<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رزم‌آورِ نور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@razmavar_e_nour</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:30:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3888649/avatar/gmhd78.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رزم‌آورِ نور</title>
            <link>https://virgool.io/@razmavar_e_nour</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یخ‌زدگی</title>
                <link>https://virgool.io/@razmavar_e_nour/%DB%8C%D8%AE-%D8%B2%D8%AF%DA%AF%DB%8C-kczkdv7pwipr</link>
                <description>یک‌ سال گذشت... غمگینم. به اندازه‌ی اندوه موسیقی Mon Amour... یا حتی نسخه‌ی عربی اون که سوزناک‌تره. Li - Beirut. کاری جز خوابیدن ازم بر نمی‌آد. تقریباً‌ موفق شدی در همه‌ی ابعاد فلجم کنی. نشستم آخرین وُیس‌های باقی‌مونده‌ت رو گوش کردم. با خودم تصور کردم که هستی. عصر خواب دیدم خونه‌ی شما طبقه‌ی بالام. اتفاق افتاده بود و من و پریسا بالا بودیم. دوش گرفته بودم و مامانت برای صبحانه صدا می‌کردن. همون آخرین صبحانه‌ای که قسمتت نشد. تو خواب رفته بودی و این یعنی شاید علیرغم اصرارم به انکار دارم در ناخودآگاهم می‌پذیرم؟ یادمه می‌گفتی تو هم بدتر از من خیلی تنهایی. تو این تنهایی رو دیده بودی و تازه اون موقع هنوز دورم انقدر خلوت نبود. روزهایی می‌شه که منتظرم تا تلفنم زنگ بخوره و کسی حالم رو بپرسه یا عصری کسی ازم بخواد با هم یه دوری بزنیم. می‌دونی که همه‌چیز رو با خودت بردی؟ من دیگه اون آدم قبل نیستم و از ترس تنهایی اعتماد به نفسم رو تو همه‌چیز از دست دادم. تو نیستی که با دلیل و برهان به من ثابت کنی که اشتباه می‌کنم و روحیه‌ی از دست‌رفته‌م رو برگردونی. فکر می‌کنم به جد احتیاج به کمک دارم. ادامه‌ی این وضعیت به این شکل تقربیاً‌ غیرممکنه... هیچ‌کاری ازم برنمی‌آد و روزها رو در اوج بطالت شب می‌کنم. اضطرابم بالاست و یخ زده‌ام...</description>
                <category>رزم‌آورِ نور</category>
                <author>رزم‌آورِ نور</author>
                <pubDate>Fri, 20 Feb 2026 20:16:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرغ پرکنده</title>
                <link>https://virgool.io/@razmavar_e_nour/%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D9%BE%D8%B1%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-sqppaeym75vq</link>
                <description>به تمامی فلجم. تراپیستم می‌گه شاید تنها کار تو فعلاً اینه که باشی. حتی اگه هیچ‌کاری انجام ندی. به خودم می‌آم و می‌بینم دوست دارم فقط بشینم. فکر کنم و ولی اینم ته‌ش خبر خوبی برام نداره. شاید دوست دارم فقط بخوابم. اما از یه ساعتی بیشتر بدنم روی تخت درد می‌گیره. هیچ‌کار مفیدی ازم برنمی‌آد. لامصب یه جوری تمام انرژی من رو با خودت بردی که به هیچ صراطی مستقیم نیستم. چی‌کار کنم؟ به چی فکر کنم؟ چی ازم برمی‌آد؟ تو جواب اینا رو می‌دونی؟!...روزا لباس می‌پوشم و می‌آم اینجا می‌شینم. برای این‌که تو خونه نباشم. اینجا که هستم می‌خوام برگردم خونه. مرغ پرکنده مصداق بارز من و وضعیت فعلی منه. باید چی‌کار کنم؟ چطوری عبور کنم؟ از این حال مگه راه گریزی هم هست؟ خسته‌م. بار زیاد انگار روی قلبمه و من خیلی خسته‌م... حتی از نوشتن...</description>
