<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ساره مطهری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@razieh.motahary</link>
        <description>نوشتن سخته، اما نمیشه نرفت سراغش</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-22 14:44:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/39264/avatar/NxEIy6.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ساره مطهری</title>
            <link>https://virgool.io/@razieh.motahary</link>
        </image>

                    <item>
                <title>این که می گن با انگیزه باش، کمکی به من نمی کنه!</title>
                <link>https://virgool.io/@razieh.motahary/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%DA%A9%D9%85%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%87-kwupuqjmvygm</link>
                <description> وقتی بعد از امتحان ارشد تصمیم گرفتم وارد بازار کار شوم مسیر درست شغلی برام مشخص نبود. با توجه به رشته ام که ارتباطات بود به عنوان کارشناس شبکه های اجتماعی و محتوا وارد یک شرکت شدم و به مدت 6 ماه درآن شرکت مشغول بودم بعد از آن در دو جای دیگر هر کدام به مدت 3 ماه کار کردم. اما داستان بعد از بیرون آمدن از آخرین جا شروع شد. احساسم از محیط های کاری و شرکت های مختلف منفی شده بود و دنبال کار و شرکت خوب بودم. این سخت گیری برای من 8 ماه طول کشید و می شد گفت که خوبی ها و بدی هایی برام داشت. سختی اش از این جهت بود که هر کاری می کردم به در بسته می خوردم، هر جا رزومه می فرستادم جوابی نمی گرفتم، و حتی باید جواب اطرافیان رو با گفتن این جمله می دادم:« دارم روی پایان نامه ام کار می کنم، و وقت سرکار رفتن ندارم». تا دو سه ماه اول هیچ کلاسی ثبت نام نمی کردم، به خیال اینکه اگر شرکتی من رو قبول کند وقت کلاس رفتن ندارم، کارگاه های مختلف برای کارم می رفتم و به رزومه ام اضافه می کردم اما هیچ خبری نمی شد. در همین وقت ها خیلی از آدم های نزدیکم به من می گفتند« اشکال نداره، تو باید با انگیزه باشی!» اما گفتن این جمله ها من رو با انگیزه نمی کرد.کم کم فکر کردم چه کارهایی رو قبلا دوست داشتم انجام بدم اما فرصت نمی شد. هدف هایی کوتاه مدت برای خودم مشخص کردم که همین هدف های کوتاه مدت تبدیل به هدف های بلند مدتم شد، مثل رفتن به کلاس طراحی، یاد گرفتن طناب زنی حرفه ای و نوشتن مطالب خیلی ساده به زبان انگلیسی بود؛ چیزی که همیشه دوست داشتم انجام بدم. با کمک همسرم یک وب سایت انگلیسی ساختم و سعی کردم مطالبی را در آن بنویسم تا هم انگیزه بگیرم و وقتم رو پر کند، و هم به بهتر شدن رزومه ام کمک کند.دوران‌های سخت زندگی، جذاب نیستند، اما می‌تواند دستاوردهایی هم داشته باشد. در این دوران بارها اتفاق افتاد که بدون هیچ انگیزه‌ای صرفا برای گذراندن وقت کاری را انجام بدم. مثلا باشگاه رفتم یا مطلبی رو نوشتم، اما همین انجام دادن‌های کم انگیزه هم کمکم کرد تا کارهایی را انجام بدهم که تا قبل از آن در تصورم غیر ممکن بود، یا به توانایی‌هایی در خودم پی بردم که تا قبلش از وجودشان هم بی‌خبر بودم. شاید بهترین دستاورد این بود که یاد گرفتم نترسم از این که ریسک کنم و کاری را به تنهایی انجام دهم.</description>
                <category>ساره مطهری</category>
                <author>ساره مطهری</author>
                <pubDate>Thu, 02 May 2019 23:31:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شگفت زده ام از کاری که کردم!</title>
                <link>https://virgool.io/@razieh.motahary/%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-gckmq1kznuok</link>
