<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های reyhane.ghanbarlou</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@reyhane.ghanbarlou</link>
        <description>اینجا کسی گمان برده که با نوشتن می‌تواند زنده بماند.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 01:32:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/145401/avatar/Dt6o7M.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>reyhane.ghanbarlou</title>
            <link>https://virgool.io/@reyhane.ghanbarlou</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آنطرف حصار‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@reyhane.ghanbarlou/%D8%A2%D9%86%D8%B7%D8%B1%D9%81-%D8%AD%D8%B5%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-ovaffcfxuwod</link>
                <description>تفاوت قصه‌ی آنطرف حصارها با این‌طرف حصارها از زمین است تا آسمان. آنطرف حصارها ویلایی‌است با شیروانی قهوه‌ای و این طرف حصارها ویلای است با شیروانی قرمز. آنطرف حصارها شهرکی‌است متعلق به یک ملاک پولدار که زمین‌ها را به هرکس که خواسته فروخته و این‌طرف حصارها زمین‌ها مختص فرهنگیان است. پول زمین، در آنطرف حصارها جیرینگی پرداخت شده و بعد مالک طی سه ماه سازه را بالا برده اما این طرف حصارها زمین‌ها را قسطی هم میدادند و برای ساخت و سازش وام هم تعلق می‌گرفت.نیمه شب که می‌شود از آنطرف حصارها صدای قهقهه‌ها‌ی مستی می‌آید و میان صدای موزیکی که از باندهای قدرشان پخش می‌شود گم و گور شده و مثل بخاری که به هوا برود محو می‌شود. این طرف حصارها اما آدم‌ها قبل از ساعت ۱۲ به خواب می‌روند و صدای قهقهه و موزیک برایشان چیزی جز مزاحمت نیست.جوان‌های این‌طرف حصارها هرگز نمی‌توانند شبیه جوان‌های آنطرف حصارها باشند. از جوانان این طرف حصارها در مواجهه با جوانان آنطرف حصارها معمولا دو‌ واژه زاده می‌شود: یا حسرت یا عقده.جوانان این‌طرف حصارها اگر پایشان را آنطرف حصارها هم بگذارند هرگز درست و حسابی با آنطرف حصارها بر نمیخورند! می‌شوند یک تقلید ناشیانه، یک وصله‌ی نچسب...هر کس هر نقد یا اعتراضی نسبت به جملات آخر دارد نگه دارد برای خودش. ما اینجا از حقیقت حرف می‌زنیم. حقیقت عریان است. از آن عریان‌های زشت. از آن شمایلی که فقط یک نفر باید پیدا شود که بپسنددش. حقیقت برای هرکسی شمایلی دارد که تنها خود آن شخص آن شمایل را می‌پسندد و شب و روز با آن زندگی‌ می‌کند.این طرف حصارها فعلا دخترکی نشسته که به ظن او آدم‌ها از مرز هر حصاری که رد شوند نمیتوانند آنقدر شبیه آن‌طرف حصارها شوند که لو نرود ریشه در جای دیگری دارند.این طرف حصارها دخترکی نشسته که هرگز سراغ حقیقت نرفته اما حقیقت خودش آمده و ناگهان مثل یک چتر جلوی صورتش باز شده. دخترک لحظه‌ای هوس کرده زیر چتر حقیقت ایستادن را امتحان کند و بعد درست همان لحظه که زیر چتر ایستاده و چشم‌هایش را بالا برده تا منظره‌ی داخل چتر را نگاه کند، باران اسیدی باریده و دیگر تا هنوز قطع نشده.دخترک خسته شده. پاهایش تاول زده. آرنجش خشک شده از بس دستش را خم کرده تا دسته‌ی چتر را نگه دارد. حوصله‌اش سر رفته. هیچکس حاضر نیست بیشتر از چند ثانیه زیر چتر حقیقت دخترک، کنار او بایستد. زیر هر چتر حقیقت فقط یک نفر جا می‌شود!سرنوشت هرکسی که زیر این چتر بایستد همین است. تنهایی!تنهایی و تنهایی و تنهایی تا همیشه. تا لحظه‌ای که دسته‌ی چتر حقیقت تبدیل شود به یک لوله‌ی مکنده و او را به کام مرگ بکشد. اگر بخواهی از زیر چتر ایستادن استعفا دهی، نمی‌توانی بروی یک جای امن دیگر بایستی. باید بروی زیر باران اسیدی و خودت، به اختیار خودت، برای همیشه خودت را تمام کنی...دخترک این طرف حصارها نشسته، آنطرف حصارها را نگاه می‌کند و بعد چشم‌هایش را به دورتر می‌دوزد. به دورتر که کوه‌ها هستند. به دورتر که ابرها هستند. به دورتر که کمی زیبایی تهی از هر مفهوم دیگری هست. قرار نیست دخترک از این زیبایی لذت ببرد. شاید مفهومی به نام لذت در زیر چتر حقیقت از معنا تهی شده باشد. زیر چتر حقیقت صرفا قرار است که بیشتر به زیبایی چشم بدوزیم تا در اعماق جانمان جا برای نگریستن به زشتی و پلشتی حقیقت باز شود.از این طرف حصارها، فقط باید کوه‌ها و ابرهای آن‌طرف حصارها را نگاه کنی. هر چیزی را که با این طرف حصارها برابر است.</description>
                <category>reyhane.ghanbarlou</category>
                <author>reyhane.ghanbarlou</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2020 02:16:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخاطر خودم/ داستان قرنطینه، قسمت نوزدهم و پایانی</title>
                <link>https://virgool.io/@reyhane.ghanbarlou/%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-gk3wsvvwb1ya</link>
                <description>از روی مبل بلند شدم و رفتم به دیوار روبروی امید تکیه دادم.«امید تو کی میخوای ازدواج کنی؟»دست راستش را پشت دست چپش فشرد و قلنجش را شکست. از جایش بلند شد. داشت لب هایش را میجوید. آمد نزدیک من«عزیزم من روز اول گفتم که نمیخوام وضعیت تجرد تورو...»«با من نه!»صورتش را در هم کشید«منظورت چیه آتنا؟»«منظورم اینه که روز اول که باهم دوست شدیم 26 سالت بود الان 29 سالت شده، نمیخوای بری پی زندگیت؟»«من پی زندگیمم آتنا. واقعا متوجه این حرفات نمیشم.»کف دست هایم را کشیدم روی صورتم«من دیگه نمیتونم ادامه بدم...»«آتنا منو روانی نکن. صبح که در خونه رو روم وا نکردی، الانم که میگی نمیخوام ادامه بدم. همه اینا بخاطر اینه که دخترت دیروز، تو بیست سالگی رفته دو تا خیابون اونورتر زیر گوشت داره زندگی میکنه؟ بابا به من چه اصلا؟»از جلویش رد شدم و رفتم روی صندلی میز نهار خوری نشستم.«من حالم خوب نیست و تحمل این وضعیت من برای تو کافیه. بابا تو جوونی برو دنبال فرصتات...»«بجای من تصمیم نگیر. میشه؟»«امید چیزی که بهش دل بستی همیشگی نیست.»آمد روی صندلی روبروی من نشست«از کجا معلوم؟»چشم هایم را ریز کردم و پوزخند زدم«از همه بدبختیای زندگی مادرشوهری که فکر میکنه من پسر جوونشو گول زدم نصیبم نشده بود که الان تو میخوای نصیبم کنی.»«پس نگران خودتی.»«معلومه که نگران خودمم.»از جایم بلند شدم و دستانم را گذاشتم روی میز«امید مشخصه که من نگران آینده خودمم. چون رابطه ما از اولشم ربطی به آینده هیچکدوممون نداشت.»از جیبش پاکت سیگار را درآورد و رفت توی تراس. پشت سرش رفتم. یک نخ سیگار از پاکت برداشت و بعد توی جیب شلوارش دنبال فندک گشت.«آخ آخ شلوارو عوض کردم. میری بیاری لطفا؟»چشم هایم را بستم و نفس عمیق کشیدم. رفتم داخل که فندک بیاورم. در کابینت را باز کردم و یادم افتاد آیدا وقتی داشت برای رفتن آماده میشد همه فندک های قشنگش را جمع کرده بود و یک کبریت عکس دار برایم گذاشته بود توی کابینت و بعد رو به من گفته بود«مامان اینو میذارم برات که امید اومد باهم سیگار بکشین» من هم ابرویم را بالا انداخته بودم و گفته بودم«ما سیگار نمیکشیم.» و در عین جدیت بغضم گرفته بود. دلم حتی برای اینکه توی آشپزخانه بالا و پایین بپرد و بگوید«توروخدا توروخدا توروخدا بگو سیگاراتو کجا قایم میکنی؟» هم تنگ شده بود.کبریت را برداشتم و رفتم توی تراس. امید کبریت را گرفت و یک لحظه مکث کرد. لبخند زد«مال آیداست؟»بغض داشتم و اگر حرف میزدم میترکید. با تکان دادن سر پاسخش را دادم. سیگار را روشن کرد و کبریت را گذاشت توی جیبش.«با اینکه روزای آخر کلا با من قهر بود و زیاد باهام حرف نمیزد ولی صداش تو این خونه کمه»و بعد یک کام محکم از سیگار گرفت. یک قطره اشک افتاد روی گونه ام و باد بعد از چند لحظه آن را با خودش برد. امید دود را از ریه اش بیرون داد«ولی باور کن آتنا، همونجوری که به خود آیدا هم گفتم احمدرضا نقشه داشته که آیدارو بیشتر از قبل زیر نظر...»میان حرفش پریدم«امید ما داشتیم یه حرف دیگه میزدیم.»«آتنا، ولم کن حضرت عباسی. بابا من تورو دوست دارم این خونه رو دوست دارم. آیدارو دوست دارم. سبک زندگی تورو، مادری کردنتو، نگاهتو به این کثافتی که بهش میگن زندگی دوست دارم. کدوم آینده؟»یک کام دیگر از سیگار گرفت«بابا تو این دنیا هیچی سر حساب و کتاب نیست زن. از تو جدا شم برم با کی؟ هرچیزیو که میخوام با تو دارم. برم خواستگاری یه دختر کوچیک تر از خودم، عروسی بگیرم، بچه دار شم که شبیه بقیه شم؟ مگه زندگی فقط همین یه فرمولو داره؟»«امید تو...»«من چی آتنا؟ من چی؟»«تو حیفی....»«آتنا تو به من یاد دادی که چیزی تحت عنوان فرصت، تهدید، پیشرفت، عقب نموندن، نمیدونم این چرت و پرتا وجود نداره. آدم فقط باید نقد زندگی کنه. باید لمس کنه. باید لذت ببره چون اصلا معلوم نیست زندگی برات چی پیش میاره. گفتی میخوام اینارو به آیدا یاد بدم.»«ولی نتونستم.»«حالا به جاش من یاد گرفتم.»«مجبورش کردم واسه کنکور درس بخونه.»«مجبورش نکردی اون خوند چون دلش میخواست از ایران بره و میدونست احمدرضا واسه این چیزا بهش پول نمیده.»«فعلا که میبینی برای چیزی که اصلا فکرشو نمیکردیم بهش پول داده.»«من اون شب که فربد اینجا بود، قشنگ فهمیدم احمد چه کلکی سوار کرده.»امید تا اسم آن شب لعنتی را آورد، سرم شروع کرد به گز گز کردن. دیگر درست صدای امید را نمیشنیدم. صدای آیدا توی سرم میپیچید: «مامان امشب فربد میاد. خودم شام درست میکنم.»آیدا داشت کفش هایش را میپوشید که از خانه برود بیرون. دویدم دم در «آیدا... وایسا ببینم، براچی بدون هماهنگی با من به فربد گفتی بیاد؟»«امیدو بهش گفتم رواله اگه امشب قرار بوده بیاد.»«به امید چیکار دارم من. سه هفته نیست با پسره دوست شدی.»دستش را برد پشت سرش«اوووه. خوبه داری میگی سه هفته. بابا عجب غلطی کردم بهت گفتم این دوسپسرمه. فکر کن علیه، فکر کن پویاست. فکر کن همونایین که باهاشون دورهمی میگیرم.»«دورهمی با شام دوتایی فرق داره آیدا»«مامان جان خودت گفتی هر کاری میخوام بکنم تو همین خونه بکنم.»«عزیزم منم نگفتم نکن. گفتم یکم صبر کن. من هیچ ذهنیتی از این فربد ندارم.»«میاد. میبینیش. پیدا میکنی. دیرم شد. باید برم دانشگاه.» و رفت داخل آسانسور. دهانم همچنان باز مانده بود که چیزی بگویم اما خیره شده بودم به عدد آسانسور که یکی یکی داشت کم میشد و میگفت آیدا رفته.آیدا شب مهمان داشت و خانه کاملا بهم ریخته بود. تازه یادم افتاد که ساعت 3 شاگرد خصوصی هم دارم. قرار بود سه ساعت پشت سر هم برایش تست شیمی پیش بزنم و مغزم به هیچ عنوان کشش چنین فعالیتی نداشت. زنگ زدم به امید. تلفن را سریع جواب داد«به به مامان آتنا. یاد ما کردی خانم. وظایف مادری بالاخره شما را امان دادند. خوبی؟»«والا چی بگم؟ آیدا امشب فربد، دوسپسر جدیدشو، تنهایی دعوت کرده»امید زد زیر خنده«کدومو؟ همون متالهده؟»«آره همونو. ظهر شاگرد دارم امید، مغزم نمیکشه واقعا»«بذار من الان میام اونجا رو به راهت میکنم. بیام؟»«آره بابا چرا نیای.»امید وقتی می آمد زیاد کمک نمیکرد یا کار خاصی انجام نمیداد اما نمیدانم حضورش چه خاصیتی داشت که مرا از دنیا رها میکرد و یادم میرفت به جبر زندگی دچارم. با همه دوستان آیدا رفیق میشد و در دورهمی های دوستانه آیدا که در خانه ما برگزار میشد نقش پررنگ داشت. آیدا از امید بدش نمی آمد ولی همیشه شبیه یک آدم ناتمام به او نگاه میکرد که میخواست به وسیله مامان آتنایش تمام و کمال بنظر برسد.قرار بین من و آیدا شعار سه عنصری «انصاف، عدالت و منطق» بود. حرف هایمان نباید این سه عنصر را نقض میکرد و از نظر آیدا اینکه امید شب خانه ما بماند عدالت را نقض میکرد؛ چراکه شب ماندن دوستپسرهایش خط قرمز من بود. یک بار آنقدر بحثمان سر این موضوع بالا گرفت که آیدا همانطور که مشتش را محکم گره کرده بود توی چشم های من خیره شد و گفت«نترس من بلدم چیکار کنم که حامله نشم.» و بعد هردویمان ساکت شده بودیم و وضعیت خانه تا 24 ساعت به شکل قبرستان درآمده بود.بعد از آن روز امید دیگر هیچ شبی خانه ما نماند و آیدا هم دیگر هرگز اصرار نکرد که پسری شب خانه ما بماند. غیر از این امید و آیدا اصطکاکی نداشتند تا آن شب کذایی. آن شبی که فربد آمد خانه ما و آنقدر با امید مسخره بازی درآوردند و با آهنگ های متالی که فربد ساخته بود، هد زدند و خندیدند که من هزار بار خودم را بابت اینکه میخواستم نگذارم فربد شام بیاید خانه ما لعنت کردم. آنقدر حال 4 تاییمان خوب بود که با خودم گفتم آتنا بالاخره یک روز واقعا خوش در زندگیت دیدی. روزی که از همه رنج ها و نداشته هایت گذر کردی و حالا خودت و دخترت را با همه کم و کاستی هایتان دوست داری. حالا وقت زندگی کردن شده.آن شب وقتی در را پشت سر فربد بستیم، آیدا رو به ما دو نفر کرد و گفت«یه دیقه بشینید.»و من حدس زدم وسط این حال خوش لابد برایمان یک سورپرایز دارد. حدس زدم یکی از آن دسرهای خوشمزه ای که پروانه یادش داده بود را مخصوص خودمان سه نفر درست کرده باشد و بعد قایم کرده باشد. لبخند گشادی زده بودم که آیدا بی مقدمه گفت: «مامان من قبلا بهت گفته بودم که دوست دارم برم تنها زندگی کنم.»لبخندم روی لبم ماسید و سریع گفتم«منم گفتم که اول بابات باید قبول کنه بعد من و تو باهم راجع بهش حرف میزنیم.»«خب قبول کرده.»از جایم تکان خوردم و آمدم جلوتر«احمدرضا قبول کرده که برات خونه و وسیله بگیره که تو تنها زندگی کنی؟»«آره فقط...»امید داشت پاهایش را تکان میداد و به من و آیدا نگاه میکرد. چشم هایش دودو میزد. پرسید«فقط چی؟»«گفته فردا میاد اینجا که سه تایی حرف بزنیم.»پوزخند زدم. همه خنده ها و شام خوشمزه ای که آیدا پخته بود داشت تبدیل میشد به بغض، به غم یا به ترکیب همیشگی زندگی آتنا دهقانی یعنی«از دست دادن».بلند شدم رفتم توی آشپزخانه، دستکش پوشیدم و شروع کردم به شستن ظرفها. آیدا آمد تکیه داد به اپن آشپزخانه«مامان شنیدی؟»«شنیدم.»«بگم فردا بیاد؟»زل زدم به لکه ای که افتاده بود روی دیوار روبروی سینک و یک نفس عمیق کشیدم«حالا چرا اینجا؟»«چون خونه اونا پروانه داستانه...»با پشت دستم میان پیشانی ام را مالیدم. دکتر اعصاب میگفت وقتی دردهای عصبی میگیرم این کار کمکم میکند و در آن لحظه من تمام وجودم درد عصبی بود. تمام وجودم تبدیل شده بود به علامت سوال: «چرا همیشه من نفر آخرم که اجازه داستان ساختن دارد؟»،«چرا در زندگی من هیچ خوشی ای ماندگار نیست؟» یا بهتر آنکه «چرا عمر خوشی ها کوتاه است؟» و سوال بعد آنکه «چرا تا می آیم برسم، همه چیز از دست میرود؟»امید یک سیب از توی دیس برداشت و آمد روبروی آیدا، کنار اپن ایستاد. یک گاز به سیبش زد«آیدا میگم فکر نمیکنی، بابا احمد اگه برات خونه بگیره، کنترلش روت بیشتر شه؟»آیده خودش را عقب کشید و چشم هایش را ریز کرد«نه. چرا باید اینطوری شه؟»«هیچی یه مایه ای میده به نگهبان ساختمون آمار تورو ازش میگیره.»آیدا پوزخند زد«امید این یکی واقعا به تو ربطی نداره.»امید آنقدر محکم دست کشید به دور لبش که من اطمینان داشتم صورت تازه تراشیده اش روی دستش خط انداخته. توی چشم های آیدا زل زده بود و میدانستم از کدام نگاه ها دارد تحویل بچه میدهد. آمدم به سمتشان که چیزی بگویم امید دستش را گرفت جلوی صورت من«آتنا یه لحظه. آیدا من اینو فقط بخاطر تو گفتم. انتظار این واکنشتو نداشتم.»آیدا از جایش بلند شد و رفت به سمت اتاقش«از این به بعد یکم زیرپوستی تر دست به یکی کنید که جلو پای من سنگ بندازید.» و در اتاق را بست.امید صدایش را بلند کرد که از پشت در اتاق به گوش آیدا برسد«به قرآن اگه آتنا تا الان راجع به این موضوع به من چیزی گفته باشه.»«شب بخییییر.»امید سیب را نصفه نیمه ول کرد، مرا بوسید و از خانه رفت. صدای بسته شدن در چندبار توی گوشم پیچید. دستکش هایم را درآوردم و رفتم توی آشپزخانه پنجره را باز کردم. سوز سرمای آبان خورد توی صورتم. از توی قوطی نارنجی رنگ چایی که داخلش سیگار جاساز کزده بودم، یک نخ برداشتم و رفتم با فندک آشپزخانه روشنش کردم. برگشتم جلوی پنجره و از طاقچه اش آویزان شدم.با خودم مرور کردم که چرا اینجا هستم و چرا این تصمیم را گرفتم. یادم افتاد که تمام آرزویم این بود که آیدا مرا به عنوان مادرش بپذیرد. یادم افتاد من دیر رسیدم و دلم میخواهد مادری کنم اما آیدا دیگر واقعا بزرگ شده بود و وقت این نبود که من از او مراقبت کنم. اگر بیشتر از این میخواستم آیدا را مجبور به ماندن کنم، زیاده خواهی بود.قرار بود من مثل بهجت خانم فکر نکنم. قرار بود دخترم را طوری بزرگ نکنم که احساس کند هیچ حق انتخابی نداشته و مثل من نتواند مسئولیت انتخاب هایش را گردن بگیرد. از نظر من تمام چیزی که یک انسان برای خوشبختی نیاز داشت آزادی بود و من باید از انجام هرکاری که آزادی آیدا را سلب میکرد، خودداری میکردم.این حرف ها را تا فردا ساعت 4 و 23 دقیقه بعدازظهر، تا لحظه ای که احمدرضا پایش را توی خانه ما بگذارد، با خودم تکرار کردم. احمدرضا آمد داخل خانه. سلام کرد و رفت روی یکی از صندلی های میز نهارخوری نشست. من و آیدا ایستاده بودیم. یک نگاه به من کرد و یک نگاه به آیدا. هیچ احساس معذب بودنی در چشم هایش پیدا نبود. انگار کن که صد سال است صاحب این خانه است و ما مهمان هستیم.«بفرمایید بشینید دیگه. آیدا بابا، آتنا خانم، بفرمایید»من و آیدا رفتیم کنار هم دیگر، روبروی احمدرضا نشستیم. قوری چای را به همراه هیتری که با شمع چای را گرم نگه میداشت گذاشته بودم روی اپن کنار میز نهار خوری. احمدرضا از جایش نیم خیز شد و قوری چای را به همراه هیتر زیرش برداشت گذاشت سر میز. دوباره برگشت سمت اپن و فنجان های چای را یکی یکی از توی سینی گذاشت روی میز.کمی خودم را تکان دادم«من میوردم. دست شما درد نکنه.»«نه میخوام کسی وسط بحث از جاش بلند نشه.»آیدا دست به سینه نشسته بود و به کمک انگشت سبابه اش، پوست لبش را میگذاشت لای دندان هایش و میجوید:«پس مسئله جدیه»احمدرضا از زیر عینکش نگاهی به آیدا کرد«بله. جدیه.»چای ها را ریخت و یک حبه قند خیس کرد و انداخت گوشه لپش. یک قلپ چای هورت کشید«خب آیدا خانم. شما در حضور من و مادرت توضیح بده که چرا میخوای جدا زندگی کنی.»«قبلا توضیح دادم.»«نه یک بار دیگه توضیح بده»«چونکه اینجوری راحت ترم»«نه باباجان. اون چیزایی که اومدی نشستی تو دفتر من گفتیو اینجا بگو.»رو کردم به آیدا«خب بگو مامان جان. راحت باش.»آیدا سرش را انداخت پایین و فنجان چایش را چرخاند.احمدرضا یک نفس عمیق کشید«خب ایراد نداره من میگم.»نفسم توی سینه ام حبس شده بود. احمدرضا عینکش را درآورد«آیدا خانم به من گفتن که شما، آتنا خانم، پسر جوون میبری میاری، اینجا راحت نیستن. من بهشون گفتم برگرد خونه خودمون گفتن که دیگه دلشون نمیخواد کنار پروانه، همسر من زندگی کنن.»باورم نمیشد آیدا این حرف را زده باشد. من در این دو سال توی رابطه ام با امید به تمام بندهای پروتکلی که آیدا برای رابطه ما تعیین کرده بود، پایبند بودم. زل زدم به آیدا«واقعا قضیه اینه آیدا؟»ساکت شده بود و پاهایش را تکان میداد.«یعنی تو دوست داری اینجا بمونی؟ فقط مشکل اینه که من با امید ارتباط دارم؟»«نه نه نه، بابا جان من خونه جدا میخوام. این مسخره بازیا چیه درمیارید؟»رو کرد به احمدرضا«واسه چی منو با مامانم رو به رو میکنی؟ میخوای به چی برسی؟»«میخوام هرکسی سهمش رو در اتفاقات آینده همین الان برداره که بعدا کسی برای من مدعی نشه.»جلو آمدم و دستم را آوردم بالا« احمدرضا، وسط بحث نرخ تعیین نکن لطفا»برگشتم سمت آیدا«اگر نه پس چرا به بابات اینو گفتی؟»«اگه تو نمیخواستی منو بکشی چرا اون یادداشتو واسه بابا نوشتی؟»چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم.«آیدا، دخترم خواهش میکنم جواب سوال منو بده و حاشیه نرو»«آخه جوابت دقیقا همینه. جواب جفتتون همینه. هردوی شما یک روز منو وسیله رسیدن به اهدافتون قرار دادید منم دارم همین کارو میکنم.»جواب دادم:«راه دیگه ای به ذهنت نمیرسه؟»«نه نمیرسه.»«پس بنظرم باید بیشتر فکر کنی.»«جفتتون هنوزم منو برای رسیدن به خواسته های خودتون میخواید و انقدر توی رسیدن به این خواسته ها مصرید که اصلا صدای خواسته های منو نمیشنوید. منم مجبورم از نقطه ضعفاتون استفاده کنم.»احمدرضا پوزخند زد:«ولی میبینی که نمیتونی.»برای این جواب مثلا هوشمندانه اش پشت چشم نازک کردم و برگشتم سمت آیدا:«راجع به این که بعدا حرف میزنیم. ولی الان اول بگو چرا میخوای تنها زندگی کنی؟»رو کرد سمت من«همین تو مامان. فقط بلدی بگی تئوری انتخاب، مکانیزم کنترل. لق لق زبونته. صبح تا شب منو کنترل میکنی. نمیذاری ببینم تو زندگیم دارم چه غلطی میکنم. سر بزنگاه میای انقدر مخ منو به کار میگیری که تصمیمو عوض کنم.»سرم داغ کرده بود«آیدا من کی این کارو کردم؟ من که هرکاری تو خواستی بکنی آزادت گذاشتم.»«کِی؟ من عاشق رقصیدنم. عاشق ساز زدن و رقصیدن. الان کجام؟ دانشگاه صنعتی اصفهان مشغول تحصیل در رشته مهندسی صنایع!»«عزیزم تو خودت انتخاب رشته کردی.»«بله در بین رشته های گروه ریاضی من خودم انتخاب رشته کردم. چرا نذاشتی من کنکور هنر بدم؟»«من نذاشتم؟ خودت گفتی خستم نمیتونم بعد کنکور ریاضی کنکور هنر بدم.»«وقتی میلیون میلیون خرج کنکور ریاضی کردی و یک سال از زندگی من توی مدرسه و این اتاق در حال خوندن کنکور ریاضی گذشت و تو همه این روندو کنترل میکردی و هروقت من میگفتم هنر میگفتی هنر در کنار مهندسی، بنظرت تو نذاشتی یا من نخواستم؟»احمدرضا داشت به گل های رومیزی نگاه میکرد«من که اصلا برام مهم نبود تو چی بخونی.»میخواستم بلند شوم گردنش را بشکنم. داشت عین کودکان خردسال وسط بحث خودشیرینی میکرد. آیدا چند لحظه خیره خیره نگاهش کرد«تا حالا فکر کردی که چرا من هر زمان خواسته ای از تو داشتم باید دست میذاشتم روی نقطه ضعفت و ازت باج میگرفتم؟»پوزخند زد «باج گرفتنو که به ارث بردی احتمالا.»عصبانی شدم و صدایم را بالا بردم«احمد خواهش میکنم بحثو تبدیل به دعوا نکن.»مشتش را کوبید روی میز و صدایش را بالا برد:«بخوای، نخوای این بحث تهش دعواست. تو خواستی دعوا باشه. تو یوهو سه سال پیش سر و کلت پیدا شد و بچه منو، همه زندگی منو، امید منو از من گرفتی. حالا من سر این میز لعنتی نشستم که انتخاب کنم دخترم خونه یک زن بیوه بچه باز باشه یا خونه مجردی!»تمام خشمم را جمع کرده بودم سر انگشت هایم و میتوانستم آنقدر به این مردک وقیح مشت بزنم که ضربه مغزی شود که ناگهان آیدا از جایش بلند شد«چقدر تو پررویی بابا... کی به کی میگه بچه باز. این کثافتی که من توشم حاصل بچه بازیه توعه.»احمدرضا ابروهایش را انداخت بالا«آیدا با من داری اینجوری حرف میزنی؟» رو کرد به من«حاصل سه سال تربیت جناب عالی اینه خانم دهقانی؟ معلم رسمی آموزش و پرورش کشور؟»آیدا نشست سر جایش و پوزخند زد«چون حقیقتو بهم گفته ناراحتی؟ چون چشم و گوشمو باز کرده؟»«نه دونستن حقیقت که خوبه. نگرانم دخترم خراب بشه.»احمدرضا یک روز مانده بود زیر مشت و لگد باباطاهر به این دلیل که باباطاهر هم همیشه نگران بود که دخترش خراب شود. فکر میکردم بعد از آن متوجه میشود که این یک تفکر پوسیده است اما حالا دقیقا عین باباطاهر داشت حرف های پوسیده میزد.آیدا نگاهش کرد و گفت «اصلا من خراب بشم. برا تو چه فرقی داره؟»احمدرضا دستش را گذاشت روی میز و بلند شد. آمد به طرف آیدا. من سعی کردم مابینشان بایستم. احدرضا سرش را این طرف و آنطرف میبرد و سعی میکرد چشم های آیدا را از پشت سر من پیدا کند و توی چشم هایش زل بزند.«برا من چه فرقی داره؟» دستش را زد روی شانه من«این مامانت برات نگفته که چرا به من لقب بچه باز داده؟»رفت عقب تر ایستاد«چون من از زندگیم فقط تورو میخواستم. بخاطر تو زندگی این بدبختم تباه کردم. بخاطر اینکه تو خانواده داشته باشی.»بغضش گرفت. نمیدانم چرا اما من هم بغضم گرفته بود. اما اثری از هیچ بغضی در صدای آیدا نبود«بخاطر من؟ بخاطر من یه دختر 18 ساله رو تو خونه حبس میکردی که برات بچه بزاد؟ من اون موقع کجا بودم اصلا؟»«تو شکمش بودی»«مگه میدونستی من کیم چیم؟ اصلا مگه میدونستی من قراره چی از آب در بیام؟»«عزیز من تو از همون لحظه اول بچه من بودی. معلومه که بخاطر تو»«بخاطر من رفتی با پروانه ازدواج کردی؟»«معلومه بخاطر تو!»«پس همین الان برو بخاطر من طلاقش بده.»«چه دشمنی ای داری با پروانه تو؟ این همه برات زحمت کشید.»آیدا پوزخند زد«من با پروانه مشکلی ندارم. اونم یه بدبختی مثل مامانم یا مثل هر دختر دیگه ای که ممکن بود گیر یه زورگو بیفته. مشکلم اینه که نمیگی بخاطر خودم. من با تو مشکل دارم.»احمدرضا از سر حرص خنده ای سر داد«بازی عوض شد اول میگفتی با مامانت و پروانه مشکل داری. حالا من شدم مشکل؟»«نه تو، بلکه همه مامان باباها بخاطر خودشون بچه اوردن.واسه این که نسلشون باقی بمونه و نیازشون به بقا حفظ شه. فقط نمیدونم اولین بار کدوم آدم عوضی ای چی بهش میرسید که گفت پدر و مادر مقدسن، جاشون رو سر ما بچه هاست.»حرف آیدا حرفی بود که من، وقتی آن روز بهجت خانم در را توی صورتم بست، به آن رسیدم. وقتی آیدا به خانه من آمد پر از عذاب وجدان این بود که احساس میکند دیگر بابااحمدش را آنقدرها دوست ندارد و شاجون روزی هزاربار به او گفته«مادر هرچی باشه پدرته.» آنوقت نشستم و یافته هایم را به او انتقال دادم که نه من و نه بابااحمدت آدم هایی نیستیم که تو همینجوری مجبور باشی دوستمان داشته باشی و به ما احترام بگذاری. ما باید دوست داشتنی و قابل احترام باشیم.«این چرندیاتو از کجات دروردی؟ این همه پدر خودم و این بدبختو دروردم که آخر سر وایسی تو روم اینو بگی؟»«شما که با این کارایی که کردی جای خود داری. صد البته جوابت همینه.»«من چیکار کردم دقیقا؟»«چون دلت میخواست نسلت باقی بمونه، بچه میخواستی و نمیشد، زندگی اینو تباه کردی. چون میخواستی خانواده داشته باشی رفتی پروانه رو گرفتی. کار میکنی پول در میاری چون عاشق قدرتی و قدرتتو از پولت میگیری...»«میخوای بگی من برای تو هیچ کاری نکردم؟»«برای من، به این معنی که به تو مدیونم نه کاری نکردی.»«من نمیدونم چه اشتباهی تو تربیت تو کردم که اینجوری...»«تو منو اوردی به این دنیا چون خودت خواستی. من خودمو دعوت نکردم. همه مسئولیت من باتوعه چون تو زندگی منو شروع کردی. هرکاری که برام کردی تبعات این بوده که خودت خواستی منو به دنیا بیاری. از این به بعدم همینه.»و بعد برگشت به سمت من و انگشت سبابه اش را گرفت رو به من«تو هم منو اوردی به این دنیا چون خودت خواستی. میتونستی به دورتر از جلوی دماغت نگاه کنی، حواست باشه احتیاط کنی که از مردی که هیچ شناختی ازش نداشتی حامله نشی. تئوری انتخاب! تو انتخاب کردی که ریسک کنی. انتخاب کردی که منو رها کنی.»یک نگاه به من کرد و یک نگاه به احمدرضا«هر دوی شما هرکاری کردید بخاطر خودتون بوده. الانم من ازتون میخوام بذارید منم بخاطر خودم و واسه خودم زندگی کنم.»رفتم به سمتش«آیدا جان. اینجا، تو این خونه مگه نمیتونی واسه خودت زندگی کنی؟»«نه!»«هر تغییری تو بخوای میدیم.»«دیدن هر دوی شما منو یاد داستان غم انگیز زندگیم میندازه.»احمدرضا دستانش را بهم کوبید«بَهَع، این دیگه چه مدلشه؟»اما من میفهمیدم چه میگوید. دیدن عکس آقاطاهر و بهجت خانم هم مرا بهم میریخت. لبخند زدم«ولی این حس بدت با ترک کردن ما تموم نمیشه.»«آره مامان میدونم. میدونم باید رو خودم کار کنم، باید خودمو دوست داشته باشم، باید جلسات مشاورمو ادامه بدم ولی دلم میخواد مستقل باشم.»و بعد رفت توی اتاقش و در را بست. احمد رضا نفسش را بیرون داد و روی مبل ولو شد. آمدم دست به سینه روبرویش ایستادم. دستش را گذاشت روی قفسه سینه اش«یه لیوان آب بی زحمت»از آبسردکن یخچال برایش آب ریختم و برگشتم.«زیرزبونی همراهته؟»سرش را به نشانه تایید تکان داد و یک ورق قرص از جیب پیراهنش بیرون آورد. آب را سر کشید و یک قرص کره ای شکل زرد رنگ از میان آلومینیوم ها بیرون آورد و گذاشت زیر زبانش.«دراز بکش»پاهایش را دراز کرد و سرش را گذاشت روی دسته مبل. چشمانش را بست، ساعدش را گذاشت روی پیشانی اش.«دنبال چی بودی احمدرضا؟ چرا امروز این معرکه رو راه انداختی؟»ساعدش را از پیشانی اش برداشت و توی چشم هایم خیره شد«بخاطر خودم!»امید را دیدم که خیره شده بود به من و لبش را کج کرده بود تا دود سیگارش توی چشم های من نرود. «گوشِت با منه آتنا؟»دستم را کشیدم به چشمم تا اشک حلقه زده در آن پاک شود.«آره آره.»سیگار را روی نرده های تراس خاموش کرد و گذاشت توی پاکت سیگارش. آمد به سمتم و توی چشم هایم نگاه کرد. سرم را گذاشت روی سینه اش و موهایم را بوسید«شرط میبندم آیدا بعد 1 ماه برمیگرده عزیزم. برای چی انقد ناراحتی تو؟»«بخاطر خودم!»</description>
