<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Reyhane Bahmani</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@reyhaneh.bahmaniii</link>
        <description>هنر خوانده ام و واژه ها را دوست دارم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 23:23:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1790474/avatar/WNE9Vr.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Reyhane Bahmani</title>
            <link>https://virgool.io/@reyhaneh.bahmaniii</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مادری</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DB%8C-tskt0yovyuch</link>
                <description>توی دنیای موازی، یکی از نقش‌هایی که داشتم، “مادری بود. آن هم نه مادرِ یکی، که چندتایی؛ توی دنیای واقعی، چند وقتی‌ست مادر شده ام، نه مادر چندتا بچه، که صد و چندتایی؛ اول سال یک‌سری مادر، بچه هایشان را سپرده اند به ما؛ گاهی به من که‌ می‌رسند می‌گویند: “چه خوب است که تو اینجایی، تو جای ما هستی و ما خیالمان راحت است. بچه هایمان را به تو سپردیم.” و بعد می‌روند پی قرارهایی که تابستان، هوس کرده بودند. آن وقت من می‌مانم و مدرسه، زنگ تفریح و یک چند جین بچه ای که راهِ صاف را کج و دیوار کج را صاف بالا می‌روند.آن‌هایی که تازه واردند، گاهی وقت‌ها اشتباهی صدایم می‌زنند:”مامان”؛ اوایل از ذوقش مثل مرغ کرُچ می‌شدم، انگار مدال افتخار گردنم انداخته اند. تصور می‌کردم با شنل قرمز شوالیه ی مادری، روی دوش‌هایم بر فراز قله ای بلند ایستاده ام و باد پر شنل را تکان‌ می‌دهد. اما حالا که همه چیز برایم عادی شده، توی روزمرگی کار گیر کرده ام. پا به پای مادرهایشان حرص میخورم، روزی سه وعده فحش نثار خودم می‌کنم. گاهی هم انقدر کلاهم با کلاهشان توی هم می‌رود که بعد از یک دعوای حسابی، بغض می‌کنم و دنبال منت کشیم آن‌هم از موضع بالا ، مثل همه مامان‌های دنیا؛ از اولش هم قرار نبود حس مسئولیت کاری، قاطی با حس دیگری شود. اما کنار بچه ها که وقت بگذرانی تمام احساسات پاک دنیا برایت فعال می‌شود.دیروز مادر “آ.میم” پنج دقیقه ای کنارم نشسته بود و شاهد تعامل من و بچه ها. همین چند دقیقه ی کوتاه از شیطنتشان کلافه  شد، بی مقدمه گفت: “چه کاری بود که ما بچه آوردیم؟ کی گفت که بچه بیاوریم؟!چه کار مزخرفی‌ست این بچه آوردن!”؛ یاد نصیحت مامان بزرگ خدابیامرزم به همه نوه هایش می‌افتم: “آی جوونا بچه بیارید”. به آنها که نداشته اند، چپ چپ نگاه می‌کرد و به آنها که یکی داشتند، با غیظ می‌گفت: “دومیش کو؟”خدا به خودش یک‌ جین داده بود، قدیم‌ترها دست و بال خدا توی بچه دادن باز بود ولی توی رزق و‌ روزی…بگذریم.لابد آن موقع زن‌ها، با بچه داشتن خوشحال تر می‌شدند تا با طلا و شاخه گل. خدا هم که عاشق لبخند بنده اش، بخصوص لبخند زن‌ها، تا میشده تند تند بچه می‌گذاشته توی دامنشان تا آنها هم بی توقف بخندند. اصلا خودش بارها گفته که زن روح و ریحانه است و هوای دل و خنده هایش را داشته باشید.خدا که کارش درست است. اما من توی کار بنده هایش مانده ام، البته من کی باشم که توی کارشان دخالت کنم. مثلا به من چه که مادر “آ‌.