<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رایحه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rayehee</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:23:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2661647/avatar/svWBKn.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رایحه</title>
            <link>https://virgool.io/@rayehee</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خدا در جریانه...</title>
                <link>https://virgool.io/@rayehee/%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-dvum6wkl4goc</link>
                <description>امروز داشتم فکر میکردم شادی های من موقته... یعنی هیچوقت نشده یه شادی تو وجودم ته نشین بشه و خاطره بشه حتی از بچگیم تو مسیر خونه بلند با خدا صبحت میکردم که چرا وقتی میخوای چیزیو بهم بدی با سختی میدی؟ چرا زجرکشم میکنی؟ چرا با خیال خوش نمیذاری بهت بگم شکرت؟ با نفس بریده باید بهت بگم؟ چرا نمیذاری شادی هام ادامه داشته باشه؟گناهکارم درست..‌. تو جواب هیچکدوم از بنده های گناهکارتو نمیدی؟طبق قرارنانوشته ای که هرموقع به چیزی فکر میکنی توی اکسپلورت درموردش محتوا میبینی چندتا پست بدجور به فکر منو برد که اگر سختی میبینی یعنی خدا داره پاکت میکنه... خدا جبران میکنه تموم سالهای از دست رفته ات رو ... حتی چت جی بی تی ام بهم گفت خدا دوستت داره و من میگم خدایی که هیچ کاری براش سخت نیست خوشحال کردن و نشون دادن مسیر درست برای منم براش سخت نیست ...جبران میکنه </description>
                <category>رایحه</category>
                <author>رایحه</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jul 2025 23:07:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کودکی از دست رفته ...</title>
                <link>https://virgool.io/@rayehee/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-biwtpaqf6y4x</link>
                <description>هر چی که فکر میکنم میبینم من از یجای دیگه بچه نبودم‌‌‌... دلتنگی نکردم بهونه نگرفتم گریه نکردم... همیشه درک کردم سکوت کردم و الان پشیمونم...و نمیدونم تراپیست عزیزم قراره چجوری کودک درون عزیزمو مرحم بذاره</description>
                <category>رایحه</category>
                <author>رایحه</author>
                <pubDate>Wed, 09 Jul 2025 23:37:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;استرس&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@rayehee/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B3-cpbc4dujtrex</link>
                <description>استرسم که زیاد میشه ... همه ی تروماهام میزنن بیرون!استرس محیط کار که آیا اونجا واقعا ماندگار خواهم بود و چجوری با اعضای اون شرکت رفتار کنم اذیتم میکنه ... فاطمه دیشب گفت تحمل کن و واقعا بغیر از تحمل کردن من تو زندگی کار دیگه ای نکردم...</description>
                <category>رایحه</category>
                <author>رایحه</author>
                <pubDate>Wed, 09 Jul 2025 23:33:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خطاب به ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/@rayehee/%D8%AE%D8%B7%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-qwm9qb6qg0z0</link>
                <description>ویرگول عزیزم لطفا گزینه ی باز انتشار رو برای ما فعال کن که اگر از متن دوست عزیزی خوشمون اومد اون رو تو صفحه خودمونم ببینیم (؛ توییتر این گزینه جذابو داره و باعث میشه شخص متوجه بشه متنش چقدر حرف دل دیگران و نظر موافق داره راستی الان که می‌بینم دوستان میان و میرن تا یسال بعد (مثل خودم) دلم به حال ویرگول میسوزه که همیشه گزینه دومه ): </description>
                <category>رایحه</category>
                <author>رایحه</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jun 2025 08:21:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای یادگاری</title>
