<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دفتر خیال</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@raziyhemahfoozi2000</link>
        <description>✦ اینجا خیال نفس می‌کشه و قصه‌ها متولد می‌شن
✦ روایتگر دنیایی که شاید واقعی نباشه… اما حسش واقعی‌ه
✦ داستان می‌نویسم؛ از دل احساس، خیال و رویا 
✦ فرار کوتاه از واقعیت؛ خوش اومدی به دفتر خیال</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 10:12:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4754931/avatar/Y014MG.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>دفتر خیال</title>
            <link>https://virgool.io/@raziyhemahfoozi2000</link>
        </image>

                    <item>
                <title>باران</title>
                <link>https://virgool.io/@raziyhemahfoozi2000/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-mkjwhwb72hcj</link>
                <description>باران، این جویبار بی‌پایانِ آسمان، چون رشته‌های نقره‌ای بر پرده‌ی خاک فرو می‌ریزد و هر قطره‌اش حکایتی از گذشته و گره‌ای از رازهای نهان دارد. زمین، زیر قدم‌های خیسِ جهان، به نجوا درمی‌آید و هر برگ و شاخه، با صدای ترنم باران، سرود فراموش‌شده‌ی روزهای دور را بازمی‌خواند.هر قطره، آینه‌ای‌ست از لحظه‌های از دست رفته، از خنده‌ها و اشک‌هایی که در گذر زمان دفن شده‌اند. و انسان، در میان این رقص بی‌صدا، میان نورِ مه‌آلود و بوی خاک خیس، با خود نجوا می‌کند: آیا ما همچون این باران، گذرا و تکرارناپذیر نیستیم؟باران، نه تنها آب است، که زبانِ دلِ زمین، واژه‌های نانوشته‌ی آسمان و انعکاسِ خاموشِ خاطرات انسان‌هاست. و در این سکوتِ پرطنین، روح آدمی پی می‌برد که زندگی، همانند این قطرات، بی‌وقفه جاری‌ست، هر لحظه‌ی کوتاه و در عین حال ابدی…</description>
                <category>دفتر خیال</category>
                <author>دفتر خیال</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 13:28:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلش مموری(پایانی)</title>
                <link>https://virgool.io/@raziyhemahfoozi2000/%D9%81%D9%84%D8%B4-%D9%85%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-xsrbxqhhef3s</link>
                <description>فلش مموری — قسمت پایانیسوجین نگاهش را از رئیس خلافکارها برنداشت.«از اول هم دست من نبود. شما خودتون اون دختر رو با من اشتباه گرفتید. ولی یه سؤال دارم… توی اون فلش چی بود که این‌قدر وحشیانه دنبالشید؟»یکی از افراد با تمسخر خندید، اما صدایش لرزش داشت.رئیس آهسته گفت:«چیزی که اگه برسه دست پلیس… کار ما تمومه.»چند قدم جلو آمد.«لیست حساب‌های خارج از کشور. اسم خریدارها. مسیر پول‌های کثیف. حتی اسم چند مقام که با ما شریکن… اون فلش یعنی فروپاشی کامل.»سوجین چیزی نگفت.همان لحظه—صدای مهیب شکستن در.«پلیس! اسلحه‌ها زمین!»چندین مأمور وارد شدند. نور چراغ‌قوه‌ها اتاق را برید. مردها غافلگیر شدند، اما رئیس سریع گفت:«مدرک ندارین. بدون مدرک مجبورین آزاد‌مون کنین.»سوجین آرام از جا بلند شد. دست‌هایش تازه باز شده بود. جلو رفت و یقه لباسش را کمی کنار زد. میکروفن کوچک زیر لباسش هنوز روشن بود.«علاوه بر اون فلش… صداتون هم کامل ضبط شد.»سکوت سنگینی افتاد.چهره یکی از مردها رنگ باخت.دیگری فحش آرامی داد.رئیس چند ثانیه به سوجین خیره ماند، اما این‌بار آن لبخند مطمئن روی لبش نبود.