میم” خسته از بچه داری، اما مادر آن یکی دانش آموز، دلتنگ دیدن فرزندش، بعد از  چندین سال جدایی‌ست. حکمتش را شکر؛ اینکه این خانم دکتر یکی از روزهای هفته را با خودش قرار گذاشته، که زنگ بزند به من و عین یک ساعت را از دوری بچه اش گریه کند و دل من را ریش، از سختی کار من است. گریه کند چون فقط مادری در مملکت ما ، برازنده ی اسم میدان و کوچه و مغازه و محصولات نوزاد و تخفیف‌های ویژه مناسبتی و شعارهای آرمانی‌ به مناسبت روز زن، روی بیلبوردهای شهرداری‌ست. اما توی قانونش پایین‌ترین حق (برای آن همه شعارهای بزک کرده خودشان) جایگاه زنانگی و مادری‌ست؛ که زن به حق مکتوب، باید زنجیر به زندگیش شود و اجازه ی آب خوردنش اگر دست شوهر نباشد.دست قانون است. بعد هم اگر زندگی را نخواهد، زندگی که روانش را قبل از جسمش کشته است. باید چهار گوشه اش را ببوسد، با دو دستی خالی برود پی‌کارش و مثل خانم دکتر ما، بچه اش را که کم کمش نه ماه با گوشت و پوستش عجین شده بود ، تقدیم قانون کند. خودش هم از نو، از صفر یا خیلی زیر تر از صفر بسازد. و حالا تشنه ی نگاه کردن به قاب صورت فرزندش باشد. جایگاه زن در این نقطه ی جغرافیا، فقط روی بیلبورد تبلیغاتی با پس زمینه ی صورتی، قشنگ و لطیف است. اما زیر پوست جامعه، چیز دیگری می‌گوید. واقعیت برای بعضی زن‌ها، تیره تر از کبودی زیر گونه هایشان است.و خشن تر از دست‌هایی که این یادگاری را توی صورتشان جا گذاشته اند. شاید حتی تیزتر از مَکری‌ست، که دلشان را تکه تکه و تار و‌پود زندگی‌شان را پاره کرده است.مادری شغل بی جیره و مواجب سختی‌ست. یکیش غذای گرم فرستادن راس ساعت ۱ برای بچه ها به مدرسه و گرم رساندن و گرم خورداندش به آنها. حالا اگر سالاد اولویه باشد، باید سرد باشد. ساندویچ سرد، اگر گرم شود بعضی‌هاشان، رو ترش می‌کنند و نمی‌خورند. می‌روند از بوفه ساندویچ می‌خرند، غافل از اینکه دست پخت مادر دیگری را می‌خورند.هر چقدر فکر می‌کنم،  محرک چرخ دنده های دنیا، نیروی زنانه است. لااقل، ‌در مدرسه ما این‌گونه است. آن موقعی که میان بقیه همکارانم، فطرت زنانگی با همه ی ویژگی ظاهری مردانه حلول می‌کند. به جای فریاد، جیغ می‌کشند که درس بخوان. نگران تربیت بچه ها هستند، گاهی به آغوششان می‌کشند. گاهی هم با چشم و چال داغان شده، بازهم توی مدرسه نگه‌شان می‌دارند که چیزی از کلاس، از دستشان نرود. اینکه اضطراب بی خبری از نبود شاگردها، نفسشان را بند می‌آورد… . اینها منشا مشترک دارند، همه از ذات مادرانه ای است که که فارغ از زن و مرد بودن بین همه آدمهای دنیا یکسان است.خلاصه که این روزها من ناخواسته حس مادری را مزه مزه می‌کنم. همه جوره اش،تلخ و شیرین، ترش و گس، حتی تند؛ برای منی که عاشق دنیای بدون آدم بزرگ‌ها هستم. بچه ها انقدر عزیزند، که هر لحظه میخواهم، صاحب گلی از گل‌های خدا باشم، هر چقدر که توی دنیای بزرگترها سوهان به نرمی و لطافت مادرانگی بکشند. من عاشق بچه ها می‌مانم، حالا میخواهد مثل الان توی مدرسه پشت میز کنارشان باشم. یا شاید تقدیر، یک روز من را جای مادری بگذارد، که در دنیای زمخت  قوانین من‌درآوردی، برای گرفتن حق طبیعی مادرانگی پله های این دادگاه و آن اداره را گز کنم.پ.ن: روز مادر بر همه کسانی که حرص و‌جوشی بچه های کوچکتر هستند، مبارک. مادر بودن فرای زن و مرد، فرای جنسیت، حسی آسمانی‌ست که درون قلبهایمان از ازل گذاشته اند.#ریحانه_بهمنی</description>