                <category>reyhane.ghanbarlou</category>
                <author>reyhane.ghanbarlou</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2020 23:54:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخاطر خودم/ داستان قرنطینه، بخش هجدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@reyhane.ghanbarlou/%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%87%D8%AC%D8%AF%D9%87%D9%85-xhtmaqinflg1</link>
                <description>آقا طاهر آن روز دیگر از هیچ آدمی متمایز نبود. دیگر کت و شلوار گران و پیراهن نوی یخه آهاری تنش نبود. دیگر تسبیحی دستش نبود و انگشتر عقیق نجفی توی انگشت کوچکش نبود. دیگر راه نمیرفت که همه از سنگینی صدای قدم هایش بفهمند که حاج طاهر آمده. مثل همه آدمها دیگر، آدم های خطاکار دیگر، آدم های پولدار و بی پول دیگر، پیچیده بودندش لای چند تکه پارچه سفید و افتاده بود زمین و بالا سرش نماز میت میخواندند.من چند متر دورتر ایستاده بودم و تماشا میکردم. آنقدر دور که اگر کسی رد میشد گمان میکرد دارم عزاداری قبر دیگری را میکنم. دلم میخواست گریه کنم. دلم میخواست غمگین باشم. از اینکه مطلقا هیچ احساس غمی توی دلم نبود ترسیده بودم. دلم میخواست خاطرات خوب باباطاهرم را بخاطر بیاورم و غمگین شوم ولی هرچه میگشتم فقط خشم بود و خشم. فقط یک صحنه جلوی چشم هایم بود. صحنه ای که بهجت خانم دستش را کوبید توی سینه ام و گفت«برو اینجا واینستا مردم میبیننت، بابات سنگ قبرتم گذاشته، مجلس ترحیمتم گرفته. به همه هم گفته تو مردی. برو!» و بعد در را توی صورتم بست. از آن روزها 8 سال گذشته بود اما شبی نبود که من این صحنه را در کابوس هایم نبینم.احمدرضا نصف شب وقتی داشتم به آیدا شیر میدادم آمد بالای سرم و خیره شد به آیدا. چند لحظه منتظر شد تا شیر خوردنش تمام شود و بعد او را بغل کرد. توی تاریکی برق چشمانش آدم را میگرفت«آتنا»ترسیده بودم. دست بردم و چراغ خواب کنار تخت را روشن کردم«بله»«کاغذی که گذاشته بودی رو میزو خوندم.»سرم را پایین انداختم و موهایم را پشت گوشم جمع کردم«خب؟»«من نمیتونم اون چیزی باشم که داری بهش فکر میکنی.»کمی مکث کرد و بعد ادامه داد «توام نمیتونی اونی باشی که من میخوام»آیدا را گذاشت توی گهواره و پتویش را کشید رویش«ولی تو به من زندگی دادی. چیزی که احتمالا بدون تو نمیتونستم بهش برسم این بود که یک نفر منو بابا صدا کنه.»«معلومم نیست صدات کنه»«یه دقیقه دست از نفرت پراکنی بردار. به حرفم گوش کن.»بطری شیری که کنارم بود را برداشتم و سر کشیدم.«برات یه خونه میگیرم تو تهران، یه حسابم برات باز میکنم چند سال کفافتو میده. فقط باید قول بدی که دیگه هرگز سراغ من و این بچه نیای.»صبح روز قبل تنها چیزی که از دنیا میخواستم همین بود که از خانه احمدرضا خلاص شوم. همین برایم کافی بود که قفل در خانه را باز کند و بگذارد که بروم اما این برایم یک اتفاق دور بود که فکر نمیکردم هرگز با آن مواجه شوم. میگفتم احمدرضا صد سال سیاه نمیگذارد یک دختر جوان که از قضا در میان سالی عاشقش شده و با او بچه دار هم شده از دستش در برود. اما حالا او داشت یک پولی هم دستی میداد که فقط از زندگی اش بروم بیرون. باورم نمیشد که این یکی هم بخواهد مرا بگذارد پشت در. آب دهانم را قورت دادم و خیره خیره نگاهش کردم.«فکراتو بکن. صبح حرف میزنیم.»و آنوقت من فکرهایم را کرده بودم و چند بار خواسته بودم از حسرت بغل کردن آیدا بمیرم و دچار «لحظات مرگ آور» شده بودم اما نمرده بودم و تصمیم گرفته بودم این معامله را قبول کنم. یک هفته بعد وسایلم را جمع کرده بودم و برای آخرین بار آیدا را بغل کرده بودم و گریه کرده بودم. بعد با احمدرضا نشسته بودیم توی ماشین قرمزش و آمده بودیم تهران. توی یک روز هم طلاق گرفتیم، هم تمامی وکالت ها را باطل کردیم و هم من تعهد محضری دادم که دیگر راجع به حق حضانت آیدا ادعایی نکنم. و آنوقت احمدرضا مرا رسانده بود جلوی در خانه خیابان ایرانشهر و پیاده شده بود و یک چمدان گذاشته بود جلوی در و پاکت مدارک خانه و طلاق و غیره را انداخته بود رویش و بدون آنکه حتی به من نگاه کند زیرلب خداحافظی کرده بود و رفته بود.اگر وارد آن خانه قوطی کبریت چند سال ساخت میشدی باورت نمیشد این خانه را هم همان آدمی خریده باشد که برای خودش در بهترین خیابان شهر یک واحد درندشت و نوساز گرفته و داخلش را با گران ترین وسایل پر کرده. برای من گاز رومیزی دو شعله گرفته بود، یخچال ارگ، تخت و مبل فرفوژه و خلاصه از هرچیزی ارزان ترینش را.فردای آن روز، بعداز ظهر رفتم بانک و دیدم مبلغی که توی حسابم ریخته به زور کفاف یک سال مرا میدهد. احمدرضا در ازای همین مبالغ ناچیز بچه ام را برای همیشه از چنگم درآورده بود.از آن روز به بعد به مدت دو ماه یک پایم اصفهان بود و پای دیگرم تهران تا بتوانم انتقالی ام را برای هر دانشگاهی که میشد بگیرم و درسم را ادامه دهم. آنقدر داستان زندگیم را توی اتاق اساتید و مسئول آموزش و روسای دانشکده ها تعریف کردم و باهم گریه کردیم تا توانستم انتقالیم را به تهران بگیرم.مهر ماه همان سال، وقتی فقط 20 سال داشتم توی یکی از دبیرستان های غیر انتفاعی تهران معلم شیمی شدم و حالا بعد از دو ترم غیبت میتوانستم بروم دانشگاه. صبح روز اول دوش گرفتم و آماده شدم. توی آینه به خودم نگاه کردم و گفتم«آفرین دختر. از پسش بر اومدی.»بعد از کلاس های مدرسه کلاس های دانشگاه شروع میشد. از مدرسه آمدم بیرون که سوار تاکسی شوم و بروم دانشگاه اما مدرسه به خانه پدریم خیلی نزدیک تر بود. گفتم بروم شانسم را امتحان کنم. برایشان بگویم که برگشته ام و زندگی ام از روزی که رفتم هم روال تر شده، بگویم اصلا از آن مرد و بچه اش فعلا خبری نیست. گفتم بعد از یک سال لابد آتش خشمشان خوابیده.رفتم زنگ خانه مان را زدم. بهجت خانم برداشت پرسید«کیه؟»«مامان منم»«عاطفه تویی؟»«آتیم مامان»و بعد بهجت خانم آیفون را گذاشته و بود من باز زنگ زده بودم. و ناگهان در حیاط جلوی صورتم باز شده بود و بهجت خانم گفته بود:«برو اینجا واینستا مردم میبیننت، بابات سنگ قبرتم گذاشته، مجلس ترحیمتم گرفته. به همه هم گفته تو مردی. برو!» و بعد در را توی صورت من بسته بود.8 سال گذشته بود اما من هنوز دلم آرام نگرفته بود. دلم میخواست بروم جلو، درست کنار تابوت آقا طاهر بایستم و معرکه بگیرم. بلند داد بزنم«دیدی باباطاهر؟ آخر سر توام اومدی اینجا. دیدی همه اونایی که از ترس آبروت منو ازشون قایم میکردی همه یروز میان اینجا کنار دست خودت؟ دیدی بالاخره یروز من داد زدم و تو ساکت موندی؟ دیدی هرچقدر زورگو باشی و حرفت بره تهش میفتی تو این سرازیری؟ دیدی قبل اینکه دستت به من برسه رفتی تو قبر....؟»نمیتوانستم داد بزنم و این ها را بگویم اما میتوانستم زیر لب هزار بار با خودم تکرارشان کنم. آنقدر آن دور ایستادم و این جملات را تکرار کردم که همه از سر قبر باباطاهر رفتند برای مرده خوری اش. دور و بر را نگاه کردم. رفتم نزدیک. خاک خیس و تازه ریخته بودند رویش. یک آن ترسیدم و دلم برایش لرزید. هق هق کوتاهی کردم و بعد احساس کردم تمام نفرتم از آقا طاهر و زن و بچه اش برگشته توی وجودم. پایم را کوبیدم به قابی عکسی که گذاشته بودند روی خاکش. عکس افتاد روی قبر کناری و شیشه های قاب عکس، تکه تکه رویش را پوشاندند. عکس را از زیر شیشه ها بیرون کشیدم و نگاهش کردم. باز هم گریه ام گرفت. یک هق هق کوتاه کردم و بعد دو طرف عکس را آنقدر کشیدم که پاره شد.دیدم یک نفر دارد از دور میدود به سمتم. من هم شروع کردم به دویدن. یک مرد جوان با موهای بلند و فر خورده که سرتاپا مشکی پوشیده بود و خوب میدوید. از روی تمام قبرها میپرید و دنبالم می آمد. ناگهان دیدم صدا زد«آتنا خانم صبر کنید»دیگر توان دویدن نداشتم. با آخرین قطره های جانم دوتا یکی از روی قبرها میپریدم.«نترسید صابرم، پسر حاج فتاح.»سر جایم ایستادم و دستم را گرفتم به پهلو هایم. نفس نفس زنان، در حالیکه پهلوهایم از درد مچاله ام کرده بودند و آفتاب توی چشم هایم بود نگاهش کردم.  پسر حاج فتاح بود. همان که 4 سال پیش بابا طاهر میگفت مطرب و تارک الصلاه شده و حاج فتاح نمیگذارد سر سفره بنشیند. میگفت یک روز حاج فتاح سازش را شکسته و بعد او رفته تیر و تخته اتاقش را فروخته و دوباره ساز خریده و حالا شبها روی زمین سفت میخوابد.پیش از آنکه باباطاهر این قصه ها را بگوید ماه رمضان ها سر سفره ای که باباطاهر شب 21 ام در حیاط خانه پهن میکرد میدیدمش اما بعد از آن دیگر هرگز توی هیچ جشن و مناسبت و مهمانی و سفره ای دیده نشد.ولی لااقل حاج فتاح پسرش را نکشته بود. جیره مواجبش را قطع کرده بود و او باز دست از کارهایش نکشیده بود. چند ماه بعد چو افتاده بود که پسر حاج فتاح شیره ای شده و بعد از آن حاج فتاح برای صابرش یک کتابفروشی باز کرده بود به شرط آنکه دیگر پایش را توی خانه حاج فتاح نگذارد. گفته بود این پول هایی که با زحمت درآوردم مفت چنگت. کتاب بفروشی بهتر از آن است که پای حاج فتاح به شیره کش خانه و کلانتری باز شود. فقط سر سفره مسلمان جماعت نشین که برکت را از سفره و نان میبری.حاج فتاح هرجا مینشست هیچکس از او نمیپرسید صابر کجاست یا چه کار میکند ولی او یک سوژه گیر می آورد که آخرش یک آه بلند بکشد و بگوید «بعله... پسر نوح با بدان بنشست، خاندان نبوتش گم شد....»جلوتر آمد. نفس نفس میزد و صورتش را جمع کرده بود. خاک قبرستان روی سر تا پایش نشسته بود. داشت مرا از بالا تا پایین ورانداز میکرد. نفس اش در نمی آمد و بریده بریده حرف میزد.«من... مطمئن بودم... شما نمردین... نه من... خیلیای دیگه هم... باور نکردن»دست برد توی کیف دوشی اش و یک قمقمه آب بیرون آورد. درش را باز کرد و آن را گرفت به سمتم. سرم را گرفتم بالا و قمقمه را با فاصله کج کردم توی دهانم. آنقدر خاک توی دهانم بود که وقتی آب از گلویم پایین میرفت، گل میشد. با پشت دست لبهایم را پاک کردم و خودم را انداختم روی یکی از قبر ها که یک سنگ قبر ایستاده داشت و به آن تکیه دادم.«شما چه خبطی کردین؟ ترک اولی کردین؟»«چیکار کردم؟»«خیلی قدیما... اهل شریعت اگه یه گناه دم دستی... مرتکب میشدن... میگفتن ترک اولی کردیم... بعدم دستارشونو... باز میکردن مینداختن دور گردنشون... که بقیه بدونن فلانی ترک اولی کرده...»سینه ام داشت مثل توپی که از ارتفاع افتاده بالا و پایین میرفت«نه گناه من دم دستی نبود»«کدوم گناه؟ گناه چی هست اصلا؟»«رفتم شهرستان درس بخونم از مرد غریبه حامله شدم»«چقدر غریبه؟»«غریبه آشنا»«عاشقش بودی؟»«اون موقع آره»«خب کو بچه؟»«پیش غریب آشناست. تعهد دادم سراغش نرم»آمد دستش را به سمتم دراز کرد«پاشو...»یک نگاه به دستش کردم و نگاه دیگری به چشم هایش. برق چشم هاش آدم را یاد شوالیه های فرانسوی می انداخت. دستش را گرفتم و بلند شدم. «من سمت طالقانی چند بار دیده بودمتون»«خونه ام ایران شهره»توی چشم هایم خیره شد«یه چایی مهمونم کن»آفتاب افتاده بود توی چشم هایش و رنگش به عسلی میزد. نمیفهمیدم چرا باید پسر حاج فتاح را به خانه ام دعوت کنم. ولی مطمئن بودم چشم هایش حرفی را میزنند که هیچ شباهتی به حرف های باقی پسرهایی که در این نه سال به زندگیم آمده بودند و رفته بودند نداشت.«میخوام داستانتو بشنوم. میخوای شما بیا مغازه ما. هرچی باشه بهم نزدیکیم. فرقی نداره.»همانطور که توی چشم هایش خیره شدم بودم لبخند زدم و راه افتادم.کمی گام هایش را تندتر کرد تا به من برسد«فقط من ماشین ندارم»«هرجوری شده میریم به فلاکس خونه من میرسیم.»</description>
                <category>reyhane.ghanbarlou</category>
                <author>reyhane.ghanbarlou</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2020 00:02:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخاطر خودم/ داستان قرنطینه، بخش هفدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@reyhane.ghanbarlou/%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%87%D9%81%D8%AF%D9%87%D9%85-bkwvksya8bmf</link>
                <description>توی تراس نشسته بود روی یک صندلی پلاستیکی و لیوان چای را گرفته بود جلوی بینی اش. هرکس از روبرو نگاه میکرد میتوانست بخار چای را ببیند که پیوسته از چهره خسته اما دوستداشتنی او رد میشود و میرود سمت آسمان و میان راه محو میشود. غروب شهریورماه بود و هوا سوز کمی داشت. پتوی نرمش را که موقع قیلوله بعدازظهرگاهی می انداخت روی خودش، از روی دست مبل برداشتم و رفتم توی تراس. پتو را انداختم روی شانه اش و خم شدم صورتش را بوسیدم. چشمانش را بست و لبخند زد.دستکش های گل گلی مخصوص باغبانی را پوشیدم و کیسه خاک برگ را ملق کردم توی گلدان های ارغوانی که به نرده های تراس تکیه داده بودند.«نهار چی داریم؟»«باقلی پلو با ماهیچه»«دوباره؟»«برات خوبه. الان ضعیف شدی، قوت میگیری.»«مگه چی شده که من بخوام ضعیف شم؟»«هیچی مامان جان منظورم اینه که خوبه خودتو تقویت...»از جایش بلند شد و از تراس بیرون رفت«نه منظورت اینه که باید روزی 10 بار به هردومون یادآوری کنی من دو ماه پیش چه غلطی کردم.»قلبم تیر کشید. خاک برگ را ول کردم روی زمین و نشستم به نرده های تراس تکیه دادم. راست میگفت. مرض از خود من بود که مدام آن روز کذایی را به هردویمان یادآوری میکردم. آن روز صبح چشمانم را باز کردم، دستم را بردم سمت موبایل ببینم ساعت چند است، دیدم از احمدرضا 17 تماس بی پاسخ دارم. شماره اش را گرفتم. دو تا بوق بیشتر نخورد که جواب داد. داشت گریه میکرد و میگفت«همینو میخواستی؟ بچم داره از دستم میره»کاسه سرم تیر کشید«چی شده؟»«چی شده؟ 20 تا قرصو باهم خورده»احساس کردم تمام سمت چپ بدنم گزگز میکند و میخواهد لمس شود. نمیتوانستم کلمات را درست ادا کنم.«الان کجاست؟»«آتنا به خدای احد و واحد اگه بلایی سر این بچه بیاد زندت نمیذارم.»و تلفن را قطع کرد. نمیتوانستم گریه کنم. ماتم برده بود. زنگ زدم به امید. داشتم از اینکه جوابم را بدهد ناامید میشدم که برداشت.«امید آیدا خودکشی کرده»«یا جد سادات. دارم میام.»«نمیدونم کجاست»و بعد از گفتن این جمله هر دردی که درونم بود تبدیل شد به غم و بعد به بغض.«اگه اورژانس برده، خورشیده. بپوش اومدم.»و تا امید تلفن را قطع کرد. شروع کردم به زار زدن و ناله کردن. برای همه چیز. از روزی که به دنیا آمدم تا امروز برای همه چیز زار میزدم و اشک میریختم. داد میزدم و موهایم را میبستم. هق هق میکردم و مانتو میپوشیدم. اشک هایم را پاک میکردم تا چشمانم ببیند و از میان شال های توی کمد یکی را بردارم. تمام وجودم از این سرنوشت درد میکرد. از این اتفاقات بد یومن که هیچ کدامشان عاقبت خوشی برایم نداشت.وارد بیمارستان که شدیم از پذیرش پرسیدم که آیا بیماری به نام آیدا شمس آبادی اینجا آمده یا نه. گفتند که همین بیمارستان بستری شده. از وضعیتش پرسیدم، جواب سر بالا دادند. توی راهرو دویدم به سمت آی سی یو. احمدرضا را دیدم که آرام نشسته بود روی صندلی های انتظار. توقع داشتم بلند شود و درگیری ایجاد کند اما نشسته بود و سرش را تکیه داده بود به دیوار. رفتم جلویش ایستادم«حالش چطوره؟»«میگن فعلا نمیتونن چیزی بگن.»دیدم که یک کاغذ لوله شده توی دستش گرفته. کاغذ آنقدر توی دستانش مانده بود که نم کشیده بود. نشستم بغل دستش. امید دورتر ایستاده بود و داشت نگاهم میکرد. احمدرضا سرش را روی دیوار تکان داد و برگشت به سمتم«چرا برگشتی؟»داشتم اشک میریختم و به کاغذ توی دستش نگاه میکردم.«همه چیو به باد دادی آتنا»کاغذ را از توی دستش کشیدم. هول برش داشت. خواست کاغذ را از دستم بگیرد. بلند شدم دویدم. احمدرضا توی راهرو میدوید دنبالم و میگفت«بدش به من». رسیدم به ته راهرو و احمدرضا گیرم انداخت. با من درگیر شد که کاغذ را از من بگیرد. امید از آنطرف راهرو رسید و جدایمان کرد. کاغذ پاره شده بود. نیمی از آن در دست من بود و نیم دیگر دست احمدرضا.هر دو داشتیم نفس نفس میزدیم و زل زده بودیم بهم. شبیه دوتا ببر نر که بخواهند با هم بجنگند. احمدرضا آمد به سمت من و امید.«کاریت ندارم فقط اون کاغذو بده به من»«نمیدم. بقیه شو بده.»«آخه نفهم تو مادری؟»امید رفت به سمتش«آقا مودب باش لطفا»احمدرضا انگاری امید را ندیده باشد« انقدر بیشعوری که نفهمیدی اگه اون حرفارو یه شبه بریزی تو مغز بچه از زندگی سیر میشه؟»امید جلویش را گرفته بود تا از یک حدی به من نزدیکتر نشود.کاغذ را صاف کردم که بخوانم. دستخط آیدا بود.«وقتی اینو میخونید من دیگه نیستم...»نعره احمدرضا تمرکزم را بهم زد«خودخواه. بخاطر خودت زندگی بچه رو تباه کردی»دستش موقع نوشتن لرزیده بود«من دیگه از همه چی میترسم. از اینجا به بعد دیگه هرچیزی میتونه دروغ باشه....»احمدرضا دوباره فریاد زد«میخواستی بکشیش؟ بیا به آرزوت رسیدی»پرستارها آمدند به احمدرضا تذکر دادند که ساکت شود والا با حراست تماس میگیرند.در ادامه یک قطره اشک افتاده بود روی کاغذ و جوهر پخش شده بود«بابا احمد، من تا امروز فکر میکردم هیچ مردی به اندازه تو مهربون نیست ولی تو یه هیولا بودی. امشب میخواستم مامانمو برای همیشه فراموش کنم و بخوابم ولی...»احمدرضا داد زد«بگیر بخون تا خنک شی...» و باقی کاغذ را پرت کرد توی صورتم. رفت روبروی من نشست روی پاهایش و پشتش را به دیوار تکیه داد.چشمانم را دوباره دوختم به کاغذ و دنبال آخرین جمله ای که خوانده بودم گشتم«فراموش کنم و بخوابم ولی وقتی یادم افتاد توی اتاق بغل یه هیولا خوابیده، ترسیدم. اگر باید بین زندگی با آدم ترسناکی مثل تو و زندگی با آدمی که وقتی من چندروزه ام بوده ولم کرده یکیو انتخاب کنم من ترجیح مید»باقی جمله پاره شده بود. تکه دیگر کاغذ را برداشتم و وصل کردی به قسمتی که پاره شده بود.«میدم که بمیرم. من برای هر دوتون یه وسیله بودم. برای تو یه وسیله خواستنی، برای اون یه وسیله نخواستنی که رها کردنش هیچ کاری نداشت.  ولی یادت باشه بین تو و اون، اونی که بیشتر نفرت انگیزه تویی. اگه اون موقع منو انداخته بود، نه من باید این لحظات وحشتناکو تحمل میکردم نه اون الان تو 36 سالگی، موهاش انقدر سفید بود.»به اینجا که رسیدم زانوهایم شل شد. چانه ام لرزید و تکیه ام را به دیوار دادم. سرم را میکوبیدم توی دیوار و اشک میریختم. پشیمان بودم از اینکه به باباطاهر اصرار کردم بروم اصفهان، پشیمان بودم از آن نامه ای که برای احمدرضا نوشته بودم، از اینکه آیدا را در نوزادی ترک کرده بودم. از اینکه دیروز که به خانه ام آمد حقیقت را برایش گفته بودم، پشیمان بودم. با خودم میگفتم کاش میمردم. کاش میتمرگیدم سرجایم و هیچ غلطی در زندگی ام نمیکردم.امید آمد سرم را گرفت و شانه هایم را ماساژ داد. عکس خودم را توی پنجره شیشه ای روبرویم دیدم که با هر فشار امید به شانه هایم تکان میخورد و انگاری دوتا میشد. موهایم را دیدم که ژولیده و نا مرتب روی پیشانی ام ریخته بودند. یکی در میان سفید بودند. صابر این اواخر که موهای سفیدم زیاد شده بود و به صرافت رنگ کردنشان افتاده بودم، گفته بود«هرطور خودت دوست داری ولی من از این جو و گندم زیباتر به عمرم ندیدم زن حسابی» ای کاش به حرف صابر گوش نمیکردم. اگر سفیدی موهام به غم های آیدا افزوده بود کاش رنگشان میکردم.کمی آنطرف تر احمدرضا را دیدم که دارد با چشم های اشکی نگاهم میکند. تازه فهمیدم که چرا مثل همیشه توپش پر نبوده. نامه ای که آیدا برایش نوشته بود و من خوانده بودم تبدیلش کرده بود به پیاده نظامی که انگاری من ندانسته با تانک از رویش رد شده بودم. در آن لحظه غم و عجز توامان توی صورتش دویده بود و بنظرم خیلی شبیه باباطاهر می آمد. تمام ترسش این بود که کسی خانواده اش را از او بگیرد و حالا همینطور شده بود. مثل باباطاهر که تمام ترس زندگیش این بود که دخترش خراب شود و همینطور هم شد.زل زده بود به من و سرش را تکان میداد.«چه غلطی باید بکنیم آتنا؟ الان چه خاکی باید به سرمون بریزیم؟»شانه ام را از زیر دست های امید بیرون کشیدم و رفتم به سمت میز پذیرش. از سوپروایزر پرسیدم که وضعیت آیدا کی معلوم میشود. گفتند که دکتر ساعت یک می آید و تا آن موقع نمیتوان نظر قطعی داد. به ساعت موبایلم نگاه کردم. هنوز یک ساعت و شانزده دقیقه تا ساعت 1 مانده بود. احمدرضا همچنان نشسته بود روی زمین بیمارستان. چیزی توی وجودم مرا کشاند به سمت او. دوست داشتم به او زل بزنم و این عجز و لابه را در تک تک سلول هایش تماشا کنم.داشت ناله میکرد«چی گفتن؟»«دکتر ساعت یک میاد»همچنان زل زده بودم توی صورتش و سنگینی نگاه امید را روی حرکاتم احساس میکردم. احمدرضا هم زل زد توی چشمان من«آتنا من چیکار باید بکنم؟»شنیدن این جمله از زبان احمدرضا وقتی او افتاده بود روی زمین و من راست بالاسرش ایستاده بودم، وقتی او ناتوان ناتوان بود، بازنده بازنده بود حتی اگر آیدا به هوش می آمد اما من امیدوار بودم، در عین غم انگیز بودن برایم کیف داشت. هیچ وقت فکر نمیکردم جایمان اینطور عوض بشود. آنقدر کوچک و ضعیف شده بود که دلم برایش سوخت. دلم خواست به حالش گریه کنم. دستم را دراز کردم به سمتش«پاشو بشین رو صندلی»دستم را گرفت و بلند شد. نشست روی صندلی و سرش را توی دست هایش گرفت. کنارش نشستم و نگاه غضبناک امید را دیدم. پرسیدم«پروانه کجاست؟»«دیروز بخاطر اینکه آیدارو فرستاد خونت انقدر سرش عربده زدم که اونم گذاشت رفت.»دور و بر را نگاه کردم و یک آبسرد کن دیدم. رفتم دو لیوان آب ریختم و برگشتم. امید همچنان ته راهرو به دیوار تکیه داده بود و نگاهم میکرد. احمدرضا آب را گرفت و یک نفس بالا کشید.«پروانه ریز ماجرای من و تورو نمیدونه. خواهش میکنم چیزی هم نفهمه.»«اگه آیدا بهش نگه...»«آیدا به هوش بیاد، من دیگه هیچی از دنیا نمیخوام.»دروغ میگفت. پروانه را میخواست. خودش، پروانه و آیدا را دور یک میز خواست و هنوز انقدر از کاری که با من کرده بود پشیمان نبود که رویش نشود این جملات را بگوید.«چرا پروانه نباید بفهمه؟»برگشت و سرتاپایم را نگاه کرد.«چون اینجوری بهتره.»«چون کاری که کردی خیلی وحشتناک بوده و هر زنی اینو بفهمه دیگه دلش نمیخواد به زندگی کردن با تو ادامه بده. نه؟»دندان هایش را بهم فشرد«این ته بی معرفتیه که وقتی یه نفر زخمیه بهش زخم بزنی. خنک میشی بهم زخم زبون میزنی؟»به زور لبخند زدم و بخشی از اشک هایم توی دهانم رفت.«نه بدبختی اینه که هرچقدر بهت زخم بزنم خنک نمیشم.»صورتش را با دست هایش چندبار مالید و درنهایت موهایش را عقب کشید«آیدا...»اشک هایم را پاک کردم. داشم دستمال کاغذی توی دستم را ریز ریز میکردم و به دانه هایش نگاه میکردم.«آیدا چی؟»«کاش به هوش بیاد. اگه آیدا به هوش بیاد هرکاری بخواد براش میکنم.»و آیدا وقتی به هوش آمد دیگر حتی خواسته ای هم از پدرش نداشت. فقط گفت که میخواهد چند وقت نبیندش. گفت که نمیخواهد هیچ کداممان را ببیند. گفت از هردوی ما متنفر است که از خودکشی نجاتش دادیم. گفت که به خانه هیچکداممان برنمیگردد.یک ماه تمام رفت و ماند خانه شاجون، مادر پروانه. میگفت که شاجون تنها کسی است که هنوز در این دنیا دوستش دارد. راست هم میگفت من هم در نگاه اول عاشق مهربانی های شاجون شدم. شاجون برخلاف پروانه که دیوار بلندی مقابل من کشیده بود و به محض اینکه فهمید من و احمدرضا دشمنی خونینمان را کنار گذاشتیم و داریم راجع به آیدا حرف میزنیم، سفت و محکم برگشت سر خانه زندگیش، با من مثل غریبه ها رفتار نمیکرد. آیدا در آن یک ماهی که مانده بود خانه شاجون، هفته ای دوبار مشاوره رفته بود و با دستور پزشک قرص مصرف کرده بود. من هر روز زنگ میزدم احوالش را از شاجون میپرسیدم و تا میتوانستم از زیر زبانش حرف میکشیدم.شاجون اول میگفت:«مادر من محرم راز این بچم نمیتونم حرفاشو به تو بزنم که.» اما بعد از گفتن این جمله حرف های آیدا را یکی کی کف دست من میگذاشت. میگفت«ازت دلگیر هست اما خیلیم دلسوزته. بهم میگه داستان زندگی مامانم گریه داره.»یک بار بعد از آنکه داستان را از زبان آیدا شنیده بود به من گفت«مادر این احمد آقا وقتی اومد خواستگاری پروانه من گفتم عجب مردی! چه مناعت طبعی، چه شخصیتی! نمیدونستم میتونه همچین جونوری باشه» و بعد از آنکه من به این حرفش خندیدم گفت«دلت نشکنه ولی خداییشم تو زندگی با پروانه کم نذاشت. الحمدلله از وقتی پروانه یه دوروزی باهاش قهر کرد سرش به سنگ خورده بهترم شده.» گفتم:«خداروشکر. من اینجوری راضی ترم.»یک روز خود شاجون به من زنگ زد و تا جواب دادم گفت«مشتلق بده آتی جون.»چنان شعفی در صدایش پیدا بود که من خبرش را نشنیده دلم از شنیدن صدایش شاد شد. او بیشتر برای دخترش خوشحال بود که بالاخره بعد از 13 سال میخواست طعم زندگی مادام موسیویی و نوعروسانه را بچشد اما در عین حال داشت شیرین ترین خبر زندگی مرا به من میداد.فردای آن روز که شاجون زنگ زد، آیدا با دوتا چمدان و یک جعبه کتاب، همراه احمدرضا آمده بود جلوی در خانه من و از جلوی پنجره های پارکینگ باز سازی شده رد شده بود و درخت بید مجنون را به چشم خریدار نگاه کرده بود. و حالا یک ماه بود که غروب ها به عنوان استراحت میان درس خواندن هایش برای کنکور، می آمد مینشست توی تراس، درخت بیدمجنون را نگاه میکرد و چای مینوشید.</description>
