قدرت رسانده بودند به اتهام خیانت و دسیسه اعدام‌شدن؛ ولی درست وقتی که بریا منتظر بود تا استراون رییس پلیس مخفی شوروی بکنه این پست به نیکلای یژوف موجودی فاسد و پارانویید با بیماری‌های زمینه‌ای مختلف رسید. خیلی‌ها اصلا متعجب بودند که این آدم با این همه مریضی اصلا چجوری هنوز زنده‌ست!به دستور استالین یه جفت تقریبا تمام ژنرال‌های ارتش سرخ و دو سوم اعضای کمیته مرکزی حزب رو اعدام می‌کنه. دو سوم! اما این تصفیه‌ها فقط نوک کوه یخ بود بخش بزرگی از ماجرا هنوز از دید مردم پنهان بودش. سال هزار و نهصد و سی و هفت عملیات پلیس مخفی تسویه رو به جامعه‌ وسیع‌تری از روس‌ها گسترش می‌ده و برای هر منطقه‌ای سهمیه تعیین می‌کنه؛ یعنی هر منطقه از این تاریخ تا اون تاریخ باید n نفر از نیروهای شوروی تصفیه کرد. تصفیه‌ هم زندان نبود، اعدام بود یا بلافاصله اعدام می‌شدند یا اگه خیلی خیلی خیلی شانس می‌آوردن می‌فرستادن اردوگاه‌های کار که اسمشون گولاگ بود.در مجموع دویست هزار نفر به گولاگ تبعید شدند و هفتاد هزار نفر اعدام شدن. نکته‌ جالب رقابتی بود که بین منطقه‌های مختلف برای گرفتن سهمیه بیشتر برای تبعید و اعدام مخالفان بود. بیشتر این آدما رو هم شبانه دستگیر می‌کردند و زیر شکنجه مجبورش می‌کردند به کرده و ناکرده اعتراف کنن.برای جرم‌هایی که مرتکب نشده بودن هم‌دست معرفی می‌کردند، بعد می‌رفتن اونا رو هم می‌گفتند. مرحله بعد هم احتمالا اعدام بود که توسط جلدهای حرفه‌ای استالین به رهبری واسیلی بلوخین انجام‌شد. این آدم یه چوپان ساده بود که بعد انقلاب شد آدمکش بلشویک‌ها. آدم‌های سرشناس و افراد حزب رو خودش شخصا اعدام می‌کرد. این اعدام‌ها اکثرا شبونه در سلول‌هایی که عایق صدا داشتن انجام می‌شد. دو نفر پلیس دست‌های اعدامی رو می‌گرفتن و بلوخین از پشت سر بهشون تق تق تق شلیک می‌کرد. در یه مقطعی روزانه ده‌ها نفر اعدام می‌کردند بعد شبونه جنازشو یا می‌بردن تو کوره‌های آتش یا تو گروه‌های دسته‌جمعی که تو جنگل حفر کرده بودند دفن میکردن سریع گورها را می‌پوشاندند و روشون نهال می‌کاشتن معمولا هم از صنوبر استفاده می‌کردند، چون سریع‌تر رشد می‌کرد. این برنامه‌ کشتار به پلیس مخفی کمک کرد که در یک بازه‌ زمانی یک و نیم ساله هفتصد و پنجاه هزار روس رو قتل عام کند.بهونه‌شون هم این بود که دارن با خائنین و قاتلان و فاشیست‌ها و طرفداران نظام سرمایه‌داری، مبارزه می‌کنند. ولی فکر نکنید این کشتار فقط برای بقیه بودا، گریبان خود افراد پلیس مخفی رو هم گرفت. استالین یه روز یه جفت رو متهم کرد که با سهل انگاری باعث شده که خائنین به پلیس مخفی نفوذ کنن. در واقع سعی داشت کاری کنه که تصفیه کننده‌ها خودشون تسویه‌ کنن. چنان همدیگه رو قصابی می‌کردند، چنان دیوانه خانه‌ای درست شد که خیلیا در شرایطی داشتن اعدام می‌شدند که فریاد می‌زدند زنده باد استالین. حتی رییس قبلی پلیس مخفی جلوی چشم رئیس جدیدش به‌دست بلوخین اعدام شد؛ یه همچین وضعیتی بوده!سال بعد استالین ژوزف و تنزل درجه داد و بالاخره لاورنتیا رو جای اون منصوب کرد. بریا بالاخره به اون چیزی که می‌خواست رسید و خوب هم می‌دونست که اگه می‌خواد زنده بمونه و سر پستش باشه باید به درد بخور باشه اومد برنامه‌ای رو پیاده کرد که نیروهای شوروی در حمله به لهستان افسران این کشور رو دستگیر کنن. آدم‌هایی مثل سالمان و سروان ژوزف هم طی همین برنامه‌ریزی دستگیر شدند.سالمان هم‌رزم‌هاش چهار ماه در کوزیسم زندانی بودن. اون اواخر که اجازه داشتن به خانواده‌هاشون نامه بدن به هیچ عنوان نباید اسمی از اردوگاه و صومعه‌ای که توش زندانی بودن می‌آوردن خانواده‌هاشون فقط باید به یک آدرسی که بهشون اعلام شده بود یه خونه توی ناکجاآباد در مسکو بود، نامه می‌فرستادن توی زندان براشون جلسه‌ها و کلاس‌های آموزشی می‌گذاشتن. در مورد سوسیالیسم و تاریخچه‌ حزب و این حرفا.از بلندگوها صبح تا شب صدای استالین و فیلم‌های تبلیغاتی پخش می‌شد. سروان ژوزف می‌گه بعضی شبا از هر کی جداگانه بازجویی می‌شد. برای اذیت و شکنجه نبود، پلیس می‌خواست که از جیک‌وپوک زندگی‌مون، خانواده‌ه‌هامون، اعتقادات‌مون، تعهدات‌مون از همه چیزمون سر در بیاره!می‌گه حتی یک نصف شب یه دفعه اومد خود من از تخت کشیدن بیرون بردن برای بازجویی حالا این داستان هم‌زمان شده بود با اینکه شوروی نصف لهستان را اشغال کرده بود. ارتش سرخ تقریبا نصف کشور رو گرفته بود و ضمیمه خاک شوروی کرده‌ بود. برنامه‌ریزی هم داشت به‌سمتی می‌رفت که کشوری به اسم لهستان دیگه وجود نداشته باشد.حکومت کنترل کامل شرق لهستان در دستش بود. اوکراینی‌های طرفی شوروی که کمم نبودن داشتن کیف می‌کردن. هم‌زمان پلیس مخفی میاد لیستی از افرادی تهیه می‌کنه که به گفته‌ خودشون شوروی ناپذیر بودن. می‌گفت اینا هیچ وقت به‌سمت ما نمیان باید یه فکری به حالشون بکنیم. ولی این آدما کیا بودن اعضای احزاب کمونیست بودن، اتحادیه‌های دانشجویی بودن، پلیس و افسران ارتش بودن، هر کسی که به غرب رفت و آمد داشت بود، کارخونه داره، رستوران داره، هتل‌دارها، اینا از نظرشون کسایی بودن که ترویج فرهنگ سرمایه‌داری می‌کردن، روحانیون هم بودن به نظر من بیشتر باید لیستی از افراد شوروی پذیر تهیه می‌کردند تا شوروی ناپذیر؛‌ چون تقریبا همه از نظرشون مخالف به‌حساب می‌اومدن.بریا خیلی دقیق گزارش‌هایی که از صومعه زندان‌ها بهش می‌رسید و بررسی کرد. سه تا منطقه بود که افسرهای لهستانی اونجا زندانی بودن. بعد حدود پنج ماه اسارت دیدن که ظاهرا کلاس‌های آموزشی که براشون می‌گذاشتن تاثیری در عقایدشان نداشته! تاثیری که نداشته هیچ یه سری علنا علیه شوروی حرف می‌زدند. مراسمی مذهبی برگزار می‌کردن. کمونیسم‌ها این مراسما رو برنمی‌تابیدن دیگه! بریا گفت اینجوری نمی‌شه باید یه کار اساسی کرد! ولی قبلش باید کار نیمه تمامش رو تموم می‌کرد.رفت زیرزمین لوبیانکا مقر پلیس مخفی در مسکو و به زندانی جدیدش سرزد. حدس می‌زند این زندانی کی باشه؟ نیکولای یژوف رئیس سابق پلیس مخفی کسی که خودش دستور تصفیه‌ تصفیه کننده‌ها را داده بود. کسی که برخی جلد پلیس مخفی جلوی چشمش رییس قبلی سازمان اعلام کرده بود، حالا نوبت خودش بود که جای نفر قبلی زانو بزنه و جلوی چشم بریا اعدام بشه.یه جفت زیر شکنجه به اجبار اعتراف کرده بود که به حزب خیانت‌کرده. کلا روند این‌جوری بود که وارد سازمان می‌شدی، رشد می‌کردی، رییس می‌شدی، نفر قبلی اعدام می‌کردی، کشتارهای پلیس مخفی مدیریت می‌کردی، در نهایت هم خودت اعدام می‌شدی؛ یژوف هم دقیقا همین مسیر رو تا انتها رفت و سال هزار و نهصد و چهل در زیرزمین معروف لوبیانکا، توسط بلوخین اعلام شد.حالا نکته‌ جالب اینه که یه جا خودش یه دختر خونه داشت که پدر و مادر قبلی این دختر عضو پلیس مخفی بودن و به‌دست افراد یه جفت توی جریان تصفیه‌ها اعدام شده بودن. حالا سرپرست جدیدش همون بلا سرش اومده بود. یک ماه بعد، بریا نامه‌ای به رفیق سالنش می‌زنه که موضوع بسیار مهمی در مورد سربازان لهستانی زندانی شده‌ست. توی نامه گفته که اونا دشمن های شوروی و نفرت از نظام ما در آن‌ها موج می‌زنه. توصیه بریا اینه که تمام این زندانی‌ها و یازده هزار افسر و غیرنظامی بازداشتی در بخش‌های اشغالی لهستان باید به جوخه‌های اعدام سپرده بشن؛ مثل همیشه این درخواست اعدام توسط اعضای دفتر حزب تایید می‌شه و امضای استالین رو هم می‌گیره!البته پنج نفر دیگه هم باید این درخواست‌ها را تایید می‌کردند که خب جرات تایید نکردنش نداشتن وقتی استالین تایید می‌ده یعنی تموم دیگه!برای اینکه ماموریت راحت انجام بشه باید یه‌جوری رفتار می‌کردند که زندانیان فکر کنن به‌زودی قراره آزاد بشن. از پنج آوریل هزار و نهصد و چهل اسرای صومعه‌ها در گروه‌های کوچک با قطار فرستاده می‌شن به زندانی که جناب بلوخین و دارودسته‌اش منتظرشون بودن. این داستان سال‌ها بعد تقریبا پنجاه سال بعد، توسط افسر پلیس و رئیس زندانی که اونجا بوده فاش می‌شه. میگه وقتی بلوخین دو نفر دیگه اومدن دفترم گفتن که باید بریم سراغ کار وحشت کرده بودم، ولی رد کردنش هم خطرناک بود؛ برای همین قبول کردم تو زندان دری داشتیم که به راهرویی می‌رسید که با نمک پوشیده شده بود تا صدای گلوله بیرون نره. زندانی به اون راهرو می‌رفتن بعد می‌پیچیدن به‌سمت چپ وارد یه اتاق قرمز می‌شدن تو این اتاق هویت‌شون چک می‌شد که یه وقت اشتباهی پیش نیاد و وقتی که مطمئن می‌شدند که همون شخص زندانیه بهش دستبند می‌زدن می‌فرستادن به سلول اعدام این سلول یک در ورودی داشته یا در خروجی. خودشون از در ورودی وارد می‌شدند و جنازشو از در خروجی می‌رفت بیرونو فرستاده می‌شد پشت کامیون‌ها.شب اول اونا سیصد نفر رو اعدام کردن ولی چون اعدام باید در سپیده دم متوقف می‌شد، بلوخین دستور داد که اسرا را در گروه‌های دویست و پنجاه نفره بیارن. اعدام‌ها تا بیست و دو سی‌هزار نهصد و چهل هر شب انجام می‌شد، فقط یک روز استراحت کردن تا روز اول می روز کارگر شیش هزار و دویست و هشتاد و هفت نفر اعدام شدن. اسرای صومعه‌ای که سروان ژوزف توش زندانی بود و بردن به شهر خارکوف. تا شیش هفته‌ بعد هرشب گروه گروه اعدام انجام می‌شد. تو این شهر سه هزار و هشتصد و نود و شیش نفر اعدام شدن، اما اسرایی که توی جنگل کاتین دفن شدن اسرای سومیکو اونا رو با کامیون به جنگل بردن تو روز روشن برخلاف اعدام‌های قبلی بالاسر گروه‌هایی که کنده بودند گروه گروه اعدام کردن.چهار هزار و چهارصد و چهار نفر در کاترین اعدام شدند که به قتل عام کاتین معروفه! اعدام‌های اینجا تموم نشد تازه! پلیس مخفی افسران و نظامیان زندانی در لهستان رو هم به شهرهای کی‌يف، خارکف و مینس آورد و اعدام کرد.احتمالا این روزا اگر جنگ روسیه و اوکراین دنبال می‌کنید، این اسم‌ها رو زیاد شنیدید. هفت هزار و سیصد و پنج نفر تو این شهرها اعدام‌شدن. ظرف یک ماه و نیم شوروی در مجموع بیست و دو هزار افسر و غیرنظامی لهستانی را اعدام می‌کنه. بعد این کشتار با دستور فوق سری که بریا می‌ده حقوق یک ماه به‌عنوان پاداش به پلیس‌هایی که در اعدام لهستانی‌ها نقش داشتن میدن. در مجموع چهل جلد بیست و دو هزار نفر تو شیش هفته اعلام کرده بودن؛ خب از نظر اونا چنین دستاوردی واقعا سزاوار جایزه بوده دیگه! اما عملیات پلیس مخفی اونجا تموم نشد باید خیلی سریع تمام رد پا رو از بین می‌بردند. فقط تو دو شب تمام خانواده‌های اعدامیان دستگیر کردند و به گولاگ‌ فرستادن. حدود شصت هزار نفر و بهشون می‌گفتن که داریم می‌بریمتون که همسر و پسران و بچه‌هاتون ببینید، بعد این موج کشتار و بازداشت و تبعید موج‌های بعدی تازه رخ داد. یک میلیون نفر از لهستانی‌های شوروی ناپذیر به قزاقستان و سیبری تبعید شدن. سروان جوزف و سالمان جزو آخرین نورهایی بودند که از صومعه‌ها منتقل شدن به یه زندان دیگه که سیصد و نود و پنج افسر لهستانی اونجا زندانی بودن. حالا اینا بی‌خبر از همه‌جا شاکی شده بودند که چرا ما رو هم مثل بقیه آزاد نکردید! فکر می‌کردند که او قبلا همه آزاد شدن دیگه خبر نداشتند که الان تو گورهای دسته‌جمعی‌اند. اتفاقا این دو نفر تو زندان با همدیگه دوستن می‌شن و برای سرگرمی و گذراندن وقت جلسه میذارن، کتاب می‌خونن، هیچ‌وقت هم معلوم نشد که این سیصد و نود و پنج نفر را اعدام نشدن! شاید مثلا پلیس مخفی می‌خواست که از اینا یه روزی استفاده بکنه.سه سال بعد از این ماجرا با حمله این نازی‌ها به شوروی پیمان عدم تجاوزی که با هم بسته بودن دود شد رفت هوا!شوروی حسابی تو جنگ داشت از نازی‌ها آسیب می‌دید الان فقط انگلستان بود که داشت خیلی جدی روبه‌روی نازی‌ها مقاومت می‌کرد. چرچیل نخست وزیر انگلستان تصمیم می‌گیره که برای شکست هیتلر هم که شده نفرتش از کمونیست‌ها رو بزاره کنار و به شوروی کمک کنه، ولی از اون طرفم رابطه‌ چرچیل با دولت در تبعید لهستان هم خوب بود این وسط باید واسطه‌گری می‌کرد.هرطور که بود تونست نماینده‌های لهستان و شوروی بشونه پای میز مذاکره که با همدیگه علیه نازی‌ها به یه توافقی برسن. طبق توافقی که انجام می‌شه شوروی دولت لهستان به رسمیت می‌شناسه و قرار می‌شه که زندانی‌های لهستانی آزاد باشند و اونایی که توان جنگ دارند در شوروی یک ارتش لهستانی تشکیل بدن و علیه نازی‌ها بجنگد؛ اما حاضر نمی‌شه که بخش‌های اشغالی لهستان و تخلیه کنه اسرای لهستانی فرستاده می‌شن سمت مرزهای کوه اورال تا نیروهای نظامی شون و تشکیل بدن تو دمای منفی سی درجه، خسته و گرسنه بدون هیچ سرپناهی. تا سال بعدش نود و سه هزار نفر از این اسرا از مریضی و گرسنگی می‌میرن. شرایط زندگی‌شون تقریبا فرقی با زمان اسارت نداشت! ارزش جدید لهستان به فرماندهی آندرس تشکیل می‌شه.این آدم جزو افسرانی بود که از اعدام جون سالم به‌در برده بود تمام این دو سال توی لوبیانکا مقر اصلی پلیس مخفی زندانی بوده. بریه شخصا دستور آزادیش رو داده بود. وقتی که آزاد می‌شه می‌فهمه که تقریبا کل ستاد فرماندهی در زمان بازداشتش ناپدید شدن. سروان ژوزف‌ و سالامان هم بهش ملحق می‌شن که کار تشکیل ارتش رو انجام بدن. اینا اول فکر می‌کردن که شوروی جای اینکه سروان رو آزاد کنه اونا رو تحویل آلمان داده؛ یعنی از صلیب سرخ که آمار می‌گیرن می‌فهمن که همچین خبری نبوده.آندرس ماجرای تخلیه‌ صومعه‌ها رو که می‌شنوه بیشتر مشکوک می‌شه! از کرملین می‌خواد که توضیح بده که بقیه افسرا کجان؟ کرملین هم می‌گه که طبق توافق‌های قبلی انجام شده، همه‌شون آزاد شدن؛ ولی نماینده‌ دولت لهستان می‌خواست ماجرای مرزبندی‌ها و ناپدید شدن این همه آدم مشخص بشه. با یکی از رهبران اصلی حزب که امضا پای نامه‌ اعدام اسرا بود، صحبت می‌کنه طرف می‌گه از ماجرای افسرا که خبری ندارم، در مورد مرزها هم رئیس استالین باید نظر بده. استالین هم می‌گه که فعلا بیاین سر ماجرای مرزها با همدیگه سر شاخ نشیم، بیخیال! ولی در مورد افسران تو من قول می‌دم که بریا تمام تلاشش رو بکنه که پیداشون کنه. انگار مثلا در مورد چهار تا زندانی فراری داشت صحبت می‌کرد. بالای بیست و دو هزار نفر آدم نیست و نابود شده بودن اما حقیقت ماجرا این بود که استالین می‌خواست با فرستادن لهستانی‌ها و خط مقدم، اونم بدون آموزش و تجهیزات درست درون از دستشون خلاص بشه! آندرس اما با این قضیه مخالفت کرد! گفت شرایط بخواد این باشه به هیچ عنوان حاضر نیستیم وارد جنگ بشیم.استالین هم در عوض اومد چیکار کرد، اومد نیروی غذایی‌شون رو نصف کرد. آندرس به سروان ژوزف گفته بود که شکی نداره که افسران‌شون توسط شوروی اعدام شدند. تصمیم می‌گیره که به چرچیل پیشنهاد بده که ارتش جابه‌جا کنن و ببرن یه کشور دیگه. حالا حدس می‌زنید کجا؟ ایران!این ماجرا مصادف شده بود به وارد شدن آمریکا به جنگ و چی بهتر از این برای شوروی که با حمایت اروپا و آمریکا علیه نازی‌ها بجنگه. اینا قشنگ ببینید دیگه، تمام شعارهایی که دیکتاتورها میدن و عالم و آدم و دشمن خودشون معرفی می‌کنن، همه‌ش کشکه! به‌وقتش می‌شن هم‌پیمان همونا! آمریکا کاملا شوروی هراسی رو گذاشته بود کنار حتی به استالین لقب عمو جو داده بودن!حالا توی جبهه‌ها هم ماموریت پلیس مخفی این بود که مثل یک سد، جلوی فرار و برگشت نظامی از جنگ رو بگیره. شعار معروف‌شون هم این بود که یک قدم به عقب برنگرد! اگه برمی‌گشتن تکلیف‌شون مشخص بود دیگه اعدام! ارتش سرخ تونست جلوی پیشروی نازی‌ها رو بگیره تا مرز شکست پیش ببرتشون! اینجا بود که گوبز وزیر تبلیغات نازی‌ها دست به‌کار شد تا اتحاد آمریکا و انگلیس و شوروی را با تبلیغات منفی علیه شوروی از بین ببره و یه اصطلاح جدید به اسم بلشویک یهودی را خلق‌کرد. کارش هم این شده بود که بلشویک‌های یهودی که همون شوروی بود رو خطر اصلی برای دنیا معرفی کنن و البته یک خبر بسیار مهم رو هم رسانه‌ای کردن. اعلام کردند که ارتش آلمان در جنگل کاتین، اجساد افسران مفقود شده لهستانی را پیدا کرده که توسط پلیس مخفی و بلشویک‌های یهودی اعدام‌شدند. خبر مثل بمب صدا کرد. مسکو دو روز بعد واکنش نشون داد و گفت که این یه دروغ آلمانی فاشیستیه و تمام این افراد چند هفته‌ قبل خود نازی‌ها اعدام کردن. افشای این خبر باعث شد که بین لهستان و انگلیس شکراب بشه. لهستان می‌خواست هر طور شده ته‌توی این ماجرا در بیاد، ولی چرچیل نمی‌خواست اتحادشون با شوروی به هم بخوره! خیلی از افرادی که در کاتین کشته شده بودند از بستگان مقامات لهستانی بودند و اصلا حاضر نبودن بیخیال داستان بشن! چرچیل هم بهشون می‌پرید که توی این شرایط الان باید فکر اتحاد باشن نه دشمنی! می‌گفت انقدر علنی در مورد استالین بد نگید! استالین ولی خب ککش‌ هم نمی‌گزید واقعا. تازه این براش یه فرصت خوبی بود که از شهر لهستان خلاص بشه رابطه‌ی دیپلماتیکش رو با دولت در تبعید این کشور قطع کنه!آوریل هزار و نهصد و چهل و سه جنگل کاتین صحنه‌ جرم شوروی در اختیار نازی‌ها بود. اونا قبول کردند که نماینده‌ای از لهستان در کنار صلیب سرخ از صحنه دیدن کنن. فرستاده لهستان میگه که ساعت نه و نیم صبح به رغم سرمای هوا و بوی تعفنی که نفس کشیدن سخت می‌کرد، تمام اجساد گروه دسته‌جمعی اول رو کشیدیم بیرون. دست خیلی از اعدامی‌ها از پشت بسته شده بود و جای سرنیزه‌ها رو دست پاهاشون می‌تونستین ببینین. میگه زبون‌مون بند اومده‌ بود!بعد از مرور دستورالعمل‌مون کل صبح ساکت نشستیم تا از شوک دربیایم. تنها راه پیدا کردن مقصر تعیین کردن تاریخ کشتارها بود. تیم لهستانی دست به‌کار شدن اجساد رو دادن اسرای روسی از گور کشیدن بیرون صحنه به‌شدت دلخراش بود. دونه‌به‌دونه جسد رو بررسی کردن هر چیزی که ازشون پیدا می‌کردن می‌فرستادن پیش آلمان‌ها تا بررسی بشه! تاریخی ثبت شده روی کاغذهایی که از جیب بعضی جسدها پیدا می‌کردن هیچ‌کدوم بعد از بیست تا آوریل هزار و نهصد و چهل نبود. این قشنگ تاریخ کشتار نشون می‌داد؛ ولی یه مورد عجیب این بود که تمام این اعدام‌ها با گلوله‌هایی انجام شده بود که ساخت‌شون در انحصار آلمان و برای تفنگ‌های آلمانی والتر بوده. این ماجرا خیلی‌ها رو شوکه کرد.گفته دستور می‌ده که این موضوع محرمانه بمونه، ولی خب اگه محرمانه مونده بود ما هم الان داستانش رو تعریف نمی‌کردیم! حالا اصلا چی بود، این بود که در دهه‌ هزار و نهصد و سی آلمان‌ها برای نشان دادن حسن‌نیت‌شون کلی از این اسلحه‌های والتر رو به شوروی فروخته بودن و نیروهای پلیس مخفی هم اومده بودن از همین اسلحه‌ها توی اعدام‌شون استفاده کرده بودن! روس‌هایی هم که اطراف جنگل زندگی می‌کردند، به آلمان‌ها گفته بودن که بهار سال هزار و نهصد و چهل از جنگل بی‌وقفه صدای شلیک می‌شنیدن.بعضی‌هاشونم گفتن که لهستانی‌هایی دیده بودند که با قطار آورده بودن‌شون به منطقه. به گفته‌ این شاهد‌ها اینجا قتلگاه رایج چکا از سال هزار و نهصد و هجده بوده و این حرف‌شون با پیدا شدن گورهایی که اجسادشون به مدت‌ها برمی‌گشت ثابت شد. بعد اومدن درختایی که روی گورهای لهستان پیدا کردن دیدن که همشون نهایتا سه سال قبل کاشته شدن. دیگه تقریبا کسی شک نداشت که این جنایت سال چهل به دست روس‌ها اتفاق افتاده. تیم لهستانی پنج هفته در کاترین موند و اجساد و کالبدشکافی کردن. جلادان استالین تقریبا بی‌نقص کارشون انجام داده بودند. فقط دو درصد قربانی‌ها برای اعدام به شلیک دومم نیاز داشتن، ولی اینم متوجه شدن که تمام اون چهار هزار و خورده‌ای جسد، همشون از یک صومعه بودن سرنوشت زندانی‌های دو صومعه دیگه هنوز معلوم نبود. ولی دیگه بیشتر از این فرصت نداشتن. نیروهای شوروی داشتن پیشروی می‌کردند و خیلی زود دوباره کاتین رو  پس می‌گرفتن. گزارشی که برای چرچیل فرستاده شد، تایید می‌کرد که این کشتار کار شوروی بوده چرچیل همین خبر به روزولت رئیس جمهور آمریکا می‌ده، ولی می‌گه که فعلا نباید صداشو در بیارن. هزار و نهصد و چهل و سه، ایران، تهران.استالین روزولت و چرچیل به‌همراه هیتون همگی با هواپیما میان تهران. رهبر شوروی برای اولین بار در سی سال گذشته با هواپیما سفر می‌کنه. توی سفارت شوروی در تهران استارلین از چرچیل و روزولت به‌خاطر اینکه هنوز نیروهاشون به اروپا فرستاده بودن ناراحت بود و از طرفی هم به‌خاطر موضوع لهستان خیلی شاکی بودش، ولی چرچیل میاد راه‌حلی ارائه میده! جونوری بوده واسه خودش واقعا! سه تا چوب کبریت می‌گذاره رو میز که مثلا لهستان بودن، بعد کبریت سمت راست برمی‌داره می‌گذاره سمت چپ کبریتا، یعنی چی؟ یعنی اینکه خاک لهستان به‌سمت چپ کشیده بشه. یعنی استالین متصرفات هزار و نهصد و سی و نه رو نگه می‌داشت و در عوض بخش‌های اشغال شده لهستان توسط شوروی، بخشی از خاک آلمان به لهستان اضافه بشه. استالین با این موضوع موافقت می‌کنه. اما این داستان مستلزم این بود که میلیون‌ها لهستانی و آلمانی جابه‌جا بشن. استالین اینجا یه حرف جالبی می‌زنه، می‌گه ملیت فقط یه جابه‌جاییه! یعنی شما از این کشور بری اون کشور خودتم بگی نه، دیگه بچه‌ها ملیت‌شون تغییر‌ می‌کنه، به همین راحتی!روزولت از استالین می‌خواد که این معاهده را تا زمان انتخابات آمریکا مخفی نگه دارند تا رای لهستانی تبارها را از دست نده. اونم قبول می‌کنه. بعد از اینکه شوروی دوباره جنگل کاتین و تصرف می‌کنه این دفعه نوبت اونا می‌شه که اجساد کالبدشکافی کنن گزارش‌شون اعلام کنن. اونا گفتن که این گلوله‌های آلمانی خوب نشون می‌ده که این اتفاق کار کیه و همه‌شونم سال چهل و یک توسط نازی‌ها اعدام شدن. اون شاهدهای روز هم اومدن حرفاشون پس گرفتن و گفتن که تحت فشار نازی‌ها و گشتاپ‌ها اون حرفا رو زدن. پلیس مخفی چندتا نامه هم رو می‌کنه که مدعی بوده این نامه‌ها رو سال چهل و یک افسرای لهستانی برای خانواده‌هاشون نوشتن. این ادعاها باعث شد که یه سری از ناظران غربی به حرف‌های آلمان‌ها و لهستانی‌ها شک کنن. جنگ که تموم می‌شه طبق همون چیزی که توافق شده بود مرزهای لهستان به‌سمت غرب کشور و شرق آلمان رفت. پلیس مخفی دوباره شروع کرد به تهدید و سرکوب مردم و مخالفان حکومت. به‌خصوص در لهستان، هیچ کس جرات صحبت کردن درمورد کاترین رو نداشت! در دادگاه نورنبرگ که بعد از جنگ برای بررسی جنایت‌های جنگی آلمان‌ها برگزار شد، دادستان شوروی کاترین یکی از جنایت‌های نازی‌ها اعلام کرد، ولی دادگاه شواهد ارائه شده کافی ندونسته جنایت کاتین بدون حکم یا محکومیت فقط یک جنایت بزرگ جنگی باقی موند.سال پنجاه و دو کمیته‌ای در آمریکا تشکیل می‌شه که جنایات کاترین رو بررسی کنه تو این کمیته سروان ژوزف هم که پرنده‌ فرانسه شده بود به‌عنوان شاهد حضور پیدا می‌کنه. ژوزف در مورد مشاهداتش و دوران اسارتش می‌گه و شوروی رو مسئول این جنایات اعلام می‌کنه؛ ولی گزارش این کمیته بدون هیچ حکم رسمی یا تاییدی از سوی مقامات آمریکایی واقعا فایده‌ای نداشت! آمریکا هم در جریان جنگ سرد اصلا دوست نداشت که استالین رو تحریک کنه!یک سال بعد با مرگ استالین افسران بازمانده و خانواده‌های قربانیان لهستان امیدوار بودن که حقیقت کاتین بالاخره مشخص بشه! استالین که می‌میره اعضای حزب هم یه نفس راحتی می‌کشن. همشون نگران این بودند که یه روزی اونا اسیر عطش کشتار استالین بشن. بریا که پانزده سال رئیس پلیس مخفی بوده و پرونده‌ی همه‌ اعضای حزب هستش بوده بعد از مرگ استالین خودش و همه کاره می‌دونست. رئیس بازی درمی‌آورد فکر می‌کرد الان دیگه رهبر اونه ولی دیگه خبر نداشت که آقا جون فقط تو نبودی که توی تشکیلات و کشتار استالین بودی یه عده‌ دیگه‌ای از نزدیکان استالین به جرم خیانت و توطئه علیه حکومت بازداشت می‌کنن و اونم به سرنوشت و روسای قبلی پلیس مخفی دچار می‌شن. اعدام با شلیک گلوله!برای رئیس‌های بعدی اتحاد جماهیر شوروی کاتین یک راز بسیار بزرگ و حساس بود که هیچ وقت نباید بر ملا می‌شد. سال هزار و نهصد و شصت و چهار، برژنوف وارث این راز بود، مثل همیشه با دوز و کلک همیشگی کمونیست‌ها تصمیم گرفت که افکار عمومی رو منحرف کنه. اومد روز یاد بود سالانه برای کشتار روستای کاتین برگزار کرد. نه جنگل کاتین! این روستا یک روستای کوچک در بلاروس بود که تلفظ اسمش مثل همون جنگل کاتینه!نازی‌ها در زمان جنگ روستا رو به آتیش می‌کشن و تمام ساکنین هم می‌کشند. تقریبا صد و هفتاد هشتاد نفر می‌شدن. این روزا دیگه الان وجود خارجی نداره، کلا زدن نیست و نابود کردن نازیا! حالا نکته‌ جالب اینه که گردانی که این همه رو انجام داده بود، سربازهای اوکراینی داشته که برای نازی‌ها می‌جنگیدن یکی از دلایلی که الان پوتین داره می‌گه ما در اوکراین داریم با نازی‌های غربی می‌جنگیم، همینه که یه گروهی از اکرانی‌های مخالف شوروی برای نازی‌ها می‌جنگیدن و البته که این حرف پوتین یه بهونه‌ مسخرست برای توجیه جنگی که راه‌انداخته!توی این مراسمی که برای کاتین برگزار شد به رئیس جمهور آمریکا نیکسون رو هم دعوت کرد و از اونجایی که سیاست پدر مادر نمی‌شناسه، جناب نیکسون تو این مراسم شرکت می‌کنن. برخلاف تمام شعرهایی که دو طرف علیه هم می‌دادند، ولی باز هم مثل اجلاس تهران نشون دادن که هرجا پای منفعت باشه با هم داداشی می‌شن. حالا در پاسخ لهستانی‌هایی در تبعید لندن تصمیم گرفتند که یادبودی رو توی پایتخت انگلستان بسازند که اسمش چی بود؟ کاتین هزار و نهصد و چهل اشاره به هزار و نهصد و چهل. اشاره به هزار و نهصد و چهل بدجوری شوروی رو عصبانی کرد. به انگلیس هشدار داد که جلوی این کار رو بگیره اما دولت انگلستان به رغم تمام تلاش‌هایی که کرد نتونست مانع ساخت این یادبود بشه و سال هفتاد و شیش از اون رونمایی می‌شه. یه ستون مشکی رنگی که روش نوشته شده کاترین هزار و نهصد و چهل. البته چند سال بعد یک بنای بسیار زیبای دیگه‌ای هم توی آمریکا رونمایی می‌شه که واقعا محشره. عکس‌هاشون رو تو اینستاگرام راوکست می‌گذارم که حتما برید ببینید. سال هشتاد اتحادیه‌ همبستگی مخالف‌های دولت کمونیستی لهستان قیام بزرگی رو علیه رژیم کمونیستی این کشور انجام میدن که دست نشانده شوروی بوده. پنج سال بعد گورباچف رهبر جدید شوروی تصمیم می‌گیره که بره از لهستان دیدن کنه، ولی قبل از سفر رسمیش میاد و اسناد مربوط به کشتار کاتین دوباره بررسی می‌کنه و مهرومومش رو عوض می‌کنه؛ ولی بعدش دوباره دستور میده که این راز همچنان باید مخفی بمونه.سه سال بعد، دوباره اعتصابات جدیدی که اتحاد و همبستگی در کشور لهستان راه میندازه، دولت رو وادار به گفتگو می‌کنه. انتخابات برگزار می‌شه و رئیس دولت کمونیستی مجبور می‌شه که رهبر مخالفان را به‌عنوان نخست‌وزیر انتخاب کند و لهستان شاهد اولین مقام غیر کمونیست در اروپای شرقی می‌شه.چند هفته‌ بعد تحت فشار مردم، رئیس دولت کمونیستی به گورباچف اولتیماتوم می‌ده که اگه کرملین حقیقت کاترین رو بیان نکنه، دیدار رسمی از مسکو رو لغو می‌کنه!این تهدید اگه زمان استالین انجام شده بود، قطعا یه گلوله تو سرش خالی می‌کردند؛ اما گورباچف قول داد که تا بعضی از اطلاعات این داستان منتشر کنه. گورباچف در واقع کنترل شوروی از دستش یه‌جورایی خارج شده بود. بین ترقی خواهان حزب و کسانی که خواهان اصلاحات بودن و محافظه‌کاران که می‌خواستن برگردن به شرایط قبل گیرافتاده بود.حالا تو این شرایط بحرانی دانشگاهیان شوروی تا جایی پیش رفتند که در مطبوعات رسمی با چاپ مقاله‌ای، جنایت کاتین را به پلیس مخفی شوروی نسبت دادن. در روزهایی که حکومت شوروی نفس‌های آخرش رو می‌کشید، دیگه نمیشه جلوی افشای اسرار کاترین و گرفت. آوریل سال هزار و نهصد و نود مسکو در یک بیانیه‌ مطبوعاتی و کشتار کاتین اعتراف کرد ولی تمام اتهامات را متوجه بریا کرد و شوروی را از هرگونه مسئولیت مبرا دونست.تا زمان فروپاشی شوروی که رییس جمهور روسیه اعلام کرد که شوروی پشت تمام قضایای کشتار کاتین بوده. در نهایت به‌عنوان آخرین راز مکان‌های دفن قربانیان دو صومعه‌ دیگه هم مشخص می‌شه. یکی‌شون در شهری در روسیه و اون یکی در شهری در اوکراین درست در کنار منطقه تفریحی نیروهای کاگبه و اعضا خانوادشون.چیزی که شنیدید چهل و ششمین اپیزود راوکست بود که در اردیبهشت هزار و چهارصد و یک منتشر شده. شبکه‌های اجتماعی راوکست رو حتما دنبال کنید، مطالب تکمیلی تو این شبکه‌ها منتشر می‌کنم که می‌تونید، ببینید و بخونید.سایت پادکست رو هم ravcast.ir دنبال کنید، اونجا هم می‌تونید اپیزودها رو بشنوید، هم می‌تونید داستان‌های مرتبط با اپیزودها رو بخونید هم کلی داستان جدید و جذاب دیگه که توی پاکست‌مون تعریفشون نکردیم. در نهایت هم اگه از شنیدن این اپیزود لذت بردید اون رو به بقیه هم معرفی کنید. ممنون از شما که تا انتها با من همراه بودید. دمتون گرم.بقیه قسمت‌های پادکست راوکست را می‌تونید از این طریق هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86-id6026440-id674626272?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1%20%DA%A9%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست راوکست</category>
                <author>پادکست راوکست</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jul 2024 13:09:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود ۴۵؛ ژاندارک</title>
                <link>https://virgool.io/ravcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B4%DB%B5-%DA%98%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DA%A9-ijwekopzu9t6</link>
                <description>۱۵، ۱۶ سالش بود که رسالتش رو به‌عنوان نماینده‌ خدا و ناجی فرانسوی‌ها در جنگ‌های صد ساله شروع کرد. جنگی که دهه‌ها قبل انگلیسی‌ها، برای تسلط بر فرانسه شروع کرده بودند و بخش زیادی از این کشور با قدرت نظامی و خیانت خاندان‌های مختلف فرانسوی، تصرف کرده بودن.اون مدعی بود که قدیسان بهش وحی کردن که باید برای بیرون کردن دشمن از خاک فرانسه، راهی جنگ بشه و ولیعهد فرانسه شارل هفتم رو به تخت پادشاهی برسونه. باکره اورلئان نبردش رو در شرایطی شروع کرد که هیچ کس حرفایی که در مورد ماموریت الهیش می‌زد رو جدی نمی‌گرفت. اون رو هم مثل بقیه‌ کسایی که مدعی وحی و الهام الهی بودن، می‌دونستن. اما ژاندارک یک مدعی معمولی نبود، به‌زودی اسمش در تاریخ موندگار می‌شد. اون دقیقا همون پیش‌گویی معروفی بود که می‌گفت زنی فرانسه را از بین برد و دختری روستایی و باکره دوباره فرانسه رو از دست انگلیسی‌ها نجات می‌ده و بازم حکومت این کشور به خود فرانسوی‌ها برمی‌گردونه.کاری که ژاندارک ۱۶ ساله شروع کرد، سال‌ها بود که ژنرال‌ها و شهسواران فرانسوی هم از پسش بر نمی‌اومدن. در شرایطی که همه ناامیدانه داشتند، یکی‌یکی سقوط شهرهای فرانسه رو نگاه می‌کردند این ژاندارک بود که با انگیزه انرژی‌ای که از صداهایی توی گوشش می‌گرفت جون تازه‌ای به مبارزات آزادی طلبانه ارتش فرانسه داد. پس بریم ببینیم که ژاندارک که بود و چه کرد… .سلام من ایمان نژاد احد هستم و شما به ۴۵مین اپیزود راوکست گوش می‌کنید که در اردیبهشت ۱۴۰۱ منتشر می‌شه. در هر قسمت از راوکست، شما یک داستان واقعی یا ماجرای یک رویداد مهم تاریخی می‌شنوید و در این قسمت هم قراره که ماجرای یکی از مشهورترین چهره‌های تاریخ اروپا، در قرون‌وسطا و دوران تفتیش عقاید رو براتون تعریف کنم.دختری که توی ۱۶ سالگی چهره شد و شهرتش در تمام اروپا پیچید و الان به‌عنوان یکی از قدیسین مسیحی تکریم می‌شه. کسی که محاکمه‌اش یکی از مهم‌ترین و مشهورترین محاکمه‌های تاریخه. بریم سراغ داستان‌مون تا ببینیم که چی شد یک دختر روستایی بی‌سواد، تبدیل شد به قهرمان ملی و منجی مردم فرانسه و قدیسه‌ای که در تمام اروپا ستایش می‌شه.قبل‌از اینکه خود ژاندارک رو وارد داستان‌مون کنیم، اول باید ببینیم که چه شرایطی باعث شد اصلا ژاندارک نامی بخواد انقدر شهره بشه. بیاید با همدیگه بریم قرن ۱۴هم میلادی در اروپا، اوج تسلط کلیسا بر مردم، دوران تفتیش عقاید و بگیروببندهای کلیسا و سرکوب دگراندیشان. زمانی که جنگ‌های مهم تاریخ مثل جنگ‌های ۱۰۰ ساله فرانسه و انگلیس و جنگ‌های صلیبی اتفاق افتاده. اتفاقا توی راوکست هم توی سه تا قسمت داستان جنگ‌های صلیبی رو براتون روایت کردم که می‌تونین بشنوین.اون موقع توی اروپا خیلی پیش می‌اومد که برای اینکه بتونن بین دو تا کشور صلح برقرار کنن، ازدواج‌های سیاسی انجام بدن. زیادم می‌دیدیم که پادشاه دو تا کشور با همدیگه فامیل باشن، مثلا ادوارد سوم پادشاه انگلستان، خواهرزاده شارل چهارم پادشاه فرانسه بود.این اتفاق جدا از تحکیم روابط سیاسی بین کشورها، یه ایرادی داشت. مشکل این بود که وقتی توی یکی از این دو تا کشور خلع قدرت اتفاق می‌افتاد و وارثی برای تاج و تخت نبود، پادشاه اون یکی کشور مدعی تاج و تخت می‌شد. دقیقا همون اتفاقی که در مورد انگلیس و فرانسه افتاد. شارل چهارم افتاد مرد و چون این آدم هیچ وارثی نداشت، ادوارد سوم ۱۶ ساله خودش رو وارث تاج و تخت فرانسه می‌دونست و باعث شد جنگ ۱۱۶ ساله راه بیفته که البته توی تاریخ به جنگ ۱۰۰ ساله معروفه.ادوارد سوم، پسر ایزابل خواهر شارل چهارم بود. خواهرزاده‌ پادشاه فقید. به خاطر همین از سمت مادرش که نزدیک‌ترین رابطه خویشاوندی با پادشاه رو داشت، مدعی تاج و تخت فرانسه بود. حالا از اون طرفم در فرانسه قانونی وجود داشت که حکومت به دختر نمی‌رسید و از سمت اونم منتقل نمی‌شد، مثل انگلستان نبود که ملکه هم می‌تونست حکومت کنه.طبق قانون فرانسه ادوارد سوم نمی‌تونست پادشاه فرانسه هم باشه. اشراف فرانسه اومدن شل کردن و به این نتیجه رسیدند که فیلیپ ششم رو به‌عنوان جانشینش معرفی کنند. ایشون پسرعموی شارل چهارم بود و از همه مهم‌تر اینکه فرانسوی‌ هم بود و اشراف‌زاده‌ها می‌خواستن پادشاه مملکت‌شون یه فرانسوی باشه. جونم براتون بگه که ایشون به پادشاهی رسید و ادوارد سوم هم در ظاهر با این موضوع اوکی بود، حتی تبریک هم بهش گفت. ولی همیشه تو دلش، خودش رو مدعی می‌دونست و این حق رو برای خودش قائل بود که یه روزی بخواد رو فرانسه هم حکومت کنه.فرانسوی‌ها هم پیمان اسکاتلندی‌هایی بودن که با انگلستان در جنگ بود. خودشونم بارها به مناطقی که تحت حاکمیت انگلیس بود حمله کرده بودن و چند تا روستا و دهکده رو گرفته بودن. مدعی بودن که اینا زمین‌های آباواجدادی ما بودن. توی فرانسه به فیلیپ ششم فشار می‌آوردن که سرزمین‌های اجدادشون رو پس بگیره از انگلیس‌ها، توی انگلیس هم به ادوارد فشار می‌آوردند که بره فرانسه و تاج‌وتختش رو پس بگیره.حتی میگن همسر ادوارد بهش گفته بود که اگه به فرانسه حمله نکنی، خودم و بچه‌ توی شکمم رو باهم می‌کشم. این فشارها باعث شد که بالاخره جنگ بشه. سال ۱۳۳۷ میلادی جنگ شد و انگلیس‌ها تونستن فرانسوی‌ها رو شکست بدن و از مرزهاشون دور کنن.اما جنگی که می‌شه به‌عنوان اولین جنگ مهم جنگ‌های صد ساله نام برد، نه سال بعد اتفاق افتاد. انگلستان به شمال و غرب فرانسه حمله کرد. نبرد کرسی، یکی از معروف‌ترین نبردهای این جنگ بود. توی این نبرد با اینکه فرانسوی‌ها با ارتش زره‌پوشان چندین برابر انگلیس‌ها بودن، ولی به‌خاطر مهارت نیروهای ولزی ارتش انگلستان در تیراندازی، چند هزار نفر از نیروهای فرانسوی از بین رفتن.فرانسوی‌ها شکست بسیار سنگینی متحمل شدند و شهر کاله در شمال کشور از دست دادن. البته این جنگ فراگیرتر از انگلیس و فرانسه هم بود، هر دو طرف درگیر متحدانی داشتن که مستقیم و غیرمستقیم دخیل بودن. متحدهای فرانسه اسکاتلند بود، پادشاهی جنوا در ایتالیا بود، چند تا دوک‌نشین و پادشاهی دیگه هم بودند که یا نیروی نظامی فرانسه می‌دادند یا سوروسات جنگ رو تامین می‌کردن.انگلیس هم ولز و چندتا دوک‌نشین دیگه رو کنار خودش داشت. دوک‌نشین به مناطقی می‌گفتن که یه مقامی پایین‌تر از پادشاه به اسم دوک اونجا رو اداره می‌کنه و به یکی از پادشاهی‌ها حالا بسته به منافعی که شامل حالش می‌شده، وفادار بوده.با شروع طاعون در اروپا جنگ برای یه چند سالی متوقف شد، تا سال ۱۳۵۶ میلادی که پسر ادوارد معروف‌به شاهزاده سیاه، تونست هم فرانسوی‌ها را دوباره توی جنگ‌های بعدی شکست بده، هم پادشاه جدید فرانسه، ژان دوم رو توی جنگ اسیر کنه. این اسارت برای فرانسوی‌ها خیلی گرون تموم شد. هم به‌خاطر اینکه طبق پیمان بریتنی، مجبور شدن بخشی از شمال غرب کشور رو به انگلیس‌ها بدن، هم برای آزادی جان یه غرامت سنگین رو بدن.قرار هم شد که تا تصفیه شدن کامل غرامت، پسر جان و چند نفر دیگه گروگان انگلیس‌ها باشن. البته پسر پادشاه یه مدت بعد، از انگلستان فرار می‌کنه که این یه آبروریزی خیلی بزرگ برای ژانر به‌عنوان پادشاه فرانسه بود. برای تلافی بنده خدا خودش پا شد رفت لندن و گروگان انگلیسی‌ها موند، تا مرد؛ سال ۱۳۶۴ میلادی. این تاریخ‌ها رو برای این میگم تا حواس‌مون باشه که جنگ از کی شروع شد و چقدر طول کشید که ژاندارک وارد داستان بشه. بعد ژان هم پسرش اومد سر کار و تونست یه صلح ۱۰ ساله رو برقرار کنه.یکم کشور سروسامون داد تا بتونه دوباره برای پس گرفتن مناطقی که در پیمان بریتنی از دست دادن، وارد جنگ بشه. البته تونستن تو این جنگ‌ها اکثر این سرزمین‌ها رو هم دوباره پس بگیرن. بعدش نوبت رسید به شارل هفتم یا شارل دیوانه. این بابا از اسمش مشخصه دیگه، تکلیفش چی بوده و چند چند بوده با خودش! جنون‌های بدی بهش دست می‌داد، هم بد، هم طولانی‌مدت. یهو چند ماه می‌رفت تو یه عالم دیگه واسه خودش. اول که فکر می‌کرد یه هویت دیگه‌ای داره، اصلا پادشاه نیست! بعد فکر می‌کرد که از جنس شیشه است. فکر می‌کرد بدنش شیشه‌ایه! نمی‌گذاشت کسی بهش دست بزنه، می‌گفت لمسم کنین، می‌شکنم! لباسش رو عوض نمی‌کرد، اصلاح نمی‌کرد، فکر می‌کرد این کار رو بکنه، خورد می‌شه و می‌ریزه‌ زمین.شانسی که فرانسه آورد این بود که اکثر زمان پادشاهی این بابا، فرانسه با انگلیس یه صلح نصفه نیمه‌ای داشت و خود انگلستان هم سرش گرم درگیری‌های داخلی بود. اما در داخل فرانسه، مریضی پادشاه باعث شده بود که یکی دو تا مدعی پادشاهی از این‌ور و اون‌ور بیان وسط بازی که یکی‌شون یه آدمی بود از خاندان بورگوندی‌ها که در جنگ هم هم‌پیمان انگلیس بودن. این خاندان رو هم یادتون باشه که حسابی باهاشون کار داریم.اما سال ۱۴۱۵ یه جنگ خیلی خیلی مهم اتفاق افتاد، به اسم نبرد آزینکورت، این جنگ برای فرانسوی‌ها یه فضاحت به تمام معنا بود. باختن، بد هم باختن! بین هفت تا ده هزار کشته و مجروح و اسیر دارند، اما تلفات انگلیسی‌ها زیر ۵۰۰ نفر بود. این شکست باعث شد که پادشاه دیوانه با نفوذ همسرش ایزابلا، پیمان تروآ رو با انگلیسی‌ها ببنده که طبق اون باید دخترش کاترین رو به همسری هنری پنجم در می‌آورد (پادشاه انگلستان) و متعهد می‌شد که بعد از مرگش سلطنت می‌افته دست هنری پنجم، یعنی نقطه‌ی پایانی بر موجودیت و استقلال فرانسه!یادتونه اول داستان یک پیشگویی براتون گفتم، زن فرانسه را به تباهی داد و زنی باکره فرانسه را نجات میده. منظور از اون زن تباه‌کننده، همین خانم ایزابلاست که باعث بانی این پیمان بود. اینجای داستان انگلیس‌ها بخش‌های زیادی را در شمال و غرب فرانسه تصرف کرده بودن؛ حتی نرماندی رو گرفته بودن. این منطقه نرماندی بسیار مهم بوده و دوک این منطقه قدرتی اندازه‌ پادشاه فرانسه داشته. حالا بعد از مرگ شارل دیوانه که حکومت باید می‌رسید به انگلیس‌ها، فرانسوی‌ها زیر بار نرفتن.اومدن شارل هفتم رو به‌عنوان دوفن، جانشین و ولیعهد پدر دیوونه‌ش انتخاب کردن، اما هنوز نمی‌تونستن تاج‌گذاری کنه، چون شهر رمس که به‌شکل سنتی محل تاج‌گذاری پادشاهان فرانسه بود، تحت اشغال انگلیس بود. این شهر رمز من هرچی سرچ کردم دیدم چندتا تلفظ مختلف داره، ولی اکثر جاها از رمس استفاده کرده بودن که من از همین تلفظ استفاده می‌کنم؛ حالا امیدوارم که درست بوده باشه.پیمان تروآ توی خود فرانسه و حتی در پارلمان هم حامیان زیادی داشت، هم به‌خاطر ترس ازسرگیری جنگ و به‌هم خوردن صلح نصف‌نیمه‌شون، هم به‌خاطر وابستگی مالی و سیاسی که بعضی‌هاشون به انگلستان داشتن. از لفظ دوفن هم استفاده کردم، حالا شاید براتون سوال پیش اومده باشه که اصلا دفن یعنی چی؟ داستانش هم جالبه اتفاقا.پسر یکی از پادشاه‌های فرانسه، روی نماد و نشان سلطنتی خودش تصویر دلفین رو هک کرده بود. به خاطر همین بهش می‌گفتن دوفن. که تلفظ فرانسوی دلفین هم هست ظاهرا و از اون موقع به بعد به ولیعهد‌ها دوفن هم می‌گفتن؛ ولی ما توی داستان‌مون از همون کلمه‌ ولیعهد و استفاده می‌کنیم دیگه.دیگه به‌هرحال با انتخاب سال هفتم به‌عنوان ولیعهد، انگلیس به‌سرعت به فرانسه حمله کرد و پاریس و چند شهر دیگه رو گرفت و رسید بیخ گوش اورلئان، این شهرها هم محاصره‌کرد. سقوط اورلان هم به‌معنی سقوط تمام فرانسه بود. از اینجای داستان ماست که دیگه یواش‌یواش ژاندارک هم وارد ماجرا می‌شه و خودش رو به‌عنوان یک شخصیت برجسته در جنگ مطرح می‌کنه.فقط قبلش سریع مرور کنیم که تا الان بدونیم چی گذشته، گفتم که فرانسه بعد از مرگ شارل چهارم دچار خلا قدرت شد و ادوارد سوم پادشاه انگلستان که خواهرزاده‌ شاه فقید فرانسه بود، مدعی تاج و تخت شد ولی فرانسوی‌ها خیلی سریع فیلیپ ششم برادرزاده پادشاه رو جانشینش کردن. اختلافات مرزی از یه طرف، مدعی بودن ادوارد سوم از طرف دیگه، باعث شد که جنگ‌های ۱۰۰ ساله انگلستان و فرانسه در سال ۱۳۳۷ شروع بشه. بعد از سال‌ها جنگ در نبرد آزینکورت، فرانسوی‌ها شکست می‌خورن و پیمان تروآ بسته میشه که طبق اون هنری پنجم پادشاه انگلستان می‌شد وارث تاج و تخت فرانسه؛ ولی بعد از مرگ شارل ششم یا همون شارل دیوانه، فرانسوی‌ها زیر بار این پیمان نرفتن.شارل هفتم رو به‌عنوان جانشین و ولیعهد معرفی کردن، اما چون شهر سنتی محل تاج‌گذاری تحت اشغال انگلستان بود، نمی‌تونست که رسما پادشاه بشه. انتخاب ولیعهد جدید باعث شد که انگلیسی‌ها دوباره به فرانسه حمله کنند و سال ۱۴۲۲ اورلئان رو هم محاصره کنن و گفتم که سقوط اورلئان هم به‌معنای سقوط تمام فرانسه بود.برگردیم سراغ ادامه‌ داستان. زمان سال هفتم بود که ژاندارک مطرح شد. دختر روستایی که تونست مسیر جنگ رو تغییر بده. ژاندارک متولد ژانویه‌ ۱۴۱۲ بود و ظاهرا شب عید تجلی، در روستایی به اسم دونرمی. این روستا جز مناطق مرزی بین فرانسه اشغالی و فرانسه آزاد بود. عید تجلی هم عیدی بود که طبق روایات، سه نفر از مغ‌های زرتشتی، وقتی که مریم مقدس عیسی رو به دنیا میاره، به دیدن عیسی میرن. بعدها به این سه زرتشتی لقب پادشاه رو دادن و انقدر برای مسیحی‌ها قابل احترامن که مجسمه‌ها و شمایل‌های مختلفی براشون ساختن که معروف‌ترین‌شون هم تندیسیه که در کشور برزیل ساخته شده.حالا کاری نداریم، خانواده‌ای که ژاندارک توی اون متولد شد از نظر مالی شرایطش به‌نسبت بقیه بدک نبود. خونه‌شون رو داشتن، زمین‌شون رو داشتن، دست‌شون هم به دهن‌شون می‌رسید. انقدر بود که پدر و مادرش بتونن شکم سه تا پسر و دو تا دخترشون رو سیر‌ کنن؛ دست فقرا رو هم بگیرند.خانواده‌ش، خانواده صاف و ساده‌ای هم بودن. در مورد کودکی ژاندارک گفته می‌شه که دختر خیلی سربه‌زیر و خوش‌برخورد و مذهبی بود، خیلی هم مذهبی بود. از اینایی بود که ولش می‌کردی، می‌رفت کلیسا دعا و نیایش و اعتراف. یه وقتایی با خواهرش می‌رفت عزلتگاه برای مریم مقدس شمع روشن می‌کرد. تا یه حدی هم گوشه‌گیر بود، ولی وقتی پای مراسم‌های مذهبی و دعا و نیایش می‌رسید، کلا این گوشه‌گیری رو می‌ذاشت کنار.حتی در مراسم عشای‌ربانی هم شرکت می‌کرد. این مراسم یکی از هفت آیین مقدس مسیحیان و منشاش به شام آخر مسیح با حواریون برمی‌گرده. تو این مراسم نون و شرابی به مردم داده می‌شه که با دعاهایی که کشیش می‌کنه تبدیل می‌شه به بدن و خون عیسی و بهش تبدل جوهر هم میگن. کسایی هم که این نون و شراب رو می‌خورند در واقع یک پیوند جسمی و روحی با مسیح پیدا می‌کنن.من این چیزا رو براتون توضیح میدم که بیشتر فضای اون موقع رو درک کنید که بیشتر متوجه بشید که ژاندارک تو چه زمونه‌ای داشته زندگی می‌کرده با چه افکاری بزرگ شده و با چه عقیده‌هایی سروکار داشته. حالا نه فقط ژاندارک، کل اروپا. دونستن این چیزا کمک می‌کنه که فضای داستان بیشتر رو بیشتر درک کنیم.روستای ژاندارک تا مدت زیادی درگیر جنگ نبود. بیشتر خبرها رو از مسافرایی که از روستا رد می‌شدن و کشیش‌هایی که یکشنبه‌ها براشون صحبت می‌کردن می‌گرفتن؛ ولی این وضعیت‌شون ثابت نبود. کم‌کم حملاتی هم به روستاهای مرزی اتفاق افتاد که روستای دونرمی هم ازش بی‌نصیب نمود. توی یکی از حمله‌ها، کلیسای روستا توی آتیش سوخت. این اتفاق برای ژاندارک که تمام زندگیش با کلیسا گره خورده بود، یه غم بزرگ بود. افسرده شده بود بد. از اون موقع به بعد برای دعا می‌کوبیدن می‌رفتن یه روستای دیگه، دوباره برمی‌گشتن با پای پیاده. توی دوره زمونه‌ای که ژاندارک زندگی می‌کرد، تازه عصر روشنگری و رنسانس در اروپا شروع شده بود. هنوز خیلی مونده بود که تا فرانسه رو هم در بر بگیره و تا دل‌تون هم بخواد بحث جادوگر و جادوگری هم داغ بود.کلیسا که قربونش برم با هر چی که حال نمی‌کرد و براش تهدید بود یه انگ جادوگری می‌زد و می‌سوزوندش.وسط شهر جلوی چشم مردم طرف رو آتیش می‌زدن. فضا هم به‌شدت مذهبی بود، مردم هم شدیدا درگیر قدیس و مسیح و صلیب و اسقف و این چیزا بودن. به خاطر همین هر روز یکی پیدا می‌شد که ادعای معجزه داشت. می‌گفت عیسی و قدیسان بر من ظهور کردن. من مریم باکره رو همین الان دو دقیقه پیش با چشمای خودم دیدم که اومد با من صحبت کرد. نشانه‌های آسمانی بر من نازل می‌شه. از این حرفا!سر همون پیش‌گویی معروفم، هر روز یکی مدعی بود که همون دختر روستایی باکره‌ست که قراره فرانسه رو نجات بده. یکی از همین مدعی‌ها هم ژاندارک بود! حالا می‌خوایم بریم ببینیم که ماجرای ارتباط ژاندارک با قدیسان و ادعای وحیش چی بوده. طبق چیزی که ژاندارک مدعی بوده و در منابع هم ذکر‌شده، اولین بار توی ۱۲، ۱۳ سالگی توی باغ پدریش بوده که ژاندارک یه نوری رو می‌بینه و بعدم یه صدایی به گوشش می‌رسه که این صدا ظاهرا صدای قدیسی به اسم میشل بوده.صدا بهش می‌گه که بره پیش ولیعهد و بهش کمک کنه که دوباره تاج‌و‌تختش رو دست بگیره، تدهین بشه و انگلیسی‌ها رو بیرون کنه. البته خودش بعدا میگه که قدیس میشل رو هم دیده بوده از نزدیک. بعداز اینم کاترین مقدس بهش نازل می‌شه و همین درخواست‌ها رو دوباره ازش می‌کنه. کاترین مقدس یا کاترین اسکندریه، کسی بوده که هزار و صد سال قبل از ژاندارک زندگی می‌کرده. خیلی ثروتمند و زیبا بوده. ظاهرا امپراتور رم خیلی دلش می‌خواسته اون رو همسر خودش کنه، ولی کاترین قبول نمی‌کرده. دلیلش هم این بوده که امپراتور با مسیح و مسیحیان خوب نبوده ظاهرا.امپراتور میاد اول مال و اموالش رو می‌گیره، بعد می‌بینه جواب نمیده، دستگیرش می‌کنه و شکنجه‌شون میده و آخرسر هم اعدامش می‌کنه این خانوم رو. ژاندارک توی جنگ‌هاش چون بعدا وارد جنگ می‌شه، توی جنگ‌هاش شمشیری با خودش داشت که از پشت محراب کلیسا کاترین مقدس از زیر زمین درآورده بود بیرون. خودش می‌گفت این کاترین بوده که به‌سمت این شمشیر هدایتش کرده.حالا کاری نداریم، گفتم که ولیعهد باید در کنار تاج‌گذاری تدهین هم می‌شد. تدهین چی بود؟ تدهین یه مراسم خاصیه که به پادشاه شخصیت و ارزش الهی میده. مراسمش هم اینجوریه که یه روغنی که مدعی بودند از بهشت آورده شده، ولی در واقع روغن زیتون بود رو می‌ریختن روی سر و دست و بدن پادشاه، بعدش یه دعایی خونده می‌شد و تاج‌گذاری انجام می‌شد. ولیعهد به‌صورت رسمی می‌شد شاه کشور و مقام الهی پیدا می‌کرد، شخصیت الهی پیدا می‌کرد، یه جورایی می‌شد مثلا نماینده‌ خدا روی زمین.حالا این ماموریت به ژاندارک داده شده بود و قدیسین تصمیم خدا رو که انتخاب ژاندارک به‌عنوان فرستاده و مامورش بود بهش ابلاغ کرده بودن، ولی ژاندارک تا سال‌ها در این مورد با هیچ‌کس حرفی نزد. تا وقتی که ۱۶ سالش شد و تصمیم گرفت که دیگه ماموریتش رو انجام بده.اولین کسانی که از ماجرا باخبر شدن دو تا برادر بزرگش بودن. هیچی به پدر و مادرش نگفت. از واکنششون خیلی می‌ترسید. همین‌جوری چند بار دیده بودن که ژاندارک از سر کنجکاوی نزدیک نظامی‌ها شده بود. خیلی نگران شده بودن، نگران این بودن که رسوایی و بدنامی چیزی براش اتفاق بیفته، حالا چه برسه به اینکه بخواد کنار این سربازها بجنگه!یه روز ژاندارک به بهونه‌ اینکه بره به زن‌عموی باردارش کمک کنه، سوار اسب می‌شه و می‌زنه به جاده می‌ره پیش عموش توی یک روستا دیگه. بهش میگه الاوبلا باید منو ببری پیش ولیعهد. عموش یه رابطه‌ای با فرماندهی شهر داشت، میگه باشه. می‌برنش پیش فرمانده که مثلا اون یه کاری بکنه که بتونه ولیعهد رو ببینه. ژاندارک شروع می‌کنه از ماموریت الهیش میگه، میگه از طرف خدا مامور شدم که ولیعهد رو ببرم رمس که تاج‌گذاری کنه و بعدشم که تدهین بشه و انگلیسی‌ها رو از کشور بیرون کنه.فرمانده هم طبیعتا حرف‌های یه دختر ۱۶ ساله رو باور نمی‌کنه دیگه، اونم همچین ادعاهایی رو! می‌ندازنش بیرون! ژاندارک هم دست از پا درازتر، برمی‌گرده پیش خانوادش. ولی پدر و مادرش سر این ماجرا خیلی باهاش سرد شده بودن. پیچونده بودشون دیگه؛ حتی میگن که مادرش طردش می‌کنه سر این داستان. یه مدت گذشت، تا خطر حمله‌ بورگوندی‌ها که گفتم متحد انگلیس‌ها بودن، به روستا بیشتر شد. دیگه شکی نداشتند که امروز فرداست که بهشون حمله شه.خانواده‌ ژاندارک هم مثل خیلی از مردم دیگه روستا، خونه و زندگی رو ول می‌کنن و میرن یه روستای دیگه، خونه یه خانومی می‌مونن. ژاندارک توی مدتی که اونجا بود، سرگرم بود سعی می‌کرد با آدمای مسنی که خونه زندگی دیگه براشون نمونده بود، کمک کنه. کارای خونه‌ای که توش بودن رو انجام می‌داد، ولی فرانسه و انگلیس و قدیسین همش گوشه‌ ذهنش بودن. کم‌کم دیگه عصبی شد! هر چه بیشتر می‌گذشت، بداخلاق تر و عصبی‌تر می‌شد، می‌خواست هر جور شده راهی جنگ بشه. پدر و مادرش هم واسه اینکه جلوش رو بگیرن، تصمیم گرفتن که شوهرش بدن.گفتن شوهرش می‌دیم، سرگرم شوهرداری و زندگی می‌شه و دیگه این چیزا هم از سرش می‌افته. یه پسری بود از یکی از روستاهای اطراف، این آدم از ژاندارک خواستگاری کرده بود. خوشش اومده بود ازش، اومده بود ازش خواستگاری کرده بود؛ ولی ژاندارک بهش جوابی نداد. کلا تو این وادی‌ها نبود، معمولا هم اصلا با پسرها هم کلام نمی‌شد. حالا این بابا سکوت ژاندارک رو به فال نیک گرفته بود و فکر کرده بود که جوابش مثبته، منتهی روش نمیشه که بگه. وقتی فهمید قضیه کنسله، رفت کلیسا شکایت کرد که آره ژاندارک به من قول ازدواج داده و حالا زده زیرش! ژاندارک ولی تونست کلیسا رو قانع کنه که آقاجان این خبرا نبوده اصلا! و حتی گفته می‌شه که ژاندارک نذر دوشیزگی کرده بود. خیالم نداشته که کلا ازدواج کنه با کسی.به هر حال زمستون سال ۱۴۲۹ ژاندارک برای بار دوم راهی سفر شد. باز پا شد رفت پیش همون فرماندهه و این سری هم به حرفاش اهمیت ندادن دوباره! ولی ژاندارک تونست عموش رو راضی کنه که براش اسب بخره که با همدیگه راهی سفر بشن، برن پیش ولیعهد. اسب رو می‌خرن و زین می‌کنن و میزنن به جاده!یه چند کیلومتری که رفتن ژاندارک گفت نه صبر کن، اینجوری نمیشه! نباید انقدر بی‌سروصدا بریم. احتمالا به این فکر کرده بوده که اگه قرار باشه انقدر بی‌نام و نشون بدون سفارش برن پیش ولیعهد، خب قطعا حاضر نمیشه ببینتشون دیگه! این رفت و آمدهای ژاندارک باعث شده بود که توجه مردم بهش جلب بشه و از اینجا به بعد خودش بی‌رودربایسی درمورد رسالتش به همه می‌گفت.خیلی طول نکشید که تو شهر و روستاهای اطراف به‌عنوان کسی که الهام دریافت کرده و با قدیسین در ارتباطه اسمش افتاد سر زبون مردم. سر همین هم تونست یه مجوز عبور از یکی از دوک‌نشین‌ها بگیره که بتونه بره کاخ این آدم توی شهر نانسی. شاید این بابا مجوز رو به این امید داده بود که مریضیش رو شفا بده.مریض بود پیش خودش گفته بود حالا من میام یه مجوزی به ژاندارک می‌دم و اون میاد واسه من یه دعایی می‌کنه یه دستی چیزی به من می‌کشه، من مریضیم شفا پیدا می‌کنه. بالاخره هر چی باشه ادعای مهمی داشت دیگه، ولی ژاندارک جلوی چشم همه بهش توپید! سر اینکه زنش رو ول کرده بوده بعد رفته بوده سراغ یه دختر جوون که چند تا بچه نامشروع ازش داشته! طرف سکه یه پول کرد گذاشت کنار.ژاندارک تو نانسی تونست شیش تا همراه قابل اعتماد پیدا کنه که تو سفرش به شینون همراهیش کنن. شهری که پادشاه آینده اونجا زندگی می‌کرد. این آدما یه نفرشون پیک پادشاهی بود، یکیشون بلد راه بود، دو نفر خدمتکار و دو نفر هم سرباز و جنگجو. خوبیش این بود که هر شیش نفرشون هم جنگیدن بلد بودن. ژاندارک اینجا برای اولین بار برای اینکه خودش رو هم‌رنگ بقیه کنه لباس مردونه پوشید.این لباس مردونه پوشیدن ژاندارک هم موضوعی بود که خیلی براش حرف و حدیث درست کرد. صورت خوشی بین مردم نداشت کلا! حتی خیلی‌ها گناه می‌دونستن اینکار رو. سفر این شش نفر سفر راحتی نبود، باید از بین چندین شهر رد می‌شدن. اونم توی جاده‌هایی که هم خطر حمله راه‌زن‌ها بود هم انگلیسی‌ها و متحدهاشون یه بخشی از مسیرشون که عملا از بین مناطق اشغالی رد می‌شد. بعد مخفیانه تو دل تاریکی حرکت می‌کردن. همیشه خطر حمله و شبیخون بیخ‌ گوش‌شون بود.آدمایی که همراه ژاندارک بودن، واقعا بهش ایمان آورده بودن و واقعا فکر می‌کردن که اون فرستاده خداست، قراره که کشورشون رو از شر انگلیسی‌ها راحت کنه. خیلی با احترام باهاش برخورد می‌کردن. با اینکه یه دختر جوان باکره بود، ولی باز کنار بقیه مردهای گروه می‌خوابید، بدون اینکه کوچک‌ترین مشکلی براش پیش بیاد، بدون اینکه ترسی داشته باشه، حرمتش رو داشتن و حسابی هم بهش وفادار بودن.ژاندارک تو یکی از مهمون‌خونه‌های مسیرشون، دو تا نامه می‌نویسه. البته براش نوشتن، چون خودش سواد خواندن و نوشتن نداشت. نامه‌ اول را به ولیعهد نوشت و هدف و رسالتش رو براش توضیح داد. ازش هم خواسته بود که وقتی رسیدن شهر اونا رو به حضور بپذیره. نامه‌ دومش هم به پدر و مادرش نوشت، بعداز یک ماه بالاخره خانوادش از حالش باخبر شده بودند. توی نامه‌ش ازشون عذرخواهی کرده بود که بی‌خبر رفته و مثلا امیدواره که دوباره ببیندشون و این حرفا.یازده روز بعد از سفر، بالاخره چشم‌شون به جمال دروازه‌های شهر شینون روشن شد. ژاندارک وقتی از دروازه‌های شهر رد شد، فقط لحظه شماری می‌کرد که ولیعهد رو ببینه. شهر به واسطه اینکه محل زندگی ولیعهد و دربار بود، شلوغ‌تر از جاهای دیگه بودش. همه با تعجب به ژاندارک نگاه می‌کردن، یه دختر روستایی با لباس مردونه! چی میخواد؟ با کی کار داره؟ وارد شهر که شدن رفتن مهمون‌خونه و منتظر موندن تا پادشاه آینده اونا رو به حضور بپذیره.دو روز طول کشید تا ولیعهد قبول‌شون کنه! اطرافیانش نسبت‌به ژاندارک و این ملاقاتش خوش‌بین نبودن. به ولیعهد می‌گفتن که بیخیال این ملاقات بشه، ولی ادعای ژاندارک انقدر جذاب بود که حداقل ارزش یک با دیدنش رو داشته باشه؛ اما چیزی که مسیر این ملاقات رو هموارتر کرد، نامه‌ای بود که از سمت همون فرمانداری اومد که دوبار ژاندارک رو رد کرده بود.تو نامه‌ش به شارل هفتم گفته بود که رسالت این دختر رو جدی بگیره و باهاش دیدار کنه. بالاخره بعد از دو روز ژاندارک تونست ولیعهد رو ببینه. وارد قصر که شدن، کلی آدم با لباس‌های فاخر و گرون قیمت و همه شیک‌وپیک؛ حالا اینا داشتن دختری می‌دیدن که لباس‌های کهنه و مردونه تنش بود، لاغر، خسته، صورت آفتاب سوخته روستایی، اما ژاندارک مصمم‌تر از این حرفا بود. چشماش دودو می‌کرد دنبال ولیعهد. حالا دیدارش با خود ولیعهد هم جالبه! توی قصر که بودن، ولیعهد یکی دیگه رو جای خودش می‌گذاره روی تخت. خودش میره قاطی جمعیت که مثلا از دور، حواسش به ژاندارک باشه.اینجا نظرات مختلفه البته! یه‌سری میگن ولیعهد این کار کرد که بتونه از دور ژاندارک رو برانداز کنه، ببینه واقعا حرف حسابش چیه؟ چقد مصممه به حرفایی که می‌زنه؟ یه‌سری هم میگن نه آقاجان هدفشون دست انداختن ژاندارک بوده، ولی هرچی که بود ژاندارک می‌فهمه اونی که روی تخت نشسته ولیعهد نیست!می‌چرخه قاطی آدما و ولیعهد واقعی رو از بین جمعیت تشخیص میده. همه کف‌شون بریده بود. ژاندارک بهش می‌گه که هدف من این که کمک کنم محاصره‌ اورلئان رو بشکنیم و شما رو به رمس ببرم که تدهین بشین و رسما تاج‌گذاری کنین. پیغامی هم از پادشاه آسمان‌ها دارم که باید توی ملاقات خصوصی بهتون بگم.این ملاقات خصوصی یکی از رازهای بزرگ زندگی ژاندارک می‌شه که بارها و بارها توی دادگاه‌های مختلف ازش می‌خوان که در موردش توضیح بده. گفته می‌شه که توی این ملاقات ژاندارک خیلی از اسراری که از طریق وحی بهش الهام شده بوده رو به ولیعهد می‌گه. چیزایی که تا روزهای آخر عمرش پیش هیچ‌کس دیگه‌ای تعریف نکرد.بعد این ملاقات، ولیعهد دستور میده که یه اقامتگاه شیک‌و‌پیک و درخور براش آماده کنن. توی روزایی که ژاندارک اونجا بود آدم‌های مختلفی می‌رن پیشش که حرفاش رو بشنون شخصیتش و رفتارش همه‌ اینا رو راستی‌آزمایی کنن که ببینن اصلا کیه و چی کاره‌ست؛ ولی هنوز تو خلوت خودش اون روحیات نوجوونی و دختر بودن خودش رو داشت. با اینکه خیلی سعی می‌کرد پرستیژش رو حفظ کنه و خودش رو مصمم نشون بده، ولی یه جاهایی دیگه واقعا کم می‌آورد.خدمتکاری که ولیعهد بهش داده بود، بعدها می‌شه یکی از وفادارترین نیروهاش. توی یادداشت‌هاش نوشته که این آدم یه‌جاهایی از دلتنگی خانواده‌ش می‌شست زارزار گریه می‌کرد، ولی سعی می‌کرد خیلی زود دوباره خودش رو جمع‌و‌جور کنه. سن و سالی نداشت که اون موقع هنوز ۱۶، ۱۷ سالش بود. ژاندارک برای جلب اعتماد ولیعهد برای جنگ با انگلیسی‌ها هنوز باید بیشتر صبر می‌کرد.موضوع این بود که دربار باید در مورد ادعاهای ژاندارک، مطمئن می‌شد. ادعاهاش چی بودن؟ صداهایی می‌شنوه که بهش دستوراتی رو منتقل می‌کنند و اینکه باکره‌ست. برای اینکه باکرگیش رو ثابت کنه مجبور شد که قبول کنه معاینه‌‌ش کنن. توی یه مراسم خاص این مورد انجام شد و معاینه نشون داد که ادعاش درسته، باکره‌ست.حالا ادعای دوم؛  ژاندارک باید ثابت می‌کرد که صداهایی رو می‌شنوه که از سمت قدیسان و فرستاده‌های خداست. برای این مورد کلیسا تشکیل جلسه داد و چند تا کشیش و اسقف رده بالای شهر پواتیه، دو سه هفته از ژاندارک بازجویی کردن. این شهر تنها شهر مذهبی فرانسه بود که اسقف‌هاش هنوز به فرانسه، وفادار بودن. معمولا رسم بوده که همچین جلساتی که انجام می‌شده یک کاتب تمام صحبت‌های رد و بدل شده رو ثبت کنه.ولی در مورد این جلسه‌ها، کتاب‌های اصلی از بین رفتن که احتمال داده می‌شه به عمد از بین برده باشن‌شون. احتمالا حالا یا انگلیسی‌ها از بین بردن‌شون یا بورگوندی‌ها یا هر کس دیگه‌ای. ولی یک کتاب دیگه‌ای از اون جلسه مونده که از صحبت‌های شاهدهای اون جلسه نوشته شده. خیلی جاها هم توی نوشته‌ها به کتاب اصلی ارجاع می‌ده.طبق این نوشته‌ها ژاندارک اول حرفاش می‌گه که از طرف پادشاه آسمان‌ها، ماموریت داره که فرانسه رو از دست انگلیسی‌ها نجات بده. بعدش هم ولیعهدهای پادشاهی برسونه. بعد با گریه می‌گه که صداها بهش گفتن که مردم فرانسه خیلی برای خدا، دل نگرانی ایجاد کردن. باید بره این نگرانی‌ها رو برطرف کنه. یکی از اسقف‌ها ازش می‌پرسه که اگه خدا بخواد فرانسه رو نجات بده، دیگه چه نیازی به این لشکرکشی‌ها داره؟ خودش راحت می‌تونه این کار رو بکنه دیگه! نه نیازی به تو هست، نه نیازی به این سربازها!ژاندارک می‌گه که سربازان می‌جنگن، ولی اون خداست که پیروزشون می‌کنه. قاضی‌ها خیلی ظاهرا اصرار داشتن که ژاندارک یه معجزه‌ای چیزی نشون بده که حرفش رو ثابت کنه، می‌گفتند حداقل یه چیزی نشون بده که قدیس‌ها بهت دادن تا ما بتونیم حرفت رو قبول کنیم؛ یه انگشتری، تسبیحی چیزی.خیلی هم ژاندارک حاضرجواب بود، جواب این خواسته رو اینجوری می‌ده که من اینجا نیومدم که برای شماها نشونه بیارم. من رو ببرین به اورلئان تا اون نشونه‌ای که دنبالشین رو همه‌تون ببینین. یا ازش می‌پرسن که این صداها با چه زبان و لهجه‌ای باهات حرف می‌زنن؟ ژاندارک می‌گه با زبانی بهتر از شما. پرسیدن تو چقدر به خدا ایمان داری؟ گفت خیلی بیشتر از شماها. جواب‌هایی که می‌داد خب می‌بینین دیگه، تقریبا همه‌شون جواب سر بالا بودن. خیلی قرص و محکم هم این حرف‌ها رو می‌زد.