                <category>Reyhane Bahmani</category>
                <author>Reyhane Bahmani</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jan 2024 11:47:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای همه ی روزهای ول‌معطلی</title>
                <link>https://virgool.io/@reyhaneh.bahmaniii/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D9%84-%D9%85%D8%B9%D8%B7%D9%84%DB%8C-dsi4ue2gglg0</link>
                <description>یک روزی در آس و‌ پاس ترین حالت ممکن، رفتم روبرویش و سرم را کج کردمو توی دلم گفتم “آقای امامزاده صالح، اگر دستگیر نیستیپس این دو دسته مناره و گنبد چیست؟، اصلا فرق شما با همین مردم میدان تجریش چیست، که حتی نگاه هم نمی‌اندازند که گشنه ای یاتشنه؟مغرورانه سرشان را توی صفحه گوشی‌شان می‌کنند و بی تفاوت از کنارت رد می‌شوند…یعنی نمیخواهی بعد از سی سال یکنگاهی بهم بیاندازی؟یعنی از اول هم دورم انداخته ای؟تو دستم را نگیری نه توان مشهد رفتن رادارم، نه حالا حالاها دخل و خرجم به دینارکربلا و نجف می‌خورد، چرتکه ام فقط تا اسنپِ میدان تجریش برایم می‌اندازد.”بعد که نای دو رکعت نماز هم نداشتم، تسبیح سبز نذری را سه چهارتا درمیان، نشمرده و شمرده صلوات فرستادم.کوله ی پاره و پوره یآس و‌پاسیم را همانجا برایش رها کردم…تا خودش زیپش را باز کند، هر جور که خواست یکی یکی راست و ریستشان کند.عمیق تر از هردفعه، خودم را به خودش سپردم و باقی‌مانده ام را به سمت تقدیر خاکستریم رهسپار کردم.حالا که روزگار برایم از روی سپیدش نقاب برداشته و خاکستری ها پشت روزهای طلاییم گم شده، حالا که هرروز ور دل خودش برایم پلههای ترقیم را تراشیده و یادم رفته نداری چه شکلی بوده؟! فکر میکنم او همان تکه ای از بهشت است که خدا خواسته توی شمیراناتتهران، بی سر و صدا کربلا، مشهد، قم یا نجف برای کسی که اضطرارش زودتر از آرزوهایش به او می‌رسد، باشد.هر روز که چشم‌هایم از آبی گنبد و گلدسته هایش پر می‌شود، توی دلم به او می گویم:”آقای امام‌زاده صالح تو دست‌های بلند خدا وسطدل تجریش، کنار لبو فروشها و بلال فروشهایی ،همان رنگین کمان از ۴ راه قدس تا آسمان هفتم و پلی برای بالارفتن زمزمه های آس وپاس ها به گوش های خدا.....✍️ #ریحانه_بهمنی</description>
                <category>Reyhane Bahmani</category>
                <author>Reyhane Bahmani</author>
                <pubDate>Sat, 03 Dec 2022 23:47:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای بدرقه ی پیکر خاطراتم</title>
                <link>https://virgool.io/@reyhaneh.bahmaniii/%D8%AA%D8%B4%DB%8C%DB%8C%D8%B9-%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%B1-%D8%A8%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D9%85-dzkn82zysl1s</link>