                <description>   فصل دوم کتاب  « پاداش؛ منطق پنهایی که انگیره های ما را شکل می دهد» از لذت ساختن می گوید. با این داستان شروع می شود که :وقتی از آیکیا یک کتابخانه سفارش دادم، بعداز کلی سر و کله زدن با دفترچه راهنما برای سر هم کردن قطعات کتابخانه، بالاخره توانستم کتابخانه را درست کنم. احساس غیر منتظره و عجیبی از رضایت وجودم را فرا گرفت، کنار ایستادم، نگاهی به کمد کردم و با غرور ناشی از اتمام موفقیت آمیز لبخند زدم. در طول این سالها به این کمد بیشتر و با علاقه تر از سایر وسایل خانه نگاه می کنم.من و همکارانم علاقه بیش از حدی را که از ساخته های خودمان داریم «پدیده ایکیا» نام گذاشته ایم. ایکیا الهام بخش پژوهش های اولیه ما شد. یک مثال جالبی که نویسنده می زند در مورد پودر های کیک در سال 1940 است.  در آن زمان زنان خانه دار هدف این پودرهای کیک بودند و تنها چیزی که لازم بود برای پختن کیک آب بود. اما بعد از چند وقت فروش این محصولات کم شد و دلیلش هم این بوده است که زنان خانه دار حسی که نسبت به این کیک ها داشتند، با غذای بیرون یکی بوده است و هیچ زحمت و احساس موفقیتی بعد از پختن کیک نداشتند. اما بعد از این ماجرا تولیدکنندگان این محصول، تخم مرغ و روغن این پودرها را حذف کردند و نتیجه ای که به دست آورند فروش بالای آن بود چراکه زنان حس خوشایند و موفقیت را  بعد از پختن کیک به دست می آوردند. روایت پودر کیک مثال ساده و واضحی از قدرت تلاش و مالکیت و نحوه ارتباط آن با انگیزه است. در ادامه نویسنده به آزمایش جالبی اشاره می کند و آن هم این است که به گروهی از افراد یک کاغذ می دهند که اوریگامی درست کنند و نحوه درست کردن آن را برایشان هم با فلش روی کاغذ و هم دفترچه راهنما توضیح دادند بعد از اتمام کار خود به نتیجه کار خود قیمت بدهند. به گروه دیگری می گویند که برای اوریگامی ای که گروه قبل درست کرده اند قیمت بگذارید. نتیجه ای که گرفته شد سازندگان این اوریگامی ها قیمتی پنج برابر کسانی هستند که روی اوریگامی آنها قیمت گذاشتند بود. و در ادامه این آزمایش به سازندگان می گویند که مرحله سخت تر می شود و فقط براساس علامت هایی که روی اوریگامی است می توانید بسازید و راهنمای نوشتاری وجود ندارد و دوباره می خواهند که گروه دوم روی آنها قیمت بگذارند و اوریگامی این مرحله خیلی زشت تر از مرحله قبل بوده است و سازندگان قیمت بیشتر روی اوریگامی خود گذاشته بودند نسبت به دفعه قبل!یک بچه کوچک رو در نظر بگیرید که وقتی چشمهایش را می بندد فکر میکند که دیگران او را نمیبیند. با رشد کودک این تفکر خود محورانه عوض می شود اما کاملا از بین نمی رود. این سوگیری خودمحورانه از کودکی بوده است و فقط کم رنگ می شود و تا بزرگسالی با ماست و روی رفتار ما تاثیر می گذارد. عشق فرد نسبت به چیزی که ساخته است عشقی کورکننده است. سازندگان این اوریگامی نه تنها ساخته خود را بیش از حد قیمت گذاشته بودند ، بلکه فکر میکردند دیگران هم حاضرند همین قیمت را به اثر هنری شان بدهند. با صرف تلاش روی فعالیت های مختلف، بیشتر وقف آن فعالیت ها می شویم و علاقه بیشتری به ساخته هایمان پیدا خواهیم کرد: ساخته های ما بخشی از وجود هویت ما می شوند. تجربه خودم از این موضوع این است که آدم ها وقتی در مورد کاری که دارند انجام می دهند خیلی اغراق شده تر صحبت می کنند تا مدیرشون یا اگر مدیر باشه، خودش نسبت به کارمندانش. قبلا فکر می کردم که آدم ها چرا اینقدر از کارشان تعریف می کنند، با خوندن این بخش از کتاب فهمیدم که این تفکر خود محورانه در همه ما است و چیز عجیبی هم نبوده و نخواهد بود.