<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بازنشستۀ بانک</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rbankemployee</link>
        <description>خاطرات یک بازنشستۀ بانک</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:16:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/53640/avatar/eiEDut.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بازنشستۀ بانک</title>
            <link>https://virgool.io/@rbankemployee</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هَی!</title>
                <link>https://virgool.io/@rbankemployee/%D9%87%D9%8E%DB%8C-fxc4glmwg7tm</link>
                <description>در شعبه‌ای به‌عنوان مسئول صندوق مشغول به کار بودم. ابلاغی به شعبه اومد که شخصی رو به‌عنوان مسئول خدمات معرفی کرده بود. من صبح‌ها با سرویس سر کار می‌رفتم و زودتر از دیگران به شعبه می‌رسیدم و به همین خاطر کلید شعبه دست من بود. صبح که اومدم دیدم یک نفر جلوی شعبه چمباتمه زده. ازش پرسیدم «چرا اینجا نشستی؟» گفت «هَی!؟» پرسیدم اسمت چیست و مابقی سؤال‌ها. فهمیدم همشهری خودم است. در شعبه رو باز کردم و گفتم «اول برو سماور رو روشن کن، بعد دستمال بردارو روی میزها رو تمیز کن.» مجدداً گفت «هَی!؟» به‌ش گفتم «هر کس صدات زد بگو بله.» گفت «هَی ... بله!» بعد از اون دیگه یاد گرفته بود و مرتب تکرار می‌کرد «بله، بله، بله!»</description>
                <category>بازنشستۀ بانک</category>
                <author>بازنشستۀ بانک</author>
                <pubDate>Sat, 28 Sep 2019 20:02:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفیق ناباب</title>
                <link>https://virgool.io/@rbankemployee/%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%A8-kmo3txzfmjlu</link>
                <description>بعد از سفر کرمانشاه (همکار چُرتی)، من و همکارم اخلاقمون با هم جور شده بود و قرار بود به مسئول اداره بگیم که ما رو با هم به مأموریت بفرسته. من اون زمان مجرد بودم و دوست داشتم که به مأموریت‌های شهرستان برم. بعد از چند شعبۀ داخل تهران، به ما مأموریت دادن که به استان مازندران، گلستان و خراسان بریم.همکارم در گنبد آشنا داشت. یه روز این آشنای همکارم ما رو دعوت کرد که بریم آشوراده. سوار قایق شدیم و به اونجا رفتیم، اول کمی گشت زدیم و بعد رفتیم رستوران شیلات برای ناهار. سه پرس ماهی سفارش دادیم، صاحب رستوران به ما گفت که نمی‌تونید بخورید اما ما به حرفش گوش نکردیم و سفارش دادیم. وقتی غذا رو آورد، دیدیم خیلی زیاده و سه ‌نفری حتی نتونستیم یه پرسش رو هم تموم کنیم. برای همین دو پرس دیگه‌اش رو با خودمون بردیم.شب، آشنای همکارم ما رو دعوت کرد به خونه‌اش. بعد از خوردن چای، دیدیم که داره توتون سیگارها رو خالی می‌کنه. بعد دوباره سیگارها رو پر کرد و نفری یه دونه به ما داد. من اون زمان حتی سیگاری هم نبودم و نمی‌دونستم این چی هست. پُک اول رو که زدم، دیگه نفهمیدم چی شد، فقط می‌دونم که اتاق، لوستر و سقف دور سرم می‌چرخید. دیگه نتونستم بشینم، دراز کشیدم و چشمم رو بستم، اما تا چشمم رو باز می‌کردم دوباره همه‌چی دور سرم می‌چرخید. دیگه خوابیدم و صبح روز بعد هم دوباره برای ادامۀ کار به شعبه رفتیم. هنوز هم که هنوزه نمی‌دونم تو اون سیگار چی بود.</description>
                <category>بازنشستۀ بانک</category>
                <author>بازنشستۀ بانک</author>
                <pubDate>Mon, 02 Sep 2019 22:21:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همکار چُرتی</title>
                <link>https://virgool.io/@rbankemployee/%D9%87%D9%85%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%86%D9%8F%D8%B1%D8%AA%DB%8C-ybhd626ea69z</link>
