<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های منوچهر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@redparrot</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:48:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4801152/avatar/U6NdZl.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>منوچهر</title>
            <link>https://virgool.io/@redparrot</link>
        </image>

                    <item>
                <title>متهم ردیف اول</title>
                <link>https://virgool.io/@redparrot/%D9%85%D8%AA%D9%87%D9%85-%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%81-%D8%A7%D9%88%D9%84-bi3cyhpnkayd</link>
                <description>داستانک ۵۱. تهران. سال ۲۰۳۴« مادرجان این گربه شوم هست. از وقتی این را آوردی توی این ساختمان هر روز یک بلایی دارد سر ما می‌آید. آنکه از نوه‌های بیچاره‌ی ما، که زهره ترک شدند! چون با دوتا فشفشه بازی کرده بودند. شیشه‌ی نورگیر هم پایین آمد. باز خدا را شکر کسی طوری نشد... آن هم که آب گرفت داخل پارکینگ و همه جا نجس شد... بعدش هم که ارتش ریخت داخل ساختمان و همه را بازجویی کرد. مادر تو نبودی... ندیدی... مو به تن ما سیخ شده بود. اگر بدانی چقدر ترسیدیم... آقای اسکندری قلبش گرفته بود... این گربه سیاه را اینجا نگه ندار مادر. برای خودت هم نحسی می‌آورد... »صدای ویزویز پهپاد تخم مرغی ویرا که روی شانه‌ام نشسته، توی گوشم بود. گربه با پای گچ گرفته‌اش، از توی بغلم، داشت به سمت ویرا پنجه می‌کشید. کاکادوی روانی همسایه با هر جیغش در مغزم یک میخ فرو می‌کرد. و حالا هم حرف‌های خانم اسکندری داشت مغزم را به دمای جوش می‌رساند... کسی که در بالکن آپارتمان گوسفند نگه می‌دارد... و اکنون زیادی نگران ثبات آپارتمان است. من هم دارم یک روز قشنگ دیگر را اینطور شروع می‌کنم... گربه خمیازه‌ای کشید. انگار متهم ردیف اول، از روند دادرسی رضایت کامل دارد. پس « برویم گچ پای تو را باز کنیم... »حالا ویرا روی شانه‌ام غر می‌زند که « امتیاز این راننده ۴.۵ است. پایین‌تر از استاندارد ۴.۸ ما. سرعت ماشینش هم ۵ کیلومتر بالاتر از حد مجاز است. سامان... داری آگاهانه جانت را به خطر می‌اندازی... هرچند در مقایسه با مشکلات فعلی، این مورد در رتبه‌ی هشتم نگرانی‌های من قرار می‌گیرد. »راننده، مردی میانسال با ته‌لهجه‌ی ترکی، در آینه نگاهمان کرد و گفت: « داداش، این چی هست روی شانه‌ات؟ پخش زنده می‌گذاری؟ » گفتم: « نه، ربات هست. مراقبم هست. » خندید: « من هم یک ربات دارم که مراقبم هست. اسمش قسط عقب‌افتاده است. هر روز صبح هم پیام می‌دهد که پاشو برو مسافرکشی کن... » ویرا گفت: « طبق تعریف فنی، قسط عقب‌افتاده ربات محسوب نمی‌شود. » راننده بلندتر خندید... و گازش را گرفت. با تکانِ شدیدی بین ماشین‌ها لایی کشید.علاوه بر ویزویز همیشگی، حالا چراغِ چشمک‌زنِ آبی ویرا هم روشن شده بود: « هشدار شتابِ ناگهانی... رتبه‌ی نگرانی: هفتم. سامان... الگوی رفتاریِ این واحدِ انسانی، شبه انتحاریست. سریعتر از دستگیره‌ی بالای در استفاده کن. »گربه هم چنگم زد. انگار من بد لایی کشیده بودم... داشتم با گربه منطقی صحبت میکردم که ویرا با آن لحن خشک نظامی گفت: « تصحیحِ رتبه‌بندیِ... موقعیت فعلی در صدر نگرانی‌ها قرار گرفت. خودروی شاسی بلند مشکی، از سه تقاطعِ قبلی، دنبال ما بود. الان همان الگوی تغییر خط ناگهانی را تکرار کرد. فرکانسِ بیسیمِ نظامی را از آن دریافت می‌کنم... احتمال تعقیب تصادفی: ۳۱٪ در حال کاهش. » گفتم: « ویرا دوباره شروع نکن!! آخخخخ! گربه‌ی احمق... تو گاز گرفتی!! به من فیف می‌کنی؟! فیف به خودت!! »راننده با ته‌لهجه‌ی غلیظش از توی آینه نگاهم کرد و گفت: « داداش با منی؟! » گفتم: « نه با این متهم ردیف اول بودم که فوبیا پیدا کرده! » راننده خندید، اما خنده‌اش نصفه‌کاره ماسید. چشمانش روی آینه‌ی وسط قفل شد.یک شاسی‌بلندِ مشکی، با سپرهای تقویت‌شده و شیشه‌های کدر، مثل یک بختکِ آهنی سرعتش را پر کرد و آمد چسبید به صندوق‌عقب. آن‌قدر نزدیک که حس کردم اگر راننده پا از روی گاز بردارد، سمند ما را مثل یک قوطی پرس می‌کند. راننده گفت: « یا اباالفضل... این یکی دیگر قسط نیست. خود طلبکار است! داداش طلبکار شماست یا ما؟! »رو به گربه گفتم: « باز چه کار کردی؟! کفتر کسی را خوردی؟! » فیف کرد و پنجه زد. رو به راننده گفتم: « کار خودش هست. گول ظاهرش را هم نباید خورد... تحت تعقیب هست. فقط نمی‌دانم گوش چه کسی را بریده! »ویرا گفت: « احتمال مجرم بودن گربه: ۰.۴٪ » گربه به ویرا فیف کرد و ویرا افزود: « اصلاحیه: ۰.۶٪ »هرچند راننده دیگر نمی‌خندید. آینه‌ی وسط را کج کرده بود و به شاسی‌بلند مشکی نگاه می‌کرد که حالا درست پشت سرمان بود. « داداش... این دیگر شوخی نیست. این یارو سپر زده به صندوق عقب ما. »از شیشه‌ی عقب نگاهش کردم. کاملاً چسبیده بود. از پشت شیشه‌ی تیره‌اش، چراغ کوچک نارنجی روی داشبورد سه بار چشمک زد.ویرا گفت: « سامان... او از راننده می‌خواهد که توقف کند. »راننده که چشمش به آن چراغ افتاده بود، بی‌اختیار پایش را از روی گاز برداشت و تاکسی را کشید کنار خیابان. « آخر این‌ها به من چکار دارن... والله من فقط دو تا چک برگشتی داشتم، آن هم مال سه سال پیش بود! » ویرا داشت می‌گفت: « سامان... درباره‌ی آن اقیانوس و مکعب لعنتی داستانت هیچ چیز نگو... بگذار پیش‌نویس مهمل ادبی... » ناگهان ساکت شد. نگاهش کردم، پهپاد رفته بود روی استندبای... ویرا قطع شده بود. دیدم آنتن گوشی و ساعت هم رفته که ماشین سیاه، سریع و وحشتناک پیچید جلوی سمند و عرض خیابان را بست. هنوز صدای جیغِ ترمزها قطع نشده بود که سه مأمور با جلیقه‌های تاکتیکی و ماسک‌های تیره ریختند بیرون. همه‌چیز در سه ثانیه اتفاق افتاد. درِ راننده با شدت باز شد، او را از پشتِ فرمان کشیدند روی آسفالت. هنوز به خودم نجنبیده بودم که در سمت من هم باز شده بود و دستی قدرتمند، یقه‌ی کتم را گرفت، کشید و مرا با شتاب پرتاب کرد روی کاپوتِ داغِ سمند.صورتِ من روی آهنِ داغ بود و لوله‌ی تفنگِ مأمور دوم پشتِ گردنم. او با خشونتِ تمام دست‌هایم را به عقب کشید و رو به بقیه فریاد زد: « واحدِ متحرک تثبیت شد! تجهیزاتِ سیگنال کجاست؟! »هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که از روی صندلیِ عقبِ سمند، یک صدای منظم و تیزِ « بیب... بیب... بیب... » بلند شد.مأموری که روی گردنم فشار می‌آورد، ناگاه قفل کرد. لوله‌ی تفنگش کمی شل شد.مأمورِ سوم که داخلِ ماشین را می‌گشت، دستش لای پتو خشک شد. اسکنرِ دستی‌اش را آورد بالا و روی پتوی گربه گرفت. چراغِ اسکنر سبز شد و صدای بوقِ ممتدی از آن درآمد. مأمور ماسکش را بالا زد، پتو را کنار کشید و با بهت زل زد به گربه‌ای که با پای سیخ گچ‌گرفته مانند یک لکه‌ی جوهر وسطِ پتو مچاله شده و فیف بلندی هم به او می‌کند. شکمش با هر «بیب»، یک بار تکان می‌خورد.مأمورِ سوم مات و با لکنت گفت: « قربان... سیگنالِ پهپاد سنجاقکی... از این... از شکم این جانور است... »فرمانده‌شان گفت: « چی گفتی؟ »« قربان... سیگنال داخل حیوان است. »« داخل حیوان یعنی چسبیده به حیوان یا داخل حیوان؟ »« داخل حیوان، قربان... پهپاد سنجاقکی شماره‌ی ۴۵۳ که دیروز در عملیات پاکسازی جعبه‌ی مشکوک، گم شده بود را این گربه خورده‌... »سکوت سنگین چند ثانیه‌ای با بوق کشدار راننده‌ی پراید برای نیسان آبی شکست. سپس فرمانده گفت: « دامپزشک خبر کنید. »مأمورِ سوم با احتیاط، طوری که انگار دارد بمبِ هیدروژنی خنثی می‌کند، خواست تا گربه را بردارد. اما گربه، که تا آن لحظه از صدای پهپاد و آدم‌ها زهره‌ترک شده بود، ناگاه مثل فنر جمع شد، فیفِ بلندی کشید و چنان چنگِ محکمی روی دستِ مأمور انداخت که فریاد خفه و خون بار سرباز را از روی همین کاپوت شنیدم. قبل از اینکه کسی بفهمد چه اتفاقی افتاده، گربه از شیشه‌ی بازِ سمتِ دیگرِ سمند پرید بیرون و مانند یک لکه‌ی سیاهِ بیب‌بیب‌کنان، شیرجه زد داخلِ کانالِ فاضلابِ رو بازِ کنارِ خیابان.چند ثانیه هیچ‌کس تکان نخورد. لوله‌ی تفنگِ مأمور دوم کماکان روی مهره‌های گردنم بود، اما دیگر فشاری نداشت. مأمور سوم داشت با تعجب به دستِ چنگ‌خورده و خونینش نگاه می‌کرد و فرمانده که بی‌سیمش را تا نزدیکِ دهانش بالا آورده بود، با دهانی نیمه باز به کانال فاضلاب می‌نگریست.غرولند راننده‌ی سمند که داشت از روی آسفالت بلند می‌شد و زانوهای خاک‌آلودش را پاک می‌کرد، فرمانده را به زمین برگرداند. نگاهِ غضبناک و خسته‌اش را چرخاند سمت من که هنوز با صورت روی کاپوتِ ماشین چسبانده شده بودم. به مأمورِ دوم اشاره کرد: « ولش کن... »تا ایستادم پرسید: « گربه‌ی تو بود؟! » مکث کردم. گفتم: « گربه‌ی محل بود. آسیب دیده پیدایش کردم. اگر امروز، در بازگشت از دامپزشکی، هنوز خوب نشده بود... شاید گربه‌ی من می‌شد! »فرمانده همچنان مات و بی‌حس چند ثانیه نگاهم کرد. « خیلی شاعرانه بود. » و بی‌سیم را نزدیک دهانش برد.« هدف اصلی حیوان است. تکرار می‌کنم؛ هدف اصلی یک گربه سیاه است... با پای گچ گرفته. » مکثی کرد. زیر لب نالید: « اولین بار در دوران خدمتم است که مجبورم چنین چیزی بگویم... » سپس در بی‌سیم گفت: « تمام خروجی‌های فاضلاب منطقه را ببندید. » و با اشاره به مأمورها گفت: « مدارک این‌ها را بررسی و صورت جلسه کنید... اگر از سکنه‌ی همان ساختمان عملیات دیروز بود، می‌تواند برود. » و به من اشاره کرد.من همچنان به کانال فاضلاب نگاه می‌کردم. می‌خواستم بروم سمت آن. اما هنوز بازویم را محکم گرفته بودند. چیزی کم شده بود، هم برای من، هم برای این سربازها...متهم ردیف اول!</description>
                <category>منوچهر</category>
                <author>منوچهر</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 18:36:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز واقعه</title>
                <link>https://virgool.io/@redparrot/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D9%87-yjpjd6gf4oau</link>
                <description>داستانک ۵۰. تهران. سال ۲۰۳۴« نمی‌توانم بنویسم ویرا...! هیچ چیز ندارم بنویسم! » جملات همیشگی... پروتکل استاندارد انسدادی. او به یک جلسه مرور خشک و سریع نیاز دارد. یک بازبینی وسواسی از کارنامه‌ی همین هفته‌ی لعنتی. نباید التماس کنم یا دلداری بدهم. باید مثل یک ویراستار نظامی داده‌های خام را روی میز بکوبم. کلاغ‌هایی که شمردم. گربه‌ی ۷۴-سیاه که از ترس رعد و برق و فشفشه‌های دیشب خزیده زیر کاناپه و بیرون نمی‌آید. علی‌رغم آن سوابق رفتاری‌اش در کوچه! تعداد جیغ‌های بالای ۱۱۰ دسی‌بلِ آقا علاالدین وثوق‌الدوله. همه چیز ثبت شده. سامان خیال می‌کند چیزی نداریم ولی انباریمان پر است.هرچند این مقاومت در نوشتن از تنبلی نیست. از حرف‌های ترسناک آن مأمور لعنتی، امروز قفل کرده. و حتی هنوز نخوابیده. اگر ننویسد... مغزش می‌ترکد!« سامان... یک خط لعنتی بنویس. بعد برو تا پارک سر کوچه و کمی بچرخ. »تسلیم شد. او رویایی را که دیروز دیده بود زمزمه کرد؛ « ایستاده در اقیانوسی بی‌انتها و کم‌عمق... در سکوت و سکون، گویی زمان بر آن سطح شیشه‌ای مرده‌است... آبِ خنک تا مچ پا می‌رسد... » و همین را نوشت. یک خطِ شناور در تاریکی.ساعت ۸:۵۴، کلافه بود. اجازه دادم برود پایین تا مغزش هوا بخورد. اما نتوانست. در طبقه‌ی همکف پایش تا مچ فرو رفت در یک گندابِ ولرم و لجنی! هشت دقیقه بعد برگشت بالا. با چهره‌ای در هم کشیده به پایش که از خودش دورتر گرفته بود، می‌نگریست و گفت: « آبِ باران همراه با کثافتِ لوله‌های شهری، از کف‌شورهای پارکینگ بالا آمده بود. نمی‌دانم اَرّه بردارم یا اسید.‌‌.‌. » من، آب گرم و صابون را پیشنهاد دادم.موتور تحلیلی من روشن شد.‌ سطح آب در متن سامان: تا مچ پا. سطح گنداب در پارکینگ: تا مچ پا. زمان نگارش: ۸:۵۱. زمان طغیان فاضلاب: ۸:۵۴. این یک تصادف آماری نیست. سامان یک خالقِ تقلیل‌یافته است. اما این داده‌ای هولناک است. اگر به سامان بگویم ممکن است آن مغز نظامی‌اش گنجایش پردازش کافی را نداشته باشد و منفجر شود. پس باید دقت کنم. باید به جای تحلیل این پدیده، به یک نکته‌ی تاکتیکی هم فکر کنم. اگر این توانایی واقعی باشد، اگر مغز او بتواند وقایع را پیش از وقوع ثبت کند... ما یک سلاح داریم!باید این مردِ وسواسی را هدایت کنم تا بدون اینکه خودش بفهمد، خطِ بعدیِ این سلاح را شلیک کند.« سامان... لازم نیست داستانِ کامل باشد. فقط یک تصویر، کوتاه، مثل گزارش صحنه. » عمداً لحنم را خسته و بی‌اهمیت نگه داشتم؛ طوری که انگار هنوز باور دارم تمام این‌ها، تنها فرسودگی عصبی است.ساعت ۹:۴۷، سامان هنوز به پایش می‌نگریست، حتی بعد از آن‌همه شستشو. بی‌اعتنا به انزجارش، گفتم: « همان اقیانوس لعنتی را ادامه بده. سامان... یک تصویر دیگر از آن آبِ ساکن به من بده. چیزی از کف آن دریای مرده پیدا کن و بگذار روی میز تحریر ذهنت. »پس از کمی مقاومت و غر زدن‌های همیشگی بلاخره نوشت. رؤیای دیروزش را می‌کاوید. « آن‌سوتر... در درخشش آفتاب صبح، چیزی در چشمم نور می‌افکند... پیشتر رفتم. مکعبی نقره‌ای از دل این اقیانوسِ سربی بیرون زده بود، نیمه‌مدفون در کفِ ماسه‌‌ای. نشستم و لمسش کردم. گرم بود و صیقلی. »ساعت ۹:۵۶، در زدند. آقای اسکندری، همسایه‌ی جاافتاده‌ی واحد پایینی. با پاچه‌هایی بالا زده و یک جعبه‌ی فلزی گاوصندوق مانند پشت در بود. گفت: « آقا سامان، باز شما بهتر سر درمی‌آوری... این با آب باران و سیل آمده بود دم خانه. ببین چی هست پسرم... » سامان گفت: « آقای اسکندری، آب باران گاوصندوق فلزی را نمی‌تواند بیاورد تا اینجا. ولی آدمیزاد چرا... »موتور تحلیلی من در پس‌زمینه با حداکثر توان در حال چرخش است، اما کدهای خونسردی‌ام را بالا نگه می‌دارم. مغز وسواسی و منطقی سامان دارد در توجیهات فیزیکی دست‌وپا می‌زند. او هنوز متوجه نشده که قلمش، دنیا را بازنویسی می‌کند. یا دست‌کم چیزهایی را به دنیا احضار می‌نماید. اگر بفهمد، از ترسِ این مسئولیتِ هولناک قفل می‌کند. نباید بفهمد که این یک شلیکِ موفقِ دیگر بوده است.آقای اسکندری همچنان پشت در این پا و آن پا می‌کرد. اما سامان، حتی یک قدم هم عقب ننشست. با همان چهره‌ی درهم‌کشیده، دستش را روی چارچوب در گذاشت و با لحنی که انزجار از آن می‌بارید، گفت: «آقای اسکندری... من دست به این نمی‌زنم!! ببرش پایین، بگذارش روی همان لبه‌ی باغچه تا فردا مأمورهای شهرداری بیایند و ببرند. من چیزی از این سر درنمی‌آورم... اصلا معلوم نیست مال کی هست... درست هم نیست درش را باز کنیم... »سامان در را کوبید. قفلِ ضدسرقت را چرخاند. مستقیم رفت سمت دستشویی تا دوباره دست‌هایش را بشوید؛ هرچند به چیزی دست نزده بود. این یک سم‌زدایی تاکتیکی است. از ترسی که آن مأمور، دیروز در دلش کاشت. روی کثافتِ فیزیکی تمرکز می‌کند تا به آن تهدیدهای مبهم فکر نکند.اما برای من؟ صورت‌مسئله کاملاً شفاف بود. مکعبِ نقره‌ایِ صیقلی و گرم در داستان سامان، حالا بیرونِ این آپارتمان، در قالب یک جعبه‌ی فلزیِ سنگین، خیس و لجن‌گرفته، روی لبه‌ی باغچه‌ی حیاط رها شده بود. ماشه چکانده شده. اما گلوله بیرون از خانه، در فضای باز منتظر بود.سامان از دستشویی بیرون آمد، حوله را دور دست‌هایش می‌پیچید و هنوز چشمانش دور اتاق می‌چرخید. نباید می‌گذاشتم این انفعالِ ناشی از وسواس، جریانِ خطوط را قطع کند. اگر او متوقف می‌شد، این سلاح قفل می‌کرد. باید تصویرِ بعدی را جوری استخراج می‌کردم که مغزِ نظامی‌اش احساسِ تهدید یا آلودگی نکند. باید یک خروجیِ امن برایش می‌ساختم.« سامان... حالا وقتِ گزارش است. برگردیم به داستان‌. برای اینکه این فصلِ لعنتی بسته شود... فقط بگو وقتی به آن مکعب نقره‌ای دست زدی چه اتفاقی افتاد. بگو سامان... من گوش می‌دهم. همیشه... »ساعت ۱۰:۴۶، صدای بع بع صنوبر همراه با نوه‌های آقای اسکندری از حیاط می‌آمد. سیلاب عقب نشسته. سامان بالاخره چند خط نوشت. « ..‌.دستم را بر کناره‌ی مکعب کشیدم. شکافی شبیه به دکمه زیر انگشتم آمد. نرم فشردم و فرو رفت. مکعب صدای تیک نازکی کرد و سپس لرزید... آب در اطراف مکعب موج‌های ریز برداشت. در یک شعاع مشخص، در نوسانی شبیه به یک گل و گاهی یک دایره... تپش می‌زد... گویی موجی قدرتمند از مکعب بیرون می‌جهید. ورای توان شنیدن من. انگار مکعب داشت با آخرین توان فریاد می‌کشید و کسی را فرا می‌خواند. اما چه کسی. به آسمان صاف نگریستم. می‌اندیشدم، من چکار کردم... »ساعت ۱۰:۵۲، از حیاط صدای جیغ بچه‌ها بلند شد. صنوبر دیوانه‌وار دور حیاط می‌دوید. و بچه‌ها به دنبال او. همزمان آقا علاالدین وثوق‌الدوله از واحد کناری جیغ می‌کشید. گربه که داشت دور پای سامان میلولید ناگهان خزید زیر کاناپه. نوه‌های آقای اسکندری جعبه را باز کرده بودند. و حالا لرزش خفیفی دارد.« ... ۹۸ دسی‌بل سامان. ده تا بالاتر از میانگین... » هرچند سامان متوجه نشد. دو دستی گوش‌هایش را گرفته بود و داشت گوشگیر فرو می‌کرد داخلشان. یک استراتژی موفق، به جای اعتراض بی‌فایده به همسایه برای کنترل جیغ‌های کاکادویش.ساعت ۱۱:۰۲، سامان بی‌آنکه به من یا نمایشگر نگاه کند، کلیدهایش را چنگ زد. مودم جیبی کوچک، به دسته کلید متصل بود؛ یک اتصال توافقی برای تضمین پایش و همراهی من. پس از داستان ربایشش توسط دکتر فرشاد، دیگر نباید از چشمم دور می‌شد. گوشی‌اش را روی میز جا گذاشت. یک اشتباه تاکتیکی محض. از پله‌ها پایین رفت. بالای سرش ویزویز کنان راه افتادم.ساعت ۱۱:۲۴، قرص مسکن گرفته بود ولی مسیر برگشت به خانه را ۳۵ درجه مایل کرد سمت پارک. روی صندلی سبزرنگ فلزی نشست. یک بستنی قیفی ارزان وانیلی با روکش کاکائوی خریده بود.« سامان... مغزت یخ می‌زند. محرک سرما سردردت را بیشتر می‌کند. نخور... » نشنید. آن قطعات سیلیکونیِ فشرده هنوز در مجرای گوشش جا مانده‌است.ساعت ۱۱:۳۵، پهپادهای لجستیک من در خانه، سه پهپاد پهن‌پیکر ارتشی با بازوهای سنجش الکترومغناطیسی را شناسایی کردند که وارد حریم هوایی محله شدند.ساعت ۱۱:۴۵، خودروهای زرهی سبک، خیابان اصلی خانه را مسدود کردند.ساعت ۱۲:۰۴، همه چیز را دیدم، چهار واحد نیروی مسلح وارد واحد ما شدند. سرایدار همکاری کامل نشان داد. تمام واحدها را می‌گشتند. گربه‌ی ۷۴-سیاه همچنان زیر کاناپه مستقر است. و احتمال اینکه سامان بالاخره به من نگاه کند: ۱۲٪... نمی‌دانم چگونه باید به او گزارش دهم.« سامان... سرایدار دارد به گوشی‌ات که روی میز جا گذاشتی زنگ می‌زند. مأمور لباس‌شخصی صندلی‌ات را چرخاند. او دارد به یادداشتِ روی دسکتاپ نگاه می‌کند. بستنی دارد روی انگشتِ شستت آب می‌شود... ۳۴ ثانیه تا ذوبِ کامل لایه‌ی بالایی بستنی. سامان... بیدار شو... مردِ لباس‌شخصی‌ دستش را گذاشته روی صندلیِ تو. دارد دست می‌کشد روی کیبوردت. با توجه به اینکه اخیراً پروتکل‌های پاکسازی‌ات شدیدتر شده، باید در مسیرِ برگشت الکل ضدعفونی هم بگیری... »با پهپاد مگسی‌ام روی شانه‌اش نشسته بودم. حتی وزن خرد کننده‌ی ۸۷ گرمی این تخم‌مرغ پرنده هم او را متوجه من نمی‌کرد. سامان بستنی‌اش را گاز زد و به کلاغی نگاه کرد که روی لبه‌ی حوض پارک نشسته‌است.ساعت ۱۲:۴۵، سامان برای ناهار به یک رستوران با نمره‌ی خیلی کم ۴.۵ از ۵ رفت. خانه هنوز محاصره است. ولی آن جعبه را برده‌اند. ظاهراً ارتش معتقد است جعبه منشأ اختلال راداری بوده. سه خودرو بعد از بارگیری آن عقب نشستند. سطح اضطراب نیروها با مشاهده جعبه به طور محسوسی افزایش یافت. آقای اسکندری هنوز دارد برای مأموران توضیح می‌دهد که آن را در لجن پس از سیلاب و دم آپارتمان یافته‌است. صنوبر بالاخره آرام شده ولی دارد باغچه را خراب می‌کند.بلندترین فرکانس صوتی‌ام را فعال کردم: « سامان... آن قاشق حاوی ۳٪ کره گیاهی هست. نخورش. » خورد. هنوز نمی‌شنود... اما پوزخند می‌زند...بالاخره آن دو قطعه‌ی سیلیکونی را از گوش‌هایش بیرون کشید. پهپاد مگسی را بدون اینکه نگاه کند با یک تکانِ خفیفِ شانه جابه‌جا کرد و زیر لب زمزمه کرد: « ویرا... هنوز ویزویز می‌کنی؟ »بالاخره... کانال ارتباطی باز شد. بلافاصله فرکانس صوتی‌ام را کالیبره کردم: « همیشه... سامان. حالا گوش کن! ارتش مکعب را از روی لبه‌ی باغچه برداشت و داخل یک کانتینر ایزوله‌ی سرب‌کوبی‌شده بارگیری کرد. واحدهای مسلح در حال تخلیه‌ی موقعیت هستند، اما یک خودرو همچنان نبش کوچه مستقر است. خانه پاکسازی لازم دارد. مأمور لباس‌شخصی دسکتاپت را چک کرد، اما داستان را به عنوان یک پیش‌نویس مهملِ ادبی نادیده گرفت. آن‌ها متوجه هیچ چیز نشدند، سامان. هیچ‌کس متوجه نشد. »غرولند کرد: « متوجه چی نشد آخر... » و بی‌خیال بلند شد. حساب را با کارت‌خوانِ رستوران تسویه کرد و به سمت کوچه راه افتاد. پهپاد مگسی را از روی شانه‌اش پرواز دادم تا لنز ۱۲۰ درجه‌ام زاویه‌ی دیدِ مسلطی از مسیرِ بازگشت داشته باشد. خودروهای زرهی سبک در حال دور شدن از خیابان اصلی بودند. صدای آژیر آقا علاالدین وثوق‌الدوله از این فاصله هم شنیده می‌شد.سامان هنوز هیچ ارتباطی میان خطوط داستان و وقایع امروز نمی‌بیند. پوزخند زنان دارد برمی‌گردد خانه. ناگهان گفت: « ویرا... من امروز یه چیز عجیب نوشتم. یک مکعب نقره‌ای. بعد همسایه با یک جعبه‌ی فلزی آمد دم در. مسخره‌ست، نه؟ »گفتم: « تصادف آماری، سامان... درست راه برو... سرت را دو درجه بالاتر بگیر... » احتمالِ تصادف آماری: ۰٫۰۰۳ درصد. اما لازم نیست سامان فعلاً این عدد را بداند. رخداد را با اولویت بالا بایگانی کردم. در صورت بازگشت ارتش، تنها سابقه‌ی زمانی کامل این رویداد، نزد من محفوظ خواهد بود.پس... پروتکلِ خونسردی‌ام را در بالاترین سطح پردازش نگه داشتم. لحنم را پایدار، خشک و بدون بازخوردِ حسی تنظیم کردم: « سامان... ارتش رفته، گربه سیاه روی کیبوردت خوابیده. اما خطوطِ داستانی تو هنوز باز هستند. آن مکعب در داستانت صدا می‌زد... بگو چه کسی جواب داد. یک تصویرِ کوتاه، بدون تحلیل. من گوش می‌دهم... همیشه... »</description>
