<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ریحانه شفیق</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@reyshaf1997</link>
        <description>اینجا برای من محل انجماد تجربه هاست.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:54:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/68426/avatar/PlVl2Q.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ریحانه شفیق</title>
            <link>https://virgool.io/@reyshaf1997</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کتاب خدایان شهری و اشباح پرسه‌زننده</title>
                <link>https://virgool.io/@reyshaf1997/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D8%AD-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%B2%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-tkagw1c2dja3</link>
                <description>این رمان اولین رمانی بود که تو #ژانر_معمایی خوندم. هدیه‌ی دوستم محیا بود، علت اینکه سراغش رفتم هم این بود که ببینم آیا محیا اولش برام چیزی نوشته یا نه. بعد از اینکه نوشته‌ش رو خوندم اومدم یکم تورق کنم کتاب رو، که شروع قصه یقه‌مو گرفت و کشوند تو خودش. ماجراجویی سه‌چهار روزه‌ی منم شروع شد.تمام قصه از زبان عماد نقل میشه، پسری که در عرض یک سال سه تا از دوستانش و مادرش رو از دست داده و حالا با مرگ یکی دیگه از دوستانش داستان شروع میشه. کتاب زبان روانی داره، کلمات گیر نمیندازه آدم رو و خیلی راحت همراهم کرد.یک طنز ریزی چاشنی دیالوگ‌ها هست که اکثرا دلنشینه البته که  بعضی جاها هم کمی تو ذوق می‌زنه. #مکان‌ در داستان مهمه، بستر اتفاقات هم شهر تهران هست و همین باعث شد با قصه همراه‌تر بشم.#دوستی در این قصه نقش خیلی‌پررنگی داره، وقتی چالش پیش میاد دوستان دورهم جمع میشن تا حلش کنن، باهم وقت می‌گذرونن، از هم حفاظت می‌کنن، باهم نقشه می‌کشن و جریانی که بینشون هست نمایانگر یک ارتباط زنده‌ست و این ارتباط زنده از نقاط جذاب کل قصه بود، ارتباطی که در نهایت به تلاش برای از بین بردن یک ارتباط مریض در کل جامعه تبدیل میشه.با اینکه روابط بین فردی طی قصه مهمه اما پرداخت شخصیت‌ها میتونست بهتر باشه، دوست داشتم با هرکدوم از اعضای قصه بیشتر آشنا می‌شدم تا بتونم منطق‌ دیالوگ‌ها رو بهتر بفهمم، این حسم حتی برای عماد که راوی داستان بود هم صدق می‌کرد، گاهی منطق تصمیم‌ها و رفتارهاش رو نمیفهمیدم. همین جا نگرفتن درست شخصیت‌ها در ذهنم از لذت حل معمای داستان کم می‌کرد.در نهایت می‌شه گفت ترکیب #تهران با یک #الگوریتم دردسر ساز با خدایان و #اساطیر باستان چیزی‌ بود که من رو به کتاب میخکوب کرد.در کل نمیشه گفت کتابی بود که جزء برترین‌های خوانده‌شدم باشه اما تجربه‌ی خوبی رو برای فاصله گرفتن از واقعیت روزمره و ورود به ژانر معمایی برام رقم زد.#خدایان_شهری_و_اشباح_پرسه‌زننده#محمد_زارعی#نشر_چشمه</description>
                <category>ریحانه شفیق</category>
                <author>ریحانه شفیق</author>
                <pubDate>Fri, 13 Dec 2024 20:54:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب فلسفه‌ی دوستی</title>
                <link>https://virgool.io/@reyshaf1997/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-qrc5okxrmtey</link>
                <description>فلسفه‌ی دوستی، نوشته‌ی الکساندر نهاماس، ترجمه‌ی آیدین رشیدی، نشر گمانعکس از روزی که کتاب را خریدمدر زندگی‌ هر کداممان چیزهای زیادی وجود دارد که بودنشان و چگونگیِ بودنشان بدیهی به نظر می‌رسد. به نظرم وقتی مفهوم، روند و یا چیزی را بدیهی می‌شماریم آن را به گوشه‌ای می‌رانیم که کمتر در دیدرس است و معمولا حواسمان از آن پرت می‌شود. مثل هوایی که تنفس میکنیم. و این مثال همیشه معروف است که می‌گویند وقتی متوجه وجود هوا می‌شویم که چند لحظه هوایی برای نفس کشیدن نداشته‌باشیم. بعضی مفاهیم همینطوری اند مثل دوستی. دوستی مفهومی است که خیلی نزدیک و در عین حال وقتی موضوع تفکر آدمی شود خیلی هم دور و عجیب و غریب است. لااقل برای من این طور است.در عین اینکه معمولا قسمت راحت روزمرگی‌مان را تشکیل می‌دهد، پتانسیل آن را دارد که در مدتی کوتاه یا طولانی به پیچیده‌ترین معظل عاطفی و شناختی زندگیمان تبدیل شود.ما با دوستانمان کارهای معمولی زیادی انجام می‌دهیم و همین معمولی‌ها در طول زمان و طی تجربه‌های متفاوت تبدیل به چیزی می‌شود که بی‌همتاست، یعنی تجربه‌ی هرکدام از دوستان در دوستی با یکدیگر. یکتایی این تجربه از شیرین‌ترین و خاص‌ترین و دارایی‌های زندگی کسانی است که تجربه‌اش می‌کنند. به نظر من کسانی که دوستانی دارند و مخصوصا دوست صمیمی دارند، آدم‌های شجاعی هستند، آن‌ها در عین حال که تجربه‌ای یکتا به دست می‌آورند که فقط مخصوص خودشان است، ریسک از دست دادن این تجربه و لق و شل شدن پایه‌های شناختی‌ و عاطفی‌ای که بر مبنای آن، دوستی را شکل داده‌اند نیز می‌خرند. هر به‌ دست آوردنی‌ای، احتمال فقدان را با خود همراه می‌کند.کتاب فلسفه‌ی دوستی را اوایل تابستان خریدم، زمانی که با چند تا از دوستانم به چالش‌هایی برخورده‌بودم که حسابی دودوتا چهارتاهای ذهنی‌ام درباره‌ی دوستی را بهم زده‌بود. ناامیدانه برای اینکه احوالاتم تغییر کند از خانه بیرون زده‌ و به کتابفروشی محله‌مان رفته‌بودم و این کتاب‌ با اینکه آنقدرها هم دم دست نبود، انگار داشت من را صدا میزد که بردارم و ورق بزنمش. ترجمه‌ی کتاب نسبتا روان بود و مثال‌هایی که طی مطلب بیان می‌شد به فهم آن کمک می‌کرد. در هر کدام از فصل‌ها برایم بخش‌های مختلفی از من و دوستی‌هایم تداعی می‌شد، اتفاقاتی که گاهی توانسته‌بودم حل کنم و بعضی‌هاشان به مرور زمان فراموش شده‌بود یا روانم از قصد آن‌ها را زیر فرش هل داده‌بود.مهم‌ترین کاری که این کتاب در حق من کرد این بود که به من جرأت دوره کردن دوستی‌هایم را داد. این دوره کردن جرأت بیشتری برای ماندن در برخی دوستی‌ها و تمام کردن و کمرنگ کردن برخی دیگر را داد و در نتیجه من را به چیزی که واقعا هستم نزدیک‌تر کرد.طی کتاب از دریچه‌ی تاریخ، هنر و فلسفه، دوستی را نگاه کردم و بار دیگر به یاد آوردم که شاید مشکل از جایی شروع می‌شود که برچسب بدیهی بودن می‌زنم بر مهم‌ترین مفاهیمی که در زندگی با آن سر و کار دارم و به همین راحتی فراموششان می‌کنم. مفاهیمی که بیش از هر مفهوم دم دستی دیگری لایق و شایسته‌ی اندیشیدن و بازتعریف هستند، زیرا وقتی به زندگی‌ام نگاه می‌کنم، واقعی‌ترین و شخصی‌ترین تجربه‌هایی که در دست دارم، همین مفاهیم‌اند، مفاهیم و روابطی که گاهی با فراموش کردنشان آن‌ها را در حالت جمود و بی‌حرکتی فرو می‌برم، مفاهیمی که حرکت و جمود من وابسته به حرکت، جمود و وجود آن‌هاست.خواندن این کتاب را نه تنها به کسانی که دوستی و دوستانشان برایشان مهم است توصیه می‌کنم، بلکه به نظرم اگر آدمی هستید که فکر میکنید دوستی را بلدید و با پیچ و خم‌های آن آشنا هستید و نیازی به بازتعریف آن ندارید، هم حتما نگاهی به این کتاب بیندازید!</description>