آخر این فصل می گوید که این فعالیت های معنادار و دست کم گرفته شدن نقش آن در زندگی یا توسط بقیه آدم ها در بسیاری دیگر از جنبه های زندگی نیز صادق است و به همین دلایل است که ما اصولا از فعالیت های چالش برانگیز و نیازمند تلاش بیشتر گریزانیم. من هم این نکته رو اضافه کنم که لزوما فرار نمی کنیم بلکه به تعویق انداختن آن کارها هم می تواند دلیلی بر این موضوع داشته باشد. اما به نظر من ایده آل گرایی آدم ها، هم در این موضوع بی تاثیر نیست افرادی که میخواهند نتیجه خوبی را از کارشون ببیند بیشتر کارهای شان را به تعویق می اندازند و در عین حال بعد از تلاش، کسی متوجه این تلاش نمی شود و این تعویق انداخته در کارهای بعدی بیشتر خودش را نشان می دهد(این نکته هایی که اضافه کردم لزوما علمی نیست، بر حسب چیزی که از خودم و آدم های دور برم هست گفتم).فصل بعدی کتاب به «چرا پول کمتر از آنچه که فکر می کنیم مهم است؟» می پردازد.  </description>
                <category>ساره مطهری</category>
                <author>ساره مطهری</author>
                <pubDate>Thu, 25 Apr 2019 21:09:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاداش؛ منطق پنهانی که انگیزه های ما را شکل می دهد (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@razieh.motahary/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%9B-%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-yiifiw96cmii</link>
                <description> من تجربه هایی کوتاه از محیط های مختلف کاری در مدت زمان کوتاه داشتم، این تجربه های کوتاه منو درگیر این مسئله کرد که چرا بعد از دو ماه انگیزه ی من برای ادامه کار کردن در آن شرکت از بین میره! و یا اینکه دلیل اصلی اینکه کاری که فکر می کردم خیلی می توانم در آن خوب باشم و پیشرفت کنم ، اما بعد از یک مدت دیگر مورد علاقه من نبود،چیه؟ پیدا کردن جواب برای این سوال ها یک شبه ممکن نیست و برای پیدا کردن این جوابها نیاز به تجربه و صحبت با آدمها در کسب و کارهای مختف به همراه مطالعه و شناخت خود است.یکی از کتاب های که دارم میخونم، کتاب«پاداش منطق پنهایی که انگیزه های ما رو شکل می دهد» (از دن آریلی) و دوست دارم با تموم کردن هر فصل نکته هایی که یاد گرفتم اینجا به اشتراک بگذارم.در اولین فصل کتاب که با این عنوان شروع می شود: چه طور انگیزه را نابود کنیم؟ آقای دن آریلی نوشته هایی که در این کتاب نوشته براساس آزمایش هایی است که روی آدم های مختلف بود، و نشان می دهد شرایط نابودی برای انگیزه میتواند یکسان باشه و تفاوتی در ملیت یا کشور هم وجود ندارد. این فصل 3 یا 4 چهار آزمایش رو روی یک مسئله انجام دادند که من یکی از آنها رو انتخاب کردم که به نظرم جالب اومد. آزمایش از این قرار است که دو دسته از افراد هستند که قرار است که لگو بسازند، قبل از انجام این آزمایش به آنها گفتند که اولین لگوی که ساختید 2 دلار میگیرید و بعد از تمام کردنش، آن لگوها باز می شوند و اگر دوباره بخواهند لگو درست کنند 11سنت کمتر از 2 دلار به آنها داده می شود یعنی 1/89 دلار و اگر دوباره خواستند این 11 سنت از 1/89 کم می شود. گروه اول اینکار رو انجام دادند و بعد از هر بار تمام کردن لگو، مسئولین آزمایش لگوی درست شده را زیر میز قرار می دادند تا بعدا باز کنند . گروه اول اینکار را تا 14 بار انجام دادند بعد از آن گفتند که نمی ارزد انجام بدهند و از این کار حدود 14 دلار گیرشان آمد.