<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ریحانه.عیـنｼ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@reyhaneh_ahmad</link>
        <description>تا‌خداهست‌؛ تحمل‌همه‌چیز‌ممکن‌است !&#039;</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:20:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1177293/avatar/zbyHO8.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ریحانه.عیـنｼ</title>
            <link>https://virgool.io/@reyhaneh_ahmad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گاهــے...</title>
                <link>https://virgool.io/@reyhaneh_ahmad/%DA%AF%D8%A7%D9%87%D9%80%D9%80%DB%92-ukevcunfpriv</link>
                <description>گاهی انسان پر میشود از بغض...پر می شود از کینه..پر می شود از ناراحتی..گاهی عوامل دست در دست هم می گذارند تا عذابت دهند...گاهی چنان فشار ها روی هم تلنبار می شودکه انسان را کمر شکن میکند..اما گاهی این فشار ها کمر نمی شکند...نابود میکند انسان را...فرو می پاشد انسان...تک تک سلولهایش انگار می میرند..و در این زمان دیگر بغض ها اشک نمی شوند...می شوند فشار و هجوم می آورند سمت مویرگ های کوچک و ضعیف چشم...و بد می سوزانند چشم را...گاهی هم از چشم می گذرندو به مویرگ های مغزی و رگ های قلبی لشکر میکشند...و فاجعه می شوند برای انسان...گاهی هم پشیزی اند دربرابر لشکر کشی های دیگرشان...کوچک اند در برابر ضربات روحیشان...و انسان می میرد انگار..کینه ای می شود انگار...دل ندارد انگار..بی رحم می شود انگار...و بار ها با خود در ذهنش داد می کشد!فریاد میزند..فحش می دهد..اما به خود که می آید می بیند خیالات است همه اینها...و وقتی در واقعیت آن قرار می گیرد لال می شود انگار..تمام آن حرف های تخیلاتش فشار می شوند و میروند در درون او...و نابود تر می شود انسان..این گاهی ها اگر نبود..اگر وجود نداشت..شاید دنیا جای بهتری می شد...شاید...نویسنده:ریحانه.عیـنｼ</description>
                <category>ریحانه.عیـنｼ</category>
                <author>ریحانه.عیـنｼ</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jan 2022 20:04:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروازِ‌فرشتـہ..</title>
                <link>https://virgool.io/@reyhaneh_ahmad/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2%D9%90-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%80%DB%81-cznmejih20ud</link>
                <description>داستان‌کوتاه‌پرواز‌فرشته...پروازِفـرشتہ..امروز حال و هوای عجیبی داشت. دقیقا شبیه وقتهایی که انگار،دلشوره می خواست دلش را تمام کند! سرش را به سمت آسمان گرفت. ابر های تیره هم انگار حال او را میفهمیدند! نگران شد! دلش شور میزد. انگار دلش به اتفاقی بد گواهی می داد. سرش را پایین آورد و خیره به سیمان های حیاط مدرسه به راهش ادامه داد. پله ها را بالا رفت و وارد سالن شد. نگاهی به تابلو های اسم های کلاس ها کرد. کلاسش را که دید چشمانش برق زد. اما...اما با یادآوری آن معلم اخمو و خشمگیـن ، برق از چشمانش پرید و صحنه ی آن روز که معلم سرش داد زد جلوی چشمش رژه رفت. به خودش که آمد،دید انگار دقایق زیادی خیره به کلاس پنجم ابتدایی مانده... وارد کلاس شد و به صحبت و گفتگو پرداخت و همه چیز را از یاد برد. صدای اذان انگار آرامشی در وجودش انداخت. وضو گرفت و به سمت نمازخانه حرکت کرد. وقتی روی فرش های نمازخانه نشست،نرمی فرش ها قلبش را نوازش کرد. در همین هنگام صدای نرگس او را به خودش آورد! _زهرا!اومدن‌دنبالت!بیرون‌منتظرتن.دلش ریخت! بابا هر وقت زودتر دنبالش می آمد، صبح به او اطلاع می داد! با خود فکر می کرد که هر چه هست به دلشوره اش ربط دارد!از نمازخانه بیرون زد و کفش هایش را پوشید. چند قدم که برداشت چند قطره آب صورتش را خیس کردند! نگاهی به آسمان کرد! باران می بارید! چرا آمدن باران را متوجه نشده بود؟! به راهش ادامه داد و چهره اندوهگین پدرش را در قاب باران دید! اینبار دیگر مطمئن بود چیزی شده! سلام کرد و سوار ماشین شد! همان اول کار سوالش را پرسید: _اتفاقی افتاده؟! و پدر مدام در رفت از زیر جواب آن سوال! با کمی سوال پیچ کردن پدر ، آخر به جوابش رسید...مادربزرگ رفته بود...برای همیشه...ابر ها هم حتی برای نبودش اشک میریختند:).نویسنده:ریحانه.عیـنｼتقدیم‌به‌روح‌مادربزرگـم:)</description>