چیزی که اینجا باید بهش دقت بشه اینکه تقریبا جواب روشن به هیچ سوالی نمی‌داد، ولی جسورانه و بی‌پروا جلوی عالی‌رتبه‌ترین مقام‌های مذهبی فرانسه حرف می‌زد. در طول این جلسات در مورد گذشته‌اش تحقیق کرده بودن و فهمیده بودند که کلا عمرش تو کلیسا گذرونده، یه نکته مثبت بود براش دیگه. به‌هرحال خلاصه تصمیم گرفته می‌شه که این شانس رو به ژاندارک بدن که توی میدون جنگ خودش رو ثابت کنه، ضمن اینکه در شرایطی هم که قرار داشتن از هر شانسی که برای پیروزی ممکن بود نصیبشون بشه، استفاده می‌کردند و انگیزه‌ای هم که ژاندارک از خودش نشون داده بود، ارزش به‌کارگیریش رو داشت.ژاندارک توی این جلسات، چهار تا پیشگویی کرد. اولیش شکستن محاصره‌ اورلئان بود، دومی تاج‌گذاری ولیعهد، سومی پس گرفتن پاریس و چهارمی برگردوندن دوک اورلئان به فرانسه که گروگان انگلیس‌ها بودن. حالا بریم ببینیم که این پیشگویی‌ها تا چه حد به واقعیت رسید.ولیعهد میاد نیروی نظامی مورد نیاز ژاندارک رو بهش میده و اونا رو راهی اورلئان می‌کنه. الان دیگه شهرت ژاندارک چند برابر قبل شده بود. همه اون رو فرستاده‌ای از آسمان‌ها می‌دیدن. خیلی‌ها براش پیغام‌پسغام می‌فرستادن که بیاد مریضاشون رو شفا بده.وسایل شخصی‌شون رو برای تبرک‌ کردن براش می‌فرستادن، ولی ژاندارک تو جواب‌شون می‌گفت که من با لمس کردن این چیزا همون‌قدری می‌تونم متبرک کنم که مردم دیگه می‌تونن. ژاندارک رفتارش رفتاری نبود که بگیم داره از موقعیتش سوءاستفاده می‌کنه یا یه ادعایی مطرح کرده که دور خودش مرید جمع کنه.اول اینکه سن و سالش و جایی که توش بزرگ شده بود جوری نبود که انقدر بخواد حیله‌گری کنه، حیله‌گری یاد بگیره، بعدشم اینقد نسبت‌به کاری که داشت می‌کرد مصمم بود و شور و هیجان داشت که هر کی می‌دیدش بهش ایمان می‌آورد. ژاندارک قبل سفرش درخواست داد که یه پرچم براش درست کردند که این پرچم تبدیل شد به نماد همیشگی و ماندگار ژاندارک. تو تمام جنگ‌هایی که بعدا شرکت کرد، همیشه و همیشه این پرچم دستش بود. تا وقتی که سربازاش این پرچم تو میدون می‌دیدن با جون و دل براش می‌جنگیدن و خون می‌دادن. روی این پرچم شمایلی از مسیح روی تختی روی ابرای آسمونه و چندتا فرشته‌ بهش خدمت می‌کنن، پایین پرچم هم اسم عیسی و مریم مقدس رو روش دوختن.ژاندارک خودش می‌گفت این پرچم رو به‌جای شمشیر دستش می‌گیره که مجبور نشه آدم بکشه و واقعا هم نکشت‌ها. البته منابعی هستن که میگن در نهایت مجبور شد برای دفاع از خود یه نفر رو بکشه، ولی اتفاق‌نظر رو اینه که واقعا این کار رو نکرده بوده و کسی رو نکشته اصلا!به هر حال ولیعهد ارتشی که ژاندارک خواست رو بهش داد و با چند تا از فرماندهان راهی اورلئان کرد، ولی فرماندهی اصلی ارتش با کس دیگه‌ای بود. گفتم که اورلئان هم تقریبا تحت محاصره بود دیگه. این اگه می‌خواستن وارد شهر بشن، باید یه مسیر طولانی و سختی رو می‌رفتن. سال ۱۴۲۹ یک سال بعد از محاصره، ارتش فرانسه رسید اورلئان. ژاندارک به‌محض اینکه رسید گفت این چه مسیری بود که دیگه ما اومدیم؟ْ! انگلیسی‌ها کجان؟ چرا مستقیم بهشون حمله نکردین؟ فرمانده‌ش دراومد گفت بابا یواش، اولا که هنوز بقیه سپاه نرسیدن، بعدش هم الان مهم‌تر از همه اینه که تدارکات و غذایی که آوردین رو به مردم بدین. همه دارن از گشنگی تلف میشن، اکثر مسیرهای تهیه آذوقه بسته بود. در کل خود حکومت تا قبل از اومدن ژاندارک توانش رو نداشت که بتونه کار خاصی برای این شهر بکنه.محاصره اینجوری بود که انگلیسی‌ها قلعه و برج‌های اطراف شهر گرفته بودن و یه جاهایی فاصله‌شون با نیروهای فرانسوی انقدر کم بود که می‌تونستن با همدیگه صحبت کنن. کاری که اتفاقا ژاندارک هم انجام داد، بلافاصله وقتی رسید یه نامه به فرماندهی انگلیسی‌ها نوشت و فرستاد تو اردوگاه دشمن. توی این نامه‌ هم بهشون گفته بود که من به‌عنوان نماینده‌ شاه آسمان‌ها و بهشت، از شما می‌خوام که اینجا رو ترک کنین. بدون خونریزی جنگ تموم کنین، برین دنبال زندگی‌تون وگرنه کشته می‌شید. جوابی که انگلیسی‌ها دادن جوابی نبود که ژاندارک انتظارش رو داشت. گفتن به اون هرزه بگید که برگرده سر چوپانیش.ژاندارک کلا قبل از هر حمله‌ای، نامه می‌داد یا مستقیم با فرمانده‌های انگلیسی حرف می‌زد که بدون جنگ مثلا بتونه ماجرا رو ختم به خیر کنه، ولی جواب انگلیسی‌ها اغلب همین مدلی با توهین و فحاشی بود. رفتارش بین نظامی‌ها به‌عنوان یک فرمانده ۱۷ ساله جالب بود واقعا.اول هم گفتم که خیلی کم پیش می‌اومد شمشیر دست بگیره، همیشه پرچم دستش بود. بعد پدر افرادش رو هم درآورده‌ بود، هیچ‌کس جلوش حق نداشت فحش بده، نباید قسم خدا رو می‌خوردن، اصلا خوشش نمی‌اومد. روسپی‌هایی که کنار سربازا بودن رو همه رو رد کرده بودن رفته‌ بودن و توی ارتش‌شون کلی کشیش با خودش آورده بود که همش داشتن سرودهای مذهبی می‌خوندن و حرکت نیروهاش بیشتر شبیه زیارت کردن شده بود تا تحرکات نظامی، ولی یه مشکلی هم با فرمانده‌ها داشت به‌خاطر دختر بودن و کم سن بودنش توی تصمیم‌گیری‌ها و مشورت‌ها حسابش نمی‌کردن.بهشون زور می‌اومد که بخوان ازش دستور بگیرن یا ایده‌هاش رو انجام بدن. ژاندارک هم از حرصش رفت تمام مو‌هاش رو زد. لباس مردونه و رزم هم که تنش کرده‌ بود، موهاش رو هم زد که ظاهرش رو بیشتر از قبل شبیه مردها بکنه. این ماجرا کارم دستش می‌ده!بعدا دیگه اما وقتی سپاه اصلی رسید، اورلئان بدون اینکه به ژاندارک خبر بدن، دم دمای صبح حمله کردن به انگلیسی‌ها اینجا یکی از خواب‌های مهم ژاندارک در تاریخ ثبت می‌شه. تو خواب می‌بینه که نیروهای فرانسوی توی جنگ دارن قتل عام می‌شن تو جنگی که بی‌خبر از اون داره انجام می‌شه.ژاندارک به‌محض اینکه از خواب می‌پره زرهش رو می‌پوشه، پرچمش رو بر میداره از شهر می‌زنه بیرون که می‌بینه بله! فرانسوی‌ها دارن دست از پا درازتر، عقب‌نشینی می‌کنن. خیلی سریع دوباره دستور حمله میده و سربازها هم تا چشم‌شون به پرچم ژاندارک می‌افته انگار دوباره یه دور تازه می‌گیرن و دوباره حمله رو شروع می‌کنن تمام سربازان ارتش فرانسه داشتن تحت فرمان ژاندارک می‌جنگیدند شور و هیجانی که اندک با پرچم و میدان جنگ راه انداخته بود، باعث شد فرانسوی‌ها بتونن اولین دژ رو پس بگیرن.اولین جنگ، اولین پیروزی. بعد این پیروزی دیگه نگاه‌ها به ژاندارک فرق کرد. بین فرانسوی‌ها فرشته بود و بین انگلیسی‌هایی که آوازش شنیده بودن جادوگر. دیگه فرمانده‌ها تو تصمیم‌گیری‌‌ها باهاش مشورت می‌کردن، سربازاش با تمام وجود بهش ایمان داشتن، توی نبرد بعدی صبح روز شنبه اول مراسم انشای ربانی رو انجام دادن و بعد دستور حمله صادر شد، ولی تو این جنگ اتفاق افتاد که تمام فرانسوی‌ها رو شوکه کرد.تو بحبوحه‌ جنگ یهو دیدن خبری از پرچم ژاندارک نبود، فقط یه دلیل می‌تونست داشته باشه، یه بلایی سر ژاندارک اومده‌ بود! تا جلوی دیوار قلعه دشمن رفته بود که یه تیر خورده بود به شونه‌ش. ژاندارک که تیر می‌خوره تو اردوگاه انگلیسی‌ها خبر پخش می‌کنن که جادوگر اورلئان کشته‌شده. فرانسوی هم که تو شوک بودن دیگه دل و دماغ جنگیدن نداشتن. بعد زخمی شدن ژاندارک دستور عقب‌نشینی صادر می‌شه و جنگ تعطیل.اما انگار ژاندارک واقعا همون جوری که به اسقف‌های پوانته گفته بود می‌خواست معجزه رو توی اورلئان بهشون نشون بده. فردای همان روز خودش شخصا دستور حمله جدید رو صادر می‌کنه. فرانسوی‌ها فرشته‌ نجات‌شون رو دوباره سرپا می‌بینن؛ انگلیسی‌ها هم که فکر می‌کردن ژاندارک مرده باشه، قشنگ هنگ کرده بودن دیگه!حمله انجام می‌شه و مهم‌ترین و استراتژیک‌ترین قلعه‌ شهر پس گرفته می‌شه.با یه تلفات سنگین برای انگلیسی‌ها؛ حتی فرماندهی اصلی‌شون کشته می‌شه احتمالا بعد از همین نبرد هم بوده که میگن ژاندارک وقتی با کشتار و خونریزی‌های جنگ از نزدیک برخورد می‌کنه، حتی برای سربازان انگلیسی هم می‌شینه اشک می‌ریزه. اینقدر تحت تاثیر جنگ قرار گرفته بود، ولی خیلی زود به فرانسوی‌ها خبر رسید که باقی‌مونده‌ ارتش انگلیس که اتفاقا کم هم نبودن صف‌آرایی کردند و دارن آماده می‌شن که دوباره به شهر حمله کنن.فرانسوی‌ها ارتش رو آماده می‌کنن و روبه‌روی انگلیسی‌ها صف می‌کشند. اینجا ژاندارک خودش تنهایی میره جلوی ارتش انگلیس وایمیسته و دوباره ازشون می‌خواد که برگردن و جنگ جدیدی راه نندازن. طبق رفتاری که قبلا از خودشون نشون داده بودن، خب همه منتظر بودند که دوباره بهش بد و بی‌راه بگن دیگه، ولی این دفعه در کمال ناباوری دستور عقب‌نشینی داده می‌شه و انگلیسی‌ها بی‌خیال اورلئان می‌شن. اورلئان آزاد شد. هم یکی از مهم‌ترین شهرهای فرانسه آزاد شد و هم ژاندارک معجزه‌ش رو به همه نشون داد.بعد این ماجرا تمام شهرهای کوچیک دیگه‌ای که تو مسیر رمس بودن هم یکی‌یکی با کمک ژاندارک آزاد شدن. داوطلبی بود که به‌خاطر اون وارد ارتش می‌شد. مردم در حد قدیس قبولش داشتند. هرجا می‌دیدنش به دست و پاش می‌افتادن. یه تیکه از لباسش لمس بدنش یا حتی لمس اسبش براشون تبرک بود. اون تونست ولیعهد رو صحیح و سالم وارد شهر کنه و توی مراسم مختصر و نه چندان بزرگ، شارل هفتم ولیعهد فرانسه به‌عنوان پادشاه فرانسه تاج‌گذاری کردن. مراسم خیلی مراسم هل‌هلکی بود، کلا تدارکاتش سه روزه انجام شد. فقط می‌خواستن سریع‌تر ولیعهد رو تاج‌گذاری کنن و تدهین بشه.روز تاج‌گذاری خانواده‌ ژاندارک هم توی مراسم بودن، پدر و مادر و سه برادرش که یکی‌شون کنار ژاندارک برای ارتش فرانسه می‌جنگید. ژاندارک البته یه خواهر هم داشت که قبلا موقع زایمان مرده بود. در طول مراسم، ژاندارک پرچم به‌دست کنار پادشاه وایساده بود و بعد از تاج‌گذاری اولین کاری که کرد زانو زدن جلوی پادشاه فرانسه بود. ژاندارک دو تا از پیشگویی‌ها رو اثبات کرد. آزادی اورلئان و تاج‌گذاری ولیعهد.البته هنری ششم پادشاه انگلیس هم به‌عنوان پادشاه فرانسه در کلیسای نوتردام پاریس تاج‌گذاری می‌کنه، ولی اون مراسم مراسم کاملی نبود. اول از همه اینکه در مکانی غیرمعمول بود، پادشاهان فرانسه اکثرا در رمس تاج‌گذاری می‌کردن و از همه مهم‌تر روغن مقدسی که برای تدهین استفاده می‌شد، نداشتن این خودش قشنگ اهمیت نمادها و المان‌ها را در اروپای قرون وسطایی نشون میده.بعد از تاج‌گذاری با دستور پادشاه به پاس قدردانی به ژاندارک و خانواده‌ش لقب نجیب‌زادگی داده‌ شد. براشون یه جای مناسب برای زندگی آماده کردن و یه سری شمشیر اسب و لباس ابریشمی هم بهشون دادن که ظاهرشون هم به‌عنوان یک خانواده نجیب‌زاده حفظ بشه. این لقبی که بهشون دادن اتفاقا نسل‌به‌نسل منتقل شد، طبق اسناد مکتوبی که باقی مونده هویت نوه‌های برادر ژاندارک به‌عنوان نجیب‌زاده ذکر شده.خب دوباره یه مرور سریع بکنیم که تا اینجا چی گذشت، گفتیم که ژاندارک دختر روستایی بی‌سواد بود که از دوازده سالگی صداهایی می‌شنید که معتقد بود صدای قدیسان مسیحیه و ازش می‌خوان که فرانسه رو از دست انگلیسی‌ها نجات بده و به شارل هفتم هم کمک کنه که تاج‌گذاری کنه. توی ۱۶ سالگی ماموریتش شروع می‌کنه و به سختی موفق می‌شه که ولیعهد رو ببینه و داستانش رو براش تعریف می‌کنه، ولی برای اثبات حرفش مجبور شد که هم باکره‌گیش رو ثابت کنه هم رو در روی مقامات مذهبی، به سوالات‌شون جواب بده و با اینکه اکثر جواب‌ها شفاف نبودن، ولی این شانس رو بهش دادن که خودش رو ثابت کنه و از انگیزه‌ش در جنگ استفاده کنه.ژاندارک با لباس و موهای مردونه تو جنگ شرکت کرد و تونست اورلئان رو از محاصره دربیاره. با اینکه زخمی هم شد و بعدش هم ولیعهد رو تا رمس همراهی کرد که تاج گذاری کنه. پادشاه هم برای جبران زحماتش به ژاندارک و خانواده‌ش لقب نجیب‌زاده رو داد و بین مردم فرانسه هم به‌عنوان فرستاده خدا و یک قدیس، ستایش می‌شد.بعد از تاج‌گذاری پادشاه سیاست‌هایش در قبال انگلستان تغییر کرد. تا اون موقع اگه گزینه‌ اصلی جنگ بود؛ حالا دیگه مذاکره حرف اول رو می‌زد. درست برخلاف نظر ژاندارک. معتقد بود که اول باید با بورگوندی‌ها به توافق صلح برسند، باید با خود انگلیس وارد مذاکره بشن. اونم در شرایطی که هنوز پاریس و چند تا شهر دیگه دست انگلیس‌ها بود.این بورگوندی‌ها با اینکه فرانسوی هم بودند، ولی عجیب بنده‌ قدرت و طلا بودن. قدرت هم داشتن، واقعا! چندتا از شهرهایی که دست انگلیسی‌ها بود اصلا اینا تصرف کرده بودن. یه کم که گذشت در دربار فرانسه پادشاه و اطرافیانش یه کم نگران قدرت و محبوبیت ژاندارک شدن. مشاور پادشاه تو گوشش می‌خوندن که دیگه بیشتر از این به این دختر قدرت نده، سرباز بهش نده، هرچی می‌خواد در اختیارش نذار، ژاندارک ولی هنوز باید پاریس رو آزاد می‌کرد.شده بر خلاف نظر پادشاه باید می‌جنگید. روز تولد مریم مقدس رو برای حمله به پاریس انتخاب می‌کنه، ولی چه حمله‌ای نیروهاش پشت دیوارهای پاریس زمین‌گیر شدن. سربازاش دیگه نای جنگیدن نداشتن، حتی خود ژاندارک هم دوباره تیر می‌خوره و در نهایت مجبور می‌شن که عقب‌نشینی کنن. این شکست باعث می‌شه محبوبیتی و اعتمادی که به ژاندارک بود یکم داستان دار بشه. همه انتظار داشتن ژاندارک شکست ناپذیر پیش بره، ولی الان با این شکست به حرفاش شک کردن. پس چی شد؟ تو که فرستاده‌ی خدایی! تو که قدیس‌ها پشتتن! پس این چه شکستی بود خوردی؟ از این حرفا… .بعد از این جریان‌ها ژاندارک دیگه ماموریت مهمی انجام نداد. هنوز می‌جنگید ولی پادشاه می‌فرستادش سمت نبردهای کم اهمیت‌تر. سربازهایی که در اختیارش گذاشته بودن، شاید حدود ۴۰۰ نفر می‌شدن، در بهترین حالت. تا اینکه پادشاه یک ماموریت جدید بهش می‌ده. ژاندارک رو می‌فرسته به یکی از شهرهایی که در اختیار بورگوندی‌ها بود رو آزاد کنه.ژاندارک به شهر حمله می‌کنه و چیزی نمونده بود که شهر رو آزاد کنن که نیروی کمکی برای بورگوندی‌ها رسید. نیروهای فرانسوی می‌خواستن عقب‌نشینی کنن به شهر که دروازه‌ها رو از داخل بستن و اجازه ورود و بهشون ندادن. ژاندارک نیروهاش پشت دروازه‌های شهر با دشمن درگیر شدند و این‌بار ژاندارک از اسب افتاد و دستگیر شد.خیلی‌ها معتقدن که این نبرد نقشه‌ پادشاه بوده که ژاندارک از سر راه برداره. بعضی منابع میگن با دستور خود شارل هفتم این عملیات به گوش بورگوندی‌ها رسوندن تا اون وقت داشته باشن که درخواست نیروی کمکی کنن. دروازه‌ شهر با برنامه‌ریزی قبلی به وقتش با دستور یکی از افراد معتمد پادشاه بسته‌ شد. به هر حال ژاندارک دستگیر شد.دستگیر شد و افتاد دست بورگوندی‌ها و اون‌ها بعد چند هفته بازداشت، برای آزادیش سکه‌ طلا درخواست کردن. هر کدوم از دو طرف درگیر که طلای بیشتری می‌دادن، ژاندارک مال اون می‌شد. ژاندارک قطعا یه اسیر خیلی مهم برای انگلیسی‌ها به‌حساب می‌اومد و بین فرانسوی‌ها که به‌شدت محبوب بود. دیگه اونقدر محبوب بود که سربازهای ارتش و فرمانده‌ها برای آزادیش چند هزار سکه جمع کردن، ولی مشخص بود که خود پادشاه همچین علاقه‌ای به آزاد شدن ژاندارک نداره و نتیجه شد اینکه انگلیس‌ها ژاندارک رو خریدن. بزرگترین دشمن‌شون رو مهم‌ترین آدمی که در تمام فرانسه بود، افتاد دست‌شون. ژاندارک ۱۹ ساله حالا باید در دادگاه‌های دشمن در مورد ادعاهای خودش توضیح می‌داد.ژاندارک دو بار سعی کرد از زندان فرار کنه، بار دوم وقتی فهمید انگلیسی‌ها خریدنش از بالای برج ۲۰ متری که توش زندانی بود، پرید پایین ولی دستگیر شد. انگلیسی‌ها می‌خواستن هرجوری که شده ژاندارک رو محاکمه کنن و از اون‌جایی که اون در قلمرو بورگوندی‌ها دستگیر شده بود، تصمیم می‌گیرن که محاکمه رو هم همون‌جا انجام بشه. اما هم اسقف‌کشون که محاکمه رو انجام می‌داد می‌دونست و هم انگلیسی‌ها و هم هر کس دیگه‌ای که درگیر ماجرای محاکمه بود. اینکه حکم از قبل داده‌ شده و تمام این نمایش‌های بعدی برای اینه که برای اعدام ژاندارک بهونه داشته باشن.محاکمه ژاندارک در سال ۱۴۳۱ یکی از مهم‌ترین و مشهورترین محاکمه‌های تاریخه. دادگاه‌های ژاندارک از نه ژانویه در شهر روآن فرانسه توسط ۶۰ کشیش و اسقف و نماینده‌های پادشاهی انگلیس و دانشگاه پاریس به ریاست کشیش‌کشون استارت خورد دانشگاه پاریس اون زمان که تحت اشغال انگلیسی‌ها بود یکی از بزرگترین دانشگاه‌های اروپا در زمینه‌ فرهنگ و هنر و الاهیات بود.اکثر کشیش‌هایی که تو این دادگاه‌ها قضاوت می‌کردند، درس خونده‌های این دانشگاه بودن. یکی از معدود جاهایی بود که کاتولیک و ارتدکس می‌شستن با هم بحث و تبادل نظر می‌کردند و این دانشگاه نقش بسیار مهمی توی این محاکمه داشت، چون تایید حکم نهایی با مشورت استادان این دانشگاه انجام می‌شد.از جریان اتفاقات این دادگاه دو تا کتاب مونده که منشی‌های دادگاه جمع‌آوری کردن و نوشتن. این کتاب‌ها الان در موزه ملی فرانسه نگهداری می‌شه. نسخه‌ اصلی این نوشته هم احتمالا توسط انگلیسی‌ها از بین رفته ولی همین نسخه‌هایی که مونده بسیار بسیار معتبرن، حتی پای یکی‌شون مهر کشیش‌کشون هم هست.این نسخه‌ها دست‌نویس‌های کسایی هستن که در تمام دادگاه‌ها از نزدیک شاهد ماجرا بودن و بعد هر جلسه صحبت‌هایی انجام شده رو به زبان فرانسوی مکتوب می‌کردن. اوایل قرن بیستم بود که این نوشته‌ها به زبان انگلیسی ترجمه هم شد. در جریان دادگاه‌هایی که برای ژاندارک برگزار شد، تمام تلاش قضات این بود که به نوعی نشون بدن که ژاندارک از دین خارج شده و گناهان کبیره‌ای هم انجام داده که لایق مرگه!یادتونه در مورد لباس مردانه پوشیدن ژاندارک بهتون گفتم، این یکی از گناهان کبیره بود. از نظر اون‌ها این کار عین فساد و انحراف اخلاقی بود و زنی که لباس مردانه می‌پوشید، باید اعدام می‌شد، اما این تنها اتهامش نبود. ژاندارک به حدود ۷۰ گناه متهم شد که برای تک تکشون باید به ده‌ها نفر از عالی‌رتبه‌ترین مقامات مذهبی جواب پس می‌داد.به جز اورلئان انگار ژاندارک بین بقیه مردم فرانسه فراموش شده بود کسی که آوازه‌اش از این سر اروپا تا اون سر اروپا رفته بود، مردم می‌اومدن پیشش شمع روشن می‌کردن، دستش رو می‌بوسیدن، پاشو می‌بوسیدن، حلقه‌ معروفش رو می‌بوسیدن، حالا انگار از اول هیچ وقت وجود نداشته! فقط مردم اورلئان به‌خاطر اون پیروزی بزرگی که با ژاندارک بهش رسیده بودن، هنوز یادش می‌کردن.در تمام طول مدت دادگاهی، تلاش این بود که بتونن یه اعترافی چیزی ازش بگیرن که ثابت کنه لایق مرگه! ژاندارک به‌عنوان یک دختر روستایی بی‌سواد، چنان پادشاهی انگلیس به تکاپو انداخته بود که برای اعدام کردنش به‌عنوان جادوگر و مرتد هر دوزوکلک که می‌تونستن پیاده‌کردن در جریان محاکمه ژاندارک بارها و بارها لرزید. بدرفتاری‌های زندانبان‌ها، توهین‌ها، بیماری، ترس از شکنجه و اعدام بارها تا مرز فروپاشی بردش. فکر می‌کرد که خدا و قدیسین هم تنهاش گذاشتن؛ ولی با این وجود موقع محاکمه مثل همیشه جسورانه و بدون رودروایسی جواب می‌داد.توی جلسه‌ اول دادگاه ازش خواستن که دستش رو بذاره رو انجیل قسم بخوره هر سوالی که ازش می‌پرسن راستش رو بگه. این کار رو نکرد! گفت من نمی‌دونم شما چه سوالی می‌خواین از من بپرسید، شاید چیزایی رو بپرسید که نباید بدونین.بهش گفتن پس قسم بخور که هر چی در مورد ایمانت ازت می‌پرسیم، راستش رو بگی؛ گفت در مورد خانواده‌م و کارایی که کردم قسم می‌خورم، ولی در مورد چیزهایی که بهم وحی شده حتی اگه سرمم به باد بره به هیچ‌کس هیچی نمیگم! فقط به پادشاهم شارل هفتم گفتم. بازم قسم نخورد. آخر قرار شد سوگند بخوره که به سوالاتی که می‌تونه جواب بده پاسخ صادقانه بده و اگر سوالی رو نخواست جواب بده سکوت کنه.ازش در مورد خانواده‌اش می‌پرسن و اینکه غسل تعمید داده شده یا نه؟ آیین‌های مذهبی رو کی یادش داده؟ دعای عشای‌ربانی رو بخونه و این چیزا… . ژاندارک هم جواب می‌ده و مادرش رو به‌عنوان معلم مذهبیش معرفی می‌کنه. ازش می‌پرسن آیا با شمشیر یا انگشتر، جادو جنبل کردی؟ میگه نه!این انگشتر ژاندارک خیلی در موردش حرف حدیث زیاده و حتی میگن که هنوزم انگشترش وجود داره و دارن توی موزه نگهداری می‌کنن. حتما عکس‌های این انگشتر عجیب و براتون توی اینستاگرام راوکست می‌گذارم که ببینین، یه‌سری توضیحات جالبی داره که اونجا براتون می‌نویسم.هر بار که دادگاه جدیدی شروع می‌شد، ازش می‌خواستن که سوگند بخوره که هرچی ازش می‌پرسن جواب صادقانه بده، ولی ژاندارک تو هیچ‌کدوم از ۱۰، ۱۱ جلسه دادگاهی که داشت قسم جدیدی نخورد. در دادگاه‌های بعدی بیشتر در مورد صداهایی که می‌شنید و ادعای دیدن فرشته‌ها و قدیسی می‌پرسیدن. ژاندارک گفت من اولین بار در باغ پدرم بود که یه نور شدید دیدم بعد صدایی شنیدم که ازم می‌خواستن برم فرانسه رو نجات بدم. پرسیدن این صداها نمی‌تونستن خودشون پیامشون رو به پادشاه بدن؟ اصلا آخرین بار کی شنیدی‌شون؟ این صداها جسم هم داشتن؟ قدیسین چی می‌پوشیدن؟ هم سن و سال هم بودن؟ یا اختلاف سنی داشتن؟ اصلا از طرف خدا اومده بودن یا چی؟ چه سوالایی واقعا ازش می‌پرسیدن… !ژاندارک هم گفت جواب سوالات‌تون رو نمی‌دم، اینا چیزایی که من به پادشاهم گفتم ولی آخرین بار همین دیروز سه بار این صداها رو شنیدم که به من می‌گفتن بدون ترس جواب سوالات رو بدم و نگران چیزی هم نباشم. پرسیدن اولین صدایی که شنیدین صدای کی بود؟ گفت صدای سنت مایکل بود، همون میشل مقدس. کنار فرشته‌های آسمانی ظاهر شد، پرسیدن اولین بار که پادشاه رو دیدی بالا سرش فرشته‌ای بود؟ گفت اگر بوده من ندیدم. گفتن چی بهت گفت که لباس مردونه بپوشی؟ جوابی نداد. چندین بار این سوال و ازش پرسیدن، ولی جواب‌های سر بالا داد. می‌گفت من نمی‌خوام به کسی اتهام بزنم. نه راستش رو می‌گفت نه به‌خاطر سوگندی که خورده بود، دروغ می‌گفت. ازش پرسید اصلا چرا لباس مردونه پوشیدی؟ دوست داری لباس زنونه تنت کنی؟ گفت من تو این دنیا کاری برخلاف خواست خدا انجام ندادم، یه دست لباس زنونه بهم بدین بپوشم، وگرنه به همین‌ هم که دارم، راضی‌ام.ازش در مورد فرار از برجی که توش زندانی بود پرسیدن. گفت صداها بهش گفته بودن که نپره، ولی من برای اینکه اسیر انگلیسی نشم پریدم و خودم رو به خدا و مریم مقدس سپردم. یه جا یکی از کشیش‌ها در مورد هدایا و لباس‌هایی که پادشاه فرانسه بهش داده بود پرسید. بهش گفت و در حد یک لرد است با لباس ابریشمی و این چیزا رو داشتی، آیا این برای فرستادهی خدا زیادی اشرافی نیست؟ ژاندارک بهش گفت این لباس فاخر و صلیب طلایی که شما پوشیدین، برای بنده‌ خدا و کسی که ادعای مرد خدا بودن رو داره زیادی اشرافی نیست؟طرف رو قشنگ کرد تو در و دیوار، اما یکی از سوالات بسیار حساس و مهمی که ازش پرسیدن این بود که آیا فکر می‌کنی مورد رحمت خدایی؟ ببینین با توجه به سوالایی که قبل و بعد این سوال ازش پرسیدن من فکر می‌کنم که هدف‌شون این بود که اگه بگه آره، بگن پس اینجوری باشه فکر می‌کنی که نیازی به کلیسا و بخشش نداره یا دشمن کلیسایی، چون کلیسا معتقد بود که ماییم که واسطه بخشش گناهان مردمیم؛ اگر هم بگه نه مورد رحمت نیستم بگن پس چه‌جوری ادعای این رو داری که داری رسالتی رو از طرف خود انجام می‌دی!ولی ژاندارک هوشمندانه‌ترین جوابی که می‌شد رو داد، گفت اگه مورد رحمت‌شم، رحمتش بر من مستدام باد. اگر هم نیستم، باشد که مرا تحت رحمتش آورد؛ یعنی قشنگ با جوابش می‌ریختن بهم. ژاندارک یه‌جا مدعی شده بود اون بار اولی که پادشاه فرانسه رو دید و خصوصی باهاش حرف زد، فرشته‌ها و قدیسین تو اتاق ظاهر شدن جلوش زانو زدن، بعد از این نشانه بود که پادشاه بهش ایمان آورده.تازه فقط زانو زدن نبوده، تاجی از طلا که خودشون ساخته بودند هم به پادشاه دادند که هر وقت زمانش رسید ازش استفاده کنه. حالا قاضی بهش گفته بودن که پس کو اون تاجی که فرشته‌ها بهش داده بودن؟ چرا پادشاه‌ت تاج معمولی سرش کرده؟ کشیش‌ها و اسقف‌هایی که کار محاکمه رو انجام می‌دادن، معتقد بودن که ژاندارک فرستاده خدا نیست، فرستاده‌ شیطانه و داره با فیس‌نگری مردم رو از کلیسا و دین دور می‌کنه.کلیسا در جریان محاکمه واقعا به چالش خورده بود، بودن کسانی که در همین دادگاه حرفای ژاندارک رو تا حدودی باور کرده بودن و می‌ترسیدن که محاکمه‌ش کنن. بعضی‌هاشون هم از اینکه انگلیسی‌ها از قبل براش حکم اعدام بریده بودن و منتظر تایید کلیسا بودن شاکی بودن و می‌گفتن، دادگاهی که حکمش از قبل مشخص بشه، دادگاه عادلانه‌ای نیست، نمیشه به این دادگاه اعتماد کرد.از اون طرفم بعداز دادگاه ششم به‌خاطر جواب‌هایی که از ژاندارک می‌شنیدن و جواب‌های تنش‌زایی هم بودن بقیه جلسات رو خصوصی برگزار کردن، دیگه اجازه حضور مردم رو ندادن. دادگاه ژاندارک و پرسش و پاسخ‌هایی که ردوبدل می‌شد به‌شدت جالب و چالش برانگیز بودن.من لینکه سایتی که متن گفتگوهای دادگاه‌ها رو از روی کتابی که توی موزه‌ ملی فرانسه هست منتشر کرده رو براتون می‌ذارم بخونین، چون سوالایی که پرسیده می‌شد خیلی عجیب غریب بودن و جواب‌هایی که ژاندارک می‌داد، جواب بودن، جواب بودن!ژاندارک یکی از معروف‌ترین قربانیان تفتیش عقاید اروپا بود. تفتیش عقایدی که کلیسا برای اعمال قدرت و کنترل مردم در تمام اروپا انجام می‌داد و هر عقیده‌ای مخالف با عقاید کلیسا رو از بین می‌برد. قربانی‌های تفتیش عقاید، انقدر شکنجه می‌شدن که یا می‌مردن یا به کرده و نکرده‌شون اعتراف می‌کردن. بعد روی همین اعترافا براشون حکم می‌بریدن که اکثرا هم حکم اعدام بود. اتهام همه‌شون هم ارتداد، شرک و جادوگری بود. اتهامی که به ژاندارک زده شده بود ارتداد و جادوگری بود؛ اما، اما اون یکی از معدود قربانی‌های تفتیش عقاید بود که شکنجه نشد، به چند دلیل.یکی اینکه ظاهرا وقت ژاندارک به شکنجه تهدید می‌کنن، می‌گه اگه من شکنجه بدید، اعتراف می‌کنم، ولی مطمئن باشین بلافاصله بعدش تمام اعترافاتم رو پس می‌گیرم و میگم که زیر شکنجه این حرفا رو زدم.مورد بعدی این بود که دوک بورگوندی‌ها مخالف شکنجه کردن ژاندارک بود، حالا به هر دلیلی. مورد سوم هم این بود که شکنجه‌ها ممکن بود باعث مرگ ژاندارک بشه و انگلیسی‌ها این رو نمی‌خواستن. می‌خواستن که اون محاکمه بشه و به‌عنوان یک گناهکار اعدام بشه. کلیسا برای اینکه مسئولیت اعدام ژاندارک رو دوش اون‌ها نباشه فشار خیلی زیادی روش آورد که توبه‌نامه‌ای رو امضا کنه و اعتراف کنه که تمام این کارهایی که تا الان کرده و ادعاهای البته خلاف دین و وسوسه‌های شیطان بوده، اینجوری حداقل اعدام نمی‌شد.ژاندارک تحت تاثیر فشاری که روش بود، وقتی که برای اجرای حکم اعدام برده بودنش پای چوبه‌ای که قرار بود بسوزوننش لحظه‌ آخر توبه‌نامه امضا می‌کنه. یه صلیب می‌کشه پای نامه و از اعدام نجات پیدا می‌کنه. کلیسا هم خوشحال که دیگه مسئول اعدام احتمالی ژاندارک نیست! چون اون توبه کرده بود و کلیسا هم همیشه آغوشش برای توبه کننده‌ها باز بوده ظاهرا!ولی بعدش دو تا اتفاق می‌افته اول اینکه ژاندارک دوباره مدعی می‌شه که بهش وحی شده و قدیسین بهش گفتن که خدا از توبه‌نامه‌ای که امضا کرده ناراحته و اون رو خیانت به خودش می‌دونه. ژاندارک می‌زنه زیر حرفاش و تمام اعترافاتش رو پس می‌گیره. اتفاق بدی اینه که ژاندارک قول داده بود که دیگه لباس مردونه نپوشه، توی اون توبه‌نامه ذکر کرده بودن، ولی بعد این که توبه‌نامه امضا کرد تو سلولش دیدن که دوباره لباس مردونه تنشه!این مورد به‌نظر میاد که توطئه خود انگلیسی‌ها باشه، چون خود قاضی‌ها هم معترض شده بودن که لباس مردانه چه‌جوری از سلول ژاندارک سردرآورده بوده؟ یه‌سری منابع هم میگن سربازهای انگلیسی به عمد لباس ژاندارک تو تنش پاره کردن، بعدش یه دست لباس مردانه گذاشتن تو سلولش که مجبور بشه اونا رو بپوشه.به هر حال لباس مردونه پوشیدن ژاندارک زیر پا گذاشتن توبه نامه به حساب می‌اومد، هر چند که خودشم زیر توبه‌نامه‌ش زده بود دیگه اعترافاتش رو پس گرفته بود.انگلیسی‌ها به اون چیزی که می‌خواستن، رسیدن. کلیسا دیگه چاره‌ای نداشت که اون رو به جرم ارتداد و شرک گناهکار اعلام کنه و به سوزانده شدن در آتش محکوم کنه. ژاندارک ۱۹ ساله ۳۰ می‌ ۱۴۳۱ در اورلئان فرانسه به تیرک چوبی بسته شد و بعد از قرائت حکمش جلوی چشم مردم شهر که براش زانو زده بودن و اشک می‌ریختن سوزانده شد.در منابع اومده که ژاندارک حداقل شش بار مسیح رو صدا زده. آخرین تصویری که از بین دود و شعله‌های آتش دیده. احتمالا همون صلیبی بوده که با یه پایه‌ بلند جلوی صورتش گرفته بودن. ژاندارک با وسایل شخصی سوزوندن تا هیچ نشانه‌ای از باقی نمونده که بخوان به‌عنوان یادبود ازش استفاده کنن. حتی جسدش رو هم دوباره سوزوندن که کاملا خاکستر شد، اون رو هم ریختن تو رودخونه. ژاندارک تبدیل شد به یک اسم در تاریخ.بعد مرگ ژاندارک وضعیت جنگ به نفع فرانسوی‌ها ادامه پیدا کرد. ۲۲ سال بعد توی نبرد بزرگ ۱۱۶ سال جنگ بین فرانسه و انگلستان با پیروزی فرانسوی‌ها تمام شد و تمام سرزمین‌های فرانسوی به پادشاهی این کشور برگشت. خانواده‌ ژاندارک سال‌ها برای اثبات بی‌گناهی اون تلاش کردند، تا اینکه سال ۱۴۵۶ به درخواست شارل هفتم پادشاه فرانسه و اصرار خانواده ژاندارک دادگاه جدیدی برگزار شد.البته پادشاه خودش هم نمی‌خواست کسی که پادشاهی فرانسه رو بهش برگردونده، به‌عنوان گناهکار ازش یاد بشه. ۲۵ سال بعد از مرگ ژاندارک دادگاه اون رو از تمام گناهانش تبرعه کرد، ولی حاضر نشد که کشیش‌کشون و همراهانش رو محاکمه کنه یا حتی گناهکار اعلام‌شون کنه. خیلی‌هاشون اصلا بعد از پیروزی فرانسوی‌ها با پادشاه فرانسه پیمان وفاداری بستن. حزب باد بودن رو قشنگ معنا کردن.اما ماجرای ژاندارک خیلی مهم‌تر از اون چیزی بود که اینجا تموم بشه. چند قرن بعد ناپلئون بناپارت به ژاندارک لقب قهرمان ملی داد. لقبی که به‌نظر من شخصا جدا از ماجرای وحی و ادعایی که داشت، واقعا برازنده‌اش بود. ژاندارک یه دختر روستایی کم سن و سالی بود که با انگیزه‌ای که به فرانسوی‌های ناامید از جنگ داد تونست شرایط کاملا تغییر بده یادمون نره فرانسوی‌ها، حتی پاریس رو هم از دست داده بودن چیزی نمونده بود با سقوط اورلئان تمام فرانسه از دست بره. اون موقع شاید الان فرانسه هم بخشی از بریتانیای کبیر بود.ژاندارک حتی با مرگش باعث شد حس انتقام‌جویی فرانسوی‌ها محرک اون‌ها برای آزاد کردن تمام کشورشون بشه و در تاریخ فرانسه و شاید تمام دنیا موندگار شد؛ حتی اوایل قرن بیستم همون کلیسایی که یک روزی معتقد بود ژاندارک مرتد و جادوگر و وحشیانه سوزوندنش، اون رو قدیسه اعلام کرد.چیزی که شنیدید ۴۵مین اپیزود راوکست بود که در اردیبهشت ۱۴۰۱ منتشر می‌شه. دیگه قطعا می‌دونین که بزرگترین حمایتی که می‌تونین از ما انجام بدین اینه که اگه از شنیدن اپیزودهای راوکست مثل همین اپیزود لذت می‌برید به بقیه هم معرفی کنین که بشنون. شبکه‌های اجتماعی پادکست هم فراموش نکنید توییتر، تلگرام، اینستاگرام، لینک‌شون توی توضیحات پادکست هست. مطالب تکمیلی اینجا می‌تونید بخونین از خبرهای پادکست باخبر بشین. سایت‌مون رو هم فراموش نکنین ravcast.ir هم اپیزودها رو می‌تونین از سایت بشنوین، هم مطالب تکمیلی بیشتری رو دنبال کنین اونجا.بقیه قسمت‌های پادکست راوکست را می‌تونید از این طریق هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/%DA%98%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DA%A9-id6026440-id674626271?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%DA%98%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DA%A9-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست راوکست</category>
                <author>پادکست راوکست</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jul 2024 14:22:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود ۴۴؛ داستان مک دونالد</title>
                <link>https://virgool.io/ravcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B4%DB%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%DA%A9-%D8%AF%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%84%D8%AF-vdidnklz3a2t</link>
                <description>سلام من ایمان نژاد احد هستم و شما به چهل و چهارمین اپیزود راوکست گوش می‌کنید که در اسفند ماه هزار و چهارصد منتشر می‌شه. در هر قسمت از راوکست، شما یک داستان واقعی یا ماجرای یک رویداد مهم رو می‌شنوید و در این قسمت هم قراره که برای شما ماجرای پر چالش ظهور یکی از بزرگ‌ترین برندهای دنیا، در دنیای خوراکی‌ها رو براتون روایت کنم.مک دونالد برندی که با حدود ۴۰ هزار شعبه در سراسر دنیا، بزرگ‌ترین رستوران زنجیره‌ای دنیاست و تبدیل شده به انتخاب اول و آخر برگر دوستان. بیشتر از اینم کشش نمیدم، بریم ببینیم که چی شد که مک‌دونالد از یک رستوران توی ناکجا آباد، تبدیل شد به این غولی که الان می‌شناسیمش! اپیزود چهل و چهارم داستان مکدونالد.داستان‌مون از زمانی شروع میشه که مک دونالد وجود داشته، اما نه به این شکلی که الان می‌شناسیمش! ریچارد و موریس برادران مک‌دونالد، آخرای دهه‌ ۳۰ بود که اومدن کالیفرنیا و توی یه استودیوی فیلم‌سازی کار می‌کردن. کارشون جابه‌جا کردن وسایل فیلم‌برداری و چیدن دکور و این چیزا بود، پشت صحنه کار می‌کردن.کنار استودیوی اینا، یه هات‌داگ فروشی بود که این دوتا داداش معمولا ناهار رو اونجا می‌زدن. همون‌جا هم بود که ایده‌ راه انداختن رستوران اومد توی ذهنشون. دیدن طرف خوب داره کار می‌کنه، همیشه مشتری داره! پیش خودشون گفتن، خب چرا ما این کار نکنیم؟!مک دونالد کارش رو با یک هات‌داگ فروشی شروع کرد، کنار محل برگزاری مسابقات اسب سواری در کالیفرنیا. برادران مک‌دونالد ریچارد و موریس، توی غرفه‌ کوچیک، هات‌داگ و محصولات کبابی می‌فروختن. اون موقع رستوران کوچیک‌شون از اینایی بود که با ماشین می‌اومدی تو پارکینگ و غذات رو از پنجره کوچیک رستوران می‌گرفتی و می‌رفتی. اون زمان این ایده خیلی باب شده بود، اینکه با ماشین بیای توی محوطه‌ رستوران و غذات رو تحویل بگیری؛ حتی یه رستورانی اومد، دخترهای جوون اسکیت‌سوار استخدام کرد که غذا رو برسونه دست راننده ماشینی که توی پارکینگ رستوران منتظره؛ خیلی دیگه این حرکت خفن بود مثلا.این دوتا داداش یکم که تونستن خودشون رو ببندن، سال ۱۹۴۸ رفتن به سن برناردینو (san bernardino) و اولین رستوران شون افتتاح کردن. اومدن منو تغییر دادن و تا جای ممکن هم محدودش کردن، فقط همبرگر، چیزبرگر و سیب‌زمینی‌سرخ‌کرده و یه مدل نوشیدنی می‌فروختن. رستوران شون وسط ناکجا آباد بودا! سن برناردینو همین الانش‌ هم یه شهریه که نسبتا آروم و ساکته. اصلا خیلی‌ها نمیشناسنش و شاید شما هم الان اولین باریه که اسمش رو می‌شنوید؛ دیگه ببینید اون موقع چی بوده!ولی با این وجود، رستوران مک دونالد تونسته بود بین کارگرا و کارمند‌های شهر، یک انتخاب خیلی‌خوب برای ناهار باشه. برگایی که می‌فروختن حسابی طرفدار پیدا کرده بود. برادران مک‌دونالد به‌خاطر حساسیتی که روی نظافت و تمیزی داشتن، تونسته بودن رستوران‌شون رو به‌عنوان یک رستوران ترتمیز با برگرهای خوشمزه و ارزون قیمت توی شهرشون معروف کنن و خیلی‌ها هم برای تایم ناهار جلوی در رستوران‌شون صف بکشن.ولی اینا نکته‌هایی که توی خیلی از رستوران‌های دیگه آمریکایی هم شاید انجام می‌شد، پس چرا اونا انقدر رشد نکردن؟! حالا می‌خوایم ببینیم که عامل اصلی تبدیل شدن مک‌دونالد از یه رستوران کوچیک، به بزرگترین رستوران زنجیره‌ای دنیا چی بوده؟ یا بهتر بگم کی بوده؟تا اوایل دهه‌ ۱۹۵۰، مکدونالد داشت مثل قبل فعالیت عادی خودش انجام می‌داد و تونسته بود تو این سال‌ها کارکنان و آشپزهاش رو بیشتر کنه. یه روند رشد معمولی و متعادل. تا اینکه سال هزار و نهصد و پنجاه و چهار سر و کله‌ی آقای ری کراک پیدا می‌شه. آقای کراک متولد ۱۹۰۲ در شیکاگو بود. بچگی شروشوری هم نسبت‌به برادر خواهرش داشت، اصلا اهل درس و مدرسه این حرف‌ها هم نبود.دقیقا برعکس برادرش که بعدها شد استاد دانشگاه. ولی از این بچه‌های هم نبود که بخواد وقتش رو به بطالت بگذرونه ها. از هر فرصتی برای کار کردن استفاده می‌کرد، حتی اگه دست‌فروشی باشه! خیلی هم بچه‌ رویاپردازی بود. یهو می‌دیدی چنان رفته تو فکر و تو افکار خودش غرق شده که اصلا نمی‌فهمه دور و برش چه‌خبره! مادرش که کلا خیالباف صداش می‌زد، یه موقع‌هایی!خودش میگه من این رویاپردازی که داشتم اصلا اتلاف وقت نمی‌دونستم. اگه به این فکر می‌کردم که یه مغازه‌ نوشابه فروشی باز کردم، واقعا هفته‌ بعدش داشتم لیموناد می‌فروختم. چیزی که کراک رو از هم سن و سالای خودش متمایز می‌کرد، این بود که رویاهاش رو جدی می‌گرفت.هنوز بیست سالش نشده بود که توی داروخونه کار کرده بود، توی مغازه‌ عموش کار کرده بود، با رفیق‌هاش مغازه‌ ساز فروشی زده‌ بود، خودشم از مادرش پیانو زدن یاد گرفته بود که تونست بره تو گروه ارکستر کلیسای شهر. این پیانو زدن بعدها براش شد یک شغل، یک شغل اصلی یه مدتی.خیلی هم دوست داشت که مورد توجه باشه، کارهای مهم انجام بده، دیگران تحسینش کنن. دنبال جلب توجه کاذب نبودا، دنبال این بود که با کارهای مثبت این توجه‌ها بیاد سمتش. بالاخره هم توی دوران دبیرستان درس‌و‌مشق رو ول می‌کنه و میره سر یه کار جدید. همه شاید فکر کنن کار زیاد اونم بدون تفریح، کسالت‌بار و خسته‌کننده‌‌ست، ولی کراک دقیقا برعکس این بود. می‌گفت تفریح من کار کردنه، چون هم می‌تونم ازش لذت ببرم و هم پیشرفت کنم.کاری نداریم، مدرسه رو ول کرد و رفت تو کار دست‌فروشی. می‌رفت جلو در خونه‌ها، قهوه و اسباب بازی می‌فروخت. الان شاید پیش خودتون بگید که این دو تا چه ربطی به همدیگه دارن، ولی اون می‌دونست که داره چی می‌فروشه دقیقا! قهوه رو که شاید نود درصد مردم مصرف می‌کردن، تو هر خونه‌ای که بچه‌ای باشه، احتمالا اسباب‌بازی هم نیاز می‌شه؛ بزرگ و کوچیک رو با هم هدف گرفته بود.یه مدت این‌جوری گذشت و زد شد، جنگ جهانی اول؛ جنگ شد! آقای کراک گفت الاوبلا من باید برم جنگ! پدرش گفت بچه‌جون، فکر کردی مسخره بازیه؟ تو هنوز پونزده سالت هم نشده! گفت نه، من باید برم! بچه‌ای هم نبود که خیلی وابسته‌ خانواده باشه، یه جورایی مستقل داشت بار می‌اومد؛ واسه همین شاید خیلی هم نمی‌تونستن جلوش رو بگیرن.خلاصه به‌عنوان راننده آمبولانس صلیب سرخ، با جعل سن و سالش میره جنگ و پشت جبهه زخمی‌ها رو جابه‌جا می‌کنه. حالا جالبه، میگه اونجا توی کمپ‌مون پسر دیگه بود که شبیه اردک بود! مشخص بود که اونم در مورد سن و سالش دروغ گفته، خیلی کم سن و سال‌تر می‌زد! هر وقت ما مرخصی می‌گرفتیم می‌رفتیم شهر، اون می‌موند تو کمپ و نقاشی می‌کشید. اسمش چی بود؟ والت‌ دیزنی. بله! همون والت دیزنی معروف!از جنگ که برگشت باز رفت سراغ کار همیشگیش، دست‌فروشی. دیگه یاد گرفته بود که کی و کجا به چه کسی چه جنسی رو بفروشه. ساکش رو پر نمی‌کرد بره جلو در خونه‌ مردم، بساطش رو پهن کنه و طرف رو بدتر گیج کنه! میگه من می‌دونستم که به کی، چی بفروشم. حتی از فروش رمان‌های رنگی‌منگی به زنای خانه‌دار تونست تا هفته‌ای ۳۰ دلار پول در بیاره که واقعا پول خوبی بود اون موقع براش.شیطنت‌های جوونیش هم به‌راه بودا! توی ۱۷، ۱۸ سالگی دیگه شروع کرد به قرار مدارای عاشقونه گذاشتن با دخترا. موها رو قشنگ مثل مد دهه بیست از وسط فرق باز می‌کرد، همچین با حالت دهنده می‌چسبوند به کف سرش که انگار گریس مالیده بودن روش؛ یه برق مشتی هم می‌افتاد که دیگه قشنگ مکش مرگ ما می‌شد. با هر کیم قرار می‌گذاشت، اولین کاری که می‌کرد این بود که جعبه سیگارش رو درمیاورد و می‌ذاشت روی میز که دیگه مثلا ژستش تکمیل بشه!خلاصه دل می‌ربایید واسه خودش. هم‌زمان کار پیانو زدنش هم خیلی جدی‌تر دنبال می‌کرد. بهار سال ۱۹۱۹، توی ۱۷ سالگی با یک گروه موسیقی رفت توی یه دریاچه‌ تفریحی و یه غرفه گرفتن و مشغول کار شدن. ساز می‌زدن و توریست‌ها هم می‌اومدن با آهنگ‌های اینا رقص‌های دو نفره انجام می‌دادن.بین کسانی که معمولا می‌اومدن که کارهاشون رو ببینن، دوتا خواهر بودن که کراک چشمش یکی‌شون رو می‌گیره. اسمش اسل بود. یه مدت قرار مدار میذارن و این دید و بازدیدهای عاشقانه این دو نفر تا تابستونش ادامه پیدا می‌کنه و حسابی عاشق می‌شن.خودشون واسه خودشون بریدن و دوختن و تقریبا سه سال بعد هم با هم دیگه ازدواج کردن. از همین سال به بعد هم هست که می‌شه گفت که کراک یک شغل ثابت در حوزه‌ تخصصش که فروش باشه پیدا می‌کنه. می‌زنه تو کار فروش لیوان‌های کاغذی برند لی‌لی که یه برند بسیار شناخته شده بود.تو فروش همین لیوان‌ها هم خیلی دقت می‌کرد که الکی نخواد تو کوچه و خیابون بدو بدو کنه و آخرش هم هیچی‌به‌هیچی! کارش رو با فروش لیوان‌ها به یه نوشیدنی فروشی که کنار محل بازی‌های بیسبال بود، شروع کرد. اون موقع نوشیدنی غیرالکلی می‌فروختند، چون این ماجرا دقیقا مصادف شده بود با ممنوعیت فروش الکل و مشروب در آمریکا.قانونی که ۱۹۲۰ وضع شد و تا سال ۱۹۳۳ هم اجرا شد. بعد رفت سراغ بارهایی که نوشابه سرو می‌کردند. این بارها به‌شکل سنتی نوشابه رو توی لیوان‌های شیشه‌ای به مشتری تحویل می‌دادند. کراک دقیقا زد به هدف و رفت روی سختی‌های این لیوان‌های شیشه‌ای تمرکز کرد. مخ‌شون رو می‌زد می‌گفت، این لیوان شیشه‌ای رو هر بار باید با آب داغ بشوری، ضدعفونی کنی، خطر شکستن داره، جا زیاد می‌گیره؛ ولی عوضش بیا این لیوان کاغذی‌ها رو ببین، اینا هم این دردسرها رو نداره، هم توهم‌توهم می‌ذاریم‌شون یه گوشه، جا هم کمتر می‌گیرن، ارزون‌تر هم که هستن.شاید الان که اینا رو می‌شنوید، فکر کنید که خیلی کار راحتی‌ها! ولی کسایی که کار ویزیتوری انجام دادن، مثل خود من می‌دونن که فروش، واقعا راحت نیست! مخصوصا اینکه شما بخواید، یه محصول جدید رو جایگزین محصول سنتی بکنی که سال‌هاست داره استفاده میشه. کراک صبح اول وقت می‌زد بیرون تا پنج، پنج و نیم از این رستوران، به اون رستوران، از این مغازه، به اون مغازه که بتونه لیوان‌ها رو بفروشه!میگه من واقعا با لذت این کار رو انجام می‌دادم، چون می‌دونستم که ظرفیت این لیوان کاغذی‌ها چقدر بالاست. فکر نکنید کار کراک هم پنج، پنج و نیم تموم می‌شد ها، تازه ساعت شیش می‌رفت دفتر یکی از شبکه‌های رادیویی و تو دو شیفت واسه‌ شنونده‌ها پیانو می‌زد. شیش تا هشت شب پیانو می‌زد، هشت تا ده استراحت، دوباره ده شب تا دو صبح پیانو می‌زد.می‌رفت خونه، هفت صبح هم می‌زد بیرون برای فروش لیوان‌ها و دوباره همین چرخه تکرار می‌شد! اصلا هم کار راحتی نبود، یه وقتایی مجبور می‌شد برای شیفت دوم اجراش توی دستشویی دفتر، یه دوش کوچیک آب سرد بگیره که سر حال بشه. ساعت کاری زیادش هم برای همسرش اسل ناراحت‌کننده بود، ولی جاه‌طلبی کراک این چیزا سرش نمی‌شد واقعا!میگه من با برنامه‌ریزی دقیقی که برای زندگی‌م انجام دادم، دو ساله شدم بهترین فروشنده‌ شرکت لی‌لی. با اینکه دخترم هم به دنیا اومده بود و مسئولیتم هم بیشتر شده بود، بازم تونسته بودم همه‌ این کارها رو با هم هندل کنم. اون میگه حرف اول و آخر تو هر چیزی رو برنامه‌ریزی می‌زنه. حتی اگه خیلی دقیق و اصولی نباشه، ولی مسیر زندگی رو با برنامه‌ریزی درست می‌تونیم مشخصش کنیم. اهدافت رو مشخص کنی و در مسیر همون هدف‌ها، تصمیم بگیری.کراک توی مدت کوتاهی بعد از اینکه به‌عنوان بهترین فروشنده لی‌لی انتخاب شد، تبدیل شد به مدیر فروش یکی از دفاتر اصلی این شرکت در شرق آمریکا. ۱۰، ۱۲ تا فروشنده هم دادن زیر دستش کار کنن. انقدر خوب کار کرد که تونست یکی از جدیدترین مدل‌های ماشین فورد رو بخره و چند ماه از شرکت مرخصی بگیره و با زن و بچه‌ش پاشه بره فلوریدا. بدون اینکه نگران این باشه که یه وقت جاش رو بگیرن تو شرکت یا بخوان اخراجش کنن.هم نزدیک زمستون بود و چون فروش نوشیدنی کم می‌شد، فروش شرکت می‌اومد پایین و شرکت مجبور بود حقوق کراک رو متحمل بشه و هم اینکه واقعا جایگزینی هم براش نداشتن.احتمالا هم تا اینجا فهمیدید که دیگه کراک هیچ کاری رو بدون هدف و دلیل انجام نمی‌داد، سفر فلوریدا هم برای تفریح نبود! رفته بود اونجا که بزنه تو کار فروش ملک و املاک. از چند ماه قبلش باخبر شده بود که خیلی از توریست‌هایی که میان اونجا، دنبال خرید ملک و خونه‌ای چیزین که‌ بتونن تو یه منطقه‌ خوب بخرن.رفت اونجا تو یه شرکت خرید و فروش کارش رو شروع کرد و مثل همیشه هم قشنگ می‌دونست چجوری باید مخ بزنه. حتی جونور اومد برای اینکه مشتری بیشتر بهش اعتماد کنن، سیبیل گذاشت که سنش رو ببره بالاتر. به‌نسبت دلال‌های دیگه، سن و سال کمی داشت. بیبی فیس هم بود. سیبیل گذاشت که سنش بالاتر نشون بده. به چند ماه نرسید که هدف نهایی شرکت رو زد. هدفی که هرکی بهش می‌رسید، شرکت یه ماشین با راننده‌ اختصاصی بهش می‌داد.همه چی خیلی خوب داشت پیش می‌رفت که یهو به‌خاطر یه گزارش جنجالی توی یکی از روزنامه‌ها، تمام کار و کاسبی دلالان ملک و املاک خوابید. توی این گزارش گفته بودن که این مشاورها دارن املاکی که قیمت پایینی دارند رو با قیمت‌های گزاف به توریست‌ها می‌ندازن. همه چی یهو زیر و رو شد. کراک هم بیکار شد دیگه! یه مدت از جیب خورد و پس‌اندازش هم ته کشید. آس‌وپاس.یه روز نشسته بود تو محوطه‌ مسافر خونه‌ای که توش زندگی می‌کردن و با پیانوی درب و داغون اونجا یه چیزایی می‌زد واسه خودش. کارش که تموم شد یکی اومد سمتش گفت تو کت و شلوار داری؟ گفت مشکی نه ولی آبی چرا. طرف گفت خب همین خوبه کراک گفت، چطور؟ گفتش که میای توی فلان بار به‌عنوان نوازنده کار کنی؟ اونم از خود خواسته، گفت چرا نیام!کار جدیدش جور شد. کراک شب‌ها با یه بند موسیقی توی بار، مشغول پیانو زدن شد. یه شبایی انقدر پیانو می‌زد که درد انگشت امونش رو می‌برید. تازه تایم‌هایی هم که گروه می‌رفتن استراحت این باز باید پیانو می‌زد که بتونن برای گروه انعام جمع کنن. خیلی هم حرسش می‌گرفت که اونا باید استراحت کنند و اون باید مشغول کار بشه. بعد تازه این انعامم بیاد با کل گروه تقسیم کنه! حتی رفت به لیدرشون هم اعتراض کرد، ولی خب واقعا نمی‌تونست بیخیال کار کردن بشه، دیگه مجبور بود انجامش بده.اومد فکرش رو به‌کار انداخت، چی‌ کار کرد؟ یه حرکت خفن. به ویولن زن گروه گفت وقتی من دارم پیانو می‌زنم، تو هم بیا برو بالا سر میزها ساز بزن. اینجوری دیگه مجبورن از رودروایسی هم که شده، بهت یه انعامی بدن. بعد اومد آهنگ‌های درخواستی رو هم به کارش اضافه کرد، برای هر آهنگ طرف باید یه پولی بهشون می‌داد. اینجوری انعامی که جمع می‌کردن چند برابر شد!دقت کردی چی کار کرد دیگه؟ کراک از این که سهمش توی انعام کم بود ناراحت بود، حالا برای اینکه انعام بیشتری گیرش بیاد، اومد با حرکتی که کرد انعام دریافت کل گروه رو چند برابر کرد که خودشم پول بیشتری دربیاره!البته این کار کراک هم خیلی طول نکشید و برگشت شیکاگو و رفت سر کار فروش لیوانش. انقدر کارش خوب بود که حتی وقتی بحران اقتصادی شروع شد و شرکت ۱۰ درصد حقوق تمام کارمندان کم کرد، مجبور شدن که امتیازهایی بهش بدن که جبران اون کسری حقوقش بشه که یه وقت از دستش ندن!بعد از هر شیفت کاری فروشنده‌ زیردستش رو جمع می‌کرد و در مورد اهداف و برنامه‌ریزی‌هایی که می‌تونن برای فروش بیشتر داشته باشن، صحبت می‌کردن. یه بار بهشون گفت پول که در می‌یارید درست خرج کنید. شما اکثرا تو هتل و مسافرخانه زندگی می‌کنید. جای اینکه دنبال اتاقی باشید که حمام داشته باشه، می‌تونین اتاق بدون حمام ارزون‌تر بگیرید و به‌جاش از حمام سالن استفاده کنید. وقتی بلیط قطار می‌گیرید از تخت بالایی استفاده کنید، قول میدم به همین راحتی تخت پایین بخوابید. به‌جاش پول کمتری بابت بلیط میدی. صبحونه رو توی هتل گرون نخورید. وقتی هر روز هر روز می‌رید کافه سعی کنید کافه‌های ارزون‌تر برید. خلاصه درس زندگی می‌داد بهشون. دیگه تازه خودشم همچنین سن و سال بالایی نداشت! یه جوون بود.یه مدت گذشت تا اینکه کراک با دو نفر آدم جدید آشنا می‌شه که تو کار تولید بستنی بودن. اینا یه مدت با هم‌دیگه رفت و آمد می‌کنن و کراک میاد بهشون پیشنهاد یه مدل بستنی میده که برای سروش نیاز بود از لیوان‌های کاغذی استفاده بشه. یه پیشنهاد دو سر برد بود. هم اونا یه محصول جدید تولید می‌کردند، هم کراک می‌تونست بهشون لیوان بفروشه. از اونا انکار و از کراک اصرار؛‌ بلاخره راضی می‌شن که بستنی که اون گفته بود رو تولید کنند و بفروشن.کراک تونست طی چند ماه به این بستنی فروشی که اتفاقا بزرگ هم بود و چندین شعبه هم داشت، پنج میلیون لیوان بفروشه. سودش چند برابر شد. بعد متوجه شد که این آقایون بستنی فروش، دستگاه مخلوط‌کنی هم برای خودشون ساختند که به درد خیلی از کارها می‌خوره؛ حتی می‌شه به رستوران دارها هم فروختش.میاد این دستگاه رو می‌گیره و می‌بره شرکت به رییسش نشون میده و میگه ما می‌تونیم به‌عنوان پخش‌کننده‌ انحصاری، این مخلوط‌کن رو توی کل کشور بفروشیم. اونا هم استقبال می‌کنن و یه قراردادی با این بستنی‌فروشا می‌بندن میشن پخش‌کننده‌ انحصاری، ولی در واقعیت خیلی توجه به قراردادشون نمی‌کنن. مانور خاصی هم روی فروش نشون نمیدن و تمرکزشون روی همون لیوان‌های کاغذی بود.کراک که می‌دونست از این مخلوط کن می‌تونن فروش بالایی داشته باشن، خیلی حرصش گرفته‌ بود. هی خودخوری کرد! هی خودخوری کرد! یه جا زد به سیم آخر و یه تصمیم مهمی گرفت و با مدیران بستنی‌فروشی هم که تولید کننده مخلوط کن بودن مطرحش کرد. تصمیم چی بود؟ این بود که می‌خواست شرکت خودش رو به‌عنوان نماینده انحصاری فروش مخلوط‌کن‌ها تاسیس کنه.این تصمیمش رو توی ۳۵ سالگی گرفت. وقتی که یکی از نیروهای اصلی فروش در شرکت لی‌لی بود. ولی دو تا چالش داشت. چالش اول این بود که شرکت لی‌لی سر لج‌ولجبازی با اینکه هیچ حرکتی برای فروش مخلوط‌کن نمی‌کرد، حاضر نشد انحصار فروشش رو به کراک بده.آخر با بدبختی راضی شدن که در عوض ۶۰ درصد سهام شرکت کراک، این حق رو بهش بدن. این ۶۰ درصد برای کراک هم خوب بود، هم بد. بد بود چون ۶۰ درصد سهامش رو مجبور بود بده به یه شرکت دیگه و خوب بود چون ۶ هزار دلار از ۱۰ هزار دلار سرمایه مورد نیازش تامین می‌شد.چالش دوم هم، اسل همسرش بود که به‌خاطر ریسک بالای این تغییر شغل ناگهانی خیلی نگران بود. اصلا حاضر نشد از کراک حمایت کنه. کراک ازش خواسته بود که تا استخدام یک کارمند برای شرکتش و روی غلتک افتادن کارها توی دفتر کمکش کنه، ولی هیچ جوره قبول نکرد! این کارش، یه ناامید خیلی بزرگ برای کراک توی زندگی مشترک‌شون بود که اصلا فکرش رو نمی‌کرد همسرش تو این موقعیت حساس بخواد پشتش خالی کنه؛ ولی باز بااین‌وجود باعث نشد که از تصمیمش منصرف بشه!کارش رو شروع کرد. کارش رو شروع کرد و با همون پشتکار عجیب غریبی که داشت، تونست خیلی هم خوب پیش بره؛ حتی تمام پول شرکت لی‌لی رو هم با سودش بهشون پس داد. البته واقعا له شد تا تونست این بدهی رو بده‌ها. پنج سال تمام طول کشید! خودش پا می‌شد می‌رفت رستوران‌های مختلف توی جاهای مختلف کشور که همزن‌شون رو بهشون معرفی کنه.یه وقتایی برای اینکه بتونه همزنش رو بفروشه، می‌شست برای طرف یه محصول جدید، یه نوشیدنی جدید، یه بستنی جدید، یه چیزی طراحی و آماده می‌کرد که نیاز باشه با این مخلوط‌کن‌ها درست بشن. اینجوری هم طرف یه چیز جدید توی منوش داشت، هم کراک هم همزنش رو می‌فروخت.کارش گرفت خلاصه. کارش گرفت تا اینکه دوباره زد و جنگ شد! بنده خدا یعنی هر وقت که یه کار جدید شروع می‌کرد کل دنیا می‌افتادن به جون هم و جنگ می‌شد! اونم جنگ جهانی! این سری هم آمریکا وارد جنگ جهانی دوم شد.حالا مشکل چی بود مشکل این بود که مواد اولیه‌ای که برای تولید هم‌زنش نیاز بود، مستقیما داشت خرج تجهیزاتی می‌شد که توی کارخونه اسلحه‌سازی برای جنگ آماده می‌شدن. اوضاع قاراشمیش بود تا دوباره جنگم تموم شد و بازار باز رونق گرفت.کراک برای خودش هدف مشخص کرده بود، باید سالیانه پنج هزار دستگاه بفروشه. سال ۱۹۴۸، کراک هشت هزار دستگاه مخلوط‌کن فروخت! هشت هزارتا، اونم در شرایطی که باید خریدار رو متقاعد می‌کرد که یک محصول جدید رو جایگزین محصولاتی بکنه که سال‌ها داشته باهاشون کار می‌کرده!بیزینسش انقدر خوب شد که یک حسابدار و یک کارمند دفتر هم استخدام کرد. این کارمند دفتر کسی بود که توی مصاحبه استخدامش با یک کت رنگ و رو رفته اومده بود. روز اول کاریش پول نداشت کرایه تاکسی بده برگرده خونه، ولی بیست سال بعد همین آدم شد منشی و بعدم مسئول خزانه‌داری شرکت رستوران‌های زنجیره‌ای مک دونالد.کراک میگه آدمی می‌تونه موفق باشه که توی زندگیش ریسک کنه، نه بی‌حساب کتاب و کله‌شق بازی؛ نه! با یه برنامه‌ریزی درست کار رو پیش ببره! بعد اونجا که می‌تونه با یه ریسک منطقی، بیزینسش رو چند پله ببره بالاتر اون ریسک انجام بده؛ ولی به شرطی که توانایی خودت و بشناسی بدونی که اگه شکست خوردی به زمین گرم نمی‌خوری، بیان با خاک‌انداز جمعت کنن.نهایتش جای این که چند تا پلی بری بالا، چند تا پله عقب‌گرد می‌کنی؛ ولی باید حواست جمع باشه که این چند پله عقب‌گرد به ریسکش بیارزه! دیگه وقتشه که کم‌کم بریم سراغ داستان آشنایی کراک با برادران مک دونالد.طرف سال ۱۹۵۳، ۱۹۵۴ بود که کراک ۵۲ ساله بعد از حدود ۱۵ سال کار فروش مخلوط‌کن، یه‌سری تماس‌هایی می‌گیره که همه‌شون می‌گفتن آقا ما از اون مخلوط‌کن‌های می‌خوایم که رستوران مک‌ دونالد داره!شاخک‌هاش تیز می‌شه، میگه این مک دونالد کجاست که اینا همه می‌شناسنش؟ یکم در موردش پرس‌وجو می‌کنه می‌فهمه که یکی دو تا مخلوط‌کن هم نخریدن ازش، هشت تا مخلوط کن خریدن! حالا هر کدوم از این مخلوط‌کن‌هام ۱۵۰ دلار پولش بود که سال ۵۴ کلی پول بود! می‌گه من باید برم ببینم که اینا کین‌وچین. پا می‌شه آدرس‌شون رو پیدا می‌کنه و می‌ره سن برناردینو و صبح می‌رسه دم در رستوران.تو نمیره، ولی از همون بیرون می‌شینه قشنگ نگاه می‌کنه، ببینه چی‌به‌چیه! می‌بینه طرفای نه و نیم، ده کارمندای رستوران همه با لباس‌های سفید و کلاه‌های یه دست و ترتمیز یکی‌یکی می‌رن توی رستوران. بعد میان بیرون از انبار کار رستوران، مواد اولیه‌ای که نیاز دارن رو خیلی مرتب و درست‌درمون با گاری می‌برن تو آشپزخونه و کارشون رو شروع می‌کنن.یکم دور رستوران چرخید و صبر کرد که تایم ناهار بشه. نزدیکای ظهر دید همین‌جوری دونه‌دونه آدم و ماشینه که داره میاد توی محوطه‌ رستوران غذا سفارش میدن؛ رستوران بیرون بر بود. ظهر دیگه، کلی ماشین و آدم توی صف بودن که غذا بگیرن. کراک رفت از یکی، دوتاشون پرس‌وجو کرد که چه خبره اینجا؟ چی داره که انقد همه صف کشیدن؟ یکی گفت اینجا بهترین برگر تمام آمریکا رو داره.اون یکی گفت حتما تا حالا اینجا غذا نخوردی که همچین سوالی داری می‌پرسی! یکی دیگه گفتش که من همیشه ناهار اینجام، کارگرم، هم غذاش خوبه و قیمتش مناسبه، هم بهترین برگریه که تو این منطقه می‌تونی بخوری با این پول کم!کراک صبر کرد، یکم که خلوت شد رفت تو رستوران و خودش رو معرفی کرد و گفت، من فلانی‌ام که این مخلوط‌کن‌ها رو ازش خریدید. دو تا داداش هم توی رستوران بودن. کلی خوشحال شدن که کراک رفته بود دیدن‌شون.یکم با هم گپ زدن و مک‌ دونالدها در مورد رستوران‌‌شون گفتن و آشپزخونه رو به کراک نشون دادن و مخلوط‌کن‌هایی که ازش خریده بودن رو دید و چیزی که خیلی توجه کراک رو جلب کرد، تمیزی عجیب رستوران بود. میگه با این همه مشتری که داشتن، هیچ آت‌وآشغالی توی محوطه نمی‌دیدی! همه چی برق میزد! لباسای کارمندا تمیز تمیز بود!میگه یه کم با خودم فکر کردم گفتم، پسر فکرشو بکن مک دونالد بخواد توی شهرهای مختلف شعبه بزنه، هر کدوم هم بخوان هشت تا مخلوط کن از من بخرن! چه شود…! دیگه نونم تو روغنه! رستوران که بسته شد، ریچارد و موریس و کراک رفتن یه جا خلوت کردن و شروع کردن به صحبت کردن. یه جا کراک بهشون گفت که تا حالا به این فکر کردید که شعبه‌ جدید بزنید؟ گفتن بابا به دردسرش نمی‌ارزه! همین الانم رستوران داره یه درآمد خوب به ما میده. دیگه حوصله‌ این رو نداریم راه بیوفتیم از این شهر، به اون شهر، با این آدم سر و کله بزن، با اون آدم سر و کله بزن!کراک هم شروع کرد هی پیشنهاد دادند که آره اینجوری می‌شه راحت‌تر کار رو پیش برد و اگه اینجوری کنی دیگه دردسر نداره و از این حرفا… . یهو یکی‌شون گفت، اصلا کی می‌خواد این کار رو بکنه؟ کراک گفت، من!رفتن تو فکر. رفتن تو فکر و دیگه هم کشش ندادن صحبت رو. کراک برگشت شیکاگو و چسبید به کار و بار خودش تا چند روز بعد که وکیل مک دونالدها زنگ زد به کراک که آقا یه جلسه بزاریم، در مورد شعبه‌ جدید مک دونالد صحبت کنیم. اگه شد یه توافق‌نامه‌ای چیزی هم امضا کنیم.ببین اینجوریه‌ها! تمام زحمت کراک این بود که ایده‌اش رو توی جای درست و زمان درستش مطرح کرد. کراک فقط تو ذهنش این بود که کمک کنه که اینا شعبه‌ جدید بزنن که بتونه بهشون مخلوط‌کن بفروشه. اصلا تو بند اینکه شریک‌شون بشه، سهام‌دار بشه، رستوران زنجیره‌ای راه بندازن و اینا نبود! گفت یه چند تا شعبه‌ کوچیک ماشین رو مثل همین شعبه این‌ور اون‌ور می‌زنیم و تمام.قرارداد بین مک دونالدها و کراک بسته شد. داستان چی بود؟ این بود که کراک می‌شد مسئول راه‌اندازی شعبه از خرید و اجاره زمین بگیر تا ساخت ساختمان مورد نیاز و تجهیز کردنش، طبق مدل اصلی خود شعبه‌ اصلی سن برناردینو؛ بعد یا خودشون رستوران رو اداره می‌کردن یا یا این هزینه‌ها رو از متقاضی امتیاز می‌گرفتند و حق امتیاز شعبه رو می‌دادن به هر کسی که داوطلبش بود و از درآمد و سود شعبه هم خودشون درصد برمی‌داشتن.حالا این درصد چقدر بود؟ کرک اصرار داشت که دو درصد از سود خالص باشه، ولی برادران مک‌دونالد می‌گفتن نه! یک و نه دهم درصد باشه. دو درصد زیاد به‌نظر می‌رسه. یه دهم درصد کمش کنیم که بیاد زیر دو که کمتر به‌نظر بیاد.دقیقا مثل این قیمت‌هایی که روی اجناس میزنن، مثلا فلان تی‌شرت رو به‌جای ۳۰۰ تومن می‌زنن فقط ۲۹۹ هزار تومن یا فلان ساعت مچی فقط ۹۹۹ هزار تومن؛ اینجوری، از این مدل‌ها! حالا از این یک و نه دهم درصد، نیم درصد می‌شد سهم برادران مک دونالد. بقیه‌ش‌ هم برای کراک بود. کراک متوجه شد که مک دونالد حق امتیاز ۱۰ تا رستوران ماشین روی دیگه رو هم داره، ولی خب قرار شد دیگه کاری به اونا نداشته‌ باشن.شعبه‌هایی که احداث می‌شد، باید کاملا یک شکل با تابلوی مک دونالد باشن و منوی رستوران‌ها هم دقیقا در تمام شعب، همون منوی اصلی برگر و سیب‌زمینی و نوشیدنی باشن. کراک رفت پی کار رو بگیره و نزدیک خونه‌ش یه زمین خوب، برای اولین شعبه پیداکرد. اوایل زمین‌ها رو اجاره ۲۰ ساله می‌کردن که بعدا شد ۹۹ ساله. زمین رو گرفت و ساختمونش رو ساخت و تجهیزش کرد و حق امتیاز اولین شعبه رو هم خودش برداشت.شعبه که آماده شد، خودش آستین زد بالا که ببینه می‌تونه مثل شعبه اصلی، سیب‌زمینی‌سرخ کرده درست کنه یا نه!اول قشنگ شستشو بعد قشنگ خلال خلال کرد و ریخت توی آب سرد و نشاسته‌ش که زد بیرون، از آب درآورد و گذاشت خشک بشن و سرخ‌شون کرد؛ ولی اون چیزی که می‌خواست نشد! چند بار دوباره همین مسیر رو رفت، ولی هیچی‌به‌هیچی! سیب‌زمینی‌ها خمیر می‌شدن! زنگ زد به مک دونالدها و از اونا پرسید. دید دقیقا همون کار رو داره انجام می‌ده که! پس چرا اینجوری می‌شه؟رفت از یه فروشگاه دیگه سیب زمینی خرید، بازم نشد. انقدر پیگیر بود که رفت با یه متخصص محصولات کشاورزی حرف زد که ببینه کجای کار مشکل داره. کاشف به عمل اومد که توی شعبه اصلی سیب‌زمینی‌ها رو توی صندوق‌های توری انبار می‌کنن. این باعث می‌شد که هوا بین جعبه‌ها جریان داشته باشه و سیب‌زمینی‌ها خشک‌تر بشن. اونم اومد دقیقا همین کار ر توی انبارش انجام داد. سیب‌زمینی‌ها رو توی جعبه‌های توری چیده و یه پنکه‌ هم جلوشون روشن کرد که زودتر خشک بشن. نتیجه شد سیب‌زمینی‌هایی که طعم و مزه‌شون از شعبه اصلی هم بهتر بود. خلاصه شعبه اول زده شد، با کلی دردسر و بدبختی! مثل همیشه هم اسل همسرش حمایتش نکرد! این دفعه باعث شد که کراک کلا بی‌خیال رابطه‌ عاطفی باهاش بشه. عین یه هم‌خونه با همدیگه زندگی می‌کردند از اینجا به بعد.از اون طرفم با مک دونالدی‌ها هی به مشکل می‌خورد. بعدش هم فهمید که زمینی که شعبه اول رو توش ساختن رو اونا جلوتر رفتن خریدن، این داداش‌های مک دونالد؛ خریدن پنج هزار دلار، بعد فروختن به یکی دیگه و کراک همین زمین رو مجبور شد از طرف ۲۵ هزار دلار بخره! یه جورایی نارو زده بودن بهش. دیگه ولی کراک بود دیگه! به همین راحتی بی‌خیال نمی‌شد!یه مدت بعد یه نفر جدید به اسم هری وارد تیم کراک شد. شدن هری که مسئول امور مالی بود، جون همون خانم دفتردار که کارهای دفتری رو انجام می‌داد و خود کراک؛ شدن یه تیم سه‌نفره. راه‌اندازی این شعبه‌ها هم واقعا انرژی زیادی می‌خواست که کراک واسه همین هری رو اضافه کرد به تیمش که حاضر شده بود با حداقل حقوق کار کنه.