                <category>ریحانه شفیق</category>
                <author>ریحانه شفیق</author>
                <pubDate>Sat, 09 Nov 2024 23:31:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوگ پاییزی</title>
                <link>https://virgool.io/@reyshaf1997/%D8%B3%D9%88%DA%AF-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2%DB%8C-v4fltots0jp6</link>
                <description>امسال روزهای پایانی شهریور برایم رنگ و بوی رفتن و ترک کردن داشت. هر روز به این فکر میکردم که از دست دادنی در راه است. برگ‌های درختان هم در این احوالات همراهم بودند.در ماه مهر به هر درختی که چشم می‌انداختم میدیدم که رنگ سبز و درخشش برگ‌هایش دارد کم کم جایش  را به چروکیدگی و خشکی می‌دهد. اواسط مهر تقریبا عزادار بودم، عزادار شادابی بهار و خورشید تابستان، عزادار روزهای بلند و شب‌های کوتاه، عزادار زندگی و نوری که قرار نیست تا آخر سال در دست داشته‌باشم. فکر شب‌های طولانی، سرمای هوا و دست و پاهای سرد، روانم را سیاه‌پوش کرده‌بود. امسال اولین سالی بود که انقدر واضح متوجه شده‌بودم که فصل سرد برایم یاداور مرگ، فقدان و از دست دادن است و من مدام از خودم میپرسیدم که چرا تا پیش از این متوجه این سوگواری نشده‌بودم؟ وقتی حس‌هایی که امسال تجربه کردم و میکنم را دنبال کردم، حتی قابی از زمان مدرسه یادم آمد که حدود ساعت ۱ بعد از ظهر، در حالی که تازه ناهار خورده‌بودیم و سرکلاس نشسته‌بودیم، وقتی آفتاب بلاتکلیف آبان از پنجره می‌تابید و نسیم ملایمی پرده را تکان میداد، در حالی که آسمان را از لابه‌لای نرده‌های سفید نگاه میکردم، خدا خدا میکردم که ابرها به این زودی‌ها پیدایشان نشود. یادم آمد که اوایل ترم‌های فرد در دوران دانشجویی هر زمان که کلاس‌ها تعطیل می‌شد با بالاترین سرعت ممکن سمت خانه میرفتم تا با تاریکی ابرها و شب در دانشگاه و خیابان‌های شهر تنها نمانم. با وجود تصاویر پر تعدادی که از پاییز این سال‌ها به یاد می‌آورم، یک چیز خیلی برایم عجیب است، آن هم اینکه چطور تمام مدت با این غم زندگی کردم ولی آن را ندیدم؟ چطور ممکن است غم به این واضحی از چشمانم پوشیده بماند؟ راستش در پاسخ فقط یک کلمه به ذهنم می‌آید. «ازدحام».این ازدحام که حاصل هجوم روزمرگی و مشتقاتش است که شکر خدا این روزها دفتر و دستکش را پنج تا تریلی هجده چرخ هم نمیتواند به دوش بکشد، دیواری بلند دور تا دور آنچه که واقعا در این نزدیکی در حال رخ دادن است کشیده. دیواری میان من و من. سراغ دیوار که میروم هنوز نمیدانم از چه زمانی آنجاست و اصلا چه شده که آجرهایش اینقدر بلند و محکم دور و برم چیده شده، فقط فهمیده‌ام که هست و بلند و استوار است. طوری که اگر از وجودش غافل شوم یادم میرود اصلا پشتش چیزی است که اتفاقا آن چیز تنها چیزی است که در این دنیا واقعا متعلق به من است.خاصیت غم و سوگواری همین است، انقدر ادامه پیدا میکند تا وقتی که چیزی در پس تجربه‌اش پیدا کنی. مهم نیست آن چیز واقعا از قبل وجود داشته یا اصلا وجودش فقط زاییده‌ی تصوراتت است، مهم این است که «چیزی هست».  چیزی که بهایش به اندازه‌ی  رنجی است که در تمام مدت غمگین یا سوگوار بودنت آن را  به دوش کشیده‌ای. یکی می‌گفت پاییز فصل بلوغ طبیعت است. راستش من فکر میکنم پاییز فصل بلوغ آدمیزاد هم هست، حداقل فهمیدم برای من باید اینطور باشد، رنج پاییز برایم چیزی از جنس آگاهی دارد، آگاهی‌ای که اتفاقا میدانم هیچ سالی قرار نیست بدون زحمت، غم، سوگواری و رنج به دوش کشیدن حس‌های غریب به دست آید. اما احتمالا در پس تمام این حس‌ها تولدی در راه است، تولد موجودی که یک قدم به خودش نزدیک‌تر شده یا لااقل قوی‌تر است.راستی در تمام این مدت حافظ هم دندان نیشش در آمد. مامان می‌گوید برای بچه‌ها دراوردن دندان نیش یکی از سخت‌ترین دندان‌هاست. دیشب حوریناز میگفت انگار که تو هم در این مدت بدون سر و صدا همراه با حافظ دندان درآورده‌ای. گمانم راست میگفت.</description>
                <category>ریحانه شفیق</category>
                <author>ریحانه شفیق</author>
                <pubDate>Wed, 06 Nov 2024 19:00:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منم نمیتونم بنویسم!</title>
                <link>https://virgool.io/@reyshaf1997/%D9%85%D9%86%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%85-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-vh1nwuknyr7x</link>
                <description>سروش صحت میگوید وقتی کلمه و جمله ندارید هم بنویسید. بنویسید: من نمیتونم بنویسم. من هم همینطور من هم نمیتوان بنویسم.دیشب به سودای نوشتن و خالی کردن این مغز لبریز، سر زدم به نوت گوشی‌ام. بنده‌ی خدا مظلوم واقع شده، مواقعی که دستم به هیچ نوشت‌افزاری-تقریبا همیشه- نمیرسد و توامان کلماتم انقدر زیاد اند که توی یک کپشن اینستاگرامی هم جا نمیشوند -که ای لعنت بر مغزی باد که کلماتش رو تو قفس کپشن حبس میکنه- این بنده خدا هست و سریع یک صفحه مشکی پاک در اختیارم میگذارد و کلمات آخر شبی‌ام را بغل میکند.دیشب نوشتم:«یکی دلش پر میزنه برای همنشینی با آدم‌های امن.اون یکی دلش میخواد آدم‌های سمی رو از دور و برش دور کنه. یکی از تنهایی خسته شده و بلد نیست ارتباط رو شروع کنه. اون یکی نمیدونه چطور خستگیشو ابراز کنه و ارتباط رو تموم کنه. یکی بلد نیست غرق نشه تو ارتباطاتش. اون یکی بلد نیست دیگران رو ببینه در کنار خودش. هیچ موقع آدم‌ها تا این حد به هم دیگه راه برای رسیدن و نرسیدن نداشتن.اما چطور میشه با این حجم از ابزار برای برقراری و عدم برقراری ارتباط، بازهم انقدر با ارتباطاتمون ناخوش احوال باشیم؟میگفت تنوع ابزارهای ارتباطی لزوما کیفیت ارتباط رو بالا نمیبره. راست میگفت. احتمالا کارمون از یه جای دیگه می‌لنگه!»داشتم از ضعف ارتباطی مینوشتم و عدم همبستگی بین کیفیت و تنوع ابزار ارتباط. فارغ از محتوا، شما یک دقیقه برگرد فرم متن رو نگاه کن! رام شده برای یک کپشن زیر عکس گوگولی مگولی اینستاگرامی از خودم با پسرم که منجر به چندتا کامنت حاوی قلب و بوس میشود و ‌یا عکسی از در و دیوار و پشت سر آدم‌ها. البته خوشحالم که هنوز قفس کپشن‌نویسی‌ام اینقدری کوچیک نشده که حرف‌هایم در چند تا کلمه و یک نقطه و چندتایی هشتگ‌ محدود شود. یک بار یادم هست که یکی برام نوشت«خوشحالم که هنوز طولانی مینویسی.» همانقدر که جمله‌ش چسبید، شک انداخت در دلم، که نباید نوشت؟ نباید از فکرهای توی سر گفت؟ نباید با کلمات زیاد و پرتعداد فکر کرد؟ سعی کردم از رو نروم و بنویسم. از زمان دریافت آن کامنت تقریبا ۷-۸ ماهی میگذرد، این روزها فکرها و کلماتم متاسفانه یا خوشبختانه در یک پست و عکس جا نمیشود، از در و دیوار کلمه و احساس و معنی میبارد. خوب و بدش را کاری ندارم، اما تا دلت بخواهد پر تعداد است. نتوانستم این چند وقت جمعشان کنم توی کپشن‌های اینستاگرامی، پس ننوشتم.امروز بابا میگفت توی پیامرسان‌های ارتباطی یک سمی هست که اینقدر توی گروه‌هاش دعوا میشه. گفت آدم‌ها وقتی تو جمع با کسی مخالف‌اند با یه اهن کردن، چشم‌غره رفتن، یا ترک کردن جمع اعتراضشون رو نشون میدن و نیازی به بحث و جدل و کلمه نیست، اما سم این پیامرسان‌هاست که تا چیزی نگویی و به کلمه یا هر متن دیگه‌ای درنیاوری انگار یک چیزی  درونت باقی میماند و حالت را بد میکند. من گفتم پیامرسان‌ها اختیار آدم را در ارتباط محدود میکنند، من دیگه حالت چشم‌هایم، زبان بدنم، تن صدایم کمکی نمیکند تا چیزی بگویم. کلماتم تنها و بی‌کس، میشوند حمال نصفه‌نیمه‌ی منظور و معنی تو سرم.گفتم دعوا. تو سرم دعواست سر اینکه چرا باید برای مخاطبی بنویسم؟ چرا قبل از نوشتن باید به این فکر کنم که آیا کسی این کلمات رو میخواند؟ چطور بنویسم که بخواند؟ مگر نویسنده‌های بزرگ هم از ب بسم‌الله(البته اگر مسلمان باشند) به فکر خوانده‌شدن کلماتشان اند؟ نمیدانم. از این هم بگذریم به نکته‌ی مهمی می‌رسیم که طی چه فرایند شناختی‌ای خودم را در کنار نویسنده‌های بزرگ مسلمان جهان قرار دادم و مورد مسئلت قرار دادمشان؟امشب اما انفجار کلمات مغزم به ناچار هدایتم کرد تا از قفس کپشن اینستاگرامی بیرون بپرم و از فوران کلمات استقبال کنم. راستش همین الان که مینویسم دلم برای این قفس تنگ شده. گرچه که مدت‌هاست در برابر نوشتنش بازخوردی نمیگیرم اما خب قصه‌ی عادت است و قرار آدمی در منطقه‌‌ی امنش.دلم میخواست از رفتار آن دخترک ۲۷ ساله بنویسم که هنوز فکر میکند باید تمام دنیا را به راه راستی که رفته هدایت کند. بنویسم از دوستی‌هایی که دارند تمام می‌شوند با سر و صدا و یا بی‌سر و صدا. از ارتباط‌های خراب، حاصل از انگشتانی که بیش از هرچیز‌ در دنیا دنبال مقصر میگردند. دلم میخواست بنویسم از اینکه گاهی صبر و سکوت تنها ابزار های دفاعی ما از خودمان است. ابزارهایی که این روزها به رسمیت شناخته نمی‌شود. دلم میخواست بنویسم از آدم‌های ساکن کره‌ی زمین «که آی لعنتی‌ها! رحم کنید! شما از خدا هم سختگیر ترید!» دوست داشتم بنویسم از مسیری منحصر به‌فرد که هر آدمی مسئول حرکت به مسیر خودش است. از اینکه چقدر دلم میخواهد در تمام دنیا سکوت برقرار‌ شود، سکوت واقعی. بدون هیچ خبری. گفتم خبر. دوست داشتم از ریشه‌ی خبر بگویم و بگویم که نسبت درست با خبرها چگونه است و اصلا خبر چیست و مخاطب آن باید کجای جهان لبریز از خبر بایستد. اما خب این مغز لعنتی شبیه موبایلم میماند هشدار پر شدن حافظه‌اش به محض پاک کردن چند مگابایت محدود از بین میرود و با همین چند خط نوشته خوابش میگیرد و اعلام میکند که حالا وقت خواب است. حالا میتوانی آرام بگیری و استراحت کنی. روان مظلومم به همان چند مگابایت محدود راضی است تا برای مدتی آرام گیرد. برای من هم بد نیست. از درگیری‌های ذهنی ام گفتم بی آنکه ازشان گفته‌باشم. این کار همیشگی ام است. استاد راهنمایم میگفت: تا روز دفاعت نفهمیدم تو فکرت چی میگذره. راست میگفت. این بر میگردد به همان قفس کپشن نویسی و مخاطب‌پسندی و خود بزرگ‌بینی و تایید گرفتن.این دفعه میخواهم طور دیگری به کلماتم نگاه کنم، میخواهم بگذارم جاری شوند. در این جریان است که پیچ و مهره‌ها درست سرجایشان قرار میگیرند و سوراخ سنبه‌ها به چشم می‌آیند و می‌شود برایشان کاری کرد.چاره همینجاست. باید جاری شد، نه خواهرشوهر. بس کن دختره‌‌ی بی‌مزه وسط بحث جدی!باشه پس.همین.</description>
                <category>ریحانه شفیق</category>
                <author>ریحانه شفیق</author>
                <pubDate>Thu, 24 Oct 2024 16:43:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برفک کرونا به جان ذهن ما افتاد!</title>
                <link>https://virgool.io/@reyshaf1997/%D8%A8%D8%B1%D9%81%DA%A9-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-fkm55f9xe7y5</link>
                <description>روزانه حوادث مختلفی مثل تصادفات جاده‌ای، وقایع طبیعی مثل سیل و زلزله و طوفان و... جان برخی افراد را می‌گیرد، برخی هم بر اثر کهولت سن و ضعف سیستم ایمنی از بین می‌روند، اما مرگی که این روزها ذهن مارا درگیر کرده، مرگ با ویروس اسم‌قشنگ کرونا است که با دیدنش چهره‌ی آن خفاش خندان لبه‌ی بشقاب سوپ، آن مرد چینیِ وسط خیابان سقوط کرده و افرادی که از تراس ساختمان‌ها باهم ارتباط می‌گیرند، تداعی می‌شود!در اخبار کانال‌های ارتباطی مختلف با عدد و رقم‌های ناهمسان که معلوم نیست کدام راست اند و کدام دروغ،شاهد از بین رفتن اعضای جامعه‌ی خودمان که بدنشان توان مقابله با این ویروس را نداشته، هستیم!اما ما! ما اعضایی از جامعه که تخصص پزشکی نداریم و نمی‌توانیم کمکی به بهبود جسمانی بیماران بکنیم، چه؟ وظیفه‌ ی ما چیست؟1) سریعا دست خانوم‌بچه‌ها را گرفته، منقل و جوجه را برداشته، بار و بندیل را جمع کرده و می‌زنیم به دل جاده چالوس و دریا! بالاخره مگر چندسال یکبار کرونا می‌آید و اینگونه مدرسه‌ی بچه‌ها تعطیل می‌شود؟ هوا آن جا تازه است و احتمال شیوع کرونا کمتر! در جاده هم احتمالا آشنا ببینیم و به به! چه شود! سفر دست‌جمعی!2) در جاده همین که شیشه‌ها پایین است و با صدای بلند آهنگ‌های زیبای حسن خوش‌صدا (شماعی‌زاده) گوش می‌دهیم، خانم خانه، وظیفه دارد به عنوان عضوی از جامعه کنشگری اجتماعی داشته‌باشد، پس هرچه در کانال خانوم های قری و فری و آرایشگاه سر کوچه و کانال پخش میوه‌ و اجناس بغالی محل درمورد کرونا گذاشته‌اند را برای تمام گروه‌هایی که در آن عضو است، فوروارد ‌کند، که هم اطلاع‌رسانی کند ، هم دیگران از آگاهی‌اش به خطرها و کشنده‌بودن ویروس کرونا باخبر شوند! اگر در آخر پیام‌ها بد و بیراهی به دولت و حکومت هم نثار کند که چه بهتر! این یعنی آگاهی سیاسی بالاتری دارد! خب! مسئولیت اجتماعیمان هم انجام شد!3) از درب منزل تا داخل شهر، تا ورودی جاده و خلاصه طی مبدا تا مقصد، به هر مغازه‌ای که می‌رسیم، توقف کرده و علاوه بر خرید چیپس و پفک و تخمه، هرچه ماسک و ژل ضد عفونی‌کننده و دستکش هست را تهیه می‌کنیم، هرچه بیشتر بهتر! احتمالا هرچه ماسک بیشتری در صندوق عقب ماشین احتکار کنیم، احتمال نمردنمان بر اثر کرونا بیشتر خواهد بود!4) ادامه‌ سفر و چگونگی انجام دیگر وظایفمان را خودتان حدس بزنید!:))از این نوع کارها و رفتارهای نسنجیده و عجیب‌و غریب در بحران‌های مختلف اجتماعی از ما ایرانیان اصیل با تمدن 4500 ساله مدام سرزده و بحران را کوه‌تر از قبل کرده! اینکه ما نقش موثر خودمان به عنوان عضوی از جامعه، در برابر حال اطرافیانمان را نادیده می‌گیریم، موضوعی است که این روزها قابل توجه و بحران‌زا شده!