                <category>reyhane.ghanbarlou</category>
                <author>reyhane.ghanbarlou</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2020 00:38:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخاطر خودم/ داستان قرنطینه، بخش شانزدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@reyhane.ghanbarlou/%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-id6mhoz9tzeu</link>
                <description>تازه یک روز بود که از بیمارستان برگشته بودیم. ساعت 7 صبح روی تخت نشسته بودم و به متکای پشت کمرم تکیه داده بودم. داشتم زور میزدم که به بچه شیر بدهم. طفلک فکش دیگر رمق مک زدن نداشت ولی چند قطره شیر بیشتر نصیبش نشده بود. پرستار دیروز موقع شیر دادن گفته بود، نفس عمیق بکشم و به چیزهای خوب فکر کنم اما من هیچ چیز خوبی بنظرم نمی آمد که بخواهم به آن فکر کنم.احمدرضا از در حمام داخل اتاق بیرون آمد و به بچه نگاه کرد.«شیر میخوره؟»«ندارم که بخوره.»حوله اش را از تنش بیرون آورد و شلوار پوشید. رفت جلوی آینه موهایش را شانه زد و چند پیس عطر به گردنش پاشید. زنجیر نقره اش را که به عنوان اولین و آخرین هدیه، عید از تهران برایش خریده بودم از کشو برداشت و انداخت دور گردنش. نمیتوانست قفلش را ببندد. قفلش از همان روز اول گیر داشت. آمد نشست روی تخت کنار من«اینو ببند»نگاهی به بچه کردم که قطرات آب از روی موها و بدن لخت احمدرضا داشت میریخت روی سرهمی صورتیش. با دست دیگرم احمدرضا را هول دادم«اول پاشو خودتو خشک کن. بچه رو خیس کردی»بلند شد و دوباره رفت جلوی آینه. خیره شده بودم به حرکاتش«میری خرید؟»«نخیر»«پس کجا؟»«میرم سر کار»بچه را از بغلم گذاشتم روی تخت.«میری سرکار؟ روز اولی که من با این بچه تو این خونه تنهام؟»«زنگ زدم راضیه میاد.»«روز اول باید بری سرکار؟ احمد من تنهام میفهمی؟»زنجیر را پرت کرد روی میز، بچه از خواب پرید. آمد جلویم ایستاد«آتنا خانم! میفهمی پول از تو آسمون نمیباره؟ نه ماه تموم من نشستم تو خونه. صبح با ذکر احمد من تنهام بیدار شدیم. شب با ذکر احمد من تنهام خوابیدیم. کل این نه ماه یه بالشت نذاشتی زیر سرت کلا رو پای من خوابیدی. الان که به دنیا اومد. ول کن بریم یه لقمه نون دراریم.»رفت از توی کمد پیراهنش را در آورد.«دو ماهم روش. نرو»داشت دکمه های پیراهنش را میبست«برای چی نرم؟»دکمه ها را نصفه و نیمه ول کرد و آمد پتو را محکم کنار زد و نشست روی تخت«نه صبر کن، من نمیفهمم برای چی نباید برم؟»«چون من دست تنهام.»«راضیه جای ده تا مرد تو این خونه کار میکنه. مگه زنای دیگه بچه میزان خدم و حشم میاد براشون؟»«زنای دیگه خانوادشون پیششونن.»«شماهم زنگ بزن خانوادت بیان»دهانم از جمله ای که گفت باز مانده بود. خیره شدم به لب هایش و پلک زدم.«بد میگم؟ آخه داری باج میگیری از من.»منتظر بود تا چیزی بگویم اما مغز من توانایی جاری ساختن هیچ جمله ای بر زبانم را نداشت.«شما تو این خونه دست به سیاه و سفید نمیزنی من میگم باشه اشکال نداره. بچه اتو خودت نمیتونی جمع کنی میگیم باشه راضیه خانم میاد. آتنا متوجه میشی تو دیگه زن این خونه ای؟ متوجه میشی قضیه جدیه؟ بهجت خانمم تو خونه صبح تا شب ور دل آقاطاهر لم میداد؟»انگاری احمدرضا رفته بود خواستگاری یک آتنای دیگر، با سلام و صلوات برایش حلقه نشان برده بود و بعد از یک عروسی مجلل برده بودش به خانه بخت و من خبر نداشتم. این آتنایی که در واقع یک روز به او تجاوز شده بود و با زور و زندانی شدن برای احمدرضا بچه آورده بود نباید این جمله ها را میشنید.بغضم شکست و بدون آنکه حالت صورتم تغییر کند، سیل اشکها روی صورتم جاری شد.از جاییش بلند شد و رفت سمت کمد«بیا دوباره آبغوره گرفت. همین کارارو میکنی شیرت خشک میشه، این طفل معصوم باید جور بچه بازیای تورو بکشه»از فردای آن روزی که سیر از محسن و آقاطاهر و بهجت خانم کتک خورده بود، دیگر از گل نازک تر به من نگفته بود. باورم نمیشد این احمد باشد که با من اینطور صحبت میکند. با خودم گفتم شاید خسته شده. گفتم اگر با این حرف های درشتی که به من زده از خانه بیرون برود تا شب که برگردد باید حرص بخورم.صدایش زدم«احمدرضا»بدون آنکه نگاهم کند از خودش صدایی در آورد که یعنی بله!«تو که منو بخاطر بچه نمیخواستی. میخواستی؟»«من خانواده میخوام آتنا.»آمد نشست سر جایش«بابای من میوه فروش بود یک صدم پول منو نداشت ولی هزار برابر من خوشبخت تر بود. چون زن و بچه اش همیشه خونه منتظرش بودن. چون زن و بچه اش بهش احترام میذاشتن. چون زن و بچش قبولش داشتن. من اینو میخوام. هرچیزی بخواد غیر از اینو تو زندگی من پیش بیاره از سر راهم بر میدارم»«منظورت چیه؟»«منظورم اینه که زن قبلی من یک بار گفت احمد بچه دار نمیشی، طلاق میخوام، احضاریه دادگاه برای اون اومد نه من»«خب؟»«یعنی ببین تا وقتی این جیب پر پوله و اون بچه که کنار دست تو خوابیده سالمه، ساختن اون زندگی ای که بهت گفتم بدون نیاز به هیچ چیز دیگه ای برای من هیچ کاری نداره»«منظورت اینه که دیگه نیازی به من نداری؟»«منظورم اینه که حواستو جمع کن»احساس کردم یک گلوله آتش از کف پاهایم دارد قل میخورد و گر میگیرد که از دهانم بزند بیرون. حس کردم دیگر تا آخر عمرم نمیتوانم بیشتر از 20 سانت به این جورثومه کثیف، به این آدم جانی و زورگو نزدیک شوم. از من به عنوان دستگاه جوجه کشی استفاده کرده بود و حالا برده میخواست. من، آتنا دهقانی، دختر حاج طاهر دهقانی که هزارنفر از زیر دستش نان میخوردند و در بازار تهران نامدار بود، من آتنا دهقانی که قرار بود اولین خانم مهندس فامیل، آن هم در یکی از بهترین دانشگاه های ایران شوم، چرا در این موقعیت ایستاده بودم؟ چرا باید به این خفت تن میدادم؟از جایم بلند شدم، بخیه هایم تیر کشید. چشمانم را بستم و دندان هایم را بهم فشار دادم. جلویش ایستادم و انگشت سبابه ام را زدم به شانه اش«ببین تو حواستو جمع کن احمد. من اگه بخوام زندگیتو به آتیش بکشم برام کاری نداره...»صدایم داشت بالا میرفت. از جایش بلند شد. شانه هایم را گرفت و مرا به سمت بیرون اتاق هدایت کرد و در اتاق را بست«هیچ غلطی نمیتونی بکنی. صداتم بیار پایین بچه خوابه»ضربات انگشتم را به شانه اش شدید تر کردم«تو تا وقتی بمیری به من بدهکاری عوضی. جوونی منو گرفتی، خانواده منو گرفتی. به من تجاوز کردی...»«میگم صداتو بیار پایین. فیلم هندی درست نکن. تجاوز چیه؟»«صد سال سیاه بهت احترام نمیذارم قبولتم ندارم. آدم بچه باز عوضیو کی قبول داره آخه...»«آتنا حیف که عادت ندارم دست رو ضعیف تر از خودم بلند کنم وگرنه یجوری میزدمت عن بالا بیاری»«ازت جدا میشم، بچه رو هم با خودم میبرم.»«آره میری ور دل ننه بابات که چاقو بدست نشستن برسی، سرتو بذارن لب باغچه گوش تا گوش ببرن»«حالا میبینی»«نه مثل اینکه تورو دوباره باید بندازم تو این خونه درو روت قفل کنم.»و رفت توی اتاق، کیف و کتش را برداشت و از خانه بیرون رفت و جدی جدی در را پشت سرش قفل کرد. باورم نمیشد که این همه وقیح باشد. خشمی که درونم بود میخواست پوسته تنم را پاره کند و کل خانه زندگیش را به آتش بکشد. دنبال چیزی بودم که بندازم زمین و بشکنم که صدای گریه بچه آمد.برگشتم توی اتاق بغلش کردم و رفتم پشت پنجره. پرده را کنار زدم. احمدرضا را دیدم که داشت با ماشین قرمزش از کوچه بیرون میرفت. بچه را تکان میدادم و اشک میریختم. دوستش داشتم. بدنش نرم بود. دست های کوچکش توی سرهمی صورتی اش تکان میخورد. انگشتم را که میگذاشتم کف دستش محکم میگرفت و فشار میداد. وقتی میچسباندمش به صورتم گریه هایش کم میشد و بعد توی آغوشم آرام میشد.خودش را دوست داشتم ولی پدرش را نه. خودش را دوست داشتم اما زمانی که به زندگی ام آمده بود را نه. توی صورتش نگاه کردم و هنوز نمیدانستم چه اسمی به این صورت می آید. صورتش هنوز باد و بق نوزادی داشت اما احساس میکردم بیشتر شبیه من بشود تا احمدرضا. از موهای مشکیش که سرش را کاملا سیاه کرده بود حدس میزدم.ظاهرش احتمالا شبیه من میشد اما دلم نمیخواست هیچ لحظه ای در زندگیش شبیه زندگی من باشد. دلم میخواست خوشبخت باشد ولی بعد از شنیدن داستان من و پدرش، بعد از دیدن این همه اختلاف سنی بین ما، بعد از آنکه میفهمید من چه آتش خشم و نفرتی را زیر خاکستر آرامش و لبخندهایم برای پدرش قایم کرده ام، چه احساسی میخواست داشته باشد؟ من که در جایی که به قول احمدرضا اسمش خانواده بود بزرگ شده بودم، تمام ترس های پدر و مادرم را تعبیر کردم. حالا این بچه که قرار بود وسط مهلکه میدان انتقام بزرگ شود، چه سرنوشتی در انتظارش بود؟با خودم گفتم برمیگردم تهران، به پای پدر و مادرم می افتم. از محسن کمک میگیرم؛ قلبشان که از سنگ نیست. طلاق میگیرم و این بچه را هم میبرم پیش خودم. گفتم برای احمدرضا یک نامه مینویسم و اگر تغییری در رویه اش نداد از خانه میروم. بچه را گذاشتم توی گهواره و رفتم به اتاق کار احمدرضا. یک قلم و کاغذ برداشتم و شروع به نوشتن کردم:«بخدا دیگه هیچی برام مهم نیست. اگه به این کارات ادامه بدی یه بلایی سر خودم و این بچه میارم....»احمدرضا آن شب با یک جعبه شیرینی از شیرینی فروشی مورد علاقه من برگشت. وارد خانه که شد کبکش خروس میخواند و لبخند گشادی زده بود. با صدای بلند به من و راضیه خانم سلام کرد و قربان صدقه بچه که در آغوش من خوابیده بود رفت. دست هایش را شست و آمد در شیرینی را باز کرد. راضیه خانم رفت که پیش دستی بیاورد«آقا مبارک باشه به چه مناسبت؟»احمدرضا یک شیرینی چپاند توی دهانش«به مناسبت ثبت شناسنامه گل دخترم»آمد کنار من نشست، انگشت هایش را مکید تا شیره شیرینی روی دستش پاک شود. شناسنامه را از جیب کتش بیرون آورد«بفرمایید، مامان &quot;آیدا&quot; خانم»دلم میخواست گردنش را بشکنم. اسم بچه ای که من با بدبختی حمل کرده بودم و زاییده بودم را هم خودش انتخاب کرده بود. سرم را برگرداندم سمت میز کارش که نامه را روی آن گذاشته بودم و آرزوی کردم کاش همین حالا نامه را بخواند که هیچ جمله ای جز آن جملات تنفر آمیزی که در آن نامه نوشه بودم نمیتوانست احساسم را به این کارهایش بیان کند.«خودت همیشه میگفتی عاشق این شعر احمد شاملویی، آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود...»قصه آیدا و احمد شاملو را کامل برای احمد گفته بودم و شعرهای شاملو را برایش خوانده بودم. احمد میگفت که شاملوی زندگی من است و من آیدای زندگی او هستم. و حالا من برایش یک آیدای واقعی زاییده بودم که فسخ عزیمت جاودانه اش باشد.</description>
                <category>reyhane.ghanbarlou</category>
                <author>reyhane.ghanbarlou</author>
                <pubDate>Wed, 08 Apr 2020 23:59:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخاطر خودم/ داستان قرنطینه، بخش پانزدهم</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-gx3frpbt0pm5</link>
                <description>«من اصلا دلم نمیخواست بیام اینجا ولی کم مونده بود از خونه بندازنم بیرون.»اوایل تابستان شده بود و 4، 5 ماه از آن روزی که احمدرضا آمده بود جلوی در خانه و توی ماشینش حرف زده بودیم میگذشت و حالا آیدا جلوی در خانه روبرویم ایستاده بود و امید پشت سرم.رفتم به سمت آیدا که در آغوش بگیرمش. خودش را عقب کشید«به من دست نزن.»«کی میخواد تورو از خونه بندازه بیرون؟»«پروانه، زن بابام.»«بیا تو تعریف کن چی شده...»سرتاپایم را یک نگاه غضبناک کرده و چشم غره رفت. کفش هایش را در آورد و هر لنگه را پرتاب کرد به یک سمت. «بهش گفتم مامان. گفت من مامان تو نیستم. خونه ای که مامانت توشه اینجا نیست. »امید کفش های آیدا را برداشت جفت کرد و با اشاره از من خداحافظی کرد و از خانه بیرون رفت.آیدا دوید سمت در. با دست هایم جلویش را گرفتم. دستم را پس زد. «نه نذار بره. بذار بمونه. ببینم اون چی میخواد بگه. خوبه هرکدومتون رفتین با یه دختر و پسر جوون دنبال عشق و حال منو گذاشتین وسط.»«آیدا، پروانه فقط خواسته به تو کمک کنه مادر واقعیتو پیدا کنی.»«نمیخوام. مادریو که منو فروخته نمیخوام.»و بعد شروع کرد به زار زدن. اشک هایش پهنای صورتش را پوشانده بود و من هم بی اختیار اشک میریختم. یادم نمی آمد آن چند ماهی که نقشه کشیده بودم بیایم سراغ آیدا، این لحظه را چگونه برنامه ریزی کرده بودم؛ فقط اشک های آیدا را پاک میکردم و میگفتم«ببخشید اشتباه کردم آیدا ولی یبارم داستانو از زبون من گوش کن.»نشسته بود روی مبل و عین یک کودک سه ساله گریه میکرد. از صورتش پیدا بود که تمام این مدت کارش همین بوده. اشک میریخته و سیر نمیشده. غیر از کهیر و موهای مشکی، «لحظات مرگ آور» را هم از من و انتخاب هایم به ارث برده بود. با آستینش اشک هایش را پاک کرد:«بگو.»دستم را بردم سمت صورتش که نوازشش کنم. سرش را عقب کشید«بگو دیگه. اومدم یه دورم تو بهم بگی که منو فروختی.»«بخدا من تورو نفروختم آیدا...»«فقط یه سوال. چجوری روت شد برگردی؟»«آیدا مطمئنم احمدرضا کل واقعیتو به تو نگفته.»«به بابام چیکار داری. تو پولو ازش گرفتی در عوض اینکه سراغ من نیای. قضیه این بوده یا نه؟»«نه.»«امضا و اثر انگشتت پای همچین چیزی هست.»«تو قبل و بعد این قضیه رو نمیدونی.»از جایش بلند شد. کف دستش را کوبید روی دیوار«خب بگو. چرا انقدر کشش میدی. اومدم اینجا که بشنوم.»دو ساعت تمام هرکجای قصه را میگفتم بلند داد میزد و دروغگو خطابم میکرد. میگفت امکان ندارد بابا احمدم چنین کاری کرده باشد. میگفت تو و پروانه دست به یکی کردید که بابا را توی چشم من بد کنید و از او اخاذی کنید. باورم نمیشد احمد اینقدر پست باشد که بخواهد مغز نوجوان 17 ساله را اینگونه شست و شو دهد.مجبور شدم بروم موبایلم را بیاورم و تمام مکالماتی را که این چند ماه از خودم و احمدرضا ضبط کرده بودم برایش پخش کنم. در ابتدای همه تماس ها احمدرضا گفته بود که اگر از اصفهان بروم و دیگر پیدایم نشود هر ماه یک مبلغ هنگفت به حسابم میریزد. گفته بود اگر میخواهم این قرار رابپذیرم به گفت و گو ادامه دهیم، در غیر این صورت با من حرفی ندارد.به آیدا گفتم که اگر همه واقعیت چیزی بود که بابا احمدت میگفت چرا میخواست من و تو حرف نزنیم؟ چند لحظه به چشمانم خیره شد.«چون منو دوست داره نمیخواد از دستم بده»«اگه همه حرفاش واقعیت داشت، تو حاضر بودی یک روز پیش من بمونی»«نه حاضر نیستم»«پس داستان اونی که پدرت میگه نیست.»توی چشم هایم خیره شد. چانه اش شروع کرد به لرزیدن. آمد خودش را انداخت روی مبل و سرش را بین دست هایش گرفت و دوباره شروع کرد به زار زدن«پس واقعیت چیه.... خدایا کاش یکی به من بگه واقعیت چیه؟»سرش را در آغوش گرفتم و موهایش را بوسیدم. صدایم را از میان بغض توی گلویم بیرو کشیدم«من فقط میتونم قول بدم که دروغ نگفتم»سرش را از بین دست هایم بیرون کشید. چشمانش را بهم فشرد تا اشک باقی مانده از آنها بیرون بریزد.«یعنی تو منو دوست داشتی؟»یک قطره اشک دوید روی گونه هایم«معلومه که دوست داشتم. بچه ام بودی»«پس چرا میخواستی منو بکشی؟»«به من حق نمیدی که تو اون شرایط بخوام سقط کنم؟»دست کرد توی جیبش و یک کاغذ بیرون آورد«سقط نه بعد اینکه به دنیا اومدم.»کاغذ را از دستش گرفتم. همان یادداشتی بود که روزهای آخر برای احمدرضا نوشته بودم. یادداشت با این جمله شروع میشد:«بخدا دیگه هیچی برام مهم نیست. اگه به این کارات ادامه بدی یه بلایی سر خودم و این بچه میارم....»گفتم:«باور کن که رسما داشتم تبدیل به یه برده زندانی میشدم. و تنها چیزی که میتونست احمدو نگران کنه تو بودی.»«نه تنها منو بخاطر پول ترک کردی، بلکه از من به عنوان ابزار تهدید استفاده کردی.»کاغذ را از دست آیدا گرفتم و گذاشتم روی میز. هنوز بغضش تمام نشده بود. دستهایش را توی دست هایم گرفتم و چندبار بوسیدم«آیدا مامان. بخدا فکر میکردم دو سالم طول نمیکشه که بهت برسم. همه این کارارو کردم که من و تو دوتایی باهم تو آرامش زندگی کنیم.»«کاش برنمیگشتی. من فکر میکردم خوشبختم. نمیدونستم از یه همچین داستان ترسناکی به دنیا اومدم.»«داستان ترسناک نیست. داستان یه اشتباه از منه.»«فقط یه اشتباه؟»«نباید با پدرت وارد رابطه میشدم.»از جایش بلند شد و رفت به دیوار روبروی من تکیه داد«چقدر رو داری. همین؟ فقط نباید با اون وارد رابطه میشدی؟»«نه منظورم اینه که...»«منظورت چیه؟ کار درستی کردی منو ترک کردی؟ کار درستی کردی منو با پول عوض کردی؟ کار درستی کردی الان که فکر میکردم خوشبختم اومدی سراغم و گند زدی به زندگیم؟»«نه منظورم اینه که همه چی از اونجا شروع شد. اشتباه من اونجا بود.»چشم هایش برق زد و صدایش بغض آلود شد«اشتباه من کجا بود؟ من چه اشتباهی کردم که گرفتار این زندگی شدم؟»دستش را گرفتم«یه دقیقه بیا.»دستش را از دستم کشید.«خواهش میکنم بیا بهت یه چیزی نشون بدم»دستش را گرفتم و بردم اتاقی که 6 ماه بود برایش آماده کرده بودم و هرروز گردگیری اش کرده بودم نشانش دادم.«ببین. من الان تنها آرزوم اینه که تو باهام زندگی کنی. صبح که بیدار میشم تو تو این اتاق باشی، منو مامان صدا کنی. میخوام همه اشتباهامو جبران کنم.»«اگه تنها آرزوت این بود خونه بابا میموندی. رفتی چون آرزوهای دیگه ای داشتی...»«رفتم چون اگه میموندم دیگه چیزی نداشتم که یادت بدم. چون اگه قرار بود یه مامان افسرده و مریض بزرگت کنه اینی نمیشدی که الان هستی»«الان چی شدم.»سرم را پایین انداختم. چانه ام را گرفت و سرم را بالا آورد«نه نگاهم کن. اینی که شدم خوبه؟ 5 ماهه فقط آرزوی مرگ میکنم.»«خدا نکنه آید. تو...» «رفتی چون نمیتونستی خونه بابارو تحمل کنی نه هیچ چیز دیگه.»«یعنی بنظر تو باید تحمل میکردم؟»از اتاق بیرون رفت و رفت به سمت جاکفشی«نه نباید تحمل میکردی. آدم خودخواه باید به خودش فکر کنه.»دویدم دنبالش«آیدا تو اگه جای من بودی چیکار میکردی؟»«هیچی نمیرفتم دنبال شوگر ددی. اصلا تو همه زندگیت تونستی با مردی که به سن و سالت میخوره تو رابطه باشی؟»چشمانم را چرخاندم سمت عکس صابر که میان قاب عکس های اپن بود. همان عکسی که شاگردش بین کتابخانه های مغازه صابر از ما گرفته بود. توی آن هر دو آنقدر خندیده بودیم که صورتمان جمع شده بود اما تناسب از جای جای آن عکس میبارید. هرکس فقط همان عکس را میدید، میتوانست مطمئن باشد که من و صابر نیمه گمشده هم بودیم. دریغ از آن شب... آن شب سیاه که اگر صابر خوابش نمیبرد و برای همیشه مرا ترک نمیکرد، الان دوتایی از پس این ماجرا بر می آمدیم.«الان کجا میخوای بری؟»«میخوام برم بمیرم.»«خدا نکنه. یه لحظه صبر کن.»رفتم جلوی در ایستادم و دستگیره را گرفتم.به چشم هایم خیره شد و پوزخند زد«خوبه الان فهمیدم خوب از بابام یاد گرفتی. اونم وقتی به من گفت تو...تو برگشتی، منو تو خونه زندانی کرد.»حتی نمیخواست به زبان بیاورد که من مادرش هستم. نگفت وقتی بابام بهم گفت تو مادرمی.«نه آیدا. منم زندانی بابات شدم. میدونم این وحشتناک ترین احساس دنیاست. من فقط وقتی دلم میخواد اینجا باشی که آزادانه این تصمیمو بگیری و با همه قلبت اینجا باشی.»«پس برو کنار. چون اصلا دلم نمیخواد اینجا باشم.»«باشه... باشه...فقط، به این سوالم جواب بده بعد برو.»«من نباید به سوالای تو جواب بدم. تو باید جواب بدی که دیگه جوابات برای من مهم نیست.»«چیکار کنم منو ببخشی؟»«هرگز نمیبخشمتون. نه تورو. نه بابامو»«ولی من هرکاری بگی حاضرم...»حرفم را قطع کرد و دستگیره در را پایین کشید. توی چشم های مشکی اش خیره شده بودم و میخواستم این لحظات را به جانم بچسبانم ولی او رفت. مثل رفتن جان از بدن، آن روز آیدا از خانه من رفت.</description>
                <category>reyhane.ghanbarlou</category>
                <author>reyhane.ghanbarlou</author>
                <pubDate>Tue, 07 Apr 2020 23:46:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخاطر خودم/ داستان قرنطینه، بخش چهاردهم</title>
                <link>https://virgool.io/@reyhane.ghanbarlou/%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%85-a6youljtjyk9</link>
                <description>چشم هایم را باز کردم. یادم نمی آمد کجا هستم و ساعت چند است. انگاری مغزم بیدار شده بود و جسمم در خواب بود. سرم را به زور تکان دادم تا بیدار شوم. فهمیدم، توی اتاق خواب احمدرضا، روی تخت او، رو به پنجره خوابیدم. سرم را که برگرداندم دیدم سوزن سرُم، توی دستم است. ترس برم داشت. ناخودآگاه فریاد زدم: «احمد!»احمدرضا به سرعت وارد اتاق شد. یادم افتاد انگاری چند لحظه قبل، بعد از 50 تا دراز و نشست نتوانستم از جایم بلند شوم و از حال رفتم.آمد بالای سرم و دستم را گرفت «جانم؟»«چی شده؟»«هیچی نشده. فشارت افتاده بود. اورژانس اومد سرُم زد بهت. من الان میام.»از اتاق بیرون رفت. خیره شده بودم به ظرف سرُم. صدای نامفهوم دوتا مرد از توی حال می آمد که بعد از چند لحظه متوجه شدم مامور اورژانس هستند. دوباره صدایش زدم: «احمد بیا این داره تموم میشه.»مامور اورژانس به همراه احمدرضا وارد اتاق شد. با چشم هایم دستان مامور اورژانس را دنبال میکردم: «این الان تموم میشه. هوا نره تو خونم.»مامور اورژانس خندید: «نه خانم. این تموم بشه 10 ساعتم تو دست شما بمونه چنین اتفاقی نمیفته.»وقتی داشت سوزن سرُم را از دستم بیرون میکشید، یک نگاه به من میکرد و یک نگاه به احمدرضا. پرسید: «چند سالته؟» و انگار احمدرضا از شنیدن این جمله خوشحال نشده باشد، سرتاپایش را یک نگاه غضبناک کرد.«18 سالمه.»مامور اورژانس سری تکان داد و از ما خداحافظی کرد. احمدرضا تا دم در همراهشان رفت که بدرقه‌شان کند. بعد از صدای بسته شدن در، منتظر بودم که سریع برگردد توی اتاق کنار من؛ اما برنگشت. صدایش زدم که بیاید داخل اتاق. آمد روی تخت کنارم نشست. توی چشم هایم نگاه نمیکرد. پرسیدم: «ترسیدی؟»دست کشید توی موهایم و به زور لبخند زد: «نه!»اما ترس در تک تک حرکاتش پیدا بود. «میگم راستی گفتی چند وقته پریود نشدی؟»«کیستم بود؟ وای احمد بدبخت شدیم. باید همین امروز بریم تهران تا برم پیش دکتر خودم.»«آتنا جان، لازم باشه تهرانم میریم. میگم چند وقته پریود نشدی؟»«2 هفته. چطور؟»احمدرضا لباس هایم را آورد و از جایم بلندم کرد. «احتمالا همین کیستته. گفتن بریم سریع دوتا آزمایش بدیم، چیز خطرناکی نباشه.»«من دو ساعت دیگه باید برگردم خوابگاه. اصلا از اول اردیبهشت بهجت خانم فهمیده هوا مناسب فساده، سفت و سخت تر میگیره.»توقع داشتم از شنیدن این حرفم قهقهه بزند اما یک لبخند ماسیده تحویلم داد. « تا جواب آزمایشا بیاد پیش من بمون. بهجت خانمم با من و راضیه.»رسیدیم جلوی در آزمایشگاه. احمد گفت من بنشینم توی ماشین تا او برود نوبت بگیرد. نوبتمان که شد رفتم و درازکش، یک لوله خون دادم و انگار شیره جانم را کشیدند. خواستم از متصدی پذیرش آزمایشگاه بپرسم جواب ها کی حاضر میشود. «ببخشید...»احمد آمد جلویم، بین من و خانم متصدی ایستاد. «چی میخوای؟»«میخوام ببینم جوابا کی آماده میشه.»دستش را گذاشت پشتم و هدایتم کرد به سمت در. «خودشون زنگ میزنن.»جواب آزمایش‌ها فردا صبحش آمده بود. من از زور ضعف و خستگی تا 12 ظهر خوابیده بودم و نمیتوانستم از جایم بلند شوم. سابقه نداشت که احمدرضا تحت هر شرایطی مرا از خواب بیدار کند اما آن روز با صدای او از خواب بیدار شدم. چشمانم را که باز کردم دیدم بالای سرم نشسته و به من خیره شده. چشمانش دودو میزد: «آتنا جان پاشو صبحانه بخور.»«امروز چندشنبه اس؟»«جمعه.»«پس چرا بیدارم کردی؟! میخوام بخوابم!»و پتو را روی سرم کشیدم. پتو را از روی صورتم برداشت. «آتنا جان! بلند شو میگم!»همه حرف‌ها و حرکاتش با جدیتی همراه شده بود که من احساس میکردم دچار یک تغییر اساسی شده. با خودم فکر کردم که شاید از دختر مریض و دردسرش ترسیده و حوصله این داستان ها را ندارد. یک لحظه قلبم شکست و بغضم گرفت. بلند شدم روی تخت نشستم. «احمد، میخوام برگردم خوابگاه.»بلند شد از اتاق رفت بیرون. «بیا صبحانه بخور حرف میزنیم.»یک میز صبحانه‌ای چیده بود، از همیشه مفصل تر؛ حتی از اولین باری که در خانه اش صبحانه خوردیم. این کارش باعث شد راجع به قضاوتی که موقع بیدار شدن داشتم مردد شوم. تمام روز گذشته را بی اشتها بودم و از طرفی این محبت احمدرضا میان آن همه جدیتش خوشحالم کرده بود. با اشتهای زایدالوصفی شروع کردم به صبحانه خوردن.از سیری کیفور شده بودم و داشتم ته لیوان بزرگ چایی را سر میکشیدم، احمد آمد نشست روبرویم. «بهتری؟»«آره خوبم.»لبخند زد و لیوان چایی من را کشید جلوی خودش. داشت لب هایش را تر میکرد که چیزی بگوید و همزمان دسته لیوان چای را میچرخاند. «ببین آتنا، من فکر میکنم این که من و تو 4، 5 ماهه تونستیم با این اختلاف سنی کنار هم باشیم به این معنیه که تو خیلی بیشتر از سنت میفهمی.»تمام صبحانه‌ای که خورده بودم توی دلم پیچید. «خب؟!»«این یعنی بزگ شدی دیگه...»کم مانده بود قلبم از حرکت بایستد. با خودم گفتم لابد بعد از یک صبحانه مفصل میخواهد مرا بگذارد دم در. گفتم حیف احساساتم که نفهمیدم زنگ تفریح این مرد هوس باز بچه باز شدم. «احمد حرفتو بزن.»دستم را گرفت و یک نفس عمیق کشید: «تو...»«من چی احمد؟»«باردار شدی آتنا.»قطع به یقین اشتباه شنیده بودم. «من چی شدم؟»جوابی نداد و سرش را پایین انداخت. دستم را از توی دستش کشیدم. بلند شدم رفتم توی اتاق خواب و در کمد مدارکش را باز کردم. کیفش را پایین آوردم و برگشتم سمت آشپزخانه. دست هایم طوری میلرزیدند که نمیتوانستم در کیف را باز کنم. «بابا جان ایناها... کو...؟! کجاست اون پرونده کلفتت که گفتی عقیم عقیمی؟! احضاریه های دادگاهت که زنت بخاطر عقیم بودنت ازت جدا شد؟!»آمد به سمتم. کیف را از دستم گرفت و روبرویم ایستاد. «همینجاست. بخدا من عقیم بودم...»«بودی؟!»«بخدا خودمم گیجم. از دیروز به صدتا از رفقای دکترم زنگ زدم. یکی میگه شرایطت عوض شده، یکی میگه این کیس نادره ولی پیش میاد. یکی میگه ممکنه دکترا 10 سال پیش اشتباه کرده باشن. یکی میگه معجزه است...»