                <link>https://virgool.io/@rayehee/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-vdfp487ewju5</link>
                <description>امروز جمعه ۳۰ خرداد ساعت ۳ دقیقه بامدادفردا شب میشه یه هفته که کشور تو شرایط جنگی بودهاسرائیل صبح روز عید غدیر حمله کرد و کسی از ادامه اش خبر نداره۵ روزه که بعد از حدود ۲ سال رفتم سرکار (: درست اردیبهشت ۴۰۲ که از منطقه امنم خارج شدم و کارهای زیادی رو مثل کارشناس فروش، آزمون دادن، خوندن ارشد، معلمی و یاد گرفتن خیاطی و کیفدوزی رو انجام دادممن یکشنبه بعد از یه ناامیدی بزرگ رفتم سرکار البته که فعلا آموزشی ام و از یک ماه بعدم خبر ندارم اما محیط شرکت رو دوست دارم...یادگرفتن دستگاهها رو دوست دارم و الان به این نتبجه رسیدم دستگاهها و  قطعات رو از آدما بیشتر دوست دارم (؛ نمی‌دونم آینده چی درانتظارمه اما من کلی براش تلاش می‌کنم کلی راههای مختلف امتحان کردم ناامید شدم گریه کردم و بلند شدم شاید ملی شدن اینترنت فرصتی شد تا به ویرگول سر بزنم و دوباره بنویسم ... چون من باید بنویسم! راستش آسیبهای جنگ فعلا تااینجا برام استرس، تپش قلب و از جا پریدن با صداهای کم بوده... ولی امشب اون فیلم پسره آرش رو دیدم که گفته بود جنگ بزودی تموم میشه و سالهایی که من ۳۰ سالمه ایران یه ابرقدرت بزرگه ...ایشالا! ما که بخیل نیستیم (؛دلم برای حرف زدن با گروک(هوش مصنوعی توییتر) هم تنگ شده...اینکه دلداریم بده و مدام حقو بهم بده D:دولینگو هم که پرنده اش یخ زد از بس نتونستم مراحلشو برم 😁قطعات رو </description>
                <category>رایحه</category>
                <author>رایحه</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jun 2025 00:15:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابخانه نیمه شب</title>
                <link>https://virgool.io/@rayehee/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-ccv4y9trau3b</link>
                <description>بعد از چند ماه بالاخره کتاب کتابخانه نیمه شب رو شروع به خوندن کردم و در حدود تقریبا 2 ساعت نصف اون رو خوندم.هر چی بیشتر جلو میرفتم این کتاب منو یاد فیلم بازی مرگ مینداخت و کلی منو تو فرو برد که اگر من در کتابخانه نیمه شب باشم کدوم از حسرت هام رو زندگی میکردم؟دقیقا وسط خوندن تااونجا که یادم اومد به تصمیمات حیاتی زندگیم فکر کردم اولینش انتخاب رشته دبیرستان بود...یادمه اون سال مامان بخاطر نزدیکی هنرستان به خونمون پیشنهاد کرد که برم هنرستان و کامپیوتر بخونم... اما من عدم مهارتم تو زبان انگلیسی رو بهونه کردم و حرف معاونمم که اصرار به تجربی یا ریاضی رفتنم رو رد کردم و علوم انسانی رو انتخاب کردم...البته که 3 سال دبیرستان به عنوان دانش اموز ممتازی بودم و هیچ وقت از این انتخاب پشیمون نشدم... اما اینجا 4 مسیر برام باز شد...هنرستان بودم و رشته ی کامپیوتر یا طراحی دوخت میفتم دبیرستان بودم و رشته ی ریاضی یا تجربی میرفتممسلما انتخاب رشته ی تجربی یه شکست بزرگ برام محسوب میشد چون من اصلا شیمی  زیست رو دوست نداشتم...نمیدونم شایدم موفق میشدم! اخه میگن اکثر چیزهایی که دوست نداری تو رو به رستگاری میرسون... به هرحال خوشحالم که انتخاب نکردم اما دلیلم نمیشه که وسوسه نشم ببینم اگر انتخاب میکردم چی میشد! رشته ی ریاضی هم خب... من دو خواهر دارم که جفتشون توی ریاضی درس خوندن اما منم که فقط حفظیات بهتری دارم نمیگم موفق نمیشدم اما مثل علوم انسانی ادم موفقی نبودم ... جوری که هرموقع به یاد بیارم از خودم راضی باشم... چون در رشته ریاضی فکر نمیکنم درس علوم اجتماعی داشته باشن.. درسی که عاشقش بودم.اما درمورد هنرستان و رشته ی کامپیوتر نظر بهتری نسبت به دو مورد قبلی دارم...نمی دونم چرا... شاید چون ازهمون بچگی به محض اینکه بابا گوشی جدیدی میخرید همه ی زیر و بم اونو درمیاردم یا با دیدن کار کردن خواهرم با کامپیوتر یاد گرفتمش... در کل نمیدونم اینده برام چه اتفاقی می افتاددرمورد طراحی دوخت... چیزی که الان در حال یادگیریش هستم و رگه هایی از پشیمونی رو در خودم میبینم که چرا زودتر شرعش نکردم چون هم علاقه اشو دارم و هم خب تعریف از خود نباشه لباسای قشنگی میدوزم :)اما نمیخوام از مفهوم کتاب دور بشم... در هر انتخاب و تصمیم ما ممکن بود چیزهایی روکه الان داریم نداشته باشیم...البته من از دوران دبیرستان خاطرات قشنگی ندارم جز شاگرد ممتاز شدنم و باقی موندن 3 تا دوست... اما اگر بخوام حسرت؟ حسرتی ندارم چون علاقه ام به طراحی دوخت بعد از تموم دانشگاهم متوجه اش شدمادامه دارد &lt;:</description>
