<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رفیق علمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@refighelmi</link>
        <description>ما رو از دانش ترسونده‌اند تا فک کنیم این چیزا فقط مال از ما بهترون ه. یه رفیق لازم داریم که دست‌مون رو بگیره تا با هم نترسیم و پیش بریم واسه یاد گرفتن.
تلگرام:
t.me/refighelmi</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:54:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1592715/avatar/VrMkEN.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رفیق علمی</title>
            <link>https://virgool.io/@refighelmi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرا لوییجی مانجونه، مدیرعاملِ شرکتِ بیمه‌ی خدمات درمانی را کُشت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@refighelmi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%84%D9%88%DB%8C%DB%8C%D8%AC%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%90-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA%D9%90-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%8F%D8%B4%D8%AA-c2xvlxbecglj</link>
                <description>صبحگاهِ چهارم دسامبر ۲۰۲۴، «برایان تامپسون»، مدیرعامل شرکتِ بزرگِ بیمه‌ی خدمات درمانیِ «یونایتد هلث‌کر»[1]، در منهتنِ نیویورک در حالی که در پیاده‌رو قدم می‌زد، هدف شلیک گلوله قرار گرفت و کشته شد. این حمله درست نزدیک هتلی رخ داد که وی برای یک کنفرانس سرمایه‌گذاری به آنجا می‌رفت. پس از چندین روز جستجو توسط نیروی پلیس، جوانی به نامِ «لوییجی مانجونه» به‌عنوان مظنون اصلی در این قتل دستگیر شد.لوییجی مانجونهمشخصات و شرحِ زندگیِ لوییجی مانجونه، توجه افکار عمومی را به خود جلب کرد: لوییجی مانجونه، مردی ۲۷ ساله، اهل مریلند ایالات متحده، فاقد هرگونه سابقه‌ی جنایی، فاقد هر گونه پرونده‌ی درمانی و بدونِ هرگونه مشکل در فرایندِ بیمه‌، دانش‌آموزِ ممتازِ دبیرستان، فارغ‌التحصیل یک دانشگاهِ طراز‌اوّل[2] و مهندس کامپیوتر که قرار بوده میلیون‌ها دلار از مادربزرگش به‌ارث‌ببرد فقط به این شرط که هرگز در دادگاهی متهم به جرایم خشونت‌آمیز نشده باشد!مانجونه پس از دستگیری به نیویورک منتقل شد و از آن زمان تاکنون در حال طی‌کردنِ مراحل قضایی است اما چیزی که این پرونده را از سایر پرونده‌های جنایی و قضایی متفاوت می‌کند، انگیزه‌های فرد متهم (لوییجی مانجونه) و نیز اقبال شگفت‌انگیز عمومِ مردمِ آمریکا نسبت به اوست. این اقبال عمومی در میان طرفدارانِ احزابِ مختلفِ آمریکا (دموکرات‌ها و جمهوری‌خواهان) کم‌وبیش یکسان بود و طیف‌های فکریِ چپ و راست نیز هر دو موافقت داشتند که اقداماتِ نظامِ خدماتِ درمانیِ آمریکا در قبال مردم عادی دستِ کمی از جنایت ندارد و از این رو به کارِ مانجونه همدلانه نگاه می‌‌کردند. زمانی که بن شاپیرو، فعالِ سیاسیِ راست‌گرا، حمایت از لوییجی مانجونه را به «چپ‌گرایانِ افراطی» نسبت داد، بسیاری از مخاطبانِ برنامه‌های خود او به وی اعتراض‌های شدیدی کردند. استقبال عمومی از مانجونه به حدی رسید که برای حمایت مالی از او در فرایندهای قضایی، صندوقِ مالی‌ای تشکیل شد، میلیون‌ها دلار جمع‌آوری گردید و کمیته‌ای حقوقی به‌نامِ «کمیته‌ی چهارم دسامبر» برای دفاع در دادگاه تشکیل شد.علی‌رغمِ وقوع یک قتل، بسیاری از مردم این عمل را اقدامی علیه انواع کارشکنی‌ها و «جنایت‌»هایی می‌دانند که نظام بیمه‌های درمانیِ آمریکا نسبت به بیماران و خانواده‌های ایشان مرتکب می‌شوند.نظام سلامت آمریکا یکی از پیشرفته‌ترین نظام‌های پزشکی جهان از نظر فناوری، دارو و امکانات درمانی است، اما هم‌زمان یکی از بحث‌برانگیزترین نظام‌ها از نظر عدالت اجتماعی و دسترسی عمومی به درمان محسوب می‌شود. این نظام بیش از آن‌که بر «حق درمان» استوار باشد، بر ترکیبی از بازار آزاد، بیمه‌های خصوصی و سازوکارهای سودمحور متکی است. همین ویژگی‌ها باعث شده که دسترسی به خدمات درمانی در آمریکا برای افراد عادیْ بسیار دشوار، پرهزینه و پیچیده باشد.از جمله پرتنش‌ترین مسائل بیمه‌های خدمات درمانی در آمریکا امکان «رد شدن پوشش بیمه» است؛ یعنی وضعیتی که در آن، بیمه ممکن است هزینه‌ی درمان، دارو یا عمل جراحی را نپذیرد یا آن را به تعویق بیندازد. این مسئله در سال‌های اخیر به یکی از محورهای اصلی اعتراض پزشکان و بیماران تبدیل شده است. شرکت‌های بیمه جهت افزایشِ سود و کاهش هزینه‌هایشان، نهایت تلاش خود را می‌کنند تا به روش‌های مختلفْ پرونده‌های درمانی را رد کرده و حق بیمه‌ی مشمولان را نپردازند. مستندِ «بیمار»[3] ساخته‌ی مایکل مور به‌خوبی عمق فاجعه در این حوزه را نشان می‌دهد. به‌عنوان مثال، شرکت‌های خصوصیِ فعال در صنعتِ بیمهْ وکلا و کارشناسانِ حقوقیِ زیادی را به کار می‌گیرند تا آنها نقاطِ ابهام‌برانگیزِ هر چه بیشتری در قراردادهای بیمه بگنجانند، ایراداتِ هرچه‌بیشتری در درخواست‌های پوششِ بیمه‌ای پیدا کنند و بها انواع و اقسامِ روش‌ها خانواده‌ها را از حقِ بیمه‌ی خود محروم سازند.جِیْ ام فاینمَن در کتاب خود این روش‌های دست‌اندرکارانِ صنعتِ بیمه را در سه روشِ کلی خلاصه کرده است: «پرداخت را به‌تاخیربینداز، پوشش بیمه‌ای را رد کن، از کارِ شرکتْ در دادگاه دفاع کن» یا به ‌عبارت خلاصه‌تر: «به‌تاخیربینداز، رد کن، دفاع کن»[4].طبق اعلام مقامات پلیس، روی پوکه‌های خالیِ سه گلوله‌ای که به برایان تامپسون شلیک شده بودند، واژگان خاصی نوشته شده بود که به انتقاد از صنعت بیمه‌ی درمانی اشاره داشت: «رد کن، دفاع کن، برکنار کن». مانجونه گویی به شعار سه‌گانه‌ی حاکم بر صنعت بیمه، یک واژه‌ی سیاسی و انقلابی افزوده است: «تصمیم‌گیرنده‌ها را برکنار کن»! او مردم را دعوت کرده است تا این آنها باشند که با مداخله و قیامِ خود علیه ستمی آشکار و عمومی، فرادستان را برکنار می‌کنند.یافته‌های قضایی و نوشته‌های شخصی لوییجی مانجونه نیز وجود انگیزه‌های عدالت‌خواهانه و اعتراضی در او را تایید می‌کنند. در نوشته‌هایی که در دفترچه یادداشتِ او پیدا شده است، مانجونه احساسات شدیدی برضد شرکت‌های بیمه درمانی بزرگ را ابراز کرده است. او این شرکت‌ها را «انگل» توصیف کرده و نوشته بود که لازم است با این «انگل‌ها» برخورد شود. مانجونه نوشته بود که می‌خواهد تغییری رادیکال ایجاد کند و توجه عموم را به موضوع «طمع و سود» در نظام خدمات درمانی جلب نماید.نوشته‌های او حاکی از این است که هدفِ ویْ یک فرد نبوده است، بلکه با کشتنِ مدیرعاملِ بزرگ‌ترین شرکتِ بیمه‌ی درمانی آمریکا، قصدا داشته است که پیام اعتراض به «بی‌عدالتی و سودجویی» در نظام بیمه‌ی خدمات درمانی را انعکاس دهد. هرچند مانجونه به‌طور رسمی در دادگاه نپذیرفته که قتل را انجام داده اما بر اساس نوشته‌های شخصی‌اش، انگیزه‌ی او سیاسی و نمادین بوده است: اعتراض به صنعت بیمه و نظام سلامت آمریکا، و تلاش برای جلب توجه عمومی به آن، نه انتقام شخصی از مدیرعامل.در پرونده‌ی لوییجی مانجونه، گزارش‌های پلیس و دادگاه نیز نشان می‌دهد که او دقیقاً ساختارها را هدفِ نقد خود قرار داده بود: این تصور که شرکت‌های بیمه و مدیران آن‌ها از بیماری مردم سود می‌برند و در نهایت، سود مالی را بر جان انسان‌ها ترجیح می‌دهند. در نزد افکار عمومی نیز درست همین روایت از ماجرا بود که جدی انگاشته شد و مورد استقبال قرار گرفت. در واقع، قتل برایان تامپسون (مدیرعامل یونایتد هلث‌کر) صرفاً یک حادثه جنایی تلقی نشد، بلکه این واقعه به دلیل جایگاه ستمدیدگی و شرایط اجتماعیِ مردم عادی، نقطه‌ای برای فوران بحث‌های عمیق درباره‌ی اخلاق، اقتصاد و عدالت در نظام سلامت آمریکا شد.لوییجی مانجونه پس از گذشت بیش از یک سال، هم‌چنان در دادگاهْ گناهکار شناخته نشده است. روندِ قضاییِ رسیدگی به این پرونده‌ تاکنون ادامه دارد. در ابتدا، اتهامِ «قتل در راستای تروریسم» در این پرونده مطرح شده بود، ولی قاضی آن اتهامات را رد کرد زیرا شواهد کافی برای اثبات «وحشت‌پراکنی، ارعاب یا هدف‌گیری جمعیت شهروندی» ارائه نشده بود. اکنون مانجونه در شبکه‌های اجتماعی تا حد قهرمان یا سمبلِ اعتراض ارتقاء یافته است.آنچه در ادامه می‌خوانید برشی از کتابِ «برکنارسازی: لوییجی مانجونه و حقِ سلامت» است؛ کتابی که سازمان‌دهندگانِ صندوقِ حمایت از لوییجی مانجونه آن را نوشته‌اند تا اقدامِ لوییجی مانجونه به یک ماجرای جناییِ هیجان‌انگیزِ بابِ طبعِ رسانه‌ها تبدیل نشود، بلکه مسأله‌ی مشارکتِ مردمی در فرایند مبارزه علیه ستمِ نظامِ خدماتِ درمانی و نیز لزومِ اقدامِ مستقیم برای تحقق عدالتِ اجتماعی برجسته گردیده و محوریت یابد.[1] ) United Healthcare[2] ) Ivy League[3] ) Sicko[4] ) Delay, Deny, Defend</description>
