<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رضا م ز ک</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@reza.mozakka</link>
        <description>تصویرساز معمولی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 13:31:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/90130/avatar/3nnpmt.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رضا م ز ک</title>
            <link>https://virgool.io/@reza.mozakka</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سیزده من</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-p1znngwnxfbs</link>
                <description>سرم درد میکنه و میدونم شدت کم خوابی بخشی ازشه ؛ سرم درد میکنه و میدونم اینکه باید وسط گوش دادن به صدای پیانویی که دارم پنج صبح از یوتیوب میشنوم یه تبلیغ با صدای گوش خراش بشنوم بخشی ازشه. اخیش این یکیش زیاد طولانی نبود حالا دوباره صدای پیانو ، محکم تر از قبلبا خودم یه قرار همین الان گذاشتم که بنویسم و منتشر کنم ؛ اینقدر بنویسم و منتشر کنم تا وقتی شایان تو جلسه ی کانون بهم میگه رضا امروز چی قراره برامون بخونی من نگم &quot;اِممم ... بازم اومدم فقط کار بقیه روبشنوم &quot; و بعد این متنی که با شکوه هر چه تمام تر مینویسم را رویم بشود آن جلو بایستم ، بخوانم و بعد از شدت صدای کف زدن حضار در برنامه درمغزم مقدار زیادی دوپامین ترشح بشود و کیف آن را ببرم و شاید انگیزه بگیرم که بیشتر انچه می نویسم ررا منتشر کنم - با خودم فکر میکنم که چه کار مسخره ای -پنجِ صبحِ سیزدهمین روز فروردین است ؛ شب قبل را تا صبح به خیال خودم به مناجات احیا گرفته ام اما دریغ از یک قطره اشک که از این چشم سنگم بیرون بیاید.. چقدر دلم برای همچو ابر بهار گریه کردن از روی عشق تنگ شدهحالا منم و حالِ روزه داری که در این پنج صبحِ سیزده بدر به یک لیوانِ بزرگ از چایِ داغ و معطر فکر میکند ؛ هرگاه مغزم را وادار به انجام دادن کاری کنم که بدنم در شرایط مناسب و ایده آلی قرار ندارد اینگونه مرا اذیت میکند ؛ دارم یک مستند دانلود میکنم و منتظرم تمام بشود و بعداز آنکه تمام شد هرگز آنرا نبینم چون میدانم بعد از دانلود شدنش وقت آن است که به پیاده روی صبحگاهیم برومکوچکتر که بودم روزی در پادکستی شنیدم که نیچه عادت به پیاده روی صبحگاهی برای خودش ساخته بود - فکر انجام کاری دیگر بجز نوشتن این متن به سرعت برق از ذهنم گذر کرد - و علت را هم اینگونه بیان کرده بود که به او در دسته بندی و تنظیم افکارش کمک می کرد ؛ حالا کجاست نیچه که ببینم اگر اینگونه در دو هزار و بیست و چهار سر و کارش با شبکه های اجتماعی بیفتد و کارش هم از راه دور و آنلاین بشود چند کیلومتر پیاده لازم است برود تا فکرش را منظم کند ؛ اگر n مقدار راه رفتن مساوی با نوشتن n مقدار کلمه باشد برای یک صفحه متن درست و حسابی دنباله دار در این عصر چقدر باید راه رفتهجوم افکار بیگانه وواقعا دیوانه کننده است ، بهتر است متن را تمام کنم ؛ اینترنتم را سریعتر کنم تا زودتر دانلود تمام شود بعد سیستم را خاموش کنم و سریع بپرم در مسیر پیاده روی هر روزه وبعد، دوستدارم تا لِنگ ظهر بخوابماین هم از سیزده من</description>
                <category>رضا م ز ک</category>
                <author>رضا م ز ک</author>
