<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بیتا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@rebeccabit2001</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 08:14:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/246547/avatar/arCNPy.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بیتا</title>
            <link>https://virgool.io/@rebeccabit2001</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ورقی از دفتر این روزها</title>
                <link>https://virgool.io/@rebeccabit2001/%D9%88%D8%B1%D9%82%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-acqqqqrdpzio</link>
                <description>ساعتم زنگ میخورد.پا می شوم،لپ تاپم را باز میکنم و گیج و خواب آلود به استاد گوش میدهمامروز امتحان هم داریم.بعد امتحان،بالاخره از تخت بیرون می آیمچای دم میکنم و گوشی ام را می آورم تا تکلیف بچه ها را چک کنمشاگرد رضا نامی در وویس برایم تبخیر را توضیح می دهد.در وویس به جای کلمه تبخیر از تبریز استفاده میکندتا اخر وویس با اعتماد به نفس چندین بار تبریز را میگوید و من غش غش میخندمبه این فکر میکنم که این اولین خنده امروز من استبه رضا پیام میدهم که تبریز نیست و تبخیر است اما ممنون که مرا خنداندیبا خودم فکر میکنم،چه بد که رضا را اصلا ملاقات نکردمیعنی ممکن است سال بعد این موقع بگویم:چه خوب که آن دوران تمام شد؟</description>
                <category>بیتا</category>
                <author>بیتا</author>
                <pubDate>Mon, 21 Dec 2020 16:57:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معلم</title>
                <link>https://virgool.io/@rebeccabit2001/%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-i9acde5roahc</link>
                <description>چند روز پیش روز جهانی معلم بودداشتم فکر میکردم.دیدم من زمانی که بچه بودم و انشا (دراینده چه کاره خواهید شد؟) رو مینوشتم هیچ وقت به معلمی فکر نکردمروزگار گذشت و ارزو ها و شرایط تغییر کرد  و حالا قراره معلم بشممیگن یکی از راهای درمان افسردگی انجام کار مفیده.یه کار اثر بخش برای جامعهوقتایی که غمگینم به این فکر میکنم که چند سال دیگه من  به دانش اموزام به جای استرس فشار رقابت مقایسه های غلط حفظ کردن های مسخره ای که نهایتا همون سال به یاد دارن، به اونها درس عشق میدم.درس محبت به همنوع درس پذیرش تفاوت ها درس لذت بردن از شعر و موسیقی لذت خوندن یه کتاب جدیدبهشون یاد میدم عیب نداره اگه هرازگاهی برن زیربارون و تک تک قطره هاش رو حس کنن هر چند روز یک بار به اونها گوشزد میکنم که گذشته رفته و اینده نیومده از حال از این لحظه ای که داره میگذره استفاده کنید و لذت ببریدمیگم بهشون که اصلا ایرادی نداره اگه اشتباه کردن مهم اینه که دوباره پاشن تسیلم شدنه که بدهبه دانش اموزام هر روز میگم که نمره ارزش اشک شمارو نداره بخندین که دنیا کوتاههمیگم که هروقت حس کردید کسی رو دوست دارین بهش بگین درنگ نکنید شاید دیر بشهبه جای اینکه بگم درس بخونید تا دکتر مهندس بشین میگم درس بخونید و برید دنبال علاقه تونبهشون میگم به جای خریدن کتاب های فراوون غیر درسی و رفتن به کلاس های تموم نشدنی فشرده خصوصی برید یک فن یادبگید یک هنر یک مهارتبهشون یاد میدم خودشون رو هرجور که هستن دوست داشته باشماین روزا وقتایی که خستم  وقتایی که ناامیدم به همین ارزوها و اهدافی که برای دانش اموزانم دارم فکر میکنم.عجیب لبخند به لب هام میاره دوباره سرشار از امید میشم شما اگه معلم بودید چی به بچه ها یاد میدادین؟</description>
