<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ماهور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@raziyenasehnezha</link>
        <description>به دنیای درهم ذهن من خوش آمدید. اینجا از همه چیز حرف برای نوشتن هست</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 16:23:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/961048/avatar/BlNRgy.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ماهور</title>
            <link>https://virgool.io/@raziyenasehnezha</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دندان احساساتی... ?</title>
                <link>https://virgool.io/@raziyenasehnezha/%D8%AF%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA%DB%8C-oa3nutz88a1r</link>
                <description>شنیده بودم که دندان‌های عقل را باید کشید، تا جا برای دندان‌های دیگر باز باشد و فکِ آدمیزاد در آسایش به سَر برد.ظاهرا دهان مبارک هم به دور از عقل و در عالم دیوانگی، آسوده خیال‌تر است.بنابراین، من هم در یک تصمیم ناگهانی به صرافت افتادم تا بدهم، یک پزشک حاذق ریشه‌های عقلانیتم را از دهانم بیرون بکشد.با خودم گفتم بگذار چند صبایی هم معمول‌تر زندگی کنم، بگذار کمی کمتر بفهمم مگر اندوه روزگار کمتر به جانم اثر کند.بنابراین، به جهت پیدا کردن یک دندانپزشک خوب رفت و آمد و پرس و جویم به مطب‌های مختلف شروع شد و در نتیجه دریافتم که ظاهرا بی‌عقل شدن هم گران از کار در می‌آید و چیزی که بیشتر از حاذق بودن دکتر  مهم است، منصف بودن اوست، و یک انبر انداختن و دندان‌کشیدن آنچنان هم نیاز به مهارت خاصی ندارد.در آخر با مراجعه به عقل سلیم خود بر آن شدم، که  بگذار به یکی از همین درمانگاه‌های خیریه مراجعه کنم و اینگونه با یک تیر، چند نشان را بزنم.اول اینکه هزینه‌ی کمتری خرج می‌کنم.دوم اینکه پول بیشتری در جیبم می‌ماندو در آخر باز هم هزینه‌ی کمتری خرج می‌کنم.همه‌چیز داشت خوب پیش می‌رفت، از کار دکتر راضی بودم و از تصمیم خود، خشنود.نوبت به چهارمین و آخرین دندان که رسید، ظاهرا دکتر هم تصمیم گرفته بود تا هر چقدر می‌تواند، بی‌حسی کمتری خرج دندانم کند. حالا چه نفعی برایش داشت، نمی‌دانم.خلاصه که بعد از تزریق بی‌حسی، دندانم همچنان به حسش چسبیده بوده و خیال بی‌ آن شدن را نداشت. هر چقدر به دکتر گفتم : آقای دکتر دندانم بی‌حس نیست، گوش به حرف من نداد و تازه انگِ نازک نارنجی بودن را هم به من چسباند، دست آخر هم گفت: این بی‌حسی را  به فیل زده بودیم، بی‌هوش می‌شد، این چه طرز دندان احساساتی‌یست که شما داری.کار به مقایسه با فیل که رسید، دل به دریا زدم و با اینکه می‌دانستم، قرار است، درد زیادی را تحمل کنم، آرام و ساکت سر جایم نشستم تا آخرین دندان را هم بکنیم و بعد از آن بزنیم بر درِ بی‌خیالیکشیدن دندان همانا و احساس بی‌حال شدن همانا...فهمیدم که حالم خوش نیست، فقط چند قدمی تا میز منشی خودم را رساندم و در حالی یک ورِ دهانم قلمبه شده بود، شماره‌ی همسرم را رو گوشی گرفتم و دادم دست منشی و دیگر هیچ...و در حالی که داشتم از هوش می‌رفتم، زیر لب می‌گفتم: من که گفتم دندانم بی‌حس نیست و قند خونم می‌افتد. پ. ن: امیدوارم لبخند به لبتون اومده باشه. دوستدار شما: ماهور</description>
                <category>ماهور</category>
                <author>ماهور</author>
                <pubDate>Sat, 13 May 2023 16:10:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر معلّم انشاء بودم</title>
                <link>https://virgool.io/@raziyenasehnezha/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%91%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%D8%A1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-xbnwwyrfknn8</link>
                <description>داشتم به نوشتن فکر می‌کردم، به زنگ‌های انشاء و با خودم می‌گفتم چه خوب بود اگر زنگ‌های انشاء معّلم مخصوص خودش را داشت، نه از آن‌ معلّم‌ها که فقط اسم معلّم را یدک بکشند، هفته‌ای یک بار بیایند روی تخته‌سیاه یک موضوع تکراری و پوسیده را بنویسند و از همه بخواهند جلسه‌ی بعد با صفحات سیاه شده از جملاتی که غالب اوقات به آن‌ها دیکته شده  را بیاورند، بخوانند و بروند و تمام... یادش بخیر اون قدیما محال بود از اول تا آخر سال یه انشاء  با موضوع علم بهتر است یا ثروت ننویسیم?نه... نه از این زنگ انشاهای حوصله سر بر دلم می‌خواهد، نه از این معلّم‌ها که حتی به خودشان زحمت این را نمی‌دهند که به موضوعی که می‌خواهند مطرح کنند فکر کنند، ایده‌ای که بتواند ذهن بچه‌ها را به چالش بکشد و آن‌ها را به فکر کردن وادارد. اصلا معلّم انشاء باید همین چگونه فکر کردن و چگونه دیدن را به بچه‌ها بیاموزد، باید زاویه‌ی دید متفاوتی را در دانش‌آموزانش ایجاد کند و به میدان دید آن‌ها وسعت بخشد. ذهن هر دانش‌آموز پتانسیل و قابلیت تبدیل شدن به یک خالق چیره‌دست را دارد، اگر کسی چراغ تخیل را روشن کند و  موانع را از سر راه ذهن آن‌ها بردارد. مثلا به این فکر می‌کنم که من اگر معلم انشاء می‌بودم برای اینکه دانش‌آموزانم را راحت کنم تا از سر رفع تکلیف کاری انجام ندهند و هر جلسه یک نسخه‌ی دیکته شده برایم نیاورند، از آن‌ها می‌خواستم هر بار انشایشان را همان‌ جا سر کلاس بنویسند و به آن‌ها این اطمینان خاطر را می‌دادم که مهم نوشتن چیزیست که از ذهن خودشان و برآمده از احساس واقعیشان نسبت به موضوع باشد و دیگر کم و زیادش چندان اهمیتی ندارد. به آن‌ها می‌گفتم فکر نمره را نکنید، زنگ انشاء، زنگ لذت بردن از لحظات است، زنگ سبک شدن و احساس راحتی کردن با نوشتن... بعد از آن تلاش می‌کردم حال و هوای کلاسم را از آن خشکی و یک‌جانشینی در بیاورم، مثلا یک روز دانش‌آموزهایم را به حیاط می‌بردم به آن‌ها می‌گفتم به برگ درخت‌ها دست بزنند و به تنه‌ی درخت خوب نگاه کنند، حالا هر احساسی که دارند همان‌جا روی ورق‌های آماده‌ای که دستشان است بنویسند. بعد می‌گفتم روی زمین بنشینید و خاک را میان دستتان بگیرید و با او حرف بزنید و احتمالا این سوال را از آن‌هامی‌پرسیدم که فکر می‌کنید چه چیزی، چه عنصری در خاک وجود شما بیشتر یافت می‌شود و شما چه ویژگی متفاوتی نسبت به بقیه دارید که باعث می‌شود خودتان را دوست داشته باشید؟ حالا هوا سرد است نمی‌توانیم بیرون از کلاس برویم به آن‌ها می‌گویم چشم‌هایشان را ببندند و تصور کنند در این چهاردیواری زندانی شده‌اند، یکّه و تنها، یک زندانی که سال‌های زیادی را در این سلول گذرانده و حالا که فقط چند روز بیشتر به آزادی‌اش باقی نمانده در حالی که شوق آزادی و رهایی زیر پوستش خزیده و راه می‌رود همزمان انگار دلتنگ این دیوارها با همه‌ی چوب‌خط‌ها و حرف‌هایی می‌شود که در گوششان گفته است، و بعد می‌خواستم حسشان را برایم توصیف و تعریفشان از آزادی را برایم بنویسند. یا مثلا ازشان می‌خواستم هر بار در نوشته‌هایشان به طور مخصوص از یکی از آرایه‌ها استفاده کنند تا خیلی خوب و دقیق کاربرد درست و استفاده‌ی به جا از آن را یاد بگیرند. و خیلی کارهای دیگر که خیلی وقت‌ها با خودم می‌گویم نه تنها معلم‌های انشاء که همه‌ی دبیرها و استادها نسبت به حوزه‌ی تدریس و مقطع خود می‌توانستند و می‌بایست خیلی خلاقانه‌تر عمل کنند تا کمی فضای آموزشی مدارس را برای دانش‌آموزان مهیّج‌تر و دلپذیرتر کنند. تا لااقل اینقدر کمبود امکانات آموزشی به چشم نیایند و یا آزاردهنده نباشند. بچه‌های ما از علوم و شیمی کِی لذت می‌برند و درک درستی از ترکیبات و عناصر پیدا می‌کنند وقتی باید آزمایشات را در کتاب بخوانند. کِی از دانستن تاریخ لذت می‌برند وقتی قرار است فقط و فقط، طوطی‌وار تاریخ تاسیس و انقراض سلسله‌ای را بخوانند و حفظ کنند بدون اینکه حتی یکبار فرصت این را داشته باشند تا به خشت‌های یک بنای تاریخی دست بزنند و از نزدیک با معماری آن آشنا شوند و یا غیر از عکس ابرازآلات جنگی و اشیاء گرانبها سری به موزه بزنند و از نزدیک به درک ملموسانه‌ای از آنچه در گذشته جریان داشته و می‌خوانند برسند. زیست و زیستن را بهتر نمی‌آموختند اگر گاهی در محیطی غیر از چهاردیواری کلاس آن را فرا می‌گرفتند. چرا و چطور بی‌رحمانه ادبیات و هنر را پیش چشم بچه‌های ما خوار کرده‌اند و نسبت به ذوق و استعداد دانش‌آموزانی که می‌توانستند نقاش، نویسنده، موسیقیدان و یا خطّاط و مجسمه‌سازهای قابلی باشند و برای مرز و بومشان نام‌اوری کنند بی‌اعتنا بود. مدرسه‌های ما بچه‌های ما نه برای کار، نه برای زندگی، نه برلی کارآفرین بودن  که فقط برای مطیع بودن و در حد خدمتگذارهایی با کوله‌باری از حسرت و اندوه پرورش دادن می‌خواهد. و این تراژدی غمباریست، وقتی قرار است آدم‌ها سال‌های زیادی از بهترین‌ سال‌های عمرشان را در این محیط‌ها سپری کنند. ممنون از وقتی که گذاشتین. دوستدار شما: ماهورپ. ن: امیدوارم شرایط عوض بشه. همین چند روز پیش کلاس پسرم رو برای درس علوم برده بودن پژوهش سرا، بعد با اینکه از هر دانش‌آموز مبلغی رو گرفتن اونجا حتی یه اسید ساده جهت آزمایش نداشتن و حتی اونجا هم یه سری آموزش‌های تئوری بهشون دادن و اومدن??‍♀️عکس چند تا از فیلم هندی‌های خوب و عالی رو هم میذارم، که توش ارتباط بین معلم و دانش‌آموزها دیدنی، شیرین و جذابه?سوپرسی بر اساس واقعیتسکسکه????سیاه??????و... اگه این سریالی که عکسش و میذارم و دیده باشی که معلومه کمه کم  دهه‌ی سوم زندگیت و داری سپری می‌کنی. ?اوه... چه یادش بخیری داره این عکس</description>
                <category>ماهور</category>
                <author>ماهور</author>
                <pubDate>Sun, 07 May 2023 20:36:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور شعر بگوییم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@raziyenasehnezha/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A8%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C%D9%85-rjomy2pyslog</link>
                <description>چطور شعر بنویسیم، بگوییم یا بسراییم؟احتمالا برای اکثر کسانی که به شعر خواندن علاقه دارند و همین‌طور در خود این توانایی و استعداد را می‌بینند که شعر بنویسند یا بهتر است بگویم بسرایند. پیش می‌آید که در ابتدای کار این سوال را از خود بپرسند که حالا چطور شعر بنویسم. از کجا و چه موضوعی بهره بگیرم؟فرقی نمی‌کند مادامی که می‌خواهید دست به قلم بشوید چقدر درباره‌ی شعر و قوانین آن می‌دانید. چیزی که مهم است. آزاد بودن ذهن است. غلط گیر بودن را کنار بگذارید. فیلترهای ذهنتان را بردارید و بدون اینکه به این فکر کنید که آنچه می‌نویسید دارای وزن و قافیه‌ی درست است. هر چه را به ذهنتان می‌آید بی کم و کاست روی ورق بیاورید.یادتان باشد در وهله‌ی اول مهم نوشتن است.قرار نیست آنچه به عنوان پیش نویس می‌نویسید را در معرض دید همگان قرار دهید و قرار نیست جایی به عنوان اثر شما چاپ شود. لااقل تا قبل از چندین و چند بار ویرایش شدن این کار شدنی نیست.تاکید می‌کنم هر چه به ذهنتان می‌رسد؛ یعنی از هر جایی و هر موضوعیبعد از اینکه واژه‌های در هم ریخته‌ی ذهنتان را روی کاغذ پیاده کردید. چند ساعت، چند روز به خودتان و آنچه نوشته‌اید مجال بدهید. سپس برای بار دوم و سوم و چندم شعرتان را مرور کنید و این بار سعی کنید. ایرادات وزنی و قافیه‌ای را بر طرف کنید.*اگر فکر می‌کنید با داشتن موضوع می‌توانید بهتر بنویسید. سراغ ماجرای اطراف خود بروید. اتفاقات ملموسی که کاملا به آن آشنایی دارید و می‌توانید یک شروع و پایان برایش داشته باشید.مثلا از ماجرای عاشق شدن دو نفر، ازدواج یا جدایی، خیانت، خاطرات خوش کودکی و...و...وبا اینکه نوشتن با احساس و داشتن یک خزانه‌ی لغات ارزشمند می‌تواند شما را در نوشتن یاری کند. و از مهم‌ترین اصول سرودن شعر به حساب می‌آید و می‎توانید از هوش و احساس خودتان در آهنگین کردن جملات استفاده کنید،باید در صدد یادگیری علم شعر هم باشید و کم کم روی مبحث وزن و قافیه‌ی شعر مسلط شوید. جرا که این اولین قدم و مهم‌ترین اصل در درست نویسی شعر است.حالا با فرض بر اینکه شما وزن شعر را آموخته و شعرهایتان ایراد وزنی ندارد می‌توانید از یک راه دیگر به شعر نوشتن خودتان کمک کنید و آن این است که به استقبال از شعرهای دیگر شعرا بروید.یعنی یک شعر از یک شاعر را انتخاب کنید و بر اساس وزن آن با قافیه و ردیف آن شعر جدیدی بنویسید. به این کار می‌گویند استقبال از شعر.امیدوارم مطالب این پست برایتان مفید بوده باشد.در پست‌های بعدی بیشتر به این موضوع می‌پردازم. با من همراه باشید.دوستدار شما: ماهور</description>
                <category>ماهور</category>
                <author>ماهور</author>
                <pubDate>Fri, 05 May 2023 12:59:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولویت‌ در مسیر شاعری</title>
                <link>https://virgool.io/@raziyenasehnezha/%D8%A7%D9%88%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1%DB%8C-zds1kgrvbkqf</link>
                <description>آیا تا به حال فکر کرده‌اید در ابتدای این مسیر چه چیزی اهمیت بیشتری دارد؟ یک بوم و دو هوا نباشید.بعد از اینکه به خودتان ثابت شد استعداد و ذوق و قریحه‌ی لازم برای شاعر شدن را دارید حالا وقت آن است که برای حرفه‌ای شدن در آن تمرکز و وقت کافی بگذارید و تلاشی مضاعف داشته باشید.منظور از اینکه گفتم آدم یک بوم و دو هوا نباشید این بود که اگر تصمیم گرفته‌اید شاعر بشوید. برای مدتی دست از دیگر علاقه‌مندی‌هایتان بکشید و چند صبایی تمام تمرکز و دقتتان را روی یادگیری و تمرین مقوله‌ی شعر بگذارید.چرا که تقسیم زمانتان روی چند هدف با هم مانع از رشد چشمگیر و حرفه‌ای شدن شما لااقل در یک حیطه‌ی کاری می‌شود.شاید در میانه‌ی راه به سرتان بزند دستی هم بر آتش نویسندگی، ترانه سرایی یا محک خودتان در قالب جدیدی از شعر بزنید. این اصلا چیز بدی نسیت. امّا نه برای کسی که تازه پا به این عرصه گذاشته، در درجه‌ی اول شما باید جا پای خودتان را در این مسیر محکم کنید و حداقل در یک شاخه تبحر کافی را کسب کرده بعد به سراغ ذیگر شاخه‌ها بروید.اگر بخواهم در چند مورد مختصر این اولویت‌ها را برایتان شرح دهم به این گونه می‌شود.۱. انتخاب کنید در چه سبکی می‌خواهید کار کنید. شعانتخاب کنید در چه سبکی می‌خواهید کار کنید. شعر کلاسیک، ترانه یا شعر نو و سپیدقالب خودتان را انتخاب کنید.(رباعی، مثنوی، غزل، قصیده یا چارپاره) یکی از راه‌های شناخته شدن این است که شما لااقل در یک زمینه متخصص باشید.ر کلاسیک، ترانه یا شعر نو و سپیدوقتی دو مورد بالا حل کردید. بروید سراغ نوشتنحالا برای راحت نوشتن به دو امر مهم توجه ذاشته باشید.موضوع یا سوژه را انتخاب کنید.بدون فکر کردن به وزن هرچه به فکرتان می‌آید بنویسید. (یادتان باشد شعر هم مثل داستان به پیرنگ احتاج دارد و همین نوشتن بدون وقفه از آنچه که در ذهنتان است پیرنگ شعر شما را تشکیل می‌دهد که قابل تغییر است)موفق باشید.دوستدار شما: ماهور17/6/1401</description>
                <category>ماهور</category>
                <author>ماهور</author>
                <pubDate>Tue, 02 May 2023 15:57:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاثیر شعر در نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%AA%D8%A7%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-bxzbxqndxna6</link>