                <pubDate>Mon, 01 Apr 2024 05:37:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا باید حتما اتفاقی افتاده باشه تا بخوام ی چیزی بنویسم</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.mozakka/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-x2tkugjkdcxs</link>
                <description> این چه قاعده ایه که برا خودم ساختم ، بیخیال بزا همینطوری بنویسیم و بخونیم ، همینطوری نوشتن فکنم حتی خیلی قشنگ تر بشه چون همین حال همینطوری نوشتن و بی دغدغه نوشتن بوده خودش تو نوشته های قبلی مثل یه یوتوپیا بوده ، چقد صبح زود بیدار شدن مشکله ، چقد کله آدم به سرش سنگینی میکنه وقتی میخواد بیدار شه آلارم و قط کنه و پا بشه ، اون لحظه ک باید تصمیم بگیری بگی گور پدرش و از خیر خیلی چیزا بگذری یا پا بشی و ی روز دیگه رو زودتر بسازی خیلی لحظه با شکوهیه ، ولی به‌جهت وقتی بیدار میشی و ی آب ب صورتت میزنی خیلی باحاله ، آفتاب صبح واقعا خفنه ، خصوصا اگه اردیبهشت باشه و اصفهان، چه توی کاوه چه بالای صفه این آفتاب بهاری. خیلی مَشتی هه ؛ یکمی تیز هست ولی با ترکیب سایه ها و نسیم صبح فوق العاده س ، انگار یه چیزی - بدون اینکه دود باشه یا ی خوراکی میکس شده با شکر - سینوس های صورتم و نوازش میکنه،  اگه میشد نشست و بقول سهراب نان پنیرک خورد یا حتی مثلا ی نصف لیوان چایی دیگه این صبح واقعا طلایی میشدچقد این مسیر خوابگاه تا دانشگاه تایم پر پتانسیلیه ، چقد ما تو این خط ۱۶ لنتی هی از این ور شهر از تو دل ترافیک رفتیم اونور شهر ! به‌ هر جهت من که دلم نمیاد نوشته رو تموم کنماز طرفی هم نگاه کردن به چهارباغ پایین صحنه نابی هس ک حیفه از دستش بدمپاره های نوری ک از لای برگ درختا رو آسفالت خیابون میشینه و نیمکت هایی که اکثرا خالی ان یا اون وسط ی پیرمرد با عصاش نشسته ، احتمالا قدم زنان تا چهارباغ عباسی بره ، البته این وسطا رو ک مشخصه بخاطر مترو درختای قدیمیش و با جدید اذیت کردن یکم اذیت میشه ولی امیدوارم صبحش بخیر باشه ، بنظرم زندگی چیز ساده تری از اینکه صبح زودتر بیدار شی بری تو چهارباغ قدم بزنی ، مردم و ببینی و بهشون لبخند بزنی و صبح بخیر بگی ولی خب ، ما با این خط ۱۶ داریم میریم دانشگاه ، چرا میگم ما اصن ؟! امروز هیچکدوم از بچه های اتاق پا نشد بیاد سمت دانشگاهبازم تنهایی دارم میرم و هی میرم که برسمآفتاب قشنگه، باد بهار قشنگه و اینکه تو شمس آبادی ترافیک نیست خودش یه نعمت الهیه و اینکه آهنگ برا تُ داره همزمان با نوشتن این متن و نوازش نسیم بهار از لای پنجره های اتوبوس پلی میشه خودش ی همسان سازی عالیه ، چقد چیزای خوب هس ک میتونم بهشون فکر کنمولی هنوز ایده برا اجرای امروز نداریم و از چهارنفرمون شاید فقط من الان تو فکرم و کوله ام و با لپ تاپ سنگین کردم ک اونجا ب فنا نریمبیخیال ، با بازی نور و سایه لذت ببرم ، یکم دیگه ک مسیر ساحلی زاینده رود بشه و درختای انبوه محشرهعکس و امروز صب از خوابگاه گرفتم</description>
                <category>رضا م ز ک</category>
                <author>رضا م ز ک</author>
                <pubDate>Wed, 10 May 2023 08:24:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در تلاش برای دیر نرسیدن</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.mozakka/%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%86%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-iaqcqxqrs4cj</link>