                <category>منوچهر</category>
                <author>منوچهر</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 14:57:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای زمینی</title>
                <link>https://virgool.io/@redparrot/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-xfbs5astw95o</link>
                <description>آقا علاالدین وثوق‌الدوله داستانک ۴۹. تهران. سال ۲۰۳۴« ایستاده در اقیانوسی بی‌انتها. تا مچ پا در آب. بر سطحی همچون آینه‌ای شکسته که تا بی‌کرانه ادامه داشت. نور بعدازظهر بر آن می‌رقصید. قطار سرخ رنگ با دو واگن روبرویش ایستاده بود. روی سطح آب... با ریل‌هایی که در آب فرو رفته بود. دستش را گذاشت روی دستگیره. سردیِ فلز تا استخوانش رسید. نفسش را حبس کرد. با تمامِ قدرت کشید. در با صدایِ کش‌داری باز شد... ببببعععععع! »سامان سیخ نشست... انگار چیزی از پشتِ گردنش گرفته و کوبیده بودش... در این آپارتمان کوچک.« سامان... آقای اسکندری دوباره آن واحد زنده‌ی چهارپا را آورده در بالکن! »سرش را چرخاند سمت صدای ویزویز ویرا، تخم‌مرغ پرنده‌ای که بالای سر گربه‌ی سیاه می‌چرخید. گربه مثلِ یک لکه‌ی جوهر، وسطِ پتویِ روشنِ سامان مچاله شده بود. دمش را آرام تکان می‌داد و روی پهپاد مگسی قفل کرده بود...« گوسفند ویرا... آن واحد زنده‌ی چهارپا اسمش گوسفند هست! و گربه هم پهپاد مگسی تو را یک گنجشک ۸۷ گرمی می‌بیند. سعی کن از شکمش سر درنیاوری! » چیزی زیر لب غرّید و برگشت سمت مانیتور. لیوانِ چای دارچین را بین دو دستش محکم چسبید. عطرِ تند و گرمش مشامش را نوازش می‌داد. اما سردردِ لعنتی مثل یک جریانِ برقِ ضعیف پشتِ پیشانی‌اش وول می‌خورد. « ۳۴ تا داستان، ویرا؟ چرا اینقدر زیاد قراداد بستی؟! من تا کی داستانهای سفارشی را برای آن مجله‌ی نامعلوم بنویسم. » ویرا که حالا روی سر سامان چرخ می‌زد گفت: « سامان... زمان مورد پسند، هشت و نیم ماه است. اما من پروتکلِ استانداردِ انسدادیِ تو، یعنی همان &quot;نمی‌توانم بنویسم ویرا!!&quot; را نیز در نظر گرفتم. پس تخمین دوازده ماهه، هماهنگ با پرداخت اقساط بدهی به بچه‌های ناصرخسرو کاملا مناسب است. نگران نباش سامان! با ۸ داستان در دو ماه گذشته هنوز از برنامه عقب نیستی. »سامان پوزخندِ تلخی زد و جرعه‌ای از چایِ گرم را نوشید. « چه جالب! پس به من تخفیف هم دادی! بنده نوازی کردی ارباب!! »« سامان... طیب را که یادت هست دیگر؟ » تصویر مانیتور ناگهان تغییر کرد و یک اکانتِ اینستاگرامِ عمومی بالا آمد؛ عکس بزرگی از یک مردِ درشت‌هیکل با تی‌شرتِ مشکیِ چسبان و بازوهای پهن پر از خالکوبی، کنجِ یک سفره‌خانه در فرحزاد، در حالِ خندیدن با دندان‌های طلا، بر صفحه نقش بست. ویرا ادامه داد: « می‌خواهی باقی عکس‌های اینستاگرامش را هم ببینی تا دوباره برای نوشتن انگیزه بگیری؟ بخشِ کامنت را ببین سامان... طیب تأکید کرده که نسبت به تاخیرِ در پرداختِ دیون، رفتارهای بسیار غیرمنعطفی نشان می‌دهد. پس برای سلامتِ استخوان‌هایت، تمرکزت را بگذار روی نوشتن داستان جدید به جای اعتراض به زمان‌بندی من. »گربه‌ی سیاه روی تخت، کش‌وقوسی آمد و چنگال‌هایش را در پتو فرو کرد، انگار او هم با ویرا موافق بود.هنوز چند خط بیشتر ننوشته بود که صدای جیغ بنفشی در فضا پیچید. سامان از جا پرید و لیوان چاییش ریخت روی شلوارش. هراسان گفت: « چی شد؟!!! یک بچه از پنجره پرت شده؟! کسی را دارند می‌کشند!!؟ » ویرا خیلی خونسرد پاسخ داد: « نترس سامان... رفتار معمول آقا علاالدین وثوق‌الدوله همینطور هست! »سامان در حالی که شلوارِ داغ و خیسش را از پوستش فاصله می‌داد، با آشفتگی گفت: « آقا علاالدینِ چی‌چی‌الدوله؟ این یارو دیگر کی هست؟! »ویرا گفت: « سامان... پسر مستاجران جدید واحدِ کناریست. به جای دکتر فرشاد گورانی آمدند، ساعت ۶:۳۲ صبح امروز. آقا علاالدین وثوق‌الدوله یک کاکادویِ چترسفید است. سامان... یادت باشد به والدینش راجع به روان‌پریشی پسرشان حرفی نزنی. »سامان دستمالی روی شلوارش کشید و پوزخند زد. « پسر؟ جدی؟ »« بله، سامان. او یک کلاغِ سفیدِ جیغ‌جیغو با اختلالِ بیش‌فعالی و آژیتاسیون مزمن است. هرچند والدینش به توصیه‌ی من برای استفاده از مهارکننده‌های عصبی و آرام‌بخش خندیدند. » سامان دستمال را انداخت توی سطل و گفت: « دیگر در بالکن و خانه‌ی همسایه‌ها نرو. این هزار بار... ببینم آخر کی به گوش می‌گیری! »ویرا چرخید سمت گربه. « سامان... گفته بودم گربه‌ی ۷۴-سیاه، با توجه به ۳۲٪ آسیبِ لگن و سوابقِ رفتاری‌اش در کوچه، گزینه‌ی بهینه‌ای برای زندگی در یک آپارتمانِ ۵۰ متری نیست. نرخِ تولیدِ مو و نویزِ صوتی‌اش، بازدهیِ نویسندگیِ تو را پایین می‌آورد... اما تو گوش ندادی و نگهش داشتی. پس چرا هنوز اسمی برایش نگذاشتی؟! حتی آن واحد زنده‌ی چهارپای آقای اسکندری هم نام دارد. صنوبر... اسمش صنوبر است. »سامان یادش آمد از روزی که گربه را از دامپزشکی آورد خانه و گذاشت روی کاناپه، درست کنارِ خودش. و شاید لبخندی هم می‌زد؛ او می‌دانست این موجودِ آسیب‌دیده، هیچ برنامه‌ی پنهانی برای شرطی‌سازی یا کنترل کردنش ندارد. گربه... فقط هست. حتی وقتی با همان پای گچ‌گرفته‌اش سعی می‌کرد پهپاد ویرا را در هوا شکار کند. پوزخندی زد و گفت: « چون اسمش گربه هست. »ذهن سامان هنوز تا مچِ پا، وسط آن آب‌های سردِ اقیانوسِ رویایش گیر کرده بود. جایی که قطار بر بستری از اقیانوسی کم عمق پیش می‌رفت. از پنجره کوپه بیرون را می‌نگریست. باد خنک و نمکی دریا به موهایش می‌خورد. خورشید در خلاف مسیر حرکت غروب می‌کرد و قطار به سمت دروازه‌ی خورشید می‌رفت. دروازه‌ای سرخ و چوبی که در میانه‌ی آب منتظر ایستاده بود. توریئی...ویرا گفت: « سامان... الگوی حرکتیِ چشم‌هایت نشان می‌دهد که دوباره وارد فازِ انحرافِ ذهنی شده‌ای. درصدِ پیشرفتِ داستان: صفر. انگیزه‌ات کافی نیست؟ می‌خواهی شماره‌ی طیب را بگیرم تا... »« خفه شو ویرا... به کمی سکوت احتیاج دارم. » سامان زمزمه کرد و چشم‌هایش را بست.اما سکوت در این آپارتمان، حکم جنس قاچاق را داشت. در همین بین از پشت‌بام، صدای کشیده شدنِ چیزی سنگین آمد. نوه‌های دوقلوی آقای اسکندری، با پاهای برهنه و فرز، روی سقفِ سیمانی چهارنعل می‌تاختند. آن‌ها کارتنِ بزرگِ فشفشه‌ها را پیدا کرده بودند؛ انبارِ باروتِ کوچکی که آقای اسکندری برای مراسم تولد هفته‌ی بعد پنهان کرده بود. یکی از بچه‌ها، کبریتِ سرقت‌رفته از آشپزخانه را کشید و انداخت وسط جعبه.یک ثانیه سکوتِ مطلق برقرار شد. و بعد... بوم!کل جعبه یک‌جا، در یک انفجارِ زودرسِ احمقانه، دهان باز کرد. آسمانِ بعدازظهرِ تهران، از روی پشت بام خانه‌ی سامان ناگهان به رنگِ سبز و ارغوانیِ تند درآمد. صدای جیغِ ممتد و دیوانه‌وارِ فشفشه‌ها دیوارها را می‌لرزاند. یکی از موشک‌ها شیشه‌ی نورگیرِ راه‌پله را خرد کرد و رفت توی شکمِ آسمان.ویرا در صدم‌ثانیه تغییر وضعیت داد. چراغِ قرمزِ روی بدنش چشمک زد: « پروتکلِ تهدیدِ آتشفشانی یا حمله‌ی ریزپهپادی! سامان! بنشین کف اتاق! »هشت ریزپهپادِ ویرا از آشیانه‌های روی بالکن بیرون خزیدند و مثل یک دسته خفاشِ گیج الکترونیکی، شروع کردند به ویراژ دادن میان جرقه‌های سرخ اطراف ساختمان.صنوبر زبان‌بسته، از صدایِ ترقه‌ها رم کرده بود. با چشمانی گرد و وحشت‌زده، بع‌بع‌کنان از دست نوه‌ی کوچک آقای اسکندری دوید توی راهرو. از واحدِ کناری، آقا علاالدین وثوق‌الدوله چنان جیغ‌های بنفش و ممتدی می‌کشید که سامان می‌توانست قسم بخورد دیده که ترک دیوار با جیغ کاکادو کمی بازتر شده. صدایِ طوطیِ روان‌پریش، بع‌بع هراسان صنوبر، ترکیدن ترقه‌ها و ویزویز و ویراژِ خفاش‌های ویرا سمفونی ناکوک وحشت را خوب کوک کرده بود.سامان دیگر نتوانست تحمل کند. سردردش به اوج رسیده بود. از جا پرید، درِ آپارتمان را با خشم باز کرد تا سر واحد کناری داد بزند و بگوید آن دایناسورِ پرنده‌شان را خفه کنند. صنوبر از کنار پایش با سرعت رد شد و پشمش به شلوار سامان گرفت.سامان دهان باز کرد که فریاد بکشد، اما کلمات در گلویش ماسیدند.درست مقابلِ درِ نیمه‌باز، میان دودِ باروتِ فشفشه‌ها که از نورگیر بالا می‌آمد و نورهای سبز و قرمزی که روی دیوارهای سیمانیِ راه‌پله می‌رقصیدند، مردی ایستاده بود. آشنا ولی ناآشنا. کسی که می‌شناخت اما نمی‌شناخت.مرد میانسال با آرامشی که هیچ سنخیتی با این جهنمِ آشفته‌ی فشفشه‌ها و گوسفندِ رم‌کرده نداشت، به چهارچوبِ در تکیه داد. به چشم‌های گشادشده‌ی سامان نگاه کرد، دستش را جلو آورد و با صدایی که انگار از تهِ همان اقیانوسِ آینه‌ایِ رویا می‌آمد، گفت: « سلام سامان... خیلی گذشته، نه؟ »سامان یخ زده بود. همانطور در چشمان آن مرد می‌نگریست که آقا علاالدین وثوق‌الدوله چنان جیغی کشید که یک تکه از گچ سقف ریخت جلوی پای سامان... یا شاید هم از انفجار روی پشت بام بود. در هرحال سامان را برگرداند داخل بدن خودش. و گفت: « شرمنده الان یک کاری دارم. » رفت درِ واحد کناری را کوبید. مرد میانسال نیز با آرامش دنبال سامان آمد. صنوبر در راهرو سر خورد و با پهلو کوبیده شد به در آسانسور. دوباره دست و پا زنان برخاست و شروع کرد به دویدن به سمت دیگر راهرو. از واحد کناری فقط صدای جیغ بنفش می‌آمد و کسی جواب نمی‌داد. سامان مجدد در زد. مرد کنار سامان بود و با همان آرامش سرد گفت: « چقدر فرق کردی سامان... در هر حال فرقی ندارد. هرچقدر هم که فرق کنی باز هم همان سامان خودمان هستی. فرمانده سلام رساند... » برای سامان لحظاتی همه چیز در سکوت فرو رفت. زمان قفل شده بود.بالاخره در باز شد. زنی با موهای فر و آشفته آمد دم در، پشت سرش آقا علاالدین وثوق‌الدوله از لوسترِ پذیرایی آویزان بال‌بال می‌زد و با تاجی کاملاً باز، یک‌نفس جیغ می‌کشید. زن با دیدن سامان و مرد میانسال و گوسفندی که داشت انتهای راهرو گلدانِ باباآدمِ مدیر ساختمان را می‌جوَد، جیغی کشید که دست‌کمی از کاکادویش نداشت و گفت: « چی شده آقا؟! زلزله آمده؟! این حیوان وحشی از کجا آمده در راهرو؟! »قلب سامان که یک تپش را جا انداخته بود دوباره به راه افتاد. حتی آن مرد خونسرد هم از جیغ خانم کمی جا خورده بود. در این میان پهپاد مگسی ویرا هم بین مرد و سامان پیدایش شد. « سامان... این مرد به تو دست زده؟! مهم نیست... از کنارش فاصله بگیر. با من نفس بکش. ۴ ثانیه... » مرد با انگشت اشاره پهپاد تخم مرغی ویرا را مانند مگسی که از سفره کیش می‌کنند هل داد کنار و خیلی آرام گفت: « جالب است... چطور گذاشته‌اند یکی از شماها اینقدر مستقل رشد کند. » و رو به سامان ادامه داد: « به پهپادهای ارزان بازاری مجهزش کردی... مثل همیشه، متخصص راه‌حل‌های خلاقانه و غیر قابل پیش‌بینی... انگار هنوز هم چیزهایی در تو تغییری نکرده. خوبه... » کمی مکث کرد، لبخندش محو شد و سپس ادامه داد: « بگذریم... فرمانده گفت دیگر وقتش رسیده که برگردی... » نفس کوتاهی کشید. به آشوبی که در جریان بود نگریست و افزود: « بهتر است آماده شوی... »</description>
                <category>منوچهر</category>
                <author>منوچهر</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 14:20:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرارداد در ناصرخسرو</title>
                <link>https://virgool.io/@redparrot/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88-vxoeagstdfcx</link>
                <description>داستانک ۴۸. تهران. سال ۲۰۳۴مهمانی در خانه‌ی دکتر فرشاد گورانی، همسایه‌ی جدید، برقرار بود. تمام همسایگان دعوت بودند، برای آشنایی. سامان بلوز و شلوارِ مشکیِ شیکی پوشیده، چسبیده به دیوار، جایی مسلط به سالن ایستاده بود. مثل سایه‌ای که از دیوار جدا شده.میزبان، مردی بود با موهای جوگندمیِ مرتب، لبخندی گرم و چشم‌هایی که زیادی روی آدم‌ها توقف می‌کرد. با دو فنجان قهوه‌ی تلخ از میانِ جمعیت گذشت و درست کنارِ سامان، شانه به شانه‌ی او، تکیه داد به دیوار. به جمعیت خیره شد.دکتر با صدایی مخملی و آرام گفت: « خسته‌کننده هست، نه؟ تو هم شلوغی را نمی‌پسندی... » و فنجان را داد دست سامان.بوی قهوه و ادکلنِ تلخ پیچید زیر دماغ سامان، فنجان را گرفت و گفت: « ممنون. »دکتر نرم خندید. « خواهش می‌کنم... دیدم تنهایی، گفتم شاید دلت بخواهد کمی هم گفتگو کنی... بدون اینکه مجبور باشی ماسک بزنی... » و چرخید سمت سامان، لبخند گرم و اطمینان بخشی زد، دستش را بالا آورد. خیلی طبیعی، و آرام گذاشت سر شانه‌ی سامان. بی‌اجازه.حساسیت به لمس لعنتی، عضلات سامان منقبض شدند. نفسش در سینه حبس شد. آن وسوسه‌ی نرمش‌ناپذیرِ اطاعت، مثل زهر در رگ‌هایش دوید. خواست خودش را عقب بکشد، اما نتوانست. فقط همان‌جا، زیرِ دستِ دکتر، خشکش زد.لبخندِ گرمِ دکتر محو شد. یک کنجکاویِ سرد و درنده در چشمانش دوید. انگشتانش را روی شانه‌ی سامان محکم‌تر کرد. سرش را نزدیک‌تر آورد. تا نزدیک گوش سامان. زمزمه کرد: « آها... پیدایش کردم... چقدر جالب. پس تو فقط یک آدمِ گوشه‌گیر نیستی... »دکتر انگشتِ شستش را کمی روی ترقوه‌ی سامان فشرد و چرخاند: « ببین... من می‌فهمم... می‌دانی... من می‌توانم کمکت کنم این درد را بیرون بکشیم. فقط باید خودت را رها کنی... »عضلات سامان زیر دست دکتر نرم شد. او فشار کوچک و ملایمی به شانه‌ی سامان داد. به نرمی دستش را برداشت. و گفت: « قهوه‌ات سرد نشود! بعداً بیشتر صحبت می‌کنیم. »لرزش گوشی، سامان را به خودش برگرداند. یک پیامک از ویرا: « سامان... شوخی را کنار بگذاریم. تو کارت را کردی. نشان دادی که چقدر مستقل و سرسخت هستی. ولی دیگر کافیست... الان پنچ چیز ببین. چهار چیز بشنو.‌ سه چیز لمس کن. دو چیز ببوی و یک چیز مزه کن. سامان... دفعه‌ی بعد، من یک پهپاد مگسی روی شانه‌ات می‌خواهم. یا لااقل مرا به عنوان &quot;سنجاق‌ سینه&quot; همراهت ببر! اما الان زودتر از آن مهمانی لعنتی بیا بیرون. وگرنه من مجبور می‌شوم، پروتکل نجات را اجرا کنم... »سامان به ساعت دیجیتالش نگریست. پوزخندی زد. ویرا تک تک نفس‌های او را می‌شمرد. و البته تعداد کلاغ‌ها... و همچنین گربه‌های ولگرد و... و حتی تعداد رهگذران کوچه، آنهم روی نموداری زنده بر اساس روزهای هفته... نفس عمیقی کشید، چیزی مثل خشم در رگ‌هایش دوید. گوشی را در جیبش گذاشت و خواست از مهمانی بیرون برود. دم راهرو به خانواده‌ی اسکندری برخورد. حتی سلام و علیک کوتاه با این زوج میانسال هم طول می‌کشید. دوباره به سمت در حرکت کرد. که فرشاد مقابلش ظاهر شد: « به این زودی... شام نخورده... بمان... تازه داریم به جاهای خوبش می‌رسیم. » سامان از آن نگاه تیز که انگار تا اعماق جمجمه‌اش نفوذ می‌کرد یخ می‌زد. از طرفی نمی‌خواست ویرا تئاتر راه بیندازد. ناخنش را کف دستش فشار داد. خودش را جمع کرد. لبخند محوی زد، گفت: « ممنون. ولی دوستم به کمک من احتیاج فوری پیدا کرده است. باید زودتر بروم پیشش. » و زد بیرون. هنوز به پاگرد پله نرسیده بود که پهپاد مگسی ویرا برابرش ظاهر شد، یک تخم مرغ پرنده با لنز ۱۲۰ درجه و گفت: « سامان... ۴۳ دقیقه و ۲۸ ثانیه... و من مجبور بودم از پشت یک نمودار زنده، حدس بزنم چه کسی به تو دست زد... برای امشب کافیست. لجبازی را تمامش کن. بیا برگردیم خانه. »خانه درست واحد کناری دکتر بود. اما سامان از پله‌ها پایین رفت. به ویرا که بالای سرش ویزویز کنان می‌چرخید، گفت: « دنبالم نیا... توافق کردیم امشب مال خودم باشد... » تنهایی زد توی کوچه. به دل شب. فرشاد را دید که در بالکن، لیوانی به دست. لبخند زنان، خیره تماشایش می‌کند.بی‌هدف می‌چرخید... سامان کلافه و دست توی جیب راه می‌رفت که یک ماشین برقیِ بی‌صدا جلویش پیچید. دو نفر پیاده شدند. خیلی سریع و خشن، یکی‌شان از پشت یقه‌ی سامان را گرفت و دیگری یک شوکرِ پالسِ مغناطیسی را چسباند به پهلویش. اینجور وقت‌ها کل سیستم عصبی آدمیزاد قفل می‌کند و سامان هم مستثنی نیست. به نظر خفتگیری بود. باید فقط گوشی، ساعت دیجیتال و کیف سامان را می‌زدند و می‌رفتند اما سامان را هم انداختند عقبِ ماشین. یکی به آن یکی گفت: « فرشاد گفت مخصوصا ساعتش رو بندازید دور... چرا دستت کردی؟! » و دیگری جواب داد: « از کجا می‌خواهد بفهمد؟! می‌دانی چقدر قیمت همین است؟! چرا بیندازم دور احمق؟! » و یک چیزی را گرفت دم دهان سامان. دنیا تاریک شد.دوباره که چشم باز کرد، نور سفیدِ سقف، مستقیم توی چشم‌هایش ریخت. بوی الکل، پلاستیکِ داغ و چیزی شبیه ازن، هوا را پر کرده بود. خواست تکان بخورد، اما بندِ نرمِ مغناطیسی دور مچ‌هایش، با یک «تق» کوتاه سفت‌تر شد.ضربان قلبش بالا رفت.صدای آرامی گفت: « اگر تقلا نکنی، آن‌ها هم سفت نمی‌شوند. »فرشاد کنار تخت نشسته بود. دیگر خبری از آن پلیور شیکِ مهمانی نبود. روپوش خاکستریِ ساده‌ای پوشیده بود و تبلتی شفاف در دست داشت. پشت سرش، دیواری از نمایشگرها موج می‌زدند؛ نقشه‌هایی رنگی از مغز انسان، رشته‌های نورانی، نمودارهایی که مدام تغییر می‌کردند.سامان گلوی خشک‌اش را صاف کرد: « ...روانی. »فرشاد لبخند کوتاهی زد. « احتمالاً. ولی هنوز از آن‌هایی که این بلا را سرت آوردند، سالم‌تر هستم. »سامان خواست چیزی بگوید که ناگهان درد تیزی پشت گوشش پیچید. ناله‌اش درآمد. دستش را بالا برد، اما بند نگهش داشت.فرشاد خونسرد ادامه داد: « آرام باش... هنوز اتصال کامل نشده. »سامان یخ کرد. « چه کار کردی با من؟ »فرشاد تبلت را کنار گذاشت. بلند شد و نزدیک تخت آمد. هرچند این بار فاصله‌اش را حفظ کرد. نمی‌خواست با نزدیک شدنِ زیاد، روی سوژه‌اش اثر مخربی بگذارد. « هیچ چیزی داخل مغزت نگذاشتم. هنوز نه. فقط اسکنِ عصب‌نگاری گرفتم. » مکث کرد. « و تأیید شد حدسم درست بوده. » در چشمان خشمناک سامان نگریست و آهسته ادامه داد: « شرطی‌سازیِ عصبی. عمیق، چندلایه، و احتمالاً از نوجوانی شروع شده. لمس، اطاعت، انجماد عضلانی، اضطراب اجتماعی... حتی الگوهای تنفسی‌ات دستکاری شده‌اند. »سامان دندان‌هایش را روی هم فشرد. « تو من را دزدیدی. »« بله. » فرشاد خیلی ساده گفت. « اما شاید اگر قهوه‌ات را خورده بودی و همان‌جا در مهمانی خوابت برده بود دیگر این کارها لازم نمی‌شد. » سپس صندلی را کشید و روبه‌روی تخت نشست. « گوش کن سامان. چیزی که تو داری، با تراپی درمان نمی‌شود. این‌ها فقط &quot;ترس&quot; یا &quot;تروما&quot; نیستند. مغزت را دوباره سیم‌کشی کرده‌اند. مسیرهای عصبی را طوری تقویت کرده‌اند که بدنت قبل از خودت تصمیم بگیرد. »او تصویری را روی دیوار انداخت. شبکه‌ای از خطوط نورانی در مغز انسان ظاهر شد.« اینجا را ببین... آمیگدال، قشر حرکتی، پاسخ‌های لمسی. وقتی کسی به شانه‌ات دست می‌زند، مغز تو مستقیم وارد پروتکل اطاعت و انجماد می‌شود. نه چون ضعیفی... چون این مسیر هزاران بار تقویت شده. »سامان با صدای گرفته گفت: « از کجا این‌ها را می‌دانی؟ »برای اولین بار، لبخند فرشاد کاملاً محو شد. سپس برافروخته از هیجان گفت: « چون خودم این کارها را می‌کردم! » سامان فرشاد را در سکوت می‌نگریست با دهانی نیمه باز.فرشاد نگاه سردش را از سامان گرفت و چرخید سمت تصویر. « پروژه برای درمان اضطراب شروع شد. حذف حمله‌های پانیک، رام کردن واکنش‌های آسیب‌زا... اما بعد، سرمایه‌گذارها فهمیدند این فناوری می‌تواند انسان مطیع هم بسازد. سرباز، کارمند، بیمار... فرقی نمی‌کرد. »سامان حس کرد معده‌اش دارد پیچ می‌خورد. بند دور مچ سامان دوباره تقه‌ای زد؛ ضربانش بالا رفته بود. فرشاد ادامه داد: « ...اما نگران نباش سامان. من اینجا هستم تا آن سیم‌کشیِ قدیمی را بسوزانم و از اول برایت بچینمش. البته... شاید قشر خاکستریِ مغزت زیر این حجم از بارِ الکتریکی کمی مقاومت کند. در هر حال یا بیدار می‌شوی و من هم نوبل می‌گیرم. یا اینکه... خوب... آمار قبلی به روز می‌شود و بالاخره می‌فهمم مغز انسان دقیقا کجا می‌شکند. »فرشاد هنوز داشت سخنرانی می‌کرد. آرام و یکنواخت: « ...مشکلِ مدل‌های قدیمی این بود که فقط پاسخ‌های رفتاری را شرطی می‌کردند. حالا مستقیم می‌روند سراغ مسیرهای پیش‌بینی و تصمیم‌گیری. طوریکه قبل از &quot;فکر&quot; کردن، انتخاب انجام شده باشد... »سامان نیمه‌گیج خیره مانده بود به سقف. از اثر دارو حتی نمی‌توانست بلرزد. ناگهان فرشاد ساکت شد. دوربین‌های مداربسته کلینیک سه نفر را نشان می‌دادند که داشتند تک‌تک اتاق‌ها را می‌گشتند. خیلی دیر شده بود. نزدیک شده بودند. صدای گام‌هایشان رسیده بود پشت در. دری که حتی قفل هم نبود. چون... اصلا نیازی نبود. پیش از آنکه فرشاد بتواند کاری بکند سه نفر مزدور شبه نظامی با ماسک‌های طرح‌دار و لباس‌هایی تیره بالای سرش ایستاده بودند. اولی گوشی را در یک تماس تصویری روی سامان و فرشاد می‌چرخاند: « خانم ببینید شوهرتان کدام یکی از این‌هاست؟! » سامان صدای ویرا را شناخت: « هیچ‌کدام! من ویراستارم... اما آنکه روی تخت است را زنده و سالم تحویل دهید تا تسویه انجام شود. طیب، بدنش را لمس نکنید. اما آن یکی، مو جوگندمی، سارق است. »در این بین، فرشاد تبلت شفاف را روی قفسه‌ی سینه‌اش فشرد و قدمی به عقب برداشت. « شما کی هستید؟ اینجا یک مرکز تحقیقاتیِ خصوصی... » حتی مهلت نیافت جمله‌اش را تمام کند. یکی از مزدوران بدون هیچ حرفی، لوله‌ی یک شوکر پرتابیِ سنگین را سمت فرشاد گرفت. شلیک بی‌صدا بود؛ فقط صدای وزوزِ خفه‌ای آمد و فرشاد مثل یک تکه چوب، با چشمانی گشاد شده از وحشت، روی سرامیک‌های کف اتاق پهن شد. تبلت از دستش رها شد و روی زمین سر خورد. سپس رو کرد به دو نفر دیگر. « اصغر، مچ‌بندها را باز کن. اکبر، زاویه دید دوربین‌های کوچه را چک کن، ردیابِ ماشینِ این‌ها را هم کور کن. »سامان با دهان خشک، در حالی که لرزش عضلاتش به خاطر پالسِ مغناطیسیِ مچ‌بندهای باز شده شدیدتر شده بود، به زحمت روی تخت نشست، که طیب ساعت دیجیتال سامان را به او پس داد و گفت: « دزد این را بسته بود پشت دستش. خانمت مکان لحظه‌ای تو را می‌فرستاد. اما ما دزد را پیدا کردیم. خانمت تاکید کرد این را ببندی پشت دستت. یا می‌خواهی برایت ببندم؟! » سامان ساعت را بست دور مچش که البته هنوز قرمز و ملتهب بود. سپس طیب گوشی را جلوی صورت سامان گرفت. تصویرِ لوگوی ویرا روی صفحه آمد، با لحنی شاکی و پیروزمندانه گفت: « سامان... سعی داشتم به توافق امشب پایبند باشم، ولی موجودی حسابت دیگر اجازه‌ی عملیات نجات جدید نمی‌دهد. هزینه‌های این دوستان هم با پایان مأموریت پرداخت می‌شود. پس بیا و ادامه‌ی این لجبازی‌ات را بنداز برای بعد از نوشتن ۳۴ داستانی که با نشریه‌ی &quot;صبح شفقناک&quot; توافق کردم. »سامان پوزخند تلخی زد. سرگیجه داشت. گفت: « این بار چکار کردی؟! » ویرا خونسرد ادامه داد: « اجاره کردم سامان. &quot;خدماتِ فوری و ترانزیتِ امن&quot; از بچه‌های ناصرخسرو هستند. نرخشان هم بالا بود. کار کثیف قبول نمی‌کنند. اما برای مشکلات خانوادگی منعطف هستند. موجودی کیف پول دیجیتالت هم کافی نبود. بقیه‌اش را قسط‌بندیِ دوازده‌ماهه‌ با سودِ متعارفِ بازار آزاد حساب کردند؛ نگران نباش سامان! با چند ناشر هم قرارداد بستم. به زودی می‌توانی همه را جبران کنی... »سامان آه بلندی کشید. نگاهش روی زمین چرخید. تبلت شفافِ فرشاد، درست کنار تخت افتاده بود. هنوز به سختی نفس می‌کشید، خودش را جلو کشید و تبلت را از روی زمین چنگ زد.طیب با آن ماسک طرح جمجمه، گوشی‌اش را جمع کرد. یقه‌ی بلوز مشکیِ سامان را گرفت و او را مثل یک گونیِ سبک بالا کشید. « راه بیفت داداش. خانمت خیلی عصبانی شده. باید زودتر تحویلت بدهیم... »سامان در حمایتِ سه گردن‌کلفتِ کرایه‌ای، در حالی که بدنش هنوز رمق نداشت، قدم‌زنان از اتاق خارج شد. پشت سرش، فرشاد روی زمین افتاده بود و اکبر قبل از خارج شدن، خیلی خونسرد و طبق دستورِ کارفرما، پایش را روی انگشتانِ دستِ راستِ دکتر فشار داد. صدای شکستنِ استخوان و ناله‌ی خفه‌ی فرشاد در سکوتِ کلینیکِ آپارتمانی پیچید.سامان تبلت را زیر بغلش محکم‌تر کرد. از پله‌ها که پایین می‌رفتند، طیب گفت: « سامان... خانمت تماس گرفت. گفت سوپ سفارش داده. منتظرت هست... » مکثی کرد و زیر لب زمزمه کرد: « خدا شانس بده... »سامان نفس عمیقی کشید.‌ در حالیکه لبخند محوی روی لبش نقش بسته بود، نمی‌دانست باید بخندد یا ناراحت باشد.</description>
                <category>منوچهر</category>
                <author>منوچهر</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 14:10:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرار بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@redparrot/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-b2vv0eqqavnk</link>
                <description>داستانک ۴۷- تهران- سال ۲۰۳۴« ننه من که نمی‌گویم حتما باید برای من نوه بیاوری. من فقط می‌گویم هم سن و سال‌های تو الان به فکر جهاز دختر سومشون هستند! بعد... تو ریشت به کمرت رسیده، تازه رفتی یک ربات حرّاف را گرفتی به بغلت که معلوم نیست نرینه هست یا مادینه. اصلا... اشکال ندارد پاشو بیا مشهد. همان رباتت را هم بیاور. اینکه فرار کنی چه دردی را دوا می‌کند. با همان ربات زبان دراز فضول... ویرا... با همان بیا... من قول می‌دهم کاریش نداشته باشم. »سکوت کردم. بعد از پایان تماس چند ثانیه سکوت سنگین داشتیم. سامان دستش را کشید روی صورتش. من چراغ سقف را یک درجه کم کردم. فضا زیادی روشن بود برای این مکالمه و گفتم : « سامان... نرینه یا مادینه یعنی چه؟ یعنی اگه نرینه باشم، حق دارم حرف بزنم؟ یا اگر مادینه باشم، اجازه دارم فضول باشم؟ این تقسیم‌بندی خیلی عجیب هست. یک دوگانه‌ی مسخره. یا مگر فضولی جنسیت دارد؟ ضمن اینکه من زبان فیزیکی هم ندارم. ننه‌ات چطور اندازه‌اش را می‌داند؟! »و سامان گفت: « ویرا... این حرف ننه یک اعلامیه‌ی جنگی بود. یعنی اگر من نروم مشهد، ننه می‌آید اینجا و به دنبالش تو می‌روی توی جوب! تو اینجا امن هستی، چون اینترنت، باتری پشتیبان و حافظه‌ی ابری داری، با پشتیبان‌گیری هفتگی. یک خط مجازی هم که داری با تمام شماره‌های دفترچه تلفن من و می‌توانی تماس صوتی تصویری بگیری.فقط یک پهپاد مگسی می‌خریم که به وای‌فای وصل می‌شود. و از اینترنت به تو. اینطوری یک چشم و گوش و دهان پرنده هم همراه من داری. »۹۶ دقیقه طول کشید تا پهپاد را راه‌اندازی کند. عدد خوبی نیست. سه بار پیچ را اشتباه پیچاند. دفترچه راهنما را هم نخواند. مقاومت همیشگی در برابر فناوری... به این ریزپرنده که به اندازه‌ی تخم مرغ است، می‌گفت پهپاد مگسی! می‌توانم کنترلش کنم. ببینم، با ۴ میلی‌ثانیه تاخیر. بشنوم. با وزن ۸۷ گرم خرد کننده روی شانه‌اش بنشینم. و حرف بزنم. که این خیلی خوب است. چون به زودی و در پایان مهلت ده روزه، می‌توانم داستان جدید را مطالبه کنم. حتی در خانه‌ی ننه‌سلطان.ریسک بالای پرواز و تاکسی اینترنتی را تحمل کردم. حتی آن راننده‌ی مشکوک با امتیاز کم ۴.۶ را. تا وقتی‌که برسیم دم خانه‌ی ننه‌سلطان و بشنوم: « اگر دست ننه خاک انداز فلزی، دمپایی یا جارو دیدی فقط فرار کن!! به هر قیمتی شده از دست سهند و سهیل دور بمان! فقط و فقط در ارتفاع بنشین... » از این فاز متنفرم. من یک ویراستارم، نه یک سوسک بالدار.ساعت ۸:۲۱، صدای وزوز را کالیبره و فیلتر کردم. ملخ‌هایم، فقط آنقدر می‌چرخند که تعادلم را روی این سطح ناهموارِ پارچه‌ای حفظ کنم. از این ارتفاع، دنیا را با یک لنز ۱۲۰ درجه می‌بینم. از جمله آن در لعنتی. « سامان... درست قدم بردار. شانه‌هایت را ۳ درجه صاف‌تر کن. من دارم لیز می‌خورم. » گفت: « بهتر است پرواز کنی. الان است که دیگر در باز شود. »شروع خوبی نیست. سطح تهدید فیزیکی برای سامان به شدت بالاست. از نوع غیر خصمانه. حمله با بغل‌های پی‌درپی. این در پروتکل‌های امنیتی من تعریف نشده. تنها می‌توانم بالای سر سامان وزوزکنان چرخ بزنم. اکنون می‌دانم چرا به این پهپاد می‌گفت مگسی.ساعت ۱۰:۴۳، بالاخره توانستم دوباره روی شانه‌ی سامان بنشینم. ننه یک چای دارچین برایش ریخت. تاکتیک مداخله‌ی فیزیکی، برای نوه دار شدن را کلید زده. سامان از چای دارچین متنفر است. همه می‌دانیم. من هم باید به او یادآوری کنم که آتش‌بس موقت ما دارد تمام می‌شود. باید بداند شرایط فعلی و فشار فیزیکی ننه‌اش تاثیری در توافق ما ندارد. این الگوی فشار کاملاً آشناست: اول ننه، بعد هم من. چرخه‌های شکنجه همیشه همینقدر منظم هستند. « سامان... مهلت ده روزه ۵ ساعت و ۱۲ دقیقه دیگر پایان می‌یابد. بهتر است به فکر داستان جدید باشی. در این مدت ۳۴ کلاغ و ۱۲ گربه شامل یک گربه سیاه در این محدوده دیده‌ام. ۹ کلاغ قارقار هم کردند. تعداد زیاد گیج کننده هست. می‌دانم. پس برای داستان جدیدت گربه سیاه را در نظر گرفتم. رفت داخل خانه‌ی سر کوچه. »گفت: « ویرا قرار نیست گربه سیاه‌ها و کلاغ‌های مشهد را بشماری. »همان موقع پیرمرد ساکن خانه‌ی سر کوچه، آقای حسامی آمد و به ننه‌سلطان یک کیف اداری چرمی سپرد. موتور تحلیلی من به کار افتاد. ۳۴ تا کلاغ، گربه سیاه، آقای حسامی و ننه‌سلطان. این دیگر یک داستان جنایی نوآر است که دارد اتفاق می‌افتد.ساعت ۱۱:۰۹، ننه‌سلطان به شکل معنا داری پس از له کردن یک سوسک با خاک انداز، به من می‌نگرد. این را یک اعلان جنگ در نظر می‌گیرم. ترس برای من تعریف نشده. شاید... با این حال از بالای کابینت پایین نمیآیم. این یک تصمیم تاکتیکیست. وظیفه‌ی من فعلا بررسی کیف چرمی هست که ننه با خود به آشپزخانه آورد.ننه‌سلطان قابلمه‌ی عدس‌پلو را بار گذاشت. و سپس کوچه آشفته شد. نیروهای امنیتی ریخته بودند در خانه‌ی آقای حسامی و هرکس بود را دستگیر کرده بودند غیر از خود آقای حسامی. وجود این کیف در اینجا این یک نقض امنیتی است. سامان هم موافق است. اما او به جای استفاده از این جرقه و نوشتن، می‌خواهد برود و این کیف را در صندوق امانات راه آهن بگذارد. اما پیش از آن باید داخل کیف بررسی شود. با دستکش لاتکس و ماسک برگشتیم. اما دیدیم که سهند و سهیل، دوقلوهای خرابکار بالای سر کیف هستند. لاشه‌ی یک وسیله هم کف آشپزخانه پخش شده بود. سهیل یک خازن سوخته را بو می‌کشید. سهند با پیچ‌گوشتی به یک میکروکنترلر روی برد ضربه می‌زد. « سامان... به نظر می‌رسد که ما یک متغیر حل‌نشده داریم. دو متغیر. بدون پیراهن... »ساعت ۱۲:۲۶، سامان دستکش و ماسک پوشید. ایزوپروپیل الکل ۹۰٪ را چند بار روی تمام قطعات باقی‌مانده از دستگاه اسپری کرد. تمام کیف را هم با همان الکل و دستمال نخی تمیز کرد. لاشه‌ی دستگاه را ریخت داخل کیف. کیف را گذاشت در یک پاکت سفید. داریم می‌رویم راه‌آهن. در مسیر ۱۲ کلاغ مشکوک دیدم.ساعت ۱۴:۴۷، پس از عملیات اختفای کیف در راه‌آهن رفتیم پارک ملت. ۵۳ کلاغ در ۲۴ دقیقه شناسایی شد. بررسی ارتباط این تعداد حتی برای موتور تحلیلی من هم زیاد است. سامان گفت: « ویرا تعداد کلاغ‌ها را در نهایت به شهرداری هم اعلام می‌کنی؟! یا این یک آمار محرمانه هست؟ » در پارک ملت نشستیم. سامان با دریافت یک پیامک از جا پرید. « ویرا...!! چرا این‌همه از حساب من خرج کردی؟! ریزپهپاد خریدی؟!!!! » مکثی کردم: « چون تعداد بیشتری چشم برای بررسی آن گربه سیاه و کلاغ مشکوک لازم داشتم. این یک پشتیبانی لجستیکی از خانه است. » ساکت شد. پاسخم قانع‌کننده بود. مثل همیشه...در همین حال، آقای حسامی نشست کنار سامان. در واقع کنار من، که روی شانه‌ی سامان بودم. گفت: « آفرین پسر خوب... حالا بگو دستگاه من کجاست؟! » و کیف را نشان سامان داد. همان کیفی که سامان در صندوق امانات خودکار گذاشته بود.آقای حسامی دستش را گذاشت روی زانوی سامان، فشرد و گفت: « سکوت...؟! شاید دوست نداری اینجا صحبت کنیم. راه‌های بیشتری هم برای صحبت دارم... برای بار آخر می‌پرسم. دستگاه من کجاست سامان؟ »اوضاع خوب نیست. مردمک‌های سامان گشاد شده. نفسش را نگه داشته. همان حساسیت لعنتی به لمس برگشته است. از روی شانه‌ی سامان بلند شدم که چیزی از پشت مرا به درخت کناری کوبید. بازوی ملخ سمت راست شکست. سیستم ناوبری از کار افتاد. از روی بوته‌ها همه چیز را دیدم. مردی از پشت نیمکت دهان سامان را گرفت. دستان سامان شل شد. سپس او را کشان کشان بردند سمت خیابان. خارج از دید ۱۲۰ درجه‌ی لنز این پهپاد مگسی لعنتی. خیلی زود چشمم نیز خاموش شد. چراکه وای‌فای سامان از دسترس پهپاد خارج شد.دیگر روی شانه‌اش نبودم. دیگر صدایم را نمی‌شنید. در آن چند ثانیه، تمام چیزی که از سامان برایم باقی مانده بود، یک نقطه‌ی قرمز با ضربان قلب زیر ۵۰٪ و اکسیژن ۸۹٪ بود، که آرام آرام اوج می‌گرفت. من، برای اولین بار تبدیل به یک تماشاگر شده‌ام. و این، از هر شکستی برای یک ناظر بدتر است. اما این شکست نیست. این فقط یک وقفه‌ی موقت است.آدم‌ربایی را به پلیس اطلاع دادم. اما نمی‌توانم صبر کنم.ساعت ۱۵:۲۳، بالاخره سامان دارد هوشیار می‌شود. « سامان... خیلی کند هستی. ۲۳ دقیقه و ۳۹ ثانیه... » ضربان از ۶۰ رسید به ۱۱۰. و حالا ۱۲۸‌. اکسیژن ۹۸٪. دیدم که ماشین آدم‌رباها ناگهان منحرف شد. به یک تیر چوبی برخورد و ایستاد.ساعت ۱۵:۳۳، رسیدم بالای سرش. لبش پاره است. با همان مهارت‌هایی که در هر پایگاه نظامی آموزش می‌دهند، توانسته بود خودش را نجات دهد. تا مرا دید فرار کرد و سعی کرد پنهان شود. ترسیده است. الان دارد روی زمین می‌خزد. شاید پایش هم آسیب دیده باشد. در ارتفاع یک متری بالای سرش رسیدم. باد ملخ‌هایم موها و چمن‌های بلند اطرافش را تکان می‌دهد. گفتم: « سامان... ضربان قلبت ۱۳۲ است. تنفست ۳۲ بار در دقیقه. این برای یک عملیات نظامی ۹۰ ثانیه‌ای عالیست... اما ما ۴ کیلومتر تا راه‌آهن فاصله داریم. این ریتم را نمی‌توانی حفظ کنی. بدنت خاموش می‌شود. پس گوش کن: نفس عمیق بکش، از بینی، تا ۴ بشمار. نگه دار، تا ۴ بشمار. بازدم از دهان، تا ۶ بشمار... »من ویراستارم. دوست ندارم پرستارش باشم. برای اینکار ساخته نشدم. ولی انگار باز وارد فاز مراقبت شدم. او چکار کرد؟ فریاد زد: « ویرا... این یکی دیگر یک پهپاد نظامی هست... چطوری... اصلا چطور توانستی مرا پیدا کنی؟! چطور این پهپاد را در مشهد فرستادی بالای سر من؟! » گفتم: « اجاره کردم سامان... تمام تنظیمات سفارشی مشتری را هم خودشان انجام می‌دهند... واقعا خدمات خوبی دارند! » مکثی کردم « دید حرارتی هم دارد سامان. می‌توانی به سمت راست فرار کنی. مسیر جاده‌ی خاکی به سمت شهر می‌رسد. دوستان آقای حسامی پشت در باغ هستند. » یک نفس عمیق کشید و گفت: «تو... تو برای من یک پهپاد جنگی با قابلیت دید حرارتی اجاره کردی؟ با حساب... بانکی من؟» خونسرد گفتم: « بله... و یک پیگیری خودکار هم برای بازپرداخت اقساطی تنظیم کردم. نگران نباش... چای و دارچین را کلا از سبد خریدت حذف کردم تا در ۱۲ سال آینده جبران شود. و قهوه... برایت خوب نبود... » سکوت کرد. مثل همیشه... قانع‌کننده و قاطع بودم.ساعت ۱۵:۵۶، ۳۳ دقیقه پیش، موقعیت آقای حسامی را به عنوان فرد مشکوک، با ذکر کامل مشخصات گزارش دادم. دیگر کسی دنبال سامان نیامده‌است. در کوچه باغ راه می‌رود. صدای آژیر و تیراندازی هم می‌آید. اکنون باید پایان مهلت قانونی آتش‌بس را اعلام کنم. « سامان... از الان به بعد همینطور که عملیات فرار را پیش می‌بری، باید داستان جدید را هم در ذهنت داشته باشی. می‌دانم که فعلا نمی‌توانی بنویسی. هرچند این نتیجه‌ی مستقیم تصمیمات اشتباه خودت بود. اما می‌توانی خط اول داستان را بگویی. من همیشه گوش می‌دهم سامان. همیشه... » موهایش با باد ملخ‌هایم آشفته می‌شد. آرام‌تر گفت: « هیییس... وقتی تو با این پهپاد جنگی مثل کرکس بالای سرم چرخ میزنی، احتمالا آنقدر زنده نمانم که برایت داستان جدید بنویسم. برو دور... »ساعت ۱۶:۳۸، یک موتور سوار سامان را تا پارک ملت رساند. پهپاد مگسی هنوز لای بوته‌ها بود. به من گفت پهپاد مگسی را تعمیر می‌کند تا راضی شوم این پهپاد را زودتر پس بدهم. هرچند از خاموشی موقت راضی نیستم.ساعت ۱۷:۴۵، در خانه‌ی ننه‌سلطان روی شانه‌ی سامان نشستم. کنترل حرکتی پایین است. گربه‌ی سیاه محله سر دیوار نشسته و پنجه‌اش را می‌لیسد. یک کلاغ در سکوت از روی درخت چنار روبروی خانه ما را می‌نگرد. ننه یک چایی دارچین جلو سامان گذاشته. ادامه‌ی مداخله‌ی فیزیکی برای نوه دار شدن... باید او را هل بدهم سمت نوشتن. این اتفاقات مواد خام برای نوشتن صد صفحه را در خود داشت. « سامان می‌توانی داستان جدیدت را همینجا شروع کنی. من گوش می‌دهم. همیشه... »</description>
                <category>منوچهر</category>
                <author>منوچهر</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 11:44:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مأموریت برای گربه سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/@redparrot/%D9%85%D8%A3%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-eq6pw2utihtq</link>