آزمایش کنندگان به گروه دوم گفتند که همین مقدار به شما داده می شود اما لگو را جلوی چشمانتان باز می کنیم. و این گروه بعد از 7بار دست از کار کشیدند. در این آزمایش  بعضی از بعضی از شرکت کنندگان به لگو علاقه مند بودند و بعضی ها نه. و این آزمایش برای این بوده است که نشان دهد این تفاوت فردی چه طور در کار بازتاب داده می شود. در دسته دوم چه آنهایی که عاشق ساختن لگو بودند و چه آنهایی که نبودند هیچ رابطه ای بین میزان لذت درونی و میزان کارایی در آنها دیده نشد و هر دو دسته از این گروه 7 لگو ساختند. زمانی که برای کاری تایید می شویم، حاضریم به ازای پول کمتر، بیشتر کار کنیم و زمانی که تایید نمی شویم، بخش زیادی از انگیزه­ مان را از دست می دهیم. اگر میخواهید افراد را بی انگیزه کنید راهش نادیده گرفتن کار و تلاششان است. تایید نوعی جادوی انسانی است که روابط را پرمعناتر و بزرگ تر می کند. انگیزه منفی مسئله بسیار مهمی است، زیرا زمانی که افراد تعهد و اشتیاقشان را از دست می دهند، دیر سرکار می آیند، زود محل کار را ترک می کنند حداقل کاری که میتواند انجام دهند خراب کردن کار کارفرمایشان است. چکار کنیم که انگیزه های آدم ها را نکشیم؟افراد و کارکنان را نه برای بهره کشی نخواهید، بلکه به واسطه منحصر به فرد بودنشان، خلاقیت و هویتشان لایق احترام و قدرشناسی بدانید. فضای خلاقانه در کنار حرف های مهربانانه، قدردانی واقعی، احساس پیشرفت و موفقیت به آدم ها از دیگر راهکارها برای ایجاد انگیزه است.چکار کنیم که انگیزه خود را افزایش دهیم؟ یک سوال را از خودتان بپرسید«چطور کاری که من میکنم میتواند به دیگری کمک کند؟ در این شغل چه معناهایی را می توانم بیابم؟».جواب دادن به این دو سوال خیلی آسون نیست اما با فکر کردن به کارهایی که قبلا انجام دادید چه در شرکت فعلی یا شرکت های قبلی و همچنین کارهایی که در آن خوب هستید، میتواند جرقه ای باشد برای پیدا کردن جواب این دو سوال.در پست بعدی به فصل دوم کتاب با عنوان« به لذت ساختن یک چیز» می پردازیم. </description>
                <category>ساره مطهری</category>
                <author>ساره مطهری</author>
                <pubDate>Tue, 16 Apr 2019 21:21:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من دیگه یه آدم رشد یافته ام !</title>
                <link>https://virgool.io/@razieh.motahary/%D9%85%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%DB%8C%D9%87-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-nmtey95dmktv</link>
                <description>چند روز مطلبی رو در این بلاگ دیدم که به نظر جالب بود و ترجمه کردم و اینجا میزارم شاید کسی دیگه ای هم دوست داشته باشه. تجربه های خود رو هم داخل پرانتز به متن اضافه کردم. روزهایی پیش می آید به آدمایی برمی­خورم که می­گویند «تو دیگه لازم نیست کتاب­های غیر داستانی ( اینجا منظور کتابهایی که به رشد شخصیتیون کمک میکنه) رو بخونی!» این آدم­ها ادعای تخصص در مهارت­های رشد را دارند.«من دیگه به پادکست­ها یا سخنرانی­ها گوش نمی­دم» از نمونه جمله ­های این افراد است. اولین چیزی که با گفتن این حرف­ها به ذهنم می­ رسد یک کلمه است: غرورزیاد پیش می­ آید افرادی را اطرافمان ببینیم که می­گویند که «من دیگه درس ­ها و مهارت ­هامو یاد گرفتم» چیزی که در واقع می­گویند این است که «من اطلاعات و مطالبی که آدم­های دیگه منتشر می­ کنند رو بلدم . یا حتی من نیاز به این­ها ندارم، من بهترشو بلدم.»در دوران دانشجوی ­ام در پذیرش یک باشگاه ورزشی کار می ­کردم، در طول آن دوران، یک چیزی را که فهمیدم این بود که آدم­هایی که در باشگاه ثبت نام می­کردند دو دسته­ اند: یک دسته اونایی ­اند که تا یک ورزشی مثل ورزش کراس فیت، اسپینیگ، زومبا! مد می­شد، سریع اسم نویسی می­کردند چند ماه هم باشگاه می­ آمدن اما دیگر خبری از آنها نبود، که تعداد این افراد کم نبود (یک مثالی که خودم میتوانم بزنم در مورد این موضوع اینکه یادم هست یکسری از دوستام بودند که یه ورزشی رو میرفتند مثلا زومبا یا کراس فیت که خیلی هم تبلیغشون میکردند که خیلی خوبه تو هم بیا، دو ماه بعد ازشون می­پرسیدم خوبه کلاسی که رفتی می­گفت نه دیگه نرفتم).