از اون طرفم افتتاح شعبه خب پول هم می‌خواست دیگه! همین باعث شد که کراک کار فروش مخلوط‌کن‌ها رو با جدیت خیلی بیشتری پیگیری کنه؛ چون تقریبا خرج هر سه نفرشون از فروش این‌ها در می‌اومد. مک دونالد فعلا برای کراک هزینه بود. هم‌زمان هم به کار فروش باید می‌رسید، هم باید توی جاهای مختلف کشور دنبال زمین می‌گشت برای شعبه‌ جدید؛ ولی یه خوبی که قضیه داشت این بود که هر شعبه‌ای افتتاح می‌شد از همون اول ازش استقبال خوب بود.هم به‌خاطر قیمت مناسبش، هم به‌خاطر کیفیت خوبی که برگرها داشتن. کراک یه مدت بعد اومد یه کار جدید کرد. یه شرکت تاسیس کردن که کارش راه‌اندازی شعبه برای رستوران‌ها بود، ولی مشخصا تمرکز این شرکت فقط روی مک دونالد بود. کراک برای اینکه بتونه زحمت‌های جون و هری رو هم جبران کنه، ۱۰ تا ۲۰ درصد از سهام این شرکت‌ها رو به اون‌ها داد.اصلا مبلغ چشمگیری نمی‌شد، ولی قطعا فکرشم نمی‌کردم که همین سهام یه روزی می‌تونه ثروتمندشون کنه! کراک تا آخر سال ۱۹۵۶، هشت شعبه برای مک دونالد باز کرد و یه کار واقعا نشدنی رو ممکن کرد! وقتی می‌خواست این کار رو شروع کنه با هر کسی که مشورت می‌کرد، مسخره‌اش می‌کرد می‌گفت می‌خوای بزنی تو کار همبرگر‌های ۱۵ سنتی؟‌ حتی گفتم که همسرش هم ازش پشتیبانی نکرد، ولی کراک به هدفش واقعا اعتقاد داشت و توانایی‌های خودش رو می‌شناخت و می‌دونست که می‌تونه از عهده‌ کار بربیاد!اگه تا الان هدف کراک زدن شعبه برای فروش مخلوط کن بود، الان هدفش رو بزرگ‌تر کرده بود و دنبال تبدیل کردن مک دونالد به یک امپراتوری بزرگ بود و تو مسیری که برای خودش ترسیم کرده بود با دقت و حساب شده پیشرفت.شاید باورتون نشه اگه بگم تا آخر سال ۱۹۵۷، یعنی فقط سه سال از شروع کار؛ تعداد شعبه‌های مک دونالد به ۳۷ شعبه در تمام کشور رسید! قطعا کراک تنها این کار بزرگ رو انجام نداده بود و به‌عنوان لیدر تیم کوچیکش به بهترین شکل ممکن از فرصت‌ها استفاده کرد و از همه مهم‌تر از آدمای درستی توی کارش بهره‌برد.اون در مورد پشتکار و دل به کار دادن می‌گه، اون موقع که مک دونالد یه شعبه کوچیک وسط بیابون بود، برادران مک‌ دونالد پشت خونشون یه زمین تنیس داشتن که می‌خواستن اونجا هم یه شعبه بزنیم. می‌گه برای اینکه بفهمیم ساختمون باید چجوری طراحی بشه، هر کس تو آشپزخونه کجا وایسه که جنب و جوش کمتری داشته باشه؛ طرح آشپزخونه رو با گچ روی زمین کشیدیم. بعد اومدیم جای هر کسی رو هم مشخص کردیم.آشپز مثلا باید کجا باشه، چه میدونم، اونی که سیب‌زمینی می‌خواد خورد کنه کجا باید وایسه، بعد هر کدوم‌مون جای اون آدم‌ها وایسادیم و ادای همبرگر درست کردن و ساندویچ پیچیدن رو درآوردیم که ببینیم چجوری می‌تونیم بهترین بهره رو از فضا ببریم و به روند کار سرعت بدیم.همون شب هم بارون زد و هر چی کشیده بودیم رو شست و برد. فرداش دوباره از اول تموم اون کارها رو انجام دادیم. یکی از آدم‌های موفقی که کراک به تیمش اضافه کرد فرد تورنر بود. جوون ۲۳ ساله‌ای که سال ۵۶ به‌عنوان یکی از نیروهای اجرایی به تیم سه نفره کراک اضافه شد و شاید تو خواب هم نمی‌دید که یه روزی بشه رئیس هیئت مدیره‌ مک دونالد. فرد تخصصش توی تامین مواد اولیه و ایده دادن برای تسریع روند کار در رستوران‌های مک دونالد بود.یکم کارهایی که این آدم انجام داد رو بررسی کنیم که با روند تامین منابع و انبارداری عجیب مک دونالد هم آشنا بشیم. یکی از مهم‌ترین مواد مصرفی که توی شعبه‌ها استفاده می‌شه، نونه. فرد چند هفته وقت گذاشت تا فهمید نون‌های گردی که دارن استفاده می‌کنن، اگه توی همون نونوایی از وسط برش بدن، می‌تونن کلی تو وقت آشپزشون صرفه‌جویی کنن که دیگه نیاز نباشه خودش بخواد اون‌ها رو تمیز برش بده.بعد اومد با یه تولیدی جعبه کلی حرف زد که جعبه‌ای رو براشون طراحی کنه که مدل طراحیش جوری باشه که نون رو تا جای ممکن تازه نگهداره. مثلا یه روغن مخصوصی را روی در این جعبه‌ها می‌زدند که فکر کنم یه جورایی کار مواد نگهدارنده رو انجام می‌داد و نون رو تازه نگه می‌داشت.جعبه‌ها هم برای تازه موندن و هم برای کم کردن هزینه‌های انبارداری و نگهداری استفاده می‌شدن. شاید جالب باشه براتون که بدونید مک دونالد باعث پیشرفت دو تا از بزرگ‌ترین تولیدکننده‌های جهانی نون هم شد. ماریان اسم یه برند تولید نونه که اول یه مغازه‌ کوچیک کنار یکی از شعبه‌های مک دونالد بود که کم‌کم شد، تولیدکننده‌ انحصاری نون‌های مک دونالد.الان این نونوایی شرکت حمل و نقل مخصوص خودش رو داره و یکی از مکانیزه‌‌ترین نونوایی‌های دنیاست که برای مک دونالد ساعتی ۱۰ هزار نون داره تولید می‌کنه. متریال بعدی که نقش خیلی مهمی داره، گوشته. گوشت چرخ‌کرده‌هایی که توی شعب استفاده می‌شه، همه از گوشت‌های گاو و تمام مواد اضافی دیگه‌ای که توی برگرها برای طعم‌شون می‌زنن و برای قلب بدن ضرر داره، ازش حذف کردن و درصد چربی هم همون درصد مجازی هستش که سازمان‌های بهداشتی اعلام کردن.انبارداری هم که این‌ها انجام می‌دادن خیلی دقیق و حساب شده بود. مثلا اگه توی انبار صدتا نون داشتن، باید صد تا بسته‌ ۲۰۰ گرمی هم گوشت می‌داشتند؛ نه بیشتر نه کمتر! برای اینکه اینجوری می‌فهمیدن که اگه جای صد تا بسته ۹۹ تا بسته گوشت اونجا بود، یکی این وسط دستاش چسبناک بوده یا کارمندان یا قصابی که ازش گوش می‌گرفتن!نکته‌ای که باید بهش دقت بشه اینه که مک دونالد تقریبا نه قلم جنس استفاده می‌کرد، نون و گوشت و سس و نوشیدنی و خیارشور و این‌چیزا و برای درست کردن این نوع قلم جنس حدودا ۳۰، ۴۰ قلم مواد اولیه لازم داشتن، اما خود شرکت، مادر فروشنده این اجناس به شعب نبود؛ حتی براشون خریداری هم نمی‌کرد.خود اون کسایی که حق امتیاز گرفته بودن باید پول اینا رو می‌دادن، ولی اینکه از کی بخرن استاندارد خرید و نگهداری و پخت‌وپز و فروش و اینا چی باشه رو تمام و کمال شرکت اصلی، مشخص می‌کرد و تمام شعبه‌ها باید موبه‌مو دستورالعمل‌هایی که داده شده بود رو اجرا می‌کردن.با همچین سیستم دقیقی بود که کراک تونست مسیر رو هموارتر کنه، ولی قطعا همیشه هم همه چی گل‌و‌بلبل نیست! شکست بخشی از روند یه بیزینسه دیگه! یکی از بزرگ‌ترین چالش‌هایی که کراک بهش خورد، آدمی بود که قرار بود برای مک دونالد زمین مناسب برای احداث شعبه توی جاهای مختلف آمریکا پیدا کنه.چند هفته‌ای بود که هری و جون با این آدم تماس می‌گرفتن و جواب نمی‌داد. کاشف به عمل اومد که سرشون کلاه گذاشته! کلی پول از این بابت رهن زمین گرفته بود، ولی صاحبان زمین روح‌شون از ماجرا خبر نداشت! حدود ۴۰۰ هزار دلار ازشون کلاهبرداری کرده بود که پول واقعا زیادی بود! مک دونالد رو تا مرز ورشکستگی برد. چی کار کنیم، چی کار نکنیم هری پیشنهاد داد که از صاحب امتیازهای شعبه و شرکت‌های تامین کننده درخواست کمک کنیم.شعبه‌دارها می‌دونستن که اگه مک‌ دونالد زمین بخوره، اونام نابود می‌شن. شانسی که آوردن از درخواست‌شون استقبال شد، هم شعبه‌دارها استقبال کردن از درخواست وام شرکت، هم تونستن با سه تا شرکت بیمه برای گرفتن وام یک و نیم میلیون دلاری در ازای ۲۲ درصد سهام شرکت به تفاهم برسن.نکته‌ جالب اینه که هری و جون هم به کراک کمک کردن و بخشی از سهام خودشون رو به این شرکت‌های بیمه واگذار کردن. کراک میگه این دزدی به ما کمک کرد که دیگه از گرفتن وام کلان برای توسعه‌ شرکت نترسیم. ما ۴۰۰ هزار دلار نیاز داشتیم، ولی از فرصت استفاده کردیم و یک وام یک و نیم میلیون دلاری گرفتیم و با همین وام تونستن شعبه‌های مک دونالد رو تا آخر سال ۱۹۶۰ به ۲۰۰ شعبه برسونن!آمار قبلی که بهتون دادم چقدر بود؟ ۳۸ شعبه تا سال ۵۷. این کلاهبرداری هم سال ۵۹ اتفاق افتاد. کراک و تیمش از یک خطر بزرگ یه فرصت طلایی ساختن و تو یکی دو سال بالای ۱۰۰ شعبه‌ جدید زدن.اون آدمی که ازشون کلاهبرداری کرد با اون پول زد تو کار تولید همبرگر و سعی کرد از کار کراک کپی برداری کنه، ولی تمام مال و اموالش رو از دست داد. شرکت‌های بیمه‌ای هم که بهشون وام دادن، چند سال بعد سهام‌شون رو ۱۰ میلیون دلار فروختند، تقریبا هفت برابر پولی که وام داده بودند که اگر پنج، شیش سال دیگه صبر می‌کردند، می‌تونستن سهام‌شون رو چقدر بفروشن؟ یه حدسی بزنید… ۵۰۰ میلیون دلار!کراک می‌گه رقبای من حتی توی شعبه‌های ما، جاسوس می‌فرستادند و دستور پخت‌های ما رو می‌دزدیدند، ولی چیزی که اونا نداشتن، ذهنیت من بود که باعث می‌شد همیشه پشت سر من بمونن. همچین آدمی بوده این دوست‌مون!شاید براتون عجیب باشه که من تا الان چیزی از برادران مک‌ دونالد در روند موفقیت این شرکت نگفتم. نه تنها تاثیر مثبتی نداشتند، بلکه چالش بودن برای کراک! نشسته بودن یه گوشه همبرگرشون رو می‌خوردن و سود شعبه‌ها رو می‌زدن به جیبو؛ کمک کراک که نمی‌کردن هیچ، براش داستان هم درست می‌کردن!حتی به خودشون زحمت ندادن که توی محل زندگی خودشون توی کالیفرنیا، به شعبه‌ها سر بزنن ببینن چه خبره. هری رفت خودش سرکشی کرد دید، بابا اینا کلا دارن واسه خودشون کار می‌کنن! اومدن منو رو تغییر دادن. پیتزا و هات داگ اضافه کردن! مواد اضافی به گوشت برگرها میزنن! یه چیز مزخرف چرب و چیل میدن دست مردم که کلا هیچیش به همبرگرهای مک دونالد نمی‌خوره!کراک رو کارد می‌زدی خونش در نمی‌اومد، ولی جای غرغر کردن تمام تمرکزش رو داد به کار که بعدا سر فرصت بره سر وقت اینا! یکی از تصمیماتی که کراک گرفت این بود که سهام برادران مک دونالد رو ازشون بخره و خودش رو از شرشون خلاص کنه! موریس، یکی از برادران مریض بود و حالش خیلی بد بود واقعا! کراک پیش خودش گفت حالا به‌خاطر این داستان هم که شده احتمالا با این درخواست موافقت می‌کنه.کراک و تیمش مشورت می‌کنن و تصمیم می‌گیره که خیلی فوری و بدون مقدمه، پیشنهادش رو بده. تلفن رو بر می‌داره و زنگ می‌زنه به ریچارد و داستان رو می‌گه و اونا می‌گن باشه، بذار فکر کنیم خبر می‌دیم بهت. چند روز بعد زنگ می‌زنن و پیشنهادشون رو می‌دن، دو میلیون و هفتصد هزار دلار! کراک می‌گه من وقتی قیمت شنیدم وا رفتم. واقعا گوشی از دستم افتاد!ریچارد پرسید چی شد؟ صدای چی بود؟ می‌گه گفتم هیچی از طبقه‌ بیستم افتادم پایین. بعد ریچارد شروع کرد که آره ما ۳۰ سال، هفت روز هفته رو کار کردیم، این تنها دارایی‌مونه، مک دونالد تمام زندگی ماست، با بدبختی به اینجا رسیدیم، موریس مریضه داره می‌میره.کراک گفت تموم شد؟ خیلی تاثیرگذار بود، تلفن رو قطع کرد. خیلی پول بود، خیلی پول بود و واقعا هم کراک نمی‌تونست پرداخت کنه، اما چاره‌ دیگه‌ای هم مگه داشت؟‌ نه! با این پول می‌تونست تمام امتیاز مک‌ دونالد و شعبه‌ها رو بگیره، حتی اون شعبه‌ اول توی سن برناردینو. این در بزن، اون در بزن، به اون شرکت بیمه قبلی پیغام پسغام بده، قبول نکردن. هیچ کس قبول نکرد که بهش همچین وامی بده آخر سر یه بابایی رو پیدا کردن که توی کار بیزینس و تجارت بود و می‌تونست این مبلغ رو براشون تامین کنه.این بابا، این پول رو می‌داد، ولی با این که من خودم ۲۰ دفعه بررسی کردم نفهمیدم حساب کتاب‌شون چجوری بود که باید حدود ۱۲ میلیون دلار بهش برمیگردوندن. البته تو یه بازه‌ی تقریبا ۳۰ ساله که از نظر کراک خیلی بهتر از این بود که بخواد سهام شرکتی که براش خون‌دل خورده رو دست مک دونالدهایی ببینه که هیچ تلاشی براش نمی‌کردن! هی بخواد با اون‌ها سر و کله بزنه!قرارداد رو بستن. قرارداد رو بستن، ولی لحظه‌ی آخر مک دونالدها دوباره چوب لای چرخ کردن، نارو زدن و گفتن الاوبلا ما اون شعبه اولیه رو بهت نمی‌دیم! می‌خوایم واسه خودمون نگهش داریم! کراک به درآمد اون شعبه نیاز داشت واقعا، یکی از شلوغ‌ترین شعبه‌ها بود. این‌ور اون‌ور قرار شد که دقیقا اون دست خیابون روبرویی شعبه‌ اولیه، یه شعبه‌ جدید براشون بزنه که کلا همه چیش با خود داداش‌ها باشه و با شرکت کاری نداشته باشه، نه هزینه‌اش نه خرج کردش، نه سودش، هیچی. معامله رو انجام دادن و تمام.یه چیزی بگم فک‌تون بچسبه زمین قشنگ! شرکت کراک تونست وام ۳۰ ساله رو ۱۱ ساله تمام و کمال تسویه کنه، ولی واقعا سختی کشیدن! واقعا شرکت هی داشت بزرگ‌تر می‌شد، هزینه‌هاشونم هی میرفت بالاتر. حتی یه مدتی مجبور شدن که دستمزد کارمندهاشون از پرداخت هفتگی به دو هفته یک بار تغییر بدن. به مو بند بودن واقعا!حالا این وسط، کراک هم زد و عاشق شد! عاشق همسر مدیر یکی از شعبه‌ها شده‌ بود! هیچ کدوم از زندگی زناشویی که داشتن رضایت نداشتن. اسل که خیلی وقت بود توجه کراک رو از دست داده بود، چون واقعا هیچ حمایتی ازش نمی‌کرد، جونی هم، این عشق جدید کراک هم از همسرش راضی نبود. کرک اومد به جونی پیشنهاد داد که طلاق بگیرند، با هم‌ دیگه ازدواج کنن. دید برای اینکه جون رو ترغیب کنه، اول خودش باید جدا بشه که نشون بده چقدر جدیه. جدا شد، جدا شد و اسل خانومم نامردی نکرد، تمام داراییش به‌جز سهام مک دونالد رو ازش گرفت با یه مقرری ۳۰ هزار دلاری سالیانه.واقعا چه خبره! ولی اتفاقی که افتاد چی بود؟ جونی طلاق نگرفت، پشیمون شد! شما فکرشو بکن. کراک وسط یه فشار کاری وحشتناک، کلی دارایی که از دست داده هیچ، عشقش رو هم از دست داد! قاطی کرد دیگه قشنگ! گفت اینجوری نمیشه. بندوبساط رو جمع کرد و بالاخره رفت کالیفرنیا. جایی که بیشترین و مهم‌ترین شعبه‌های مک دونالد رو داشتن.اوایل دهه‌ ۶۰، مک‌دونالد با یه چالش جدی روبرو شد. کمبود مواد اولیه به‌خصوص گوشت گاو و بالا رفتن قیمت‌ها. مک دونالد از همون روز اول تا الان داشت همبرگرهای ۱۵ سنتی می‌فروخت و اصلا تصمیمی برای افزایش قیمت نداشت، ولی هر جوری بود باید تامین کننده‌های جدید پیدا می‌کرد. کار خفنی که شرکت انجام داد، این بود که رفت سراغ تامین کننده‌های اختصاصی. کاری که قبلا برای تامین نون انجام داده بودن.با چند تا شرکت وارد مذاکره شدند و قرار شد که دیگه تمام گوشت مورد نیاز شرکت رو اونا تامین کنند. اون موقع تقریبا سالی سیصد میلیون تیکه گوشت برای مک دونالد تامین می‌کردند این شرکت‌ها. هر چی که بیزینس بزرگ‌تر می‌شد، شرکت باید اصولی‌تر و منسجم‌تر می‌شد.کراک اومد آمریکا رو به چند منطقه تقسیم کرد و مدیرهای منطقه‌ای انتخاب کرد. بعد اومدن رو آوردن به مکانیزه‌تر کردن شعبه‌هاشون و دیگه گوشت‌ها رو برای آزمایش درصد چربی، به آزمایشگاه نمی‌فرستادن. خودشون با دستگاه‌هایی که گرفته بودن، درصد گوشت رو توی همون شعبه‌ها اندازه‌گیری می‌کردن چربی‌شون رو. از اون طرفم توی روند تولید سیب‌زمینی‌سرخ‌کرده یه تحول اساسی ایجاد کردن. از سیب‌زمینی‌های خلال شده‌ یخ زده استفاده کردن که کلی توی وقت و هزینه‌شون صرفه‌جویی می‌شد.کیفیت سیب‌زمینی‌ها هم خیلی بهتر شده بود اینجوری. تا آخر سال ۱۹۶۳، مک دونالد حدود ۶۰۰ شعبه در تمام آمریکا داشت. حالا وقتش بود که شرکت یه تصمیم خیلی خیلی مهم بگیره، اینکه به سهامی عام تبدیل بشه و وارد بورس بشن. اینجوری سرمایه‌ای که بهشون می‌رسید باعث می‌شد که بتونن سرعت روند گسترش کار رو خیلی بیشتر از اینا بکنن.دقت کردید که کراک و تیمش متوقف نمی‌شدند، اصلا انگار نه انگار همین الانش یکی از بزرگترین رستوران‌های زنجیره‌ای آمریکا بودند؛ ولی انگار براشون کم بود. هنوز کلی هدف بزرگ‌تر داشتن.مک دونالد وارد بورس شد خلاصه. وارد بورس شد، با قیمت ۲۲.۵ دلار، برای هر سهم. همون روز اول ارزش سهم رسید به ۳۰ دلار و تو کمتر از یک ماه شد ۵۰ دلار. هری و جون و کراک که از سهام‌داران اصلی شرکت بودن، الان دیگه به‌معنای واقعی ثروتمند شدن.همون سال کراک دوباره زد و عاشق شد و با اینکه ۶۰ سال رو رد کرده بود، با منشی یکی از مدیرهای شرکت ازدواج کرد. خونه‌ش رو هم فروخت و رفت بورلی هیلز و یه خونه‌ی شیک و ایونی گرفت. کراک توی همین سال‌ها دیگه واقعا ارزش تبلیغات رو هم فهمیده بود. اولین قرارداد تبلیغاتی که توی تلویزیون بستن، ارزشش ۱۸۰ هزار دلار بود. با پخش این تبلیغ فروش مک دونالد از قبل هم بیشتر شد.اون میگه من هیچ وقت برای تبلیغات دست‌دست نکردم. چند برابر هزینه‌ای که برای این کار انجام می‌دادم، بعد از یه مدت کوتاهی بهم برمی‌گشت.اونا حتی یک شخصیت جدید به اسم رونالد مک دونالد خلق کردن، یه دلقک بود با موهای قرمز، لباس زرد و چکمه‌های بزرگ قرمز رنگ. از این دلقک به‌عنوان نمادشون توی تمام رستوران‌ها که استفاده می‌کردن هیچ، حتی یه سری بازیگر توی تلویزیون و تیزرهای تبلیغاتی، با ظاهری که گفتم گریم می‌شدن و نقش بازی می‌کردن.از رونالد مک دونالد توی چندتا انیمیشن و فیلم هم به‌صورت خیلی زیرپوستی استفاده کردن که جنبه‌ تبلیغاتی داشت.سال ۱۹۶۶، سالی شد که تمام رکوردها جابه‌جا شد. فروش مک دونالد به ۲۰۰ میلیون دلار رسید. دو میلیارد همبرگر فروخته شد توی اون سال. یه جمله‌ای افتاده بود سر زبون‌شون که می‌گفتن، این همبرگرهایی که فروختیم رو اگه بچینید کنار هم می‌تونید پنج دور دور کره‌ی زمین رو برگر بچینید. حرکت جالب بعدی که انجام دادن، اضافه کردن یک غذای جدید به منو بود، ساندویچ ماهی با پنیر. توی همون نون گردهای معروفی که داشتن.کلی شک داشتند که این کار رو انجام بدن یا نه، ولی ریسک کردن و جواب هم گرفتن و این ساندویچ هم به اندازه‌ همبرگرها محبوب شد. بعد اومدن یه سنت شکنی دیگه هم کردن و به یه تعداد از شعبه هاشون میز و صندلی هم اضافه کردن که آدما بتونن تو خود رستوران غذا بخورن، ولی خیلی محدود چون این کار به فضای بیشتری نیاز داشت که فعلا تصمیمی برای طراحی جدید ساختمان‌ها نداشتن.دو سه سال بعدی هم اتفاقات خیلی مهمی افتاد که شاید مهم‌ترین جدا شدن هری از کراک به‌خاطر بالا گرفتن اختلافات مدیریتی، پشت‌بندش بازنشسته شدن جون کارمندش با درخواست خود کراک بود. هری تمام سهامش رو فروخت که باعث شد میلیونر بشه. هر چند الان اون سهام ۱۰۰ها میلیون دلار ارزش‌شه، ولی جون سهامش رو نگه داشت و عضو افتخاری هیات مدیره هم شد.کراک میگه من از جون خواستم بازنشسته بشه، چون با وجود تمام کمکی که به من کرد؛ ولی ما داشتیم یه حکومت جدید و روال تازه ر پیاده‌سازی می‌کردیم. نیاز به آدمای جدید و ذهنیت‌های جدید داشتیم. شاید منظور همون آدمایی باشن که مک دونالد رو بین‌المللی کردند و سال ۶۸ پای این گردالی خوشمزه رو به کانادا هم بازکردن. فروش مک دونالد توی کانادا از فروش منطقه‌ مک دونالد در تمام آمریکا بیشتر شد و دلیل اصلیش هم این بود که مک دونالد اونجا رقیب جدی نداشت.کراک سال ۶۸ بود که دوباره جون رو دید و خاطره‌ عشق قدیمیش زنده شد. این سری جونی بود که بهش پیشنهاد داد که طلاق بگیرند و ازدواج کنن. کراک هم از خدا خاصه. تصمیم گرفت ماجرا رو به همسرش بگه و جدا بشن. این داستان دقیقا مصادف شده بود با یه سفر سه ماهه دور دنیا که قرار بود، کراک و همسرش خیلی زود استارتش رو بزنن.پیش خودش گفت وقتی رسیدیم لبنان بهش میگم، بعد گفت نه بذار تو یه سئول بهش بگم، بعد گفت اصلا سفر رو تعطیل می‌کنم و ماجرا رو خیلی رک و پوست‌کنده بهش میگم. هر چه زودتر بهتر. خلاصه از همسر دومش به‌خاطر جونی جدا شد و این سری واقعا دیگه با هم دیگه ازدواج کردن.موفقیت‌های مک‌ دونالد، حتی با افزایش قیمت بیست درصدی محصولاتش هم ادامه پیدا کرد. شعبه پشت شعبه. چندتا غذای جدید مثل ساندویچ تخم مرغ برای صبحونه و بیگ مک برگرهای بزرگ رو هم به منوشون اضافه کردن که همه‌شون طرفدارای خودش و پیدا کرد. شرکت انقدر بزرگ شده بود که دیگه برای پیدا کردن زمین جدید برای شعبه‌هاشون چندتا هلیکوپتر خریده بودند که از بالا زمین‌هایی که موقعیت خوبی دارن و پیداکنن.تا سال ۷۸ تعداد شعبه‌های مک دونالد به ۴۱۷۷ شعبه در آمریکا و کشورهای دیگه رسید. فروش شرکت او در سال از سه میلیارد دلار گذشت.راهی که کراک با مک دونالد شروع کرد فقط یه بیزینس نبود، کلا یه تعریف جدیدی از تجارت و سبک زندگی ارائه داد. مک‌ دونالد از اولین شرکت‌هایی بود که در زمان اعتراضات سیاه پوستان به نابرابری اجتماعی، کارمندان رنگین‌ پوست استخدام کرد و چندین و چند خیریه مختلف رو هم راه‌اندازی کردن.روزی که مک دونالد کراک شروع به کار کرد، حق امتیازش ۹۵۰ دلار بود و الان چیزی حدود یک و نیم میلیون دلاره. درآمد سالانه این شرکت به بیش از ۲۰ میلیارد دلار رسیده که این درآمد از حدود ۳۸ هزار شعبه در بیش از ۱۱۵ کشور داره به‌دست میاد.البته گسترش مک دونالد خیلی فراتر از این حرفا هم رفت. سال ۱۹۹۸ مک دونالد یه رستوران مکزیکی خیلی معروف توی آمریکا خرید. سال بعدش رستوران دوناتوس پیتزا و از سال ۲۰۰۰ هم بوستون مارکت رو خرید. توی بریتانیا هم مالکیت انحصاری آروم و کافه رو خریداری کرد و در سهام یکی از بزرگ‌ترین رستوران‌های زنجیره‌ای اون کشورم شریک شد.مک‌ دونالد حتی سیستمی رو پیاده کرد که بتونه توی کشورهای مسلمان هم شعبه داشته باشه. اومدن تو این کشور از گوشت حلال استفاده کردن که توی مبدا تهیه می‌شد. این داستان رو توی اروپا و آمریکا هم به لیست‌شون اضافه کردن، ولی وقتی که فهمیدن یه شعبه‌ای گوشت غیرحلال رو جای حلال به مردم غالب می‌کرده، تو اروپا و آمریکا این گزینه رو کامل حذف کردن.شاید جالب باشه براتون اگه بدونید که مک‌ دونالد، حتی دانشگاه هم داره، دانشگاه همبرگر. این دانشگاه اولین بار سال ۶۱، توی آمریکا ساخته شد. الانم هشت تا دانشگاه همبرگر توی کشورهای آمریکا، ژاپن، چین، آلمان، انگلیس، استرالیا، برزیل و روسیه داره کار می‌کنه. این مرکز آموزشی برای آموزش کارمندان و مدیران شاغل در مک‌ دونالد و افرادی که به نوعی با این شرکت در ارتباطن ساخته شده. بیش از ۸۰ هزار نفر کارمند مک دونالد از این دانشگاه فارغ‌التحصیل شدن.اگرم فکر می‌کنید که مک دونالد فقط تو زمینه‌ فروش غذا پیش‌تازه، باید بگم که این برند از بزرگ‌ترین فروشنده‌های اسباب‌بازی در تمام دنیاست. البته نه به‌شکل مستقیما. مک دونالد یه منویی داره به اسم هپی‌میل (Happy Meal) که برای بچه‌هاست. کنار این غذاهایی که برای بچه‌ها درست می‌کنن همیشه معمولا یه اسباب‌بازی هم می‌ذاره که به‌خاطر فروش خیلی بالایی که این منو داره مک دونالد تبدیل شده به یکی از بزرگ‌ترین فروشنده‌های اسباب‌بازی. به این میگن خلاقیتا!اما با همه‌ این خوبی‌هایی که گفتم با همه این تعریف تمجیدا، همیشه یه ایراداتی هم به مک دونالد گرفته میشه. از آسیب‌های زیست محیطی تا ترویج چاقی بین مردم آمریکا که باعث شد که تغییری هم توی غذاهای این شرکت برای سالم‌تر شدنش داده بشه.در مورد آسیب‌های زیست محیطی هم گفته می‌شه که این شرکت برای تامین سویای مورد نیازش، بخشی از جنگل‌های برزیل رو از بین برده و کرده زمین کشاورزی، برای کشت سویا و غلات مختلف. این شرکت برای تامین غذای دام‌هاش برای اینکه گوشت با کیفیت‌تری به‌دست بیاره، از غلات خیلی زیادی استفاده می‌کنه که چند برابر میزان مصرف عادیه.از اون طرفم حدود ۷۵ درصد از کنجدهای تولید شده در مکزیک، برای نون‌های همبرگر مک دونالد استفاده می‌شه و هفت درصد تمام سیب‌زمینی‌های کشت شده در آمریکا توسط مک دونالد داره مصرف می‌شه. اینا همه باعث شده که کنار متهم به مصرف بیش از حد منابع طبیعی بکنن. ایراد بعدی هم که بهش گرفته می‌شه، دستمزد پایین و جای پیشرفت کمیه که مک دونالد داره برای کارمنداش.از سال ۱۹۸۶ در ارتباط با شرایط کارمندان شرکت، یه اصطلاحی به‌عنوان مک جاب بین مردم استفاده می‌شد که به شغل‌های کم درآمد و بدون پیشرفتی که حاشیه‌ امنیتی پایینی هم داشتن می‌گفتن. اما به هر حال هر بیزینسی کنار موفقیتش، کنار خوبی‌هاش یا همیشه یه ایراداتی هم داره دیگه بدون ایراد نمیشه.اما کراک دوست داشتنی، حداقل برای من دوست داشتنی. مرد واقعا خستگی‌ناپذیر و اعجوبه‌ فروش، سال ۱۹۸۴، توی ۸۱ سالگی به‌خاطر نارسایی قلبی از دنیا رفت. نزدیکانش میگن سال‌های آخر وقتی روی ویلچر بود، هنوزم داشت برای هدف بعدی مک دونالد برنامه‌ریزی می‌کرد.یکی از مدیران مک دونالد میگه کراک کسیه که بیش از هر آدم دیگه‌ای تو دنیا آدما رو میلیونر کرده. یه جمله‌ معروف هم هست که میگه هر روز صبح خورشید روی یه شعبه‌ جدیدی از مک دونالد می‌تابه.چیزی که شنیدید اپیزود ۴۴ام راوکست بود که شاید در آخرین ساعات سال ۱۴۰۰ داره منتشر می‌شه. دم‌تون گرم که راوکست رو گوش می‌کنید، دم‌تون گرم که راوکست رو به بقیه هم معرفی می‌کنید. قطعا دیگه می‌دونید که معرفی کردن راوکست به بقیه، بزرگ‌ترین حمایتیه که از ما انجام بدید.شبکه‌های اجتماعی راوکست رو فراموش نکنید، اینستاگرام، تلگرام و سایت. مطالب تکمیلی رو توی شبکه‌های اجتماعی‌مون منتشر می‌کنیم و می‌تونید دنبال کنید، بخونید و ببینید.در پایان هم امیدوارم که سال ۱۴۰۰ یک سالی سرشار از سلامتی پیروزی و موفقیت، برای همه‌تون باشه و اینکه خنده بیشتر روی لب‌هاتون باشه. دم‌تون گرم!بقیه قسمت‌های پادکست راوکست را می‌تونید از این طریق هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%DA%A9-%D8%AF%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%84%D8%AF-id6026440-id674626270?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%20%D9%85%DA%A9%20%D8%AF%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%84%D8%AF-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست راوکست</category>
                <author>پادکست راوکست</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jul 2024 11:42:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود ۴۳؛ بدرود دایانا</title>
                <link>https://virgool.io/ravcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B4%DB%B3-%D8%A8%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%A7-mp9tf4vvgkax</link>
                <description>پرنسی دایانا اسپنسر یک اشراف‌زاده‌ زیبا، پرنسس ولز، همسر پرنس چارلز، مادر دو فرزند و زنی بسیار محبوب بین مردم به خاطر فعالیت‌های بشردوستانه‌اش سوژه‌ داغ و تمام‌نشدنی روزنامه‌ها و تلویزیونه. آدمی که هرجا می‌رفت همیشه یه جایی خبرنگار و عکاس دنبالش می‌رفتن که فقط از روزمرگی‌ها عکس و خبر منتشر کنن. کسی که شاید بیشترین عکس پرتره در تمام قرن بیستم از اون گرفته شده باشه. شخصیتی که هم مراسم ازدواجش و هم مراسم تدفینش به پربیننده‌ترین برنامه‌های پخش شده از تلویزیون تبدیل شد. آدمی که هیچ چیز نمی‌تونست اون رو محدود کنه ولی با این وجود همیشه تو زندگیش احساس تنهایی می‌کرد.سلام من ایمان نژاداحد هستم و شما به چهل و سومین اپیزود راوکست گوش می‌کنید که در اسفند ۱۴۰۰ منتشر میشه. در هر قسمت از راوکست یه ماجرای واقعی یا ماجرای یک رویداد مهم رو می‌شنوید و در این قسمت قراره که برای شما از پرنسس دایانا، چهره‌ محبوب بریتانیا در دهه‌ی ۱۹۹۰ و ماجرای مرگ پر سر و صداش بگم.دایانا متولد یکم جولای ۱۹۶۱ در نورفک انگلستان بود. دایانا دو تا خواهر بزرگتر و یک برادر کوچکتر به اسمای سارا جین و چارلز داشت. یه برادر دیگه هم داشت که یک سال قبل از به دنیا اومدن دایانا تو بچگی مرد. مادرش که دایانا رو باردار بود، امیدوار بود که این بچه‌اشون پسر باشه ولی نشد. واسه همین تا یک هفته بعد از تولدش خانواده همچین دل و دماغ اسم گذاشتن واسه دایانا نداشتن. هنوز هیچ‌کسی واسش اسم انتخاب نکرده بود.هفت سالش که بود، پدر و مادرش به خاطر خیانت مادرش از هم جدا میشن. مادرش با همون آدمی که باهاش خیانت کرده بود ازدواج می‌کنه و بعد یه مدت معلوم میشه که پدرش با یه زن دیگه ازدواج کرده. اون اول پیش مادرش تو لندن زندگی می‌کرد تا وقتی که پدرش تونست حضانتش بگیره بیارتش تو قصر خودشون. قصر خانوادگی‌شون، خونه پدری دایانا حدود ده هزار متر مربع وسعتش بود. از این قصرهای قرن هیجدهم و نوزدهم که نسل به نسل بهشون ارث رسیده. الانم دست برادر دایانا چارلز که داره ازش نگهداری می‌کنه.۳۱ اتاق خواب داره. یه کتابخونه‌ بزرگ با حدود هزار جلد کتاب توشه. توی این کتابخونه چندتا از دستخط‌های شکسپیر هم حتی نگهداری می‌کنن. حدود ششصد تا تابلوی قدیمی تو این قصره که بسیار با ارزش و نفیسن. تقریبا خونه‌ پدر دایانا یه چیز تو مایه‌های موزه است. انقدر ارزش تاریخی داره که اونجا رو تابستون‌ها برای بازدید مردم باز می‌ذارن اصلا.چارلز برادر دایانا که الان خونه بهش ارث رسیده داره ازش نگهداری می‌کنه. میگه از دوازده سالگی شغل تابستونم این بود که وقتی توریست‌های بازدید میومدن خونه‌امون، به عنوان لیدر می‌بردمشون قدم می‌زدیم. براشون توضیح می‌دادم که مثلا این کتابی که الان توی کتابخونه‌اس، مال قرن شانزدهم میلادیه یا فلان تابلو واسه قرن چهاردهمه یا قرن پانزدهم. یه همچین خونه‌ای!رابطه‌ دایانا با نامادریش اصلا خوب نبود. انقدر بد بود که یه بار از بالای پله‌ها پرتش کرد پایین. اصلا کلا بچگی خیلی خوبی نداشت. تا هفت سالگی که شاهد دعوای پدر و مادرش بوده. بعدش هم که با نامادریش به مشکل می‌خوره. واسه همین تو نوجوونی همیشه یه استرسی تو وجودش بود که نکنه من اگه یه روز بخوام ازدواج کنم همچین داستانی سرم بیاد؟ کارم به طلاق و خیانت بکشه؟ حتی یه بار به شوخی به خواهرش گفته بود که من باید با یکی از پسرهای خانواده سلطنتی ازدواج کنم. چون اون‌ها هیچ وقت نمی‌تونن زنشون طلاق بدن و با همچنین طرز فکری بزرگ شد.توی دوران مدرسه هم دختر همچین درس‌خونی نبود. اکثر درس‌هاش رو همیشه رد می‌شد؛ ولی به جاش استعداد خیلی خوبی توی رقص و آواز و موسیقی داشت. خیلی خوب پیانو می‌زد. تو مراسم‌های مختلف چند تا جایزه تونسته بود بگیره. رابطه‌ خیلی خوبی هم اتفاقا با بچه‌ها داشت. یه مدتی که اصلا پرستار بچه بود. توی مهد کودک کار می‌کرد. خیلی سعی می‌کرد فعالیت‌هایی که انجام میده به نوعی با بچه‌ها درگیرش کنه.با اینکه از یه خانواده‌ اشرافی میومد ولی اصلا تو بند این حرف‌ها نبود که من پدرم اینو داره، اونو داره، توی اداره کار نمی‌کنم. تو خونه‌ فلانی کار نمی‌کنم. تو هیجده سالگی هدیه تولد یه خونه توی لندن بهش دادن ولی همزمان همون موقع تو مهمونی‌ها و مراسم‌های مختلف به عنوان پیشخدمت کار می‌کرد. یه مدت هم شد مربی رقص. خلاصه تمام تلاشش این بود که مستقل از خانواده‌اش باشه. مستقل از اون‌ها بخواد زندگی کنه و این فاصله طبقاتی و فاصله اجتماعی چیزی نبود که براش اهمیت داشته باشه.یه بخشی از شهرتش به خاطر فعالیت‌های خیرخواهانه و جمع کردن پول برای خیریه‌های مختلف بود. از شهرتش استفاده می‌کرد تا بتونه پول دارو و مخارج این انجمن‌های خیریه رو بده. بیشتر هم حامی خیریه‌ها و سازمان‌های خصوصی بود که با بی‌خانمان‌ها، جوون‌ها، معتادان به مواد مخدر و سالمندان کار می‌کردن. از سال ۱۹۸۹ تا زمان مرگش، رییس بیمارستان تخصصی ارموند بود. با کمک خیریه‌های دیگه بیمارستان می‌ساخت. برای نیازمندان خونه می‌خرید. برای مبارزه با سرطان و افسردگی کمک می‌کرد. اوج فعالیتش فرهنگ‌سازی برای برخورد با بیماران جذامی و ایدزی بود و کمک به درمان این افراد. به خصوص وقتی که فعالیتش توی کمپین‌های صلیب سرخ شروع کرد.اون موقع دیگه تمرکزش از کودکان و سالمندان معطوف شد به تمام اقشار آسیب‌پذیر. می‌رفت توی کشورهای محروم آفریقایی با بیماران مبتلا به ایدز معاشرت می‌کرد. بهشون دست می‌داد. چون می‌دونست الان همه‌ دوربین‌ها دارن این لحظه‌ها رو ثبت می‌کنن. دارن شکار می‌کنن و اینجوری می‌تونست به همه نشون بده که دست آدم با بیمار مبتلا به ایدز یا حتی بغل کردنش هیچ مشکلی ایجاد نمی‌کنه. واقعا تمام تلاشش این بود که ذهنیت بدی که از بیماران اچ‌آی‌وی داشتن رو تغییر بده و تنها راهی که به ذهنش می‌رسید همین بود که از شهرتش و علاقه‌ خبرنگارها و عکاسی ازش استفاده کنه و به همه نشون بده که میشه با بیماران تماس فیزیکی داشت ولی مبتلا نشد.جدا از این‌ها دایانا لباس‌هایی که می‌پوشید و استایل خاصی که داشت یه جورایی لیدر مد لندن می‌شناختنش. البته این فعالیتش به خصوص فعالیت‌هایی که در زمینه ایدز و سرطان داشت، اصلا مورد قبول ملکه نبود. بارها ازش خواست که فعالیت‌هاش رو توی زمینه‌های دیگه‌ای پیگیری کنه که یکم قشنگ‌تر باشه. دکورش خوب باشه که خدایی نکرده اون تصویر قشنگ و شیک و پیک سلطنت مخدوش نشه؛ ولی دایانا کار خودش ادامه داد و حتی توی جنوب لندن هم یه بیمارستانی افتتاح کرد که کارش درمان و حمایت از بیماران اچ آی وی بود.دایانا با همچنین فعالیت‌هایی در کنار اینکه همسر پرنس بود و روزی هم قرار بود ملکه بشه، به شدت بین مردم محبوب شده بود. واقعا از ته دل دوستش داشتن. هر جایی که می‌رفت کلی آدم دورش بودن. خودش هم خیلی خوش‌برخورد بود با مردم. اصلا تو رفتارش نشون نمی‌داد که الان از طبقه‌ اشرافه و بقیه از طبقه‌ سطح پایین اجتماع. مثلا یکی از خانواده‌هایی که دایانا زمانی پرستار بچه‌اشون بود می‌گفت او تا چند سال بعد از اینکه از پیش ما رفت، هنوز برامون نامه می‌فرستاد. حالمون رو می‌پرسید.تو مهمونی‌های که می‌داد کلی آدم دعوت می‌کرد و تمام سعی می‌کرد که بهشون واقعا خوش بگذره. نه اینکه فقط یه نمایش باشه. همه‌ این‌ها اون رو روز به روز محبوب‌تر می‌کرد و این علاقه وقتی قشنگ خودش رو نشون داد و همه را انگشت به دهن کرد که خبر مرگش منتشر شد.حالا بریم سراغ اینکه ببینیم چی شد که دایانا شد پرنسس و وارد خاندان سلطنتی شد؟ چارلز پسر بزرگ ملکه زمانی که طرف‌های سی سالش بود با کلی زن رابطه داشت که خیلی هم مورد انتقاد رسانه‌ها و خانواده‌اش بود این موضوع. دیگه فشار افکار عمومی و ملکه برای ازدواج و زیاد شده بود. این آقا از قبل یه دختری به اسم کامیلا رو دوست داشت. کامیلا از یه خانواده‌ سطح بالا و اشراف‌زاده بود؛ ولی چیزی که سد راه ازدواج این دو تا بود و ملکه را راضی نمی‌کرد به ازدواجشون، روابطی بود که کامیلا از قبل با مردهای دیگه داشت.ملکه شدیدا پایبند به سنت‌ها بود و معتقد بود که به خاطر همین سنت‌ها و پسرش باید با یه دختر آفتاب مهتاب ندیده ازدواج کنه. با کسی که پسرش بشه اولین تجربه‌ رابطه‌اش با یه مرد. به خاطر همون رضایت نمی‌داد. بعد اومدن اون رو با خواهر بزرگتر دایانا یعنی سارا آشنا کردن. البته آشنا که از قبل بودن. چون خانواده‌ اسپنسرها همونطور که گفتم از قدیم با خانواده‌ سلطنتی رفت و آمد داشتند. حالا به واسطه‌ همین آشنایی و شناختی که ملکه از این خانواده داشت، چارلز و سارا با هم صمیمی‌تر شدن که ببینن می‌تونن ازدواج خوبی با هم داشته باشن یا نه؟ که دیدن نه کلا با اینکه دوستان خوبی هستن واسه هم ولی برای ازدواج زیاد با هم جور در نمیان.بعد یه کم بیشتر فکر کردن دیدن چرا دایانا هم یه اسپنسره هم هیچ رابطه‌ای با مردای دیگه نداشته. اون موقع چون سنش هنوز پایین بود هم یه دختر سر به زیر و خجالتی که از نظر اون‌ها نشونه‌ یه دختر نجیبه. یه مدت این دو نفر یعنی چارلز و پرنسس دایانا قرار مدار می‌ذاشتن تا اینکه شاهزاده چارلز، دایانا رو برای آخر هفته و مسافرت با کشتی دعوتش کرد و بعد بردش خونه‌های سلطنتی توی قلعه‌ بالمورال تا با خانواده ملاقات کنه.تو این دیدار ملکه الیزابت دوم همسر شاهزاده فیلیپ و ملکه الیزابت اول ملکه مادر هم حضور داشتن. بالاخره ششم فوریه ۱۹۸۱ چارلز از دایانا خواستگاری کرد و نامزدی اون‌ها هم توی بیست و چهارم فوریه رسما اعلام شد. دایانا به آرزوش رسید. یادتونه که گفتم به خواهرش گفته بود من دوست دارم با یکی از پسرهای ملکه ازدواج کنم؟ چون زن‌هاشون رو طلاق نمیدن. حالا به همون چیزی که می‌خواست رسیده بود.حلقه‌ نامزدی شاهزاده چارلز یکی از معروف‌ترین حلقه‌ها در طول تاریخه. چهارده تا الماس بسیار زیبا با یه یاقوت کبود دوازده قیراطی! البته خب خاندان سلطنتی باید یه همچین حلقه‌ای هدیه بده. بعد از نامزدی دایانا از شغلش به عنوان معلم مهدکودک استعفا می‌ده تا زمان عروسی تو کاخ ملکه مادر زندگی می‌کنه. ازدواج دایانا بیست ساله با شاهزاده ولز تو تاریخ ۲۹ ژوئیه ۱۹۸۱ در کلیسای جامع سنت پل برگزار شد که میلیون‌ها نفر در تمام دنیا این مراسم به صورت زنده از تلویزیون دیدن.لباس نه هزار پوندی عروسی پرنسس یک دنباله هشت متری داشت. چند نفر آدم فقط این دنبالش نگه داشته بودن. این لقب شاهدخت ولز را دریافت کرد. همه فکر می‌کردند که دایانا دیگه خوشبخت‌ترین دختر روی زمینه. اما خود دایانا بعدها گفت که روز عروسیش بدترین روز زندگیش بوده. چون چارلز یادش رفته بود که دایانا رو ببوسه. تازه وقتی که میان بیرون برای مردم دست تکون بدن، چارلز تازه اونجا دایانا رو می‌بوسه. اینم تبدیل میشه به یه رسم که بعدها همه این کار رو می‌کنن. از کلیسا میان بیرون بعد تازه مثلا عروس رو می‌بوسه.بعد از شاهدخت ولز شدن دایانا به عنوان سومین زن عالی‌رتبه بریتانیا پس از ملکه و ملکه مادر شناخته می‌شد. بعد از چند سال ملکه به دایانا نشان‌های سلطنتی مختلف رو هم برای واضح کردن عضویت اون توی خاندان سلطنتی اهدا کرد. نیم‌تاج‌های مختلفی به دو مدال عضویت در خاندان سلطنتی الیزابت دوم به اهدا کرد. ثمره‌ این ازدواج هم شد دو تا پسر، شاهزاده ویلیام و شاهزاده هری. بچه‌هایی که تمام زندگی دایانا بودن و تمام تلاشش برای خوشحالی اون‌ها انجام می‌داد.حالا تا اینجا هر کس از بیرون به داستان نگاه کنه و به این خانواده نگاه کنه، به دایانا اگه نگاه کنه، می‌گه خب یه زندگی عالی! یه زندگی اشرافی! دایانا محبوبیتی داره عکاس‌ها و خبرنگارها واسش سر و دست می‌شکونن. مردم که عاشقش هستند و خاندان سلطنتی داره زندگی می‌کنه یه روزی قراره ملکه بشه. ولی این ازدواج و روزهای خوش دایانا تقریبا از یک سال بعد وارد حاشیه شد. حتی شاید از قبل‌ترش. چون دایانا تو ماه عسلش عکس‌هایی از چارلز پیدا می‌کنه که اعصابش کلا به هم می‌ریزه.یه بار هم سر میز شام از شوهرش یه لباس میبینه که روی دکمه‌های حرف سی حک شده بود. چارلز بهش گفته بود که این لباس رو چند سال قبل از یه خانومی کادو گرفته. حالا بازم با این وجود سال‌های اولیه‌ ازدواج دایانا و چارلز با اینکه حاشیه‌های داشت ولی به طور کلی به نسبت سال‌های پایانیش با آرامش خیلی زیادی سپری ‌شد. به مرور چاراز عاشق دایانا شد و توی تمام مراسم مشخص شده بود. اما دایانا اون حسی که باید دریافت نمی‌کرد. هنوز حس می‌کرد که یه چیزی کمه این وسط.تا اینکه دوباره شایعاتی در مورد رابطه‌ چارلز و کامیلا به وجود اومد و دایانا می‌فهمه که در تمام این سال‌ها چارلز هیچوقت رابطه‌اش با این زن به طور کامل قطع نکرده بوده. حتی با اینکه کامیلا ازدواج کرده بود. یه عده روانشناس میگن که دایانا از پرستار بچه بودن تو یه مدت کوتاهی شده بود پرنسس. دایانا براش قابل‌هضم نبود این شخصیت جدید و از طرفی هم می‌دید چارلز همچنان با یه زن دیگه در ارتباطه. فکر می‌کرد که اون رو بیشتر از اون دوست داره و همین باعث می‌شد که مشکلات روحی دایانا هی بیشتر و بیشتر شه.به گفته‌ خود دایانا زمانی که توی ماه عسل بودند، چارلز میزنه به شکم دایانا میگه شکم درآوردیا! همین باعث میشه دقیقا دچار وسواس بشه. زمانی که یه ذره پرخوری می‌کرد بعدش سریع می‌رفت انگشت می‌انداخت توی گلوش که بالا بیاره که مثلا چاق نشه. وزنش بالا نره. به خاطر فعالیت‌هاش با خود خانواده‌ سلطنتی یکم به مشکل برخورده بود. دایانا دوست داشت قاطی مردم باشه. باهاشون صحبت کنه ولی ملکه از جلب توجه رسانه‌ها و خبرنگارهایی که دور دایانا بود خوشش نمیومد.روحیه‌ دایانا هی بدتر و بدتر شد. فاجعه وقتی بود که حتی تو موقع بارداریش خودش و از پله‌ها پرت کرد پایین که یه سریا میگن واقعا می‌خواسته خودکشی کنه. ولی دلیلش هر چی که بوده نشون میده که این آدم چقدر از نظر روحی شکسته شده بود.سال ۱۹۸۷ تقریبا ۶ سال بعد از ازدواجشون، سالی بود که مشکلات و سردی رابطه‌ این دو نفر رفت توی روزنامه‌ها و دیگه همه چی علنی ‌شد. دایانا انقدر رفت تو تنهایی خودش که چند بار دست به خودکشی زد. شاید جدی نبوده باشند ولی میگن قشنگ نشون می‌داد که چه قدر شرایط روحیش خرابه! چه قدر توی افسردگی غرق ‌شده!دیگه  این دو نفر داشتن باعث شده بود پاپاراتزی‌ها و خبرنگارها کوچکترین مسائل شخصی که ازشون پیدا می‌کردن منتشر کنن. هیچی که نداشتن می‌رفتن سراغ گذشته‌ چارلز و رابطه‌اش با کامیلا. دیگه واقعا یه جورایی می‌شه گفت آرامشی براشون نذاشته بودن. تو یکی از مصاحبه‌هاشون ازشون می‌پرسن که شما واقعا عاشق هم هستید؟ بعد دایانا لبخند میزنه و میگه معلومه، معلومه که عاشق همیم. ولی چارلز میگه که تا عشق چی تعریف بکنیم. این پاسخ چارلز همیشه تو ذهن دایانا می‌مونه.دایانا از اغلب دوران زندگی درباری خودش با عنوان روزگار سیاه یاد می‌کنه. وقتی که فهمید چارلز هنوز با کامیلا رابطه داره اونم شروع کرد به خیانت کردن. گفت اون خیانت می‌کنه چرا من نکنم؟ منم خیانت می‌کنم. اول یه چند سالی با یکی از نظامی‌های انگلستان وارد رابطه شد. بعدش هم رفت سراغ رابطه با یک دلال ماشین. همینجور آدم عوض می‌کرد. رابطه‌ بین این دو تا زوج هی بدتر و بدتر می‌شد. هر روز از همدیگه دورتر می‌شدن و دایانا با افسردگی و پرخوری هم درگیر شده بود.گزارش‌هایی هم از خیانت هر دوتاشون توی رسانه‌ها منتشر شده بود. حتی توی یه فاصله‌ کوتاه دو تا فایل صوتی از تماس‌های این دو نفر با معشوقه‌اش توی رسانه‌ها منتشر شد که مثل بمب صدا کرد. تو دورانی که خبری از شبکه‌های اجتماعی هم نبود. ماجرایی که اصلا برای سلطنت وجهه‌ خوبی نداشت. دایانا به خاطر ارتباطش با رسانه‌ها به صورت ناشناس اطلاعات از داخل کاخ به رسانه‌ها می‌داد که مثلا تو این جنگ بتونه یه ضربه‌ا‌ی بهشون زده باشه.حتی میاد با کمک یک روزنامه‌نگار بدون اینکه اسمی از برده بشه کتابی رو منتشر می‌کنه به اسم دایانا زندگی واقعی. اون تو این کتاب از اذیت آزارهایی که دیده و خیانت‌های چارلز میگه و از خانواده‌ای سلطنتی هم بدگویی می‌کنه که اینم باز خیلی سر و صدا کرد. حالا از اون طرف هم کمیلا از شوهرش جدا شده بود و دیگه مجرد به حساب میومد، دیگه دستش برای رابطه با چارلز بازتر بود.خلاصه اینجوری بهتون بگم داستان واقعا مث این فیلم‌های ترکی شده بود. مثلا سریال‌های ترکی هر کدومشون با یکی بودن. خلاصه جنگ اون‌ها با طلاقشون توی اوت ۱۹۹۶ دیگه تموم میشه. یه جورایی کاخ سلطنتی هم یه بیانیه صادر می‌کنه که ازدواج این دو نفر با وجود تمام تلاش‌هایی که برای حفظ انجام دادن به صورت دوستانه تمام شد.با این طلاق عنوان سلطنتی دایانا یکی پایین اومد. یه سری از مناصبش ازش گرفتن ولی چون هنوز مادر دو تا از شاهزادگان بود تا آخر عمرش یه جورایی به این خانواده وصل بود. هنوز پرنسس صداش می‌زدن. بعد از طلاقش با یک دکتر پاکستانی وارد رابطه میشه؛ ولی از اونجایی که این آقا خیلی از اینکه دایانا تو رسانه‌هاست همش عکسش اینور اونور پخش میشه خوشش نمیاومد، رابطه‌اشون به هم می‌خوره. یه سال بیشتر طول نمی‌کشه ولی خب این آقا میگه که رابطه‌ ما به خاطر یه نفر سومی به اسم دودی الفاید به هم خورد. شخصیتی که از اینجا وارد داستان ما میشه.دایانا اواخر زندگیش تصمیم گرفته بود که دوباره ازدواج کنه. می‌خواست باهاش ازدواج کنه. دودی الفاید میلیونر مصری بود. این خبر حتی از ماجرای رابطه دوباره چارلز و کامیلا داغ‌تر بود. چون اگه این ازدواج انجام می‌شد این القاب سلطنتی که از دست می‌داد هیچ، دیگه عضوی از خاندان سلطنتی هم به حساب نمیومد. هیچ جایی! دودی الفاید مسلمون بود. شایعه مسلمان شدن پرنسس هم همه جا پخش شده بود و ملکه خیلی مخالف این موضوع بود. چون این اولین باری می‌شد که در تاریخ انگلستان شاهزاده‌ها می‌تونستن خواهر یا برادر مسلمون داشته ‌باشن و این آقای دودی الفاید چی بود؟ ایشون پسر محمد الفاید میلیاردر مصری بود. این‌ها خانواده‌ خیلی جالبی بودن. حالا گوش کنید با دقت که براتون می‌خوام بگم دقیقا چی به چیه؟این آقا از سمت مادری نوه‌ محمد خاشقچی بود. پدربزرگ جمال خاشقچی همون روزنامه‌نگار معروف عربستانی که صحیح و سالم رفت تو کنسولگری عربستان توی ترکیه و رنده شده اومد بیرون. دودی الفاید می‌شد پسرعمه جمال خاشقچی. حالا از اون طرف هم داییش عدنان خاشقچی کسی بوده که زمان جنگ ایران و عراق واسطه‌ بین ایران و آمریکا برای فروش سلاح‌های آمریکایی به ایران بوده. یه همچین خانواده‌ خاصی بودن. تازه خاله‌اش هم یه نویسنده‌ مشهور مصری بوده.حالا چی میشه که رابطه‌ دایانا و دودی الفاید لو میره؟ دایانا خودش رابطه‌اش با رسانه‌ها یه مدت خیلی خوب بود. هرجا می‌رفت با حوصله با خبرنگارها حرف می‌زد. اجازه می‌داد ازش عکس بگیرن. هم خودش عاشق دوربین بود هم دوربین عاشق اون. یه‌جورایی خودش قرار عکاسی می‌ذاشت باهاشون. با اونایی که صمیمی‌تر بود خبرهای دست اول می‌داد بهشون. ولی یهو ورق برگشت. به خصوص بعد از طلاقش از موقعی که رابطه‌اش با دوست پسرش علنی شد یعنی همین آقای دودی و اینکه چند بار عکاس‌ها گفته بودن که بتونن در حالت عصبانیت ازش عکس بگیرن که مثلا عکس‌های متفاوت ازش منتشر کنن.دایانا دیگه اصلا تحمل دوربین‌ها رو نداشت. تو خیابون عکاس‌ها رو میدید پشتش می‌کرد بهشون. عقب ‌عقب راه می‌رفت که نتونن از صورتش عکس بگیرن. باهاشون درگیر می‌شد. حس می‌کرد دیگه هیچ حریم شخصی از دستشون نداره. به خصوص وقتی که با دودی تو رابطه بود. چون نمی‌خواست بیشتر از این توی زندگیش فضولی کنن. بالاخره هم همین خبرنگارها کار دستشون میدن و داستان لو میره. اونم درست وقتی که دودی هنوز با یکی از مدل‌های معروف نامزد بود. واسه همین مجبور میشه که خیلی سریع نامزدیش با این خانم به هم بزنه و خودش رو زودتر برای خواستگاری از دایانا آماده کنه که حواشی و شایعات دورشون از این بیشتر نشه.دودی برای اینکه دایانا رو تحت‌تاثیر قرار بده با کشتی تفریحی یک سفر چند روزه میرن رو آب و بعدش میره پیش پدرش و اونجا برنامه‌ریزی می‌کنه که با دایانا نامزد کنه. حتی میره یه حلقه‌ بسیار گرون‌قیمت رو هم به یکی از طلافروشی‌های مشهور پاریس سفارش میده که این کار رو تموم کنن. شبی که قرار بود این برگرده لندن یعنی آخرین شبشون توی پاریس تو هتل با دودی قرار شام داشتن. وارد هتل که میشن می‌بینن بله طبق معمول دوجین خبرنگار ریختن دنبال عکس و خبر از این دوتا. دودی تصمیم می‌گیره که خبرنگارها رو بپیچونه. از هتل بزنن بیرون. میاد به لیدر تیم حفاظت میگه که یه ماشین از در اصلی بفرسته بیرون. بعد خبرنگارها که رفتن دنبال اون ماشین از در پشتی هتل دایانا رو سوار بنز دودی کنه و ببردش.اون‌ها همین کار می‌کنن و آقای سرتیپ حفاظتی و یه محافظ دیگه از در پشتی می‌زنن بیرون. اون هم در شرایطی که این سر تیم حفاظتی خیلی بیشتر از اون چیزی که باید الکل خورده بود. از هتل می‌زنن بیرون و همون آن هم لو میرن و اتفاقا همون جا آخرین عکس‌های زندگی دایانا تو ماشین ازش گرفته میشه. در شرایطی که از دست دوربین خبرنگارا خم شده به سمت پایین و دودی هم داره از شیشه عقب ماشین بیرون رو نگاه می‌کنه.راننده‌ ماشین همون محافظ برای اینکه از دست خبرنگاران فرار کنن با سرعت تخت گاز ماشین می‌رونه. ۳۱ آگوست ۱۹۹۷ روزی بود که تمام بریتانیا رو توی شوک فرو برد و خاندان سلطنتی را با یک چالش بی‌نهایت بزرگ روبه‌رو کرد. طرف‌های ساعت ۱۲ و ۲۰ دقیقه شب راننده و محافظ مست دودی برای فرار از دست خبرنگارها و پاپاراتزی گازشو می‌گیره و تخته گاز میره. اما شاید سرعت بالای ماشین، شاید مست بودن بیش از حد راننده و هر دلیلی باعث میشه که توی یکی از تونل‌های پاریس ماشین از کنترل خارج بشه و بعد از برخورد با ماشین‌های دیگه کوبیده بشه به یکی از ستون‌های تونل و تقریبا از وسط نصف بشه.عکس‌های این تصادف رو توی پیج اینستاگرام راوکست می‌ذارم که ببینید. بعد از حادثه هم طبیعتا اول از همه همون خبرنگارها می‌رسن بالا سر ماشین له شده ماشین دایانا و دودی و چند تا عکس می‌اندازن. آمبولانس که می‌رسه سر حادثه مشخص میشه که راننده و دودی در دم کشته شدن. ولی انگار تو نگاه اول دایانا مشکل خاصی نداره. فقط چند تا جراحت سطحی داشته ولی یه یه ربع بعدش وقتی داشتن می‌بردنشون دچار حمله‌ قلبی میشه. سکته‌ قلبی می‌کنه. حالا یه سری میگن این سکته‌ قلبی به خاطر آمپول فنتانیل بوده که به عنوان مسکن بهش تزریق کرده بودند. چون این دارو عوارض قلبی هم ایجاد می‌کنه.دلیلش هرچی که بود بیست دقیقه عملیات احیا رو روی دایانا انجام میدن تا بتونن دوباره برگردونن. طرفای ساعت دوی صبح که می‌رسن بیمارستان، دایانا دوباره سکته‌ قلبی می‌کنه و این سری مشخص میشه که خونریزی شدید داخلی داره و قلبش به خاطر شدت ضربه‌ای که بهش وارد شده جابه‌جا شده. دوباره عملیات احیا انجام میشه؛ ولی این بار دیگه کاری از دست تیم پزشکی برنیامد. ساعت چهار صبح اون خبری که هیچ کسی براش آماده نبود اعلام شد. ورنسس دایانا بعد از عمل جراحی و دو ساعت ماساژ قلبی به خاطر جراحات سنگین کشته ‌شد. در ۳۶ سالگی درست چند ساعت قبل از اینکه برگرده لندن و خبر ازدواجش اعلام کنه.تو حادثه تصادف فقط محافظ دودی که کنار راننده نشسته بود زنده می‌مونه. ولی اون هم به خاطر فراموشی که گرفته بود هیچی یادش نمیومد. در مورد این تصادف و تلاش‌هایی که برای انتقال و زنده نگه داشتن حرف و حدیث خیلی زیاده. یه سری که اصلا علنا داستان جنایی می‌کنن و میگن ملکه یا پرنس چارلز برای اینکه از دست دایانا خلاص بشن این کار کردن. می‌گفتن ملکه که از فعالیت‌های دایانا و رابطه‌اش با یه مسلمان ناراضی بود، می‌خواست زودتر از دست دایانا راحت بشه. واسه همین با ام‌آی‌سیکس زد و بند کردن که دایانا بکشن که اینا بیشتر حرفای بی‌اساسی که هیچوقت مدرکی هم براش پیدا نشد.یه سری هم معتقدن که شاید کادر درمانی که بالا سرش بود خیلی بهتر از اینا می‌تونست عمل کنه که شاید دایانا زنده می‌مونه. مثلا همون دارویی که بهش تزریق شد یا اینکه بیمارستانی که دایانا رو بهش منتقل کردن مجهزتر بود ولی نزدیک‌ترین نبود. با اینکه حدود ده دقیقه هم بیشتر با محل حادثه فاصله نداشته.حالا زمان حادثه خاندان سلطنتی و پسرهای دایانا کجا بودن؟ اون موقع ملکه الیزابت و رنالدو اسکاتلند و تفریحگاه سلطنتی بالمرال بودن. خبر تصادف و نزدیکای یک شب منشی مخصوص ملکه بهش می‌گفت اولین واکنش ملکه اینه که یک ترمزها رو دستکاری کرده. خبر فوت دایانا رو هم سفیر بریتانیا در پاریس اول از همه پرنس چارلز میده. اطرافیان چارلز میگن وقتی خبر بهش دادن انگار از درون پاشید. ولی فقط خاندان سلطنتی نبود که شوکه می‌شد.خبر خیلی سریعتر از اون چیزی که فکرش و بکنید در زمانی که خبری از شبکه‌های اجتماعی نبوده تو تمام بریتانیا پخش میشه. شوکه‌کنندگی این خبر مثل خبر ترور جان اف کندی برای آمریکایی‌ها بود. هر دو نفر از شخصیت‌های بسیار محبوب و دوست‌داشتنی برای مردمشون بودن و هیچکس هم اصلا آماده‌ مرگشون نبود. رسانه‌های انگلیسی تا خود صبح مرتب سرود ملی پخش می‌کردن که بتونن احساسات مردم رو کنترل کنن. همه منتظر بودند که خانواده‌ سلطنتی برگرده لندن تا ببینند واکنششون به این خبر چیه؟مردم از همون لحظه‌ای که خبر کشته شدن دیدن و شنیده بودن جمع شده بودند جلوی قصرهای سلطنتی بالمورال. چارلز می‌دونست که دایانا به شدت بین مردم محبوبه. او می‌ترسید که مردم مرگش رو از چشم اون ببینن یا بخوان قضاوت کنه. تازه از هم جدا شده بودند و ملکه سال قبلش لقب اولیا حضرت ازش گرفته بود. همه‌ این‌ها ممکن بود باعث عصبانیت مردم از سلطنت باشه. واسه همین تصمیم گرفت که خودش با هواپیمایی سلطنتی به پاریس که جسد دایانا رو برگردونه لندن. ولی این شد اولین چالش خاندان.ملکه با این موضوع مخالفت کرد و اجازه استفاده از هواپیمای سلطنتی نمی‌داد. کلی بحث و جدل کردن تا راضی شد. چارلز بهش گفته بود انتظار نداری که جسدش بندازمتون با خودم بیارم. صبح اول وقت چارلز اسپنسر برادر دایانا اولین کسی بود که از خانواده‌ اسپنسرها در مورد این اتفاق واکنش نشون داد و مصاحبه کرد. اون تو خونه‌اش توی آفریقای جنوبی با خبرنگار مصاحبه کرده و یه تنه همشون شست. مستقیما مطبوعات و عکاسان خبری مسئول کشته شدن خواهرش معرفی کرد. گفت این آدم از اینکه خواهرمو به کشتن دادن باید شرمسار باشن.نفر بعدی که از مقامات رسمی مصاحبه کرد تونی بلر بود؛ نخست‌وزیر وقت بریتانیا. اون حرفی زد که دقیقا حرف مردم بود. دایانا پرنسس محبوب مردم خطاب کرد و دقیقا همین بود. دایانا تو برخورد با مردم تمام مرزهای نژادی یا مذهبی و طبقاتی زیر پا گذاشته بود و مستقیما با خود آدم‌ها برای رفع مشکلاتشون رو در رو شد. این یکی از نکاتی بود که در تضاد با خانواده‌ سلطنتی که به شدت درگیر سنت و تشریفات نشون می‌داد و دایانا رو تو رقابت محبوبیت به مراتب از ملکه و خانوادش جلوتر برده بود. حتی بعد از طلاق از چارلز خیلی بیشتر از قبل به دید یک رقیب بهش نگاه می‌کردن توی خانواده‌ی سلطنتی.صبح روز یکشنبه ملکه و پرنس فیلیپ پسرهای دایانا رو برداشتن و عین یکشنبه‌های عادی دیگه رفتن کلیسا. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. با دستور ملکه هیچ صحبتی از مرگ دایانا نشد. این کار ملکه تو انگلیس خیلی عجیب و منزجرکننده بود. این همه بی‌تفاوتی واقعا برای همه عجیب بود!مردم از صبح خیلی زود گروه گروه دسته گل می‌بردن میدان جلوی کاخ باکینگهام. ولی ملکه خیلی بی‌تفاوت رفته بود کلیسا و کوچکترین حرفی هم در مورد دایانا نزد. اطرافیان ملکی میگن که اون به خاطر نوه‌هاشون دستور داده بود که کسی در مورد دایانا صحبت نکنه. حتی گفته بود که تمام تلویزیون‌های بالمورال رو هم جمع بکنن که بچه‌ها نخوان توی اخبار چیزی بشنون. از داستان خبر داشتند ولی خب می‌خواست که مثلا بیشتر از این اذیت نشه.از اون طرفم پرنس چارلز همراه خواهران دایانا رفت پاریس. اونجا ژاک شیراک رییس جمهور اومد استقبال. بهشون تسلیت گفت و مقدمات کار برای انتقال جسد دایانا انجام داد. اینجا چارلز بر خلاف قوانین و سنت‌ها پرچم سلطنتی روی تابوت دایانا انداخت. می‌خواست حداقل الان با همسر سابقش مثل یک پرنسس واقعی برخورد کنه.نزدیک‌های هفت بعدازظهر یکشنبه شونزده ساعت بعد از حادثه جسد دایانا رسید لندن و در سکوت محض تابوت برای انتقال به قصر گذاشتن تو ماشین و رفتن سمت مرکز لندن و صحنه‌ای که تو مسیر دیدن شوکه ‌شدن. تا چشم کار می‌کرد ماشینی بود که وسط اتوبان پاک کرده بودند که از دایانا استقبال کنن. مردم همه جا بودن. تازه این فقط یه بخشی از آدمایی بودن که برای استقبال اومده بودن. گفته میشه هر ساعت حدود شیش هفت هزار نفر میومدن سمت کاخ‌های سلطنتی. مردم جلوی در کاخ‌ها و خونه‌ دایانا کوهی از دسته گل درست کرده بودند. به خصوص جلوی کاخ باکینگهام.تا ده دوازده متر اطراف در کاخ فقط دسته گل‌های مردم بود که روی هم چیده شده بود. سلطنت با یک چالش بسیار بزرگ برخورد کرده بود. دایانا از خانواده‌ی سلطنتی نبود. جدا شده بود. از طرفی هم نمی‌تونستن که به خاطر محبوبیتش براش مراسم نگیرن. به شدت هم با خانواده‌ دایانا یعنی اسپنسرها درگیر بودن. اونا همش می‌خواستن دایانا رو یک اسپنسر معرفی کنن نه یکی از اعضای خانواده‌ سلطنتی.روز دوشنبه جسد دایانا تو قصر گذاشتن و دفترهای یادبود برای مردم گذاشتن. تو قصر که هر کی خواست بیاد متن یادبودی بنویسه. مردم ده یازده ساعت تو صف وایمیستادن تا نوبتشون بشه که تو این دفتر یادگاری بنویسن. لحظه به لحظه هم خشم مردم نسبت به خبرنگاران و رسانه‌ها بیشتر می‌شد. به خبرنگارانی که برای پوشش خبری اومده بودن بد و بیراه می‌گفتن. می‌گفتن اگه تو اون عکس‌های کوفتی که شما ازش می‌گرفتید پول نبود، راه نمی‌افتادید برید دنبالش که الان بخواد همچین اتفاقی بیفته.واکنش عجیب غریب و گسترده‌ی مردم به این ماجرا باعث شد تا هم خانواده‌ اسپنسرها و هم خانواده سلطنتی تصمیم بگیرند که مراسم خاص درست درمون با حضور مردم برگزار کنن. فورا یه جلسه توی کاخ باکینگهام برگزار میشه. نماینده‌های تمام کاخ‌های سلطنتی، نماینده‌ خانواده‌ دایانا، مشاوران سلطنتی دور هم جمع میشن تا برنامه‌ریزی کنن. تو اتاق یه جعبه‌ چوبی گذاشته بودن روی میز که یه خط تلفن مستقیم بود به اسکاتلند و بالمورال کاخ سلطنتی تا ملکه و خانواده‌اش از تصمیمات تا صحبت‌های جلسه با خبر باشن.برادر دایانا می‌گفت اون مال ماست. زمانی که زنده بود بهش بی‌توجهی کردید. بعدش هم که مجبورش کردید طلاق بگیره و تمام القابش ازش گرفتید. این می‌گفت اینا مال ماست. اونام گفتن اینا مال ماست. از طرفی برادرش گفت من باید پشت تابوتش حرکت کنم. مشاورهای سلطنتی مخالفت می‌کردن. از اون طرفم پرنس چارلز می‌گفت که باید خودش پشت تابوتش بره و خانواده‌ اسپنسر مخالفت می‌کردن. اصلا یه وضعی بود!حالا هر دو طرف کسایی بودن که وقتی دایانا زنده بود در حقش واقعا بی‌انصافی کرده بودن. چارلز که اصلا بهش خیانت کرد بلکه هم لقبش ازش گرفت. برادرش که وقتی دایانا می‌خواست تو املاک خانوادگی خودشون زندگی کنه باهاش مخالفت کرده بود. می‌گفت اینجوری خبرنگارها رو با خودت می‌کشونی به املاک خانوادگی. آرامشمون رو به هم می‌زنی. حالا الان هر دو طرف مدعی شده بودن.اوضاع بین مردم عزادار خیلی عجیب غریب بود. واقعا مردم از همه جای بریتانیا میومدن لندن که فقط یه دسته گل اهدا کنن. شاید عجیب باشه ولی آمار تماس‌ها به اورژانس پیشگیری از خودکشی چند برابر شده بود. خیلی جالب بود. خیلی از این مردم تا حالا دایانا رو از نزدیک ندیده بودن و تمام شناختی که ازش داشتن از عکس‌ها و مقالات و اخباری بود که توی رسانه‌ها روزنامه‌ها می‌خوندن و می‌دیدن. حالا خود این مردم از همین رسانه‌ها شاکی بودند که دایانا به کشتن دادن.حتی یکی از این خبرنگارها علنا به یکی از اون آدمایی که بهشون اعتراض می‌کرد گفت گفت خود شماها بودین که این روزنامه‌ها رو از ما می‌خریدید. خود شماهایی که دنبال این عکسا بودید. تقاضا بود که ما این کار رو انجام می‌دادیم. سه روز بعد از مرگ دایانا خشم مردم رفت سمت خاندان سلطنتی. سه روز گذشته بود اونا هنوز برنگشته بودن لندن و حتی کوچکترین مصاحبه‌ای انجام نداده بودن. تعجب رفت سمت پرچمی که جاش روی کاخ باکینگهام خالی بود. به خاطر مرگ دایانا تمام پرچم‌های بریتانیا در تمام کاخ‌های سلطنتی نیمه برافراشته بود ولی در کاخ بکینگام طبق قانون سلطنتی هیچ پرچمی جز پرچم سلطنتی اون هم در زمان حضور ملکه در کاخ برافراشته نمی‌شد.حالا مردم این رو گذاشته بودن کنار عدم واکنش خانواده به ماجرا و متهمشون کرده بودن به سنگدلی و خونسردی و این حرفا. ملکه به خاطر وابستگی به سنت‌های خاندان آدمی نبود که بخواد این قوانین زیر پا بذاره ولی بالاخره فشار مردم و افراد دولت و واسطه‌ها و اینا بالاخره جواب داد و تصمیمات مهمی گرفته شد. برای اولین بار در تاریخ بریتانیا پرچم بریتانیا در کاخ باکینگهام برافراشته ‌شد و اعلام شد که خانواده‌ سلطنتی جمعه ۲۴ ساعت قبل از تشییع جنازه برمی‌گرده لندن و ملکه هم برای اولین بار در تاریخ سلطنت با مردم از تلویزیون صحبت می‌کنه که هیچ کدومشون سابقه نداشتن. اون هم برای کسی که دیگه عضوی از خانواده سلطنتی نبود.قرار بود که مراسم در کلیسای وست مینستر برگزار بشه که جا برای آدمای بیشتری بشه. حداقل دو هزار نفر به این مراسم دعوت شده بودن. تخمین زده شد که دو میلیون نفر برای شرکت تو این مراسم لندن بیان. پلیس بریتانیا با بزرگترین چالش امنیتی تاریخش مواجه شده بود. ۳۵ هزار نیروی پلیس برای انجام مراسم نیاز داشتن. مرخصی تمام نیروهاشون لغو کردن. از واحدهای مختلف دیگه درخواست نیرو کردن. همزمان تشییع‌کننده‌ها هم داشتن توی کلیسا برای مراسم تمرین می‌کردن.تابوت دایانا با سرب پوشونده بودن که باعث شده بود وزنش به سیصد کیلو گرام برسه. برای تمرین یا تابوت خالی رو با سنگ پر کرده بودند. بعد باهاش کلیسا می‌رفتند و میومدن که بتونن به راه رفتن روی زمین‌ زیرش عادت کنن. مسئولین برگزاری مراسم تمام تلاششون رو داشتن می‌کردند که این مراسم بی‌نقص اجرا بشه. چون بدون شک میلیون‌ها نفر در سرتاسر دنیا می‌خواستن این مراسم زنده ببینن.جمعه بالاخره ملکه برگشت. هیچ ایده‌ای نداشت که مردم الان قرار چه جوری واکنش نشون بدن؟ وقتی رسید باکینگهام از ماشین پیاده شد هیچ کس هیچ واکنشی نشون نداد. نه حرفی، نه سوتی، نه دستی! سابقه نداشت ملکه از جایی رد بشه و مردم واکنش نشون ندن. اول رفت سمت دسته گل‌ها و یادبودهایی که جلوی در کاخ بود. اون‌ها رو یک نگاه کرد. بعد رفت سمت جمعیت و یکم با مردم صحبت کرد. صحبت با مردم که تموم شد، سه ساعت بعد برای اولین بار رفت جلوی دوربین و با مردم مستقیما از تلویزیون صحبت کرد. اول به دایانا ادای احترام کرد. بعد کارهایی که در زمان زندگیش انجام داده بود رو ستایش کرد و آخر از مردم خواست روز تشییع جنازه از هر جایی که هستن در سوگواری برای دایانا مشارکت داشته باشن.مردم کم‌کم روی خوش دوباره بهش نشون دادن. انگار همه منتظر این بودند که حضورش ببینن. حرفاش بشنون. باهاش صحبت کنن. واکنشش ببینن. ملکه اینجا تازه نفس راحت کشید. خیلی واقعا نگران این بود که واکنش تندی از مردم ببینه ولی الان تونسته بود تا حد زیادی این شکافی که درست شده بود پر کنه. جمعه ساعت هشت جسد دایانا بردن به خونه‌اش در کاخ کنزینگتون. این آخرین شب دایانا در کنار پسرش بود. بعد از چند ساعت که با مادرشون خلوت کردن.پیشخدمت رسمی دایانا تمام اتاق با گل‌های مردمش تزیین کرد. تا خود صبح کنار تابوت نشست. اون شب سی هزار نفر شب تو خیابون‌های لندن خوابیدن که فردا صبح زود به مراسم برسن. صبح شنبه ساعت هشت ناقوس کلیسای وست مینستر به صدا در اومد و مراسم شروع شد. هر یک دقیقه ناقوس کلیسا زده می‌شد که برگزارکننده‌های مراسم زمانبندی از دستشون در نره. همه‌جا ساکت ساکت بود. تو لندن به خاطر حفظ آرامش مراسم، منطقه‌ پرواز ممنوع اعلام شده بود.تابوت دایانا با یه تاج گل از طرف پسراش یه کارت پستال که روش نوشته شده بود مامان از دروازه کاخ آوردن بیرون و به محض بیرون اومدن صدای گریه زاری مردم بلند شد. پنج میلیون نفر تو خیابون‌های لندن بودند. کاروان راه افتاد سمت کلیسا و تو مسیر از کاخ باکینگهام ردشد و در کمال تعجب همه دیدند که ملکه با خانواده‌اش بدون هماهنگی قبلی از دروازه کاخ اومدن بیرون از کاروان.همه از تابوت استقبال کردن و موقعی که تابوت از جلوی در کاخ رد شد عجیب‌ترین حرکت ممکن را از ملکه دیدن. اون به نشانه احترام به تابوت دایانا تعظیم ‌کرد. همه فکشون چسبید زمین. همچین چیزی شاید در تاریخ بریتانیا بی‌سابقه بود. پشت سر تابوت پسرای دایانا، برادرش، پرنس چارلز و پونصد نفر از اعضای خیریه‌های دایانا حرکت می‌کردن.پلیس اون وسط خیلی نگران امنیت پرنس چارلز بود. چون محبوبیتش بین مردم کم شده بود و توی تشییع جنازه هم چند بار مردم بهش بد و بیراه گفته بودن. بهشون گفتن تو لیاقت دایانا رو نداشتی. تو بودی که اصلا اون کشتی. کلی نیروی لباس شخصی بین مردم و چند تا تک تیرانداز روی پشت بام‌ها گذاشته بودن که بتونن امنیت پرنس چارلز رو تامین کنن.حدود سی میلیون نفر در بریتانیا و دو میلیارد نفر در تمام دنیا این مراسم از تلویزیون نگاه می‌کردند که رکوردی در تاریخ بود برای خودش. دوربین‌ها برای ادای احترام از خانواده‌ اسپنسر خانواده‌ سلطنتی فیلمبرداری نکردن. تابوت که وارد کلیسا شد، برادرت دایانا رفت که برای خواهرش نطق کنه و چه نطقی هم کرد! چه طوفانی راه انداخت! هیچ کس فکرش نمی‌کرد که همچین حرفایی بزنه. طبیعتا اول از خواهرش تعریف کرد و از خوبیاش گفت و بعدشم گفت که تو برای انجام این کارایی که کردی هیچ نیازی به حمایت سلطنت نداشتی و ما به عنوان خانواده‌ خونی تو قول میدیم که پسرانت رو به دور از سنت‌ها اونجوری که تو دوست داشتی تربیت کنیم یعنی آزاد.بعد از سخنرانی صدای کف زدن چند صد هزار نفر از پشت درهای کلیسا مثل یک موج وارد کلیسا شد. برادر دایانا جلوی چشم ملکه‌ها و خانوادش خاندان سلطنتی شست گذاشت کنار و مهم‌تر از همه اینکه کلی آدم به خاطر این حرفاش تشویقش کردند. البته این سخنرانی از طرف خیلیا مورد انتقاد قرار گرفته ولی حرفش زد دیگه به ‌هرحال. بعد از مراسم حالا نوبت این بود که دایانا برای دفن در املاک خانوادگیشون که ۱۲۰ کیلومتر از کلیسا فاصله داشت ببرن. تو مسیر کلی آدم خیابون‌ها رو بند آورده بودن تا آخرین خداحافظی با اون داشته باشن. انقدر دسته گروه ماشین همه تابوت ریختن که تو مسیر مجبور شدن ماشین نگه دارن که گل از روی شیشه‌ ماشین خالی کنن که دید راننده گرفته نشه.هشت تا پلیس موتورسوار که همشون دایانا از نزدیک می‌شناختند شده بودند اسکورت ماشین حمل تابوت. به مقصد که رسیدند خانواده اسپنسر پرچم سلطنتی از روی تابوت برداشتن و پرچم خانوادگی خودشون گذاشتن و تصمیم گرفتند تابوت رو توی یه جزیره‌ خیلی کوچیک وسط یک دریاچه توی املاکشون دفن کنن. یه جای ساکت و آروم که دیگه خبری از هیچ خبرنگاری نباشه.تو مراسم خصوصی که گرفتن فقط پیشخدمت و منشی مخصوصش دعوت کردن. مجسمه‌ها یادبودی هم بالا سر قبرش گذاشتن. یه موزه‌ای درست کردن که اموال دایانا رو اون تو نگهداری کنن. از اون موقع تا حالا هر سال توریست‌های زیادی میرن اونجا که حدود دو میلیون دلار تا حالا ازش درآمد داشتن که همه‌ این پول رو هم به خیریه‌های دایانا اختصاص دادن.دایانا با مرگش خاندان سلطنتی مجبور کرد که از سنتشون بگذره. مثل پرچم بریتانیا در کاخ باکینگهام که از اون چند روز پر تنش مراسم خاکسپاری به بعد بالای کاخ برافراشته ‌است چه ملکه تو کاخ باشه چه نباشه!چیزی که شنیدید چهل و سومین اپیزود راوکست بود که در اسفند ۱۴۰۰ منتشر شده. راوکست رو علاوه بر سایت راوکست دات آی آر از تمام اپلیکیشن‌های پادکست مثل گوگل پادکست، اپل پادکست و... بشنوید. شبکه‌های اجتماعی راوکست رو دنبال کنید. مثل اینستاگرام، تلگرام، توییتر. مطالب تکمیلی هر قسمت توی شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌کنیم. توی سایتمون هم منتشر می‌کنیم. می‌تونیم اینا رو ببینید یا داستان‌ها رو دنبال کنید.اگه از شنیدن اپیزود لذت بردید ممنونتون میشم اگر به دوستانتون هم معرفی کنید. این بزرگترین حمایتیه که می‌تونید از راوکست داشته باشید. دمتون گرم که تا آخر این اپیزود با من همراه بودید و مراقب خودتون باشید.بقیه قسمت‌های پادکست راوکست را می‌تونید از این طریق هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/%D8%A8%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%A7-id6026440-id674626269?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A8%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%AF%20%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%A7-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست راوکست</category>