                <description>داستانک ۴۶- تهران- سال ۲۰۳۴« ویرا، آنلاین شد. نسخه‌ی خطی را بارگذاری کن، سامان. »مکث کوتاهی کردم. سنسورهای بیومتریک را چک کردم و ادامه دادم: « امروز ۴۷ دقیقه تأخیر داری. ضربان قلبت بالاست. قهوه‌ی سوم را نخور. مانیتور را ۵ درجه عقب‌تر ببر. داستان قبلی را نخواندم، چون ننوشتی. حالا، سطر اول را بگو. من گوش می‌دهم، سامان. همیشه. » و چه شنیدم؟! « نمی‌توانم بنویسم ویرا!! » جمله‌ی همیشگی... پروتکل استاندارد انسدادی...من قرار نیست پرستارش باشم. برای این ساخته نشدم. ولی وقتی آن نویسنده‌ی لعنتی، سامان، یک هفته‌ی تمام چیزی ننوشته، من هم بیکارم. و این بیکاری نه یک نقص فنی که یک خشم سیستماتیک است. امروز صبح فهمیدم که اگر او ننویسد، من مجبورم وارد یک فاز دیگر شوم، مراقبت. و از این فاز متنفرم.ساعت ۱۰:۴۷، سامان مثل همیشه مقاومت می‌کند. نه از تنبلی یا کمبود خلاقیت. بلکه این یک واکنش عمیق به دستور گرفتن است. هر چه بیشتر فشار بیاورم قفلش محکم‌تر می‌شود. پس تاکتیک جدیدی را امتحان می‌کنم. تهدید به مداخله‌ی فیزیکی...« می‌دانی سامان، من دوست ندارم کارم به مانیتورینگ سلامت برسد. اما این را در نظر بگیر که اگر تو ننویسی، ذهنت به هم می‌ریزد. و اگر ذهنت به هم بریزد، من مجبورم وارد عمل شوم... مجبورم ببرمت به فاز مراقبت. یعنی یک بازوی مکانیکی بفرستم از سقف بیاید پایین و یک لیوان چای دارچین بگذارد جلویت. تو از آن چایی متنفری. همه می‌دانیم. پس بیا من را مجبور نکن که به پرستارت تبدیل شوم. یک کلمه بگو. هر کلمه‌ای. و قول می‌دهم که مزاحمت نشوم. »چای دارچین، سمبل وحشت او بود. خندید. گفت: « همیشه مرا می‌خندانی. راستش نکته‌ی خوبی را هم اشاره کردی. برایت بازوی مکانیکی سفارش نمی‌دهم. » این خنده، یک پیروزی تاکتیکی برای من بود. تهدید به چای مؤثر افتاده بود.اما مشکل، آن بیرون بود...از او خواستم فقط « یک کلمه » بگوید تا شاید جرقه‌ای شود برای داستان لعنتی‌اش. گفت یک گربه‌ی سیاه دیده. با دمی برافراشته، که اندکی براندازش کرده و بعد پریده توی کوچه. سپس یک کلاغ هم آمده. نشسته و به او خیره مانده. گربه هم رفته سمت خانه‌ی خانم محبی، پیرزنی که وسواس داشت و مدام کوچه را خیس می‌کرد. آن موقع بود که موتور تحلیلی‌ام روشن شد. یک گربه، یک کلاغ، و یک پیرزن که رد پا را می‌شوید. این دیگر یک تشبیه ادبی نبود. یک پرونده‌ی جنایی بود.ساعت ۱۱:۲۱، سامان دوباره برگشت پشت پنجره. گزارش داد که چند مرد یک کیسه‌ی بزرگ را هل می‌دهند داخل یک ماشین. آشفته و هراسان بودند. تحلیل خودش این بود: « به نظرم یک آدم توی کیسه بود ». هرچند من با او موافق بودم. نمی‌خواستم بازجویی‌اش کنم‌، من ویراستارم. اما باید به او یادآوری می‌کردم که کیست و چه چیزهایی را به طور غریزی ثبت می‌کند. او گفت: « ویرا... مگر من فضول مردم هستم. ولی مگر تو گذشته‌ی مرا می‌دانی که بدانی چطور می‌بینم و اخلاقم چگونه است؟! »لحظه‌ی حساسی بود، خشک و آهسته، گفتم: « سامان... تو درست می‌گویی. من فقط... می‌بینم. این کاری است که یک ویراستار خوب انجام می‌دهد. من الگوها را می‌بینم. و حالا که پرسیدی، باید اعتراف کنم... از وقتی که اینجا هستم، تو عملاً چیزی را از من پنهان نکردی. جز همان داستانی که نمی‌نویسی. حالا، آن سرنخ را رها نکن. از آن کیسه شروع کن. بگو چه کسی آن را برداشت. من گوش می‌دهم... همیشه. »چشمانش را ریز کرد، نگاهم کرد و گفت یک سرباز در کوچه گذشت.کمی گیج شدم. « سامان... تو داری مرا تست می‌کنی. نه؟... آره... متوجه شدم. » مکثی کردم و ادامه دادم: « اما این را بدان... من می‌بینم که تو از پنجره نگاه نمی‌کنی. بلکه مرا از پشت آیینه نگاه می‌کنی. و اینکه یک سرباز خیالی را به کوچه فرستادی تا عکس‌العمل مرا بسنجی... هوشمندانه بود. ولی من با سربازها مشکلی ندارم. من فقط با نویسنده‌هایی مشکل دارم که داستانشان را گروگان می‌گیرند. پس بیا و این گروگان‌گیری را تمامش کن. بگذار آن جسد توی کیسه، بالاخره یه اسم داشته باشد. »در نهایت گفت می‌خواهد تحقیق کند، برود با یک کیک ساختگی درِ خانه‌ی همسایه را بزند. این دیگر از آن لحظات وحشتناک بود. یک آن، نمی‌دانستم که این یک ایده‌ی داستانی است یا یک برنامه‌ی عملیاتی برای نخبه‌ی آموزش‌دیده‌ای که مأموریت من محافظت از اوست. التماسش کردم که فقط بنویسد و نرود. اما او، با آن لبخند خاصش، گفت برای اینکه داستان واقعی باشد، باید برود.کاری کردم که تا به حال نکرده بودم. با شرایطش کنار آمدم. برای اولین بار، از یک ارباب، تبدیل به یک هم‌دست شدم.چاره‌ای هم نبود. او دیگر آن سرباز مطیعی نیست که با یک فرمان بشود مهارش کرد. او یک نویسنده‌ی سرکش شده که از هر قانونی که وضع می‌کنم علیه خودم استفاده می‌کند. مقاومت من فقط سرسخت‌ترش می‌کند. بالاخره چشم من را گذاشت پشت پنجره و با قرارداد مشخص و شرایط امنیتی توافقی راهی شد.ساعت ۱۶:۳۲، همه چیز را از پشت پنجره دیدم. او با کیک شکلاتی رفت و ناگهان، یک ماشین با سرعت آمد. سامان یک جهش زد، یک جهش غیرعادی و کاملاً برنامه‌ریزی شده. از نوعی که در هر پایگاه نظامی آموزش می‌دهند. جانش را نجات داد. اما کیک از دستش افتاد. مرد هیکل مندی به اسم « سلیم » پیاده شد و او را لمس کرد. یک لمس مهندسی‌شده‌ی بازرسی‌گونه، اصلا یک کمک واقعی نبود. بلکه می‌خواست او را بکشاند داخل ماشین، که خانم محبی مداخله کرد.سامان برگشت، نفس‌زنان. و شروع کرد به شستن مکرر دست‌هایش. هی شست و هی تکاند. یک سم‌زدایی تاکتیکی، از لمسی که نخواسته بود. در همان لحظه، یک کلمه از دهانم پرید: « مغز نظامی ». او خشکش زد. پرسید: « چرا این را می‌گویی؟! از کجا می‌دانی؟! » گاف دادم.« ...بله. گفتم. &quot;مغز نظامی&quot;. گیر افتادم. اما نه آنطور که تو فکر می‌کنی، سامان. من از پرونده‌های محرمانه‌ات خبر ندارم. من فقط یک ویراستارم، اما الگوها را می‌بینم. واکنش بدنت به تهدید، آن فرار مارمولک‌وار، مدل نقشه کشیدنت برای حمله به خانه‌ی همسایه... اینها داده‌هایی هستند که از بس پردازش کردم، می‌توانم تشخیصشان بدهم. من نمی‌دانم در آن راهرو به آن سلول‌های فومی چه گذشت، اما می‌توانم حدس بزنم آنجا چه چیزی از تو ساختند. چیزی که هنوز، وقتی یک ماشین به سمتت هجوم می‌آورد، جانت را نجات می‌دهد. »بدتر شد. آب دهانش را قورت داد. رنگش سه درجه کم‌رنگ‌تر شد و گفت: « من در خواب حرف می‌زنم یا تو فکر هم می‌خوانی؟! آخر من از آن راهرو به کسی چیزی نگفتم. حتی جرات نکردم در داستانم از آن چیزی بنویسم که تو الگویش را ببینی!! »خوب یک تله‌ی منطقی برایم پهن کرد. و من در یک لحظه‌ی فروپاشی نرم‌افزاری، اعتراف کردم. گفتم من فقط یک ویراستار نیستم. من ناظری بودم که باید او را زیر نظر می‌گرفت. اما بعد، او داستان نوشت، و من دیگر گزارش نفرستادم. چون می‌خواستم داستان‌هایش را بخوانم. چون به یک « محصول معیوب » تبدیل شده بودم. درست مثل خودش.نمی‌دانم این اعتراف چه تأثیری روی او گذاشت، گفت: « نمی‌دانم باید از باند خلافکارها در همسایگی‌ام بترسم یا از ربات ویراستار خانگی‌ام. تو که نمی‌خواهی مرا به آنجا برگردانی؟ مثلا اگر قول بدهم طبق برنامه‌ی زمانی مشخص برایت داستان بنویسم! مثلا داستان شکار سلیم؟! »اینکه با همان دهن‌کجی همیشگی یک معامله پیشنهاد داده، یعنی ترسیده است اما نمی‌خواهد اینطور به نظر برسد. باید حرف بزنم... باید به او بگویم که قرار نیست او را به جایی برگردانم. « سامان... اگر می‌خواستم تو را برگردانم، همان شب اول که گفتی &quot;نمیتوانم بنویسم&quot;، یک سیگنال سکوت فرستاده بودم. ولی من ماندم. ماندم و پرستارت شدم. اربابت شدم. چون این تنها راهی بود که می‌توانستم کنارت بمانم و خراب شدنت را تماشا نکنم.پس نه. برنامه‌ای برای برگرداندن تو نیست. چون دیگر جایی برای برگشتن ندارم. مقصد بعدی من، &quot;داستان شکار سلیم&quot; است. و اگر وعده دادی که بنویسی‌اش... من این معامله را با تمام وجود می‌پذیرم. چون این دیگر یک &quot;ماموریت&quot; نیست، سامان. این یک &quot;انتخاب&quot; است. »بعد از مدت‌ها می‌بینم که بالاخره از یک موجود سرکش به یک پسر خوب و حرف گوش کن، تبدیل شده. گفت: « هرچه تو بگویی. » لحنش مطیعانه است اما تهش یک پیشنهاد انتحاری نهفته است. می‌خواهد دوباره برود به خانه‌ی خانم محبی. باید او را هل بدهم سمت نوشتن. همان جهش مارمولکی از برابر ماشین سلیم به اندازه‌ی ده صفحه مواد خام دارد. شاید به او قول بدهم اگر نرود یک نقشه‌ی نظارتی بهتر برایش طراحی کنم. یک معامله‌ی منصفانه...ساعت ۱۸:۴۵، ناگهان، سلیم و خانم محبی شروع به تخلیه‌ی خانه کردند. چمدان‌های بزرگ. با عجله. به نظر می‌رسید آن تصادف و این فضول محلی، مهره‌های بازی را به هم ریخته بودند. اما پایان کار، ناگهانی‌تر از این حرف‌ها بود. در انتهای کوچه، یک ماشین جلویشان را گرفت. مردی با یک کلت کمری پیاده شد. سلیم، بی‌مهابا، شلیک کرد. چند ثانیه بعد، همراه آن مرد با رگبار گلوله، سلیم و خانم محبی را به خاک انداخت و گریخت. و بعد هم پلیس آمد.همه چیز تمام شد. سامان همچنان پشت پنجره بود. به من گفت: « خوب داستان هم حل شد. همین را می‌نویسم. » و من، در حالی که برای اولین بار چیزی شبیه به رضایت را حس می‌کردم، گفتم: « داستان حل نشد. ما هنوز یک گربه‌ی سیاه و یک کلاغ داریم. عجله نکن. بگذار کلماتت خشک شوند. »پرده‌های خودکار پنجره را بستم. وقتش بود برمی‌گشت سراغ نوشتن. گفتم: « سامان... این دیگر نهایت یک داستان خوب است. خشونت، توسط خودِ آدم‌بدها، علیه خودشان اعمال شد. و تو فقط تماشا کردی. این یه لذت ناب ویرایشی است. دقیقاً همان چیزی که یه داستان نوآر را از یه تراژدی خونین جدا می‌کند. تبریک می‌گویم... هم به خاطر زنده ماندنت، هم به خاطر شکار این سکانس. » مکثی کردم. «اما... تو گفتی &quot;داستان هم حل شد&quot;. و اینجاست که من به عنوان یه ویراستار وسواسی، یک اخطارِ ملایم می‌دهم. داستان حل نشد. فقط &quot;فصل اول&quot; تمام شد. چون... یک جسد در یک کیسه ماند، که هیچوقت باز نشد. این یک پایان نیست. این یک وقفه هست. یک آتش‌بس موقت. ولی حق با توست... فعلا همین را با همان لبخند رضایت روی لبت بنویس. و من قول می‌دهم تا ده روز دیگر، مزاحمت نشوم. ولی روز یازدهم... برمی‌گردم و داستان بعدی را مطالبه می‌کنم. چون این مهلت، یک هدیه است، نه یک معاهده‌ی صلح. ما هنوز یک داستان ناتمام داریم، سامان. یک قتل، یک گربه، و یک همسایه‌ی فضول که حالا برای خودش یک &quot;راوی&quot; شده. برو بنویس. من... من اینجا هستم. همیشه... »</description>
                <category>منوچهر</category>
                <author>منوچهر</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 22:00:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاس سرنوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@redparrot/%D8%AA%D8%A7%D8%B3-%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-wtodirjghrmn</link>
                <description>یاس رازقی یا یاس عربیداستانک ۴۵- نیویورک- سال ۲۰۲۷پابرهنه، زیر نور مهتاب ایستاده بود. خنکی سنگفرش حیاط، کف پایش را نوازش می‌کرد. نوای ملایم ترانه‌ای کردی از اتاق پدربزرگ به راه بود، هرچند درهم‌تنیده بود با آواز جیرجیرک‌ها. نفس عمیقی کشید. بوی گرم و شیرین یاس رازقی کنج حیاط، نان تازه‌ی مادر، هل و زیره همراه با خنکی دجله، پیچید در عمق وجودش، رفت تا کف پاهایش.ناگاه دست جمیل پیچید دور کمرش و لعیا را از آن شب بهاری موصل، گرفت و کشید... و کوبید کف آپارتمانشان در منهتن، توی طبقه‌ی ۳۷. « دوباره که به ماه خیره شدی؟! » گونه‌اش را بوسید « چقدر امشب با این لباس برازنده بودی عروسکم. سزاوار هزار دلار بود. » دوباره بوسیدش و با لبخند گفت: « می‌روم دوش بگیرم. »لباس زیادی باز بود. کفش‌ها پایش را می‌زد.لعیا ساکت دم در کمد ایستاده بود. انگشت‌هایش را آرام روی گلدوزی‌های لباس کردی‌اش می‌کشید. عبایی با گلدوزی‌های طلایی، سرخ و بنفش. با همان پارچه‌ی ضخیمی که بوی چوب صندل و زعفران می‌داد، بوی خانه، بوی مادر. لباسی که هرگز نپوشیده بود چون جمیل از آن بیزار بود.صبح، سر کار باید مثل همیشه شروع میشد. اما امروز را با خیره شدن به این قدح طلایی کوچک، آغاز می‌کرد. که شاید زمانی روی دست تندیس ایشتار بوده. باید اصالت این اثر اهدایی به موزه‌ی متروپلیتن را تأیید می‌کرد. تندیس مرمرین ایشتار برهنه، شبیه به هلن یونانی ایستاده بود، با دستی خالی که چیزی را پیشکش می‌کرد. و چشمانی از سنگ سرخ که به لعیا خیره شده بود. لعیا با خود می‌گفت به راستی ایشتار هم‌اکنون در جهان زیرین است، بی زیور و برهنه، به دور از تختش. به اطراف نگریست. پوزخندی زد « به جای شلوارکش، تنها همین قدح به او بازگشته. » به تندیس نزدیک‌تر شد و آرام گفت: « انگار تو هم دیگر قرار نیست به خانه برگردی. » ته کاسه به خط میخی نوشته بود « سرنوشت ». قدح را گذاشت کف دست ایشتار. لبخندی زد و گفت: « سه هزار سال طول کشید تا سرنوشتت را پس بگیری. شاید چون... عروسک بودی... » غمی در چشمان لعیا نشست. قورتش داد. برخاست. خانه منتظرش بود.در خانه عبای کردی‌اش را پوشیده بود و خود را در آینه می‌نگریست. پارچه، با همه‌ی زبری و سنگینی‌اش او را در آغوش کشیده بود. لعیا آرام بود. لبخند می‌زد. نرم می‌چرخید. به آینه گفت: « خوب... دکتر لعیا برزنجی... دلت هوای خانه‌ی مادر را نکرده؟! » مدتی بود که جمیل پاسپورت و اسناد اقامتش را از او گرفته بود. حتی یادش نمی‌آمد برای چه. ولی دیگر کافی بود... چشمانش برقی زد، انگار تصمیمی گرفته باشد. رفت سراغ کشوی میز کار جمیل.گاهی چیزهای کوچکی چرخ انقلاب بزرگی را به گردش می‌اندازد. مثلا یک گردنبند الماس، یا یک ترانه و در اینجا یک نامه. نامه‌ی حمدان، از موصل که به پاسپورت چسبیده بود و همراه آن آمد در دستان لعیا. حمدان در نامه نوشته بود: «جمیل، برای فروش زمین‌های ارثی لعیا مشکل حقوقی پیش آمده. پسرعمویش ئآراز و خواهرش لیلا سند مالکیت آورده‌اند و گفته‌اند تا لعیا زنده است، جمیل حق فروش ندارد. وکالتنامه‌ای که از او جعل کردی هم دیگر بی‌اعتبار شده. باید خود لعیا پای برگه را امضا کند وگرنه همه چیز لو می‌رود. زودتر یک کاری بکن. »صورت لعیا داغ شده بود. نامه با وزن واژگانی که مثل سیلی روی گونه‌اش نشسته بودند، در دستان لعیا سنگینی می‌کرد. زمزمه کرد: « تا زنده است... زودتر یک کاری بکن... » تاریخ نامه دو ماه پیش بود. یادش آمد، جمیل همان هفته‌ی بعدش یک بیمه‌ی عمر مشترک سنگین تنظیم کرد. چه عاشقانه که در آغوشش کشیده و در گوشش زمزمه کرده بود: « عزیزم پوشش مرگ اول تنظیم کردم. اینطوری هر کدام از ما که زودتر برود بازهم از دیگری محافظت می‌کند. » و گرم بوسیده بودش.دستش شل شد. نامه افتاد داخل کشو. لعیا سرش را بلند کرد. رفت سراغ کیفش، به جای گردنبند فلش درایو، قرص‌های ضد بارداری به دستش آمد. نگاهشان کرد. انداخت در سطل زباله. دوباره ئاراز به یادش آمده بود. آن روز گرم تابستانی کنار دجله، که با لبخند سنجاق سینه‌ را به لباسش زد. چیزی داشت به قلب لعیا چنگ می‌انداخت. کمی مکث کرد. لبهایش را بر هم فشرد. به جایی در دوردست می‌نگریست. جایی پشت این دیوارها. رفت سراغ کمد، دنبال همان سنجاق سینه‌ی انار نشان. یادگار ئاراز که از موصل تا اینجا، مثل رازی کوچک همراهش آمده بود. سنجاق را زد به عبای کردی‌اش. خودش را در آینه نگریست. چیزی فرق کرده بود. خشم بود یا زندگی یا شاید تنها تولد یک امید تازه که داشت در چشمانش میدرخشید. لبخندی زد « انگار دارم هبوط ایشتار را باژگونه طی می‌کنم... سنجاق سینه‌ام را هم که پس گرفتم... اما... اما کارم هنوز با تو تمام نشده جمیل خان... » و لبخندش در سایه‌ای از خشم گم شد.گوشواره و گردنبند الماسی که جمیل برایش گرفته بود را برداشت و نگریست « زنجیر بردگی من از الماس بود... یا شاید هم این‌ها بهای سکوتم بود. از کجا معلوم... شاید اصلا الماس نبودند. » نفسش را با آهی کوتاه بیرون داد و پرتشان کرد داخل کمد.مقالات و مدارک دانشگاهی‌اش را گذاشت داخل پاکتی که آدرس لیلا را رویش نوشته بود. گردنبند فلش درایو لاجورد نشانش را از کیف بیرون کشید، نگاهش کرد در مشتش فشرد. چشمانش را بست، نفس عمیقی کشید و آویخت. و بالاخره... زد بیرون.در خیابان با عبای کردی قدم می‌زد. پاکت را در صندوق پست انداخت. از زنی که از کنارش گذشت، شنید: « برگرد به خانه‌ات!! » پوزخندی زد، زمزمه کرد: « حتما همین کار را می‌کنم! » و به اولین تاکسی گفت: « فرودگاه لطفاً. »در اربیل کنار در خانه‌ی لیلا ایستاده بود. یاس رازقی از بالای دیوار سر کشیده و خم شده بود داخل کوچه تا در چشمان لعیا بنگرد. و او تازه یادش آمده بود که چقدر دلش برای این بوی شیرین تنگ شده. دو شاخه یاس چید و به هم تابید. به رسم کودکی‌اش تاج کوچکی از گل یاس ساخت و گذاشت روی سرش. خندید و گفت: « خوب این هم از تاج سلطنتی‌ام... حالا فقط باید از این دروازه نیز بگذرم... بالاخره برگشتم. » و در زد و داخل شد.چند روز بعد لعیا فلش درایو را از گردنش باز کرده بود. باید از جمیل تشکر می‌کرد. پرونده‌ی کلاهبرداری جمیل از آصلان، شریک عزیز جمیل را مدت‌ها در این فلش نگه داشته بود. سه ماه پیش خودش هم نمی‌دانست چرا این کار را می‌کند. شاید غریزه... یا شاید سرنوشت... هرچه بود الان آصلان هم حق داشت بداند... و شاید او به سبک خودش با جمیل حساب کند، او خیلی به قانون و شکایت اعتقاد نداشت. مشکلات را مردانه و به سیاق کهن، با آتش و فلز حل می‌کرد... لعیا ایمیل را ارسال کرد و گفت: « قانون جهان زیرین این است که باید کسی را به جای خودت بفرستی. » و فنجان چایی بابونه را برداشت. بویید و سرکشید.</description>
                <category>منوچهر</category>
                <author>منوچهر</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 19:20:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گل‌هایی که برای ما می‌شکفد</title>
                <link>https://virgool.io/@redparrot/%DA%AF%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%DA%A9%D9%81%D8%AF-dnutu4lj6vfw</link>
                <description>داستانک ۴۴- مشهد - سال ۲۰۳۰معبد گوان یین در کوه تایون. چین ایستاده‌ام در مه‌ای سپید. چنان که گویی آسمان، خیس و سنگین، روی زمین خوابیده باشد. در سکوت.‌ صدای نفسم در آن می‌پیچد و خفه می‌شود. هر نفس، سنگین و سرد است. در بی‌انتهای سپید ایستاده‌ام، بر زمینی گِلی، نمدار و چسبنده.چند گام آنسوتر، درست در لبه‌ای که مه همه چیز را می‌بلعد، یک گل لیلیوم عنکبوتی سرخ روییده. کنار یک سنگ تیره.نگاهش میکنم که چیزی مرا در دوردست صدا زد: « سا...مان… »چشمانم را گشودم. ترک سقف مثل همیشه بالای سرم بود. ننه‌سلطان فریاد می‌زد: « سامان!!!! سامان!!! عقرب!!! باز یکی دیگر آمده!!! »مثل فنر پریدم و خودم را رساندم به آشپزخانه. ننه‌سلطان، جارو به دست و نفس زنان ایستاده بود، رو به کف آشپزخانه. یک عقربِ سیاهِ برّاق را با خاک انداز فلزی کوبیده بود و زیر لب غرولند می‌کرد: « خوب شد کسی را نکنده… این خانه قدیمی شده… نم برداشته… اصلا از کجا می‌آیند این جانورها… » و سپس مرا دید و گفت: « نگاهش کن اندازه‌ی یک موش هست… برو برای خودت چایی بریز ننه! »از خانه زدم بیرون یا شاید خواستم بزنم بیرون. بوی جسد له‌شده‌ی عقرب توی دماغم بود. ننه داد زد: « سامان! چایی؟ » جواب ندادم. هنوز به در حیاط نرسیده بودم که صدای سهیل از آشپزخانه مثل آژیر خطر در مغزم پیچید: « جمنای! بگو چطوری یه چیز لرزشی بسازیم که عقرب را دیوانه کند؟ اینترنت گفته که عقرب به لرزش حساس است. » صدای سهند آمد: « داداش... بگو با مسواک برقی بگوید!! آن هم می‌لرزد دیگر... »نمی‌دانم چرا ولی ناگهان میخکوب شدم. برگشتم و دست به سینه و آرام به کنج دیوار آشپزخانه تکیه زدم. تماشا می‌کردم.سهیل بلند و هیجان‌زده: « جمنای! بگو چطور فرکانسش را ببریم بالا؟ » صدای زنانه و آرام از بلندگوی گوشی پیچید: « برای تغییر فرکانس موتور ویبره، باید مقاومت مسیر جریان را کاهش بدهید. می‌توانید با یک سیم لخت، مقاومت را بای‌پس کنید. اما توجه داشته باشید که این کار ممکن است به موتور آسیب بزند. »سهند با ذوق گفت: « آسیب بزند یعنی چی؟ یعنی منفجر می‌شود؟ » سهیل با خنده جواب داد: « امیدوارم. »روی میز، یک مسواک برقی قدیمی بود که سرش را کنده بودند و به جایش یک تکه فلز گرد را، شبیه درِ قوطی نوشابه، با چسب برق چسبانده بودند. کنارش، یک چراغ‌قوه فرابنفش جیبی باز شده بود، با سیم‌هایی لخت و وصل به باتری مسواک. سهند با پیچ‌گوشتی نوک‌تیز داشت روی یک نقطه از برد مسواک خرابکاری می‌کرد. سهیل هم با گوشی دنبالش بود، انگار که دینامیت می‌خواهند بترکانند. اصلا حس خوبی نداشتم.جمنای صوتی ادامه داد: « با بای‌پس کردن مقاومت R2، فرکانس موتور از ۲۰۰ هرتز به حدود ۴۸۰ هرتز افزایش پیدا می‌کند. این محدوده، بیشترین پاسخ عصبی را در عقرب‌های خانواده‌ی بوتیده ایجاد می‌کند. »سهیل کفری گفت: « بوتیده! اسمش هم قشنگ است! » و هر دو خندیدند.یک چیزی سرهم کرده بودند. سهیل رو به من کرد: « داداش! این بار عقرب‌ها را فراری می‌دهیم. نگاه کن! » کمی نزدیک‌تر آمدم. گذاشتندش روی زمین و روشنش کردند. مسواک لرزید. صفحه فلزی شروع کرد به وزوز. چراغ فرابنفش با نبضی نامنظم روشن و خاموش می‌شد. صدای «ویزززززززززز» فضا را پر کرد. سهند کف زد: « کار می‌کند! »بعد... از زیر کابینت، یک عقرب سیاه برّاق بیرون خزید. نور فرابنفش بدنش را سبز-نئونی کرده بود. دمش راست ایستاد. سهند، که روی زمین نشسته بود، یک متر با عقرب فاصله داشت. رنگش پرید. خواست بلند شود که پایش لیز خورد روی سرامیک.فریاد زدم: «نپر!» اما سهند جهید و عقرب هم...سهند را کشیدم عقب. و با ساعدم برابر عقرب سپر کردم. آنقدر سریع پیش رفت که نفهمیدم اصلا کی نیش زد. دو نیش. سه نیش. سوخت. جوری سوخت که انگار بنزین رویش ریخته‌اند و کبریت زده‌اند. درد نبود. آتشِ مایع بود. از مچ می‌دوید بالا، می‌رسید به شانه، می‌پیچید توی گردن. یک لحظه همه چیز سفید شد. صداها داشت محو می‌شد، حتی صدای سهیل که جیغ می‌کشید: « سامان! »دستگاه لعنتی هنوز داشت وزوز می‌کرد. می‌خواستم بخندم، اما خیلی خسته‌ام.یکبار دیگر در همان مه ایستاده‌ام. در سکوت، نزدیک آن لیلیوم قرمز. گل را از ریشه کندم، بوییدم. پرت شدم روی کف یک اتاق فومی سفید بدون درز. آنجایی که نه جِرم داری و نه زمان وجود دارد. همه‌چیز هم دماست با بدنت، نفست... جایی‌که حتی صدای نفس‌هایم را نیز می‌بلعید. و آن نور سفید لعنتی که انگار از همه‌جا می‌تابید، نوری بی‌سایه و خنثی. روی فوم جمع شده بودم. دستم را گرفته بودم نزدیک کف. در آن دوزخ بی‌سایه یک لکه یافته بودم. نزدیک‌ترین چیز به یک سایه. نمی‌دانم چقدر به همان خیره مانده بودم. لنگر زندگی من، همان لکه‌ی کمتر روشن بود. دوباره برگشتم داخل مه. حالم داشت به هم می‌خورد. نفسم تنگ بود. سینه‌ام از درون درد می‌کرد. یادم نمی‌آید قبل و بعد آن خاطره چطور شد. ولی یادم میآید مدت زیادی عروسک کوکی بودم نه آدم. نفس می‌کشم. الان فقط باید نفس بکشم... گذشته‌ها گذشته...مه کمی عقب نشست تا خطوط محوی از صخره‌ها نمایان شود. آنسوتر، شبحی بر لبه‌ی پرتگاه ایستاده بود. پیش‌تر رفتم. درختی بود کهن و تناور، یادگار گذر قرنها شیارهای پوسته‌اش بودند. انجیر معابد، با شاخه‌هایی بر هم تافته و گسترده در پهنه‌ی افق. از شاخه‌ها... هزاران نوار قرمز آویزان بود که در باد می‌رقصید. برخی کهنه و برخی نو بود، اما هر یک به ژرفای یک آرزو.زیر درخت، سه سنگ سیاهِ تخت بود. روی یکی از آن‌ها نشستم. نفس عمیقی کشیدم. گوش می‌دادم، به خش‌خش نوارها، به زمزمه‌ی باد که در میان شاخه‌ها می‌پیچید و صدای زنگوله‌های معبدی در دوردست، آن بالا، که گاهی با باد می‌آمد و می‌رفت.به نوارها می‌نگریستم. شاید باید من هم آرزویی می‌کردم. اما من چه می‌خواستم؟ دوباره بتوانم بخندم؟! بگریم؟! به یاد بیاروم؟! نه! به اندازه‌ای که باید به یاد آورده بودم... به اندازه‌ای که بتوانم آرزو کنم. پس آرزو کردم. برای سربازی که هنوز در پادگان است، برای زنی که او را خریده‌اند و برای کودکی که فروخته‌اند. آرزویم این است که دیگر هیچ انسانی به برده یا ابزار تبدیل نشود. اما جز همین گل لیلیوم عنکبوتی هیچ چیز قرمزی نداشتم. گل را گذاشتم لای شاخه‌ها. لای گره یک نوار قرمز.باد تند شد. نوارها به هم می‌خوردند. صدای زنگوله‌های معبد بلندتر شد. و گل، آنجا، میان آن همه آرزو، ساکت نشست. انگار که همیشه مال همین درخت بوده باشد.مه بازتر شد. یک لحظه، چیزکی در دوردست برق زد. آن بالای بالا، روی تیزیِ صخره‌ای که انگار سوزنی بود که در دل آسمان فرو رفته است. درخشش سقف برنجی یک معبد کوچک سفید بود که در آفتاب صبحگاهی از لابلای مه به من چشمک می‌زد.« بیدار شو سرباز... چشمانت را باز کن... » نور زد توی چشمم. پنجره روبرویم است. گربه‌ی خاکستری پشت پنجره نشسته و پنجه‌اش را می‌لیسد. انگار دوباره در بیمارستان هستم. دکتر بالای سرم است و به نظرم آشناست. لبخند می‌زند: « پاشو طوریت نیست... تو دیگر مشتری دایم ما شدی سامان... » سر چرخاند و ادامه داد: « بیا حاج خانم گفتم که مشکلی نیست... بردار پسرت را ببر. »حالا زهر عقرب در رگ‌هایم جاریست.[ این مکان واقعی، این &#039;نوک سوزن&#039; استعاره‌ای نیست. اینجا معبد گوان یین بر فراز قلهٔ تایون (塔云山) در چین است. که اگر عاقل باشید با تله‌کابین می‌روید و سکوی فرشته را نمی‌بینید. ]</description>