                <category>رفیق علمی</category>
                <author>رفیق علمی</author>
                <pubDate>Fri, 06 Feb 2026 16:06:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کدام وطن‌ات را دوست داری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@refighelmi/%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D9%88%D8%B7%D9%86-%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-bkztglxa9vfm</link>
                <description>وقتی می‌گوییم وطن‌مان را دوست داریم، دقیقاً چه چیز را دوست داریم؟ علاقه به وطن و میهن، علاقه‌ای است رایج در بین مردم یک سرزمین. اما این علاقه دقیقاً چه معنایی دارد و محتوایش چیست؟ آیا وطن، یک خط فرضی و بی‌اهمیت است که به دورِ یک تکه از خاکِ کره‌ی زمین کشیده شده است؟ خطی است که هر موقع لازم بود می‌توان آن را جابه‌جا کرد؟ یا نه، وطن مقدس است و باید هر طوری که هست، از وجب‌به‌وجبِ آن دفاع کرد و هر کس این کار را نکند، خائن و وطن‌‌فروش است؟ در این صورت، دقیقاً به چه چیز خیانت شده است؟احساس‌های مختلفی مانند غم، دلتنگی، خشم، محبت و شور که ما نسبت به وطن‌مان تجربه می‌کنیم، آیا توهماتی هستند ساخته‌ی ذهن ما؟ این احساسات هیچ اعتباری ندارند؟ اگر چنین است، چرا مردمان مختلف، با همین گونه احساسات به حرکت درمی‌آیند، دست به عمل‌ می‌زنند و حتی هزینه‌های سنگینی مثل کشته‌شدن را به جان می‌خرند؟ آیا علاقه به وطن، فقط یک بازی روان‌شناسانه است که قدرتمندان و ثروتمندان راه می‌اندازند تا از نیروی مردم به نفعِ خودشان سوءاستفاده کنند؟آیا دوست داشتنِ وطن، هیچ اعتبارِ عقلانی‌ای ندارد و بهتر است به کلی کنار گذاشته شود؟ یا آنکه می‌توان وطن خود را به شیوه‌ای عقلانی دوست داشت؟ و اگر چنین است، چگونه می‌توانیم وطن‌مان را به شیوه‌ای درست و انسانی، دوست داشته باشیم؟کتابِ «برای عشق به میهن»، می‌خواهد به همین سؤالات بپردازد و پاسخی برای این قضیه پیدا کند که چگونه می‌توانیم وطن‌مان را به شکلی سالم و عقل‌پسند دوست داشته باشیم. در این کتاب، شیوه‌ها و مدل‌های مختلفِ دوست‌داشتنِ وطن مطرح می‌شود؛ از شیوه‌ی یونانی‌ها و رومی‌های باستان گرفته تا شیوه‌ی وطن‌دوستی در آلمان و آمریکای امروز. هر شیوه و مدل هم مورد بررسی قرار می‌گیرد و ضعف‌ها و قوت‌های آن بیان می‌شود. نظریه‌های متفکرانی که در زمینه‌ی وطن‌دوستی، ایده‌پردازی کرده‌اند مسیر اصلی کتاب را تشکیل می‌دهد.در کتابِ «برای عشق به میهن»، دو رویکرد کلی در زمینه ی علاقه به وطن وجود دارد. طبق اصطلاحِ مورداستفاده‌ی نویسنده یا مترجم، رویکرد اول «وطن‌پرستی» (Patriotism) نام دارد. در این رویکرد، فرد به وطن خود عشق می‌ورزد؛ یعنی به زندگیِ آزادانه‌ی مردمانِ سرزمین‌اش؛ به دیار و مردمی که به او زبان، تعلیم‌وتربیت، خاطراتِ زیبا، حقوق انسانی و سیاسی و بسی مواهبِ دیگر عطا کرده است؛ به زیستنِ مردم‌اش در فضایی پُر از مهر و شَفَقَت و به دور از سرکوب و تبعیض؛ به تلاشِ ارزشمند هم‌وطنانش برای دفاع از کرامتِ انسانی‌شان و ایستادگی‌شان در برابر فساد و زورگویی. به بیانی خلاصه، فرد به وطن‌اش به عنوان یک «جمهوری» عشق می‌ورزد؛ جمهوری‌ای که آزادی و برابری مشخصاتِ اصلیِ آن هستند.در رویکرد دوم که نویسنده یا مترجم، آن را «ملی‌گرایی» (Nationalism) می‌نامد، فردِ ملی‌گرا وطن‌اش را دوست دارد؛ یعنی خلوص نژادیِ وطنش را، همگون و یکدست‌بودنِ فرهنگی یا مذهبیِ وطنش را، زبان مشترکش را. این نوع علاقه به میهن، همراه است با فخرفروشی و خاص‌انگاریِ کشور خود؛ همراه است با بیگانه‌سازی از دیگر مردمان و همراه است با بدبینی و عصبانیت نسبت به تغییر، چندگانگی و تنوع‌های درون کشور. در این نوع علاقه به میهن، خبری از آزادی، حقوق سیاسی، مبارزه با تبعیض و نابرابری و اموری از این دست نیست. در ملی‌گرایی، آنچه موردعلاقه است، «ملت» است، نه جمهوری.ایران ما، در دوره‌های مختلف تاریخی، از گذشته‌های بسیار دور گرفته تا دوران مشروطه، به شکل‌های مختلف در تلاش بوده است که یک کشور یا وطن باشد. کشور یا وطن شدنِ ما در هر دوره‌ای، بر پایه‌ها و ستون‌های خاصی بنا شده است. اکنون، ایران دوباره در حال اندیشیدن به خود است؛ به اینکه می‌خواهد وطن بودن‌اش را بر چه ستون‌هایی استوار کند. کتابِ «برای عشق به میهن»، تمرین بسیار خوبی است برای کسانی که اهمیت و حساس بودنِ این مسأله را متوجه اند:«همان‌گونه که تاریخ غالباً نشان داده، وقتی مردمی با بحرانی اخلاقی و سیاسی مواجه می‌شوند، این احتمال وجود دارد که یکی از این دو استیلای فکری پیدا کنند: زبانِ وطن‌پرستی یا زبانِ ملی‌گرایی. چنین به نظر می‌رسد که آن زبان‌ها، دارای نیرویی وحدت‌بخش و بسیج‌کننده اند.»پرداختن به این مسأله بسیار مهم است، زیرا وطن‌پرستی و ملی‌گرایی هر یک به دنبال خود آینده و زندگی‌ای متفاوت را به همراه خواهند آورد:«ما باید بتوانیم در استدلال‌های علنی و عمومیِ خود بگوییم کدام یک از مطالباتی که کشورمان از ما دارد، باید رد گردد و کدام یک باید پذیرفته شود. علاقه‌ی ملی‌گرایانه به میهن، باعث می‌شود که کشور به طرز خفقان‌آوری یکدست، بی‌رنگ، خمود و سرکوبگر شود و شهروندان را به متعصبانی کوته‌فکر، ناشکیبا و کسل‌کننده تبدیل می‌کند.»بسیاری از متفکران و اهالی فرهنگ و هم‌چنین بسیاری از فعالان اجتماعی و سیاسی، وقتی می‌خواهند انسانی و اخلاقی عمل کنند، احساس می‌کنند که دیگر نمی‌توان از چیزی به نام وطن‌پرستی صحبت کرد، زیرا سخن گفتن از وطن همان و افتادن در دامِ خودشیفتگیِ گروهی و تعصب‌ورزی و منفعت‌طلبیِ دسته‌جمعی همان. اما در پیِ این وضعیت، این متفکران و فعالان، به‌تدریج از مردم عادی و از زبانِ مؤثر برای ارتباط با آنها دور و دورتر می‌شوند؛ مردمی که علاقه به وطن، بخشی از تجربه‌ی زیسته‌ی آنهاست.با فاصله‌گرفتنِ اندیشمندان و فعالان از مردم، علاقه به میهن همچون زمینی که در آن بسی چیزهای نیک و بد می‌توان کِشت، باقی می‌ماند. بلافاصله نیروهای سرکوبگر، رژیم‌های فاسد، نظام‌های طبقاتی و عدالت‌ستیز و بسیاری دیگر از قدرت‌های موجود به این زمین هجوم آورده و در آن، به کشتِ آنچه می‌خواهند می‌پردازند؛ چنان‌که در طول تاریخ نیز چنین کرده‌اند. آنها، نسخه‌ای ملی‌گرایانه از عشق به میهن را خلق کرده و نهایت بهره را از تبلیغ و گسترشِ آن می‌برند:«ضرورتِ مواجهه‌ی جدی با ملی‌گرایی، هم به لحاظ فکری و هم به لحاظ سیاسی، امری بسیار ضروری است. تأثیر سخنانِ ملی‌گرایانه بر روی فقرا، بیکاران، روشنفکران سرخورده و طبقه‌ی متوسطِ روبه‌اُفول بسیار زیاد و قدرتمند بوده است و هم‌چنان نیز هست. کسانی که به لحاظ اجتماعی تحقیر و خفیف شده‌اند، عضویت در یک ملت برایشان بسیار باشکوه جلوه می‌کند و در آنها حس تازه‌ای از غرور و کرامت ایجاد می‌نماید: من بی‌چیزم، اما دست‌کم یک آمریکایی (یا ایرانی یا آلمانی) ام.» [در نتیجه، نیروهای اجتماعی مهم و ستمدیده‌ای که می‌توانستند فعالانه دل به آرمان و اهداف تحول‌خواهانه بسپارند، غالباً وارد اردوگاه نیروهای سرکوبگر می‌شوند.]اما نویسنده‌ی کتابِ «برای عشق به میهن» می‌خواهد نشان دهد که نوعی از وطن‌پرستی وجود دارد که می‌تواند اخلاقی، انسانی و البته از لحاظ سیاسی قدرتمند و مؤثر باشد:«بر این باورم که وطن‌پرستی، فاقدِ زبانی از آنِ خودش است. در نگاه اول، به نظر نمی‌رسد که وطن‌پرستی نتواند صدای خودش را در میان هیاهوی پرسروصدای ملی‌گرایی به گوش برساند و به همان‌ اندازه هم قدرتمند و رسا باشد. گفتنِ مُتقاعدکننده‌ی این مطلب که میهن یعنی جمهوری و آزادی مشترک؛ گفتن این مطلب که عشق به جمهوری و آزادیِ مشترک، توهم و شیدایی نیست و یک میلِ حریصانه به تملّک و تصاحب هم نیست، بلکه عین مهرورزی و بخشندگی است؛ گفتنِ این‌ها دشوار به نظر می‌رسد؛ در حدی دشوار که می‌تواند آدم را همان اولِ کار، از گفتن‌شان منصرف کند. [شخصاً راهِ رسیدن به آن را به طور دقیق نمی‌دانم] اما می‌دانم وطن‌پرستی‌ای هست که سزاوارِ بازیافتن و بازپس‌گرفتن است؛ وطن‌پرستی‌ای که از مهرورزی و جمهوری سخن می‌گوید.»</description>