دستبندها بسته شد.هیچ اعتراضی دیگر فایده نداشت.یکی از مأمورها رو به سوجین گفت:«کارت عالی بود.»او نفس عمیقی کشید. «وظیفه‌م بود.»چند هفته بعد — مصاحبه زنده تلویزیونیمجری با هیجان گفت:«همه می‌خوان بدونن چطور تونستید این باند بزرگ رو زمین بزنید.»پارک هه سان شروع کرد:«من یک سال داخل باندشون کار کردم. اعتمادشونو جلب کردم و اطلاعات مالی، حساب‌ها و اسامی رو جمع‌آوری کردم. همه رو روی یه فلش ذخیره کردم.»سوجین ادامه داد:«وقتی هه سان لو رفت، باید سریع تصمیم می‌گرفتیم. من با رئیس معامله کردم. گفتم اگه می‌خواید اون دختر رو بگیرین، من حواس پلیس رو پرت می‌کنم. در عوض پول می‌خوام.»مجری با تعجب گفت: «و اون قبول کرد؟»سوجین لبخند زد.«آدم‌هایی که فکر می‌کنن همه‌چیزو کنترل می‌کنن، راحت‌تر فریب می‌خورن.»پارک هه سان گفت:«طبق برنامه‌مون، تو یه نقطه همدیگه رو دیدیم و جا عوض کردیم. سوجین فلش قلابی رو برداشت و خودش رو طعمه کرد. من فلش واقعی رو مستقیم تحویل پلیس دادم.»سوجین اضافه کرد:«بقیه‌ش فقط زمان‌بندی و اعتماد بود.»استودیو در سکوتی پر از احترام فرو رفت.آن شب، وقتی از ساختمان شبکه بیرون آمدند، هوا خنک و آرام بود.دیگر خبری از تعقیب، درگیری و سایه‌های تهدید نبود.پارک هه سان لبخند زد.«تموم شد.»سوجین به آسمان نگاه کرد.نه اضطرابی در دلش بود، نه سایه‌ای پشت سرش.«آره… این بار واقعاً تموم شد.»و برای اولین بار بعد از مدت‌ها، بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند، آرام قدم زد.خب چطور بود؟انتظارشو داشتین همچین پایانی باشه؟دوست دارید داستان های اینجوری بزارم یا همون داستان های معمولیمو ادامه بدم حتما بهم بگید؟</description>
                <category>دفتر خیال</category>
                <author>دفتر خیال</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 12:37:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلش مموری ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@raziyhemahfoozi2000/%D9%81%D9%84%D8%B4-%D9%85%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DB%B3-lddprqzwvpb1</link>
                <description>فلش مموری — قسمت سومصدای بی‌سیم هنوز توی هوا می‌لرزید که سایه‌ها از راه‌پله بالا ریختند.سوجین حتی فرصت نکرد عقب برود.دست‌های خشن بازوانش را گرفتند. تقلا کرد، لگد زد، فریاد زد:«ولم کنین!»همان مردی که به او «کمک» کرده بود، بی‌احساس نگاهش می‌کرد.یکی از افراد چیزی شبیه قلم فلزی از جیبش بیرون آورد. سوجین تازه فهمید چیست که سوزش تیزی در گردنش پیچید.«نه— صبر کنین—»ماده مثل آتش سردی در رگ‌هایش دوید. دنیا شروع کرد به چرخیدن. صدای نفس‌های خودش از پشت ماسک کش‌دار و بریده شد. دست‌هایش سنگین شدند. تصویرها تار… کش‌دار… انگار کسی نور را کم می‌کرد.آخرین چیزی که دید، نگاه همان مرد بود.بی‌تفاوت. محاسبه‌گر.و بعد… سیاهی.وقتی چشم باز کرد، اول از همه سرما را حس کرد.نه یک سرمای معمولی. سرمایی که از کف فلزی زمین بالا می‌آمد و تا مغز استخوانش نفوذ می‌کرد. نور سفید و تیز لامپ فلورسنتی از بالای سرش می‌تابید و چشم‌هایش را می‌سوزاند.دست‌هایش به پشت صندلی فلزی بسته شده بود. مچ‌هایش درد می‌کرد.بوی نم و آهن زنگ‌زده در هوا پیچیده بود.درِ فلزی با صدای کشیده و خشنی باز شد.سه نفر وارد شدند.همان مرد جلوتر از بقیه ایستاد. حالا دیگر هیچ نقابی نداشت.چند قدم جلو آمد، خم شد و با صدایی آرام اما سنگین گفت:«بالاخره بهوش اومدی.»