کوتاهی‌های انجام شده، مثل عدم اقدام صحیح و به موقع برای پیشگیری از ویروس کرونا، توزیع ناصحیح ابزارهای درمان و پیشگیری از این ویروس و نبود یک منبع موثق و آگاه درباره‌ی این ویروس و بحران به وجود آمده، انکار ناپذیر است، اما ایجاد رعب و وحشت کاذب و بی‌فایده که نتیجه‌ی پخش آمارهای نه‌چندان درست و محتواهای کذب است،مشکلی را حل نخواهد کرد و با ایجاد دلهره، سبب کاهش قدرت ایمنی بدن انسان خواهدشد.پس حفظ آرامش خودمان و کمک به اطرافیان برای به دست‌آوردن آرامششان، امری ضروری است، برای بازگشت این آرامش لازم نیست کار زیادی انجام دهیم، همین که قبل از پخش یک پیام در شبکه‌های اجتماعی، به صحت آن و اطمینان‌کردن از مفید بودن آن برای همه فکر کنیم و آگاهانه و با قصد خیرخواهی پیام را ارسال کنیم، کافی است.شیوع این بیماری بیش از هرچیز نیازمند تماس با دهان و چشم و وابسته به لمس شی یا فرد ناقل است، پس باید در برخورد با محیط بیرون احتیاط کرده و از دست‌دادن، روبوسی‌کردن و بغل‌کردن بپرهیزیم و در صورت اضطرار تماس با محیط بیرون و آلوده از دستکش یکبار مصرف استفاده کنیم.هرچه در محیط‌های شلوغ‌تر و سربسته حضورداشته‌باشیم، احتمال برخورد با افراد ناقل بیشتر است پس از حضور در میهمانی‌ها و جمع‌های شلوغ و غیر ضروری بپرهیزیم! حتی در شمال!:))شستن مداوم دست‌ها با آب گرم و ژل ضدعفونی کننده، به اندازه‌‌ای که دستمان تمیز بماند کافی خواهدبود.امید است که با همکاری ما مردم و مسئولیت‌پذیری مسئولین ذی‌ربط و جایگزینی سرو قرمه‌سبزی لذیذ خودمان به جای سوپ خفاش ، در چین، این ویروس بلاسوخته‌ی رسانه‌ای هم از بین برود.</description>
                <category>ریحانه شفیق</category>
                <author>ریحانه شفیق</author>
                <pubDate>Tue, 25 Feb 2020 19:37:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سردرگمی</title>
                <link>https://virgool.io/@reyshaf1997/%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D9%85%DB%8C-wxs3yyjxwnt3</link>
                <description>روزها و لحظه‌های متمادی در این فکر بودم و هستم که راه درست کدام است؟ حق کدام است؟ باطل کدام است؟ درست و غلط چیست؟ ظالم کیست و مظلوم کیست؟ و در نهایت من کیستم؟ عکس‌العمل درست چیست؟ کجا باید سکوت کرد و کجا باید فریاد زد؟ از دیروز که خبر شهادت را دادند دلشوره‌ی عجیبی به دلم افتاد و بی‌اختیار کتاب سفر شهادت امام صدر را دست‌گرفتم تا آرام بگیرم و تشویش ذهنی ام کم‌تر شود. سخنرانی آغاز شد،&quot; وقتی به حق عمل نمی‌شود و باطل در بین مردم رواج دارد و مردم از آن رو نمی‌گردانند، جادارد مومن آرزوی ملاقات خدا (مرگ) کند. نه اینکه خود را بکشد، بلکه از حق دفاع کند، هرچند به رنج‌هایی، مانند آنچه مردم ما امروز با آن‌ها سروکار دارند، مبتلا شود...&quot;خون جریان راه‌می‌اندازد، هشدار می‌دهد، زنگ خطر است، برای هرکس اخطار متفاوتی‌ به دنبال‌دارد، برای من هشداری بود برای اینکه هرچه را که شروع کرده‌ام، هر نقش اجتماعی که دارم، هر شغلی که دارم، هر دغدغه‌ی اجتماعی که دارم را جدی بگیرم، من سردار سلیمانی را دقیق نمی‌شناختم اما چیزی که از ایشان درک کردم این بود که او فردی منظم، قانون‌مدار، تلاشگر، هدفمند و متواضع و با اخلاص بود، تکلیفش با خودش و دیگران مشخص بود و وظیفه‌را دقیق می‌شناخت، برای انجام آن از هیچ تلاشی فروگذار نمی‌کرد. قطعا دلیل آن نیت او بوده، که رضای خدا و شهادت در راه اوست، تنها همین نیت است که می‌تواند سبب شود آدم عزیزترین داشته‌اش را، &quot; جانش&quot; را کف دست بگیرد و برود در دل دشمن و خطر کند و برای هدف و وظیفه‌اش بجنگد.اما ما همین که بتوانیم در کنار مراسم‌های عزاداری برای ایشان، وظیفه‌شناسی و پشتکار و مصمم بودن ایشان را کمی یاد بگیریم، قطعا وضعیت زندگی مان تغییر خواهدکرد. جامعه‌ای را تصور کنید که در آن  دانشجو و دانش‌آموز و کارگر و فروشنده و کارمند و دولتی و غیر دولتی و سیاسی و غیر سیاسی، وظیفه‌اش را به بهترین شکل انجام دهد و از هیچ تلاشی فروگذار نکند و حقی را پایمال نکند و دلش بسوزد... به قول امام صدر باید حق را جدی گرفت &quot;: امروز من حق کوچکی را نادیده می‌گیرم، مثلا به فردی یک لیره بدهکارم، ولی آن را انکار می‌کنم، یا چند متر مربع از زمین‌های کسی در زمین من است و من آن را انکار می‌کنم و می‌گویم این‌ها ساده و ناچیز است، ولی همین اشتباهات ساده و همین انحرافات جزئی، پس از مدتی، زمینه را برای رواداشتن ستمی بزرگ‌تر فراهم می‌کند...&quot; کم‌فروشی و بهانه‌گیری و توجیه‌کردن کوتاهی ها عادتی است که سالیان سال است که در اطرافمان با آن مواجه‌ایم، همان چیزی که ابدا در شخصیت سردار وجود نداشت، او در سکوت مطلق، با فکر و بی‌حاشیه، به دور از بوق و کرناهای رسانه‌ای به وظیفه‌اش عمل کرد، طرز فکری که این روزها کمتر که نه! اصلا شاهدش نیستیم... و همین کردار او را عزیز تر و عزیزتر می‌کند و خواهد کرد...باید از خودمان شروع کنیم، اینجاست که #همه‌ی‌ما‌قاسم‌سلیمانی‌هستیم معنای حقیقی‌اش را پیدا می‌کند:)اما مهم‌ترین و آخرین سخنی که از زبان امام صدر نقل می‌کنم:&quot;کسی که در برابر ستمگر ساکت می‌ماند و به او اجازه‌ی جولان می‌دهد، در حقیقت به نوعی ظلم را تایید و با آن سازش می‌کند و مظلوم را خوار می‌سازد..&quot;امروز حالم بهتر است...جریان خون عزیز، آگاهی به همراه دارد، هشدار به همراه دارد، بیداری به همراه دارد...#سکوت‌نمی‌کنیم  #همه‌ی‌ما‌قاسم‌سلیمانی‌هستیم#دلنوشتهاللهم عجل لولیک الفرج، التماس دعا</description>
                <category>ریحانه شفیق</category>
                <author>ریحانه شفیق</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jan 2020 21:52:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حافظ سکوت را شکست!</title>
                <link>https://virgool.io/@reyshaf1997/%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-r9dcoggn11qu</link>