                <description>آنچه در این یادداشت از سلسله یادداشت‌های در مسیر نویسندگی یا شاعری می‌خواهم به آن بپردازم، تاثیر خواندن شعر در نوشتن است. برای اینکه بتوانم یادداشت را در مسیر درست خود پیش ببرم، بگذارید سوالی بپرسم؟ و قبل از آن، بگویم که همه‌ی ما به اهمیت مطالعه برای پیشرفت نوشتن آگاهیم. امّا؟ فرض کنید، تصمیم گرفته و انتخاب کرده‌اید، در درجه‌ی اول یک شاعر یا یک نویسنده باشید. آیا به عنوان یک شاعر دیگر نیازی به نوشتن و یا خواندن کتاب‌هایی غیر از شعر پیدا نمی‌کنید؟ و یا قصد دارید داستان نویسی را ادامه بدهید، شاید هم مقاله نویسی، فکر می‌کنید لزومی به خواندن شعر ندارید؟ به گمانم پاسخ واضح است و همه به آن معتقدیم که اصولا هر هنرمندی که به هر منظور دستی بر قلم دارد و بدون در نظر گرفتن سبک و سیاقی که در پیش دارد علاوه بر مطالعات تخصصی به خواندن منابع عمومی و صد البته شعر در نوشتن نیازمند است.شعر خواندن چه تاثیری در قلم نویسنده دارد؟شعر بیانی خلاقانه، ظریف و با لطافت و سرشار از احساسِ تمام مقوله‌های انسانی و اجتماعی را شامل می‌شود. و از آنجا که آدمی موجودی احساسیست، سخنی که از طریق شعر و قالبِ جملاتی آهنگین و کوتاه گفته می‌شود را به مراتب بهتر و بیشتر به یاد می‌سپارد و چه بسا اینکه بیشتر تاثیر می‌گیرد. مثل تمام تک بیتی‌ها یا دو بیتی‌ها و ضرب‌المثل‌هایی که همه‌ی ما نسبت به موقعیت از آن‌ها استفاده می‌کنیم.( البته این یک برداشت شخصی‌ست و نظر دیگران می‌تواند متفاوت از این باشد)به نظر می‌آید خواندن شعر بخش احساسی و تخیل ذهن را فعال‌تر کرده و نویسنده را به نوشتن ترکیباتی جدید از واژه‌ها و تعریفی تازه از احساسات می‌رساند و همچنین در به کار بردن و استفاده از آرایه‌های ادبی مختلف بی تاثیر نیست.مثلا برای نوشتن یک دیالوگ عاشقانه خواندن شعری در وصف معشوق می‌تواند در ادای مطلب کمک خوبی باشد.یا اصلا می‌خواهی یک منولوگ احساسی بنویسی در این حد که خواننده با خواندنش بغض کند. باید بلد باشی غم و اندوه را با کلمات و تشبیهاتی متفاوت از تعریف همیشگیشان به کار ببری. اینگونه بگویم که خواندن شعر کمک به سزایی در تصویر سازی شما ایجاد می‌کند و دقیقا همان نقطه از ذهن و قلب مخاطب شما را که می‌خواهید درگیر می‌کند.جدای از تمام این‌ها مگر می‌شود شعر را دوست نداشت و نخواند. چه اهل قلم و دست به قلم باشی چه نباشی. شعر غذای روح آدمیست.شعر که میخوانی انگار روحت را جلا داده‌ای، انگار به قول سهراب چشم‌هایت را شسته و جور دیگر به زندگی نگاه میکنی.مهر به کلامت جاری می‌شود و قلبت عاشقانه‌تر می‌تپد.پس در این که باید شعر بخوانید شک نکنید.دوستدار شما: ماهور</description>
                <category>ماهور</category>
                <author>ماهور</author>
                <pubDate>Sun, 30 Apr 2023 13:23:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی جریان داشت</title>
                <link>https://virgool.io/@raziyenasehnezha/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-xakuyrownxn1</link>
                <description>زندگی جریان داشت! میان دبه‌های شور و ترشی خانهو در شیشه‌های آبغوره‌ای که آفتاب می‌گرفتندو در بویِ گوجه‌هایی که در دیگ می‌جوشیدبین لباس‌هایی که تنشان را به آب زده بودند و روی بند رخت لَم داده و نسیم را به آغوش می‌کشیدند. زندگی جریان داشت! در کوچه‌های تنگ و باریک و بن‌بست و در صدای بچه‌هایی که توپ پلاستیکی‌یشان را گل کرده بودند. زندگی همواره جریان داشت، در شب‌‌نشینی‌های بلند زمستان، زیر کرسی و گوش سپردن به داستان‌های خیال‌انگیز مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌ها... زندگی عطر خوشی داشت، در آب ‌پاشی حیاط خانه و سرریز کردنِ بویِ خوش نَم... زندگی در چشم‌های مادرم، وقتی خسته از هزار کار برای خودش یک استکان چای تازه‌دم می‌ریخت، جریان داشت. زندگی جاری بود...! یاد تمام چیزهایی که حس خوب به ما می‌بخشید، بخیر... ممنون از نگاه زیباتون☘️</description>
                <category>ماهور</category>
                <author>ماهور</author>
                <pubDate>Wed, 26 Apr 2023 21:24:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برادران لیلا حقیقت بود.</title>
                <link>https://virgool.io/@raziyenasehnezha/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%84%DB%8C%D9%84%D8%A7-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%A8%D9%88%D8%AF-gigofipiamq7</link>
                <description>فیلم «برادران لیلا» حقیقتی تلخ از جامعه را روایت می‌کند و در محوریت داستان می‌خواهد به این موضوع بپردازد که صرف پدر و مادر بودن نباید این اجازه را بدهد که هر طور که می‌خواهند و می‌شود برای بچه‌هایشان تصمیم‌ بگیرند و وقتی خیلی چیزها را به واسطه‌ی تصمیمات نادرستشان به ورطه‌ی نابودی کشاندند با این جمله که «ما که بد بچه‌یمان را نمی‌خواستیم و یا ما صلاحش رامی‌خواستیم» خودشان را از هر گونه تقصیر مبرّا سازند. تصمیماتی که گاهاً عواقب تلخشان به روشنی آشکارند و باز گرفته می‌شوند.نگاهی به اخبار حوادث چند سال اخیر می‌تواند نشان‌دهنده حجم وسیعی از اعمال خشونت والدین در انواع مختلف نسبت به فرزندانشان باشد، تعرّض و تجاوز به محارم، قتل به عنوان ناموس‌پرستی و حفظ آبرو، کودک همسری، کودکانی که به خاطر اعتیاد والدینشان مجبور به ترک تحصیل و انجام هر کاری می‌‌شوند جهت گذران زندگی. کودکانی که هر روز تحقیر می‌شوند و کتک می‌خورند. تمام این‌ها فرزندانِ پدر و مادرهایی هستند که قرار بوده محیطی امن و سرشار از مهر برایشان فراهم کنند یا شود. همان‌طور که یک فرزند می‌تواند ناخلف از کار درآید و نسبت به والدین خود و آنچه که به عنوان وظیفه بر ذمّه یا شانه‌ی او قرار گرفته کوتاهی کند و اسباب رنجش پدر و مادرش باشد، می‌شود که والدین نیز آنچنان که باید خوب و درست عمل نکرده و شایسته این مقام نباشند. چه بسا که خودِ این ناخلف بار آمدن در خیلی از موارد برمی‌گردد به نوع زندگی و شیوه‌ی تربیتی والدین. با سیلی‌ای که لیلا به صورت پدرش زد موافق نبودم و معتقدم همچین صحنه‌هایی نباید در فیلم‌ها نشان داده شود چرا که ریختن قُبح خیلی از مسائل خود می‌تواند  در ترویج اعمال نادرست و ناشایست موثر باشد.اگر این قسمت می‌خواست کلیشه برعکس باشد، کلیشه‌ی تلخی بود از طرفی هم به خاطر لیلا ناراحت شدم چون فکر می‌کنم لیلا بعدها بار پشیمانی از این کار را با خود حمل می‌کند امّا با حرف‌هایش نمی‌‌توان موافق نبود، شاید گاهی لازم باشد با حفظ احترام به بزرگترها تلنگر وارد کرد و یا  تصمیماتشان را نقد یا رد کرد. در کل حرف این سری از فیلم‌ها و یا حرف‌های من ربطی به تقدس‌زدایی از والدین و یا انکار مقام بالا و جایگاه ویژه‌یشان در زندگی هر فرد نیست، بلکه فقط می‌خواهم به این مطلب مهم اذعان داشته باشیم که پدر ومادرها نیز انسانند و در انسان امکان خطا بسیار است حال در هر پست و مقامی که باشد.پ. ن: این دومین یادداشتی بود که در رابطه با رابطه‌ی پدر و مادرها یا موضوعی که با عنوان تقدس‌ زدایی از والدین از آن یاد می‌شود می‌نویسم و شاید یاددداشت اولیه و اصلی که نوشتم خیلی بیشتر و با فن بیان بهتری به آن پرداختم، امّا از انجا که این عبارت و موضوع ممکن است برای خیلی‌ها برخورنده  و حساسیت‌برانگیز باشد سعی کردم خیلی ساده و خلاصه آن را با شما در میان بگذارم. ممنون از وقتی که گذاشتید. </description>