                <category>ریحانه.عیـنｼ</category>
                <author>ریحانه.عیـنｼ</author>
                <pubDate>Wed, 08 Dec 2021 12:07:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلـم‌هاهم‌دردمیکشند!</title>
                <link>https://virgool.io/@reyhaneh_ahmad/%D9%82%D9%84%D9%80%D9%85-%D9%87%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B4%D9%86%D8%AF-mofgqtgzkytf</link>
                <description>قلـم‌هاهم‌دردمیـڪشند! گاهی حتی قلم هم از برخی کارها و حرف ها و تصمیمات، می ماند و دیگر نمی نویسد! میخواهد که بنویسد اما نمی تواند! ناتوان می شود...انگار که او هم از آن، درد میکشد!حتی دهخدا هم با آن لغتنامه اش گوش می ماند و حیران! انگار که کسی بیاید و تمام لغاتش را از کتابش پاک کند! گاهی انسان درد دارد..غم دارد..اما به قدری شدید؛ که نمیتواند حرفی بزند... انگار این لغات اند که درد دارند و نمی توانند در مغز ظاهر شوند! درد کشیدن فقط مختص انسانها نیست..گاهی حتی از دردِ دل انسان، قلم ها و کلمات هم درد می کشند..قلم ها هم زنده اند..زنده اند و درد میکشند...!نویسنده: ریحانه.عیـنｼ</description>
                <category>ریحانه.عیـنｼ</category>
                <author>ریحانه.عیـنｼ</author>
                <pubDate>Tue, 07 Dec 2021 20:51:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تیـری‌به‌نام‌عشـق!</title>
                <link>https://virgool.io/@reyhaneh_ahmad/%D8%AA%DB%8C%D9%80%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D8%B4%D9%80%D9%82-zmxnanzsewgs</link>
                <description>دیالوگ‌رمان‌ردخون_امیـررررررر؟! ×جاننننننننننننننم؟!_چیشد که ما اینهمه سال همو میشناختیم و تو قبلش عاشقم نشده بودی و یهو شدی؟:(( ×نمیدونم.._پس چی میدونی تو؟:|×فقط میدونم که وقتی حرص میخوری قشنگ تر میشی:| _×والا.._بگو چیشددیگه...:(×فقط میدونم یبار وقتی دیدمت انگار همه چیز فرق داشت با همیشه..انگار یه چیزی دیگه سر جاش نبود..×انگار که کل قلبم عینهو یک لیوان خالی شده بود و همه ش سرشار شده بود از تو..×اونقد سرشار که تا سرریز شدن راهی نداشت..×آدما همینجوریه که عاشق میشن..:)#دیالوگ_رمان_ردخوننویسنده:ریحانه.عیـنｼ</description>
                <category>ریحانه.عیـنｼ</category>
                <author>ریحانه.عیـنｼ</author>
                <pubDate>Mon, 06 Dec 2021 22:19:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی؛بیماریِ‌لاعلاج!</title>
                <link>https://virgool.io/@reyhaneh_ahmad/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%90-%D9%84%D8%A7%D8%B9%D9%84%D8%A7%D8%AC-vmauhemvixkn</link>
                <description>رمان‌ردخونبسـم‌رب‌دلتنگـی!گرفته بود دلم..آنقدر که میشد با باز کردنش تمام جهان را ببلعم! نبود امیر بیش از هر وقتی آزارم میداد..زود به زود دلم برایش تنگ میشد! خیلی زود!حتی یک ثانیه بعد از خداحافظیمان دلم برایش لک میزد! اسمش را گذاشته بودم بیماری لاعلاجی به نام دلتنگی زود هنگام..بیماری و دردی پر از عشق..بدی پر از خوبی! لباسهایم را که پوشیدم از اتاق بیرون رفتم. مادرش صدایم زد: _مرضیه جان. کجا میری؟ خوبی؟ لبخندی زدم..×بله مادر جان..خوبم...میرم یه دوری بزنم حال و هوام عوض شه...با اجازه.._باشه..مراقب خودت باش×چشم..خدانگهدار.و کفش هایم را پوشیدم و از خانه بیرون زدم.کوچه هایی که گاهی برای طی کردن آنها حوصله ام سر میرفت، خیلی کوتاه شده بودند..انگار که کسی آنها را روی هم تا کرده و طولش را کم کرده بود تا من چیزی از آن راه طولانی نفهمم..سرد بود هوا اما من هیچ چیزی جز دلتنگی و عشق درونم را احساس نمیکردم.حتی انگار در دنیای حقیقی اطرافم هم نبودم..پر بودم از تهی..دقیقا مانند یکی از شیشه های بلورین خانه مادربزرگم! برخورد با عابری مرا مثل یکی از همان بالشتها که به سمت امیر پرت میکردم به دنیای حقیقی و اطرافم پرت کرد..نمیخواستم این دنیا و این فضای حقیقی را!میخواستم خودم باشم و خودم...و تمامی حالات درونی ام...اما نه همه حالاتم...انگار در آن لحظه فقط عشق و دلتنگی را میخواستم..تفکر درباره امیر را میخواستم..تصور بودن با امیر را میخواستم..من فقط هر چیزی را که به امیر متصل میشد میخواستم..