                <description>سکوتی طولانی به اندازه‌تک‌تک شب‌های پاییزی کشدار و کسل‌کننده و ملال‌آور، تمام وجودم را فرا گرفته‌بود، درست از اول آبان. نادیده گرفتمش و جوری رفتار کردم که انگار اتفاقی نیفتاده و حالم از همیشه بهتر است. اما عذابی که در اثر رخت بربستن کلمات و مفاهیم از ذهن من بود ، همان تیرآخری بود که پاییز بعد از حال و هوا و تاریکی طولانی اش می‎توانست روانه‌ی دل و قلبم کند. تا دیشب، سی امین روز از آخرین ماه پاییز سال 98،  تولد را یک ماه بعد از روز تولد تقویمی ام حس کردم. آن‌جا که پدر گفت نیت کن که ببینیم حافظ برای تو چه در نظر دارد، من هم نیتی سرسری کردم و فاتحه‌ای خواندم و گفتم که آماده‌ام، با همان تصور که انگار حالا حالاها قرار نیست چیزی این جو پایدار و نسبتا ثابت درونم که همگام با آلودگی هوا بود را بهم بریزد! حافظ شروع کرد... دوش پنهان گفت با من کاردانی تیزهوش/وز شما پنهان نشاید کرد راز می‌فروشگفت آسان گیر بر خود کاراها کز روی طبع/ سخت می‌گیرد جهان بر مردمان سختکوشگوش کن پند ای پسر وز بهر دنیا غم مخور/ گفتمت چون در حدیثی گر توانی دار گوشدر حریم عشق نتوان دم زد از گفت و شنید/ زانکه آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوشدر بساط نکته‎‌دانان خودفروشی شرط نیست/یا سخن سربسته گو ای مرد عاقل یا خموشبا دل خونین لبی خندان بیاور همچو جام/ نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروشتا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی/ گوش بیگانه نباشد جای پیغام سروشساقیا می ده که رندی های حافظ فهم کرد/آصف صاحب‌قران جرم‌بخش عیب‌پوشوانگهم درداد جامی کز فروغش بر فلک/زهره در رقص آمد و بربط زنان می‌گفت نوشحالم خوش نبود و انگار هیچ کس روی زمین غیر از حافظ این را نفهمیده‌بود، گاهی حتی خودم به اندازه‌ی تک‌تک ابیات و کلمه‌های حافظ حال خودم را نفهمیده‌بودم. در تک‌تک کلمات، از لحظه‌ای که حافظ با صدای پدر برایم خواند تا این لحظه که هزاران بار در سرم چرخیده، حال خودم را دریافتم و حافظ هم که انگار مسلک فکری ام را بداند در مصراع های دوم بی‌معطلی و بی‌تعارف  برایم  راه‌حل و هشدار داده‌بود،  گویی شعرش همان باد و توفانی بود که قرار بود هرچه آلودگی و آلاینده است را از دلم پرت کند به دورترین نقطه‌ی دنیا...راستش را بخواهید در دوماهه‌ی اخیر کمتر اتفاقی افتاد که مرا متعجب کند و به وجد آورد...دیشب تمام وجودم در بهتی بی سابقه فرو رفته بود و زبانم بند آمده بود...من که از گنجینه‌ کلمات در دورترین نقطه‌ی ممکن ایستاده‌بودم فقط با خودم تکرار می‌کردم که زندگی هنوز قشنگی‌هاش رو داره، که اگه تموم دنیا و حتی خودت نمی‌دونی چی داره از پا درت میاره، جادوی کلمات و ادبیات زبان مادریت محکم بغلت می‌کنه و بهت می‌گه ببین! حواسم بهت هست! راهتو برو! زندگی کن! آدم باش! من می‌فهمم چته!و کلمات...و قسم به کلمه...قسم به جادوی کلمه...زهره در رقص آمد و بربط زنان می‌گفت نوش...:)</description>
                <category>ریحانه شفیق</category>
                <author>ریحانه شفیق</author>
                <pubDate>Sun, 22 Dec 2019 12:35:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم هانا آرنت و برداشتی شخصی از عبارت &quot;ابتذال شر&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%A7-%D8%A2%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%B0%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D8%B1-sx2ukbtgturs</link>
                <description>هانا آرنتفیلم هانا آرنت، تولید سال 2012، به بخش مهمی از زندگی علمی-فلسفی یکی از فیلسوفان آلمانی برجسته‌ی قرن، هانا آرنت پرداخته‌است. در سال 1963، آرنت به مجله‌ی نیویورکر  پیشنهاد داد تا به عنوان نماینده‌ی آن‌ها به دادگاه محاکمه‌ی ادولف آیشمن برود و گزارشی از دادگاه تهیه کند. آیشمن از افسران بلندپایه‌ی ارتش نازی‌ بود که دستور فرستادن بسیاری از یهودیان را به «کوره‌های آدم‌سوزی» صادر کرده‌بود. ذهنیت مجله‌ی نیویورکر و اطرافیان آرنت که اکثرا یهودی بودند و کینه‌ی آیشمن را به دل داشتند، راجع به حضور او در دادگاه اورشلیم، به عنوان کسی که سال‌های زیادی را در کشورهای مختلف آواره بوده و از حزب نازی آزار و رنج فراوانی دیده‌بود، این بود که او به عنوان یک خبرنگار در راستای محکومیت آیشمن و نشان دادن هیولای درون او، وارد دادگاه خواهدشد. پیش‌بینی‌ها اما اشتباه از آب درآمد و نتایجی که آرنت پس از مدت‌ها مطالعه و مشاهده به دست آورد، سبب ناراحتی اطرافیانش، یهودیان و در نهایت سخت شدن شرایط زندگی‌اش شد. حاصل این مشاهدات ده مقاله در مجله‌ی نیویورکر بود که درنهایت تبدیل به یک کتاب به نام &quot;آیشمن در اورشلیم&quot; شد که موضوع آن حول محور عبارت &quot; ابتذال شر&quot; بود. مقاله‌های آرنت شامل دو بخش اصلی است:1)صورت‌بندی ابتذال شر 2) نکته‌ای تاریخی، که به کمک برخی رهبران یهودی به نازی‌ها در آن دوران اشاره‌کرده‌بود. به لحاظ فلسفی مورد اول مهم‌تر بود اما کمتر مورد توجه قرار گرفت! در ادامه به تبیین عبارت &quot; ابتذال شر&quot; می‌پردازیم.عبارت ابتذال شر، به این نکته اشاره‌دارد که فجایع بزرگ تاریخی مانند هولوکاست، توسط افرادی متعصب، که کورکورانه عمل‌می‌کنند و یا بیمار روانی‌اند، صورت نمی‌گیرد بلکه افراد عادی و متوسط جامعه که استدلال دولت-ملت‌هایشان را پذیرفته‌اند، مرتکب آن می‌شوند. در مورد آیشمن هم همین نکته مطرح است! آرنت می‌گوید آیشمن فردی سطحی بود که زندگی‌اش تنها به واسطه‌ی بوروکراسی معنا می‌یافت.( اما این بدان معنا نیست که او مرتکب عمل شر نشده!) آیشمن قواعد نازی‌ها را در تغییر اصطلاحات به خوبی درونی کرده‌بود، آنگاه که تبعید را &quot;باز اسکان&quot; و قتل عام را &quot;درمان ویژه&quot; می‌نامیدند.  در این بین اثر واقعی آن قواعد این نبود که مقامات از آنچه انجام می‌دادند بی‌خبر باشند، بلکه این اصطلاحات باعث می‌شدند که کارهایشان را مصادیق دانش قدیمی و معمولی که از قتل و دروغ داشتند، ندانند. مشابه این کلمات قطعا به گوش همه‌ی ما خورده، عملیات انتحاری، استشهادی، کشتن شیعیان توسط وهابیون و داعش و... که در این مفاهیم، علاوه بر دولت-ملت‌ها، تفاسیر به شدت‌ مادی از دین و درونی شدن آن در افراد، سبب انجام برخی جنایات در قالب انجام یک فریضه‌ی دینی شده و با تکرار آن کار ، در ذهن فرد عادی‌سازی شده و تا ایجاد یک فاجعه‌تاریخی ادامه می‌یابد. چه چیزی در افراد موجب شکل‌گیری نیات شرورانه می‌شود؟