                <category>ماهور</category>
                <author>ماهور</author>
                <pubDate>Tue, 18 Apr 2023 09:40:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از خودت شروع کن!</title>
                <link>https://virgool.io/@raziyenasehnezha/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DA%A9%D9%86-vuievnlshlto</link>
                <description>تا خودت تغییر نکنی نمی‌توانی چیزی را تغییر دهی. این جمله به نظرم بی‌نهایت درست است. نمی‌توانی از تناسب اندام خوبی برخوردار باشی در حالی که هیچ تغییری در رژیم غذایی‌ات ایجاد نکنی. نمی‌توانی ثروتمند باشی تا ساعات کاری را بیشتر نکنیو رسیدگی به امور مالی‌ات را یاد نگیری. نمی‌توانی آدم سحرخیزی باشی تا شب زودتر نخوابی. و هزاران مورد کوچک و بزرگ دیگر که بدون انجام یک پیش‌نیاز راه به جایی نمی‌برند. در روند کسب عادت‌های تازه و یا عادت دادن خودت به کارهایی که قرار است با ایجاد تغییرات مثبت در شخصیتت سبب رسیدن تو به هدف مورد نظرت بشوند، پایبند بودن به آنچه که با خودت قول و قرارش را می‌گذاری و استمرار در انجام آن کار اصلی‌ترین مهمّی است که باید باجان و دل آن را درک کنی. و ار آنجایی که از قدیم شنیده‌ایم که ترک عادت موجب مرض است، باید قبول کنیم که تغییر دادن رویه و روش و یا عادت دیرینه به کاری هر چند ناصحیح سخت است و اگر از اراده‌ی قوی‌ای برخوردار نباشی، بعضا هنوز شروع نکرده به ته خط می‌رسی و خیلی زود دست از تلاش برای کسب عادت تازه و یا ترک عادت پیشین برمی‌داری، و دقیقا به خاطر جلوگیری از همین دلسردی و عقب‌نشینی از تصمیم است که باید خُرد خُرد و نرم نرمک پیش برویم تا یکباره خسته و دلزده نشویم و از ادامه‌ی راه باز نمانیم.ساخت یک عادت جدید باید از فکر شما شروع شود.  از پایبند بودن گفتم، منظورم کاملا مشخص است، یعنی به طور مثال اگر روزی ده صفحه کتاب خواندن و نوشیدن حتما هشت لیوان آب برایتان مهم است و آن را در اولویت‌های برنامه‌ی روزانه‌یتان گذاشته‌اید، تمام سعیتان را به کار گیرید تا این اتفاق بیفتد و کار امروز به فردا موکول نشود چرا که با زیاد شدن حجم کار  جبران آن سخت و گاهی امکان پذیر نخواهد بود. بنابراین بر همان قرار اندک خود باقی بمانید تا انجام دادن هر روز‌ه‌ی آن برایتان مشکل نباشد. با این کار می‌ببنید که بعد از مدتی به طور خودکار و به راحتی عادتی که می‌خواستید در شما ایجاد شده و این همان تغییری است که شما را آماده‌ی قدم‌ها‌ی بعدی می‌کند. در یک جمله بخواهم بگویم، تکرار و تمرین رمز نهادینه کردن یک عادت در شماستکتاب خرده عادت‌های جیمز کلییر می‌تواند راهنما و همراه خوبی برای ایجاد یک مَنِ جدید در شما باشد. یک نکته‌ی خیلی مهم که فکر می‌کنم در ماندگاری ما در مسیر تغییر کمک می، کند این است که به جای ترک کردن یکباره یا کم کم عادت، های بد فقط به برنامه‌ی روزانه‌یمان چند عادت خوب کوچک اضافه کنیم. و انقدر به این اضافه کردن ادامه بدهید تا به طور نامحسوس از زمانی که برای عادات بدتان می، گذارید کاسته شود. به طور مثال اگر عادت دارید مثلا ۲ یا۳ ساعت را در فضای مجازی بچرخید، نیم ساعت از ان را به خواندن مطالب مفید و جذاب علمی اختصاص بدهید. اینگونه شما از عادت بدتان یک استفاده بهینه برده‌اید.</description>
                <category>ماهور</category>
                <author>ماهور</author>
                <pubDate>Thu, 13 Apr 2023 10:34:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش امسال اون سالی بشه که باید...</title>
                <link>https://virgool.io/@raziyenasehnezha/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%A7%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B4%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-lmfh5h17as3r</link>
                <description>عقربه‌های ساعت با همان سرعت روزهای پیش می‌چرخند، امّا آدم‌ها همیشه این روزهای آخر را تندتر از همیشه و گاهی در حد دویدن قدم بر می‌دارند.  انگار تمام کارهایشان را گذاشته‌اند به همین دقیقه‌های آخر... انگار مهم نیست باقی روزها و ماه‌های گذشته را چطور سپری کرده باشند، چیزی که مهم است این است که آخرش را خوب تمام کنند و یا نه دوباره از سر خط خوب شروع کنند.  خیلی وقت‌ها همین است ما خودمان را از تک و تا می‌اندازیم تا آغازی با شکوه داشته باشیم، تا با آمادگی کامل سراغ لیست اهداف سالانه‌یمان برویم و از فردای شروع دوباره یکی یکی آن‌ها را از لیستمان خط بزنیم.  ولی واقعیت امر این است که ما در لحظه جوگیر می‌شویم و تا انتهای سال را در ذهنمان با برنامه‌ای که مو لای درزش نمی‌رود می‌رویم و با لبخندی رضایتبخش از خومان روی لب به کارهای نکرده‌یمان مفتخر می‌شویم، آخر ما یادمان می‌رود تنها ما فقط یک سرِ ماجراییم.  من خیلی وقت‌ها خودم را سرزنش کرده‌ام، خیلی وقت‌ها انگشت اتهام را به سمت خودم گرفته‌ام و هر قصور و تقصیر بود به گردن خودم انداختم. همیشه فکر می‌کردم مهم نیست زندگی با تو چه بازی‌هایی دارد مهم این است که تو نخواهی در مقابلش سر خم کنی. غافل بودم، غافل بودم از اینکه آدمی که همیشه در حال جنگیدن باشد یک جایی کم می‌آورد، نفسش می‌برد و بیزار می‌شود.  از قدرت و تاثیر واقعیت‌های زندگی بی‌خبر بودم. نمی‌گویم نمی‌توانی هیچ تغییری در شرایط ایجاد نکنی، امّا خودمانیم هر چقدر هم که خودت را به آب و آتش می‌زنی، هر چقدر هم که خودت را از تن و پیراهن بِدَر می‌کنی باز شرایط و تمام آنچه که دست تو نیست از سرعت تو می‌کاهند وهمین شرایط‌های نابرابر باعث می‌شود خیلی از آدم‌ها برای ساده‌ترین خواسته‌هایشان چند برابر آدم‌های دیگر تلاش کنند امّا دست آخر آنچه بدست می‌آورد نیمی از آنچه برای آن کوشیده بود هم نمی‌شود.  این‌ها نه توجیح‌اند و نه دلیلی برای دست کشیدن از تلاش، فقط خواستم بگویم اگر تو هم وقتی داری پرونده‌ی امسالت را جمع‌بندی می‌کنی احساس کردی و دیدی که خیلی از کارهایت نیمه تمام مانده، در بعضی کارها شکست خورده‌ای و دستاورد سالانه‌ات چنگی به دل نمی‌زد، خیلی دلگیر نباش... امسال سالی نبود که به راحتی می‌توانستی کارهایت را جلو ببری. امسال لاقل شش ماه دومش نابود بود. گذر از روزهای پر تلاطم امسال نیرویی مضاعف از آنچه داشتی می‌خواست.  با این حال بر این باورم تا وقتی امید داشته باشی تلاش می‌کنی و تا وقتی تلاش کنی می‌توانی تغییر ایجاد کنی، هر چند اندک...پس تا وقتی دفتر زندگی باز است فرصت دوباره نوشتن هم فراهم است. امّا باید آرزو کرد آنکه پیش از ما قلم برمیدارد تا تقدیرمان را بنویسد اندکی اینبار به ما سهل بگیرد و موانع را از پیش پایمان بردارد.  و دعا کنیم هر روز بر آگاهیمان افزوده شود، که آگاهی ما را بیدار و بیداری ما را از شب و سیاهی می‌رهاند.  ۱۴۰۱/۱۲/۲۶</description>
                <category>ماهور</category>
                <author>ماهور</author>
                <pubDate>Sun, 19 Mar 2023 09:24:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ثابت قدم بودن، گامی مهم در موفقیت</title>
                <link>https://virgool.io/@raziyenasehnezha/%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D8%AA-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%DA%AF%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-ywlofs1fkyy3</link>