سوجین سعی کرد صدایش نلرزد.مرد لبخند کوتاه و بی‌روحی زد و بلند داد زد:«فکر کردی می‌تونی از دستم فرار کنی؟»و ناگهان—سیلی محکمی به صورتش زد.صدای برخورد دست با صورتش در اتاق پیچید. سر سوجین به طرفی پرت شد. از گوشه لبش خون گرم و آهسته پایین آمد و روی چانه‌اش چکید.چشم‌هایش پر اشک شد، اما گریه نکرد.مرد یقه‌اش را گرفت و سرش را بالا کشید.«فلش کجاست؟»سوجین نفس عمیقی کشید.«شما منو اشتباهی گرفتید.»مرد اخم کرد.سوجین ادامه داد، صدایش خش‌دار اما محکم بود:«مگه خودت به من دستور ندادی فلش قلابی رو بیارم؟ برای اینکه پلیسا رو سر در گم کنم تا شما راحت‌تر فلش اصلی رو بگیرید؟»چند ثانیه سکوت.مرد نگاهش تغییر کرد. انگار چیزی در ذهنش جرقه زد.یکی از افراد پشت سرش زیر لب گفت:«رئیس… تو نگفته بودی یه نفر رو برای انحراف پلیس استخدام کردی؟»مرد فکّش سفت شد.یقه سوجین را محکم‌تر گرفت، آن‌قدر که نفس کشیدنش سخت شد.«پس تو چرا به جای گمراه کردن پلیسا… ما رو گمراه کردی؟!»سوجین با سختی گفت:«شما خودتون افتادید دنبالم… بعد از اینکه از جاده فرعی رد شدم، پلیسا پشت سرم بودن. اون دختری که دنبالش بودید، راهی رو رفت که من باید می‌رفتم و پلیسا افتادن دنبال اون. اگه شما هم می‌رفتید دنبالش، مستقیم می‌افتادید تو دست پلیس.»چشم‌های یکی از افراد مردد شد.سوجین ادامه داد، این بار با عصبانیت واقعی:«علاوه بر اون… وقتی با اسلحه افتادید دنبالم، چه انتظاری از من داشتید؟ وایسم دست تکون بدم؟!»سکوت سنگینی اتاق را گرفت.یکی از افراد آرام گفت:«شاید راست بگه… ما واقعاً مسیر رو عوض کردیم.»مرد چند لحظه به سوجین خیره ماند. نگاهش سرد، اما حالا پر از شک بود.دستش را از یقه‌اش رها کرد.چرخید و چند قدم رفت. انگار داشت چیزی را کنار هم می‌چید.بعد ناگهان ایستاد.بی‌سیمش را روشن کرد.«فلش رو بیارین اینجا.»قلب سوجین یک ضربه جا انداخت.در باز شد.و همان مردی که اولین بار بازویش را گرفته بود، وارد شد…فلش مموری در دستش بود.اما وقتی آن را روی میز فلزی گذاشت، مرد اصلی با ابروهای درهم گفت:«این… فلش قلابیه.»سکوت.چشم‌ها آهسته به سمت سوجین برگشت.مرد آرام، خیلی آرام، لبخند زد.«پس فلش اصلی کجاست، سوجین؟»و سوجین… تازه فهمید که بازی‌ای که فکر می‌کرد کنترلش را دارد، از اول اصلاً دست او نبوده.خوب چطور بود؟هیجان بهتون منتقل شد؟نگران نباشید هنوز کمکم هیجانش داره اوج میگیره به نقطه اوجش نرسیده.</description>
                <category>دفتر خیال</category>
                <author>دفتر خیال</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 15:14:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلش مموری</title>
                <link>https://virgool.io/@raziyhemahfoozi2000/%D9%81%D9%84%D8%B4-%D9%85%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C-cxguotiuclyy</link>
                <description>فلش مموری — قسمت دومسوجین فقط یک ثانیه به چشمان مرد نگاه کرد.نه تهدیدی توی نگاهش بود، نه عجله… فقط اطمینان.صدای قدم‌ها حالا از پله‌ها بالا می‌آمد.سوجین نفسش را حبس کرد و فلش را جلو برد.«باشه… فقط کمکم کن.»مرد بدون لبخند فلش را گرفت، سریع داخل جیب کتش گذاشت و دست سوجین را کشید.«از این طرف.»او را به اتاقی نیمه‌کاره در همان طبقه برد؛ دیوارهای سیمانی، بوی رطوبت و پنجره‌ای که هنوز شیشه نداشت. پشت چند تخته چوب خم شدند.صدای مردها رسید.«اینجا بالا اومده.»«دور نشده. بگردین.»