                <author>پادکست راوکست</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jul 2024 16:28:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود ۴۲؛ نسل کشی ارامنه</title>
                <link>https://virgool.io/ravcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B4%DB%B2-%D9%86%D8%B3%D9%84-%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%86%D9%87-k3c5bzz5uxdq</link>
                <description>قطعا تا الان کلمه‌ نسل‌کشی به گوشتون خورده. نسل‌کشی بوسنی، نسل‌کشی رواندا، نسل‌کشی یهودیان. کلمه‌ نسل‌کشی یا نژادکشی یا معادل لاتین جنوسید «Genocide» اولین بار توسط رافائل لمکین «Rafał Lemkin» حقوقدان لهستانی مطرح شد. به معنی اقدامات سازماندهی‌شده و هدفمند برای نابود کردن یا آسیب رساندن به یک گروهی که قومیت، ملیت، نژاد یا مذهب مشترکی دارن. اتفاقی که بارها و بارها در طول تاریخ شاهدش بودیم. مثل نمونه‌هایی که مثال زدم.اما ماجرایی که الان قراره براتون روایت کنم یکی از بدترین نمونه‌های این نسل‌کشی‌ است. یعنی نسل‌کشی ارامنه در زمان جنگ جهانی اول به دست ترک‌های عثمانی. اقدامی که برای پاکسازی نژادی و رسیدن به یک امپراتوری یکدست ترک در تمام امپراتوری عثمانی انجام شد و حدود یک و نیم میلیون ارمنی را به کشتن داد.سلام من ایمان نژاداحد هستم و شما به چهل و دومین اپیزود راوکست گوش می‌کنید که در بهمن ۱۴۰۰ منتشر می‌شه. در هر قسمت از راوکست شما یک داستان مهم یا ماجرایی یک رویداد واقعی می‌شنوید و در این قسمت قراره که برای شما ماجرای نسل‌کشی ارامنه توسط امپراتوری عثمانی رو روایت کنم. فقط دقت کنید که این اپیزود مناسب کودکان نیست. اپیزود چهل و دوم نسل‌کشی ارامنه.قبل از اینکه وارد داستان نسل‌کشی بشیم و دلایلش بررسی کنیم، اول باید یکم در مورد خود امپراتوری عثمانی و تاریخ ارمنی‌ها بدونیم. عثمانی‌ها بعد از اینکه در قرن پانزدهم کنستانتینوپل رو گرفتن و امپراتوری بیزانس و تقریبا از بین بردن، خیلی جدی تصمیم گرفتند که هویت ترکی اسلامی خودشون رو به عنوان فرهنگ غالب تثبیت‌ کنن. به خاطر همین اسم شهر به اسلامبول و بعد به استانبول تغییر دادن.امپراتوری عثمانی در زمان اوج قدرتش شامل کشورهای منطقه بالکان، یعنی کشورهایی که توی جنوب شرقی اروپا بودند. مثل صربستان، بلغارستان، یونان، آلبانی، اسلوونی، کرواسی، رومانی و چند تا کشور دیگه مثل ترکیه و ارمنستان و آذربایجان و بخش‌هایی از ایران و سوریه و لبنان و شمال آفریقا می‌شد. خیلی امپراتوری بزرگی بود واقعابنیان‌گذار این امپراتوری، عثمان یکم بود که حکومتش از یک حکومت محلی به یک حکومت بزرگ در قرن سیزدهم تبدیل شد. یک امپراتوری و تمام‌عیار عثمانیان به خاطر احساسات ملی‌گرایانه‌ای که داشتند به خصوص در قرن‌های آخر. منتهی در جنگ جهانی اول دنبال یکپارچه کردن امپراتوریشان از نظر نژاد و قومیت بودن. می‌گفتن این امپراتوری برای ترک‌هاست و هر کی ناراحته می‌تونه جمع کنه از امپراتوری بره. به خصوص کیا؟ اقلیت‌های مذهبی و نژادی، مثل ارمنی‌ها.ارمنیان قومی بودند که از چند هزار سال قبل از میلاد تو اون منطقه زندگی می‌کردن و جالبه بدونید که اولین ملتی بودند که مسیحیت را به عنوان دین رسمی خودش انتخاب کرد. حتی قبل از امپراتوری روم. ارمنستان انقدر قدمت داره که اسمش رو یه سری از کتیبه‌های باستانی اومده. یه وقت فکر نکنید که یک قوم و قبیله‌ کوچیک بی‌نام و نشونه.بعد از گسترش امپراتوری عثمانی و تصرف سرزمین‌های ارمنی‌نشین، ارمنی‌های بیشتری توی امپراتوری پخش شدن و کم کم شدن یه بخشی از جامعه‌ای که ترک داشت، یونانی داشت، یهودی داشت، فرهنگ‌های مختلف، زبان‌های مختلف، مذهب‌های مختلف، اون هم در شرایطی که حکومت به طور قانونی به جز ترک‌های مسلمان همه رو از دم کافر و پست می‌دونست. شهروند درجه دو و سه به حساب می‌بردشون.ارمنی‌ها در سرزمین‌هایی که چند هزار سال بود زندگی می‌کردند دشمن داخلی به حساب میومدن. خیلی از حقوقی که باید رو نداشتن. توی مدارس و مکتب‌ها اون‌ها رو می‌فرستادن ته کلاس بشینن. چون همنشینی با کافر بد می‌دونستن. اجازه‌ ساخت کلیسا یا حتی به صدا درآوردن ناقوس نداشتن. اسب‌سواری براشون ممنوع بود. حتی نوع پوشش‌شون باید مشخص می‌کرد که ارمنیان توی مکاتباتشان از کلمه‌ ارمنستان استفاده نمی‌کردند. می‌گفتن ترکیه‌ شرقی.اسماعیل انور فرمانده کل قوا در حکمی که سال ۱۹۱۶ داد گفت تصمیم گرفته شده است که ولایات، شهرها، روستاها، رودها و هر مکان دیگه‌ای که نام‌های آنان متعلق به اقوام غیرمسلمان است مثل ارمنی، یونانی، آشوری، به ترکی تغییر یابد. البته اون اوایل امپراتوری اینجوری نبود وضعیتشون. هرچی به قرن هیجده و نوزده نزدیک می‌شیم، شرایط برای اقلیت‌ها سخت‌تر میشه. وگرنه تا قبل از اون مثل جمعیت مسلمان توی ادارات بودن. توی دولت بودند. کشاورز رعیت داشتن. ورق وقتی برگشت که احساسات ملی‌گرایانه و پانترکیسم افزایش پیدا کرد.عثمانی‌ها تو جنگ‌های مختلف با روسیه و اروپایی‌ها شکست می‌خوردند و این غرور ملی‌شون بیشتر می‌زد بیرون. اقلیت‌ها دیگه حتی حق این رو نداشتن که بخوان به عنوان یک ارمنی، یک یونانی، یک آشوری هویتشون بروز بدن. با بیشتر شدن فشار ارمنی‌ها تو دهه‌ ۱۸۹۰ برای بهتر کردن وضعیتشون تغییرات سیاسی و اجتماعی دست به اعتراض زدند و حتی یه مدت هم در ارمنستان با حکومت مستقیما وارد جنگ شدند که اتفاقا توی نبردهایی پیروز شدن؛ ولی همین اعتراضات شد بهونه‌ای برای قلع و قمع کردن ارمنی‌ها در تمام امپراتوری.سلطان عبدالحمید دستور قتل عام همشون رو صادر کرد. حدود دویست هزار ارمنی از بین بردن. حجم کشتار و خشونت به قدری زیاد بود که به سلطان به خاطر خشونتی که علیه ارمنی‌ها انجام داد لقب «قصاب ارمنی‌ها» دادن. تو یکی از کشتارها در ارزروم به دروغ و به بهونه‌ اینکه ارمنی‌ها توی کلیسای شهر اسلحه و مهمات قایم کردن حمله کردن به این شهر. ارمنی‌ها هم برای اینکه جلوی این هتک حرمت و مکان‌های مقدسشون رو بگیرن با نیروهای حکومتی درگیر شدند و نتیجه‌اش شد سیصد کشته و زخمی. هیچ اسلحه و مهماتی هم توی کلیسا پیدا نشد.یا مورد بعدی کشتار حمیدیه است که ارمنی‌هایی که در شرق امپراتوری عثمانی زندگی می‌کردند توسط نیروهای سواره‌نظام کرد که وظیفه‌اشون تامین امنیت مرزهای عثمانی بود قتل عام شدن. به خاطر اینکه ارمنی‌ها حاضر نبودند به جز مالیات قانونیشان به حکومت باجی به سران عشایر کرد بدن. این کشتار حداقل سه هزار نفر از جمعیت دوازده هزار نفره مناطق مرزی رو از بین برد.بیایم جلوتر سال ۱۹۰۹. بعد از قدرت گرفتن ترکان جوان قتل‌عام آدنا رو داریم که نیروهای وفادار به سلطان عبدالحمید حدود ۳۰ هزار ارمنی و ۱۵۰۰ آشوری در این شهر قتل ‌کردن. تا سال ۱۹۱۰ امپراتوری عثمانی توی جنگ‌های مختلف با استقلال‌طلبان و اقلیت‌ها، بخش‌های بسیار زیادی از قلمروش از دست داد. کشورهای بالکان مثل بلغارستان و صربستان، آلبانی و یونان همه دست به دست هم دادن و یکی یکی اعلام استقلال کردند و علیه عثمانی وارد جنگ شدن. امپراطوری قشنگ داشت از هم می‌پاشید. هر طرف یکی دنبال استقلال و خودمختاری بود.جنگ که شروع شد مسلمون‌ها این کشورها هم به شدت آسیب دیدند و قربانی‌ شدن. چندین هزار نفر از ترک‌های مسلمانی که توی اون مناطق جدایی‌طلب زندگی می‌کردند قتل‌عام شدن. مسجدهاشون یا خراب شد یا شد کلیسا. گروه گروه تبعید شدن به داخل امپراتوری ترکیه‌ای امروزی. تازه فقط منطقه‌ بالکان نبود. عثمانی‌ها شمال آفریقا رو هم توی جنگ به ایتالیا باختن. این شرایط ناجور زمینه رو فراهم کرد که گروهی به اسم «ترکان جوان» که ۱۰۰ - ۱۵۰ سالی بود فعال بودند، حزب اتحاد و پیشرفت پایه‌گذاری کنند و سال ۱۹۱۳ قدرت به دست بگیرن.امپراتوری همچنان سلطان خودش داشت ولی در عمل همه کار شده بودند. ترکان جوان به رهبری این سه نفر طلعت پاشا، نخست‌وزیر انورپاشا وزیر جنگ و جمال پاشا فرمانده نیروی دریایی که حاکم سوریه و لبنان هم بود، این‌ها اتحاد سه پاشا را تشکیل دادند و تا پایان جنگ جهانی اول و فروپاشی امپراتوری عثمانی قدرت دستشون بود. شعارشون هم ملی‌گرایی و مخالفت با سلطنت مطلقه بود. می‌گفتن حکومت باید به صورت مشروط اداره بشه. مجلس قانون‌گذار داشته باشیم و قدرت مطلق گرفته بشه.ترکان جوان خودشون سیاست‌های یکپارچگی جمعیت دنبال می‌کردند و هدف اصلی‌شون یک امپراتوری ترک بود. پانترکیسم و پان تورانیسم تو ذهنشون فقط این دوتا بود. پانترکیسم دنبال تصفیه کردن ملت ترک از اقلیت‌ها بود و پان‌تورانیسم هم دنبال یکپارچه کردن تمام سرزمین‌های ترک‌نشین از اروپا آناتولی گرفته تا منطقه قفقاز. این منطقه‌ قفقاز دست کی بود؟ روسیه و سد راه ترک‌ها برای ورود به قفقاز و جنگ با روسیه و گرفتن این منطقه کیا بودن؟ ارمنی‌ها و مناطق ارمنی‌نشین که درست در مرز امپراتوری عثمانی و روسیه تزاری بودن.دلیل اصلی جنگ‌های عثمانی و روسیه همین بود و دلیل اصلی نسل‌کشی ارامنه هم همین پانترکیسم و پان تورانیسم بود. حالا بد نیست بدونید که نظریه‌پرداز اصلی ایده‌ پانترکیسم مونس تکین‌آلپ بود که اسم اصلیش مُعِز کوهن بوده که یک یهودی تازه مسلمان شده بود و دنبال حل کردن تمام اقلیت‌ها در نژاد ترک بود.نزدیک‌های جنگ جهانی، اول عثمانی و آلمان خیلی به هم نزدیک شدند. اتحادشون وقتی محکم‌تر شد که آلمان به عثمانی دوتا ناو جنگی داد. در ازای ناوهای جنگی بریتانیا قرار بود بده به عثمانی و با اینکه پولش گرفته بود نمی‌دادن تحویل نمی‌داد. اینجوری شد که عثمانی رفت سمت امپراتوری آلمان و تو سرش این بود که با حمایت آلمان‌ها و امپراتوری اتریش - مجارستان علیه روسیه که شدیدا باهاش درگیر بودند جنگ شروع کنن.می‌خواست که نفوذش به سمت شرق بیشتر کنه و قلمروهایی که از دست داد دوباره به دست بیاره. عثمانی علیه روسیه و فرانسه و بریتانیا به اتحاد آلمان و اتریش مجارستان ملحق ‌شد. همزمان داخل امپراتوری هم ترک‌های مسلمانی که توی مناطق ازدست‌رفته‌ عثمانی زندگی می‌کردند مجبور شدن کوچ کنند داخل خاک عثمانی و ترکیه امروزی.همه با یک کینه‌ای نسبت به اقلیت‌های غیرمسلمون‌ها به خاطر کشتار و کوچ اجباری که درگیر شده بودن. تو کوچه خیابون ترک‌های جوان راه میوفتادن شعار می‌دادند که ترکیه مال ماست. ترکیه مال ترک‌هاست. حمله می‌کردند به اقلیت‌ها. ارمنی‌ها نسبتا وضعیت بهتری هم از این ترک‌های تازه‌وارد داشتن. همین حس حسادت طرفداران حزب ترکان جوان و اونایی که تازه کوچ کرده بودند و بیشتر برانگیخته می‌کرد.اینجا بود که دیگه اقلیت‌ها در امان نبودن. رهبران ترک‌های جوان توی سطح شهر سخنرانی‌های پرشور انجام می‌دادن و پان‌ترکیسم و احساسات ملی‌گرایانه ترک‌ها رو هی تهییج می‌کردن. تمام مقامات حزب از لزوم داشتن یک حکومت و سرزمین ترک حرف می‌زدن. خیلی راحت از پاکسازی می‌گفتن. سرزمین‌هایی که از دست داده بودند و ضربه‌ای که از ناحیه بالکان به مسلمون‌ها وارد شده بود.یکی از دلایل اصلی این احساسات ملی‌گرایانه که بود، دکتر ناظم یکی از چهره‌های اصلی نسل کشی و دبیرکل حزب ترکان جوان. علنا گفت که جامعه باید از غیر ترک‌ها پاکسازی بشه. موضوع فقط ارمنی‌ها نبودن. آشوری‌ها، یونانی‌ها هم قربانی این احساسات می‌شدن؛ ولی ارمنی‌ها جمعیت بیشتری داشتند. حدود دو میلیون نفر از جمعیت امپراتوری عثمانی ر که دیگه اون موقع بخش اعظم خاک همین ترکیه‌ امروزی بود، ارمنیان تشکیل می‌دادن.برنامه‌ریزی که پاشاها یعنی طلعت، انور و جمال کرده‌ بودن، برای اینکه بخوان جلوی قیام‌های بعدی و جدید ارمنی‌ها رو بگیرن و توان اعتراض کردن نداشته باشند که از این بیشتر نخوان عثمانی تجزیه کنن، این جمعیت باید اینقدر کم می‌شد که برسه به حدود پنج درصد مسلمانان قلمروش. هدف چی بود؟ نابود کردن ارمنی‌ها تا رسیدن به این درصد مورد نظر و چه بهونه‌ای بهتر از جنگ برای سرپوش گذاشتن روی کشتار و قتل عام سازماندهی‌ شده؟حکومت می‌تونست روی هر جنایتی که می‌کنه یه برچسب قربانی جنگ بزنه و تمام عثمانی‌ها به ارمنی‌های داخل خاک روسیه هم اومدن یه پیشنهادی دادن که بیان برای استقلال و جدایی‌طلبی علیه روس‌ها شورش کنن. اینجوری می‌تونستن وضعیت داخل امپراتوری روسیه هم از داخل متشنج کنن؛ ولی ارمنیان قبول نکردن. قبول نکردند و درگیری‌های عثمانی و روسیه در جنگ جهانی اول هم با حمله‌ ترک‌ها به قفقاز شروع شد. تصمیم گرفتند که کارشون با ارمنی‌ها رو هم یکسره کنن.زمانی که جنگ شروع شد، خیلی از ارمنی‌ها اومدن استخدام ارتش شدن. یه گروهی هم به خاطر نارضایتی از شرایط بد زندگیشون رفتن به ارتش روسیه ملحق شدن. این خودش یه بهونه‌ای خوبی شد که حکومت بین مردم جو بندازه که دید ارمنیان فتنه‌گرن؟ این خائنان رفتن با دشمن دست به یکی کردن که مسلمان‌کشی راه بندازن.دیگه نمی‌گفتن که آقاجان از اون طرف هم به جاش چند هزار ارمنی تو خود ارتش عثمانی دارن خدمت می‌کنن. هر چند که این نظامی‌ها رو عملا می‌فرستادن به گردان‌های کار برای جاده‌سازی و تونل ساختن و کارهای یدی کشیدن ازشون استفاده می‌کردن. دقیقا مثل زندانی‌هایی که به اعمال شاقه محکوم می‌شدن باهاشون رفتار می‌شد. شرایط انقدر براشون سخت می‌کردن که زیر فشار کار بمیرند و یا حتی پیش میومد که هم‌رزمان ترکیان رو بکشن موقع کار.ژانویه‌ ۱۹۱۵ ارتش عثمانی تو یه نبرد سنگین با روسیه که به نبرد ساری‌قمیش معروف شکست خورد. بد شکست ‌خورد! میگن که حدود شصت هزار نفر از نیروهایش کشته شدن. بعد از بازگشت از جنگ، انور پاشا که فرماندهی ارتش عثمانی بود، دستور مجازات کلی از نظام‌هایی که مشکوک به خیانت بودن میده که بینشون ارمنی‌هایی که مظنون به خیانت و جاسوسی برای روسیه بودن حضور داشتن. اکثر این نظامیان همه اعدام‌ شدن.هجدهم آوریل همون سال هم توی منطقه‌ وان که یکی از مناطق تاریخی ارامنه بود چند هزار نفر دیگه قتل‌عام شدن. با اینکه ارمنیان تونستن حدود یک ماه مقاومت کنند ولی در نهایت مقاومتشون شکسته شد و اونایی هم که جلوی عثمانی‌ها مقاومت می‌کردند شورشی خطاب می‌شدن. لفظ شورشی هم شد بهانه‌ای برای حمله به شش استان ارمنی‌نشین دیگه.همین سال ۱۹۱۵ قانون توی مجلس عثمانی تصویب شده به اسم قانون کجیر. طبق این قانون تمام ارمنی‌های ساکن مناطق جنگی عثمانی و روسیه باید کوچ داده بشن به سمت سوریه؛ ولی این قانون فقط معطوف به مناطق جنگی نشد؛ توی تمام امپراتوری به اجرا در اومد که نشون داد قضیه کوچ دادن فقط بهانه‌ای بوده برای تبعید اجباری و کشتار سیستماتیک ارمنی‌ها در قالب این تبعیدها.اکثر وقتا به ارمنی‌ها ضرب‌العجل چند ساعته برای تخلیه شهر و روستا می‌دادن و پیش میومد که حتی اجازه برداشتن اموال با ارزششون رو هم نمی‌دادن. هر چند که اگر چیز با ارزشی برمی‌داشتن فقط باعث می‌شد که بیشتر مورد خشونت و غارت قرار بگیرند و گرنه اجازه هیچ نوع خرید و فروشی هم نداشتن. حتی اجازه نمی‌دادند که کسی به این تبعیدیان کمکی بکنه.اگه بخوایم یه تاریخ برای شروع این نسل‌کشی انتخاب کنیم اون روز می‌تونه ۲۴ آوریل ۱۹۱۵ باشه. روزی که به دستور وزیر کشور طلعت پاشا در سرتاسر کشور به خصوص قسطنطنیه پایتخت حدود ۲۵۰ نفر از رهبران، روشنفکران، متفکران، نویسندگان و هنرمندان ارمنی را دستگیر کردند تا هیچ کسی نباشه که بخواد اون رو رهبری کنه.رگه‌های اصلی هر جامعه‌ای این قشر آدما هستن دیگه؟ این روشنفکران یا بلافاصله اعدام شدند یا تو زندان زیر شکنجه کشته شدن. رهبران اصلی نسل‌کشی هم همون هیات سه نفره یعنی طلعت، انور و جمال پاشا بودن. بعد از این اتفاق بود که حکومت با قانونی که در مجلس تصویب کرد به سرتاسر امپراتوری دستور داد ارمنی‌ها را تبعید کنند سمت بیابان‌های سوریه؛ ولی در ظاهر همه جا گفتن که برای جلوگیری از آسیب احتمالی به خاطر جنگ که دارن به ارمنی‌ها کمک می‌کنن که جابه‌جا بشن.استراتژی مشخص بود. کوچ اجباری ارمنی‌ها به سوریه که بخشی از خاک عثمانی بود و مدل اجرایی این تبعیدها و کارهایی که حین انجام می‌شد همه به شکلی بود که بیشتر تبعیدی‌ها به مقصد نرسن. یکی از روش‌های انتقالی که حکومت ازش استفاده می‌کرد استفاده از خط آهنی بود که از برلین میومد. وارد عثمانی می‌شد و تا بغداد که تحت سلطه ترک‌ها بود می‌رفت.کاری که کردن این بود که گروه گروه ارمنی‌ها را به اسم جابه‌جایی و اینکه بعد از جنگ به زودی به خونه‌هاشون برمی‌گردید پر کردن. تو این واگن‌ها انقدر فشرده سوارشون می‌کردن که جا برای نشستن نبود. تمام مسیر باید چندین ساعت گشنه و تشنه سرپا وایمیستادن تا برسن به بغداد. کلی آدم تو همین انتقال به خاطر شرایط سختی که اسیر شده بودند می‌مردند. اصلا هدف هم همین بود که اکثر این‌ها موقع جابه‌جایی بمیرن و کمترین تعداد ممکن به سوریه و عراق برسن. اینجوری می‌تونستن تا جایی که میشه ارمنی‌های بیشتری از غرب به شرق منتقل کنن.تازه چیزی که آدم از دونستن شاخ درمیاره اینه که به یه سریا بلیط سوار شدن به این قطارها می‌فروختن. طرف باید بلیط می‌خرید که بره سوار ارابه مرگ بشه. این انتقال چیزی بود که نشون می‌داد آلمان هم به نوعی در این کشتار دست داشته. در واقع پیش میومد که اصلا دستور انتقال با امضای ژنرال‌های آلمانی انجام می‌شد. افرادی که بعدا در رایش سوم هم صاحب پست و مقام شدن از تجربه‌اشون در این نسل‌کشی و این شیوه‌ انتقال برای انتقال یهودیان برای مرگ استفاده کردن.اما روش دوم و البته روش اصلی که ازش استفاده می‌شد پیاده‌روی‌های مرگه. از سرتاسر قلمرو امپراتوری ارمنی‌ها را گروه گروه جمع می‌کردند. بعد پای پیاده بدون آب غذا راهی سوریه می‌کردن و چه جنایت‌هایی که در طول این مسیر اتفاق نمی‌افتاد! می‌بردنشون تو دره‌ها دوره‌اشون می‌کردن و تیر بارونش می‌کردن. یه موقع‌هایی روزها اون‌ا رو سرگردون دور خودشون می‌چرخوندن تا از پا دراند. همین رود فرات شده بود قتلگاه این تبعیدی‌ها. گروه گروه گلوشون می‌بریدن می‌انداختن تو این رودخونه.تو این راهپیمایی‌ها اکثرا زن و بچه‌ها و افراد مسن‌تر بودند. مردهای جوون خیلی‌هاشون یا توی گردان‌های بیگاری ارتش بودن یا دسته جمعی تیرباران شده بودند. جرمشون چی بود؟ خیانت و اقدام برای شورش علیه حکومت. یکی از کسایی که از این اعدام‌ها زنده مونده بود میگه که من اون زمان یه پسر نوجوان بودم. من با یه گروهی از مردها و پسرای دیگه بردن بالای گودال و هممون رو پرت کردن پایین. بعد با نیزه شروع کردن یکی یکی همه رو سوراخ سوراخ کردن. جای نیزه‌ای که رو صورت این بنده خدا خورده بود، تا موقع پیری که داشت داستانش تعریف می‌کرد هنوز رو صورتش مونده ‌بود.یه وقتایی پیش میومد که علنا می‌ریختن یه روستای ارمنی را کلا نیست و نابود می‌کردن. مردمشون همونجا دار می‌زدن. بعد اکثرا روی گردنشون یه پلاکارد می‌انداختن که این آدم فتنه‌گر و خائن بوده و دولتمدار بقیه‌ آدم‌ها رو همراهی پیاده‌روی مرگ می‌کردن. دقیقا بلایی که سر یکی از روستاها به اسم پال اومد. تو این روستا تمام مردم گردن زدند و اجسادشان ریختن تو رودخونه و بقیه رو مجبور کردن روزها کوه‌ها و تپه‌های روستا پیاده برن سمت بیابان‌های سوریه.حکومت خیلی حواسش بود که یه وقت این داستان‌ها به بیرون درز پیدا نکنه. یه وقت عکسی تصویری چیزی از این اتفاقات جایی درز نکنه. با تمام عکاسی‌هایی که تو کشور بود ارتباط داشت. اگه یه وقت کسی می‌خواست عکسی چیزی از این ماجراها چاپ کنه بلافاصله گزارش طرف مامورا رد می‌کردن. بیشتر عکسایی که الان از اون موقع مونده اون‌ایی که نیروهای خارجی یا خود نیروهای آلمانی انداختن.مورد دیگه هم این بود که عثمانی و آمریکا به همدیگه اعلان جنگ نداده بودند. مبلغین مذهبی آمریکایی و کشش‌های عثمانی می‌دیدند که چه اتفاقاتی داره میفته و چه بلایی داره سر اقلیت‌ها میاد، اون‌ها هم چیزایی که می‌دیدن به گوش بقیه می‌رسوندن یا توی خاطراتشون می‌نوشتن که خیلی از این نوشته‌ها به عنوان مدرک داره ثابت می‌کنه که عثمانی‌ها چه کشتاری راه انداخته بودن.تخمین زده میشه که فقط در هشت ماه اول نسل‌کشی در بیش از سیصد کاروان مرگ حدود یک میلیون ارمنی کشته شدند که از نظر حجم و وسعت کشتار که آمار واقعا بی‌سابقه ‌است و هر کدوم از این کاروان‌ها بین هزار تا پنج هزار نفر آدم بودن. اول بهشون اجازه می‌دادند که برای حمل وسایلشون ارابه هم کرایه کنن؛ ولی این ارابه اون‌ها ۱۰۰ - ۱۵۰ کیلومتری که می‌رفتن ول می‌کردن و برمی‌گشتن. اون‌ها خم مجبور بودن ادامه‌ مسیر که یه وقتایی به هزار کیلومتر هم می‌رسید تا سوریه پیاده برن.یه سری قبل از شروع تبعید بچه‌هاشون به همسایه‌های مسلمانشون که خواهان بچه بودن می‌دادن که حداقل اینجوری اون زنده بمونن. تبعیدی‌ها هم مثل هر آدم دیگه‌ای اشیای با ارزشی داشتن که یا با خودشون می‌برن یا توی محل‌های زندگیشون دفن می‌کردن. چیزی که باعث شد بعدها یه سری هم راه بیفتن دنبال گنج‌های ارمنی. اتفاقی که یکی از دلایل اصلی از بین رفتن آثار و بناهای تاریخی ارمنی‌ها هم بود. خیلی‌ها با بیل و کلنگ به هوای پیدا کردن گنج افتادن به جون این آثار باارزش.تو مسیر هم بارها و بارها پیش اومد که راهزن‌ها و حتی مردم محلی شهرها و روستا بهشون حمله کنن و وسایلشون بدزدن. چیزی هم که برای دزدیدن نداشتن، دخترها  و بچه‌هاشون دزدیده می‌شدند. بچه‌ها رو برای خودشون برمی‌داشتن و دخترهای جوان هم توی بازار می‌فروختن. تقریبا تمام ارمنی‌های منطقه‌ آناتولی توی پیاده‌روی‌های مرگ شرکت داشتن. قتل‌عام، کودک‌ربایی، تجاوز بسیار گسترده به دخترها و زن‌ها، وضعیت خورد و خوراک و بهداشتی فاجعه همه‌ اینا شده بود.روزمرگی‌های این تبعیدی‌ها البته ارمنی‌ها قطعا مقاومت‌هایی انجام دادند ولی واقعا زورشون نمی‌رسید. یکی از معروف‌ترین مقاومت‌ها توی موسی داغ بود. موسی داغ اسم یه کوهی توی استان هاتای ترکیه است. به معنی کوه موسی داغ. اطراف این کوه شیش هفت تا از روستاهای ارمنی که حدود پنج هزار نفر جمعیت داشتن جلوی تبعید اجباری وایسادن. تونستن که حدود یک ماه یک ماه و نیم بالای کوه موسی داغ مقاومت کنند. این آدم‌ها به خاطر موقعیت جغرافیایی و تسلطی که از روی کوه به پایین دست داشتن، تونستن تلفات زیادی به ارتش عثمانی بزنن. تا این که آخر سر کشتی‌های فرانسوی اومدن و چهار هزار نفریشون تونستن فراری بدن سمت مصر.این داستان به قدری معروف شد که در موردش هم فیلم ساختن هم کتاب نوشتن که کتابش اتفاقا به زبان فارسی و چند تا زبون دیگه هم منتشر شده. کلی آثار و مدرک از دوران نسل‌کشی باقی مونده. مثل یه سری از دره‌هایی که توی شرق عثمانی و مناطق ارمنی‌نشین هست که به این درها می‌گفتن دره‌های ارمنی. اینجا جاهایی که شما اثری از خدا نمی‌بینی. دره‌هایی بودن که مردهای ارمنی گروه گروه از بالای کوه پرت می‌کردن پایین.بهشون می‌گفتن که داریم می‌بریمتون که کارهای خروج از کشورتون انجام بدیم. بعد با خانواده‌هاتون از اونجا برید. بعد میومدن به زن و بچه‌هاشون می‌گفتن وسایل بارزشون بردارید بیارید پیش مردهاتون. نزدیک دره‌ها که می‌شدن تمام چیزهای با ارزشی که داشتن به زور ازشون می‌گرفتند و پرتشون می‌کردن پایین تو همون دره‌هایی که مردهاشون انداخته‌ بودن. حداقل سی کشتارگاه در قلمرو عثمانی پیدا شده که اونجا ارمنی‌ها را قتل‌عام می‌کردن. دره‌ها، رودخانه‌ها، کوه‌ها، چاله‌ها و چندین گور جمعی پیدا شد که جمجمه‌ اجساد همه خورد شده بودن.دولت کمیته‌هایی تشکیل داده بود که وظیفه‌اشون هدایت ارمنی‌ها به سمت سوریه بود. کار این کمیته‌ها با غارت و کشتار شروع می‌شد و نهایتا به راهی کردن بازمانده‌ها به سوریه می‌رسید. در خوشبینانه‌ترین حالت بین ده تا بیست درصد این تبعیدی‌ها به مقصد می‌رسیدن. بقیه همه تو مسیر قتل‌عام می‌شدند که هدف هم همین بود. اصلا نباید که به مقصد می‌رسیدن. باید تا جای ممکن تو مسیر از بین می‌رفتن. همونطور هم که بهتون گفتم طبق برنامه‌ریزی‌شون در هیچ کجای امپراتوری جمعیت ارمنی‌ها نباید از پنج یا نهایتا ده درصد جمعیت مسلمان‌ها بیشتر می‌شد.حدود دویست هزار نفر ارمنی طبق آمار خود عثمانی‌ها توی دازور سوریه زندگی می‌کردند که تقریبا همه‌اشون توی گروه‌های سه تا پنج هزار نفر تو فاصله‌ جولای تا دسامبر ۱۹۱۶ تا آخرین مرحله از نسل‌کشی قتل‌عام شدن. حکومت با آثار باستانی که به نوعی هویت ارمنی‌ها رو نشون می‌داد هم رحم نمی‌کرد. به صورت گسترده بناهای تاریخی، کلیساها، عبادتگاه‌های ارمنی‌ها همه رو تخریب می‌کرد. این آثار هویت ارمنی‌ها رو نشون می‌دادن. قدمتشون نشون می‌داد و در امپراتوری که ترک‌ها دنبالش بودن هر هویتی هر فرهنگی به جز ترک‌ها باید از بین می‌رفت.شما فرهنگ یک ملت اگه بخوای نابود کنی، باید آثاری که این فرهنگ داره نشون میده و بروز میده رو از بین ببری. حتی توی دیاربکر هم مناره‌ یکی از کلیساها را به خاطر اینکه از مناره‌های مسجد شهر بلندتر بود با گلوله‌ها توپ آورده بودن پایین. بعد از جنگ که مناره بازسازی کردن، بنده خداها جرات نکردن مثل قبل بسازنش که یه وقت خدایی نکرده از بناهای مذهبی ترک‌ها بلندتر نباشه.تازه وقتی که سفیر آمریکا توی عثمانی در مورد این اتفاقات با آمریکا اطلاع داد دنیا هم یواش یواش فهمید که چی داره می‌گذره اونجا. فقط نیویورک تایمز سال ۱۹۱۵ ، ۱۴۵ مقاله در مورد نسل‌کشی منتشر کرد و آمریکا شد یکی از بزرگترین حامیان ارامنه در اون دوران. از کمک‌های مالی گرفته تا ارسال نیروهای امدادی داوطلب. مهم‌ترین اقدامشون هم این بود که مثل خیلی از جنگ‌های دیگه که طرف پیروز ماجرا میره سمت تجزیه‌ کشورهای شکست خورده، اینجا رفتن سمت اینکه ارمنستان مستقل بشه و یک کشور ارمنی به وجود میاد. حالا کاری نداریم که این اقدام واقعا از روی دلسوزی بوده یا تجزیه و تضعیف کردن عثمانی.بعد از جنگ سال ۱۹۱۹ توی استانبول دادگاه نظامی برگزار شد و ترکان جوان مقصر اصلی این جنایت شناخته شدند و طلعت پاشا، کمال‌ پاشا و جمال پاشا به عنوان رهبران این کشتار برکنار و به اعدام محکوم شدن. ولی اون موقع اون‌ها اصلا تو کشور نبودن. هر سه تاشون فرار کرده بودن.طلعت پاشا که رفته بود آلمان با هویت جعلی زندگی می‌کرد، سال ۱۹۲۲ توسط یک ارمنی به ضرب گلوله کشته میشه. نکته‌ جالب اینه که ضارب در دادگاه تبرئه میشه و آزادش می‌کنن. جمال پاشا هم توی گرجستان توسط دو تا ارمنی دیگه کشته میشه و انور که اول رفته بود آلمان و بعد رفته بود روسیه، در نهایت توی تاجیکستان تو یه درگیری کشته شد. هر سه تاشون به فاصله‌ کمی هستن تو یک سال.طلعت و جمال به همراه چند شخصیت شناخته‌شده‌ دیگه که از عاملان نسل‌کشی بودن تحت عملیات محرمانه‌ای به اسم نویسی کشته شدند. عملیاتی که توسط تعدادی از اعضای فدراسیون انقلابی ارمنی که یک حزب سیاسی نبود. برای انتقام کشتارها و نسل‌کشی‌های ارامنه ترتیب داده شده انجام شد.تو پیمانی که سال ۱۹۲۰ بین عثمانی فاتحان جنگ و نمایندگان ارمنی به نام پیمان سور بسته ‌شد، امپراتوری عثمانی عملا تیکه پاره شد. تمام سرزمین‌های عرب مثل سوریه و بغداد و لبنان ازش جدا شد. پادشاهی حجاز که الان به اسم عربستان سعودی می‌شناسیمش استقلال پیدا کرد. بخش بزرگی از سرزمین‌های یونان باستان و از دست داد و دادنش به یونان. تنگه‌های بسفر و داردانل ازشون گرفته شد و از همه مهم‌تر جمهوری ارمنستان به رسمیت شناخته شد.جمهوری ارمنستان دو سال قبل سال ۱۹۱۸ بعد از جنگ صدرآباد شکل گرفت که بین ارمنی‌ها و عثمانی‌ها اتفاق افتاده و ارمنی‌ها تونستن عثمانی‌ها را شکست بدن؛ ولی اجرای این پیمان هم یکم سخت بود. چون سلطان عملا هیچ‌کاره بود و مملکت دست پاشاها بود. دو سال بعد که مصطفی کمال قدرت رو دست گرفت و بعد از هفتصد سال امپراتوری عثمانی سرنگون شد و جمهوری ترکیه را پایه‌گذاری کرد.اون موقع از امپراتوری بزرگ عثمانی عملا فقط ترکیه‌ امروزی موند و حالا آتاترک جمهوری ترکیه را به دنیا معرفی کرد. اما چیزی که این بین هم مهم بود، این بود که آتاتورک هم به شدت روحیه ملی‌گرایانه داشت و اصلا با این پیمان موافق نبود و یکی از دلایل محبوبیت اصلا همین بود. آتاتورک یکی از ژنرال‌های بزرگ عثمانی در کنار انور و جمال بود که خودش هم سال‌ها عضو حزب ترکان جوان بود؛ ولی به خاطر اختلاف نظراتی که داشتن از حزب فاصله گرفت و حتی به شرق امپراتوری تبعید شد.شاید همین دلیلی بود برای اینکه از جریان نسل‌کشی دور باشه و کارنامه‌اش در این مورد سیاه نباشه. خودش رو پدر ملت ترک می‌دونست. تقریبا غرب‌گرا بود. غرب‌گرا با روحیات ملی‌گرایانه به قدرتی که رسید رسم و خط مردم از عربی به لاتین تغییر داد. نوع پوشش مردم عوض کرد. به زنان حق رای داد. چهره‌ ترکیه رو از حالت سنتی به یک شکل مدرن مطابق با معیارهای اروپایی درآورد. خیلی سعی کرد که در غیاب اقلیت‌ها و ارمنی‌ها غرور ملی ترک‌ها را بعد از شکست در جنگ بهشون برگردونه.این وسط یه پرانتز باز کنم رخ همزمان با این اپیزود راوکست سه تا اپیزود منتشر کرده که مشخصا به امپراتوری عثمانی تا ظهور آتاتورک و زندگی‌نامه این شخصیت پرداخته که اگه دوست دارید بیشتر در مورد جزئیات امپراتوری عثمانی و شخصیت آتاتورک بدونید حتما این سه تا اپیزود هم گوش بدید. برگردیم سراغ داستانمون.تو دنیای جدیدی که توی ترکیه شکل گرفته بود، همه منکر نسل‌کشی بودن و هستن. کلا انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. تندروهای ترکیه اصلا اجازه‌ صحبت در این مورد نمی‌دادن. اون‌ها میگن اگه کشتاری صورت گرفته خود ارمنی‌ها مقصر بودن که به خاطر خیانت‌ها و فتنه‌هایی که انجام دادن مجبور کردن ترک‌ها که تبعیدشان کنن و به خاطر این تبعیدها کشته بشن؛ ولی ماجرا به همین سادگی نیست واقعا. موضوع نسل‌کشی به شدت سانسور میشه و به شدت روش حساسن.خفقانی که انجام می‌دادن بسیار بسیار بیشتر از این حرف‌ها بود. کتاب‌های تاریخ اومدن عوض کردن. تو مدارس کلاس‌هایی تشکیل می‌دادند که به دانش‌آموزان درباره‌ دروغ بودن نسل‌کشی ارمنی‌ها بگن. هیچ چیزی در مورد تاریخ این کشور که به نوعی به ارمنی‌ها اشاره کنه در مدارس آموزش داده نمی‌شد و نمیشه. چون حکومت دنبال یک ملت یک پارچه ترکه. شرایط باعث شد خیلی از ارمنی‌ها اصلا هویت خودشون قایم کنن. به هیچ‌کس نمیگن ارمنین. چون می‌ترسند یه وقت براشون دردسر درست بشه.کافیه شما کلمه‌ ممنوعه نسل‌کشی رو به زبون بیاری تا شاخک‌های همه تیز بشه و حتی طبق قانون شما رو مجازات کنن. دانیل گیمن هنرپیشه سرشناس اسپانیایی میگه برای جشنواره‌ فلان جا بودم بعد چند تا خبرنگار در مورد کار بعدی ازم پرسیدن. بهشون گفتم که فیلم بعدی در مورد نسل‌کشی ارامنه است. میگه دو روز بعد سفیر ترکیه از من دعوت کرد سفارت بهم گفت که تو نباید از این لفظ استفاده می‌کردی. این یه کلمه‌ من درآوردی که از سال ۱۹۴۴ بعد از جنگ جهانی دوم ساخته شده. یه کتاب هم بهش می‌ده که در مورد انکار نسل‌کشی ارمنی‌ها بوده. میگه این بخون تا با واقعیت بیشتر آشنا بشی.تو کتاب در مورد شورش‌های ارمنی‌ها و ترک‌های مسلمونی که تو جنگ کشته شده بودند نوشته شده بود. گفته بود که این قتل‌عام‌هایی که در مورد ارمنیان اتفاق افتاده چیزی بوده که مسلمون‌ها برای انتقام خون خانواده‌اشون نشون دادن. ترک‌ها هم کتاب‌های مختلفی در این کار نسل‌کشی چاپ کردن. یه موزه هم ساختند که اونجا عکس‌های تاریخی رو نشون میدن که تصاویر جنایت‌های گروه‌های مسلح ارمنی علیه شهروندان ترکیه در زمان جنگه. یه سری عکس از کشتارهایی که علیه مسلمون‌ها در مناطق بالکان اتفاق افتاده .قطعنامه‌هایی که در نتیجه استقلال‌طلبی کشورهای اروپای شرقی از عثمانی صورت گرفت و واقعا هم قابل‌انکار نیست. این جنایت‌ها سازه‌ یادبودی که جلوی این موزه ساختن بلندترین سازهای یادبود در تمام ترکیه ا‌ست. هنوزم که هنوزه هیچ فیلمی در مورد نسل‌کشی اجازه‌ اکران در ترکیه رو نداره. نه تنها اجازه نداره، بلکه تو یه موردی فیلمی که قرار بود هالیوود در این باره بسازه با فشارهای گسترده‌ای که به آمریکا وارد کردن کلا کنسل کردن. ولی این فشار رو روی فیلمسازان مستقل نمی‌تونستن بیارن. یا حتی روی نویسنده‌ها.آتوم اگویان کارگردان و فیلمنامه‌نویس مشهور ارمنی میگه وقتی من فیلم آرارات در مورد نسل‌کشی ارامنه می‌خواستم بسازم، گفتم برم کانادا که کسی نخواد برامون مشکل درست کنه. میگه ولی اونجا هم نماینده‌ ترکیه‌ای‌ها کانادا خیلی علنی ما رو تهدید کرد که اگر این فیلم ساخته بشه نمی‌تونیم تضمین بدیم که عواقبش گریبان ارمنی‌های ترکیه نگیره.البته فیلمش سال ۲۰۰۲ ساخت و اتفاقا کتابی در این مورد نوشت؛ ولی بعدش پیام‌های تهدید به مرگ بود که براش میومد. ولی کاش فقط تهدید بود. سال ۲۰۰۷ در استانبول یک روزنامه‌نگار ارمنی به نام هراندی توسط یک ملی‌گرای ترک کشته میشه. این آدم تمام تلاشش این بود که دو کشور ارمنستان و ترکیه را آشتی بده. توی تشییع جنازه‌اش در استانبول حداقل صد هزار ارمنی شرکت کردند که خیلی‌هاشون برای اولین بار بود که هویت ارمنی‌شون رو نشون می‌دادن.شرکت‌کننده‌ها تابلوهایی دستشون گرفته بودند که روش نوشته شده بود من هم یک ارمنی هستم. این شاید همون چیزی بود که این روزنامه‌نگار ارمنی می‌خواست. حسن پاشا نوه جمال پاشا که یکی از رهبران قطبیه بی برو برگرد کاری که پدربزرگش انجام داده یک قتل عام یک فاجعه‌ای به تمام معنا بود. حالا اسم که هر چی می‌خوان بذارن. نسل‌کشی، تبعید، جنایت‌جنگی، هر اسمی که روش گذاشته بشه نمی‌تونه بزرگی فاجعه رو بپوشونه.حسن پاشا سال ۲۰۰۸ رفت ارمنستان و به عنوان نوه‌ یکی از عاملان کشتار ارامنه در مراسم یادبودی که برای قربانیان نسل‌کشی گرفته بودن شرکت کرد و کتابی هم در مورد نسل‌کشی ارامنه منتشر کرد.شاید چیزی که باعث شد قضیه نسل‌کشی سر زبون‌ها بیفته و توجه‌ها به این فاجعه جلب بشه، حملاتی بود که گروه‌های مسلح ارمنی به اسم ارتش آزادی بخش ارمنستان علیه مقام‌های ترکیه در نقاط مختلف ترکیه و اروپا انجام می‌دادن. این‌ها تو دهه‌ ۱۹۶۰ میومدن چهره‌های سیاسی و مطرحی که منکر نسل‌کشی بودن ترور می‌کردن. اتفاقی که افتاد این بود که این ترورها باعث شد توجه رفت سمت موضوع نسل‌کشی. باعث شد خیلی‌ها بخوان ببینن اصلا این نسل‌کشی که اینا حرف می‌زنن چی بوده؟ واقعا حرکت، حرکت تروریستی بود؟ ولی در عمل باعث شد موضوع نسل‌کشی که تا اون موقع هیچ کسی در موردش حرف نمی‌زد فراموش نشد در موردش صحبت بشه.تا همین یک دهه پیش هنوز خیلی از بازمانده‌های نسل‌کشی زنده بودن، می‌تونستن شهادت بدن که چه بلاهایی که از سر نگذراندن! به این‌ها می‌گفتن باقیمانده‌های شمشیر! کسایی که با خوش‌شانسی تونسته بودن از تیغ نسل‌کشی فرار کنن. بعد از جنگ خیلی‌هاشون مجبور شدن مسلمون بشن تا بتونن تو ترکیه زندگی کنن. گروه‌های زیادی از اون‌ها به خصوص بچه‌های ارمنی یتیمی که خانواده‌ا‌شون از دست داده بودند به آمریکا و بریتانیا کانادا مهاجرت کردن.حالا اون طرف ماجرا مقامات ترکیه یا تاریخ‌دان‌هایی که مخالف نسل‌کشی هستن حرفشون چیه؟ این‌ها می‌گن که این قصه‌ها هم به خاطر جنگ بوده. امپراتوری داشته از هم می‌پاشید. از هر طرف نگاه می‌کردی یه کشوری دنبال استقلال بوده. بعدش هم اومده بودن علیه امپراتوری اعلان جنگ کرده بودن. خیلی از مسلمون‌هایی که تو این کشورها زندگی می‌کردند قتل‌عام شدند و مجبور شدن خونه زندگیشون و ول کنن‌ و رو اروپا ترک کنن.اون‌ها میگن تبعیدهایی هم که انجام می‌شده همشون برای حفظ جان خود ارمنی‌ها بودن. اگه یک و نیم میلیون ارمنی جونشون رو از دست دادن طبق آمار حدود سه میلیون مسلمان هم کشته شدن. خیلی از مسلمون‌ها مثل ارامنه توی منطقه بالکان و قفقاز اخراج شدند و تعداد خیلی زیادشون توسط روس‌ها و ارمنی‌ها قتل‌عام شدن و حتی تو مناطق به صلیب کشیده شده.این یه جنگ داخلی همزمان با یه جنگ بین‌المللی بوده که از سمت هر دو طرف خشونت و کشتار رخ داده. کشتار بوده. قتل‌عام بوده؛ ولی از سمت هر دو طرف راست می‌گم واقعا نمیشه این موضوع را انکار کرد. تا اینجا هم درسته ولی اینا میگن که درگیری‌های به وجود اومده نتیجه‌ خشونت ارمنی‌ها علیه مسلمون‌ها بوده. بعد وقتی که ترکان مقابله مثل کردن ارمنی‌ها هوشیاری کردن که آی ما رو دارن می‌کشن! آی ما داریم نسل‌کشی می‌شیم و این حرفا!نسل‌کشی یه تعریفی داره هر حرکتی به صورت سیستماتیک و برنامه‌ریزی شده در جهت نابودی یک نژاد، یک مذهب، یک قومیت میشه نسل‌کشی. کلی مسلمون در جنگ کشته شدن. در بالکان مسلمون‌ها قتل‌عام شدن. خونه زندگیشون رو ازشون گرفتن و به شدت هم محکوم شدن. این اتفاق اما کشتاری که علیه ارامنه اتفاق افتاد طبق تعریف نسل‌کشی با برنامه‌ریزی قبلی و سازماندهی‌شده بوده. این چیزی که باعث شده کشتار ارمنی‌ها نسل‌کشی شناخته بشه. چون کاملا در راستای حذف فیزیکی این گروه بود. این دقیقا اون نقطه‌ اختلافه.مخالفان نسل‌کشی منکر برنامه‌ریزی و سازماندهی این کشتارهان. این مورخ که در راس‌شون مورخ معروف آمریکایی جاستین مک‌کارتی میگه طبق قوانین بین‌المللی و تعریفی که از نسل‌کشی هست در طول تاریخ فقط سه نسل‌کشی داشتیم. هولوکاست، نسل‌کشی رواندا و نسل‌کشی مسلمانان بوسنی؛ اما اگه واقعا همچین چیزی بوده در مورد هولوکاست می‌شد همین حرف زد دیگه؟ جنگ بوده. یهودی‌ها تو جنگ کشته شدن. از همه مهمتر اینکه این ارمنی‌هایی که کشته شدن برخلاف تلفات ترک‌ها در جنگ اکثرشون نظامی نبودن. غیرنظامی و زن و بچه بودن.یا اصلا اگه همچین چیزی نبوده چه نیازی به این داشتند که تو مدارس بیان به بچه‌ها یاد بدن که ارمنی‌ها دروغ میگن؟ چرا باید سفیر کشورشون دوره بیفته کتاب انکار نسل‌کشی بده به این و اون؟ چرا هیچ وقت نیومدن کشتار ارمنی‌ها رو هم مثل کشته شدن ترک‌ها در همون جنگ به رسمیت بشناسن؟ مگه غیر از اینه که دادگاه‌های نظامی خود ترکیه بعد از جنگ ترکان جوان را مسئول تبعیدی سازماندهی‌شده و طعم‌های گسترده‌ ارمنیان معرفی کرد؟خود این دادگاه‌ها اعلام کردند که حداقل هشتصد هزار ارمنی کشته شدند. آماری که در حقیقت خیلی بیشتر از این حرف‌هاست و تا حدود یک و نیم میلیون نفر می‌رسه. بعد از جنگ ترک‌ها به سرعت هر سند و مدرکی که نشانه‌ای از کشتار ارامنه داشت رو از بین بردن. تمام تلگراف‌های نظامی فرمان‌های حکومتی همه از بین رفتن تا چیزی برای اثبات وجود نداشته باشه.در ترکیه بازمانده‌های نسل‌کشی باقیمانده‌های شمشیر یا به کشورهای دیگه فرار کردند یا مجبور شدن هویت ارمنی خودشون منکر بشن و همرنگ ترک‌ها بشن. در نتیجه کشتاری که راه افتاد چندین هزار کودک یتیم شدن. یه سریشون توسط ترک‌ها و کردها به فرزندی گرفته شدن. یا کشورهای دیگه مثل فرانسه و آمریکا از ترکیه خارج‌شون کردن. برای این نسل‌کشی هم واکنش‌های بین‌المللی خیلی متفاوت بودن. حکومت ایران که از نظر نظامی اصلا در حدی نبود که بخواد پشت ارامنه در بیاد داغون بود؛ ولی مطبوعات به کرات و جریاناتی که در عثمانی اتفاق می‌افتاد می‌پرداختند و نسل‌کشی که در جریان بود بازتاب می‌دادن.شهرها و روستاهای مرزی تا جای ممکن سعی می‌کردن پناهنده‌های ارمنی حمایت کنن. در بین کشورهای اروپایی و آمریکایی شرایط یه کم فرق داشت. اول موضعشون یکم محافظه‌کارانه بود و سعی می‌کردن واکنش عجولانه‌ای نداشته باشند؛ ولی مطبوعاتشان به ماجرا می‌پرداختن. اما در طول جنگ و بعد از اون کشورهایی مثل آمریکا و فرانسه خیلی به پناهنده‌های ارمنی کمک کردن. هنوزم که هنوزه با اینکه بیش از صد سال از این نسل‌کشی می‌گذره، خیلی از ارمنی‌ها به خصوص اونایی که توی شهرها و روستاهای دور افتاده و سنتی‌تر ترکیه زندگی می‌کنند هویت خودشون رو نشون نمیدن و مخفی شدن.هنوز ملی‌گرایی یا پانترکیسم در سطح بسیار بالایی در ترکیه رواج داره و کسایی که برای به رسمیت شناخته شدن نسل‌کشی ارامنه تلاش می‌کنن بارها و بارها مورد خشونت ملی‌گراهای تندرو قرار گرفتن. هر چی که هست تاریخ پر از این قتل‌عامو کشتارهای احمقانه است که یک عده متعصب علیه مذهب متفاوت، ملیت متفاوت، قومیت متفاوت و حتی طرز فکر متفاوت انجام دادن و میدن. دقیقا هم همین تاریخ هم ثابت کرده جایی همین بلاها سر خود این آدما میان توسط گروه‌های جدید، ملیت‌های جدید، طرز فکرهای جدید و تکرار و تکرار و تکرار میشه. کی قراره دست از این تعصبات مسخره برداره؟چیزی که شنیدید چهل و دومین اپیزود راوکست بود که در بهمن ۱۴۰۰ منتشر میشه. اپیزودهای راوکست رو می‌تونید علاوه بر سایتمون راوکست دات آی آر از تمام اپلیکیشن‌های پادکست‌گیر مثل گوگل پادکست و اپل پادکست گوش بدید. بزرگترین حمایتتون از راوکست این می‌تونه باشه که اپیزودهایی که دوست داشتید و به بقیه هم معرفی کنید اگر دوست داشتید که از راوکست حمایت مالی کنید لینک مربوط به این کار رو هم توی توضیحات پادکست می‌ذارم.شبکه‌های اجتماعی راوکست مثل اینستاگرام و تلگرام رو فراموش نکنید. مطالب تکمیلی توی سوشال مدیا منتشر میشه. توی سایتمون منتشر میشه که می‌تونید ببینید و بخونید و لذت ببرید. دمتون گرم!بقیه قسمت‌های پادکست راوکست را می‌تونید از این طریق هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/%D9%86%D8%B3%D9%84-%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%86%D9%87-id6026440-id674626268?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D9%86%D8%B3%D9%84%20%DA%A9%D8%B4%DB%8C%20%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%86%D9%87-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست راوکست</category>
                <author>پادکست راوکست</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jul 2024 13:03:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود ۴۱؛ دوئل جاسوسان</title>
                <link>https://virgool.io/ravcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B4%DB%B1-%D8%AF%D9%88%D8%A6%D9%84-%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D9%88%D8%B3%D8%A7%D9%86-l6tzegyvpkrb</link>
                <description>بیروت ژانویه‌ .۱۹۶۳ حوالی عصر دو تا دوست قدیمی در آپارتمانی در محله‌ مسیحی‌نشین شهر نشستن چایی می‌خورن و گپ می‌زنن. این دو نفر از دوستان قدیمی سی ساله که الان تبدیل شدن به دشمن و هر کدومشون یه طرف نزاع و درگیری‌ان. کیم فیلبی و نیکولاس الیوت، دو تا از کارکشته‌تر جاسوس‌هایی هستند که سال‌ها با هم دوستانی صمیمی بودن و حرفه‌ای جاسوسی را در خلال جنگ جهانی دوم یاد گرفتن و با همدیگه مدارج ترقی را طی کردند. از بهترین اطلاعاتی و جاسوسی بریتانیا به شمار می‌رفتن؛ اما الان در حالی که داشتن گل می‌گفتن، گل می‌شنفتن، خیلی زیرپوستی می‌خواستن همدیگه رو تخلیه اطلاعاتی کنن و پشت سر هم دروغ می‌گفتن. در مورد همه‌چی. اون هم در شرایطی که تمام صحبت‌هاشون با میکروفنی که تو اتاق جاسازی شده توسط نفر سومی که تو اتاق بغلی نشسته داره شنود میشه.سلام من ایمان نژاداحد هستم و این چهل و یکمین اپیزود راوکسته که در دی ماه ۱۴۰۰ منتشر میشه. در هر قسمت از راوکست، شما یک داستان واقعی یا ماجرای یک رویداد مهم تاریخی می‌شنوید و در این قسمت هم قراره که ماجرای یکی از پیچیده‌ترین پرونده‌های جاسوسی قرن بیستم رو براتون روایت کنم. منبع این اپیزود کتاب یک جاسوس در میان دوستان، نوشته ریچارد مکینتایر، نویسنده مورخ و روزنامه‌نگار نیویورک تایمزه. کتابش در لیست پرفروش‌ترین کتاب‌های نیویورک تایمز قرار داره. بریم دیگه سراغ داستان این قسمت. دوئل جاسوسان.برای اینکه ببینیم چی این دو دوست و جاسوس قدیمی به بیروت و اون دیدار پر از دروغ و نیرنگ کشوند، باید بریم به سال‌ها قبل، در بحبوحه جنگ جهانی دوم. اون سال زمانی بود که نیکلاس الیوت تازه داشت وارد سازمان‌های اطلاعاتی بریتانیا می‌شد. خانواده‌ای که الیوت بزرگ شده بود از این خانواده‌های بانفوذ بودن که کلی واسه خودشون بروبیا داشتن. میگن خاندان الیوت از ستون‌های اصلی امپراتوری بریتانیا بود. یکم عجیب غریب بودن. عموش توی یه شرط‌بندی توی هند مرده بود. شرط بسته بود که به مدت سه ماه هر روز یه سیگار برگ اندازه‌ خودش بکشه. روز دوم افتاد مرد. عمش توی ۲۶ سالگی شکست عشقی می‌خوره. تا آخر عمرش خودش و تو خونه حبس می‌کنه. پنجاه سال تمام!پدرش یه آدم به شدت قانونمند و سختگیر بود که می‌گفتن نباید به پسر محبت کنه که لوس نشه. رفتارش دخترونه نشه و خیلی وقت‌ها با تنها پسرش با واسطه حرف می‌زد. اگه یه وقت موضوع مهمی پیش میومد که باید در موردش حرف می‌زدند، یکی دیگه رو می‌فرستاد سراغش که مثلا یه وقت روش باز نشه. همچین شخصیتی داشته. خلاصه که بچگی نیکولاس که از اینجا داستان به بعد برای راحتی بیشتر با همون اسم خانوادگی یعنی الیوت صداش می‌زنیم، تو بغل لله‌ها گذشت که یه وقت خدایی نکرده مهر و محبت پدر و مادر شامل حالش نشه.یه کم که بزرگتر شد فرستادنش به این مدرسه‌های شبانه‌روزی تو یه جای داغون. این مدرسه‌ها رو اون موقع بهشون می‌گفتن شخصیت‌ساز. کله‌ صبح تو سرما مجبورش می‌کردند برن تو استخر. کار می‌کشیدن ازشون. با خشونت رفتار می‌کردند که چی الیوت باید مرد بار بیاد. بعدشم که وارد کالج شد. یه کم که گذشت تمام امتیازاتی که کالج کمبریج به واسطه‌ خانواده‌ معروفش بهش داده بود رو بی‌خیال شد اومد بیرون.یه مدت بلاتکلیف گذروند تا به واسطه‌ شخصی به اسم سر نویل دیپلمات ارشد بریتانیایی که دوست خانوادگی الیوت بود پیشنهادی شد. این آقا قرار بود که به عنوان کاردار بریتانیا در لاهه بره هلند. به الیوت پیشنهاد داد که به عنوان دستیار باهاش بره. اونم از خدا خواسته، رفت تو وزارت خارجه یه دوره‌ آموزشی رمزنگاری و رمزگشایی از پیام‌های سری هم دید و راهی هلند شد. کارش هم خیلی راحت بود. یه کیف دستی می‌گرفت دستش که معمولا اسناد و مدارکی بود که سر نویل نیازش داشت. پیام‌های سری و رمزنگاری شده رد و بدل می‌کرد و توی مهمونی‌ها سفارت شرکت می‌کرد.چهار ماهی از ورودش به لاهه گذشته بود که یه روز یکی از نیروهای بریتانیا در سفارتشون دربرلین میاد با سر نویل یه ملاقاتی انجام میده و بهش میگه که خبردار شده که در بندری توی هامبورگ آلمان‌ها دارن زیردریایی می‌سازن و می‌خواد بره از این بندر اطلاعات جمع کنه. بعد اونجا به الیوت میگه تو می‌خوای با من بیای؟ میگه چرا نیام؟ از خدامه.الیوت اولین ماموریتش رو انجام میده. دو روز بعد نصف شب میان بندر هامبورگ و اطلاعاتی که نیاز داشتن برمیدارن میرن برلین. زمان حضور الیوت تو برلین مصادف بود با یه رژه بزرگ توسط نازی‌ها که هیتلر هم اونجا یک سخنرانی خیلی معروف داشت. الیوت تمام مراسم از طبقه‌ ششم آپارتمانی که کاملا به محل رژیم مشرف بود دید و وقتی برگشت لاهه، دو باور جدید داشت. اول اینکه به هر قیمتی شده باید جلوی هیتلر گرفته بشه و دوم اینکه برای تحقق هدف اول باید جاسوس بشه.خواستش با سر نویل مطرح کرد و با کمک اون با حفظ سمت دستیاری اون به صورت مخفیانه به عنوان کارآموز وارد ام آی سیکس شد. ام ‌آی‌ سیکس سازمان جاسوسی بریتانیا بود که وظیفه‌اش جمع‌آوری اطلاعات از کشورهای خارجی بود. برخلاف ام آی فایو که سازمان اطلاعات بریتانیا بود و حیطه‌ وظایفش داخل کشور بود. یه مدت باید دومین ماموریت الیوت انجام شد. با کمک یک جاسوس روسی باید از یکی از فرستاده‌های آلمان در هلند که مخالف نازی‌ها بود اطلاعات می‌گرفتن و تونستن که اتفاقا زمان شروع حمله آلمان به لهستان بفهمن. الیوت فورا این اطلاعات رو به مقامات منتقل می‌کنه و درست طبق پیش‌بینی حمله به لهستان انجام میشه ولی این تنها اطلاعاتی نبود که از این آلمانی‌ها گرفتن.چند روز بعد یه لیستی از طریق همین آدم رسید دستشون که آدمایی که تو دم و دستگاه بریتانیا بودن برای آلمان جاسوسی می‌کردند رو معرفی می‌کرد. بعد دیدن اوضاع چقدر خرابه؟ حتی تو تشکیلات ام ‌آی ‌سیکس هم جاسوس داشتن. اون استادی که به الیوت رمزنگاری کردن پیام‌ها رو تو وزارت خارجه یاد داده بود از جاسوسان آلمان بود. این اولین ضربه‌ اطلاعاتی بود که خوردن. ضربه بعدی رو کی خوردن؟ وقتی که توی یه عملیات ناموفق در مرز هلند و آلمان تو دام نیروهای آلمانی افتادن.یکی از فرماندهان انگلیسی با لیستی از جاسوسانی که در کشورهای مختلف اروپایی برای بریتانیا کار می‌کردند به اسارت آلمان‌ها درمیاد و همشون لو میرن. همین میشه بهونه‌ای برای حمله‌ نازی‌ها به هلند. البته یکی از بهونه‌ها.در بحبوحه جنگ الیوت با یه آدم جدید در دنیای جاسوسی که واردش شده بود آشنا شد. کسی که نقطه عطفی در زندگیش بود؛ هارولد آدریان راسل فیلبی معروف به کین. فیلبی از نظر شخصیتی و مدل معاشرتش آدم تاثیرگذارِ جذابی بود! معمولا سریع می‌تونست اعتماد آدم‌ها رو جلب کنه.یه چند وقتی خبرنگار نیویوک تایمز بود توی اسپانیا؛ درست زمانی که اعتراضات داخلی علیه دیکتاتوری ژنرال فرانکو به اوج خودش رسیده بود. ظاهرا خبرنگار قابلی هم بوده. یواش یواش علاقه‌مند میشه به کارهای اطلاعاتی. مثل الیوت از استعدادهای جاسوسی بوده و تونست با کمک آدم‌های با نفوذ دورش وارد ام آی سیکس بشه. الیوت و فیلبی به واسطه‌ فعالیتی که داشتن با هم آشنا شده بودن و توی محفل‌های که برگزار می‌شد با هم رفاقت صمیمی‌تری هم پیدا کردن.این محفل‌ها یا مهمونی‌ها هرچند وقت یه بار توی خونه‌ یکی از مقامات برگزار می‌شد و اشخاصی که برای بریتانیا کارهای اطلاعاتی و محرمانه انجام می‌دادن یا به نوعی جاسوسی می‌کردن، تو این محفل بیشتر با هم آشنا می‌شدند. دور هم جمع می‌شدند. یعنی می‌زدن خوش و بش می‌کردن. پسر الیوت بعدها میگه که پدرم دوست‌های زیادی داشت ولی با هیچ کدومشون مثل فیلبی نبود. اصلی آدم براش یه چیز دیگه بود. یه ارزش دیگه‌ای داشت براش.رفاقت‌شون وقتی محکم‌تر و استوارتر شد که هر دو تاشون به بخش پنجم ام ‌آی‌ سیکس منتقل شدن. وظیفه‌ این بخش چی بود؟ اینکه جلوی فعالیت‌های جاسوسی دشمن رو قبل از اینکه نیروهاشون بتونن در داخل بریتانیا نفوذ کنند بگیرن و اطلاعات جاسوسانی که احتمالا وارد کشور شده بودند به ام‌ آی ‌فایو بدن. حالا الیوت شده بود رییس بخش عملیاتی هلند و فیلبی رییس بخش عملیاتی اسپانیا.آلمان‌ها شبکه‌ بزرگی از نیروهای آلمانی رو داشتن آموزش می‌دادن که برای جمع‌آوری اطلاعات بفرستند بریتانیا. فیلبی باید جلوی این عملیات رو می‌گرفت و برگ برنده پایگاه فوق سری بود که در اسپانیا علم کرده بود و پیام‌های سری نازی‌ها رو رهگیری و رمزگشایی می‌کرد. آلمان‌ها همین کاری که تو اسپانیا انجام داده بودن توی هلند داشتن پیاده می‌کردند و وظیفه‌ الیوت خنثی کردن این عملیات بود که به مراتب سخت‌تر بود. کارش نازی عملا هلند اشغال کرده بودند و کل کشور دستشون بود. خبرچین‌شون هم همه‌جا بودن. توی یکی از عملیات‌های جیمز باندی که تیم عملیاتی هلند انجام داد، یکی از نیروهای ام ‌آی ‌سیکس با قایق وارد هلند شد و تونست بعد از انجام ماموریتش برگرده بریتانیا.این عملیات چرا مهم بود؟ چون یکی از معدود عملیات‌هایی بود که موفق انجام شد و با کمک نیروی دریایی سازمان ام ‌آی ‌سیکس انجام شد که یان فلیمینگ مشهور هم اونجا خدمت ‌می‌کرد. همون یان فلمینگ که خالق و نویسنده داستان‌های جیمزبانده. نیروهای تحت امر الیوت جزو معدود نفراتی بودند که بین سال‌های ۱۹۴۰ و ۴۱ تونسته بودن زنده برگردن بریتانیا. تقریبا پونزده نفر تو این مدت وارد هلند شدند و فقط چهار نفرشون زنده برگشتن. اوضاع تازه بدتر شده بود. نازی‌ها تونسته بودن چند تا از نیروهای بریتانیا که با قایق وارد شده بودند و ردگیری کنن و اونا رو مجبور کنن که پیام‌های رمزنگاری شده دروغین به بریتانیا بفرستن. اینجوری کلی از نیروهاشون به دام انداختن.تو این عملیات ۵۵ نفر دستگیر شدند و ده‌ها نفر از نیروهای هلندی بریتانیا به جرم جاسوسی اعدام‌ شدند. بعدش هم که کاشف به عمل اومد که نازی‌ها تونستن یه جاسوس و سلامت بفرستن بریتانیا. حداقل یه جاسوس. سال ۱۹۴۱ جسد یه مرد هلندی را با کارت شناسایی جعلی تو کمبریج پیدا کردن. ردش رو که گرفتن فهمیدن پنج ماه قبل با چتر نجات وارد کشور شده بود و با عنوان پناهنده خودش تونسته بود قالب کنه. ظاهرا پولش که ته کشیده بوده و نتونسته بود از کشور خارج بشه خودکشی کرده بود.فیلبی خیلی سعی می‌کرد طوری عمل کنه که ارتباط بخشش با سایر بخش‌های ام‌آی‌سیکس و ام آی فایو بیشتر بشه. اینجوری می‌تونست نفوذ بیشتری در سازمان داشته ‌باشه. در طول روز هم از این بخش به اون بخش از این جلسه به اون جلسه، مرتب با آدم‌های مختلف قرار ملاقات داشت. یه روز صبح تو سال ۱۹۴۱ ساک دستی برداشت و بعد از اینکه کلی جلسه قرار تموم کرد برخلاف روزهای دیگه نرفت به بخشش سر بزنه. حتی به بار طبقه اول سازمان هم نرفت و به دیدن بالادستی برای گزارش دادن نرفت. کجا رفت؟رفت ایستگاه مترو. درست لحظه‌ آخری که در قطار داشت بسته می‌شد، پرید تو. دو تا ایستگاه بعد پیاده شد. سوار قطاری که درست تو مسیر عکس قطار قبلی بود، چند تا ایستگاه بعد پیاده شد. سوار اتوبوس شد. رفت توی پارک و کنار یه مرد مو بلوند که روی نیمکت نشسته بود نشست و ساک‌دستی بهش تحویل داد. یک راست هم برگشت خونه‌اش. توی یکی از یادداشت‌هایی که توی ساکش بود نوشته شده بود نیکولاس الیوت ۲۴ ساله، قد ۱۷۵ سانتی‌متر، موهای قهوه‌ای، لب‌های برجسته، عینک تیره، تا حدی زشت و خوک چهره، باهوش، شوخ طبع و مسئول بخش اطلاعاتی هلند. فهمیدی چی شد؟ اون مرد موبلند از افسران آژانس اطلاعات مخفی استالین بود و فیلبی یک جاسوس بسیار ماهر و کارکشته شوروی بود با هشت سال سابقه‌ خدمت.هیچکس فکرش هم نمی‌کرد که پسر یکی از سفیران انگلستان در هلند و تحصیل‌کرده‌ کمریج، یه جاسوس باشه. فیلبی حتی با یک ازدواج کرده بود که اون هم جاسوس اتریشی کمونیست‌ها بود. تمام اون لحظه‌هایی که فیلبی تو محفل‌ها و مهمونی‌ها مشغول نوشیدن بود، در واقع داشت ماموریتش انجام می‌داد و بقیه نیروهای سازمان تخلیه اطلاعاتی می‌کرد.فیلبی از زمان دانشگاه و اون بحث‌هایی که بین چپ‌ها و راست‌ها داغ می‌شد به کمونیسم علاقه پیدا کرده بود. باور فیلبی این بود که ثروتمندان دارن فقرا را می‌چاپن و فاشیسم توسط هیتلر داره تو اروپا گسترش پیدا می‌کنه و تنها راه مقابله با این دو مورد کمونیسم شورویه. واسه همین دانشگاه رو تموم نکرد و با راهنمایی یکی از استادانش رفت اتریش که مثلا زبان آلمانیش تقویت کنه که بیاد استخدام وزارت خارجه بشه؛ ولی در واقع رفته بود که به جنبش‌های زیرزمینی کمونیستی برای مبارزه با حکومت اتریش ملحق باشه.