                <category>بیتا</category>
                <author>بیتا</author>
                <pubDate>Tue, 06 Oct 2020 19:12:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقای ج</title>
                <link>https://virgool.io/@rebeccabit2001/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%AC-fes0j4kycrjt</link>
                <description>امشب یه خاطره یادم اومدیه خاطره قدیمی از چند سال پیشاول ها که ما تازه اینجا اسباب کشی کرده بودیم و من تو راهنمایی درس میخوندم رو خوب یادمههمسایه کناری ما یه پسری داشت به اسم جآقای ج درس خونده دانشگاه بود اما بعد  اینکه کارش رو ازدست میده ازدواجش هم به بن بست میرسهآقای ج فرزندی نداشت این میشه که مجبور میشه دوباره برگرده خونه پدر و مادر پیرشمن شاید کلا یکی دوبار آقای ج رو دیدم ساکت اما باادب بودآقای ج حدودا یک سال بعد سرطان گرفتمادرم با مادرش صمیمی بود باهم میرفتن کلاس های قرآن و يوگا مادرش با گریه به مادرم گفته بود که تنها پسرش که ته تغاری خانواده هم هست سرطان گرفته و دکتر ها جوابش کردند شاید 3ماه یا کمتر وقت دارهمن میدیدم که خواهر های آقای ج،همسایه ها، مادرش، فامیل و هرکسی که اونو میشناسه هرکار عجیب و غریبی که بلد هستن میکنن تا بلکه معجزه بشهکل کوچه و محله شروع کردند به دعا و نذر کردن مادرم هر روز موقع ناهار یا شام اخبار رو بهمون میدادهمه خیلی امیدوار بودندهمه به جز خود آقای جمن تو اتاقم بالکن دارمبالکن من و همسایه  بغل دستی ماخیلی نزدیک همهمن اون زمانا چون تابستون بود و کار خاصی نداشتم تمام شب رو بیدار بودم. یا کتاب میخوندم یا فیلم میدیدم یا کارهای خاص عجیب خودم رو میکردمیه روز یه نور نارنجی کم سو دیدم از بالکن همسایهشب های بعدم دیدماز مادرم فهمیدم که آقای ج هست که شب ها میره تو بالکن و سیگار میکشهآقای ج تقریبا بعد نیمه شب میومد و تا 3یا4صبح سیگار می‌کشید چون کنجکاو بودم چند باری زیرنظرش گرفتمدیدم هیچی جز سیگار دستش نیست نه کتاب نه موبایل نه لپ تاپفقط یه بسته سیگار دستش می‌گرفت و زل میزد به آسمون. فقط همینآقای ج چند هفته بعد فوت کردکاش میدونستم آقای ج بعد کلی درس خوندن بعد بیکار شدن بعد طلاق گرفتن بعد سرطان گرفتن به چی فکر میکنه؟ کاش زمان برمی‌گشت میرفتم دربالکن رو باز میکردم میشستم با آقای ج یه صحبتی بکنم. بگم آقای ج شما یه 40سالی عمر کردی تحصیلات کار ازدواج همه رو تجربه کردی. به نظرت چی از همه مهم تره؟حالا که رسیدی به تهش چی برات مهمه؟ چی برات بی اهمیت؟ اما خب چون نمیشه گذشته رو عوض کرد یه آقای ج خیالی تو ذهنم برای خودم ساختمآقای ج ذهن من تقریبا مثل خود واقعیشه خیلی حرف نمیزنه فقط وقتی غمگینم یا ناامید یا خسته بهم نگاه میکنه بعد سیگارش رو روشن میکنه و زل میزنه به آسمون. همیناما من بعدش عجیب آروم میشمیادم میاد که درنهایت هیچ چیز خیلی مهم نیستاین میشه که لبخند میزنم و زل میزنم به آسمونپ.ن:98درصد این داستان بر اساس واقعیت هستپ.ن 2 : شما اگه آقای ج بودید در جواب سوال(درنهایت چی مهمه؟)چی  بهم میگفتین؟</description>
                <category>بیتا</category>
                <author>بیتا</author>
                <pubDate>Thu, 17 Sep 2020 22:25:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین قدم پروژه من</title>