آرنت معتقد است که برای پاسخ این سوال در بیشتر موارد سعی می‌کنند شر را امری عمیق و ریشه‌دار معرفی‌کنند. پاسخ کلاسیک به این سوال، نسبت دادن شر به گناه نخستین حوا است که متعاقبا دامن‌گیر نوع بشر شد. در اکثر موارد که درباره‌ی جنایات و مکافات صحبت می‌کنیم حتی اگر در قالب دنیوی گفتمان روان‌شناسی باشد، باز هم از همین مقولات پیروی می‌کنیم. مثلا برای یک قاتل زنجیره‌ای، یک نیروی شیطانی در نظر می‌گیریم! اما آیشمن نمونه‌ی بارزی است که نشان می‌دهد چرا این تحلیل های سنتی دیگر جوابگو نیستند.از این رو، تصویری که آرنت از آیشمن ارائه‌کرد، یعنی بوروکراتی که انگیزه‌اش نه ایدئولوژی رادیکال بلکه بلندپرواز بوده، بسیاری را سردرگم کرد. او درباره آیشمن اینطور می‌گوید: شگفت‌زده بودم از سطحی بودن آشکار فاعلی که نمی‌توانست شرّ غیر قابل انکار افعالش را در سطح عمیق‌تر علل و انگیزه‌ها ردیابی‌کند. اعمالش شیطانی بودند ولی فاعل فردی کاملا عادی بود و هیولا و شیطان به نظر نمی‌رسید.آرنت در یک سخنرانی میان دانشجویانش می‌گوید: رد کردن هرگونه دخالت شخصی در کارهایی که آیشمن کرده و پافشاری او بر اینکه فقط دستورات را اجرا می‌کرده، نشان ‌می‌دهد که بزرگ‌ترین ظلمی که در جهان وجود دارد، توسط افراد بی‌اهمیت و عادی شکل می‌گیرد، ظلمی که بدون عقیده یا تفکر و بدون خواست‌های شیطانی شکل می‌گیرد! این پدیده سبب می‌شود که عبارت &quot;ابتذال شر&quot; را به کار ببرم!چرا ترجیح می‌دهیم دشمن را هیولا نشان دهیم؟آرنت درباره‌ی آلمانی هایی که امثال آیشمن را هیولای نابغه می‌پنداشتند، معتقد است که آن‌ها احتمالا می‌خواسته‌اند بهانه‌ای برای خود بتراشند. طبیعتا اگر از هیولایی که از ظلمات می‌آید شکست بخورید، کمتر مقصرید تا وقتی که از یک مرد کاملا معمولی شکست خورده‌باشید!آیشمن در قفس شیشه‌‌‌ای در دادگاه اورشلیمنتیجه‌گیریروزانه شاهد اتفاقات و جنایات زیادی در رسانه‌ها هستیم که برای هرکدام از آن‌ها متاسف‌می‌شویم و ابراز نگرانی می‌کنیم و فرد و گروهی که جنایت را مرتکب شده، را مذمت می‌کنیم و آن‌هارا هیولا و یا بیمار روانی تلقی می‌کنیم، اما مشاهده‌ی آرنت نشان می‌دهد که تمام انسان‌ها یک آیشمن، داعش، قاتل زنجیره‌ای درون دارند، که تحت شرایط خاص و درونی شدن ارزش‌های غلط، مرتکب جنایاتی می‌شوند که تصورش برایمان سخت است، این روبه‌رو شدن با خود، هم تلخ است و هم مارا متوجه ارزش‌های انسانی‌ای می‌کند که در عین حال که برایمان عادی و پیش‌پا افتاده و بدیهی است، ممکن است روزانه یک یا چندتا از آن‌ها را برای منافع شخصی و دیگر انگیزه‌ها زیر پا بگذاریم! چه بسا همین انگیزه‌های کوچک روزمره، مارا در ایجاد یک جنایت اجتماعی و یا یک فاجعه‌ی تاریخی سهیم‌سازد! در نهایت اما چیزی که در نگاه آرنت به ما کمک می‌کند این است که باید به درک بهتری نسبت به اهمیت مسئولیت جمعی برسیم، اگر شر تا به این حد مبتذل و پیش‌پا افتاده است، پس همه‌ی ما مسئول ریشه‌کن کردن آن در زندگی روزمره‌مان هستیم و نمی‌توانیم به سادگی انگشت اتهام را به سوی دیگری بگیریم!منابع http://tarjomaan.com/neveshtar/6868/  http://sazandeginews.com/News/5570  https://en.wikipedia.org/wiki/Hannah_Arendt_(film) </description>
                <category>ریحانه شفیق</category>
                <author>ریحانه شفیق</author>
                <pubDate>Sun, 13 Oct 2019 12:37:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌کلام</title>
                <link>https://virgool.io/@reyshaf1997/%D8%A8%DB%8C%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%85-jjebnsj7exuv</link>
                <description>روزها به چند دسته‌ی نامساوی تقسیم می‌شوند:1) روزهایی که صبح که از خواب بیدار می‌شوی انگار که تمام دنیا هم‌پا باهم برای خوشحالی تو تلاش می‌کنند و همه چیز بر وفق مراد است، جنس این روزها از جنس آدامس بادکنکی خوشمزه ای است که نه از تک و تا می‌افتد و آب می‌شود و نه طعمش را از دست می‌دهد، در ماه نزدیک به شش یا هفت روز همچین جنس شیرینی دارد.2) روزهایی که در آن قرار نیست دغدغه‌ خاصی داشته‌باشی، صرفا باید شب بشود تا تاریخ آن به سر رسد، جنس این روزها مثل خورش بادمجان است، آن را می‌خوری، اما بعدش دچار چنان رخوت و بی‌حوصلگی می‌شوی که بازگرداندن آن حوصله با خداست.3) در این میان روزهایی هستند ک جنسشان کمی فرق می‌کند، سکوتشان از جنس روزهای دوم و هیجان و شادیشان از جنس روزهای اول نیست، چیزی در آن‌ها است که همزمان که از لحظاتش فرار می‌کنی، افکار پر سرو صدایی سراغت می‌آید که دوباره منتظری تا بر حسب اتفاق یک روز دیگر را به همین شکل تجربه کنی!مثلا از اول صبح وقتی خیلی خوابت می‌آید و تصمیم می‌گیری که آن را ادامه دهی و کلاس صبحت را از دست‌بدهی، خروس محل یادآور می‌شود که سحرخیز باش تا کامروا شوی! بی دقت و لنگان‌لنگان و زورکی سمت دانشگاه، این منبع علم و دانش و فضیلت،  روانه می‌شوی.سر کلاس سعی می‌کنی به خاطر هزینه و وقتی که برای رسیدن به آن گذاشته‌ای، از آن استفاده کنی و به حرف‌های استاد گوش بدهی، استاد شروع می‌کند از معجزه گفتن! نور امیدی در دلت روشن می‌شود که قرار است در حرف‌های استاد چیزی بشنوی که رنگ جدیدی به مفهوم معجزه به زندگی‌ات ببخشد و آن را در ذهنت گردگیری کند، استاد عزیز هم از همان آغاز شروع می‌کند به تعریف این کلمه و به مشارکت دانشجویان اهمیت اغراق‌شده‌ای می‌دهد!  بحث به یوگی‌ها، رسوم مذهبی تایلندی‌ها و هندوها و چینی‌ها و ورزش‌های رزمی‌شان می‌رسد، نور امیدی که به یک دفعه در دلت روشن شده‌بود، طی نیم‌ساعت خاموش می‌شود، انگار که برق‌ها رفته‌باشد! لپ‌تاپ را از کیف در می‌آوری و از سر ناچاری دنبال جزوه‌ی حال‌خوب‌کن جامعه‌شناسی هنر می‌گردی، سه پاراگراف می‌خوانی و می‌بینی بار مطلب سنگین‌تر از ماهیچه‌های تمرکز تو است، کتابت را از کیفت در می‌آوری، این یکی آخرین امید برای گذران بهترو با کیفیت‌تر یک ساعت آینده است! کتاب را باز می‌کنی، کتاب مهربانی است، شوخی می‌کند، با خواننده‌اش رفیق است و فاصله‌ی زیادی میان پاراگراف‌های شایسته‌ی هایلایت شدنش کم نیست! اما انگار او هم امروز با تو سرِ بازی دارد! زیدی هم امروز بین دو دیدگاه اساسی به رمان گیر کرده و آن‌هارا کنارهم قرار می‌دهد! این وسط پاراگرافی خودنمایی می‌کند و فکرت را گیر خودش می‌اندازد!زیدی اسمیت نقل قول می‌کند: همیشه می‌توان به اصطلاح واقعیت نزدیک‌تر و نزدیک‌تر شد، اما نمی‌توان به قدر کافی نزدیک شد، چون واقعیت توالی بی‌پایان گام‌هاست، درجات مختلف ادراک، انتهاهای کاذب، و در نتیجه سیراب‌نشدنی، به چنگ‌نیامدنی. می‌توانید مدام بیشتر و بیشتر از یک چیز سر در بیاورید، اما هیچ‌وقت نمی‌توانید همه چیزش را بفهمید: چاره‌ای نیست!چاره‌ای نیست!:)( آهنگ‌ الکی نامجو در ذهنت پخش می‌شود)کلاس تمام می‌شود، ناهارت را جلویت می‌گذاری، بی‌نمک‌ترین غذایی است که چندوقت گذشته خورده‌ای، برنج نپخته ای که مسئول بوفه اصرار دارد اعلام کند که ایرانی‌ست، یکی از سخت‌هضم‌ترین برنج‌هایی است که خورده‌ای! لذت تنهایی نشستن توی بوفه برای اولین بار است که بر بیمزگی غذا و فضا غالب شده! هربار با بلند شدن هر قاشق با دست دیگر نمکدان را بلند می‌کنی تا شاید بتوانی با نمکی کردن برنج بر لذت تنهاییت بیفزایی!  لپ‌تاپ را روی می‌گذاری، امروز نباید روز سکوت باشد، فریاد سکوت اما سرت را به درد می‌آورد...دست به کیبورد می‌بری و تیتر می‌زنی: &quot;بی‌کلام&quot;، صفحه خالی میماند، چاره‌ای نیست!</description>