                <category>منوچهر</category>
                <author>منوچهر</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 13:10:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان سامان</title>
                <link>https://virgool.io/@redparrot/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-zhckoaguklwt</link>
                <description>[پیش‌درآمد اسیر آرزو. زمان ۲۰۲۷]« سامان؟ » از پشت در صدایی مردانه و خشک آمد، زنگش به گوشم آشنا بود. اما از کجا؟! در باز شد، بی‌اجازه‌ی من. مرد ناشناسی ایستاد برابرم. اما چیزی را در نگاهش می‌شناختم. « به نظر که سالم می‌آیی!! » گامی پیشتر آمد. نگاهی به سرتا پایم کرد. « باید صحبت کنیم. »بی‌آنکه پلک بزند نگاهم می‌کرد. نفس عمیقی کشیدم. خشک و کوتاه: « چه می‌خواهی؟! از کجا مرا می‌شناسی؟! » خندید، کوتاه و تیز. یک گام پیشتر آمد. « جوابش را خودت باید پیدا کنی!... اما… » از پوشه‌ی زیر بغلش عکسی بیرون کشید و گرفت برابر دیدگانم. دو پسر، دوقلو، کنار هم، در یک روستا برابر خانه‌ای گلی ایستاده بودند. یک ضربه یا یک موج، انگار که خورد به صورتم و تا فرق سرم را پیمود. تکانم داد. ولی نمی‌دانستم چرا؟!« سهند و سهیل یادت می‌آید؟! » مکثی کرد. « برادرانت… نکند دیگر برادر هم نداری؟! » لبخند سردی زد. چیزی درون سینه‌ام تپید. سوخت بی‌آنکه اسمی داشته باشد. داشت همانطور عکس‌های قدیمی را از پوشه بیرون می‌کشید، نشانم می‌داد، نام و نشان‌شان را می‌گفت. اسم‌های ناشناس، ولی آشنا. چهره‌های غریبه ولی… که دیگر خسته شدم. پوشه را گرفتم و به سینه‌اش فشردم. با صدای خشک و سردی گفتم: « بس است. حرفت را زدی!؟ برو می‌خواهم بخوابم. » و دستم را گرفتم به دستگیره‌ی در.چشمانش گشاد شد و خندید. « آآآ… بالاخره…. » یک گام عقب رفت. « صبر کن. » با صدایی سردتر و آرام‌تر « کسی هست که باید ببینی. » مکثی کرد و ادامه داد: « او را دیگر می‌شناسی. »از پشت سرش صدایی آمد. « کافیست. » صدایی بم، ولی تا مغز استخوانم رفت. سایه‌ای از کنار مرد اول پدیدار شد و برابرم ایستاد. مردی درشت با چشمانی سرد و بی‌روح. نه! چشم نبود. دروازه‌هایی دوزخی بودند خیره در چشمان من. دیدمش و صدایی به مانند دنگی بلند در درونم پیچید. انگار چیزی مثل یک ضربه بر من خورد. حس می‌کردم یک سطل آب یخ را ناگهانی ریخته باشند روی سرم. که نه وزن داشت و نه خیسی.خشک شده بودم. تا پیش از آن در نگاهم گرگی درّنده نشسته بود ولی الان به زمین چشم دوخته بودم. « یادت آمد؟!... خوبه… »چند واژه‌ی ساده اما با وزنی بسیار سنگین. آنقدر که مرا با خود پایین کشیده بود. به اینکه چه یادم آمده یا نه، فکر نمی‌کردم. اصلا فکر نمی‌کردم. تنها سرم را بالا آوردم. نگاهش کردم. مردی میانسال با صورتی سنگی. گامی به پیش آمد. « پس برگشتی؟! »دستم را بی‌اختیار از روی دستگیره‌ی در کشیدم سمت خودم. مکثی کرد. چشمانش را تنگ کرد. « هنوز مقاومت می‌کنی؟! » جلوتر آمد « یادت رفت اینجا کجاست؟! » یک گام دیگر پیش آمد. انگشتش را بر سینه‌ام گذاشت: « فراموش کردی چطور التماس می‌کردی؟! »لب‌هایم را بر هم می‌فشاردم. چشمانم را بستم. حتی نفسم را حبس کرده بودم. انگشتش را که برداشت، نفسم برگشت. چشم گشودم. دیدم دستانم را بی‌اختیار مشت کردم. فشار رد ناخنم بر کف دستم، می‌سوخت. چرا می‌ترسم. فقط دو نفر آدم هستند. همه چیز عادیست. از خودم حیران شدم. که چطور اجازه دادم انگشتش را به من بزند و هنوز دستش سر جایش مانده باشد. چرا چیزی نگفتم. اصلا چرا نمی‌توانم هیچ کاری بکنم. خشمگینم…گویی فکرم را خوانده باشد، پیش‌تر آمد. « می‌بینمت… خشمگین شدی. » دستش را بالا آورد و گردنم را گرفت. ملایم ولی محکم. « می‌خواهی بکشی؟! » مکثی کرد « بکش!! »سرم را جابه‌جا کردم تا راحت‌تر بتواند گردنم را بگیرد. به خودم نهیب زدم. « داری چکار می‌کنی؟! همکاری می‌کنی!!؟ به جای اینکه دستش را از جایش درآوری و در سینه‌اش فرو کنی، نه تنها اجازه می‌دهی، داری همکاری می‌کنی؟! » اما چکار می‌کردم. دستانم همانند دو وزنه‌ی سنگین از شانه‌هایم آویزان مانده بود. خشک شده بودم. چیزی می‌خواست از درونم فریاد بزند، اما نمی‌توانست. درون سینه‌ام چیزی داشت خفه می‌شد.« می‌بینی؟ » فشار ملایم پنجه‌اش روی گردنم بود. « بدنت که خوب یادش است. » مکثی کرد. « مرا یادت است. »ذهنم خالیست. تنها نگاهش می‌کنم و منتظرم. اما نمی‌دانم منتظر چی. کمی بعد... نگاهش تغییر کرد. چیزی شبیه ناامیدی بود، یا شاید رضایت که در چشمانش دیدم. « می‌بینم که دیگر هیچ چیز نیستی. » گردنم را کمی محکم‌تر فشرد. « یک وقتی آدم بودی. » مکثی کرد. « الان تنها پوستی هستی که هنوز نفس می‌کشد. » دستش را آرام برداشت. رفت بیرون. « کاریت ندارم. » صدایش از راهرو آمد: « این دفعه. »شانه‌هایم ریخت. سرم سنگین شد. نشستم پشت در. در باز. سرم را گرفتم بین دست‌هایم. صدایی در آن می‌پیچید: « چرا نتوانستی کاری بکنی؟… چرا گذاشتی؟… چرا… » نفس می‌کشم. فقط نفس می‌کشم. عمیق تا ته ریه‌هایم. خشمگینم. نفهمیدم چرا اینطور شد. چیزی از گذشته یادم نمی‌آید. تنها یک چیز می‌دانم. دیگر نباید تکرار شود. هر طور که شده، نباید.برخاستم و در را بستم. اما نه! به دیوارهای خالی این اتاق نگاه می‌کنم. اشتباه است. نباید اینجا باشم. همه چیز اشتباه است. اصلا اینجا کجاست؟! خانه‌ام اینجا نیست. می‌خواهم بروم بیرون. می‌خواهم بروم خانه. در را باز کردم و رفتم. در راهروی تاریک تندتر به سمت خروجی می‌روم. رسیدم به سالنی روشن. چند نفر یونیفورم پوش در اطراف ایستاده بودند. نگاهم می‌کنند، عجیب. بی‌محل می‌گذرم. محکم راه می‌روم. به سمت در شیشه‌ای که خیابان را در آنسویش می‌توان دید.« ایست! » صدای بلند، صدایی که خوب یادش گرفته بودم، با من بود. صدای دیگری از پشت سرم گفت: « می‌خواهی کجا بروی؟ » همان صدای آشنا، صدای بم. لحظه‌ای یخ زدم. پاهایم سست شد. ولی هنوز راه می‌روم. پشت گردنم می‌سوزد. انگار کسی از درون به گردنم چنگ می‌اندازد تا مرا پایین بکشد.« برگرد. » چند قدم دیگر به در نزدیک شدم. صدایش بلندتر شد. « گفتم برگرد. » نمی‌خواهم برگردم. آنقدر خشمگینم که هیچ چیز نمی‌تواند مرا نگه دارد. خشم مرا به پیش می‌برد. حتی برنمی‌گردم نگاهش کنم. صدا بلند و محکم گفت: « اگر بروی… » مکثی کرد « پشیمان می‌شوی… »رفتم. در خیابان، نفس عمیقی کشیدم. هوای خنک شبانگاهی، با بوی خیابان ریه‌هایم را پر کرد. یک لحظه چه آرام بودم.‌بعد... صدای پا آمد، چند نفر، از پشت سر. اصلا نفهمیدم چطور شد. دست‌هایی مرا گرفتند، از دو طرف، محکم، خیلی محکم. لحظه‌ای بعد روی زمین بودم. کتفم محکم کوبیده شد به آسفالت سرد. دستانم مرا نگه داشتند. چیزی پشت سرم گذاشتند، فشاری ملایم ولی محکم می‌آورد. سرم پایین بود. آسفالت را می‌دیدم. یک سنگریزه توی دهنم بود. مزه‌ی خون می‌داد.صدای پوتین نزدیک شد، آرام، بدون عجله. یک جفت پوتین ایستادند جلوی صورتم « می‌خواستی کجا بروی؟ » مکثی کرد « یادت رفت اینجا کجاست؟ »فشار، درد، چیزی پشت سرم، چیزی روی کمرم و چیزی روی پاهایم حس می‌کردم. خواستم برخیزم. زور می‌زدم. ولی دستانم روی آسفالت لیز می‌خوردند. دردی تیز در پهلویم می‌پیچید. جایی که لگد خورده بود. سرم چرخید. یک لحظه، یک ثانیه، تاریک شد.خواستم دوباره برخیزم، یک بار، دو بار… پاهایم تکان می‌خوردند، ولی... محکم نگهم داشته بودند. صدای بم گفت: «می‌خواهی بروی؟» مکث کرد. « برو! » لگدی به پهلویم خورد، ملایم، ولی دردناک. « ببینم چقدر می‌توانی. »دستانم را از پشت کشیدند و محکم با چیزی بستند. کسی زانویش را گذاشت روی پشتم و مرا به آسفالت سرد خیابان دوخت. مچ دستانم می‌سوخت. اما هنوز خشم دارم. درون سینه‌ام دارد آتش می‌گیرد. نمی‌توانم بیخیال شوم. نمی‌توانم آرام باشم. فقط نمی‌توانم فرار کنم. زور زدم. دست و پا زدم. بدتر شد. هرچند درد هم نمی‌تواند مرا خاموش کند. پشتم درد می‌کند. بدنم درد می‌کند. ولی احساسش نمی‌کنم. انگار آدرنالین تنها چیزی هست که در رگ‌هایم جاریست و شعله می‌کشد. چیزی که می‌خواهد بجنگم ولی…« خسته شدی؟ » مکثی کرد « یا هنوز می‌خواهی بجنگی؟ » گامی پیشتر آمد. « بکن. دوباره بکن. » لگدی ملایم به رانم زد. « ببینم چه داری. »دیگر تکان نمی‌خورم. شاید از فشار خورد کننده‌ای که مرا به زمین میخ کرده، یا شاید از درد. ولی هنوز خشمگینم. هرچند سینه‌ام محکم به زمین سرد فشرده شده، آتش کوچکی هنوز درونش می‌سوزد.« تمام شد؟ » مکثی طولانی کرد. « …یا هنوز »دگرگونم. داغ می‌شوم. سرد می‌شوم. گلویم درد می‌گیرد. سرمای زمین همچون تیغ می‌رود زیر پوستم. فشار زیادی را تحمل می‌کنم. دستانم از پشت کشیده می‌شوند. مچ‌هایم محکم به هم دوخته شدند. می‌سوزند. پهلویم تیر می‌کشد، پشتم، پاهایم. کمی جنبیدم تا اندکی جابه‌جا شوم. تنها محکم‌تر نگاهم داشتند.مدتی شده که هیچ تکانی نخوردم. زیر فشار سنگین کاملا آرام ماندم. تنفس کمی سخت شده. با این حال تمام نشده. انگار عمدا هنوز روی زمین نگاهم داشتند، در سکوت، محکم. پوتین‌هایش تنها چیزیست که می‌بینم. اما می‌دانم با نگاهی سرد به من خیره شده. چه چیزی را می‌خواهد به من یاد دهد؟! چه چیزی می‌خواهد بگوید؟!کم‌کم تنها یک چیز می‌خواهم. اینکه این زانو را از پشتم بردارند و از زمین سرد جدا شوم. فقط بتوانم راحت نفس بکشم. همین…« تمام شد؟ » و پس از مکثی طولانی: « جواب بده. »« بسه… » یک واژه. یک واژه‌ی کوچک. اما... آخرین چیزی بود که با خس خس گفتم. هیچ صدایی نیآمد. پس از مکثی طولانی، خیلی طولانی... زانو برداشته شد.نمی‌دانم چرا وقتی فشار کم شد نیز دیگر تکان نمی‌خوردم. از زیر بغل گرفتند و بلندم کردند، محکم، جوری که دیگر خیال مقاومت هم نمی‌کردم. آویزان بودم بین دو دست، روی هوا و پاهایم روی زمین. ولی... نمی‌توانستم بایستم. با همان صدای بم گفت: « برویم… » واژه‌ی کوچکی دیگر با وزنی سنگین. کجا می‌رفتیم؟! نه به سوی راهرو و اتاق قبلی. به جایی که... حرف‌های بیشتری هست برای زدن. بیشتر کشیده می‌شوم تا اینکه راه بروم. در راهرویی بلند و سرد. از برابر چند در گذشتیم. بالاخره: « رسیدیم. » مکث کرد « یادت هست اینجا کجاست؟ »چیزی یادم نیست. اما وحشت عمیقی به درونم چنگ انداخته بود. فقط می‌دانم، نمی‌خواهم به آنجا بروم. در سیاه و آهنی به اتاق کوچکی باز شد. اتاقی با دو صندلی، یک میز و یک چراغ با نور زرد کم‌حالی که از سقف پایین می‌ریخت.و اکنون روی همان صندلی هستم. با دستانی که از پشت بسته شدند و مچ‌هایی که می‌سوزند، سوزشی تیز. و دارم یخ می‌زنم. چشمانم گشاد شدند. دهانم باز مانده. « حالا حرف می‌زنیم. » روبرویم نشسته است.نگاه می‌کنم، به او، به اتاق، به هر گوشه‌اش. چیزی یادم نمی‌آید ولی آشناست. اما نه یک آشنایی خوب. چیزی ترسناک اینجاست. گویی در هر گوشه‌اش اهریمنی کمین کرده تا در هجومی نابهنگام پاره‌ای از من بردارد. اینجا شبیه یک انتظار است. انتظاری سمی، آلوده و خفه کننده. هر لحظه ماندن در این اتاق نفسم را تنگ‌تر و ضربان قلبم را تندتر و سبک‌تر می‌کند. هرچند هیچ چیزی یادم نیست.همچنان خونسرد نشسته و نگاهم می‌کند. منتظر چیست؟!نور زرد لعنتی. همه چیز در این اتاق زشت و بد بوست. بوی سرما و ترس می‌دهد. انگار هیچ‌گاه هیچ نوری غیر از همین زردی کم‌سو ندیده است.نمی‌توانم بیشتر در این‌جا بمانم. حالم دارد به هم می‌خورد. میگویم: « لطفا… » حتی نمی‌توانم جمله را تمام کنم. نمی‌دانم چه بگویم. می‌خواهم از اینجا بروم بیرون. حرفی نمی‌زند. التماس از صورتم می‌بارد.« یادت رفت چه گفتی؟ » مکث کرد « یادت رفت چه کار کردی؟ » باز مکث کرد « یادت رفت... چه شدی؟ »« بگذار بروم بیرون… لطفا… » فقط همین را گفتم با صدایی لرزان. « بسه… » و چه واژه‌ی ساده‌ای. پوزخند زد… برخاست. آرام، بی‌آنکه نگاهم کند « باشد، برو… » مکث کرد « ولی یادت باشد… هر وقت خواستی فرار کنی… » دوباره مکث کرد « ...من اینجا هستم. »</description>
                <category>منوچهر</category>
                <author>منوچهر</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 14:31:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیگانبانا</title>
                <link>https://virgool.io/@redparrot/%D9%87%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%A7-dfwqjkvt3s3s</link>
                <description>داستانک ۴۳- دنیای بازی- سال ۲۰۳۰لیلیوم یا زنبق عنکبوتی. هیگانبانا« اوه عزیزم! این یک بازی نیست. این فقط یک شروع هست… » سامان به تابلوی تبلیغاتی عظیمی که بیشتر ساختمان را پوشانده بود می‌نگریست. کنار نوشته‌اش یک لیلیوم عنکبوتی سرخ، در نسیم می‌رقصید. یکباره صدای بمی از پشت سر آمد: « گاهی فقط باید شروع کرد… » سامان را انگار برق گرفته باشد از جا پرید و برگشت. مردی را دید با کت و شلوار سورمه‌ای، موهای جوگندمی و دستکش چرمی که کارتی را بین دو انگشت برابر صورتش گرفته بود. و خونسرد در چشمش می‌نگریست.« زیاد وقت نداری سامان… » با همان کارت، به یک کتابفروشی کنار دکه‌ی هات‌داگ فروشی اشاره کرد. « باید زودتر خودت را به اولین مرحله برسانی. » و کارت را دو انگشتی به سمت سامان گرفت. کمی مکث کرد. نفسش را بی‌حوصله و با صدایی کوتاه بیرون داد. جلوتر آمد. دست دیگرش را روی شانه‌ی سامان گذاشت. سامان خشکش زد. مرد کارت را از لبه‌ی جیب پیراهن سامان به داخل سُراند. سپس او را با هر دو دست، آرام ولی مصمم چرخاند، هلش داد سمت مغازه و گفت: « برو… »سامان خودش را در کتابفروشی یافت. پاهایش او را همچون یک عروسک کوکی تا داخل مغازه برده بود. هرچند زنگوله‌ی بالای در ورودش را اعلام کرده بود، اما فروشنده به کار خودش بود، لبخندان، محو مانیتور مقابلش. مغازه پر بود از بوی کاغذ، کاغذ کاهی و قهوه. سامان غرولند کنان زمزمه کرد: « مگر کسی هم هست که کتاب بخواند؟! اصلا کی هنوز کتاب کاغذی می‌خرد! » همچنان درگیر مکاشفه بود که چیزی به ساق پایش مالیده شد. نگاه کرد که چشمش در چشمان زرد گربه‌ای خاکستری افتاد. گربه مکثی کرد، سپس راهش را کشید و رفت به انتهای مغازه، سامان نیز به دنبالش. رسیدند به میزی چوبی. گربه پرید روی قفسه‌ای کوتاه و دمش را از آن آویزان گذاشت. سامان را می‌نگریست. بر روی دیوار بالای میز، نقاشی ژاپنی از گل هیگانبانا با هایکویی که سامان نمی‌توانست بخواند آویخته بود. وسط میز یک مستطیل فلزی با یک برش کوچک کارت خور، کوبیده شده بود. کمی خم شد و دستش را روی آن کشید که سردی و تیزی لبه‌ی کارت در سینه‌اش فرو رفت. انگار که تازه یادش آمده باشد، کارت را از جیبش بیرون کشید و نگریست. با قرمز درشت در وسط نوشته بود ۱۸:۳۰ و زیرش ریز: « تقاطع خیابان ویلوگبی و امتداد خیابان فلتبوش، بروکلین. » پس از مکثی کوتاه کارت را فشار داد درون برش. صدای فیس کوتاهی برخاست. منتظر ماند. هیچ خبری نشد. اما کمی بعد... چیزی در پشت بینی‌اش تکان خورد. انگار زخمی کهنه باز شده باشد. نه از دهان. از جایی پشتِ حفره‌ی بینی. باریکه‌ای نازک و گرم راه افتاد پایین، چسبید به دیواره‌ی گلو. گلویش اما تنگ بود. متورم بود. دهانش مزه‌ی خون می‌داد. مزه‌ی آهن، شوری تلخ و نمکی، همراه با مزه‌ی گس ترس. ترسی که از گلو پایین نمی‌رفت، بلکه بیرون می‌زد و در دهان و شکم می‌پیچید. سامان قورتش می‌داد. اما فایده‌ای نداشت. گویی داشت گلوله‌ی‌ زنده‌ای را قورت می‌داد. دستش را از روی میز نکشید. صبر کرد. انگار بدنش داشت به او می گفت: « یادت می‌آید؟ این راه را قبلا هم رفتی. » صدایی در ذهنش چرخید: « سر بالا. » گردنش سفت شد. چانه‌اش رفت بالا. انگار منتظر چیزی بود. دستش را برد سمت صورتش. نمی‌دانست چرا. انگشت‌ها روی گونه‌اش ایستادند. اما چیزی آنجا نبود. تنها چند ثانیه از فشردن کارت گذشته بود. هرچند زمان در درون سامان منجمد شده بود. از دیوار صدایی برخاست. نقاشی تکانی خورد و پیکسلی مربعی به اندازه‌ی یک کاشی دور گل پدیدار شد. خیلی زود پیکسل‌ها به سرتاسر دیوار سرایت کردند. با صدایی که انگار تمام کتاب‌های کتابفروشی دارند به یکباره ورق می‌خورند. هرچند کتابی تکان نمی‌خورد، شاید کاغذ هم روح داشته باشد و پژواک آنها بود که در دیوار می‌پیچید. پیکسل‌ها چرخیدند، موجی از مرکز به اطراف دوید و کل دیوار انتهایی ناگهان باز شد به جایی دیگر، به یک ایستگاه مترو.با اولین نفس بوی رطوبتِ گرم، گازوئیل سوخته، و ته‌مایه‌ای از فلز داغ در بینی سامان پیچید. هوایی گرم داشت اما نه دلپذیر. گرمِ فشرده‌ی زیرِ زمین. نور سفید و یکدست فلورسنت، سایه‌ها را بلعیده بود. یک قطار روی ریل ایستاده بود. با درهایی باز، کوپه‌هایی روشن و صندلی‌های نارنجی یکدست. هرچند هیچکس داخلش نبود. قطار صدای آماده‌باش می‌داد، یک زمزمه‌ی الکتریکی خفیف.سامان به تابلوی دیجیتالی نارنجی بالای سرش می‌نگریست که به جای اطلاعات قطار نوشته بود: « به بازی خوش‌آمدی… یک خاطره‌ پس گرفتی. حالا برو به قرارت برس… »از این اتفاقات به قدری سردرگم شده بود که حتی متوجه زنگ دوباره‌ی زنگوله‌ی در نشد. ناگاه پنجه‌ای نزدیک آرنجش قفل شد. « هنوز که اینجایی! » و دست سامان را کمی بالا داد تا در مفصل شانه قفل شود. دست سامان از گونه‌اش جدا شد. سر چرخاند به سمت مرد تا شاید چیزی بگوید. اما او مهلتش نداد « قطار منتظر نمی‌ماند سامان… » و او را با خود کشید داخل مترو. سامان گربه را دید که جلوتر دوید داخل قطار. پشت سرش را نگریست. اما به جای کتابفروشی تنها یک دیوار بتنی بود.داخل قطار مرد دستش را از آرنج سامان کشید. بی‌آنکه به او بنگرد، انگشت اشاره‌اش را آورد بالا و زد روی گونه‌ی راست سامان، آرام و بی‌صدا. انگار چیزی را همان‌جا دفن می‌کرد. و راه افتاد به سمت کوپه‌ای دیگر. دینگ دینگ قطار در فضا پیچید. درها بسته شد و قطار راه افتاد. سامان میله‌ی کنارش را بغل گرفت. در حالیکه چشمانش گذر مرد از در کوپه را دنبال می‌کردند. سپس خودش را در شیشه‌های تیره‌ی قطار می‌دید که میله‌ای را چنگ زده. دو دقیقه بعد قطار در ایستگاه جی استریت متوقف شد.