توی همین سفر با همسرش که جاسوس شوروی بود آشنا می‌شد و درست وقتی که انقلاب کمونیست‌ها و سوسیالیست‌ها علیه حکومت اتریش شکست می‌خوره با همسرش ازدواج می‌کنه که بتونه با پاسپورت بریتانی که داره فرار کنن برن لندن. لندن با مردی به اسم اوتا آشنا میشه و این مردم کسی بود که حلقه‌ جاسوسان کمبریج ساخته بود و یک شبکه جاسوسی برای شوروی در بریتانیا رهبری می‌کرد. فیلبی بعدش به عنوان خبرنگار توی نیویورک تایمز استخدام میشه و تو ماموریتی که در اسپانیا داشت هم همزمان علاوه بر کار خبرنگاری برای شوروی جاسوسی می‌کرد.چند وقت بعد به عنوان خبرنگار قانونی تایمز همراه نیروهای بریتانیایی می‌فرستن فرانسه و اونجا هم از فرصت استفاده می‌کنه و از تجهیزات و ساختار نیروهای نظامی فرانسوی ـ انگلیسی برای شوروی اطلاعات جمع می‌کنه. شوروی اعتماد خیلی زیادی به فیلبی داشت. زمانی که خیلی از جاسوسی شوروی در کشورهای مختلف کشور فرا خوانده شدند و با اتهامات واهی اعدام ‌شدن یا حتی خارج از کشور شوروی ترورشون کرد یا به نوعی تصفیه شدن، فیلبی جون سالم به در برده بود. حتی گفته می‌شه که خود اوتو هم که از نیروهای برجسته‌ اطلاعاتی شوروی بود، به دستور استالین ترور شد. شخصی که به عنوان رابط روس فیلبی بود اون تحت نظر داشت ترور شد. جانشین اون هم باز ترور شد.این تصویر گسترده بود ولی فیلبی نه با قدرت به کارش ادامه داد و همچین شخصیتی تو سال ۱۹۴۰ با الیوت دوست شد و شدن رفیق جینگ همدیگه. ولی تو خواب هم نمی‌دید که فیلبی همچین شخصیتی بوده باشه. سعی می‌کرد تا جای ممکن توی ام ‌آی ‌فایو دوست و رفیق پیدا کنه. چون اگه قرار بود یه روزی بهش شک کنن این وظیفه‌ ام ‌آی ‌فایو بود که دستش رو کنه. بین نیروهای اطلاعاتی هم رفاقت با مقدار و اهمیت اطلاعاتی که بین هم رد و بدل می‌کردند مشخص می‌شد. فیلبی اطلاعات شخصی آدم‌ها رو به اون‌ها می‌داد. به جاش اعتمادشون جلب می‌کرد. شاید با الیوت همین کار کرده بود که انقدر باهاش خوب بود.تقریبا دو برابر بقیه هم کار می‌کرد. چون همزمان داشت برای دو تا سازمان اطلاعاتی کار می‌کرد. جاسوس دو جانبه بود دیگه؟ برای بریتانیا هم جاسوسی می‌کرد ولی اطلاعات دست اول مهمش اول می‌فرستاد مسکو یا بعضی از این اطلاعات اصلا به لندن نمی‌داد. همیشه هم خطر بیخ گوشش بود.یه بار سال ۱۹۳۷ یکی از افسران روس پناهنده میشه انگلیس و کلی اطلاعات از نیروهای اطلاعاتی شوروی میده به انگلیس‌ها. این افسر روس تو یکی از بازجویی‌ها در مورد روزنامه‌نگار جوان انگلیسی میگه که تو اسپانیا داره برای شوروی جاسوسی می‌کنه و از خانواده‌ مهمی است ولی اسم فیلبی رو نمی‌دونست. اون موقع هم تو اسپانیا به خاطر اتفاقاتی که می‌افتاد و خوراک خبری جذابی که بود کلی روزنامه‌نگار انگلیسی زندگی می‌کردن که اکثرشون خب از خانواده‌های شناخته شده بودن. اون ‌موقع واسه همین ام ‌آی ‌فایو خیلی اهمیت به این حرف نداد وگرنه اگر پیش می‌گرفتن بی برو برگرد همون سال‌های اول کلک فیلبی کنده می‌شد. ضمن اینکه اصلا ممکن بود خطر از سمت خود شوروی‌ها بیاد سمتش.داستان تسویه رو که گفتم بهتون از مسکو به دستور داده بودند که باید در مورد جاسوسان بریتانیا در شوروی اطلاعات جمع کنه. در حالی که بخشی که اون توش کار می‌کرد و مشغول بود این اطلاعات اصلا دسترسی نداشت و تقریبا کار غیرممکنی بود؛ اما از نظر مسکو بهونه‌ غیرممکن بودن کار مساوی بود با عدم وفاداری و مجازات عدم وفاداری هم مرگ بود. دقیقا بلایی که سر خیلی از جاسوسان شوروی اومد. فیلبی چاره‌ای نداشت که درخواست مسکو انجام بده. برای این که باید از آرشیو کتابخونه‌ ام‌ آی ‌سیکس استفاده می‌کرد که مشخصات جاسوسان و توی کشورهای مختلف از اسم و فامیل گرفته تا اسم مستعار و مشخصات ظاهری لیست کرده ‌بودن.رفت سراغ مدیر این کتابخونه که از قبل هم یه سلام علیکی باهاش داشت. سعی کرد باهاش صمیمی‌تر بشه. طرف مشروب‌خور حرفه‌ای بود. فیلبی از همین استفاده کرد و مرتب تو بار باهاش قرار می‌گذاشت و چند تا پیک مهمان می‌کرد تا اینکه یه بار ازش خواست دفتری که اسامی جاسوسان اسپانیا توش لیست شده بگیره. طرفم گفت باشه چرا که نه؟ فیلبی حوزه‌ فعالیت خودش هم اسپانیا بود دیگه؟ واسه همین توجیه داشت این درخواستش اما سری بعد خواست دفتر مربوط به شوروی به بدن این درخواستش طرف قبول کرد. یعنی دو پیک بیشتر بهش می‌داد کل کتابخونه رو می‌خواست بده به فیلبی.فیلبی دفتر یکم بالا پایین کرد ورق زد. بعدش هم یه گزارش فرستاد مسکو. هیچ جاسوس بریتانیایی در مسکو وجود ندارد و فقط چند تا خبرچین دون‌پایه در مسکو فعالیت دارند. افسر روس گزارش رو دیدن شاخ درآوردن. مگه میشه؟ مگه داریم؟ ما شورویم، بریتانیا بزرگ‌ترین سازمان جاسوسی دنیا رو داره. مگه میشه نخواد از ما جاسوسی کنه؟ گفتن این داره دروغ میگه. داره می‌پیچونه. باید حواسمون شیش دونگ بهش باشه که یه وقت نخواد دست از پا خطا کنه.حتی یکی دیگه از جاسوس‌های شوروی و ام ‌آی‌ سیکس حرف فیلبی رو تایید کرد ولی گفتن جفتون دارید دروغ میگید. هم‌دست همید. دارید مرموز بازی در میارید. واقعیت این بود که در زمان جنگ، شوروی و بریتانیا توی یه جبهه بودن. خطر اصلی و دشمن مشترک هیتلر و نازی‌ها بودن. بخاطر همین وزارت خارجه بریتانیا واسه اینکه تمرکزشون روی مبارزه با هیتلر بذارن، اجازه نمی‌داد که رابطه‌شون با کشورهای هم‌پیمانش شکراب بشه. واسه همین جلوی فعالیت‌های حساسیت‌زا توی این کشورها رو گرفته بود.حالا یه سری بزنیم به الیوت ببینیم اون داشت چی کار می‌کرد؟ طرفای سال ۴۲ بود که الیوت با حمایت فیلبی تونست بره تو دل جاسوس‌بازی‌هایی که عاشقش بود. توی یه ماموریت محرمانه و مهم الیوت رو فرستادن استانبول ترکیه. اون موقع استانبول شده بود مرکز جنگ اطلاعاتی و خرید و فروش اطلاعات و اسلحه قرار مدارهای پنهانی و سری و با اینکه تو جنگ بی‌طرف بود، ولی به خاطر اینکه برای اروپایی‌ها دروازه‌ ورود به خاورمیانه بود و با بلغارستانی که تحت اشغال نازی‌ها بود فاصله‌ زیادی نداشت، خیلی خیلی مهم بود. واسه همین طرف‌های درگیر برای اینکه مراقب ترکیه باشن که یه وقت نخواد سمت طرف دیگه غش کنه از این کشور جاسوسی می‌کردن.ترکیه هم کلا علاقه‌ای به مداخله تو جنگ و جانبداری از سمت خاصی نشون نمی‌داد. تا وقتی که حق مالکیت محترم شمرده می‌شد، مشکل با این اتفاق‌ها نداشت. الیوت تو این ماموریت رقابت سختی با طرف آلمانی داشت. رقابت‌شون اینقدر جالب و عجیب بود که اکثر وقتا تو رستوران‌های میدون تقسیم دو طرف که وظیفه‌ مشابه داشتن همدیگه رو می‌دیدن. یه وقتایی سر میز همدیگه شیشه مشروب می‌فرستادن که مثلا بگن دیدمت حواسم به هست.این جنگ اطلاعاتی هم هیچ وقت برنده‌ مشخصی نداشت. ولی گاها پیش میومد که آلمان‌های برتری‌هایی پیدا می‌کردن. مثلا تو یه مورد یک جاسوس آلبانیایی اطلاعات محرمانه بریتانیا می‌فروخت به آلمان. حتی یه سری یه سری اسناد محرمانه مربوط به کنفرانس معروف تهران تو سال ۴۳ که استالین و روزولت و چرچیل در مورد جنگ جهانی دوم می‌خواستن تصمیم‌گیری کنن به آلمان‌ها فروخته بود. حالا بماند که آلمان‌ها در ازای این اطلاعات پول تقلبی بهش انداخته‌ بودن ولی این یه شکست بد اطلاعاتی برای بریتانیا شد.الیوت تو همون ماموریتش با منشی انگلیسی وارد رابطه عاشقانه شد و با هم دیگه ازدواج کردند که این منشی دختر یکی از محافظ‌های خود الیوت بود که باعث شد نفوذ و سازمان‌های اطلاعاتی بیشتر بشه. اما شاهکار الیوت تو این ماموریت حرکتی بود که باعث شد رقیبش یعنی سازمان آبوهر سرویس جاسوسی نازی‌ها کلا منحل بشه و یه سرویس اطلاعاتی جدید جایگزین بشه.داستان اینه که الیت تونست با یک آلمانی ضدنازی اسم اریک آشنا بشه که از یک خانواده بانفوذ آلمانی بود و هدفش این بود که اول از همه هیتلر سربه‌نیست کنن. بعد بیان با آمریکا انگلیس رابطه دوستانه برقرار کنند و از اون طرف هم شوروی و کمونیست‌ها رو تو جنگ شکست بدن و یه آلمان دموکراتیک بدون حضور کمونیست‌ها به وجود بیارن.وظیفه‌ الیوت این بود که این آدم رو با همسرش بیاره استانبول و از اونجا بفرستنشون بریتانیا. حالا چرا اریک برای الیوت مهم بود؟ چون تو سازمان آبوهر کار می‌کرد و کلی اطلاعات از این سازمان جاسوسی داشت؛ اما این وسط یه مشکل بزرگ وجود داشت. اینکه نازی‌ها به نیروهای اطلاعاتی‌شون اجازه نمی‌دادند که همراه همسرشون از کشور خارج بشن. در واقع همسرانشون رو گروگان می‌گرفتن. الیوت اومد چی کار کرد؟ با همکاری یه نفر دیگه یه کار تو سفارت آلمان در استانبول برای همسر اریک جور کرد که بهونه‌ خروج همزمان بهشون داده بشه. زن و شوهر با هم دیگه سوار قطار شدن که برن بلغارستان و از اونجا وارد ترکیه بشن؛ ولی خبر نداشتند که درست تو واگن کنارشون یکی از افسران گشتاپو داره چهارچشمی می‌پادشون.به محض اینکه وارد بلغارستان شدن، همسر اریک بازداشت شد و تحویل سفارت آلمان داده شد و اریک مجبور شد که تنهایی بره؛ ولی الیوت تونست دو هفته‌ بعد همسرش فراری بده و با هواپیما قاچاقی ببره استانبول. رییس آبوهر در استانبول می‌دونست که همسر اریک تو لیست سیاه گشتاپوعه. فهمید که یه خبرایی هست. از طرفی هم یکی از خبرچین‌های الیوت تو پلیس ترکیه بهش گفته بود که پلیس خبر داره که اریک با بریتانیا در ارتباطه. این یعنی چی؟ یعنی اینکه اگه پلیس ترکیه خبر داشته، احتمالا خیلی زود آلمان‌ها می‌فهمیدن داستان کلا پر می‌شد.الیوت و اریک تا اونجا که تونستن اسناد محرمانه و چیزایی که می‌خواستن جمع کردن و یه جا مخفی کردن. یه شب هم اریک و همسرش به یه مهمونی شام تو سفارت اسپانیا دعوت میشن. کی این مهمونی چیده بود؟ فیلبی. موقع بیرون آمدن از سفارت یه ماشین جلو پاشون ترمز میزنه و جفتشون میندازه تو صندوق و تمام ناپدید می‌شن. دو هفته بعد سر و کلشون تو لندن پیدا میشه. چی شد؟ کار الیوت بود. یه جوری فیلم بازی کردند که انگار این دو نفر و دزدیدن تا زمان بیشتری برای فرار داشته باشن. همون شبونه هم با لباس مهمونی با قایق از این کشور به اون کشور آخر سر رسیده بودن قاهره. از قاهره هم رفتن لندن. می‌گن وقتی خبر به هیتلر رسید از عصبانیت داشت منفجر می‌شد.خیلی زود مشخص شد که اریک تنها نبوده و دو تا جاسوس دیگه تو آبوهر برای بریتانیا داشتن کار می‌کردن که الیوت اون دوتا رو هم از همون مسیر فرستاد لندن. این ماجرا باعث شد که هیتلر رییس وقت آبوهر رو برکنار کنه و چند وقت بعد بعد از اون کودتای معروفی که علیه انجام شده بود شکست خورده بود به جرم خیانت اعدام کنه. الیوت با کمک فیلبی تونست این چهار نفر وارد لندن کنه. بهشون یه خونه‌ امن بده. اون‌ها هم در عوض هر چی اطلاعات داشتن به این‌ها گفتن که مهمترینش مشخصات افراد درون آلمان بود که هم ضدنازی‌ها بودند و هم ضدکمونیست‌ها و شوروی و همشون هم مثل اریک فکر می‌کردن. یه آلمان مسیحی و آزاد بدون خطر کمونیست.اتفاقی که اینجا افتاد این بود که الیوت شد نورچشمی ام‌آی‌سیکس و فیلبی هم تشویق شد و مهم‌تر از همه اسامی نیروهای مخالف کمونیسم افتاد دست کی؟ فیلبی. اسامی رو چی کار کرد؟ فرستاد مسکو. این لیست کجا به درد شوروی خورد؟ درست بعد از همون کودتای معروف علیه هیتلر. وقتی که آلمان‌ها حدود پنج هزار نفر از ضد نازی‌ها قتل عام کردند، شوروی این لیست رو رساند دست دشمن تا دشمنای مشترکشون از بین برن. حتی چند تاشون با قاتل‌های خودشون فرستادن آلمان کشتن. الیوت سرمست و خوش از دستاوردش، ولی بی‌خبر از اینکه این اتفاق در پشت پرده با حرکتی که فیلبی زده بود باعث چه کشتاری شده بود! ولی در عوض تا حدود زیادی تونسته بود اون شک و بدبینی روس‌ها به فیلبی رو از بین ببره.یه مدتی از این داستان گذشت، ام‌ آی‌ سیکس تصمیم گرفت که یه بخش جدید به اسم بخش چهارم به سازمان اضافه کنه. حالا فکر می‌کنی وظیفه‌ این بخش چی بود؟ چی بوده باشه خوبه؟ مقابله با نفوذ کمونیسم و جاسوسی از شوروی ولی همچنان وزارت خارجه اجازه فعالیت در خاک روسیه رو نمی‌داد. چون بریتانیا و روسیه هنوز با هم متحد به حساب میومدن. بخش چهار راه‌اندازی شد و ریاست دادند به بابایی. ولی از مسکو به فیلبی پیغام رسید که هر جور شده باید بشه یکی از نیروهای اصلی این بخش که بتونه اطلاعات بده بهشون. ولی فیلبی به یکی از نیروهای اصلی بودن راضی نبود. ریاست بخش می‌خواست.اومد از اختلافات رییس بخش و رییس سازمان استفاده کرده و زیرآب زد. تا اینکه رییس بخش چهار برکنار شد و بدون معطلی پیشنهاد ریاست به فیلبی دادن. اون هم از خداخواسته، شد رییس بخش جاسوسی در حوزه‌ روسیه و کمونیسم. چی بهتر از این؟ تمام اطلاعات دست اولی که بهشون می‌رسید اول از همه می‌رفت مسکو. از تک تک ماموریت‌هایی که بریتانیا علیه نفوذ شوروی می‌خواست انجام بده باخبر می‌شدن. تخمین می‌زنند که در زمان ریاست فیلبی توی این بخش، حدود ده هزار سند محرمانه از طریق فیلبی به مسکو فرستاده شده بود. از الیوت که رابطه خیلی صمیمی باهاش داشت گرفته تا بقیه جاسوس‌های بریتانیایی که مخالف شوروی بودند، از همه و همه اطلاعات جمع می‌کرد. این اطلاعات مستقیم می‌فرستاد مسکو.از طرفی هم با یک چالش بزرگ درگیر بود. اگه می‌خواست تمام عملیات‌های ضدکمونیستی به نفع شوروی خنثی کنه که خب برای خودش در بخش چهار خیلی بد می‌شد. حتی ممکن بود برکنارش کنن. از طرفی هم به خاطر عرقی که به کمونیست داشت نمی‌تونست که اجازه بده به حزب مورد علاقه‌اش آسیبی وارد بشه. یه مشکل بزرگ دیگه‌اش این بود که جنگ تموم شده بود و حالا بعضی از افسران اطلاعاتی روسیه چشمشون زرق و برق غرب گرفته بود. می‌خواستن پناهنده اروپا بشن.یکی از این افسرها ولکوف نامی بود که چند سالی در بخش ضدجاسوسی بریتانیا در سازمان اطلاعات شوروی فعالیت می‌کرد. الان هم به عنوان یک افسر عالی‌تبه‌ اطلاعاتی توی استانبول ریاست بخش خودش رو به عهده داشت. این آدم به رابط بریتانیا در استانبول پیغام فرستاده بود بود که حاضری در ازای یک مبلغ مشخصی پول یک هویت جدید و اقامت بریتانیا، اسناد محرمانه‌ای که شامل هویت ۳۵۰ نفر از جاسوس‌های روسیه و بریتانیا و مناطق تحت نفوذ بریتانی میشه رو بهشون بفروشه؟ از جمله اسامی کسایی رو که در رده‌های بالای اطلاعاتی بریتانیا نفوذ کرده بودند و یکیشون هم الان رییس یک بخش در ام ‌آی ‌سیکس بود.فهمیدی چی شد دیگه؟ کسی که رییس یک بخش در ام آی سیکس بود اون آدم کی بود؟ فیلبی. گزارش این ماجرا خیلی زود رسید زیر دست خود فیلبی که مسئول هر چیزی بود که مربوط می‌شد به شوروی. فیلبی گزارشی که خود گفت تمومه یه بار جستی ملخک دو بار جستی ملخک، این سری دیگه از این خبرها نیست. حتی داشت برنامه‌ریزی می‌کرد که اگه کار بیخ پیدا کرد فرار کنه بره مسکو. چی کار کنم؟ چی کار نکنم؟داستان رو به مراقب روسش تو لندن گفت. اونم ماجرا را به گوش مسکو رسوند. مشکل اصلی فیلبی این بود که بالادستی‌هایش تو بریتانیا ازش خواسته بودن که زودتر معامله رو با این آقا جوش بده و سریع از استانبول خارجش کنه. فیلبی اومد چیکار کرد؟ یه مامور کارکشته روسی زبان که برای بریتانی کار می‌کرد رو اجیر کرد که بره کار انتقال ولکوف رو به لندن انجام بده ولی می‌دونست که این آدم شدیدا از سفرهای هوایی می‌ترسه. تمام ماموریت‌هایی که بهش می‌دادن با این شرط بود که نیاز نباشه از هواپیما استفاده کنه. این باعث شد که این آدم انصراف بده و فیلبی هم برای انتخاب یک نفر جدید بتونه یک وقت بخره.از اون طرف هم ولکوف داشت به بریتانیا فشار می‌آورد که تا لو نرفته کار تموم کنه. نفر بعدی که انتخاب شد کی بود؟ رفیق شفیق فیلبی که استانبول مثل کف دستش می‌شناخت و کلی هم رابطه داشت، الیوت. اونجا الیوت یاد گرفت استانبول که کارها رو برای انتقال ولکوف و همسرش انجام بده و همزمان فیلبی راهی شد که با این آدم مستقیم برای گرفتن اطلاعات صحبت کنه ولی سفرش به استانبول انقدر طولانی کرد که چند روز طول کشید تا برسه.وقتی رسید استانبول، اون رابطه‌ زنگ زد سفارت روسیه به اپراتور گفت که با ولکوف کار داره. طرف گفت ایشون الان داخل سفارت نیستن. بعدا تماس بگیرید. فرداش دوباره زنگ زدن. بعد وصل کردن به یه نفری که می‌گفت ولکوفه ولی رابط بریتانیا می‌گفت که این صدا، صدای ولکوف نیست. من صدای او می‌شناسم. قطع کرد. دوباره یه دیقه بعد زنگ زد اپراتور بهشون گفت که ایشون امروز اصلا تشریف نیاوردن سفارت. چی شد؟ همین یه دقیقه پیش یکی که ادعا می‌کرد ولکوف داشت باهاشون حرف می‌زد. باشد حضور رفت سفارت ولکف و ببینه که بهش گفتن ولکف کی هست؟شصتش خبردار شد که بله یه خبرایی شده. یه کم تحقیق کردن فهمیدن چند ساعت قبل دو نفر پت و پیچ شده با برانکارد از سفارت خارج کردند و دو روز قبل دو نفر به عنوان پیک سفارت روسیه از ترکیه ویزا گرفته بودند وارد استانبول شده بودن. این‌ها همون آدم‌کش‌های معروف استالین بودند. بعدا مشخص شد که ولکف و همسرش رو بی‌هوش کردن و بردن مسکو و اونجا زیر شکنجه اعتراف گرفتن که خیانت‌ کرده. بعد هم خودش و همسرش اعدام کردن. این همه‌ ماجرا هم نبود. حتی اقوام نزدیکش یهو ناپدید شدن. قشنگ بخارش کردن. انگار از اول وجود نداشته.فیلبی باز هم قسر در رفت. نکته‌ جالب اینه که یکی دو سال بعد از جنگ، فیلبی از اسپانیا نشان لیاقت می‌گیره. بعد به صورت محرمانه از طرف شوروی به پاس ده سال خدمات شرافتمندانه نشان پرچم سرخ رو می‌گیره و بریتانیا نشان امپراتوری میده. یعنی لعنتی همزمان از سه دولت بالاترین نشان لیاقت رو گرفت. اون انقدر خودش کاربلد و  حرفه‌ای نشون داد که یکم بعد برای ادامه فعالیتش فرستادنش استانبول و ریاست بخش چهار رو به کس دیگه‌ای دادن.از نظر فیلبی ماموریت جدیدش یه قدم رو به جلو بود. تو این مدت از همسر سابقش که اگه خاطرتون باشه گفتم یه کمونیست اتریشی بوده جدا شده بود که یه وقت نخواد توی آینده‌ کاریش تاثیر داشته باشه. بعدش هم رفت با یه زن دیگه به اسم آیلین ازدواج کرد که مشخص شد این یکی از بیماری روانی رنج می‌بره. همش خودزنی می‌کنه. یه مدت باید طرفای سال ۱۹۴۸ یه پست خیلی خیلی مهمه فیلبی پیشنهاد شد که در لحظه بدون مشورت با روس‌ها قبولش کرد. ریاست ام‌ آی ‌سیکس در واشنگتن. قشنگ مسیرش به سمت هدف اصلیش که ریاست کل سازمان بود هموار می‌کرد و بهش یه ماموریت هم دادن. پیدا کردن پناهنده‌هایی که از شوروی فرار می‌کردن.قرار بود که اینا رو مخشون رو بزنن. آموزششون بدن که دوباره بفرستینشون شوروی برای شورش و خرابکاری.  اولین کسانی که پیدا کردن دو تا جوون بیست ساله بودن که البته پناهنده نبودند ولی از مخالفان کمونیست‌ها بودن. این دو تا شش هفته تو لندن آموزش دادن. بعد بردن استانبول که از اونجا برن سمت مرز گرجستان که بخشی از شوروی بود و عملیات‌شون شروع کنن. شبانه تو تاریکی فیلبی اینا رو تا لب مرز فرستاد و همین پاشون گذاشتن اونور مرز صدای شلیک بلند شد. یکیشون در دم کشته شد. نفر دوم تو جنگل‌های گرجستان دستگیرش کردند و دیگه خبری ازش نشد. فیلبی مثل آب خوردن به مسکو لوشون داده بود.از این طرف خودش برنامه‌ریزی می‌کرد که آدم این بفرسته شوروی برای خرابکاری. از اون طرفم عملیات و بوبتکو می‌داد و آدمایی که خودش اجیر کرده بود به کشتن می‌داد. حالا یکی دو نفر که خوبه تو یه عملیاتی اومدن کلی نیرو جمع کردن آموزش دادن با قایق فرستادن آلبانی. بعد به محض این که پاشون به آلبانی رسید، روس‌ها قتل‌عام‌شون کردن. فکر نکنید فقط فیلبی بوده که این اطلاعات رو بهشون میداده ها. بعدا مشخص شد که طی جنگ جهانی دوم دویست نفر از نیروهای آمریکایی داشتند برای شوروی جاسوسی می‌کردند و کلی جاسوس تو خاک خود آمریکا داشتند که حتی یکیشون به سفارت بریتانیا در واشنگتن کار می‌کرد. آدمی به اسم مکلین.لو رفتن مکلین باعث می‌شد که پای خیلی‌ها وسط بیاد و مهره‌های اصلی شوروی از جمله فیلبی سرشون بره بالا دار. سازمان‌های اطلاعاتی بریتانیا به تکاپو افتادند که هرجور شده این جاسوس پیدا کنن ولی هنوز اسمش رو نمی‌دونستن. یا اینکه با رمزگشایی از یه سری از پیام‌های رد و بدل شده بین مسئولین فهمیدن که این آدم وقتی همسرش باردار بوده اون فرستاده خونه‌ مادرش در فلان شهر و تنها کسی از سفارت که توی این بازه‌ زمانی همسرش باردار بود و مادرش تو فلان شهر زندگی می‌کرده مکلین بوده. اون چیزی که نباید می‌شد شد.مکلین لو رفت. این آدم یه نیروی ساده و معمولی نبود. کسی بود که اگر دستگیر می‌شد اعتراف می‌کرد دودمان هرچی جاسوس وابسته به شوروی بود رو به باد می‌داد. فیللبی وقتی فهمید مکلین لو رفته، سریع پیغام فرستاد مسکو که چه نشستید که امروز فرداست که این رو بگیرن و به فنا بریم. بریتانیا هنوز برای دستگیریش اقدام نکرده بود ولی کاملا تحت نظر داشت. رفت و آمد و کامل چک می‌کرد. حالا تا اینجا رو داشته باشید.از اون طرفم وقتی فیلبی تو واشنگتن بود یه دوست قدیمی به اسم برجس داشت که اتفاقا این هم لنگه‌ خودش جاسوس شوروی بود. تو وزارت خارجه کار می‌کرد. این آدم میاد واشنگتن و یه چند وقتی رو می‌مونه خونه‌ فیلبی. الکلی بود. دائم‌الخمر بود. رفتار همچین درست درمونی هم نداشت هیچ وقت! حالا وقتی مکلین لو میره، به فیلبی از مسکو خبر میدن که از طریق یک رابط بهش خبر بده که فلان تاریخ فلان جا سوار فلان قایق بشه که بتونن از کشور فراریش بدن. خب طبیعتا فیلبی که خودش نمی‌تونسته این کار رو انجام بده. چون مکلین تحت نظر بود. ممکن بود دردسر بشه. یه دو دوتا چهارتا کرد. گفت چی بهتر از برجیس دائم‌الخمر؟ کلا کسی بهش شک نمیکنه که بخواد جاسوس بشه.برجس رو می‌فرسته پیشش که بهش خبر برسونه ولی بهش میگه که سر جدت فقط خودت باهاش فرار نکن برو که هممون رو بدبخت می‌کنیم. اون موقع به خاطر رفت و آمدانه من پای من میاد وسط. برجس گفت خیالت راحت. شب فرار میرسه و مکلین که تحت‌نظر بوده می‌تونه با برجس سوار ماشین بشه و گازو بگیرن برن و اونجا فشنگی سوار قایقی که منتظرشون بود بشن و فرار کنن.مکلین با برجس دوتایی باهم. برجس هم باهاش رفت. به همین راحتی! فیلبی فهمید هوا پسه بد هم پسه! خبر که پخش شد و همه فهمیدن که برجس هم جاسوس بوده، تمام سازمان‌های اطلاعاتی بریتانیا ریختن به هم. دو تا آدم پرنفوذ شناخته‌شده که پست‌های مهمی هم داشتن، جاسوس شوروی از آب در اومده بودن. افتضاح کامل!تحقیقات شروع شد و دستور رسید که هر جور شده باید این آبروریزی جمع بشه. یه پیغام فرستادند به فیلبی محترمانه دعوت کردن که برای پیگیری موضوع بیاد لندن کمکشون کنه. ارج و قرب انقدر بالا بود که نخوان احضارش کنن یا حتی بگن برای پاره‌ای از توضیحات بیا. گفتن لطفا بیا. فیلبی میره لندن تا چند روز بعد که با باهاش صحبت کنن یه سری سند و مدرک جدید جمع میشه که تو یکیش که از طرف یه آدمی تو سازمان سی‌آی‌ای بوده گفته بودن که فیلبی نه تنها تو فرار مکلین مقصره، بلکه خیلی از عملیات‌هایی که علیه شوروی شکست خورده بودند و این آدم مسببش بوده. سر ماجرای ولکوف که می‌خواسته پناهنده بشه و اطلاعات بده، این آدم کارشکنی کرده. بی‌بروبرگرد جاسوس شورویه.این اولین باری بود که فیلبی مستقیما متهم به جاسوسی می‌شد؛ ولی اتهاماتی که علیه مطرح کرده بودن قابل استناد نبود. رییس سی آی ای هم همون موقع یه نامه زد به ام آی سیکس که یا این آدم اخراج می‌کنید یا حق اینکه دیگه پاش تو آمریکا بذاره نداره. از اون طرف هم اینا باعث شد که ام ‌آی ‌فایو بهش مضنون بشه و می‌خواست هر جوری که شده ازش بازجویی کنه. فشار وحشتناک بود ولی یه برگ برنده‌ای که فیلبی داشت، همکارانش از جمله الیوت بودند که همه جوره پشتش بودن.بالاخره اولین مصاحبه با فیلبی تو خود ام‌ آی ‌سیکس انجام شد که خیلی هم دوستانه بود. یکم در مورد برجس ازش پرسیدن. یکم در مورد مکلین پرسیدن. حالت بازجویی نداشت. بهش گفتن که هر چی در مورد این دو تا آدم می‌دونی بهمون بگو که شاید بتونه کمکمون کنه. خود بازجو اصلا خجالت‌زده بود که نشسته جلوی فیلبی این حرف‌ها رو بهش می‌زنه.جلسه‌ اول تموم شد. تو فاصله‌ دو تا جلسه تا جلسه دوم ام ای فایو داشت خودش رو به در و دیوار می‌زد که هرجور شده یه سندی مدرکی چیزی علیه فیلبی پیدا کنن. تو جلسه‌ دوم یکم جو سنگین‌تر شد. حتی بازجویی که سری پیش با خجالت حرف می‌زد، این سری مستقیما سوال جوابش می‌کرد. حتی وقتی جلسه تموم شد بهش دست نداد. مشخص شد که خود نخست وزیر چرچیل مستقیما دستور داده که شروع کنند در مورد فیلبی تحقیق کنند و حتی اگه لازم شد رسما ازش بازجویی کنن.رییس ام آی سیکس هم خیلی سعی کرد از فیلبی حمایت کنه. ولی الان دیگه چاره‌ای نداشت که ازش بخواد استعفا بده. بالاخره بازجویی‌های رسمی شروع شد. مسئولیت بازجویی‌ها هم با ام ‌آی ‌فایو بود. تو جلسه‌ اول یه آدمی رو نشون میدن جلوی فیلبی که طرف از این بود که از زیر زبون بقیه به زور حرف می‌کشیده. عصبی پرخاشگر تو بازجویی اینقدر عربده کشیده بود صداش گرفته بود. همه‌چی رو آورد وسط. به فیلبی گفت آره تو توی دوران دانشجویی چپی بودی. همسر اولت کمونیست بوده. خودت هم کمونیستی. ما خبر داریم که دهه‌ سی که به عنوان خبرنگار رفتی اسپانیا جاسوس شوروی بودی. می‌خواستی ژنرال فرانک رو ترور کنی. فیلبی بهش گفت مهندس اگه شوروی بخواد یه کسی مثل فرانکو ترور کنه، من که تازه فارغ‌التحصیل دانشگاه بودم می‌فرستاد یا یه آدم‌کش حرفه‌ای رو؟بعد اینجا فیلبی سوتی داد. گفت من اون اوایل خبرنگار آزاد بودم. اصلا استخدام روزنامه نشده بودم هنوز. بازجویش گفت پس بگو ببینم یه آدم تازه‌فارغ‌التحصیل‌شده اونم بدون شغل چه جوری تونسته هزینه سفرش رو بده؟ حتما شوروی ساپورت کرده بود دیگه؟ فیلبی دید اوضاع خیطه، گفت نه خیر کتاب‌ها و گرامافون و خرت و پرت‌ها رو فروختم رفتم.بازجوش گفت داداش اون چیزی که فکر می‌کنی منم خودتی. تقریبا ام آی فایو و مقامات سی آی ای مطمئن بودن که اون مجرمه؛ ولی سندی که بتونن باهاش ثابت کنن نداشتن و تا وقتی که خودش اعتراف نمی‌کرد نمی‌تونستن کاری کنن. فیلبی بعد از اینکه از کار برکنار شد، اوضاع خیلی به هم ریخت. با زن و بچه‌اش رفت توی خونه‌های سرایداری زندگی می‌کرد. ۲۴ ساعتِ تحت نظر بود. هم خودش هم خانوادش. تلفنش نود می‌شد. پیام‌ها، نامه‌ها رو چک می‌کردن. تنها کسی که این مدت هنوز پشتش بود الیوت بود.بعد از بازجویی اول یه نفر جدیدی شروع کرد بازجویی کردن از فیلبی که روشش دقیقا برعکس نفر قبلی بود. از این مدل‌ها بود که از در رفاقت وارد می‌شد و سعی می‌کرد خیلی زیرپوستی تو حرف‌های طرف تناقض پیدا کنه. یه چند جلسه‌ای هم با این آدم رفت و آمد کرد که تقریبا چهار ماه طول کشید. بعد یهو ناپدید شد. بازجویی‌ها همه متوقف شد. برای فیلبی هم هیچی بدتر و استرس‌زاتر از این بی‌خبری نبود. حالا نتیجه‌ بازجویی‌های نفر دوم چی بود؟ در بازجویی‌ها چیزی دال بر اینکه فیلبی گناهکار باشه پیدا نشد. هیچی قابل‌استناد نبود. قابل اثبات نبود و هیچ شاهدی هم نبود که از حقیقت ماجرا خبر داشته باشه. هیچ کس به جز آیلین همسر فیلبی که اصلا هم دل خوشی ازش نداشت.بهتون گفتم که آیلین ناراحتی اعصاب داشت. خودزنی می‌کرد. داستان‌های عجیب غریبی درست می‌کرد واسه خودش. فیلبی آیلین رو یه جورایی سد راه پیشرفتش می‌دید. حتی یه مدت تو بیمارستان روانی بستریش کرد. چند بار با زن‌های دیگه وارد رابطه شده بود که آنی فهمیده بود. تقریبا اون اواخر آیلین یه چیزایی در مورد جاسوس بودن فیلبی می‌دونست ولی خیلی خطری از سمتش وجود نداشت.یه مدت هم دوباره اینجوری گذشت تا اینکه باز یه افسر شوروی با کلی اطلاعات فرار می‌کنه و پناهنده میشه استرالیا. سال ۵۴ بود. تقریبا ۴ سال بعد از فرار برجس و مکلین. این آدم کلی اطلاعات مهم از برجس و مکلین داشت و می‌گفت که من خبر دارم که یه نفر سومی به اینا کمک کرد و فراریشون داده. این نفر سوم، نفر سوم، افتاد تو دهن همه؛ حتی آیلین. ببین چقدر اوضاع بین این زن و شوهر خراب بود که توی یه مهمونی شام جلوی همه آیلین پا شد گفت من می‌دونم که تو اون نفر سومی. من می‌دونم که تو اون جاسوسی. فکرشو بکن!بعد سه چهار سال فشار روی فیلبی خیلی خیلی زیاد شده بود. اگر حمایت‌های مالی و معنوی الیوت نبود کلا از هم می‌پاشید. از طرفی هم جرات این که با رابطه‌های روس ارتباط بگیره نداشت. چون کاملا تحت نظر بود. ام ای فایو تقریبا ۳۳ تا دفتر قطور از تمام پیام‌های رد و بدل شده فیلبی با این و اون جمع کرده بود که البته خب چیزی نتونسته بود از توش دربیاره.بالاخره یه جایی روس‌ها فهمیدن که فیلبی اگه بخواد شرایطش همینجوری بمونه خطرش به مراتب بیشتره. باید یکم اوضاعش رو روبه‌راه می‌کردن. بالاخره بعد از چهار سال از طریق یک رابط بهش پول رسوندن و گفتن که نگران اون افسر فراری هم نباشه. اون هیچی در مورد هویتش نمی‌دونه. از اون طرف هم حمایت‌های الیوت از فیلبی تونست شرایطی رو فراهم کنه که یه بازجویی جدید ولی این بار تو خود ام‌ آی ‌سیکس فراهم بشه. فیلبی بیاد از خودش دفاع کنه.بازجویی تو شرایطی انجام شد که تمام اتاق با میکروفنو  بی‌سیم تحت نظارت نیروهای ام آی فایو بود که هنوز شدیدا معتقد بودن فیلبی جاسوسه. این سری شرایط این بازجویی خیلی بهتر بود برای فیلبی. کسایی که باهاش مصاحبه می‌کردن از دوستای قدیمیش بودن. حتی جاهایی که فیلبی می‌زد جاده خاکی، سریع حرف رو می‌ذاشتن تو دهنش که دوباره خودش و جمع و جور کنه. ام ای فایو شاکی بود. می‌گفت این مسخره بازیا چیه؟ این مسخره‌ترین بازجویی که ما تا حالا تو عمرمون دیدیم! بعد از بازجویی هم نتیجه رو اینجوری اعلام کردن. هیچ مدرکی دال بر مجرم بودن آقای فیلبی نیافتند.فیلبی شاد و خوشحال از اینکه هم مصاحبه‌شونده هم دوستای روسش دوباره پشتش گرفتن رفت خونه و بالاخره بعد از چهار سال سرشو راحت گذاشت رو بالش؛ ولی اینجور وقتا تو داستان همیشه یه ولی هست دیگه؟ فیلبی صبح روز بعد تو شرایطی بیدار شد که خبرنگارها خونه‌اش رو دوره کرده ‌بودن. داستان چی بود؟ یکی از روزنامه‌ها به سفارش یکی از ماموران ام آی فایو تیتر زده بود که نفر سوم که اون پناهنده‌ روس از حرف می‌زد همون جناب فیلبیه.خبرنگارها تو حیاط خونه چادر زده بودن. هرجا می‌رفت می‌رفتن دنبالش. به الیوت که زنگ زد بهش گفت تو هیچ مصاحبه‌ای نکن تا به وقتش بگم چیکار کنیم؟ ماجرا تو تمام روزنامه‌ها چاپ شده بود. همه چیز زده بودند که فیلبی همون نفر سوم معروف داستانه. انقدر بیخ پیدا کرد که به مجلس اعیان کشیده شد. دولت مجلس افتاده بودن به جون هم. فیلبی ولی یه حامی بزرگتر هم داشت اینجا وزیر امورخارجه. نماینده‌ مجلس به نمایندگی شخصی به اسم لپتون، وزیر رو کشوندن مجلس ازش سوال جواب کردن.از یه طرف لپتون فیلبی رو متهم به جاسوسی می‌کرد و از یه طرفم جناب وزیر تمام قد پشت فیلبی وایساده‌ بود. به هیچ عنوان زیر بار این که فیلبی جاسوسه نمی‌رفتن. نماینده‌ها‌ی موافق و مخالف افتاده بودن به جون همدیگه. کلا شهر به هم ریخته بود دیگه این آدم. جلسه که تموم شد الیوت به فیلبی گفت این تازه شروع ماجراست. وزیر برات اعاده حیثیت کرده. حالا وقتشه که یه کنفرانس خبری بدی. با خبرنگاران مصاحبه کنی. فیلبی هم کت شلوار پوشید. قشنگ شیش تیغ کرد. شیک و پیک رفت و کنفرانس خبری که از تمام دنیا خبرنگارها اومده بودن که ببینن داستان این جنجالی‌ترین پرونده جاسوسی قراره به کجا قراره برسه؟خبرنگار آمریکایی شبکه ان‌بی‌سی به نمایندگی از بقیه سوالات می‌پرسید و فیلبی صاف تو چشم دنیا نگاه می‌کرد و دروغ می‌گفت. ازش پرسیدند تو مرد سومی؟ گفت نه. پرسیدن به نظرت نفر سومی وجود داره؟ اون مرد سوم واقعا وجود داره؟ گفت نظری ندارم. در مورد ارتباطش با برجس که پرسیدن گفت من دارم تاوان یک رابطه یه دوستی اشتباه میدم. ازش در مورد ارتباطش با کمونیست‌ها که پرسیدن گفت آخرین کمونیستی که من دیدم سال ۱۹۵۱ بود که اون هم بعد فهمیدم کمونیست بوده طرف. منظورش برجس بود.خلاصه اینکه بعد از کنفرانس فیلبی شد یک مامور کارکشته و بی‌گناه که بی‌دلیل از سر غرض‌ورزی از کار برکنار کرده بودن. آخر سر هم نماینده‌ پارلمان رو مجبور کردن که به صورت رسمی به خاطر اتهاماتی که به فیلبی زده ازش عذرخواهی کنه .الیوت با تمام وجودش از رفیق قدیمی حمایت کرد تا بالاخره تونست از تمام اتهامات تبرعه کنه و حتی تونست مسیر برگشت به سازمان رو هم هموار کنه. یه مدت بعد از این ماجراها الیوت با یکی از روزنامه‌نگاران معروف لندن صحبت کرد و برای فیلبی یه کار به عنوان خبرنگار این روزنامه در بیروت جور کرد و فیلبی را در پوشش خبرنگار و تحلیلگر دنیای عرب، البته جاسوس ام آی سیکس فرستادن بیروت. دوباره برگشت سرکار. کار مهمی نداشت ولی می‌تونست دوباره به حرفه‌ای که بهش علاقه داشت مشغول بشه و برای یک جاسوس هیچی بهتر از این نبود که در پوشش خبرنگار کار کنه. چون می‌تونست خیلی بی‌پرده و رک، سوالات و تند و تیز و حساس بپرسه.فیلبی که خانواده رو گذاشت رفت بیروت، آیلین همسرش اوضاعش از قبل هم خراب‌تر شد. کلا غرق الکل خوردن شده بود. بچه‌هاشون که تو مدرسه‌ شبانه‌روزی بودن و اونم تک و تنها انقدر بهش فشار وارد شد که دوباره چند روز بستری شد تیمارستان. آیلین می‌دونست فیلبی چیکاره است و چه کارهایی کرده؟ ولی نمی‌تونست حرف بزنه. فیلبی اول رفتنش خرج و مخارج خونه رو می‌داد ولی بعد یه مدت دیگه یا پولی نمی‌فرستاد یا به آیلین می‌گفت که رسید اون پولایی که گرفته رو بده تا مشخص بشه که این پولایی که می‌فرسته کجا خرج میشه؟ فکر کن هنوز شوهره طرفه بعد اینجوری رفتار می‌کرد.خود فیلبی هم تو بیروت همچین تنها نبود. مثل همیشه رفت سراغ یه معشوقه جدید ولی این بار معشوقه‌اش همسر یکی از خبرنگاران قدیمی بود که با هم یه رفاقتی داشتن. دورادور فیلبی روزها با آقا معاشرت می‌کرد و شب‌ها هم با خانومه. این خانم البته خودشم همچین از زندگی شخصیش راضی نبود. با فیلبی که بود کلا هوا برش داشت درخواست طلاق داد.تو فاصله‌ای هم که طلاقش انجام بشه هم یه خبر خیلی مهم از لندن رسید به فیلبی که آیلین مرده. جنازه‌اش رو تو اتاق خواب خونه‌اش پیدا کرده بودن. تک و تنها! روانپزشکش معتقد بود که فیلبی کشتنش. اطرافیانش می‌گفتند با الکل اوردوز کرده. گزارش کالبدشکافی می‌گفت به خاطر نارسایی تنفسی ناشی از آنفولانزا مرده. حالا هرچی که بود فیلبی تلگرافی که از لندن بهش رسیده بود و با خوشحالی به دوستاش نشون می‌داد. می‌گفت الان دیگه آزاد شدم. یه سال بعدش هم توی لندن با معشوقه جدیدش ازدواج کرد.یادمون رفته که فیلبی همیشه کمونیست بود. یه مامور اطلاعاتی روس به حساب میومد اما تا اون موقع خب هنوز هیچ خبری از روس‌ها نشده‌ بود. تا اینکه یه روز که تک و تنها تو یه کافه‌ای نشسته ‌بود، یه نفری که می‌گفت خبرنگاره اومد سمتش و یه کارت بهش نشون داد که روش یه اسم روسی نوشته بود و نوشته شده بود که مامور ارتباطی شورویه. بعد سری هم زد کانال دو و گفت آقای فیلبی من خیلی مشتاقم که با شما درباره‌ اقتصاد و روابط دنیای عرب برای روزنامه.فیلبی اینجا می‌تونست یه بار برای همیشه این بازی تموم کنه. می‌تونست خیلی راحت درخواست این رابط روس رو رد کنه و کارش به عنوان یک جاسوس دو جانبه تموم کنه. به خصوص اینکه الان وضعیتش در ۴۴ سالگی به عنوان یک نیروی ام ‌آی‌ سیکس بعد از اون داستان‌ها دوباره تثبیت شده بود و حتی سازمان حقوقش بیشتر کرده بود؛ ولی حقه‌بازی و دوز و کلک تو خون این آدم بود. نمی‌تونست آروم بگیره. همینجوری که از معشوقه‌بازی نمی‌تونست بگذره از حقه بازی هم نمی‌تونست رد شه.جای رد کردن اون مامور خیلی شیک دعوتش کرد خونه‌اش که راحت با هم حرف بزنن و در مورد ماموریت تازه‌ای که مسکو بهش داده صحبت کنن. قرار میشه که هر اطلاعات جدیدی پیدا می‌کنه برای مسکو بفرسته و هر وقت که لازم شد رابطه روسش رو ببینه بره توی بالکن خونه‌اشون یه روزنامه بگیره دستش. اگر هم کارش خیلی فوری بود باید همون موقع همدیگه رو می‌دیدن جای روزنامه کتاب دستش بگیره. اما اطلاعاتی که فیلبی به عنوان اسناد محرمانه و سری جمع می‌کرد و برای ام آی سیکس و مسکو می‌فرستاد، آن چنان ارزش قابل توجهی نداشتن. خیلی‌هاشون اصلا محرمانه نبودن.از اون طرف هم گزارش‌هایی که برای روزنامه به عنوان تحلیل مسائل روز دنیای عرب می‌فرستاد هم تکراری و کم‌اهمیت بودن. فیلبی داشت به یه خبرنگار درجه دو و یک نیروی اطلاعاتی دون‌پایه تبدیل می‌شد؛ ولی از اون طرف هم انگار قرار نبود که فیلبی و الیوت از هم دور باشند. الیوت رو برای ماموریت جدید فرستادن به بیروت. دو رفیق قدیمی بازم رسیدن به هم. دو تا خانواده کنار هم جدا از بحث‌های کاری کیف دنیا رو می‌کردن. الیوت خیلی هوای فیلبی رو داشت واقعا. حتی واسه سال نو بهش کلی پول نقد داد که یه وقت لنگ نمونه. واسه اینکه فیلبی از مشروب خوردن دور کنه، بهش ماموریت‌های مختلف تو خاورمیانه می‌داد که سرگرم کار بشه. یکم دوباره مثل قبل بتونه حرفه‌ای کار کنه.دو سالی دوباره همینجوری گذشت و جناب فیلبی هم از توبره می‌خورد و هم از آخور. هم واسه بریتانیا کار می‌کرد هم واسه شوروی. تا اینکه دوباره الیوت یه پست مهم گرفت و رفت لندن. الیوت که رفت لندن دوباره خبر رسید که باز یه افسر اطلاعاتی دیگه از شوروی فرار کرده. واقعا شرایط سیاسی و اقتصادی شوروی انقدر بد بود که هر کی می‌تونست از دم و دستگاه حکومت می‌زد بیرون پناهنده می‌شد. حالا این نفر جدید باز یه سری اطلاعات مهم داشت که باعث شد یکی از نیروهای وزارت خارجه لو بره.خبر که به فیلبی رسید، این سری واقعا دیگه تاب و توان یه شوک جدید نداشت. روانی شد. به معنای واقعی مغز گذاشت زمین. تو خواب و بیداری مست بود. یه بار که تو یکی از مهمونیای مهم انقدر خورد که اصلا بیهوش شد. حالا این که لو رفته بود هیچ اطلاعاتی از فیلبی نداشت اصلا. اما باعث شد که ام آی فایو دوباره یاد پرونده‌ فیلبی بیفته. تحقیقات دوباره شروع کردن با یه فرق بزرگ! خیلی بزرگ! یکی از مخالفان سرسخت فیلبی شده بود رییس ام ‌آی‌ سیکس.ام آی سیکس که همیشه پشت فیلبی بود، این بار یه آدمی تو دستش بود که در ظاهر می‌گفت پرونده‌ فیلبی بسته شده ولی خیلی زیرپوستی نیروهاش فرستاده بود بیروت که چهار چشمی فیلبی رو بپان تا بالاخره یه جا مچشو بگیرن؛ ولی از اون طرفم خب فیلبی پدرسوخته‌تر از این حرفا بود. نزدیک سه دهه فعالیت جاسوسی قشنگ بهش یاد داده بود که چه جوری باید خودش رو گم و گور کنه؟ چه جوری هیچ ردی از خودش نداره؟ شما فکر کن جلوی چشم مامور ام ‌آی ‌سیکس که مراقبش بود با رابط روسش هم قرار می‌گذاشت بدون اینکه لو بره.این وسط سر و کله‌ یه نفر جدید هم پیدا شد؛ فلورا. فلورا کی بود؟ این خانومی از آشناهای قدیمی فیلبی و دوست خیلی خیلی صمیمی آیلین بود که اصلا واسطه‌ آشنایی و ازدواج این دو تا فلورا بود. حالا از دست فیلبی کارت می‌زدی خونش در نمیومد هم به خاطر اتفاقاتی که برای آیلین افتاده بود. هم این که ایشون به شدت از مقاله‌های ضد یهودی که فیلبی تو روزنامه می‌نوشت ناراحت ‌بود. چون خودش یکی از ستون‌های اصلی لابی یهودی و لندن بود.فلورا میره پیش یه ستون دیگه بهش میگه دل‌انگیز شما هیچ می‌دونی که این باب که اینجوری داره تو فلان روزنامه از یهودی‌ها بد میگه کمونیسته؟ چشماش چهارتا شد. گفت من این بابا رو از دوران دانشجویی می‌شناسم. بحث جاهلیت و جوونی این حرفام نیست. این از اون اول واسه کمونیست‌ها فعالیت‌های سنگین انجام می‌داد. به منم گیر داده بود که جذب کنه زیر بار نرفتم. طرف هم حرفای فلورا رو برداشت گذاشت کف دست ام‌ آی‌ فایو. کل سازمان دوباره زوم کردن روی موضوع.حرف‌ها، حرف‌های سنگینی بود و واسه اولین بار داشت از طرف یه شاهد و یه دوست قدیمی زده می‌شد. خبر به رییس ام ‌آی ‌سیکس رسید و دیگه چی بهتر از این برای گیر انداختن فیلبی؟ چی کار کنیم؟ چی کار نکنیم؟ تصمیم گرفته شد مثل سری پیش دعوت‌نامه براش نفرستادن که بیاد لندن. چون قطعا می‌فهمید. گفتن باید تو خود بیروت از اعتراف بگیریم. کی باید ازش اعتراف بگیره؟ فکر می‌کنید کی؟ نیکولاس الیوت، رفیق سی ساله‌اش.رفتن موضوع رو به الیوت گفتن. اون هم خشکش زد. یهو انگار تمام بدنش کرده باشن تو یخ وارفت. مثل برق در لحظه تمام عملیات‌هایی که علیه شوروی انجام داده بودن شکست خورده بود از جلوی چشم‌هاش رد شد. گفت یعنی چی؟ یعنی همه‌ اینا زیر سر فیلبی بوده؟ من این همه همهی این آدم داشتم تو تمام این عملیات ما ده‌ها نیروی خوبمون از دست دادیم. تو عملیات آلبانی روس‌ها صد نفر سلاخی کرده بودن. اون دو تا جوون که قرار بود برن گرجستان هنوز از مرز رد نشده کشتن. یعنی همش فیلبی؟بعد یه لحظه یاد غواص معروف انگلیس افتاد که چند سال پیش کشته شده بود. داستان عملیات این آدم این بود که روس‌ها با ناو جنگی اومده بودن انگلیس که یه دیداری با مقامات داشته‌ باشن. الیوت هم یه غواص کارکشته رو اجیر کرد که بره زیر آب این کشتی‌ها رو بررسی کنه ولی دیگه خبری ازش نشد. تا یک سال بعد که جسد پوسیده رو پیدا کردن. یه غواص روس بعدها گفت که به من دستور دادن برم اون سر به نیست کنم. من رفتم زیر آب گلوش بریدم. حتی این عملیات رو فیلبی لو داده واقعا؟حس الیوت به فیلبی در کمتر از نیم ساعت از یه رفیقی که حاضر بود جونش براش بده تبدیل شد به این که لحظه‌شماری می‌کرد تا تیکه پاره کنه. فوری یه مامور می‌فرسته بیروت و به فیلبی خبر میدن که با تو فلان خونه‌ امن که گزارش جدیدش از فعالیت‌هاش بده و دستورات جدید رو بگیره. آپارتمان هم کلا میکروفون جاسازی کردن و قرار بود از اتاق کناری هم همه‌ مصاحبه رو ثبت و ضبط کنند و هم‌زمان یکی تمام صحبت‌ها رو تایپ کنه که هیچی از قلم نیفته.فیلبی رو خبر کردن. اومد. تق‌تق تق در آپارتمان زد. الیوت در باز کرد. فیلبی اصلا جا نخورد. بهش چی گفته باشه خوبه؟ گفت حدس می‌زنم که خودت باشی. ببین همین جملش باعث شد که بریتانیا دو دهه‌ تمام تو سازمان‌های اطلاعاتیش دنبال یه نفری باشه که حدس می‌زنن و احتمالا به فیلبی خبر داده بود که الیوت قراره بیاد ببینتش و داستانش لو رفته. ببین چه آدمی بوده این فیلبی؟اینجا شروع یکی از مهمترین بازجویی‌های تاریخ در زمان جنگ سرد تو سال ۱۹۶۳ بود که ام‌ آی‌ سیکس هیچوقت متن اصلی گفتگوهای او منتشر نکرد. فقط یه خلاصه‌ای رو تازه دهه‌ها بعد منتشر کردن. دو تا جاسوس بسیار حرفه‌ای، دو تا دوست بسیار صمیمی و قدیمی اتاق کناری که کلمه به کلمه‌ این بازجویی داشت ضبط می‌کرد. فیلبی که رفت تو، منشی الیوت دو تا فنجون چای ریخت و رفت بیرون. بعد فیلبی از الیوت پرسید که حال بچه‌ها چطوره؟ خوبن؟ الیوت گفت سلام دارن خدمتتون. شما خوبی؟ همسرت خوبه؟ گفت خوبم شکر خدا. فیلبی بهش گفت که قطعا الان اینجا ننشستیم که با هم حال و احوال کنیم؟ گفت آره اتفاقا به نظر من بهتره که بریم سر اصل مطلب. ولی بازم نتونست سر صحبت باز کنه.الیوت کلافه بود. به هر حال طرف یه عمر بهترین رفیق زندگیش بوده دیگه؟ ولی چاره‌ای نداشت. باید شروع می‌کرد اینجا هر کاری داری می‌کنی یه لحظه بذار کنار دقیق گوش کن ببین الیوت چی بهش میگه. الیوت بهش میگه که می‌دونه علاقه داشتن به دو تا کشور مختلف چه حسی داره. میگه مثل خودم که در یه دوره‌ای عاشق دو تا زن بودم و نمی‌تونستم یکیشون انتخاب کنم، تو هم قطعا یه همچین حسی داشتی. من می‌دونم که تو جاسوس شوروی بودی و تا سال ۱۹۴۹ براشون جاسوسی می‌کردی. بعدشم که وقتی فهمید استالین چه جنایت‌کاری بوده از کرده‌ات پشیمون شدی و دیگه باهاشون کاری نکردی. بعدش هم که رفتی آمریکا و دیگه هیچ کار اشتباهی هم نکردی و تمام حواست جمع کاری بوده که بریتانیا ازت خواسته. هیچ ارتباطی هم دیگه با شوروی و کا گ ب نداشتی. من همه‌ اینا رو می‌دونم. تو بیا در مورد فعالیت در اون دوره و زمان جنگ که خب دنیا خیلی خر تو خر بوده و جاسوسی کردن یه چیز عادی بوده توضیح بده. گرفتین چی شد؟الیوت لقمه رو گذاشت تو دهن فیلبی. خبرت حداقل الان که لو رفت و تابلو شدی بگو تا اون سالی که الان دارم بهت میگم جاسوسی می‌کرده که گناهت کمتر بشه. دقیقا سالی بود که فیلبی قرار بود بره آمریکا و اگه مشخص می‌شد که اونجا هم جاسوسی می‌کرده سی آی ای به هیچ عنوان ازش نمی‌گذشت ولی زیر بار نرفت که لعنتی. گفت دیوونه شدی مرد حسابی؟ دوباره بعد ده دوازده سال اومدید من متهم به چی می‌کنید؟ همون بابایی که تو حالا به من تهمت زد خودش رسما از من عذرخواهی کرد. اون‌ها دارن ازم سوء استفاده می‌کنن. الیوت من می‌دونم همه چی با اعتراف کن به جاش با قول میدیم که به مصونیت قضایی بدیم. محاکمت نکنیم. ما فقط می‌خوایم بدونیم که چه اطلاعاتی به شوروی دادی؟ الان تو بریتانیا کیا دارن برای شوروی جاسوسی کار می‌کنن؟فیلبی گفت نه نه من جاسوسی نکردم. الیوت برای اولین بار با تمام وجودش با عصبانیت سر فیلبی داد زد که توی فلان فلان شده یه عمر تمام ما سرکار گذاشتی. یه عمر به منی که تمام قد هوات داشتم دروغ گفتی. به خانواده‌ات دروغ گفتی. به کشور خیانت کردی. الان دهنت باز کن بگو که تا سال ۱۹۴۹ جاسوسی می‌کردید دیگه ارتباطات باهاشون قطع کردی. ولی زیر بار نرفت. بهش میگه تا فردا ۲۴ ساعت بهت وقت میدم دقیقا همین ساعت همینجا دوباره هم می‌بینیم و امیدوارم که حرفی واسه گفتن داشته باشی رفیق قدیمی!فیلبی رفت. در رو بست. به الیوت گفت اصلا کو اون مدرکی که ازش حرف می‌زنی؟ قبول داشت که مجرمه و الیات حواسش به این موضوع بود. فرداش فیلبی سر ساعت چهار دوباره اومد همونجا. دوتا کاغذ از جیبش درآورد. تو این کاغذها یه سری اطلاعات در مورد فعالیت‌هاش تا پایان جنگ جهانی دوم یعنی سال ۱۹۴۵ نوشته‌ بود؛ ولی اطلاعاتش انقدر بی‌ارزش بودن که عملا هیچ فایده‌ای نداشت. اما از یک جهت دیگه‌ای به درد می‌خورد. از این جهت که بالاخره از فیلبی اعتراف گرفته بودند که توش گفته بود برای شوروی جاسوسی می‌کرد و زیرش امضا کرده بود.الیوت گفت این دری‌وری که اینجا نوشتی به درد من نمی‌خوره. اگه واقعا مصونیت می‌خوای و نمی‌خوای که محاکمه بشی باید ریز ریز اطلاعاتت رو بهم بدی. یه لیست بهش داد از کسایی که تو وزارت خارجه و سازمان‌های اطلاعاتی مشکوک به جاسوسی بودن. گفت بگو ببینم کدومشون جاسوسند؟ فیلبی یه نگاهی به انگلیسی کردی نصف بیشتر اینا الان جاسوسند که بخواد همه رو لو بده که هیچی دیگه. گفت نه من کسی رو نمی‌شناسم. الیوت پیش خودش گفت همین که یه روز تونستم ازش یه اعتراف امضا شده بگیرم فعلا کافیه.بعدش فیلبی الیوت رو دعوت کرد خونه‌اش. گفت پاشو واسه شام بیا پیش ما. الیوت گفت باشه به یاد اون قدیم‌ها. شب با همسرش رفت خونه‌ فیلبی و دید فیلبی دراز به دراز افتاده رو زمین و زنش بالا سرش داره می‌زنه تو سر خودش. چی شده؟ چی نشده؟ دوباره انقدر خورده که مست از حال رفته.فرداش دوباره بازجویی‌ها ادامه پیدا کرد و چهار روز طول کشید و فیلبی هر بار اطلاعات بیشتری می‌داد ولی هنوز برای بریتانیا کافی نبود. اون‌ها اسم جاسوسی شوروی می‌خواستند ولی اون فقط اسم کسایی را داده بود که تو خود شوروی بودند و بهشون دسترسی نبود. الیوت دیگه اینجاها لحنش یکم عوض شده بود. او می‌گفت اطلاعات بده تا مصونیت بگیری بری دنبال زندگیت ولی الان می‌گفت مصونیت دادن بستگی به این داره که ما چقدر از اطلاعاتی که میدی راضیم.بعد از چند روز بازجویی کردن به الیوت خبر دادن که ادامه‌ بازجویی رو بده به فلانی. خودش باید بره یه ماموریت جدید. اونم گفت باشه واقعا خودش هم از نظر روحی براش سخت بود که بشینه جلوی فیلبی از اعتراف بگیره. ولی تا اون موقع هم کارش و واقعا خوب انجام داده بود. الیوت مسولیت سپرد به یه آدم دیگه ولی بعدش ماجرایی پیش اومد که واقعا قضاوت کردنش سخته. اینکه عمدی بوده یا سهوی هیچ نیروی مراقبی واسه فیلبی نذاشت. هیچ میکروفونی تو خونش نذاشت. هیچ چیزی که نشون بده فیلبی تحت نظر دارن کنترلش میکنن وجود نداشت.الیوت رفت و دقیقا فردای رفتنش فیلبی با یه کتاب تو دستش رفت توی بالکن آپارتمانش وایساد. پیغام واضح به رابطه روس رسید. همون روز فیلبی رابطش تو یه کافه‌ی گمنام توی بیروت قرار گذاشتن. فلویدداستان تعریف کرد رابطش بلافاصله پرید سفارت هماهنگیا انجام داد و به فیلبی خبر داد که هر وقت سر ظهر از بالکن دیدی که تا به دست دارم از جلوی آپارتمان رد میشم بدون که وقت رفتنه.چند روزی گذشت و اون نفری هم که جایگزین الیوت بود زنگ زد به فیلبی که همدیگه رو ببینیم یکم صحبت کنیم. فیلمفارسی دو روز دیگه الان زیاد شرایط روحی خوبی ندارم. می‌خواست زمان بخره .اونم خیلی سه پیچش نشد. گفت باشه. همون روز فیلبی همسرش به یه مهمونی دعوت شدن. فیلبی قبول کرد که بعد از چند روز بالاخره از خونه بزنه بیرون بره مهمونی. بارون میومد شدید. فیلبی تو بالکن داشت قهوه می‌خورد که دید بله یه نفر کتاب به دست بالاخره که رابطش باشه از جلوی خونش رد شد. جلدی پرید به همسرش گفت که یه کار فوری پیش اومده و باید بره ولی خودش به مهمونی می‌رسونه.هشت شد خبری ازش نشد. همسر بچه‌هاشم توی مهمونی منتظر اون بودن شد نه خبری نشد صاحب مجلس گفت دیگه ما شما می‌خوریم حالا تا فیلیبی بیاد. دوازده شب خبری شد همسرش برگشت خونه ببینه اونجاست؟ دید خونه هم نیست. خیلی نگران شد. پیش خودش فکر کرد حتما بلایی سرش آوردن یا دزدیدن. زنش ابدا چیزی از فعالیت‌های جاسوسی فیلبی نمی‌دونسته. فکر می‌کرد تنها کارش همون روزنامه‌نگاریه. زنگ میزنه به همون جانشین الیوت و میگه که فیلبی گم شده. اونم میگه نگران نباش. الان من بلند میشم میام اونجا.همزمان که اون می‌رفت خونه‌ی فیلبی یه ماشین دیپلمات از سفارت شوروی در ایورا افتاد سمت بندر سرنشینش کی بودن؟ فیلبی رابطه روس و یکی از کارمندان سفارت همون موقع تو بندر یه جاسوس روسیه ملوان روس و سیاسرد بود و حسابی داشت بهش حال می‌داد. این ملوان کسی بود که فیلم قرار بود با هویت اون سوار کشتی بشه. فیلبی با استقبال ناخدای کشتی تجاری روسیه وارد عرشه شد و بلافاصله هویت جدید و لباس‌های گرم بهش دادن و دو تا شیشه براش باز کردن.حالا خونه‌ی فیلبی چه‌خبره نماینده‌ الیوت به شکل عجیبی خونسرد نشسته بود رو مبل. همشم به همسر فیلبی می‌گفت آروم باش به هیشکی هم زنگ نزن تا صبح که ببینیم چیکار باید بکنیم؟ شوکه نبود. انگار انتظارش داشت. تازه دو سه صبح بود که به لندن خبر داد که فیلبی ناپدید شده. جالب‌تر اینه که وقتی به الیوت خبر دادن خیلی زود رسید بیروت انگار خیلی هم از لبنان دور نشده بوده. مستقیم رفت خونه‌ی فیلبی خیلی سربسته به همسرش گفت تو که می‌دونی شوهرت یه آدم عادی نبوده؟ پس نگران نباش دم دمای صبح کشتی روسی خیلی هول هولی نصف بار و خدمه را جا گذاشت و رفت. رفت و فیلبی هم با خودش برد.از فیلبی تو روسیه مثل یک قهرمان استقبال شد. روزنامه‌ها تیتر زده بودن سلام آقای فیلبی. تا هفته‌ها بعد از فرار فیلبی دولت هنوز علنی اعلام نکرده بود که اون پناهنده‌ شده. گفتن ناپدید شده. همسرش هم می‌گفت شوهر من دزدیدن. واسه همین چند هفته بعد از فرار فیلبی وقتی یه نامه بهش رسیده بود که فیلبی از خواسته بود بیاد مسکو فکر می‌کرد برای اونم تله‌ گذاشتن. تا این که آخر سر الیوت تونست قانعش کنه که فیلبی واقعا یه جاسوس روس بوده.در مورد فرار فیلبی واقعا حرف زیاده. یه سری معتقدند که فیلم رولت فریدا چون اولا ترجیح می‌داد همچین آدمی دیگه وارد بریتانیا نشه. دوم اینکه محاکمه کردنش هزینش خیلی برای دولت زیاد بود. طبق قانون احتمالا فیلبی باید اعدام کردن. حالا اگه اعدامش می‌کردن، خب با این آبروریزی شسته نمیشد که حتی ممکن بود رابطشون با شوروی هم خیلی بدتر بشه. اعدامش نمی‌کردن. همه می‌گفتند که چرا اعدام نشده؟ ولی خب این فقط در حد فرضیه‌اس. چون طبیعتا دولت تکذیبش کرد ولی به هر حال همسر فیلبی هم با خواست خودش و بر خلاف نظر الیوت با هماهنگی سفارت روسیه رفت پیش فیلبی.فیلبی تو مسکو یه عمارت مجلل گرفته بود. کارش شده بود خوندن روزنامه‌های چند هفته قبل لندن که با تاخیر می‌رسیدن دستش. یه وقتایی میشاییلی رو گوش می‌کرد اونجا. مکلین و همسرش شده بودن تنها دوستشون. مکلین همونی بود که با برجس فرار کرده بودند. برجست سال به خاطر نارسایی کبد مرده بود. انقدر که الکل خورده بود.حالا یه چیز جالب بشنوید یک سال بعد از حضورشون تو مسکو همسر فیلبی میره آمریکا که پاسپورتش تمدید کنه. وقتی برمی‌گرده می‌فهمه که فیلمش خیانت کرده. با کی؟ با همسر مکلین. لعنتی تو غربت به زن تنها دوستش رحم نکرد. واقعا آدم نمی‌شد. ازدواجش به هم خورد. دیگه همسرش هم سال ۶۴ ترکش کرد. بنده خدا سه چهار ساعت بعد هم تو لندن مرد.فرار فیلبی یه ایل آدم به دردسر انداخته بود. عالی‌رتبه‌ترین آدمای ام‌ آی ‌سیکس بازجویی شدند؛ حتی الیوت. بازجویی‌های الیوت که خیلی طولانی بود. چون رفیق صمیمی بود داستان شده بود. برای شدید ولی آخر تونست ثابت کنه که بی‌گناه. چند ماه بعد فرار فیلبی نامه‌ای به الیوت نوشته بود که آره من متاسفم برای این اتفاقات. ولی یادم میمونه که تو همیشه هوای من داشتی. بیا یه قرار بذاریم که با هم رو در رو صحبت کنیم. من می‌خوام یه سری چیزها رو برات توضیح بدم؛ ولی بدون اینکه کسی خبر داشته باشه.بیبی فکر می‌کرد که الیوت از روی عمد آزاد گذاشته بود که فرار کنه. تو نامه‌اش قدیما خیلی صمیمی باهاش حرف زده بود. انگار که مثلا همه‌ این اتفاق‌ها یه سوءتفاهم ساده بوده. الیوت کارت می‌زدی واقعا خونش در نمیومد. سرخ شده بود از عصبانیت. وقتی نام روند باز یاد همه‌ اون آدمایی افتاد که فیلم به کشتن داده بود. جواب نامه‌اش هم تو یه جمله‌ی کوتاه داد که یک دنیا حرف پشتش بود. نوشت از طرف من سر مزار ولکوف گل بذار. ولکوف همون افسر روسی بود که می‌خواست پناهنده بشه. اگه یادتون باشه فیلبی لو داده بود و شوروی هم خودش و زنش اعدام کرده بود.به هر حال فیلبی تا آخر عمرش با همسر جدیدش نه همسر ملی با یه زن جدید دوباره توماسو زندگی کرده و حتی کتابی هم به عنوان زندگینامه چاپ کرد که با ویرایش کا گ ب منتشر شد. پر دروغ و بزرگ‌نمایی در مورد سازمان اطلاعات شوروی بود. خلاصه اینکه داستان فیلبی سال ۱۹۸۸ تا ۷۶ سالگی توی بیمارستانی در مسکو تمام شد.بعد از مرگش براش یه مراسم باشکوه گرفتن. خاکسپاری خیلی مجللی براش برگزار کردن. چند دهه بعد یه تری برای یادبود چاپ کردند که دو تا نیمرخ فیلبی روبروی همدیگه کشیده بودن. انگار یه جورایی داشتن دو وجه شخصیت این آدم نشون می‌دادن؛ اما الیوت علیا تا آخر عمرش یاد فیلبی بود. رفیق آدم میخواد داشته باشه اینجوری داشته باشه. انصافا اون آخریه دیگه خیلی کینه‌ای نسبت بهش نداشت ولی یه وقتایی که یاد روس‌های کشته‌شده میوفتاد عصبانی می‌شد.یه چتری داشت که موقعی که جوون بودن از فیلبی گرفته بودش. چتر همیشه پیش خودش نگه داشت تا سال ۱۹۹۴ که مرد. شیش سال بعد از فیلم اونم قبل از مرگش یه کتاب نوشته و داستان‌های جاسوسی توش تعریف کرده بود. حالا اسم کتاب چی باشه خوبه؟ هیچوقت یه مرد از رو چترش قضاوت نکن.چیزی که شنیدید چهل و یکمین اپیزود راوکست بود. اپیزودهای راوکست رو از سایت پادکست اکساتی آر و تمام اپلیکیشن‌های پادکست‌گیر می‌تونید بشنوید. شبکه‌های اجتماعی ما رو فراموش نکنید. تلگرام، توییتر، اینستاگرام کلی مطلب تکمیلی هست که اونجا منتشر می‌کنم و یادتون نره که بزرگترین حمایتی که می‌تونید از راوکست بکنید معرفی کردنش به بقیه‌ است. کلا بزرگترین حمایتی که از کل پادکست‌های فارسی می‌تونید بکنید معرفی کردنشون به بقیه هست. خیلی مخلصم! دمتون گرم!بقیه قسمت‌های پادکست راوکست را می‌تونید از این طریق هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/%D8%AF%D9%88%D8%A6%D9%84-%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D9%88%D8%B3%D8%A7%D9%86-id6026440-id674626267?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%AF%D9%88%D8%A6%D9%84%20%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D9%88%D8%B3%D8%A7%D9%86-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست راوکست</category>
                <author>پادکست راوکست</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jul 2024 11:36:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود ۴۰؛ راسپوتین، قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/ravcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B4%DB%B0-%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-nepecbemefjs</link>