                <category>ریحانه شفیق</category>
                <author>ریحانه شفیق</author>
                <pubDate>Mon, 07 Oct 2019 19:03:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جستجوی خوشبختی!</title>
                <link>https://virgool.io/@reyshaf1997/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-eaa3zrnpdmoq</link>
                <description>خوشبختی چیز عجیبی است، مفهومی مبهم، گیج کننده، گاهی خیلی نزدیک و دست یافتنی و گاهی احتمالا جایش آن طرف سیاره نوک کوه است، تکلیفش با خودش و ما  معلوم نیست! معلوم نیست، متغیر کمی گسسته است و قابل شمارش، یا کمی پیوسته و یا اصلا کیفی است! معلوم نیست باید برایش بدوی تا بدستش آوری یا اینکه صبح که بیدار می شوی و حالت خوب است گذاشته‌اند زیر بالش‌ات و آن را برمیداری و می‌گذاری در جیبت! همین که دست به کیبورد می بری چهار پاراگراف درباره اش می نویسی و به دلت نمی چسبد و دستت را روی بک اسپیس نگه میداری تا تمام حرف هایت را پاک کنی، یعنی خوشبختی مفهوم سخت و چغر و بدبدنی است. هر طرفش را که در نظر بگیری بازهم نمی‌توانی جمع و جورش کنی و یک تعریف شسته رفته تحویل بدهی! می‌روم سراغ معنای کلمه در دهخدا تا ببینم او چطور خوش و بخت را کنارهم جمع‌وجور کرده. اما تعریف او هم دلچسب نیست، انگاری خوشبختی را در یک چارچوب کوچک چپانده که حداقل مورد پسند من نیست. در روانشناسی  هم سخت می‌توان پیدایش کرد، بابا می‌گوید وقتی یک روانشناس حرفی می‌زند باید حواست به فلسفه‌ی فکری‌اش باشد، اگر با تو یکی نیست، احتمالا معنا کلمات و چهارچوب فکریتان متفاوت است و احتمالا تعریف او از خوشبختی در دستگاه فکری تو بی‌معناست! اینطوری کار سخت‌تر می‌شود، معنا و تفسیر خوشبختی بازهم تخصیص می‌یابد، در اینستاگرم از اطرافیان درمورد مصداق خوشبختی در زندگیشان سوال می‌کنم، اکثرا به لبخند پدر و مادر و دورهم بودن خانواده اشاره می‌کنند، برخی به رضایت درون و آرامش درون و صلح با خود و امثالهم اشاره کرده،برخی دقیق‌تر مصداق می‌آوردند و معلوم است برای خوشبختی حداقل چندساعتی جنگ که نه ولی فکر کرده‌اند! برخی که بیشتر می‌شناسمشان همان تجربه‌ای را خوشبختی می‌دانستند که در چند وقت گذشته آن را تمنا کرده ولی به هر دلیلی آن را نداشته‌اند، بعضی‌ها به یک لبخند ساده و حال خوب موقع از خواب‌بیدارشدن قانع اند، برخی هم انگار که دلبسته باشند به خوشی‌ها، و روز را شب می‌کنند و شب را روز! البته نباید منکر شد که به تعداد افراد روی زمین و به تعداد اثر انگشت‌هایشان، راه برای خوشبخت شدن و خوشبخت بودن وجود دارد! و شاید آنچه برای من خوشی به نظر می‌رسد واقعا برایشان خوشبختی‌ست! احتمالا معنی و جنس اتفاقات مشترک در ذهنمان کمی باهم فرق داشته‌باشد!در نهایت اما، بنظرم گاهی خوشبختی و اهمیتش در زندگیمان، و حال و روزمان، را دست کم می‌گیریم، یا &quot;خوشی&quot; را با خوشبختی اشتباه می‌گیریم احتمالا خوشبختی کلان‌تر و مهم‌تر، و به دست آوردنش سخت‌تر از خوشی باشد . خوشی لحظه‌ایست و خوشبختی یک اتمسفر است، که در آن نفس می‌کشی یا به قول بشری آن را زندگی می‌کنی! خوشی را جار می‌زنی اما خوشبختی را توی مشتت نگه می‌داری تا نکند مثل ماهی از دستت لیز بخورد! خوشی عینی است و قابل تجویز برای دیگری اما خوشبختی مال خود خود آدم است، حتی مادر نمی‌تواند به فرزندش بگوید که : عزیزم اگر از این راه بروی خوشبخت خواهی‌شد و لزوما فرزندش خوشبخت شود! اما می‌تواند به او یاد بدهد که باید دنبال راه خوشبخت شدنش بگردد! ولی احتمالا اکثر ما به فکر خوشبخت کردن آدم‌ها به روشی که می‌خواهیم هستیم و گزینه‌ی اول را ترجیح می‌دهیم! گزینه‌ی اول معمولا به دوستی خاله خرسه تبدیل می‌شود!اما چیزی که درباره خوشبختی می‌دانم این است که اگر پای مقایسه در میان باشد، خوشبختی در کار نخواهد بود، نگاه صفر و صدی و گیر انداختن خودمان و آدم‌ها در یک نمودار خطی اولین قدم در از میان بردن خوشبختی است. قراردادن آدم‌ها در یک نمودار خطی که در نهایت قرار است به جایی برسد که معلوم نیست کجاست ،چون اکثرمان به معیار خوشبختی خودمان حتی، آگاه نیستیم، بنظرم یکی از خطاهای فکری و شناختی است که روزانه با آن سرو کار داریم و کیفیت زندگیمان را  به شدت تحت تاثر قرار می‌دهد! از بعضی آدم‌ها که فکرمی‌کنند خوشبخت نیستند، سوال می‌کنی که چرا فکر می‌کنی خوشبخت نیستی و اصلا خوشبختی یعنی چه؟ معمولا در پاسخ سوال اول خودشان را گیر همان نمودار و مقایسه‌ی شرایط بدون در نظر گرفتن زمینه‌ها می‌اندازند و در ادامه برای سوال دوم پاسخی ندارند و یا اگر دارند کاری برای آن نمی‌کنند!خلاصه که خوشبختی مفهومی‌ست که تعریف‌هایش به سمت بی‌نهایت میل می‌کند و نباید آن را دست کم یا نادیده گرفت! در دنیایی که همه‌مان به دنبال نمایش خوشی‌های لحظه‌ای هرچند قشنگ ولی ناپایدارمان هستیم، خوشبختی همان حلقه مفقوده‌ی زندگیمان است که باید دنبالش بگردیم!</description>
                <category>ریحانه شفیق</category>
                <author>ریحانه شفیق</author>
                <pubDate>Sun, 22 Sep 2019 01:57:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قبل از یزد، بعد از یزد</title>
                <link>https://virgool.io/@reyshaf1997/%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%B2%D8%AF-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%B2%D8%AF-ysax0caw5qoq</link>