چون باقی چیز ها دیگر به زندگی ام مربوط نمیشد! چون به امیر مربوط نمیشد...به امیر وصل نمیشد...عذر خواهی کردم از آن عابری که غرق در تفکراتم به چهره اش خیره شده بودم و منتظر عذر خواهی بود! گذشتم از تمام راههایی که قبلا با غرغر کردن و در چند روز طی میکردم...! پاهایم انگار به وسیله نیرویی فراطبیعی کشیده میشد..چه بود آن نیرو؟! عشق؟! دلتنگی؟! غم؟! ناراحتی؟! یا نبود امیر؟! نمیدانم! خسته میشوم لحظه ای و مینشینم روی سکویی از سکوهایی که با فاصله پنج متر از هم نصب شده بودند..تلفن همراهم را به امید پیامی از امیر روشن کردم..شاید میشد کمی از امید را در چشمانم یافت...صفحه ها را تند تند رد میکردم تا برسم به امیر و گفتگو های مجازیمان..عدد دو کنار اسمش انگار با نیرویی ماوراءطبیعی دور تا دور قلبم را روشن کرد...انگار هر کسی اگر از کنارم رد میشد میتوانست روشنایی قلبم را در بیرون از جسمم ببیند! کلیک کردم روی اسمش..دو پیام با این محتوا:_سلام خانومی_خوبی؟ و لبخندی که بر لبانم نشست شاید از آرامشی بود که همین دو جمله بر دل و جانم نشاند.دیگر انگار غمی نبود..اندوهی نبود..انگار او،درهمان لحظه و در همان مکان، کنارِ من بود.:)! #دیالوگ_رمان_ردخوننویسنده:ریحانه.عیـنｼ </description>
                <category>ریحانه.عیـنｼ</category>
                <author>ریحانه.عیـنｼ</author>
                <pubDate>Sun, 28 Nov 2021 00:06:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفیق‌خجالتـی!</title>
                <link>https://virgool.io/@reyhaneh_ahmad/refighahmadhossein-xubmp9ecajaw</link>
                <description>بسـم‌رب‌پیـوند‌قلبها..خسته بودم از همه چیز..از فضاهای بسته و باز..از تنفس..میخواستم چیزی باشد و بیاید تا درمانم کند. انگار به مرضی لاعلاج دچار شده بودم.سرم را بین دو دستم گرفته بودم و سعی میکردم با فشار های پی در پی، تمامی آنهایی را که منفی بودند از ذهنم بیرون کنم..نشد..!چشم باز کردم و سر به سمت آسمان گرفتم.._خدایا..یه چیزی بفرست که خوبم کنه...در همین حین چشمم به رمانی که حسین داده بود خورد..بلند شدم و از میان کتاب ها بیرون کشیدمش..کمی خاکی شده بود..دستم را بر رویش کشیدم و غبارها را کنار زدم..جلد کتاب نو شد انگار.از بین صفحه ها یکی را انتخاب کردم و شروع کردم به خواندن..آنقدر خواندم و خواندم و خواندم تا ذهنم خسته شد...خوابش گرفت! چشمانم را که بستم دیگر تا آمدن حسین چیزی نفهمیدم.سینی چای را که از مادر گرفتم تشکر کردم و روبروی حسین نشستم.._خب؟ چخبر؟ ×هیچ. سلامتی..تو چه خبر؟ _منم هیچی..درس و کارو مشغله..انگار میخواست چیزی بگوید اما نمیتوانست..میفهمیدم شرم میکند..از چهره اش فهمیدم چه میخواهد بگوید!مثل کف دستم میشناختمش..همانطور که لیوان چای را نزدیک لبم میاوردم با خنده گفتم: _حاجی خجالت نکش بگو کی بریم؟ چشمان گرد شده اش را به چشمانم خیره کرد..×احمد تو علم غیبو از کجا یاد گرفتی دقیقا؟ _حالا شاید بعدا برات رونمایی کردم..تو فعلا بگو کی هست چقد میشناسیش و کی بریم؟دوباره شرم کرد و سرش را پایین انداخت..آرام لب زد.. صدایش را به زور میشنیدم..×خب..والا اسمشو نمیدونم..فقط میشناسمش فامیلیشو میدونم...یبار تو بسیج داشتم پرونده ها رو مرتب میکردم که پرونده های دیگه رو هم آورد برام...و از اون لحظه به بعد دیگه نمیدونم چیشد...خیلی فکر کردم بهش احمد...دو دو تا چهار تا کردم همه جوانبش رو...اخلاقش و رفتارش و ایمانش و...._خب؟ با مادرت در میون گذاشتی؟ ×نه هنوز..میخواستم زحمتشو تو بکشی..خندیدم به شرم و خجالت این رفیق خجالتی...دستم را روی شانه اش گذاشتم و با خنده جوابش را دادم_به روی جفت چشام..حالا کی مادرت وقت دارن باهاشون حرف بزنم؟ ×والا احمد..من چون میدونستم نه نمیاری بهشون گفتم شب میری باهاشون کار داری..ابرو بالا انداختم و به شوخی گفتم:_عه آفرین..آدم شناس شده واسه من..باشه میرم..×دمتم گرم..بلند شدم تا سینی را ببرم..در را که باز کردم برگشت و صدایم کرد×احمد.._جان؟ با همان فرم خجالتی اش چشمان مظلومش را به چشمانم دوخت×ممنونم که حمایتم میکنی...خوشحالم که رفیقمی:) لبخندی زدم و رفتم..حالم خیلی خوب شده بود..خیلی خیلی خوب..و تنفسم را آرامش بخش کرد این رفیق آرام و خجالتی..:)_خدایا..شکرت!#دیالوگنویسنده:ریحانه.عیـنｼ </description>
                <category>ریحانه.عیـنｼ</category>
                <author>ریحانه.عیـنｼ</author>
