<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Roghayeh Baghbahari</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rbaghbahari</link>
        <description>اینستاگرام: rbaghbahari</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:35:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/938709/avatar/1iZR85.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Roghayeh Baghbahari</title>
            <link>https://virgool.io/@rbaghbahari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یه قل دو قل عمر</title>
                <link>https://virgool.io/@rbaghbahari/%DB%8C%D9%87-%D9%82%D9%84-%D8%AF%D9%88-%D9%82%D9%84-%D8%B9%D9%85%D8%B1-wujmsl7ye9lp</link>
                <description>خصلت «عادت کردن» حقیقت روتین و روزمرگی اگر باشد و نامناسب پس، چطور مابعد از یک سانحه تلخ و اتفاق ناگوار بدون قدرت عادت به زندگی برگردیم؟ می‌خواهم به این فکر کنم که چه شد این دو واژه را در مقابل همدیگر دیدم. خب من فکر می‌کنم عادت کردن خیلی جاهای مهم‌تری کاربرد دارد تا ساختن روتین، ساختن تکرار، چون حس می‌کنم فلسفه وجودی عادت این است که، ما میل پیدا کنیم به سمت تغییر و پیشرفت چیزی که به خاطر داشتن آن‌ها اصلاً دست به داشتن روتین می‌زنیم. پس چه طوری این‌ها باهم تداخل پیدا نمی‌کنند؟ اینکه من عادت کنم به روتین مطالعه و ورزش و غیره، ممکن است باعث شود شاید هیچ‌وقت نخواهم ترکشان کنم چه رسد به اینکه جای دیگر بروم، برای انسان بزرگ‌تری شدن. یعنی منظورم این است که روتین هم نوعی عادت است، ورزش و صبح بیدار شدن هر دو روتین می‌شوند. خب من فکر می‌کنم عادت کردن خیلی جاهای مهم‌تری کاربرد دارد تا ساختن روتین، ساختن تکرار، چون حس می‌کنم فلسفه وجودی عادت این است که، ما میل پیدا کنیم به سمت تغییر و پیشرفت چیزی که به خاطر داشتن آن‌ها اصلاً دست به داشتن روتین می‌زنیم. پس چه طوری این‌ها باهم تداخل پیدا نمی‌کنند؟ اینکه من عادت کنم به روتین مطالعه و ورزش و غیره، ممکن است باعث شود شاید هیچ‌وقت نخواهم ترکشان کنم چه رسد به اینکه جای دیگر بروم، برای انسان بزرگ‌تری شدن. یعنی منظورم این است که روتین هم نوعی عادت است، ورزش و صبح بیدار شدن هر دو روتین می‌شوند. خب من فکر می‌کنم عادت کردن خیلی جاهای مهم‌تری کاربرد دارد تا ساختن روتین، ساختن تکرار، چون حس می‌کنم فلسفه وجودی عادت این است که، ما میل پیدا کنیم به سمت تغییر و پیشرفت چیزی که به خاطر داشتن آن‌ها اصلاً دست به داشتن روتین می‌زنیم. پس چه طوری این‌ها باهم تداخل پیدا نمی‌کنند؟ اینکه من عادت کنم به روتین مطالعه و ورزش و غیره، ممکن است باعث شود شاید هیچ‌وقت نخواهم ترکشان کنم چه رسد به اینکه جای دیگر بروم، برای انسان بزرگ‌تری شدن. یعنی منظورم این است که روتین هم نوعی عادت است، ورزش و صبح بیدار شدن هر دو روتین می‌شوند.احساس بی‌میلی نسبت به دیگر کارها و دیگر زندگی‌ها ممکن است پیدا کنم. پس شاید بهتر باشد که اتفاقاً هرازگاهی روتین را در هم بشکنیم و درواقع شاید فقط لازم است آیتم‌های روزمرگی برای خودمان تعریف و بعد مدتی بازتعریف کنیم. و رکن‌های روز را گاهی جابجا کنیم وگرنه هدف هرچه حیاتی مثل باران، اما اگر روتینی بر مبنای نباریدن شکل گیرد و چتر همراه نداشته باشیم، وقتی با تغییری مواجه شویم، موش‌های آب‌کشیده ناراضی از وضعیت هستیم. یادآور داستان بچه‌ای که همراه خودش چتر برده بود برای دعای باران چون فقط بچه‌ها در طی فرایند بزرگ شدن از فرایند عادت خبر ندارند. چون‌که حافظه گریزپا هنوز با آن‌ها هست چیزی که ما برای تحلیل کردن از آن فراری هستیم و اجازه نمی‌دهد تصمیم‌گیری کنیم. اما بچه‌ها تصمیم‌گیری ندارند که نیاز به نقصان حافظه برای تحلیل کردن داشته باشد(میدانید که در بزرگ‌سالی بخش از حافظه از بین می‌رود تا مغز داده‌های ورودی را بتواند تحلیل کند، یعنی بخشی از حافظه در اختیار مدیریت قرار می‌گیرد و دیگر نیازی به یادگیری‌های اولیه نیست) پس با خودشان چتردارند و وسایل دوست‌داشتنی آن‌ها در چمدان واجبات ما برای سفر جمع نمی‌شود گاهی. چون آن‌ها فکر می‌کنند شاید دیگر برگشتی وجود نداشته باشد اما خب ما زیادی به حیات خودمان اعتماد داریم به رقم سال‌های عمرمان تا جایی اعتماد می‌کنیم. اما از آنجا که رقم هی کم می‌شود نسبت به طول و ادامه به روزگار کودکی بیشتر برمی‌گردیم روزگاری که سال‌های مانده با سال‌های رفته برابری کند یعنی لحظه؛ و هرچه کمتر و کوتاه‌تر در لحظه تر فرایند عادت خبر ندارند. چون‌که حافظه گریزپا هنوز با آن‌ها هست چیزی که ما برای تحلیل کردن از آن فراری هستیم و اجازه نمی‌دهد تصمیم‌گیری کنیم. اما بچه‌ها تصمیم‌گیری ندارند که نیاز به نقصان حافظه برای تحلیل کردن داشته باشد(میدانید که در بزرگ‌سالی بخش از حافظه از بین می‌رود تا مغز داده‌های ورودی را بتواند تحلیل کند، یعنی بخشی از حافظه در اختیار مدیریت قرار می‌گیرد و دیگر