                <category>رفیق علمی</category>
                <author>رفیق علمی</author>
                <pubDate>Sun, 23 Feb 2025 10:51:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دردنامه‌ای درباره‌ی ترجمه‌ی افتضاحِ کتابِ «موبی‌ دیک»</title>
                <link>https://virgool.io/@refighelmi/%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%B6%D8%A7%D8%AD%D9%90-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D9%85%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%A9-o3e1hcugrujx</link>
                <description>وفادار ماندن به علم و علم‌آموزی، در این کشور عزیز اما ستم‌دیده‌ی ایران ما، اصلاً کار آسانی نیست. وقتی کار به کتاب خواندن می‌رسد، بُعدِ اقتصادی قضیه هم پررنگ است: قیمت کتاب نجومی شده است و باید از غذای روزانه‌ات کم کنی تا بتوانی پول خرید یک کتاب را کنار بگذاری. آن کسی که در این روزگار، از سرِ درد و دغدغه کتاب می‌خواند، به قولِ معروفْ «بقیه السیف» است؛ یعنی جان‌به‌در برده از جنگ.تصور کنید که چنین شهروندی را با یک ترجمه‌ی غیرمسئولانه و آشغال ناامید کنی. من کاری از این پلیدتر در جهان نمی‌شناسم. کاری به خطاهای ترجمه ندارم که آنها امری اتفاقی و گریزناپذیر اند. مسأله بر سر نبود شرف و شعور است.آه از آن وقتی که اثر نیز خود یک شاهکار باشد؛ مانند «موبی ‌دیک» از هرمان ملویل. ملویل، یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان تاریخِ آمریکاست و موبی‌دیک یکی از شاهکارهای ادبیاتِ انگلیسی. اگر قرار بود برای آمریکایی‌ها، کتاب مقدسی غیر از آنچه هست انتخاب شود، احتمالاً موبی‌دیک یکی از اصلی‌ترین کاندیداها بود. این کتاب در زبان انگلیسی و بخصوص ادبیات آمریکا، جایگاهی در حد بینوایان در زبان فرانسه را دارد. شاید این سطر بتواند طعمِ شگفت‌انگیزِ کتاب را به کسی که آن را نخوانده و نمی‌شناسد، بچشاند:وقتی پای چیزهای دوردست در میان باشد، سراسرِ وجودم به خارخار می‌اُفتد. من کشته‌مُرده‌ی سفرکردن در دریاهای ممنوع ام و پیاده‌شدن در ساحل‌های وحشی.در متن زیر، من می‌خواهم نشان دهم که ترجمه‌ی حاضر و پرفروشِ این اثر، یعنی ترجمه‌ی صالح حسینی، چاپ (اول) 1394، چه جنایتِ بزرگی است. می‌دانم که متن موبی دیک اصلاً متن آسانی نیست و می‌دانم که مترجم، زحمت فراوانی کشیده است که چنین کتابی را به فارسی برگرداند. اما گاوِ نُه مَن شیرده هم زحمت زیادی کشیده است که آن همه شیر بدهد. تسلط بالای مترجم بر زبان انگلیسی و لغاتِ نادرِ موبی دیک، کاملاً مشهود است. اما دردناک آنجاست که به نظر من، این نوع ترجمه یا در واقع اراجیف‌بافی، ناشی از کم‌سوادی یا خطای مترجم در حوزه‌ی زبان انگلیسی نیست. به همین خاطر، فهم خطاهای آن هم نیاز به سواد انگلیسیِ بالایی ندارد. اندکی عقل و اخلاق برای درک قضیه کافی است. در ادامه، شواهدی از جنایات ترجمه‌ای را برخواهم شمرد؛ شواهدی که به نظر خودم، در ابتدا مشمولِ حکمِ سفاهت و محجوریت می‌شوند و در نهایت با دیدن مجموع شواهد، راهی جز این باقی نمی‌ماند که بگوییم این متن بی‌شک مورد آزار و تجاوز واقع شده است:1- نام فصل اول در انگلیسی، این است: «Loomings». چنان که مترجم خود نیز گفته است، این کلمه را خود هرمان ملویل ابداع کرده است و معنای آن این است: «Foreshadowing of future occurances». این عبارت، چنان که آشکار است، معنایش عبارت است از پیش‌بینی حوادث آینده. مترجم آن را ترجمه کرده است به «آینه‌داری». عقل من قد نمی‌دهد که چگونه ممکن است واژه‌ی «آینه‌داری»، آن مفهوم را بازنمایی کند و برساند.2- جمله‌های آغازین کتاب، که احتمالاً یکی از شاهکارهای ادبیات جهان در شروع کردنِ یک کتاب است، این چنین ترجمه شده‌اند:صدایم کن اسماعیل! چند سال پیش- تعداد دقیق آن بماند- که پولی در بساط نداشتم و در خشکی هم چیزی نه، که نظرم را جلب کند، با خود گفتم که [about a little] به کشتی می‌نشینم و بخشِ آبیِ دنیا را سیاحت می‌کنم. من به این شیوه، سودا را برطرف می‌سازم و گردشِ خونم را تنظیم می‌کنم. تا ببینم کامم ناخوش شده است؛ تا خزانِ نمناک و بارانی بر جانم حاکم می‌شود؛ تا ببینم بی‌اختیار در برابر کفن‌فروشی‌ها می‌ایستم و هر جا تابوتی می‌بینم دنبالش می‌افتم؛ و خاصه تا خیالات بر من مستولی می‌شود و اگر اصل اخلاقیِ محکمی نباشد چه بسا جلو مردم را بگیرم و بزنم کلاه از سرشان بیندازم-آنوقت است که باید دیگر بدون فوت وقت به دریا درآیم. نعم‌البدل من برای پیشتاب و گلوله همین است. کاتو فلسفه راست می‌کند و خود را روی شمشیر می‌اندازد، من اما لب از لب باز نمی‌کنم و پای به کشتی می‌گذارم.از همین سطرها، آثار بیماریِ مترجم کم‌کم در حال آشکار شدن اند؛ بیماریِ «من خیلی واژه بلدم که شما بلد نیستید»: «نعم‌البدل»، «پیشتاب»، «فلسفه راست می‌کند».جمله‌ی انگلیسی این است:This is my substitute for pistol and ball.پیشتاب که ترجمه‌ی کلمه‌ی «Pistol» است، دقیقاً یعنی چه؟ در کدام عصر و دوره این کلمه رواج داشته است؟ «نعم‌البدل» چه طور؟ و به فرض هم که زمانی رواج داشته است: صالح حسینی سال 1394، کتابِ موبی‌دیک را چاپ کرده است. به فرض که خود استادِ مترجم، در حال و هوایی قدیمی بوده و در محل ایشان به تفنگ یا اسلحه یا کُلت می‌گفته‌اند «پیشتاب». آخرْ ویراستاری، نسخه‌پردازی، مدیر نشری نبوده است که به ایشان تذکر دهد که استاد، از غار اصحاب کهف بیا بیرون و چرا اصراری داری که با سکه‌های منسوخ‌شده معامله کنی؟گذشته از این کلمات فاقد کاربرد، جمله‌ی اول کتاب، خود در معرضِ کج‌خوانده شدن است. به دلیل علامت نگارشیِ تعجب یعنی علامت «!»، ممکن است واژه‌ی «اسماعیل» به صورت مُنادا خوانده شود؛ انگار که داریم اسماعیل‌نامی را صدا می‌زنیم و می‌گوییم: «هی اسماعیل، من رو صدا بزن.» در حالی که جمله‌ی انگلیسی بسیار ساده است: «Call me Ishmael.» که معنی‌ای در این حال و هوا دارد: «من را اسماعیل صدا بزن/بزنید».انواع دیگری از خطاها مثل ترجمه نشدنِ عبارتِ توی گیومه یا همان عبارت «فلسفه راست کردن» را رها می‌کنم و پیگیریِ آن‌ها را به خود مخاطب می‌سپارم.3- نمونه‌ی دیگری از مرضِ نام‌برده شده در بالا را در این قسمت ببینید: فصل نهم: «موعظه». مترجم این چنین نوشته است:دنده‌های وال و خوف از وال،خیمه‌ی اندوه و ملال بر سرم گسترد،اما امواجِ خورتابِ خدا از کنارم گذشتند،و مرا که به کام عدم می‌رفتم برگرفتند.اگر کسی معنیِ خورتاب را در نگاه اول می‌فهمد و این کلمه بین اهالیِ کتاب و ترجمه رایج است یا زمانی رایج بوده است و من از آن بی‌اطلاعم، سراپا شنوای نقد و آماده‌ی پس‌گرفتنِ حرف خودم هستم.اصلِ عبارت این بوده است: «While all God&#x27;s sun-lit waves rolled by». خورتاب، ترجمه‌ی کلمه‌ی «sun-lit» است که از دو کلمه‌ی خورشید و شکلِ سوم (یا past participle)ـِ فعلِ «light» تشکیل شده است و مقصود از آن، امواجی است که نور یا خورشید به آنها تابیده شده و از نور روشن اند. حالا کدامین خاقانیِ دورانِ ما قرار است این کلمه‌ی خورتاب را بفهمد، خدا می‌داند.مثالی دیگر: در صفحه‌ی 168 کتاب، کلمه‌ی «Landlessness» را مترجم، «بی‌درکجایی» ترجمه کرده است؛ کلمه‌ای که به سادگی می‌شد آن را «بی‌سرزمینی»، «آوارگی» یا هر لغتِ رسای دیگری ترجمه کرد. من هر آنچه از تعاملی بودن و اجتماعی بودنِ زبان آموخته‌ام را در ذهن خود معلق می‌کنم و فرض را بر این می‌گذارم که دقیق‌ترین معادل جهان خلقت برای آن واژه‌ی انگلیسی، همین واژه‌ باشد که ما بی‌سوادها آن را بلد نیستیم. واژه‌ای که کسی آن را نمی‌فهمد چرا باید استفاده شود؟مثالی دیگر:«That before living agent, now became the living instrument.»