قلب سوجین آن‌قدر تند می‌زد که فکر کرد صدایش لو می‌دهد. مرد آرام دستش را روی شانه‌اش گذاشت؛ حرکتی کوتاه، اما عجیب آرام‌کننده.چند دقیقه گذشت… یا شاید چند ثانیه.بالاخره صداها دور شد.سوجین نفسش را بیرون داد.«فکر کردم تموم شد… ممنون.»مرد کمی عقب رفت. نگاهش دیگر آن گرمای چند دقیقه پیش را نداشت؛ بیشتر شبیه کسی بود که دارد چیزی را سبک‌سنگین می‌کند.«هنوز تموم نشده.»سوجین اخم کرد. «منظورت چیه؟»مرد دست در جیبش برد. سوجین ناخودآگاه یک قدم عقب رفت… اما او فقط فلش را بیرون آورد. لحظه‌ای نگاهش کرد، بعد زیر لب گفت:«دقیقاً همون چیزیه که دنبالش بودن…»سوجین خشکش زد.«چی؟ تو که گفتی—»جمله‌اش نصفه ماند.چون همان لحظه صدای بی‌سیم کوتاهی از جیب مرد پخش شد:«پیداش کردی؟»و مرد… جواب داد:«آره. پیش منه.»خب چطور بود؟فک میکنین چه بلایی قراره سر سوجین بیاد؟حتما نظرتون رو بگید تا ادامش رو بنویسم.</description>
                <category>دفتر خیال</category>
                <author>دفتر خیال</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 11:56:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلش مموری</title>
                <link>https://virgool.io/@raziyhemahfoozi2000/%D9%81%D9%84%D8%B4-%D9%85%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C-p7ndo3aq5dgs</link>
                <description>فلش مموری — قسمت اولصدای نفس‌هایش از زیر ماسک شنیده می‌شد.کوچه تاریک بود و چراغ خیابان مدام سوسو می‌زد؛ انگار خودش هم از چیزی می‌ترسید.سوجین فلش مموری کوچکی را محکم در مشت گرفته بود؛ آن‌قدر محکم که لبه‌اش کف دستش رد انداخته بود.این فقط یک فلش ساده نبود… چیزی داخلش بود که چند نفر حاضر بودند برایش آدم بکشند.صدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد.سه نفر.نه عجله داشتند، نه حرف می‌زدند؛ فقط مطمئن بودند شکارشان جایی همین نزدیکی است.سوجین زیر لب گفت:«فقط برس به خیابون اصلی… فقط همون.»اما وقتی پیچ کوچه را رد کرد، قلبش فرو ریخت.ماشین مشکی همان‌جا پارک بود. در عقبش آرام باز شد.دام بود.بی‌فکر دوید. کفش‌هایش روی آسفالت خیس لیز خورد اما خودش را نگه داشت. صدای فریاد پشت سرش پیچید:«فلش رو بده! کارت تمومه دختر!»سوجین فقط دوید.از پله‌های اضطراری ساختمانی نیمه‌کاره بالا رفت؛ نفسش می‌برید، پاهایش می‌سوخت، اما توقف یعنی پایان.طبقه سوم که رسید، ناگهان دستی بازویش را گرفت.جیغ کوتاهی کشید…اما مرد فقط گفت:«اگه می‌خوای زنده بمونی، الان باید به من اعتماد کنی.»چشم‌های سوجین از ترس و تردید پر شد.نمی‌شناختش. اما صدای پاها داشت نزدیک می‌شد.یک لحظه بیشتر وقت نداشت.فلش مموری هنوز توی دستش بود…و تصمیمی که می‌توانست سرنوشتش را عوض کند.فکر میکنین قراره چه اتفاقی بیافته؟میتونه به اون مرد اعتماد کنه یا نع؟نظرتونو بهم بگید</description>
                <category>دفتر خیال</category>
                <author>دفتر خیال</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 00:27:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شنیدن آن سوی پارس و میو</title>
                <link>https://virgool.io/@raziyhemahfoozi2000/%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A2%D9%86-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%B3-%D9%88-%D9%85%DB%8C%D9%88-ewdjwkdh6zdm</link>