                <description>نیمه شب و سکوت، نور صفحه‌ی گوشی روی صورتم می‌تابد و می‌توانم سایه‌ی مژه‌های صاف و کوتاهم را ببینم که چطور از خستگی دارند سریع‌تر پایین و بالا می‌روند. و مچ دست‌هایم توانایی نگه‌داشتن گوشی چند گرمی را ندارد و بیش از هر چیز دلم می‌خواهد در حالتی عمیق از آسودگی خیال، بی‌انکه واقعا ذهنم درگیر مسئله‌ای باشد چشم‌هایم را ببندم و غرق در رویا و خوابی شیرین بشوم. امّا دلم به این کار رضا نمی‌دهد، لااقل تا بعد از نوشتن چند خط که کمی از بار ذهنم را کم کند. همین امروز بود که در دفترم نوشتم، ثبات در هر کاری تو را خبره‌ی آن می‌کند و اتفاقا تا آمدم و چند صفحه از کتاب «اثر مرکب» را هم خواندم، دیدم تمام حرفش همین است و تمام آنچه که سعی دارد به مخاطبش برساند را می‌توان اینگونه بیان کرد که هیچ موفقیتی به آسانی و اتفاقی بدست نمی‌آید. باید برای رسیدن به چیزی که می‌خواهی باید به خودت زحمت بدهی و برای مدت طولانی کارهایی را به طور مداوم در برنامه‌ی روزانه‌ات بگنجانی و به خودت قول بدهی تحت هر شرایطی با تمام خستگی‌ها و بی‌حوصلگی‌ها بجنگی تا زمانی که تاثیر استقامت و تداومت در کار را ببینی.پایداری و استقامت همان گامی‌ست که تو را به شکوفایی می‌رساند. امّا یادت باشد! دیدن نشانه‌های موفقیت نباید تو را از ادامه‌ی مسیر تلاش بازدارد. چرا که تازه آن زمان است که باید جای خودت را محکم کنی و به عادت‌های تازه‌ای مثل زود خوابیدن، زود بیدار شدن، چند ساعت را به دور از فضای مجازی و با تمرکز کافی روی کار مورد نظرت وقت گذاشتن، مطالعه‌ی روزانه، تمرین در حرفه‌ای که در حال آموختنش هستی... خو بگیری تا کم کم در آنچه که می‌خواهی به مهارتی قابل توجه برسی و آن موقع است که می‌توانی خالق آثاری درخور و قابل توجه باشی. پس همه‌ چیز به خودت بستگی دارد. سختی شرایط را هم که در نظر بگیریم، برداشتن قدمی در جهت آنچه خواهان به دست آوردنش هستی بهتر از دست روی دست گذاشتنو منتظر رخ دادن معجزه بودن است. اگر بخواهم راه‌های رسیدن به موفقیت را تیتروار بیان کنم، طبق چیزی که از کتاب‌ها و ادم‌های موفق خوانده و شنیده‌ام به این شرح است. • مسیر وهدف مشخصی داشته باشید. • از هیچ تلاشی برای رسیدن به خواسته‌یتان فروگذار نکنید. • به توانایی خودتان باور کامل داشته باشید و خودتان را در طول مسیر با کسی مقایسه نکنید.  • سعی کنید تحت هر شرایطی به برنامه‌ی پیشرفتی و کاری خود پایبند بمانید. • امید، انگیزه و توکل داشته باشید. • با اولین شکست جا نزنید و کار را رها نکنید. • از گرفتن کمک و مشورت ابایی نداشته باشید. • خوب و به اندازه بخوابید. • به سلامتی روح و جسمتان اهمیت بدهید. • برای اوقات فراغتتان برنامه‌های مفرهی داشته باشید. • کتاب بخوانید و سعی کنید آدم خوب زندگی خودتان باشید• تلاش، پشتکار و استمرار در کار شما را به مهارت لازم برای حرفه‌ای شدن می‌رساند. • فکر میکنم تا همین جا به اکثر موارد مهم اشاره کردم، شما هم اگر موردی مد نظرتان است خوشحال میشوم برایم بنویسید. امیدوارم در جایگاهی قرار بگیرید، که در رویایتان می‌بینید. </description>
                <category>ماهور</category>
                <author>ماهور</author>
                <pubDate>Fri, 24 Feb 2023 10:41:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جای خالی سلوچ(معرفی کتاب)</title>
                <link>https://virgool.io/@raziyenasehnezha/%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%86%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-fqwaq0psirnb</link>
                <description>نمیدانم کجا ولی مطمئنم جایی خواندم که محمود دولت آبادی جزء پنج نویسنده‌ی برتر جهان شناخته شده و چقدر به خودم بالیده بودم که می‌توانم از ایشان به عنوان یکی از مفاخر شهرم نام ببرم. همین چند وقت پیش در کتابخانه چشمم به یکی دیگر از کتاب‌هایشان افتاد و چیزی در ذهنم می‌گفت: این کتاب را باید بخوانی.عنوانش این بود، جای خالی سلوچ...از همان اول کتاب، نویسنده آنقدر پر قدرت قلم را روی کاغذ رقصانده بود که هر لحظه دوست داشتم بیشتر بخوانم و مشتاق‌تر بودم تا بدانم ماجرا چیست و قرار است به کجا ختم شود.توصیفاتی بی‌نظیر، استفاده از واژه‌ها و عباراتی که برای من به واسطه‌ی همشهری بودن و پروش یافته و بزرگ شده در سبزوار آشنا و خودمانی بود.قصه‌ی مرگان و سلوچ...سلوچ می‌رود، یک روز بی خبر غیبش می‌زند و مرگان می‌ماند و روزگاری سخت با دو پسر و دخترش هاجر ...چه باید بکند، در روزگاری که هنوز با نور چراغ موشی خانه را روشن می‌کنند و با ذغال زیر کرسی خودشان را گرم، کجا و چگونه باید دنبال شویش بگردد.باید این روایت را بخوانید تا ببینید نویسنده چقدر ماهرانه احساس شخصیت‌ها و لحظه‌هایی را که در آن سپری می کنند انتقال می‌دهد.مکالمه‌ها آنقدر عامیانه و حقیقی بیان شده که انگار به منظاره و گفت و شنود یا جر و بحث دو آدم نشسته‌ای.در خلال خواندن داستان به یاد سمفونی مردگان عباس معروفی میفتم. برادرهای هم‌خونی که آبشان با هم در یک جوی نمی‌رود. یکی خودخواه و دیگری به فکرتر و به راه‌تر...مادری که باید استادانه دریابد که در فراز و نشیب روزگار و پیش هر کس کی من باشد و کی نیم من ...و هاجر و آیدا هر دو نمادی واقعی از روند بزرگ شدن دختران مظلوم سرزمینم را می‌دهد.از دست مرگان عصبانی بودم، آنجا که قبول کرد هاجر را به عقد علی گلاب در بیاورد با اینکه خود می‌دانست این ظلم بزرگی در حق دخترش هست و همین‌طور نا راحت می‌شدم از عباس و ابراو برادران هاجر که چرا مردانه نایستادند و پشت و پناه خواهرشان نشدند. و چقدر دردناک بود که چیزهایی را که در این قصه می‌خواندم کم ندیده و نشنیده بودم.آدمی به کجا می‌رسد یا باید برسد، چه چیزهایی را باید از سر بگذراند...به کدام و چند بن‌بست از کوچه‌های روزگار باید برسد که کم بیاورد، که ببُرّد و بدترین گزینه‌ را برای بقا...برای ماندن و حفظ ارزشمندیهایش برگزیند.و چه کسی اینطور ناعادلانه خوب و بد روزگار بین آدم‌ها تقسیم کرده است.هر کدام از آدم‌های این قصه نمادی دارند و داستانی که شما را مثل من به فکر وامی‌دارند.و همین‌هاست که ا ز اول تا انتهای داستان به شما دلیل و یا دلایل رفتن سلوچ را آشکار می‌کند.احتمالا اگر داستان را خوانده یا بخوانید شما هم مثل من به رفتن سلوچ خیلی فکر می‌کنید، به سرد شدن احساسی که روزگاری آتش در دل او و مرگان انداخته بود و به اینکه چطور همین از هم پاشیدگی درونی آدم‌ها زندگیشان را زیر و رو می‌کند.خلاصه که خواندن جای خالی سلوچ خالی از لطف و بهره نیست و به نظر من می‌تواند از آن کتاب‌هایی باشد که در خاطرتان جز کتاب‌های ارزشمند ثبت می‌شود. و همین طور به نظرم د ر حق خیلی از نویسندگان ما نسبت به نویسندگان مطرح سراسر دنیا اجحاف شده و با قلم قوی و تاثیرگذاری که برخی نویسندگان ما دارند، نامشان باید خیلی بیشتر از این‌ها در عرصه بدرخشد.#ماهور-ناصح</description>
                <category>ماهور</category>
                <author>ماهور</author>
                <pubDate>Fri, 17 Feb 2023 12:01:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوجه‌ای که جیغ بنفش می‌کشید.</title>
                <link>https://virgool.io/@raziyenasehnezha/%D8%AC%D9%88%D8%AC%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AC%DB%8C%D8%BA-%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF-agh0pbm8j0zm</link>