نیازی به یادگیری‌های اولیه نیست) پس با خودشان چتردارند و وسایل دوست‌داشتنی آن‌ها در چمدان واجبات ما برای سفر جمع نمی‌شود گاهی. چون آن‌ها فکر می‌کنند شاید دیگر برگشتی وجود نداشته باشد اما خب ما زیادی به حیات خودمان اعتماد داریم به رقم سال‌های عمرمان تا جایی اعتماد می‌کنیم. اما ازآنجاکه رقم هی کم می‌شود نسبت به طول و ادامه به روزگار کودکی بیشتر برمی‌گردیم روزگاری که سال‌های مانده با سال‌های رفته برابری کند یعنی لحظه؛ و هرچه کمتر و کوتاه‌تر در لحظه‌تراحساس بی‌میلی نسبت به دیگر کارها و دیگر زندگی‌ها ممکن است پیدا کنم. پس شاید بهتر باشد که اتفاقاً هرازگاهی روتین را در هم بشکنیم و درواقع شاید فقط لازم است آیتم‌های روزمرگی برای خودمان تعریف و بعد مدتی بازتعریف کنیم. و رکن‌های روز را گاهی جابجا کنیم وگرنه هدف هرچه حیاتی مثل باران، اما اگر روتینی بر مبنای نباریدن شکل گیرد و چتر همراه نداشته باشیم، وقتی با تغییری مواجه شویم، موش‌های آب‌کشیده ناراضی از وضعیت هستیم. یادآور داستان بچه‌ای که همراه خودش چتر برده بود برای دعای باران چون فقط بچه‌ها در طی فرایند بزرگ شدن از فرایند عادت خبر ندارند. چون‌که حافظه گریزپا هنوز با آن‌ها هست چیزی که ما برای تحلیل کردن از آن فراری هستیم و اجازه نمی‌دهد تصمیم‌گیری کنیم. اما بچه‌ها تصمیم‌گیری ندارند که نیاز به نقصان حافظه برای تحلیل کردن داشته باشد(میدانید که در بزرگ‌سالی بخش از حافظه از بین می‌رود تا مغز داده‌های ورودی را بتواند تحلیل کند، یعنی بخشی از حافظه در اختیار مدیریت قرار می‌گیرد و دیگر نیازی به یادگیری‌های اولیه نیست) پس با خودشان چتردارند و وسایل دوست‌داشتنی آن‌ها در چمدان واجبات ما برای سفر جمع نمی‌شود گاهی. چون آن‌ها فکر می‌کنند شاید دیگر برگشتی وجود نداشته باشد اما خب ما زیادی به حیات خودمان اعتماد داریم به رقم سال‌های عمرمان تا جایی اعتماد می‌کنیم. اما ازآنجاکه رقم هی کم می‌شود نسبت به طول و ادامه به روزگار کودکی بیشتر برمی‌گردیم روزگاری که سال‌های مانده با سال‌های رفته برابری کند یعنی لحظه؛ و هرچه کمتر و کوتاه‌تر در لحظه‌تر فرایند عادت خبر ندارند. چون‌که حافظه گریزپا هنوز با آن‌ها هست چیزی که ما برای تحلیل کردن از آن فراری هستیم و اجازه نمی‌دهد تصمیم‌گیری کنیم. اما بچه‌ها تصمیم‌گیری ندارند که نیاز به نقصان حافظه برای تحلیل کردن داشته باشد(میدانید که در بزرگ‌سالی بخش از حافظه از بین می‌رود تا مغز داده‌های ورودی را بتواند تحلیل کند، یعنی بخشی از حافظه در اختیار مدیریت قرار می‌گیرد و دیگر نیازی به یادگیری‌های اولیه نیست) پس با خودشان چتردارند و وسایل دوست‌داشتنی آن‌ها در چمدان واجبات ما برای سفر جمع نمی‌شود گاهی. چون آن‌ها فکر می‌کنند شاید دیگر برگشتی وجود نداشته باشد اما خب ما زیادی به حیات خودمان اعتماد داریم به رقم سال‌های عمرمان تا جایی اعتماد می‌کنیم. اما از آنجاکه رقم هی کم می‌شود نسبت به طول و ادامه به روزگار کودکی بیشتر برمی‌گردیم روزگاری که سال‌های مانده با سال‌های رفته برابری کند یعنی لحظه؛ و هرچه کمتر و کوتاه‌تر در لحظه تر مثلاً من ۳۰ سال دارم و ۳۰ سال انتظار دارم که داشته باشم عمر رفته و مانده یکی است. پس ثبات رفتار پیدا می‌شود اما کودکی که ۶ سال گذشته از عمرش و پیر ۸۰ ساله‌ای که تخمین همین حدود را تا مرگ می‌زند، بیش ازحد به هم شباهت دارند یعنی کودک به پیر. لطف ایام جوانی در این است که حال‌های رفته و مانده برابری دارند و می‌توانیم با آرامش خاطر بیشتر زندگی کنیم. هرچه میزان عمر رفته کمتر از مانده باشد کله هواتر عمل می‌کنیم و هرچه میزان ماندگاری‌ات بالا رود هنوز به میان نرسیده انگار باد کله‌ات بیشتر می‌شود. فکر می‌کنی ماندنی هستی تا روزگار برابری. اما هم‌چین که سن در حد تخمین حتی مانده‌اش بر رفته اش دیگر نچربد، قدم‌ها از آنجا شروع به سست شدن می‌کند. سال‌های آخر هم که بچه بازی را ترجیح می‌دهیم، چون کاری غیر از این نمی‌توان کرد یه قل دوقلی با باقیمانده می‌کنی تا تمام شود.</description>
                <category>Roghayeh Baghbahari</category>
                <author>Roghayeh Baghbahari</author>
                <pubDate>Thu, 22 Aug 2024 17:55:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازسازی فردی</title>
                <link>https://virgool.io/@rbaghbahari/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C-eijvnlsfxfku</link>