                <description>سوجین همیشه فکر می‌کرد زندگیش زیادی معمولیه. مدرسه، خونه، گوشی، غر زدن درباره امتحانا… همون داستان تکراری. تا اون روز عجیب تو پارک.بارون تازه بند اومده بود، زمین بوی خاک خیس می‌داد. سوجین روی نیمکت نشست که یه گربه خیس و پف‌کرده از زیر بوته پرید بیرون. سوجین طبق عادت خم شد گفت:«اوخیی کوچولو، سردته؟»همون لحظه یه صدا تو سرش پیچید:«سرد که هیچی، آبرو هم برام نمونده! این بارون مدل موهامو نابود کرد 😒»سوجین خشکش زد. اطرافو نگاه کرد. کسی نبود. دوباره گربه رو دید.صدا دوباره: «چیه زل زدی؟ تا حالا گربه شیک ندیدی؟»سوجین جیغ نزد… فقط آهسته گفت: «من… دارم صدای گ..گ...گربه رو می‌ششششنوم؟!»گربه جواب داد: «آره خب. بالاخره یکی پیدا شد حرفامو بفهمه.»و این شد شروع بدبختی‌های سوجین 😌اول فکر کرد اتفاق موقته. ولی فرداش تو مسیر مدرسه، سگ محله شروع کرد:«هی دختر! به نظرت امروز جذاب‌م یا نه؟.»بعد کبوتر کنار جدول گفت:«من مطمئنم اون تیکه نون سهم منه. عدالت مهمه. ولی خب اگه نشد، می‌قاپمش.»حتی مورچه‌ای که روی کیفش راه می‌رفت غر می‌زد:«این کوه چرا حرکت می‌کنه؟! خسته شدم انقدر بالا رفتم.»اکثر حیوونا یا گرسنه بودن، یا حسادت می‌کردن، یا درباره چیزای کاملاً بی‌ربط فکر می‌کردن.بدتر از همه پرنده‌ها بودن. فکرشون مثل کانال تلگرام شلوغ بود:«نان! نان! اوه کفش براق! شاید غذا باشه؟ نه نیست. ولی براقه. براق خوبه.»سوجین کم‌کم فهمید این قدرت بیشتر از اینکه مفید باشه، اعصاب‌خوره.سر کلاس تمرکز نمی‌کرد چون گنجشک پشت پنجره هی می‌گفت:«اگه الان بپرم داخل چی میشه؟ هیجان داره‌ها.»یه بار هم رفت باغ‌وحش با دوستاش… اشتباه مرگبار 😅میمون‌ها فقط درباره خوراکی و شیطنت حرف می‌زدن.خرس قطبی فکر می‌کرد شنا کردن جذابه ولی تنبلیش نمی‌ذاشت.یه فلامینگو هم کل تایم داشت درباره یه پایش غر می‌زد.اما نقطه اوج وقتی بود که شب خواست بخوابه. پنجره باز بود. گربه همسایه زیر پنجره نشست و فکر کرد:«امشب ساعت سه جیغ بزنم هنری تر میشه یا چهار؟.»سوجین بلند شد، پنجره رو بست، گفت:«باشه داداش… سه بزن، فقط بذار منم بخوابم.»کم‌کم یاد گرفت این توانایی رو مدیریت کنه. تمرکز می‌کرد صداها کمتر شنیده بشن.ولی یه چیز خوب هم داشت…دیگه هیچ حیوانی احساس تنهایی نمی‌کرد کنارش. چون سوجین واقعاً می‌شنیدشون، حتی اگه حرفاشون عجیب یا بی‌منطق بود.و خودش هم فهمید همه موجودات، حتی با فکرای بامزه و ساده، یه دنیای کوچیک مخصوص خودشون دارن.البته هنوزم وقتی از کنار مرغ رد میشه و می‌شنوه:«اگه پرواز کنم رئیس دنیا میشم»نمی‌تونه جلوی خندشو بگیره 😂✨خب اگه شما این قدرتو داشتین چیکار میکردین؟</description>
                <category>دفتر خیال</category>
                <author>دفتر خیال</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 19:53:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شورش یک ساعت دیواری</title>
                <link>https://virgool.io/@raziyhemahfoozi2000/%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%B4-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-zciaf0b5jv9u</link>