                <link>https://virgool.io/@rebeccabit2001/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%98%D9%87-%D9%85%D9%86-zxpjvppov7r7</link>
                <description>در راستای پست قبل و غنیمت شمردن دم تصمیم گرفتم برای اولین بار با دوچرخه مسیر طولانی رو  از شهرک تا شهر سوار بشمشاید برای شما دوچرخه سوار شدن چیز عادی باشه ولی برای منی که توشهرستانی با فرهنگ پایین زندگی میکنم این طور نیستمن همیشه با حسرت به دوچرخه سوار ها نگاه میکردم و واقعا ارزوم بود که بتونم تو شهر سوارش بشمخلاصه امروز بالاخره شجاعتم رو جمع کردم و دوچرخه رو برداشتمسرجمع حدودا 2ساعت ونیم سوار دوچرخه بودم اهنگ گوش دادم به گل و درخت های تومسیرم نگاه کردم و با اینکه ماسک داشتم ولی سعیمو کردم خوب نفس بکشم روزی  رو که حس ازادی میداد بهمالبته خوب باید بگم کوچیک و بزرگ زن ومرد بهم زل زده بودند اما بازم باعث نشد که حس خوبی که داشتم ازبین بره#کارپه-دیم</description>
                <category>بیتا</category>
                <author>بیتا</author>
                <pubDate>Fri, 11 Sep 2020 23:42:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دم را غنیمت شمار</title>
                <link>https://virgool.io/@rebeccabit2001/%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%BA%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1-iedhuylmra24</link>
                <description>فیلم Dead Poets Society رو دیروز دیدمدیالوگ های قشنگ زیاد داشت اما بیشترین تاثیر رو من رو  عبارت (Seize The Day) (به لاتین: Carpe Diem)  داشتمترجم باهوش زیرنویس این رو (دم را غنیمیت شمار) ترجمه کردهاینکه بچه های توی فیلم کارهایی رو که دوست داشتند رو با فریاد(کارپه دیم)انجام میدادند و در اون لحظات چهرشون بیشترین درخشش رو داشت خیلی برام جالب بوداز اونجایی که خبر ندارم فردا زنده هستم یا نه تصمیم گرفتم یه پروژه(دم را غنیمیت شمار) برای خودم راه بندازمو هر روز یه کار انجام بدم در راستای این غنمیت شمردن حال و جشن گرفتن اینکه هنوز زنده اماینجا هم میام گزارش میدماگه دوست داشتین شما هم به من بپیوندید و برام بنویسید.خوشحال میشم</description>
                <category>بیتا</category>
                <author>بیتا</author>
                <pubDate>Wed, 09 Sep 2020 09:45:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید</title>
                <link>https://virgool.io/@rebeccabit2001/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-nzp8549wt3ib</link>
                <description>چندروز پیش به خاطر بیماری جزیی بستری بودمتو بخش اورژانس که بودم دختری  کنارم بود که خودکشی کرده بود.پرستار ها پچ پچ میکردند که  این دختر هنوز 20 سالش هم نشده چرا به این کار دست زده؟بهش نگاه که میکردم راستش تنها جمله ای که به ذهنم منم می رسید(چرا؟)بوددخترزیبایی بود به نظر مشکلات بزرگی هم در زندگیش نداشتروز اول دختر خواب بود روز دوم اما لبخند میزد و در جواب چرا  اون همه قرص خوردی؟فقط میگفت حواسم نبود  یا اشتباهی پیش اومدمن اما از سر بیکاری زیر نظرش داشتموقتی پرستار یا مادرش نبود دیگه لبخند نمیزد ساکت میشد و زل میزد به دیواربعد اینکه منتقل شدم به بخش دیگه ندیدمش.تو اتاق بخش اما پیرزنی بود که به گفته دخترش 80سالش بود.خیلی مریض بود اما برعکس باقی مریض ها به همه همش میگفت من حالم خوبه وشما الکی شلوغش میکنید.با دختر و پسرهاش بگو بخند داشت.خوب غذا میخورد و عصرها با نوه هاش تلفنی کلی صحبت میکرد.پیرزن 80ساله امید و شوق زندگی  یه دختر نوجوون رو داشتدختر 20ساله بخش اورژانس اما از نظر من اصلا زنده نبودچطور یه کسی اول جوونی هیچ امیدی به زندگی نداره اما یکی دیگه تا دقایق اخر هنوزم برای زنده بودن شوق داره؟چی میشه که ادم ها امید دارند؟اصلا این امید چطور ساخته میشه؟شما چطور  این اشتیاق برای ادامه زندگی رو پیدامیکنید؟ یا میسازید؟</description>