                <description>این روزها شخصیت با فردیت اشتباه گرفته‌شده است. فردیت، توسعه فردی و ساختن خود تبدیل به واقعیتی شده‌است که بدل از حقیقت شخصیت است. شما وقتی دنبال ساختن شخصیت هستید، خب به عامل‌های بیرونی دقت نظر دارید و دنبال ساختن خودی هستید که در ارتباط با دیگران مثمر به ثمر واقع شوید، باشخصیت دیده شوید و زندگی درنتیجه آن مطلوب‌تر پیش می‌رود. اما در توسعه فردی با همه مبارزه می‌کنید که به سمت گسترش علایق خودتان پیش‌روی کنید تا درنهایت به چیزی برسید، نه اینکه همراه با خودتان چیزی بسازید که قابل‌درک، پذیرش، گاهی شهرت و موفقیت باشد. اختلاف‌نظر من هم در این راستا توسعه فردی این است که آینده از حال، لذت و تجربه اهمیت بیشتری داشته باشد. مثل توسعه مرزهای گذشته و کشورگشایی‌ها می‌ماند، فقط به فکر توسعه خودشان بودند اتفاقاً با پیشرفت اقتصاد، سلاح، سیستم دفاعی و حکومتی هم همراه بودند و حتی گاهی وحدت اجتماع را هم بیشتر می‌کرده‌است. اما مسیر درستی بوده‌است؟ بازهم با دیدگاه امروزی خیر. اما واژه صلح که از ایجاد پیوند می‌آید و برقراری ارتباط و دوستی و لزوماً در ارتباط با دیگری. اگر بنا را بگذاریم برساختن شخصیت مثل کشورهایی می‌شویم که مقصد مهاجرت عموم قرار می‌گیرند. این ساختن هم نوعاً تمرین شخصی دارد، ورزش دارد و تغذیه سالم اما نه به نیت توسعه فردی بلکه ساختن شخصیت. یعنی انگار کارهای ثابتی برای غرایز متفاوت انجام می‌گیرد،ممکن است شما کاربرد واژه‌ها را برای معنای درستی به کار بگیرید، این موردی ندارد. گسترش مرزهای فردیت ممکن است وارد حریم دیگران شود، اما پرداختن به شخصیت از درون به بازسازی بیرونی می‌انجامد.</description>
                <category>Roghayeh Baghbahari</category>
                <author>Roghayeh Baghbahari</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jun 2024 09:26:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ حیات</title>
                <link>https://virgool.io/@rbaghbahari/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-izfppp9zuqng</link>
                <description>معمولاً باید موجودات گیاهی و جانوری در محیط طبیعی و بدون مداخلۀ انسان زندگی کنند اما. چرا ما روز و شب متفاوتی با خارجی‌ها ‌داریم، اما فصل‌های مشترک؟ چرا یکسان از حال چرخه طبیعت باخبر نمی‌شویم و چرا اگر نمی‌توانیم آن‌طرف برویم اما فرهنگ آن‌ها را می‌پذیریم. چون فکر می‌کنیم شرایط زیستی می‌تواند همانند فصل‌ها سنخیت پیدا کند. خوب ما اگر نمی‌توانیم برویم که می‌توانیم پت بیاوریم، زمانی گاو و گوسفند و مرغ &quot;پت&quot; بودند. سگ آن موقع نگهبان مابقی پت‌ها بود. امروزه ولی  سوژه سرگرمی‌ها، یعنی غایت سگ این شده است ظلمی فراتر از اندازه رها بودن آن‌ها، تازه اگر توله کشی‌های سودمند را فاکتور بگیریم. می‌توان تصور کرد که روزی سگ منقرض شود؟ اگر نژاد تلفیقی نسازیم انقراض پیشکش! خب برای همین دیگر انقراض‌های صورت گرفته به چشم نمی‌آید. اینکه چرخه طبیعت در حال نابودی است زیرا واقعیت پت دارد حقیقت حفظ چرخه حیات‌وحش را باطل می‌کند. نمی‌دانم چرا گاهی جای واقعیت و حقیقت جابجا می‌شود انگار باطل سحری که جابجا عمل کند، شما ببینید از کدام جهت سحر شده‌اید واقعیت یا حقیقت از همان جهت باطل کنید اگر از روی عشق به حیوانات از آن‌ها نگه‌داری می‌کنید یا از روی جذابیت و سرگرمی یعنی می‌خواهم بگویم ناخودآگاه جانور دوست ما دارد گرا خطا برای نگهداری خانگی آن‌ها می‌دهد و نه نگهداری در بستر موردنیاز ما و جانداران. اگر یوزپلنگ نابود شود یعنی دام خوبی برای تغذیه نداشته و علفزاری برای تغذیه دام وجود نداشته و نبود علفزار حاصل آب‌وهوای نامناسب است. یعنی خراب شدن اندک تصوری که از بهشت برایمان باقی‌مانده است. اعتقاد داشتن به بهشت دو سر برده است؛ یا لیاقتمان را برای رسیدن به بهشت اثبات می‌کنیم و یا اینکه با کمال‌گرا بودن ضربه‌ای بر پیکر دیگران وارد نکرده‌ایم و اندیشیده عمل کرده‌ایم، همین دنیا را مبدل به بهشت خواهیم کرد. یادمان باشد اینکه آیندگان چه می‌کنند دیگر مطرح نیست اگر می‌خواهید تا سال ۲۰۴۰ باشید و با همین رویه زندگی کنید، دیگر زمینی وجود ندارد. پس بهتر است این نتیجه را نگیریم که هرچقدر پول است را جمع کنیم برای کوچ به‌جایی غیر از زمین، چون سرعت نابودی آن‌چنان بیشتر می‌شود، که به رؤیا دیرینه انسانی نخواهد کشید که قابلیت دسترسی به آن را میسر کند. به‌اندازه باقی‌مانده عمر تنها ایلان ماسک فرصت برای ساختن و یا فرصت رفتن وجود دارد. تنها کافی است از نگهداری پت که سرپوشی برای ارضا نیاز به حفظ چرخه طبیعت است کناره‌گیری کنیم، همین مورد تعمیم‌یافته تقلیدهای بسیار دیگر از سبک زندگی غربی است. که در رأس آن امریکا سالیانه دارد به‌اندازه تغذیه روزانه تمام جهان را تنها خوراک دام می‌کند. درمجموع مصرف‌گرا تجربه‌ها نباشیم، کمی به‌جای توسعه فردی و شغلی به فکر گسترش دامنه فکری خود باشیم. به ازای هر ساعت کوچ شدن مستندی در رابطه با زیستگاهمان نیز ببینیم. قیمت ناپرهیزی‌های ما دارد به نابودی حیات منجر می‌شود، ماشین‌های خنک، سرمایشی خانه‌ها، اداره‌ها، پاساژها دائم روشن و عبور مرور پیاده‌روها خاموش...</description>
                <category>Roghayeh Baghbahari</category>
                <author>Roghayeh Baghbahari</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jun 2024 10:31:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعالی‌گرایی</title>