ترجمه‌ی آقای صالح حسینی: «اکنون دیگر این قوه‌ی دماغی آزاد و مختار وسیلهء زنده می‌شود.» باز هم به تاکید می‌گویم که برای ارزیابیِ این ترجمه، به هیچ وجه به سراغِ سواد انگلیسیِ خود نروید. سؤال من آن است که آیا اصلا کسی این جمله‌ی فارسی را می‌فهمد؟ آنچه این ترجمه کم دارد، دقت در معنای کلمات انگلیسی نیست، بلکه یادآوری این نکته است که تمام آن دقت‌های کلامی و سواد انگلیسی، برای آن اند که فهم صورت پذیرد. بگذارید برای فهماندنِ همین مطلبِ بدیهی به آقای صالح حسینی و تمامی دست‌اندرکاران بی‌مسئولیت نشرِ نیلوفر، سطری از خود ملویل را به کار گیریم که از قضا، مترجمْ آن را هم مخدوش کرده است؛ جایی که ملویل می‌گوید:Now in his heart, Ahab had some glimpse of this, namely: all my means are sane, my motive and my object mad.«اکنون ناخدا آهاب، بارقه‌ای از همین گونه را در دل داشت: تمامِ وسیله‌هایم عقلانی اند، اما انگیزه و هدفم جنون‌آمیز است.» (فصل چهل و یکم)این سطور را آقای صالح حسینی این گونه ترجمه کرده‌اند: «القصه، آخاب بارقه‌ای از این را در دل داشت: سرچشمه‌ کردارم با عقل قرین است و پایان کردارم با جنون.»4- و سرانجام، مشکل اساسیِ این متن. لطفاً این قطعه از متن (فصل بیست و سوم) که حدود یک صفحه است را با ترجمه‌ی صالح حسینی بخوانید:چند فصل قبل از بولینگتون‌نام بلندقد تازه از کشتی پیاده‌شده‌ای گفتم که درنیوبدفورد در مسافرخانه دیده بودمش.در آن شب زمهریر زمستانی که پی‌کواد سینه‌ی کین‌خواه خود را در امواج سرد اهرمن‌خو فرو می‌کرد، که را دیدم کنار سکان ایستاده است؟ بولینگتون! با همدلی توأم با خوف و خشیه به این آدم نگاه کردم که چله‌ی زمستان بعد از سفر چهارساله‌ی پرخطری تازه از کشتی پیاده بشود و، سر به بالین راحت ننهاده، از نو به سفرِ توفان‌زای دیگری برود. گویی در خشکی روی زغال تفتیده راه می‌رفت. هرچه شگفتی بر می‌انگیزد در بیان نمی‌گنجد. یادهای ژرف هم به گورنبشته تن نمی‌دهند و این فصل، مختصر گور بی‌سنگ بولینگتون است. منتها خوب است بگویم که با وجود اختصار هم به کار او آمده و هم به کار این کشتی مشوش که با درماندگی از کنار ساحل رو به باد پیش می‌رفت. اگر با بندر بود که از دستگیری کوتاهی نمی‌کرد. بندر دلسوز است. بندر مکان امن و آسایش و سنگ اجاق و خوراک و پتوی گرم و دوستان است، یعنی هر چیزی که نسبت به ضعف بشری ما مهربان است. منتها در این توفان، بندر و خشکی مایه‌ی خطر شدید کشتی می‌شود و کشتی باید از مهمان‌نوازی بگریزد. چون کوچکترین تماس با ساحل، ولو در حد تماس مختصر ستون کشتی همان و سراپا لرزه بر اندام کشتی افتادن همان. کشتی جمله بادبان‌هایش را بر می افرازد تا به دریای بیکران برسد. و در این کار با همان بادهایی می جنگد که مشتاق برگرداندنش به بوم‌وبرند و از نو باز بی‌درکجایی دریای تازیانه‌زن را می‌جوید؛ به خاطر پناه مذبوحانه می‌شتابد به دامن خطر، به دامن یگانه دوستش که دشمن غدار اوست.خوب بولینگتون، حالا دانستی؟ آیا نه چنین است که گویی رشحاتی از آن حقیقت یکسره تحمل‌ناپذیر را می‌بینی و پی می‌بری که اندیشیدن ژرف و جدی جز کوشش بی‌پروای جان برای حفظ استقلال بیکرانِ دریایش نیست و بادهای هرزه‌گرد زمان و زمین تبانی کرده‌اند که بر ساحل خیانت‌پیشه‌ی کاسه‌گردان بیفکنندش؟اما چون جز بی‌درکجایی منزلگه والاترین حقیقت نیست، و بیکرانه و لایتناهی است همچون خدا -پس، به جای بی‌جاه‌ و جلال افکنده شدن به خشکی، اگرچند منزل امن و عیش هم باشد، همان به که آدمی در آن لایتناهی صیحه‌زن فنا شود! چون الحذر، آنوقت که می خواهد کرم‌وار به خشکی بخزد! ای خوف و خشیه‌ی دریای شکوهمند، آیا چنین عذابی یکسره بر عبث است؟ ای بولینگتون، دل قوی دار! اَیا نیمه‌خدا دندان برهم بفشار و پایداری کن! از افشانه‌ی فناء فی البحر تو بر می جهد یکراست مقام کبریایی‌ات!بشخصه، من به سختی بیش از سی درصد متن را می‌فهمم. حتی اگر کسی بگوید از روی آن بخوان، مطمئن نیستم که بتوانم به نحوی جملات را بخوانم که سر و تهِ آنها معلوم باشد. از حیث قابل‌فهم بودن و روان بودن، این متن از نظرِ من یک فاجعه است.اولین مسأله‌ی ترجمه‌ی این قسمت، آن است که جملاتْ نهاد یا فاعل ندارند. به این جمله‌ دقت کنید: «منتها خوب است بگویم که با وجود اختصار هم به کار او آمده و هم به کار این کشتی مشوش که با درماندگی از کنار ساحل رو به باد پیش می‌رفت.» نهادِ فعلِ «هم به کار او آمده» چیست؟ چه چیز یا چه کس یا چه امری به کارِ او آمده؟دومین مسأله‌ی متن، مشخص نبودنِ مرجعِ ضمیرهاست. هر کس در زندگی‌اش یک خط ترجمه کرده باشد یا یک امتحان معمولیِ زبان داده باشد، می‌داند که یکی از مهم‌ترین کارها در فهم متن، این است که مرجعِ یک ضمیر را تشخیص دهیم و متن را به گونه‌ای ترجمه کنیم که مشخص باشد فلان ضمیر، به چه کلمه‌ای ارجاع دارد. به این قسمت از متن دقت کنید: «منتها در این توفان، بندر و خشکی مایه‌ی خطر شدید کشتی می‌شود...». ضمیرِ اشاره‌ی «این»، به «توفان» اشاره دارد. اما کدام توفان؟ مگر در این حوالی، حرفی از توفان زده شده بود که حالا این قدر بدیهی به آن، ارجاع می‌دهیم؟ از توفانِ ابتدای پاراگراف، یازده خط گذشته است! یک مثال دیگر: « و در این کار با همان بادهایی می جنگد که مشتاق برگرداندنش به بوم‌وبرند». کدام بادها؟ شما در کجای سطور پیشین (به صورت آشکار یا ضمنی)، به بادهایی اشاره کرده‌اید که مشتاق برگرداندنِ کشتی به بوم‌وبر اند که حالا با این اعتماد به نفس، به آن ارجاع می‌دهید؟ اگر کسی در سطرهای پیشین، چنین بادی را کشف کرده است، ما را هم مطلع سازد.سومین مسأله‌ی متن، گم‌شدنِ سر و تهِ کلام در استعاره‌های متعدد است. به عنوان مثال به این قسمت دقت کنید: «در آن شب زمهریرِ زمستانی که پی‌کواد سینه‌ی کین‌خواه خود را در امواج سرد اهرمن‌خو فرو می‌کرد...». این ایماژ یا تصویر دقیقا چیست؟ سینه‌ی خود را در چیزی فروکردن؟ کتاب پر است از تصاویر ناقص و شکل‌نگرفته.[1]موشکافی سایر روندهای تخریبِ متن، از توان و حوصله‌ی این نوشتار خارج است. کتاب را در کتابفروشی‌ها ورق بزنید (مبادا بخرید!) تا خود ببینید که این گونه شواهدی که برشمردم، یکی و دو تا نیستند و تمام کتاب را پر کرده‌اند. برای خودم و آقای صالح حسینی، آرزوی زندگی‌ای را دارم که در آن، وفاداری به معنا و به انسان، به ترکیب و عجین‌شدگی‌ای نیک‌تر و زیباتر برسند.در انتها، برای نشان‌دادنِ بلایی که بر سر چنین متنِ درخشانی آمده است، تنها چیزی که به ذهنم می‌رسد آن است که همین بخش از کتاب را به شکل روان ترجمه کنم. ترجمه را در ادامه می‌توانید بخوانید. لازم است تأکید کنم هدفِ ترجمه‌ی زیر، این نیست که از هر جهت، با ترجمه‌ی آقای صالح حسینی رقابت نماید. نه سواد انگلیسیِ من در قد و قامتِ استادی مانندِ صالح حسینی است و نه این ترجمه،‌ شکلی نهایی و صیقل‌خورده دارد. در ترجمه‌ی زیر، حتی در بسیاری موارد، از ترجمه‌ی خود صالح حسینی استفاده کرده‌ام. تنها هدفم از ترجمه‌ی زیر، این است که از نظرِ روان بودن و رساننده بودنِ معنا آن را با ترجمه‌ی آقای حسینی مقایسه کنید و شاید در دریغ خوردن بر زیباییِ از‌کف‌رفته با من شریک شوید:چند فصل قبل، از شخصی به نام بولینگتون حرف زده شد؛ ملوان بلندقدی که به تازگی از سفر دریا بازگشته و قدم بر زمینِ خشک گذاشته بود؛ همان کسی که او را در نیو بِدفورد در مسافرخانه دیدم.[حالا] وقتی که کشتیِ ما، پی‌کواد، در شبِ زمستانیِ لَرزآور، با سینه‌ی انتقام‌جوی خویش به سوی امواجِ سردِ اهرمن‌خو حمله می‌کرد، شگفت‌زده شدم از آن‌که کنار سکان کشتی، بلینگتون را دیدم! با حیرت و همدردی، و با ترس، به آن مرد نگاه کردم که همین چندی پیش، وسط زمستان از یک سفر چهارساله‌ی پرخطر به خشکی بازگشته بود، و حال با بی‌قراری بسیار، باز هم توانسته بود سفر توفانی دیگری را آغاز کند. گویی زمینْ پاهایش را می‌سوزاند.شگفت‌انگیزترین‌ چیزها را هرگز نمی‌توان به زبان آورد. خاطرات عمیق، تسلیمِ کلماتِ روی سنگ قبر نمی‌شوند. این فصل کوتاه [از کتاب]، قبرِ بدونِ سنگِ بولینگتون است. به همین خاطر، فقط بگویم که سرگذشتِ او همچون سرگذشتِ کشتیِ توفان‌زده‌ای است که با درماندگی به موازات خشکی حرکت می‌کند در حالی که باید با بادِ هُل‌دهنده به سوی ساحل مقابله کند.