                <description>به بازرسی منتقل شده بودم و چند روز در جلسات توجیهیش شرکت کرده بودم. وقتی نوبت به مأموریت‌ها رسید، با یکی از افرادی که در اون جلسات شرکت داشت اعلام کردیم که می‌خوایم با هم به مأموریت‌های شهرستان بریم.اولین مأموریت به کرمانشاه بود. روز قبل از سفر رفته بودم کوه و دیروقت برگشته بودم خونه، شبش رو هم با دوستانم بودم و تا صبح بیدار مونده بودیم.صبح به ترمینال رفتم. همکارِ همسفرم در ترمینال بود. سوار اتوبوس شدیم به مقصد کرمانشاه.من که حسابی خوابم می‌اومد تا اتوبوس حرکت کرد خوابم برد. بعد از مدتی همکارم بیدارم کرد که چای بخورم. چای رو خوردم و دوباره خوابیدم. به زنجان رسیدیم، همکارم من رو بیدار کرد گفت «وقت ناهاره. پیاده شو بریم ناهار بخوریم.» رفتیم  ناهار خوردیم و مجدد سوار اتوبوس شدیم. به‌محض سوارشدن دوباره خوابم برد تا خود کرمانشاه.این همکارمون که دوست داشت مرتب با هم گپ بزنیم، وقتی از اتوبوس پیاده شدیم، شروع کرد به فحش دادن، البته به اداره، نه به من. می‌گفت «این ادارۀ فلان فلان‌شده هم یه آدم چُرتی رو با من فرستاده!»  بالاخره به سرپرستی رفتیم و خودمون رو معرفی کردیم. کلید آپارتمان رو گرفتیم و، بعد از کمی استراحت، رفتیم بازدید از شهر و شام رو هم بیرون خوردیم.وقتی به آپارتمان برگشتیم، من چون تمام طول روز خواب بودم، دیگه خوابم نمی‌برد. رفتم چای درست کردم و دو تا لیوان ریختم. موقعی که از آشپزخونه برگشتم، دیدم همکارم خوابیده. بیدارش کردم و گفتم «چای درست کردم.» چای رو خورد و دوباره خوابید.بعد از مدتی، دوباره چای ریختم و مجدد بیدارش کردم. دیگه از کوره در رفت و گفت «بابا من غلط کردم، بذار بخوابم.»منم دیگه حرفی نزدم و خودم هم کم‌کم خوابم برد.پ.ن: البته بعدها با هم دوست شدیم و همۀ مأموریت‌های شهرستان رو با هم رفتیم.</description>
                <category>بازنشستۀ بانک</category>
                <author>بازنشستۀ بانک</author>
                <pubDate>Sun, 25 Aug 2019 18:14:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معذرت‌خواهی</title>
                <link>https://virgool.io/@rbankemployee/%D9%85%D8%B9%D8%B0%D8%B1%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-fkvhdejki0mb</link>
                <description>در ادامۀ خاطرۀ چپ‌دست باید بگم که اون زمان رئیس شعبه به این همکار ما هیچی نگفت و اصلاً توبیخش نکرد.زمان گذشت تا این رئیس شعبه به شعبۀ دیگری منتقل شد. یک روز همۀ همکارها جمع شدیم و شیرینی و گل گرفتیم تا به دیدنش بریم. این همکار چپ‌دستِ ما هم گفت که «منم باهاتون می‌آم.»حرکت کردیم و به شعبۀ جدید رسیدیم. رئیس شعبه خیلی خوشحال شد. زمان خداحافظی، همکار ما به رئیس شعبه گفت که «می‌شه یه خواهشی کنم؟»رئیس شعبه گفت: «بگو.»گفت: «یه چک بزن تو گوشم، راحت شم. یه غده تو گلوم گیر کرده.»رئیس شعبه هم باهاش روبوسی کرد و ما هم خدافظی کردیم و رفتیم.هر جا هست خدا نگهدارش باشه، رئیس خیلی خوبی بود.</description>
                <category>بازنشستۀ بانک</category>
                <author>بازنشستۀ بانک</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2019 23:18:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چپ‌دست</title>
                <link>https://virgool.io/@rbankemployee/%DA%86%D9%BE%D8%AF%D8%B3%D8%AA-okq9menrmvis</link>