                <description>انگار کوکش کرده بودند. رأس ساعت هشت صبح چنان جیک جیک بنفشی راه انداخته بود که بیا و ببین. با غرونلندی زیر لب به خودم گفتم آخر نان و آبت هم که کم نبود، خوابت که کم بود آدم حسابی. جوجه خریدنت دیگر چه صیغه‌ای بود و تا برسم بالا سر جوجه رنگی جیغ جیغویمان خودم جواب خودم را دادم که چه می‌شد کرد مهر مادری و تفکر روانشناسانه گاهی باعث می‌شود خلاف میلت عمل کنی و تنها نتیجه‌ی کار برایت مهم باشد.خب مسلماً اصلا دلم نمی‌خواست بعدها که دخترکم قد می‌کشد و برای خودش خانمی می‌شود گوشه‌ی ذهن و دلش مانده باشد که آری شما بین من و برادرم تبعیض قائل شدید و برای او در کودکی یک جوجه کوچولوی صورتی خریدید و برای من نه....تا کنار سبد می‌رسم، حضورم را حس می‌کند. مثل اینکه از همان شبش که توی دستم به او آب و دان داده بودم و دست نوازش بر کاکلش کشیده بودم مرا جای مادرش می‌دانست و اینطور که معلوم بود دوست داشت در گرمای دستم پناه بگیرد. تا کنارش نشسته باشم و اجازه بدهم از میان دستم دانه برچیند که خب جیک جیکی زمزمه‌وار و نه آزار دهنده دارد. امّا همان که دور می‌شوم دوباره حنجره‌اش را پاره می‌کند.چشم‌هایم ولی خواب را طلب می‌کنند برمی‌خیزم در اتاق را می‌بندم تا صدایش کمتر به گوش برسد. فورا به زیر پتو می‌خزم، چشم‌هایم را بیشتر روی هم فشار می‌دهم تا گوش‌هایم کمتر بشنوند. یک ساعتی را با همین وضع و در خواب و بیداری و خلسه سپری می‌کنم ...بی فایده است، دیگر خواب جن شده بود و من بسم‌الله...دوستی می‌گفت: باید برایش جفت هم می‌خریدی. این جیک و جیک به قول خودت بنفش، فغان تنهایی‌ است. بیراه هم نگفته بعضی نیازها فرقی نمی‌کند، در حیوان و انسان مشترکند. نیازهایی که تامینشان بقای سالم و با آرامش را فراهم می‌کند. مثل همین نیاز به داشتن همدم، به بودن یک نفر که بتواند امین، پناه و تکیه‌گاه باشد. نیاز به حس دوست داشتن و دوست داشته شدن، نیاز به رفع غرایز طبیعی...با این همه من قصد ندارم ریسک کنم و با آوردن یک جوجه‌ی دیگر میزان سرو صدا را برای خودم دوبرابر کنم. در عوض سعی می‌کنم دوستی و محبت مادرانه‌ی خودم را از این جوجه صورتی فسقلی دریغ نکنم.#ماهور_ناصح</description>
                <category>ماهور</category>
                <author>ماهور</author>
                <pubDate>Thu, 16 Feb 2023 12:05:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نون نوشتن(کتابی که می‌تواند در مسیر نویسندگی همراهتان باشد)</title>
                <link>https://virgool.io/@raziyenasehnezha/%D9%86%D9%88%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-th1xcqsqvf2o</link>
                <description>نونِ نوشتن اولین و تنها کتابی بود که از استاد محمود دولت آبادی گرفته و نیمی از آن را خوانده بودم. با اینکه تمام کتاب را نخوانده به قاطعیت می‌توانم بگویم، از آن کتاب‌هاییست که پر است از درس و مفهوم.تمام کتاب دست‌ نویس‍های نویسنده، بی کم و کاست شدن و ویرایش است. یعنی هر چه می‌خوانی تمام احساس و تفکر نویسنده در لحظه بوده است. و چقدر همین خودش بودن نویسنده به موفقیت این کتاب کمک کرده است. اینکه بدانی یک فرد مشهور و معروف، یک هنرمند در نهان و در خلوت خود به چه می‌اندیشد و در واقع چگونه با این فراز و نشیب زندگی دست از قلم کوتاه نکرده و به نوشتن کلیدر و همزمان و در این راستا به نوشتن چند اثر کوتاه دیگر پرداخته است. خواه ناخواه تو را پر از انگیزه می‌کند.در طول مدتی که دست به قلم شده‌ام و به نوشتن روی آورده‌ام، هر گاه، به هر دلیل و بهانه که از این کار باز می‌ماندم، نون نوشتن را باز می‌کردم چند سطر از آن را می‌خواندم و دوباره شروع می‌کردم به کلمات را در پی هم قطار کردن و قصه ساختن...نون نوشتن برای من از آن دست کتاب‎ها نبود که تا تمام نکردنش نتوانم دست از ورق زدنش بردارم. هنوز هم نیمی از آن را نخوانده‌ام امّا همانطور که گفتم خواندن هرازگاهی چند بخش از آن می‎‌تواند نیروی محرکه‌ی خوبی برای تجدید قوا در مسیر نوشتن و همچنین آموختن درس‌ها و نکات کلیدی و قابل توجهی در این حیث باشد.چرا که دانستن بعضی نکات طلایی می‌تواند شما چندین قدم جلو ببرد.در نهایت من خواندن تمام کتاب‌های این نویسنده‌‌ی قدر را به شما دوستداران کتاب توصیه می‌کنم.#ماهور_ناصح </description>
                <category>ماهور</category>
                <author>ماهور</author>
                <pubDate>Tue, 14 Feb 2023 02:11:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلیدر، کتاب این روزهای من(۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@raziyenasehnezha/%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86%DB%B2-satvvmkcayl4</link>
                <description>نرم نرمک و زیرپوستی هاله‌ای از نور از پشت پرده خودش را به اتاق می‌خیزاند و اندازه‌ی یک قاب از تن دیوار را درآغوش گرم خود می‌گیرد، تن آرام از خوابی عمیق و آسوده چشم باز می‌کنم و یک روز دیگر بدین گونه آغاز می‌کنم.  دیشب به کار و بار خانه رسیدگی کرده بودم تا از چند ساعت صبح به نفع خودم بهره ببرم و کمی به سرعت کتاب خوانیم بهبود ببخشم.  جلد سوم کلیدر حالا خوراک روزانه‌ام شده، داستان جذاب و قلم گیرا، کتاب خوبیست. شخصیت‌ها دارند به تکامل می‌رسند و حالا خواننده ارتباط هر کدام با هم را به راحتی درک می‌کند و پاسخ بعضی چرایی‌ها کم کمک آشکار می‌شود.  بوی فقر، ناداری، بوی سال و ماه خشک و عواقب خشکی زمین بر آدمیزاد در سراسر داستان به مشام می‌رسد. می‌بینی ادم نادار چطور ناچار می‌شود و بخل و حسد چگونه خار در چشم و جان آدمی می‌نشاند.  ایمان کجاست؟ ایمان و ترس از خدا کجا می‌رود وقتی بشری ازجنس خاک لَنگ لقمه‌ی نانی می‌ماند. و خاک بی بهره از باران چیزی عایدش نمی‌کند.  و باز عشق، بی اعتنا به هر چیز و به هر زمان از لابه‌لای هر سختی و دغدغه‌ای سر در می‌آورد، و این به گمان من یعنی دل و روح و جان آدمی سرشته به مهر است و آدمی همیشه در پی دوست داشتن و دوست داشته شدن بوده و هست، احترام می‌جوید و به همین خاطر احترام می‌گذارد. میل به دیده شدن، به کسی بودن و بزرگ شدن و بزرگی کردن... تمام این‌ها خصلت‌های آدمی ست و عباسجان داستان همان‌طور که خود نویسنده هم نقل کرده بود با تمام کم و کسری‌هایی که در پندار و گفتار و کردارش نمایان بود به واسطه‌ی ادم بودنش و در باطن خویش خواستار همچین چیزهایی بود.  یادداشت‌هایی در باب کلیدر تا پایان جلد دهم ادامه دارد.  مرسی از همراهیتون دوستان #ماهور_ناصح</description>
                <category>ماهور</category>
                <author>ماهور</author>
                <pubDate>Wed, 08 Feb 2023 01:10:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلیدر... کتاب این روزهای من</title>
                <link>https://virgool.io/@raziyenasehnezha/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-etlsuo2s7is0</link>