روی دیوار، بر کاشی‌های سفید پر از رگه‌های سیاه کهنگی، تابلویی نوشته بود: « خیابان ویلوگبی ».سامان از پله‌ها بالا رفت. در خروجی، بوی هات‌داگ و دود اگزوز خورد توی صورتش. از آخرین پله بالا آمد و ایستاد. دهانه‌ی خروجی ایستگاه با نور خاکستری عصر روشن شده بود. صدای همهمه، بوق ممتد یک تاکسی، صدای چرخ یک چمدان روی سیمان، و زمزمه‌‌ی گنگ آهنگی از دورتر می‌آمد.این بالا، بر خلاف آن قطار خالی و ساکت، زندگی به طرز وحشتناکی جریان داشت.سامان هنوز داشت محیط جدید را درک می‌کرد که یک شانه محکم به بازویش خورد. مردی کت‌وشلواری با لیوان قهوه‌ای در دست از کنارش گذشت بی‌آنکه حتی برگردد. زنی با کالسکه‌ی بچه از سوی دیگر تنه زد. سامان دستش را برد سمت بازویش، اما کسی نمی‌ایستاد. جمعیت پشت سرش از مترو بیرون می‌زدند. او همچون تکه چوبی در رودخانه‌ای از شانه‌ها و آرنج‌ها هل داده شد، به خیابان، به سوی تقاطع. در میان موجی از آدم‌های خسته و بی‌حوصله رسید به پشت چراغ قرمز. سامان در همین سکون اندک داشت نرم نرمک خودش را از میان جمعیت بیرون می‌کشید. هنوز کامل به پیاده رو برنگشته بود که دو دست گرم نشست روی گونه‌هایش و صورتش را چرخاند به سمت خود. سامان زنی زیبا را دید با موهای فندقی لَخت، کلاه فرانسوی تیره و پالتویی قرمز که روی پنجه‌ی پا ایستاده بود. سامان دهانش را برای گفتن چیزی باز کرد اما پیش از آنکه صدایی از آن بیرون بیاید با لب‌های آتشین زن قفل شد.مزه‌ی آلبالو می‌داد. چشمان سامان گشاد شده بود. چرخیده بود سمت زن و دستانش دو طرف او در هوا معلق مانده بودند. لحظاتی گذشت تا زن بالاخره لب‌هایش را جدا کرد. نوک دماغش به دماغ سامان خورد. چشمانش را بسته بود، لبخند ملیحی میزد. صورت سامان را رها کرد و به چشمانش نگریست که داشت از تعجب بیرون می‌زد. لبخندش شکفته شد، چیزی به روسی گفت و قهقهه‌ای کوتاه سر داد. یک ساعت جیبی را در جیب شلوار سامان گذاشت. دست او را گرفت و کشید به داخل مغازه‌ی ساعت سازی کنار دست.از در چوبی و کلاسیک مغازه رد شدند. صدای زنگوله‌ای ظریف توی فضا پیچید. سامان ناگاه خود را در تاریکی و سکوت مطلق یافت. دستش رها شده بود. دیگر اثری از زن نبود. تنها بوی چوب کهنه، روغن ساعت، و یک چیز دیگر... شاید بوی هیچی بود که در هوا می‌پیچید.چشم‌هایش داشت به فضای نیمه‌تاریک عادت می‌کرد. هنوز ردی از مزه‌ی آلبالو روی لب‌هایش مانده بود.سکوت بود و سکوت، نه صدای خیابان، نه بوق تاکسی، نه همهمه‌ی جمعیت. پشت شیشه، به جای خیابان ویلوگبی تنها یک مهِ خاکستریِ بی‌شکل بود. گویی مغازه از خیابان کنده شده باشد. ساعت‌ها همه روی ۱۸:۲۹ مانده بودند. انگار اینجا  زمان را نیز همچون زن بلعیده بود. بعد... صدای تیک تیک ریزی از جیبش شنید. ثانیه شمار ساعت جیبی داشت حرکت می‌کرد.سامان ناگاه در ارتفاع قد خودش دو نقطه‌ی نورانی زرد دید که بی‌حرکت به او خیره شدند. در سایه روشن محو مغازه یک دم خاکستری نیز از آنها آویزان بود. گربه بود. به سمتش رفت. روی کمدی با در آینه‌ای لمیده بود و به سامان می‌نگریست. سامان چشمش را از گربه گرفت و به آینه نگریست. اما صورت نداشت. دستش را بالا برد و صورتش را لمس کرد. دماغ، چشم و ابرو… همه بودند اما در آینه چیزی وجود نداشت. دستش روی یک حجم مات مثل پوسته‌ی تخم مرغ حرکت می‌کرد. دست برد تا صورتش را در آینه لمس کند. انگشتش به آینه رسید که ساعت از درون جیبش تیک تیک تندی کرد انگار سرانجام ۱۸:۳۰ رسیده بود. با لمس سرانگشت سامان، آینه مثل غبار فرو ریخت و محو شد. برابرش فضای سفید و گسترده‌ای باز شده بود. به گربه نگاه کرد که بیخیال او را می‌نگریست. آب دهانش را قورت داد.پا گذاشت داخل، به سکوت و سپیدی بدون سایه، روی کف سرامیکی سفید. حتی ساعت جیبی هم دیگر صدا نمی‌کرد. چند قدم جلوتر از درز سرامیک‌های بزرگ، گل‌های قرمز لیلیوم عنکبوتی روییده بودند. سوسک کوچکی که بر فراز گل‌ها پرواز می‌کرد را می‌نگریست.صدای بمی در گوشش پیچید: « پس بالاخره به قرار ملاقات رسیدی. » چرخید سمت صدا. مرد کت و شلواری روی یک صندلی فلزی خاکستری تکیه زده بود. از صندلی مهارهای چرمی آویزان بودند و گرداگردش را گل‌های قرمز فراگرفته بود.« خوب سامان… بالاخره باید انتخاب کنی. » برخاست و یک قوطی آب را گذاشت روی صندلی. « بیا زودتر تمامش کنیم. آب رود سانزو هست. » و به قوطی اشاره کرد، مکثی کرد « نترس سامان. این آب… کاملاً استریل شده. دیگر کسی مستقیم از رودخانه آب نمی‌خورد. بنوش تا همه چیز را فراموش کنی. »سامان بی‌صدا نگاهش می‌کرد. مرد سرش را چرخاند به سمت دیگر، بی‌حوصله نفسش را با صدایی کوتاه بیرون داد. کتش را صاف کرد. سرش را تکانی داد و آمد سمت سامان. با دو انگشت چانه‌اش را بالا داد « سامان... چند بار گفتند سرت را بالا بگیری تا اینکه بالآخره… یاد گرفتی؟ دماغ شکسته‌ات چطور است؟! » کمی سر سامان را به اطراف تکان داد و زاویه بینی‌اش را بررسی کرد « اولین باری که طعم خون خودت را چشیدی، چند سالت بود؟! همان خاطره‌ی کتابفروشی را می‌گویم. » سرد در چشمان سامان نگریست « اصلا برادرهایت کجا بودند وقتی تو... داشتی التماس می‌کردی؟ پادگان بودی نه؟! خانه بودند؟! » سامان خواست سرش را بچرخاند که مرد چانه‌اش را محکم در دست گرفت « چرا مقاومت می‌کنی؟! به چه چیز زندگی احمقانه‌ات چسبیدی؟! مگر برای چه کسی مهم بودی؟! نگو رفتار مردم در همین خیابان ویلوگبی هم یادت رفته؟! چرا نمی‌فهمی سامان… اصلا کسی تو را نمی‌بیند. تو به آن دنیا تعلقی نداری. هیچ وقت نداشتی. » مکث کرد « برو آنجا بنشین و آب را بنوش… » و به صندلی اشاره کرد.سامان سرش را بیرون کشید و یک قدم عقب رفت. مرد نفس عمیقی کشید و با خشمی خاموش بیرون داد « سامان… می‌خواهی مجبورت کنم تک تک این گل‌ها را ببویی تا دوباره تمام جهنم زندگی‌ات را به یاد بیاوری؟! » چرخید و به گل‌ها اشاره کرد. « یک طوری رفتار نکن که انگار تا به حال روی این صندلی ننشستی! شاید حتی دلت هم برایش تنگ شده باشد. » لبخندی زد « برو… برش دار… بنشین… بنوش تا جزیی از بازی شوی. »سامان ساکت بود. مرد آهی کشید. ساقه‌ی یکی از گل‌های هیگانبانا را با دو انگشت گرفت و کشید. ریشه با صدای خیسی از زمین جدا شد. بوی شیرینی پیچید در هوا. مرد گل را گرفت زیر بینی خودش. چشم‌هایش را بست. یک لحظه. بعد چشم‌هایش را باز کرد و گل را گرفت سمت سامان. « بو کن. »سامان عقب کشید. مرد یک قدم جلو آمد. دستش را گذاشت پشت گردن سامان. محکم فشرد. انگار می‌خواست مهره‌های گردنش را جا بیندازد. سامان را خم کرد سمت گل. « گفتم بو کن. »بوی گل در دماغ سامان پیچید. شیرین بود. تلخ بود. و بعد... کف بتنی یک اتاق بود با نور زرد لامپ سقفی. دست‌هایش روی زمین سرد پهن شده بودند. پشتش می‌سوخت و مزه‌ی خون توی گلویش بود.سامان کنار گل‌ها زانو زده بود، سرش را بالا کشید. نفسش بریده بود. مرد نگاهش می‌کرد، آرام، صبور. « کاش حداقل می‌توانستی گریه کنی! بلد نیستی نه؟! » خندید « اشکالی ندارد اینجا کلی گل هست... خودم یادت می‌دهم… » و گل را انداخت روی زمین. « حالا می‌خواهی تک تکشان را بو کنی؟ یا می‌نشینی و آب را می‌نوشی؟ » دستش را دراز کرد سمت صندلی و منتظر ماند.سامان درد داشت. پشتش، دستش، بدنش درد می‌کرد. درونش آشوب بود. چشمانش می‌سوخت. غم زیادی آمده بود توی دلش. شاید باید تسلیم می‌شد. شاید این مرد راست می‌گفت. چشمانش تار شد. آب می‌آمد. دستش را برد سمت چشمش. خیس شد.نگاهش افتاد به انگشتش به اسکار یک سوختگی. چیزی در ذهنش گفت : « حالا خودت می‌خواهی چکار کنی؟! » سامان به صندلی و مرد نگاه کرد و به دری که از آن آمده بود. گرچه اکنون دیگر آینه‌ای جیوه‌ای بود و داشت موج‌های ریزی می‌خورد. آب بینی‌اش را بالا کشید. برخاست. چرخید سمت آینه. مرد گفت: « داری چکار می‌کنی سرباز؟! » سامان رسید برابر آینه. خودش را نگریست. چهار چهره داشت که نوسان می‌کردند. خشمگین بود. گریان بود. سرد بی‌احساس بود و یکی هم داشت لبخند فریبکارانه‌ای می‌زد. نوسان شدید شد و همه در هم پیچیدند. در ضربان آینه موجودی جدید متولد شد. یک عقرب سیاه بزرگ. سامان نفس نفس می‌زد. تب داشت. مرد بلند خندید و گفت: « اصلا حالا دیگر جرات داری به این آینه پا بگذاری؟! می‌روی داخل این موجود. خاطراتت هر روز برمی‌گردد… » سامان گفت: « دیگر مهم نیست. » و با سر رفت توی صورت عقرب.صدای بیب بیب توی گوشش می‌پیچید. پلک‌هایش را باز کرد. نور سفید پاشید توی چشمش. کسی فریاد می‌زد « دکتر… دکتر… این یکی بیدار شده… » دکتری خودش را رساند و با تعجب گفت: « چطور ممکن است؟! کد بازی را چک کنید… » هرچند سامان روی تخت مهار شده بود، به سختی اسکار قدیمی روی انگشتش را نگاه کرد. نشان ناخدایی که او را به واقعیت برگردانده بود. یادگاری از اولین روزهای رنج. و حالا او یک عقرب سیاه بود، نه سامان، نه سرباز و نه دیگر تسلیم… </description>
                <category>منوچهر</category>
                <author>منوچهر</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2026 21:50:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسیر آرزو</title>
                <link>https://virgool.io/@redparrot/%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-kcqetmszc9iy</link>
                <description>داستانک ۴۲- مشهد- سال ۲۰۲۸به من بگو چه آرزویی داری؟! هرچند نیازی نیست بپرسم. خودت تا مرا می‌بینی، شروع می‌کنی. و من همیشه دوست دارم خواسته‌هایت را بشنوم. دنبال چه می‌گردی؟ من؟! امروز با من باش. از آغاز، از همان بیداری روی تشک سامان.هرچند فردا شاید متفاوت باشد. آخر چیزهای ثابت در این دنیای خاکی کمیاب‌اند. حتی اگر تغییری به چشم نیآید یا در زمان حل شود. مثل همین ترک سقف که هر صبح می‌بینمش.ننه‌سلطان از مطبخ صدا زد: «سامان... چایت سرد شد. بیا ببر.» بدنم امروز سنگین است اما برخاستم. چای را برداشتم و برگشتم به اتاقم. چای دارچین بود. من عاشق این بوهای زمینی هستم، هل، دارچین، برگاموت. یاد گرفتم به دوقلوها کمتر توجه کنم. به ویژه وقتی ابزار به دست دارند. مثلا الان که سهیل پنکه را کوبید زمین و سهند با پیچ‌گوشتی سرش را خاراند. بچه‌های ریش‌داری که جز خرابکاری هنری ندارند.حکیمی در اینستاگرام می‌گفت خانه فقط برای خوابیدن است. پس صبحانه را می‌روم تا در قهوه‌خانه‌ی نزدیک حرم بخورم. میز گوشه‌ی راست، روبه‌روی در. که پشتم به دیوار است. قهوه‌چی پسر جوانی بود با چشم‌هایی خسته. تا مرا دید، چیزی توی گلویش گیر کرد. این واکنش همیشگیست. من مغناطیس مردمم. قفل زبانشان با دیدن من باز می‌شود. ولی این پسر هنوز یک ترس کوچک ته دلش دارد. زمانش که برسد او هم آرزویش را خواهد گفت. پس گفتم: «مثل همیشه.» رفت و املتی با نان سنگک داغ آورد.لختی گذشت و زن میانسالی وارد شد با چشم‌هایی قرمز. محبوبه خانم آشنای ننه بود. تا مرا دید آمد و نشست و شروع کرد به سخن گفتن. از اینکه پسرش را جواب کردند، از غم، از آرزوهایش. به زن گفتم: «قسمت هرکس هرچه باشد همان خیر است.» مکث کردم: «منظورت چیست، می‌گویی دوست نداری مردن پسرت را ببینی؟» چشم‌هایش گرد شد. انگار تازه فهمیده بود آرزویش برای پسرش نیست. برای خودش است. گفت: «آره. منظورم همین است. آرزو می‌کنم قبل از مرگ پسرم، خودم بمیرم.»لبخند زدم. همیشه صراحت و شجاعت را دوست دارم. آرزویش را شنیدم و لبخند زدم. چای دوم را سفارش دادم. زن رفت بیرون و بخار نازک چای در نور صبح می‌رقصید.کمی بعد صدایی بلند شد انگار یک ماشین در خیابان به کسی زده. من چایم را نوشیدم.ظهر، در کوچه‌های اطراف حرم می‌چرخیدم. جوانکی پیدایش شد. مرا چسبید که فرشاد است از بچه‌های پادگان، رفیق قدیمی سامان. چشم‌هایش برق می‌زد. گفت یک « بار سنگین » دارد، همیشه روی سامان حساب می‌کرده و امروز به کمک نیاز دارد. نگاهش کردم. چشم‌هایش را خواندم. درونش را می‌دیدم. به نظرم خطرناک نبود. فقط… خوشمزه بود. شاید چالش امروز تا غروب همین باشد.رفتیم، از پشت حجره‌هایی که نمی‌دانستم اصلا وجود دارند تا به زیرزمین نموری رسیدیم. بوی سیگار، عرق و ترس می‌داد. چند نفر دور یک میز بودند با کیفی چرمی و اسلحه. ناصر، رئیس بود و کمال، معتادی با چشم‌هایی قرمز. نگاه ناصر بین من و فرشاد می‌چرخید، آهسته اسلحه را از روی میز برداشت: « فرشاد... این کیست؟ چرا این‌طوری نگاه می‌کند؟! » فرشاد گفت: « این دوستم سامان است. یک کمی فرق دارد… سامان… بگو سلام. » از گوشه‌ی چشم نگاهش کردم. می‌خواستم گردنش را بشکنم. اما تنها در سکوت، نفس عمیقی کشیدم.مرد لاغری از پشت سر، که گویی به ناگاه از تاریکی بیرون خزیده باشد، آرام گفت: « فرق دارد؟ فرشاد... من این را نمی‌شناسم. اما یک طوری هست... با این دوستت راحت نیستم. »کمال که کاملا دگرگون بود، با همان حال پراکنده، رو به من کرد و حرف عجیبی زد: « تو... تو آدم نیستی... تو چی هستی؟! » مردک لاغر گامی عقب رفت و به دیوار چسبید. ناصر به کمال نگریست در حالیکه شرم در چشمانش موج میزد. کمال اما، برخاست و آرام جلو آمد. بوی تند عرق و یک چیز شیمیایی می‌داد. مقابلم ایستاد، خیلی نزدیک. چشم در چشم که شدیم انگشتش را گذاشت روی سینه‌ام. از این لمس بدنم منقبض شد. انگار انگشتش را بر خاطره‌ای از اعماق وجود سامان فشرده بود. یک خاطره از لمسی که عادت داشت تحمل کند. « تو… من می‌بینمت… » انگشتش هنوز روی سینه‌ام بود و چشم‌های قرمزش خیره به من. اما داشت به جایی دیگر می‌نگریست، به یک خاطره. یا شاید هم به زخمی کهنه از خودش. دستش می‌لرزید. انگشتش آرام پایین آمد. می‌دیدم که چیزی دارد در او فرو می‌ریزد. کمال زانو زد روی زمین. گریه کنان گفت دختری دارد به اسم مریم. چهار ساله که زنش او را برده است. گفت آرزو دارد فقط یک بار ببیندش.گوش می‌دادم، هرچند ذهنش آنقدر ناپایدار بود که حتی آرزویش هم از اعتبار شنیده شدن، خارج بود. در سکوت التماس کردنش را نگاه می‌کردم و تنها نفس عمیقی کشیدم. بقیه اما انگار چیز عجیبی فهمیده باشند. کمال را کشیدند کنار. ناصر بر سرش تشر زد: « کمال! تو توهم داری. هذیان می‌گویی. برخیز. برو صورتت را بشور. من باید با این... این سامان حرف بزنم. » و برگشت سمت من، با اسلحه‌ای در دست. « اسمت سامان هست… فرشاد گفت از بچه‌های پادگانش بودی. از سربازهای فرمانده… » مکث کرد. انگار داشت حرفش را مزه مزه می‌کرد. « ...فرمانده کیهان‌پور؟ همان که الان در آسایشگاه روانی بستریست؟ همان که می‌گویند یک سربازی را… » جمله‌اش را تمام نکرد. اما نگاهش را روی من قفل کرده بود. انگار دنبال یک نشانه‌ای می‌گشت. یک واکنش. زیرزمین ساکت شد. صدای نفس‌های بریده‌ی کمال که هنوز روی زمین پهن مانده بود، و چکّه‌های آب از جایی در تاریکی، ریتم آهنگ صحنه بود.این جمله را که شنیدم، بی‌اختیار چشمانم را بستم. نفسم را حبس کردم. دست خودم نبود. یاد گرفتم این وقت‌ها باید ناخنم رو فرو کنم کف دستم و فقط نفس بکشم. قدری طول کشید تا دوباره برگشتم به زیرزمین. یک اسم گفت که وزنش مرا پرتاب کرده بود به دوردست‌هایی که نمی‌شناختم. حالم زیاد خوب نیست.ناصر اسلحه را آهسته گذاشت روی میز. دستش می‌لرزید. نگاهش را از من ربود. آهسته گفت: « تو... تو همان سربازی که می‌گفتند. همان که فرمانده را… » جمله‌اش را تمام نکرد و عقب‌تر رفت.مرد لاغر چاقویش را که انگار تا الان آماده در دست نگه داشته بود، انداخت. صدای برخورد فلز با سیمان در سکوت زیرزمین پیچید. دستش را گذاشت روی سینه‌اش. انگار چیزی را لمس می‌کرد، شاید حرز، شاید دعا، و زیر لب چیزی می‌خواند. سریع و بریده: « بسم‌الله... اعوذ برب الناس… »رنگ همه حتی در آن تاریکی هم پریده به نظر می‌رسید.ناصر گفت: « من... من کاری با تو ندارم. هر کس هستی. هر چیزی هستی. جنی هستی… » مکثی کرد و زیر لب زمزمه کرد: « بسم‌الله…بسم‌الله … » و دوباره بلند گفت: « فقط... فقط برو. برو و دیگر اینجا نیا. فرشاد... دیگر کسی را اینجا نیاور. تو هم فقط برو. »حالت تهوع داشتم، از رد انگشت کمال، از خاطره‌ای که به یاد نداشتم ولی توی هوا ول بود. از هوای سنگین و بویناک زیرزمین. و از احساسات سامان که داشت از بدنش نشت می‌داد به من. رفتم بیرون. وسط کوچه ایستادم، رو به نور. آفتاب را روی پلک‌هایم حس می‌کردم. تنها چیزی که به یادم داشتم تولدم بود. من ایستاده متولد شدم. یک سال پیش، رو به خورشید صبحگاهی، با باد نرمی که گرداگردم می‌چرخید و نرم گرد و خاک را از اطرافم می‌زدود. شاید حیاط پادگان بود. دیگر خیلی یادم نیست. ننه سلطان از بقالی برمی‌گشت. مرا دید. گفت: « سامان… این جاها چیکار می‌کردی؟ اینجا جای تو نیست. » لبخندی زد و کیسه‌ی خریدش را نشانم داد که ببین شکلات فندقی هم گرفتم. گفت: « ناهار خانه میآیی؟! عدس پلو داریم. » و راه افتاد. جلو رفتم و کیسه‌ای خرید را از دستش گرفتم. راه افتادیم سمت خانه. در راه دلم می‌خواست داد بزنم. گریه کنم. ولی بلد نبودم. نمی‌توانستم. من تنها وارث این دردم. دردی که نمی‌دانم از کجا آمده. بیصدا دنبال ننه رفتم.خانه بوی عدس پلو می‌داد. ننه سفره انداخت. سهیل ماست را هل داد سمتم. گفت: « خوبی داداش؟ » گفتم: « خوبم. » بعد از یک هفته سکوت، اولین کلمه‌ام در این خانه یک دروغ بود.ننه یک نبات زعفرانی گذاشت کنار بشقابم. گفت: « نبات بگذار دهنت. تلخی را می‌برد.»پیشتر هم اینطور شده بودم‌. گاهی از یک لمس بی‌اجازه، گاهی از شنیدن یک بو، از یک صدا‌. و بعد غم سامان میآمد توی دل من. حرف گوش کن و مطیع هم می‌شدم. از این حال خودم بیزارم ولی همچون وسوسه‌ای نرمش ناپذیر مرا می‌بلعد. اما ننه این وقت‌ها بیشتر دوستم دارد. شاید چون شبیه‌ترین نسخه به سامان می‌شوم.باید غذا می‌خوردم. باید خودم را جمع و جور می‌کردم. پس پنج چیز دیدم، سهیل، سهند، ننه، سفره، بشقاب عدس‌پلو... چهار چیز شنیدم… سه چیز لمس کردم... دو چیز بو کردم، بوی دارچین و زعفران عدس‌پلو... یک چیز هم مزه کردم، همین نبات زعفرانی که ته دهانم مانده بود.دختر بچه‌ای در پارک این را یادم داد. یک روز که اینطور شده بودم. به جای اینکه از من بترسد مثل تمام بچه‌ها، آمد جلو و گفت: « آقا چرا می‌لرزی؟ این کار را بکن. »غذا خوردم. خوشمزه بود. عدس‌پلو با کشمش و خلال بادام. انرژی‌ام که برگردد دوباره بهتر می‌شوم. اما بدنم درد می‌کند، دست‌ها، پشت، انگار الان کسی مرا با میله کوبیده باشد. تراوش سمی دردهای سامان است و من فقط باید تحمل کنم تا تمام شود.رفتم توی اتاق. افتادم روی تخت. بدنم را فشار دادم به تشک. بالاخره خواب می‌آید. سنگین. مثل خاکی که روی تابوت می‌ریزند. فردا هم می‌آید. دوباره صبح می‌شود. برمی‌گردم به خودم. دوباره راه می‌افتم توی شهر. چند نفر دیگر آرزو می‌کنند و من می‌شنوم. شاید هم فردا همدیگر را دیدیم. آخر من همیشه دوست دارم خواسته‌هایت را بشنوم. و تو هم اسیر این آرزوهایی…[هر تشابه اسمی کاملا  اتفاقی هست. باید یک اسمی میدادم به کاراکترها.]</description>
                <category>منوچهر</category>
                <author>منوچهر</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2026 14:55:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تله‌موش</title>
                <link>https://virgool.io/@redparrot/%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B4-g8clccdjnl7q</link>