                <pubDate>Wed, 24 Nov 2021 12:05:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ضربانِ‌گیتـار!</title>
                <link>https://virgool.io/@reyhaneh_ahmad/%D8%B6%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%90-%DA%AF%DB%8C%D8%AA%D9%80%D8%A7%D8%B1-zqi4cqdchhdl</link>
                <description>رمان‌من‌یک‌گلدان‌مسکوت‌بودم!بسـم‌آفریـنندهـ‌گلدان‌های‌مسـکوت! دستش‌ را دور بدنه ی سرامیکی ام حلقه کرده بود و سفت نگه داشته بود تا مبادا بیفتم! دخترک با همان چشمانش که به رنگ قهوه ای سوخته آغشته بود به پسری که گیتار میزد خیره شده بود..میتوانستم علاقه شدیدش به گیتار را از چشمانش بخوانم! وقتی دست های پسر روی سیم های نازک گیتار میرفت و می آمد، برق چشمان دخترک را میدیدم.!انگار با دست پسرک،قلب او هم میرفت و می آمد! گاهی احساس میکردم قلبش از شدت تپش انگار میخواست بیرون بزند! از معجزه دست های پسر بود یا از دوست داشتن گیتار..؟ ولی..فکر میکنم از هیچکدام اینها نبود؛ از معجزه ی عشق بود..عشقی که تازه داشتم باورش میکردم و میفهمیدم آنچه از عشق می گفتند و باور نمیکردم، واقعیست! خاک درون من حتی گاهی با عشقِ در رگهای دخترک تازه میشد..انگار جریان خون دخترک به خاک میرسید و آن را تر و تازه میکرد..و باید در برابر تمام این چیز ها که اندکی از عشق و معجزاتش است گفت:الله‌اکبـر‌ا‌‌ز‌عشـق؛این‌نعمت‌الهی:)!دیالوگ‌رمان‌من‌یک‌گلدان‌مسکـوت‌بودم! نویسنده:ریحانه.عیـنｼ</description>
                <category>ریحانه.عیـنｼ</category>
                <author>ریحانه.عیـنｼ</author>
                <pubDate>Sat, 20 Nov 2021 09:50:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامـه‌ای‌با‌بوی‌ِعشـق!</title>
                <link>https://virgool.io/@reyhaneh_ahmad/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%80%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D9%90%D8%B9%D8%B4%D9%80%D9%82-x2rdpqbk4omk</link>
                <description>دیالوگ‌رمان‌ردخونبسم‌ربِّ‌عشـق! قلم‌زدم‌و‌شروع‌کردم‌به‌نوشـتنِ‌پاسـخ‌ِ‌نامه‌ی‌امیـر..! _نمیدانم چه بگویم..چه بگویم که وصف کننده ی حالِ اکنـونم باشـد..چیزی کـه بتواند تمام عشق و درونم را بگوید و به رُخَت بکشـد! فقط میگـویم..تو شبیـه گلی..اصلا نه...تو خودِ گلـی! گلی کـه از جوانـه زدن تا آخـر رشـدش را کنارش میمانـم و میشـوم باغچـه بانش! تا فقـط نرود...تا فقط پژمرده نشـود...تا اگـر کسی به او دسـت درازی کنـد،تنبیهـش کنم...من تا ابـد کنارت میـمانم ! تو هـم بمان! امـیر...بمان با من! تا ته تهـش ...منتظرت میمـونم تا از ماموریـتت برگردی..منتظـرت میمونم..:)♡ قـلم‌راگذاشـتم‌کنار‌کتابـم..نامـه‌ر‌ا‌تا‌کردم‌و‌سـمت‌بینی‌ام‌گرفتم...چشمانـم‌ر‌ابسـتم‌و‌باتمام‌توان‌بوییـدمش‌...بوی‌عشـق‌میداد...بوی‌محبت..و‌بوی‌دوسـت‌داشتـن...عشـق‌و‌محبت‌و‌دوسـت‌داشتـن‌؛همـه‌،چیـز‌هایی‌بودند‌کـه‌امیـر‌به‌من‌آموختـه‌بود..سرم‌را‌رو‌به‌آسـمان‌بلـند‌کردم.._خدایـا‌بابـت‌همـه‌نعمت‌هات..شکر! #دیالوگ_رمان_ردخون نویسنده:ریحانه.عیـنｼ</description>
                <category>ریحانه.عیـنｼ</category>
                <author>ریحانه.عیـنｼ</author>
                <pubDate>Fri, 12 Nov 2021 10:02:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها‌ترین‌همراهِ‌تنهایی‌ها:)</title>
                <link>https://virgool.io/@reyhaneh_ahmad/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%90-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D8%A7-y1qmf3zezfc5</link>
                <description>دیالوگ‌رمان‌ردخونبسم‌رفیقِ‌تنہایے‌ها..:) کابوس‌ وحشتناکی بود! خیلی خیلی وحشتناک! دانه های عرق که خیلی خیلی سرد بودند از پیشانی‌ام سرازیر میشدند..امیر نشسته بود کنارم و با آرامش عرق هایم را با دستمال پاک میکرد. لیوان آبی را که آورده بود سر کشیدم ...تا تهِ تهش! آرام تر شدم اما ته دلم انگار هنوز میلرزید. امیر با آرامش پرسشش را گفت. +میتونم‌ بپرسم چی خواب دیدی که انقد حالت بد شد؟ با یادآوری خوابم چشمانم را بستم از ترس زیاد! سخت بود گفتنش، اما آرامم میکرد. آرام لب زدم:_خواب دیدم تنها شدم.. تنهایِ تنها! هیچکس دوروبرم نبود. نه رفیقی نه شوهری نه مادری نه پدری..هیچکس امیر! هیچکس! +خب؟ ملتمسانه انگار حرف زدم:_میترسم امیر. میترسم! میترسم تنها شم! اگه..