                <link>https://virgool.io/@rbaghbahari/%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-lovqbn473ogw</link>
                <description>اگر شما تا کنون لفظ کمال‌گرایی به گوشتان نخورده است، لابد من دارم اغراق می‌کنم. انگار که این موضوع مانعی بر سر راه موفقیت است، حتی گاهی این‌گونه تعبیر می‌شود که برای موفق شدن، پیشرفت و رشد نباید به کمال آن فکر کرد.  هر کاری که از دستمان برمی‌آید باید انجام بدهیم و قدم‌هایمان را برداریم. اما وضعیت کنونی جهان نتیجه همین بی‌گدار قدم برداشتن‌ها نیست؟ مال این نیست که ماقبل از قدم برداشتن، به چرایی‌هایمان فکر نکردیم. اصلاً کرده باشیم به چرایی دیگر جانداران اکوسیستم چطور؟ ما که حتی پلک زدنمان به دست خودمان نیست، یعنی نمی‌توانیم برای دقیقه‌ای پلک نزنیم. چگونه فکر کردیم محق هستیم که هر قدمی را برداریم. اگر من توانستم در باشگاه عضله بسازم، دلیل بر این نمی‌شود که می‌توانم برای ساعت‌ها بدون پلک زدن باقی بمانم. هر چیزی با تمرین و قدم برداشتن به تعالی نمی‌رسد. اول باید یاد بگیرم در قواعد دنیای مدرن خودم را گم نکنم. غایت من انسان این‌ است که به کمال برسم و چرا نباید کمال‌گرا باشم؟ چرا کسی بحران‌های را که معمول‌گرا بودن ایجاد کرده را بررسی نمی‌کند؟ اینکه به هر قیمتی اقدام کنیم. اما سادگی کلمه معمولی نباید جامعه را تشویق به فراموشی مطلوبیت کند. تلخی قهوه را به جان می‌خریم، اما آگاهی را نه! اگر گاهی در خیابان‌ها چهره‌ها رو فاکتور بگیرم، فکر می‌کنم که ممکن بود شک کنم که اینجا ایران است یا نه، هر خارجی را که می‌خواهم در ذهن تصور می‌کنم. پس این مکان، این ایران، چه کم دارد. سکوی پیشرفت و ثبات در آرامش.کاش زبان مدارس همه جهان مشترک بود، آن‌وقت مبادله انسان‌ها به‌راحتی انجام می‌شد. چون اولین ویژگی داشتن زبان مشترک را دیفالت داشتیم.بسیار عوامل نادیده هستند، که سد راه ازادی عمل قرار می‌گیرند.</description>
                <category>Roghayeh Baghbahari</category>
                <author>Roghayeh Baghbahari</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jun 2024 17:10:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهاجرت به ماقبل</title>
                <link>https://virgool.io/@rbaghbahari/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%82%D8%A8%D9%84-je4brnqmkdse</link>
                <description>چه تغییراتی لازمه تا من به آرمان‌شهر خودم برسم؟ خوب فکر می‌کنم که اینجا در سالن مطالعه، صداهای زیادی می‌آید اما کسی حرف نمی‌زند. انگار که ما برای تمرکز فقط به حرف نزدن احتیاج داریم و نه نشنیدن. روزگاری این کتابخانه‌ها واقعاً جای مطالعه بودند، نه مکانی برای اپلای کردن و جمع‌آوری لیاقت‌های شایسته‌ای که مقصد مهاجرت از ما می‌خواهد. قبل از اینکه ما برویم جایی که آزادی را تجربه کنیم، با قوانینی روبرو هستیم که به ما چگونه بودنمان را می‌آموزند. چرا ازاینجا بحث را شروع کردم؟ زیرا که &quot;آرمان&quot; این روزها حقیقتی است که واقعیت مهاجرت آن را باطل می‌کند. در رابطه با آرمان خیلی ذهنیت تربیت‌شده‌ای ندارم، یعنی به من نیاموختند که آرمان چیست و چگونه، اما حس من می‌گوید آرمان‌خواهی یعنی آرزویی را خواستن که منطق بر آن حکم فرماست و معقول به نظر می‌آید. اما آیا واقعاً بشریت در انتهای انقراض ششم زمین، حق دم زدن از آرمان را دارد؟ وقتی بعد از تنها گذشت یک قرن، نابودی محیط‌زیست چند میلیارد ساله زمین را رقم‌زده است؟ شاید آن زمان که درگیر طمع نفت و کالا و غیره نبود، صحبت از آرمان پرحرف بی‌راهی نبود. چه کنم که اطلاعات ناقص من می‌گوید اصلاً آرمان برای ما ایرانی‌ها از ملی شدن نفت آغاز شد. جنگ‌ها درگرفته‌ایم روزی آن‌ها حتی آرمان بودند، چون نیت آن‌ها ساختن جایی به اسم وطن بود. نرفتن و کندن از آن شاید بدین وجه آن آرمان و کسانی که دنبالش می‌کردند را آرمان‌خواه می‌گفتند. اما این رفتن و مهاجرت امروزه آرمانی است در مقابل احتمال تناسخ نیافتن، چه به شیوه آخرتی و چه به شیوه زندگی‌های مجدد هر دو از فرصتی محدود سرچشمه می‌گیرد. یعنی این زندگی دمی است که باید غنیمت دانسته شود و بهترین تجارب را به دست آورد. کاری که تمام شاید جانداران دیگر هم انجام می‌دهند، سال‌ها برای به دست آوردن جفت یا غذا کیلومترها مهاجرت می‌کنند. اما ما قرار بود با اختراع زمان فرصت‌ها را دریابیم، بدانیم رفتن تا رسیدن به آنجا چه زمانی از ما می‌گیرد؟ آن‌ها متوجه زمان نیستند و اگر کمترین درک ما را نسبت به مدت داشتند، اصلاً مهاجرت عملی طاقت‌فرسا برایشان بود. ما امروزه مهاجرت می‌کنیم به امید چیزی که می‌دانیم هست، یعنی وجودی یکتا و یگانه؟ یا مهاجرت می‌کنیم به امید آسایشی که دولتمردان حکومتی که به آن می‌رویم برای ما رقم می‌زنند؟