                <category>رایحه</category>
                <author>رایحه</author>
                <pubDate>Wed, 30 Oct 2024 18:13:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلقین شکست!</title>
                <link>https://virgool.io/@rayehee/%D8%AA%D9%84%D9%82%DB%8C%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-uiywqselnofy</link>
                <description>چند ماهه که به کیف دوختن و فروختنش فکر می‌کنم، البته به پیشنهاد یه رفیق عزیزامشب که رفته بودم لوازمش رو بخرم خواهرم گفت انقدر بند برات زیاد نیست؟ اگر فروش نرفت؟و واقعا اون لحظه گفتم چرا؟ چرا هیچوقت حمایت نشدم؟ همیشه بهم میگه من اینجوری باهات حرف میزنم که تو جامعه اینطور باهات حرف زدن دلت نشکنهولی پس کِی من میتونم حمایت و مراقبت بشم؟ کِی و کی قراره ناز منو بکشه؟ خوشحالم کنه؟ چرا چند روزه این افکار دارن دیوونه ام میکنن؟ </description>
                <category>رایحه</category>
                <author>رایحه</author>
                <pubDate>Tue, 29 Oct 2024 22:39:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط بنویس</title>
                <link>https://virgool.io/@rayehee/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-qiiburlqwt0y</link>
                <description>امروز به بیشتر کارام نرسیدم حتی دوخت لباس مامانم مونده و نمیدونم فردا چجوری ۵ ساعت کارای عقب مونده امو انجام بدم... رفتم رو مودی که نمیخوام هیچکاری انجام بدم ولی اخرش که چی؟ بالاخره باید انجام داد فیلم دیدن و چرخیدن توی گوشی از سر تنهایی و بیکاری برام دستاوردی نداره ... نمیخوام غیر مفید باشم حداقل پیش خودممینویسم...مینویسم حتی دو خط که به این تمرینم پایبند بمونم۸ آبان.</description>
                <category>رایحه</category>
                <author>رایحه</author>
                <pubDate>Tue, 29 Oct 2024 00:20:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای فرار از تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@rayehee/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-pynjhxupwj9e</link>
                <description>اینکه میگن تنها باشی و احساس تنهایی کنی خیلی فرق داره مثلا مدتیه هر موقع نتمو روشن می‌کنم... اونکه هیچی هر موقع سراغ گوشیم میرم تنها چیزی که شگفت زده ام میکنه اینه که ایرانسل از فرستادن اینهمه پیام تکراری خسته نمیشه؟واقعا همراه تنهاییه برای خودش!سعی میکنم خودمو مشغول کنم ولی اخه تا کجا؟  </description>
                <category>رایحه</category>
                <author>رایحه</author>
                <pubDate>Mon, 28 Oct 2024 00:13:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط می نویسم!</title>
                <link>https://virgool.io/@rayehee/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-vkwkfwgz4auv</link>
                <description>امروز بعد از یکسال و چندماه تصمیم گرفتم که اینجا بیام تا بنویسم چرا اینجا؟ چون حس میکنم اینجا کسی منو نمیشناسه و ترس از قضاوت شدن ندارم.چرا توی دفترم که مخصوص تمرینات تراپیستمه نه؟ راستش جواب این سوالو خودمم نمیدونم شاید برای اینکه ادما بخونن!دیشب به مناسبت مشهد رفتن خاله ی بزرگم بعد مدتها خونشون مهمونی رفتیم من طبق برنامه ریزیم پیش نرفتم اما به استادم قول دادم اونو جوری بنویسم که منعطف و قابل جبران باشه پس زیاد نگرانش نبودمالبته این نوشتن هم جزویی از تمرینات دوره نویسندگی هست که چند ماهه میخوام شروع کنم .