                <description>فکنم این هفته هم دیر به کلاس مهسا برسم، هم غیبتام  زیاده هم تاخیر زیاد دارم ، احتمالا این سری دیگه بزنه زیر لنگم بگه برو درس و حذف کن ، دو ترم دیگه ک ارائه شد وردار و گند بزن ب پایان نامه و هر چی ک هستاز طرفی هم من نزدیک ی ساعته تو این اتوبوس لعنتی خط ۱۶ دارم میپزم ، چسبیدم به این پیرمردا تا بتونم داخل اتوبوس جا شم ، وسطای مسیر هم هر چی مسافر میاد همه سر سفید و پیرن ، ی یارویی از وسط اتوبوس به پیر ها تیکه میندازه میگه اینا اومدن برن اعتراض کنن بگن حقوق بازنشستگی خیلی زیاده کمش کنید، دلم براشون میسوزه ، فکنم یارو اصلا تا حالا تو چشماشون نگا نکرده ، فکنم به لرزش دستاشون نگا نکرده ، به التماس زانو هاشون موقعی که سر پا ایستادن تا شاید ، شاید ، یکی از رو صندلیش پا بشه و اونا بشینن تا حالا توجه نکرده ؛ اما راستی راستی کی اینهمه پیر زیاد شد ؟! پس جوونا کجان ؟! احتمالا با اتوبوسای قبلی رفتن که به کلاس ساعت ۱۰ برسنشمس آبادی که می‌رسیم - جایی که ساختمان پزشکان و بیمارستاناس - ماشین از پیرا خالی میشه ، اتوبوس یکم سرعتش و زیاد میکنه و ی آخيش میگم که مثلا شاید داره معجزه ای میشه این ماشین درب و داغون تا دو دیقه دیگه برسه اونوره شهر منم ی مسافتی و بدوم و قبل اینکه ۱۰:۱۵ شه بپرم تو کلاس ؛ کاشکی نمره میانترم خیلی خوب شده باشه بهم گیر نده و الا این ترم دیگه این درس پاس بشو نیستفعلا باید آفتاب اردیبهشت و تحمل کرد توی این اتوبوس پوکیده و فقط رفت ... چه خوبه که این همه درخت توی اصفهان هست و الا من تو این اتوبوس نمیدونستم حالا باید چیکار کنم با گرما ! </description>
                <category>رضا م ز ک</category>
                <author>رضا م ز ک</author>
                <pubDate>Mon, 08 May 2023 09:58:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گُمش کردم لنتی رو</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.mozakka/%DA%AF%D9%8F%D9%85%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%84%D9%86%D8%AA%DB%8C-%D8%B1%D9%88-cyaszdgsvzrw</link>
                <description>+اسپیکر و گم کردم ؛ فدای سرم که گم کردم ، چرا انقد حالم گرفته شد-خب تو ک پول نداری الان میخوای جوابش و چی بدی+تا حالا شده نگران چیزی باشی بعد حل شه ؟ ول کن دیگه بیخیال ؛ تا اخر هفته وقت بگیر اصن شاید یهو دیدی پیدا شد-چطور پیدا شه ؛ تو ک از سرایدار و حراست و همه جا سوال کردی ، خودتم ک اصلا قد ی عدس یادت نمیاد چیکار کردی باهاش . کجا گذاشتی . حالا میخوای چه کنی ؟ این پیدا بشو نیست +اه بابا دست از سرم وردار ... بخدا کار دارم ، قرار بود پس فردا نصف مجموعه روزمرگیت و ببندی ولی هنوز یدونه کارم فاینال نکردی-لعنت به کار و روزمرگی ... این چه کاریه ک پولش بخور و نمیرم نیست ، این چه کار و زندگی ایه من دارم ، اسپیکرش و به من سپرد ، حالا که گمش کردم پول ندارم مثش و بخرم+اینطور نگو مرد ؛ داری یاد میگیری ، چرا همچین شدی یهو ، تو ک خیلی ادعات میشد ، تو ک میگفتی اهمیتی نداره اگر هر از گاهی قارچ های غربت در میان-میدونی منم دوسندارم اینطوری مغزم خورد