                <description>همکار خدماتی ما چپ‌دست بود. یک روز نوبت قطع آب آن منطقه هم‌زمان با بستن شعبه بود. رئیس شعبه موقع رفتن گفت «آقای ص، موقع رفتن شیر آب‌ها رو ببند، بعد برو.» همکار خدماتی ما هم گفت «چشم» و رئیس شعبه رفت. چند دقیقۀ بعد باز رئیس شعبه از منزل زنگ زد و گفت «یادت نره شیر آب‌ها رو ببندی»، همکار ما هم گفت «چشم.»موقع رفتن، این همکار ما، چون چپ‌دست بود، همۀ شیر آب‌ها رو، به‌جای بستن، باز کرده بود و چون آب هم قطع بود متوجه این کار نشده بود.صبح روز بعد، من طبق معمول اومدم سر کار و دیدم کف شعبه پر از آب شده. چون آبدارخانه طبقۀ بالا بود، سقف خراب شده بود و گچ‌ها روی میز ریخته بود. خلاصه همۀ اسناد با گچ و آب قاطی شده بود.تا شروع کار، کفشم رو درآوردم و پاچه‌ها رو زدم بالا و شروع کردم آب رو از کف شعبه خالی کردن. این همکار ما هم انقدر ترسیده بود من رو قسم داد تا وساطت بکنم که رئیس شعبه گزارش نده و به‌خاطر سهل‌انگاری اخراج نشه.آخرش هم این همکارمون، با وساطت تعدادی از همکارا، بخشیده شد و به کار خودش ادامه داد.</description>
                <category>بازنشستۀ بانک</category>
                <author>بازنشستۀ بانک</author>
                <pubDate>Sat, 10 Aug 2019 22:32:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>املت</title>
                <link>https://virgool.io/@rbankemployee/%D8%A7%D9%85%D9%84%D8%AA-bd4ogtv5kbiy</link>
                <description>اون زمان اسکناس 200‌تومانی تازه چاپ شده بود. یک روز ناهار رو از خونه نبرده بودم. حدود ساعت 11 همکار خدماتیمون رو صدا کردم و یک اسکناس 200تومانی به‌ش دادم و گفتم «برو املت درست کن که دونفری بخوریم.» آن‌موقع تخم‌مرغ شانه‌ای 30 تومان بود و نان هم ارزان بود.ساعت 12 شد و خبری نشد، ساعت 1 و 2 شد... رفتم آشپزخونه و دیدم به اندازۀ یک تشت املت درست کرده. نمی‌دونستم چی بگم؛ هم گرسنه‌ام بود، هم پولم رفته بود و هم خنده‌ام گرفته بود. ازش پرسیدم «پول‌ها رو چی کار کردی؟» گفت «خودت گفتی با این پول یه املت درست کن!»</description>
                <category>بازنشستۀ بانک</category>
                <author>بازنشستۀ بانک</author>
                <pubDate>Sat, 03 Aug 2019 23:49:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازار جدید</title>
                <link>https://virgool.io/@rbankemployee/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-e6of6wc6ieoj</link>
                <description>یک مشتری داشتیم تو بانک که هر چی تو دنیا تولید می‌شد -مخصوصاً محصولات اروپا، آمریکا، ژاپن و کره- تو فروشگاهش پیدا می‌شد. همیشه هم مغازه‌اش شلوغ بود. واسم سؤال بود که چطوری این کار رو می‌کنه. تا اینکه فهمیدم حدود ده تا ماشین‌نویس داره و مرتب به شرکت‌ها و تولیدکنندگان فکس می‌زنه و می‌گه «من تاجرم. یه نمونه از کالاهای تولیدی رو برایم بفرستید.» تولیدکننده‌ها هم که فکر می‌کردند یک بازار جدید پیدا کرده‌اند سریعاً محصولشون رو، بدون هزینه و با پست، می‌فرستادند و این تاجر هم این محصولات رو تو فروشگاهش می‌فروخت و سود کلانی به دستش می‌اومد.</description>
                <category>بازنشستۀ بانک</category>
                <author>بازنشستۀ بانک</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jul 2019 18:29:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدشانسی</title>
                <link>https://virgool.io/@rbankemployee/%D8%A8%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B3%DB%8C-eigoxcctunc2</link>
                <description>هر چند وقت یک‌بار، آخرای وقت که می‌خواستیم حساب‌های بانک رو ببندیم و از شعبه بریم، با هفت هشت نفر از همکارها قرعه‌کشی می‌کردیم و قرار این بود که اسم هر کسی درومد برای همه بستنی، آب‌میوه یا ... بخره. همیشه کلک می‌زدیم و روی همۀ کاغذها اسم یکی از همکارها رو می‌نوشتیم و به‌ش می‌دادیم که خودش قرعه‌کشی کنه. این همکارمون هم که قرعه رو برمی‌داشت همیشه می‌گفت که «چقدر من بدشانسم» و هیچ‌وقت هم به این مسئله شک نکرد!</description>
                <category>بازنشستۀ بانک</category>
                <author>بازنشستۀ بانک</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jul 2019 19:42:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آب‌نبات</title>