                <category>رزم‌آورِ نور</category>
                <author>رزم‌آورِ نور</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jan 2026 18:18:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد...</title>
                <link>https://virgool.io/@razmavar_e_nour/%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%A2%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%B2-%D9%85%D8%A7-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF-etlynw2jlorm</link>
                <description>داره می‌شه یه سال... شوخیت گرفته؟ من هنوز مثل ماه‌های اولم. حالا حالاها کار دارم... حالم رو می‌گم. کار داره تا به حداقل حالت نرمال خودش برگرده. امید زیادی ندارم. قلبم هر لحظه سنگین‌تر می‌شه از نبودت. هیچ روزنه‌ی نوری ندارم. مثل خر تو گل گیر کردم و کسی از این احوالات باخبر نیست. هر روز بیشتر از قبل احساس تنهایی می‌کنم. هر روز بیشتر از قبل به نیستی فکر می‌کنم. دلم گرم بود به بودنت. حتی از دور. دلم گرم بود به حضورت حتی از دور. بد کردی نگو نه... سیامک آقایی داره پشت صدای شجریان ناله سر می‌ده و انگار اینا داره از عمیق‌ترین نقطه‌ی قلبم به گوش می‌رسه. فلجم کردی. بیکارم کردی. ناامیدم کردی. بی‌شور و حالم کردی و به خودم حق می‌دم که از دستت عصبانی باشم... هیچی برام رنگ و بوی سابق رو نداره. نمی‌تونم کار کنم. نمی‌تونم راحت بشینم. راحت بخوابم. به زور قرص خودم رو خواب می‌کنم و تنها لحظاتی که آرومم همینه. آرزوم شده دیدن تو توی خواب...نامردی نکن... انقدر کم نذار... هر روز صبح و هر لحظه با خودم فکر می‌کنم که کاش اون شنبه‌ی کذایی قبل او ساعت نحس رفته بودم... دیگه نمی‌دونم چطور خودم رو به زندگی وصل نگه دارم... هستیم افتاده زمین و مثل بلور چِک هزار تکه شده... خلاصه که سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی...</description>
                <category>رزم‌آورِ نور</category>
                <author>رزم‌آورِ نور</author>
                <pubDate>Tue, 30 Dec 2025 14:57:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انگار نه انگار</title>
                <link>https://virgool.io/@razmavar_e_nour/%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-lbk7qllpi7i0</link>
                <description>بالاخره رفتم دیدن مامانت. یه جوری برنامه رو چیدم که خودمون دو تا باشیم و نهایتاً هما... از همون لحظه که وارد شدم بغض گلوم رو گرفت درست مثل روزهای اول. انگار نه انگار که چند سالی اونجا نبودم. چی شد؟ چه اتفاقی افتاد که یهو همه‌چیز از هم پاشید؟ تو رفتی و من رو با این همه سؤال بی‌جواب به امون خدا ول کردی... من همه‌ش گریه کردم. هی اشک ریختم. حس می‌کردم الآن در باز می‌شه و می‌آی. تا نشستیم مامان گفتن: دلم تنگ شده بود. واقعیت دل من هم تنگ شده بود... برای کسی که چندسالی از دیدنش اجتناب کردم. حس می‌کنم همه‌ی واقعیت رو نمی‌دونم. مامان خاطره می‌گفتن و من اشک می‌ریختم. از این هماهنگ‌تر مگه می‌شد؟ چی شد که تعلل کردی؟ چی شد که می‌ترسیدی؟ من آدم ترسناکی بودم؟ یا این زندگی؟ همه دارن عبور می‌کنن. همه به زندگی‌ها برگشتن. من اما دلم تو قاب اون اتاق گیر کرده...اگر اینجا نمی‌نویسم دلیلش این نیست که فراموش کردم. اینه که نمی‌خوام فراموش کنم. من هنوز هم دارم بلند و رو در رو باهات حرف می‌زنم. هر روز و هر لحظه...</description>