                <description>اما امروز به تاريخ روزمرگِ عزیزی، ناگهان برزخ ندیدنت به پایان رسید.بعد از سال ها عبورِ آن نسیم رقیق صبحگاهی را از کنار یقه ی آهار خورده ات که روی صورت ماتم زده ی صاحب عزا نشست، حس کردم و ردِ گذرای روزگار را از انتهای خط ممتد اتوی لباست دیدم، حتی برازندگیت هم شکل دیگری گرفته است، آنقدر که مثل منی میفهمد، یک نفر در خانه حواسش به چین و چروک های پیراهنت است که میداند شلوار رسمی باید تا یک وجب روی کفش چرم بیاید و بهتر است، با کت سرمه ای راه راه روشن، پیراهن مردانه ی سفید پوشید…ظرافتی که از هر کسی بعید است و فقط می تواند معجزه ی عشق باشد.و همه ی اینها یعنی دقیقا جای درستی از جریان زندگی ایستاده ای و دور گردون بر مرادت میچرخد و حالت خوب است، نهایت برایت خوشحال شدم و نشانه ها مثل یک شاهد غیب آمدند و یادآوری کردند که انگار در این سالها سهم پریشانی تنها برای من بوده است، اتفاقاتی بعد از تو که با نیروی گریز از مرکز، وجودم را از زندگی بیشتر میبلعید…من بلعیده شده و شکسته و تو جوانه زده ،شکوفه داده بودی، و حالا برافراشته تر از همیشه نه روبرویم پشت میز که کنارم ایستاده ای.فاصله ای به اندازه ی یک نفس، یک دم، یک آه ، كه انتظارش عمری را از چشمانم گرفت…نمیدانم اما بعد از اینهمه سال عجیب آرامم، اشکهایم یکی در میان بهانه برای ریختن پیدا میکنند و جاری با رودخانه ی سوگ امروز، دور تابوت مرحوم سردابوار می گردند.هُرم گرما که گونه ام را سرخ نکرد و دستانم که هم دما با قلبم ماند، حتی وقتی فهمیدم جمعیت عزادار بی هوا من را کنار تو گذاشت، سرم گیج نرفت و پاهایم در هم نپیچید، حین خواندن فاتحه ناگهان دیدم به جای جنازه، تابوت خاطرات و دوست داشتن های مگویم، روی شانه ی مردان به سمت قبرستان میرود…و تو نمیدانی هم شانه با من و این موج سیاهپوش، برای تشییع جنازه ی قلبم قدم برمیداری.این همان روزیست که باید ثبت می شد و جز روح شادروان و من کسی برای مراسم خاکسپاری شاهد و حاضر نبود، حقیقتی میانِ من و مُرده…و گنجینه ی دوست داشتنی سالیان درازم که با پیکرش برای همیشه به خاک سپرده شد.امروز مصادف با دیدنت من هم، از تو عبور و از میان خاطراتت عروج کردم و در حوالی آبی رقیق شده ی دم صبح پیراهن محبوبت برای همیشه گم شدم.یادِ همه ی رفتگان آبی و گرامی</description>
                <category>Reyhane Bahmani</category>
                <author>Reyhane Bahmani</author>
                <pubDate>Thu, 20 Oct 2022 17:48:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا جاودانگی، کالای کم قیمتیست</title>
                <link>https://virgool.io/@reyhaneh.bahmaniii/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%85-%D9%82%DB%8C%D9%85%D8%AA%DB%8C%D8%B3%D8%AA-uaorxe0eesky</link>