                <link>https://virgool.io/@rbankemployee/%D8%A2%D8%A8%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%AA-ibbcdbabc72h</link>
                <description>نیروی انتظامی و ارتش از بانک حقوق دریافت می‌کردند. واریز حقوق بازنشستگانشون هم قبل از واریز حقوق شاغلین بود و معمولاً بین بیستم تا بیست‌وپنجم هر ماه فیش‌هاشون رو می‌آوردند و ما امضا می‌کردیم و مبلغ رو تحویل می‌دادیم.یک ماه، حقوق بازنشستگان در بازۀ تعیین‌شده نیامده بود. یکی از بازنشسته‌ها به من مراجعه کرد و تقاضای حقوقش رو کرد. منم گفتم «پدرجان، حقوق نیومده» و مشغول کارم شدم که یک‌دفعه با دست به سر من کوبید! منم سرم رو بالا کردم و فقط نگاهش کردم.ماه‌های بعد، هر موقع که می‌اومد شعبه، من سرم رو می‌انداختم پایین و نگاهش نمی‌کردم، و اون هر دفعه می‌اومد و یک آب‌نبات می‌ذاشت روی میز من و می‌رفت و تو صف می‌ایستاد تا حقوقش رو بگیره.</description>
                <category>بازنشستۀ بانک</category>
                <author>بازنشستۀ بانک</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jul 2019 20:59:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جعبۀ شیرینی</title>
                <link>https://virgool.io/@rbankemployee/%D8%AC%D8%B9%D8%A8%DB%80-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-jha9lzqhmvf1</link>
                <description>اواخر اسفند بود و مشتریان بانک هر کدوم به‌نحوی که دلخواه خودشون بود، برای تشکر از زحمت‌ همکارها، کاری می‌کردند.یک مشتری داشتیم که قنادی داشت و یک روز با یک جعبۀ شیرینی به شعبه اومد. همکارمون هم ازش تشکر کرد و جعبه رو روی میز معاون شعبه گذاشت. مشتری هم صبر کرد و چیزی نگفت، تا اینکه بالاخره به همکارمون گفت: «داخل جعبه پوله، می‌خوام به حسابم واریز کنم.»ما هم شرمنده شدیم و سند واریزی رو تحویل مشتری دادیم.</description>
                <category>بازنشستۀ بانک</category>
                <author>بازنشستۀ بانک</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jul 2019 23:41:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشق شب</title>
                <link>https://virgool.io/@rbankemployee/%D9%85%D8%B4%D9%82-%D8%B4%D8%A8-xiky5s16iopx</link>
                <description>   یک زمانی در بانک، ثبت حساب جاری هم در کارت بود و هم در دفتر، یعنی یکی از همکارها فعالیت حساب جاری رو در کارت و یک نفر دیگه در دفتر ثبت می‌کرد. در یکی از شعبه‌ها، همکاری که دفتر رو می‌نوشت خیلی بدخط بود طوری که اعداد 4،3،2،1 و 9،6 از هم قابل تشخیص نبود. من تازه به این شعبه منتقل شده بودم. وقتی که خودم رو به رئیس شعبه معرفی کردم، یک کاغذ و خودکار به من داد و گفت «از 1 تا 10 بنویس.» من تعجب کردم و مشغول نوشتن اعداد شدم و به رئیس شعبه تحویل دادم. بعد به من گفت «برو دفتر حساب جاری رو تحویل بگیر و بنویس.» من هم این کارو کردم.  رئیس شعبه هم اون همکار رو صدا زد و به‌ش گفت: «شما فقط سندها رو جمع بزن، و برای مشق شبت، شب‌ها از 1 تا 10 یه صفحه بنویس و برایم بیار.» این همکار ما هم هر شب این مشق رو می‌داد به پسرش که برایش بنویسه و روز بعد تحویل رئیس شعبه می‌داد.</description>
                <category>بازنشستۀ بانک</category>
                <author>بازنشستۀ بانک</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jul 2019 21:02:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاشق چای‌خوری</title>
                <link>https://virgool.io/@rbankemployee/%D9%82%D8%A7%D8%B4%D9%82-%DA%86%D8%A7%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%B1%DB%8C-xlgr5lvauvye</link>