                <description>همیشه دلم می‌خواست «کلیدر» را بخوانم، امّا آن وقت‌ها که به تازگی کتابخوانی را شروع کرده بودم و خیلی حوصله‌ی کتاب‌های پرحجم و طولانی را نداشتم از انتخاب این نمونه کتاب‌ها برای مطالعه خودداری می‌کردم امّا حالا که مطالعه‌ی روزانه جز عاداتم شده و چشم‌هایم مثل روزهای نخست از راه رفتن روی سطرهای کتاب زود خسته نمی‌شوند، بهترین وقت بود تا خواندن «کلیدر» را شروع کنم. یک دوش آب گرم و بعد هم دراز کشیدن کنار بخاری و گرما را با تمام سلول‌های بدنت به خود کشیدن، آن هم وقتی از صبح زود چشم باز کرده و از آنجا که دیگر نتوانسته‌ای بخوابی به کار و بار مشغول شده و خستگی هم بر تن و چشمانت دویده باشد، خیلی زود خواب را برایت به ارمغان می‌آورد. با این حال کتاب را برداشتم و با خودم گفتم تا خوابم بگیرد سه، چهار ورقی هم غنیمت است تا داستان گل محمدو مارال و کلیدر را پیش ببرم. حقیقتا عجب قلمی دارد این بزرگ‌مرد اهل قلم محمود دولت‌آبادی، چقدر جذاب و گیرا می‌نویسد، چقدر ساده و خودمانی، دیگر فهمیده‌ام و با خواندن تنها دو کتاب از این نویسنده، یکی جای خالی سلوچ و دیگری نون نوشتن و حالا هم کلیدر می‌توانم از این نویسنده‌ی قدر که افتخار همشهری بودن با او را دارم، به عنوان نویسنده‌ی مورد علاقه‌ام یاد کنم. هنوز به تازگی جلد اول کلیدر را شروع کرده و یک چهارمش را بیشتر نخوانده‌ام ولی اسم گل محمد برای من نامی از قدیم آشنا بوده و هست چرا که اوسَنه یا داستان و شعرهایی در این باب را از کودکی میان محافل شب یلدا و دیگر شب‌های بلند زمستان در دورهمی‌های فامیلی بارها شنیده‌ام، گرچه به غیر از قسمتی از شعرهای آن چیزی به یاد ندارم ولی همان اندک دانسته‌ها کشش لازم برای شروع به خواندن چنین داستان بلند و دنباله داری را در من پدید آورده است و صد البته که خواندن و دانستن کل داستان و ماجرا از زبان و قلم کسی همچون محمود دولت‌آبادی بی‌شک دلنشین و پربار خواهد بود. حالا دیگر در عین حال که چشم‌هایم گرم شده و پلک‌هایم سنگینی می‌کند دارم به شیرو فکر می‌کنم. عجب دل و جرآتی دارد... این که می‌خواهد شبانه و بدون خبر برای مدتی نامعلوم ترک خانه کند و هر طور شده خودش را به وصال یار برساند دل گنده و سرِ نترسی می‌خواهد که البته عشق آدم را دل و جگر دار می‌کند. امّا آیا شیرو هم از همین دست آدم‌هاست، یعنی دل بستن و دلدادگی او را جسور کرده و یا این جسارت در خون اوست؟ حالا دیگر علاوه بر پلک‌هایم، کتاب هم روی دستم سنگینی می‌کند، و چیزی نمانده بود روی صورتم فرود بیاید... وقتش شد، بد نیست کتاب را ببندم و چُرتی بزنم#ماهور_ناصحhttps://t.me/mahourneveshtکانال تلگرام من</description>
                <category>ماهور</category>
                <author>ماهور</author>
                <pubDate>Fri, 03 Feb 2023 17:01:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک یادداشت بارانی</title>
                <link>https://virgool.io/@raziyenasehnezha/%DB%8C%DA%A9-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-cv0or6uozwwg</link>
                <description>قدم زدن در کوچه‌ی باران خورده‌ی زمستان‌ و دیدن قطره‌های بارانی که بر شاخه‌های درخت تاب می‌خورند و درون چاله‌ی آب پای درخت شیرجه می‌زنند همراه با صدای جیک جیک گنجشکان بازیگوشی که از شاخه‌ی درخت به سیم برق و از سیم برق به شاخه‌‌ی درخت می‌پرند، در حالی دست‌هایت به انتهای جیب‌ها خزیده‌اند و سوز ملایمی گونه‌ها و نوک بینی‌ات را می‌گزد در هوایی که ریه‌هایت را به شوق می‌اندازد که بیشتر نفس بکشند‌‌، چه خوش به حالی‌ای دارد.  بی‌آنکه شتابی در رفتن داشته باشی... بی‌آنکه دلواپس کاری عقب مانده باشی... بی‌آنکه آنقدر در خودت مشغول باشی که قدم‌های تند و تیزت مجال تماشا را از تو بگیرند‌، احساس خوشایندی را زیر پوستت تزریق می‌کند درست مثل این می‌ماند که اولین شکوفه‌ی بهار بر شاخه‌ی خشک و تکیده‌ی روحت جوانه می‌زند.#ماهور_ناصح پیج اینستاگرام mahour. nasehnezhadکانال تلگرام https://t.me/mahourneveshtسایت من https://raziyenasehnezhad.ir/</description>
                <category>ماهور</category>
                <author>ماهور</author>
                <pubDate>Tue, 31 Jan 2023 16:49:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بادبادک باز را بخوانید</title>
                <link>https://virgool.io/@raziyenasehnezha/%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-el4tiaypz7ze</link>
                <description>چند ماه پیش بود، کتاب &amp;amp;quot;بادبادک‌باز را بدون اینکه هیچ شناختی از نویسنده و داستانش داشته باشم و صرفا از آن جهت که نامش را زیاد شنیده بودم و در خاطرم مانده بود از کتابخانه امانت گرفتم و باید بگویم برای اولین بار داستان همانقدر برایم جذاب آمد که تعریفش را شنیده بودم.دقیقا از همان کتاب‌ها که وقتی شروع به خواندنش می‌کنی و اندکی با قصه‌اش همراه می‌شوی، دلت نمی‌آید زمینش بگذاری. البته اگر مثل من مجبور باشید برای رسیدگی به کارهای خانه و بچه و زندگی هی از از خواندن دست بکشید هم، تمام سعی‌یتان را می‌کنید تا هر چه زودتر برگردید و ادامه داستان را از سر بگیرید.فیلم بادبادک‌باز  نیز در 1386 ساخته شده است که دیدنش بد نیست.این رمان که به قلم خالد حسینی نویسنده‌ی افغان_آمریکایی نوشته شده و به عنوان شاخص‌ترین و یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های این نویسنده به شمار می‌آید، می‌تواند دید و نگاه تازه‌ای را نسبت به فرهنگ، شرایط جامعه و زندگی این مردم که همواره سالیان درازی است به نوبه‌های مختلف در محاصره قدرت‌های بی‌کفایت و ظالم قرار گرفته‌اند، در خواننده ایجاد کند.بادبادک باز از آن دست کتاب‌هاست که خواندن رنج و غم شخصیت‌هایش باعث می‌شود بغض کنید، ظلم و ستمی که در حق مردمانی بی‌گناه روا می‌شود خشمگینتان می‌کند و محال است شما را به فکر واندارد.خلاصه‌ای از داستانداستان، داستان دو دوست به نام‌های حسن و امیر است که از کودکی تا نوجوانی برادر وار کنار هم زیسته‌اند بی آنکه بدانند ارتباط خونی با هم دارند. امیر از محبت پدرانه‌ای که پدرش نسبت به حسن پسر خدمتکاراشان ابراز می‌کرد گاهی اوقات ناراحت می‌شد و با اینکه از صمیم قلب او را دوست داشت امّا نمی‌توانست مانع از حس حسادت درونش شود. و شاید همین احساس و ترسو بودنش نسبت به حسن که شخصیتی جسور و با جنم داشت و در چشم پدر خیلی ارزشمند دیده می‌شد باعث شد چشم‌هایش را نسبت به ظلمی که به حسن در روز مسابقه‌ی بادبادکب بازی روا شد ببندد. بعد از آن امیر به خاطر خلاص شدن از عذاب وجدانی که درگیرش بود کاری کرد تا حسن و پدرش که در از خانه‌ی آن‌ها بروند.داستان از زبان امیر و در فصل‌های جداگانه‌ای نوشته شده، در فصل های اول زندگی و اتفاقات کابل روایت می‌شود تا زمانی که نیروهای شوروی به افغانستان حمله می‌کنند و امیر و پدرش مثل هزاران نفر دیگر مجبور به ترک کشور می‌شوند.بعد از سال‌ها امیر در پی تماسی که رحیم خان دوست دیرینه‌ی پدرش با او دارد تصمیم می‌گیرد به افغانستان برگردد و آنجا رازهایی از جمله کشته شدن حسن و همسرش و اسیر بودن پسرش در دست طالبان را می‌فهمد. از آن پس هر چه می‌کند نمی‌تواند فکر کند که بدون پسر برادرش به خانه‌اش برگردد و بنابراین دل را به دریا می‌زند و با وجود خطرات بسیار سعی در پیدا کردن برادرزاده‌اش می‌کند.بیشتر از این نمی‌خواهم ماهیت داستان را برملا کنم و برای سخن آخر باید بگویم چیزی که باعث می‌شود شما داستان را دنبال کنید جدای از موضوع جذاب و قلم گیرای نویسنده که به راستی خیلی خوب از پس توضیحات و توصیفات برامده، رازهای سر به مهریست که نویسنده با تبحر از آن‌ها در فصل‌های آخر کتاب پرده بر می‌دارد.بوی جهل و خرافات و اینکه نادانی چه به روز آدم میاورد را به خوبی می‌شود در خلال داستان حس کرد، آن هنگام که زنی را سنگسار می‌کردند. می‌شود به راحتی غم انسان‌های جنگ زده را، آدم‌های بی گناهی که یک شب یا یک روز ناگهانی خاکشان ویران شده و تیره بختی و تباهی بهشان تحمیل شده را درک کرد وقتی حسن و همسرش را میان کوچه به گلوله می‌بندند. می‌توانی ببینی چطور دولت و آدم‌نماهای جنگ ستیز فقر و فلاکت را برای زنان، مردان و کودکان مظلوم این سرزمین بوجود آورده‌اند.مطمئن باشید از خواندن این کتاب پشیمان نمی‌شوید.ممنون از همراهی شما و وقتی که می‌گذارید. لطفا نظرات خودتون رو با من در میون بگذارید.دوستدار شما: ماهور ناصح</description>
                <category>ماهور</category>