اگه یه روز هیچکس دورم نباشه من میمیرم امیر..من میترسم.آرام به دیوار تکیه داد...چشمانش را بست و سرش را به دیوار تکیه داد..+وکفی‌بالله‌وکیلا.. +و او کافیست...و بهترین پشتیبان است...این آیه چیزی در دلم پاشید که انگار در لحظه دلم گرم شد! آیه چسبید به دلم! منتظر چشم دوختم به چشمانش..سر برگرداند و چشمانش را باز کرد و به چشمانم خیره شد..+میدونی این یعنی چی مرضیه؟ یعنی حتی وقتیم که هیچ احدالناسی دور و برت نباشه..حتی تو دور ترین نقطه جهانم که باشی..اون پیشته! اگه همونقدر که اون کنارته..تو ام کنارش باشی..توام دوسش داشته باشی..وجودشو حس میکنی..و میفهمی که هیچوقتِ هیچوقتِ هیچوقت تنها نیستی ...حتی وقتی که همه دوروبریات ترکت کنن! همه! چشمهایم را بستم..مرور کردم حرفهای این فرشته آسمانی را! امیر فرشته بود یا انسان؟ امیر برای من فرشته بود..فرشته ای ناجی! انگار از آسمان آمده بود که فقط من را نجات دهد و برگردد به آسمان...با خود مرور کردم..._و‌کفی‌بالله‌وکیلا...وکفی‌بالله‌وکیلا..وکفی‌بالله‌وکیلا...#دیالوگ_رمان_ردخون نویسنده:ریحانه.عیـنｼ</description>
                <category>ریحانه.عیـنｼ</category>
                <author>ریحانه.عیـنｼ</author>
                <pubDate>Mon, 25 Oct 2021 12:50:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیسکوئیت‌و‌بـابـاｼ!</title>
                <link>https://virgool.io/@reyhaneh_ahmad/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%A6%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D8%A8%D9%80%D8%A7%D8%A8%D9%80%D8%A7%EF%BD%BC-yypov0fivmwz</link>
                <description>دیالوگ‌رمان‌ردخونبسـمِ‌ربِّ‌بـابـا:)!چشم از سقف‌ِ سفیدِ اتاق گرفتم و روی تخت نشستم. نایِ حرکت نداشتم انگار..گشنه بودم..خیلی زیاد..به سمت در اتاق قدم برداشتم..چشمانم سیاهی رفت..زمین خوردم! بلند شدم و دست به دیوار گرفتم و حرکت کردم. در را باز کردم و به سمتِ درِ ورودی حرکت کردم..پلاستیکِ کنارِ در توجهم را جلب کرد..برش داشتم و همان کنار در نشستم. پلاستیک را که باز کردم چشمم به یک بسته بیسکوییت نمکی خورد..از همانها که دوست داشتم..نامه کنارش اما، نگذاشت بسته را باز کنم و بخورم..نامه را برداشتم و باز کردم و خواندم..کارِ امیر بود:) نوشته بود: اینها رو برات خریدم اومدم خونه دیدم تو اتاق ،خوابی دلم نیومد بیدارت کنم. گفتم بیدار که شدی احتمالا گشنته..گذاشتم دم در که بیدار شدی بخوریشون..مراقب خودتم بیشتر باش.. ظهر میام پیشت. لبخند بالاخره بعد از چند روز رنگش را به صورتم گرفت...سر به دیوار چسباندم و سقف را پاییدم.. به یادم آمد آن روزهایی که پدر سفارش اینترنتی میداد و من از اقلام و کالا ها بی خبر بودم..اما بعد از تحویل بسته ها..همیشه یک بیسکوییت نمکی را درون پلاستیک میدیدم...بابا انگار علم غیب داشت از دلِ من..هر وقت بدجور هوسِ بیسکوییت میکردم ، پدر انگار میفهمید..من چیزی نمیگفتم..فکر میکردم خرجِ اضافیست! اما اینبار امیر جا پایِ پدر را یافته بود و پا در آن نهاده بود..بیشتر از هر وقتی دلتنگِ بابا شدم..بعد از شهادتش این اولین بیسکوییتِ نمکی بود که میخوردم..همان بیسکوییتِ مورد علاقه ام! چند بیسکوییت نمکی را خوردم ...دلتنگی انگار میخواست خفه ام کند...چادر را برداشتم و پلاستیک را هم دستم گرفتم..به سمت گلزار شهدا قدم برداشتم..رفتم و رفتم و گذشتم از مزار شهدایی که مثلِ‌ پدرم بودند...همانقدر شجاع:)!رسیدم به مزارِ پدر..عکسش انگار لبخندش را بیشتر به رخم میکشید! کنارش نشستم..بیسکوییت را باز کردم و شروع کردم به خوردن.._بابا...کاش یبار دیگه سفارش بدی و با بیسکوییت غافلگیرم کنی...و ذوق کنم از داشتن بابا...راستی..چند وقته دیگه صدات تو خونه نمیپیچه..صدایِ شوخی هات..صدای خنده هات ...کجایی بابا..؟ کجایی..؟:) سرم رو گذاشتم روی مزارش..انگار بوی پدر را میداد.._مرضیه..صدای امیر بود..آمده‌ بود..دقیقا همان زمانی که داخل نامه نوشته بود..:)انگار میدانست خلوتم را با بابا میکنم...اوهم علم غیب داشت انگار! دقیقا مثل بابا! یک لحظه لرزید دلم! گفتم نکند..نکند امیر هم برود؟:) در دلم غوغا شد..در دل اما بی صدا با او حرف زدم..._نه امیر..تو دیگه انقد خوب نباش! باشه؟:) #دیالوگ_رمان_ردخون نویسنده:ریحانه.عیـنｼ</description>
                <category>ریحانه.عیـنｼ</category>
