<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ریحان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@reyhanehjabari</link>
        <description>همه ما در یک لحظه تمام خواهیم شد</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 16:20:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3454274/avatar/HqlUXm.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ریحان</title>
            <link>https://virgool.io/@reyhanehjabari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آقای بانکی</title>
                <link>https://virgool.io/@reyhanehjabari/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%86%DA%A9%DB%8C-gxkgrzs8gftb</link>
                <description>صف طولانی و طاقت‌فرسای پرداخت جلوی عابربانک، کار هر ماه من برای پرداخت اجاره خانه بود. با ترافیک و معطلی‌ها حساب می‌کردم، مجبور بودم نصف روز مرخصی بگیرم یا یک نفر را جای خودم بفرستم که همیشه با شرمندگی و دلخوری به اتمام می‌رسید. البته دلخوری نمی‌شود گفت؛ هرکسی کار و زندگی دارد دیگر. با خودم داشتم فکر می‌کردم اگر موجودی وجود داشت که هر ماه، درست سر وقتش، مثل یک سرباز وظیفه‌شناس می‌آمد، بدون هیچ‌گونه زنگ زدنی، بدون هیچ‌گونه تردیدی، حسابم را خالی می‌کرد و کارهای بانکی‌ام را انجام می‌داد. فکر می‌کنم نام او را آقای بانکی می‌گذاشتم، چون برای من چیزی فراتر از یک اصطلاح بانکی بود.شاید اولین باری که با او آشنا می‌شدم، کمی ترسیده به نظر می‌آمدم. یک موجود ناشناخته که بدون اجازه وارد حریم خصوصی حسابم می‌شود. اما به نظر می‌آمد کم‌کم به هم عادت می‌کنیم. او کارش را می‌کرد و من هم به زندگی‌ام ادامه می‌دادم.گاهی اوقات، وقتی قبض‌های سنگینی می‌رسید یا هوس یک خرید بزرگ به سرم می‌زد، با اضطراب به او فکر می‌کردم. آیا این ماه هم سر وقت خواهد آمد؟ آیا باز هم مرا ناامید خواهد کرد؟ اما او همیشه آنجا بود، درست مثل یک کوه استوار.اما اگر یک کم آینده‌نگرتر باشم، متوجه می‌شدم که با گذشت زمان، پرداخت مستقیم چقدر می‌تواند زندگی را ساده کند. دیگر نیازی نیست نگران فراموش کردن پرداخت قبض‌ها باشم. دیگر نیازی نبود ساعت‌ها در صف بانک بایستم. همه چیز به صورت خودکار انجام می‌شد.وقتی به آقای بانکی بیشتر فکر می‌کنم، به این نتیجه می‌رسم که او چقدر شبیه یک دوست است. دوستی که همیشه به وعده‌هایش عمل می‌کند، دوستی که هرگز تو را تنها نمی‌گذارد.البته، او یک دوست واقعی نیست. او یک سیستم است، یک فرایند. اما برای من، او بیشتر از این‌ها بود. او یک نماد از نظم، اطمینان و امنیت بود.در ادامه تفکراتم، به این نتیجه رسیدم که شاید همه ما به یک آقای بانکی در زندگی‌مان نیاز داریم. کسی که بتوانیم روی او حساب کنیم، کسی که همیشه برای ما باشد.تو همین تفکرات بودم که همراه بانک پیام واریز مبلغی را به من اعلام کرد. لبخندی زدم. چقدر خوب به گذشته سفر کرده بودم؛ به زمانی که همراه بانک وجود نداشت.#پرداخت_مستقیم_پیمان#آقای_بانکی</description>
                <category>ریحان</category>
                <author>ریحان</author>
                <pubDate>Wed, 13 Nov 2024 18:00:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای بچگی عجب صفایی داره.....</title>
                <link>https://virgool.io/@reyhanehjabari/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DA%86%DA%AF%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%D8%A8-%D8%B5%D9%81%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-qlbqb70fqz7c</link>
                <description>در افسرده‌ترین حالت ممکن از کار برگشتم خونه. البته کار که چی بگم! بیشتر از 6 ماه بدون حقوق و کار کردن در شرکت ورشکسته، عجیب از آدم انرژی میگیره. درحالیکه حتی نگران پرداخت شارژ کارت اتوبوسم بودم، خودمو رسوندم خونه. بعد از 9 ساعت کارکردن و ایستادن توی اتوبوس به خاطر پر بودن صندلی‌ها تنها چیزی که می‌تونست به دردم بخوره، لش کردن روی مبل بدون سروصدا بود...رسیدم خونه و برعکس همه تصوراتم مهمون رسیده بود و خونه در سروصدا بود! همینطوری با لباس نشستم رو مبل حتی توان لباس عوض کردن هم نداشتم.مهمون‌ها کسی نبودن جز بچه تخس عمه‌ام که همه رو به غلط کردن وامیداشت از هرکاری...شام رو هم کامل نتونستم بخورم. با سروصدای بچه، کودک درونم داشت دست‌وپا می‌زد که برم بازی کنم باهاشون، ولی ذهن بیست سالم میگفت از کار اومدی و خسته‌ایی بشین و استراحت کن!نیم ساعت اول برنده ماجرا، ذهن بیست ساله بود و کودک درون رو به چت کردن و گشت زدن توی اینستا سرگرم کرده بود.ولی هرچقدر بازیگوشی و دلبری بچه‌ها بیشتر می‌شد، ذهن بیست ساله قدرتشو از دست می‌داد و کودک درون رو از ریسمانی که دورش پیچیده بود رها می‌کرد. کودک درونم سخت در تلاش بود که جلوی بچه‌ها عرض اندام کنه.با جرقه‌ای بلند شد و سراغ عروسک‌های 15 سال پیش رفت. تو کمد های بالایی بود و انگار گذشته داشت تکرار می‌شد که دستم به عروسک ها نمی‌رسید و نیاز به چهارپایه دارم. همین که رفتم رو چهارپایه مهسا گلی (سلیطه خانم) پایین چهارپایه ازم عروسک‌ها رو گرفت. ولی من دلم می‌خواست خودم باهاشون بازی کنم. تصمیم عاقلانه این بود که با سلیطه خانم همبازی بشم و گرنه خونه رو روی سرش می‌ذاشت. با اینکه هیچوقت فکر نمی‌کردم در بیست سالگی برای عروسک بازی باید باز هم باج بدم، ولی ماستم رو کیسه کردم و رفتم جلو سلیطه خانم و ماچ سفتیش کردم. شروع کرد به غر زدن که دهنم آفت زده بود! باید سریع یه کاری می‌کردم که از عروسک بازی جا نمونم. دست خرسی، اولین خرسی که بابام برام خریده بود، رو گرفتم و روی لپ سلیطه خانم کشیدم و گفتم خرسی نازش کنه خوب میشه. مگه نه؟من ریحانه هستم، یک کودک درون زندانی در ذهن بیست ساله #داستان من #داستان عکس من</description>
                <category>ریحان</category>
                <author>ریحان</author>
                <pubDate>Tue, 20 Aug 2024 19:30:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>