[کشتیِ وجودِ بلینگتون] اگر در بندر بود، بندر با خشنودی او را یاری می‌کرد. بندر دلسوز است. بندرْ امنیت، آسایش، زندگی خانوادگی، شام، پتوی گرم، حضور دوستان و همه‌ی چیزهایی که با میراییِ ما انسان‌ها مهربان اند را در خود دارد. اما مُهلک‌ترین خطرها برای کشتیْ همان بادِ هُل‌دهنده به سوی ساحل، همان بندر، همان خشکی است. کشتی باید از همه‌ی میهمان‌نوازی‌ها[ی خشکی] بگریزد. کوچک‌ترین تماس کشتی با خشکی، حتی تماسِ مختصرِ تیرکِ انتهای آن با زمین، او را متزلزل خواهد کرد. کشتی با تمام توانش، همه‌ی بادبان‌ها را برای دور شدن از ساحل به خدمت می‌گیرد و با این کار، به جنگ با همان بادهایی برمی‌خیزد که با لذتْ او را به سوی خانه‌اش هل می‌دادند. او بار دیگر همه‌ی آن آوارگی‌ سخت در دریا را می‌جوید و برای به‌دست‌آوردن پناه، سرگردان به سوی خطر می‌شتابد؛ خطر...تنها دوست او، آزرده‌ترین دشمن‌اش!بولینگتون، اکنون درک می‌کنی؟ آیا حس می‌کنی که رَشَحاتی از این حقیقتِ به‌شدت تحمل‌ناپذیر را داری متوجه می‌شوی؟ این حقیقت را که تمامِ اندیشیدنِ ژرف و آتشینْ چیزی نیست جز تلاشِ شجاعانه‌ی روح برای حفظِ آزادیِ بیکرانِ دریایش؟ در همان حالی که وحشی‌ترین بادهای آسمان و زمین دسیسه‌کرده‌اند تا او را به ساحلِ برده‌پرورِ خیانت‌گر تحویل دهند؟آوارگی، تنها منزلگهِ والاترین حقیقت است؛ حقیقتی که هم‌چون خداوندْ بی‌ساحل و لایتناهی است. از این رو بهتر آن است که در آن بی‌ساحلِ خروشان غرق شویم تا آن‌که به طرزی شرم‌آور به ساحل برخورد کنیم؛ حتی اگر آنجا امنیت باشد! زیرا ای هم‌چون کِرم، با چنین وضعی، وای... چه کسی خزیدنی پست به سوی خشکی را برخواهد گزید؟ اما باز ترس‌ از امرِ سهمگینِ دریا سرمی‌رسد! با خود می‌اندیشی آیا تمام تقلّاها از برای دریا بس بیهوده اند؟ دل قوی دار، دل قوی دار بولینگتون! با عزمی استوارْ تاب بیاور، هم‌چون یک نیمه‌خدا! از دلِ کف‌های به‌جامانده از مردن‌ات در دریا، بدون شک، خدای‌گونه‌شدن‌ات خیز برمی‌دارد.[1] ) بله، در واقعیت جلو یا سینه‌ی کشتی هنگام حرکت در آب فرومی‌رود، اما وقتی به سینه‌ی کشتی ویژگی‌هایی انسانی مثل کین‌خواهی نسبت داده می‌شود، ادامه‌ی جمله نیز باید به همان تناسب تغییر یابد و نمی‌توان همان فعلِ فرورفتن را که عملِ کشتی است، به یک کشتیِ تشبیه‌شده به انسان نسبت داد.</description>
                <category>رفیق علمی</category>
                <author>رفیق علمی</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jan 2025 21:27:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کت و شلوار ترامپ (معرفی کتاب «مِنون»)</title>
                <link>https://virgool.io/@refighelmi/%DA%A9%D8%AA-%D9%88-%D8%B4%D9%84%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%BE-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%90%D9%86%D9%88%D9%86-nqoa3mf1pib5</link>
                <description>حزب سبز و فیلسوف بزرگ و شریفی مثل «کورنل وست» و جمیع روشنفکران آمریکایی روی هم، در انتخابات اخیر آمریکا، به اندازه‌ی کت و شلوار ترامپ وزن سیاسی کسب نکرده‌اند... آن هم در جامعه‌ای که کار چندان سختی نیست که با کمی جستجوی اینترنتی، از وجودِ رویکردهای سیاسیِ جایگزین (غیر از دموکرات-جمهوری‌خواه) مطلع گشت.سؤالی که ذهن من را به خود مشغول می‌کند آن است که برای نقادی و زیر فشار گذاشتن و دعوت مردمی که تا این حد در جستجوی جایگزین‌ها کاهل‌اند، در جامعه و جهان مدرن (یا پست‌مدرنِ) ما، چه ساز و کارهایی وجود دارد؟ کدام دسته از روشنفکران یا عقلا، خود را مسئول چنین کاری می‌دانند؟می‌توان خیلی ساده، همه‌ی امور را به قدرت سرمایه و رسانه نسبت داد و به طور کلی، وجود امری به نام کاهلی در انتخاب‌گری انسان‌ها را امری خیالی و توهمی دانست و اصولاً این نوع نگاه را، اخلاق‌گرایی‌ای سرزنش‌گرانه تصور کرد. اما آیا بسیاری از رفتارهای همان مردم آمریکا گویای آن نیست که آنها در برابر رسانه و حتی قدرت سرمایه، چندان هم منفعل و دریافت‌کننده‌ی صرف نیستند؟ (در کارهای دیگری مثل پیگیریِ جدیِ سهام بورس، شب‌بیداری برای انواع تخفیف‌های بلک‌فرای‌دی یا تقاضای بالا برای پیگیری اخبار رسوایی‌های اخلاقی افراد مشهور و بسیاری موارد دیگر).و آیا اینکه ما هر نوع کاهلی اخلاقی در مردم را منکر شویم، به این معنا نیست که اساسا قدرت انسان و کنش‌گریِ او را منکر شده‌ایم و بسیار کوچک شمرده‌ایم؟ زیرا کسی می‌تواند مورد نقادی اجتماعی شدید قرار گیرد که امکان عاملیت و تحول‌سازی اجتماعی بزرگی نیز داشته باشد. آیا لال بودن ما در نقد صریح و چشم‌در‌چشم سوژه‌ها، فاش‌کننده‌ی آن نیست که ما دیگر به وجود چنین عاملیت و امکان تحول‌سازی‌ای در سوژه‌های انسانی مشکوک و بی‌باور ایم؟احساس می‌کنم که با زمانه‌ی سقراط دردهای مشترک بسیاری داریم. در آن زمان نیز افراد رأی می‌دادند بی‌آن که خود را وادار به جستجو و تحقیق کنند و بی‌آنکه خود را جدی و بدون ادابازی‌های شبه‌مذهبی در معرض پیامِ دگرگون‌کننده‌ی معبد دلفی قرار دهند که «خودت را بشناس». احساس می‌کنم که باید خودِ امرِ جستجوگری را در مردمان هدف گرفت، نه گزینه‌هایی همچون ترامپ یا هریس را. احساس می‌کنم باید جستجوگری‌ای که تا حد زایمانْ شدت داشته باشد را در فرهنگ زنده کرد. این همان دردی است که سقراط می‌کوشید در یونانیان بیدار کند. و رساله‌ی «مِنون» شرح یکی از گفتگوهای تکان‌دهنده‌ی سقراط با جوانی ازخودراضی به نام «منون» است:«استادان‌تان شما را عادت داده‌اند که هر وقت کسی چیزی از شما پرسید، با ظاهر دانشمندان، با اعتماد به نفس و بدون پروا پاسخ بدهید... سخنی را که تو گفتی، نخواهم پذیرفت چون آدمی را از پژوهش و جستجو باز می‌دارد و تن‌پرور می‌سازد... اینکه من دیگران را مُشوّش می‌سازم، از آن است که خود نیز همواره در تشویش ام... آیا این برده که او را نیز با پرسش‌هایمان مُشوّش کردیم و مانند آن جانور دریایی (یعنی برق‌ماهی) به لرزه‌اش درآوردیم، زیان دیده است؟ او نخست می‌پنداشت که می‌داند و از آن رو بی‌پروا سخن می‌گفت. ولی اکنون می‌داند که نمی‌داند و از این رو میلی به تحقیق و جست‌وجو پیدا کرده است و می‌خواهد آنچه را نمی‌داند، بداند. آیا در آغاز گفت‌وگو، پیش از آن‌که حیران و مُشوّش شود و معتقد گردد که نمی‌داند، آماده بود رنج جست‌وجو را بر خود هموار کند تا چیزی را که نمی‌دانست ولی می‌پنداشت که می‌داند، بیاموزد؟ پس مُشوّش شدن به حال او سودمند بود. اکنون ببین به سبب این تشویش چگونه در جست‌وجو به من یاری خواهد کرد تا چیزی که به دنبالش می‌گردیم را بیابیم.»این همان دردی است که سقراط می‌کوشید در یونانیان بیدار کند. بعد از چنین وقایعی مانند انتخابات کنونی آمریکا، آیا واقعاً نباید به این نقطه بازگردیم که رأی دادن را از یک «حق شهروندی» تبدیل کنیم به یک انتخاب و عمل مسئولانه؟ کدام یک از مردم آمریکا، بی‌هیچ تحقیق موشکافانه، سرطان فرزند خویش را به دم‌دستی‌ترین بیمارستان محلی خود می‌سپارد؟ آیا نباید رأی دادن را از یک «نظر شخصی» به یک «انتخاب خطیر»، لااقل در حد پیگیریِ سرطان فرزند خویش، تغییر دهیم؟ آیا نباید علاوه بر بحث و تحلیل‌های رایج سیاسی و جامعه‌شناسانه، تکانی اخلاقی به خود و هم‌شهریان خویش دهیم؟«ورود مسیح به بروکسل» اثر جیمز اِنسورنقد و دعوت اخلاقی ممکن است دچار آفاتی گردد؟ باشد. باید کوشید که دچار آنها نشد یا از آن نجات یافت. اما آن کس که وجهِ حقیقت‌جو و رویِ راستی‌پسند انسان را مخاطب قرار نمی‌دهد، با کدام تکیه‌گاه می‌تواند بهبود سیاسی یا اجتماعی بیافریند؟ پرسش‌هایی هستند که پیشاسیاست اند و بدون آنها، بدون رجوع خاشعانه‌ و هرروزینه به آنها، هر بنایی بی‌شالوده خواهد ماند: «آیا خود را از نبود امر «بهتر» در تنگنا می‌بینی؟ ترس از آن که دستان‌ت به ستم آلوده شود، داری؟ آیا «بهتر» را تصدیق می‌کنی؟ در جستجو امر بهتر هستی؟ آیا برای یافتن آن به خود می‌گویی «از پا نخواهم نشست مگر آن که به دریای زندگی‌بخش برسم حتی اگر عمری از خویش را بر سر آن گذارم؟» آیا علی‌رغم دشواری‌های ناخوشایند اما گریزناپذیر، به آن امر بهتر، تعهد داری؟»