                <author>ریحانه.عیـنｼ</author>
                <pubDate>Tue, 19 Oct 2021 14:00:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان‌ِ‌محتآج!</title>
                <link>https://virgool.io/@reyhaneh_ahmad/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%90-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D8%A2%D8%AC-yfvk1kkhhce7</link>
                <description>انسان‌نیازمند‌است:)گاهی وقتها انسان گم میکند خودش را میان بغض ها و حرفهای نگفته.گاهی این گم شدن ها انسان را نیازمند میکند.نیارمند گم شدن. نیازمند تفکر. نیازمند فرصت. و نیازمند آرامش.اما گاهی هم،انسانهای دیگر مانع رسیدن به رافعِ نیازها می شوند.مانع هایی که، انسان را نیازمند تر و نیازمند تر میکند.انسان‌گاهی‌نیازمند‌است. مانع‌نشویم:)نویسنده:ریحانه.عیـنツ#کپی_بدون_نام_نویسنده_حرام! </description>
                <category>ریحانه.عیـنｼ</category>
                <author>ریحانه.عیـنｼ</author>
                <pubDate>Fri, 01 Oct 2021 17:37:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیالوگ</title>
                <link>https://virgool.io/@reyhaneh_ahmad/%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%88%DA%AF-mg010vfh2ich</link>
                <description>دیالوگ‌‌رمان‌ردخون بسم‌رب‌الشہداء در رو باز کردم...با لرز...با ترس...با بغض!دستانم میلرزید..توانی برای باز کردن در نداشتم...زور زدم...آنقدر به دستگیره در فشار اوردم تا باز شد...صحنه روبرویم...لرزه شدیدی بر تنم انداخت!با خودم گفتم.._تو باید مقاوم باشی دختر! تو جانشینشونی! تو باید جاشونو پر کنی تو جامعه! باید مثل ایشون کار کنی!پس مقاوم باش!پاهامو به زور به دنبال خودم میکشیدم...خیره با تابوت وسط اتاق راه میرفتم...انگار پا هایم متعلق به خودم نبودند...!با هزاران زور خودمو رسوندم کنار تابوت..!یه تابوت که توی یه پرچم سه رنگ پیچیده شده بود! کنار تابوت، روی زانو هام افتادم... آروم لب زدم..._بابا..!جوابی نشنیدم...بغض در حال خفه کردنم بود!_بابا جونم..._پاشو..پاشو ببین من اومدم..._پاشو مثل همیشه با ذوق سلام کن..._پاشو مثل همیشه بپرم بغلت و تو نوازشم کن..._پاشو بابا.._پاشو..بغضم ترکید...مثل یک بادکنک پر از آب...شاید هم..مثل یک خمره پر آب که میشکند...با گریه و بغض فریاد زدم..._بـــابــــا بلند شوووو!پرچم رو با دستهای نحیفم کنار زدم...چهره ش..مثل همیشه نورانی بود...لبخند زده بود..!لبخند به لبش داشت..._بابا جونم...چشاتو وا کن..._چشاتو باز کن...جوابی نشنیدم...سرمو گذاشتم روی پیشونیشو...اونقدر گریه کردم تا کمی آروم شدم...چشمم افتاد به پایین تر از گردنش...سمت چپ..!رد یه گلوله...رد خون! _بابا بمیرم برات...الهی بمیرم قلبتو گلوله خورده نبینم..._بابا تو نباید تنها بری..._نباید تنهام بذاری..._نباید...دستانش رو گرفتم...سرد سرد بود...یخ:)_بابا جون...دستمو بگیریا...خب؟! در همین لحظه در اتاق باز شد...امیر بود...چشمانش قرمز شده بودند...چهره آشفته ای داشت...سمتم اومد...کنارم نشست..._بیا بریم خانومم...باید بریم..خب؟ صداش بغض داشت...آخه عاشق پدر زنش بود:) بابام هم داماداشو خیلی میخواست..._باشه...رومو کردم سمت بابا و به چشمای بسته ش نگاه کردم.._حواست بهم باشه بابا..خب؟! _مواظب باشیا...کنارم باشیا...باشه؟!_خداحافظت بابا جونم...از جام بلند شدم...امیر برای بار آخر به چهره مظلوم بابا نگاه کرد..و تابوت رو به حالت اولیه ش برگردوند...از اتاق خارج شدیم...به بابا فکر میکردم...این آخرین دیدار من و بابا بود...?✨? #دیالوگ#کپی_بدون_نام_نویسنده_حرام!نویسنده: ریحانه.عیـنｼ</description>
                <category>ریحانه.عیـنｼ</category>
                <author>ریحانه.عیـنｼ</author>
                <pubDate>Tue, 14 Sep 2021 12:20:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باطـنِ‌زیبایـش:)</title>
                <link>https://virgool.io/@reyhaneh_ahmad/%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D9%80%D9%86%D9%90-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D9%80%D8%B4-hnpev7sqwdtr</link>