                <category>بیتا</category>
                <author>بیتا</author>
                <pubDate>Mon, 31 Aug 2020 04:01:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بطالت:شارژر روان</title>
                <link>https://virgool.io/@rebeccabit2001/%D8%A8%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%98%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-zegs1gcgvkwp</link>
                <description>من وقتی از زندگی خسته میشم و اشتیاقمو  برای از تخت دراومدن ازدست میدم میدونید چی کار  میکنم؟بطالتبرای من بطالت تا دیروقت سریال ابکی نگاه کردن و از اون ور صبح ها تا ظهر خوابیدن هست.معمولا وقتی خیلی از خودم کار میکشم بطالت بیشتری لازم دارم تا روح و روانم رو دوباره شاداب کنم اما همیشه این بطالت یک جایی تموم میشهبعد چند روز بیهودگی(البته از نظر بنده سرشار از فایده است) دوباره برمیگردم به تلاش کردن و انجام کارهامبه نظرم شما هم امتحان کنید.توی رانندگی هم همیشه میگن هیچ وقت خواب الود رانندگی نکنید.اگه خیلی خسته شدید ترمز کنید.ترمز کنید و ساعاتی استراحت کنید تا باقی مسیر رو بهتر بتونید ادامه بدید.بطالت برای شما چیه؟</description>
                <category>بیتا</category>
                <author>بیتا</author>
                <pubDate>Fri, 21 Aug 2020 20:03:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهره واقعی افسردگی</title>
                <link>https://virgool.io/@rebeccabit2001/%DA%86%D9%87%D8%B1%D9%87-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-rimgqyqavff1</link>
                <description>من دست نوشته هام رو ساعت و تاریخ میزنمامروز یه نگاهی کردم بهشوندیدم 99درصد نوشته های سرسار غم و گلایه از بیهودگی زندگی(!) رو توساعاتی نوشتم که نخوابیدم و کمبود خواب داشتم یا گرسنه بودمبرعکس تو اون ساعاتی که مشخصه نیاز های بدنم تامین شده خیلی هم نوشته هام امیدوارکننده استچیه این ادمیزاد واقعا؟خلاصه اگه الان شدیدا فکر میکنید که  (مرده شور این زندگی رو ببرن ولش کن بیا خودمو پرت کنم زیر کامیون) پیشنهاد میکنم برید یه چلوکباب بزنید بر بدن و بعدش هم یه چندساعتی بخوابید.قول نمیدم بعد بیدار شدن حال وهوای رقص داشته باشین ولی حداقل دیگه تمایل به پرت کردن خودتون به زیر تریلی رو هم ندارید!</description>
                <category>بیتا</category>
                <author>بیتا</author>
                <pubDate>Sat, 15 Aug 2020 13:46:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروانه ام یا انسان؟</title>
                <link>https://virgool.io/@rebeccabit2001/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-cwxgnpdwc6ax</link>