این وضعیت به من این تلنگر را می‌زند که بیش از آن که به ترامپ و هریس نقد وارد کنم و بیش از اینکه قدرت سرمایه و رسانه را علت نهایی تلقی کنم، مردم را که خود یکی از ایشان‌ام، آماج نقد و دعوت خود بدانم؛ یعنی دقیقاً نقد اخلاقی مردم. شاید شبیه به کاری که پیامبران بنی‌اسرائیل انجام می‌دادند؛ آنها که در شهرها راه می‌رفتند و به عوض نقد عافیت‌جویانه‌ی مترسک‌های سیاسی، بی‌هیچ مماشاتی، از زبان خداوند رو به آینه و مردمان، با صدای بلند می‌گفتند:«تا هنگامی که ضعیفان را در زیر پای می‌کوبید و دسترنج‌شان را به ستم می‌ستانید،اگرچه کاخ‌های مرمر بنا کنید، در آن کاخ‌ها حیات نتوانید داشت و هرچند تاکستان‌های سبز و خرم کشت کنید، از شراب آنها نخواهید نوشید.من می‌دانم که گناهان‌تان چقدر عظیم است و آزارهاتان چه شکل‌های گونه‌گون دارد: راستان و دادپیشگان را خوار کرده‌اید، رشوه می‌ستانید و هنگام داوری بینوایان را از حقوقشان محروم می‌دارید.من از جشن‌ها و میهمانی‌های شما بیزارم، و از محافل پرشکوه شما، مرا هیچ وجد و نشاط نیست.اگر شراب‌ها و طعام‌های لذیذ نزدِ من آورید، طعام شما را نخواهم پذیرفت. به قربانی‌هاتان، چارپایانِ فربه‌تان، نظر نخواهم کرد و هیاهوی آوازتان را نخواهم شنید و به غوغای سازتان گوش نخواهم سپرد...مگر آنکه رودِ انصاف در شهرهاتان روان گردد و جویبار عدالت، بردوام در آن جاری باشد.مرا بطلبید و &quot;زنده&quot; بمانید.»(عاموس نبی، عهد عتیق)برای مطالعه‌ی روایتی عادی و بدون بحث‌های پیچیده‌ی فلسفی از زندگی و اندیشه‌های سقراط، می‌توانید به این آدرس مراجعه نمایید یا آن را از این آدرس دانلود کنید.</description>
                <category>رفیق علمی</category>
                <author>رفیق علمی</author>
                <pubDate>Tue, 19 Nov 2024 01:37:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمایی باز از قصه‌ی ایران (معرفی کتاب «تاریخ ایران نوین»)</title>
                <link>https://virgool.io/@refighelmi/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D9%86-paprvt7brlgp</link>
                <description>«ایران با خیش چوبی و گاوآهن وارد قرن بیستم شد و با صنعت ذوب فولاد، یکی از بالاترین نرخ‌های تصادفات رانندگی در جهان و در عین بهت و ناباوریِ خیلی‌ها، با یک برنامه‌ی هسته‌ای، قرن بیستم را پشت سر نهاد. این کتاب روایتگر دگرگونی‌های چشم‌گیری است که در ایرانِ قرن بیستم رخ داده است. [...]این کتاب در درجه‌ی نخست، برای خوانندگان غیرمتخصصِ حیرت‌زده از خشم‌وهیاهوی ایران مدرن نوشته شده است. کتاب می‌کوشد توضیح دهد چرا ایران اغلب در اخبار رسانه‌ها حضور دارد؛ چرا این کشور ما را به یاد آلیس در سرزمین عجایب می‌اندازد؛ چرا دو انقلاب بزرگ را طی یک قرن تجربه کرده است؛ و مهم‌تر از همه، چرا اکنون یک جمهوری اسلامی است.»تاریخ ایران نوین، نوشته‌ی ارواند آبراهامیانبرای انتخاب و خوندن یک کتاب از تاریخ دوران مشروطه، مثل خوندن هر کتاب دیگه‌ای، اول باید به صورت تصادفی، سه چهار جا از کتاب رو باز کنید و چند تا پاراگراف از متن رو بخونید و ببینید که آیا توی اون پاراگراف‌ها، تعداد کلمات و موضوعات ناشناخته برای شما زیاده یا کم؟ اگر زیادتر از توان شما بود، خب اون کتاب برای شما زوده و بهتره برگردید و چند گام از عقب‌تر شروع کنید. (هرچند که برای یه دانش‌آموزنده‌ی واقعی، عقب یا جلو بودن معنی نداره.)به نظر من، برای مطالعه‌ی تاریخ دویست ساله‌ی اخیر ایران، اولین کتابی که خوبه شروع کنید، کتاب «تاریخ ایران مدرن» یا «تاریخ ایران نوین» ه. چرا؟ چون فکر می‌کنم ما همیشه قبل از ورود به جزئیات، لازمه یه نقشه یا طرح کلی از وقایع داشته باشیم. یعنی یه بار مسیر کلی‌مون رو از بالا نگاه کنیم تا بدونیم کلیتِ کار، از چه قراره. وقتی این نقشه‌ی کلی رو بدونیم، بعداً که وارد جزئیات شدیم، دیگه جزئیات برامون گیج‌کننده یا بی‌معنی نخواهند بود، چون می‌دونیم که این جزئیات قراره یه نقشی ایفا کنند در کلیاتِ قصه‌مون.کتاب «تاریخ ایران نوین»، یه طرح کلی به ما میده تا توی کوچه‌پس‌کوچه‌های وقایع گم نشیم. مثلاً بعد از کودتای نظامی محمدعلی‌شاه و دوران استبداد صغیرِ این جناب، سه تا منطقه هستند که یه طور جدی مقاومت می‌کنند و نهایتاً راهی میشن به سمت تهران و دوباره حکومت قانون رو برمی‌گردونند: اصفهان، گیلان و از همه مهم‌تر آذربایجان. وقتی ما این قصه‌ی کلی رو بدونیم، توی کتاب بعدی، وقتی بحث از «انجمن‌های عصر مشروطیت در رشت و تبریز» میشه، پیشاپیش گوشی دست‌مون هست و می‌دونیم که چرا این بحث مهمه؛ می‌دونیم که این بحث قراره ربطی به اون مقاومت‌های علنی بعدی پیدا کنه؛ می‌دونیم که این انجمن‌ها باتری‌هایی اند که قراره بعداً انرژی‌شون توی مدار حوادث جاری بشه. و در بحث‌های بعدی هم می‌فهمیم که ریشه‌ی «قانون انجمن‌های ایالتی و ولایتی» که پنجاه سال بعد تبدیل شد به محل اختلاف و نزاع محمدرضا شاه و آقای خمینی، به کجا برمی‌گرده. فهرست کتاب رو می‌تونید اینجا ببینید:کتاب «تاریخ ایران نوین» نوشته‌ی ارواند آبراهامیان ه. آبراهامیان، در کالج باروک دانشگاه نیویورک، تاریخ جهان و خاورمیانه تدریس می‌کرد و در حال حاضر بازنشسته شده. از این کتاب آبراهامیان، دو تا ترجمه به فارسی وجود داره: نشر اختران و نشر نی با نام «تاریخ ایران مدرن». هر دو هم به نظر خوب می‌رسند.کتاب، نقاط قوت و ضعفِ دوران رضاشاه، محمدرضا شاه و جمهوری اسلامی رو نقل می‌کنه. به هیچ کدوم از این حکومت‌ها، نگاه یک‌سویه‌ای نداره. چیزی که توی خوندن این کتاب مهمه ببینیم و بفهمیم، یه کوشش دویست ساله و ارزشمنده که توسط انسان‌های این سرزمین، در دل حکومت‌های مختلف، جریان داشته، برای اینکه کشورمون رو از یه سستی و مُردگی بیرون بیاریم و نو و متحول بشیم. باید از نگاه سیاست‌زده و حکومت‌محور فاصله گرفت و نیروی اجتماعی‌ای رو دید که پشت تغییرات سیاسی پنهان هست؛ نیروی اجتماعی‌ای که میشه ردپا ش رو توی تمام این دستاوردها دید:«شاه قدرت بازیافته‌ی خود را صرف تغییر در جامعه کرد. وی به آهستگی و با برنامه‌های معتدل آغاز کرد تا برنامه‌هایی را تکمیل کند که پدرش آغاز کرده بود. اما پس از سال ۱۳۴۲ به کارهایش شتاب بخشید، و این زمانی بود که یک انقلاب سفید به راه انداخت که به‌روشنی برای رقابت با یک انقلاب سرخ از پایین و پیشگیری از آن، طراحی شده بود. [...]در حالی که اصلاحات ارضی روستاهای ایران را دگرگون کرد، برنامه‌های پنج‌ساله‌ی تدوین‌شده از سوی سازمان برنامه و بودجه، یک انقلاب صنعتی کوچک را موجب شدند: تجهیزات بندرها بهبود یافت؛ راه‌آهن سراسری کشور گسترش یافت و تهران را به مشهد، تبریز و اصفهان پیوند داد؛ و راه‌های اصلی بین تهران و مراکز استانی آسفالت شدند. دولت بودجه‌ی صنایع پتروشیمی، پالایشگاه‌های نفت، سدهای برق‌آبی، کارخانه‌های ذوب‌آهن اصفهان و فولا اهواز و خط لوله‌ی گاز به شوروی را تأمین می‌کرد. [...] دولت هم‌چنین یک رشته برنامه‌های اجتماعی را به اجرا گذاشت. شمار مؤسسات آموزشی پس از انقلاب سفید، سه برابر شد. [...] دیگر اینکه یک یپاه دانش از روی مدل کوبایی آن، تشکیل گشت و به عنوان بخش جدایی‌ناپذیر انقلاب سفید اعلام شد که توانست نرخ باسوادی را از ۲۴ به ۴۲ درصد برساند.با اجرای برنامه‌های توسعه بهداشت، شمار پزشکان از ۴ هزار به ۱۳ هزار، پرستاران از ۲ هزار به چهار هزار، درمانگاه‌ها از ۷۰۰ به ۳ هزار و تخت‌های بیمارستانی از ۲۴ هزار به ۴۸ هزار افزایش یافت. این پیشرفت‌ها در کنار ریشه‌کنی قحطی و بیماری‌های همه‌گیر کودکان، جمعیت کشور را از ۱۸ میلیون نفر در سال ۱۳۳۵ به ۳۳ میلیون نفر در سال ۱۳۵۵ افزایش داد. انقلاب سفید به مسائل زنان نیز پرداخت. زنان حق کاندید شدن، رأی دادن و شرکت در فرآیندهای قضایی (به عنوان وکیل و قاضی) دست یافتند. قانون حمایت از خانواده‌ی سال ۱۳۴۶، حق طلاق، تعدد زوجات و حضانت اطفال را از مردان گرفت و سن ازدواج زنان را به ۱۵ سال افزایش داد.»