                <description>داستان‌‌کوتاھ‌باطـنِ‌زیبایشروی صندلی کنار میز عسلی نشسته بود و غرق در افکارش به حوض آبی وسط حیاط نگاه می‌کرد... سمتش رفتم...آروم نشستم روبروش..و با چشمهای آبیم... خیره شدم به چشمهای قهوه ای سوخته ش:) خیلی خوش تیپ بود!رنگ چشمانش و موهای خرمایی حالت دارش با خوش استایل بودنش...یک ترکیب خیلی خیلی زیبا ازش ساخته بود!+ولی حسین میگما... انصافا خیلی خوش تیپ و پر جذبه ای ? میترسم بدزدن ببرنت??‍♂️?خنده ای کرد و لبخند عمیق و تلخی زد...:)_ولی چه فایده احمد ؟ ظاهری زیبا و باطنی زشت..اینی که باطنمم به همین اندازه زیبا باشه مهم و خوبه :) چون حضرت زهرا(س) کسایی رو که باطنی زیبا دارن می‌خرن...کاش باطنمم مثل ظاهرم قشنگ بود...:)میدونستم از افتادگی و تواضعشه که اینجوری میگه.. چون حسین خیلی پاک تر از اونی بود که فکرش رو میکردم :)چند ماه بعد... از اون خوشتیپ...چیزی جز یک سربند یا زهرا(س)و یک پلاک به جا نموند...آره... حسین به اون زیبایی دلخواهش رسیده بود و مادرش هم اون رو بخاطر زیباییش خرید... :)هنوزهم که به سربند و پلاک خونینش نگاه میکنم یاد اون لحظه ای میفتم که خمپاره،چیزی از زیبایی ظاهریش به جا نذاشت:) و این جمله در ذهنم تداعی میشه که... &#x27;&#x27; حضرت زهرا(س) کسانی رو که باطنی زیبا دارن می‌خرن...&#x27;&#x27; تو وصیتنامه ش نوشته بود... یه‌وقت گول ظاهر قشنگتو نخوریا احمد...! سعی کن همیشه باطنتو قشنگ کنی.. ظاهرتم قشنگ کنا... ولی... به باطنت بیشتر برس:)!نویسنده:ریحانه.عیـنｼ#کپی_بدون_نام_نویسنده_حرام !</description>
                <category>ریحانه.عیـنｼ</category>
                <author>ریحانه.عیـنｼ</author>
                <pubDate>Wed, 08 Sep 2021 20:12:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفیقی‌سرشار‌ا‌زآرامش!</title>
                <link>https://virgool.io/@reyhaneh_ahmad/%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D8%A7-%D8%B2%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-jbgt4syxdkqc</link>
                <description>رفیقی‌سرشار‌از‌آرامش:)بسـم رب الشهداءوصدیقیــنبالا سر کتری ایستاده بودم بلکه به جوش بیاد و چای دم کنم...میتونم بگم خیلی وقت بود ایستاده بودم و به جوش نیومده بود! کفرم در اومد و ولش کردم و رفتم سر گوشی !بی هدف برای گذر زمان داخل کانال هام میچرخیدم که یه نوتیو بالای صفحه توجهمو جلب کرد!&quot;شما یک پیام از روانی ترین روانی دنیا دارید!&quot;خندیدم! اسم بامزه ای برای زهره سیو کرده بودم...با همون لبخند رفتم پی ویش! امروز صبح تو پارک یدونه از بیسکوییت ترد نمکی هامو خورده بود و هنوز تلافی نکرده بودم...یه لبخند پر از شیطنت زدم و رفتم تا تلافی کنم که..که با این متن مواجه شدم..شرمندتم زهرا جان. چند وقتی باید ارتباطمون قطع بشه. مشکلی برام پیش اومده. ببخشید. خداحافظ! قلبم برای چند لحظه گرفت..تیر کشید! دستمو بردم سمت سینه م ..قلبم اونقدر بد میزد که احساس میکردم الاناست که گوشت و پوستم رو بشکافه و بزنه بیرون!نفس هام به شماره افتاده بود...و سرم در حال انفجار!دقایقی به همین منوال گذشت!صدای بلند کتری منو به خودم آورد...رفتم و زیر کتری ای رو که دیگه آبی تهش نمونده بود خاموش کردم...نشستم روی صندلی..سعی کردم خودمو با جملات و تفکرات مثبت خوب کنم و قانع کنم! _خب گفته میاد دیگه! _یکم صبر میکنی برمیگرده دیگه_مشکله دیگه برا همه پیش میاد..اما در کنارش جوابی برای سوالهام نداشتم!_چرا به من نگفت مشکلش چیه؟_چرا یهو بدون هیچ توضیحی رفت؟! _چرا به عنوان رفیقش بهم نگفت که با هم مشکلو حل کنیم؟با خودم گفتم شاید هنوز آنلایـن باشه! آنلاین بود ولی نمیتونستم بهش پیام بدم! مسدودم کرده بود! شماره شو لمس کردم و تماس گرفتم! نه! امکان نداشت! اون حتی شمارمو تو لیست سیاه قرار داده بود.رفتم سمت کتری و دوباره آبش کردم و گذاشتمش روی گاز..و زیرش رو روشن کردم..دوباره روی صندلی نشستم..با خودم گفتم حتما نیاز به تنها بودن داره..باید یکم بهش مهلت بدم شاید بهتر شدو اومد تا برای حل مشکل ازم کمک بگیره! چند هفته بهمین منوال دلتنگی و صبر گذشت..تا اینکه تصمیم کرفتم کاری بکنم... بلند شدم و لباسهام رو پوشیدم.آدرس خونه شونو با هزار ضرب و زور پیدا کردم..یه کتاب پر محتوا و زیبا براش خریدم و کادو پیچ کردم! روشم نوشتم &quot;از طرف دیوانه ترین دیوانه دنیا به روانی ترین روانی دنیا&quot; نگاهی بهش کردم و لبخند زدم..سر راهم دو تا گل نرگس و گل رز گرفتم..تیپ آبی زده بودم..همون رنگ مورد علاقه مون! روبروی در ایستادمو خودمو توی صفحه گوشی نگاه کردم و روسریمو مرتب کردم..