                <author>ماهور</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jan 2023 23:20:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خشونت علیه زنان در دو کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%AE%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AA-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-oubgraiqnbrz</link>
                <description>شوهر آهو خانم یکی از پرحجم‌ترین و پرفروش‌تریت کتاب‌های ایرانی است. بعد از بادبادک باز یکی از  بهترین کتاب‌های خالد حسینی همین کتاب استخشونت علیه زنان را می‌شد به خوبی و به وضوح کامل در دو کتاب &quot;هزار خورشید تابان&quot; و &quot;شوهر آهو خانم&quot; حس کرد و دید.مریم و لیلا؛ آهو و هما هر کدام به طریقی مورد خشونت قرار گرفته بودند. دیگر ثابت شده و همه می‌دانند خشونت تنها به معنای مورد ضرب و شتم قرار گرفتن نیست و این مورد تنها حالت قابل دید و واضح خشونت را نشان می‌دهد.امّا خشم نه تنها جسم و جان کسی که می‌تواند بدترین ضربات را به روح آدمی وارد کند.مثلا جایی در کتاب خالد حسینی یعنی همان هزار خورشید تابان مادر مریم به او می‌گوید: هر اتفاقی بیفتد، هر چند حق با تو باشد. انگشت‌های اتهام تو را نشانه می‌روند. و خود این جمله‌ اوج خشم گروه کثیری از آدم‌های جامعه را نسبت به زن‌ها نشان می‌دهد.وقتی مریم را حرامی می‌خوانند، بی‌آنکه کوچکترین نقشی در به وجود آمدن و تولدش داشته باشد.وقتی هنوز دخترک نوجوانی بیش نیست و بدون مهم بودن رأی و نظرش او را به ازدواج با مردی دو برابر سن خود وا می‌دارند.وقتی هر بار رشید به هر بهانه چک و لگدهایش را نصیب تن مریم و لیلا می‌کرد.وقتی مجبور بودند، برقع بپوشند و دنیا را از یک مستطیل شطرنجی کوچک ببینند.وقتی آهو و مریم مجبور به تقسیم کردن زندگی تلخ یا شیرینشان با زنی دیگر شدند.بی انکه حتی گاهی بدانند در حقشان ظلم می‌شود و یا حتی حق اعتراض به شرایط موجود را دارند، چرا که جامعه، فرهنگ و قانون آن به بعضی آدم‌ها بر حسب جنسیت و نسبتی که با زن‌ها دارند این اجازه را می‌دهد که در مقابل آنها تصمیم گیرنده، سختگیر و حاکمی ظالم باشند. حتی هما، در داستان شوهر آهو خانم، همان همایی که خودش را صاحب شش دانگِ حواس و قلب سیّد میران کرده بود. با تمام مهر و محبتی که به پایش ریخته می‌شد و هر چه می‌خواست برایش فراهم بود باز بی بهره از این خشونت‌های زن ستیزانه نبود. مادامی که توانسته بود خود را از زندگی سختی که داشته رها کند و حالا باید تقاصش را با ندیدن فرزندانش پس می‌داد و یا در اوج جوانی و سر زندگی دل به مهر پیرمردی ببندد، چرا که جامعه برای دختری که یک بار پای سفره‌ی عقد کسی نشسته باشد. فرصت‌ها را سوخته و از دست رفته می‌داند.تحقیر زبانی، تنبیه بدنی، بازخواست‌ها و حساب پس گیری‌های نا به جا، احساس تملّک نسبت به یک انسان در این حد که حتی حق انتخاب پوشش و حرف زدنش را بگیری تمام این‌ها یعنی خشونت...و هیچ کدام از این موارد تصحیح یا عوض نمی‌شوند، مگر در دو حالت نگاه‌ها باید تغییر کنند، باید برای مردها و زنها به خوبی جا بیفتد که هر دو در مقام انسانیت برابر و هر کدام به یک اندازه‌ شایسته‌ی احترام و مهربانی‌اند.و این تغییر نگاه می‌تواند از درون هر خانه‌ای اتفاق بیفتد وقتی فرزند پسر یا دخترت را در درجه‌ی اول به عنوان یک انسان تربیت کنی و زمانی که حرف از شناخت نقش‌ها و مسئولیت‌ها شد نخواهی هیچ کدام را بر دیگری برتر و باارزش‌تر نشان بدهی آنوقت این برابری نهادینه می‌شود.و اگر قانون‌نویسان نیز بتوانند بدون هیچ نگاه جنسیتی‌ای این برابری را عمومی کرده و عمل به آن را از واجبات مهم تلقی کنند، امید است که روزگار بهتر از این رقم بخورد.۱۴۰۱/۹/۵#ماهور_ناصح #نه_به_خشونت_علیه_زنان</description>
                <category>ماهور</category>
                <author>ماهور</author>
                <pubDate>Fri, 23 Dec 2022 16:15:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;ن&quot;نوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@raziyenasehnezha/%D9%86%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-ydnurfleho73</link>
                <description>به نرده‌های کنار ایستگاه تکیه داده بود وهر چند دقیقه یک بار به پاکتِ نامه‌ی توی دستش نگاه می‌کرد.لاک نارنجی روی ناخن‌هایش نظرم را جلب می‌کرد. نگران به‌نظر می‌رسید. نزدیکش شدم. کنارش نشستم. نمی‌دانستم دلش می‌خواهد با کسی حرف بزند یا نه...دل را به دریا زدم و علت ناراحتیش را جویا شدم.پشت پاکتی که دستش بود را نشانم داد. نوشته بود، نمی‌خواستم، ولی نمی‌توانستم...دوباره پرسیدم خُب این یعنی چی؟آهی کشید و ناامیدانه گفت: یعنی نموند. رفت. و این نامه‌ شده نتیجه‌ی سال‌ها عاشقی من.چه نذر و نیازهایی که برای داشتنش نکردم. چقدر سر نماز دعا و نیایش کردم که خدا اونو قسمت من قرار بده. امّا اون با یه نامه همه‌چیز و تموم کرد. انگار اینا همش یه نمایش بود و اون فقط نقش مقابل من رو بازی می‌کرد. اشتباه خودم بود، من همیشه پر از نیاز بودم و اون همیشه پر از ناز...میدونی چی نوشته، نوشته‌ ما وصله‌ی ناجور بودیم برای هم...نفسش تنگ شد و نایی برای ادامه‌ی حرف زدن نداشت.دستم را روی دستش گذاشتم و کمی انگشت‌هایش را نوازش کردم. گفتم: همه نمی‌آیند که بمانند. همیشه همه‌چیز آن‌طور که می‌خواهیم نمی‌شود. گاهی با اصرار چیزی را می‌گیریم. تا یک روز خودمان بفهمیم. داشتنش آنقدرها هم خوشایند نبوده و نیست.راستی یادت باشد، نور همیشه از محل زخم‌ها وارد می‌شود.✍#ماهور_ناصح </description>
                <category>ماهور</category>
                <author>ماهور</author>
                <pubDate>Fri, 04 Feb 2022 18:59:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظه‌نوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@raziyenasehnezha/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-jwtn4gmocyyd</link>
                <description>کانال تلگرامی چالش را باز کردم و دیدم ای داد بیداد، مثل اینکه امروز نتیجه بر عکس شب قبل و شب قبل‌ترش تغییر کرده و این ما نبودیم که باز هم عنوان برنده را برای خود برمی‌گزید. بنده خدا هم تیمی فعال و خوش انرژیمان آقا سید هشدار داده بود و خواسته بود کمی دست بجنبانیم. بقیه را نمی‌دانم ولی من هنوز  تنم گرمِ دلگیری و مثلا بی‌حوصلگی خودم بود و چیزی احساس نمی‌کردم و با نهایت تاسف هوشیارانه خودم را به کوچه‌ی علی چپ زدم تا چشمم به دفتر و مدادم نیفتد و خودم را برای اینکه سراغش را نمی‌گیرم مؤاخذه نکنم. یک آن انگار شانه از بار مسئولیت خالی کردم و یک جایی آن گوشه کنار ذهنم گفتم، حالا بقیه هستند و امروز را هم بگذار با این آشفتگی درون سر و کله بزنم، شاید فرجی شود و دست و دلم به نوشتن چیزی دلنشین به کار آید.ولی خدا شاهد است که تمام حواسم پی نوشتن بود، در واقع هر چه بیشتر می‌خواستم بی‌خیالش شوم، فکرش بیشتر در مغزم رسوخ می‌کرد و با نوک مدادش بر سرم می‌کوفت. چه کنم که گاهی هر چه می‌نویسی چرک نویسی بیش از آب در نمی‌آید و دلت به انتشار و اشتراک‌ گذاریشان نمی‌رود.با این حال نباید از یاد می‌بردم که من منم، و باید به سهم و زعم خودم نسبت به مشارکت در یک کار گروهی کوشا باشم.می‌دانم این بار آخری نیست که با همچین دل مشغولی‌هایی پنجه در پنجه می‌شوم. لیکن نمی‌خواهم در برابرشان حریف ضعیفی باشم که نجنگیده پرچم تسلیم را بالا می‌برد. #ماهور_ناصح ۱۴۰۰/۱۱/۱۵</description>
                <category>ماهور</category>
                <author>ماهور</author>
                <pubDate>Fri, 04 Feb 2022 16:17:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>