                <category>رزم‌آورِ نور</category>
                <author>رزم‌آورِ نور</author>
                <pubDate>Mon, 17 Nov 2025 13:33:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هان! به یاد آر...</title>
                <link>https://virgool.io/@razmavar_e_nour/%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A2%D8%B1-alcvqrmasfem</link>
                <description>تو خیابون بی‌ربط‌ترین آدم‌ها هم من رو یاد تو می‌ندازن. تو شهر بی‌ربط‌ترین چیزها هم برام یادآور تواَن. چند ماه گذشته و من هنوز حتی روی پله‌ی اول هم نیستم..................................................................................................................................................</description>
                <category>رزم‌آورِ نور</category>
                <author>رزم‌آورِ نور</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jul 2025 15:40:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سگ سیاه افسردگی</title>
                <link>https://virgool.io/@razmavar_e_nour/%D8%B3%DA%AF-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-r5funqptaac4</link>
                <description>از وقتی رفتی(که حتی نوشتن این فعل هم برام سخته) به لحاظ احساسی فلج شدم. حس می‌کنم بدون تو قادر به ادامه‌ی زندگی نیستم. فکر می‌کنم چیزی زیادی از عمر من هم نمونده... وقتی چهارشنبه‌شب با سماجت خودم اسم و فامیل کتایون رو گوگل کردم و پیام‌های تسلیت مثلی سیلی توی صورتم خورد احساس کردم جا موندم. از تو، از کتایون، از نسرین، از بابا، از مامان‌بدری، از مهناز‌ جون...شهربانو به‌م گفت که خودش کار خودش رو ساخته و من از نوشتن پیام برای مادرش هم عاجزم. کتایون خیلی چیزا داشت که زندگی من و تو از کنارش هم رد نشد. همیشه با یه ذوق و افتخاری تعریف می‌کردی که رفتیم برج ملل عروسی برادرش. یادت هست استقبال گرم‌شون رو؟ با هم کلی پسته خوردیم و بعدها چقدر با هم غصه خوردیم... برای تولدش پیام دادم. دیدم خیلی وقت گذشت و سین نکرد. فکر کردم رفته از این دوره‌ها...دفعه پیش هم که اینستاگرامش رو بست و در دسترس نبود رفته بود همون‌جا... یوگا کنار دریا و تغذیه‌ی سالم... بعد مریضی مضطرب بود و در آخرین پیام‌ها حالش خوب نبود. آخرین چیزی که برام نوشت مال سال نوی میلادی بود. ژانویه‌ای که گذشت. برام نور آرزو کرد و عشق... و تو نور شدی... و من بی‌کَس در ابراز این حجم از عشق... نتونستم دیگه چیزی براش بنویسم یا حالی بپرسم. بعد از اون روز کذا... ولی آخرای اسفند براش نوشتم که کاش این‌جا بود... راستش نوشتم که آماده‌ش کنم که این خبر تلخ رو به‌ش بدم. چون دوست داشتم باهاش حرف بزنم. چون دوست داشتم با یک دوست قدیمی که تو بحران غیبش نمی‌زنه درد و دل کنم. چون می‌خواستم به‌ش بگم که افسردگی ما رو هیچ درمانی نیست انگار ولی چه خوبه که هست. چه خوب که تو رو دیده بود و چه خوب که من و تو توی عروسی برادرش با هم رقصیدیم. می‌خواستم فیلم اون‌شب رو بگیرم و خودم رو خودت رو نگاه کنم. بارها و بارها...اما شما یکی‌یکی دارین می‌رین و من رو تنهاتر می‌کنین. همه‌ش به‌ت می‌گم آخه این کار بود که کردی؟؟ همه‌ش به‌ش می‌گم آخه این کار بودی که کردی؟ بعد صدای تو می‌آد تو سرم که جوجه ببخشید اما مجبور بودم... خیلی طول نمی‌کشه... هر وقت صدات می‌آد انگار لب یه پله نشستی بالاسر من... عالم بالا؟؟...دیشب خواب دیدم سگ سیاه افسردگی پایین تخت خوابیده و دستش رو دراز کرده و گذاشته روی تشک من. جیمی. همون سگ بزرگ نازمریم که یه بار دنبالم کرده بود...همون که اگه من رو گرفته بود تیکه‌پاره می‌شدم. تو خواب باهام صبحانه خورد و حرف زد و انگار که یکی به‌ش خبر داده بود که من آشنام و قرار نیست به‌م حمله کنه. سگ سیاه افسردگی تمام مدتی که پایین تختم دراز کشیده بود دستش رو گذاشته بود روی تشک... یادم به جانان افتاد وقتی که رشت بودم. تو اتاق نشسته بودیم و گربه‌ش اومد کنارم خوابید و دستش رو گذاشت رو دامنم. جانان گفت این یعنی دوسِت دارم. مراقبتم...مژده - گربه‌ای در رشت که ظاهراً مراقبمهموسیقی: Jacob David - Intet Forbi</description>
                <category>رزم‌آورِ نور</category>
                <author>رزم‌آورِ نور</author>
                <pubDate>Wed, 02 Jul 2025 19:32:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دی پوییزم بی‌باهاره</title>
                <link>https://virgool.io/@razmavar_e_nour/%D8%AF%DB%8C-%D9%BE%D9%88%DB%8C%DB%8C%D8%B2%D9%85-%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%87-jpw3n5einfyl</link>
                <description>روزا دارن تند و تند می‌گذرن و من هنوز تو بهت روز اولم. و هیچ‌چیز کمکی به این وضعیت نیست و انگار یه جورایی از این‌که کمکی هم نباشه بدم نمی‌آد تا شاید هیچ‌وقت از این حال در نیام. نمی‌خوام بپذیرم.طرحی که برای مزار طراحی کردم مورد قبول مامانت و امیر واقع نشده گویا!‌ پریسا با طوماری از عذرخواهی و قدردانی به‌م گفت. می‌گه تو خودت دیدی و کلی قربان‌صدقه‌م رفتی... منم فکر می‌کنم کلی حال کردی و متأسفم که هنوز هم نمی‌شه اون‌جور که خودت دوست داری پیش بره. ولی من نمی‌ذارم. من برات نقشه‌ها دارم. باید اسمت سر زبون‌ها باشه. همه باید به یادت باشن. خودت کویر رو بیشتر دوست داری. یه رگت هم اون‌وریه. دست خودت نیست... آفتاب داغ... مثل قلبت گرم و سخاوت‌مند. امروز یه فکر دیگه هم کردم. نظرت راجع به فضای سبز دانشگاه تهران چیه؟؟ اگه تو پایه باشی ته‌توهش رو در می‌آرم. کاش دوباره بیای به خوابم و باهام حرف بزنی. به‌م بگی که از این‌که پشت ماشین نشستی خوشحال بودی. از این‌که رفتی دانشگاه. از این‌که از اون مغازه زدی بیرون. از این‌که کلی مهارت یاد گرفتی. گاهی فکر می‌کنم نکنه به‌ت سخت گرفتم. تقصیر من نباشه؟ کاش بیای و بگی تقصیر من نیست...دلم برات تنگه... و در عمیق‌ترین لایه‌های قلبم دختربچه‌ای داره تو تنهایی خودش زار می‌زنه... کاش مثل همیشه من رو ببینی و دستم رو بگیری... حواسم رو جمع کردم تا کوچک‌ترین نشونه‌هات رو هم ببینم. دستم رو بگیر... بیا و بگو الآن دنیا چجوریه... تو کجایی؟ بعدش چی می‌شه؟... کمکم کن...عکسی که برای دالاهو فرستادی و من همون‌موقع چاپش کردم... جای قدم‌هات روی زمین هنوز گرمه...</description>
                <category>رزم‌آورِ نور</category>
                <author>رزم‌آورِ نور</author>
                <pubDate>Thu, 29 May 2025 14:42:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کوه‌ها برای تو گل‌های شاد می‌آورم</title>