دستم را کوبیدم توی سینه اش و شروع کردم به فریاد زدن: «به من چه که اشتباه شده؟ تقصیر من چیه؟»اشک هایم بی اختیار سرازیر شده بود. هرچقدر فریاد میزدم، احساس عجز و ناتوانی درونم بیشتر میشد. دیگر نمیدانستم چکار باید بکنم یا چه باید بگویم فقط فریاد میزدم و میگفتم: «یه کاری بکن...بابام میکشتم...»«بابات غلط کرده. مگه من مردم؟»«کاش مرده بودی احمدرضا! کاش بمیری...»ساکت شده بود و هیچ چیز نمیگفت. من فقط از اینطرف خانه میرفتم آنطرف خانه و زار میزدم و میگفتم خدایا عجب غلطی کردم.«زنگ بزن به همون رفیقای گوهت، یکیشون بیاد اینو بندازه!»نشست روی مبل و صورتش را توی دستهایش گرفت. رفتم دستش را کشیدم. «شنیدی چی گفتم یا نه؟»صدایش را بالا برد. «دیوونه بازی درنیار آتنا!»از اعماق وجودم دلم میخواست تا میخورد کتکش بزنم. یک مشت زدم توی شانه اش. خواستم مشت بعدی را بزنم توی صورتش که مچ دست هایم را محکم گرفت. شبیه همان موقع هایی که مسابقه زور آزمایی میگذاشتیم و احمد شرط میبست طوری مچ دستم را بگیرد که حتی نتوانم تکانش دهم. اما این بار مسابقه نبود.«15 سال زندگیم رو هواست بخاطر دیدن همون یه جمله ای که صبح، رو برگه آزمایش تو دیدم. الان زنگ بزنم بیان بندازنش؟»احساس کردم جانم دارد توی سرم میچرخد و دنبال راهی است که از بدنم بیرون بیاید. تمام تنم شل شده بود. احمدرضا دست هایم را ول کرد و من افتادم روی مبل. به قدری داد زده بودم که صدایم بیرون نمی آمد. «یعنی... میخوای بگی نمیذاری بندازمش؟»برگشت به سمتم. «نه!»رفتم دستش را کشیدم. «احمد، توروخدا! التماست میکنم... اصلا من از تو حامله نشدم...»«چرت و پرت نگو دیگه.»«باباااام! باباااام منو میکشه...»«همش با من. نمیذارم دست هیچکس بهت برسه.»نگاهم افتاد به لباس هایم که جلوی در آویزان بود. دویدم به سمت در، لباس هایم را برداشتم. خواستم در را باز کنم، دیدم در باز نمیشود.«در قفله. بیا کنار.»چندبار دستگیره را بالا و پایین کردم. کوبیدم به در و شروع کردم به فریاد زدن: «کمک... این منو اینجا زندانی کرده...»احمد آمد جلوی دهانم را گرفت، برد توی اتاق. انقدر زور داشت که نمیتوانستم از بین دست هایش تکان بخورم. «صغیر و کبیر، زن گنده، مرد گنده از من حساب میبرن. اون رئیس دانشکدتونو دیدی تا کجاش جلوی من خم میشه؟ اون وقت تو یه الف بچه فکر کردی میتونی سر من سوار شی، بهم بگی چیکار کنم چیکار نکنم؟»آنقدر محکم جلوی دهانم را گرفته بود که نفسم داشت بند می آمد.«آتنا! بذار این 9 ماه عین آدم باهات رفتار کنم. اینجوری برای جفتمون بهتره. چون ننه بابات که دیگه سراغت نمیان. از الان به بعد فقط تویی و من!»دستش را از جلوی دهانم برداشت. اشک هایی که پشت سد انگشتان دستش مانده بودند، ریختند توی دهانم. خودم را انداختم روی تخت و شروع کردم به ناله کردن و مامان بهجت را صدا کردن.مامان بهجت نه آن روز و نه تمام روزهای بعدی که من ناله میکردم و کابوس میدیدم جوابم را نمیداد. اما میدانستم که دارد توی این شهر، دنبالم میگردد. هزار بار زنگ زده بود روی تلفن خانه احمدرضا که فکر میکرد خانه هم کلاسی من است و هیچ کس جوابش را نداده بود.بعد از یک هفته که من افتاده بودم روی پای راضیه خانم و او داشت سوپ توی دهانم میگذاشت، احمدرضا کلید را توی قفل در خانه چرخاند. صدای پایش که می آمد بدنم شروع میکرد به لرزیدن. راضیه خانم، زندان بان مهربانی بود. بعضاً میدیدم که نگاهم میکند و اشک میریزد. احمدرضا که میرسید، در گوش من میگفت نترس؛ اما فرمان های او را مو به مو انجام میداد.احمدرضا وارد خانه شد و یک پاکت پر از مدارک، انداخت روی جاکفشی. یک هفته بود که کاغذ می آورد و من بدون اینکه بخوانم، یا امضا میکردم یا انگشت میزدم. کتش را درآورد و فقط جواب سلام راضیه خانم را داد و حتی به من نگاه هم نکرد. رفت داخل آشپزخانه و بطری آب را از یخچال بیرون آورد و سر کشید. «راضیه خانم شما بفرمایید.»راضیه خانم، سرم را آرام از روی دامنش بلند کرد و زیر سرم بالشت گذاشت. احمدرضا خیره شده بود به من و منتظر بود راضیه خانم از در خانه بیرون برود. راضیه خانم تا لحظه ای که از در خارج شود نگاهش به من بود. احمدرضا در را پشت سرش بست و پاکت مدارک را از روی جاکفشی برداشت.«بیا. اندازه موهای سرم خرج کردم تا همه اینا راست و ریست شه. الان تو رسماً و قانوناً زن منی.»سرم را بالا آوردم و شناسنامه توی دستش را دیدم. برایم یک شناسنامه جدید گرفته بود.«زنگ زدم خونه داداشت، همه چیو بهش گفتم. حالا باید منتظر باشیم قوم عجوج و مجوج بیان.»من دیگر نه توانی برای حرف زدن داشتم نه اشکی برایم مانده بود که بتوانم گریه کنم. مثل یک تکه گوشت لخم، افتاده بودم گوشه خانه و فقط میخوردم و پس میدادم.شب، حدود ساعت 10 بلند شدم که بروم دستشویی و دیدم کسی دستش را روی زنگ آیفون گذاشته. احمدرضا از جایش پرید. «برو تو اتاق! بیرونم نیا آتی. این وحشیا بلایی سرت بیارن، هممونو میکشما.»رفتم توی اتاق، پرده را کنار زدم. دیدم که محسن دم در است و بابا طاهر و مامان بهجت، داخل ماشین محسن، سرشان را تکیه داده اند به صندلی. اشک هایم سرازیر شد که صدای احمدرضا در خانه بلند شد: « 110؟ آقا اینا آسایش مارو گرفتن. برای ما دارن مزاحمت ایجاد میکنن، ما رو تهدید میکنن... خواهش میکنم سریع خودتونو برسونید...»در میان همهمه صدای احمدرضا، صدای محسن بلند شد که عربده میکشید: «درو باز کن عوضی... وجودشو داری بیا پایین!»احمدرضا پاکت مدارک را برداشت و در خانه را بهم کوبید و رفت پایین. من داشتم از پشت پنجره نگاه میکردم. به محض اینکه در خانه را باز کرد، محسن، سرش را کوبید توی صورت احمدرضا و شروع کرد به کتک زدنش. بهجت خانم و آقا طاهر پیاده شدند و آن ها هم به محسن پیوستند. احمدرضا فقط دست های محسن را دفع میکرد و به هیچکدامشان حمله نمیکرد. یک لحظه دلم برایش سوخت. تنها افتاده بود میان این سه نفر و حتی نمیتوانست از خودش دفاع کند. تا وقتی پلیس سر برسد به قدری از این سه نفر کتک خورده بود که صورتش پر از خون شده بود.پلیس که رسید، محسن را گرفت و کرد توی ماشین. اما بابا طاهر، باباطاهر آن شب، حاج طاهر دهقانی هر روز و همیشه نبود. صدایش نازک شده بود. اشک هایش سرازیر بود و تنها چیزی که از وجناتش میبارید عجز بود و عجز بود و عجز. اما به ظن من به آرزویش رسیده بود. تمام زندگیش میخواست ثابت کند زنی که صبح تا شب مرد بالا سرش نباشد هرزه میشود و حالا این اتفاق افتاده بود.باباطاهر با همان دستی که تسبیح دورش پیچیده شده بود دست پلیس را گرفت«دخترمو دزدیده. تو خونشه. پشت پنجره دیدمش.»احمدرضا همانطور که سرش را بالا گرفته بود تا خون بینی اش بند بیاید، دستش را کرد توی جیبش و شناسنامه را درآورد و نشان پلیس داد. «ندزدیدم سرکار. زنمه.»بهجت خانم ضجه میزد: «سرکار! ما اصلا خبر نداشتیم. نمیدونم این چجوری این دخترو عقدش کرده.»احمدرضا صدایش را بالا برد: «حکم قاضیو گرفتم حاج خانم. حکم قاضی بر اجازه پدر ارجحه.»بابا طاهر خواست به احمدرضا حمله ور شود که مامور جلویش را گرفت. «بیشرف! معلوم نیست با کدوم قاضی حروم زاده‌تر از خودت ساخت و پاخت کردی. دمار از روزگارت در میارم.»«برو دربیار حاج آقا. برو شکایت کن. توام دم رفقای بازاریتو ببین، بدویید دنبالش تا عقدو باطل کنید.»«عقدو که باطل میکنم ولی تورو باید بفرستم سینه قبرستون!»«برو دنبال شکایت و شکایت کشی که کل راسته پارچه فروشا بگن دختر حاج آقا دهقانی رفت درس بخونه، 6 ماه بعد با شکم آبستن برگشت. برو شکایت کن!»«حرف مفت نزن. بچه ای درکار نیست. دختره عقل نداره، گولتو خورده. دارین این کلکارو سوار میکنید.»احمدرضا برگشت داخل پارکینگ و جواب آزمایش را آورد نشان بهجت خانم داد. بهجت خانم به صورتش چنگ انداخت و افتاد روی زمین. «یا فاطمه زهرا... دختره حامله اس!»باباطاهر جواب آزمایش را گرفت توی دست هایش. مطمئن بودم که در آن وضعیت، با آن چشم های کم سو نمیتواند چیزی ببیند. برگه آزمایش را پرت کرد توی صورت احمد رضا. سرش را گرفت سمت پنجره. «آتنا! اگه اینایی که این میگه راست باشه، از الان بدون دختر من نیستی. دستم بهت برسه خودم میکشمت.»این جمله را که شنیدم، پرده را انداختم و برگشتم و افتادم روی تخت. لرزم گرفته بود و احساس میکردم دارم از شدت خواب میمیرم. صدای جر و بحث قطع شد و پشت بندش صدای حرکت ماشین ها آمد ولی احمدرضا برنگشت. لرزم داشت شدیدتر میشد. بلند شدم پنجره را بستم و دو تا پتو آوردم و خزیدم زیر پتوها.نمیدانم چقدر تنهایی، زیر پتو لرزیده بودم که صدای در خانه آمد. دندان هایم از لرز بهم میخوردند. بی اختیار صدایش کردم. «احمد، بیا دارم میمیرم!»احمد با دست و صورت خونی و باندپیچی شده آمد بالای سرم. «چه ات شده؟»«لرز دارم.»دست سالمش را گذاشت روی پیشانی ام.«تبم داری.»«کجا بودی؟»«کلانتری.»از جایش بلند شد و رفت موبایلش را آورد و برگشت بالای سرم، شروع کرد به شماره گرفتن.«چی شد؟»«هیچی نگران نباش، من رضایت دادم. اونا هم تهدید کردن ولی شکایت نک... الو، سلام آقا...»داشت به تلفنچی اورژانس میگفت اینجا یک خانم باردار کم سن و سال، دعوا و مرافعه دیده و از ترس، تب و لرز کرده. خانم باردار کم سن و سال، مرا میگفت. و من هنوز باور نداشتم که این نسبت ها مال من است و به من میچسبد.</description>
                <category>reyhane.ghanbarlou</category>
                <author>reyhane.ghanbarlou</author>
                <pubDate>Mon, 06 Apr 2020 00:11:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخاطر خودم/ داستان قرنطینه، بخش سیزدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@reyhane.ghanbarlou/%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-iorpkkan9nbo</link>
                <description>تازه از مدرسه برگشته بودم و داشتم صورتم را میشستم که صدای زنگ آیفون آمد. همچنان مقداری کف روی صورتم بود و اعتنایی نکردم. وقتی از دستشویی بیرون آمدم صدای زنگ تکرار نشد. حدس زدم دوره گردی زنگ زده و بعد پشیمان شده یا شاید کسی زنگ را اشتباهی زده و رفته. داشتم میرفتم توی اتاق خواب که لباس هایم را عوض کنم، احساس کردم کسی به در خانه ضربه میزند. به سمت در رفتم و از چشمی نگاه کردم. مردی بود با موهای سفید که پشتش به در خانه بود. پشت در پنهان شدم و لای در را باز کردم«بفرمایید.»«خانم دهقانی میشه چند لحظه وقتتونو بگیرم؟»صدایش برایم کمی آشنا بود، گفتم یقین یکی از همسایه هاست و میخواهد راجع به حساب و کتاب بنایی پارکینگ سوال کند. در را باز کردم و اول کفش هایی را دیدم که مشخص بود از واکس خوردنشان چند دقیقه بیشتر نگذشته و بعد یک سرآستین سفید و بی نهایت تمیز دیدم که روی یک ساعت بند چرمی را پوشانده بود.انتظار دیدنش را داشتم اما نه به این زودی. همان صورت، همان چشم ها، فقط کمی پر چین و چروک­تر. همان موهای مواج فقط مقداری کم پشت تر و سفیدتر؛ اما همانی بود که صدایم میکرد«آتی! پیس پیسو»«سلام. میتونم بیام داخل؟» و یک قدم جلو آمد.ماتم برده بود. زبانم توی دهانم به قدری سنگین شده بود که حتی نمیتوانستم لب هایم را تر کنم. فقط دستم را بردم سمت جا کلیدی، کلید را برداشتم و بعد با دست های لرزان در خانه را بستم.سرتاپایم را نگاه کرد و پوزخند زد«هنوز میترسی... هنوز از من میترسی»حنجره ام داشت پیچ و تاب میخورد«نه!»«باید حرف بزنیم. اگر خونه شما نمیشه، لطفا تو ماشین من.»مقنعه ام را از دور گردنم روی سرم انداختم و با همان دمپایی های روفرشی با احمدرضا سوار آسانسور شدم. در آن 20 ثانیه ای که توی آسانسور بودیم، همه 20 سال گذشته زندگیم از جلوی چشمانم رد شد. احساس میکردم به اندازه همان 20 سال هم زمان گذشت و من پیر شدم.وقتی رسیدیم جلوی در، احمدرضا سوییچ را فشار داد و چراغ های یک ماشین بزرگ سفیدرنگ شروع کرد به چشمک زدن. همان ماشینی که من چندماه پیش در تهران، در نمایشگاه ماشین خیابان ولیعصر دیده بودم و عاشقش شده بودم ولی آنقدر گران بود که در خواب هم نمیدیدم که یک روز سوارش شوم. به محض اینکه نشستم توی ماشین، سعی کردم چند نفس عمیق بکشم. احمدرضا نشست داخل ماشین و چند لحظه به من نگاه کرد. بعد دستش را برد و از صندلی عقب یک بطری آب آورد و جلوی من گرفت«فکر نمیکردم انقدر غافلگیر بشی.»در بطری آب را باز کردم«زنگ خونرو زدین باز نکردم ولی جلوی در واحد دیدمتون. نباید غافلگیر میشدم؟»سرم پایین بود اما میفهمیدم که دارد خیره خیره نگاهم میکند«یعنی واقعا فکر میکردی اگر با اسم و رسم واقعیت بیای معلم آیدا شی و باهاش تو دلی شی و ازش کرم ضدکهیر ارمنی بگیری و ببری و بیاری و...»چند لحظه مکث کرد و ادامه داد« واقعا فکر میکردی من نمیفهمم؟»پوزخند زدم و یک قلپ آب نوشیدم.«همچنان ساده ای آتنا خانم. یعنی فکر میکردی من میذارم هر کثافتی از داستان زندگی من تو سرته، هرجور دلت میخواد به خورد بچه ام بدی؟»بطری را دوباره سمت دهانم بردم.«بچه ای که با خون دل بزرگش کردم؟»آب را قورت دادم و سرم را برگرداندم به سمتش و توی چشم هاش زل زدم.پوزخندی زد و به یکباره انگاری سلول به سلول صورتش دوباره از تنفر ساخته شد«نه خانم! کور خوندی. خودم بهش گفتم که در ازای یه لونه موش تو پایین شهر تهران و چندر غاز حساب بانکی، بچه شیرخوارو ول کردی رفتی به امون خدا»در بطری را بستم و آرامش تمام وجودم را گرفت. احساس کردم انتقام خیلی چیزها را از احمدرضا گرفته ام. انحنای لبخندم ناخودآگاه از این حجم از رضایت بیشتر شد و عمیق تر توی دوتا چشم هاش زل زدم.بعد از چند ثانیه انگاری تنفر از صورتش پایین ریخته باشد و ترس بخواهد آرام آرام اجزای وجودش را تشکیل دهد، خودش را عقب کشید«چرا لال شدی؟»«شما ساده ای جناب شمس آبادی. اتفاقا این محتمل ترین سناریویی بود که بهش فکر میکردم.»«هنوز مث آدمیزاد صحبت نمیکنی. سناریو چیه مگه فیلم سینماییه؟»«کار منو آسون کردی که بهش گفتی.»قهقهه کوتاهی زد«واقعا فکر میکنی میتونی باز آیدارو ببینی؟ فکر میکنی حاضره ببینتت؟ جعل سند و مدرک میکنی میری تو مدرسه؟ حالا دو ساعت دیگه مدیر مدرسه زنگ میزنه خبر بیکاریتو میده...»میان حرفش پریدم و با صدایی که 20 سال بود چنین آرامشی را به خودش ندیده بود گفتم«هنوزم فکر میکنی دور و بریات مثل خودت فکر میکنن یا بالاخره راضی میشه عین تو فکر کنن...»لب هایش را باز کرد که چیزی بگوید، دستم را بردم نزدیک دهانش«صبر کن احمد. گوش بده ببین چی میگم. دخترت تخم ترکه تو هست ولی من زاییدمش. تو این 4، 5 ماهه فهمیدم آیدا رو هم عین خودم چراهای توی مغزش تشکیل دادن»خندید و سرش را برگرداند به سمت شیشه ماشین «دوقرون بده آش»«تا جواب سوالاشو نگیره ولت نمیکنه و متاسفانه همه حقیقت پیش تو نیست.»«گوشیشو فعلا گرفتم تا عوض کنم. لازم باشه مدرسه ام نمیذارم بیاد. توام جمع کن برو تا به جرم جعل اسناد نگرفتنت. خودتو تو این شهر معطل نکن چیزی در انتظارت نیست.»«احمد. یک اشتباه رو چند بار تکرار نکن.»انگشت اشاره اش را بالا آورد. به قدری محکم انگشتانش را بهم فشار میداد که دستش داشت میلرزید«نه آتنا. تو اشتباه نکن. این دفعه نمیذارم برینی تو زندگیم»آرامش من انگار هیزم آتش خشم احمد بود و این مرا مصمم میکرد که به قصد لجبازی آرام باشم.« آخرین باری که به یه تینیجر زور گفتی، جهنمی نصیبت شد که تمام میان سالیت توش سوختی!»دستش را پایین انداخت و خندید«نه خانم. اشتباه به عرضتون رسوندن. خانواده ای که من دارم، زنی که من گرفتم، بچه ای که من تربیت کردم، شما و کل خاندانت تو خوابم نمیدید.»«که البته در کنارش باید هر شب دیدن کابوس برگشتن من رو هم اضافه کنیم.»دستش را گرفت به فرمان و خودش را به سمت من کشید«ببین آتنا من از برگشتن تو ترسی نداشتم. چون پولدارتر شدم و مطمئنم که اینبارم میتونم راضیت کنم.»لبم را توی دهانم بردم و دوباره توی چشم هاش زل زدم«ولی اشتباه کردی احمد جون.»«تو داری اشتباه میکنی آتنا جون. آیدا تا الان فکر میکرد تو مردی، میومد سر قبرت گریه میکرد. حالا که حقیقتو فهمید دیگه سر قبرتم نمیاد»پوزخند زدم«خوبه هنوز نمردم ولی دوتا قبر دارم.»« به هر حال آیدا از اول میدونست زن من مادرش نیست، پس کار من سخت نیست ولی کار تو...»میان حرفش پریدم«کار تو سخته احمدرضا. چون من برای همه چی آماده ام ولی تو شصت سالت شده و هنوز نمیتونی دست از کنترل کردن آدما برداری.»برگشت به سمت فرمان و قفل ماشین را باز کرد«من حرفام تموم شد. هر وقت نظرت عوض شد زنگ بزن.»«به ضربه ای که آیدا میخوره فکر کردی احمد؟»چشمانش را بست«خداحافظ خانم دهقانی»«میخوای بهش بگی مادرت دوباره با وعده پول ولت کرد فقط به قیمت این که تحت کنترل تو باشه؟»بلندتر گفت«به سلامت»«آیدا که بالاخره میفهمید. ما الان میتونیم بهم کمک کنیم که کمترین آسیبو...»برگشت سمتم و به من خیره شد«نه مثل اینکه قدیما عزت نفست بیشتر بود. امتحانی یدونه خداحافظ گذاشتم تو کاسه ات من و بچه امو این همه سال ول کردی. چطور الان چسبیدی به ماشین؟»حرفم را خوردم و در ماشین را باز کردم.«خداحافظ.»در را بستم و به چند ثانیه نکشید که احمدرضا با گازی که به ماشین میلیاردی اش داد خاک کوچه را بلند کرد. وقتی رفتم داخل آسانسور و صورتم را توی آینه دیدم ناخودآگاه دلم خواست که گریه کنم اما یاد آن صحنه ای افتادم که آن غول دو سری که همیشه هزار برابر من بود چقدر کوچک شده بود و داشت از ترس میلرزید. دلم خواست از این احساس پیروزی فریاد بزنم.رفتم داخل خانه، سوییچ را از روی جاکلیدی برداشتم و این بار بدون اینکه سوار آسانسور شوم، پله ها را دوتا یکی پایین آمد و نشستم توی ماشین. گرد و خاکی که من در خیابان به پا کردم هم دست کمی از گردوخاکی که احمدرضا به پا کرد نداشت. صدای ضبط را بلند کردم، شیشه ها را بالا کشیدم و شروع کردم به فریاد زدن. دردم آمده بود. از داستان زندگی ام، از حقارتی که احمدرضا سعی میکرد به من بچپاند و من نمیخواستم بپذیرم، از سرنوشتی که آقا طاهر و بهجت خانم برایم رقم زده بودند، از اینکه برای همه کس و کارم مرده بودم و تنهای تنها افتاده بودم این گوشه دنیا. دردم آمده بود اما دیگر اشکم در نمی آمد. دلم میخواست فقط فریاد بکشم. شبیه حیوانی که تیر خورده باشد پشت فرمان ناله میکردم و نعره میزدم و در خیابان های شهر میچرخیدم.</description>
                <category>reyhane.ghanbarlou</category>
                <author>reyhane.ghanbarlou</author>
                <pubDate>Sat, 04 Apr 2020 23:53:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخاطر خودم/ داستان قرنطینه، بخش دوازدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@reyhane.ghanbarlou/%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-wcxwg248jqms</link>
                <description>هر سال، سیزده بدر، همه باهم خانوادگی میرفتیم باغ مهرشهر که یادگار بابای بهجت خانم بود. از یک روز قبل میرفتیم خانه باغ را گرم میکردیم. شب، دسته جمعی، کنار هم میخوابیدیم و تا صبح با دخترخاله هایم حرف میزدیم و میخندیدیم. آنقدر میخندیدیم که یک بزرگتر پیدا شود، در اتاقمان را بزند و به ما تذکر دهد که بقیه خواب هستند و دارد صبح میشود و ما هم باید مسخره بازی را تمام کنیم و بخوابیم. و ما آنقدر نمیخوابیدیم تا روشنی هوا را ببینیم و بعد یکی از بینمان پیدا میشد که بگوید: «خاله بهجت هشت صبح میاد متکارو از زیر سرمون میکشه. بخوابید.»آن سال اولین سیزده بدری بود که من و یکی دیگر از دختر خاله هایم دانشگاه قبول شده بودیم و بقیه هنوز دبیرستانی بودند. همه دخترخاله هایم متوجه شده بودند که من یک تغییر بزرگ کردم. همه چیز مثل سال های قبل بود. میخندیدیم، بازی میکردیم، دلمان خوش بود اما همه هم سن و سال ها میفهمیدند که آتنا بی قرار است و وقتی علت را جویا میشدند، میگفتم: «آخه 13 افتاده پنجشنبه، جمعه خیلی ترافیک میشه. منم 15ام میان ترم دارم.»و همه باهم به استادی که 15 ام میان ترم گذاشته بود فحش میدادیم؛ در حالیکه چنین استادی اصلا وجود خارجی نداشت. وقتی این حرف ها را میزدم محسن، برادرم، فقط نگاهم میکرد و لبخند معنادار میزد. بعد هم چشم هایش را از من برمیداشت و به بازی کردن با پسرش مشغول میشد.سیزده بدر آن سال، بعد از نهار درحالیکه  همه روی مبل ها و پشتی ها لم داده بودند و منتظر بودند که چای دم بکشد، محسن صدایم کرد که بروم توی باغ کمکش کنم سیخ ها را بشوییم. محسن باقی مانده مرغ ها را از روی سیخ جداها می کرد، من سیخ ها را کف میزدم و بعد او آب میکشید.«من فردا صبح بعد نماز میبرمت ترمینال. دیگه ترافیکم نیست.»با شنیدن این حرف میخواستم از خوشحالی بال در بیاورم که مچم را گرفت و گفت: «فقط جون داداش محسن، گفتم جون داداش محسن، راستشو بگو.»نفسم در سینه حبس شد و دلم پیچید. به زور انتهای لب هایم را بالا کشیدم: «چیو راست بگم؟!»«بخاطر امتحان انقدر ذوق زده و بی قراری بری اصفهان؟»«من ذوق زده و بی قرار نیستم. استرس دارم.»نگاهم کرد و خندید. گویی خواست چیزی بگوید اما پشیمان شد. «باشه آبجی. دستت درد نکنه. برو تو، وسایلتم جمع کن صبح بریم.»محسن خودش این کاره بود. وقتی فوق لیسانس میگرفت با همسرش لاله توی دانشگاه آشنا شده بود و دقیقا هر دو سالی که محسن برای فوق لیسانس میرفت دانشگاه، تمام ایام عید را بی قرار بود. از اینکه محسن یک بوهایی برده باشد ترسیده بودم. رفتم از خاله ام اجازه گرفتم که مثلا به تلفن خوابگاه زنگ بزنم و بپرسم فردا ساعت چند در خوابگاه را باز میکنند.شماره احمدرضا را گرفتم و با زبان رمزی به او گفتم که فردا حدود ساعت 6 میروم ترمینال. گفت او هم ساعت 6 ترمینال تهران است. هرطور بلد بودم با زبان رمزی مخالفت کردم. نمیتوانستم بگویم اگر نصف شب از اصفهان راه بیفتی خطرناک است، ممکن است خوابت ببرد ولی هی میگفتم: «نه من دارم با اتوبوس میام.»  بعد از این که این جمله را برای بار دوم شنید صدایش را کمی بالا برد: «گفتم نه! آتنا.» ساکت شدم. ادامه داد«همون جایی که همیشه وامیستم. محسن که رفت بیا بیرون. موبایلتم روشن کن.»آن شب، بعد از آن که سیزده بدر شد تا صبح با دخترها گفتیم و خندیدیم و وقتی آنها خوابشان برد، من لباس‌هایم را پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون. محسن لباس پوشیده و سوییچ به دست، روی مبل بالاسر 10 11 تا مردی که خوابیده بودند و صدای خروپفشان هفت آسمان را برداشته بود، نشسته بود. صدای در اتاق را که شنید از جایش بلند شد و رفتیم نشستیم توی ماشین.من و محسن هر موقع کنار هم قرار میگرفتیم، به خصوص اگر تنها بودیم و کسی نبود برای حرف زدن وقت کم می آوردیم اما من ساکت بودم و هیچ چیز نمیگفتم. بعد از چند دقیقه محسن سر صحبت را باز کرد و البته بهتر بگویم متکلم وحده شد و درباره عشق و عاشقی حرف زد. البته هیچکدام از حرف هایش بدرد من نمیخورد چراکه او کلا قضیه را اشتباه متوجه شده بود. فکر میکرد من گرفتار عشق یک جوانک 19، 20 ساله پاپتی شدم که قرار است 4، 5 سال دیگر هم او تغییر کند و هم من. من هم جوابی نمیدادم و فقط با تکان دادن سر، حرف هایش را تایید میکردم.محسن دم ترمینال مرا پیاده کرد و برخلاف همیشه سریع راه نیفتاد که برود. تا وقتی در ناحیه دید من بود هنوز حرکت نکرده بود و احتمالا داشت نگاهم میکرد. موبایلم را درآوردم و به احمدرضا زنگ زدم.«الو احمد، سلام.»«سلام عزیزم، ماشین محسنو دیدم رفت. بیا.»رفتم به سمت در و احمدرضا را از دور دیدم که به ماشین قرمزش تکیه داده بود و باد موهای جوگندمی اش را تکان میداد. پیراهن سفید و کت و شلوار طوسی ای را پوشیده بود که من عاشقش بودم. به چند قدمی اش که رسیدم بوی عطرش را احساس کردم و انگاری یک آن قلبم از سینه ام پایین افتاد. دلم برای در آغوش کشیدنش پر کشید. صدایش زدم: «احمدرضا.»سرش را برگرداند. طبق معمول برای یک روز مهم، صورتش را کامل تراشیده بود. چهره‌اش به قدری شاداب و ذوق زده بود که آدم باورش نمیشد که این آدم نصف شب، 6، 7 ساعت بدون وقفه پشت فرمان نشسته باشد. ساک را از دستم گرفت و گذاشت توی ماشین. کتش را در آورد و بوی عطرش به یکباره چند برابر قبل پیچید توی بینی ام. در ماشین را برایم باز کرد و خودش هم نشست پشت فرمان.«مردم از دوریت آتنا. فقط بریم برسیم یه دل سیر نگاهت کنم، بغلت کنم...» برگشتم توی چشم هایش نگاه کردم و سعی کردم خنده ام را کنترل کنم. سرش را تکان داد: «ای آتیش پاره. بریم که تعطیلات بهت ساخته.»زد توی دنده یک و به سمت اصفهان به راه افتاد. بعد از چند دقیقه، دستش را برد پشت صندلی و بطری دوغ و گوشفیلی را که توی یک ظرف پلاستیکی دردار بود بیرون آورد. در این مدت بیش از هرچیزی دلم برای احمدرضا تنگ شده بود و بعد از او برای دوغ و گوشفیل. از جایم پریدم و به نشانه تشکر صورتش را بوسیدم و او مثل همیشه معترض شد که توی خیابان این کارها را نکنم. میگفت جای این کارها توی خانه است.«حالا کو تا من دوباره بیام خونه تو.»«بابا یعنی چی؟! آخر هفته اس دیگه. الان مامان بابای همکلاسی تو مسافرتن تو باید بری پیشش.»«احمد فردای سیزده بدر کی مسافرته؟! نمیشه بخدا محسن یه بوایی برده.»«چه بویی برده محسن؟ چیکارس این داداش کون نشورت؟ مگه تو بابا نداری که محسن همش پیگیر توعه؟»دو دفعه آخری که آمده بودم تهران سر محسن با احمدرضا دعوایم شده بود. احمد میگفت که من بزرگ شدم و باید پای محسن را از احساسات و تصمیماتم ببرم. من اما 18 سال تمام یک پشتیبان و یک رفیق واقعی داشتم و آن هم محسن بود. طاقتش را نداشتم کسی از محسن بدگویی کند. احمدرضا که این حرف ها را میزد، بق میکردم  و توی خودم جمع میشدم.«آتنا با شمام.»نمیدانم احمدرضا توقع داشت اینجور وقت ها چه جوابی از من بشنود اما من همیشه سکوت میکردم. بلد نبودم با او بحث و دعوا کنم. میدانستم مخالفت و کشمکش با او قطعا عاقبت خوشی ندارد. فقط وقتی دهانم را باز میکردم که مطمئن بودم آتش خشمش فروکش کرده و بابت بداخلاقی هایش عذرخواهی میکند.«عزیز من، من فقط میگم به کسی میدون نده تو زندگیت دخالت کنه. من خواهرم تا دم در خونه ام میاد. راهش نمیدم تو ولی جرئت نداره بپرسه چرا.»«احمد کی جرئت داره از تو بپرسه چرا کلا؟»به یکباره سرش را برگرداند به سمتم و به من خیره شد. من نگاهش نمیکردم اما سنگینی نگاهش به قدری بود که میدانستم چه میزان از خشم و عصبانیت در چشم هایش موج میزند.دوتا دستش را زد روی فرمان و نفس عمیقی کشید: «ای بابا ولش کن. بخور اینارو ضعف نکنی.»