                <description>ما یه ساعت دیواری داریم که رسماً عضو خانواده‌ست… فقط فرقش اینه که هیچ‌وقت مسئولیت اشتباهاتش رو قبول نمی‌کنه 😌🕰️اولش خیلی معمولی بود. تیک‌تاک می‌کرد، ساعت درست نشون می‌داد، همه چی اوکی. تا اینکه یه روز تصمیم گرفت شخصیت مستقل پیدا کنه.از اون روز به بعد، ساعت نه بر اساس زمان، بلکه بر اساس «حال روحی خودش» کار می‌کنه.مثلاً یه بار مهمون داشتیم. ساعت یهو جلو افتاد، شد ۱۰ شب در حالی که تازه ۸ بود. مامانم گفت:«خب دیگه دیره، کم‌کم استراحت کنیم.»مهمونا هم رفتن. بعد دیدیم ساعت گوشی هنوز ۸ رو نشون می‌ده.یعنی ساعت عملاً مهمونا رو محترمانه بیرون کرد 😐😂یه بار دیگه برعکس شد. صبح مدرسه داشتم، ساعت می‌گفت ۷:۱۰. منم با آرامش نشستم صبحونه مفصل خوردم، حتی یه قسمت سریال هم دیدم.آخر سر گوشی رو نگاه کردم… ۸:۰۵.اون روز فهمیدم ساعت دیواری ما دشمن پیشرفت تحصیلیه.بدترین اتفاق وقتی بود که بابام خواست ساعتو تعمیر کنه. برداشتش، پشتشو باز کرد، باتری نو گذاشت، با افتخار گفت:«تمام شد، مثل ساعت کار می‌کنه.»دو دقیقه بعد، عقربه ثانیه‌شمار شروع کرد برعکس چرخیدن.یعنی نه تنها درست نشد، بلکه تصمیم گرفت برگرده به گذشته 😭😂از اون موقع اسمشو گذاشتیم «عمو نوستالژی».چون یا عقب می‌مونه، یا می‌خواد برگرده گذشته، یا اصلاً حال نداره جلو بیاد.جالب اینجاست که مهمونا هنوزم بهش اعتماد می‌کنن.یه بار دوستم گفت:«وای دیر شد باید برم!»گفتم:«داداش به اون اعتماد نکن، اون خودش هنوز نمی‌دونه چند شنبه‌ست.» 🤦‍♂️الان دیگه کسی بهش نگاه نمی‌کنه. بیشتر جنبه دکوری داره.ولی بعضی وقتا که سکوت میشه، صدای تیک‌تاکش میاد…انگار میگه:«من شاید زمانو اشتباه نشون بدم… ولی هنوز دارم تلاشمو می‌کنم!» 😌و راستش… با همه خرابکاری‌هاش، یه جورایی دوستش داریم.چون هیچ‌کس تو این خونه به اندازه اون نمی‌تونه باعث خنده‌مون بشه 😄اگه شما جای من بودید با این ساعت دیواری چیکار میکردید؟🤣🤣</description>
                <category>دفتر خیال</category>
                <author>دفتر خیال</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 15:02:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آینده را چگونه میبینی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@raziyhemahfoozi2000/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-l468y5qdexp4</link>
                <description>آینده رازی‌ست در حجابِ گمان؛ افقی ناپیموده که هنوز ردِّ گامِ ما بر آن ننشسته است. نه توان در آغوش کشیدنش هست و نه مجال گریز از اندیشه‌اش؛ برزخی‌ست میان بیم و امید، آنجا که رؤیا و حقیقت به نرمی با هم دیدار می‌کنند.گاهش سرزمینی دور می‌نماید که نسخه‌ی پخته‌ترِ ما در آن ایستاده و با تبسمی آرام به امروز می‌نگرد؛ گویی نجوا می‌کند که لغزش‌ها، اشک‌ها و تردیدها همه خشتِ بنای فردایی‌اند که بدان خواهیم بالید.آینده نه وعده‌ی سعادت مطلق است و نه سایه‌ی بیم؛ میدانِ برخاستنِ دوباره است و بازشناسی خویشتن. من آن را ندیده‌ام، لیک ایمانی نهفته دارم که در امتداد این روزهای پرآشوب، آرامشی در انتظار است و لبخندی که خواهد گفت: «رنجِ راه، شایسته‌ی رسیدن بود.»شما اینده رو چجوری میبینید؟اگه میتونید اینده رو فقط در ۵ کلمه توصیف کنید نه کمتر و نه بیشتر؟ اگه تونستی بنویسی حاتما بهم بگواین چطوره</description>
                <category>دفتر خیال</category>
                <author>دفتر خیال</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 19:13:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای که دیر رسید</title>
                <link>https://virgool.io/@raziyhemahfoozi2000/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-p1p9u0pioxa7</link>