«اگرچه حکومت جدید (جمهوری اسلامی)، محدودیتی برای مالکیت بر زمین ایجاد نکرد، بیش از ۸۵۰ هزار هکتار از زمین‌های مصادره‌ای کشت‌وصنعت‌ها را در میان ۲۲۰ هزار خانواده‌ی کشاورز در گرگان، مازندران و خوزستان تقسیم کرد. کشاورزان جدید، بیش از ده هزار تعاونی تشکیل دادند. حکومت از راه‌های دیگری نیز به کشاورزان کمک کرد: قیمت فرآورده‌های کشاورزی را افزایش داد، که این به خودکفا شدن کشور در تولید غلات کمک کرد. جهاد سازندگی را به مناطق دوردست فرستاد. نهضت بلندپروازانه‌ی مبارزه با بی‌سوادی را در میان کشاورزان آغاز کرد. جاده، نیروی برق، آب لوله‌کشی و مهمتر از همه خانه‌های بهداشت را به روستاها بُرد. این راهبرد که تا دهه‌ی بعد ادامه یافت، روستاها را متحول و کشاورزان بی‌زمین را به کشاورزان زمین‌دار تبدیل کرد. به زودی بیشتر کشاورزان نه فقط به جاده، مدرسه، درمانگاه، برق و آب لوله‌کشی، بلکه به کالاهای مصرفی همچون رادیو، یخچال، تلفن، تلویزیون، موتورسیکلت و حتی وانت نیز دسترسی پیدا کردند. یک شاخص اصلی، نشان‌دهنده‌ی تغییرات عمیق در زندگی روزمره است: در آستانه‌ی انقلاب، متوسط امید به زندگی ۵۶ سال بود، و در پایان دهه‌ی ۷۰، این رقم به ۷۰ سال رسید.حکومت یک رشته اقدامات هم به سود طبقه‌ی کارگر انجام داد: ۲۵ درصد بودجه‌ی سالانه به صورت یارانه به اقشار تهی‌دست‌تر اختصاص یافت، که به صورت یارانه‌ی مستقیم برای نان، برنج، شکر، پنیر، سوخت و روغن خوراکی و نیز به صورت یارانه‌ی غیرمستقیم برای برق، بهداشت عمومی و آب لوله‌کشی پرداخت می‌شد. [...]برخی آمارها حاکی از آن است که در سراسر کشور تغییرات بنیادی صورت گرفته است: شمار کودکانی که به مدرسه می‌روند از ۶۰ درصد به ۹۰ درصد افزایش یافت. مرگ‌ومیر نوزادان از ۱۰۴ در هزار به ۲۵ در هزار کاهش یافت. نرخ رشد سوادآموزی دو برابر شد و بی‌سوادی بین سنین ۶ تا ۲۹ سالگی، تقریباً ریشه‌کن شد.»نکات مهم در مورد کتاب:۱- این کتاب عمدتاً وقایع سیاسی و مرتبط با حکومت مرکزی رو نقل می‌کنه. تاریخِ اجتماعی یا فکری-فرهنگی نیست.۲- توی این کتاب، آبراهامیان گاهی سرعت جملاتش زیاد میشه و مثلا ممکنه وقایع متعددی رو توی یکی دو صفحه روایت کنه. یادتون باشه که قرار نیست جزئیات رو به ذهن بسپاریم، بلکه با خوندن روزنامه‌وار کتاب، صرفاً می‌خوایم یه تصویر کلی از سیر وقایع داشته باشیم. یه نمونه‌ از فشردگی مطالب کتاب رو در زیر ببینید:۳- کتاب، بیشتر توصیفی ه، نه تحلیلی. یعنی وقایع رو نقل می‌کنه و داده‌ها و آمارهایی رو برای تایید حرف و توصیفش ارائه میده. شبیه به یه قصه‌ است که روایت‌کننده‌اش مدام متوقف میشه تا از درست و واقعی بودن قصه‌اش، دفاع کنه.۴- اگر مطلقا هیچ پیش‌زمینه‌ای از وقایع ایران مدرن، ندارید، شاید بهتر باشه قبل از این کتاب آبراهامیان، با کتاب‌های آسون‌تری شروع کنید؛ مثلاً کتاب «انقلاب مشروطیت ایران»، نوشته‌ی نسیم خلیلی، از نشر ققنوس می‌تونه وقایع رو خیلی ساده به آدم نشون بدهد. البته کتاب‌های مجموعه‌ی تاریخ جهان ققنوس، بسیار یخ و محافظه‌کارانه نوشته شده‌اند؛ طوری که ممکنه بالکل تاریخ رو بی‌اهمیت نشون بدن. در استفاده از این کتاب، باید مراقب بود.به جز این، کتابِ «تاریخ فکر ایرانی»، جلد ۹ «انقلاب مشروطه (پایان دوره‌ی قاجار)»، هم روایت گرم و جالبی از تحولات ایران ارائه میده؛ روایتی ساده و عامه‌فهم که اقتصاد، سیاست و جنبه‌های اجتماعی رو شامل میشه اما محور اصلی‌اش فکری و فرهنگی‌‌ ه. کتاب سعی می‌کنه نشون بدهد چه رویکردهای فکری‌ای در زمان مشروطیت و پیش از اون وجود داشتند و هر کدام برای پاسخ به «برای متحول کردن ایران، چه باید کرد؟»، چه پاسخ‌هایی میدن.</description>
                <category>رفیق علمی</category>
                <author>رفیق علمی</author>
                <pubDate>Fri, 18 Oct 2024 21:01:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدر تاریخی من  (مقدمه‌ای برای معرفی کتاب در زمینه‌ی تاریخ مشروطه)</title>
                <link>https://virgool.io/@refighelmi/%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D9%85%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B7%D9%87-xmryre6foaep</link>
                <description>وقتی یوسف(ع) در زندان میخواد معنای وقایع و حوادث رو شرح بدهد، ابتدا میگه: «همانا من رها كردم آيين قومى را كه ايمان ندارند به خدا، و آنان به آن واپسين كافرند. و پيروى كرده‌ام از آيين پدرانم، ابراهيم و اسحاق و يعقوب. نيست براى ما كه شريك قرار دهيم براى خدا هيچ چيزى را. و این افزونىِ خداى است بر ما و بر مردمان ولكن بيشتر مردمان سپاس‌دارى نمى‌كنند.»بعضی وقت‌ها از خودم می‌پرسیدم که چرا یوسف در اینجا میگه «آیین پدرانم». این نوعی تملک‌جویی نادرست نیست؟ نوعی بالیدن بی‌دلیل به یک رابطه‌ی نسبی؟ مگه نمیگن «گیرم پدر تو بود فاضل/از فضل پدر تو را چه حاصل؟»مدت‌ها گذشت تا کمی یاد گرفتم که میشه آدم به شکلی عقلانی به پدران خودشان افتخار کنه و بگذاره که این افتخار کردن، تبدیل بشه به راه و نور برای راه رفتن. درست ه که صرف پسرِ یک پدر فاضل بودن، حاصلی نداره اما این، به اون معنی نیست که خودمون رو از سرمایه‌ی راه-نمایی که فضل پدرمون در اختیارمون گذاشته هم بی‌بهره بذاریم. به پدرت ببال، ولی نه به خون پدرت. به فضل پدرت ببال... به فضل گذشتگان‌ات که نیروبخشِ اکنون‌ت شده ببال! چه اشکال داره؟تاریخ مشروطه برای من چنین چیزی ه: فرصتی برای بالیدن عقلانی به گذشتگان‌ام. نه اینکه اون گذشتگانم رو کامل و بی‌عیب‌ونقص بدونم. اتفاقاً خیلی ایرادها هم در کارشون میشه دید. ولی کی گفته ایراد هم بخشی از میراث بالیدنی نمی‌تونه باشه؟ شاید زخم‌ها و دردهای ما هم جزئی از سرمایه‌های ارزشمندی باشند که پدران‌مون برامون گذاشته‌اند. و اگه واقعاً بتونیم این رو بفهمیم، تیغ نقدمون رو تیزتر هم خواهیم کرد تا سرمایه‌های نهفته‌ی بیشتری رو بتونیم در کوله‌بار پدران‌مون پیدا کنیم؛ نه برای کین‌توزی، بلکه برای وفاداری.(«تنه‌ی درخت نارون»، اثر جان کانستِیْبِل)حالا که وضعیت جامعه‌مون و شرایط خاورمیانه به یه آستانه‌ی خطیر رسیده، ضروری‌تره که بخونیم تاریخ اون‌هایی رو که توی کوچه‌های تبریز می‌دویدند و پرچم‌های سفید رو از سردرِ خونه‌ها می‌کندند؛ اون‌های که اوباش ریختند توی مدرسه‌شون و دست‌شون رو شکستند؛ اون‌هایی که «یک کلمه» حرف زدند و برای همین ضرب و شتم شدند؛ اون‌هایی که نیروی پلیسِ مالیات‌گیری راه انداختند تا به وضع مالی مملکت سر و سامان بدن و به همین دلیل روسیه بهشون حمله‌ی نظامی کرد؛ اون‌هایی که لباس پسرونه کردند تن دخترهاشون تا دخترها بتونند برن مدرسه و سواد یاد بگیرند؛ اون‌هایی که عدلیه راه انداختند و اسمش رو گذاشتند محل دادخواهی، اما خودشون خودکُشونده شدند؛ اون‌هایی که دوران مشروطه بچه‌سال بودند و به همین دلیل راه‌شون ندادند به مجلس اما چندین سال بعد خودشون قد کشیدند و شدند «پدر مشرق‌زمین»؛ اون‌هایی که... .هم حیف ه که تاریخ مشروطیت پدران‌مون رو ندونیم و بذاریم این گنج خاک بخوره. و هم اینکه ضروری ه که این تاریخ رو بشناسیم و ازش راهنمایی بگیریم.در ادامه، میخوام یه سیر مطالعاتی برای مشروطه بگم و کتاب‌های این حوزه رو معرفی کنم. </description>
                <category>رفیق علمی</category>
                <author>رفیق علمی</author>
                <pubDate>Thu, 17 Oct 2024 15:14:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من آن‌ام که آخوندها خر اند!</title>
                <link>https://virgool.io/@refighelmi/%D9%85%D9%86-%D8%A2%D9%86-%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%A7-%D8%AE%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AF-dttwwsq6zfte</link>