دوغ داخل بطری روی پایم، تکان میخورد و گوشفیل ها به کف ظرف چسبیده بودند و هیچ چاله چوله ای تکانشان نمیداد. چند دقیقه بود که محتویات بطری با آهنگ خاصی این طرف و آن طرف میشدند و ظرف گوشفیل ها روی مانتویم میلرزید اما من رقبت نمیکردم وضعیتشان را تغییر دهم.«آتنا جان غلط کردم. دوغ و گوشفیلتو بخور عزیز دلم.»ظرف گوشفیل ها را از روی پایم برداشت و درش را باز کرد. یک عدد گوش فیل برداشت گرفت سمت دهانم.«میبرمت خوابگاه. به مامان بهجت و خان داداش زنگ بزن بگو رسیدی بعد بیا میریم خونه، شبم میذارمت خوابگاه نوکرتم هستم.»خواستم گوشفیل را از دستش بگیرم، دستش را عقب کشید.«نه. اونجوری نه! اینجوری!»گوشفیل را از دست احمدرضا خوردم. بطری دوغ را از میان پاهایم برداشت و همانطور که با پاهایش فرمان را هدایت میکرد، با دو دستش دوغ را برایم باز کرد و گذاشت درون جالیوانی بین دو صندلی.«من بدون تو میمیرم. تورو دوست دارم. داداشتم دوست دارم. بیای خونه دوسِت دارم. نیای دوسِت دارم. هر وقت دلت خواست، راحت بودی بیا عزیزم.»آن روز به محض رسیدن، رفتیم خوابگاه و من زنگ زدم به مامان بهجت. برایش گفتم که همکلاسیم سر صبح به خوابگاه زنگ زده و گفته که او نیز بخاطر میان ترم شنبه، زودتر از پدر و مادرش برگشته و امشب تنهاست. بهجت خانم بار دیگر تاکید موکد کرد که بابا طاهر نباید بفهمد و من هم تا تنور داغ بود چسباندم و گفتم که حواسش باشد که محسن هم بویی نبرد. گفتم بخشی از مسئولیت اصفهان آمدن من گردن محسن است و نمیگذارد چیزی را از باباطاهر پنهان کنیم که بعدا گریبان گیرش شود. بیچاره بهجت خانم که چقدر ساده بود و بعد از شنیدن این حرف من کلی از هوش و سیاستم تعریف کرد.رفتم داخل اتاقمان که جز من هیچ کس به آن برنگشته بود. با موبایلم به احمدرضا زنگ زدم و به او این خبر خوش را دادم که امشب میتوانم خانه اش بمانم.به نیم ساعت نکشید که رسید جلوی در خوابگاه. تمام راه کبکش خروس میخواند و برای این یک روزی که باهم بودیم برنامه میریخت. گفت که شنبه دنبال کار و بار نمیرود که تا ساعت 6 بعد از ظهر پیش هم باشیم و رفع دلتنگی شود.وقتی رسیدیم خانه، به محض اینکه کیلد را توی قفل در چرخاند، بوی عود خورد توی صورتم. راضیه خانم، خانه احمدرضا را مثل دسته گل تمیز کرده بود. یک دسته گل رز توی گلدان وسط میز غذاخوری بود و روی اپن آشپزخانه، به اندازه یک کوه گوجه سبز و توت فرنگی، داخل دو تا ظرف پیرکس چیده شده بود. سنگ دستشویی و وان حمام برق میزد و خلاصه خانه از لحاظ تمیزی و آمادگی برای آمدن کسی که مدتی طولانی حضور نداشته، هیچ کم نداشت.احمدرضا همینطور که پشت هم با توت فرنگی دهانش را پر میکرد گفت: «دیگه عید، غذای مامان پز زیاد خوردی، وسیله گرفتم امروز باهم پیتزا درست کنیم.»آویزان شدم به گردنش و از خوشحالی بالا و پایین پریدم. نفس هایش میخورد توی صورتم. دهانش بوی توت فرنگی میداد. صورتم را محکم بوسید. «فقط زود چون خیلی گشنمه.»«پیتزا زود درست نمیشه که. تازه من دیشب نخوابیدم الان کندم.»«آخ! گفتی خواب آتی! بخدا تو این دو سه هفته ای که نبودی یک شب نبود که یه دل سیر بخوابم.»راست و دروغش را نمیدانستم اما میدانستم که احمد، وقتی من کنارش بودم خوب میخوابید. آن روز هم پیتزا نخورده خوابش برد. آنقدر سنگین خوابیده بود که وزن دست هایش را چندبرابر همیشه رو تنم احساس میکردم و از فشاری که روی بدنم بود خوابم نمیبرد.هر وقت میامدم خانه احمدرضا این داستان تکرار میشد. او هفت پادشاه را خواب میدید و من تا صبح چشم روی هم نمیگذاشتم. خوابم نمیبرد؛ از ترس، از اضطراب، از حالت تهوع ناشی از معده دردی که سنگینی بدن احمدرضا روی شکمم، به من میداد. تا صبح مثل مرغ پرکنده مینشستم و دوباره دراز میکشیدم و غلت میخوردم تا نزدیک های روشنی هوا که احساس خستگی و غربت بر من موستولی میشد. میخزیدم نزدیک احمدرضا و یک جای کوچک گرم پیدا میکردم و بعد برای چند ساعت عمیق میخوابیدم.نصف شب ها به خودم قول میدادم که دیگر حتی یک شب هم خانه احمدرضا نیایم و صبح ها، همان چند ساعت خواب شیرین هنگام روشنی هوا و صبحانه مفصل بعد از خواب و قربان صدقه های احمدرضا مرا از این تصمیم منصرف میکرد. آخر هفته، دوباره تنهایی هم کلاسیم را برای بهجت خانم بهانه میکردم و میامدم خانه احمدرضا.</description>
                <category>reyhane.ghanbarlou</category>
                <author>reyhane.ghanbarlou</author>
                <pubDate>Sat, 04 Apr 2020 00:25:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخاطر خودم/ داستان قرنطینه، بخشم یازدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@reyhane.ghanbarlou/%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%85-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-buomvugah0oy</link>
                <description>روز امتحان پایان ترم اول که بیدار شدم، بدنم درد میکرد. از فردای آن روز بارانی که دنبال آیدا رفته بودم توی کافی شاپ، هر روز انتظار این را میکشیدم که میان من و آیدا یک اتفاق جدید بیفتد که بهم رسیدنمان را زودتر رقم بزند. این انتظار، این انتظار دراز و کش دار هر روز بیشتر از دیروز در من احساس رخوت ایجاد کرده بود. رخوت این انتظار به قدری تنم را سنگین کرده بود که نمیتوانستم از رخت خواب بلند شوم. آن شب، بعد از آنکه از کافه برگشتیم فکر کردم کار تمام است. بدون هیچ زحمتی کلید صمیمیت با آیدا را زده ام و حالا فقط مانده که وازد دنیای او شوم؛ در حالی که از آن روز به بعد، تعداد زیادی از بچه های مدرسه با من صمیمی شده بودند و من تبدیل به معلم مورد علاقه آنها شده بودم اما آیدا بیشتر از همه از من فاصله گرفته بود و این میان هیچ کاری از دست من برنمی آمد.حدس میزدم با خودش فکر میکند که من جاسوس مدرسه ام یا این حجم از محبت و توجه ام برایش احساس ناامنی به وجود آورده بود که سعی میکرد از من فاصله بگیرد. گویی ارتباط با من او را از نقطه امنش خارج میکرد و او ترجیح میداد زیاد به من نزدیک نشود تا دردسری برایش درست نشود.هرطور که بود خودم را از تخت کندم و رفتم جلوی روشویی. موهایم بهم ریخته بود و حلقه تاپم افتاده بود روی بازویم. انگار چروک های دور چشمم از دیشب تا حالا دو رج جلوتر رفته بودند. کمی به چشم های خودم در آینه خیره شدم و بعد بغضم ترکید. هرقدر به صورتم آب میزدم اشک هایم بیشتر شدت میگرفت. به هق هق افتاده بودم. از دستشویی بیرون آمدم و خودم را انداختم روی مبل.امید از در اتاق بیرون آمد و با چشم های نیمه باز و ابروهای در هم کشیده آمد به سمتم. جلوی پایم روی زانوهایش نشست:«چی شده آتنا؟»«اشتباه کردم امید، اشتباه کردم...»گریه امانم نمیداد که جملات بعدی را بگویم. امید حیران و پریشان راه میرفت، مینشست، بلند میشد و میپرسید«چیو اشتباه کردی؟»«آیدا بدون من خوشبخت بودم نباید میدیدمش.»«آتی جان بچه اته پاره تنته مگه میشد نیای سراغش...»«امید من دیگه نمیدونم چیکار کنم. دوسم نداره. باهام حرف نمیزنه. همه بچه ها منو دوست دارن جز آیدا»روی مبل،کنارم نشست. دست هایش را توی هم قلاب کرد و به زانویش تکیه داد.«عزیز من این چه حرفیه میزنی. اون فقط ترسیده. هزارتا راه هست که تو بهش نزدیک شی.»«من از پسش برنمیام امید.»صورتش را آورد جلوی صورتم و به چشم هایم زل زد. موهایم را از توی صورتم کنار زد:«آتنا تو نه تنها فوق العاده ترین زنی هستی که تو زندگیم دیدم، بلکه فوق العاده ترین آدمی هستی که دیدم.»داشتم هق هق میکردم. توی چشم هایش نگاه کردم «ما داریم از حقیقت صحبت میکنیم امید»«عزیز من حقیقت همینیه که دارم بهت میگم. بخدا من روز اولی که به تو گفتم باهم باشیم فکر نمیکردم رابطه مون یک ماهم طول بکشه»زل زدم به چشم هایش. حرف آدم ها را از چشم هایشان بهتر میفهمم تا از لب هایشان. ادامه داد «هر کی ده دقیقه با تو حرف بزنه نمیتونه ازت دل بکنه. من روز اول فقط فکر میکردم...»«فکر میکردی چی؟»«هیچی ولش کن الان جاش نیست ولی تو خوبی. خیلی خوب. اونقدر خوب که من تاحالا شبیهت ندیدم.»بعد هم دستش را گذاشت روی زانوهایش و بلند شد. دستش را دراز کرد به سمتم«پاشو. پاشو دوش بگیر مدرسه دیر میشه»آن روز توی مدرسه همه، از دم در تا دفتر معلم ها، فهمیدند که حال من خراب است. هرکس حالم را میپرسید جواب سر بالا میدادم تا کسی پیگیر نشود. رفتم داخل سالن ورزش تا وسایل امتحان را بیاورم بچینم. 3 تا توپ بسکتبال را باهم از توی کمد برداشتم و بعد داخل دستم هایم، از ناحیه آرنج احساس سوزش کردم. توپ ها را توی حیاط رها کردم و آستین هایم را بالا زدم. دیدم که دستانم با مساحتی بیشتر از همیشه کهیر زده اند.مستخدم مدرسه را صدا زدم و از او خواهش کردم که برایم وسایل را جا به جا کند. با آستین های بالا زده و دستانی که از بدنم فاصله داده بودم و راست نگه شان داشته بودم تا به جایی نخورند از دو تا کلاس اول امتحان آمادگی جسمانی گرفتم. گفتم امتحان والیبال و بسکتبال را میگذاریم برای پایان سال. همه بچه ها بلا استثنا پرسیده بودند که دست هایم چرا اینطور شده و من هم گفته بودم که خودم هم نمیدانم. ولی میدانستم. از نوجوانی هر بار دچار اضطراب شدید میشدم دست هایم کهیر میزد اما به آن طفل معصوم ها چه دخلی داشت که من اضطراب دارم.آخر وقت رفتم سر کلاسی که آیدا دانش آموز آن بود. با همان آستین های بالا زده و حال نزار بهشان گفتم که بروند توی حیات و شروع کنند خودشان را گرم کنند. آیدا نشسته بود سرجایش و چشم دوخته بود به دست های من. از جایش بلند نمیشد که همراه بچه ها برود توی حیاط. کلاس تقریبا داشت خالی میشد که از جایش بلند شد. قدم هایی که بین میز و صندلی نمیکت برمیداشت تا از آن خارج شود اندازه قدم های یک مورچه بود. بقیه هم کلاسی هایش را دانه دانه از نظر میگذراند و به آنها راه میداد تا از جلوی نیمکتش رد شوند و بعد خودش بیرون بیاید. نفر آخر که از کلاس بیرون رفت آمد به سمت من. خم شد روی دست هایم و چشم هایش را ریز کرد. پایین مقنعه اش را با دست به سینه اش فشرده بود تا ول نشود و به دست های من برخورد کند.«کهیر زدین خانوم؟»قلبم داشت از جا کنده میشد. میخواستم از فرط هیجان گریه کنم«آره عزیزم.»برگشت و از توی کیفش دو تا تیوپ کرم بیرون آورد و یکی از آنها را گذاشت زیر بغلش و دیگری را زد به کف دستش و همانطور که به سمتم می آمد دست هایش را مالید بهم. «منم کهیر میزنم. خیلی زیاد. به خصوص موقع امتحانا. این کرمه زودی خوبتون میکنه.»خیره شده بودم به حرکاتش و منتظر بودم برسد نزدیک من.«ببخشید خانوم باید با دست تمیز اینو بزنید.»زبانم بند آمده بود فقط هاج و واج به لب هایش نگاه میکردم. ادامه داد«من با این ژله دستمو تمیز کردم. اجازه هست براتون بزنم؟»احساس کردم که قلبم دارد ذوب میشود. دهانم خشک شده بود. «ممنونم دخترم»من همه بچه ها را دخترم صدا میزدم ولی دلم میخواست وقتی به آیدا بگویم دخترم که بداند مادرش هستم اما در آن لحظه که فهمیدم کهیر را از من به ارث برده، دلم میخواست بلند به همه جهان بگویم این هم سند اثبات مادری من. آیدا دختر من است.همانطور که داشت با انگشت های لطیفش کرم را با آهنگی ملایم روی دست هایم میمالید پرسید«استرس یا فشار عصبی دارین خانوم؟»«یه مقدار...»«منم هر وقت اضطراب دارم کهیر میزنم.»«تو چرا اضطراب داری؟»پوزخند زد«شما هم ازونایی هستین که فکر میکنید ما چون سنمون کمه غم و غصه نداریم؟»بازویش رو گرفتم و صورتش را با دست دیگرم نوازش کردم«شما از ماها بیشتر غم و غصه دارید، فقط خواستم بدونم چرا...»توی چشم هایم نگاه کرد و لبخند زد«چراهاش زیاده خانم.» و در کرم را بست« این کرم مال شما. من خونه از این دارم.»«نه میرم میخرم عزیزم. اسمش چیه؟»«خانم این تو ایران نیست. بابام هر دفعه از ارمنستان برام میاره.»فهمیدم احمدرضا شغل بساز و بفروشی اش را در سطج بین الملل توسعه داده. آیدا خیلی اصرار کرد که کرم ارمنی احمدرضا را از او بگیرم اما من دلم نمیخواست فردا که حقیقت روشن شد، حتی زیر بار دین یک تیوپ کرمی باشم که احمدرضا خریده.آن روز با دست کهیر زده از 90 تا دانش آموز امتحان گرفتم و به همه آنها هم 20 دادم. وقتی برگشتم خانه، مطمئن بودم که امروز امید یک برنامه شادی آور برایم تدارک دیده. به محض ورود به خانه دنبال آثار این برنامه گشتم. روی یخچال یک کاغذ گذاشته بود«آتی جونم فالوده بستنی برات گرفتم گذاشتم تو فریزر.»رفتم دست و صورتم را بشورم که دیدم هیچ اثری از کهیرها نیست و کاملا محو شده اند. دست های شفابخش دخترم باید مرا از مرگ هم نجات میداد، کهیر که جای خودش را داشت. همانطور که مانتو تنم بود فالوده و بستنی را از فریزر در آوردم و بعد یک قاشق از توی جاظرفی برداشتم و روی مبل ولو شدم. مبایلم را از توی جیبم در آوردم. طبق معمول خاموش شده بود. بدنم را کشیدم تا دستم به سیم شارژ بغل مبل برسد. مبایل را زدم به شارژ و عضلاتم را رها کردم. برگشتم سرجایم و تلویزیون را روشن کردم.موبایلم که روشن شد، چند بار ویبره رفت. از خوردن فالوده و بستنی کیفور شده بودم و توجهی نکردم. یادم افتاد یکی از همسایه ها پول تعمیر پارکینگ را نریخته و قرار است از من شماره شبا بگیرد. موبایل را برداشتم. یک شماره ناشناس در وایبر 4 تا پیام داده بود. پیام ها را باز کردم:«سلام خانم. من آیدام، شمس آبادی »«شمارتونو اون روز تو کافه دادین بهم»«گفتم عکس چهارتا کرممو بفرستم بدونید واقعا به اندازه کافی ازشون دارم. بعضی وقتا همینجوری که پلمپن منقضی میشن. بذارید یکیشو براتون بفرستم»و آخرین پیام یک عکس بود که نورش کم بود ولی 4 تا از همان کرم ها، روی یک میز تحریر سفید در آن نمایان بودند. آیدا همچنان آنلاین بود. جواب دادم:«سلام عزیزم. ممنونم که به یادمی ولی من کهیرام خوب شد»و همان لحظه پیامم را دید و پاسخ داد«خانم توروخدا تعارف نکنید دیگه. اگر میشه آدرستونو بگید. البته اگر مشکلی ندارید»با خودم گفتم شاید هرچقدر کمتر با او تعارف کنم، بیشتر با من احساس صمیمیت و نزدیکی کند. گور پدر احمدرضا و افکار سرزنش کننده اش. آدرس را برایش ارسال کردم و نیم ساعت بعد زنگ خانه به صدا درآمد.از پشت آیفون چهره آیدا را دیدم. قلبم دوباره به تپش افتاد. کلید را برداشتم و بدون روسری از پله ها پایین رفتم. آیدا هنوز گوشش را گرفته بود دم آیفون و منتظر شنیدن پاسخ از آن ناحیه بود که در ساختمان را باز کردم.«عه خانوم اینجایین؟ سلام.»«سلام عزیزم. ممنونم خیلی زحمت کشیدی»«شماچرا زحمت کشیدید؟ براتون میاوردم بالا»فهمیدم احمدرضا یک دختر بیش از اندازه مبادی آداب و در یک کلام تعارفی بار آورده که با خودش فکر کرده بود اگر این بسته را میفرستاد دست آژانس به من بی احترامی میشد. اصرارش کردم بیاید بالا خانه ما. فکر کرد تعارف میکنم و قبول نکرد. گفتم چند لحظه منتظر باشد تا برگردم. رفتم از داخل خانه کمی فالوده بستنی و پول برداشتم. آمدم به هزار زحمت و مقابله با تعارف های آیدا پول آژانس را حساب کردم. آیدا را در آغوش کشیدم، نشاندمش داخل ماشین و کاسه بستنی را به دستش دادم. در ماشین آژانس را بستم و ماشین رفت.بلافاصله سعی کردم به یاد بیاورم که امروز چندم ماه است. 28 آذر ماه 1394، این تاریخ باید در تقویم من ثبت میشد. اولین باری بود که به دخترم بستنی داده بودم و بعد در آغوش کشیده بودمش.</description>
                <category>reyhane.ghanbarlou</category>
                <author>reyhane.ghanbarlou</author>
                <pubDate>Fri, 03 Apr 2020 00:32:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخاطر خودم/ داستان قرنطینه، بخش دهم</title>
                <link>https://virgool.io/@reyhane.ghanbarlou/%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%87%D9%85-cmokw23noycp</link>
                <description>«دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می­باشد.»برای بار هفتم بود که زنگ می­زدم به احمدرضا و این صدا را می­شنیدم. از روزی که هم اتاقی‌هایم فهمیدند که موبایل دارم جهنمی در اتاق ما به پا شد که خدا میداند. بار اول یکی از آنها در حالی که داشت با دهان باز نگاهم میکرد پرسید: «از کجا آوردیش؟» گفتم برادرم برایم خریده و بلافاصله از تخت بالای سرم صدای یک خنده تمسخر آمیز آمد: «موبایلو فقط وزیر وکیلا میگیرن مگه به همین راحتیه؟» و من هیچ جوابی نداده بودم.دو روز بعد دوباره پرسیدند اگر برادرت خریده چرا مادرت هنوز به تلفن خوابگاه زنگ میزند؟ از سوال‌هایشان کفری شده بودم. برای اولین بار صدایم را بالا بردم: «چه ربطی به شما داره؟ چرا سرتون تو کار خودتون نیست.»یکی از هم اتاقی هایم که هر روز با مسئول خوابگاه سر ساعت رفت و آمد و هزار چیز دیگر درگیر بود نگاهم کرد و گفت: «نه آخه یه جوری لباس میپوشی و رفتار میکنی همه فکر میکنن مریم مقدسی ولی پری بلنده از آب درومدی.» و من آن زمان حتی اسم پری بلنده به گوشم نخورده بود که متوجه شوم چه حرف سنگینی بارم شده. ادامه داد: «فقط پری بلنده! تلفن حرف زدناتو محدود کن به همون حیاط اینجا سر مارو نبر.»من تا آن روز فقط دوبار داخل اتاق چند ثانیه با احمدرضا حرف زده بودم و حرفی که او زد دلیلی نداشت جز نفرتی که از من در دلش به وجود آمده بود. اما من هیچ احساس تنفری از هیچکدامشان نداشتم. ترس به قدری تمام وجودم را گرفته بود که هیچ احساس دیگری در دلم جای نمیگرفت. ترس از اینکه مسئولین خوابگاه بفهمند موبایل دارم و به خانه خبر دهند و گند همه چیز بالا بیاید. میخواستم قبل از آنکه نفرت در هم اتاقی هایم به قدری شدت بگیرد که پته ام را روی آب بریزند با احمدرضا حرف بزنم تا چاره‌ای بیاندیشیم.آفتاب کم کم داشت محو میشد و سوز سرمای غروب زمستان تن آدم را میلرزانید. با خودم گفتم اگر دوباره سرما بخورم و مجبور شوم صبح تا شب، شب تا صبح را با این افریت‌ها سر کنم، دیوانه میشوم. موبایل را قایم کردم زیر پتویی که دور خودم پیچیده بودم و رفتم به سمت در که از حیاط خوابگاه بروم یک جای گرم‌تر. به نیمه راه نرسیده بودم که موبایل زنگ خورد. برگشتم ته حیاط و جواب دادم.«الو؟»تا صدایش را شنیدم بغضم ترکید.«آتنا جانم چرا گریه؟»بغض به قدری گلویم را فشار میداد که صدایم بریده بریده بیرون می آمد.«من میترسم احمد.»«از چی میترسی؟ چی شده؟»«هم اتاقی هام اذیتم میکنن.»«غلط کردن، چیکار میکنن؟»«میترسم لو بدن موبایل دارم.»«میخواستن لو بدن، تا الان لو داده بودن.»«چطور؟»« اینا همشون یه آتویی دستت دارن، نمیرن چیزی بگن. تهدیدشون کن بگو اگه بفهمن موبایل دارم همتونو لو میدم.»«نمیتونم احمد. دارم از ترس میمیرم.»«میخوای بیام دنبالت؟»«الان؟ دو ساعت دیگه مامانم زنگ میزنه.»«مامانت با من.»شماره خانه را از من گرفت و گفت منتظر باشم تا مامان به خوابگاه زنگ بزند. وقتی مامان زنگ زد بدون آنکه سلام کند اول گفت: «آتی کم آبروی ما رو ببر.»دست هایم شروع کرد به لرزیدن.«سلام. مگه چی شده؟»«به این دوستت چی گفتی که مادرش فکر میکنه من مادر فولادزره‌ ام؟»«به کدوم دوستم؟»«بابا همین که گفته شب بیا خونه مون تو برگشتی بهش گفتی مامانم میکشتم اگر یه شب نرم خوابگاه.»احساس کردم چیزی نزدیک حنجره ام نبض میزند. نمیدانستم احمدرضا بدون اینکه با من هماهنگ کند چکار کرده بود و چه گفته بود. پشت تلفن ساکت مانده بودم.«الو آتی...؟!»«بله؟»«الهی بمیرم، چقدر مادرش بدبخت و غریب افتاده. یاد خودم افتادم اون موقع که تازه اومده بودیم تهران. دو روز بود عاطفه رو زاییده بودم. محسنم کوچولو، افسردگی داشتم. هیچکس نبود به دادم برسه...»«حالا برم خونه‌شون؟»«برو ولی بابات نفهمه‌ها.»وقتی تلفن را قطع کردم، چند لحظه مات و مبهوت سر جایم ایستادم که مسئول خوابگاه صدایم کرد«چرا ماتت برده دهقانی؟»«هیچی خانم. میشه دوباره زنگ بزنم؟»زنگ زدم به مامان و خواستم که با مسئول خوابگاه صحبت کند و اجازه ام را صادر کند. طوری توی راه پله دویدم که پایم پیچ خورد. لنگ لنگان رفتم داخل اتاق، موبایل و پتو را از روی تخت برداشتم و برگشتم توی حیاط. شماره احمدرضا را گرفتم. یک بوق بیشتر نخورد که برداشت.«چیکار کردی احمدرضا؟»«من کاری نکردم همه اش حاصل زحمت راضیه خانمه. نیم ساعت دیگه اونجام.»راضیه خانم، یک زن 60 ساله بود که صبح ها میامد خانه احمدرضا را تمیز میکرد، دو وعده غذا برایش میپخت و وقتی احمدرضا برمیگشت، از خانه میرفت. احمدرضا در طول رابطه پنهانی مان از راضیه خانم یک بازیگر واقعی ساخت. آن شب راضیه خانم زنگ زده بود به بهجت خانم گفته بود که مادر فلان هم کلاسی من است و تازه یک بچه ناخواسته زاییده و دچار افسردگی شده و در این شهر غریب هیچکس را ندارند. گفته بود نمیتوانم در خانه هیچ کاری کنم و دختر بزرگم آنقدر شسته و پخته و جمع کرده و گریه های مرا دیده که آن هم دارد افسرده میشود. و خلاصه گفته بود که دکتر برایم سفر تجویز کرده و دخترم بخاطر دانشگاه باید بماند و خانه تنهاست.گول زدن بهجت خانم آنقدرها کار سختی نبود اما احمدرضا آنقدر با راضیه خانم کار کرده بود که از او یک شخصیت مجازی به عنوان مادر همکلاسی من ساخته بود تا کار از محکم کاری عیب نکند. بارها شده بود که بهجت خانم زنگ زده بود حال این مادر همکلاسی را پرسیده بود و مادر هم کلاسی هم زنگ زده بود و از بهجت خانم بابت اعتمادش تشکر کرده بود یا اعیاد را تبریک گفته بود!لباس پوشیدم و رفتم دم در خوابگاه ایستادم. احمدرضا با پیکان سفیدش رسید. یک کلاه بزرگ سرش گذاشته بود و یک عینک آفتابی هم رو چشمش بود. قرارمان این بود که هروقت می آید دم در خوابگاه، من روی صندلی عقب بنشینم تا کسی به ما شک نکند.نشستم توی ماشین و تا احمدرضا راه افتاد جیغ کشیدم: «تو فوق العاده ای احمد، چقدر کلکی تو! چجوری این کارو کردی؟ چجوری به ذهنت رسید؟»احمدرضا میخندید و چیزی نمیگفت. از خوابگاه که دور شدیم، زد کنار تا بروم جلو بنشینم. قبل از اینکه دوباره راه بیفتد عینکش را در آورد و نگاهم کرد. من در آن لحظه از احساس آزادی و رهایی از خوابگاه در آن ساعت شب با چشم هایم هم میخندیدم.«زیبایی آتنا، خیلی زیبایی... چجوری دلشون میاد تورو با این همه زیبایی اذیتت کنن؟»یاد حرف های هم اتاقیم افتادم و لبخندم خشکید: «احمد، پری بلنده کیه؟»پیشانی اش را در هم کشید: «پری بلنده رو چیکار داری؟»«هم اتاقیم بهم گفت پری بلنده از آب درومدی.»«هم اتاقیت گوه خورد، یاد مادرش افتاده حرومزاده!»«خب مگه کیه پری بلنده؟»«زمان شاه، تو شکوفه نو روسپی بوده.»«روسپی یعنی چی؟»«ای بابا... یعنی کسی که پول میگیره خدمات جنسی ارائه میده.»سرم را انداختم پایین و گونه هایم سرخ شد.«سر چی دعواتون شد؟»« این موبایل من خار شده رفته تو چشم اینا.»«چاره ای نداشتم. از دلتنگی و بی خبریت میمردم اگه اینو جور نمیکردم برات. حالا برای اینم یه فکری میکنیم.»زد توی دنده یک و به راه افتاد. دستم را گرفت و گذاشت روی پایش. با انگشت شصتش به نوبت ناخن های انگشتانم را لمس میکرد و قربان صدقه شان میرفت. رسیدیم به سی و سه پل. ماشین را پارک کرد و گفت: «10 دقیقه بدون استرس شب زنده رودو نگاه کنیم.»سرم را برگرداندم سمت شیشه و به آب خیره شدم. چند لحظه بعد برگشتم که بگویم پیاده شویم دیدم دارد مرا نگاه میکند. حرفم را خوردم و لبخند زدم.«آتنا...؟»«بله؟»«نشد...»خندیدم: «جانم؟»«دوسِت دارم.»اولین بار بود که این جمله را میشنیدم. بعد از آن شب های زیادی مست کردم. در مستی گریه کردم. در مستی خندیدم و رقصیدم ولی هیچ کدامشان نتوانست آن حالت سرمستی را که آن شب، شنیدن این جمله از زبان احمدرضا به من داد، برایم تکرار کند. چند هفته بود که منتظر شنیدن این جمله بودم و نمیشنیدمش. دلم میخواست احمدرضا این جمله را بگوید و بعد مرا در آغوش بگیرد، دلم میخواست مثل فیلم &quot;تعطیلات رمی&quot; بلند شویم و کنار زنده رود باهم برقصیم ولی حتی زبانم نمیچرخید که پاسخ این جمله را بدهم.«تو چی؟ دوسم داری؟»دوستش داشتم. در آن لحظه تنها احساسی که به او داشتم دوست داشتن بود و چاره ای جز اعتراف نداشتم. به او گفتم که دوستش دارم و او از فرط خوشحالی تا یک ساعت در خیابان‌ها ویراژ میداد و پشت فرمان با آهنگ های شهرام شبپره میرقصید.بالاخره از یک خیابان اصلی پیچید داخل یک خیابان فرعی و جلوی در یک پارکینگ بزرگ ترمز کرد. «خب بریم سریع شامو بخوریم که آتنا خانم بخوابه، به کلاس ساعت 8 برسه.»دست و پایم شل شد. «مگه شب برنمیگردیم خوابگاه؟»احمدرضا به یکباره خودش را عقب کشید و خیره خیره به من نگاه کرد: «منظورت چیه؟ این همه فیلم واسه مامانت درست کردم که شب نری خوابگاه پیش هم اتاقیات.»«ولی من فکر کردم فقط واسه اینه که تا دیروقت بیرون باشیم.»«نه عزیز من الان در خوابگاهو بستن. دوست نداری بیای خونه من؟»ترسیده بودم. از احمدرضا، از خانه احمدرضا، از دروغی که گفته بودم، از عاقبت رابطه با مردی که از من 20 سال بزرگتر بود. نفسم تنگ شده بود و احساس تهوع داشتم.«میترسم.»«مگه من مردم تو بترسی؟! از هیچی نترس.»این جمله را گفت و از ماشین پیاده شد. صدای کوبیده شدن در ماشین چند بار در سرم پیچید. خیره شده بودم به احمدرضا که داشت در پارکینگ را باز میکرد. همه حرکاتش بنظرم مشکوک می آمد. با خودم گفتم لابد در زیر زمین این خانه اعضای بدن دخترهای جوان را جاسازی میکند و میفروشد. گفتم کارم تمام است و قرار است به بدترین شکل ممکن بمیرم.صدای باز شدن در ماشین تکانم داد. احمدرضا نشست توی ماشین و دستم را گرفت: «آتنا جان، من اگر گفتم شب بیای اینجا فقط برای این بود که فکر کردم اینجا راحتی. اگر راحت نیستی میتونیم تا صبح بچرخیم...»چرا باید در خیابان میچرخیدیم؟! چرا باید برمیگشتم خوابگاه؟! وقتی یک انسان مهربان پیدا شده بود که بدون منت گذاشتن، بدون دعوا و مرافع و هر اتفاق عذاب آور دیگری که تا حالا در جاهایی که شب خوابیده بودم برایم می افتاد،میخواست به من جای خواب بدهد. تمام این روزهایی که بعد از شروع ترم دو، بعد از دانشگاه باهم بیرون رفته بودیم و غذا خورده بودیم، مثل یک دوست یا شاید پدر مهربان فقط به من کمک کرده بود. همه غم‌هایم را از من گرفته بود و جایش به من شادی داده بود. چرا نباید دعوتش را به خانه اش میپذیرفتم؟</description>
                <category>reyhane.ghanbarlou</category>
                <author>reyhane.ghanbarlou</author>
                <pubDate>Wed, 01 Apr 2020 23:44:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخاطر خودم/ داستان قرنطینه، بخش نهم</title>
                <link>https://virgool.io/@reyhane.ghanbarlou/%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%86%D9%87%D9%85-rgiarouj1k0k</link>