                <link>https://virgool.io/@razmavar_e_nour/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%88%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%DA%AF%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D9%85-jgifad9xzbuv</link>
                <description>بالاخره خوابت رو دیدم. اولیش با همین پیراهن چهارخونه‌ی تو عکست دستات رو گذاشته بودی روی پشتی مبل و سرت رو هم تکیه داده بودی به دستات و با لبخند من رو می‌دیدی. تو دومی اما مفصل‌تر دیدمت. نشسته بودی کنارم. اومده بودی بعد از مدت‌ها. فرزانه هم بود. چیدمان استودیو مثل وقتی بود که مبل‌ها روبه‌روی هم بودن.نشستی و یه جعبه‌ی کوچیک دادی به‌م. با ذوق گفتم دستبنده‌ست؟ (آخرین شب با هم حرف زدیم و عکس دستبندی که برای تولدم گرفته بودی رو برام فرستادی روی واتس‌اپ و گفتی نگی چاخان می‌کنی... منم گفتم من هیچ‌وقت فکر نمی‌کنم که تو دروغ بگی. طلاش انگار شکسته بود. تصویر یه درخت پر از برگ. برام نوشتی تا دیدمش گفتم خود خودشه. منم گفتم اینم شانس مایه شاید قسمتم نبوده. تو هم با طنازی خاص خودت گفتی از کجا معلوم؛ شاید یه بهترش قسمتته...) خلاصه تو خواب گفتم دستبنده‌ست؟! با نگاهی خندان و پرغرور گفتی حالا بازش کن! باز کردم. یه حلقه بود... داستان ما دیگه واقعاً رسیده بود به دُمش... شاید بی‌خود نیست از وقتی رفتی فکر می‌‌کنم ما تازه یکی شدیم. شاید چون دیگه هیچ مانعی نیست. شاید اومدی به خوابم که بگی این حست پُر بی‌راه هم نیست... هنوز و هر شب برات شمع روشن می‌کنم. باهات حرف می‌زنم و منتظرم که زودتر بیام. کاش برای منم مثل تو راحت باشه. بدون درد. ساکت و آروم...تو رزم‌آورِ نور در قلب منی... هر روز و هر لحظه با منی. دیروز ازت خواستم کاش گربه‌م رو صدا بزنی که برگرده. عصرش صداش زدم و در کمال ناباوری دیدم بعد ده روز برگشت. فهمیدم که منم هر روز و هر لحظه با توام... فقط قول بده تا آخرش همین‌طور حواست به‌م باشه... بابا به من گفت خیلی طول نمی‌کشه... جایی تو نامه‌هامون برات نوشته بودم:از کوه‌ها برای تو گل‌های شاد می‌آورمسنبل آبی، فندق تاریو سبدهای وحشیِ بوسهمی‌خواهم با تو آن کنمکه بهار با درختان گیلاس می‌کند.&quot;پابلو نرودا&quot;آخرین عکسی که فرستادی... </description>
                <category>رزم‌آورِ نور</category>
                <author>رزم‌آورِ نور</author>
                <pubDate>Sun, 04 May 2025 14:58:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهای تنها</title>
                <link>https://virgool.io/@razmavar_e_nour/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-ysodlafdzztu</link>
                <description>هر آدم تنهایی رو که می‌بینم یادت می‌افتم. هر آدم خسته‌ای که می‌بینم یادت می‌افتم. هر سکانسی که داره اوج  خستگی و بی‌کسی رو نشون می‌ده یادت می‌افتم. اما زوج‌های خوشحال رو که می‌بینم هم یادت می‌افتم. هر سکانسی که اوج خوشی دو تا یار رو نشون می‌ده یادت می‌افتم. تو راه چشمم دنبال اینه که ببینمت. هر کی هم‌هیکلت باشه، هم‌تیپت باشه... تنهایی تو انقدر عمیق بود که هیچی پرش نکرد. من فکر می‌کردم انگیزه‌ی کافی باشم ولی انگار نبودم. با این‌که دوستم داشتی و دوست داشتم. اما می‌فهمم که تو از یه جایی خورده بودی که انگار دیگه نمی‌شد بلند شد. کاش هنوز من رو ببینی. هرکاری می‌کنم به خوابم نمی‌آی. هرکاری می‌کنم نمی‌تونم چشمام رو ببندم و سناریو رو عوض کنم. یک تراژدی تمام عیاریه که بازنده‌ی اصلیش منم. هر روز و هرلحظه به یادتم. آدما انگار از غصه‌ی من خسته‌ن. خیلی‌ها دیگه حتی حالم رو نمی‌پرسن. حالا هر آدم تنهایی رو که می‌بینم یاد خودم می‌افتم. کاش هنوز حواست به من باشه...نمی‌دانی چـه دلگیـرم مـن از بـی‌مهری دنیـا و یــا از بـــازی تقدیـــر و از خاموشیِ شب‌ها</description>