                <description>این روزها اکسیر جاودانگی، مفتش هم نمی ارزد…در این حال و روزگار که گرگ، با سگ گله برادر است و مهربانی واژه ی دمده شدهی غم انگیزیست…کسی که نفس دیگری را بر خود مقدم بشمارد، و آسودگی را برای همه یکسان بخواهد، برای زندگی اینچنینی، که ظلم مثل آفتاب روزمره روی سر همه ی مردم می تابد، جنگ بی فایده است و تلاش برای فنا ناپذیری مضحک!برای ماندن باید رفت، برای زیستن باید درگذشت.حس میکنم ما رها شدگان، برهه ای از تاریخیم که حتی مورخان هم فراموشمان کرده اند یا رغبتی به ثبتمان ندارند…کم بیراهه نیست ورقزدن روزگار ما وقتی که بزرگترین دستاوردمان دمی خیال آسوده است؟!قرار است چه از ما بماند؟مایی که حتی نفس کشیدن سادهبرایمان آرزوی دست نیافتنی است…و روانمان خلوتگاه زخم زدن دوست و دشمن ؟مایی که وسط این معرکه ی بی نتیجه ی قدرت ها گیرکرده ایم و فقط تشنه ی چکه ای آرامشیم؟این روزها رفتن، شاید در ظاهر ساده باشد، اما جسورانه ترین راه برای نجات ابن هدیه ی الهی، یعنی زندگیست.#ریحانه_بهمنی</description>
                <category>Reyhane Bahmani</category>
                <author>Reyhane Bahmani</author>
                <pubDate>Sat, 17 Sep 2022 02:43:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط یک بند انگشت از اقیانوس</title>
                <link>https://virgool.io/@reyhaneh.bahmaniii/%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3-f1qrqv1ii2sj</link>
                <description>فقط یک بند انگشت از اقیانوسداشتم با خودم فکر میکردم:اینهمه بر و باغ و بهشت و حال خوب و لباس آنچنان و نعمت های اینچنان و نهر عسل و شیر و حوری و قلما،…که خدا برای آن دنیا وعده داده؟چقدرش را در این دنیای گذرا میبینم. اصلا میبینم؟یا بروم ته دیگِ عشق و حالم را بکنم و با آب خورشت نوش جان کنم که تا ۵۰ سال بعد برایم ننویسند پیر ناکام،زندگی نکرد و… آنقدر بدوم تا آخرین قله ی خیالم را فتح کنم و بعد هم تمام…بخصوص این روز ها که این کارها خیلی جواب میدهد وقتی که آنقدر بازار بزرگ نمایی زیاد است که اگر هم نکنی و جار نزنی یه گوشه از ذهنت دارکوب، عقب ماندنت را در مغز میکوبد.خوب میدانم که از میان ما آدم هایی هستند که هنوز خیلی چیزهای لذیذ را نچشیده اند و ندیده اند و نرفته اند، البته که بعضی ها چشیده اند و رفته اند، خوشی را به مرگ رسانده اند اما واقعیت برای درصد زیادی چیزی عادی تر از یک فانتزی صورتی نیست.پس نهایتا تکلیف چیست؟آرزو به گور زیبایی های لوتربرونن و قدم هایم روی ماه و مریخ شوم یا بیخیال عکسم با نهنگ قاتل وسط اقیانوس آرام و خرس قطبی سیبری یا…؟!؟!تا اینکه جایی نقلِ قولی از بزرگی شنیدم که: “نعمت های دنیا و خوشی هایش در برابر عافیت و لذت و نعمت های آن جهان، به اندازه ی بند انگشتیست که در اقیانوس فرو برده ای”آن وقت نشستم فکر کردم لمس کفش هایم بر بلندترین نقطه ی آسمان یا عمیق ترین و بکرترین جای زمین، زیاد هم خواستنی نیست، حالا این برای هر کسی تعبیر منحصر به فرد خودش را داردبرای شما چطور؟شما هم به جان تهدیگ این دنیایتان می افتید؟</description>
                <category>Reyhane Bahmani</category>
                <author>Reyhane Bahmani</author>
                <pubDate>Wed, 14 Sep 2022 21:15:07 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>