                <description>آن سال آبان ماه بوی اردیبهشت می­داد. سال­ها بود که باران پاییز برایم شبیه باران بهار نبود. بوی غم می­داد، بوی مرگ می­داد، بوی تنهایی می­داد. اما آن سال، سالی که می­خواستم به بزرگترین هدف زندگیم یعنی آیدا برسم، باران پاییز هم برایم امیدبخش بود.از در مدرسه بیرون آمدم و رفتم به سمت ماشین. امید دیگر راه خانه به مدرسه، مدرسه به خانه و مدرسه به خانه احمدرضا را کامل یادم داده بود. حتی چندتا سناریو چیده بود که اگر اشتباه بروم یا جای پارک پیدا نکنم، چگونه باید برگردم سر جای اولم.سوار ماشین شدم و به قاعده همیشه رفتم دم خانه احمدرضا. همیشه دنبال جای پارکی بین دوتا ماشین می­گشتم که بیشترین استتار را برایم بوجود آورد. پارک کردم و مجبور شدم برف پاک کن را نیز خاموش کنم که ماشینم جلب توجه نکند و این، پاییدن خانه احمدرضا را سخت تر میکرد. شیشه باران خورده را کمی پایین کشیدم که بتوانم در ورودی خانه را بهتر ببینم.تک تک سلول های بدنم از من خواب را طلب میکردند. به در خانه خیره شده بودم و پلک هایم یاری نمیکردند. هر چند ثانیه یک بار چند لحظه بسته میشدند و من سعی میکردم که مقاومت کنم و بیدار بمانم و دوباره این داستان از ابتدا تکرار می­شد.صدای به هم کوبیده شدن چیزی از چرت بیدارم کرد. نگاه کردم دیدم آیدا دارد زیر باران می­دود به سمت یک ماشین پراید. چشم هایم را مالیدم و ماشین را روشن کردم. دست هایم بر اثر اینکه ناگهان از خواب پریده بودم می­لرزید. بدون آنکه برف پاک کن را روشن کنم میخواستم از پارک بیرون بیایم که نگاهم افتاد به شیشه که هیچ چیز از آن معلوم نبود ولی جای پرف پاک کن راهنما زدم.بالاخره از پارک بیرون آمدم و افتادم دنبال ماشینی که آیدا سوارش شده بود. آرزو میکردم که کاش امید کنار دستم بود. میترسیدم که هول کنم، تصادف کنم یا پرایدی که آیدا داخلش نشسته بود را گم کنم. راننده پراید پیچید توی یکی از کوچه های بن بست خیابان شمس آبادی و من نپیچیدم. سر کوچه ایستادم و دیدم که آیدا به همراه یک پسر نوجوان از صندلی عقب ماشین پیاده شدند، دست همدیگر را گرفتند و رفتند داخل یک ساختمان.قلبم به قدری محکم به سینه ام میکوبید که هرقدر نفس عمیق میکشیدم نمی­ توانستم مهارش کنم. چند دقیقه طول کشید تا به خود بیایم و ماشین را پارک کنم. به محض اینکه ماشین را پارک کردم، زنگ زدم به امید«الو امید آیدا با این پسره رفت»«سلام، کدوم پسره؟ کجایی؟»«امید بیا. من شمس آبادیم سر این خیابونه که نبشش مدرسه است»امید در عرض چند دقیقه خودش را رساند و زد به شیشه ماشینم. پیاده شدم و همانطور که داشتم در را قفل میکردم و دست هایم میلرزید گفتم«رفتن تو یه ساختمون، تو این کوچه»انگشت اشاره ام را گرفتم سمت ساختمان و راه افتادم«ببین اینجا... رفتن اینجا»امید دوید دنبالم و دستم را گرفت آورد پایین. «آروم باش عزیز من، تو این ساختمون یه کافه هست.»یک نفس راحت کشیدم و بازوی امید را چسبیدم « است میگی؟ داشتم سکته میکردم امید»«الان میریم میبینیشون خیالت راحت میشه»«من و تو باهم؟»انگار از حرفم ناراحت شده بود سرجایش ایستاد«نه اگه میخوای تنها برو»یک لحظه فکر کردم اگر آیدا مرا همین اول کاری با یک پسر حداقل 10 سال کوچکتر از خودم ببیند، چه احساسی پیدا میکند. از طرفی فکر کردم اگر تنها بروم، ممکن است لو برود که تعقیبش میکنم.«نه عزیزم باهم میریم.»به امید گفتم که بارانی آیدا زرد است و یک شال بنفش سرش کرده. گفتم پسری که همراهش بود قد بلند و لاغر است و موهای مشکیش را آلمانی زده و سرتا پا مشکی پوشیده. گفتم من سرم را می اندازم پایین تو ببین کجا نشستند، میزی را انتخاب کن که به آنها دید داشته باشیم.رفتیم و تا وارد شدیم آیدا را دیدم که روبروی در نشسته و دارد به من نگاه میکند. انگار که منتظر کسی باشد، نگاهش مدام به در بود. لبهایم میلرزید و به زور لبخند زدم. اما آیدا هرچقدر سعی کرد نتوانست لبخند بزند. با چشم های گشاد نگاهش را انداخت به پسر نوجوانی که روبرویش نشسته بود. تا گارسون از ما بپرسد که چند نفر هستیم و میخواهیم کجا بنشینیم آیدا و پسرک از جایشان بلند شدند.رفتم به سمت آیدا و از پشت سر دست گذاشتم روی شانه اش«صبر کن شمس آبادی»برگشت به سمتم. صورتش به قدری سرخ شده بود که داشت به کبودی میزد. لپ هایش نبض میزد و تکان میخورد. دست کشیدم به موهایش و صورتش را نوازش کردم«نترس عزیز دلم. چرا بلند شدی؟»«نترسیدم خانم...»صدایش داشت میلرزید.«عزیزم اگر بخاطر من بلند شدی، برو سر جات بشین. زیر این بارون ممکنه دیگه جایی گیرت نیاد از این روز قشنگت لذت ببریا»ساکت شده بود. پسرک رفته بود پایین پله ها ایستاده بود و من از دم در گوشه کلاهش را میدیدم.«برو صداش کن بگو بیاد. بابا منم با نامزدم رسمی نشدیم هنوز.»لبخند زد ولی از ترس بغضش گرفته بود. «نه خانم دیرمون شده»همان لحظه گارسون را دیدم که سفارش به دست، رفته بود سر میز خالیشان و داشت دنبالشان میگشت. به گارسون اشاره کردم که ما اینجاییم و الان می آییم.«الکی نگو سفارشاتون تازه اومده»«خانم من الان اگه از مدرسه اخراج شم...»بغضش گرفت و سرش را پایین انداخت. صورتش را گرفتم توی دست هایم. «برای چی اخراج شی. اولا اگر بخوان بخاطر دوستپسر داشتن کسیو اخراج کنن، مدرسه خالی میشه...»زد زیر خنده.«دوما، اینجوری جفتمون اخراج میشیم. پس بیا راز همو نگهداریم.»سرش را به نشانه قبول کردن تکان داد.«برو صداش کن»رفتم سر میزی که امید نشسته بود، نشستم. گارسون آمد بالای سرمان و از ما سفارش گرفت. چند لحظه به ما و سپس به میز آیدا و پسرک نگاه کرد«ببخشید جسارتا شما با اون میز بغلی باهمید؟»امید سریع جواب داد«نخیر»همان لحظه آیدا و پسر نوجوان آمدند سمت میز ما و من به هردویشان لبخند زدم. پسر نوجوان به نشانه سلام و احترام خم شد و سرش را تکان داد. گارسون با تعجب نگاهم کرد. گفتم«همدیگرو میشناسیم ولی باهم نیستیم.»«جسارتا دو نفر قبل شما تو صف انتظار بودن، بچه ها به اشتباه به شما گفتن بشینید. باید یه مقدار منتظر باشید.خیلی عذر میخوام.»از جایمان بلند شدیم و خواستیم برویم روی صندلی های انتظار بنشینیم که آیدا صدایم زد«خانم اگه دوست دارید بیاید پیش ما تا میز خالی شه»من پیش بینی میکردم که باید تا عید نقشه هایم را عملی کنم و برای آیدا دلبری کنم تا به مرحله ای برسیم که با من بیاید کافی شاپ! و البته روزی هزار بار از اینکه به این آرزو دست پیدا کنم ناامید میشدم. اما حالا بعد از 4 جلسه کلاس، به چیزی دست یافته بودم که که حتی فکر کردن به آن میتوانست مرا از شدت خوشی و سرمستی از زمین جدا کند. جای تعارف کردن و من بمیرم، تو بمیری نبود.«ممنونم آیدا جان ببخشید»رفتم نشستم روی صندلی کنار آیدا. امید داشت هاج و واج نگاهم میکرد. «امید جان بیا بشین عزیزم»امید رفت نشست کنار پسرک و باهم دست دادند و سلام و علیک کردند. یک لبخند گشاد روی لب هایم نشسته بود که انگاری برای همه کسانی که سر آن میز نشسته بودند، سوال پیش آورده بود که من از چه چیزی این همه خوشحالم. با انگشت هایم گونه هایم را پایین کشیدم و سعی کردم لبخندم را کنترل کنم«آقا امید، نامزدم. ایشونم آیدا خانم شاگرد خوشگلم»امید از شنیدن واژه نامزدم کمی جا خورد ولی کار بلدتر از این حرف ها بود که بخواهد بند را به آب بدهد. به آیدا لبخند زد«خوشوقتم آیدا خانم»آیدا داشت دندان هایش را بهم فشار میداد و لبخند کمرنگی روی صورتش نقش بسته بود. دستهایش را محکم گرفته بود به لیوان قهوه اش تا لرزش دست هایش مشخص نشود«همچنین. ایشونم خانم دهقانی معلم ورزش من هستن، امیرعلی دوستم.»دستم را بردم به سمت امیر علی و با او دست دادم«خوشوقتم امیرعلی جان»هر سه نفر دوباره از حرکتی که انجام دادم متعجب شدند. دست خودم نبود. نمیدانستم چکار کنم که این فرصت صمیمیت از دست نرود. نمیتوانستم موقعیت را کنترل کنم که امید به دادم رسید«امیر جون شما این باشگاهه که تو خیابون فروغی بود نمیومدی؟»امیر علی نگاهی به امید انداخت«نه من کلا باشگاه نمیرم»«آخه قیافت خیلی آشناست.»آیدا پرید میان حرفشان«امیرعلی فقط درس میخونه آقا امید»هر سه زدیم زیر خنده و امیر علی با چشمان خمار نگاه کرد به آیدا«الکی...»آیدا ادامه داد«آخه امونمون نمیدن. انقدر به همون درس و تکلیف میدن بخوایم نخونیمم نمیشه.»امید گفت«بابا درس به هیچ دردتون نمیخوره. برید باهم ورزش کنید. من و این خانم ورزشتون یک روز درمیون میریم میدوییم همه غصه هامون یادمون میره.»پریدم میان حرفش«میخواید با ما بیاید؟»امید دیگر طاقتش از دست واکنش های من طاق شده بود. چشمانش را بست و انگشت شصتش را بین دو ابرویش فشار داد.آیدا گفت«من که دوست دارم. این مامان باباها نمیذارن از خونه بیایم بیرون.»خواستم چیزی بگویم که امید ابروهایش را بالا انداخت و .صندلیش را جلو کشید و آرنجش را به میز تکیه داد «آره درک میکنم. ما هم این دورانو داشتیم. ولی خانم دهقانی شما شمارتو بده بچه ها هر وقت تونستن بگن باهم بریم. به ما هم خوش میگذره.»لبخند زدم «آره آیدا جون شمارمو بزن تو گوشیت.»گارسون صدایمان کرد که برویم سر جایمان بنشینیم. شانه آیدا را نوازش کردم و گفتم«هر کاری داشتی زنگ بزن.»</description>
                <category>reyhane.ghanbarlou</category>
                <author>reyhane.ghanbarlou</author>
                <pubDate>Mon, 23 Mar 2020 00:10:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخاطر خودم/ داستان قرنطینه، بخش هشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@reyhane.ghanbarlou/%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-ktdjq9jer30a</link>
                <description>چند روز بود بند کیفم شل شده بود. هر روز چندتا نخ از بند کیف، خود کیف را رها میکرد. آن روز بعد از تمام شدن کلاس ها کیفم را روی دوشم انداختم و از دانشکده آمدم بیرون. داشتم از پله ها پایین می آمدم که بند کیف، کیف را رها کرد و از شانه ام افتاد. از روی زمین برش داشتم و نگاهش کردم. موقع پاره شدن بند یک بخش از خود کیف هم کنده شده بود و این به این معنا بود که کارم با دوخت و دوز راه نمی افتد. همان روز باید میرفتم و یک کیف میخریدم.باید اول میرفتم خوابگاه و از توی پاکت روز مبادا پول برمیداشتم. هر وقت میخواستم از تهران برگردم اصفهان، بابا طاهر غیر از پول تو جیبی یک پاکت به من میداد که رویش نوشته بود«برای روز مبادا» میگفت:« آتی تا اون پولا تموم نشده دست به این نمیزنیا. آدمی بیماری داره، دردسر داره. بذار تا وقتی ما بیایم سروقتت یه پولی داشته باشی محتاج کس و ناکس نشی.» بعد هم میگفت:«باز اگر کم اومد بگو حواله کنم به حسابت، بری بانک برداری.»آقا طاهر هرچقدر در خرج کردن مهر و محبت خسیس بود، پول را خوب توی دست و بال آدم میریخت. ولی نمیتوانست ساکت باشد و پول بدهد. باید همه نصیحت هایش را میکرد و میگفت که پول مقدس است. که پول علف خرس نیست و حاصل عرق جبین است.داشتم از در دانشکده خارج میشدم که آقای مهندس احمدرضا را دم در دیدم. اطرافش را نگاه کرد و تا دید کسی نیست یک لبخند گشاد تحویلم داد. آفتاب توی چشمم بود و پاره شدن بی موقع بند کیف در روزی که فردایش امتحان فیزیک داشتم حسابی حالم را گرفته بود. چشم هایش را ریز کرد، ابروهایش را در هم کشید و با انحنایی که به لب هایش داد برایم ادای آدم های ناراحت را درآورد. از دیدن ادا اطوارهایش به خنده افتادم و ریسه رفتم.نگهبان دانشگاه از کیوسکش بیرون آمد و صدایش را بلند کرد«عبدلله بیا اینجا این آشغالارو وردار ببر»با دیدن نگهبان آقای مهندس احمدرضا دوباره ابروهایش را بالا انداخت و قیافه آدم های جدی را به خودش گرفت. من هم خنده ام را جمع کردم و از در دانشکده رفتم بیرون که بروم سمت تاکسی ها و بعد بروم مرکز شهر برای خرید.رفتم و نشستم توی یکی از تاکسی ها. از پیاده روی نسبتا طولانی خسته شده بودم. یک دم عمیق گرفتم که نفسم سر جایش بیاید. هنوز نفسم را بیرون نداده بودم که یک نفر زد به شیشه. از جا پریدم و نفسم گرفت. یک آقای نسبتا پیری بود که قبلا هم بین خطی های دانشگاه دیده بودمش. شیشه را چند سانت پایین کشیدم«شما آتی خانم هستین؟»از سوالی که پرسید وا مانده بودم.«اون آقایی که اونجا واستادس گفتس شوما بیاید سواری ماشینی من شید.»آقای مهندس احمدرضا را دیدم که چند متر جلوتر، به در سمت راننده ماشینش تکیه داده و به ما نگاه میکند. قلبم داشت تند میزد و چیزی از درونم داشت به تمام بدنم سرایت میکرد که احساس میکردم به کمک آن میتوانم کل راهی را که آمدم با آخرین سرعت بدوم و برگردم. کنترل انحنای لبهایم با خودم نبود. نمیتوانستم جلوی لبخندم را بگیرم. از ماشین پیاده شدم و همراه آن مرد رفتم و سوار ماشینش شدم.ماشین که به راه افتاد شروع کردم به جویدن ناخن شستم و لمس لبخندی که قرار نبود حالا حالاها از صورتم محو شود«آقا کجا میریم؟»«چهارباغ»و بعد چندتا کشمش از پلاستیک کنار دستش مشت کرد. یک دانه کشمش انداخت توی دهانش و با یک آه عمیق خدا را صدا کرد. به پشت سرم نگاه کردم دیدم ماشین قرمز مهندس احمدرضا دارد پشت سر ما می آید. برگشتم سمت راننده و لب هایم را جویدم و غرق شدم در خیالاتی که سرعت ماشین آقای راننده را از یک جت جنگی هم بیشتر کرده بود و ما را در عرض چند ثانیه به مقصد رساند. راننده ترمز کرد. پرسیدم:«آقا چقدر تقدیم کنم» و برگشتم پشت سر را نگاه کردم. آقای مهندس احمدرضا رسیده بود و داشت از ماشین پیاده میشد.«آقا حساب کردن. بفرماین.»دستگیره در را گرفتم که بکشم، در خود به خود باز شد. مهندس احمدرضا در را باز کرده بود.«سلام آتی خانوم، اخمات چرا تو هم بود؟»کیفم را نشانش دادم«بند کیفم پاره شد.»کیف را از دستم گرفت«بند دلت پاره نشه.»رفت به سمت ماشین و کیف را انداخت روی صندلی عقب. همانطور که داشت دستگیره را میکشید که در شاگرد را باز کند به من نگاه کرد و پرسید «اول نهار بخوریم یا کیف بخریم؟»لبخندم روی لبم خشکید. دست و پایم شل شده بود. به اندازه خریدن کیف پول همراهم نبود. ادامه داد«من خیلی گشنمه. اول نهار میخوریم.» و اشاره کرد که توی ماشین بنشینم.«من نهار خوردم»لبخند زد«خب یه نهار دیگه هم میخوری.»آقای مهندس احمدرضا ما را برد به رستورانی که همه اصفهانی ها اتفاق نظر داشتند که بهترین رستوران شهر است. وارد رستوران که شدیم از من خواست که جای نشستنمان را انتخاب کنم. من هم یکی از میزهای جلوی پنجره را انتخاب کردم و رفتیم نشستیم. «خب آتی خانم... راستی اسم اصلیت چیه؟»«آتنا»«آتنا...»«آتنا دهقانی»« نه منظورم این نبود. داشتم فکر میکردم آتنا خیلی قشنگ تر از آتیه.»«همه آتی صدام میکنن»«چه بهتر. فقط خودم آتنا صدات میکنم.»گونه هایم داغ شده بود و لبخند غیر ارادی برگشته بود سر جایش.«آتنا جان برای هردومون شما غذا انتخاب کن.»هنوز از اینکه آقای مهندس احمدرضا مرا سوار ماشین کرده بود و آورده بود رستوران توی بهت و ناباوری بودم که با این جمله تقریبا از خودم در آمدم. «من؟»خودش را جمع کرد و با صدا آرام گفت«بله شما»از ذوق و خوشحالی داد زده بودم و همه رستوران برگشته بودند ما را نگاه میکردند. با وسواس منو را نگاه کردم و آخر سر هم دوتا چلوکباب سفارش دادم برایمان آوردند. گارسون شبیه یکی از نگهبان های دانشگاه بود. تا گارسون غذاها را گذاشت روی میز به همدیگر نگاه کردیم و همزمان گفتیم چقدر شبیه فلانی بود و بعد زدیم زیر خنده.آقای مهندس احمدرضا در تمام طول مدتی که غذا میخوردیم داشت از آقای نگهبان خاطره میگفت و شوخی میکرد. میگفت عاشق یکی از اساتید خانم شده و کمر همت بسته که برود خواستگاریش. ادای آقای نگهبان را در می آورد وقتی درد عاشقیش اود میکرده و برای او درد دل میکرده. از تک تک کلمات و حرکاتش به خنده می افتادم و ریسه میرفتم. انقدر خندیدم که وقتی غذای آقای مهندس احمدرضا تمام شد، من حتی نتوانسته بودم نصف غذایم را هم بخورم.«بخور آتی جون چرا نمیخوری؟»«گفتم که نهار خوردم»«پس بده بیاد اینور»مهندس احمدرضا غذای من را هم کامل خورد و تازه انگاری سیر شده بود. وقتی داشتیم میرفتیم سمت ماشین پرسید«آتنا خانم پس چرا به ما زنگ نمیزنی؟»من جوابی نداشتم که بدهم. خودم هم نمیدانستم آن لحظه چرا دارم با او از در این رستوران گران بیرون می آیم. ادامه داد«اگه قول بدی هر روز بهم زنگ بزنی، برات یه موبایل میگیرم.»من تا آن روز حتی یک موبایل هم از نزدیک ندیده بودم. در مخیله ام هم نمیگنجید که موبایل داشته باشم. پرسید:«قول میدی؟»لبخند زدم و سرم را پایین انداختم. در ماشین را برایم باز کرد و نشستیم توی ماشین. آقای مهندس از داخل داشبور چیزی را بیرون آورد که شبیه یک بی سیم غول پیکر بود«من اینو گذاشتم اینجا، همش منتظرم شما زنگ بزنی»بی اختیار بی سیم غول پیکر را از دستش گرفتم و با دهان باز نگاهش کردم«این موبایله؟ یعنی الان میتونم همینجوری به یکی زنگ بزنم؟»از بهت و تعجبم خنده اش گرفته بود. سری تکان داد و استارت زد. به محض اینکه ماشین حرکت کرد یادم افتاد فردا امتحان فیزیک دارم و تقریبا هیچ چیز بارم نیست. موبایل را ول کردم روی پایم«وای من فردا امتحان دارم، باید برگردم درس بخونم»«خیلی خب آروم. پس کیفت چی؟»برایش گفتم که در دوره امتحانات کیف آنقدرها لازمم نمیشود و یک روز دیگر هم میتوانم کیف را بگیرم. گفتم که باید هرچه زودتر بروم برسم به خوابگاه و درس بخوانم. بالاخره آقای مهندس پذیرفت که دیگر نمیتوانم بمانم. رفتیم جلوی در یک آژانس و آقای مهندس به مقصد خوابگاه برایم ماشین گرفت. عذرخواهی کرد و گفت نمیتواند خودش من را برساند. گفت نمیدانم پیکانش چطور شده که راه نمیرود.وقتی برگشتم خوابگاه هوا کاملا تاریک شده بود و همه هم اتاقی ها در کتابخانه بودند. لباسهایم را عوض کردم و نشستم روی تخت. کتاب را جلویم باز کردم و چند چرک نویس هم آماده کردم که تمرین حل کنم. صورت هر سوالی را که میخواندم احساس میکردم حتی یک کلمه هم یادم نمانده. دوباره باید از اول شروع میکردم به خواندن.وسط خواندن صورت سوال یاد این می افتادم که آقای مهندس احمدرضا خودش بین جک هایش مطلقا نمیخندید و خنده ام میگرفت. خیره میشدم به یک سوال اما داشتم فکر میکردم اسم عطر آقای مهندس چیست؟تا آخر شب بساط همین بود و من حتی یک خط هم چیزی از فیزیک نخواندم و نفهمیدم. از اتاق رفتم بیرون که مسواک بزنم، یکی از بچه ها صدایم کرد:«آتی پایین کارت دارن»معده ام تیر کشید. گفتم بیچاره شدم. لابد امروز من را با آقای مهندس دیدند. چهار ستون بدنم داشت میلرزید. زانوهایم آنقدر میلرزید که اگر نرده ها را رها میکردم نمیتوانستم از پله ها پایین بروم.خانم مسئول خوابگاه را از دور دیدم و آب دهانم را قورت دادم«کجایی دهقانی. نه تو اتاقی نه تو کتابخونه ای...»صدایم داشت میلرزید«دسشویی بودم خانم»«بیا دوست مامانت برات کیف اورده»از تعجب وا مانده بودم«دوست مامان من خانم؟»«آره دیگه مگه کیفت پاره نشده بود؟ یه خانم مسن اومد گفت از آشناهای مامانته و کیفت پاره شده و...»3 تا پله آخر را پایین رفتم. دمپایی هایم را کشیدم به سمت میز و زل زدم بهکیف چرمی قهوه ای. دوهزاریم افتاد که کار آقای مهندس است.«بله بله خانم برای منه.»کیف را برداشتم و دویدم سمت اتاق. درش را باز کردم. یک پفک نمکی با آبمیوه و چندتا تی تاپ داخلش بود. زیر خوراکی ها یک کاغذ بود که رویش نوشته شده بود«میخواستی فردا لقمه نون و پنیر به آن بزرگی را کجا بگذاری؟...»</description>
                <category>reyhane.ghanbarlou</category>
                <author>reyhane.ghanbarlou</author>
                <pubDate>Thu, 19 Mar 2020 00:04:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به خاطر خودم/ داستان قرنطینه، بخش هفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@reyhane.ghanbarlou/%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-rcsocpuyrflm</link>
                <description>وارد مدرسه که میشدی، باید از سه تا پله بالا می رفتی و بعد یک راهروی پهن و دراز جلویت نمایان میشد که انتهایش در حیاط بود و هر دو طرف آن پر از درهای سفید رنگ. در اتاقک هایی که اگر تابلوی بالاسر آن ها را نمیدیدی هرگز حتی نمیتوانستی حدس بزنی که این اتاقک، کلاس است یا سرویس بهداشتی. همه چیز یک رنگ، یا بهتر بگویم همه چیز بی رنگ. دو تا برد یونولیتی که با پارچه سبز پوشانده شده بود زده بودند سر و ته راهرو.  به هرکدام از بردها یک روزنامه دیواری رنگی یا یک پوستر از رویدادهایی که در جهت مریم مقدس شدن دختران دبیرستانی در مدرسه برگزار میشد، وصل شده بود.اگر چند دقیقه توی راهرو می ایستادی، دانش آموزی را می دیدی که با روپوش سرمه ای و سرآستین هایی با دو نوار سفید مایل به آبی، از یکی از درها خارج میشود و آنقدر قدم هایش را کش دار و بی رمق برمیدارد تا در مسیر حیاط و کلاس حداقل یک پنجم کلاس درس از دست برود.پیش از این چند بار آمده بودم مدرسه برای مصاحبه و بستن قرارداد. آن روزها فقط مستقیم از پله ها بالا رفته بودم که بروم به اتاق مدیر. مجبور شدم تمام تابلوهای بالاسر درهای یک شکل را بخوانم:کلاس تلاش1، کلاس تلاش 2، کلاس کوشش2، اتاق معلمان! در زدم و وارد اتاق شدم. 2 نفر توی اتاق بودند که بلند شدند و سلام کردند. یک میز بزرگ مستطیل شکل که دورش حداقل 12 تا آدم جا میشد گذاشته بودند وسط و اطرافش را با کمدهای طوسی فلزی کوتاه قد احاطه کرده بودند. یک میز تک نفره شبیه میز معلم ها هم گوشه اتاق بود. صندلی اولی که دم در بود را عقب کشیدم و نشستم پشت میز بزرگ. یکی از خانمها چند ثانیه با لبخند به من نگاه کرد و من هم از سر زور لبخندی تحویلش دادم. رو کرد سمت خانمی که روی میز تکی نشسته بود«نگفته بودین امسال معلم جدید داریم»«من خودمم امروز متوجه شدم. خانم دهقانی معلم ورزش هستن»دوباره رو کرد به من«وای وای کارت درومدِس خانم دهقانی.»خندیدم «ایشالا که به خیر میگذره»«شما مال اینجاین؟»باز هم لهجه ام مرا لو داده بود «نه از تهران اومدم»و احساس کردم از شنیدن این جمله مطلقا خوشحال نشد. دو تا کلاس باید میگذشت تا میرسیدم به کلاسی که آیدا در آن بود. هزاربار مرور کرده بوده بودم که امروز را چطور بگذرانم اما از صبح تمام مدت حالت تهوع داشتم و قلبم تیر میکشید. ذوق زده بودم، ترسیده بودم، بهت زده بودم. قرار بود بعد از این همه سال فرزندی را ببینم که نمیدانست من مادرش هستم.کلاس اول و دوم تقریبا با روز اول کلاس شیمی فرقی نداشت و از این جهت برایم ابدا سخت نبود. خودم را معرفی کردم و از بچه ها خواستم که خودشان را معرفی کنند و بعد روی یک کاغذ بنویسند چه ورزشی را دوست دارند یا اگر ورزش دوست ندارند چه ورزشی را ترجیح میدهند. آخر سر هم از قوانین کلاس و روند کار میگفتم.زنگ تفریح قبل از کلاس آیدا را فقط نشستم توی دفتر و تنفس شکمی کردم. چند روز بود قرص های آرامبخشی که در دوران افسردگی پس از مرگ صابر میخوردم، مرتبا مصرف میکردم ولی باز هم وقتی زنگ خورد موقع بلند شدن پاهایم میلرزید.وارد کلاس شدم، لرزش زانوهایم بیشتر شد. نشستم پشت میز. صدایم از گلویم بیرون نمی آمد و وقتی هم میخواست بیرون بیاید چنان لرزشی داشت که تمام ابهتم را در اولین جلسه به عنوان معلم ورزش از بین میبرد. اما چاره ای نبود. باید حرف میزدم تا وضعیتم عادی شود. لبخند زدم و سعی کردم همانطور که کلاس های قبلی را پیش برده بودم این کلاس را هم پیش ببرم اما بعد از گفتن جمله دوم یکی از بچه ها پرسید «خانوم میگما، شما حالدون خوبس؟»«آره عزیزم سر کلاس اول و دوم خوب بودم. حساسیت دارم، قرصامو یادم رفته بخورم، حیات شما هم پر درخت، تنفسم دچار مشکل شد.»نمیدانم از کجا به ذهنم رسید چنین دروغ شاخ داری بگویم ولی خداروشکر بنظر میرسید که بچه ها باور کردند. در تمام این مدت هیچکدامشان را واقعا نگاه نکرده بودم. چون نمیخواستم با چشم هایم دنبال آیدا بگردم.از آنها خواستم خودشان را معرفی کنند و تنفس شکمی را از سر گرفتم. دیگر نمیتوانستم خودم را کنترل کنم. نفر اول که بلند شد چشم هایم بین بقیه دودو میزد. و آیدا را پیدا نمیکرد اما به محض این که نشست، آیدا از پشت سرش پیدا شد. با عکس هایش فرق داشت. آنقدری که توی عکس هایش شاد بود، روی آن نیمکت چوبی شاداب بنظر نمی آمد. سرش را تکیه داده بود به دیوار، دستش را زده بود به چانه اش و داشت با خط کش ژله ایش ور میرفت.قلبم داشت سینه ام را میشکافت و میخواست بزند بیرون. چشمانم را بستم و یک نفس عمیق محکم کشیدم، نفر دوم هم نشست. نوبت رسید به آیدا. از جایش بلند شد. انگار مشکل تنفسی من برایش اهمیت خاصی نداشت. آدم احساس میکرد از معلم ورزش ها خاطره خوبی ندارد.«آیدا شمس آبادی»آیدا شمس آبادی، دختر من و احمدرضا شمس آبادی، که وقتی صحبت میکرد احساس میکردم خودم برگشتم به دوران نوجوانی ام با این تفاوت که من سبیل داشتم ولی آیدا حتی یک رج از ابروهایش را هم برداشته بود. من موهای مشکی نداشتم ولی آیدا از موهای ابریشمی و سیاه احمدرضا به ارث برده بود. اما مطمئن بودم با همه شباهتش به من هرکس او را میدید میگفت دختر احمدرضاست نه دختر آتنا. کلیت چهره اش کاملا شبیه احمدرضا بود و مانند او نیز به غایت دلفریب بود.بعد از اینکه آیدا نشست مطلقا اسم نفرات بعدی را نشنیدم. اما کنترلم بر وضعیت بهتر شد چراکه احساس کردم غول مرحله اول را رد کرده ام. از آن روز به بعد تصمیم گرفتم هر روز بروم دم مدرسه و وقتی آیدا از مدرسه خارح شد چند ثانیه نگاهش کنم که این وضعیت برایم عادی شود.هر روز میرفتم دم مدرسه در آن چند ثانیه نگاهش میکردم و اشک میریختم. بعد برمیگشتم خانه و بین وسایل توی کارتن و لوازم چیده نشده مینشستم و زار میزدم. آنقدر که روزهای اول یکی از همسایه ها آمد در زد و حالم را جویا شد. و بعد از آن باید توی متکا زار میزدم که کسی صدای گریه هایم را  نشنود.فایده این کار این بود که جلسه بعد، مانند یک معلم ورزش واقعی، رفتم سر کلاس و با جدیت شروع کردم به نرمش دادن. آیدا انگار حال و حوصله ورزش کردن نداشت. صدایش کردم «شمس آبادی دل بده به کار» و یک لبخند مکش مرگ ما تحویلش دادم.نرمش ها که تمام شد، سوت زدم و به بچه ها گفتم دایره تشکیل دهند و کف زمین بنشینند. خودم رفتم وسط دایره، آستین های روپوشم را بالا زدم و شروع کردم در دایره قدم زدن.کف دست هایم را به هم کوبیدم«خب! کاغذهاتونو خوندم. دیدم علاقه خاصی به والیبال دارین»«خانم اجازه، ما زنگ تفریحا هم بازی میکنیم»«بله نوشته بودین. دیدم. تعداد کسایی که بسکتبال دوست داشتن برای تمرین کردن کافی نبود. حالا کیا میخوان برن والیبال؟»بیشتر از نصف کلاس دست بلند کردند.«خب از بین شما کسی هست که اونقدر براش مهم نباشه والیبال بازی کنه یا بسکتبال؟»همهمه کردند که برایمان مهم است و میخواهیم والیبال بازی کنیم.سوت زدم که ساکت شوند«پس بچه ها دو گروه شید یه هفته درمیون والیبال و بسکتبال کار کنیم.»رفتم لیست را آوردم و از روی اسامی به دو گروه تقسیمشان کردم. هرچه از یوتیوب و گوگل راجع به والیبال و بسکتبال یاد گرفته بودم و برنامه ریزی کرده بودم که آن روز به عنوان تمرین ارائه دهم برایشان اجرا کردم. وسط آموزش حرکات تمرینی چشمم افتاد به آیدا و دیدم که دارد به شکمم نگاه میکند. نگاه کردم دیدم انگاری یکی دو نفر دیگر هم دستم را خوانده اند که این هیکل ورزشکاری نیست.از فردای آن روز، روزی یک ساعت هم تمرینات شکم پهلو را توی خانه شروع کردم. بعد از ورزش ولو میشدم روی مبل و سناریوهای مواجهه با آیدا را دوباره مرور میکردم و بهبود میدادم. تصمیم گرفته بودم جلسه سوم بروم و از یک حرکت آیدا ایراد بگیرم و هرچقدر بلدم در نقش یک معلم مهربان و دوستداشتنی ظاهر شوم و حرکت درست را یادش دهم. بعد فکر کردم که نه این مهربانانه نیست. بروم و الکی از او تعریف کنم. اما سناریوی جلسه سوم را آیدا چید.وارد کلاس که شدم دیدم آیدا و دو نفر دیگر لباس عوض نکردند.«خانما لباساتونو لطفا قبل از شروع کلاس عوض کنید عزیزای دلم»آیدا قبل از همه درآمد و گفت«خانم من پریودم.»قلبم از شنیدن صدایش به تپش افتاد. از نحوه دختر تربیت کردن احمدرضا خوشم آمد! هرچند که مطمئن نبودم تنهایی دارد این کار را انجام میدهد یا نه. برگشتم سمت دو نفر دیگر«شما چی؟»بهم دیگر نگاه کردند، یکی گفت«ما نیوردیم خانم» و دیگری هم تاییدش کرد.«چرا؟»«یادمون رفت خانم»«دفعه بعد دیگه نمیپذیرم ازتون، نمره منفی داره، برید تو حیاط»رو کردم به آیدا و لبخند زدم. نمیتوانستم از یک فاصله ای بیشتر نزدیکش شوم «یعنی نمیتونی ورزش کنی؟»«نه خانم خون ریزی و دردم زیاد میشه، زنگ آخر نمیتونم سر کلاس بشینم.»«بدمینتون میتونی بازی کنی؟»«بخدا روز دوممه خانوم اصلا جونشو ندارم.»راست میگفت رنگش پریده بود. گفتم«برو دفتر بگو خانم دهقانی گفته برم کتابخونه یه کتاب بردارم، یه کتاب بردار بیا تو حیاط بشین بخون»یک لحظه احساس کردم میخواهد گردنم را بشکند. با نگاهش داشت میگفت«فکر میکنی کی هستی؟ فکر میکنی این یک ساعت کلاس تو چقدر مهمه که اگه ورزش نکنم باید کتاب بخونم؟»رفتم توی حیاط و شروع کردم به تمرین دادن، آیدا هم بعد از یک مدت طولانی با کتاب آمد توی حیاط و نشست روی پله ها. کتاب جلویش باز بود و بچه ها را نگاه میکرد. نگاهش کردم، وقتی چشم توی چشم شدیم لبخند زدم و آیدا سریع سرش را کرد توی کتاب. کلاه آفتابی ام را از سرم برداشتم و به حالت سه گام بسکتبال رفتم سمت پله ها. پریدم روی پله ای که آیدا نشسته بود و نشستم کنارش. «کتاب خوندن دوست داری؟»زیرچشمی نگاهم کرد و به زور لبخند زد«بله....»</description>