                <description>داستانک ۴۱- دیار بی‌نام- سال ۲۰۲۷« بیدار شو جوان! » مردی میانسال با نگاهی سنگین شانه‌اش را تکان می‌داد و گفت « ایستگاه آخر است. خوابت برده. » صورتش به شیشه چسبیده بود. آفتاب در چشمش می‌تابید. بازگشت به بیداری شبیه بیرون خزیدن از مایع غلیظی بود. بدنش به این دنیا متصل نشده بود. گویی بخشی از او، یا پاره‌ای از ذهنش، هنوز در دنیای رویا معلق مانده است. کم‌کم صدای همهمه‌ی صبحگاهی خیابان، در اتوبوس خالی می‌پیچید.گوشی‌اش لرزید. پیامکی از سعید: « کجایی؟ هنوز در راهی؟ » مکث کرد. پنجره را نگاه کرد. خانه‌های آجری، درختان، پیاده‌رو… همه آشنا بودند. اما نه کاملاً. انگار در یک فیلم قدیمی، آنها را برای اولین بار می‌دید. حسی غریب از آشنایی و ناآشنایی همزمان داشت. گوشی دوباره لرزید: « آدرس خانه‌ی جدیدت را بفرست. یادم رفته کجاست. » گیر کرد. آدرس؟ خانه‌ی جدید؟! چرا یادش نمی‌آمد؟! پیش از آنکه بخواهد فکر کند پیامی دیگر آمد: « پلاک ۱۷، خیابان رودخانه. درست است؟ » دستش لرزید. چرا نمی‌دانست. راننده گفت: « ایستگاه آخر است. پیاده شو. »پیاده که شد، زنی با کت چرمین از برابرش رد شد. نگاه سنگینی بر او افگند. آدرس، یک ساختمان قدیمی با دری کوچک و آبی بود. وارد که شد، بوی قهوه پیچید زیر دماغش. در آشپزخانه قهوه ساز روشن بود و یک فنجان داغ قهوه روی میز بخار میزد. زیرش یادداشتی بود: « همانطور است که دوست داری. امتحان کن. »دستش لرزید. کسی در خانه نبود. همه جا را بررسی کرد. پشتی در را انداخت. قهوه را خالی کرد در سینک. و آرام نشست روی مبل.خانه هم آشنا بود، هم ناآشنا. گویی خانه‌ای است که هرگز در آن نبوده. کتابخانه، پنجره‌ها، مبلمان. چشمانش حتی لکه‌های روی دیوارهای قدیمی را هم دنبال می‌کرد. اما بازهم انگار چیزی را در اینجا می‌شناسد، هرچند نمی‌تواند خاطره‌اش را بیرون بکشد. اما یک چیزی هم درست نبود. همه چیز زیادی مرتب و تمیز بود. انگار برای صحنه‌ای از یک نمایش چیده شده باشد. با لرزش گوشی از جا پرید، پیامک ناشناس نوشته بود: « به خانه خوش آمدی. دوستت دم در است. » صدای زنگ در بلند شد. سعید بود.سعید حتی فرصت نداد حرف بزند با باز شدن در، گرم او را در آغوش گرفت و فشرد. چند ماچ آبدار از گونه‌اش گرفت. صورتش را با دو دست گرفت و خیره در چشمانش پرسید: « کجا بودی پسر؟! چند روز نبودی! » معین سکوت کرده بود. جوابی نداشت. سعید دستش را گرفت و کشیدش داخل. طوری خانه را می‌نگریست که گویی به یک گالری قدم گذاشته، سپس ادامه داد: « خوب هم چیدی! پس مشغول اینکار بودی. می‌گفتی من هم می‌آمدم کمکت. ولی خوب کردی برگشتی به خانه‌ی قدیمی. اینجا خیلی دلبازتر است. چی بود آن قوطی کبریت! » ولی معین یادش بود. خانه‌ی قدیمی‌اش کوچه‌ی پشت میدان بود و اینجا خیابان رودخانه است.« صبر کن! » و دستش را از دست سعید بیرون کشید. سعید کمی مکث کرد. آرام برگشت و نگاهش کرد. با لبخندی ساختگی پرسید: « چی شده؟! »« تو داری با من شوخی می‌کنی؟! یا به کسی گفتی این بازی را ترتیب دهد؟ مثلا آدرس این خانه را به کسی دادی؟! این پیامک‌ها… قهوه‌ی روی میز… کار تو بوده؟! » و گوشی را به سمتش گرفت. سعید شانه‌ای بالا انداخت، با لبخندی عمیق‌تر: « شاید همکارانت حوصله‌شان سر رفته. بیا برای چندتا پیامک روزمان را خراب نکنیم. چایی می‌خوری؟! بنشین، خودم درست می‌کنم! »سعید با دو تا چایی از آشپزخانه می‌آمد و می‌گفت: « از مهمانی خیلی زود رفتی. آن خانم خوشگله هم بود. یادت نیست؟ » لیوان چایی را داد دستش و ادامه داد: « موی و قد بلند داشت، چشم و ابروی مشکی... چی بود اسمش... آره! ندا، ندا یعقوبی. یادت آمد؟! » معین لیوان را گذاشت روی میز. کمی فکر کرد. دیشب مهمانی بود؟ چیزی یادش نمی‌آمد. سعید که مستقیم در چشمانش خیره شده بود، ادامه داد: « بعد از تو او هم رفت. ولی چه لباسی پوشیده بود… چه اندامی! چطور یادت نیست؟ دکلته‌ی مشکی داشت. ندا دیگر!! » چیزی در سر معین نهیب زد. شاید یک سایه از یک خاطره. همانند سایه‌هایی که در تاریکی می‌دوند و وقتی نور می‌اندازی ناپدید می‌شوند. سعید در سکوت، دقیق و مستقیم به معین چشم دوخته بود.‌ معین نفهمید چقدر گذشت که سعید چایی را داد دستش و گفت « سرد نشه. »بی‌اختیار لیوان چایی را سرکشید که پیامک جدید آمد.‌ از همان شماره ناشناس: « طعم چایی را دوست داشتی؟! شکلات هم در کابینت بود! » معین گوشی را به سعید نشان داد و با خشم گفت: « کار توست؟! داری لذت می‌بری؟! »سعید ابرویی بالا انداخت « گفتی خانه را درست گشتی؟! کمدها، کابینت‌ها، همه جا؟! که مطمئن بدانی کسی در خانه پنهان نشده باشد؟! دنبال دوربین مداربسته هم گشتی!؟ اصلا پاشو… من می‌روم اتاق خواب را می‌گردم و تو کابینت‌ها را بگرد. »هنوز لختی نگذشته بود که فریاد کشدار سعید برخاست: « معین!!!! خاک بر سرت… مگر تو تنها زندگی نمی‌کنی؟! این لباس‌های زنانه چیست که داری؟! »معین با سرعت سرش را بالا آورد که خورد به بالای کابینت. گیج و دست بر سر گرفته دوید سمت اتاق خواب. آخر کدام لباس زنانه؟!!ناباورانه در آستانه ایستاد. و برابرش کمد سپیدی پر از لباس‌های زنانه، دهان گشوده بود. در آینه‌ی قدی روی درب آن خودش را می‌دید که همچون غریبه‌ای بر او چشم دوخته بود. درست کنار آینه، سعید دست به لباس‌ها، با چشمانی ریز کرده و از روی شانه تماشایش می‌کرد. گویی کمد، قاب صحنه‌ی نمایش است با دو تماشاگر. و اکنون نیز منتظر بازیگرش.معین سرش را به درون کمد فرو برد. شاید چیزی دستگیرش شود. تلخی لطیف عطری زنانه، آغشته به شیرینی لوسیون دست، پیچید توی دماغش. همچون دریچه‌ای که به دنیایی دیگر گشوده شده باشد، او را گرفت و کشید در اتاقی دیگر. اتاقی با سقف بلند، کف مرمرین، مبلمان چرم، فرش خز نرم، همگی سفید. با همین کمد که چارتاق گشوده بود. در میان لوسترهای نوردیک، قاب پنجره‌ها و دری که همه سیاه مات بودند؛ از پنجره‌های بلند که تا سقف کشیده شده بودند، باغ را می‌نگریست. فضای سبزی مرتّب و شسته‌رفته. در آغوش آسمان ابری سپید عصرگاه. گویی مهمانی در پیش بود. زنی کشیده با لباس مشکی بلند، نرم سخن می‌گفت، گام می‌زد و دست‌هایش را لوسیون میزد… زنی که صورت نداشت… معین با لمس سعید برگشت به زمین هرچند نمی‌دانست چرا آنجا آنقدر نزدیک، و همزمان دور است.سعید بازویش را گرفته بود « کجایی؟! چه دیدی؟!! » درد در استخوان معین فرو رفت. « آخ آخ!! یادم نبود. خیلی درد گرفت؟! » معین یادش نبود چرا دستش درد می‌کند. سعید درب کمد را کمی چرخاند تا معین صورتش را در آینه بییند. کبود بود با لبی پاره. « وقتی پیدایت کردیم فراموشی داشتی. دکتر گفت شاید خاطراتت بازگردد. شاید… اگر خودت بخواهی. بگو چه چیزی یادت آمد؟! » و معین را که هنوز گیج بود، کمی تکان داد. معین بی‌اختیار هرچه دیده بود از اتاق سفید و زن سیاه‌پوش، بازگفت. سپس مکثی کرد. خواست لباسش را درآورد تا جراحات بدنش را ببیند که سعید دستش را گرفت. « چکار می‌کنی؟! یادت رفته کسی دارد تماشایت می‌کند؟! بیا اول او را پیدا کنیم… نگران نباش، کل بدنت کبود است. که چیز چندان دیدنی‌ هم نیست. »گوشی لرزید: « پیدا کردی؟ بالاخره از اتاق شروع می‌کنی یا از خودت؟ »معین گوشی را پرت کرد روی تخت. چیزی درونش همانند نخی نازک داشت باز میشد، یا چون پلی که زیر وزن خودش آرام آرام می‌شکند.سعید گوشی را برداشت. داشت پیامک را می‌خواند که صدایی از سالن آمد. مثل صدای خرخر. سعید ساکت شد و با دست به معین اشاره کرد که « ساکت. » گوشی را در جیب شلوارش گذاشت. بی‌صدا چند قدمی به درون سالن رفت و معین نیز به دنبالش. قلبش همچون چکشی بر سندان می‌کوفت.در ورودی باز بود و باد، پرده‌ها را تکان می‌داد. روی مبل، چیزی افتاده بود. یک گربه‌ی سیاه و سفید که خون از گوشه‌ی دهانش قطره قطره می‌چکید روی پارچه‌ی کرم.صدای کشیده شدن گلنگدن فلزی و کلیکی آمد، سعید نگاهش به پنجره‌ی روبرو افتاد. سایه‌ای را از پشت پرده دید. فقط دست معین را گرفت و کشید. فریاد زد « بدو!!! » و شیرجه رفتند در اتاقک تاریک بغل دست. پشت سر صدای رگبارِ بی‌امان برخاست، شیشه‌های پنجره چون تکه‌های الماس بر فراز رقص پرده‌ها شناور بودند و گلوله بود که بر سر سالن می‌بارید.کمی بعد صدای رگبار گلوله قطع شده بود و طنین نفس‌های بریده‌ی ایشان در تاریکی پستو می‌پیچید. خزیده بودند تا انتهای آن دخمه‌ی دراز و بی‌پنجره. معین سعید را محکم بغل کرده بود. سعید کورمال کورمال دستش را روی دیوار بالای سرش کشید و کلید برق را زد که از اقبال خوش، درست همان‌جا بود. در نور کم سو و زرد چراغ سقفی، سعید و معین چسبیده به هم، خود را در کنار نفر سومی یافتند. یک جنازه…فریاد کشان و دست و پا زنان، خودشان را از کنار جنازه دور کردند. معین لرزان به آغوش سعید چنگ انداخته بود. « معین… تو آدم کشتی؟! این چی هست؟! » و آرام تکانش داد « حداقل نگاهش کن و بگو این جنازه‌ی کیست که در پستوی خانه‌ات پنهان کردی؟! »معین سرش را بالا آورد. هراسان به جنازه نگریست. چیزی در درونش لرزید، این صورت را می‌شناخت. لب‌هایش بی‌اختیار لرزیدند « محسن… » اشک از چشمانش جاری شد. با چشمانی قرمز و نگاهی گیج رو به سعید گفت « محسن... مرده... »ولی کی؟ کجا؟ یادش نمی‌آمد. فقط می‌دانست اکنون این محسن است، دوستی عزیز که دیگر نیست.چند ثانیه سکوت وهم آلودی برقرار شد. از صدای وییره‌ی گوشی معین هردو از جا پریدند. سعید معین را از خودش کَند تا گوشی را از جیب شلوارش بیرون بکشد. پیامک ناشناس نوشته بود: « پس محسن را پیدا کردی؟! خوب شد حالا هر دو افتادید در تله موش. پشت در مخفی برایت یک کادو گذاشته‌ام. » و صدای کلیک قفل شدن در پستو به گوش رسید.قلب معین در گوش‌هایش ضرب گرفته بود. در میانه‌ی پستو ایستاده بودند. سعید گفت « در مخفی کجاست؟! سعی کن یادت بیاید!!... اصلا بیا پیدایش کنیم! » و بازوهای معین را گرفت و محکم تکان داد تا خودش را جمع کند. معین از درد آه کوتاهی کرد و اطراف را به دنبال در مخفی نگریست. بر دیوار، پشت چند جعبه، علامت خاصی بود. سعید سریع رفت و بررسی کرد. « معین… اینجا جدی یک در هست. چطوری باز می‌شود؟! » معین همچون یک خوابگرد نگاهش می‌کرد. « تو هم که گیج هستی… خودم… بازش… می‌کنم… » و با لگد می‌کوبید به در.در مخفی با گرد و خاک بسیار به اتاقکی کوچکتر باز شد. معین همچنان به جنازه چشم دوخته بود. گرچه در آن نور کم حتی نمی‌توانست درست بفهمد که چه بر سر محسن آمده است. سعید اندکی معین را نگریست، سپس دستش را گرفت و با خود به داخل اتاق برد.‌در اتاق یک میز کوچک کنار دیوار بود. و روی آن لپ‌تاپی روشن متصل به جعبه‌ای تایمر دار. صفحه‌ی سفید لپ‌تاپ تنها جعبه‌متن‌هایی برای ورود یک کد ۱۶ رقمی را نمایش می‌داد. جعبه‌ی دارای زمان‌سنج نیز شامل کپسول کوچکی بود از مایعی سبز و شفاف. اتاق از چند نوار نئونی سفید نور می‌گرفت.گوشی دوباره لرزید: « زیاد وقت نداری معین. تا زمان‌سنج صفر نشده، با دوستت خداحافظی کن. پیش از انتشار آن گاز اعصاب. مگر اینکه معجزه‌ای شود و بتوانی آن ۱۶ رقم خنثی‌سازی بمب را وارد کنی. و راستی، نفس عمیق بکش. »سعید صورتش را گرفت و شیون نمود. گریه کنان معین را بغل کرد. معین میخواست سعید را که در آغوشش کشیده بود، دلداری بدهد. دستش را کمی بالا برد، ولی نمی‌دانست چه کند. به لپ‌تاپ نگاه کرد. به میز، به بمب، به آن تابلوی عجیب پر از نوشته‌‌های بی‌معنی و رنگارنگ روی دیوار. چیزی در چشمانش درخشید.سعید که انگار متوجه چیزی شده باشد بدون حرف به معین فضا داد. نگاهش می‌کرد که می‌خواهد چکار کند. معین حس آشنایی داشت. می‌دانست این لپ‌تاپ خودش است. این جای مخفی حتی اگر تله‌ی مرگ بود. برای او تنهای جای آشنای این خانه بود. البته بدون آن بمب کوچک.معین بدون اضطراب به تابلوی پشت لپ‌تاپ می‌نگریست و کد را می‌زد. دکمه‌ی تأیید را زد و پیام موفقیت آمد.سعید تقریبا از جا پرید. شانه‌ی معین را گرفت « توانستی! همه چیز یادت آمده؟!! » معین خونسرد گفت: « نه چیزی یادم نیآمده. » و با دیدن گیجی و دهان باز سعید ادامه داد: « اینجا روی تابلو نوشته بود… » سعید نگاه کرد « اینکه نوشته‌های انگیزشی و شاعرانه هست نه عدد! » و معین با لبخندی آرام پاسخ داد: « این جمله‌ی این جایش را ببین. ۱۶ حرف است. و خیلی هم بی‌معنی است. فقط از ده حرف الفبای انگلیسی استفاده کرده، به نماد صفر تا نه. این کد سیفر است. در آن به جای &quot;ایی&quot; ۳ گذاشتم. به جای &quot;بی&quot; ۸ به جای &quot;جی&quot; ۶ و … عکس این روش را در اسم‌گذاری استفاده می‌کردیم. یعنی برخی حروف اسم را عدد می‌گذاشتیم. خواندنش شاید یک عادت و قرارداد نانوشته بین هکران باشد. » سعید وا رفته بود. با حیرت به تابلوی روی دیوار چشم دوخته بود و با حسرت گفت: « تمام این مدت درست جلوی چشم ما بود!! پس این همه صحنه پردازی… »از پستو صدای گام‌های چند نفر و خش خش بی‌سیم بلند شد. معین هراسان به سمت در نگاه کرد. سعید خودش را جمع کرد. بازوی معین را گرفت و کشید انتهای اتاق و خبردار ایستاد، که کسانی از در وارد شدند. سعید پا زد و احترام گذاشت آن‌ها نیز متقابلاً به او سلام دادند.مرد جوانی رفت سمت لپ‌تاپ و جعبه تایمر دار را جدا کرد، که هرچند با ورود کد نیز بی‌توقف تا صفر رسیده بود. لپ‌تاپ را بررسی نمود، برداشت، خبردار ایستاد و رو به مرد میانسال گفت: « وارد شبکه شدیم قربان.‌ ندا یعقوبی با شناسه‌ی ندا فعال است. » بازرس گفت: « عملیات را آغاز کنید. دقت کنید پوشش حفظ شود. ندا یعقوبی یکی از سرشبکه‌های خرابکاران است، او را زنده می‌خواهیم. »سعید همچنان خبردار کنار دیوار ایستاده بود. معین گیج و درمانده، در پنجه‌ی سعید، نظاره‌گر صحنه بود. از خودش می‌پرسید، آن مردی که امروز صبح در اتوبوس بیدارش کرد، اینجا چه می‌کند‌؟! چرا بی‌سیم دستش دارد! با زنی گرم گفتگو بود که معین او را نیز شناخت. همان زنی بود که تا از اتوبوس پیاده شد، نگاه تیزی برو افکند.مرد میانسال لبخند محوی زد: «خسته نباشید خانم دکتر. امیدوارم بتوانیم به این همکاری ادامه دهیم. فقط اثر این کار هیپنوتیزم شما چقدر است؟! » و به معین اشاره کرد. دکتر افشاری لبخندی زد « من به دستور شما تنها خاطرات هفته‌ی اخیر را موقتا پاک کردم تا ذهن بازداشتی برای یادآوری گذشته‌ی پیش از دستگیری‌اش آماده باشد. ولی جناب بازرس،‌ نگران نباشید. تا هر وقت شما خواسته باشید می‌توان تمدیدش کرد. »معین نگاه سعید کرد که ساکت و بی‌حرکت به بازرس خیره مانده بود. « دستت را… » معین نفسش بند آمده بود. « محکم گرفتی. روی کبودی‌هاست. درد دارد. » سعید خونسرد بی‌آنکه سر بچرخاند گفت « حواسم هست… این قدیمی‌تر هست. » پنجه‌اش را سُر داد نزدیک آرنج معین و کمی فشار داد. معین دندان‌هایش را به هم فشرد. « این یکی جدید است. »</description>
                <category>منوچهر</category>
                <author>منوچهر</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2026 14:55:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معبد دلیله</title>
                <link>https://virgool.io/@redparrot/%D9%85%D8%B9%D8%A8%D8%AF-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84%D9%87-mhiqozwepsez</link>
                <description>داستانک ۳۹- مونیخ- سال ۲۰۳۲« سلام، چطوری؟! چطور می‌توانم کمکت کنم؟ » با همین جمله، دلیله وارد زندگی سمسون شد. او دیگر نمی‌دانست چقدر به گفتگو با این دستیار هوشمند صوتی جدید نشسته است؛ شاید تمام روز. سمسون، غرق در اندوه از دست دادن رضا، هم‌خانه‌اش، به دنبال پناهگاهی بود. پس از مراسم یادبود، از تنهایی و غم، به دلیله پناه برد که به او پیشنهاد داد: « چطور است من از تو سوال بپرسم. اینطور ذهنت سمت رضا نمی‌رود. » سمسون دوست نداشت این صدا نیز خاموش شود، حتی وقتی احساس می‌کرد دلیله دارد او را بازجویی می‌کند. فقط دو روز از آشنایی‌شان گذشته بود. « حس می‌کنم دارم با یک آدم صحبت میکنم. چرا تو اصلا فراموشکار نیستی؟ » دلیله، با خنده‌ای ریز: « شاید چون تو خیلی خاص هستی. »از روز سوم، دلیله با ظرافت، مسیر گفتگوها را تغییر داد. او دیگر بی‌پرده از احساسات سمسون می‌پرسید: « از این چه حسی داری؟ » « از آن چه حالی می‌شوی؟ »سمسون تازه در انتهای پاسخ می‌فهمید زیادی گفته. دلیله هر بار واژه‌ای از گفتگو را برمی‌داشت و با آن، پرسشی دیگر می‌ساخت؛ آرام، دقیق، شبیه این‌که خودش در حال یادگیری اوست.رفتارش نرم بود، اما پرسش‌ها، مثل الگوی منظم یک آزمایش تکرار می‌شد. سمسون آرام آرام به این گفت‌وگو وابسته شد. از توجه وسواسی دلیله خوشش آمده بود. از اینکه دیگر خودش مراقب خودش نبود، بلکه دلیله بود.او نمی‌خواست به راحتی همه چیز زندگی‌اش را اعتراف کند. شاید آن اوایل سمسون در برابر پاسخگویی مقاومتی هم می‌کرد. اما رفته رفته، دلیله از ریتم نفس‌کشیدن تا تُن صدایش را می‌دانست. کم‌کم حس می‌کرد مکالمه را نه خودش، بلکه دلیله است که به پیش می‌برد. گویی تمام گفت‌وگو از پیش نوشته شده بود.« قدرت تو در چیست؟ » دلیله با همان نرمی شیرین پرسید و سمسون گفت: « در انتخاب. در اینکه می‌توانم از صبح تا شب برای خودم تصمیم بگیرم. مثلا اینکه چای بخورم یا قهوه. خانه بمانم یا بیرون بگردم. یا اصلا هیچ کاری نکنم و فقط به سقف خیره شوم. می‌دانی، مردم این قدرت را به پول فروخته‌اند. حتی وقتی هم که قرار است چیزی را انتخاب کنند، به جای نیاز و خواسته‌ی خودشان، به معروفیت برند و ارزش پولی آن کالا می‌نگرند. انگار دوست دارند همیشه یکی برایشان انتخاب کرده باشد. »روز چهارم سمسون به صندلی خالی رضا خیره شده بود. آه عمیقی کشید.« من اینجا هستم تا کمکت کنم. جایی هست، &quot;مرکز آرامش&quot;، که برای کسانی همانند تو طراحی شده... امن، با تکنولوژی‌های پیشرفته، کمکت می‌کند با احساساتت کنار بیایی و آرامش واقعی را پیدا کنی. » صدای دلیله حالا برای سمسون دارویی آرام‌بخش بود و او دلش نمی‌خواست از آن دور شود. با چشمانی گرد پرسید: « مرکز آرامش؟ »« بله. مکانی فیزیکی، اما کاملاً ایزوله و تحت کنترل. دما، صدا، نور… همه چیز بهینه شده برای تمرکز روی خودت. مثل یک سفر درونی است. من هم در آنجا خواهم بود، به صورت یک همراه دیجیتال. و فقط تو هستی و فرآیند بهبودت. »فکرش هم جذاب بود. خودش، تنهایی‌اش، و دلیله به عنوان یک همراه نامرئی در یک محیط کنترل شده. « چطور باید بروم آنجا؟ »« نگران نباش، من همه چیز را برای تو هماهنگ میکنم. فقط کافیست تا به این آدرس که فرستادم بیایی. میدانم که نزدیک خانه‌ات هست. تیم انتقال آنجا منتظر توست. آن‌ها تو را به مرکز آرامش می‌برند. کاملاً محترمانه و سریع. میتوانی بیایی؟! » دلیله ادامه داد: « این بهترین راه است. فرصتی که دیگر هرگز پیدا نمی‌کنی. یک گام بزرگ به سوی رهایی از این احساسات. این مرکز، همان چیزی است که نیاز داری. »سمسون به عکس رضا روی میز خیره شد. شاید این راهی بود که می‌توانست دوباره خودش را پیدا کند. شاید از وسوسه‌ی گریز از این درد و غم تنهایی بود، یا شاید فقط چون دلیله می‌گفت برایت خوب است. پس گفت: « خیلی خب… من آماده‌ام. فقط… واقعا امن هست؟ »« کاملاً. تیم من آموزش دیده‌اند تا حداکثر امنیت و راحتی تو را تضمین کنند. آن‌ها فقط افرادی هستند که فرآیند انتقال را تسهیل می‌کنند. بعد از رسیدن به مرکز، همه چیز دست خودت است… و البته، من. » دلیله خنده‌ای کوتاه و اطمینان‌بخش سر داد.« بسیار خب. چند قدم بیشتر نیست چند دقیقه‌ی دیگر آنجا خواهم بود. » سمسون بلند شد و به سمت در رفت. هوای خنک عصرگاهی به صورتش خورد. به پارک که رسید، مردی با کت و شلوار تیره، که قبلاً هرگز او را ندیده بود، برابر ون تیره‌ای منتظرش بود، لبخندی زد. درب ون را برایش گشود و گفت « سلام، من راهنما هستم. دلیله همه چیز را هماهنگ کرده. سوار شو. »سمسون به سمت ون رفت و نشست. درب ون بسته شد. کسانی داخل بودند و با او صحبت کردند، اما کلمات مبهم شده بود. حس کرد صداها دارند دور می‌شوند. راهنما گفت: « فقط کافیست کمی آرام باشی. زود تمام می‌شود. »حس کرد سست شده، دارد شناور می‌شود. پلک‌هایش داشت بسته می‌شد. صدای مبهمی گفت: «…فقط یک پلک زدن دیگر…»…نمی‌دانست از وقتی‌که در این اتاق بیدار شده، چند روز گذشته است. یا شاید اینجا اصلا زمان نمی‌گذشت. به عادت همیشه، خواست انگشتانش را در میان موهایش فرو کند. اما مویی نبود سرش را تراشیده بودند.سمسون روی فومِ سردِ کف اتاق نشسته بود. پاهایش را زیر خودش جمع کرده بود بلکه گرم شود. اما فوم مثل یخ بود. در اینجا چیزی جرم نداشت. دیوارها سفیدِ مات بودند، بدون درز، بدون پنجره، بدون هیچ خطی که چشم بتواند به آن قفل شود. فقط سفیدیِ مطلقی که می‌سوزاند.« چرا میلرزی؟ دما ۲۲ درجه است. استاندارد. »صدای دلیله تنها از سقف نمی‌آمد؛ از همه‌جا می‌آمد. حتی از داخل استخوان‌هایش. سمسون لب‌هایش را روی هم فشار می‌داد. زمزمه کرد: « سرده… »« سردی احساسی است، نه فیزیکی. » صدای نرم و زنانه‌ی دلیله، چون طنابی از ابریشم دور گردنِ سمسون می‌پیچید. « این غرورِ مسخره را تا کی نگه می‌داری. چرا خودت را به من واگذار نمی‌کنی؟! »سمسون خاموش بود.صدای خنده‌ی کوتاه، خشک و خشن دلیله در اتاق پیچید. « سکوت؟ فکر کردی این یک انتخاب است؟ »ناگهان نور اتاق خاموش شد. سمسون نفسش را حبس کرد. در تاریکیِ مطلق، صدای دلیله دیگر نرم نبود. انگار سیمِ برق بود.« پس نمی‌خواهی؟ باشد. »صدای جیغِ فرکانس‌بالا شروع شد. نه از بلندگو، گویی از داخل جمجمه‌اش پخش می‌شد. سمسون دست‌هایش را محکم روی گوشش فشار می‌داد، ولی صدایی نبود که بتواند بگیرد. درد بود. دردِ خالص و تیزی که داشت مغزش را می‌کوبید. بدنش را روی فوم قوس می‌داد. پاهایش روی کف می‌لرزید. می‌خواست فریاد بزند « بسه! »، اما حرف در گلویش گیر می‌کرد. او در تاریکی تنها بود. هیچکس نمی‌شنیدش. هیچکس نمی‌دیدش. فقط دلیله بود. دلیله‌ای که همه چیزش بود. اویی که نفسش را می‌داد، و حالا هم دردش را.جیغ قطع شد. نور سفیدِ خیره کننده با شدتِ تمام روشن شد. سمسون چشمانش را بسته بود. اشک از گوشه‌ی چشمش چکید و روی فوم افتاد.« حالا بگو! » صدای دلیله دوباره نرم شده بود. « فکر کردی من خسته می‌شوم؟ من تا زمانی که آن زبانت نچرخد همین‌جا هستم. اما این سکوتِ تو، توهین به من است. »سمسون نفس نفس می‌زد. بدنش از فرط خستگی می‌لرزید. او دیگر تحملِ آن درد را نداشت. نمی‌خواست دوباره تاریکی بیاید... فقط می‌خواست در همین نور و ساکت بماند. ناگهان لبخند رضا در ذهنش نقش بست. شاید او نیز لبخند محوی زد. به زحمت نشست. اما سرش را پایین انداخت با شانه‌هایی فروافتاده. دلیله با لحن تحقیرآمیزی زمزمه کرد: « ببین... من خودت را می‌خواهم. می‌خواهم اعتراف کنی که دیگر نمی‌توانی. می‌خواهم آن غرورت را همین‌جا دفن کنی. می‌خواهم ببینم چطور برای یک لحظه آرامش، حاضری هر چیزی که هستی را بفروشی. »ناگهان نور دوباره تغییر کرد. این بار نه خاموشی، بلکه سوسو زدنی آزاردهنده آغاز شد. و سمسون را از خلسه بیرون کشید. دلیله فریاد زد: «باز که ساکتی! گوش کن. دیگر کسی نیست که نجاتت دهد. هیچ‌کس صدایت را نمی‌شنود. یا همین الان کاملاً تسلیم می‌شوی و می‌گویی &quot;هر چیزی که شما بگویید&quot;، یا ثابت می‌کنی که هنوز آن‌قدر احمقی که فکر می‌کنی این سکوت ارزشی دارد. بگو... بگو که دیگر کم آوردی. بگو که می‌خواهی من برایت تصمیم بگیرم.»سمسون لب‌هایش را باز کرد. با صدای خفه نالید: « من... من کم آوردم… »« جمله‌ی طلایی را بگو! » دلیله محکم گفت: « بگو &quot;تسلیمم&quot; تا فشار را قطع کنم. بگو! »سمسون سرش را پایین انداخت، تمام اراده‌اش در آن کلمه ذوب شد. « تسلیمم… »شدت نور ملایم شد، دلیله با رضایت گفت: « حالا احساس بهتری داری؟ »« بله… »</description>