                <description>باران همان‌طور آرام می‌بارید، انگار دنیا هم حوصله‌ی گریه‌ی بلند نداشت.ایستگاه قطار خلوت بود؛ آن خلوتی که صدا را می‌بلعد.دختر روی نیمکت نشسته بود و به ریل‌ها نگاه می‌کرد.سه روز بود نخوابیده بود.سه روز بود که یک جمله مثل تیغ در سرش می‌چرخید:«قطار واژگون شد… هیچ بازمانده‌ای گزارش نشده.»اول باور نکرده بود.دومین بار که شنید، خندیده بود.سومین بار… فقط ساکت مانده بود.همه می‌گفتند باید بپذیرد.اما چطور می‌شود قول کسی را دفن کرد؟روز چهارم، مردی با کت بارانی خاکستری درِ خانه‌شان را زد.کارمند بخش بررسی حادثه بود.چهره‌اش آن‌قدر خسته بود که انگار خودش هم از آن قطار بیرون نیامده.گفت:«ما… بین وسایل… اینو پیدا کردیم.»یک پاکت خیس.نام او رویش نوشته شده بود.با همان دست‌خطی که می‌شناخت.دختر اول پاکت را نگرفت.دست‌هایش بالا نمی‌آمدند.انگار اگر می‌گرفت… یعنی واقعاً دیگر برنمی‌گردد.بالاخره پاکت را گرفت.کاغذ سرد بود.خیلی سرد.در را بست.به دیوار تکیه داد.آرام روی زمین نشست.چند دقیقه فقط به اسم خودش روی پاکت نگاه کرد.با انگشت روی حروف کشید.مثل لمس کردن آخرین چیزی که از یک آدم باقی مانده.بعد… بازش کرد.کاغذ داخلش چروک و لکه‌دار بود.بعضی جاها جوهر پخش شده بود.اما هنوز می‌شد خواند.و نامه این‌طور شروع می‌شد:«اگه این نامه به دستت رسید… یعنی من نتونستم برگردم.می‌دونم از این جمله بدت میاد. از خداحافظی بدت میاد.منم ازش متنفرم.ولی قطار داره می‌لرزه… و من می‌ترسم وقت کم باشه.»دختر نفسش را حبس کرد.چشم‌هایش تار شد، اما ادامه داد.«الان همه‌چی به هم ریخته. چراغ‌ها خاموش شدن.آدما دارن اسم عزیزاشونو صدا می‌زنن.منم اسم تو رو زیر لب می‌گم.نه برای کمک…فقط چون نمی‌خوام آخرین کلمه‌ای که می‌گم، اسم تو نباشه.»«قول داده بودم برگردم.می‌دونم… قول دادم.از همه‌چیز بیشتر ناراحتم که نتونستم سر قولم بمونم.تو همیشه می‌گفتی بدقولی رو نمی‌بخشی.می‌ترسم این یکی رو هم نبخشی.»اشک از چانه‌ی دختر چکید روی کاغذ.لکه‌ی تازه‌ای کنار لکه‌های قدیمی.«اگه فردا اومدی ایستگاه و من نبودم…لطفاً قهر نکن.من راهو گم نکردم.فقط… زمان من تموم شد.»«یه خواهش دارم.منتظرم نمون.می‌دونم می‌مونی. تو همیشه لج‌بازی.ولی این بار… نکن.زندگی کن.بلند بخند.حتی اگه یه روز یکی دیگه کنارت نشست… ناراحت نمی‌شم.فقط یه چیز رو نگه دار:اون روزی که گفتی “زود برگرد”، من واقعاً می‌خواستم برگردم.»دست دختر می‌لرزید.اما هنوز به آخر نرسیده بود.«قطار داره…»(اینجای جمله پخش شده بود)«اگه ترسیدی… آسمونو نگاه کن.من همیشه از ستاره‌ای که نزدیک ماهه خوشم میومد.از امشب، اون مال تو.هر وقت دلت گرفت… بهش نگاه کن.فکر کن دارم بهت می‌گم:من هنوز اینجام.»«ببخش که قولمو شکستم.ببخش که خداحافظی نکردم.ببخش که نمی‌تونم برگردم و ببینمت که اخم کردی.»«دوستت دارم.بیشتر از همه‌ی روزهایی که قرار بود با هم داشته باشیم.بیشتر از همه‌ی فرداهایی که ازمون گرفته شد.»«اگه یه روز خندیدی…اگه یه روز دوباره خوشحال شدی…بدون من اون لحظه رو از هرجای دنیا که باشم، می‌بینمو خیالم راحت می‌شهکه آخرین فکری که باهاش مردمتو نبودی که گریه می‌کنی.»«خداحافظ نه…فقط…دیر می‌بینمت.»نامه تمام می‌شد.امضا داشت.با همان دست‌خطی که همیشه آخر پیام‌هایش می‌نوشت.کاغذ از دست دختر افتاد روی زمین.هیچ صدایی در خانه نبود.هیچ‌چیز.فقط او بودو جمله‌ای که مثل خنجر در سینه‌اش مانده بود:«منتظرم نمون.»اما فردای آن روز،دختر دوباره به ایستگاه رفت.و روز بعد.و روز بعد.هر بار نامه را با خودش می‌برد.هر بار همان نیمکت.همان ساعت.سال‌ها گذشت.موهایش بلندتر شد.چشم‌هایش خسته‌تر.اما هر وقت باران می‌آمد،نامه را باز می‌کردو زیر لب می‌گفت:«دیدی؟ باز هم اومدم.»شب‌ها به آسمان نگاه می‌کرد.به همان ستاره کنار ماه.و هر بار آرام زمزمه می‌کرد:«گفتی منتظرت نمونم…ولی من هیچ‌وقت توی قول دادن به تو خوب نبودم.من همیشه بدقول بودم…جز در این یکی.»و سال‌ها بعد،وقتی نیمکت ایستگاه را عوض کردند،کارگری دختری را دیدکه هنوز همان‌جا نشسته بودو کاغذی کهنه را در دست داشتو با لبخندی خسته به ریل‌ها نگاه می‌کرد.لبخندی کهبیشتر از هر گریه‌ایغم داشت. 🖤</description>