زنگ در رو زدم..خدا خدا میکردم که خودش آیفونو برنداره! چند لحظه که گذشت...صدای مردونه ی داداشش توی گوشم پیچید.._کیه؟! +زهــرام..! دوست زهره! _سلــام! بفرمایید داخل! +ممنونم! فقط لطفا به زهره چیزی نگید! _باشه! +ممنونم.و در با صدای تقی باز شد.در رو باز کردم و پنج تا پله رو بالا رفتم.کفش هام رو درآوردم و گذاشتم گوشه دیوار! قیافم رو داخل آینه کنار دیوار که با میخی بهش متصل شده بود و نقش های زیبایی هم روش بود چک کردم! در رو باز کردم! با چهره مهربون مادرش مواجه شدم! سلام کردم و احوالپرسی! جوابم رو با مهربونی داد. سربه زیر با برادرش احوالپرسی کردم و رفتم سمت در اتاقش و در زدم..._تق تق تق! صاحبخونه مهمون نمیخوای؟!در با اندکی تاخیر باز شد و قیافه با نمک و کوچولو و متعجب زهره بینش نمایان شد. سریع هلش دادم داخل اتاق و وارد شدم و درو بستم.تا اومدم داخل اتاق شروع کردم به یه ریز حرف زدن! _سلام _دکوراسیون عوض کردی ک باز! به به_ع این عروسکه رو کی خریدی خیلی قشنگه!_وعه چه اتاق شلخته ای داری زهی شلخته.._تو تو این اتاق با این در و پنجره ی بسته چجور نفس میکشی اخه؟! و سمت پنجره رفتم و بازش کردم! هوای خنکی به صورتم خورد که باعث شد چشمامو واسه لحظه ای ببندم و ریه هامو از این هوا اشباع کنمبرگشتم سمتش و گفتم.._نمیخوای به این مهمون خسته و کوفته یه چایی شربتی آب سردی چیزی بدی؟! نوچ نوچ نوچ..مهمونداریت ته حلقت..!و خودمو بدون توجه به کتابای ریخته شده پرت کردم روی تخت! گوشیمو از کیفم در آوردم و باهاش ور رفتم..همچنان مثل مجسمه وایساده بود و متعجب به کارام نگاه میکرد و بهم زل زده بود! نگاهش کردم و خندیدم.._چیه مگه جن دیدی که اینجوری شدی؟! یه چای خواستم ازتا! _الوووووووووو از جا پرید ..با لحن آرومی گفت..+الان برات شربت میام.._دستت درد نکنه پنجه طلالبخندی زد و از اتاق خارج شد.منم یکم داخل کانالا و گروها چرخیدم تا اینکه در باز شد و با دو تا لیوان شربت آلبالو اومد تو.از جام بلند شدم و روی صندلی میز تحریرش نشستم. سینی رو روی میز گذاشت و یدونه شربت برداشت و به سمت تخت رفت و کتابهاش رو کنار زد و روش نشست..!آروم شروع کرد به هم زدن شربتش! دستمو بردم سمت لیوان شربتم و برش داشتم ..بعد از چند دقیقه سکوت.. با آرامش شروع کردم به حرف زدن.._وقتی دو تا آدم..دو تا همجنس با هم دوست میشن..با هم رفیق میشن..یعنی با هم قرار میذارن که توی شادیا و غما، توی مشکلات و آسونیا، توی اشکا و خنده ها با هم شریک باشن..وقتی تو رفاقت یه نفر مشکلی یا غمی براش پیش میاد اون غم و مشکل ، غم و مشکل رفقاشم هست..یه کم از شربتم رو خوردم و ادامه حرفامو زدم:_اگه کسی فکر کنه که اگه مشکلی براش پیش بیاد دوستاشو ترک کنه تا اونا از مشکلش باخبر نشن کار درستیه سخت در اشتباهه! چون نه تنها با اینکار خودش اذیت میشه بلکه رفیقاشو هم نگران و ناراحت میکنه! و بعد گفتن این حرف باقی شربتم رو هم خوردم و اونو توی سینی گذاشتم_اینو بدون که همیشه مشکل تو مشکل منه و مشکل منم مشکل توعه! و تاحالا هم مشکلات و دردسر های زیادیو با هم پشت سر گذاشتیم! پس دلیلی برای این کار نیست!  و یدونه از برگه های چسبان رو برداشتم و با خودکار شروع به نوشتن کردم...روی برگه اول نوشتم..&quot;رفاقت یعنی شراکت! یعنی شراکت در همه چیز! یعنی شراکت و همدلی در همه مسائل!&quot; و محکم روی شیشه زدمش! برگه دوم رو برداشتم و نوشتم.. &quot;رفاقت یعنی پیوند قلبها! یعنی گره خوردن سرنوشت دو نفر به هم!&quot; و اون رو هم کنار برگه اول چسبوندم!  روی برگه سوم نوشتم..&quot;هر وقت مشکلی برای آدم پیش بیاد میتونه روی رفیقش حساب کنه!&quot; و اون رو هم کنار دو برگه دیگه چسبوندم..!دستم رو کردم داخل کیفم و کادو رو در اوردم..گذاشتم روی پاش..!هر وقت مشکلی برات پیش اومد میتونی روم حساب کنی!دستم رو بردم سمتش..سرش رو بالا اورد..!لبخندی به چشمای ابی رنگش پاشیدم!لبخند زد! دستمو محکم گرفت و بلند شد! بغلم کرد!+تا ابد عاشقت میمونم زهرا!لبخند زدم! _منم همینطور!به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست.. نویسنده:ریحانه.عیـنｼ#کپی_بدون_نام_نویسنده_حرام ! #رفیقی_سرشار_از_آرامش ? </description>
                <category>ریحانه.عیـنｼ</category>
                <author>ریحانه.عیـنｼ</author>
                <pubDate>Wed, 08 Sep 2021 11:59:44 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>