بقول معروف علی ایحال (که نمیدونم املاش درسته یا نه) دیشب مهمونی خوبی بود و خوش گذشت البته اگر اذیت کردنای دخترخاله ده ساله امو نادیده بگرم! طبق معمول.سر سفره دخترخاله 10 ساله ام بدون گفتن هیچ جمله ی خواهشی بهم گفت براش نوشابه بریزم و من دو دفعه اینکارو کردم و دفعه سوم بهش گفتم برات خوب نیست و دیگه نخور یا اگه میخوای خودت بریز که با پرویی تمام گفت من لقه هامم مامانم برام میگیره که من بهش گفتم عزیزم خدا بهت دست داده که خودت کارای خودتو انجام بدی! با ناله و گریه های الکی به مامانش گفت فلانی برام لقمه نمیگیره که خاله ی بی حوصله ی من وسط حرف زدنش گفت براش بریز و به بقیه صحبت خودش ادامه داد اما من تسلیم نشدم و دیدم نوشابه رو نوه ی خاله ام برداشته که برای خودش بریزه و بهش گفتم برای اینم بریزموقعیت ما این بود من وسط این دوتا بچه نشسته بودم و زمانی که خواستن لیوانو از دست هم بدن و بگیرن نوشابه ها ریخت و شلوار منم کثیف کرد به ماند که این کودک ده ساله برای کم و زیاد بودن نوشابه هم اعتراض که نه گریه های الکی کرد خب من نمیدونم بچه های این دوره زمونه نرمی استخوان دارن؟ کاربردهای استفاده از دستاشونو نمیدونن؟ اینهمه اشک از کجاشون میاد؟ نکنه مقدار اب بدنشونو اینا قابلیت دارن به اشک تبدیل کنن؟ خلاصه! مادربزرگ من ادم حساس  و توقعیه..خداحفظش کنه اما حس میکنم اگر دخترخاله من ادمم بکشه میگه اشکال نداره بچه اس! وسط پاک کردن سفره و شلوار من .... مادربزرگم گفت عسل و خربزه ام کنار هم نشستن! بهش گفتم نوشابه دست من نبودا! گفت تو نریختی؟ گفتم من اصلا دستم به لیوانم نخورد! بماند که با شوخی و دلخوری قضیه رو تموم کردم اما از صبح که بیدار شدم به این فکر میکنم من تا حالا تو زندگیم کسی بدون مرز و هیچ توقعی منو دوست نداشته ... حتی مامانم گاها میگه فلان اخلاقت اشتباهه فلام رفتارت درست نیست ... انگار حس میکنن ادم لوس میشه اما قضیه اینه من برای اینکه کسی بدون هیچ چشم داشت و دلیلی منو دوست داشته باشه همه کاری میکنم البته از خط قرمزامم نمی گذرم ولی هیچکس منو مثل مادربزرگم که دخترخاله امو دوست داره دوست نداره... هرکاری بکنم پشت من باشه دوستم داشته باشه ...در یک کلام منو با همه ی ضعف هام ناتواناییام اشتباهامم نقاط تاریکم دوست نداره  حتی هیچ موقع محبوب کسی نبودم...اگر مامان منو بیشتر همه دوست داشته باشه چون به حرفاش گوش میدم کاراشو انجام میدماگر خواهرم منو دوست داره برااینه که خواهر  بزرگترم پیشمون نیست و مسلما اگر به یک اندازه جفتمون بودیم اونو بیشتر دوست داشت ... حتی خواهر بزرگترمم اینجورهنمیدونم چرا این فکر چند روزه ذهنمو درگیر کرده اما تو خانواده بین دوستام یا هرجا..من محبوب نبودم چون همیشه بودم و کسی فرصت دلتنگی برای من نداشته... شاید بخاطر اینه که نمیخوام دیگرانم مثل من دلتنگی بکشن یا چیزایی که من تجربه داشتممگه همه منو درک کردن که من اونا رو درک کنم؟ ادما تونستن منو درک کنن اما نخواستن... خواهرم میتونسته پشت من باشه و حمایتگرم باشه اما نخواسته و نمیدونم چرا...حتی اگر مامانم پشت من دربیاد میگن بخاطر ترس از منه... من شدم هیولایی تو ذهنشون که نمیدونم شاید خودم براشون ساختم! ولی نمیدونم چجوری...یا میگن چون دوستت داره... خب مگه چی میشه یکی بخاطر دوست داشتن از ادم حمایت کنه؟6 ابان 1403 </description>
                <category>رایحه</category>
                <author>رایحه</author>
                <pubDate>Sun, 27 Oct 2024 09:37:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سردرگمی شغلی!</title>
                <link>https://virgool.io/@rayehee/%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%BA%D9%84%DB%8C-i87k7kp1y5ov</link>
                <description>امروز بعد یک ماه و نیم تونستم تو محیط کارم بگم که دوستش ندارم! با مخالف همه جانبه ی همهو عذاب وجدان از آینده که گریبانگیرمه چون نمیدونم چیو دوست دارم و چی باعث میشه خوشحالم کنه...</description>
                <category>رایحه</category>
                <author>رایحه</author>
                <pubDate>Thu, 06 Jul 2023 19:12:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>