                <description>اوایل انقلاب بود و حراست خیلی سفت‌وسخت می‌گرفت. طوری که اولین روز ماه رمضون می‌اومدند شعبه و یک‌راست می‌رفتند سراغ آبدارخونه و به سماور و گاز دست می‌زدند تا ببینند گرمه یا نه. البته همکارهای ما هم شیوۀ خودشون رو داشتند؛ اکثراً فلاسک چای می‌آوردند و به مغازۀ بغل بانک می‌سپردند یا با اجاق برقی آب رو گرم می‌کردند.اون زمان ما یه همکاری داشتیم که دیابت داشت و باید چند وعده در روز غذا می‌خورد. یک روز که سرپرست منطقه، اول وقت کاری، برای بازدید وارد شعبه شده بود، همکار ما رفته بود طبقۀ بالا که صبحانه بخوره. این همکار ما هم انقدر قاشق چای‌خوری رو تو لیوان چرخوند که آخرش سرپرست به رئیس شعبه گفت: «برو به‌ش بگو آروم‌تر هَم بزنه!»</description>
                <category>بازنشستۀ بانک</category>
                <author>بازنشستۀ بانک</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jul 2019 22:28:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موش</title>
                <link>https://virgool.io/@rbankemployee/%D9%85%D9%88%D8%B4-georgr80kwji</link>
                <description>اوایل انقلاب، موش خیلی زیاد شده بود. محل شعبۀ ما نزدیک یک میدون بود و موش‌ها مرتب اونجا جولان می‌دادند، به‌خصوص وقتی که ما شعبه رو ترک می‌کردیم.یکی از همکارهای خانم همیشه تو کشویش خوراکی نگه می‌داشت، پسته و بادوم و ... . هر صبح که می‌اومد سر کار، می‌دید که پسته و بادوم خورده شده و پوست پسته‌ها تو کشو باقی مونده. یک مدت گذشت. بالاخره یک روز رفت پیش رئیس شعبه و جریان رو گفت.اون زمان، شب‌ها فقط نگهبان در شعبه می‌موند. رئیس شعبه نگهبان رو خواست تا توضیح بده. نگهبان هم قسم خورد که «من هیچ‌وقت این کار رو نکردم.»من و یکی دیگه از همکارا، که می‌دونستیم تو شعبه موش هست، رفتیم و یه تله‌موش خریدیم و همان روز، قبل از رفتن، تله‌موش رو تو کشو همکارم جاسازی کردیم. اما صبح که اومدیم سر کار فراموش کردیم سراغ تله‌موش بریم.مشغول کار بودیم که یک‌دفعه یک صدای جیغ بلند شد. تازه فهمیدیم چه خبر شده. سریعاً رفتیم سراغ کشو اون خانم و تله‌موش رو با موش مردۀ داخلش از شعبه خارج کردیم.</description>
                <category>بازنشستۀ بانک</category>
                <author>بازنشستۀ بانک</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jul 2019 20:20:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی</title>
                <link>https://virgool.io/@rbankemployee/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-lcexqvchbcbz</link>
                <description>  امشب شب تولد 64 سالگی منه. بازنشستۀ بانک هستم و 30 سال در یک بانک دولتی و بعد از آن 7 سال در بانک‌های خصوصی مناطق مختلف تهران کار کرده‌ام. کار بانک را با کارمندی شروع کردم و بعد به بازرسی منتقل شدم. چون کار بازرسی برایم جالب نبود، تقاضای انتقال کردم و دوباره به شعبه برگشتم و مسئول صندوق، حسابداری، اعتبارات، معاون شعبه و بعد از آن، مسئول شعبه شدم. کار بانک برایم خیلی جذاب و پرهیجان بود و خیلی به آن علاقه داشتم. البته بعدها، از استرس زیاد، ناراحتی قلبی و بیماری‌های دیگری پیدا کردم، و الان هم گرفتار هزار دردِ بی‌درمان -مثل دیابت و مشکلات چشم و ...- هستم، که این آخر و عاقبت همۀ کارمندان بانک است.در اینجا می‌خواهم از خاطراتی بنویسم که در این سی و اندی سال در بانک داشتم، هم خاطرات شیرین و هم خاطرات تلخ. هر چه در طول زمان یادم بیاید می‌نویسم، برای همین این خاطراتْ ترتیب زمانی مشخصی ندارند.این خاطرات شاید برای کسانی که تازه وارد بانک شده‌اند عجیب به نظر برسه، اما برای کسانی که تجربۀ زیادی در بانک دارند تکراری و آشناست.</description>
                <category>بازنشستۀ بانک</category>
                <author>بازنشستۀ بانک</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jul 2019 21:50:33 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>