حیوانات نمی‌دانند آرمان ماندن و ساختن چیست، اما انسان بارها این فعل‌ها را صرف کرده است. ولی مهاجرت دیگر جانداران چیزی از اعتمادشان به اینکه یافت خواهد شد،کم نمی‌کند. زیرا آن‌ها تجربه غریزی دارند، و نه تجربه جمعی و اجتماعی که می‌گوید آخر مسیر کجاست. آن‌ها به وجهه غریزی و فطری خود به دنبال زندگی در هرجایی که سرچشمه‌های حیات در آنجا هست، می‌روند. اما رسالت انسان این شد که با یکجانشینی هم شرایط برایش فراهم است، یعنی احساس کرد که لازم نیست جمع کند و مدام جابجا شود. فطرت او ساختن را بلد بود اما امروزه چیزی که بیشتر از همه ما را به نیاکانمان وصل می‌کند، دنبال کردن یافته‌هایشان نیست بلکه رسیدن به اول آن چیزی است که آن‌ها تازه با آن شروع کرده بودند، یعنی مهاجرت، کوچ‌نشینی و یعنی تاریخ دوباره تکرار می‌شود. اما خیلی ماقبل‌تر از آنکه ما فکرش را بکنیم، اما این ماقبلی که ما دنبال آن هستیم، طبیعتش را نابود کرده‌ایم. چرا ما دلمان می‌خواهد مسیرها را دوباره طی کنیم؟ چرا ساختن فعلی است که آن‌قدر وابسته شده است،که دیگر نمی‌شود به‌تنهایی پیگیری‌اش کرد؟ انسان حیوان اجتماعی است درست، اما خب حیوان سخنگو هم هست، می‌تواند تعامل کند. چرا قابلیت‌های ما طناب نابودی صلح برای ما می‌شود؟ یعنی داشتن زبان مشترک آن‌قدر سخت است که هر منطقه سرزمین گویش خودش را داشته باشد؟ من می‌دانم بعضی‌ها حتی روی محله‌های خود هم حساس هستند. چرا وطن، خانه و محله‌ها آن‌قدر مهم شد؟ اما ساختن نه! چرا سیاستمداران دنیا و حکومتیان اصلاً فرهنگیان سعی نمی‌کنند، که زبان مشترکی برای همه دنیا در نظام‌های آموزشی خود داشته باشند، مگر غیرازاین است که می‌خواهند اختلاف‌ها میانمان بماند؟ من خود دو لهجه‌دارم، لهجه‌ها و گویش‌های مادری در بستر خانواده، لهجه‌ها و گویش‌های بین‌المللی در بستر مدرسه‌ها. این سختی ماندن و ساختن چقدر رنج داشت که معلق بودن، این‌همه نداشت.</description>
                <category>Roghayeh Baghbahari</category>
                <author>Roghayeh Baghbahari</author>
                <pubDate>Sat, 25 May 2024 19:54:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدل حقیقت آزادی چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@rbaghbahari/%D8%A8%D8%AF%D9%84-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-kdmha0fwj4ar</link>
                <description>آزادی بحث انتخاب است.حتی بتوانیم دلبخواهی در دموکراسی زندگی کنیم. به دست آوردنش ممکن نیست، چون این‌ها وقتی می‌خواهند رفاه همگانی را رقم بزنند، شاید آن رفاه حتی انتخاب من نباشد. مثل مدرسه رفتن شاید زندگی قبیله‌ای آرمان من باشد. آیا برای من هم فرصتی تعبیه خواهد شد؟ آیا در این دموکراسی برای ذهنیت من هم جای قانونی وجود دارد؟ سبک نوشتن من یا حداقل سبکی که دوست دارم بنویسم یا فکر می‌کنم که این سبکی می‌نویسم، جستار است.  نه به خاطر اینکه در چهارچوبی نباشم، اساساً به خاطر این‌که  فکر می‌کنم در بند نوشتن خیلی من را ارضا نمی‌کند. دوست دارم با طبیعت خودم جلو بروم، من از تمام گونه‌های دیگر روی زمین منحصربه‌فرد تجربه داشته‌ام، دقیقا مثل همه. آزادی برای من یعنی اینکه این انحصار را باز تعریف کنم. بتوانم بروزش بدهم، هر آن چیزی که در زاویه دید من می‌گذرد. این روزها کار من شده‌است اینکه، پای حرف‌هایی که به گوشم می‌خورد و ارزش نوشتن دارند یا سه‌نقطه بزارم و یا علامت تعجب. الآن باید بروم تحقیق کنم که معنای قراردادی آن‌ها چیست؟ اما دلم می‌خواهد با واژه دوست‌داشتنی این روزهای خودم جلو بروم من می‌خواهم &quot;شهودی&quot; برای خودم تبیین کنم که چرا؟ علامت ! و ... حیرت است که باعث تعجب می‌شود، یعنی بدن من واکنش نشان داده است راجع به آن مطلب و تحسین من را این‌گونه ! برانگیخته و ... یعنی ازنظر من مطلب می‌تواند که ادامه داشته باشد و تمام حرف‌های جهان بازخورد دارند. البته ممکن است که این تعریف من ناشی از دانسته‌های محدود دوران مدرسه باشد، راجع به علامت تعجب و سه‌نقطه یعنی ما در این حد نمی‌توانیم آزادباشیم. چون اگر ما برده نباشیم که دیگر در جهت منافع اندوخته گران هم سو نمی‌شویم. ما در شبکه‌های مجازی هر آنچه دل‌تنگمان بخواهد را که پست نمی‌کنیم آنچه را پست می‌کنیم که برای ما محبوبیت بخرد و تجربه انسان بهتر بودن را در چشم دیگران برای ما به ارمغان بیاورد. من در این سالن مطالعه که آدم‌های آزاداندیش باید در آن حضورداشته باشند، وابستگی‌ها را و نشانه‌های گره‌خورده به فضاهای دیگر را می‌بینم. مثل استایل‌هایی که ترند هستند، اگر این گره‌ها ما را تابع نکرده است پس چیست؟ لپ کلام را بگویم آنجایی که کشیدنی تر است را. من فکر می‌کنم همه ما تحت تأثیر هستیم و آزادی تنها واژه‌ای است که خلاصی‌آور از این وضعیت است. اما به‌طور نمادین و تنها با حس ارضا شدن از اینکه ما خودمان انتخاب‌گر هستیم، در واقعیت نیستیم. ما فقط در میان انتخاب‌های موجود می‌توانیم برگزینیم، بدل حقیقت آزادی با واقعیت رقص شاید باطل شود. خیلی چیزها هستند که در سیطره هر قوم شکل گرفتند و نوع پیداکرده‌اند مانند غذاها و آداب و رقص هم یکی از این‌هاست. نیازهای ما فراوان است، و برطرف‌کننده هم بسیار است. یکتاپرستی از بیگانه‌پرستی که بهتر است. اصلاً خدا را آنی در نظر بگیریم که برای من مقدور کرده است در این اقلیم و با این مواد غذایی، این خلق‌وخو را کسب کنم. در کتاب ذهن توسعه‌یافته و گندزدایی از مغز حرف‌های من را پر و بال داده‌است. یکی می‌گوید که ذهن ما درجایی بیشتر شکوفا می‌شود که توسعه و پرورش‌یافته یعنی محل زندگی گذشته، حالا ما مهاجر شویم. دیگری می‌گوید که خوردوخوراک ما تأثیر می‌گذارد بر اینکه چطور بیندیشیم، حالا ما گیاهخواری پیشه کنیم روزی از پستان تغذیه‌شده‌ایم اصلا شیرخام خورده هستیم. به درودیوارهای شهرمان نگاه کنیم و به ویدیوهایی که اگر پلاک ماشین ایرانی و یا چهره ایرانی در آن نباشد متوجه نمی‌شویم کجاست. وطن است یا بلاد غربت، خوب چرا این‌قدر ما را شبیه به یکدیگر می‌خواهند در کدام قرون گذشته انسان بدین‌سان شباهت به یکدیگر داشت. خب چرا نباید اگر بنا به بردگی باشد ؟بنده آنکه ما را متنوع خواسته نباشیم؟ همان‌طور که در رقص‌های محلی تجلی دارد ازادی، مخالف آن هم بیگانه‌پرستی، چه خارجی باشد چه داخلی، چه رئیس قبیله باشد چه خان، همه این‌ها بیگانه‌ هستند.</description>
                <category>Roghayeh Baghbahari</category>
                <author>Roghayeh Baghbahari</author>
                <pubDate>Tue, 21 May 2024 10:34:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانش آموز یا برده؟</title>
                <link>https://virgool.io/@rbaghbahari/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D9%87-yycbzgobbb38</link>
                <description>ذهن من خیلی فرار است. اما اگر واقعاً تندتر از این بنویسم دیگر قابل خوانش مجدد نیست. حتی توسط خودم، چه برسد به دیگری. البته شاید دست خط بد من یک مکانیسم دفاعی برای دو وجه در کودکی بوده است. یک اینکه کسی را نداشتم تا با او حرف بزنم، پس می‌نوشتم. شاید می‌خواستم جوری بنویسم که کسی هم اگر دسترسی به نوشته‌هایم پیدا کرد، نتواند درست آن‌ها را بخواند. دلیل دوم برای دست خط بد من، اینکه کلاس دوم معلم بسیار مهربانی داشتیم. اما یک روز که از بد حادثه بعد از آن‌همه زیر جواب دادن و پای تخته در رفتن جان سالم به دربرده بودم. آن روز یکی از معاون‌ها، ممکنه پرورشی بوده باشد. شایدم ذهن من تابع ذهنیت جمع دوست دارد فکر کند که پرورشی بوده است. خلاصه به‌جای معلم آمد سر کلاس و من را خواست پای تخته گچی.و بعدش گفت بنویس. من سال‌های آخر استفاده از تخته گچی بودم. هیچ‌وقت مثل بقیه، سال‌های ورود به مقطع‌های تحصیلی یادم نیست. فقط میدانم که ۹۴ دانشگاه رفتم و بقیه رو باید هر وقت لازم شد حساب کنم. وقتی رفتم پای تخته به من املا گفت که بنویسم و من بین ح ر و ف دستم را برمی‌داشتم. تا حرف بعدی را به آن بچسبانم. آخر من عاشق کارتون و بازی در کوچه و خانه همسایه این‌ها بودم. مشق‌ها را در حد ضرورت می‌نوشتم. خلاصه اینکه اگر ریحانه که از همه ما درشت‌تر بود، هرروز سر صف جابجا نمی‌شد به مقطع و پایه پایین‌تر. شاید هیچ‌وقت انقدر ترس به من رخنه نمی‌کرد و در حد نمره معقول هم‌درس نمی‌خواندم. چون خانواده من خیلی زمان نداشتند که بیایند مدرسه و عذر من را موجه کنند. مدت‌زمان طولانی مجبورم کرد انقدر بنویسم و پاک‌کنم پای تخته، که دیگر دستم را برندارم موقع نوشتن حروف کلمات. نمی‌دانم آخر پیروز شد بر من یا نه. اما خب من هیچ‌وقت حتی همین‌الان بعضی کلمات را نمی‌توانم یکسره بنویسم. خانم روبه‌رویی خیلی نسبت به کارش جدیت دارد. دلم می‌خواهد بدانم دارد چه‌کار می‌کند. یک ایده درخشان، من می‌توانم آدم‌ها را توصیف کنم. مثل عکاس‌های خیابانی، نوازنده‌های خیابانی، نویسنده خیابانی بشوم. و بعد مطالبم را به آن‌ها ارائه بدهم، که از دید یک آدم غریبه از بیرون چطوری به نظر می‌رسند. اما خوب من دست خط بدی دارم اگر تایپ کنم هم چطور به آن‌ها بدهم، برایشان ایجاد مزاحمت می‌کند. پس باید روی دست خطم کارکنم تا حداقل گاهی بهتر بنویسم. گاهی که عموم می‌خواهند  من را بخوانند. یعنی خودشان را از نگاه من بخوانند. باید برای اولین مخاطبم بنویسم. که نویسنده‌های خیابانی نداریم چون معمولاً دستخط‌هایشان بد است. برای اینکه که ذهنشان می‌خواهد سریع‌تر از دست بنویسد. این نوشتن‌ها می‌دانم که به من کمک می‌کند، تا ذهنم را بهتر بیاورم روی کاغذ. اما هیجان بازوهای من را قفل کرده است یعنی انگار یک انسان نخستین که گرگ به او حمله کرده است.وقتی به ایده‌ام فکر می‌کنم. خیلی خوشحالم نسبت به بقیه احساس خیلی راحتی دارم چون من دارم آزادانه می‌نویسم اما آن‌ها در حصار هدفی قرار دارند و هدفی که جلوی راهشان است. نمی‌گذارد که خارج از چهارچوب عمل کنند. اما من هدفی ندارم و فقط آمدم که بنویسم. برای همین‌الان دستم را زیر سرم گذاشتم و دارم با لبخند کنترل‌شده‌ای می‌نویسم. چرا من فکر می‌کردم که نوشتن را دوست ندارم؟ انگار همه کتابخانه پر از سکوت، برایشان جالب است و خنده‌آور یا اضطراب‌آور، چون‌که کاری حتماً مهم را انتظار می‌کشند. یا مسخره می‌کنند و یا حتی شاید هم درک نمی‌کنند. اینکه چرا انسان ناطق جایی باید بسازد به نام سالن مطالعه که در آن از تنها مزیت انسانی‌شان استفاده نکند. اما اشتباه اینکه حرف زدن فقط صدا نیست. بلکه این آدم‌ها با دست و چشم و ذهن‌هایشان حرف می‌زنند. حتی گاهی به زبان دیگر. دلم نمی‌خواهد جایم را عوض کنم خانم روبه‌رویی به من حس فانتزی صفحات اینستاگرامی را می‌دهد. جدیتش باعث می‌شود من هم ادامه بدهم. حس افتخار از آزاد بودن دارم باوجوداینکه باید ساعت ۶ خانه باشم به خاطر مامانم،  به خاطر اعتقادم روسری سرم کردم، مانتو بلند پوشیدم و به خاطر محدودیت مالی ناهار با خودم آوردم. اصلاً دلیل آمدنم به کتابخانه این است که من اتاق ندارم. پس چرا من احساس آزادی می‌کنم؟ برای اینکه از پس تمام این بهانه‌ها توانستم خودم را پیدا کنم. این سرخوشی من است که دستش می‌رود زیر سرش و می‌نویسد. چون بعد از ۱۸ سال درس در نظام آموزشی و طی دو سال بیکاری بالاخره موقعیت دلخواه خودش را پیداکرده است. این شکفتن در دل محدودیت برای من انگار دانه‌های نخود و لوبیایی است، که هفته پیش‌کاشتم و الآن قدشان از گلدان در نظر گرفته‌شده دارد بلندتر می‌شود. من متعلق به مدرسه نبودم و سال ورود و خروجم را یادم نیست. پسرها طبقه بالا هستند نمی‌دانم اگر بودند این میزان راحتی بود یا نه. یا شایدم چون نیستند آدم فکر می‌کند، که اگر باشند یعنی احساس معذب بودن داشتن. وگرنه اگر بودند خب تا حالا باید به گفته منتقدان جامعه، حضورشان عادی شده بود. راحتی جایش را به معذب بودن می‌داد. اما این برای انسان‌هایی که هنوز بوی خون و گوشت حالشان را خوب می‌کند، جواب نمی‌دهد. چون غریزه یعنی بقا و بقا هم یعنی جفت‌گیری در فرهنگ وحش. انگار من فرهنگ را مقابل حیات‌وحش می‌دانم. البته چیزی که انقدر مقابل باشد، که حتی دلش نخواهد پایش را از حدومرز خودش فیزیکی و ذهنی فراتر بگذارد، بازدید و یا فتح کنند. مقابل یعنی مبارزه با غریزه، یعنی من دنباله‌رو نیستم من آزاد هستم. چرا عاشق شدن و حتی فرزند آوری باعث نمی‌شود آدم‌ها یاد بگیرند که منیت را کنار بگذارند. هنوز دنبال خودی نشان دادن هستند. شاید چون خالق پشت عشق‌شان هنوز شناخته‌شده نیست . من نوشتن را خیلی دوست دارم. انقدر که موقع درس خواندن هم دوست دارم خلاصه‌نویسی کنم. و از تمام تکالیف آن دوران رونویسی را به خاطر می آورم، که کاش هنوز بود.</description>
                <category>Roghayeh Baghbahari</category>
                <author>Roghayeh Baghbahari</author>
                <pubDate>Sat, 18 May 2024 11:09:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع با مقدمه</title>
                <link>https://virgool.io/@rbaghbahari/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87-amun3zq8rg6s</link>
                <description>آذر کتاب‌خانه ساعت ۱۱:۲۹ دقیقه است. که من الان نشسته ام در کتابخانه. توقع داشتم که خلوت‌تر باشد. اما خوب با این وجود خیلی ساکت است. تیپیکال آدم ها لپ تاپ یا مک بوک دار هستند. یعنی مثل اونایی که می‌خواهند برای دکترا بخوانند، برای مهاجرت. نمی‌دانم چرا همچنان استرس دارم چیزایی که در رویای من بوده اند به حقیقت پیوسته اما من بیش از حد نرمال استرس بی‌دلیل دارم.کتابخانه ای با ادم های مستعد و جدی و سکوت. واقعاً جو اینجا باب نوشتن است. قرار بود توی این برگه‌ها فقط چیزهای درست و درمون بنویسم، اما الان مجبورم برای کاهش استرسم مثل همیشه فقط بنویسم. و خوب چه چیزی از این بهتر که جامعه مورد نقد من الان روبروی من نشسته است. واقعا به خاطر چی انقدر استرس داری؟ نباید به چیزی دست بزنی فضول خانم که باعث صدا بشه! چرا به خاطر کوچک‌ترین حرکتت ترس از قضاوت داری؟ چرا فکر می‌کنی که هر کسی اینجاست قطعاً از تو بالاتره؟ مجبورم از هرچی توی ذهنم رد میشود مثل همیشه از کودکی تا الان بنویسم تا ذهنم خالی شود. کاش می‌توانستم کتابچه کلاس دوممو پیدا کنم. یا کاش می‌توانستم دفترچه خاطراتمو که داخلش راجع به باباحاجی نوشته بودم را پیدا کنم.  حالا فکر نکنند من اومدم اینجا که مثل توی کلیپ‌های اینستاگرامی فقط بخورم و فانتزی باشم و بنویسم و برم؟ اینا می‌دونن که من فست بودم و الان دیگه تمام شده و این ساعت من مجبورم که چند تا دونه آجیل بخورم؟ اصلاً اینا به من نگاه می‌کنند؟ خوب اگه می‌کنند و کنجکاوی می‌کنند. پس قضاوت اونا حتی از ذهن فانتزی من بدتره! چون من راجع به خودم حس فانتزی دارم و اونا راجع به من حس قضاوت یعنی می‌فهمند که این جعبه فلزی مستطیلی نیمه خالی از تنقلات سالم در واقع مال عطر بوده؟ خوب بفهمند من که دارم از وسیله‌های موجود بهترین استفاده رو می‌کنم. پس دیگه چرا باید قضاوت بشم؟ خیلی دوست دارم این مطالب تو مقدمه یا پیشگفتار بیارم برای اینکه بگم نویسندگی چقدر به روح و روان کمک می‌کنه و من اول که شروع کردم راجع به چی نوشتم؟</description>