                <category>رزم‌آورِ نور</category>
                <author>رزم‌آورِ نور</author>
                <pubDate>Sat, 19 Apr 2025 22:02:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوم: چهل روز گذشت</title>
                <link>https://virgool.io/@razmavar_e_nour/%D8%AF%D9%88%D9%85-%DA%86%D9%87%D9%84-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-na62udymq7nl</link>
                <description>هر روزی که می‌گذره سخت‌تر می‌شه. هر لحظه جانکاه‌تر... افسوس‌های مدام.رزم‌آورِ من ای کاش نرفته بودی... برات گل کاشتن. اتاقت را آب و جارو کردن. من با خودم در خودم اشک می‌ریزم و هیچ‌کس از این حال من خبردار نیست... دلم هر لحظه خون می‌شه. کاش نرفته بودی.برات می‌نویسم. تا مبادا فکر کنی فراموشت کردم... تو هم‌رزمِ روزهای سخت من... ای کاش نرفته بودی...بندبند وجودم درد می‌که... از این آتیشی که به جونم انداختی...ای کاشو ای کاشو هزاران بار ای کاشنرفته بودی...</description>
                <category>رزم‌آورِ نور</category>
                <author>رزم‌آورِ نور</author>
                <pubDate>Sun, 30 Mar 2025 01:28:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اول: رزم‌آورِ نور...</title>
                <link>https://virgool.io/@razmavar_e_nour/%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B1%D8%B2%D9%85-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D9%90-%D9%86%D9%88%D8%B1-e8hahlhcojpn</link>
                <description>اینجا می‌نویسم. برای تو و به یادت تا در وجودم تا زنده هستم زنده بمانی.از آن شنبه‌ی کذا چند هفته گذشته است. گل‌های نرگس آخرین نفس‌های خود را می‌کشند. شعله‌ی شمع روی گلوگاهت در عکس از جانب من بوسه‌ی داغی کاشته است. چشمانت را بسته‌ای و پشت‌سر آبشارِ گل‌های زرد است که تو را مسحور کرده است. نه... نمی‌خواهم... باور نمی‌کنم. از تو می‌نویسم... از روزها و شب‌های با تو و بیش از همه از خودِ خودِ خودِ تو. نمی‌دانم جهان چگونه کار می‌کند. نمی‌دانم چطور می‌شود با تو ارتباط گرفت. نمی‌دانم کجا هستی. نمی‌دانم آیا هنوز چشمانت با مهر به من نگاه می‌کنند یا نه... می‌خواهم اینطور فکر کنم. اینطور باور داشته باشم که هستی. با آغوشی بازتر. شاداب و سرحال. سبک از هرچه در این جهانِ بی‌صفت تو را در دام غصه کشید و پر‌پرت کرد... رزم‌آورِ نورِ من... عزیزِ دل... برایت پیوسته در هر گوشه و در هر فرصتی شمعی روشن خواهم کرد. و با گرمای آن دلم را به وجودت گرم نگاه خواهم داشت...می‌گذارم در این گوشه‌ی دِنج برای هم بمانیم. در قبیله‌ی کوچک‌مان. با آن‌ها که عمیقاً‌ دوستشان داریم.عکس از خودت...آن‌ هنگام که به بیابان زدی تا دَمی بیاسایی...موسیقی:آداجیو - یوهان سباستین باخ Johann Sebastian Bach – BWV 974 - Adagio</description>
                <category>رزم‌آورِ نور</category>
                <author>رزم‌آورِ نور</author>
                <pubDate>Sun, 09 Mar 2025 16:25:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>