                <description>بعد از مدت‌ها، دوباره احساس می‌کنم که توی تاریخ یه دوست پیدا کرده‌ام: کنفوسیوس.سالیان سال بود که اسم و جایگاه این آدم در چین رو می‌دونستم و گاه و بیگاه هم نوک می‌زدم به آثار و نوشته‌هاش تا ببینم کی ه و اصلا چه چیز جذابی داره. نتیجه: هیچی! هر چی دنبال یه حرف موشکافانه یا سخن عجیب یا تجربه‌ی حسی پیچیده توی این آدم می‌گشتم، هیچ چیزی نمی‌دیدم‌. به نظر یه حکیم اخلاقی ساده‌ای می‌اومد که خدا می‌دونه چه طوری، توی چین تبدیل شده به بت و بعد هم نهادهای قدرت شروع کرده‌اند به بهره‌برداری کردن از شخصیت‌ش. هیچ حرف، پروژه‌ی فکری یا عملی تازه‌ای من توی این آدم نمی‌دیدم.این بار اما یه انسان شریف، ما رو به هم معرفی کرد و باعث شد که بفهمم با کی طرف‌ام و اون کارل یاسپرس بود. یاسپرس کتابی داره به اسم کنفوسیوس. بس که این یاسپرس باشعور و فرهیخته و فروتن ه و بس که نگاه و فکرش نافذه! این یاسپرس یه ویژگی عجیبی داره: سلیم النفس بودن! صداهایی که ما به خاطر گرایش‌ها یا حساسیت‌های روان‌شناختی یا فرهنگی‌مون دور انداخته‌ایم رو با گوش شنوا نیوشاست. گوهرهایی که ما به خاطر فقر تجربیات‌مون قادر به شناخت‌شون نیستیم و راحت دورشون می‌اندازیم رو برمی‌داره و خاک‌شون رو می‌تکونه و شروع می‌کنه با ما در موردشون حرف زدن. ازمون میخواد که متن رو نکنیم آینه‌ی خودمون و فقط هر چی که تأییدکننده‌ی ایده‌هامون هست رو توش ببینیم و بعد به اون متن بگیم «ما دو تا دوست‌ایم». ساختمون‌هایی که بدون شالوده و پی ساخته‌‌یم رو میاد بررسی می‌کنه و ازمون میخواد محکم‌ش کنیم. خیلی آدم عجیبی ه این بشر. جزء کسانی ه که دلم میخواست شاگردی‌ش رو می‌کردم.دور شدم از کنفوسیوس! خلاصه که آشنایی‌م با کنفوسیوس رو مدیون یاسپرس ام عمدتاً. شاید هم تا حدی مدیون دوستان دیگرم مثل معلم‌ تشنه‌ی ابدی‌م. و به میزانی هم مدیون گفتگوهام با علی.توی گفتگوهام با علی، اغلب یه ملودی هست که تکرار میشه: «خب باشه، نارسایی‌های سنت‌های موجود رو کشف کردیم، علیه‌شون شوریدیم و زدیم‌شون کنار. هیچ آخوند و نهاد دین و خدا و پیامبر و آقابالاسری هم نیست دیگه. خب بعدش؟ حالا زندگی‌ت رو چه طور پیش می‌بری؟ دیگه نمیخوای سنتی ازدواج کنی. داشتن دوست‌پسر یا دوست‌دختر، یه کار زشت یا «دست نزن، جیز میشی» نیست؛ حالا چه طوری ارتباط عاطفی‌ت رو پیش می‌بری؟ چه کارها می‌کنی؟ چه فکرها؟ چه کارها نمی‌کنی؟ چی‌ها رو می‌پذیری؟ چی‌ها رو نه؟ کجاها ممکنه سکوت کنی در حالی که باید حرف بزنی؟ کجاها می‌پذیری در حالی که باید زار می‌زدی؟ به این سوالات فکر کردی؟ یا فقط مفتخری به اینکه دیگه سنتی نیستی: من آن‌ام که آخوندها خر اند.»نماز خوندن‌ تکراری ه. خب حالا چه جوری با مرجع زندگی‌ات حرف می‌زنی که تکراری نباشه و همیشه تر و تازه باشه؟پیاده‌روی اربعین هیچ عمقی نداره. اداست. خب زیارت کی یا چی میری؟مردم خر بودند و سال ۵۷ می‌گفتند «عکس خمینی تو ماه». خب خریت ه؟ اوکی. تو عکس کی‌و توی ماه می‌بینی؟ نمیخوام به حرف مردم اهمیت بدم. خب به حرف کی اهمیت میدی به جاش؟از مهمونی‌ها و دید و بازدیدهای سطحی خانوادگی بدم میاد. خب دوستی‌های خودت چه شکلی اند؟ چی کار می‌کنی تا عمیق بشن؟کنفوسیوس برای من یادآور این‌ها بود:۱- سنت رو نمیشه همین طور آبکی نقد کرد. سنت حاوی چیزهای بسیار مهمی ممکنه باشه. نگاه انتقادی باید بهش داشت، اما باید در برابرش، دانش‌آموزی هم بکنی، چون خیلی چیزها داره که میشه ازش یاد گرفت. لازم نیست از سنتْ بت بسازی، اما برخورد هیستریک و ستیزه‌جویی با سنت هم احمقانه است.۲- وایسادن جلوی وضع موجود و تغییر دادنش، ریشه لازم داره. ریشه‌هات کجان؟ حواست هست بهشون؟ جون می‌گیری ازشون؟ یا فکر می‌کنی همین طوری بی‌حساب می‌زنم توی دل آشوب دنیا و مثل «برانژه» (شخصیت اصلی نمایشنامه کرگدن نوشته‌ی اوژن یونسکو) فریاد می‌زنی: «من مثل دیگران وانمیدم!» اگه کنفوسیوس برانژه رو ببینه، فک کنم بهش بگه: «سوای اینکه چنین چیزی اساساً ممکن هست یا نه، آثار وادادگی رو در همین سخن تو میشه دید.»۳- ظاهر و صورت و عمل مهم ه. نمیشه خیلی چیزها رو دلی و ذهنی و فکری و باطنی کرد. ارزش‌های انسانی‌ای مثل عدالت یا عشق، با سخنرانی صرف و با ذوق‌زده‌شدن‌ و برانگیختگی حسیِ خالی به جایی نمی‌رسند. باید برای تحقق و پیاده‌کردن‌شون، یک سری رسم‌ها، روش‌های عینی و شیوه‌های عملی داشت. ما زیادی می‌خوایم‌ با فشار به ذهن و تکیه به درون‌مون، بیرون و جهان رو تغییر بدیم. «روال» مهم ه!۴- و از همه مهم‌تر قصه‌ی زندگی خود کنفوسیوس: هدف‌هاش، رنج‌هاش، حس‌هاش، فکرهاش، همراهانش، مخالفانش، خوشحالی‌هاش... زندگی‌اش.دو نکته در مورد خواندن کتاب:- متن کتاب، یعنی نوع جملات ترجمه‌شده توسط آقای احمد سمیعی (گیلانی)، با نوع جمله‌بندی‌های امروزی ما، اندکی فرق دارد. کمی طول می‌کشد تا سبک نوشتاری کتاب را دریابید و آن را کشف کنید. این کشف، نیاز به کمی صبر و حوصله دارد و اینکه اگر جمله‌ای را متوجه نشدید، روحیه‌تان را زود از دست ندهید.- از این کتاب ترجمه‌ی دیگری نیز وجود دارد؛ در کتاب «فیلسوفان بزرگ»، ترجمه‌ی اسدالله مبشری و محمد مبشری، انتشارات نیلوفر. هر دو ترجمه (سمیعی و مبشری)، ترجمه‌های مسئولانه‌ای هستند و به جای خود قابل‌درک و ارزشمند به حساب می‌آیند.</description>
                <category>رفیق علمی</category>
                <author>رفیق علمی</author>
                <pubDate>Tue, 15 Oct 2024 22:53:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قراره اینجا چه کار کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@refighelmi/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-mlqmpv6mrer0</link>
                <description>خیلی برای من پیش میاد که توی کتابفروشی‌ها، من رو با فروشنده‌ها اشتباه می‌گیرند. اوایل تعجب می‌کردم. ولی کم‌کم فهمیدم تا حدی که قضیه از چه قراره. چهره‌ام که یه کم کارگری هست. اما فک کنم قضیه چیز دیگه‌ای هم هست.من توی کتابفروشی، مثل یه آدمی که داره دنبال بتادین و گاز استریل می‌گرده، به قفسه‌ها و کتاب‌ها نگاه می‌کنم... انگار یه دستی بیخ گلوم ه یا یه آدمِ آماده‌ی خودکشی دم در کتابفروشی وایساده و من باید براش یه چیز خوشگل پیدا کنم و ببرم تا منقلب بشه. یادم به نهال می‌افته که گاهی احساس خیلی بدی به «گذشته‌»اش داره و فک می‌کنم یعنی بین این کتاب‌ها کسی پیدا میشه علاج اینکه چه جوری به گذشته‌مون نگاه کنیم رو سعی کرده باشه پیدا کنه؟ یادم به ابوالفضل می‌افته که وقتی درِ خونه رو می‌زدند، با همدیگه مسابقه داشتیم که بدویم و زودتر باز کنیم و ببینیم «مهمون اومده یعنی؟!» ... اما الآن منزوی و گوشه‌گیره. به قفسه‌های کتابفروشی سرک می‌کشم ببینم حرف‌هایی که ابوالفضل باید بشنوه تا دوباره چشماش بخندند، لای کدوم کتاب ه.به قفسه‌های کتابفروشی سرک می‌کشم ببینم حرف‌هایی که ابوالفضل باید بشنوه تا دوباره چشماش بخندند، لای کدوم کتاب ه.خواب‌هام؛ عموم که یه کارگرِ کاربلد و حسابی ه اما فقیره؛ قصه‌هایی که مریمِ خاله اینا برامون می‌گفت اما بعد از سختی‌های بچه‌ی دومش همه‌شون از حافظه‌اش پریدند؛ خودم... خودم... خودم... همه‌ی این‌ها توی کله‌ام و قلبم می‌جوشند موقعی که توی کتابفروشی ام.(لابد این وَلْوَلایی که توی رفتار و سکنات‌م توی اونجا هست باعث میشه فکر کنند شغل‌ام اینه، آخه ظاهراً توی‌ دنیای دوزاری‌ای هستیم که شغل آدما جدی‌ترین چیزی ه که براش انرژی می‌ذارن.)خیلی وقت‌ها آرزو هست، درد هست، فکر هست، سؤال هست، اما آدم نمی‌دونه کدوم کتاب می‌تونه به این آرزوها و سؤال‌ها کمک کنه. این جور موقع‌ها معمولاً یکی لازمه که کمک کنه آدم بفهمه برای فلان سؤالش، بره و درِ خونه‌ی کدوم کتاب رو بزنه.خیلی وقت‌ها آرزو هست، درد هست، فکر هست، سؤال هست، اما آدم نمی‌دونه کدوم کتاب می‌تونه به این آرزوها و سؤال‌ها کمک کنه.بعضی وقت‌ها هم آدم می‌دونه که فلان کتاب به درد مسأله و دغدغه‌ی من می‌خوره، اما اون کتاب سخته و آدم می‌ترسه ازش.این جور وقت‌ها هم یه رفیقی لازمه که پیدا بشه و دست آدم رو بگیره و بگه بیا با هم می‌ریم جلو، هر جاش هم ترسیدی یا گیج شدی، من هستم.من به این میگم «رفیقِ علمی»! نمی دونم خارجی‌ها منظورشون از «companion» همین بوده یا نه. ولی منظور من از رفیقِ علمی دیگه الان معلوم ه. کار این صفحه همْ چنین چیزی ه؛ اینکه رفیق علمی باشه واسه کشف کتاب‌های مناسب و همراهی در پیچ و خم‌های دشوار کتاب‌ها.</description>
                <category>رفیق علمی</category>
                <author>رفیق علمی</author>
                <pubDate>Thu, 19 Sep 2024 00:13:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>