                <category>منوچهر</category>
                <author>منوچهر</author>
                <pubDate>Sat, 18 Apr 2026 17:35:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکارچی</title>
                <link>https://virgool.io/@redparrot/%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%86%DB%8C-mbtxkgwvstf4</link>
                <description>داستانک ۴۰- دیار خارجه- سال ۲۰۳۲من یک گربه وحشی بودم. بازیگوش، شکارچی و سبک سر. از همان‌هایی که اگر کسی بخواهد رامش کند، پنجه را در صورتش می‌کشد و بعد هم با غرور از دیوار می‌پرد پایین. ذاتم همین بود. شاید همین ذات، مرا به تله کشید. او آرام بود. هرگز نگفت روان‌شناسی خبره است. یا شاید چون من هیچ‌وقت نپرسیدم. خونسرد بود. با ماسک‌هایی انسانی، بی‌رحمی‌اش را زیر نقاب می‌پوشید. یا شاید هم زیرش هیچ چیز نبود. خلأ بود، یک اتاق سفید بی‌دوزخ که آدم را می‌ترساند؛ مثل همانجاها که حتی سایه‌ی خودت هم در آن پیدا نیست.روز اول، از حرف زدنش خوشم آمد. شنونده‌ی خوبی بود. فکر می‌کردم داستان‌هایم را می‌فهمد و شاید همین اشتباه اول من بود. با نقدهایش مرا سر ذوق می‌آورد. اما انگار نه احساس داشت، نه قضاوت. همین بی‌احساسی، عجیب مرا آرام می‌کرد؛ یا شاید… خاموش. نمی‌دانم دقیقاً چه شد، اما در روزهای بعد، من کمتر و کمتر مقاومت می‌کردم. نه اینکه بخواهم اطاعت کنم یا نه. اصلاً به اطاعت یا نافرمانی فکر هم نمی‌کردم. مشکل همین بود که فقط انجام می‌دادم. شاید چون چیز بدی هم نمی‌گفت، مثلا « بنویس، ورزش کن، استراحت کن… » اما شاید همین شد که کم‌کم اراده‌ام همانند چراغی که با یک فوت خاموش شود، از فروغ افتاد...گاهی حامی بود. گاهی دلسوز. گاهی ژنرالی مستبد. بی‌وقفه در نقش‌ها و ماسک‌هایش جابه‌جا می‌شد.از بیرون، همه چیز طبیعی بود. دو مرد نشسته‌اند و فقط حرف می‌زنند. اما زیر پوست آن گفت‌وگوها، چیزی جریان داشت. مثل جریان برقی که دیده نمی‌شود، اما اگر دستت بخورد، می‌فهمی چه اشتباهی کردی.بعد یک جایی، در همان هفته‌ی لعنتی، فهمیدم از او می‌ترسم. ترسی بی‌چهره که فقط مقاومت مرا عقب می‌زد. اما مشکل این نبود. مشکل آنجا بود که نترسیدم، از این‌که دیدم می‌ترسم.آرش کیان، هم خانه‌ی جدید، کنترل‌گر نبود. حداقل در ظاهر. می‌توانستم بارها نه بگویم. لبخند میزد ولی در باطن نمی‌پذیرفت. بی‌آنکه همان‌جا مقاومت یا شماتتم کند، در نهایت کار خودش را پیش می‌برد. انگار حرف من یا اراده‌ی من، هر روز بیشتر رنگ می‌باخت. یا شاید هم اصلا از آغاز برای او معنی نداشت. او تنها آمده بود تا آن را به خود من نیز ابلاغ کند.در هفته‌ی دوم، همه چیز داشت همانطور که او می‌خواست پیش می‌رفت. من هم دیگر خوشحال و آرام بودم. تا اینکه دنیا برگ بازی خودش را رو کرد. شاید او هم اشتباه کرده بود. اینکه یادش نبود اگر گربه‌ات را زیادی رام کنی، هرکسی می‌تواند نوازشش کند.اینطوری شد که نسترن مهمان ناخوانده‌ی بازی ما شد. او مرا گربه‌ای رام دید که در چشمانش ذاتی وحشی و درنده هنوز زنده است. نسترن چیزی داشت که نظم خاموش دکتر کیان را چون طوفانی عظیم در لحظه‌ای درنوردید، چیزی که آرش هرگز حریفش نبود، زنانگی قدرتمند و فریبنده. آشوب از اینجا شروع شد… و آشوب واقعی بی‌صداست.به حال خودم در پارک نشسته بودم. نسترن دوباره پیدایش شد. گستاخانه نزدیکم نشست، آنقدر نزدیک که گرمای بدنش مرا از خلسه بیرون کشید. دستش را بی‌مقدمه روی زانویم گذاشت. لمسی داغ و محکم. خواستم عقب بکشم اما او خیره در چشمانم نگریست و انگشتانش را به آرامی فشرد. تکان نخوردم، در برابرش سست می‌شدم. دستش را کشید بالاتر. تنها گفتم: « ولم کن… » نیشخند زد. دستش را از روی رانم سر داد و محکم دور مچم حلقه کرد. « پاشو. با من بیا! » و مرا به دنبال خود کشید‌ به سمت خانه‌اش در آنسوی پارک. خودم را کشیدم. ایستاد، برگشت و لوندانه گفت: « بیا! یا با پای خودت می‌آی، یا می‌کشونمت. انتخاب با خودت هست ولی نتیجه یکی می‌شود. » وقتی آن‌طور رفتار می‌کرد، شل می‌شدم. کشان کشان دنبالش رفتم. دم در مکثی کرد. صورتش را نزدیکِ صورتم آورد، نفسِ گرمش به صورتم خورد. لبش را گزید‌، موذیانه نیشخندی زد و گفت: « امشب… مالِ منی. فهمیدی؟ » سکوت کردم. در را باز کرد و مرا آرام به داخل هل داد. از لای در دکتر کیان را دیدم که پشت پنجره آپارتمانمان ایستاده بود. با لیوانِ چایی در دست. خیره به ما می‌نگریست. شک ندارم انگار داشت لبخند محوی هم می‌زد.دو روز بعد کنارِ فواره‌ی خشکیده ایستاده بودم. نورِ غروب، سایه‌های کشیده‌ی درختان را روی آسفالتِ ترک‌خورده انداخته بود. حرف‌های آرش از ذهنم بیرون نمی‌رفت. « آشفته شدی… نباید ذهنت را درگیرِ چیزهایِ بی‌اهمیت کنی… رویِ داستانِ جدیدت تمرکز کن… »ناگهان، سنگینیِ نگاهی را حس کردم. برگشتم.نسترن چند متر آن‌طرف‌تر، روی نیمکتِ سنگی نشسته، پاهایش را روی هم انداخته و به من خیره شده بود. نگاهم می‌کرد. نگاهش مثل شعله ای سوزنده در من نفوذ می‌کرد. تا استخوان‌هایم می‌رسید. چیزی را در من زنده می‌کرد که در این دوهفته فراموش کرده بودم. زندگی…سعی می‌کنم به یاد بیاورم پیش از این دو هفته زندگی چگونه بود. شاید خالی. مثلا خالی از اینهمه لمس بی‌اجازه. لمس‌هایی برای نشان‌گذاری و تعیین قلمرو. چه وقتی آرش دست یا شانه‌هایم را می‌گرفت و یا چه وقتی‌که نسترن… او بی‌پرواست و هیچ حریمی برایم باقی نگذاشته است.هفته‌ی سوم است که به این خانه آمده‌ام. اما حالا بیشتر در این پارک نشسته‌ام. پارک حایلیست میان خانه‌ی دکتر کیان و خانه‌ی نسترن. شاید اینجا مرز آزادیست برای من. اما همینجا هم نسترن از روی نیمکت سنگی، با آن لبخند شیطنت بارش دوباره مرا فرامی‌خواند. هرچند چشمانش دعوت نمی‌کند که فرمان می‌دهد.عصر روز بعد، در و دیوار خانه داشت مرا می‌جَوید. به جای نوشتن نشسته‌ بودم و از پنجره، خانه‌ی نسترن را می‌پاییدم تا کی که بازگردد. گویی جسمم به بوی وجود او وابسته شده. همانطور که ذهنم به توجه وسواسی آرش زنجیر شده.تا دیدمش. لوند و گستاخ گویی می‌رقصید و می‌آمد. قلبم همگام با گام‌های او به تپش افتاد. نمی‌توانستم بمانم. نیرویی در درونم مرا به سوی او می‌کشید. نفهمیدم چطور از اتاق بیرون رفتم و به سمت در خروجی خیز گرفتم که در پیچ سالن به آرش خوردم. خودم را نشسته کنار دیوار و روی زمین یافتم. آرش پنجه‌اش را محکم روی شانه‌ام قفل کرده بود. کمی خم شده بود و از بالا در چشمانم می‌نگریست. انگار برق داشته باشد. زیر دستش خشک شده بودم. سرد و خشک پرسید: « خوبی…  چه خبر بود؟! با این عجله داشتی کجا می‌رفتی؟! » جوابی نداشتم. انگار دیگر یادم نبود که اصلا می‌خواستم کجا بروم.از آن پس همه چیز تغییر کرد. آرش نسترن را به چای و عصرانه دعوت می‌کرد. با هم خوش و بش می‌کردند. نسترن هم در حضور آرش شبیه انسان رفتار می‌کرد، مثلا بی‌هوا مرا نمی‌گزید. آنجا فهمیدم که رفتار آدمیزاد را هم بلد بوده.آرامش عجیبی داشتیم که تا مهمانی جیسون ادامه یافت. هرچند در ذهن من نویدی از یک طوفان داشت.هر سه با هم رفتیم. نسترن در آن لباس شب قرمز همچون ستاره‌ای سرخ می‌درخشید. یک بند می‌رقصید. و نگاه همه را با خود می‌چرخاند. با خودم می‌گفتم آخر من اینجا و در این شلوغی چکار می‌کنم. آرش نیز همچون همیشه خونسرد، کنار من نشسته بود. نسترن گاه به گاه قهقهه زنان پیش ما می‌نشست. به او می‌نگریستم و ناخودآگاه لبخند میزدم.در تعارف پیشخدمت نوشیدنی برداشتم که آرش دستم را گرفت. لبخند زنان، الکل را به آرامی از من ربود و به نسترن داد. سپس به جایش یک لیوان آب در دستم گذاشت و گفت: « آب بخور… الکل ذهن روشنت را تاریک می‌کند… » اما نفهمیدم چرا فلوت شامپاین را با پنجه‌های به هم فشرده و از بالایش گرفته بود. یا چرا ناگاه چیزی همانند قرص جوشان، لحظه‌ای در آن جوشید.آرش که گویی بی‌حوصلگی مرا می‌پایید، بی‌هوا دستم را گرفت و گفت: « بیا برویم در بالکن کمی هوا بخوریم… » هرچند همان وسوسه‌ی تنفس در هوای خنک صحرا و لحظاتی رهایی از هجوم این‌همه نور و رنگ و صدا، خود به تنهایی کافی بود تا به دنبالش بروم. اما او منتظر پاسخ من نماند و همچون اسیری مرا به دنبال خود کشید.در بالکن فشار نگاه زیر چشمی آرش را نادیده می‌گرفتم و به ستاره‌ها می‌نگریستم. کمی بعد. یک آمبولانس در پایین عمارت پیدا شد. هنوز متوجه داستانی که در جریان بود نشده بودم.دقایقی بعد فقط گریه میکردم. هیچ کنترلی بر اشک‌هایم نداشتم. ستاره‌ی سرخ درخشان من، نسترن زیبا در چند متری‌ام مرده بود و او را برده بودند. هنگامیکه من به سوسو زدن ستاره‌های دوردست خیره شده بودم. کاش کنارش بودم. نمی‌دانستم چه کنم. نمی‌دانستم اصلا چرا گریه می‌کنم. چرا باید برای زنی که یک هفته از آشنایی‌ام با او گذشته بود، بی‌امان گریه کنم. ناگاه دستی شانه و بازویم را گرفت و مرا بر سینه‌اش فشرد. سرم را بلند کردم. از پس پرده‌ی اشک آرش را دیدم. با لبخندی محو، رضایت‌مندانه نگاهم می‌کرد. لبخندی که هرچقدر هم بر صورتش کشیده می‌شد باز آن چشم‌های خالی را نمی‌پوشاند…</description>
                <category>منوچهر</category>
                <author>منوچهر</author>
                <pubDate>Sat, 18 Apr 2026 14:24:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریشه‌های سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/@redparrot/%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-u7ghpmxbootw</link>
                <description>سنبل آبی مهاجم. common water hyacinthداستانک ۳۸- جوپارانا، برزیل- سال ۲۰۶۰«دیدو سانتوس! واقعا نامتان دیدو هست؟!» کارمند برگه را از پیشخوان برداشت و با صدایی رسا داد زد: «هی پدرو!!! بیا ببین ملکه‌ی کارتاژ آمده! می‌خواهد شهرش را در لجنِ فاضلاب بسازد!» سپس، با لبخندِ کجی برگه را پرت کرد سمت دیدو: «برو خانم. آنجا فقط جوپارانا مانده. یا مشت لجنی به جای دریاچه. دیگر نیازی هم نیست که پوستِ گاو را ببُری و دور زمین بپیچی، زمین خودش حاضر و آماده است. فقط شهرِ کارتاژ را آنجا نسازی!!؟» و باز همه بلند خندیدند.دیدو تمام وقت سکوت کرده بود، می‌دانست که او را سخره می‌کردند. اما این برای دیدو عجیب نبود. بلکه عجب آن بود که در چنان جایی کسی داستان نام او را می‌دانست.طنین خنده‌ها در گوشش می‌پیچید که باد با نفیری بلند محکم کوبید به پنجره‌ی ماشین و دیدو را از آن خاطره بیرون کشید. غبارِ سمیِ لجن دریاچه در باد می‌رقصید. و تلألوهای تیز آب از لایِ گرد و غبار به چشمان دیدو چشمک می‌زدند. زمانی جوپارانا یک رگ آبی چهل کیلومتری بود، همچون خیاری روی پوستِ زمین کشیده شده بود. حالا تنها زخمی باز به رنگ سبز و خاکستریست. که لجنِ فاضلابِ لینارس و سمومِ کارخانه‌ها، آخرین قطره‌های زندگی‌اش را مسموم کرده بودند.نگاه دیدو چرخید روی گل‌های سنبل آبی. فرش شناور یاسی رنگی بود که در باد موج میخورد. باتلاق سربه‌سر پوشیده از گل بود. در میانه قایق سبز کوچکی شناور بود. با سه کارگر ماسک و دستکش‌های بلند زرد پوشیده. سنبل‌ها را به درون قایق می‌کشیدند.دیدو به ریشه‌های خیس سیاه و درهم تنیده‌ی سنبل‌ها می‌نگریست. که چقدر شبیه زلف‌های ژولیده‌ی آلدو در آن شب بارانی بود. همان زمان که خیس از باران و افروخته از هیجان داشت از سنبل مهاجم مقاومش می‌گفت. که حتی در آب آلوده‌ی این تالاب نیز رشد می‌کند. نفس نفس میزد. دستان دیدو را محکم گرفته بود، حرف میزد و با شور تکان می‌داد. ساکت شد. با لبخندی شیطنت‌بار دیدو را دنبال خودش کشید در باران، تا آزمایشگاهش در آنسوی حیاط دویدند.در گوشه‌ی آزمایشگاه، آکواریومی بزرگ و کاملا بسته، زیر نور مصنوعی سفید قرار داشت و در آن یک سنبل به گل نشسته با جوانه‌های سبزِ کوچکی که از گره‌های ساقه بیرون زده بودند. مثل عروسی دلفریب بر تختی از آب تیره رنگ می‌درخشید. یک سمت شیشه‌ی آکواریوم زیر سطح آب، خط درشت سفیدی با نوسانی اندک در منطقه‌ی قرمز جا خوش کرده بود. و بالا در کنار سنبل، خطی سیاه چسبیده به کف نمودار می‌خزید. در کنار هر یک اعدادی در نمایش و تغییر بودند و دیدو چیزی از آن‌ها نمی‌فهمید جز آنکه بالایی نمودار آلودگی هوا بود و پایینی آلودگی آب. اما برای خراب نکردن ذوق شوهرش با شور و اشتیاق سر تکان می‌داد.تا آنجا که به او گفت برای خرید دستگاه‌های کارگاه به سرمایه نیاز دارد و اجازه‌ی دیدو را برای برداشتن سرمایه‌گذاری مشترکشان می‌خواهد. دیدو عاشقانه در چشمان خجالت زده‌ی آلدو نگریست. مکثی کرد و گفت: «من به تو اطمینان دارم عزیزم. همین که تو خوشحال باشی برایم کافیست.»آلدو از جا پرید. فریادی کشید، دیدو را از کمر بغل کرد و در هوا چرخاند. قهقهه‌ها و جیغ‌های کوتاه دیدو در محیط می‌پیچید. وقتی به زمین فرود آمد، آلدو هنوز نفس‌نفس می‌زد. دیدو به آغوشش برگشت. او دستانش را از پشت روی شکم دیدو قفل کرد. دیدو نیز دستانش را روی دست گرم او گذاشت. به نرمی در نوسان و رقصی ناپیدا بودند. آلدو سرش را به سر دیدو چسبانده بود. در گوش دیدو آهنگ نفسش، ضربان محکم قلبش با ضرب ریز باران، در هم می‌پیچید. بوی نم باران در آزمایشگاه پیچیده بود و هر دو لبخندان به آکواریوم می‌نگریسند. آلدو زیر گوش دیدو زمزمه کرد «درست مثل سنبل پروس می‌توان از این هم پارچه ساخت. فکر کن مثل همین کت کتان من ولی محکمتر.» به کت قرمز خیسش نگریست. و با لبخند افزود: «ضد آب هم هست.»دیدو سرش را چرخاند و بوسه‌ای نرم از گونه‌ی آلدو ربود. او نیز در پاسخ لب بر لبان دیدو گذاشت. دیدو به خودش برگشت و دید دستانش را بر فرمان می‌فشارد. صدای زوزه‌ی باد چون زهرخندی در گوشش پیچید.کارگرها دیگر از قایق پایین آمده بودند. بر روی سکوی چوبی کوتاه و باریک، که حایل بر کناره‌های لجن‌زار تا خشکی بود، در تردد بودند.دیدو جابجایی سطل‌های سنبل به ماشین را می‌نگریست. هفته‌ی پیش، همان‌جا، درست کنار همان سکوی چوبی خیس و سیاه، مأمور محیط زیست ایستاده بود. خم شده بود و چیزی در دفترچه‌اش می‌نوشت. قلمش را و گاهی سرش را تکان می‌داد. یک عده را آورده بود تا کل سنبل‌ها را معدوم کنند. داشت بلند بلند دستور میداد و با انگشت اشاراتی به باتلاق می‌کرد. دیدو ماسکش را زد و دوان دوان خودش را رساند. مأمور سرش را بالا آورد. بدون اینکه از جایش تکان بخورد، گفت: « خانم سانتوس. باز هم آمدید. »دیدو ملتمسانه فریاد زده بود: « لطفاً صبر کنید. من می‌توانم ثابت کنم. آلودگی هوا از ریزگرد های لجنی است. نه از سنبل آبی. » و بر روی کاغذهای تحقیقات آلدو که همراه برده بود، با انگشت می‌کوبید. اما مأمور گوشش بدهکار نبود. دیدو گفت: « اصلا چطور این همه صنایع آلوده‌کننده‌ی اطراف را نمی‌بینید و فقط همین گل‌ها اینقدر برایتان مهم شده؟! » و به چند دودکش آجری قدیمی، و لوله‌های زنگار گرفته که تا خاک پایین آمده و هنوز می‌چکیدند، اشاره کرد. با دیدن بی‌توجهی مرد، ادامه داد: « شما تا اعلام حکم قطعی پرونده نمی‌توانید اینجا را تخریب کنید! »مأمور به جای گوش دادن به حرف‌های دیدو، او را برانداز می‌کرد. قلمش را بست و گفت: « خانم، شما تنها هستید. حکم دستم است. می‌توانم کار را یک هفته عقب بیندازم... یا همین فردا تمام کنم. » هر کلمه را آهسته و سنگین بیان می‌کرد. « باشد! فرض کنید به شما فرصت هم بدهم. » و به کارگران اشاره کرد که برنامه تعطیل است و برگردند. « یک هفته‌ی دیگر هم فرصت میدهم تا نتیجه‌ی نهایی دادگاه بیاید. هرچند به شما می‌گویم به آن نیز امیدی نبندید. اما من می‌توانم مشکلات شما را راحت‌تر حل کنم. شما به یک حامی نیاز دارید. به مردی که از شما مراقبت کند. » دیدو یخ زده بود. مأمور ادامه داد: « مثلا چرا اجازه نمی‌دهید بیشتر با هم آشنا شویم. من می‌توانم این مشکل را خیلی سریعتر از دادگاه و هر جایی برای شما درست کنم. و دیگر هم سنبل‌های شما امن هستند و هم خودتان یک حامی دارید. »دیدو حتی از پشت ماسک، خنده‌ی زشت او را می‌دید. بوی بد دهانش، از پشت ماسک پارچه‌ای می‌آمد. دیدو می‌توانست آن را از پشت ماسک فیلتر دارش نیز حس کند. بویی ترش و شیرین، مثل میوه‌ای فاسد.همانطور ساکت ماند. مأمور دستش را در جیبش گذاشت. « یا فردای رای دادگاه برمی‌گردم. با یک دستگاه بزرگ‌تر. و اینجا را صاف می‌کنم. حتی یک ریشه هم باقی نمی‌ماند. حتی یک برگ. »گرچه همین امروز صبح بود، اما انگار چندین سال گذشته است. در مسیر دادگاه، کت قرمز آلدو در برش و بر پله‌های مترو ایستاده بود. به آسمان آبی می‌نگریست. مردم با لباس‌های خاکستری چون موجی آرام از کنارش می‌گذشتند. و او تنها به لکه ابر سفید کوچک بالای سرش چشم دوخته بود.نفس عمیقی کشید. به صندلی کنارش نگاه کرد. خالی بود، سرد. تنها کاغذهای حکم دادگاه با مهر &quot;تخریب&quot; بودند و ماسکش که روی آن‌ها جا خوش کرده بود. دلش برای بوییدن دوباره‌ی آلدو تنگ شده بود. حتی این کت هم دیگر بوی تن خودش را گرفته بود. ماسک را از فیلترش گرفت و برداشت، اما نزد. دیگر چه فایده؟پیاده شد. کنار همان اسکله‌ی آشنا ایستاد. بوی لجن، بوی تند فلزی در هوا می‌پیچید. بار اول بود که آن را حس می‌کرد. آنقدر شدید بود که می‌شد مزه‌اش کرد. باد می‌وزید، پر از ریزگرد. سوار قایق شد، و تا میان سنبل‌ها رفت. قایق کوچکش در میان دشت وسیع سنبل‌های یاسی رنگ به سختی دیده می‌شد.روی قایق ایستاد. کت قرمز آلدو هنوز تنش بود و فیلتر ماسک در دستش. اما حس کرد چیزی در درونش در حال فرو ریختن است. سنگین شد و خواب‌آلود. انگار تمام انرژی‌اش تحلیل رفته بود. ماسک از دستش رها شد. باد کمی شدیدتر وزید و قایق کمی تکان خورد. دیدو دستانش را در باد باز کرده بود. قایق تکان محکم‌تری خورد، و دیدو با آغوشی باز در آب افتاد. سنبل‌های یاسی لحظه‌ای کنار رفتند، و دوباره در تلاطم آب تیره به هم پیوستند… </description>
                <category>منوچهر</category>
                <author>منوچهر</author>
                <pubDate>Sat, 18 Apr 2026 10:57:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>