                <category>reyhane.ghanbarlou</category>
                <author>reyhane.ghanbarlou</author>
                <pubDate>Tue, 17 Mar 2020 00:02:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخاطر خودم/ داستان قرنطینه، بخش ششم</title>
                <link>https://virgool.io/@reyhane.ghanbarlou/%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B4%D8%B4%D9%85-nxs21qaojnse</link>
                <description>«پس اجازه بدید من همراهتون بیام. از همونجا هم اگه میشه زنگ بزنید به آژانس»نگاهی به سرتاپایم کرد به نشانه این که لباس هایت برای زیر این باران آمدن کم است ولی سر تکان داد و قبول کرد که همراهش بروم. مغازه امید، درست روبروی مغازه مکانیکی آنطرف خیابان بود. مغازه که نه یک کارگاه قطعه سازی با چند ماشین تراش و چیزهای دیگر که من اسمشان را نمیدانستم. اما گوشه مغازه برای خودش خوب دم و دستگاهی به راه کرده بود، انگار کن که مدیریت بخش تولید قطعات سفارشی رولز رویس را بر عهده دارد. یک فضای حدودا 6 متری را با پارتیشن محصور کرده بود و داخلش یک میز بزرگ با تمامی ما یتعلق مدیریتی اش مثل زیر دستی چرمی و جا قلمی و زیر پایی و غیره گذاشته بود.تعارف کرد که روی صندلی روبروی میزش بنشینم که از حق نگذریم خیلی از آن چهارپایه پلاستیکی مغازه مکانیکی بهتر و راحت تر بود. خودش هم نشست و توی دفترش دنبال آدرس گشت.«ای بابا این راننده ما ننوشته آدرس این آقارو، اجازه بدید یه زنگ بهش بزنم»آقای راننده تلفنش را جواب نداد، امید رو به من کرد و گفت:«ایرادی نداره فردا که تشریف میارید بیاید بگیرید» پایان جمله اش را با تردید گفت. گویی از حرفش پشیمان شده باشد.سعی کردم لبخند بزنم«حالا شما از کجا میدونید که من فردا حتما تشریف میارم؟»دست کرد توی جیب شلوارش و تکیه داد به پنجره پشت میزش. لبخند زد و به صورتم نگاه کرد.«یه لحظه تشریف بیارید.»بلند شدم رفتم کنار پنجره. امید پرده را کنار زد«ملاحظه کنید، از اینجا کامل معلومه.»عقب رفتم و لب هایم را جمع کردم«چی معلومه؟»«شما هر وقت میاید اینجا، میرید پشت درخت مغازه مکانیکی به چی خیره میشید؟»«به هیچی»گوش هایم آنقدر داغ شده بود که حتم داشتم اگر به آن قسمت از شالم دست میزدم، کاملا خشک شده بود و هیچ اثری از باران نمانده بود. امید در نظرم یک گارآگاه بود که تمامی حرکات من را زیر نظر داشت. زبانم قفل شده بود و فقط داشتم فکر میکردم چگونه از آنجا فرار کنم. نگاه کردم به در خروجی، خواستم بروم که امید گفت«یه لحظه صبر کنید»تقریبا داشتم از دستش فرار میکردم که آمد جلویم ایستاد و گفت«توروخدا نترسید خانم. من اصلا قصد ندارم اذیتتون کنم.»«براچی منو زیر نظر گرفتی؟ برو کنار»جلوی راه خروج را با دستش بست « ماشین تراشی که من روش کار میکنم روبروی در مغازست. من هروقت دستگاهو راه میندازم حداقل 3 دقیقه اتومات کار میکنه تا من دوباره تنظیمش کنم. این وسط از شیشه بیرونو نگاه میکنم. خب همیشه شمارو میبینم دیگه»آب دهانم را قورت دادم«میشه برام ماشین بگیری؟»«پنجره رو نشون دادم که فقط بگم تو اون سرما انقدر بیرون واینستید. بیاید از اینجا مدرسه رو نگاه کنید.»چشم هایم را بستم«باشه، ممنون. میشه برام ماشین بگیری؟»«زیر این بارون تو این ساعت واقعا ماشین گیر نمیاد اجازه بدید من برسونمتون.»با خودم گفتم این پسر بچه بیست و چند ساله معلوم نیست مرا دیده یاد کدام یک از عزیزانش افتاده که انقدر روی من زوم کرده و اصرار دارد به من محبت کند. عاشقم که نمیشود، سوار ماشینش میشوم میروم خانه به کارهایم میرسم.اشتباه میکردم اما نه کاملا. من واقعا خیلی شبیه عمه امید بودم ولی امید فقط به خاطر اینکه شبیه عمه اش بودم روی من زوم نکرده بود. روی من زوم کرده بود چونکه تنها بود و مثل خودم هزاربار در رابطه های دهه سوم زندگیش شکست خورده بود و حالا دنبال کسی بود که فقط تنهاییش را پر کند ولی مثل من خوش شانس نبود که در آستانه سی سالگی نسخه مونثی از آدمی مثل صابر نصیبش شود.من اما به قول درمانگرم که این اواخر هر وقت به او میگفتم نمیخواهم بعد از صابر وارد رابطه شوم میخندید و میگفت «میخوای تو اوج خداحافظی کنی؟» با وارد رابطه شدن، خداحافظی کرده بودم و میخواستم تمام تمرکزم را بگذارم روی بدست آوردن آیدا.فردای آن روز دوباره ساعت 1 آمدم به سمت مدرسه و دم مغازه مکانیکی پیاده شدم. به آنطرف خیابان نگاه کردم و دیدم امید راست میگفته. حتی من هم یک چیزهایی از او را از پشت شیشه میدیدم. امید برایم دست تکان داد و من هم به نشانه سلام کردن سری تکان دادم و سرم را برگرداندم به سمت در مدرسه.«سلام خانم، افتخار نمیدین؟»امید بود. همان روز اول درست حدس زدم که از این آدم های ول نکن است. با همان استدلالی که سوار ماشینش شدم با او رفتم داخل مغازه به امید این که خودش برود پشت ماشین تراش و من در اتاق 6 متری اش تنها بمانم و از پشت پنجره منتظر دیدن آیدا شوم. اما آمد صندلی ریاستش را پشت پنجره تنظیم کرد و خودش هم رفت آنطرف میز، پشت سر من مشغول حساب و کتاب شد.«ببخشید خانمِ...»بدون آنکه سرم را برگردانم گفتم «بله»خندید«شما اینجوری اسم منو پرسیدین. گفتم منم...»آرام برگشتم سمتش و یکی از ابروهایم را کمی بالا انداختم«من اسم شمارو نپرسیدم. ولی بنده دهقانی هستم.»خودش را جمع و جور کرد و سرش را پایین انداخت«بله حالا فعلا مزاحم کارتون نمیشم.»بدون آنکه جواب دهم برگشتم سمت پنجره. چند لحظه بعد آیدا را دیدم که از مدرسه بیرون آمد. کمی از جایم بلند شدم که بهتر ببینمش. مثل همیشه دور و برش را نگاه کرد و سوار سرویس شد. خواستم برگردم کیفم را بردارم که دیدم امید با فاصله چند سانت پشت سرم ایستاده. انتظارش را نداشتم که با این فاصله نزدیک پشت سرم ایستاده باشد. از جا پریدم و رفتم عقب و با چشمان گشاد نگاهش کردم.«خب لامصب میخوام ببینم یک ساله میای اینجا به چی زل میزنی؟»هر دو به خنده افتادیم. خنده ام را جمع کردم«به تو چه دخلی داره آخه؟ منو کشوندی اینجا تو کارم فضولی کنی؟»«نه. کشوندمت اینجا که تو سرما نمونی اولا...»سرم را تکان دادم«خب؟ دوما؟»«دوما شما... یه دیقه بشین.»«من چی؟»«شما مجردی؟»رفتم عقب، خودم را انداختم روی صندلی و پوزخند زدم«پسر جون من و تورو چه به این حرفا؟»آمد جلوی صندلی و روی طاقچه جلوی پنجره نشست«نه منظورم این نیست که من قصد دارم وضعیت تجردتو تغییر بدم... متوجه منظورم میشی؟»«نه معلومه که متوجه نمیشم»خم شد به سمت من و شروع کرد با دست هایش صحبت کردن«بابا جان تو به من بگو تو این شهر چیکار داری که هر روز اینجا زاغ این بچه مدرسه ایارو چوب میزنی، هرچی باشه من کمکت میکنم. اینجوری جفتمونم از تنهایی درمیایم.»میخواستم به او بتوپم و بگویم که خیلی مانده تا یاد بگیرد چطور باید با یک خانم محترم صحبت کند ولی یک لحظه یادم آمد این دقیقا چیزی است که به آن احتیاج دارم. یک نفر که کمکم کند به آیدا برسم. اول از همه اینکه خیابان های این شهر را یادم دهد که بتوانم جلوی خانه احمدرضا کشیک بکشم تا آیدا هرجا رفت تعقیبش کنم.به صندلی تکیه دادم و شروع کردم به تکان دادن پاهایم و همینطور که ناخن انگشت شصتم را میجویدم زل زده بودم به امید. شبیه علامت سوال شده بود. چشمانش را ریز کرد و سرش را تکان داد«نظرت چیه؟»«مثبت. کی وقتت آزاده؟»از روی طاقچه پرید پایین و با یک لبخند گشاد گفت «برای شما همیشه.»«پس بریم.»از جایم که بلند شدم دستش را گذاشت پشت کمرم که مثلا میخواست هدایتم کند که برویم. تقریبا راجع به حدس روز قبلم که رگ و ریشه ای در جنوب دارد مطمئن شدم. سر جایم ایستادم و یک قدم رفتم عقب. نگاهش کردم و پوزخند زدم«بچه کجایی؟»داشت از سر ترس یک لبخند ماسیده تحویلم میداد«اصالتا خوزستان. چطور؟»«ولک خو بذا برسی!»از خنده نفسش بند آمده بود. عذرخواهی کرد و داستان سرهم کرد که منظور بدی نداشتم. آن روز من پشت فرمان ماشین امید نشستم و رفتیم دم خانه احمدرضا کشیک کشیدیم و من داستان اینکه چگونه آیدا را از دست دادم برایش گفتم. گفتم که چه نقشه هایی برای بدست آوردنش کشیدم و امید تمام مدت با دهان نیمه باز فقط به من نگاه میکردو هیچ چیز نمیگفت.</description>
                <category>reyhane.ghanbarlou</category>
                <author>reyhane.ghanbarlou</author>
                <pubDate>Sun, 15 Mar 2020 00:03:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخاطر خودم/ داستان قرنطینه، بخش پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@reyhane.ghanbarlou/%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-q1vlxcbdahmz</link>
                <description>وارد ساختمان کلینیک شدم، از پله­ ها بالا رفتم و دیوارهای یک طرف سبز، یک طرف چوبی مطب از لای در نمایان شد، بعد از دیدن این صحنه معمولا یک درد لذت بخش توی قلبم می پیچید. آمدم داخل به منشی سلام کردم و نشستم. سالگرد سومین سالی بود که برای اولین بار پایم را داخل این مطب گذاشته بودم. روز تولد من و صابر، اولین تولدی که در آن دیگر صابر را کنارم نداشتم. آمده بودم اینجا که درد از دست دادن صابر و همه مردهایی که پیش از او به زندگیم آمده بودند و رفته بودند را درمان کنم. اما امروز پس از 3 سال بالاخره چند ماهی بود که فهمیده بودم درد من از دست دادن آن مردها نبود، درد من این بود که خودم را از دست داده بودم.این دقیقا همان چیزی بود که صابر 4 سال تمام سعی کرده بود به من بفهماند اما نتوانسته بود. در پنجمین ملاقاتمان که در خانه من بود، داشت میز شام را پاک میکرد که دستش را گرفتم و گفتم:« صابر نمیشه اینجا بمونی؟» و صابر گفته بود:«کجا از اینجا بهتر؟ میمونم، تا کی بمونم؟»«تا هروقت حرفامون تموم بشه»و آنوقت 4 سال تمام، حرفمان طول کشیده بود. آنقدر طول کشیده بود که صابر رفته بود خانه خودش را فروخته بود و با پولش خانه من را بازسازی کرده بود و هرچه مانده بود گذاشته بود بانک و ما سه سال تمام با سود پول صابر و حقوق معلمی من و صدقه­ ای که از کتاب فروشی اش نصیبمان میشد، روزگار گذرانده بودیم. سفر رفته بودیم، برای خانه مبل خریده بودیم، وام ثبت نام کرده بودیم که ماشین بخریم و در یک کلام زندگی کرده بودیم ولی این میان حتی یک بار یک کداممان نگفته بودیم بیا برویم محضرخانه تو را به نام خودم بزنم. مگر دفعه قبلی که کسی را به نام ما زده بودند، کدام تاج را روی سرمان گذاشته بودند؟صابر با سکوتش هم حرف میزد و حتی با سکوتش هم میخواست به من بفهماند که من قبل از هرچیز باید خودم را دوست داشته باشم و چون من حرفش را نمیفهمیدم حرفمان 4 سال طول کشیده بود. تمام این 4 سال برای هیچ مناسبتی به من کادو نداده بود. کادوهایش منحصر میشد به یک شاخه گل و چندتا چیزی که توی مغازه دیده بود و فکر کرده بود داشتن آن چیزها به من می آید.صابر هر سال برای تولدمان قبل از اینکه من از مدرسه بیایم کیک پخته بود و با کاغذ رنگی، علامت + درست کرده بود و یک خلال دندان را به عنوان پایه چسبانده بود به آن، آنوقت شمع عدد سن من را خریده بود و آنرا با آن علامت + و شمع عدد 2ای که همیشه از تولد 29 سالگی من توی کابینت داشتیم گذاشته بود روی کیک.تنها سالی که صابر به مناسبت تولدم برایم کادو گرفته بود، سال آخر بود. یک قاب چوبی با روکش شیشه ای که داخل آن کسی با خط زیبا نوشته بود:«You are a miracle» و انتهای حرف e یک ستاره دنباله­ دار کشیده شده بود. دست خط صابر گوشه پایین سمت چپ به چشم میخورد که نوشته بود:«برای آتنا»صابر داشت با حرف زدنش، با سکوتش، با راه رفتنش، با خوابیدن و بیدار شدنش درمانم می­کرد که ناگهان یکی از شبهای مرداد، وقتی داشت از راه چاپخانه کرج برمیگشت، پشت فرمان خوابش برده بود و دیگر بیدار نشده بود. و آنوقت از یک ماه بعد از آن تا همین امروز من داشتم جایی جز از آنجا که صابر حضور دارد درمان میشدم.«خانم دهقانی، بفرمایید انتهای راهرو دست چپ»خانم دکتر در آن زمان تنها کسی بود که از ته قلبم دوستش داشتم. یک زن 50 ساله مهربان و با سواد که همیشه رژ لب و لاک قرمز داشت و توامان بوی عطر و اسپری و کرم دست میداد و هر وقت من وارد میشدم دلم میخواست موقع سلام دادن، جای دست دادن با او، در آغوشش بگیرم. نشستم روی صندلی مقابل خانم دکتر و به لبخند دلنشینش در ابتدای جلسه، که امضای جلسات درمانش بود خیره شدم.«خب آتنا جان، امروز تصمیم مهم 35 سالگیت تبدیل میشه به تصمیم مهم 36 سالگی. چیکار کردی باهاش؟»«هفته پیش فردای روزی که اینجا بودم رفتم اصفهان دنبال خونه.»«خب برنامت چیه؟»«خونه رو گذاشتم برا فروش، مشتری پیدا شه میرم اونجا خونه بگیرم.»«منظورم اینه که همچنان نمیخوای بری به مدیرشون بگی که پشیمون شدی؟»رفته بودم به مدیر مدرسه اشان گفته بودم که من تهران استخدام بودم و بابام تازه فوت کرده، آمدم اصفهان پیش مادر پیرم. به مدیرشان گفتم با کمترین قیمت ممکن می آیم اینجا و زنگ ورزش را به بهترین شکل برگزار میکنم. گفتم مدرک ایروبیک دارم. نداشتم. فقط تنها ورزشی که این سالها کرده بودم ایروبیک بود ولی اگر لازم بود مدرکش را با فتوشاپ درست میکردم و تحویلش میدادم. من فقط باید پایم به مدرسه آیدا باز میشد.خانم دکتر یک ماه بود که از تبعات این کاری که میخواستم بکنم به طور قطعی و جدی حرف میزد. میگفت اگر از هر راهی با هر عنوانی به آیدا نزدیک شوم و ناگهان بگویم که مادرش هستم، این ریسک وجود دارد که از من متنفر شود و در عین حال یک دوست خوب را از دست بدهد و آنوقت این چند ضربه ای که پشت هم میخورد برایش خیلی سنگین تمام خواهد شد. خانم دکتر چند بار گفته بود که بهترین کار اینست که با احمدرضا صحبت کنم اما من تنهای تنها بدون هیچ پشتوانه ای قطعا زورم به احمدرضا نمیرسید.فقط از وقتی وایبر و تلگرام آمده بود از روی عکس های پروفایل همان شماره ای که احمدرضا کف دستم نوشته بود، میتوانستم بفهمم که چقدر عاشق آیداست و قدرت همیشه دست معشوق است.من یک سال بود که میرفتم اصفهان و میامدم. فقط چهارشنبه ها را داشتم که روزکاری بود و من در مدرسه کلاس نداشتم. 7 تا چهارشنبه رفتم اصفهان و جمعه برگشتم تهران تا توانستم خانه احمدرضا و مدرسه آیدا را پیدا کنم. از اسفندماه رفتم زیر آب معلم ورزششان را زدم که سال بعد من را جای او استخدام کنند. هزار بار سناریوی نفوذ به زندگی آیدا را دوره کرده بودم و از اول نوشته بودم و میدانستم مو لای درزش نمیرود. با خودم میگفتم هیچکدام از ریسک هایی که خانم دکتر میگفت پیش نخواهد آمد.ده سال بود که معلم بودم. به اندازه موهای سرم شاگرد داشتم و به همه آنها درس منفور شیمی میدادم اما یک نفر از آنها نبود که از من بدش بیاید. با همه شان رفیق میشدم چرا که هر دختر بچه ای را در قامت دختر خودم میدیدم. احساس میکردم رسالت دارم با همه دختربچه های جهان مهربان باشم، شاید یکی از آنها دختر خودم بود.خانم دکتر آن روز به من گفت که از اینجای کار به بعد، جلسات مشاوره ما ممکن است نتیجه بخش نباشد. گفت شاید یک درمانگر دیگر با تصمیم من موافق باشد اما او با این تصمیم اصلا موافق نیست. گفت تا زمانی که تهران هستم میتوانم با او جلسه داشته باشم اما حاضر نیست که جلساتمان را به صورت آنلاین در اصفهان ادامه دهیم.میان این جمله هایش موبایلم  داشت زنگ میخورد. حرفش که تمام شد، نگاه کردم دیدم از بنگاه است. عذرخواهی کردم و جواب دادم:«سلام خانم دهقانی، بیا یه مشتری عالی پیدا شده همین الان بنویسیمش بره»و من همان شب نوشتمش که برود. خانه زیبایی که صابر با دست های خودش طوری درستش کرده بود که جایی برای زندگی کردن آتنا بشود، دو دستی تقدیم زوجی کردم که خیلی شبیه اولین روزهای زندگی من و صابر بودند.</description>
                <category>reyhane.ghanbarlou</category>
                <author>reyhane.ghanbarlou</author>
                <pubDate>Fri, 13 Mar 2020 23:52:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخاطر خودم/ داستان قرنطینه، بخش چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@reyhane.ghanbarlou/%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-uvslbncgeyzr</link>
                <description>روزهای اول دانشگاه اگر از من میپرسیدند چقدر اصفهان را دوست داری؟ میگفتم با تمام قلبم متر به مترش را اندازه ستاره های آسمان دوست دارم. نقش جهان دارد، پل خواجو دارد، زنده رود دارد و از همه مهمتر آقا طاهر و بهجت خانم ندارد. اما بعد از چند ماه دیگر ابدا چنین حسی به اصفهان نداشتم. دانشگاه چندکیلومتر از مرکز شهر فاصله داشت و بعد از پایان کلاس ها هم هوا تقریبا تاریک میشد و جای ما دختران خوابگاهی توی خیابان نبود.هم اتاقی هایم هم که با آن رفتار بهجت خانم از همان اول ترجیح دادند زیاد کاسه کوزه شان را با من قاطی نکنند. به علاوه کسی که روی تخت بالایی من ساکن بود، شب ها تکرر ادرار میگرفت و من تمام این مدت یک شب را بدون وقفه و بیداری نخوابیده بودم. تمام این مدت هم هرگز حتی یک بار به او نگفته بودم که بیا جایمان را عوض کنیم چراکه میترسیدم یک شب هایی هم خودم مجبور شوم از تخت بیایم پایین و آنوقت ممکن بود با او درگیر شوم. تنها چیزی که نمیخواستم این بود که با کسانی که در یک اتاق قوطی کبریتی زندگی میکنم قهر باشم. آنوقت از کجا یک گوشه امن می آوردم که تنفرشان به صورتم اصابت نکند؟ خانه آقاطاهر لاقل اتاق داشتم و هر وقت بحثمان میشد میچپیدم توی اتاق، آنوقت تنفر آقا طاهر میخورد به در اتاق و از همان جایی که آمده بود برمیگشت توی صورت خودش.حتی دلم کمی برای باباطاهر و مامانم تنگ شده بود. هرچه که بود لاقل مامان همیشه حواسش بود که گرسنه نمانم و وقتی حالم خراب میشد باباطاهر مرا میبرد دکتر. 2 هفته بود که سرما خورده بودم و خوب نمیشدم. مامان هروقت زنگ زده بود گفته بود «ویتامین سی بخور آتی. میخوای برگردی خونه؟» نزدیک امتحانات بود، میدانستم اگر بروم خانه خبری از درس خواندن نخواهد بود. گفتم سه روز بمانم خوابگاه استراحت کنم و از آخرین درس ها عقب بمانم بهتر از این است که با تهران رفتنم همه درس ها را بیفتم.در آن سه روز یاد گرفتم که وقتی سرما میخورم، چه کار باید بکنم که حالم خوب شود اما به خون جگر، حتی با گریه و زاری. گریه ناشی از احساس تنهایی در تمام طول روز وقتی توی اتاق خالی دراز کشیده بودم و غیر از سرما خوردگی از هزار چیز دیگر زندگیم درد میکشیدم.بعد از سه روز، صبح تصمیم داشتم آن روز را هم به دانشگاه نروم اما حالم بهتر بود و آماده شدم که به کلاس بعدیم برسم. وقتی وارد دانشکده شدم یکی از هم اتاقی هایم، از آنطرف راهرو صدایم زد «آتی!» طوری که تمام آتناها، آتیه ها و عاطفه های دانشکده برگشتند سمت صدای او. رفتم نزدیکش بازویش را محکم گرفتم و به دور و بر نگاه کردم«چه خبرته؟ چی شده؟»«دختر تو مگه قرار نبود امروز خوابگاه بمونی؟ من به امید تو کلید نمیارم. الانم داشتم برمیگشتم خوابگاه.»کلیدم را از من گرفت و رفت خوابگاه. مریض شدن من برایش به معنای این بود که من به او تضمین داده ام مادامی که فین فین میکنم، مثل یک دربان نشسته ام تا او بیاید و در را برایش باز کنم. تمام چند روز گذشته هم دقیقا زمانی میرسید به خوابگاه و میکوبید به در که تازه خوابم برده بود.بعد از سه روز استراحت، تحمل دو ساعت سر کلاس نشستن برایم سخت بود و بعد از حضور و غیاب از کلاس زدم بیرون. از دانشکده بیرون آمدم و نشستم روی پله های زیر پنجره. از توی کیفم لقمه نان و پنیر درآوردم. احساس کردم کسی صدایم میزند«آتی...آتی....» گفتم لابد خیالاتی شدم.«آتی، پیس پیسو»صدای یک مرد بود برگشتم دنبال صدا.«آتی... اینجام»دیدم آقای مهندسی که انگار مدیریت پروژه تکمیل ساخت دانشکده را بر عهده داشت، دارد از پنجره پشت سرم نگاهم میکند و به من لبخند میزند. آقای مهندس را هر وقت میدیدی زورش می آمد یک لبخند تحویلت دهد. با تک تک ذرات وجودش میخواست به بقیه بفهماند که در کارش جدی است و عاشق این است که مهندس صدایش بزنند. صبح ها ماشین گران قیمت قرمز رنگش را جلوی نگهبانی پارک میکرد و به هدایت کارگرها و مصالح مشغول میشد. و دیدن چهره او در آن ساعت صبح از مواجهه با مسئولین حراست هم ترسناک تر بود. حالا با من چکار داشت؟از جایم بلند شدم، خودم را تکاندم«نباید اینجا بشینم؟»«هرجا دوست داری بشین»مقنعه ام را کشیدم جلو و به سرعت از آن جا دور شدم. گفتم خاک برسرش کنند، دختره کودن چرا اسمم را صدا زد که حالا این یارو ریشخندم کند. هیچ دلیلی نمیدیدم که این آقای مهندس تقریبا چهل ساله با موهای جوگندمی که معمولا با کت و شلوارش ست بود و بوی عطری که چند دقیقه قبل از خودش می آمد، بخواهد با من صحبت کند. گفتم شاید میخواهد مرا برای پسرش خواستگاری کند، ولی مگر آدم به عروس آینده اش میگوید پیس پیسو؟ شک ندارم که میخواست ریشخندم کند.آن روز داشتم از دانشگاه بیرون میرفتم که سوار تاکسی شوم بروم مرکز شهر، چندتا آدم غیر از آن 4تا هم اتاقی ام ببینم روحیه ام باز شود که دوباره همان صدا را شنیدم «آتی...»چیزی از درون معده ام شروع کرد به جوشیدن و در یک لحظه تمام بدنم داغ شد. پاهایم تقریبا داشتند میلرزیدند. برگشتم به سمت صدا، آقای مهندس با ماشین قرمز رنگش داشت همراه من راه میرفت.ابروهایم را در هم کشیدم«بفرمایید.»دستش را برد داخل جعبه ای که روی صندلی شاگرد بود و سپس یک گردنبند بیرون آورد و سعی کرد به من نشانش دهد. اول فکر کردم میخواهد با یک گردنبند گولم بزند اما خوب که دقت کردم دیدم گردنبند خودم است که بهجت خانم تولد 18 سالگیم به من هدیه داده بود. قبل از اینکه مریض شوم یک روز دست زدم به گردنم و دیدم نیست. یک هفته توی خوابگاه دنبالش گشتم و دیگر بیخیالش شدم. خدا میداند وقتی دیدم توی دست آقای مهندس تکان تکان میخورد چقدر خوشحال شدم. رفتم به سمت ماشین.«نه جلو نیا، کسی نباید ببینه ازم چیزی گرفتی. تاکسی بگیر بیا ته چهارباغ سمت زاینده رود. من اونجا منتظرم»آنقدر ذوق زده شده بودم که دربست گرفتم به سمت چهارباغ و بعد از سه روز حسابی خودم را انداختم توی خرج. سرچهارباغ، رنگ ماشین آقای مهندس توی چشم میزد، به راننده گفتم :«دم اون ماشین پیاده میشم، چقدر تقدیم کنم؟»از توی آیینه ورندازم کرد و دستی به ریشش کشید«میشِد 500 تومن آباجی»پول را گرفتم سمتش، به دستم نگاه کرد پول را گرفت و زیر لب گفت:«استغفرلله...»پیاده شدم رفتم زدم به شیشه راننده. و یک لحظه دیدم هیچکس داخل ماشین نیست. صدای آقای مهندس آمد:«آتی بیا اینجا»ایستاده بود توی پیاده رو و داشت از بالا زنده رود را تماشا میکرد. دویدم به سمتش. نفسم در نمی آمد «گردن بندم...»دست کرد توی جیبش «سلامت کو پس؟»«سلام»گردنبند را از جیبش بیرون آورد«بفرما.»گردن بند را انداخت کف دستم. کم کم داشت از خوشحالی گریه ام میگرفت«مرسی واقعا ممنونم ازتون. کجا بود؟»«اون روز طبق معمول داشتی مدویدی که به کلاست برسی احتمالا، از گردنت افتاد. من برش داشتم خواستم بدم بهت رفتی داخل کلاس، بعدم که نیومدی دانشگاه... یعنی من ندیدمت.»«به هر حال خیلی لطف کردین.»داشتم مقدمه چینی میکردم که بروم ادامه داد «چرا نمیومدی دانشگاه؟»سرم را زیر انداختم«مریض بودم»چهره اش را در هم کشید«خدا بد نده. الان بهتری؟»هیچکدام از هم اتاقی هایم در این سه هفته با این لحن نپرسیده بودند الان بهتری؟دست کشیدم به موهای کنار صورتم که از مقنعه بیرون زده بودند و آنهارا گذاشتم توی مقتعه«ممنون بله. بهترم»«دکتر رفتی؟»لب هایم را جمع کردم «نه. راستش من خوابگاهیم، یه مقدار تنهایی سختمه»کمی جلوتر آمد«میخوای باهم بریم؟»چقدر بوی خوبی میداد. دلم میخواست هرجا میرود با او بروم. شبیه این باباهایی بود که باباطاهرم یک عمر شبیه شان نبود. از این باباهای جوان و مهندس و درس خوانده. از این هایی که احتمالا هیچوقت صدایشان را نمی اندازند روی سرشان بگویند«همین که گفتم» خوش بحال دخترش. دلم نمیخواست حرفمان تمام شود. او برود و من تنهایی روی پل قدم بزنم و متلک بشنوم. گفتم:«نه آخه خوب شدم»دیدم جوابی نمیدهد و ساکت است، قلبم به تپش افتاد سرم را آوردم بالا و دیدم به من لبخند میزند، ازلبخندش خنده ام گرفت. گفت«الان میخوای برگردی خوابگاه؟»«نه اومده بودم یکم اینجا راه برم، آدم ببینم.»سرش را برد عقب و قهقهه زد«آدم ببینی؟ مگه تاحالا آدم نمیدیدی؟»«نه.»همانطور که نگاهش به من بود به راه افتاد«پس اینایی که صبح تا شب میبینی چین؟»من هم به دنبالش راه افتادم«ربات، آدم منتظر، نمیدونم ماها که زندگی نمیکنیم.»«پس کیا زندگی میکنن؟»اشاره کردم به یک خانواده که داخل یکی از دالان های سی و سه پل نشسته بودند«اینا»«چرا؟»«چون خانوادن، تنها نیستن...»«تو تنهایی؟»«آره من صبح تا شب تنهام. حتی وقتی هم اتاقیام هستنم احساس میکنم تنهام.»«تنها بودن قشنگه، احساس تنهایی دردناکه»جواب ندادم. داشتم فکر میکردم یعنی این آقا با این سن و سال ممکن است تنها باشد، زن و بچه نداشته باشد. ته دلم میخواستم تنها باشد.«شما تنهایید؟»«الان که نه کنار شمام ولی وقتی برگردم خونه بله تنهام.»ته دلم قند آب شد. گفتم حالا با خیال راحت میتوانم با او راه بروم و نگران این نباشم که دارم با شوهر یک زن بدبخت دیگر راه میروم و در همان لحظه یادم افتاد که مامان همیشه ساعت 6 زنگ میزند به خوابگاه یک لحظه سر جایم میخکوب شدم، آقای مهندس ایستاد«چی شده؟»«ساعت... ساعت چنده؟»دستش را آورد بالا. سر آستین سفیدش انقدر سفید بود که انگار یک تکه ابر بهاری را پیچیده باشد دور دستش. آستینش را داد بالا و ساعت طلاییش پیدا شد«نزدیک 5 ونیم»«من باید 6 خوابگاه باشم.»دویدم به سمت خیابان و او هم دنبالم دوید. همانطور که با کت و شلوارش به سختی مدویید و نفسش بریده بود گفت«نگران نباش میرسیم.»وقتی رسیدیم سر خیابان، سوییچ را از جیبش درآورد و در یک پیکان که جلوی ماشین قرمز رنگ پارک شده بود را باز کرد.«بشین آتی»از تعجبم وا مانده بودم. قدم هایم سنگین شده بود.«خونه من اینجاست، رفتم سریع اینو آوردم که بتونیم باهاش برگردیم.»رفته بود پیکانش را آورده بود که وقتی من را میرساند تابلو نشویم. احساس کردم میتوانم همین حالا بالا بیاورم. سرم داشت گیج میرفت، هیچکدام از احساساتم را نمیشناختم. فقط با خودم گفتم:«چقدر مطمئن بود که سوار ماشینش میشوم...» و از این همه از دور قابل پیش بینی بودنم احساس خوبی نداشتم.آقای مهندس تمرکزش کاملا بر جاده بود و با آخرین سرعت ممکن میراند. من هم لام تا کام صحبت نمیکردم. مغزم کاملا خالی بود و همینقدر حرف زدن با یک آدم بعد از آن همه تنهایی برایم کافی بود، دلم نمیخواست به هیچ چیزی جز این فکر کنم.وقتی رسیدیم تشکر کردم و خواستم سریع پیاده شوم. آقای مهندس دستش را کرد توی جیب داخل کتش و یک روان نویس بیرون آورد«دستتو بیار»دستم را گرفت و تویش چیزی نوشت. وقتی گرمای دستش را احساس کردم قلبم تیر کشید. این گناه برایم توامان ترسناک و شیرین  بود. دستهایش مثل دست های محسن برادرم گرم و نرم بود نه مثل دست های باباطاهر، خشک و ضمخت. «هر وقت زنگ بزنی من زود میام.»وقتی رسیدم داخل ساختمان خوابگاه و فضا روشن شد، کف دستم را باز کردم، جوهر روان نویس از گرمای دستم موج برداشته بود، کف دستم یک شماره مبایل نوشته بود و زیرش به ناخواناترین حالت ممکن اضافه کرده بود:«احمدرضا»</description>