                <description>داستان معروف &quot;جوانگ جو&quot; رو شنیدید؟&quot;دیشب خواب دیدم که پروانه ام و امروز وقتی بیدار شدم سوال برایم پیش آمده که من حقیقتا انسانی هستم که خواب دیدم پروانه ام یا حقیقتا پروانه ای هستم که خواب می بینم انسانم.&quot;به نظرشما چی میشه اگه تمام زندگی ما فقط یه  خواب و خیال باشه؟ یا اصلا شاید ماهم مثل سوفی تو کتاب(دنیای سوفی)فقط حاصل قوه خلاقیت نویسنده باشیم!شاید یه کسی یه جای دور وقتی داشته چایی میخورده ایده زندگی ما به ذهنش رسیده و داره همون رو کتاب میکنه؟!اگه زندگی شما کتاب بود اسمش رو چی میزاشتین؟</description>
                <category>بیتا</category>
                <author>بیتا</author>
                <pubDate>Thu, 13 Aug 2020 10:11:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا بیشتر جذب خبر های بد میشیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@rebeccabit2001/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%AE%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%84%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D9%86-bsegrnabveat</link>
                <description>کتاب اخبار - الن دوباتناین کتاب رو امروز تموم کردمیه قسمتی از کتاب نویسنده میگه میدونی چرا اخبار وحشتناک خواننده های بیشتری از از اخبار معمولی و یا خوب و دوست داشتنی دارند؟چون ادما ذاتا دوست دارند فجایع هولناک زندگی های دیگران رو به خودشون یاداوری کنند تا شکست های خودشون یادشون بره و نسبت به زندگیشون حس مثبت و  حتی قدردانی پیدا کنند.صفحه203:(خبرهای مربوط به فجایع تاثیرات ازارنده تصاویر موفقیت دیگران رابرطرف میکنند.اخبار تصادف سرطان انفجار واتش سوزی موجب میشود ناکامی های ما ناچیز به نظر برسد.)شما چی فکر میکنید؟</description>
                <category>بیتا</category>
                <author>بیتا</author>
                <pubDate>Wed, 12 Aug 2020 21:08:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا زندگی میکنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@rebeccabit2001/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-tmp5wd0bebd2</link>
                <description>من خودم راستش جواب  سرراستی برای این سوال ندارم اما داداش کوچیکم به این سوال خوب فکر کرد بعد تقریبا یک هفته بهم گفت.(ابجی من فکر میکنم ما به این دنیا اومدیم تا بهترش کنیم.)ازش پرسیدم چرا؟گف(چون درختا دارن برامون هوا میسازن گل ها اینجارو قشنگ کردن و مامان خوراکی های خوشمزه برامون درست میکنه.پس ماهم باید یه کار قشنگ و خوب برای بقیه بکنیم)اون به سوال من کلی فکر کرد من به جواب اون هنوزم فکر میکنم.به نظر شما فلسفه وجود ما چیه؟</description>
                <category>بیتا</category>
                <author>بیتا</author>
                <pubDate>Tue, 11 Aug 2020 22:25:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویا داشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@rebeccabit2001/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-f6c09dpl7jnn</link>
                <description>کسی هست که بدونه هدفش از وجودش چیه و از این دنیا چی میخاد؟خب اگه کسی هست بهش تبریک میگم و بهش حسادت میکنماما فکر میکنم اکثر ماها گیج میمیریم و تا اخر هم نمیفهمیم چرا به دنیا اومدیمشاید زیبایی زندگی به ندونستنشه شاید هم من دارم از این بی معنایی برای خودم معنا میسازم و هدف غایی وجود ندارهاما کی میدونه؟</description>
                <category>بیتا</category>
                <author>بیتا</author>
                <pubDate>Tue, 11 Aug 2020 21:48:59 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>