                <description>صبحانه خورده‌نخورده به سمت یزد راه افتادیم، نزدیکای کاشان بودیم که نامجو می‌گفت: هر کدوم از ماها که دست به قلم ببریم و از زندگی توی تهران بنویسیم، فکر میکنیم یه اثر دراماتیک خیلی مهم از توش درمیاد، چونکه زندگی ما یه زندگی اساسا دراماتیکه، در صورتی که اینطور نیست و نه ما دردمندترین آدم‌های دنیاییم، نه در طول تاریخ اینطور بوده، یه جایی اون وسطای دنیا قرار داریم،. ما فکر می‌کنیم دردمون، چه شخصی چه اجتماعی کافیه برای اینکه بهترین باشیم توی دنیا! در حالی که کفایت نمیکنه!نظم، دیسیپلین و تلاش بسیاره که آدم رو جلو می‌بره...رسیدیم به یک میدان در کاشان، پرچم‌های سیاه و قرمز یا حسین و یا ابالفضل روی در و دیوارهای کاهگلی و آجری، آدم هایی که اکثرا کاسه‌ی کوچک حلیم دستشان بود و تازه از روضه بیرون آمده‌بودند، توقف کردیم، نیمرو را در مغازه‌ای خوردیم که نسیه قبول نمی‌کرد و تخفیف هم نمی‌داد و روبروی یک تکیه‌ی کوچیک و جمع‌و جور بود که معلوم بود صبحا توش خبری نیست! نیمرو را با نانلواش کنار نانوایی بربری فروشی با بوی نان بربری تازه نوش جان کردیم و راه افتادیم به سمت یزد زیبا!جاده یکنواخت ترین و گرم ترین ژست ممکن را گرفته بود، غیر از یکی دوتا کامیون که نیم ساعت یکبار ازشان سبقت می گرفتیم.  اگر گاهی یک سواری دیگر میدیدیم، موجب مسرت و خوشحالی بود وتنوع جاده رابرایمان بیشتر می کرد. هردومان در سکوت جلویمان رانگاه می کردیم. حدسم بر این بود که محمد حواسش به سهمیه که هنوز برایش باز نشده و کارگزاری ای که درست و حسابی جوابش را نمی دهد، من هم به این فکر می کردم که تا کی قراره ساکت بمانیم؟ اصلا قشنگه که انقدر راحت میتوانیم کنارهم ساکت باشیم؟ همزمان داشتم به حرف های نامجو فکر میکردم و از غر زدن به محمد که شخصیت نامجو اصلا ارزش پادکست شدن نداره، خوشحال نبودم، اما به روی خودم نیاوردم! راه پیش رو انگار قصد تمام شدن نداشت یا حداقل قرار نبود یک پیچ یا دست انداز کوچولو مهمانمان کند که شاید خواب همایونی از سر بپرد! از وسط راه من نشستم پشت فرمون ، عبدالکریم سروش شروع کرد به صحبت کردن، می گفت تعابیر زیادی درمورد داستان کربلا وجود داره اما چیزی که به نظر می رسه اینه که امام حسین علیه السلام، شهید راه عزته، یعنی عزت رو هیچ جوره با ذلت عوض نمی کنه، حتی اگه پای جونش در میون باشه...جاده همچنان ادامه داشت و سکوت ما هم! حول و حوش ساعت 1 رسیدیم یزد و از هتل قدیمی و بانمکمان اتاق رو تحویل گرفتیم، پنجره های رنگی که نور را به زیباترین شکل ممکن از خودشان عبور میدادند و عکسشان می افتاد در حوض فیروزه ای رنگ، بیننده رو بدجوری مسحور صحنه ی جلوی روش می کرد. اتاق کوچیکی بود اما پنجره رنگی هاش بدجوری به قلب آدم چنگ میزد! شب رفتیم حسینیه خیر آبادی ها، اولش کمی طول کشید تا بفهمیم قضیه چیست! هیئت ها به نوبت وارد می شدند، سینه میزدند و مداحشان راهمراهی میکردن و می رفتند. شعرها رنگ و بوی خاصی داشت، به قول بابای یگانه با  آن لهجه ی قشنگ یزدی اش، موضوع مداحی ها تقابل حق و باطله، بعضی هاش مربوط به واقعه ی کربلاست، بعضیش هم نه! رقابت بین هیئت ها به چشم می آمد، رقابت در محتوای شعر، نظم همراهان در سینه زدن و همراهی کردن مداح! راستی راستی به قول محمد خیرآباد حکم المپیکشان را داشت خصوصا که پخش زنده داشت و این از نظر یزدی ها اتفاق مهمی بود!  مدام حرف های سروش توی سرم لا به لای مداحی ها می چرخید، از اخوان ثالث شعر میخواندند و از حافظ تضمین میکردند،هی با خودم فکر کردم که این عزت چی بوده که امام پاش انقدر هزینه داده؟  چه چیزی در این واقعه هست که  انقدر جاودانه اش کرده؟ سر بریده و خون ریخته شده، همه جای تاریخ به بهانه ی های مختلف هست، اما چی توی این داستان فرق میکنه؟ عشق؟ عزت؟ حق طلبی؟ هرچی هست، من هنوز نفهمیدم!بچه های کوچولو و مامانای جیغ جیغوشان حواسم را پرت خودشان می کردند، برعکس قسمت آقایون که منظم است ، قسمت خانوما تقریبا هیچ نظمی ندارد و از هیئات تهران هم پر سر و صدا تر است. کلافه از حسینیه بیرون آمدم و یک استکان چای خوردم و بازهم بین مفاهیم و اشعار نوحه ها درگیر بودم!دیسیپلین و تلاش، عزت و آگاهی، حق و باطل، کوفه و امام حسین و ... در هم انقدر پیچیدند تا سکوت را شکستم و به محمد گفتم بیا خونمون جلسه بذاریم! جلسه ی نهج البلاغه، هر سوالی میخوایم توش بپرسیم و یک آدم آگاه، خوب و  درست جوابمون رو بده! باهم فکرهایمان را یکی کردیم، آدم مناسب را پیدا کردیم! احتمالا باید کسی باشد که پیشش از بلند بلند فکر کردن نترسیم، از ابهامات بگویم و پرجرات بدیهیات رو زیر سوال ببریم تا درست برایمان توضیح بدهد! انگار که روح هردومان تازه شده باشد، یک بند حواسمان به جلسه بود، فقط خودمون  باشیم؟ ناهار بدیم؟ چندشنبه باشه و... قرار شد پیگیر کار باشیم تا زود پا بگیرد و آغاز شود...قیافه ی یزدیزد بر عکس تهران ساختمان های بلندی ندارد، به غیر از بادگیر ها، چیزی از پشتبام خانه ها جلوی دید وسیع آدم را نمیگیرد، اکثر ساختمان های یزد در بافت تاریخی شبیه به هم اند، اما حال آدم های داخلشان، عجیب با یکدیگر متفاوت است! آدم های یزد بیشتر از مکان های یزد جاذبه تنوع دارند، بعضی شان مهربان، بعضی شان نمیگویم فضول اما کنجکاو اند، بعضی شان جدی و کم حرف و بعضی شان زودتر از آنچه که فکرش را بکنی، می شوند نزدیک ترین آدمی که در چندوقت اخیر شناخته ای! دوست دارم لهجه شان را یاد بگیرم، بس که زیباست و شیرین! یزد در ذهن من زیباست نه به خاطر حوض های فیروزه ای و شیشه های رنگی در و پنجره ها و کوچه پس کوچه های بکر و ساکتش،بلکه به خاطر مردمش زیباست، همان که می گویند &quot;شرف المکان بالمکین!&quot; راستی راستی یزد زیباست:)یزد شهر آرامی ست، به آدم جرات این را میدهد که کمی ساکت شود و در خودش فرو برود و بپیچد و بپیچد و نگران کم آوردن وقت نشود! یزد دو دستی عقربه های ساعت را گرفته تا کند تر حرکت کنند، یک روز در یزد ماندن، برابر سه روز زندگی در تهران است! در یزد سکوت کردن و گوش کردن به صدای باد حرکت غریبی نیست، هرجای یزد که باشی تا سکوت صحرا نهایاتا 20 دقیقه فاصله داری، یزد میتواند همان جایی باشد که آدم را محکم هل میدهد به سمت خودش و تنهایی هایش! انگار که یزد تا تو را با خودت روبرو نکند ولت نمیکند! شاید همین کلافه کننده باشد اما این کلافگی نگران کننده است، چون تنهایی باید زیبا باشد و پرشور، پر تلاطم و با فراز و نشیب و در نهایت باید خلق کند و خلق کند و خلق کند. اگر این طور نیست، باید یک فکر اساسی برای حال خوب واقعی ات، برای تنهایی ات، خلوت ات و زندگی ات بکنی! یزد دست به سینه به روی آدم می آورد که: نوچ! هی فلانی! اینجور که تو زندگی می کنی! هیچی نمی شوی و نمی شود!از یزد برگشته ام و احتمالا حالا حالاها نخواهم اینگونه با خودم روبرو شوم! اما یزد همان حالی را به من داد که میخواستم! :پاشو کاری کن! اینجوری نمی شود!</description>
                <category>ریحانه شفیق</category>
                <author>ریحانه شفیق</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2019 19:09:19 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>