                <description>سلام ایمان نژاداحد هستم و شما به چهلمین اپیزود راوکست گوش می‌دید. این قسمت دومین و آخرین قسمت از داستان زندگی راسپوتین به عنوان قدیس یا ابلیس. اگر قسمت اول نشنیدید لازمه که اول باید اون قسمت بشنوید. چون مطالب این اپیزود کاملا در ادامه قسمت اول هستش. قبل از اینکه وارد داستان بشم یادآوری می‌کنم که این قسمت برای کودکان مناسب نیست.تا به اینجای کار براتون از کودکی راسپوتین گفتیم. دهقان ساده‌ای که از بچگی شر و شور بوده. عیاشی می‌کرده. خودش و خانواده‌اش ادعا می‌کردند که پیشگویی می‌کنه و در ۲۷ـ۲۸ سالگی یکباره تصمیم می‌گیره که مسیر زندگیش عوض کنه برای سفرهای زیارتی میشه تو این سفرها کلی آموزه‌های مذهبی یاد می‌گیره و مدعی میشه که حتی مریم مقدس رو دیده. از طرفی هم با فرقه‌های مذهبی مختلف آشنا میشه و آیین اون‌ها رو یاد می‌گیره که همچین اخلاقی نبودن.بعد یواش یواش خودش شروع می‌کنه به موعظه کردن. برای خودش مرید جمع می‌کنه و با توجه به جامعه‌ به‌شدت مذهبی روسیه که شدیدا درگیر خرافات بودن شایعاتی پخش میشه که پیامبری از سیبری ظهور کرده که قدرت پیشگویی و مریض شفا دادن داره. این شایعات به پایتخت هم می‌رسه و راسپوتین تصمیم می‌گیره برای هدف‌هایی که تو سرش بوده بره پایتخت.پایتخت که می‌رسه با مقامات مذهبی دیدار می‌کنه و خیلی زود بینشون شناخته میشه و حسابی تحویلش می‌گیرن. توی پایتخت موندگار میشه. اونجا برای خودش محفل‌های خصوصی راه می‌اندازه. با زن‌های زیادی هم ارتباط برقرار می‌کنه و می‌ذاره تو کار خوشگذرونی کردن که اکثرشون خام حرف‌های قلمبه سلمبه عجیب و غریبش شده ‌بودن. باور کرده بودن که اون قدرت ماورایی داره. بعد از طریق واسطه با خاندان سلطنتی یعنی تزار، نیکلای دوم و ملکه الکساندرا آشنا میشه که شدیدا خرافاتی بودن.این خانواده راسپوتین از همین فرصت استفاده می‌کنه و خانواده رو تحت کنترل خودش می‌گیره. به‌خصوص اینکه از وقتی وارد قصر شده بود، پسر تزار الکسی هم که مریض بود بهتر شده بود و این‌ها فکر می‌کردن که راسپوتین براشون معجزه کرده. اون هم نفوذش روی دربار بیشتر میشه و قدرت بیشتری می‌گیره. به حدی که تزار ملکه برای خیلی از تصمیماتش قبلش با پیشگوی دربار که راسپوتین باشه مشورت می‌کردن و این قدرت گرفتن و شهرتش از یه جایی به بعد باعث حسادت یه سری از مقامات اشراف‌زاده‌ها میشه.اینجای داستان دیگه رسیدیم به سال ۱۹۱۴. ۱۴ سال از حضور راسپوتین در پایتخت می‌گذشت و با کارایی که کرده بود و قدرت زیادی که پیدا کرده بود حسابی برای خودش دشمن تراشیده بود. راسپوتین روز به روز بیشتر خودش درگیر حاشیه می‌کرد. اون سال پلیس مخفی روسیه فهمید که راسپوتین پیش یه آدمی که ظاهرا موزیسین هم بوده، هیپنوتیزم کردن یاد گرفته بود که باهاش ذهن آدم‌ها رو کنترل می‌کرد.هر چه بیشتر سر زبون‌ها می‌افتاد، مخالفانش بیشتر برای از بین بردنش شیر می‌شدن. یکی از این دشمنان نخست وزیر وقت روسیه بود. این بابا اوایل خیلی مخالفتی با راسپوتین نداشت. کاری به کارش نداشت؛ ولی وقتی دید جایگاه خودش داره به خطر میوفته کم‌کم صداش دراومد. مخصوصا اینکه یه بار رفته بود قصر که تزار رو ملاقات کنه، بعد کلی پشت در معطل نگه داشته بودن. بعد که فهمیده بود که این همه وقت راسپوتین توی دفتر تزار بوده که اجازه‌ ورود بهش نداده‌ بودن.عاقبت کار به جایی کشید که جناب نخست وزیر به تزار گفت که اینجا یا جای من یا جای راسپوتین و تزار قطعا انتخاب اول و آخرش راسپوتین بود. نخست وزیر از قصر رفت و چند وقت بعد هم ترور شد. هیچ وقت به طور دقیق مشخص نشد که کی پشت ماجرای ترور بوده؟ ولی انگشت اتهام بیشتر از همه به سمت راسپوتینه.اون سال‌ها بیشتر از هر وقت دیگه‌ای اروپا آماده‌ ورود به یک جنگ جدید بود. صد سالی می‌شد که از آخرین جنگ فراگیر تو اروپا می‌گذشت و اختلافات سیاسی مثل آتش زیر خاکستر هر آن ممکن بود شعله بکشن. خود روسیه هم یکی از همون کشورهایی بود که برای شروع جنگ لحظه‌شماری می‌کرد تا قلمرو خودش رو گسترش بده. هدف اصلیش حمله به خاک امپراتوری عثمانی بود. همون ماجرای قدیمی جنگ بین امپراتوری مقدس مسلمون‌ها که معروف‌ترین و همون داستان سقوط قسطنطنیه به دست مسلمون‌هاست.برخلاف تزار، حکومت روسیه در جنگ مخالف جدی داشت. راسپوتین یه بار جلوی جنگ گرفته بود و هر وقت که تزار حرف از جنگ می‌زد، چهارتا پیشگویی ترسناک می‌کرد. این سری که با تزار مخالفت کرد، واکنشی ازش دید که انتظارش رو نداشت. تزار بهش گفت که بهتره که برای آرام شدن مخالفت‌ها و حضور اون توی قتل برگرده به روستاشون. اینجوری فقط کسایی اطراف تزار موندن که دنبال جنگ بودن. دور شدن راسپوتین از پایتخت تقریبا هم‌زمان شده بود با بهونه‌ شروع جنگ جهانی، اول یعنی ترور ولیعهد اتریش مجارستان به دست یک مردی از صربستان.بعد از این اتفاق، اتریش دنبال انتقام از صربستانی بود که متحد اصلیش روسیه بود و روسیه هم شدیدا با آلمان که متحد اتریش بود مشکل داشت. حتی به دنیا اومدن بزرگ شدن ملکه الکساندر در آلمان هم نتونسته بود آتش اختلافات رو خاموش کنه. به هر حال راسپوتین از پایتخت دور شد و برگشت دهکده‌شان؛ ولی اونجا اتفاقی افتاد که همه رو شوکه کرد. چی بود این اتفاق؟ راسپوتین ترور شد.قضیه از این قرار بود که راسپوتین داشته از کلیسا برمی‌گشته خونه‌اش که می‌بینه جلو در خونه‌اش یه زنی نشسته یه زنی که ظاهرا گدا بوده. این خانوم میره سمت راسپوتین و ازش صدقه می‌خواد. همین که راسپوتین دست می‌کنه جیبش که پول دربیاره، اون زن هم با چاقو فرو می‌کنه تو شکم راسپوتین. راسپوتین خودش رو جمع و جور می‌کنه و فرار می‌کنه. اون بدو زن بدو! می‌خواست هر جور که شده ضربه‌ آخر رو بزنه و قال قضیه رو بکنه ولی نمی‌تونه. مردم روستا می‌ریزند سرش و راسپوتین رو نجات میدن.حالا این زن کی بوده؟ یه سری میگن یه روسپی بوده که به خاطر نفرت از مردهای زن‌باز به تحریک یک کشیشی که طرفدار راسپوتین بوده اما اون موقع مخالفش شده اومده راسپوتین رو بکشه. تا هم انتقامش از مردهای هوس‌باز بگیره، هم مذهب واقعی مسیحیت رو از شر یک پیامبر دروغین نجات بده. ظاهرا این خانم چهره‌ ناراحت کننده‌ای هم داشت. انگار بینیش از بین رفته بوده که طرفداران این نظریه اول میگن که یکی از همون مردهایی که باهاش هم‌خواب بوده بینیشو بریده بوده. ولی یه سری هم میگن نه این خانم روسی نبوده؛ بلکه یکی از مریدان کشیش ایلدار بوده که باز به تحریک اون اومده و پیامبر دروغین و یه مرد هوس‌باز و شیطان‌صفت از بین ببره.در مورد ظاهرش هم اریداتا که بعدها می‌نویسه میگه به خاطر بیماری اینجوری شده بوده؛ ولی تو کتابش کلا دست داشتن در ترور راسپوتین رو تکذیب می‌کنن. بعد وقتی اتهامات بهش جدی میشه ملکه تبعیدش می‌کنند و بعد فرار می‌کنه می‌ره به فنلاند. سر این ترورش تقریبا تا دم مرگ رفت و شاید واقعا شانس آورد که زنده موند!همون موقع که رو تخت بیمارستان بود جنگ شروع شد و تزار دستور بسیج عمومی برای شرکت در جنگ علیه آلمان را اعلام کرد. آلمان هم علیه روسیه اعلان جنگ کرد و اینجوری شد که جنگ جهانی اول رسما شروع شد. ولی باز هم با این وجود راسپوتین روی تخت بیمارستان یه نامه‌ای به تزار نوشت که تا دیر نشده کشور از جنگ بکشه بیرون ولی خب فایده‌ای نداشت. تزار تصمیمش رو گرفته بود.وقتی که از بیمارستان ترخیص میشه تحت‌نظر پلیس قرار می‌گیره. البته تا اون موقع هم تحت‌نظر بود ولی این بار دیگه رسمی و برای حفاظت از امنیتش بود. اون زنی که به جرم سوءقصد دستگیر کرده بودن انگ دیوونه بودن بهش زدن فرستادنش تیمارستان. البته خود این زن توی دادگاه بارها گفت که از نظر روانی سلامت سلامته؛ ولی به نظر میرسه که این تصمیم بیشتر برای این بود که مجبور نباشند فردی از مردم عادی به جرم حمله به راسپوتین رو مجازات کنن .می‌خواستن مخالفت‌ها با راسپوتین از اینی که هست بیشتر نشه.بعد از این داستان، راسپوتین رو آورد به مصرف شدید الکل. تقریبا دائم‌الخمر شده بود. یه مدت طولانی بود که مصرف نمی‌کرد ولی این ماجرای ترور شدنش دوباره هلش داد سمت مصرف الکل که احتمالا به خاطر ترس از ترور و فشار روحی بود که این اتفاق و احتمال افتادن اتفاقات مشابه داشت روش میاورد. الان دیگه شرایط اینجوری بود که تزار رفته بود به جبهه برای جنگ. راسپوتین هم تو خونه‌اش داشت دوران نقاهت می‌گذروند. مملکت هم افتاده بود دست ملکه. الان دیگه راسپوتین مجبور شده بود که برخلاف عقیده‌ای که داره در مورد جنگ و نبردهای روسیه دعاهای مثبت بکنه و پیشگویی‌های قهرمانانه انجام بده.از این طرف پیش‌بینی می‌کرد که روسیه تو فلان نبرد و فلان نبرد پیروز میشه ولی از اون طرفم ارتش روسیه هی شکست می‌خورد! هی شکست می‌خورد! یه چند وقتی گذشت و حال جسمی ر راسپوتین بهتر می‌شد. همچنین بگی نگی بهتر شد. یکم سرحال اومد. بعد اومد یه حرکت جدید انجام داد. خوراکش حاشیه و کارای عجیب غریب بود دیگه؟ اومد یه سری زن و مرد که یکی دو نفرشون همچین پیشینه‌ خوبی نداشتن به عنوان منشی استخدام کردن. به این منشی‌ها می‌گفتن حلقه‌ حقه‌بازها! البته مخالفان راسپوتین این لقب رو بهشون داده بودن.کارشون چی بود حالا؟ این‌ها میومدن آدم‌هایی که التماس دعا داشتن دعوت می‌کردن خونه راسپوتین. بعد ازشون یه پولی می‌گرفتن. راسپوتین یه چیزی می‌نوشت می‌داد بهشون که برن بدن به فلان وزیر و فلان مسئول که کارشون راه بیفته. البته خودش که سواد درست درمون نداشت. می‌داد کاتب‌ها براش بنویسن. این یادداشت‌ها و اون دست‌نوشته‌ای که از راسپوتین باقی مونده یا از نظر نگارشی و املایی خیلی پر اشتباه  و خرچنگ قورباغه‌اس، یا همونطور که گفتم کاتب‌ها براش نوشتن.این منشیان بیشترشون می‌گشتن دنبال آدم‌های پولدار و ثروتمند که بتونن پول بیشتری ازشون بگیرن. حالا این گندش دراومد که نهایتا یک سوم پولی که از آدم‌ها به عنوان هدیه می‌گرفتند رو می‌دادن به راسپوتین. بقیه‌اش رو خودشون برمی‌داشتن. راسپوتین هم یه چند باری مچشون گرفت ولی به هر حال این آدم‌ها شده بودن معتمدین راسپوتین.از طرفی اگر زنی برای درخواست میومد پیش راسپوتین، نسبت به اینکه درخواستش و چقدر به کمک اون نیاز داره انتظارات ازش بیشتر می‌شد. مثلا تو یه مورد یه زن جوانی از راسپوتین درخواست کرده بود که شوهر تبعیدیش رو برگردونه پیشش.  هم پول ازش گرفته و هم می‌خواست باهاش هم‌خواب بشه. حتی تهدید کرد که یا به خواستش تن میده یا دیگه شوهرش نمی‌بینه. یه مدت این خانوم توی یه هتلی می‌دید و هرکاری می‌خواست باهاش کرد تا این که یهو گذاشتش کنار. به منشی‌ا‌ش گفت دیگه اون رو تو خونه‌اش را نده. این کار با چند نفر دیگه هم انجام داده بود. یه مدت از یکی سوء استفاده می‌کرد. می‌ذاشت کنار. نفر بعدی!اگه خاطرتون باشه با اولگا هم همین کار کرده بود دیگه؟ البته اینجا یه نکته‌ای هم بگم اسم خواهر تزار هم اولگا بود؟ حالا احیانا بعدا خارج از این پادکست خواستید در مورد راسپوتین تحقیق کنید این تشابه اسمی گیجتون نکنه. به هر حال اما یادمون نره که راسپوتین هنوز جونش در خطر بود و هم خودش هم تزار و هم ملکه این می‌دونستن.رفت و آمدهای راسپوتین به قصر دیگه توی دفتری که جریانات روز قتل توش ثبت می‌کردند به دستور ملکه ثبت نمی‌شد ولی با این وجود باز یه اتفاق جدیدی علیه راسپوتین افتاد که خیلی سر و صدا کرد. راسپوتین عادت داشت که با درشکه رفت و آمد کنه و تو یکی از همین رفت‌وآمدها یه روزی یه ماشین می‌زنه به درشکه‌. راسپوتین آسیب خیلی جدی نمی‌بینه؛ ولی پلیس احتمالش رو میده که هدف ترور راستپوتین بوده باشه.چند روز بعد یه نامه‌ای از یک فرد ناشناس می‌رسه دست پلیس که گفته بود جون راسپوتین در خطره و احتمالا یه عده‌ای قراره دوباره برن سراغش. پلیس مجبور میشه یه تعداد محافظ‌هاش بیشتر هم بکنه. بعد از ماجرای تصادف، یکی از روزنامه‌های روسیه تیتر زد که ضدمسیح و شیطان و ضدکلیسا تصادف کرده. انقدر فضا حداقل بین گروه‌های اجتماعی دیگه غیر از مردم عادی علیه راسپوتین بوده، همزمان تو قصر تیم علیه راسپوتین داشت شکل می‌گرفت که در راس‌شون خواهر تزار، فرماندهی کل قوای روسیه و چند نفر از بستگان تزار و ملکه.اشراف‌زاده‌های دیگه برای حذف راسپوتین برنامه‌ریزی می‌کردن ملکه هم برای اینکه یه وقت تزار تحت تاثیر حرف‌های فرمانده کل قوا قرار نگیره که دائم کنارش بود، مرتب به تزار نامه می‌نوشت. توی نامه‌هاش هم همیشه از راستپوتین حرف می‌زد. از خوبی‌هاش می‌گفت. بهش یادآوری می‌کرد که یادش بمونه که کی بوده که پسرشون شفا داده؟ همش نگران این بود که تزار تحت تاثیر حرف‌های بقیه بخواد از راسپوتین رو برگردونه؛ ولی اون چیزی که ملکه ازش می‌ترسید اتفاق افتاد.تزار تصمیم گرفت که یه سری تغییرات بین وزیر وزرا و مقامات عالی کشور انجام بده و این تغییرات اصلا به نفع راسپوتین نبودن. اول از همه اومد رییس شورای کشور که با نظر راسپوتین انتخاب می‌شد رو عوض کرد. این اتفاق خیلی به راسپوتین این فشار آورد. خیلی توهین بود براش! واسه همین تصمیم گرفت که بند و بساطش و جمع کنه برگرده روستاشون؛ ولی این کارش دلیل داشت. اون می‌دونست که ملکه و تزار ولیعهد چقدر بهش وابسته هستن. می‌خواست کاری کنه که اون‌ها دوباره خودشون مجبور بشن ازش درخواست کنند که برگرده پایتخت.داشت آماده می‌شد که برگرده پایتخت که باخبر شد که وزیران کشور هم با دستور تزار تغییر کردن. سریع به آنیا پیغام میده که به گوش ملکه برسونه که راسپوتین از این اتفاقات اصلا راضی نیست و چند تا پیشگویی می‌زنه تنگش که آره اگه اینجوری بشه اون جوری میشه! فلانی بیاد همه چی میره رو هوا! ملکه‌ این‌ها رو چهار تومن می‌ذاره روش و با آب و تاب بیشتر می‌رسونه به تزار.آنیا گفتم یادتونه؟ کی بود؟ آنیا ندیمه خیلی نزدیک ملکه بود که خیلی با همدیگه جیک و پیک داشتن و از حامیان راستپوتین توی قصر بودش. دیگه دشمنی راسپوتین و مخالفانش علنی شده بود. فرماندهی کل داشت تمام تلاشش رو انجام می٬داد که تزار رو مجبور بکنه که راسپوتین رو حداقل بذارتش کنار. همزمان بقیه اطرافیان تزار تو جبهه هم مرتب از خرابکاری‌ها و دخالت‌های بیجای راسپوتین از این ور اون بخش می‌گفتن.از اون طرف هم ملکه رو مدام برای تزار نامه می‌نوشت مرتب بهش می‌گفت که نذاری فلان روت تاثیر بذاره. تو تزاری! تو باید تصمیم‌گیرنده‌ نهایی باشی! نذار بقیه روت نفوذ داشته باشن. هی بهش نامه می‌نوشت که شیرش کنه. راسپوتین برای ملکه نامه نوشت و درباره‌ فرماندهی ارتش پیشگویی بد کرد و اون هم به تزار نامه می‌نوشت و همین حرف٬‌ها رو تکرار می‌کرد که آخر سر تزار مجبور کردند تا فرماندهی کل هم بذاره کنار و خودش مسئولیت اون هم به عهده بگیره. راسپوتین اولین برد بزرگش جلوی یکی از بانفوذترین آدم‌های حکومت به دست آورد.یه چند وقت گذشت و راسپوتین دوباره یه داستان جدید درست کرد. توی یکی از سفرهایی که در راه پایتخت روستاشون داشت، با کشتی سفر کرد. تو این مسیر هم کلی سرباز بودن که قرار بود اعزام بشن به جبهه. راسپوتین تا می‌تونست مست می‌کرد. میومد بین این سربازها که براش آواز بخونه. خودش هم باهاشون می‌زد زیر آواز و هر روز کارش شده بود عیاشی. انقدر این کارش تکرار کرد که مسافران از مسئولان کشتی خواستند که از راسپوتین به پلیس شکایت کنه. اون هم این کار کرد. شکایت رسید دست کی؟ دست همون کسی که نیروهاش راستپوتین رو تحت‌نظر داشتن. اون هم تمام تلاش کرد که راسپوتین رو بکشونه دادگاه محکومش کنن.اگه این اتفاق می‌افتاد سه ماهی زندانی می‌شد؛ ولی به جاش چه اتفاقی افتاد؟ رییس پلیس برکنار شد. این دومین نفر. البته بخوایم اون نخست‌وزیر هم حساب کنیم میشه سومین نفر! راسپوتین هنوز تو قصر کلی مخالف داشت که خیلیاشون از وزیر وزرا بودن. دوباره چی کار کرد؟ شروع کرد یه سری پیشگویی جدید علیه این وزیر انجام داد. ملکه هم که خوراکش این بود مغز تزار کار بگیره رگباری پشت هم نامه نامه نامه که تزار سست‌عنصر مجبور شد شروع کنه تغییر افراد به سلیقه‌ جناب راسپوتین!شنیدید که میگن فلانی مثل موم تو مشت فلان آدم بوده؟ تزار هم دقیقا همون موم بود توی مشت راسپوتین. بعدش هم داستان پسر راسپوتین پیش اومد. رسیده بود به سن خدمت. زمان هم زمان جنگ بود دیگه؟ راسپوتین می‌دونست اگه پسرش بره خدمت باید بره جنگ. نامه نوشت به ملکه که از تزار بخواد که پسرش معاف کنه ولی تزار اهمیتی نداده. هی ملکه نامه بده هی تزار اهمیت نداد. ملکه می‌گفت این مرد خدا همین یه پسر داره. ممکنه تو جنگ کشته بشه. راسپوتین به همه به ما خدمت کرده. تزار بهش گفت زن حسابی همین تازگیا پسر یکی از اشراف زاده‌ها تو جنگ کشته شده. من بخوام این معاف کنم جواب اشراف‌زاده‌هایی که پسرشون فرستادن جنگ چی باید بدم؟کشش ندم. آخر سر پسر راسپوتین میره خدمت. به یکی از بیمارستان‌های پشت جبهه می‌فرستنش که خطری هم براش نداشته‌ باشه. هر چه بیشتر می‌گذشت انگار حال روحی راسپوتین هی بدتر می‌شد. غرق الکل و عیاشی شده بود. بداخلاقی می‌کرد. پرخاشگر شده بود. حتی تو یه مورد پلیس‌هایی که مامور حفاظت از اون بودن گزارش دادن که یه روز با برادر و پدرش بحثش میشه، فحش و فشار کار انقدر بالا می‌گیره که باباش می‌گیره زیر مشت و لکد که محافظش میان جداشون می‌کنن.توی گزارششون گفتن پدر راسپوتین بهش میگه یه کار نکن به همه بگم جز انگولک کردن خدمتکار هیچی حالیت نیستا! داری همه رو بازی می‌گیری! راسپوتین گفته بود روحم پرغصه‌است. یکی دو ساعت خوبم بعدش همش افسرده‌ام. شرایط کشور و فشاری که روزنامه‌ها دارن رو میارن داره من از بین می‌بره. واقعا اینجوری بود! حال روحی اصلا از این رو به اون رو شده بود. انگار خودش داشت از درون نابود می‌شد.دهم ژانویه‌ ۱۹۱۶ راسپوتین آخرین جشن تولد زندگیش گرفت. ۴۷ ساله شده بود. ماموران امنیتی تو گزارششون نوشته بودن که مهمون‌های راسپوتین تا نصف شب مثل دیوونه‌ها می‌زدن و می‌رقصیدند، الکل می‌خوردن. کلی هم کادو آورده بودن براش. از ظرف و ظروف نقره و طلا گرفته تا پول نقد. تو مراسمش نامه‌ تبریک تولد تزار و ملکه رو خوندن که تولد ۴۷ سالگی مرد راستین خدا رو تبریک گفته بودن.احتمالا حدس می‌زند که این جریان بدون حاشیه نبوده دیگه؟ مراسم که تموم می‌شه یه سری از مهمون‌ها می‌مونه خونه‌ راسپوتین پیشش باشن. نصف شب یه دو تا مرد مسلح میان تو خون.ه کاشف به عمل میاد که شورای دو تا از زنانشون تو خونه‌ان که صلاح دونسته بودن شب هم پیش راسپوتین باشن. راسپوتین این زنان رو از در پشتی فراری میده و اون مرتبه می‌بینن زن‌هاشون نیستن ول می‌کنن میرن. ولی این جریان انقدر راسپوتین رو ترسونده بود که تا چند روز از ترسش پاش رو از خونه نذاشت بیرون. دیگه از سایه‌ خودش هم می‌ترسید. شاید حق هم داشت.راسپوتین خبر نداشت که وزیر کشور داشت برای جونش نقشه می‌کشید. داستان از این قرار بود که یه شبی جناب وزیر که از راسپوتین خوشش نمیومده و به یه آدمی پول میده که توی یه مهمونی سر راسپوتین رو بتونه گرم کنه که همه‌ مهمون‌ها برن. بعد راسپوتین که میاد بیرون بریزند سرش بذارنش که مثلا یه زهره چشمی ازش گرفته باشن ولی همه که میرن می‌بینن خبری از راسپوتین نشد.بعدا فهمیدن که طرف با راسپوتین رفاقت داره و با اون پولی که از جناب وزیر گرفتن مشروب می‌خورن. وزیر کشور هم کارد می‌زدی خونش در نمیومد. اونجا بود که برای اولین بار برمی‌گرده پیش رییس پلیس که باهاش بوده. میگه راسپوتین باید کشته بشه. بعدش هم دستور می‌داد که چند تا از منشی‌های اصلی راسپوتین رو دستگیر کنن و دستور تفتیش خونه‌هاشون میده.راسپوتین از عصبانیت می‌خواست عربده بکشه. می‌گفت این‌ها نمی‌خوان من آرامش داشته باشم. نمی‌ذارن غم و غصه‌ام تموم بشه. را راسپوتین به وضوح افسرده بود و سعی می‌کرد این افسردگیش رو با الکل و زن‌ها مخفی کنه. جریان کشیش ریدر که یادتونه گفتم یکی اجیر کرد راسپوتین رو بکشه؟ حالا این آدم رفته بود نروژ. بعد توی نروژ از اونجا تزار ملکه رو داره تهدید می‌کرد که اگه بهش پول ندن تمام نامه‌ها و تلگراف‌های خصوصی ملکه رو که به راسپوتین داده بود منتشر می‌کنن. وزیر کشور هم رفت سراغ این آدم که بیا من انقدر بهت میدم تو به جاش این نامه‌ها رو بفروش به من. بعدش هم بشینیم با هم دیگه یه نقشه‌ای بکشیم که راسپوتین رو بکشیم.ریدر هم توی نروژ اصلا اوضاعش خوب نبود. داشت توی کارخونه‌ها کارگری می‌کرد ولی می‌شینه یه دو دوتا چهارتا می‌کنه پیش خودش میگه با این قدرتی که راسپوتین داره بیان به جای همکاری با این بابا برم طرف راسپوتین و برگردم روسیه. یه نامه می‌فرسته به آنیا ندیمه ملکه و یه دونه می‌فرسته به خود راسپوتین که حواستون جمع کنید که این آدم نقشه‌ جدید کشیده! ملکه هم ماجرا رو می‌ذاره کف دست تزار. تزار هم بدون اینکه به وزیرش خبر بده از کار برکنارش می‌کنه؛ یه آدم جدید هم می‌ذاره جای اون. به همین راحتی یکی دیگه از دشمن‌های راسپوتین حذف شد.دیگه داستان داره به جای حساسش می‌رسه. بهار ۱۹۱۶ بود که به اطرافیانش گفت که احتمالا ماه‌های آخری که دارن می‌بینن و این لحظه‌ها رو غنیمت بشمارن. چون می‌خواد از این دنیایی که الان گرفتارش شده دور بشه و بره یه جایی که هیچ جنبنده‌ای نباشه. بره اونجا برای خودش تک و تنها تارک دنیا بشه. یه پیشگویی جدید هم افتاده بود تو دهنش که هی تکرار می‌کرد. خاندان سلطنتی تا وقتی سر پاست که من زنده‌ام! عجیب‌ترین و ماندگارترین پیشگویی بود که راسپوتین انجام داده بود. تو تاریخ موندگار شد. خاندان سلطنتی امپراطوری تا وقتی سرپاست که من زنده باشم. حتی رفت برای آخرین بار قبر سیمون قدیس رو هم زیارت کرد. قدیسی که خیلی بهش ارادت داشت.اون سال جنگ بالا گرفته بود دیگه؟ تو کشور یه سری هم به ملکه‌ای که بزرگ شده آلمان بود و حتی راسپوتین به چشم جاسوسان آلمانی نگاه می‌کردن. روسیه با آلمان تو جنگ بود و این‌ها می‌گفتن که این دو نفر اسرار کشور می‌فروشن به آلمان‌ها. ولی راسپوتین گفت موقع شروع جنگ من تو پایتخت بودم هیچ وقت نمی‌ذاشتم شروع بشه. اون زمان راسپوتین بیمارستان بود دیگه؟ ترورش کرده بودن. ولی دخالت‌هایی که به عنوان پیشگویی در عملیات‌های مختلف انجام می‌داد کفر فرمانده جنگ رو درآورده ‌بود.تو چند تا مورد درست قبل از شروع حمله به جبهه‌ دشمن، تزار دستور توقف عملیات داده بود. دلیلش چی بود؟ راسپوتین دلش به حمله نبود. پیش‌بینی کرده بود ممکنه شکست بخورن. از همه مهمتر اینکه راسپوتین داشت از طریق یک فرد عالی رتبه با آلمان‌ها صحبت می‌کرد که با تزار یک قرارداد صلح ببندن که جنگ زودتر تموم بشه. راسپوتین کلا مخالف جنگ بود. واسه همین هم بود که بهش انگ خیانت و جاسوسی برای آلمان‌ها رو می‌زدن. چون اکثر نظامی‌ها و اشراف طرف جنگ بودن.قدرت راسپوتین بی‌نهایت زیاد شده بود. تزار تا تو مقر فرماندهی جنگ بود، اختیار امور حکومت داده بود دست ملکه و ملکه هم کاملا تحت اختیار راسپوتین بود. اون موقع تو پایتخت فردی قدرتمندتر از راسپوتین نبود؛ ولی با این وجود ترس ترور هیچ وقت دست از سرش برنمی‌داشت. حتی می‌دونست که همین کسایی که الان به عنوان محافظ دارن امنیتش تامین می‌کنن پاش که بیفته کت بسته تحویل دشمناش می‌دنش.اواسط سال ۱۹۱۶ بود که روسیه آتش زیر خاکستر شده بود. تو جنگ شکست پشت شکست و داخل کشور هم شرایط اقتصادی فاجعه! بعضی شهرها قحطی اومده بود. غذا خیلی سخت پیدا می‌شد. این وسط یه عکسی به شکل گسترده تو کشور پخش شده بود که راسپوتین و دارو دسته‌اش پشت این میز در حال خوردن و نوشیدن نشون می‌داد که چندتا نوازنده‌ هم پشتشون وایساده بودن و داشتن میزدن و می‌خوندن. خیلی براش گرون تموم شد! این عکس در شرایطی که مملکت روی هوا بود و مردم به زور یه لقمه نون گیرشون میومد، راسپوتین داشت عیش و نوش می‌کرد.همین موقع بود که همون فرمانده کل قوای سابق که تزار برکنارش کرده بود، یه نامه به تزار می‌نویسه و دوباره بهش هشدار میده که انقدر نذاره ملکه زیر گوشت وز وز کنه. تحت نفوذ افکار شیطانی راستپوتین دارن امپراتوری رو از بین می‌برن. هر لحظه ممکنه مردم دوباره انقلاب کنند. شرایط سلطنت اصلا خوب نیست! این‌ها رو من به عنوان یه دوست و حامی سلطنت امپراتوری روسیه دارم میگم. تزار جرات نکرد این حرف‌ها رو خودش مستقیم به ملکه انتقال بده. خود نامه رو براش فرستاد. اون هم طبق معمول گذاشت کف دست راسپوتین و راسپوتین نامه زد به تزار که با قدرت به کار ادامه بده. به این دسیسه‌ها هم اصلا اهمیت نده که آینده برای خاندان سلطنتی روشنه.این حرف‌ها رو کی زد؟ دو ماه قبل از شروع انقلاب و سقوط امپراتوری روسیه. همزمان هم تو پایتخت یکی از مهمترین تصمیم‌های تاریخ روسیه بین دو نفر از اشراف‌زاده‌ها گرفته‌ شد؛ قتل راسپوتین. این دو نفر کیا بودن؟ هر دوتاشون از اقوام تزار بودن. فیلیکس یوسوپف، همسر دخترخاله‌ تزار و دیمیتیر پالویچ پسرخاله‌ تزار. این دو نفر بین اشراف‌زاده‌ای روسیه به خصوص مخالفان راسپوتین خیلی نفوذ داشتن. جالب اینه که یوسوپف خودش از کسانی بود که رفت و آمد داشت با راسپوتین. حتی یه مدتی که مریض شده بود از راسپوتین خواست که درمانش کنه؛ ولی الان شده بود نفر اول مخالفین اون.فقط این دوتا هم نبودن. کلی آدم دیگه هم توی دومای روسیه، یعنی همون مجلس روسیه هم مخالف راسپوتین بودن که معروفترینشون ولادیمیر پوریشکوویچ بود. کسی که به عنوان نفر سوم به اون گروه دو نفره برای قتل راسپوتین اضافه شد. پوریشکوویچ یه سخنرانی خیلی معروف هم توی دومای روسیه علیه ملکه و راسپوتین انجام میده که مخالفت مقامات سیاسی با راسپوتین علنی می‌کنه. تو سخنرانیش میگه:«حرارت برآمده از آن نیروهای ظلمانی و برآمده از اون نفوذهای ظلمانی‌ است که به زور راه‌های دسترسی به مناصب بالا را برای آدم‌هایی که صلاحیت و توانایی اشغال را ندارند سیل و هموار کرده است. شرارت برآمده از اعمال نفوذهای کسانی است که راسپوتین در راس آن‌ها قرار دارد. من چند شب گذشته را نتوانستم بخوابم. من با چشمان باز در تختخوابم دراز کشیده بودم و همه‌ آن تلگراف‌ها و یادداشت‌ها و گزارش‌هایی که آن دهقان بی‌سواد خطاب به این وزیر آن وزیر نوشته بود از نظر می‌گذراندم. نمونه‌هایی وجود دارد که وزرا نتوانستند خواسته‌های آن دهقان بی‌سواد را برآورده کنند و در نتیجه این آقایان به رغم توانایی‌ها و شایستگی‌هایشان از کار برکنار شدند. من در طول دو سال و شش ماه گذشته کشور درگیر جنگ بوده، چنین می‌پنداشتم که نزاع‌های داخلی ما باید کنار گذاشته شود. اما حالا این ممنوعیت را نقض می‌کند تا مقام سلطنت را از اندیشه‌های توده‌های مردم و از نفرت آن‌ها از جنگیدن در جبهه‌های جنگ مطلع کنم. چیزی که ثمره‌ عملکرد وزرای تزار است. وزرایی که به مشتی عروسک خیمه شب‌بازی تبدیل شدند. عروسک‌هایی که رشته‌هایشان محکم در دست راسپوتین و ملکه است. ملکه‌ای که همنشین بد روسیه است که همچنان بر تخت سلطنتی روسی آلمانی باقی مانده و همچنان نسبت به کشور و مردمانش بیگانه مانده است.»می‌تونید تصور کنید که تزار بعدش با این حرف‌ها چه حالی داشته؟ اینجا دیگه فهمید که انتظار باید بین سلطنت و ملکه‌اش یکی رو انتخاب کنه و انتخابش هم ملکه بود. بعد این سخنرانی کلی آدم زنگ زدن به پوریشکویچ که تبریک دمت گرم و ترکوند و این حرف‌ها که یکیشون یوسوپوف بود. یوسوپوف فهمید که آدم نهایی نقشه‌ ترور راسپوتین رو پیدا کرده. باهاش یه قرار ملاقات گذاشت و داستان تعریف کرد. موافقتش برای شرکت در قتل راسپوتین گرفت، اما برای اجرای نقشه، اول باید اعتماد راسپوتین رو جلب می‌کردند و این کار به عهده‌ی یوسوپوف بود. چون قبلا باهاش در ارتباط بود و احتمالا راسپوتین بهش اعتماد می‌کرده.یوسوپوف اومد به راسپوتین گفت که درد سینه داره امونش رو می‌بره و اصلا نمی‌تونه نفس بکشه و می‌خواد راسپوتین خوبش کنه مثلا. اون هم قبول کرد. یه چند روزی به هوای درمان مرضی رفت خونه‌ راسپوتین و همیشه از در پشتی رفت‌وآمد می‌کرد که مامورای امنیتی نبیننش. بعد تو این رفت و آمدها یه چیز خیلی مهم فهمید. متوجه شد که ساعت ده شب که میشه محافظ‌هاش میذارن میرن. دلیلش چی بود؟ این بود که وزیر کشور دیدارهای یواشکی با راسپوتین داشته و ده شب به بعد انجام می‌داده. بعد واسه اینکه لو نرن به مامورها گفته بودن که ده که شد می‌تونن برن که احیانا اگر خواستن فوری راسپوتین رو ببینن دیگه هماهنگی نخوان بکنن. راحت برن بیان؛ ولی نه راسپوتین نه ملکه نه تزار هیچ کدوم از این داستان خبر نداشتن. فکر می‌کردن که محافظ‌ها ۲۴ ساعتِ اونجان.یوسوپف فهمید که بهترین تایم برای اجرای نقشه‌اشون همین ده شب به بعده که دیگه محافظی هم در کار نیست. سه نفری می‌شینن کلی نقشه می‌کشند و بحث می‌کنند که چیکار کنن؟ چیکار کنن؟ آخر سر به این سناریو می‌رسن. قرار میشه که از نقطه ضعف راسپوتین استفاده کنن، علاقه‌اش به زن‌ها. یکیشون خودش طعمه می‌کنه. چون می‌دونست که راسپوتین زن‌های زیبا رو خیلی بیشتر دوست داره دیگه؟ علاقه‌اش به زن‌های زیبا بیشتره.همسرش اون موقع از زنان زیبای روسیه بوده. مثلا می‌گفت که زن من اسیر شیطان هرزگی شده نیاز داره که یکی بیاد این اهریمن رو از وجودش بکشه بیرون. قشنگ چیزی گفت که راسپوتین بهش گفت یه شب بیا خونه‌امون، همسرت رو درمان می‌کنم. قرار میشه که وقتی راسپوتین اومد ببرن زیر زمین و همونجا مسمومش کنن. تا اون موقع زیرزمین خونه رو هم شبیه یه اتاق پذیرایی شیک و تر تمیز درست کنن که راسپوتین شک نکنه. از اون طرف هم بهش میگن که همسرش طبقه‌ بالا چند تا مهمون سر زده داره. هر وقت که اون‌ها برن میاد پایین.تا اون موقع با خوراکی‌هاشون کردن مسمومش می‌کنن. خلاصه خونه یوپوسف کنار رودخونه میکا بود. هنوزم هست. این رود پر آب هنوز هم توی سن پترزبورگ جاریه. اون طرف رود هم یه پاسگاه پلیسی بود که اجازه نمی‌داد اون‌ها از اسلحه استفاده کنن. مجبور بودن مسمومش کنن که یه وقت صدای شلیک اسلحه نره اون سمت داستان لو بره.اون برای همسرش که اون موقع توی کریمه بوده تعریف می‌کنه و میگه نیازی که تو هم کمک کنی بهمون؛ ولی اون قبول نمی‌کنه. حال و روز روحی خوبی نداشت. افسرده شده بود. رفته بود کریمه که یکم بهتر شه. حتی چند روز قبل از اجرای نقشه هم یه نامه میده به یوپوسف که من حالم خرابه، بهت نیاز دارم پاشو بیا اینجا پیشم. یوسوپف بهش میگه اوکی میام فقط تو یه کار کن. شونزدهم هیفدهم دسامبر یه تلگراف بزن به من و همین رو دوباره بهم بگو. من همون موقع راه میوفتم میام.شونزدهم هیفدهم روزی بود که اون‌ها نقشه کشیده بودند که داستان رو اجرا کنن. اون برای اینکه رفتنش فرار حساب نشه، از همسرش خواست که دوباره تلگراف بزنه که مثلا به خاطر اون از شهر رفته. البته اجرای نقشه یکم به تاخیر می‌افته آخرای ماه انجام میشه. یوسوپف طبق خواسته راسپوتین خودش شخصا به دنبالش میره و از در پشتی راسپوتین رو برمی‌داره بیاره سمت کاخ خودش. بعد باز دوباره از در پشتی ساختمون وارد کاخ بشن. راسپوتین هم شک نمی‌کرد. چون شفا دادن همسر یه پرنس چیزی بود که باید مخفیانه انجام می‌شد. دیگه کسی نباید از خبردار می‌شد. واسه همین براش عجیب نبود که انقدر مخفیانه بخوان برن و بیان.از اون طرف هم یوسوپف و همدستانش فکر این هم کرده بودن که اگر احیانا کسی اون‌ها رو با هم دید که دارن وارد کاخ می‌شن، بعدش باید چی کار کنن؟ قرار میشه که بعد عملیات یکیشون زنگ بزنه به یه رستورانی که راسپوتین اونجا پاتوق می‌کرده و سراغ راسپوتین رو بگیره. مسئول رستوران خب میگه که طبیعتا اینجا نیست دیگه؟ هنوز نیومده اینجا. اون‌ها از اون طرف می‌گن که عه پس هنوز نرسیده. پس احتمالا تا چند دقیقه دیگه می‌رسیم دوباره زنگ می‌زنم.اینجا دیگه پلیس باید ثابت می‌کرده که این تماس با نقش‌های قبلی بوده. آخرین کسی که بین مسیر کاخ رستوران رو دیده یه همچین شخصی هم وجود خارجی نداشته در واقع یه جورایی پلیس می‌پیچوندن دیگه؟ حداقل زمان می‌خریدن اما راسپوتین پدرسوخته‌تر از این حرف‌ها بوده. قبل از اینکه بره خونه‌ یوسوپف به چند نفر دیگه میگه که شب داره کجا میره برخلاف خواسته یوپوسف. اما دیگه فکر اینجاشو نکرده بود که ده شب به بعد هیچ محافظی از دور حواسش بهش نیست.دو شب بود. تازه رفت سراغ راسپوتین. قبل از اینکه روز اجرای نقشه هم برسه زیرزمین کاخ هم قشنگ آماده کردن. کلی وسایل تزیینی و نفیس و دکورهای خیلی آنچنانی اونجا چیدن. از فرش‌های ایرانی گرفته تا ظرف و ظروف نقره و طلا و یه کار کردن که اصلا شبیه یه انباری متروکه نباشه. به راسپوتین می‌خواستن بگن که اینجا اتاق مهمونایی که به شکل ویژه و سری باهاشون ملاقات می‌کنن. یه موسیقی هم قرار بود و طبقه بالا پخش بشه و همدستش یکم سر و صدا کنن که مثلا اون بالا مهمونیه. می‌خواستن یه جوری نشون بدن که انگار مهمون‌ها پایین بودن. بعد که راسپوتین اومد رفتن بالا. اینجوری که فضا رو از این حالت زیرزمین بودن و مشکوک بودن خارج می‌کردن.کیک و شیرینی رو آماده کردن و یه سری استکان چایی و مشروب نیم خورده هم روی میز گذاشتن چند تا ظرف پر تر و تمیز شیرینی و کیک برای راسپوتین آماده کردن که سمی ‌بودن. کتابی که بعدها نوشته میگه وقتی رفتم دنبالش رفتم بالا که حاضر بشه هم پیش خودم می‌گفتم که پس تو غیبگویی و پیشگویی؟ پس چرا الان خبر نداری که چه بلایی قرار سرش بیاد؟ چرا انقدر به من اعتماد داره؟ میگه حتی از راه پله که داشتیم میومدیم پایین از تاریکی زیاد واسه اینکه راه رو پیدا کنه دست رو دست هم پله‌ها رو اومدیم پایین. چه جوری انقدر به من اعتماد داشته اگه واقعا پیشگو بوده؟وقتی رسیدن کاخ یوسوپف سی دسامبر ۱۹۱۶ پوریشکوویچ و دیمیتر و دو نفر دیگه که بهشون اضافه شده بودند و طبقه بالا داشتن گرامافون و آماده می‌کردن که آهنگ پخش کنن و یه ذره شلوغ بازی دربیارن. همون موقع‌ها هم شنیدن که راسپوتین اومد و دارن میرن سمت زیرزمین. راسپوتین صدای آهنگ که شنید به یوسوپوف گفت چه خبره بالا؟ مهمونیه؟ گفت نه همسرم چند تا مهمون سر زده داشته. الان رفتن بالا. زود هم میرن. اون‌ها که برن ما هم می‌ریم بالا. حالا فعلا بریم پایین یه گلویی تازه کنیم.پایین که می‌رن راسپوتین محو تزئینات اتاق میشه. ظرف و ظروف و گنجه‌ها و دکوری‌ها حسابی درگیرش می‌کنن. بعد می‌شینن پشت میز یکم صحبت می‌کنن و یوسوپوف خنگ اینجا شیرینی‌هایی به راسپوتین داد که واسه خودش بودن. سمی نبودن اون‌ها. بعد که می‌فهمه چه سوتی داده؟ اون یکی ظرف می‌ذاره جلو راسپوتین. راسپوتین یه نگاه می‌اندازه و می‌گه دستت درد نکنه. این‌ها زیادی شیرینن. من اصلا کلا میل ندارم چیزی بخورم. زنت کی میاد؟پوریشکوویچ یکم دست و پاشو گم می‌کنه میگه بذار برم بالا ببینم چه خبره؟ الان زود برمی‌گردم. میره بالا به بقیه میگه که آقا این بو برده. میگه من هیچی نمی‌خورم. لو رفتیم دیگه. دوباره برمی‌گرده پایین. یه چند دقیقه که می‌گذره صدای بازشدن در بطری مشروب میاد. اونایی که بالا بودن فهمیده بودند که بله جناب پیشگو نتونسته مقاومت کنه. داره از شیرینی‌ها و نوشیدنی‌ها می‌خوره. چند دیقه دیگه هم احتمالا راسپوتین به افسانه می‌پیونده. ولی هی صبر کن هی صبر کن هیچ خبری نشد. منتظر بودن بیفته بمیره ولی هیچ اتفاقی نمی‌افتاد.بعد باهاش که چشم تو چشم شدم دیدم داره بهم لبخند میزنه. انگار داشت با چشماش به این می‌گفت که دیدی هرچی زور زدی هیچ کاری نتونستی با من بکنی؟ بعد یهو قیافش ترسناک شد. میگه تو صورتش که نگاه کردم حس کردم یه نیرویی داره فلجم می‌کنه. بعد یه لحظه به خودم اومدم دیدم روی کاناپه نشسته سرش انداخته پایین با یه صدای ضعیفی میگه تشنمه برام چایی بریز. بعد یهو نظرش به ساز قدیمی که گوشه‌ اتاق گذاشته بودم جلب ‌شد. بهم گفت برام ساز بزن و آواز بخون. آواز خوندن حالم خوب می‌کنه.دو ساعت از وقتی که اینا اومده بودن اون پایین می‌گذشت. خود پوریشکوویچ یادش رفته بود واسه چی اومده بودن اونجا؟ راسپوتین عصبی شده بود. پس چرا سم اثر نمی‌کنه؟ یکی دو بار به بهونه‌ اینکه بره ببینه مهمونای همسرش رفتن یا نه؟ رفت بالا اومد و سری آخر که دیگه صبرش تموم شده بود. اسلحه رو گرفت اومد پایین. گفت نمی‌دونم چه جوری اون چشم‌های تیزبینش اسلحه رو تو دست من ندید؟ شاید به خاطر تاثیر سم بود یا الکل گیجش کرده بود؛ ولی جای من حواسش به صلیبی بود که روی دیوار آویزون بود.رفتم پشتش وایسادم. صداش کردم برگشت سمتم. اسلحه سمتش نشونه گرفتم. هیچی نگفت. فقط زل زد تو چشمام. بعد شلیک کردم. یهو سکوتش با صدایی شبیه نعره‌ یک حیوان وحشی شکسته ‌شد. صدا که رفت بالا بقیه هم ریختن پایین که دیدن بدن راسپوتین افتاده جلوی کاناپه. انگار مرده بود. رفتم بالا سرش یه تکونی بهش دادن دیدم ظاهرا مرده تمومه. خوشحال سمت رفتن بالا جشن گرفتن.بعد یوسوپف انگار یه دلشوره‌ای گرفته باشه میگه بذار برم پایین دوباره یه سر به این مارمولک بزنم بیام. میره پایین می‌بینه آره همونجور افتاده همونجا. تکونم نمی‌خوره. میره نزدیک‌تر که مثلا نبضش بگیره تو یه چشم بهم زدن راسپوتین مثل یه ببر زخمی خرخر میگیره. هفت تا جون داشته. این بشر یه جوری رو پاش بلند شد که انگار نه انگار این همه سم خوروندن بهش و تیر زدن بهش! این همه الکل خورده!یوسوپف با این بدبختی خودش رو نجات میده. میره بالا که بقیه رو صدا بزنه. دوباره همه میان پایین می‌بینن نیست. از زیر زمین زده بود بیرون. میرن تو محوطه‌ کاخ می‌بینن تلوتلو داره میره سمت دروازه پرشکوهش. اسلحه رو درمیاره و سمتش نشونه می‌گیره. تیر اول شلیک می‌کنه خطا میره. دومی رو میزنه بازم خطا میره. گلوله‌ سوم که می‌زنه می‌خوره بهش. دقیقا جلوی در دروازه میفته زمین. میره بالا سرش دیگه کار تموم می‌کنه. گلوله‌ بعدی تو سر راسپوتین خالی می‌کنه و نفس راسپوتین رو واسه همیشه می‌بره.فردا صبح وزیر کشور با زنگ تلفن از خواب بیدار میشه. آدم پشت خط به وزیر گفت که صدای شلیک گلوله از داخل کاخ یوسوپوف شنیدن و بهشون خبر رسیده که راسپوتین گم شده. نزدیکش میگن که آخرین بار راسپوتین رو با یوسوپف دیدن. خبر گم شدن راسپوتین همون فرداش تو کل کشور پخش شد. بلافاصله یوسوپف قبل از اینکه بتونه از شهر خارج بشه احضار کردن ولی به هیچ عنوان زیر بار نرفت که راسپوتین اومده باشه خونه‌اش. کسی که بازجویی می‌کرد از خدمتکار راسپوتین شنیده بود که اون شب یوسوپف اومده دنبال پوریشکوویچ رفت در خونه‌اش ولی جرات نداشت حرف پرنس فامیل تزار رو با حرف یه خدمتکار نقد کنه.از نگهبانان کاخ که بازجویی کردن گفتن که ما صدای سه تا شلیک شنیدیم ولی وقتی رسیدیم جلوی دروازه‌ی کاخ پرنس بهمون گفت که یکی از مهمونشون مست کرده اومده بیرون به یه سگ تیراندازی کرده. پلیس نه مدرک محکمی داشت که یوسوپف رو محکوم کنه نه جراتش داشت. یوسوپف بازداشت خونگی میشه ولی از همین بازداشت‌هایی که به مجرم قاتل توی کشورهای خاورمیانه میدن. میرن خونه‌ دیمیتری که حرف‌هاشون یکی کنن که بدونن چی بگن به پلیس؟ پوریشکوویچ تونسته بود همون شب از پایتخت خارج بشه. از طرفی هم تزار دستور میده که تا پیدا شدن خبری از راسپوتین نشده این تحقیقات متوقف نشه.به هر حال بحث فامیل نزدیکش بود ولی ملکه مخالف بود. دلشوره امونش رو بریده بود. کلا تو قصر همه‌چی ریخته بود به هم. بالاخره بحث یه آدمی بود که داشت حکومت رو خط می‌داد. تزار انگار یه جورایی فهمیده بود که داستان از چه قراره؟ چه اتفاقی افتاده؟سه روز بعد از حادثه اوایل صبح، جنازه‌ای روی رودخونه‌ سن‌پترزبورگ پیدا می‌کنن. جنازه‌ راسپوتین بود. تو سرمای روسیه تو آب یخ زده بود. شب حادثه یوسوپف و همراه‌هاش جنازه‌ راسپوتین رو پتو پیچ کرده بودن انداخته بودن تو آب. پلیس برای اینکه بتونه جنازه رو تو جعبه جا بده مجبور شدن منتظر بمونن تا یخش باز شه.بالاخره کل کشور فهمیدن که راسپوتین مرد. خدا، پیشگو، غیب‌گوی ملکه و ناجی شهدای کشته‌شده مرد. جسد راسپوتین چند روز بعد توی کلیسای آنیا که آنیا خدمتکار ملکه ساخته بود دفن شد. درست چند هفته قبل از اینکه تمام کشور آشوب بگیره و امپراتوری خاندان رومانوف سقوط کنه، دقیقا طبق پیش‌بینی راسپوتین، یوسوپف تا زمان انقلاب مثلا حبس خانگی بود و بعد از انقلاب از روسیه رفت و تا هشتاد سالگی هم عمر کرد. دیمیتری برای ماموریت فرستاده شد ایران و پوریشکوویچ سال بعد به خاطر مریضی مرد.بعد از مرگ راسپوتین این شایعه شده بود که ملکه داخل تابوتش جواهرات گذاشته. سربازهای روسیه هم رفتن سراغ قبرش در تابوت و باز کردن ولی هیچ جواهری پیدا نکردن؛ ولی یه شمایل چوبی اون تو بوده. پشت شمایل اسامی ملکه، دخترهاش و آنیا با دستخط‌های خودشون نوشته شده بود. خبر به روزنامه‌ها درز پیدا کرد. گذاشتن شمایل در تابوت، اون هم تابوت یک زناکار، از نظر روزنامه‌ها و افکار عمومی عمل شنیع بود ولی بر اساس شهادت‌های موجود توی پرونده روشن شد که این کار کار ملکه نبوده.این شمایل زمانی به راستین داده شد که او هنوز زنده بوده ولی حالا مشخص نیست که کی اون گذاشته بوده تو تابوت؟ تابوت راسپوتین که از قبر بیرون کشیده شد دیگه برجستگی شاخ مانندی که بالای پیشونیش بود هم کاملا جلب توجه می‌کرد. راسپوتین وقتی زنده بود همیشه موهاش یه جوری شونه می‌کرد که این برآمدگی پیشونیش از دید بقیه پنهون باشه. تصمیم گرفتن که جنازه رو به یه جای دیگه‌ای منتقل کنند.سال ۱۹۱۷ جنازه‌ راسپوتین رو جابه‌جا کردن تا تو یه جای جدید دفن بشه؛ اما ماشین حامل جنازه تو مسیر خراب‌ شد. سربازهای حامل جنازه‌ راسپوتین تصمیم گرفتند برای اینکه نفرین راسپوتین یه وقت شامل حالشون بشه همون جایی که ماشین خراب شد جنازه رو آتیش بزنن.جالب اینه که حتی در مورد آتش زدن جنازه‌اش شایعه‌های زیادی درست کردن. گفتن موقعی که جسدش آتیش زدن داشته مثل یک رقاص می‌رقصید تو آتیش ولی به هر حال جسد راسپوتین بدون اینکه آتیش گلستان بشه توش سوخت.چیزی که شنیدید چهلمین اپیزود راوکست بود که در آذر ۱۴۰۰ منتشر شده. راوکست رو از سایت پادکست و تمام اپلیکیشن‌های پادکست مثل گوگل پادکست و اپل پادکست بشنوید. اگر از شنیدن اپیزود لذت بردید و دوست داشتید، این اپیزود رو با هر کدوم از اپیزودهایی که دوست دارید و به صورت پست استوری یا توییتر توی شبکه‌های مجازی به بقیه هم معرفی کنید. اینستاگرام راوکست رو فراموش نکنید. اونجا مطالب تکمیلی و عکس‌های جالبی از هر قسمت براتون می‌ذارم که می‌تونید ببینید.پادکست راوکست ـ قسمت چهلم ـسلام امیر سودبخش هستم و شما به چهلمین اپیزود راوکست گوش می‌دید. این قسمت دومین و آخرین قسمت از داستان زندگی راسپوتین به عنوان قدیس یا ابلیس. اگر قسمت اول نشنیدید لازمه که اول باید اون قسمت بشنوید. چون مطالب این اپیزود کاملا در ادامه قسمت اول هستش. قبل از اینکه وارد داستان بشم یادآوری می‌کنم که این قسمت برای کودکان مناسب نیست.تا به اینجای کار براتون از کودکی راسپوتین گفتیم. دهقان ساده‌ای که از بچگی شر و شور بوده. عیاشی می‌کرده. خودش و خانواده‌اش ادعا می‌کردند که پیشگویی می‌کنه و در ۲۷ـ۲۸ سالگی یکباره تصمیم می‌گیره که مسیر زندگیش عوض کنه برای سفرهای زیارتی میشه تو این سفرها کلی آموزه‌های مذهبی یاد می‌گیره و مدعی میشه که حتی مریم مقدس رو دیده. از طرفی هم با فرقه‌های مذهبی مختلف آشنا میشه و آیین اون‌ها رو یاد می‌گیره که همچین اخلاقی نبودن.بعد یواش یواش خودش شروع می‌کنه به موعظه کردن. برای خودش مرید جمع می‌کنه و با توجه به جامعه‌ به‌شدت مذهبی روسیه که شدیدا درگیر خرافات بودن شایعاتی پخش میشه که پیامبری از سیبری ظهور کرده که قدرت پیشگویی و مریض شفا دادن داره. این شایعات به پایتخت هم می‌رسه و راسپوتین تصمیم می‌گیره برای هدف‌هایی که تو سرش بوده بره پایتخت.پایتخت که می‌رسه با مقامات مذهبی دیدار می‌کنه و خیلی زود بینشون شناخته میشه و حسابی تحویلش می‌گیرن. توی پایتخت موندگار میشه. اونجا برای خودش محفل‌های خصوصی راه می‌اندازه. با زن‌های زیادی هم ارتباط برقرار می‌کنه و می‌ذاره تو کار خوشگذرونی کردن که اکثرشون خام حرف‌های قلمبه سلمبه عجیب و غریبش شده ‌بودن. باور کرده بودن که اون قدرت ماورایی داره. بعد از طریق واسطه با خاندان سلطنتی یعنی تزار، نیکلای دوم و ملکه الکساندرا آشنا میشه که شدیدا خرافاتی بودن.این خانواده راسپوتین از همین فرصت استفاده می‌کنه و خانواده رو تحت کنترل خودش می‌گیره. به‌خصوص اینکه از وقتی وارد قصر شده بود، پسر تزار الکسی هم که مریض بود بهتر شده بود و این‌ها فکر می‌کردن که راسپوتین براشون معجزه کرده. اون هم نفوذش روی دربار بیشتر میشه و قدرت بیشتری می‌گیره. به حدی که تزار ملکه برای خیلی از تصمیماتش قبلش با پیشگوی دربار که راسپوتین باشه مشورت می‌کردن و این قدرت گرفتن و شهرتش از یه جایی به بعد باعث حسادت یه سری از مقامات اشراف‌زاده‌ها میشه.اینجای داستان دیگه رسیدیم به سال ۱۹۱۴. ۱۴ سال از حضور راسپوتین در پایتخت می‌گذشت و با کارایی که کرده بود و قدرت زیادی که پیدا کرده بود حسابی برای خودش دشمن تراشیده بود. راسپوتین روز به روز بیشتر خودش درگیر حاشیه می‌کرد. اون سال پلیس مخفی روسیه فهمید که راسپوتین پیش یه آدمی که ظاهرا موزیسین هم بوده، هیپنوتیزم کردن یاد گرفته بود که باهاش ذهن آدم‌ها رو کنترل می‌کرد.هر چه بیشتر سر زبون‌ها می‌افتاد، مخالفانش بیشتر برای از بین بردنش شیر می‌شدن. یکی از این دشمنان نخست وزیر وقت روسیه بود. این بابا اوایل خیلی مخالفتی با راسپوتین نداشت. کاری به کارش نداشت؛ ولی وقتی دید جایگاه خودش داره به خطر میوفته کم‌کم صداش دراومد. مخصوصا اینکه یه بار رفته بود قصر که تزار رو ملاقات کنه، بعد کلی پشت در معطل نگه داشته بودن. بعد که فهمیده بود که این همه وقت راسپوتین توی دفتر تزار بوده که اجازه‌ ورود بهش نداده‌ بودن.عاقبت کار به جایی کشید که جناب نخست وزیر به تزار گفت که اینجا یا جای من یا جای راسپوتین و تزار قطعا انتخاب اول و آخرش راسپوتین بود. نخست وزیر از قصر رفت و چند وقت بعد هم ترور شد. هیچ وقت به طور دقیق مشخص نشد که کی پشت ماجرای ترور بوده؟ ولی انگشت اتهام بیشتر از همه به سمت راسپوتینه.اون سال‌ها بیشتر از هر وقت دیگه‌ای اروپا آماده‌ ورود به یک جنگ جدید بود. صد سالی می‌شد که از آخرین جنگ فراگیر تو اروپا می‌گذشت و اختلافات سیاسی مثل آتش زیر خاکستر هر آن ممکن بود شعله بکشن. خود روسیه هم یکی از همون کشورهایی بود که برای شروع جنگ لحظه‌شماری می‌کرد تا قلمرو خودش رو گسترش بده. هدف اصلیش حمله به خاک امپراتوری عثمانی بود. همون ماجرای قدیمی جنگ بین امپراتوری مقدس مسلمون‌ها که معروف‌ترین و همون داستان سقوط قسطنطنیه به دست مسلمون‌هاست.برخلاف تزار، حکومت روسیه در جنگ مخالف جدی داشت. راسپوتین یه بار جلوی جنگ گرفته بود و هر وقت که تزار حرف از جنگ می‌زد، چهارتا پیشگویی ترسناک می‌کرد. این سری که با تزار مخالفت کرد، واکنشی ازش دید که انتظارش رو نداشت. تزار بهش گفت که بهتره که برای آرام شدن مخالفت‌ها و حضور اون توی قتل برگرده به روستاشون. اینجوری فقط کسایی اطراف تزار موندن که دنبال جنگ بودن. دور شدن راسپوتین از پایتخت تقریبا هم‌زمان شده بود با بهونه‌ شروع جنگ جهانی، اول یعنی ترور ولیعهد اتریش مجارستان به دست یک مردی از صربستان.بعد از این اتفاق، اتریش دنبال انتقام از صربستانی بود که متحد اصلیش روسیه بود و روسیه هم شدیدا با آلمان که متحد اتریش بود مشکل داشت. حتی به دنیا اومدن بزرگ شدن ملکه الکساندر در آلمان هم نتونسته بود آتش اختلافات رو خاموش کنه. به هر حال راسپوتین از پایتخت دور شد و برگشت دهکده‌شان؛ ولی اونجا اتفاقی افتاد که همه رو شوکه کرد. چی بود این اتفاق؟ راسپوتین ترور شد.قضیه از این قرار بود که راسپوتین داشته از کلیسا برمی‌گشته خونه‌اش که می‌بینه جلو در خونه‌اش یه زنی نشسته یه زنی که ظاهرا گدا بوده. این خانوم میره سمت راسپوتین و ازش صدقه می‌خواد. همین که راسپوتین دست می‌کنه جیبش که پول دربیاره، اون زن هم با چاقو فرو می‌کنه تو شکم راسپوتین. راسپوتین خودش رو جمع و جور می‌کنه و فرار می‌کنه. اون بدو زن بدو! می‌خواست هر جور که شده ضربه‌ آخر رو بزنه و قال قضیه رو بکنه ولی نمی‌تونه. مردم روستا می‌ریزند سرش و راسپوتین رو نجات میدن.حالا این زن کی بوده؟ یه سری میگن یه روسپی بوده که به خاطر نفرت از مردهای زن‌باز به تحریک یک کشیشی که طرفدار راسپوتین بوده اما اون موقع مخالفش شده اومده راسپوتین رو بکشه. تا هم انتقامش از مردهای هوس‌باز بگیره، هم مذهب واقعی مسیحیت رو از شر یک پیامبر دروغین نجات بده. ظاهرا این خانم چهره‌ ناراحت کننده‌ای هم داشت. انگار بینیش از بین رفته بوده که طرفداران این نظریه اول میگن که یکی از همون مردهایی که باهاش هم‌خواب بوده بینیشو بریده بوده. ولی یه سری هم میگن نه این خانم روسی نبوده؛ بلکه یکی از مریدان کشیش ایلدار بوده که باز به تحریک اون اومده و پیامبر دروغین و یه مرد هوس‌باز و شیطان‌صفت از بین ببره.در مورد ظاهرش هم اریداتا که بعدها می‌نویسه میگه به خاطر بیماری اینجوری شده بوده؛ ولی تو کتابش کلا دست داشتن در ترور راسپوتین رو تکذیب می‌کنن. بعد وقتی اتهامات بهش جدی میشه ملکه تبعیدش می‌کنند و بعد فرار می‌کنه می‌ره به فنلاند. سر این ترورش تقریبا تا دم مرگ رفت و شاید واقعا شانس آورد که زنده موند!همون موقع که رو تخت بیمارستان بود جنگ شروع شد و تزار دستور بسیج عمومی برای شرکت در جنگ علیه آلمان را اعلام کرد. آلمان هم علیه روسیه اعلان جنگ کرد و اینجوری شد که جنگ جهانی اول رسما شروع شد. ولی باز هم با این وجود راسپوتین روی تخت بیمارستان یه نامه‌ای به تزار نوشت که تا دیر نشده کشور از جنگ بکشه بیرون ولی خب فایده‌ای نداشت. تزار تصمیمش رو گرفته بود.وقتی که از بیمارستان ترخیص میشه تحت‌نظر پلیس قرار می‌گیره. البته تا اون موقع هم تحت‌نظر بود ولی این بار دیگه رسمی و برای حفاظت از امنیتش بود. اون زنی که به جرم سوءقصد دستگیر کرده بودن انگ دیوونه بودن بهش زدن فرستادنش تیمارستان. البته خود این زن توی دادگاه بارها گفت که از نظر روانی سلامت سلامته؛ ولی به نظر میرسه که این تصمیم بیشتر برای این بود که مجبور نباشند فردی از مردم عادی به جرم حمله به راسپوتین رو مجازات کنن .می‌خواستن مخالفت‌ها با راسپوتین از اینی که هست بیشتر نشه.بعد از این داستان، راسپوتین رو آورد به مصرف شدید الکل. تقریبا دائم‌الخمر شده بود. یه مدت طولانی بود که مصرف نمی‌کرد ولی این ماجرای ترور شدنش دوباره هلش داد سمت مصرف الکل که احتمالا به خاطر ترس از ترور و فشار روحی بود که این اتفاق و احتمال افتادن اتفاقات مشابه داشت روش میاورد. الان دیگه شرایط اینجوری بود که تزار رفته بود به جبهه برای جنگ. راسپوتین هم تو خونه‌اش داشت دوران نقاهت می‌گذروند. مملکت هم افتاده بود دست ملکه. الان دیگه راسپوتین مجبور شده بود که برخلاف عقیده‌ای که داره در مورد جنگ و نبردهای روسیه دعاهای مثبت بکنه و پیشگویی‌های قهرمانانه انجام بده.از این طرف پیش‌بینی می‌کرد که روسیه تو فلان نبرد و فلان نبرد پیروز میشه ولی از اون طرفم ارتش روسیه هی شکست می‌خورد! هی شکست می‌خورد! یه چند وقتی گذشت و حال جسمی ر راسپوتین بهتر می‌شد. همچنین بگی نگی بهتر شد. یکم سرحال اومد. بعد اومد یه حرکت جدید انجام داد. خوراکش حاشیه و کارای عجیب غریب بود دیگه؟ اومد یه سری زن و مرد که یکی دو نفرشون همچین پیشینه‌ خوبی نداشتن به عنوان منشی استخدام کردن. به این منشی‌ها می‌گفتن حلقه‌ حقه‌بازها! البته مخالفان راسپوتین این لقب رو بهشون داده بودن.کارشون چی بود حالا؟ این‌ها میومدن آدم‌هایی که التماس دعا داشتن دعوت می‌کردن خونه راسپوتین. بعد ازشون یه پولی می‌گرفتن. راسپوتین یه چیزی می‌نوشت می‌داد بهشون که برن بدن به فلان وزیر و فلان مسئول که کارشون راه بیفته. البته خودش که سواد درست درمون نداشت. می‌داد کاتب‌ها براش بنویسن. این یادداشت‌ها و اون دست‌نوشته‌ای که از راسپوتین باقی مونده یا از نظر نگارشی و املایی خیلی پر اشتباه  و خرچنگ قورباغه‌اس، یا همونطور که گفتم کاتب‌ها براش نوشتن.این منشیان بیشترشون می‌گشتن دنبال آدم‌های پولدار و ثروتمند که بتونن پول بیشتری ازشون بگیرن. حالا این گندش دراومد که نهایتا یک سوم پولی که از آدم‌ها به عنوان هدیه می‌گرفتند رو می‌دادن به راسپوتین. بقیه‌اش رو خودشون برمی‌داشتن. راسپوتین هم یه چند باری مچشون گرفت ولی به هر حال این آدم‌ها شده بودن معتمدین راسپوتین.از طرفی اگر زنی برای درخواست میومد پیش راسپوتین، نسبت به اینکه درخواستش و چقدر به کمک اون نیاز داره انتظارات ازش بیشتر می‌شد. مثلا تو یه مورد یه زن جوانی از راسپوتین درخواست کرده بود که شوهر تبعیدیش رو برگردونه پیشش.  هم پول ازش گرفته و هم می‌خواست باهاش هم‌خواب بشه. حتی تهدید کرد که یا به خواستش تن میده یا دیگه شوهرش نمی‌بینه. یه مدت این خانوم توی یه هتلی می‌دید و هرکاری می‌خواست باهاش کرد تا این که یهو گذاشتش کنار. به منشی‌ا‌ش گفت دیگه اون رو تو خونه‌اش را نده. این کار با چند نفر دیگه هم انجام داده بود. یه مدت از یکی سوء استفاده می‌کرد. می‌ذاشت کنار. نفر بعدی!اگه خاطرتون باشه با اولگا هم همین کار کرده بود دیگه؟ البته اینجا یه نکته‌ای هم بگم اسم خواهر تزار هم اولگا بود؟ حالا احیانا بعدا خارج از این پادکست خواستید در مورد راسپوتین تحقیق کنید این تشابه اسمی گیجتون نکنه. به هر حال اما یادمون نره که راسپوتین هنوز جونش در خطر بود و هم خودش هم تزار و هم ملکه این می‌دونستن.رفت و آمدهای راسپوتین به قصر دیگه توی دفتری که جریانات روز قتل توش ثبت می‌کردند به دستور ملکه ثبت نمی‌شد ولی با این وجود باز یه اتفاق جدیدی علیه راسپوتین افتاد که خیلی سر و صدا کرد. راسپوتین عادت داشت که با درشکه رفت و آمد کنه و تو یکی از همین رفت‌وآمدها یه روزی یه ماشین می‌زنه به درشکه‌. راسپوتین آسیب خیلی جدی نمی‌بینه؛ ولی پلیس احتمالش رو میده که هدف ترور راستپوتین بوده باشه.چند روز بعد یه نامه‌ای از یک فرد ناشناس می‌رسه دست پلیس که گفته بود جون راسپوتین در خطره و احتمالا یه عده‌ای قراره دوباره برن سراغش. پلیس مجبور میشه یه تعداد محافظ‌هاش بیشتر هم بکنه. بعد از ماجرای تصادف، یکی از روزنامه‌های روسیه تیتر زد که ضدمسیح و شیطان و ضدکلیسا تصادف کرده. انقدر فضا حداقل بین گروه‌های اجتماعی دیگه غیر از مردم عادی علیه راسپوتین بوده، همزمان تو قصر تیم علیه راسپوتین داشت شکل می‌گرفت که در راس‌شون خواهر تزار، فرماندهی کل قوای روسیه و چند نفر از بستگان تزار و ملکه.اشراف‌زاده‌های دیگه برای حذف راسپوتین برنامه‌ریزی می‌کردن ملکه هم برای اینکه یه وقت تزار تحت تاثیر حرف‌های فرمانده کل قوا قرار نگیره که دائم کنارش بود، مرتب به تزار نامه می‌نوشت. توی نامه‌هاش هم همیشه از راستپوتین حرف می‌زد. از خوبی‌هاش می‌گفت. بهش یادآوری می‌کرد که یادش بمونه که کی بوده که پسرشون شفا داده؟ همش نگران این بود که تزار تحت تاثیر حرف‌های بقیه بخواد از راسپوتین رو برگردونه؛ ولی اون چیزی که ملکه ازش می‌ترسید اتفاق افتاد.تزار تصمیم گرفت که یه سری تغییرات بین وزیر وزرا و مقامات عالی کشور انجام بده و این تغییرات اصلا به نفع راسپوتین نبودن. اول از همه اومد رییس شورای کشور که با نظر راسپوتین انتخاب می‌شد رو عوض کرد. این اتفاق خیلی به راسپوتین این فشار آورد. خیلی توهین بود براش! واسه همین تصمیم گرفت که بند و بساطش و جمع کنه برگرده روستاشون؛ ولی این کارش دلیل داشت. اون می‌دونست که ملکه و تزار ولیعهد چقدر بهش وابسته هستن. می‌خواست کاری کنه که اون‌ها دوباره خودشون مجبور بشن ازش درخواست کنند که برگرده پایتخت.داشت آماده می‌شد که برگرده پایتخت که باخبر شد که وزیران کشور هم با دستور تزار تغییر کردن. سریع به آنیا پیغام میده که به گوش ملکه برسونه که راسپوتین از این اتفاقات اصلا راضی نیست و چند تا پیشگویی می‌زنه تنگش که آره اگه اینجوری بشه اون جوری میشه! فلانی بیاد همه چی میره رو هوا! ملکه‌ این‌ها رو چهار تومن می‌ذاره روش و با آب و تاب بیشتر می‌رسونه به تزار.آنیا گفتم یادتونه؟ کی بود؟ آنیا ندیمه خیلی نزدیک ملکه بود که خیلی با همدیگه جیک و پیک داشتن و از حامیان راستپوتین توی قصر بودش. دیگه دشمنی راسپوتین و مخالفانش علنی شده بود. فرماندهی کل داشت تمام تلاشش رو انجام می٬داد که تزار رو مجبور بکنه که راسپوتین رو حداقل بذارتش کنار. همزمان بقیه اطرافیان تزار تو جبهه هم مرتب از خرابکاری‌ها و دخالت‌های بیجای راسپوتین از این ور اون بخش می‌گفتن.از اون طرف هم ملکه رو مدام برای تزار نامه می‌نوشت مرتب بهش می‌گفت که نذاری فلان روت تاثیر بذاره. تو تزاری! تو باید تصمیم‌گیرنده‌ نهایی باشی! نذار بقیه روت نفوذ داشته باشن. هی بهش نامه می‌نوشت که شیرش کنه. راسپوتین برای ملکه نامه نوشت و درباره‌ فرماندهی ارتش پیشگویی بد کرد و اون هم به تزار نامه می‌نوشت و همین حرف٬‌ها رو تکرار می‌کرد که آخر سر تزار مجبور کردند تا فرماندهی کل هم بذاره کنار و خودش مسئولیت اون هم به عهده بگیره. راسپوتین اولین برد بزرگش جلوی یکی از بانفوذترین آدم‌های حکومت به دست آورد.یه چند وقت گذشت و راسپوتین دوباره یه داستان جدید درست کرد. توی یکی از سفرهایی که در راه پایتخت روستاشون داشت، با کشتی سفر کرد. تو این مسیر هم کلی سرباز بودن که قرار بود اعزام بشن به جبهه. راسپوتین تا می‌تونست مست می‌کرد. میومد بین این سربازها که براش آواز بخونه. خودش هم باهاشون می‌زد زیر آواز و هر روز کارش شده بود عیاشی. انقدر این کارش تکرار کرد که مسافران از مسئولان کشتی خواستند که از راسپوتین به پلیس شکایت کنه. اون هم این کار کرد. شکایت رسید دست کی؟ دست همون کسی که نیروهاش راستپوتین رو تحت‌نظر داشتن. اون هم تمام تلاش کرد که راسپوتین رو بکشونه دادگاه محکومش کنن.اگه این اتفاق می‌افتاد سه ماهی زندانی می‌شد؛ ولی به جاش چه اتفاقی افتاد؟ رییس پلیس برکنار شد. این دومین نفر. البته بخوایم اون نخست‌وزیر هم حساب کنیم میشه سومین نفر! راسپوتین هنوز تو قصر کلی مخالف داشت که خیلیاشون از وزیر وزرا بودن. دوباره چی کار کرد؟ شروع کرد یه سری پیشگویی جدید علیه این وزیر انجام داد. ملکه هم که خوراکش این بود مغز تزار کار بگیره رگباری پشت هم نامه نامه نامه که تزار سست‌عنصر مجبور شد شروع کنه تغییر افراد به سلیقه‌ جناب راسپوتین!شنیدید که میگن فلانی مثل موم تو مشت فلان آدم بوده؟ تزار هم دقیقا همون موم بود توی مشت راسپوتین. بعدش هم داستان پسر راسپوتین پیش اومد. رسیده بود به سن خدمت. زمان هم زمان جنگ بود دیگه؟ راسپوتین می‌دونست اگه پسرش بره خدمت باید بره جنگ. نامه نوشت به ملکه که از تزار بخواد که پسرش معاف کنه ولی تزار اهمیتی نداده. هی ملکه نامه بده هی تزار اهمیت نداد. ملکه می‌گفت این مرد خدا همین یه پسر داره. ممکنه تو جنگ کشته بشه. راسپوتین به همه به ما خدمت کرده. تزار بهش گفت زن حسابی همین تازگیا پسر یکی از اشراف زاده‌ها تو جنگ کشته شده. من بخوام این معاف کنم جواب اشراف‌زاده‌هایی که پسرشون فرستادن جنگ چی باید بدم؟کشش ندم. آخر سر پسر راسپوتین میره خدمت. به یکی از بیمارستان‌های پشت جبهه می‌فرستنش که خطری هم براش نداشته‌ باشه. هر چه بیشتر می‌گذشت انگار حال روحی راسپوتین هی بدتر می‌شد. غرق الکل و عیاشی شده بود. بداخلاقی می‌کرد. پرخاشگر شده بود. حتی تو یه مورد پلیس‌هایی که مامور حفاظت از اون بودن گزارش دادن که یه روز با برادر و پدرش بحثش میشه، فحش و فشار کار انقدر بالا می‌گیره که باباش می‌گیره زیر مشت و لکد که محافظش میان جداشون می‌کنن.توی گزارششون گفتن پدر راسپوتین بهش میگه یه کار نکن به همه بگم جز انگولک کردن خدمتکار هیچی حالیت نیستا! داری همه رو بازی می‌گیری! راسپوتین گفته بود روحم پرغصه‌است. یکی دو ساعت خوبم بعدش همش افسرده‌ام. شرایط کشور و فشاری که روزنامه‌ها دارن رو میارن داره من از بین می‌بره. واقعا اینجوری بود! حال روحی اصلا از این رو به اون رو شده بود. انگار خودش داشت از درون نابود می‌شد.دهم ژانویه‌ ۱۹۱۶ راسپوتین آخرین جشن تولد زندگیش گرفت. ۴۷ ساله شده بود. ماموران امنیتی تو گزارششون نوشته بودن که مهمون‌های راسپوتین تا نصف شب مثل دیوونه‌ها می‌زدن و می‌رقصیدند، الکل می‌خوردن. کلی هم کادو آورده بودن براش. از ظرف و ظروف نقره و طلا گرفته تا پول نقد. تو مراسمش نامه‌ تبریک تولد تزار و ملکه رو خوندن که تولد ۴۷ سالگی مرد راستین خدا رو تبریک گفته بودن.احتمالا حدس می‌زند که این جریان بدون حاشیه نبوده دیگه؟ مراسم که تموم می‌شه یه سری از مهمون‌ها می‌مونه خونه‌ راسپوتین پیشش باشن. نصف شب یه دو تا مرد مسلح میان تو خون.ه کاشف به عمل میاد که شورای دو تا از زنانشون تو خونه‌ان که صلاح دونسته بودن شب هم پیش راسپوتین باشن. راسپوتین این زنان رو از در پشتی فراری میده و اون مرتبه می‌بینن زن‌هاشون نیستن ول می‌کنن میرن. ولی این جریان انقدر راسپوتین رو ترسونده بود که تا چند روز از ترسش پاش رو از خونه نذاشت بیرون. دیگه از سایه‌ خودش هم می‌ترسید. شاید حق هم داشت.راسپوتین خبر نداشت که وزیر کشور داشت برای جونش نقشه می‌کشید. داستان از این قرار بود که یه شبی جناب وزیر که از راسپوتین خوشش نمیومده و به یه آدمی پول میده که توی یه مهمونی سر راسپوتین رو بتونه گرم کنه که همه‌ مهمون‌ها برن. بعد راسپوتین که میاد بیرون بریزند سرش بذارنش که مثلا یه زهره چشمی ازش گرفته باشن ولی همه که میرن می‌بینن خبری از راسپوتین نشد.بعدا فهمیدن که طرف با راسپوتین رفاقت داره و با اون پولی که از جناب وزیر گرفتن مشروب می‌خورن. وزیر کشور هم کارد می‌زدی خونش در نمیومد. اونجا بود که برای اولین بار برمی‌گرده پیش رییس پلیس که باهاش بوده. میگه راسپوتین باید کشته بشه. بعدش هم دستور می‌داد که چند تا از منشی‌های اصلی راسپوتین رو دستگیر کنن و دستور تفتیش خونه‌هاشون میده.راسپوتین از عصبانیت می‌خواست عربده بکشه. می‌گفت این‌ها نمی‌خوان من آرامش داشته باشم. نمی‌ذارن غم و غصه‌ام تموم بشه. را راسپوتین به وضوح افسرده بود و سعی می‌کرد این افسردگیش رو با الکل و زن‌ها مخفی کنه. جریان کشیش ریدر که یادتونه گفتم یکی اجیر کرد راسپوتین رو بکشه؟ حالا این آدم رفته بود نروژ. بعد توی نروژ از اونجا تزار ملکه رو داره تهدید می‌کرد که اگه بهش پول ندن تمام نامه‌ها و تلگراف‌های خصوصی ملکه رو که به راسپوتین داده بود منتشر می‌کنن. وزیر کشور هم رفت سراغ این آدم که بیا من انقدر بهت میدم تو به جاش این نامه‌ها رو بفروش به من. بعدش هم بشینیم با هم دیگه یه نقشه‌ای بکشیم که راسپوتین رو بکشیم.ریدر هم توی نروژ اصلا اوضاعش خوب نبود. داشت توی کارخونه‌ها کارگری می‌کرد ولی می‌شینه یه دو دوتا چهارتا می‌کنه پیش خودش میگه با این قدرتی که راسپوتین داره بیان به جای همکاری با این بابا برم طرف راسپوتین و برگردم روسیه. یه نامه می‌فرسته به آنیا ندیمه ملکه و یه دونه می‌فرسته به خود راسپوتین که حواستون جمع کنید که این آدم نقشه‌ جدید کشیده! ملکه هم ماجرا رو می‌ذاره کف دست تزار. تزار هم بدون اینکه به وزیرش خبر بده از کار برکنارش می‌کنه؛ یه آدم جدید هم می‌ذاره جای اون. به همین راحتی یکی دیگه از دشمن‌های راسپوتین حذف شد.دیگه داستان داره به جای حساسش می‌رسه. بهار ۱۹۱۶ بود که به اطرافیانش گفت که احتمالا ماه‌های آخری که دارن می‌بینن و این لحظه‌ها رو غنیمت بشمارن. چون می‌خواد از این دنیایی که الان گرفتارش شده دور بشه و بره یه جایی که هیچ جنبنده‌ای نباشه. بره اونجا برای خودش تک و تنها تارک دنیا بشه. یه پیشگویی جدید هم افتاده بود تو دهنش که هی تکرار می‌کرد. خاندان سلطنتی تا وقتی سر پاست که من زنده‌ام! عجیب‌ترین و ماندگارترین پیشگویی بود که راسپوتین انجام داده بود. تو تاریخ موندگار شد. خاندان سلطنتی امپراطوری تا وقتی سرپاست که من زنده باشم. حتی رفت برای آخرین بار قبر سیمون قدیس رو هم زیارت کرد. قدیسی که خیلی بهش ارادت داشت.اون سال جنگ بالا گرفته بود دیگه؟ تو کشور یه سری هم به ملکه‌ای که بزرگ شده آلمان بود و حتی راسپوتین به چشم جاسوسان آلمانی نگاه می‌کردن. روسیه با آلمان تو جنگ بود و این‌ها می‌گفتن که این دو نفر اسرار کشور می‌فروشن به آلمان‌ها. ولی راسپوتین گفت موقع شروع جنگ من تو پایتخت بودم هیچ وقت نمی‌ذاشتم شروع بشه. اون زمان راسپوتین بیمارستان بود دیگه؟ ترورش کرده بودن. ولی دخالت‌هایی که به عنوان پیشگویی در عملیات‌های مختلف انجام می‌داد کفر فرمانده جنگ رو درآورده ‌بود.تو چند تا مورد درست قبل از شروع حمله به جبهه‌ دشمن، تزار دستور توقف عملیات داده بود. دلیلش چی بود؟ راسپوتین دلش به حمله نبود. پیش‌بینی کرده بود ممکنه شکست بخورن. از همه مهمتر اینکه راسپوتین داشت از طریق یک فرد عالی رتبه با آلمان‌ها صحبت می‌کرد که با تزار یک قرارداد صلح ببندن که جنگ زودتر تموم بشه. راسپوتین کلا مخالف جنگ بود. واسه همین هم بود که بهش انگ خیانت و جاسوسی برای آلمان‌ها رو می‌زدن. چون اکثر نظامی‌ها و اشراف طرف جنگ بودن.قدرت راسپوتین بی‌نهایت زیاد شده بود. تزار تا تو مقر فرماندهی جنگ بود، اختیار امور حکومت داده بود دست ملکه و ملکه هم کاملا تحت اختیار راسپوتین بود. اون موقع تو پایتخت فردی قدرتمندتر از راسپوتین نبود؛ ولی با این وجود ترس ترور هیچ وقت دست از سرش برنمی‌داشت. حتی می‌دونست که همین کسایی که الان به عنوان محافظ دارن امنیتش تامین می‌کنن پاش که بیفته کت بسته تحویل دشمناش می‌دنش.اواسط سال ۱۹۱۶ بود که روسیه آتش زیر خاکستر شده بود. تو جنگ شکست پشت شکست و داخل کشور هم شرایط اقتصادی فاجعه! بعضی شهرها قحطی اومده بود. غذا خیلی سخت پیدا می‌شد. این وسط یه عکسی به شکل گسترده تو کشور پخش شده بود که راسپوتین و دارو دسته‌اش پشت این میز در حال خوردن و نوشیدن نشون می‌داد که چندتا نوازنده‌ هم پشتشون وایساده بودن و داشتن میزدن و می‌خوندن. خیلی براش گرون تموم شد! این عکس در شرایطی که مملکت روی هوا بود و مردم به زور یه لقمه نون گیرشون میومد، راسپوتین داشت عیش و نوش می‌کرد.همین موقع بود که همون فرمانده کل قوای سابق که تزار برکنارش کرده بود، یه نامه به تزار می‌نویسه و دوباره بهش هشدار میده که انقدر نذاره ملکه زیر گوشت وز وز کنه. تحت نفوذ افکار شیطانی راستپوتین دارن امپراتوری رو از بین می‌برن. هر لحظه ممکنه مردم دوباره انقلاب کنند. شرایط سلطنت اصلا خوب نیست! این‌ها رو من به عنوان یه دوست و حامی سلطنت امپراتوری روسیه دارم میگم. تزار جرات نکرد این حرف‌ها رو خودش مستقیم به ملکه انتقال بده. خود نامه رو براش فرستاد. اون هم طبق معمول گذاشت کف دست راسپوتین و راسپوتین نامه زد به تزار که با قدرت به کار ادامه بده. به این دسیسه‌ها هم اصلا اهمیت نده که آینده برای خاندان سلطنتی روشنه.این حرف‌ها رو کی زد؟ دو ماه قبل از شروع انقلاب و سقوط امپراتوری روسیه. همزمان هم تو پایتخت یکی از مهمترین تصمیم‌های تاریخ روسیه بین دو نفر از اشراف‌زاده‌ها گرفته‌ شد؛ قتل راسپوتین. این دو نفر کیا بودن؟ هر دوتاشون از اقوام تزار بودن. فیلیکس یوسوپف، همسر دخترخاله‌ تزار و دیمیتیر پالویچ پسرخاله‌ تزار. این دو نفر بین اشراف‌زاده‌ای روسیه به خصوص مخالفان راسپوتین خیلی نفوذ داشتن. جالب اینه که یوسوپف خودش از کسانی بود که رفت و آمد داشت با راسپوتین. حتی یه مدتی که مریض شده بود از راسپوتین خواست که درمانش کنه؛ ولی الان شده بود نفر اول مخالفین اون.فقط این دوتا هم نبودن. کلی آدم دیگه هم توی دومای روسیه، یعنی همون مجلس روسیه هم مخالف راسپوتین بودن که معروفترینشون ولادیمیر پوریشکوویچ بود. کسی که به عنوان نفر سوم به اون گروه دو نفره برای قتل راسپوتین اضافه شد. پوریشکوویچ یه سخنرانی خیلی معروف هم توی دومای روسیه علیه ملکه و راسپوتین انجام میده که مخالفت مقامات سیاسی با راسپوتین علنی می‌کنه. تو سخنرانیش میگه:«حرارت برآمده از آن نیروهای ظلمانی و برآمده از اون نفوذهای ظلمانی‌ است که به زور راه‌های دسترسی به مناصب بالا را برای آدم‌هایی که صلاحیت و توانایی اشغال را ندارند سیل و هموار کرده است. شرارت برآمده از اعمال نفوذهای کسانی است که راسپوتین در راس آن‌ها قرار دارد. من چند شب گذشته را نتوانستم بخوابم. من با چشمان باز در تختخوابم دراز کشیده بودم و همه‌ آن تلگراف‌ها و یادداشت‌ها و گزارش‌هایی که آن دهقان بی‌سواد خطاب به این وزیر آن وزیر نوشته بود از نظر می‌گذراندم. نمونه‌هایی وجود دارد که وزرا نتوانستند خواسته‌های آن دهقان بی‌سواد را برآورده کنند و در نتیجه این آقایان به رغم توانایی‌ها و شایستگی‌هایشان از کار برکنار شدند. من در طول دو سال و شش ماه گذشته کشور درگیر جنگ بوده، چنین می‌پنداشتم که نزاع‌های داخلی ما باید کنار گذاشته شود. اما حالا این ممنوعیت را نقض می‌کند تا مقام سلطنت را از اندیشه‌های توده‌های مردم و از نفرت آن‌ها از جنگیدن در جبهه‌های جنگ مطلع کنم. چیزی که ثمره‌ عملکرد وزرای تزار است. وزرایی که به مشتی عروسک خیمه شب‌بازی تبدیل شدند. عروسک‌هایی که رشته‌هایشان محکم در دست راسپوتین و ملکه است. ملکه‌ای که همنشین بد روسیه است که همچنان بر تخت سلطنتی روسی آلمانی باقی مانده و همچنان نسبت به کشور و مردمانش بیگانه مانده است.»می‌تونید تصور کنید که تزار بعدش با این حرف‌ها چه حالی داشته؟ اینجا دیگه فهمید که انتظار باید بین سلطنت و ملکه‌اش یکی رو انتخاب کنه و انتخابش هم ملکه بود. بعد این سخنرانی کلی آدم زنگ زدن به پوریشکویچ که تبریک دمت گرم و ترکوند و این حرف‌ها که یکیشون یوسوپوف بود. یوسوپوف فهمید که آدم نهایی نقشه‌ ترور راسپوتین رو پیدا کرده. باهاش یه قرار ملاقات گذاشت و داستان تعریف کرد. موافقتش برای شرکت در قتل راسپوتین گرفت، اما برای اجرای نقشه، اول باید اعتماد راسپوتین رو جلب می‌کردند و این کار به عهده‌ی یوسوپوف بود. چون قبلا باهاش در ارتباط بود و احتمالا راسپوتین بهش اعتماد می‌کرده.یوسوپوف اومد به راسپوتین گفت که درد سینه داره امونش رو می‌بره و اصلا نمی‌تونه نفس بکشه و می‌خواد راسپوتین خوبش کنه مثلا. اون هم قبول کرد. یه چند روزی به هوای درمان مرضی رفت خونه‌ راسپوتین و همیشه از در پشتی رفت‌وآمد می‌کرد که مامورای امنیتی نبیننش. بعد تو این رفت و آمدها یه چیز خیلی مهم فهمید. متوجه شد که ساعت ده شب که میشه محافظ‌هاش میذارن میرن. دلیلش چی بود؟ این بود که وزیر کشور دیدارهای یواشکی با راسپوتین داشته و ده شب به بعد انجام می‌داده. بعد واسه اینکه لو نرن به مامورها گفته بودن که ده که شد می‌تونن برن که احیانا اگر خواستن فوری راسپوتین رو ببینن دیگه هماهنگی نخوان بکنن. راحت برن بیان؛ ولی نه راسپوتین نه ملکه نه تزار هیچ کدوم از این داستان خبر نداشتن. فکر می‌کردن که محافظ‌ها ۲۴ ساعتِ اونجان.یوسوپف فهمید که بهترین تایم برای اجرای نقشه‌اشون همین ده شب به بعده که دیگه محافظی هم در کار نیست. سه نفری می‌شینن کلی نقشه می‌کشند و بحث می‌کنند که چیکار کنن؟ چیکار کنن؟ آخر سر به این سناریو می‌رسن. قرار میشه که از نقطه ضعف راسپوتین استفاده کنن، علاقه‌اش به زن‌ها. یکیشون خودش طعمه می‌کنه. چون می‌دونست که راسپوتین زن‌های زیبا رو خیلی بیشتر دوست داره دیگه؟ علاقه‌اش به زن‌های زیبا بیشتره.همسرش اون موقع از زنان زیبای روسیه بوده. مثلا می‌گفت که زن من اسیر شیطان هرزگی شده نیاز داره که یکی بیاد این اهریمن رو از وجودش بکشه بیرون. قشنگ چیزی گفت که راسپوتین بهش گفت یه شب بیا خونه‌امون، همسرت رو درمان می‌کنم. قرار میشه که وقتی راسپوتین اومد ببرن زیر زمین و همونجا مسمومش کنن. تا اون موقع زیرزمین خونه رو هم شبیه یه اتاق پذیرایی شیک و تر تمیز درست کنن که راسپوتین شک نکنه. از اون طرف هم بهش میگن که همسرش طبقه‌ بالا چند تا مهمون سر زده داره. هر وقت که اون‌ها برن میاد پایین.تا اون موقع با خوراکی‌هاشون کردن مسمومش می‌کنن. خلاصه خونه یوپوسف کنار رودخونه میکا بود. هنوزم هست. این رود پر آب هنوز هم توی سن پترزبورگ جاریه. اون طرف رود هم یه پاسگاه پلیسی بود که اجازه نمی‌داد اون‌ها از اسلحه استفاده کنن. مجبور بودن مسمومش کنن که یه وقت صدای شلیک اسلحه نره اون سمت داستان لو بره.اون برای همسرش که اون موقع توی کریمه بوده تعریف می‌کنه و میگه نیازی که تو هم کمک کنی بهمون؛ ولی اون قبول نمی‌کنه. حال و روز روحی خوبی نداشت. افسرده شده بود. رفته بود کریمه که یکم بهتر شه. حتی چند روز قبل از اجرای نقشه هم یه نامه میده به یوپوسف که من حالم خرابه، بهت نیاز دارم پاشو بیا اینجا پیشم. یوسوپف بهش میگه اوکی میام فقط تو یه کار کن. شونزدهم هیفدهم دسامبر یه تلگراف بزن به من و همین رو دوباره بهم بگو. من همون موقع راه میوفتم میام.شونزدهم هیفدهم روزی بود که اون‌ها نقشه کشیده بودند که داستان رو اجرا کنن. اون برای اینکه رفتنش فرار حساب نشه، از همسرش خواست که دوباره تلگراف بزنه که مثلا به خاطر اون از شهر رفته. البته اجرای نقشه یکم به تاخیر می‌افته آخرای ماه انجام میشه. یوسوپف طبق خواسته راسپوتین خودش شخصا به دنبالش میره و از در پشتی راسپوتین رو برمی‌داره بیاره سمت کاخ خودش. بعد باز دوباره از در پشتی ساختمون وارد کاخ بشن. راسپوتین هم شک نمی‌کرد. چون شفا دادن همسر یه پرنس چیزی بود که باید مخفیانه انجام می‌شد. دیگه کسی نباید از خبردار می‌شد. واسه همین براش عجیب نبود که انقدر مخفیانه بخوان برن و بیان.از اون طرف هم یوسوپف و همدستانش فکر این هم کرده بودن که اگر احیانا کسی اون‌ها رو با هم دید که دارن وارد کاخ می‌شن، بعدش باید چی کار کنن؟ قرار میشه که بعد عملیات یکیشون زنگ بزنه به یه رستورانی که راسپوتین اونجا پاتوق می‌کرده و سراغ راسپوتین رو بگیره. مسئول رستوران خب میگه که طبیعتا اینجا نیست دیگه؟ هنوز نیومده اینجا. اون‌ها از اون طرف می‌گن که عه پس هنوز نرسیده. پس احتمالا تا چند دقیقه دیگه می‌رسیم دوباره زنگ می‌زنم.اینجا دیگه پلیس باید ثابت می‌کرده که این تماس با نقش‌های قبلی بوده. آخرین کسی که بین مسیر کاخ رستوران رو دیده یه همچین شخصی هم وجود خارجی نداشته در واقع یه جورایی پلیس می‌پیچوندن دیگه؟ حداقل زمان می‌خریدن اما راسپوتین پدرسوخته‌تر از این حرف‌ها بوده. قبل از اینکه بره خونه‌ یوسوپف به چند نفر دیگه میگه که شب داره کجا میره برخلاف خواسته یوپوسف. اما دیگه فکر اینجاشو نکرده بود که ده شب به بعد هیچ محافظی از دور حواسش بهش نیست.دو شب بود. تازه رفت سراغ راسپوتین. قبل از اینکه روز اجرای نقشه هم برسه زیرزمین کاخ هم قشنگ آماده کردن. کلی وسایل تزیینی و نفیس و دکورهای خیلی آنچنانی اونجا چیدن. از فرش‌های ایرانی گرفته تا ظرف و ظروف نقره و طلا و یه کار کردن که اصلا شبیه یه انباری متروکه نباشه. به راسپوتین می‌خواستن بگن که اینجا اتاق مهمونایی که به شکل ویژه و سری باهاشون ملاقات می‌کنن. یه موسیقی هم قرار بود و طبقه بالا پخش بشه و همدستش یکم سر و صدا کنن که مثلا اون بالا مهمونیه. می‌خواستن یه جوری نشون بدن که انگار مهمون‌ها پایین بودن. بعد که راسپوتین اومد رفتن بالا. اینجوری که فضا رو از این حالت زیرزمین بودن و مشکوک بودن خارج می‌کردن.کیک و شیرینی رو آماده کردن و یه سری استکان چایی و مشروب نیم خورده هم روی میز گذاشتن چند تا ظرف پر تر و تمیز شیرینی و کیک برای راسپوتین آماده کردن که سمی ‌بودن. کتابی که بعدها نوشته میگه وقتی رفتم دنبالش رفتم بالا که حاضر بشه هم پیش خودم می‌گفتم که پس تو غیبگویی و پیشگویی؟ پس چرا الان خبر نداری که چه بلایی قرار سرش بیاد؟ چرا انقدر به من اعتماد داره؟ میگه حتی از راه پله که داشتیم میومدیم پایین از تاریکی زیاد واسه اینکه راه رو پیدا کنه دست رو دست هم پله‌ها رو اومدیم پایین. چه جوری انقدر به من اعتماد داشته اگه واقعا پیشگو بوده؟وقتی رسیدن کاخ یوسوپف سی دسامبر ۱۹۱۶ پوریشکوویچ و دیمیتر و دو نفر دیگه که بهشون اضافه شده بودند و طبقه بالا داشتن گرامافون و آماده می‌کردن که آهنگ پخش کنن و یه ذره شلوغ بازی دربیارن. همون موقع‌ها هم شنیدن که راسپوتین اومد و دارن میرن سمت زیرزمین. راسپوتین صدای آهنگ که شنید به یوسوپوف گفت چه خبره بالا؟ مهمونیه؟ گفت نه همسرم چند تا مهمون سر زده داشته. الان رفتن بالا. زود هم میرن. اون‌ها که برن ما هم می‌ریم بالا. حالا فعلا بریم پایین یه گلویی تازه کنیم.پایین که می‌رن راسپوتین محو تزئینات اتاق میشه. ظرف و ظروف و گنجه‌ها و دکوری‌ها حسابی درگیرش می‌کنن. بعد می‌شینن پشت میز یکم صحبت می‌کنن و یوسوپوف خنگ اینجا شیرینی‌هایی به راسپوتین داد که واسه خودش بودن. سمی نبودن اون‌ها. بعد که می‌فهمه چه سوتی داده؟ اون یکی ظرف می‌ذاره جلو راسپوتین. راسپوتین یه نگاه می‌اندازه و می‌گه دستت درد نکنه. این‌ها زیادی شیرینن. من اصلا کلا میل ندارم چیزی بخورم. زنت کی میاد؟پوریشکوویچ یکم دست و پاشو گم می‌کنه میگه بذار برم بالا ببینم چه خبره؟ الان زود برمی‌گردم. میره بالا به بقیه میگه که آقا این بو برده. میگه من هیچی نمی‌خورم. لو رفتیم دیگه. دوباره برمی‌گرده پایین. یه چند دقیقه که می‌گذره صدای بازشدن در بطری مشروب میاد. اونایی که بالا بودن فهمیده بودند که بله جناب پیشگو نتونسته مقاومت کنه. داره از شیرینی‌ها و نوشیدنی‌ها می‌خوره. چند دیقه دیگه هم احتمالا راسپوتین به افسانه می‌پیونده. ولی هی صبر کن هی صبر کن هیچ خبری نشد. منتظر بودن بیفته بمیره ولی هیچ اتفاقی نمی‌افتاد.بعد باهاش که چشم تو چشم شدم دیدم داره بهم لبخند میزنه. انگار داشت با چشماش به این می‌گفت که دیدی هرچی زور زدی هیچ کاری نتونستی با من بکنی؟ بعد یهو قیافش ترسناک شد. میگه تو صورتش که نگاه کردم حس کردم یه نیرویی داره فلجم می‌کنه. بعد یه لحظه به خودم اومدم دیدم روی کاناپه نشسته سرش انداخته پایین با یه صدای ضعیفی میگه تشنمه برام چایی بریز. بعد یهو نظرش به ساز قدیمی که گوشه‌ اتاق گذاشته بودم جلب ‌شد. بهم گفت برام ساز بزن و آواز بخون. آواز خوندن حالم خوب می‌کنه.دو ساعت از وقتی که اینا اومده بودن اون پایین می‌گذشت. خود پوریشکوویچ یادش رفته بود واسه چی اومده بودن اونجا؟ راسپوتین عصبی شده بود. پس چرا سم اثر نمی‌کنه؟ یکی دو بار به بهونه‌ اینکه بره ببینه مهمونای همسرش رفتن یا نه؟ رفت بالا اومد و سری آخر که دیگه صبرش تموم شده بود. اسلحه رو گرفت اومد پایین. گفت نمی‌دونم چه جوری اون چشم‌های تیزبینش اسلحه رو تو دست من ندید؟ شاید به خاطر تاثیر سم بود یا الکل گیجش کرده بود؛ ولی جای من حواسش به صلیبی بود که روی دیوار آویزون بود.رفتم پشتش وایسادم. صداش کردم برگشت سمتم. اسلحه سمتش نشونه گرفتم. هیچی نگفت. فقط زل زد تو چشمام. بعد شلیک کردم. یهو سکوتش با صدایی شبیه نعره‌ یک حیوان وحشی شکسته ‌شد. صدا که رفت بالا بقیه هم ریختن پایین که دیدن بدن راسپوتین افتاده جلوی کاناپه. انگار مرده بود. رفتم بالا سرش یه تکونی بهش دادن دیدم ظاهرا مرده تمومه. خوشحال سمت رفتن بالا جشن گرفتن.بعد یوسوپف انگار یه دلشوره‌ای گرفته باشه میگه بذار برم پایین دوباره یه سر به این مارمولک بزنم بیام. میره پایین می‌بینه آره همونجور افتاده همونجا. تکونم نمی‌خوره. میره نزدیک‌تر که مثلا نبضش بگیره تو یه چشم بهم زدن راسپوتین مثل یه ببر زخمی خرخر میگیره. هفت تا جون داشته. این بشر یه جوری رو پاش بلند شد که انگار نه انگار این همه سم خوروندن بهش و تیر زدن بهش! این همه الکل خورده!یوسوپف با این بدبختی خودش رو نجات میده. میره بالا که بقیه رو صدا بزنه. دوباره همه میان پایین می‌بینن نیست. از زیر زمین زده بود بیرون. میرن تو محوطه‌ کاخ می‌بینن تلوتلو داره میره سمت دروازه پرشکوهش. اسلحه رو درمیاره و سمتش نشونه می‌گیره. تیر اول شلیک می‌کنه خطا میره. دومی رو میزنه بازم خطا میره. گلوله‌ سوم که می‌زنه می‌خوره بهش. دقیقا جلوی در دروازه میفته زمین. میره بالا سرش دیگه کار تموم می‌کنه. گلوله‌ بعدی تو سر راسپوتین خالی می‌کنه و نفس راسپوتین رو واسه همیشه می‌بره.فردا صبح وزیر کشور با زنگ تلفن از خواب بیدار میشه. آدم پشت خط به وزیر گفت که صدای شلیک گلوله از داخل کاخ یوسوپوف شنیدن و بهشون خبر رسیده که راسپوتین گم شده. نزدیکش میگن که آخرین بار راسپوتین رو با یوسوپف دیدن. خبر گم شدن راسپوتین همون فرداش تو کل کشور پخش شد. بلافاصله یوسوپف قبل از اینکه بتونه از شهر خارج بشه احضار کردن ولی به هیچ عنوان زیر بار نرفت که راسپوتین اومده باشه خونه‌اش. کسی که بازجویی می‌کرد از خدمتکار راسپوتین شنیده بود که اون شب یوسوپف اومده دنبال پوریشکوویچ رفت در خونه‌اش ولی جرات نداشت حرف پرنس فامیل تزار رو با حرف یه خدمتکار نقد کنه.از نگهبانان کاخ که بازجویی کردن گفتن که ما صدای سه تا شلیک شنیدیم ولی وقتی رسیدیم جلوی دروازه‌ی کاخ پرنس بهمون گفت که یکی از مهمونشون مست کرده اومده بیرون به یه سگ تیراندازی کرده. پلیس نه مدرک محکمی داشت که یوسوپف رو محکوم کنه نه جراتش داشت. یوسوپف بازداشت خونگی میشه ولی از همین بازداشت‌هایی که به مجرم قاتل توی کشورهای خاورمیانه میدن. میرن خونه‌ دیمیتری که حرف‌هاشون یکی کنن که بدونن چی بگن به پلیس؟ پوریشکوویچ تونسته بود همون شب از پایتخت خارج بشه. از طرفی هم تزار دستور میده که تا پیدا شدن خبری از راسپوتین نشده این تحقیقات متوقف نشه.به هر حال بحث فامیل نزدیکش بود ولی ملکه مخالف بود. دلشوره امونش رو بریده بود. کلا تو قصر همه‌چی ریخته بود به هم. بالاخره بحث یه آدمی بود که داشت حکومت رو خط می‌داد. تزار انگار یه جورایی فهمیده بود که داستان از چه قراره؟ چه اتفاقی افتاده؟سه روز بعد از حادثه اوایل صبح، جنازه‌ای روی رودخونه‌ سن‌پترزبورگ پیدا می‌کنن. جنازه‌ راسپوتین بود. تو سرمای روسیه تو آب یخ زده بود. شب حادثه یوسوپف و همراه‌هاش جنازه‌ راسپوتین رو پتو پیچ کرده بودن انداخته بودن تو آب. پلیس برای اینکه بتونه جنازه رو تو جعبه جا بده مجبور شدن منتظر بمونن تا یخش باز شه.بالاخره کل کشور فهمیدن که راسپوتین مرد. خدا، پیشگو، غیب‌گوی ملکه و ناجی شهدای کشته‌شده مرد. جسد راسپوتین چند روز بعد توی کلیسای آنیا که آنیا خدمتکار ملکه ساخته بود دفن شد. درست چند هفته قبل از اینکه تمام کشور آشوب بگیره و امپراتوری خاندان رومانوف سقوط کنه، دقیقا طبق پیش‌بینی راسپوتین، یوسوپف تا زمان انقلاب مثلا حبس خانگی بود و بعد از انقلاب از روسیه رفت و تا هشتاد سالگی هم عمر کرد. دیمیتری برای ماموریت فرستاده شد ایران و پوریشکوویچ سال بعد به خاطر مریضی مرد.بعد از مرگ راسپوتین این شایعه شده بود که ملکه داخل تابوتش جواهرات گذاشته. سربازهای روسیه هم رفتن سراغ قبرش در تابوت و باز کردن ولی هیچ جواهری پیدا نکردن؛ ولی یه شمایل چوبی اون تو بوده. پشت شمایل اسامی ملکه، دخترهاش و آنیا با دستخط‌های خودشون نوشته شده بود. خبر به روزنامه‌ها درز پیدا کرد. گذاشتن شمایل در تابوت، اون هم تابوت یک زناکار، از نظر روزنامه‌ها و افکار عمومی عمل شنیع بود ولی بر اساس شهادت‌های موجود توی پرونده روشن شد که این کار کار ملکه نبوده.این شمایل زمانی به راستین داده شد که او هنوز زنده بوده ولی حالا مشخص نیست که کی اون گذاشته بوده تو تابوت؟ تابوت راسپوتین که از قبر بیرون کشیده شد دیگه برجستگی شاخ مانندی که بالای پیشونیش بود هم کاملا جلب توجه می‌کرد. راسپوتین وقتی زنده بود همیشه موهاش یه جوری شونه می‌کرد که این برآمدگی پیشونیش از دید بقیه پنهون باشه. تصمیم گرفتن که جنازه رو به یه جای دیگه‌ای منتقل کنند.سال ۱۹۱۷ جنازه‌ راسپوتین رو جابه‌جا کردن تا تو یه جای جدید دفن بشه؛ اما ماشین حامل جنازه تو مسیر خراب‌ شد. سربازهای حامل جنازه‌ راسپوتین تصمیم گرفتند برای اینکه نفرین راسپوتین یه وقت شامل حالشون بشه همون جایی که ماشین خراب شد جنازه رو آتیش بزنن.جالب اینه که حتی در مورد آتش زدن جنازه‌اش شایعه‌های زیادی درست کردن. گفتن موقعی که جسدش آتیش زدن داشته مثل یک رقاص می‌رقصید تو آتیش ولی به هر حال جسد راسپوتین بدون اینکه آتیش گلستان بشه توش سوخت.چیزی که شنیدید چهلمین اپیزود راوکست بود که در آذر ۱۴۰۰ منتشر شده. راوکست رو از سایت پادکست و تمام اپلیکیشن‌های پادکست مثل گوگل پادکست و اپل پادکست بشنوید. اگر از شنیدن اپیزود لذت بردید و دوست داشتید، این اپیزود رو با هر کدوم از اپیزودهایی که دوست دارید و به صورت پست استوری یا توییتر توی شبکه‌های مجازی به بقیه هم معرفی کنید. اینستاگرام راوکست رو فراموش نکنید. اونجا مطالب تکمیلی و عکس‌های جالبی از هر قسمت براتون می‌ذارم که می‌تونید ببینید.بقیه قسمت‌های پادکست راوکست را می‌تونید از این طریق هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%86%D8%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-id6026440-id674626266?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%86%D8%8C%20%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%D8%AF%D9%88%D9%85-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست راوکست</category>
                <author>پادکست راوکست</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jul 2024 17:27:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود ۳۹؛ راسپوتین، قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/ravcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B3%DB%B9-%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-xzl7pla19aca</link>
                <description>راهب دیوانه یا مرد مقدس، جادوگر یا سیاستمدار، مرد خدا یا نماینده‌ شیطان! این‌ها همه لقب‌هایی که به گریگوری راسپوتین «Grigori Rasputin» داده بودند. در این اپیزود و البته اپیزود بعد قرار که ببینیم به کدوم یکی از این‌ها بیشتر نزدیکه. سلام من ایمان نژاداحد هستم و شما به سی و نهمین اپیزود راوکست گوش می‌کنید که در آذر ۱۴۰۰ منتشر میشه. در هر قسمت از راوکست شما یک داستان واقعی یا یک رویداد مهم رو می‌شنوید و در این دو قسمت قراره که درباره‌ مرموزترین مرد امپراتوری روسیه یعنی گریگوری راسپوتین براتون بگم. فقط دقت داشته باشید که این اپیزود به خاطر مسائل جنسی که درش مطرح میشه مناسب کودکان نیست.. اپیزود سی و نهم، قدیس یا ابلیس قسمت اول.راسپوتین چهره روستایی و مذهبی بود که قبل از انقلاب کمونیست‌ها توی امپراتوری روسیه خیلی تو دربار تزار تأثیر زیادی داشت. اون به شکلی که بعضی وقتا دستورات حکومتی بدون اینکه باهاش مشورت کنن صادر نمی‌شدن. شخصیتش خیلی مرموز بود و همیشه حیله‌گری می‌کرد و از راه‌هایی برای نزدیک شدن به خدا می‌شناخت که شامل گناه و سکس هم بود.حقیقت اینه که زندگی‌اش تقریباً افسانه‌ای و داستانی بود و گاهی نمی‌شه مرز بین حقیقت و دروغ رو تشخیص داد. ولی تقریباً همه چیزی که در داستان راسپوتین می‌شنوید، مستند هستن. اطلاعاتی که بعد از فروپاشی امپراتوری روسیه با شهادت اشخاص و چهره‌هایی که درگیر این ماجرا بودن، در دادگاه و کتاب‌هایی که نویسنده‌های قابل اعتماد چاپ کردن، جمع‌آوری شدن. ادوارد راژینسکی «Edvard Radzinsky» که کتابی به اسم «راسپوتین به پلیس یا قدیس» منتشر کرده، برای جمع‌آوری این اسناد و اطلاعات خوب تلاش کرده. این کتاب دو جلدی، منبع اصلی این قسمت از داستان ماست. حالا بیاین به داستانمون برسیم.راسپوتین، سال ۱۸۶۹ تو یه خانواده‌ فقیر روستایی در جنوب سیبری به دنیا اومده. برای پدر و مادرش واقعا مثل یه معجزه بود، چون بعد از هشت بار بارداری ناموفق، این خانواده بالاخره تونسته بود صاحب یه پسر بشن. جایی که اونا توش زندگی می‌کردن، یه جای خاص بود. از یه جهت تبعیدگاه مخالفان حکومت بود و برای دگراندیشان و کسایی که باورها و اعتقادات متفاوتی از مردم جامعه داشتن، به خصوص گروه‌هایی که به ماوراطبیعه و جادو اعتقاد داشتن. تو این شرایط، تولد راسپوتین بعد از هشت بار بارداری ناموفق واقعا معنای ویژه‌ای داشت. خانواده‌ راسپوتین هم با همین اعتقاد، اون رو بزرگ کردن و وجودش رو به عنوان معجزه‌ای مهم می‌دونستن.خود راسپوتین تو همون بچگی مدعی بود که نیروهای ماورایی داره و حتی می‌تونه آینده رو پیش‌بینی کنه. حتی پدرش، قبل از اینکه خودت بتونی خوندن و نوشتن یاد بگیره، همه‌ روایات کتاب مقدس رو بهش یاد داده بود. البته راسپوتین هیچوقت خوندن و نوشتن رو یاد نگرفت. خودش و خانواده‌اش بارها اعلام کردن که راسپوتین توانایی پیشگویی داشته.مثلا میگن که یه شب چند نفر از روستایی‌های با ریش سفید، سر زدن تا پدر راسپوتین رو ببینن. پدرش به عنوان کدخدای دهکده، دور اجاق نشسته بودن و با همدیگه گپ می‌زدن. اون شب راسپوتین حالش خیلی بد بود، مریض شده بود و تب داشت. به همین خاطر، مهمون‌ها خیلی به‌آرامی با هم حرف می‌زدن، تا باعث نشه او رو از خواب بیدار کنن. بحثشون سر دزدیده شدن اسب یکی از دهقانان روستا بود. هدفشون این بود که ببینن کی ممکنه دزدیده شده باشه؟ یهو راسپوتین از جاش بلند شد و پایین اومد. به یکی از افراد جمع اشاره کرد و گفت: تو این اسب رو دزدیدی.» حالا طرف هم خوش‌چهره، خوش لباس و خیلی تمیز! پدرش سریع از طرف عذرخواهی کرد و گفت: «ببخشید، بچه‌های من مریضه. هذیون میگه. شما خیلی جدی نگیریدش! ماجرا اینجا تموم شد، ولی دو نفر از اون مردهای همون جمع به داستان شک کردن و دنبال مرد رفتن. دیدن که بله اسبی که دنبالش می‌گشتن رو تو خونه‌ اون آدم می‌ببینن.حالا چرا بهش می‌گفتن راستپوتین؟ این لقبی بود که از بچگی بهش داده بودن. راسپوتین از کلمه راسپوتان میاد که به معنی هرزه و ولگرده. البته تاریخ نشون داده که این لقب بی‌جایی نبوده. تو همون نوجوونیم، چند بار به خاطر دزدی و خلاف، تو ملاعام شلاق خورده بودم. یه بار، وقتی مچشو گرفتن وقتی بوده که داشتن نرده‌های چوبی خونه‌ همسایه رو می‌دزدید. چندین بار هم با روسپی‌های دهکده‌اشون دیده شده بود. اکثر دزدی‌هاش هم برای خرج این عیاشی‌ها بود. یه روز پدرش کلی کاه و یونجه بهش داده بود که بفروشه تو شهر. بعد شب مست و پاتیل برگشت خونه و همه چیز رو فروخته بود. خرج زن و مشروب کرده بودم.راسپوتین تو سن کم با یه دختر دهقان ازدواج کرد و هفت تا بچه داشت. البته فقط سه تاشون بزرگ شدن، بقیشونم وقتی بچه بودن مُردن. تا بیست و هفت هشت سالگی، همینجوری با عیاشی زندگی کرد. تا اینکه یه روزی یه راهبه‌ای رو با درشکه سوار می‌کنه. اون موقعها که تو جاده‌ها می‌رفت، آدمها رو سوار می‌کرد و دو هزار پول در میاورد. یه روز یه راهبه سوارش میشه و تو مسیر از خدا و مذهب مسیح حرف می‌زنه. آخر سر که داشت پیاده می‌شد، بهش میگه: «جوون، برو خودت و نجات بده. برو، نجات پیدا کن.»راسپوتین این حرف خیلی به دلش میشینه و فکرش درگیر میشه. برمی‌گرده به دهکده‌اشون. چند بار هم می‌ره پیش کشیش روستا که باهاش در مورد همین مسائل حرف بزنه. ولی کشیش اونقدر بارش نیست که بتونه براش راهحلی داشته باشه. بعد می‌زنه به جاده و راه میفته به زیارت. دخترش میگه یه روز پدرم سر زمین داشت کار می‌کرد، داشت کشاورزی می‌کرد که یهو از پشت سرش صدای آواز می‌شنوه. از این شعرهای مذهبی که توی کلیسا می‌خونن.میگه، پدرم برگشت پشت سرش نگاه کرد، دید تو ده متریش، مریم مقدس ایستاده و داره آواز می‌خونه. خشکش می‌زنه. اونجا می‌فهمه که برگزیده شده و باید مسیر زندگیش رو عوض کنه. یه عصا برمی‌داره و راه می‌افته میره به مکان‌های مذهبی و متبرک و زیارت می‌کنه. اینجوری میشه که سفرهای مذهبی و زیارتی، راسپوتین کلید می‌خوره. از این شهر به اون شهر، از این کشور به اون کشور، تا یونان و اورشلیم میره. تو این مسیر هم، با کشیش‌ها و روحانیون مختلفی دیدار می‌کنه و می‌شینه پای حرفاشون. کم کم، هر چی اونا می‌گفتن رو حفظ کرد و خودش شد واعظ.ارادت خاصی به سیمون قدیس داشت، که قرن‌ها قبل برای مردم روسیه خیلی مقدس بوده. می‌گفتن یه آدمی بوده که حتی می‌تونسته با مرده‌ها حرف بزنه. دیگه داشت کم‌کم برای خودش مریدها جمع می‌کرد. حساب کتاب نداشت. شرایط جامعه هم جوری بود که منم پا میشدم و میرفتم اونجا واسه چهار نفر دورم از خدا مسیحی می‌زدم، کلی آدم می‌تونستم دور خودم جمع کنم. تا دلتون بخواد، در مورد راسپوتین افسانه‌ درست کرده بودن. می‌گفتن اون حتی می‌تونه با مرده‌های توی قبر حرف بزنه. حتی یه سریا می‌گفتن ما صدای مرده‌ها رو می‌شنویم و اون بهشون جواب می‌داد.حالا از نظر ظاهری هم همچین آدمی نبوده که بگیم خیلی شبیه پیامبرها بوده باشه‌ها! بالاخره می‌دونید دیگه یه سری کلیشه‌ها در مورد ظاهر پیامبران و قدیسان تو ذهن مردم هست! اونا رو مردهای خوش قد و بالا و خوش قیافه و نورانی تصور می‌کنن. حالا راسپوتین یه ژولیده‌ای به تمام معنا بود. ریش بلند و نامرتب، لباس‌های کر و کثیف، چشای موذی! یکی از چیزایی که خیلی توی کتاب‌های مختلف در موردش صحبت شده، همین چشماش بوده. این بوده که چشای خیلی گود و تو رفته‌ای داشته. بعد نگات که می‌کرده، خیلی می‌رفته تو مخت. وقتی به نگاه می‌کرد، خیره می‌شد، سنگینی نگاهش قشنگ حس می‌کردیم، حس بدی می‌داد.توی روسیه حتی سده‌های قبل از راسپوتین اعتقادات مذهبی خیلی شدید بوده. مرسوم بوده که چه مردم عادی و چه اشراف‌زاده‌ها به سفرهای زیارتی برن. ولی زمان راسپوتین این مدل سفرها خیلی کم شده بود. به خاطر همین ازش به عنوان یکی از آخرین کسانی که هنوز به زیارت معتقد بودن، خیلی استقبال می‌کردن. یکی از همسفرانش میگه: «من تو یه بخشی از مسیر باهاش هم مسیر بودم. بعد هم می‌دیدم که داره زیر لب حرف میزنه و با انگشت به حالت توبیخ کردن و خط و نشون کشیدن داره حرف می‌زنه با خودش. بعدا فهمیدم که داشته با شیطان جر و بحث می‌کرد و تهدیدش می‌کرده، رفتاری که میگن تقریبا تا آخر عمرش انجام می‌داد.»توی مسیر، به خاطر علاقه خاصش به زن‌ها، هرجا که کاری از دستش برمی‌اومد، برای شفا دادن و متبرک کردن زن‌هایی که می‌رفتن سمتش انجام می‌داد. خیلی از آدمای ضعیف و نیازمند می‌رفتن سمتش. که‌ ای گرگوری! ای مسیح ما! ای ناجی ما! برای ما دعا کن. خداوند دعای تو را مستجاب می‌کند. اون هم براشون از غلبه بر نفس و هوای نفس و پرهیزگاری می‌گفت. دقیقاً ایشون نمونه‌ واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند. چون به خلوت می‌روند، آن کار دیگر می‌کنند بود.از قرن نوزدهم وارد قرن بیستم که شد، یه سری شایعاتی تو پایتخت روسیه پخش شده بود، که پیامبری شفادهنده از سیبری، ظهور کرده. دوران خرافات و جادو جنبل‌بازی بود. راسپوتین از همین فرصت استفاده کرد و قشنگ رفت تو جلد یک روحانی مقدس. تو روستاشون که راه می‌رفت، مردم می‌فتادن به پاهاش. به لباساش دست می‌کشیدند که مثلاً متبرک بشن. بهش می‌گفتن «پدر گریگوری» یا «ناجی». یه مدتی با کشیش‌ها و راهب‌ها رفت و آمد کرد، دید همچین کنارشون راحت نیست، نمی‌تونه باهاشون ارتباط بگیره. بیخیال میشه و سفرش رو تموم می‌کنه، ولی برنمی‌گرده روستاشون. میره تو دل جنگل و چند هفته تو شرایط سخت زندگی می‌کنه. نه درست غذا می‌خورد، نه جای خواب داشت. ریاضت داد به خودش. برای غذا و جای خواب یه وقتایی گدایی می‌کرد و صدقه جمع می‌کرد.بالاخره بعد از چند هفته برمی‌گرده به روستاشون. مردم روستا چهره‌ی جدیدی ازش می‌بینن. یه قیافه‌ای همچین درهم و جذبه‌دار. چشم‌های گیراتر! مشخص بود این اون آدمی که چند ماه قبل از روستا رفته بود نیست. یه چیزی تغییر کرده بود تو وجودش. یه سری شایعاتی هست که البته بعداً معلوم شد که ظاهراً واقعیت بوده. که می‌گفت راسپوتین زمانی که تو جنگل بوده، با اعضای فرقه‌ای به اسم «خلیست» آشنا میشه.اینجا باید یه توضیح کوتاهی در مورد شرایط مذهبی اون موقع روسیه بدم تا شرایط بهتر دستتون باشه. همونطور که بهتون گفتم کلاً روسیه از زمان‌های دور و سده‌های قبل، سرزمین قدیسان و مسیحیان سفت و سخت بوده. تو دوران راسپوتین از دو سه قرن قبلش، تزارهای روسیه اومده بودن و یه سری اصلاحات مذهبی انجام دادن. مراسم آیین‌ها رو دستکاری کردن و یکم تغییر دادن. همچنین، کلیسای ارتودوکس روسیه رو پایه‌گذاری کردن. به عنوان مثال، از تغییراتشون این بود که می‌گفتن وقتی می‌خواین روی سینه‌اتون صلیب بکشید، جای دوتا انگشت با سه تا انگشت این کار رو انجام بدید. اما این تغییرات برای مردمی که به آیین‌های کهن مسیحی پایبند بودن اصلاً قابل قبول نبود و به شدت مخالفش بودن.این آدما کم کم محدود و محدودتر شدن تا این که دیگه مجبور بودن آیین‌هاشون رو پنهانی انجام بدن. حتی حدود بیست هزار نفر از مومنان قدیم و تندرو خودکشی کردند، چون اعتقاد داشتن که آخرالزمان شده و نشونه‌اش هم همین تغییر و دست بردن در دین و مذهبشون بوده. شما فضای مذهبی حاکم بر جامعه رو اون موقع تصور کن خودت. کنار این‌ها یکی دوتا فرقه‌ی مسیحی هم داخل خود روسیه متولد شد که ترکیبی از آیین‌های کهن و آیین‌های بت‌پرستی بود که قرن‌ها بومیان روسیه بهش پایبند بودن. مثل آیین خلیست که به معنی شلاق زن‌ها بود. جلوتر بهتون میگم که چرا این لقب رو بهشون داده بودن.خلیست یه گروه زیرزمینی خیلی قوی بود که از کلیسای ارتودکس روسیه جدا شده بود و از قرن هفدهم تا آخر قرن بیستم فعالیت می‌کردن. بنیانگذار این گروه یک دهقان روسی بود که خودش رو «خدای زنده» می‌دونست. باور داشتند که روح القدس می‌تواند در هر انسان حضور داشته باشد و رهبرانشان خدایان زنده هستند. هر گروه در این گروه دو شخصیت مهم داشت، یعنی مسیح و مادر خدا. شخصیت‌هایی که رهبران فرقه بر اساس اعتقاداتشون انتخاب می‌کردند. فعالیت این گروه ممنوع بود و به همین دلیل مراسم‌هاشونن را به صورت مخفیانه در دل جنگل‌ها یا در مکان‌های ترک‌شده و طویله‌ها برگزار می‌کردند.اون ها اعتقاد داشتند که برای رستگاری باید ریاضت کشید. برای دوری از گناه و مبارز با شیطان باید همون گناه رو در حد بسیار سنگین توی مراسم انجام بدن. این بود که نیمه عریان می‌شدند و زیر لب یک سری دعا و زمزمه می‌خواندند. سپس شروع به رقصیدن می‌کردند و با گذشت زمان سرعت رقص و پایکوبی آن‌‌ها افزایش می‌یافت، تا جایی که مثل دیوانگان می‌شدند. همینجوری دور خودشون می‌رقصیدند تا از حال برند. اسم مراسمشون هم «رادنیه» بود، به معنی شعف. معتقد بودند هرکس از خود بیخود بشه، روح القدوس بهش نازل میشه.حتی میومدن که برای پیدا کردن حس خلسه‌ای مشابه، همدیگه رو به لحظه‌ نزدیک به مرگ خفه می‌کردن و شلاق می‌زدن. به همین دلیل بهشون شلاق‌زن‌‌ها می‌گفتن. بعدش هم رابطه‌ جنسی گروهی داشتن. براشون اهمیتی نداشت که جنسیتشون چیه، مرد با مرد، زن با زن. اعتقاد داشتند باید بیشترین گناه‌ها رو انجام می‌دادن تا بتونن آمرزیده بشن. بچه‌هایی که نتیجه این مراسم به دنیا میومدن، گاهی بهشون مسیح و روح‌القدس می‌گفتن. اما جالبه که در شرایط عادی، حتی مصرف الکل و رابطه‌ جنسی بین زن و شوهرها هم در این فرقه ممنوع بوده.حکومت روسیه هم با این گروه بسیار سختگیری می‌کرد و باهاشون بسیار برخورد سنگینی داشت. برخی از رهبرانشون اعدام شدند و برخی دیگر به تبعید فرستاده شدند. حتی جسد بنیانگذار فرقه رو از قبر بیرون کشیده و آتش زدند. با این حال، هنوز هم نتوانستند جلوی نفوذ این فرقه را حتی دربار و بین اشراف‌زادگان بگیرند. بسیاری از اعضای دربار نیز به این گروه پیوسته بودند. کنار این فرقه، گروهی تاریک و مرموز به نام اسکوپتسی «Skoptsy» یا اخته‌‌گران نیز ظاهر شدند که شهرت زیادی داشتند.بنیان‌گذار این گروه هم یه آدمی بود که دیگه از این همه بی‌بند و باری جنسی که توی مراسم‌های خلسیه بود رو نمی‌تونست تحملش کنه خسته شده بود. تو سخنرانی‌هاش به طرفداراش دعوت می‌کرد که خودشون رو اخته کنن. اسم فرقه هم همین بود «اخته‌‌گران». برای این حرکتشون یه سری آیات از انجیل رو میارن. یه سری‌‌ها خواجه به دنیا میان و یه سری‌‌ها هم خودشون این بلا رو سر خودشون میارن. هر کسی که می‌تونه برای جلوگیری از گناه این کار رو با خودش بکنه، کم‌کاری نکنه دیگه؟این حرف‌ها بین دهقان‌های بی‌سواد و متعصب روسی که هر چیزی رو که بهشون دیکته می‌کردن انجام می‌دادن، خیلی خریدار داشت. حتی بین اشراف‌زادگان! هم بسیاری از اشراف‌زاده‌ها تنها فرقشون با دهقانان، پول و ثروتشون بود. وگرنه حاضر نمی‌شدند با میله‌ای داغ خودشون رو اخته کنن یا زن‌‌هاشون حاضر بشن رحمشون رو بکشن بیرون و سینه‌هاشون رو ببرن. بعد هم اینا به شدت اعتقاد داشتن که با این کارشون برتری خاصی نسبت به بقیه مردم پیدا می‌کنن. دیگه خیلی آدم‌های عجیب و معتقدی بودن!عجیب اینه که اسکوپتسی‌ها مثل خلسی‌‌‌‌‌‌ها افراد عالی رتبه حکومتی رو پیروان خودشون داشتن. حتی پیشنهاد دادن تزارها هر کدوم کنار خودشون یه مسیح زنده داشته باشند. همون کسایی که در مراسم‌‌ها به درجه‌‌ای می‌رسیدن که روح القدوس درونشون حلول می‌‌کرد. تزار وقت روسیه وقتی این پیشنهاد رو گرفت عصبانی شد. کسی که این طرح رو پیشنهاد داد هم یه اخته‌شده بود که تبعیدش کرد. خود تزار فکر نمی‌کرد یه روزی یکی از این آدم‌‌ها وارد دربار بشه و یه تنه دولت در سایه باشه.حالا میگن راسپوتین هم عضو یکی از این فرقه‌‌ها شده بود. احتمالاً فرقه‌ اول، یعنی خلیستی‌ها. با اون مراسم پایانی گروهیشون این فرقه بیشتر باب میل راسپوتین بود. حتی وقتی برگشت روستاشون، یه گروهی رو جمع کرده بود و توی زیرزمین خونه‌‌اش، مراسم این فرقه رو برگزار می‌کردن. البته دختر راسپوتین این موضوع رو منکر میشه. میگه پدر من فقط تحقیق می‌کرده روی این فرقه و مراسماشون تحقیق می‌کرده در موردشون. وگرنه خودش کلاً اهل این حرفا نبوده بنده‌خدا! ولی شواهد چیز دیگه‌ای میگه.خود راسپوتین توی دست‌نوشته‌هاش حرفایی زده که احتمال پیوستنش به این فرقه رو تقویت می‌کنه. اینو بگم که از راسپوتین کلی دست‌نوشته به جا مونده که این دست‌نوشته‌ها خیلی کمک کرده که بیشتر با شخصیت بتونیم آشنا بشیم. و اکثر این دست‌نوشته‌ها هم توی منابعی که این کتاب ازشون استفاده کرده اومده که جزو منابع ما هم هستن.حالا تو یکی از این دست‌نوشته‌ها اومده بود و گفته بود که خیلی حوصله‌ بحث و مباحثه با روحانیون رسمی حکومت و کسایی که اهل کتاب بودن رو نداشته. بعد میگه که من مجبور بودم زمان زیادی رو بین مقامات مذهبی بگذرونم. دانش اونا بی‌اهمیته و این دانش برابر تکاپوی انسان‌ها برای زهد و تقوا هیچه. کلمات ذهنشون رو آشفته کرده و پاهاشون رو بسته تا نتونن پا جای پای منجی بذارن. بعد میگه در زمان حاضر اونایی که قادر به ارائه مشورت هستند، همه کنج عزلت گزیدن و رانده‌ شدن. ولی این گروه رونده‌شده کارش رو خوب بلد بوده، یه سری قاصد داشتند که بهشون می‌گفتن «فرشته» یا «ملایکه». کارشون این بود که بین گروه‌های مختلف خلیستی از روحانیون و کشیش‌ها گرفته تا اشراف‌زاده‌‌ها برن پیام‌های مهم رهبرانشون رو منتقل کنند.راسپوتین تو جوونش که تو سفرهای زیارتی که داشت، خیلی آدم‌‌‌‌های زیادی دیده بود و به کلی دنیادیده شده بود. از این آدمایی که فقط با نگاه به چهره‌اشون می‌تونست بفهمه که چکار می‌کنن. از طرفی هم با آدمای مذهبی از هر جور و فرقه‌ای آشنا شده بود و همه جور متن موعظه و آیین مذهبی دسترسی پیدا کرده بود و همه‌اشون رو یاد گرفته بود. یاد گرفت که مثلاً چجوری مریض رو شفا بده و اینجوری مراسم‌‌ها اجرا کنه. بعد از تمام این سفرهای زیارتی، چه زیر آفتاب باشه چه برف و بارون، چه تو شهرهای مختلف، چهره‌اش چروکیده و سخت شده بود. سه بار رفته بود تو این سفرهای زیارتی طولانی‌ مدت. سنش رو دیگه نمی‌تونستی از روی چهره‌اش تشخیص بدی.وقتی تو اوایل سی سالگی راهی پایتخت شد هم خیلی بیشتر از این حرف‌‌ها نشون می‎دادم. خودش هم همیشه سنش رو بیشتر از اون چیزی که بود می‌گفت. بالاخره خودش رو هم حکیم بودم و فکر می‌‌کردم بهتره کسی که مردم قراره بهش مراجعه کنن، سنش بیشتر باشه تا راحت‌‌تر بشه بهش اعتماد کرد. حالا که با این همه شهرت، وقتش بود که برای تحقق رویاهاش به پایتخت بره. جایی که همه راجع بهش صحبت می‌‌کنن و شهرتش قبل از خودش رسیده بود. خودش میگه هدف بزرگم این بود که تو پایتخت پولی جمع کنم و باهاش تو دهکده یه کلیسا بسازم. «من بی‌‌سوادم و مهمتر از همه دستم خالی است. اما در قلبم آن کلیسا پیش چشمانم قد برافراشته.» این هدف اولیه بود. اما حضور چهارده ساله‌ راسپوتین تو پایتخت، به همینجا ختم نمی‌‌شد.راسپوتین بعد از ورودش به شهر، به سن‌پترزبورگ که اون موقع پایتخت روسیه بود، مستقیم رفت سراغ کلیسا و اسقف پایتخت. حالا خودش از این دیدار چی میگه؟ میگه رفتم جلو در کلیسا، به نگهبان جلو در گفتم که میخوام برم اسقف رو ببینم. اونم یه نگاهی به سر و وضع من و لباس‌های پاره‌ام کرد و یه پس‌گردنی بهم زد که من برم و کار خودم رو بکنم. ولی من این کارو نکردم، جلوش زانو زدم و دوباره درخواست کردم که بذاره اسقف رو ببینم. اینجا بود که اون فهمید من یه چیز خاصی تو وجودم دارم. پس منو برد پیش اسقف. اسقف تو همون دیدار شیفته و دلباخته‌ راسپوتین شد. ظاهراً اون به والامقام‌ترین افراد مثل «فیافان» که زاهد و روحانی دربار بود معرفی می‌کنه.ما تو داستانمون با فیافان زیاد کار داریم. ایشون رییس یه جایی بوده که شبیه حوزه‌ علمیه‌های امروزی قم بوده. یعنی یه سری مسیحی که تازه مثلاً می‌خواستن برن رسم و رسوم کشیش شدن رو یاد بگیرن، ایشون رهبر اون موسسه بوده. از نظر اجتماعی و مقام آدم بالا رتبه‌ای بوده. ولی واقعیت چیز دیگه‌ای بوده حالا در مورد این داستان. واقعیت این بوده که راسپوتین از اسقف شهر کازان که یه مدتی پیششون بوده، معرفی‌نامه داشته. این معرفی‌نامه بوده که اجازه‌ ورود این آدم به کلیسا و دیدارش با اسقف رو فراهم کرده.. شانسی که آورده بود این بوده که «اسقف سرگیوس» اسقف پایتخت، آدمی بوده که به نظرات و دیدگاه‌های جدید اهمیت می‌داد و راسپوتین با اون عقایدش براش جالب به نظر می‌رسید.اسقف سرگیوس همون کسیه که بعدها زمان استالین و زمان کمونیست‌ها میشه سراسقف کل کشور. فیافان میگه راسپوتین برای سرگیوس جالب بود. از قبل هم آوازه‌‌اش رو شنیده بود. مثلاً توی محفل‌های مختلفی که داشتیم، با خودش میاوردش و با آدم‌های دیگه هم که هر کدوم برای خودشون یه کاره‌ای بودن معرفیش می‌کرد. همه هم چیزهایی درباره پیشگویی‌های اون شنیده بودن. می‌خواستن امتحانش کنند. در مورد ناو جنگی روسیه بود که داشت برای جنگ با ژاپن می‌رفت.ازش پرسیدن که به نظرش می‌تونه پیروز بشه یا نه، و راسپوتین گفت: «من فکر می‌کنم غرق میشه.» بعد یه مدت، خبر رسید که ناو روسی غرق شده.این پیش‌بینی را هرکسی می‌تونست انجام بده، چون نیروی دریایی روسیه خیلی قدیمی و خراب بود، از طرف دیگه نیروی دریایی ژاپن کاملاً مدرن بود. اما چیزی که واقعاً اعتماد به پیشگویی راسپوتین را برای اون جمع ایجاد کرد، این بود که به سه تا طلبه‌ مسیحی که تو اونجا بودن اشاره کرد و گفت که تو یکی از مریضی، تو نویسنده‌ای و تو هم آدم ساده‌ای هستی که همه ازت سوء استفاده می‌کنن. واقعیت این بود که یکیشون مریض بود، یکیشون نویسنده بود و یکیشون هم ظاهراً یک آدم ساده‌لوحی بود. همه‌ این‌ها باعث شد که راسپوتین به چشم خیلی بیاد و خیلی روش حساب باز کنن.فیافان راسپوتین رو دعوت می‌کنه تا تو خونه‌اش زندگی کنن و این هم‌نشینی مسیر رسیدن به قصر دربار روسیه رو از طریق یکی از شاهزاده‌های معروف روسیه که از خاندان نیکولای دوم تزار روسیه بوده بهش نشون میده. فیافان به خونه‌ این شاهزاده شاهزاده می‌رفت و میومد. دلیلش هم علاقه‌ای زیاد دوتا از زنان این خانه به مسائل ماورالطبیعی بود. دو تا خواهر به نام آناستاسیا و میلیتسیا اونجا زندگی می‌کردن و میلیتسیا همسر همین شاهزاده بود که بهتون گفتم و فامیل تزار هم بود. راسپوتین که تو خونه‌ فیافان زندگی می‌کرد، می‌فهمید که چجوری این آدم به خاطر اسقف بودنش و مذهبی بودنش به خونه‌ اونا میاد و می‌رفت.این دو خواهر می‌خواستن با یکدیگه درباره موضوعات دینی، خدا، مسیح، مسائل ماوراءالطبیعه، جادو و جنبل حرف بزنن. فیافان هم یهویی می‌رفت و چند ساعت  براشون موعظه می‌کرد. برایشون جذاب بود. تو رفت‌وآمدها هم بود که فیافان درباره راسپوتین به میلیتسیا می‌گه.  ازش می‌خواد که یک بار راسپوتین رو بیاره پیششون. اما راسپوتین اما خودش تنها پا میشه و می‌ره اونجا. اونقدر خودش رو براشون عزیز می‌کنه و از فیافان می‌خوان تو خونه‌اش یک جای دائمی برای اسکان راسپوتین درست می‌کنند. هر وقت خواستن بیارن پیش خودشون یا خودش بلند میشه و می‌ره اونجا.این آشنایی احتمالا باعث میشه راسپوتین به قصر تزار هم دعوت بشه و اکثر فیافان و میلیتسیا رو مسئول آشنایی راسپوتین با تزار می‌دونن. فیافان بعدها منکر میشه. توی دادگاهی که بعد از سقوط امپراتوری تشکیل میشه در مورد راسپوتین سوال می‌شه، فیافان میگه که اون خودش راه‌های دیگه‌ای برای ورود به قصر پیدا کرده بود. در مورد فیافان میگن که خیلی آدم صادقی بوده.  برای همین تو دادگاه به حرف‌های فیافان خیلی استناد می‌کردن. تقریباً هیچوقت دروغ نمی‌گفت و حتی اگر سؤالی که ممکن بود به ضرر خودش باشه، باز هم صادقانه پاسخ می‌داد.هرچند که وقتی که راسپوتین وارد پایتخت شد، دقیقاً در زمان حکومت نیکولای دوم و سیصدمین سال سلطنت خاندان رومانوف در روسیه بود. نیکولای دوم وارث سلطنتی بود که همیشه با خونریزی و خشونت همراه بود. در آخرین صد سال آخر خونریزی‌ها به اوج خودش رسیده بود. خاندان رومانوف دیگه نیازی به دشمن نداشتند؛ خودشون خودشون را نابود می‌کردند. یکی از تزارها پسر خودش را به جرم خیانت زیر شکنجه کشت و دیگری توسط پسرش به قتل رسید. رمانف‌‌های مدعی تاج و تخت همدیگر را می‌‌کشتند. پدربزرگ نیکولای دوم نیز به قتل رسیده بود و خود نیکولای هم به خاطر علاقه‌اش به تاریخ می‌دانست که در خاندانش چه اتفاقاتی رخ داده است و ممکن بود همین بلاها برای خودش رخ بده.وقتی به سلطنت رسید، یک مراسم در شهر برگزار کرد و غذا و خوراکی‌هایی را به عنوان نذری تقدیم کرد. جمعیت به اندازه‌ای زیاد شده بود که صدها نفر در آن مراسم جان خود را از دست دادند. می‌گویند تا شب، جنازه‌ها را جمع می‌کردند. به همین دلیل به او لقب «نیکولای خونین» داده بودند. درباره خاندان تزار و سرنوشت غم‌انگیزش که با سقوط امپراتوری روسیه همراه بود، در راوکست یه اپیزود ساختیم به نام آخرین تزار صحبت می‌شه که پیشنهاد می‌کنم اون بخش رو بشنوید.تزار نیکلای دوم با نوه‌ ملکه ویکتوریا معروف ازدواج کرده بود. این زن و شوهر دنیاشون خیلی پر از جادو و قدرت‌های معجزه‌آسا بود؛ به خصوص ملکه الکساندرا. از طرفی هم از ترس سرنوشت غم‌انگیز خانواده تزار روسیه، همیشه دنبال این بودن که یه نیروی فراطبیعی رو به خانواده‌شون نزدیک کنن و اونارو با ورد و دعا محافظت کنن. از طرفی دیگه، تزار خیلی دوست داشت که خودشو با مردم عادی نزدیک کنه، چون تو جامعه تنفر خیلی زیادی از تزارها بین مردم بود. آتیش زیر خاکستر بود. همچین حسی حاکم بود که جامعه داره به سمت انقلاب و شورش می‌ره.تزار می‌خواست یه آدم پیدا کنه که با قدرت و نیروهای خاصی به عنوان نماینده‌ خودش بین مردم حضور داشته باشه. اون می‌خواست که این شخص بتونه ارتباط دوستانه‌ای بین خانواده سلطنتی و مردم برقرار کنه. یکی از اون افرادی که خیلی با ملکه در این مورد صحبت می‌کرد و به موضوعات عرفانی و ماورایی علاقه داشت، شاهدخت میلیتسیا بود. او عاشق عرفان ایرانی و زرتشت شده بود و حتی زبان فارسی هم یاد گرفته بود. سعی می‌کرد حتی به ملکه هم زبان فارسی یاد بده. اونم دنبال این بود که برای ملکه، افرادی از این دست پیدا کنه.خب، اینجوری بود که سال‌ها چند نفر به عنوان مشاورهای ماورایی یا حافظ خاندان سلطنتی به سفارش میلیتسیا به دربار رفت و آمد می‌آمدن. یکی از معروف‌ترینشون یه مرد فرانسوی به نام «فیلیپ» بود. این آدم واقعاً یه شیاد بود! و وقتی روزنامه‌های فرانسوی متوجه شدن که این آدم داره تو دربار چه کاری می‌کنه، خاندان سلطنتی رو مسخره می‌کردن.یکی از وظایف فیلیپ این بود که یه کاری بکنه تا ملکه پسر داشته باشه. اون چندین بار با دعا و این حرفا سعی کرد مثلاً بچه‌ تو شکم ملکه رو پسر کنه، ولی نشد، دختر به دنیا آورد. تزار و ملکه چهارتا دختر داشتن. به همین دلیل فیلیپ شک کرد که شاید ملکه اصلاً قادر به زایش پسر نیست و گفت شاید ایمان ملکه کم بوده. اون از دکترها کمک خواسته و برای همین بچه دختر شده. حتی یه پلیس مخفی به فرانسه رفت تا درباره این آدم تحقیق کنه. گفت این خیلی آدم شیادیه. بعداً تزار اونو از کار کنار کرد و جاش یکی دیگه رو استخدام کرد.مضحکه مردم شده بود ولی کوتاه نمیومدن. آخرشم تنها کاری که من کردن این بود که ازش بخوان از قصر بره. ولی آدما قرارهاشون رو یواشکی تو خونه‌ میلیتسیا بذارن. تا وقتی شوهر میلیتسیا شاهزاده بود و فامیل تزار، این آدم رو برگردوند فرانسه یه مدت بعدشم این آدم مرد. البته خانواده تزار تا وقای که فیلیپ توی دربار و رفت و آمد داشت پسردار هم شدن. پسری به نام الکسی هم به دنیا اومد؛ ولی با یه بیماری مادرزادی هموفیلی که از ملکه ویکتوریا به ارث برده بود. ملکه ویکتوریا نصف خانواده‌های سلطنتی اروپا رو یه تنه هموفیلی کرده بود، به خاطر ازدواج نوه‌ها با اشراف‌زاده‌های مختلف تو کشورهای مختلف اروپا. خیلی از خاندان‌های سلطنتی این بیماری رو به ارث برده بودن. بعد از فیلیپ و تزار، ملکه دنبال یه آدم جدید بودن که به قول خودشون «مرد راستین خدا» باشه.اینجا بود که میلیتسیا آسشو رو کرد؛ پدر گریگوری. اسمش شیک شده بود، ولی ما هنوز بهش «راسپوتین» میگیم. میلیتسیا موضوع رو با راسپوتین در موین گذاشت، ولی ازش یه قولی گرفت که هیچوقت تنها بدون اجازه‌ اون به دربار نره و همچنان باید زیر نظرش باشه. قرارش با ملکه باید تو خونه‌ اون باشه. راسپوتین هم گفت باشه اوکیه. و به همین شکل، راسپوتین به عنوان پیشگوی غیب‌گو، مرد خدا، شفادهنده، معجزه‌گر، مرد توده‌های مردم، فرستاده روس مقدس با خاندان سلطنتی آشنا شد.آشنایی راسپوتین با تزار و تزارینا (همون ملکه) تو اوج مشکلات سیاسی روسیه بود. انقلابی که علیه خاندان سلطنتی شروع شده بود و با وجود سرکوبی که صورت گرفته بود، تزار رو مجبور کرده بود که بیانیه حکومت مشروطه رو صادر کنه تا یکم مردم رو آروم کنه. راسپوتین از همون دیدار اولش، تلاش کرد تا تأثیر خودش رو روی خاندان بذاره. از نگاه ملکه، متوجه شده بود که چقدر نیازمند کمکه و چقدر نگران آینده خودش و خانوادشه. تزار و تزارینا هم به فکر این بودن که از کشور برن تا اعتراضات آرومتر بشه، ولی راسپوتین تو همون برخورد اول منصرفشون کرد. ازشون خواست به ترسشون غلبه کنن و تو کشور بمونن.میلیتسیا متوجه شد که ملکه چقدر به راسپوتین جذب شده. دوباره بهش هشدار داد که ببین حواست رو جمع کن. بدون هماهنگی من هیچ کاری انجام نده وگرنه فاتحت خونده‌اس. اما راسپوتین دیگه به زندگی تو آپارتمان فیافان قانع نبود. خیال‌های دیگه‌ای تو سرش بود. برای هدف‌هایی که داشت، آزادی عمل بیشتری می‌خواست.راسپوتین توی مدتی که تو پایتخت بود حالا به غیر از قرارهایی که با تزار و تزارینا می‌ذاشت، تو خود شهر بیکار نبود. برای خودش کلی مرید پیدا کرده بود، به ویژه از بین زن‌ها. شاید یکم سخت باشه باورش، اما زن‌های مختلف از جاهای دور و نزدیک میومدن که بهش خدمت کنن. یه سری از اونا میومدن و ناخن‌های دستش رو می‌گرفتن و می‌ذاشتن تو لباس زیرشون تا متبرک بشن. راسپوتین بدجور تو ذهن مردم نفوذ کرده بود. راهش رو پیدا کرده بود.یکی از اون زنای معروف که باهاش آشنا بود هم همسر یکی از ژنرال‌های روسی به اسم «الگا لاختینیا» بود. اون یکی از زن‌های خوش‌چهره و مشهور روسیه بود که خونش محفل دورهمی‌های مهم بود. تو اون محفل‌ها کلی آدم معروف و مهم شرکت می‌کردن. الگا یه مریضی‌ای پیدا ‌کرد که به واسطه‌ اون مریضی با راسپوتین آشنا شد. یکی از کشیش‌های نزدیک خانواده راسپوتین رو میاره خونه‌ا‌شون تا براش دعا کنه.الگا به محض اینکه راسپوتین پاشو گذاشت تو خونه‌ا‌مون، من حس کردم که حالم عوض شد و روز به روزم حالم بهتر شد. این صحبت‌ها رو بعدا تو همون دادگاهی که فیافان شهادت داد گفته بود. کم کم این خانم انقدر عاشق راسپوتین میشه که تصمیم می‌گیره ببره خونه‌اش تا با اونا زندگی کنه. بعدش هم که قرار میشه راسپوتین یه سفر بر‌گرده به دهکده‌ا‌شون و به زن و بچه‌ها سر بزنه، الگام میگه من هم می‌خوام بیام، جالب اینه که شوهرش هیچ مخالفتی نداره. شاید اون موقع حتی فکرش هم نمی‌کرد که یه روزی زنش با این همه زیبایی و شهرت برای رابطه جنسی با راسپوتین ژولیده بهش التماس کنه.الگا تو این سفر عاشق راسپوتین میشه و چند هفته با خوانواده‌اش توی اون دهکده زندگی می‌کنه. حتی باهاشون توی یه اتاق هم می‌خوابیده. با همسر راسپوتین و خودش با هم میرفتن حموم. عاقبت این زن به جایی می‌رسه که با این همه دبدبه و کبکبه و ثروت، به گدایی در خیابون می‌افته. تا جایی که تیترهای روزنامه‌های روسیه میشه. برگردیم به سمت راسپوتین و خاندان سلطنتی..احتمالاً اولین باری که راسپوتین دیدار شخصی و تنها با تزار و تزارینا داشته یه سال بعد از دیدار اولشون بوده. یه نامه بهشون نوشت که می‌گفت شمایلی از قدیس رو براشون آورده که حافظ خانوادشون باشه. تزار اون موقع با مشورت اسقف، قبول می‌کنه که راسپوتین رو تنها ببینه. و تو همون دیدار اول بود که راسپوتین برای اولین بار، الکسی پسر تزار رو می‌بینه. راسپوتین با همون شمایلی که برای تزار آورده بود. بعد می‌ره تو اتاق الکسی و کنارش یکم دعا می‌کنه و الکس خوابش می‌بره.صبح که از خواب پا می‌شه، حالش بهتر شده بود. روزهای بعد، راسپوتین می‌رفت بالا سرش و دعا می‌کرد و حالا واقعاً هی بهتر می‌شد. البته امیدوارم فکر نکنید که واقعاً راستین بوده که اونا شفا داده بوده باشه. دلیل اصلیش این بود که راسپوتین جلوی درمان دکترها رو گرفته بود و داروهایی که دکترا به الکسی می‌دادن بدتر کرده بود حالشو. برای همین با توقف روند درمان، بهبود پیدا کرده بود. ملکه و تزار انگار دنیا بهشون داده باشن. راسپوتین رو اومدن به اطرافیانشون برای درمان مریضی اون حرفا رو پیشنهاد کرده بودن. از روی تمثیلی که راسپوتین آورده بودم، کلی کپی درست کردن و اشراف‌زاده‌ها تو خونه‌اشون نگه می‌داشتن.ولی یه مدت باید یه داستانی پیش اومد برای راسپوتین. دوباره برگشته بود به دهکده‌اشون. به جز الگا سه تا دختر دیگه رو به عنوان مریدانشون برده بودن. وقتی رسیدن به روستاشون، فهمیدن کشیش روستا و چند نفر دیگه رو بازجویی کرده بودن و ازشون در مورد راسپوتین سوال پرسیده بودن. می‌خواستن بفهمن راسپوتین دقیقا چه کاری می‌کنه و در مورد راسپوتین پرسیده بودن. حتی خونه‌اش هم گشته بودن. اونا کی بودن؟ آدمایی که کارشون شبیه کار دادگاه ویژه روحانیت خودمونه. به جرایم روحانیان رسیدگی می‌کنند. داشتن در مورد این تحقیق می‌کردند که ببینن راسپوتین از پیروان فرقه‌ خلیستی هست یا نه؟ توی یه نامه‌ای که یکی از همین دخترهای همراه راسپوتین بوده نوشته بود، اومده بود که پیروان راسپوتین تو دهکده، تو خونه‌ جدیدش تا نصف شب مراسم‌های مذهبی برگزار می‌کردن و بعد از مراسم، تو حموم نزدیک به خونه‌ی قدیمیشون، مراسم گروهی معروف خود خلیستی‌ها رو انجام می‌دادن. همون مراسمی که تو رابطه‌ی جنسی انجام می‌شد.توی روستا شایعه شده بود که راسپوتین داره مراسم‌های خیلی تاریک و سیاه‌پوش رو اونجا برگزار می‌کنه. اون خانوم کوچولوی پترزبورگی که لقبی بود که به دختری همراه راستی می‌دادن، حمایت قوی از راسپوتین داشت و نم پس نمی‌داد که کسی به اونا اتهام بزنه. حتی وقتی از اونا در مورد خلیستی بودنشون پرسیده شد، هیچی نگفتن. همشون می‌گفتن راسپوتین عادت داشتن که با همه‌ مریدان زنش روبوسی کنه. این چیزی بود که برای مردم عجیب به نظر می‌رسید. مردم گناه می‌دونستن ولی حتی در این مورد هم به بازجوها گفتن که این چیزیه که بین روشنفکرها خیلی عادیه. واقعاً همینطور بودن و روشنفکران این عزیزان رو به عنوان الگو معرفی کردن.الگا گفت تحقیقات بی‌دلیل نیست. قطعاً یکی از افراد بالاتر داره دستور میده.به  پایتخت برمیگرده و از نفوذش استفاده می‌کننه و دستور میده تا تحقیقات متوقف بشه. این شورای قدسی کشور که بالاترین سازمان مذهبی کشوره هم متوجه میشه که تحقیقات با درخواست میلیتسیا انجام شده بود. میلیتسیا به راسپوتین هشدار داده بود که اگه بدون خبر و اجازه‌ی اون بخواد بره تو دربار فاتحه باید بخونه. حالا میخواست تلافی کنه. ولی نمی‌دونست راسپوتین چه نفوذی پیدا کرده تو خاندان. دودش رفت تو چشم خودش. ملکه وقتی فهمید داستان چه قراره، کلاً ارتباطش رو با این خانواده رو قطع کرد و حمایت دربار رو هم ازشون برداشت کرد به عنوان یک خانواده‌ سلطنتی و اشراف‌زاده.ولی با این وجود میلیتسیا ظاهر حفظ کرد و هنوز مثلاً به راسپوتین اعتقاد داشت و خودش رو از مریدانش رو می‌شناخت و سعی می‌کرد بهش احترام بذاره. نفوذ راسپوتین هم اینقدر زیاد شده بود که حتی با خدمتکار نزدیک ملکه هم رابطه برقرار کرده بود و تا حدی می‌خواست از رازهای خانواده سر در بیاره و کنترلشون کنه. راسپوتین به خاطر رفت و آمدهایی که با خاندان‌های خیلی بزرگ امپراتوری روسیه داشت، اطلاعات زیادی از تزار و تزارینا داشت. چیزهای جزئی و خصوصی‌شون رو می‌دونست. حتی در مورد بیماری الکسی هم از میلیتسیا شنیده بود. در حالی که به تزار گفته بود که مریم مقدس بهش الهام کرده که الکسی مریضه و باید شفاش بده. آنیا، خدمتکار خیلی نزدیک به ملکه بود، انقدر که ملکه می‌نشست باهاش درد و دل می‌کرد.یه وقتا اگه مثلاً می‌خواست پیاده‌روی تفریحی زنونه‌ای بره، با اون می‌رفت و ساعت‌ها می‌نشستن و در مورد چیزهای خرافاتی که ملکه دوستشون داشت صحبت می‌کردن. خیلی با هم نزدیک و صمیمی بودن تا حدی که شایعه‌ها پخش شده بود که ملکه با ندیمش رابطه عاشقانه داره. برای همین آنیا رو مجبور کردن که ازدواج کنه تا شایعه‌ها رو خاموش کنن. البته چند سال بعد طلاق گرفتن و این باعث شد شایعه‌ها با قدرت بیشتری دوباره شروع بشن. می‌گفتن «دیدید؟ دیدید ما راست می‌گفتیم؟ این آدم همجنس‌گرا بوده که نتونسته با شوهرش زندگی کنه و طلاق گرفته. به خصوص اینکه باکره هم هست.» بعدها تو دادگاه مشخص شد این آدم همراه و همدست راسپوتین برای کنترل خانواده‌ تزار و حتی عزل و نصب وزیر وزرا وقتی که تزار برای جنگ جهانی اول از پایتخت دور شده بود.اون به عنوان شخصیت مذهبی و حکیم، اسمی با معنی بد داشت. راسپوتین وقتی توی پایتخت بود، پدر گریگوری بهش می‌گفتن. همه سعی می‌کردن که از فامیلیش رو استفاده نکنن، ولی یه بارکیش می‌کردن. تزار بعدش دستور داد که در تمام اسناد رسمی مربوط به ثبت هویت افراد، فامیلی راسپوتین رو به نوی تغییر بدن. الان امیدوارم درست تلفظ کرده باشم، که به معنی جدید هم هست در زبان روسی، یعنی «گریگوری نوی». دیگه چی از این بهتر؟راسپوتین واقعاً کلی تو دل خاندان سلطنتی جا باز کرده بود. با استفاده از اطلاعات شخصی که جمع آوری کرده بود، حرف‌هایی رو میزد که به عنوان پیشگویی یا غیب‌گویی محسوب میشد و برخی از افراد رو متقاعد می‌کرد. یه کم که گذشت بی‌بند و باری و شایعاتی در مورد رابطه‌اش با زنان دربار پخش شده بود، به گوش اسقف و فیافان هم رسید. آن‌ها تصمیم گرفتند که یه اولتیماتوم قوی بدن تا رفتارهاش رو کنترل کنه. چون این کارها می‌تونست باعث بدنامی خودش بشه و وجهه کلیسا رو خراب کنه. دور و برش راجع به اتهاماتی که درباره خلیستی بود هم که بهش زده می‌شد هم شنیده بودن.وقتی باهاش حرف زدن، سریع زد زیر گریه و ننه من غریبم بازی درآوردن و قول داد دیگه اشتباهاتش رو تکرار نکنه و برای همیشه درست رفتار کنه. فیافان گفت دمش گرم، حالا جای مستمالی کردن حداقل قبول کرده. پس حله دیگه. ولی یه کم بعد دین که دوباره همون آشه و همون کاسه. خونه‌اش پر از زن و دختر می‌شد و هر روز خبر میومد که با یکی رابطه داره. فیافان میگه نه اینجوری نمیشه ظاهراً. از تزار وقت می‌گیره تا باهاشون در مورد راسپوتین صحبت کنه. ولی وقتی می‌رسه قصر به جای تزار ملکه‌ و آنیا اومدن باهاش حرف بزنن. خودش رو کشت که بگه «خانم محترم، این مرد خدایی که شما کشته مرده‌اش شدید و نقش عالم رو برای شما ایفا می‌کنه، خیلی فاسد و عیاشه. هم شما رو هم گول زده و هم ما رو.» ولی کو گوش شنوا؟ملکه واقعاً به راسپوتین اعتقاد داشت و بدون مشورت اون حتی آب نمی‌خورد. بعدها که راسپوتین به روستای خودشون سفر کرده بود و دو تا دختر دیگه هم با خودش برده بود. توی این سفر، به سرپرستار بچه‌های ملکه هم تجاوز کرده بود. سرپرستار میگه زمانی که داشتیم برمی‌گشتیم با قطار، از خواب پریدم و دیدم با یه دختر دیگه رفته بودم توی یه واگن دیگه دوباره. این سرپرستار همه ماجرا رو به ملکه تعریف کرد. ملکه بهش گفت هر کاری که راسپوتین انجام میده مقدسه و اعتراضی هم نباید باشه.