دسته دوم آدم­هایی ­اند که روی اصول تمرکز می کنند، منظور این است، که این افراد دنبال ترندها و مدها نمی­روند، به جای آن روی اهداف درونی تمرکز می­کنند که این می­تواند از لاغر شدن و کم کردن وزن باشد تا ساختن یک برج!این افراد به نتیجه اهمیت می ­دهند؛ سوال این افراد این است که &quot; چه چیزی استراتژی یا مسیر راه را تقویت می­کند&quot; آیا در طولانی مدت هم کار می­کند؟ پایه­ های اصلی تمرین چی هاست؟ طبیعتا این گروه تعداد کمی رو تشکیل می­دهند. حتی با تجربه­ترین آدم هایی که مدیتیشن می­کنند، هنوز هم در حال یاد گرفتن مدیتیشن هستند.حرف اصلی­م این است که وقتی شما تصمیم میگیرید در یک مسیر مشخص تو زندگی تان گام بردارین آن مسیر برای شما تبدیل به یک سبک زندگی می­شود(یه مثال دیگر آد­م­های زیادی هستند که تصمیم می­گیرند وزن کم کنند، و بعد از مثلا کم کردن 5 کیلو، نباید برگردن به سبک قبل از رژیمشون بلکه باید این روند سالم خوردن را جزیی از سبک زندگیشون کنند.من قبل از اینکه با درست لاغر شدن آشنا بشم، یک ماه تا دو ماه کم می­خوردم لاغر می­شدم و بعد دوباره اون 2 کیلو برمی گشت، وقتی با چیزی به نام کالری شماری و مفهوم کالری روزانه آشنا شدم فهمیدم من اگر بخوام لاغر بشم حداقل 6 ماه با کم کردن 8 درصد از بودجه روزانه که برای من شد 1400 کالری در روز میشد باید برم جلو و بعد از اون برای تثبیت وزنم یکم بیشتر از این 1400می­شه، و من تا اخر عمر باید با همین بودجه روزانه غذا بخورم و اگر میخوام یک شب پیتزا بخورم باید از این کالری کم کنم و با خوردن یک وعده پرکالری نگم خوب امروز آزادم از فردا دوباره بر می­گردم به سمت سالم خوری و من تقریبا 4 ساله با این سبک دارم میرم جلو.)کتابی را خوندم که به نام Mindfulness In Plain English by Bhante Gunaratana چیزی که من از این کتاب یاد گرفتم این بوده است که آد­م­های باتجربه در حوزه مدیتیشن هنوز پایه های اولیه رو تکرار می­ کنند و مانند تازه ­کارها این اصول را انجام می­ دهند.پس چرا بعضی از افراد از انجام یک­سری کارها منصرف می ­شوند؟ یا چرا این افراد بیخیال باشگاه رفتن می­ کنند؟ یا چرا کتاب­ هایی که برای رشد شخصیت هستند رو دیگه نمی ­خونند؟ جوابش صبر نکردنه: که آقای Gunaratana بهترین توصیف رو می­کند از این جمله:&quot;صبر یک کلید است، اگر شما هیچ چیزی دیگه ای از مدیتیشن یاد نگرید، صبر کردن رو یاد می ­گیرید. صبر یکی از اصول ضروری برای یادگرفتن عمقی هر چیزی است&quot;یک سوال از خودتون بپرسید: چرا می­ خوام خودم را رشد بدهم؟ اگر ما انگیزه ­های اشتباهی را مثل تحت تاثیر قراردادن دیگران یا پولدار شدن، را برای خودمان قرار بدهیم، دست از تلاش کردن بر­می­داریم چرا که دنبال رسیدن به نتیجه سریع هستیم.اما اگر شما یک هدف درونی و عمیق را داشته باشید، به صورت ناخودآگاه صبر بیشتری برای رسیدن به هدفتون می­کنید و همچنین اگر شما دلیل­های بیرونی را برای رسیدن به هدفتون کنار بزارید، ذهنتون مثل یه تازه کار با اون هدف برخورد می­کند.اصول اساسی و اولیه رو تکرار کنیدهمه چیز در زندگی دارای اصول و پایه است. از تناسب اندام تا رژیم از رژیم تا فلسفه از فلسفه تا مدیتیشن. اصول را یاد بگیرید و هر از چندگاهی تکرارشون کنید. اصول اساسی را هیچ وقت فراموش نکنید چرا که اینکار شما رو همیشه فروتن می­کند اما این مسئله شما را همیشه به سمت بهتر کردن می­برد. پس شما هیچ وقت متخصص در اصول و پایه ­ها نیستید، ، یا اینکه نمی­توانید بگوید به اندازه کافی رشد کرده­اید این روندی است که تا پایان عمر ادامه دارد.</description>
                <category>ساره مطهری</category>
                <author>ساره مطهری</author>
                <pubDate>Thu, 11 Apr 2019 22:25:16 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>