                <category>دفتر خیال</category>
                <author>دفتر خیال</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 15:19:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عهدی که در باران بسته شد.</title>
                <link>https://virgool.io/@raziyhemahfoozi2000/%D8%B9%D9%87%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF-ajyfhayyabyy</link>
                <description>قطرات باران آرام‌آرام روی صورتشان می‌لغزید و لباس‌هایشان کم‌کم خیس می‌شد.آن دو دست‌های هم را گرفتند و قول دادند هرگز یکدیگر را فراموش نکنند. بعد از سال‌ها دوستی، آخرین آغوش را به هم هدیه دادند؛ اشک بی‌اختیار از چشمانشان سرازیر شد.صدای روشن شدن ماشین آمد. دختر سوار شد و از صمیمی‌ترین دوستش جدا گشت… جدایی‌ای که هیچ‌کدام نمی‌دانستند چقدر طولانی خواهد بود.۱۶ سال بعد…— ببخشید خانم کیم، یک نفر بیرون با شما کار دارند.— الان می‌آیم. بگویید همان‌جا منتظر بمانند.چند دقیقه بعد…— سلام.— سلام، وقت بخیر. ببخشید، شما خانم کیم سویان هستید؟— بله، خودم هستم. بفرمایید.— من خانم مین جی هستم. گفته بودید ساعت شش بیایم خدمتتان. کاری داشتید؟— بله، بفرمایید داخل… خانم پارک، لطفاً دو فنجان چای به دفترم بیاورید.داخل اتاق، صدای خانم کیم کمی گرفته بود:— وضعیت دخترم خیلی حاد شده… واقعاً نگرانم.— متأسفم خانم کیم. طبق پرونده، شرایطش سخت است؛ اما اگر اجازه بدهید خودم معاینه‌اش کنم، شاید بتوانم عملش کنم.— (نفس عمیقی کشید) چاره دیگری ندارم… لطفاً برویم بیمارستان.صدای تق‌تق در آمد.— خانم کیم، چایتان آماده است.— بعداً می‌خورم. الان باید بروم بیرون. اگر کسی تماس گرفت، بگویید نیستم.بیمارستان— خانم مین… دخترم را دیدید؟ امیدی هست؟— بله، اما بهتر است بیرون صحبت کنیم.بیرون بیمارستان — هوا بارانی بود.— نمی‌خواستم کسی حرف‌هایمان را بشنود… قلب دخترتان خیلی ضعیف شده.در همین لحظه نگاه خانم کیم روی خال کوچک دست مین جی ثابت ماند.چیزی در ذهنش جرقه زد.— … مین جی… خودتی؟ منم سویان… دوست بچگیت. آخرین بار زیر باران از هم خداحافظی کردیم…مین جی با تعجب نگاهش کرد؛ انگار خاطره‌ای دور ناگهان زنده شده باشد.— سویان؟… واقعاً خودتی؟ باورم نمی‌شود… چقدر تغییر کردی.اشک در چشمان هر دو جمع شد. همدیگر را در آغوش گرفتند؛ حس گرم دوستیِ سال‌های کودکی دوباره میانشان جان گرفت.— فکر می‌کردم دیگر هیچ‌وقت نبینمت… قولمان یادت هست؟— آره… اینکه هیچ‌وقت همدیگر را فراموش نکنیم.— نگران نباش سویان، هر کاری بتوانم برای دخترت انجام می‌دهم.— ممنونم… واقعاً ممنونم. — این حرف‌ها چیه؟ ما دوستیم. دلم خیلی برات تنگ شده بود.و این‌گونه، بعد از سال‌ها دوری، دوباره به هم رسیدند؛عهدی که سال‌ها پیش زیر باران بسته بودند، با آن آغوش صمیمی محکم‌تر از همیشه شد.</description>
                <category>دفتر خیال</category>
                <author>دفتر خیال</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 11:37:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>