شه اصن تو ک میشناسی من و ؛ تا ریال آخر حسابم و شده بستنی یخی بگیرم تو خیابون عین بچه ها با دمپایی راه برم و گاز بزنم خرج میکنم و پول برام مهم نیست ؛ اما حالا چیکار کنم ، مال من ک نیست ، مال من بود میگفتم گور پدرش اصن اسپیکر نخواستم .. این آدم و هر روز دارم میبینم ، تازه بدبختی مال اونم نیست ! برا خواهرشه+آره میشناسمت ولی تو هیچ وقت انهمه تند نمی رفتی ...! نگا ببین بچه ها چطوری نشستن تو خوابگاه دارن حکم میزنن ؛ اصن چرا پا نمیشی بری با نادر یه چایی و نبات بزنی بگی خودش جور میشه ... اصن مگه دلار نخریده بودی تهش میفروشی ، خدا بزرگه ، دوباره بیشترشو میخری-اونموقع ک خورد خورد جمع کردم ب خودم گفتم ک این حساب و برداشت نمیکنم ؛ فقط هی میزارم روش ، بیخیال تورم بیخیال هر چیز دیگه ای ، این دلارا رو یا موقعی میفروشم ک بخوام از اینجا برم یا بخوام بیزنس خودمو استارت کنم؛ اصن چرا دارم اینا رو برات توضیح میدم ، خودت ک میشناسیم ... خیلی حیفه واسه ی اسپیکر مسخره دست بزنم بهشون+بزن بره رضا ؛ این پولا برا کی مونده ک برا تو بمونه ؛ اونموقع ک شجریان میخوند نه مُلک خضر بماند نه ملک اسکندر بعد تو انقد خوشت اومد که بدنت مور مور شد و گفتی لعنت به هر چی تعلقات توی این دنیاعه چرا حالا که کارت گیر شده یخورده وا نمیدی ... باور کن اگ رد کنی بره و مغزت و وا کنی الان کاراتو میبندی به موقع ده برابر این قیمت میکنی تو آستین مشتری همین کار و-هه بابا دلت خوشه کدوم مشتری ؛ تهش چند تا دانشجو اینا رو ببینه بگه به به ؛ تهش بزارم اینستا همون دوستام بیان مرامی چند تا کامنت بزارن ؛ شاید استوریم کنن ولی خب اینا نون و آب میشه برا من ؟! به این پسره ک اسپیکرش و به من سپرده بود چی بگم ؛ دیدی لنتی ، اخرش دارم سر یه چیز مسخره ای دست میزنم به پس انداز+تو که همچو آدمی نبودی ؛ پاشو برو ی چیزی بخور ، به خودت هوا بده ، با یکی حرف بزن ، ببین رضا الان داغی ، بیخود هی رو کیبورد میزنی که چی ؟ اینا رو کی میخونه ؟ اصن مگه ب قول خودت اینا پول میشه  ؟ اصن مگ تو نوشتن بلدی ؟ چارتا کتاب خوندی فاز دولت آبادی ورداشتی داری مکالمه خیالی مینویسی؟ بابا این تو نیستی ؛ یادته عصری ک روغن جلا زدی رو کار تا فیکسش کنی ، با دیدن بافتای روی گچ و رنگ چه عشقی کردی ؟! یادت رفت چقد بوی سیگار پارسا برات اذیت کننده بود ، هندزفری و بکن ، برو بهش تیکه بنداز بخند ، غصه چار هزار پول و بخوری ک ی قرونم کاسب نمیشی ؛ یکم خودت باش ... پولم میرسه ؛ وای رضا اصن گوش بده به این نوا ؛ آذری داره یه چیزی میخونه ، تو ک نمیفهمی ولی چه آوایی ، چه نوایی ... گوش بدهمکالمه خودم با خودم بعد از اینکه فهمیدم اسپیکره گم شده واقعا و حساب پس اندازم و توی سفر آخری ک رفتم خالی کردم</description>
                <category>رضا م ز ک</category>
                <author>رضا م ز ک</author>
                <pubDate>Sun, 07 May 2023 22:02:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیدن ؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.mozakka/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86-nbsog2wfnqgk</link>