                <category>reyhane.ghanbarlou</category>
                <author>reyhane.ghanbarlou</author>
                <pubDate>Fri, 13 Mar 2020 00:14:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخاطر خودم/ داستان قرنطینه، بخش سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@reyhane.ghanbarlou/%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%85-nljqhkl1r61m</link>
                <description>مرداد ماه سال 76، اولین باری بود که «لحظات مرگ آور» را در زندگیم تجربه کردم. صبح با صدای زنگ تلفن خانه از خواب بیدار شدم. مهناز بود«آتی! رتبه ها اومد...» تا این جمله را شنیدم تلفن را گذاشتم. دوییدم سمت در، یادم آمد لباس نپوشیدم، برگشتم توی خانه روی دسته مبل چادر مامان را دیدم. چادر را به سرم کشیدمو با دمپایی دویدم توی کوچه. سر نبش چنان خودم را کج کردم به سمت سرازیری خیابان یوسف آباد که پاهایم پیچید توی چادرو زمین خوردم. بلند شدم چادرم را کشیدم جلو و دو طرفش را سفت گرفتم زیر گلویم. دوباره دویدم به سمت دکه روزنامه فروشی. زبانم بند آماده بود، به صاحب دکه گفتم « آقا نتیجه ها...»یک روزنامه را از جلویش برداشت و انداخت روی پیشخوان.«بیا بابا جان، اینم نتیجه ها»دست هایم میلرزید، نمیتوانستم ورق های روزنامه را راحت از هم باز کنم. این وسط غرولند پیرمرد روزنامه فروش تمرکزم را چند برابر بیشتر بهم ریخته بود.«اووووه حالا برا کدوم نتیجه انقدر هولی؟»ورقه ها از هم باز شد، توی صفحه ها دنبال حرف دال بودم.«برا نتیجه کنکور؟»دال! پیدایش کرده بودم. دهقانی، دهقانی، دهقانی....«آخه دختر بره دانشگاه چیکار؟ نتیجه واقعی زندگی اولاد سالم و صالحیه که تربیت میکنی باباجان....»دهقانی! آتنا، آتنا، آتناااا... آتنا!اسمم را پیدا کردم. عددی که روبرویش دیدم قطعا اشتباه بود. باید اشتباه میبود. سرم گیج رفت و دستم را گرفتم به پیشخوان دکه.«چی شد بابا؟»پول روزنامه را هم ندادم. آمدم نشستم روی جدول کنار جوب و دوباره عدد را نگاه کردم و زدم زیر گریه. چشمم هیچ کس را نمیدید. یک خانم مسن آمد دست کشید به سرم«دخترم؟ خوبی مادر؟»سرم را آوردم بالا دیدم چندتا آدم ریز و درشت دورم جمع شدند و طوری نگاهم میکنند که انگار یک بی خانه مان راهش را گم کرده. ترسیدم کسی از همسایه ها ببیند و به گوش بابا برسد که با آن وضعیت نشسته بودم توی خیابان. چادر را دوباره سفت زیر گلویم جمع کردم و از جایم بلند شدم رفتم به سمت خانه.این چند هفته بابا روزی هزار بار گفته بود:«آتنا این پنبه رو از تو گوشت درار که بذارم بری شهرستانا». میگفتم«نه حتما تهران قبول میشم. مهندسی قبول نشم میرم شیمی.»و او دوباره غرولند کرده بود«شیمی؟ شیمیم شد رشته، بمون پشت کنکور دوباره بخون»حتی نمیتوانستم فکرش را بکنم که یک سال دیگر توی خانه زندانی شوم. نه دختر خاله هایم را ببینم نه عروسی بروم، نه حتی یک مهمانی خانه مادربزرگ. باید قبول میشدم. تهران، مهندسی. اما آن عدد جلوی اسمم همه چیز را بهم ریخته بود.رسیدم جلوی در، مامان تا شمایلم را دید به صورتش چنگ انداخت«آتناا، کجا بودی با این وضعیت؟»میخواستم زبانم را حرکت دهم به او بگویم اما نمیتوانستم. آنقدر داشتم هق هق میکردم که نفسی برای صحبت کردن باقی نمانده بود. مامان هم داشت به گریه می افتاد.«خاک بسرم این چیه دستت؟»صفحه اعلان رتبه های کنکور را دید«واسه این اینجوری داری گریه میکنی؟ چند شدی مگه ؟»روزنامه را گرفت دورتر و چشم هایش را ریز کرد«آتنا چشمم نمیبینه حرف بزن.»رتبه ام را گفتم. مامان بنده خدا هیچ سردرنمی آورد که آدم رتبه اش باید چقدر شود که بابا نتواند تهدیدهایش را عملی کند«خیلی بده؟ باید چند میشدی؟»از آن لحظه که ترکیب«دهقانی، آتنا» را دیدم «لحظات مرگ آور» زندگیم شروع شد. تمام مدت من از گریه خوابم میبرد و با گریه بیدار میشدم. با گریه غذا میخوردم، با گریه تلویزیون میدیدم. و تمام این مدت هم بابا جز سلام و خداحافظ کلامی با من حرف نزده بود. حتی نپرسیده بود آتنا چرا گریه میکنی. نپرسیده بود آتنا میخواهی با گریه چه چیزی بدست بیاوری؟ انقدر مصمم به من بی محلی میکرد و گریه من را بی اهمیت نشان میداد که حتی جرئت نمیکردم به او التماس کنم.مامان اما همه این سوال ها را میپرسید و جواب من را هم میشنید«میخوام برم دانشگاه، میخوام برم شهرستان» میشنید و گاهی با من گریه میکرد، گاهی با من دعوا میکرد که از دست گریه هایم خسته شده. اما قرآن خدا غلط میشد اگر بهجت خانم میخواست نظر آقاطاهر را در این باره عوض کند. نه برای اینکه آقا طاهر حرف بهجت خانم را حساب نمیکرد، به این خاطر که بهجت خانم هرگز نمیخواست از کوپن مخالفتش برای این استفاده کند که من از زیر دستش در بروم شهرستان. بهجت خانم رسالت هدایت من را بر عهده داشت تا لحظه ای که مثل خواهرم عاطفه شوهر کنم. حالا این وسط اگر در یک دانشگاه خوب توی تهران آسته می رفتم و می آمدم، ایرادی نداشت. اینگونه میتوانستم در معیت رهنمون های بهجت خانم خواستگارهای درس خوانده و سطح بالاتر هم پیدا کنم. اما نشد.«لحظات مرگ آور» داشت کش می آمد و اگر تا دو روز دیگر وضعیت تغییر نمیکرد ممکن بود از این مرگ آورتر هم بشود. به خودم قول داده بودم اگر بابا قبول نکرد یک بلایی سر خودم بیاورم. صبح جمعه بود و داشتم توی تختم گریه میکردم.صدای زنگ در خانه پیچید توی گوشم. به قاعده همیشه خواهر و برادرم با خانواده شان آمده بودند که روز جمعه به ما سر بزنند. صدای محسن برادرم در خانه پیچید. در سومین جمله اش گفت:«پس کو آتی؟ آبجی بدو بیا بستنی گرفتم»گریه ام شدت گرفت. دلم برای محسن تنگ شده بود. دلم میخواست مثل بچگی هایمان که میخوردم زمین محسن بغلم میکرد، می آمد و بابا را راضی میکرد بروم شهرستان و از این «لحظات مرگ آور» نجاتم میداد. لاقل او تنها مهندس خانه ما بود و مثل بازاری ها مرغش یک پا نداشت. زن خودش، لاله هم، اصفهان درس خوانده بود.در اتاقم را زد و آمد تو. لبخند روی لبش ماسید«براچی گریه میکنی؟»برایش گفتم که چه بر سرم آمده. محسن از همان اول گفت که من حق دارم بروم هرجای دنیا که میخواهم درس بخوانم نه فقط شهرستان های ایران. گفت که گریه نکنم و مطمئن باشم که بابا را راضی میکند. آنقدر حرفمان به درازا کشید که لاله و عاطفه و مامان هم کم کم آمدند توی اتاق و هرکدام یک چیز گفتند. این وسط فقط نگاه عاطفه کمی آزارم میداد. بچه اش را در آغوشش تکان میداد و طوری نگاهم میکرد که انگار حق ضایع شده از او، دارد دودستی تقدیم من میشود.نتیجه دورهمی خانوادگی آن روز، شد صحبت طولانی مدت محسن با بابا و در نتیجه موافقت دلچرکین بابا طاهر با شهرستان رفتن من. همان شب با کمک محسن دفترچه را پر کردم و ابتدا اصفهان را زدم، چراکه میدان نقش جهان را دوست داشتم، بعد شیراز و مشهد و باقی شهرستان ها.از فردای آن روز بابا طوری نگاهم میکرد که انگار مرتکب یک جرم بزرگ شدم. البته تا پیش از این قضایا هم بابا همیشه به من به چشم یک مظنون نگاه میکرد. یک روز مثل مجرم ها با من برخورد می کرد و روزی دیگر مثل متهم هایی که هنوز جرمشان ثابت نشده. رابطه من و بابا محدود میشد به سه چیز: بازجویی، تهدید، تفهیم اتهام.البته نه از روز اول زندگیم، که اتفاقا تا 10 11 سالگی بابا طاهرم مهربان ترین مردی بود که میشناختم. از وقتی سینه هایم برامده شد و کپل هایم از خط کمرم بیرون زد و به تعبیری مفهوم زنانگی در من شکل گرفت، ناخودآگاه تبدیل به یک مظنون به ارتکاب جرم هرزگی یا ناپاکی شدم.اواخر شهریور، یک روز سوار پیکان دولوکس بابا شدیم و سه تایی رفتیم اصفهان. بهجت خانم تمام راه یا برای آقا طاهر میوه پوست می کند یا کتلت لقمه میکرد و تعارفی هم به من میزد اما من نمیتوانستم داخل ماشین چیزی بخورم. از اصفهان قبول شدن من یک سفر رمانتیک نصیب این دو نفر شده بود ولی تقریبا هر دو با هر نگاهشان از توی آینه، به من میگفتند «دختره سرکش، کار خودتو کردی!»در رشته مهندسی شیمی دانشگاه صنعتی اصفهان ثبت نام کردیم. بابا آدرس خوابگاه را از مسئول امور دانشجویی دانشگاه گرفت و به سمت خوابگاه راه افتادیم.دم در خوابگاه بابا ترمز زد و برگشت عقب را نگاه کرد و مرا ورانداز کرد. نگاه کرد به مامان و بهجت خانم هم سراپا گوش منتظر شد آقا طاهر حرف بزند.«بهجت. پاشو باهاش برو ببین اوضاع چجوره. با کی قراره بیدار شه و بخوابه، ببین اهل خدا پیغمبر هستن، نمازخونن؟»«چشم آقا طاهر. آتی پیاده شو»سرم داغ کرده بود. یعنی مامان میخواست بیاید از تک تک هم اتاقی هایم نکیر و منکر بپرسد؟ توی راه پله گفتم«حالا اگه نمازخون نبودن...»«برمیگردی خونه»«مامان!»«حرف نباشه»آن روز بهجت خانم آمد و واقعا از تمام هم اتاقی ها سوال کرد که نماز میخوانند یا نه! و الحمدلله همه بعد از یک نگاه ترحم آمیز به من، پاسخ مثبت دادند. حتی دیدم یکی از آنها که روی تخت طبقه بالا نشسته بود قایمکی لاکش را زیر پتو پنهان کرد.برگشتیم پایین بابا به ماشین تکیه داده بود و به آسمان نگاه میکرد. مامان رفت روبرویش، چادرش را از میان دندان هایش در آورد، زد زیر بغلش:«حاجی خیالت راحت. دخترای خوبی بودن.»بابا تکیه اش را از ماشین برداشت و رفت که چمدانم را از صندوق عقب بیاورد. «آدم که دختر سرخود داره خیالش هیچوقت راحت نمیشه»چمدان را گذاشت جلوی پایم. توی چشم هایش نگاه نمیکردم اما نفس هایش میخورد توی صورتم :«آتی اینجا فقط درس بخون»بلندتر گفت:«منو نگاه کن!»سرم را آوردم بالا«مراقب خودت باش»دوتا زد روی اپل های شانه ام و همزمان با نگاهش به سرتاپایم، مراتب نارضایتیش را از اینکه مانتویی شده ام به من رساند و برگشت و نشست توی ماشین. مامان بغلم کرد و کمی هم گریه کرد و روضه خواند، اما من مطلقا احساسی جز رهایی از دست بهجت خانم و شوهرش نداشتم و این رضایت بخش بود. آخرین جملات بهجت خانم هرگز از یادم نمیرود:«آتی جون، مادر تو ماشالا خوشکلی، بر و رو داری، قد و بالا داری، بابات میترسه برات. بخدا همش از سر اینه که دوست داره دخترم.»مفهوم دوست داشتن در آن لحظه برای من تغییر کرد. یک طوری تغییر کرد که حالا هرجا کثافتی از زندگیم بیرون میزند، بوی دهان بهجت خانم در آن لحظه که داشت این جملات را میگفت، برایم تکرار میشود.</description>
                <category>reyhane.ghanbarlou</category>
                <author>reyhane.ghanbarlou</author>
                <pubDate>Wed, 11 Mar 2020 23:57:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخاطر خودم/ داستان قرنطینه، بخش دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@reyhane.ghanbarlou/%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-dauniz2rjjgc</link>
                <description>طبق معمول ساعت 1 بلند شدم که بروم دم مدرسه آیدا. 1 ماه از اساس کشی میگذشت و هنوز لباس هایم یا روی مبل بود یا داخل چمدان. شال مشکی ام را از میان لباس های داخل چمدان بیرون کشیدم و بین دستانم گرفتم تا ببینم چروک هایش چقدر قرار است مایه آبروریزی شوند. از اتاق بیرون آمدم و نگاهی به میز اتوی شکسته انداختم. باربر آن را گذاشته بود بالای لباس شویی روی دوشش و با یک نوسان مشخص از پله ها بالا آمده بود و آنوقت یک لحظه میز اتو سر خورده بود و 1 طبقه را تنهایی رفته بود پایین. باربر حتی لحظه ای نایستاده بود و فقط زیر لب گفته بود«استغفرلله خدایا...» و با نوسان بیشتر به راهش ادامه داده بود. وقتی رسیده بود بالا ماشین لباسشویی را زمین گذاشته بود و خودش را هم به زمین کوبیده بود و نفس زنان گفته بود:«درست میشه خانم.» اما درست نشد.شال را سرم کردم و زنگ زدم به آژانس. هنوز اصفهان را خوب یاد نگرفته بودم و مدام توی بلوارها و سر چهارراه هایش گیج میشدم. دو بار توی راه مدرسه آیدا گم شده بودم و آخر سر هم نفهمیدم اگر جای پارک پیدا نکردم از کدام کوچه باید برگردم سر جای اولم. ویز روی مبایل فکستنیم که به زور سه ساعت روشن میماند کار نمیکرد و به علاوه توی شهری که هیچ تصوری از شمایل خیابان ها و میادین نداری، سخت است که هم به مبایل نگاه کنی و هم تصادف نکنی.آسمان سیاه شده بود و خورشید از هیچ کجای آن معلوم نبود. رسیدم نزدیک مدرسه و طبق معمول جلوی مغازه مکانیکی ایستادم و دختران نوجوانی که از مدرسه بیرون می آمدند را تماشا کردم. آیدا معمولا جز نفرات آخری بود که از مدرسه بیرون می آمد. آن روز از همیشه هم دیرتر شده بود و بیرون نمی آمد. من خیره شده بودم به در مدرسه و منتظر شمایل یک دختر قد بلند بودم که موهای مشکی بافته اش از مقنعه بیرون زده باشند. صدای کوبیده شدن ابرها بهم تکانم داد و چند لحظه بعد آسمان شروع به باریدن کرد. آیدا از مدرسه بیرون آمد، چشم هایش را ریز کرده بود که باران درشت اذیتش نکند و دنبال ماشین راننده سرویس میگشت. راننده برایش بوق زد و آیدا دوید و رفت سوار ماشین شد.به آخرین نقطه ای که ماشین از آن گذشت نگاه میکردم که یک نفر از پشت سر صدا زد:«خانم!»سرم را برگرداندم. چهره پسر جوان برایم آشنا بود. لبخند زد«تا بارون قطع شه بیاید داخل مغازه» و به مغازه مکانیکی اشاره کرد. همینجا دیده بودمش. یادم به شال چروکم افتاد و یک لحظه تردید کردم که دعوتش را قبول کنم. سرم را پایین انداختم و دیدم باران کار ناتمام میز اتوی شکسته را تمام کرده و دیگر خبری از چروکها نیست. با او داخل مغازه رفتم. برایم یک چهارپایه بلند پلاستیکی آورد که بنشینم.«از این بارونا سالی یه بار بیشتر نمیاد» و کمی بلندتر ادامه داد: « وحید یه چایی بردار بیار.»دست و پایم را جمع کردم«نه زحمت نکشید من الان باید برم، فقط گوشیم خاموشه اگه میشه یه آژانس زنگ بزنید بیاد.»«چاییتونو میل کنید،چشم. ساکن اصفهانید؟»«بله»«تازگی تشریف اوردید؟»گفتم کارم درآمده. یارو از آن پرچانه هاست. کاش همان موقع نمی آمدم داخل مغازه. برای او چه فرقی داشت که من چندوقت است ساکن کجا هستم یا زیر باران خیس میشوم یا نه یا هرچیز دیگری که میخواست من را به یک غریبه مربوط بکند و وادارم کند زبانم را توی دهان بچرخانم و صدا تولید کنم.«بله حدودا یک ماهه»«از تهران تشریف اوردین؟»از اینکه لهجه اصفهانی نداشتم بو برده بود. خودش هم لهجه اصفهانی نداشت اما یک لحن خاصی داشت که آدم احساس میکرد رگ و ریشه ای سمت جنوب دارد.لبخند زدم«بله»«پس مث ما غریبید»شاگرد مغازه چایی را آورد. پسر جوان در قندان را باز کرد و تعارف کرد که چایی را بخورم و دیگر لام تا کام صحبت نکرد و با ماشین حساب مشغول حساب و کتاب شد.انگشتانم را چسبانده بودم به لیوان چایی و به زانوهایم که عین نوک پوتین سربازها جفت شده بود کنار هم خیره شده بودم. منتظر بودم چایی کمی سرد شود و مراقب بودم لکه سسی که روی شلوار کرمی ام بین ران هایم افتاده بود معلوم نشود. صدای پسر جوان را توی سرم چرخاندم و به ذهنم فشار آوردم که ببینم این لحن و لهجه مال کجا بود. با خودم گفتم کاش کمی بیشتر حرف میزد تا راحت تر میفهمیدم.اصلا من که صبح تا شب افتاده بودم توی انفرادی. چه اصراری بود توی انفرادی بمانم؟ اگر حرف زدن یادم میرفت، اگر هر روز آدم به دورتر میشدم، دیگر چطور میتوانستم قوی باشم و آیدا را به دست بیاورم؟صدایم را صاف کردم:«ببخشید من لاستیک ماشینمو عوض کردم؛ یکم یقوره، عقب که سنگین میشه، رو دست انداز و اینا، میخوره به گلگیر. با همین لاستیکا نمیشه یه کاریش کرد؟»یک لحظه به خودم گفتم زن، حالا دیگر بعد از اساس کشی کی قرار است عقب ماشین تو سنگین شود. دو تا سوال بپرسد متوجه میشود لاستیک ماشین جز آخرین مسائل زندگیت هم نبوده و میخواستی سر صحبت را باز کنی.چشم هایش را تنگ کرده و تیله عسلی داخل آن را کمی چرخاند«کاریش که میشه کرد منتها اگه میخواین رنگش اصلا نپره باید دستگاه مخصوص باشه، که فکر نمیکنم اینجا داشته باشن.»فهمیدم صاحب مغازه نیست. ادامه داد:«یه مکانیکی تو شهرضا هست از ما جنس میگیره، اون داره که البته فکر کنم برای شما سخته برید تا اونجا»طفلک فهمیده بود زنی که با آژانس، داخل شهر این طرف و آن طرف میشود، هزار سال نمی نشیند پشت فرمان که برود شهرضا، من اما عادت نداشتم خودم را از تک و تا بیاندازم.«نه سخت که نیست اگه میشه آدرسشو بدید.»«آدرسش تو دفتر مغازه ست اجازه بدید الان میارم براتون»«نه زحمت نکشید نمیخواد.»از صندلی اش بلند شد «زحمتی نیست مغازه ما همین روبروئه، 1 دقیقه دیگه میام»از این که این بنده خدا باید بلند میشد و زیر این باران میرفت برای من آدرسی را می آورد که قرار بود یک ساعت بعد مستقیم داخل سطل پسماند خشک خانه برود، حقیقتا معذب شده بودم. من هم نصفه و نیمه از جایم بلند شدم«نه خواهش میکنم بفرمایید آقای...»«موفق هستم، امید موفق»</description>
                <category>reyhane.ghanbarlou</category>
                <author>reyhane.ghanbarlou</author>
                <pubDate>Tue, 10 Mar 2020 23:44:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به خاطر خودم/داستان قرنطینه، بخش اول</title>
                <link>https://virgool.io/@reyhane.ghanbarlou/%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-ifuu61fxlc45</link>
                <description>4 سال پیش وقتی به این خانه آمدم و با همسایه ­ها جلسه گذاشتم که پارکینگ را بازسازی کنیم، هرکدامشان هزار بار مخالفت کردند که تمام پنجره­ های رو به حیاط را شیشه­ شفاف کار کنیم. اما حالا مطمئنم اگر دم غروب بایستند دم این پنجره ­ها، از مخالفتشان پشیمان می­شوند. دم غروب، سایه­ ی این بید مجنون حیاطمان لحظه به لحظه بزرگ­تر می­شود و ناگهان طی چند لحظه محو می­شود و آن­ وقت شمایل خود بید مجنون در آن تاریکی، از بزرگترین سایه ­اش هم مهیب­تر می­نماید.دسته­ چمدان آیدا توی یک دستم بود و یک جعبه­ کوچک از وسایلش توی دست دیگرم. چند قدم عقب­تر از او دمپایی ­هایم را روی موزاییک ­های پارکینگ می­کشیدم و با هر قدمی که جلو می­رفتم شالی که به سرم کشیده بودم بین دست و پایم گیر می­کرد و ترمزم را می­کشید.نمی­خواستم شالم را از میان دست و پایم جمع کنم و دور گردنم بپیچم. اینطوری بیشتر می­توانستم در معیت صدای چرخ ­های چمدان و قدم ­برداشتن ­های آیدا، سایه­­ بید مجنون را دم غروب نگاه کنم و احساس خفگی نکنم. آن موقع تا احساس خفگی کردن من چند لحظه بیشتر باقی نمانده بود.آیدا رسید دم در و احمدرضا حین سلام و احوال­پرسی با در آغوش کشیدن، از زمین بلندش کرد. جیغش بلند شد «ای وای بابا! نکن.کمرت!» چند قدم مانده بود که من هم جلوی در برسم، صدای کوبیده شدن قلبم به قفسه­ سینه را کامل می­شنیدم. شالم را از میان دستم و دسته­ چمدان بیرون کشیدم و دور گردنم انداختم. شانه­ هایم را عقب دادم و به طرف در قدم برداشتم. احمدرضا سایه­ ام را میان چهارچوب دید و به سمتم آمد که وسایل را از من بگیرد.«سلام خانم، احوال شما.»سلام کردم و دست به سینه به دیوار تکیه دادم و زل زدم به آیدا. چقدر شبیه 20 سالگی خودم بود. آستینش را بالا زده بود و با یک چابکی زیاد از حد، وسایل را هر قدر که سنگین بودند، بدون آن­که حتی میمیک صورتش را تغییر دهد، بلند می­کرد و توی ماشین می­گذاشت. این کار را به قدری مصمم انجام می­داد که پدرش برای کمک کردن به او تردید می­کرد.کارش تمام شد ولی صورتش را به سمت من برنمی­گرداند. انگار فقط چند لحظه زمان نیاز داشت که چیزی را پنهان کند، یا شاید جسم سفتی را قورت دهد. ولی من از این­که نتوانم چیزی را پنهان کنم نمی­ترسیدم. خودم به سمتش رفتم که لحظات برزخی­ اش تمام شود. نزدیکش رسیدم و دستانم را باز کردم، لب­هایش را بهم فشرده بود و همچنان مشغول پنهان کردن بود که در آغوشم کشید. گفتم:«آیدا بزرگ شدی مامان.»چیزی نگفت و یک فشار مضاعف به شانه­ هایم آورد و خودش را از میان دست­ هایم بیرون آورد. وقتی در ماشین را باز کرد یک ثانیه نگاهم کرد و بعد نگاهش را دزدید«خدافظ»و چند ثانیه بعد ماشین احمدرضا از کوچه پیچید توی خیابان و از دید من خارج شد. چشم­ هایم آنقدر داغ شده بود که داشتم از ناحیه­ سر آتش می­گرفتم. شالم را از دور گردنم درآوردم و راه آن جسم سخت توی گلویم را باز کردم. سرعت غم توی دلم از سرعت اشک­هایم بیشتر بود و این «لحظات مرگ­ آور» را هزار بار در زندگی ­ام تجربه کرده بودم. می­دانستم چند لحظه بعد نفسم بند می­ آید و بعد دست و پایم شل می­شود و احساس می­کنم جانم دارد از زانوهایم پایین می­رود که از کف پاهایم در برود اما با این همه نمی­میرم و صبح فردا را می­بینم!صدای زنگ آیفون در خانه می­پیچید. اما من زورم به قرص ­هایی که دیشب خورده بودم نمی­رسید. بیدار بودم اما نمی­توانستم چشمانم را باز کنم. چند لحظه سکوت شد و بعد صدای زنگ آیفون تبدیل شد به صدای زنگ در واحد که زورش از قرص ­های دیشب بیشتر بود. چشمانم را باز کردم و روی تخت نشستم. مرحله­ بعدی، یعنی بلند شدن از روی تخت، از تمام مراحل چندبرابر سخت­ تر بود اما صدای ممتد زنگ­ از جا بلندم کرد و در را باز کردم.امید رنگش عین گچ دیوار سفید شده بود و همچنان یک دستش روی زنگ بود و با دست دیگر به چهارچوب در تکیه داده بود. تا مرا دید گره ابروهایش را باز کرد:«نصف جون شدم دختر چرا درو باز نمی­کنی؟»«خواب بودم.»«اگه کلید این خونه رو به منم بدی که هر دفعه اینجوری سکته نکنم ممنون میشم. من کلید خونمو بهت...»میان حرفش پریدم جاکلیدی را نشانش دادم و گفتم:«بردار. اون که جاسوییچی مشکی داره مال تو.»«2 ماهه دارم می­گم تو که قرص می­خوری نباید تنها باشی...»«امید الان که کلیدو بهت دادم. لابد تو اون دو ماه نمی­تونستم بدم.»«چرا نمی­تونستی؟»«چون تا دیروز این خونه مال من نبود. مال من و آیدا بود. ولی از امروز دیگه نیست.»بغضم شکست. سرجایم نشستم و سرم را به پشتی مبل تکیه دادم و «لحظات مرگ ­آور» باز شروع شد. امید کاپشنش را در آورد و آمد روی مبل کنارم نشست. «عزیزم، آیدا خودش خواست بره. اصلا مگه تو 3 سال پیش روی همین مبلی که نشستیم به من نگفتی که داری از گرفتن آیدا پشیمون میشی و نیاد اینجا براش بهتره و...»از اینجا به بعد حرف ­هایش را نشنیدم. کاش می­شد در این «لحظات مرگ ­آور» زندگیم همیشه تنها باشم. هر کلمه­ ای که امید می­گفت مثل این بود که دانه­ های آتش از توی آتش­دان بپرند بیرون و یک جای آدم را بسوزانند.4 سال پیش، روز اولی که امید را دیدم مطلقا این حس را به او نداشتم. پختگی از تک تک کلماتش پیدا بود و همیشه بنظر من بیشتر از سنش می­فهمید ولی حالا بنظرم یک پسر بچه­ احمق می ­آمد که نمی­فهمد چه چیزی از دهنش بیرون می­آید و نمی­دانم این همه سال وسط زندگی من چکار می­کرد؟</description>
                <category>reyhane.ghanbarlou</category>
                <author>reyhane.ghanbarlou</author>
                <pubDate>Mon, 09 Mar 2020 23:37:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>