                <category>Roghayeh Baghbahari</category>
                <author>Roghayeh Baghbahari</author>
                <pubDate>Mon, 22 Apr 2024 19:31:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بقاء</title>
                <link>https://virgool.io/@rbaghbahari/%D8%A8%D9%82%D8%A7%D8%A1-v2pzlb7pkdkd</link>
                <description>یا رفیقیه گیاه تا وقتی که توی آبه، امکان چند شاخه شدنش کمه به خاطر اینکه خاک می‌خواد، اما ممکنه که جونه بزنه و ریشه بده اما این از خاصیت خودشه نه مهارت من باغبون، حالا وقتی با جمله بچه روزی‌ش با خودش میاره مواجه میشم، همچین حسی بهم دست میده که انگار فرزندی متولد می‌کنیم و درون آب قرار میدیم. چون اکثر ما آدم ها هنوز خودمون در خاک مناسب برای رشد قرار نگرفتیم، گیاه در آب قلمه مناسبی نداره پس چرا ما آدم ها اینکارو می‌کنیم؟ حتی درست ترین انسان های بزرگی که ما ازشون یاد می‌کنیم؟ چی بوده که اون‌هارو ماندگار کرده؟ میزان فرزندآوری؟ یا میزان راز و نیاز با خدا؟ نه بلکه درکی که اونا از رسالتی که آدمیزاد به خاطرش روی زمین اومده.اگر ما قرار نباشه دنیا رو جای بهتری کنیم و ثابت کنیم به خدا که ارزش اینهمه هستی داشتیم؟ پس برای چی باید زندگی کنیم؟ خدا هزاران فرشته تسبیح گوی داره که یکی از اون ها به خاطر ما رانده شده ، پس ما ارزشی بیش از اینها داریم. اگر قرار با شه ما بدون خرد فقط تولید مثل کنیم پس با حیوانی که 99% شبیه ماست چه فرقی داریم؟ خدا خودش میگه پیامبر هارو از میان شما برگزیدم، یعنی انسان های بودن شبیه به ما و از جنس ما و زایده آدمیزاد بودن، چرا خدا ملائکه رو برای هدایت ما نفرستاد؟ باورپذیری اونا که راحت‌تر بود، چون این امر داره به ما میگه انسانیت بر روی زمین برگزیده‌س نه شخص ! نشانه رسالت پیامبر ها در زمین معجزه های اونا بوده، مگه همه ما انسان ها کم معجزه داشتیم؟ آیا تاسیس بزرگترین مرکز درمان کودکان سرطانی در خاورمیانه در کشوری با اقتصاد نه چندان مطلوب توسط یک بانو ؟ معجزه نیست؟ آیا انسانی که حجمی با تن ها وزن رو به آسمان یا حتی فضا میفرسته؟ معجزه‌گر نیست؟ اگر پیامبران انسان های خاصه بودند برای کمک کردن به ما برای درک بهتر ارزش های وجودی خودمون بودند در روزگاری که هنوز توانایی های ما انقدر که باید مشخص نشده بود. چرا از 1400 سال پیش تاکنون دیگه پیامبری نیست؟ چون ما خودمون معجزه‌گری یاد گرفتیم! چرا نمی‌خوایم باور کنیم آدمیزادی که با وجود اینترنت هنوز خودش نشناخته ؟ با معجزه هیچ پیامبری قرار نیست بیدار بشه؟ اگر اینهمه پیشرفت قرار نیست مارو از خواب غفلت بیدار کنه؟ پس کدوم معجزه از کدوم پیامبر ناشناخته میتونه؟این باور اشتباه ماست که فکر می‌کنیم بقا ما در گرو فرزندان ماست، رستم به ما میگه مرام پهلوانی اثرش از پادشاهی موروثی بیشتر، حتی اگر قاتل تنها پسر خودت باشی. چرا بعضی حیوانات با نام خاص در تاریخ ماندگار شدن؟ چون ذره ای از رسالت انسانی درک کردن، حالا خود ما که آدمیزاد هستیم؟ چقدر به فکر خصایص انسانی خودمون هستیم؟ انسان وقتی سیب ممنوعه رو خورد، از توانایی های جسمی خودش آگاه شد و بعد زمینی شد. پس اگر ما بخوایم دوباره بهشتی باشیم، باید از هر چیزی که از سر غریزه در ما به وجود اومده فاصله بگیریم، ثابت کنیم گه ارزش اون 1% تفاوت رو داشتیم، چرا با فرزندآوری نابجا؟ به دنبال بقا یک اسم و رسم زمینی هستیم؟ فرزندی انسانیت دارد که از دل خاک برآمده باشد، فرزندی که بدنبال نیاز به رشد انسان بودن در این دنیا وجود دارد، چه نیازی با ماندگاری اسم خود بر روی زمین دارید؟ اگر خود را بهشتی و آسمانی می‌دانیم؟ اگر فرزند من از نسل آدمیزاد و برای فرایند رشد انسانیت باشد چه فرقی می‌کند که مال من باشد یا انسانی دیگر؟ماندگاری انسان ها به خاطر انجام رسالت آنهاست، انسانی های که کیفیت آدمیزاد را بالا برده‌اند و نه کمیت آن‌را، انسانیت به آدم های بی جا و مکان که اصالت انسانی خود را نمی‌شناسند و دلیل وجود خود را نیازی از سر غریزه و حس قطعیت والدین خود می‌دانند نیاز ندارد. ما از خاک رسته‌ایم و قبل از هر چیز باید به فکر کاشتن خود بر روی زمین باشیم، بعد از رشد بارور شویم. اگر ما فرزندی در آب به دنیا آوریم، اگر حتی به مقام انسانیت برسد از ذات خود اوست نه از توانایی ما، اگر ریشه های ما در خاک باشد میتوانیم سر بر آسمان برآریم و جاودانه شویم.به نظرتون چرا آدم ها برای خودشون اسم تخلص یا کنیه انتخاب می‌کنن؟</description>
                <category>Roghayeh Baghbahari</category>
                <author>Roghayeh Baghbahari</author>
                <pubDate>Sun, 30 May 2021 23:15:31 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>