چند وقت بعد این سرپرستار قدیمی بچه‌هاش رو اخراج کرد. ولی داستان تجاوز و حرف‌های راسپوتین خیلی  سر و صدا کرده بودن توی شهر. تو سال ۱۹۱۰، راسپوتین در اوج قدرت و اوج حاشیه بود. روزی نبود که روزنامه‌ها درباره این حواشی و اخبار راسپوتین تیتر نزنن. تزار برای حفظ آبروی خودش چاره‌ای نداشت که از راسپوتین بخواد از قصر بره. یه خونه خوب و مناسب بهش دادن که اونجا زندگی کنه. راسپوتین همون خونه رو کرد محل کسب و کار. مردم از همه جا به خونه‌اش میومدن تا براش دعا کنن و برکت بگیرن. خیلی هم براش جشن و دورهمی می‌گذاشتن و اون هم لذت می‌برد.همیشه ساکت می‌نشست یه جا. هیچ وقت جیک در نمیومد. ولی یهو می‌دیدن زیر لب وزوز وزوز دعا می‌خونه ورد می‌خونه. دستش یه کاغذ و قلم گرفته بود، حالا سواد نداشت، توش چرت و پرت می‌کشید، مثلاً یه چیزایی بهش الهام می‌شد. این کارش قشنگ خریدار داشت. مردم همه باورشون شده بودن که واقعا چیزایی می‌بینه، به جاهایی وصله. دیوونه شده بودن خلاصه. حالا فکرشو بکن، این آدم از نظر بهداشتی هم اصلا تمیز نبود، همیشه می‌گفتن بو می‌داد. به ندرت دوش می‌گرفت. دیر به دیر لباس عوض می‌کرد. حتی خودش توی یکی از دست‌نوشته‌ها گفته بود، زمانی که توی سفرهای زیارتی بوده، شش ماه همون لباس رو تنش کرده و عوض نکرده. ولی اینقدر نفوذ داشت روی مردم، که با همین روی گند هم مریدهاش دنبال این بودن که باهاش هم‌خواب بشن. هم‌خواب بشن و آمرزیده بشن. این آدم اکثراً با دست غذا می‌خورد. قاشق بقیه رو هم قبل از خوردن غذا لیس می‌زد که متبرک بشه.واقعاً چی تو سر این پیروانش می‌گذشته که همچنین چیزایی تنمی‌دادن. خیلی زود خونه‌اش با اسم «مرکز رستگاری» توی شهر معروف شد. دور و برش پر از زن و دختر رنگارنگ بود. ولی خودش بیشتر زن‌های دربار رو تحویل می‌گرفت. می‌گفت زنای دربار خوشبوتر، خوش قد و بالاترن، خوش‌قیافه‌ترن. دیگه قشنگ عملی ثابت کرد که به سیکس پک نیست. میشه شش ماه یه بار حموم رفت و انقدر هم بی‌ریخت بود، بوی گند هم بدی ولی بله!البته چند بار بهش اتهام تجاوز زدن. پلیس درموردش تحقیق کرد. ولی ملکه پشتش بود دیگه. حمایت ملکه رو داشت و اجازه نمی‌داد که مشکلی برای ناجی پسرش درست بشه. بیا ببین، اکثر اونایی که الان بیشتر فکر می‌کنن ظاهراً روشنفکرهای جامعه هستن، میگفتن که راسپوتین ملکه رو هیپنوتیزم کرده. ولی نادانی مردم رو نباید دست کم گرفت که اجازه می‌دادن اینطور رفتارها باهاشون بشه. حتی شایعه هم پخش شده بود که ملکه و راسپوتین رابطه عاشقانه دارن. این شایعه وقتی قوی‌تر شد که یکی از کشیش‌های دربار که مخالف راسپوتین بود، نامه‌هایی که ملکه برای راسپوتین نوشته بود رو بین مردم پخش کرد.یه بار وقتی راسپوتین یه مدت رفته بود شهر ملکه براش نامه‌ای نوشته بود. توی اون نامه می‌گفته: «عزیزترین و فراموش‌نشدنی‌ترین معلم و مربی استاد من! بدون تو زندگی چقدر خسته‌کننده و ملال‌آور است. فقط وقتی تو معلمم در کنارم روحم در آرامش است. دست تو را می‌بوسم و سرم روی شانه‌های مقدس تو می‌گذارم که در آن لحظه چقدر احساس سبکی میک‌نم. فقط یه آرزو دارم که سرم را روی شانه‌های تو باشد و در میان بازوان تو به خواب بروم. چقدر شادمان‌کننده است حضورت کنارم. تو کجایی؟ من چقدر غمگینم و دلم تو رو می‌خواهد. آیا به زودی کنارم خواهی آمد؟ منتظر دعای تو هستم و دست مقدس تو را می‌بوسم.»حالا به هر حال، رفتارهای عجیب و غریب و کارهایی که راسپوتین بوداین انجام می‌داد، کلیسا رو مجبور کرد که در نهایت اعلام براعت کنه ازش. اون رو یه آدم بی‌دین و شیطان‌زده معرفی کنن. اسقف بهش گفت فدات شم، برو دیگه. تو آبروی حیثیتمون رو بردی سر جدت. هم خودت رو بی‌آبروی کردی هم آبروی خودت ما رو به خطر انداختی. باعث شدی حیثیت ما لکه‌دار بشه. همه می‌دونن قبل از این، با تو تعامل داشتیم. راسپوتین حاشا کرد که نه آقا جان، این حرفا چیه؟ این حرفا هیچ اساسی نداره. شما دارید به من تهمت می‌زنید. اسقف گفت: تهمت؟ باشه. شلاق برداشت و راسپوتین را تا می‌خورد زد به امید اینکه گناهانش بخشیده بشه.از طرفی، نفوذ راسپوتین توی شورای قدسی که بالاترین محفل مذهبی روسیه بود، بیشتر می‌شد. ملکه برای تقویت جایگاهش توی اون محفل محکم‌تر کنه اوممد و گفت: «آقا جون، از این به بعد راسپوتین تصمیم می‌گیره که کی عضو این شورا بشه و حتی کی رئیس این شورا بشه.» رئیس بعدی شورا رو راسپوتین انتخاب کرد و رییس بعدی این شورا شد. این یعنی اینکه راسپوتین بالاتر از عالی رتبه‌ترین هر فرد مذهبی روسیه بود. دیگه هیچ فرد مذهبی نمی‌تونست توی کشور پیدا بشه که مقامش بالاتر از راسپوتین باشه.سیاستمدارها و مراجع مذهبی روسیه ناگهان خودشون رو زیر فشار دیدن. گفتن ای‌بابا، اینجوری پیش بره همه‌امون میوفتیم زیر دست این آدم! انقدر فشارشون بیشتر شد رو خانواده که خوانواده تزار مجبور شدند راسپوتین رو به طور مخفیانه ببینن. دیدارها بیشتر محدود شد به خونه‌ آنیا ندیمه ملکه که اون موقع باهاش ازدواج کرده بود و برای اینکه نزدیک ملکه باشه و از اون دور نباشه نزدیک قصر خونه داشت.برای راسپوتین هم یه خونه گرفته بودن تا بتونه راحت زندگی کنه و هیچ کمبودی نداشته باشه. راسپوتین خونه‌ای رو تبدیل کرده بود به محلی برای برگزاری مراسم‌های مختلف و همه‌جور آدمی از گروه‌ها و فرقه‌های مختلف  اونجا شرکت می‌کردن. از این محفل‌ها بعداً دو تا عکس منتشر شدن که یکیش خیلی معروفه، شاید دیده باشینش. راسپوتین رو کنار چند تا زن و دختر جوان نشون میده که دستش روی سینه‌اشونه. تقریباً از همون موقع‌ها پلیس مخفی روسیه شروع به نظارت ۲۴ ساعته و تعقیب اون کرد. هر جا می‌رفت، اونارو پشت سر می‌دید.تو گزارش‌های پلیس گفته شده که اون خیلی کم از خونه‌اش بیرون میاد. وقتی که بیرون میاد، اغلب به یکی از خیابون‌های معروف شهر کع روسپی‌ها اونجا جمع میشن و یک نفر رو انتخاب می‌کنه و باهاش به هتل میره. بعد دوباره به خونه برمی‌گرده. این دوران زمانی بود که راسپوتین بیشتر تو خونه شخصیش فعالیت داشت. مراسم‌هاش رو توی خونه‌ شخصی خودش برگزار می‌کرد. تقریباً تمام محفل‌ها و مراسماتش فقط توی خونه‌ خودش برگزار می‌شد. هرچند که همسر و فرزندش رو همراه خودش داشت، اما مشکلی نداشت که زن‌ها رو دور خودش جمع کنه و به مراسم دعوت کنه.خیلی جالبه که این زن‌ها بسیار تحصیل‌کرده و شناخته‌شده بودن. وقتی میومدن پای حرف‌ها و موعظه‌هاشون می‌نشستن و نکات مهمشون رو یادداشت می‌کردن. خود ملکه هم یک دفتر جداگانه داشت، هر وقت جمله‌ مهمی از صحبت‌های راسپوتین می‌شنید رو تو دفترش یادداشت می‌کرد. اخلاقش واقعاً عجیب و غریب بود. به طور ناگهانی  تغییر کند. یکهو از زنان فاصله می‌گرفت و می‌رفت به سمت دعا و اندیشه و روزه جسمی می‌گرفت. مثلاً یکی از اعضای مریدانش رو کاملا کنار می‌ذاشت. مثل کاری که با الگا کرده بود.درباره الگا بهتون گفتم که چه زن مهم و تأثیرگذاری بوده. همسر یکی از ژنرال‌های بسیار برجسته در روسیه بود. تقریباً چهار سال بود که از همسر و فرزندانش جدا شده بود و دنبال راسپوتین می‌گشت. اما به طور ناگهانی بی‌دلیل، راسپوتین کنار گذاشتش. یه جورایی نسبت بهش نفرت پیدا کرد. حتی با این حال، الگا همچنان ستایشش می‌کرد و در حد خدا می‌پرستیدش. به همه می‌گفت که باید به او با عنوان خدا صدا بزنید و چرا این افراد را به عنوان یک انسان صدا می‌کنید؟ تا این حد شیفته راسپوتین شده بود! وقتی راسپوتین طردش کرد و مجبور شد برگرده پیش خانواده‌اش، همسرش ژنرال هم اون رو قبول نکرد. با همان لباسی که بر تن داشت اون رو از خانه بیرون انداخت. زنی که یک روزی از برجسته‌ترین زنان روسیه بود، همه‌چیزش رو از دست داد و کارش به التماس برای یه لقمه غذا کشیده شد.راسپوتین اگرچه او از قصد دور شده بود، اما هنوز تأثیر و نفوذی روی تزار و ملکه داشت. حتی تزار بدون مشاوره با او، هیچ کاری انجام نمی‌داد. دشمنانش از قبل بیشتر شده بودند، به جز اسقف و فیافان الان نخست وزیر که به مخالفان راسپوتین که هر روز بین اشراف‌زاده‌ها بیشتر می‌شدند اضافه می‌شد. نقشه‌های زیادی برای ترور اون کشیده شده بودند که در یک فرصت مناسب شرش رو بکنند.بسیاری از ملی‌گرایان روسیه اون رو خائن می‌شناختند، به ویژه در زمانی که در سال 1914 جنگ جهانی اول آغاز شده بود و تزار به جبهه رفته بود. او به طور کامل کنترل ملکه را در دست داشت و تمام وزرای خود را از میان افرادی که قبل از او بودند، انتخاب می‌کرد. هر کسی که مخالف بود، به گونه‌ای تحقیر شده بود که دیگه نتونست در خاندان سلطنتی سر بلند کنه. اما راسپوتین خودش فهمیده بود که باید مراقب سایه‌های خودش هم باشه. چون از اسقف گرفته تا نخست وزیر و اقوام نزدیک تزار و ملکه، همگی توطئه برای قتل او را می‌پیچیدند.در بخش بعدی، در مورد نقشه‌های ترور و سرانجامی که نصیب مخالفان راسپوتین می‌شد بیشتر خواهید شنید و به ماجرای شب یوسوپف هم می‌پردازیم. شبی که پایان راسپوتین رقم خورد و شاید شبی باشد که نفرین راسپوتین به جان امپراتوری روسیه افتاد و سرنوشت خاندان سلطنتی را به ویرانی کشوند.قسمت بعدی جمعه هفته‌ آینده منتشر خواهد شد و به شدت پیشنهاد می‌کنم بشنوید. همچنین، به جز از طریق اپلیکیشن پادکست مانند راوکست و گوگل پادکست، می‌توانید مطالب تکمیلی قسمت‌های مختلف را از وبسایت رسمی راوکست به آدرس مشاهده و مطالعه کنید. اگه می‌خواهید دیگران را با راوکست آشنا کنید، لطفاً به دوستانتان معرفی کنید یا می‌توانید از طریق پست‌های استوری یا توییتر و سایر شبکه‌های اجتماعی آن را به اشتراک بگذارید تا دیگران هم بشنوند.بقیه قسمت‌های پادکست راوکست را می‌تونید از این طریق هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%86%D8%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-id6026440-id674626265?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%86%D8%8C%20%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%D8%A7%D9%88%D9%84-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست راوکست</category>
                <author>پادکست راوکست</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jul 2024 13:52:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود ۳۸؛ استیو جابز و خلق اپل</title>
                <link>https://virgool.io/ravcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B3%DB%B8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D8%A8%D8%B2-%D9%88-%D8%AE%D9%84%D9%82-%D8%A7%D9%BE%D9%84-rdsdpnpsadjn</link>
                <description>خب، اگه از شما بخوایم که غول‌های دنیای تکنولوژی رو نام ببرید، حتما گزینه‌ی اولتون می‌گه «اپل»! این شرکت چند ملیتی با چندین هزار کارمند و دارایی‌های میلیاردی هست که می‌تونه با ثروتی که الان داره، محصولات تسوایبر تکنولوژی که اپل خلق کرده رو در تمام دنیا قابل دسترس کنه. به کمتر کسی میشه پیدا کرد که حداقل یک بار با یکی از محصولات این شرکت برخورد نداشته‌باشه، از گوشی و لپ‌تاپ گرفته تا ساعت و گجت‌های مختلف. البته این موفقیت قطعا بدون ذهن خلاق و پشتکار خستگی‌ناپذیرِ استیو جابز غیرممکن بود. حالا تو این قسمت از راکست، قراره داستان به وجود اومدن این غول تکنولوژی و زندگی‌نامه‌ای از استیو جابز، خالق این غول رو بشنوید.سلام، من ایمان نژاداحد هستم و شما دارید به سی و هشتمین اپیزود راکت گوش می‌دید که در آبان ۱۴۰۰ منتشر میشه. تو هر قسمت از راکت، شما ماجرای یک داستان واقعی یا یک رویداد مهم رو می‌شنوید، و تو این قسمت، می‌خوایم داستان زندگی استیو جابز رو بررسی کنیم و با هم بیشتر با زندگیش آشنا بشیم. ببینیم چی شد که اپل به یکی از بزرگترین و ثروتمندترین کمپانی‌های دنیا و با ارزش‌ترین برند تبدیل شد. این اپیزود، استیو جابز و ظهور اپل، جذابیت‌های فراوانی داره!داستان خلق برند اپل یکم گره خورده است، اما برای بهتر فهمیدنش باید اول با خود استیو جابز، این نابغه‌ی سیلیکون ولی، آشنا بشیم و ببینیم کی بود و چه کرد و چطور تونست امپراطوری اپل رو به وجود بیاره؟ استیو جابز سال ۱۹۵۵ در سانفرانسیسکو متولد شد. جالبه بدونید که پدرش یک مرد سوری به اسم عبدالفتاح جندلی بوده و مادرش هم جوان کارول بود. تولد استیو جابز خارج از برنامه‌بوده، نتیجه‌ رابطه‌ی مادرش در دوران دانشجویی با دوست پسرش عبدالفتاح.پدر و مادر استیو، خصوصاً مادرش، هنوز ۲۳ ساله بودند و نمی‌تونستن اون رو نگه دارن. شرایطشون هم خیلی خوب نبود و خانواده‌ی جوان مسیحی‌های سفت و سختی بودند، که اصلاً از رابطه‌ی دخترشون با یه عرب مسلمان راضی نبودن. برای همین تصمیم می‌گیرن استیو رو بسپارن به یه خانواده‌ی تحصیل کرده و ثروتمند. البته ظاهراً پدر استیو از این ماجرا خبر نداشته، چون یه جایی گفته بود که وقتی تابستون اومده بودیم از سوریه، جوانا بی‌خبر برگشتیم آمریکا. بدون اینکه به من یا کس دیگه‌ای بگه، سرمونو به دنیا آورد. سپردنش به یه خانواده‌ی داوطلب بوده.وقتی تو تعطیلات سوریه بودن، جوانا هنوز باردار بود و استیو هنوز متولد نشده بود. اما یه خانواده‌ی ثروتمند خیلی زود جا زدن و ظاهرا به این نتیجه رسیده بودن که دلشون یه دختر می‌خواد. بعداً پشیمون شدن و استیو رو سپردن به خانواده‌ی بعدی که در لیست انتظار بود. این خانواده‌ی دیگه تحصیلات آنچنانی نداشتن و سطحشون پایین‌تر از خانواده‌ اول بود. به خاطر همین، جوانا و مادرش راضی نمی‌شدن که برگه‌هایی که قانونا سرپرستی استیو رو واگذار می‌کرد، امضا کنن. حتی کارشون به دادگاه شکایت و شکایت بازی هم کشید.جوانا پسرش رو به یه خانواده‌ی دیگه داده بود، اونام هم داده بودنش به یکی دیگه. واسه همین نمی‌تونست راحت بیاد و پس بگیره، چون قبلاً از حق خودش برای سرپرستی استیو (که یه زمانی قرار بود اسمش عبداللطیف باشه) گذشته بود. حالا دیگه وارد دادگاه بازی نمیشن، خلاصه‌اش این شد که واناردیش استیو رو به خانواده‌ی دوم بده. البته با یک شرط، با این شرط که هر طور شده اون بفرستنش دانشگاه تحصیل کنه. پدر و مادر جدید استیو، آدم‌های اجتماعی و فعال بودن. کلارا، مادر خودش، حسابدار بود و پدرش، پل، هم مکانیک ماشین بود. ماشین‌های دست دوم می‌خریدن و با یه دستی به سر روشون می‌کشیدن و می‌فروختن.جالبه که یه مدت بعد، پدر و مادر واقعی است، با هم دیگه ازدواج کردن و اتفاقاً بچه‌دار شدن، یه دختر. البته شاید واگذار کردن بچشون به یه خانواده‌ی دیگه، بزرگترین خدمتی بود که این دختر، پسر جوان، در حق بشر انجام داده. چون در غیر این صورت، اصلاً مشخص نبود که استیو کنار اونا هم همین مسیری رو بره که در کنار خانواده‌ی جدیدش پیشرفت کرده.بعدها، وقتی از خود استیو در مورد پدر و مادر واقعیش پرسیدن، خیلی ناراحت شد. کلاً در مورد خانواده‌ی جدیدش که ازش سوال می‌کردن، به هم می‌ریخت و برگشت گفتش که بی برو برگرد پدر و مادر واقعی من کلارا و پل هستن. اونایی که شما اسمشون رو پدر و مادر واقعی گذاشتید، برای من فقط و فقط حکم بانک اسپرم و تخمک رو دارن، نه چیزی بیشتر از این. کلاً همیشه از اینکه فرزند خونده بوده، ناراحت بود.اولین باری که راضی شد پدر و مادر واقعیش رو ببینه، بیست و هفت سالش بود. تو بیست و هفت سالگی تازه با این موضوع کنار اومد. سال ۱۹۶۷، خانواده‌ی جاز با تمام پولی که داشتن، تو منطقه‌ی مانتین ویو نیستخاب خریدن و خانواده‌ی چهار نفرشون منتقل کردن. اونجا گفتم چهار نفره، برای اینکه پل و کلارا یه مدت بعد از اینکه سرپرستی استیو رو به عهده گرفتن، یه دختر بچه‌ی دیگه رو هم میارن پیش خودشون که دیگه تیم دوست‌داشتنیشون رو تکمیل کنن. این خونه‌ی جدید، پارکینگ این خونه، تبدیل شد به محل رویاپردازی خونشون در دره سیلیکون. البته اون موقع هنوز به سیلیکون ولی که الان ما می‌شناسیم تعبیر نشده‌بود، فقط چند تا از شرکت‌های نظامی فعالیتشون شروع کرده بودند، ولی استارتش خورده بود که تبدیل بشه به مرکز تکنولوژی دنیا.استیو از همون بچگی عاشق ور رفتن با چیزهای الکترونیکی بود و علاقه‌مند به فضولی و کنجکاوی تو این مسایل بود. پدرش هم بلندخیلی به این احساس کنجکاوی جواب می‌داد و کمکش می‌کرد. تو پارکینگ خونه می‌شستن با هم و هر دستگاهی که گیرشون میومد، دل رودشور نیروگاه سرهم می‌کردن. پدرشم مکانیکی بلد بود و هم از الکترونیک چیزایی سر در می‌آورد.اینجوری شد که با هم توی اون پارکینگ کلی وقت می‌گذروندن. استیو تو دوران مدرسه هم نمی‌شد گفت که خیلی درس‌خون نابغه بوده، ولی شاگرد ضعیفی نبود. اما چیزی که آزارش می‌داد، هم مدرسه‌ای‌اش بود. همیشه اذیتش می‌کردن و مدرسه براش شده بود کابوس. جدا از این علم، با روند تحصیلی رسمی که توی مدرسه بود، کنار نمیومد و نمی‌تونست خودش با فضای مدرسه هماهنگ کنه.این شرایط باعث شد که خانواده جابز محل زندگی و مدرسه‌ی استیو رو عوض کنن و برن به این خونه‌ای که الان بهتون گفتم. استیو تهدیدشون کرده بود حتی گفته بود اگه درسش و عوض نکنن، کلاً در و زندگی همه چی میذاره کنار. اگه در دره سیلیکون نقش خیلی مهمی توی شکل‌گیری شخصیت و شکوفایی استعدادهاش داشت.از چه جهات؟ مثلاً یک موردش این بود که در همسایگی خانواده جابز یه آقایی زندگی می‌کرد که از کارکنان شرکت اچ پی بوده. این آقا وقتی علاقه، ذوق و شوق استیو رو می‌بینه، بهش پیشنهاد می‌ده که توی یکی از میتینگ‌های اچ پی که به صورت روتین برگزار می‌شد، شرکت کنه.تو این میتینگ‌ها، دور هم می‌نشستن و در مورد تکنولوژی‌های جدید و این چیزا حرف می‌زدن. استیو که خودشم اسم از خودش داده بود چرا که نه، حتماً حالا چند سالشه. سیزده یا چهارده ساله همین دورهمی و حضور در این میتینگ‌ها براش مثل یه بازدید رایگان از یه بخشی از شرکت اچ‌پی بوده. ردیف می‌کنه با جدیدترین کامپیوتر این شرکت و آشنا می‌شه.از اونجا بوده که عشق و علاقه‌ی استیو به کامپیوتر بیشتر از قبل میشه. همین باشگاهی که استیو تو اون شرکت می‌کنه، به هر کدوم از اعضا هم یه پروژه میده. استیو مسول ساخت فرکانس‌سنج می‌شه، ولی ابزار و وسایلی که نیاز داره، خیلی گرون هستن و نمی‌تونست بخره‌شون. اما میدونست که خود شرکت اچ‌پی اونا رو داره. چیکار می‌کنه؟ خیلی شیک یه گوشی برمی‌داره و زنگ می‌زنه به بیل هیولت، یکی از دو بنیانگذار شرکت اچ‌پی. بیل هیولت یه بیست دیقه‌ای بایستی تلفنی صحبت می‌کنه که خیلی جالبه، این موضوع واقعاً یه آدمی با این همه دبدبه کبکبه بخواد اینقد وقت بذاره.ماحصل این صحبت تلفنی این شد که استیو تونست تمام قطعات مورد نیاز رو رایگان به دست بیاره و این شغل هم توی خط تولید فرکانس‌سنج شرکت اچ‌پی بگیره. البته کارش خیلی سطح بالا نبود، در حد پیچ و مهره باز و بسته‌کردن و بسته‌بندی محصولات بود. ولی همین موضوع برای استیو جابز سیزده چهارده ساله واقعاً کم چیزی نبود، و مهم‌ترین حسم این بود که تونست با چند تا از مهندسان شرکت ارتباط برقرار کنه. دیگه چی؟ از این بالاتر برای یه همچین آدمی هم نمی‌خواست.استیو جابز از آخرای دبیرستانش به یکی از مهم‌ترین اشخاص زندگیش، که بعدها میشه هم بنیانگذار شرکت اپل، برخورد می‌کنه و باهاش آشنا میشه. این آقای استیو وزنیاک. البته این آشنایی از همین اچ‌پی و کلاس الکترونیکی که برگزار کرده بود، شروع شد. اون یکم فنی و با دانشی بوده، درست مثل پدرش که طراح موشک بود و اونم اعتقاد داشته که مهندسان به جز اونا همه معطلن و هیچی نمی‌تونند بکنند. استیو جابز خیلی آس نبود تو این درس، یکم کلا کلشاویه سبزی می‌کنه، ولی سیاست باش واقعا وقتی می‌بینه بزنند بلده و تو کارش خوبه، میره باهاش رفیق میشه.این دو نفر بعدها یه جورایی میشن مکمل همدیگه. وزنیاک دانش فنی خیلی خوبی داشت ولی از نظر اجتماعی هیچی حالیش نبود، تعطیل بود کلا. به جاش استیو جابز هم خودش هم از نظر فنی به نسبت خوب بود، حالا نه اونقدر هم نبود، اما اینوست بدم نبود. هم فکر بیزینسی خیلی خوب کار می‌کرد که مهم‌ترین حسنش بود. مثلا یه بار وزنیاکی می‌خونه که یه بابایی تونسته سیستم تلفن راه دور رو حک کنه، تونسته‌بود تماس تلفنی راه دور که هزینه‌ی خیلی زیادی بابتش باید می‌دادند، رو به طور روبان انجام بده. بعد این دو تا هم می‌شینن کنار همدیگه، کلی فکر و ایده مطرح می‌کنن که بتونن از طریق ساخت یه دیوایسی همین کار رو انجام بدن. البته می‌خواستند که بعدها این دیوایس رو بفروشن.اتفاقا موفق می‌شن و دیوایس بلوباکس رو می‌سازند که شبکه‌ی ای‌تی‌اندتی بزرگ‌ترین شبکه مخابراتی آمریکا رو دور بزنه و تماس‌های راه دور روایگان بگیره و غیرقابل ردگیری باشه. این موضوع حتی یه بار وزنیاک تو یکی از این تماس‌ها، خودشوی هنری کسی اینجا سیاستمداری آمریکایی رو جا زده و زنگ زده بود واتیکان که با پاپ صحبت کنه. بابا ببین چقدر جونوری بودن این دوتا، با وجود اینکه کارشون غیرقانونی بود. ولی شروع کردن به فروش دیوایس بلوباکس، صد و پنجاه دلار می‌فروختند واسه خودشون چند تموم میشد، چهل دلار. اینجوری چند هزار دلار پول به جیب زدن.خود استیو جابز میگه که نکته‌ی مهم ماجرا این بود که با یک دستگاه چند ده دلاری، صدها میلیون دلار زیرساخت مخابراتی در دنیا رو زیر سلطه‌ی خودمون درآوردیم و اگه تجربه‌ی ساخت این دستگاه نبود، شاید هیچ وقت کامپیوترهای اپل هم ساخته نمی‌شدن. استیو وارد کالج شد، دستش و تمام نکرد انصراف داد. با اینکه با اصرار زیاد خانوادشون کرده بود که به کالجی که یه کالج گران‌قیمت بود بفرستن، ولی خیلی زود فهمید که حوصله‌ی کلاس‌ها و درسها رو نداره. فرید که فقط داره پول خانواده رو هدر میده، انصراف میده. ولی از طرفی هم دوست داشت تو محیط دانشگاهی بمونه و نمی‌خواست از فضای دانشگاه دور بشه، اما حوصله و پول کلاس‌های دانشگاه هم نداشت.چیکار کنم، چیکار نکنم، تونست به مسئولین دانشگاه برسه که یه سری از کلاسهای این کالج هنری رایگان برگزار بشه؟ مثل خوشنویسی؟ این کلاس خوشنویسی، همون کلاسی بود که استیو جابز بعدها در موردش حسابی صحبت می‌کنه. اون میگه که کلاس خوشنویسی به من برای فونت‌ها و رابط کاربری و ظرافت طراحی‌های مک ایده داد. میگه اگه من این کلاس نرفته بودم، این فونت‌هایی که داری تو محیط ویندوز می‌بینیم وجود نداشت. حالا چه بتوند دارای موضوع؟ دلیل این حرفش این بود که استیو معتقد بود که ویندوز یک کپی از مک بوده و مایکروسافت ویندوز رو از روی اون کپی کرده، در واقع دزدیده.خلاصه این که جابز اهل دانشگاه نبوده و تو دوران دانشجویی هم سر و گوشش با دختر حسابی می‌جنبید. بیشتر وقتا هم با دوست دخترش، کریستانو، یکی از دوستای صمیمیش، دنیل کودکی، ال‌اس‌تی می‌زدن. بله ال‌استی کلا با این رفیقش دنیل خیلی دور بود. عاشق مکتب بودایی بودن به خاطر چند ماه، حتی رفتن حالا جلوتر داستان هند رفتنشون بهتون میگم، ولی قبلش بریم سراغ زمانی که استیجاری استخدام میشه.استیو از دانشگاه که زد بیرون، تحقیق و درس و یادگیری خودش رو تنهایی ادامه می‌داد. معمولا شب خونه‌ی دوستاش می‌موند. یه وقتایی هم می‌رفت به معبد هاراکریشنا، یکی از این معبدهای بودایی، و غذای نذری می‌گرفت. که بطری‌های کوکا جمع می‌کرد و می‌داد به بازیافت و به جاش پول غذاش درمی‌اورد. شخصیت خاصی داشت، واقعا. اینجوری نبود که بگیم پدر مادرش نمی‌تونستن خرجش بدن. این حرفها پولدار نبودن اصلا، حتی خرج کالج رفتن استیون براشون سنگین بود، واقعا. ولی اینجوری نبود که دیگه کسی بخواد شب خونه داره فی بخوابه یا اینجوری غذاش بدست بیاره. خودش نمی‌خواست. دوست نداشت اگه قراره بره دنبال خواسته‌اش، فشارش و دوش کسای دیگه باشه. می‌خواست خودش به اون چیزی که می‌خواد برسه.یه روز استیو به خونه وزنیاک رفت، می‌بینه داره یکی از بازی‌های آتاری بازی می‌کنه. بیکه‌ی خودش درست کرده بود. استیو خوشش می‌آد، بردش رو می‌گیره و به شرکت آتاری نشون می‌ده. میگه باید منو استخدام کنید، الا بلا تا من استخدام نشم، از اینجا جم نمی‌خورم. مدیری که استخدام کرده بود میگه همین سمج بودن و پیگیری بودنش خیلی منو متقاعد کرد که استخدامش کنم. استیو جابز با بردی که وزنیاک ساخته بود توی آتاری استخدام شد.اینم جالب واسه خودش. داستان هند رفتنشم یه مدت بعد از استخدامش توی آتاری بود که مطرح شد. سال هفتاد و چهار با دنیل، همون دوست دوران دانشگاهش، یه سفر هفت ماهه به هند و هیمالیا داشتن. کلا یه مدل دیگه‌ای شدن. اصلا وقتی که برگشتن، به خصوص استیو، یه جوون گیاهخوار شیفته‌ی مکتب بودایی و عاشق تکنولوژی بود. شده بود پیرو مکتب ذهن یکی از مکتب‌های آیین بودا که تمام حرفش این بود که دنبال سادگی باشید و از پیچیدگی‌های عقلی و منطقی دوری کنید.همین عقاید اگه دقت کنید، توی طراحی‌های ساده ولی شیکی که محصولات اپل دارن به چشم میاد. این مینیمال گرایی که دارن، بر می‌گرده به رژیم‌های غذایی مختلفی که امتحان کرد. یه مدت گیاه‌خوار شد، بعد زد تو کار خام‌خواری و بعد میوه‌خواری کرد. واقعا همه جا پابرهنه می‌رفت و حتی از محصولات خوشبوکننده استفاده نمی‌کرد و حموم نمی‌رفت. خیلی جالب بود واقعا، تیپ شخصیتی خاصی داشت.بعد از بازگشتش به کار، یه پروژه جدید طراحی کرد برای آتاری. اسم بازی رو دقیقا یادم نمی‌اد، ولی خلاصه این بود که یه توپ توی یه صفحه بالا و پایین می‌رفت و وقتی که میرسه پایین صفحه، یه چیزی اون پایین هست که باید اونور اون‌طرف کنید تا نذارید توپ بخوره زمین. دوباره برش گردونید بالا که اون خونه‌های مربی بالای صفحه بخوره. حالا چند روز بعد تحویل می‌داد. این پروژه رو چهار روزه استیون تموم کرد و برداشته می‌ره سراغ وزنیاک. شبانه‌روز رویش کار می‌کنن و به موقع تحویل میدن. حالا چقدر براش دستمزد گرفتن؟ هفت هزار دلار! ولی اسیبی معرفت برگشته بود به بزن دلم می‌خواسته فقط هفتصد دلار بابتش پول بگیرن.بعد یه چک سیصد و پنجاه دلاری برداشته. دنیاهای این سهم بقیه پول خودش زده به این کار. استیو خیلی برای ناراحت‌کننده بود. وقتی شنید که آتاری چقدر بابت این پروژه پول داده، جا خورد ولی باعث نشد که دوستشون به هم بخوره. خودش می‌گه که اگه استیون می‌گفت با همدیگه رفاقتی این کار رو انجام بدیم، من انجام می‌دادم و فقط دلم می‌خواست که این پروژه انجام بشه. ولی این کاری که ایجابا داد، یه جورایی نارو زدن بودش و خیلی ناراحت شده بود.استیو دوباره یه روز تو خونه وزنیاکی می‌مونه. حالا برای کسایی که ممکنه ندونن برد چیه، بگم که تقریباً خیلی ساده بخوام بگم. البته تقریباً چیزی شبیه مادربردهای امروزی که توی کیس‌های می‌بینیم. استیو که این بعد می‌بینه، متوجه می‌شه که وزنمونو به یه تلویزیون خیلی کوچیک وصل کرده و داره ازش تصویر می‌گیره. شاخکاش تیز می‌شه و می‌گه الا بلا! بعد بیای این بود که کیبوردش وصل کرده و ببریم همبرو در موردش حرف بزنیم و معرفی کنیم. همرو یه جور باشگاه کامپیوتری بود که هر کسی که یه اختراعی داشت و حالا به نوعی یه دستگاهی درست کرده بود می‌آورد و ایو به بقیه معرفی می‌کرد. سعی می‌کرد برای تولیدش سرمایه‌گذار جذب کنه.این دو نفر میرن اونجا و برشون اسمش و گذاشته بودن اپل وان رو معرفی می‌کنن. بهتون می‌گم که دلیل این نامگذاری هم چی بوده؟ محصولشون که معرفی کردن تقریباً برای هیچ‌کس جذابیتی نداشت. دست از پا درازتر داشتم برمی‌گشتم که یکی از اعضای باشگاه میاد در مورد دستگاه‌شون باهاشون صحبت می‌کنه. این آقا میشه اولین خریدار محصولات اپل در تاریخ. یه فروشنده‌ی لوازم و قطعات کامپیوتری بود که چشمش برد اپل گرفته بود.حالا در مورد نقش این دوتا، استیو و وزنیاک، بگم. خود استیو وزنیاک یک مهندس به تمام معنا بود. گفتم که سر ماجرای پروژه‌ی آتاری اون بود که کمک به استیو جابز کرد. یا همین برد اپل‌وان رو اون داشت می‌ساخت. حالا این مهندس همه چیز تموم تعاملش با بقیه فکر اقتصادی و تجاری تقریباً کار نمی‌کرد. اینجا بود که استیو جابز می‌آمد و خلا را پر می‌کرد. خودش از نظر فنی نمی‌گم خوب نبود، ولی واقعاً به خوبی وزنیاک نبود. اما یه بیزینس من به تمام معنا بود. کاملاً بلد بود چجوری مخ سرمایه‌گذار بزنه و چجوری محصولاتش را معرفی کنه. اینجوری بگم، استیو و وزنیاک پشت صحنه را می‌چرخونن، و عالی هم این کار را انجام می‌داد و استیو جابز هم فروش ویترین مدیریت می‌کرد.روزی که استیو جابز میره با اولین خریدار اپل‌وان صحبت کنه، اون آقا بهش میگه که ببین من قرار نیست الان ازت چیزی بخرم. هوا برد نداره. فعلاً فقط می‌خوام در موردش صحبت کنیم. استبه میگه ببین من نیومدم چیزی بهت بفروشم. فدات شم. چون همین الان کلی مشتری دارم و دارم پیشنهادات و بررسی می‌کنم. طرف میگه دیگه من که دیدم توی همون هیچکس تحویلشون نگرفتم. رفتم اونجا. اولین جایی بود که ما رفتیم. ما تا حالا صدای محصول ما نشون دادیم.خلاصه، یه خالهای واسه همدیگه می‌رسن. بندسی کاری کرد که طرف همونجا بهش گفت: «من پنجاه تا برد ازت می‌خرم به قیمت چهارصد دلار هر برد. چهارصد دلار.» موقعی که استیو داشت از مغازه طرف می‌آمد بیرون، باهاش یه قرارداد بسته بود برای صد تا برد به قیمت هر کدوم پونصد دلار. به این میگن نبوغ استیو! گفته بود که شصت روز تمام بردار هم تحویل میده به بازیافت. باید شصت روز تحویل بدیم. زد تو سر خودش: «شصت روزه مگه میشه همچین چیزی؟ آخه چجوری؟ خب چرا نمیشه؟» از بیست و یک ساله و زنیست شیش ساله رفتم پارکینگ خونه‌ی پدری. اسیب جمع و جور کردنو این گاراژ تعبیر شد به یکی از مهم‌ترین گرایش‌های دنیا، جایی که اپل از دل اون بیرون اومد.این دو نفر به همراه رونالد وین اساسنامه‌ی شرکت اپل را نوشتن و آن را به عنوان یک برند و شرکت کامپیوتری ثبت کردن. البته رونالد وین فقط ده روز بعد از ثبت شرکت، به خاطر اینکه از نظرش اپل آینده‌ای نداره، سهام خودش را که ده درصد کل سهام شرکت بود، فقط به قیمت ۲۳۰۰ دلار به استیو جابز و وزنیاک فروخت. اگه این کار را نمی‌کرد، فکر می‌کنم ارزش سهامش حالا سی و پنج میلیارد دلار بوده بود. ایشون احتمالاً بزرگترین بازنده‌ی تاریخ باشند. البته کسی بوده که اولین لوگوی اپل را هم طراحی کرده و حداقل یه حرکت مثبتی انجام داده بوده، همون لوگوی معروفی که نیوتون و زیر درخت سیب نشون میده، بگذریم.ای برای اینکه بتونن سفارش به موقع تحویل بدن، چند تا از دوستان دوران دانشگاهشون رو اوردن کمک. یکی از این دوستان همون دنیل کودکی بود. شروع کردن ساخت بردها و تا حالا همه را تحویل دادن. بارتول دادن طرف یه نگاهی کرد و گفت: «خب و بقیش بقیش بقیه چیه؟» گفت: «کیبوردش و نمایشگر و استویفمارتین دیگه؟» گفت: «کیبورد، مانیتور، خودت! اونجاییکه داری جفت و جور می‌کنی یه دست کامل کامپیوتر شخصی به مشتری بده که بره حالش ببره.» خلاصه بعد از کلی بحث، طرف راضی می‌شه که همین رو خالی خالی ازشون بگیره و بفروشه. ولی گفت: «اگه مرداد فروش نره، دیگه بهت سفارش نمیدم.»اینجا دقیقاً همون لحظه‌ای بود که جرقه‌ی ساخت کامپیوتر اپل در ذهن استیو زد. اونا یک کامپیوتر خانگی کامل با کیس و کیبورد و مانیتور ساختن. قبل از اینکه بریم سراغ ساخت اپل دو، بیایم ببینیم که چرا اسم اپل رو انتخاب کردن واقعاً حرف و حدیث زیادی درباره‌اش هست. بهتره چندتا بررسی کنیم تا بفهمیم استیو جابز چرا به این اسم رسید.درنهایت چند دلیل برای این انتخاب مطرح می‌شن. مهم‌ترین دلیل اینه که استیو جابز رژیم غذایی میوه‌خواری داشته و واقعاً سیب براش جایگاه خاصی داشت. این میوه‌ی مقدس اسمش رو به راحتی تو ذهن هر کسی که یه بار بهش گوش کنه، می‌مونه. همه‌ی این‌ها موجب شد که در دفتر تلفن‌هایی که اون موقع وجود داشت، اسم اپل بالای اسم آتاری قرار بگیره که این یه حسن بزرگ بود براشون. اما نظریه‌ی دیگه‌ای هم هست که داستان مربوط می‌شه به آلن تورینگ، پدر علوم کامپیوتری و هوش مصنوعی. آدم بی‌نهایت گردن کلفتی در زمینه کامپیوتر بوده و عضو کالج سلطنتی بریتانیا بود.توی پروژه‌ی منچستر مارک یک، اون موقع اولین کامپیوتر دنیا، داشت کار می‌کرد و زمان جنگ جهانی دوم، روی پروژه‌ای کار می‌کرد مربوط به یه ماشینی که می‌تونست پیام‌های رمزنگاری شده نازی‌ها رو بشکنه و بخونه. ایشون واقعاً مخی برای خودش و خیلی تحویلش می‌گرفتن. سال ۱۹۵۲ وقتی که آلن چهل ساله بوده، خیلی اتفاقی مشخص میشه که همجنس‌گراست و جامعه انگلستان اصلا همچین چیزی رو موقع قبول نمی‌کرد. ایشون به همین جور محاکمه‌اش میکنن و بهش دو تا انتخاب میدن: یا زندان یا اختتار تزریق داروهای شیمیایی.آلن مجبور میشه برای ادامه فعالیتش، اختتار تزریق داروهای شیمیایی رو انتخاب کنه و یک سال تحت نظر پزشک قرار می‌گیره. کلی دارو بهش تزریق می‌شه که باعث میشه ظاهرش یکم بهم بریزه و سینه دربیاره. تمام امتیازهایی که بهش داده بودن به مرور ازش گرفته می‌شه و اوضاعش به خوبی نیست. این داستانها باعث میشه اون شدیدا افسرده بشه و در سال ۱۹۵۴ جسدش رو در شرایطی پیدا می‌کنن که یه چیزی به گاز زده‌ی سمی کنارش بوده و خودکشی کرده بوده.لوگوی اپل هم که احتمالا دیدید اول که تصویری از نیوتن بود زیر اون درخت سیب معروف، ولی بعد به یه سیب گاز زده تغییر پیدا می‌کنه با رنگ‌هایی که بسیار به پرچم رنگین کمانی اقلیت‌های جنسی شبیهه. می‌تونید همین الان سرچ کنید تا این شباهت رو ببینید. اینم بالاخره یه نظریه دیگه به هر حال، اما چیزی که بیشتر روش تاکید دارن، همون دلیل اولیه‌ایه که توضیح دادم. خب، برگردیم سراغ اپل دو.همونطور که گفتم، این دستگاه قرار بود یه کیس رومیزی باشه که روش کیبورد داره و یه مانیتور بهش وصل میشه. اولین چیزی که برای ساخت این کامپیوتر نیاز بود، نه قطعه بود و نه نیروی کمکی، پول بود. اول از همه به یه سرمایه‌گذاری نیاز داشتند که بودجه‌ی پنجاه هزار دلاری شون رو تامین کنن. اس‌اف اومد و لیستی از کسایی که ممکن بود بهشون کمک کنن رو درآورد و به تک تکشون زنگ زد. هر روز نوشیروان کلا، آدم زنگ میزد که روی پروژه‌ی جدیدشون سرمایه‌گذاری کنن ولی هیچ‌کس حاضر نمی‌شد کمکی بهشون بکنه.تا اینکه یه روز، تیم شش نفره‌ای که اون موقع تو شرکت، یا همون گاراژ خونه‌ی پدری استیو جابز بودن، داشتن نشسته بودن. یه آقایی با یه ماشین فنکورت تمیز پایین میاد و خودشو معرفی می‌کنه. میگه من دوست فلانی تو شرکت آتاری بهم گفته که تا الان حداقل صد بار بهش زنگ زدی، گفتم بیام ببینم چی میگی، حرف حساب چیه؟ استیو میگه آقا جان، داستان ما این قراره که یه چیزی ر تولید کنیم که به عنوان یک انقلابی در کامپیوترهای خانگی شناخته بشه. کلی هم حرف میزنن، این میگمی خرسنگه که باشه، اگه اینجوری اینقد از خودتون مطمینید، من نود هزار دلار بهتون پول میدم، ولی به شرطی که کار به نتیجه برسونید.همه‌ی اعضای تیم همچین ذوق زده شدند ولی استیو خیلی سریع و خونسرد گفت کمه. نود هزار تا که حالا کلا پنجاه هزار تومن بیشتر نمی‌خواستن. دیگه آقا گفت نود هزار دلار برای ما کافی، ولی برای اون چیزی که شما دنبالش هستید اون سودی که شما نیاز دارید کمه. علاوه بر این، نود هزار دلار باید یه وام ۲۵۰ هزار دلاری ده درصد بهمون بدید. بازپرداختش هم از زمانی شروع می‌شه که ما خودمونم وارد سود شده باشیم. این بشر اعجوبه بوده واقعا، جای پنجاه هزار دلار، نود هزار تا نقد گرفت، و همچنین یه وام ۲۵۰ هزار تایی ده درصد سود گرفت که بازپرداخت تازه از موقع شروع می‌شد که شرکت بیفته تو اپل و ترکوند. به معنای واقعی ترکوند!این کامپیوتر شخصی واقعا محبوب شد و واقعا زمان و تلاش زیادی برای تولیدش صرف شده بود. این کامپیوترها اولین‌هایی بودن که فلاپی دیسک رو پشتیبانی می‌کردن. استیو جابز برای طراحی فلاپی‌در وقت و انرژی زیادی صرف کرده بود. ژاپنی‌ها هم موقع واکنی سونی کل بازار رو گرفته بودن با واکمن‌هاشون. استیو رفته بود نزدیک‌ترین رقیباشو ببینه تا بتونه ایده‌های بهتری برای طراحی فلاپی در کامپیوترش بگیره.سال ۷۶ اپل وان رو تولید کرد و در سال ۷۷، بعد از اینکه دانیل و استیو دوست دخترش کیسانیه خونه گرفتن و به خونه‌ی جدیدشون رفتن، سهام اپل به بورس وارد شد. بعد از شرکت فورد در سال پنجاه و شش، اپل بیشترین میزان جذب سرمایه رو به خودش اختصاص داد. مدل کامپیوتر اپل در سال ۱۹۸۰ معرفی شد، اما متأسفانه به خاطر قیمت بالا و مشکلات سخت‌افزاری‌اش، موفق نشد و شکست خورد.دو سه سال بعد، استیو جابز تصمیم گرفت که مدیران برجسته جهان رو دور خودش جمع کنه و یک شرکت قدرتمند بسازه. به عنوان مثال، زنگ زد به یکی از مدیران برجسته پپسی‌کولا و بهش گفت که آیا می‌خوای تا آخر عمر فقط آب‌نبات تولید کنی یا با کنار ما دنیا رو تغییر بدی. با این طرز حرف زدن خاصش، اون‌ها رو به چالش می‌کشید و با شیرینی حرف‌هاشون بیان کار کنن.بعد از اپل، کامپیوتر لیسا به بازار آمد و داستان اسم‌گذاری اش هم خیلی جالبه. رابط‌های ما با استیو بامالی بد شده بودن و اون عصبانی و بی‌توجهی می‌کرد. اون به تمام اولویتش اپل اختصاص داده بود. من فقط می‌خواستم از این موقعیت جدا بشم، اما وقتی به استیو این موضوع رو گفتم، اون خیلی عصبانی شد. اون مدام می‌گفت: «این بچه‌ی من نیست، این داره منو گول می‌زنه، این به من خیانت کرده.» حاضر نبود مسئولیت بچه‌اش رو قبول کنه و به همین دلیل کریسون رو ترک کرد و رفت.سه روز بعد از اینکه دخترشون به دنیا اومد، دوباره اسی پیدا شد، اما برای آشتی نیومده بود. دکتر یک اسمی انتخاب کنن، استیو اول خیلی علاقه داشت که اسم دخترش رو کلر بذاره، اما آخر سر به توافق رسیدن و اسم لیسا رو انتخاب کردن. کریستال می‌گه که بعدها فهمیدم که استیو قرار بود یه کامپیوتر به اسم کلر تولید کنه و به همین دلیل خیلی اصرار داشت اسم دخترش رو لیسا بذاره. اولین کامپیوتری که رابط کاربری گرافیکی داشت و موس داشت، لیسا بود. البته پروژه‌ی لیسا شکست خورده بود و موفق نشد، اما بد نیست بدونید که استیو تا سال‌های سال لیسار دخترش رو نمی‌دونست حتی با اینکه آزمایش DNA ثابت کرده بود که لیسا دختر اونه، اما حاضر نشد قبولش کنه.تو روزگاری که ثروت استیو جابز به دویست و پنجاه میلیون دلار در سال هشتاد رسیده بود، کریستال برای خودش و بچه‌اش کارهای پیشخدمتی می‌کرد. اون نخواست مسئولیت لیزا رو بپذیره و به بنیاد و کریستانو اتهام زد که با هم رابطه دارند. خودش هم می‌گفت عقیمه و نمی‌تواند بچه‌دار شود. جالب اینکه تو دوران دانشگاه، استیو به جز کلیساخت، رابطه با دیگران هم داشت، اما بعدا دادگاه استیو را مجبور کرد که ماهیانه پنجصد دلار برای هزینه‌های دخترش بده.لیسا بعدها در کتابی که منتشر کرد، از بدرفتاری‌های استیو و نامادریش لورن پاول می‌گوید. استیو از همسرش خانم پاول که تا آخر عمر با او زندگی کرد، دو تا دختر و یک پسر داشت. اما استیو تا مدت‌ها به لیسا هیچ پولی نمی‌داد و به او می‌گفت که هیچ ارثی برایش قرار نیست. او هم مجبور بود با کمک دوستان و آشناها پول دانشگاهش را جمع کند. حتی به بخاری در اتاق او اجازه نمی‌دادند. استیو حتی اصرار داشت که به کامپیوتری که می‌خواست تولید کند، از اسم دخترش «لیسا» استفاده نکند، اما بعدها به نویسنده این موضوع را اعتراف می‌کند و داستان لو می‌دهد. آخرای سال‌های زندگیش، استیو به خاطر رفتارش با دخترش عذرخواهی می‌کند و حاضر می‌شود که او را قبول کند. البته لیسا او را بخشیده ولی واقعاً حیف است که دختر استیو جابز باشید و تا سال‌های سال از همچین پدری این چیزها را بچشید.بگذارید از دیسک صحبتی نکنیم و به شرکت اپل بپردازیم. بعد از آن، اون‌ها سراغ مکینتاش رفتند و محصول مکینتاش را وارد بازار کردند. اما این پروژه، انتظاراتی که باید می‌توانست برآورده کند را نداشت و شاید هم برآورده نشد. فقط موفق شدند پنجاه هزار تا اسکمپتون‌فرو بفروشند. هر چقدر شرکت بزرگتر می‌شد، شخصیت و رفتار خود استیو جابز بیشتر مشخص می‌شد. او بسیار بداخلاق بود، به خصوص با طراحان و مهندسان جوان‌تر. هنوز با این همه شهرتی که به دست آورده بود، همچنان زندگی می‌کرد تحت تأثیر آیین‌های بودایی و هندی. هنوز هم به عادت داشت پابرهنه برود سرکار، دیر بدی برای حموم اسپری خوشبوکننده استفاده نکند و می‌گفت من میوه‌خوار هستم و به خوشبوکننده نیازی ندارم.استیو جابز با مدیرعامل وقت اپل، جان اسکالی، درگیر شده بود و او را به شدت مورد انتقاد قرار می‌داد. به او می‌گفت تو اصلاً برای مدیریت اپل مناسب نیستی. جان اسکالی همون کسی بود که خود استیو جابز از پیکارد بودش. همون آقایی که به او گفته بود: «می‌خوای تا آخر عمر آب و شکر تولید کنی یا بیای کنار دنیا ر تغییر بدین؟» برای پروژه مکینتاش شکستی سنگین بود و استیو جابز می‌دانست که به خاطر همین اون‌ها را از تیمی که روی این کامپیوتر کار می‌کردند، کنار گذاشت.این دو نفر به حدی اختلاف داشتند که هیئت مدیره شرکت اپل خواست که بین خودشان و استیو جابز یکی انتخاب کنند. وقتی کیبورد جان اسکالی انتخاب شد، استیو جابز در سال 1985 از شرکتی که خودش تأسیس کرده بود و به اینجا رسانده بود، اخراج شد. جابز بعدها درباره‌ی اسکالی گفت: «من آدم اشتباهی را برای شرکت استخدام کرده بودم و اون تمام زحمات ده ساله‌ی من را از بین برد.» واقعاً نحوه برخورد استیو جابز با دیگران جالب نبود. اصلاً او در ابتدا کار اصلی‌اش عضویت در شرکت بود، ولی جاز بود که همه جا خودش را می‌انداخت و تقریباً همه کار را معرفی می‌کرد.حتی وقتی اپل وارد بورس شد، یکی از کارمندان اجرایی شرکت پیشنهاد داد که به دلیل دوستی دوران کودکی و صمیمی با استیو جابز، سهامی برابر با سهام خود استیو جابز به او دهند. اما استیو اجازه نداد که حتی یک دونه سهم به او داده شود. این رفتار بسیار حرفه‌ای نبود. هرچند استیو جابز از اپل جدا می‌شود و دو شرکت جدید تحت نام‌های «پیکسار» و «نکست» را تأسیس می‌کند. «پیکسار» شرکتی بود که بخش گرافیکی شرکت لوکاس‌فیلم را تشکیل داد. این همان شرکتی است که کمپانی دیزنی آن را خریداری کرد و استیو جابز هم به عنوان یکی از اعضای هیئت‌مدیره‌ی دیزنی انتخاب شد.«پیکسار» انیمیشن‌های موفقی مثل «داستان اسباب‌بازی‌ها»، «زندگی یک حشره»، «کارخانه هیولاها»، و «وال‌ای» در جستجوی نمو را ساخت. این همه راستای کمپانی «پیکسار» تولید می‌شد. استیو جابز از اپل جدا می‌شود، اما دو شرکت جدید تاسیس می‌کند. یکی از آن‌ها «نکست» بود، یک شرکت کامپیوتری که اولین مرورگرهای تحت وب را به بازار عرضه کرد. استیوارت ر هم با هفت میلیون دلار بنیان‌گذاری کرد ولی بسیار در زمینه‌ی فروش کامپیوتر موفق نشد و به کارهای پژوهشی و زمینه‌های مرتبط با کامپیوتر روی آورد. با این حال، شرکت «نکست» مسیر برگشت استیو جابز و شرکت اپل را هموار کرد.۱۹۹۶، اپل به قیمت چهارصد و بیست و نه میلیون دلار نکرده بود. در آن زمان شرکت زیان داشته بود و وضعیت مالی خوبی نداشت. با این کار، اپل می‌خواست استیو جابز را به شرکت بازگرداند تا بتواند خودش و شرکت را دوباره نجات دهد. اپل تا آن زمان یک شرکت کامپیوتری بود و سیستم‌عامل منحصر به فرد خودش را داشت. اما از طرفی، رقیب‌های سرسختی مانند مایکروسافت را برای خودش می‌دید که حدود هشتاد درصد بازار را در دست داشتند و مایکروسافت ویندوز داشت و برنامه‌های کاربردی مثل آفیس را ارائه می‌کردند که روی کامپیوترهای اپل نصب نمی‌شدند.دوران طلایی اپل با معرفی پاور بوک‌ها (که همان مکینتاش‌های قابل حمل بودند) در دهه‌ی نود آغاز شد. اما بعد از این دوره موفقیت، رسیدن به دوران رکود و زحمات وحشتناکی از یک طرف و ناپسندانه‌ترین انواع محصولات غیرضروری مثل بسیج پتک (که هیچ طرفداری نداشت) سبب شد هزینه‌ها بیشتر شده و شرکت به زیان بیشتری دچار شود. به هر حال در دهه‌ی نود، شرکت کاملاً رو به ورشکستگی بود.حالا پس از خرید شرکت «نکست» و بازگشت استیو جابز، طبق توافقی که صورت گرفت، استیو جابز هیچ پولی از اپل نمی‌گیرد. به جای آن، او یک و نیم میلیون سهم از شرکت را دریافت می‌کند. استیو اول به عنوان مشاور و یک سال بعد از برکناری مدیرعامل وقت، به عنوان مدیرعامل موقت انتخاب می‌شود تا زمانی که بتوانند مدیر جدیدی استخدام کنند. استیو جابز برای بهبود وضعیت اپل، از تکنولوژی «نکست» برای توسعه محصولات سیستم عامل مک، فروشگاه اپل و آیتونز استفاده می‌کند. یکی از محصولاتی که سریع وارد بازار می‌شود، آی‌پاد است که به عنوان یک کامپیوتر شخصی یا خانگی با قیمت مناسب بود و شاید نجات‌بخش اپل هشتصد هزار آی‌پاد فروخته‌ شد.این قیمت‌ها به خاطر جلب توجه بیشتر، به رنگ‌بندی بودن. می‌توانستی با همین محصول، استیو جابز شرکت را از ضرر یک میلیارد دلاری پس از پنج سال به سود دویست میلیون دلاری برساند. همین همکاری با نیم بود که منجر به خلق سیستم عامل آی‌او‌اس شد. البته باید یادآوری کنم که در این دوره خبری از استوزنیاک نبود، زیرا او از اپل جدا شده بود و سهام‌هایش را داشت. البته از شرکت جدا شده بود، اما هنوز بعد از سال‌ها به عنوان یک کارمند اپل شناخته می‌شود و حقوقی معادل صد و بیست هزار دلار را، اگر اشتباه نکنم، از اپل دریافت می‌کند.اما سال ۹۷، اعلام می‌کند که یکی از بزرگ‌ترین رقبای تجاری‌شان با سرمایه‌گذاری صد و پنجاه میلیون دلاری آن‌ها را کاملاً از ورشکستگی نجات داده است. یعنی بیویس و شرکت مایکروسافت دو سه سال بعد، در سال ۲۰۰۰، در یکی از همایش‌هایی که اپل داشت، استیو جابز عنوان مدیرعامل موقت اپل را به مدیرعامل اپل تغییر داد و رسماً به عنوان مدیر دائمی کار خود را ادامه داد. دوران شکوفایی و رشد اپل دوباره کلید خورد و سال ۲۰۰۱، آی‌پاد را روانه بازار کرد. این محصول واقعاً بی‌نظیر بود.برای ساخت آی‌پاد، ده میلیون دلار بودجه در نظر گرفته شد، اما تا سال دو هزار و یازده، سیصد میلیون عدد از مدل‌های مختلف آی‌پاد به فروش رفته بودند و تا سال‌های سال، حدود هشتاد درصد بازار موزیک پلیرها را از رقبای خود کنترل می‌کردند. اپل با بازاریابی و تبلیغاتی که استیو جابز انجام می‌داد، واقعاً بی‌نظیر بود. سال نود و هفت، با یک شعار جدید، متفاوت فکر کنید، اپل مدعی شد که قصد دارد دنیا را تغییر دهد و احتمالاً همین انجام شده است. در یکی از تیزرهای تبلیغاتی که پخش کردند، تصویر آدم‌های خیلی مشهور و تاریخ‌ساز مثل گاندی، مارتین لوتر کینگ و کلی آدم دیگر را نشان داده و استیوارو حرف می‌زد.او این‌طوری می‌گفت که هیرستدیو به افتخار دیوانه‌ها، به افتخار آدم‌های عجیب و متفاوت، سرکش و درسازهای ناجور پازل است. این کسانی هستند که دنیا را به شکل‌های متفاوتی می‌بینند و قواعد را نادیده می‌گیرند. می‌توانید صحبت‌هایشان را نقل قول کنید و به آنها مخالفت کنید. همچنین، می‌توانید آنها را تحسین یا سرزنش کنید. اما تنها کاری که نمی‌توانیم درباره‌ی آنها انجام دهیم، نادیده‌گرفتن آنها است. زیرا آنها دنیا را تغییر می‌دهند و به پیشرفت نسل بشر کمک می‌کنند. احتمالاً بعضی از افراد آنها را دیوانه ببینند، اما به چشم ما نابیناها، آنها دنیا را همان‌گونه که خودشان فکر می‌کنند، تغییر می‌دهند و همان‌گونه که احتمالاً باید باشند، عمل می‌کنند.واقعاً حرفش بی‌نظیر بود. حساسیتی که استیو جابز برای طراحی محصولاتش به خرج می‌داد، عجیب و غریب بود. او اول اینکه وقتی به اشتباه به او حرف می‌زدند، طرف راه می‌زد و کنار می‌گذاشت. اصلاً روی رودروایی و سرزنش با کسی نداشت. همچنین، حواسش بود که محصولاتی که در حال طراحی بود، کاملاً بی‌نقص باشند. در مورد آی‌پادها، می‌گویند که اولین نمونه‌ای که به او داده شد، روی ظرف آب انداخت و دید که از کنارش حباب‌ها بیرون می‌زند. او گفت: «این هنوز توش کلی فضای خالی داره، برید یه چیز جمع و جورتر برای من بیارید.»محصول بعدی اپل در سال ۲۰۰۷ معرفی شد. با معرفی آیفون، استیو جابز گفت می‌خواهم محصولی را به شما معرفی کنم که تاریخ‌سازی کند و همین کار را انجام داد. بعد از اعلام تاریخ فروش، مردم پشت فروشگاه اپل صف کشیده بودند تا استارت فروش زده شود و بتوانند این محصول را بخرند. آیفون، در دسته‌بندی‌های خودش، اولین گوشی تاچ و لمسی بود. در دویست روز اول فروش، چهار میلیون آیفون خریداری شد و این تعداد تا سال ۲۰۰۹ به سی میلیون عدد رسید. همچنین، اپل در همان سال ۲۰۰۷ آیپد را هم روانه بازار کرد که فروشش به مراتب بیشتر از آیفون بود و در یک ماه یک میلیون و در یک سال نوزده میلیون آی‌پد فروخته شدند.استیو از روز به روز ثروتمند‌تر و مشهور‌تر می‌شد. اتفاقاً روز به روز هم خودش و بیشتر برای قانون می‌دید. اخلاقی که داشت، این بود که ماشین‌هایی نمی‌خرید یا بهتر بگم خرید ماشین‌هایشان هنیکار حوصله نداشت و برای ماشینشان می‌رفتند، ماشین مورد علاقه‌اش که مرسدس بنز بود را کرایه می‌کردند. بعد شش ماه که آخرین فرصت پلاک کردن ماشینش بود، پس می‌داد و دوباره یک مرسدس بنز جدید می‌گرفت. خودش می‌گفت: «این کار را می‌کنم که بقیه شناسایی‌اش نکنند»، ولی خب چی می‌تواند تابلو تابلو پلاک باشد؟ همه می‌دانستند که اگر یک مرسدس بدون پلاک در قطعاً مالکیت استیو جابزه است. از اونجایی که همیشه جای پارک معلولین پارک می‌کرد، تابوتم شده بود و مردم با ماشینش عکس یادگاری می‌گرفتند و رفتارهای عجیب و غریبی داشت.بعضی از افراد او را خیلی نچسبیده می‌دیدند. واقعاً هر زمانی که در اپل بود، جلوی فعالیت‌های بشر‌دوستانه و خیرخواهانه شرکت می‌گرفت. در سری اولی که همه کارهای اپل بود، برخلاف خواسته‌ی وزنیاک، هیچ‌وقت وارد این‌گونه فعالیت‌ها نشدند. زن هم معتقد بود که ما باید یک سری از دانشی که تولید می‌کنیم و تکنولوژی‌هایی که تولید می‌شوند، رایگان در اختیار مردم بگذاریم. اما استیو جابز موافق نبود و می‌گفت: «آقاجان، ما برایش زحمت کشیدیم بعد بابتش پولمان دربیاوریم»، بخاطر همین خیلی وارد این‌گونه فعالیت‌ها نشد. بعدش هم که دوباره برگشت، یعنی آن وقت که ده یازده سال دوازده ساله‌ای که افتاد و دوباره برگشت شرکت، وارد یک سری از فعالیت‌های بشر‌دوستانه شده بود.بعد از بازگشتش، همه چیز را متوقف کرد. البته خودش می‌گوید که به صورت پنهانی این کار‌ها را انجام می‌دادم، اما حالا دیگه خودش می‌داند و خودش هست. واقعاً میلیاردها دلار سود برای اپل آورد و هیچ کس نمی‌تواند منکر این حقیقت بشود. حتی روی کاغذ هم هیچ حقوقی از شرکت نمی‌گرفت، حقوقش سالی یک دلار بود، اما فقط روی کاغذ! پادشاه دورانی بود که از شرکت می‌گرفت، مثل جت شخصی نود میلیون دلاری و پرداخت هزینه‌های سرسام‌آور سفرهای تفریحی کاملاً پوشش می‌داد.خواسته‌های استیو جابز ولی بعدها باعث رسوایی مالی بزرگی شد. ایده‌ی اصلی از طرف استیو جابز بود که باعث خروج کارمندان اپل از شرکت شد. اگر کسی می‌خواست از شرکت برود، بعد از هفت خانه‌روستا رد می‌شد، استویکی دو تا از کارمندان اپل و علناً تهدید کرده بود که اگر از شرکت رفتند همه این‌ها را که کسی بواناخشهر جدیدشان ببرند وگرنه نمی‌ذارد حتی بعداً گندش در آید. که شرکت‌های اپل و گوگل و ادوبی یک قراردادی بستند که هیچ‌کدوم از کارمندان سابق همدیگر را نباید استخدام کنند. این قرارداد کاملاً غیرقانونی بود، حتی استیو جابز یک بار گوگل را مجبور کرد که یکی از کارمندان سابق اپل که تازه استخدام شده بود را اخراج کند.حالا تا اینجا داشته باشید، از اون طرف اول برای اینکه کارمندان عالی‌رتبه‌تر انگیزه بیشتری برای وفاداری به شرکت داشته باشند، براشان یک شور و شوقی ایجاد کرده بود. طرح سهام معوقه را پیاده کرده بودند، یعنی چی؟ این شرکت می‌آمد و یک مقدار سهام به تاریخ گذشته به کارمندانش واگذار می‌کرد. یعنی مثلاً تو سال ۲۰۰۱، هزار سهام شرکت به من واگذار می‌کرد، اما تاریخ واگذاریش می‌زد سال ۲۰۰۰. خب، توی اون تاریخ ارزش سهام به مراتب پایین‌تر بوده دیگه. واسه همین در لحظه اون کارمندش میلیون‌ها دلار سود می‌کرد، که این کار غیر قانونی بود و استیو جابز این کار رو برای خودش انجام داده بود. توی یه جلسه دروغینی که هیچ وقت برگزار نشده بود توی تاریخ قدیمی شرکت، بخشی از سهامش را به استخدام کارمندانش واگذار کرده بود و از چهل میلیون دلار سود کرده بود.جالب اینه که وقتی گنده کار درآمد همه‌ی کاسه کوزه‌ها رو شدن، در یکی از مدیران اپل که دستور اجرای این طرح از استیو جابز گرفته بود، از برای این کارش باید بی‌برو برگرد می‌افتاد زندان. اما اون نفر اول اپل بود و اپل هم شرکت اول سیلیکون و سیلیکون ولی نبض اقتصادی آمریکا بود و حتی فرار مالیاتی هم می‌کرد. این شرکت صد و سی و هفت میلیارد دلار از سود خالصش توی دو تا شرکت ایرلندی برده بود که یکیشون اصلاً هیچ کارمندی نداشت. می‌گفتن این پول داره تو این شرکت‌ها خرج می‌شه، ولی دروغ می‌گفتن، فقط برای اینکه مالیاتی بابتش ندن، تمام این پول از آمریکا خارج کرده بودند و نگه می‌داشته بودند.به همه‌ی این اتفاقات و جریاناتی که داشت در چین می‌گذشت هم باید اضافه کنیم. اول، محصولاتش توی چین تولید می‌شن. اونجا به خاطر مسائل مربوط به مالیات و نیروی کار ارزان، تولید انجام می‌شه. نمی‌دونم در مورد شرایط کار کارگران چینی توی کارخونه‌ی اپل شنیدید یا نه، ولی وضعیتشون جوره که بارها صدای گروه‌های مختلف کارگری حقوق بشری دراومده. مواد حلالی که اپل برای براق کردن صفحات آیفون استفاده می‌کنه بسیار خطرناک هستن و باعث میشه حس لامسه کارگر از بین بره. دستمزدها پایین و فشار روی کارگرا بالاست. اپل روی هر آیفون صدها دلار سود می‌کنه، مثلاً روی آیفون چهار سیصد دلار سود می‌کرده، ولی فقط دوازده دلار بابت هر تلفن به کل کارگران چینی اختصاص می‌دادن. بعد شرایط رفتار با کارگران، مثلاً رفتارهای ناجور...یه بار تو سال ۲۰۰۹، یکی از گوشی‌های آیفون گم می‌شه. مسولان حراست شرکت کارگری به اسم مستعار یونگ ر مسئول گم شدن آیفون می‌دونن و این بنده خدا رو برای بازجویی می‌برن. تا نزدیکی یازده دوازده شب زیر مشت و لگد کتکش می‌زنن که مثلا اعتراف کنه که اون بوده که آیفون رو دزدیده. در حالی که دوربین‌ها نشون می‌دادن که هیچ کاری نکرده. واقعا صبح روز بعد جسدش توی خوابگاه شرکت پیدا میشه، خودکشی کرده بود. تا سال دو ۲۰۱۰، ۱۸ نفر از کارگران اپل خودکشی کرده بودن.وقتی از استیو جابز در مورد این موضوع توضیح خواستم، گفت من بابت این موضوع واقعا ناراحتم، باید حتما پیگیری کنیم. ولی با توجه به تعداد کارگرانی که ما تو چین داریم، این آمار یعنی هفت نفر در هر صد هزار نفر از آمار خودکشی که توی آمریکا الان هست، کمتره. تو آمریکا الان به ازای هر صد هزار نفر یازده نفر دارن خودکشی می‌کنن. اینجا بود که داد اشیای اپل یکی دو تا نبود. واقعا یه ماجرای دیگه هم هست که مربوط میشه به یه خبرنگار چینی. این آقا یه شب توی باری بوده که اتفاقی یه گوشی آیفون پیدا می‌کنه. حالا کاری به مدلش نداریم ولی ظاهرا این مدل آیفون هنوز به تولید انبوه نرسیده بوده. یکی از کارمندای شرکت اونجا گذاشته بود تو بار.این خبرنگار میاد یه فیلم منتشر می‌کنه و مدل جدید آیفون رو به همه نشون میده و بررسیش می‌کنه. این مورد برای استیو جابز خیلی سنگین بود. شخصا به طرف زنگ میزنه و میگه باید گوشی ما رو پس بدی. خبرنگار میگه باشه پس میدم، ولی تو یه درخواست کتبی بنویس بعد نماینده بفروشی بهت پس میدم. اسی اول قبول نمی‌کنه، ولی چند روز بعد زنگ می‌زنه و قرار مدارا رو میذارن و درخواست کتبی هم میده و گوشی رو پس می‌گیره.خلاصه کنم اینا خیلی راحت گوشی رو پس می‌گیرن. ولی مشکل از اونجایی پیش میاد که یه شب این خبرنگار و همسرش برای شما بیرون بودن، بعد وقتی که برمی‌گردن خونه می‌بینن در خونشون شکسته پلیسم تو خونش داره زندگیش و می‌گرده کاشف به عمل میاد که این افراد یه گروهی به اسم ری‌اکس، گروهی که با جاسوسی و دزدی اطلاعات در سیلیکون ولی بودن، استیو جابز از دادستان خواسته بود که این گروه بریزینه خبرنگار درس عبرتی باشه برای هر کس دیگه‌ای که بخواد از این کار بکنه.حالا این ماجرا کی بوده؟ چند ماه قبل از مرگ استیو جابز. اما بشنوید در مورد مریضی استیو جابز. سال ۲۰۰۵ بود که اون توی جشن پایان سال دانشگاه استنفورد در مورد مریضیش حرف زد و گفت که پزشکان سال قبلش، یعنی سال ۲۰۰۳، سرطانش تشخیص دادن و اعلام کردند که چند ماه بیشتر زنده نمی‌مونه و سرطانش قابل درمان نیست. ولی همون موقع هم ازش نمونه‌برداری کرده بودن. اما یه مدت بعد مشخص میشه که مریضیش با عمل جراحی قابل درمانه و بعد از اینکه عملکرد دیگه مشکلی نداره، دروغ می‌گفت. استیو حداقل نه ماه برابر خواسته‌ی دکترا برای انجام عمل مقاومت کرده بود، با داروهای گیاهی داشت خوددرمانی می‌کرد تا وقتی که فهمید دیگه کار از کار داره و مجبور شد که عمل کنه.بعد از عمل، شانسش برای زنده موندن خیلی بالا رفت، ولی روز به روز میشد دید که تحلیل میره و دیگه داره لاغو میشه. حتی توی همایش‌های اپلم کمتر شرکت می‌کرد. سرطانش تا کبدش گسترش پیدا کرد و مجبور شدن پیوند کبد انجام بدن. وقتی خبر و وخامت حال استیو جابز منتشر شد، ارزش سهام اپل مرتب افت کرد. ولی امپراتوریست بود، هنوز این شرکت تو لیست با ارزش‌ترین شرکت‌های دنیا نگه داشته می‌شد.سال ۲۰۰۴، وقتی برای عمل رفته بود، شخصا یه ایمیل به کارمندان اپل زد و از مریضیش گفت. مدیریت شرکت تا وقتی که برگرده، سپرد به تیم وک و آخرین حضورش در انظار عمومی همایش معرفی اولیه آی کلود بود که قشنگ مشخص بود دیگه اون شور و حرارت قبل نداره. استیو جابز اوت ۲۰۱۱، دو هفته بعد از اینکه اپل به با ارزش‌ترین شرکت دنیا تبدیل شد، از سمتش کناره گیری کرد و جانشینش تیم کوک شد مدیر عامل جدید شرکت. در نهایت، پنجم اکتبر ۲۰۱۱، تو سن پنجاه و شش سالگی تو خونه‌ی خودش در کالیفرنیا درگذشت. ثروت جابز موقع مرگش هفت میلیارد دلار بود و مجله‌ی فوربز سال ۲۰۱۰ اون رو به عنوان هفدهمین فرد تاثیرگذار دنیا معرفی کرد. سال ۲۰۱۱، اون شخص سیزدهمین فرد ثروتمند دنیا شد.همون سالی که استیو جابز از دنیا رفت، رودی که برای آینده‌ اپل مشخص کرد و باعث شد این کمپانی هشتاد و شش درصد بازار موبایل آمریکا و بیست و چهار درصد بازار جهان رو داشته باشه. هفتاد درصد درآمد اپل هم از فروش آیفون‌هایش بود، که از یازده و نیم میلیون در سال ۲۰۰۸ به ۲۱۶ میلیون دستگاه در سال ۲۰۱۷ رسید. همین سال، ارزش شرکت به یک تریلیون دلار رسید و الانم که در خدمت شما هستیم، با ارزش بیش از دو میلیون دلار بالاتر از مایکروسافت و آمازون، اپل ارزش‌ترین برند تنهاست.تمام این چیزهایی که گفته شد در مورد زندگی شخصی استیو جابز، مشکلات مالی، رفتارش، و رسوایی‌های اپل. طرز برخورد با کارگران چینی رو هم گفتیم که یه وقت بخوایم از ارزش‌های استیو جابز و اپل کم کنیم، بیشتر هدف این بود که مشخص بشه پشت هر موفقیتی یه ایراداتی هم ممکنه وجود داشته باشه. همیشه اون ویترین خوشگلی و قشنگی که ما می‌بینیم، نیستش. ولی بدون شک، نه من و نه هیچ کس دیگه‌ای نمیتونه منکر این بشه که استیو جابز و اپل دنیا رو تغییر دادن.نبوغی که استیو جابز داشت و پشتکاری که داشت، اگر هر کدوم از ماها یک صدم داشتیم، شاید وضعیتمون خیلی بهتر از این حرفا بود. بدون شک و بدون تردید، استیو جابز و برند محبوبش اپل مسیر تکنولوژی دنیا رو تغییر دادن و این قابل انکار نیست.چیزی که شنیدید، سی و هشتمین اپیزود پادکست بود که تو آبان ۱۴۰۰ منتشر شد. اگه از شنیدن این اپیزود لذت بردید و دوست دارید که از ما حمایت کنید، می‌تونید این اپیزود رو به دو سه نفر از دوستانتون که ممکنه از شنیدنش لذت ببرن معرفی کنید. چی بهتر از این برای ما؟احیانا اگر خواستید از پادکست حمایت مالی کنید، می‌تونید از لینک صفحه‌ حامی باش ما که توی توضیحات پادکست هم گذاشتن اقدام کنید. چه از داخل ایران و چه از خارج ایران، میتونید به ارزهای ریال، بیت کوین این کار رو انجام بدید. صفحات اجتماعی پادکست رو هم فراموش نکنید. مطالب تکمیلی و اخبار مربوط به پادکست اونجا منتشر میشه، تو اینستاگرام و توییتر و تلگرام و... اینکه هیچی دیگه، امیدوارم که لذت برده باشید. دمتون گرم!بقیه قسمت‌های پادکست راوکست را می‌تونید از این طریق هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D8%A8%D8%B2-%D9%88-%D8%AE%D9%84%D9%82-%D8%A7%D9%BE%D9%84-id6026440-id674626264?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%88%20%D8%AC%D8%A7%D8%A8%D8%B2%20%D9%88%20%D8%AE%D9%84%D9%82%20%D8%A7%D9%BE%D9%84-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست راوکست</category>
                <author>پادکست راوکست</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jul 2024 12:31:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>