                <description>باید نوشت ، نوشتن بودن است ؛ باید دید ، دیدن برداشتن است دیدن ترمینال و آدم ها چشم ها را آزرده می‌کند،  دیدن آنچه را که خود ساخته ایم برایمان به موضوعی غیر قابل تحمل بدل شده ، حالا دیگر دیدن اگر صرفا دیدن باشد کافی نیست چرا ک دیدن با تقلید یکی شده و دیگر اصلا مراقب نیستیم که چه حرکت احمقانه ای را دنبال می‌کنیم، مراقب نیستیم چه چیزی را داریم می سازیم صرفا خشت هایی می شویم که دنباله این ساختمان کج و نادرست را ادامه می دهد نگاه های مرموز ما امروز از مهر خالی است ، دیگر هیچ الا منفعت خودمان را نمی بینیم ،شاید هم دیگر همه چیز را می بینیم ولیکن آنچه را که باید ببینیم نمی بینیم سقوط ما از قله ای که می توانستیم در آن بایستیم را امروز دیگر بدون نیاز به هیچ استدلال خاصی و صرفا با مشاهده روزمرگی هایمان ، متوجه شویم ؛ روزمرگی هایی که امروز نام روزمردگی را بهتر یدک می کشد دیگر آنچه را می‌بینیم آن نیست که باید ببینیم ، صرفا آنی را می‌بینم که سیستم از من می خواهد ببینم و همین مهم باعث حرکت بدون توقف من می شود ، دیگر ما آن کودکان با ذوق که از دیدن همه چیز بی دلیل لذت می بریم نیستیم ، این را وقتی فهمیدم که عینک را به تعمیر سپردم و فقط ۱۵ دقیقه بدون عینک به دنیا ی اطرافم نگاه کردم</description>
                <category>رضا م ز ک</category>
                <author>رضا م ز ک</author>
                <pubDate>Thu, 04 May 2023 21:08:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی ک غرق شدم</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.mozakka/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9-%D8%BA%D8%B1%D9%82-%D8%B4%D8%AF%D9%85-wy4uiurvkbkf</link>
                <description>آفتاب جنوب همچو آتشی که سوختش تمامی ندارد آنچنان می تابد که چیزی شبیه بخار را میبینی ک از آسفالت بلند میشود ؛ حرکت که میکنیانگار داری به سمت آتش نیروی ، باد داغ صورتت و بدنت را میسوزاند ، حس میکنی الان است که آتش بگیری ولی میروی ، در این گرما ادامهمیدهی ، آنقدر میروی ک برسی چون آنقدر رفته ای ک اگر برگردی در حسرت نرسیدن مجنون میشوی ، میرسی ، رخت میکنی ، گیوه از پا بدر ،میکنی ، پاهایت به سنگ های داغ میخورد ، سنگ هایی ک خورشید بی رحمانه از صبح بر آن ها آتش فرود آورده ، گرما وارد بدنت میشود ، پایبرهنه روی سنگ های ساحل رودخانه حرکت میکنی ، فرم سنگ ها ، گرمای سنگ ها و پستی و بلندی سنگ ها تو را می آزارد ؛ اندکی بعد پایتبه آب می رسد ، پا که به آب مینهی گویی پا در بهشت گذاشته ای ، خنکایش تا مغز استخوانت را جلا میدهد ؛ از این حس لذت میبری ، پیشمیروی ، جلوتر ، جلوتر ، جلوتر … حالا آب تا کمر بالا آمده و دیگر از جلو رفتن دچار تردید میشوی ، ولی هیهات ، آنهمه راه را در این ظهرتابستان آمده ای ک تنی به آب بزنی و نزنی ؟! نفسی میگیری و زانو ها را شل میکنی ، تمام بدنت در آب ، گو قرار است خنکا تو را بلرزاند ؟ گوبلرزاند ،گو هر چه میخواهد بشودتن که در آب است گویی همه ی آن مشقت هایی ک در راه داشته ای از وجودت بیرون میرود ، گو خستگی تمام آن عرق کردن ها برای لحظه ایبیرون رفتن از وجودت بیرون‌می رود ، تو تو نیستی ، تو که هستی ؟! مهم نیست … هر که باشم حالا دارم خنکی را از پوست به استخوانم جذبمیکنم ، اینطور است ک رها میشوم ، دست ها رها ، پا ها رها ، بدن رها ، دیوانه بار غلت میزنم در آب ، میرقصم و عشق میکنم . فارغم از غم دنیا، فارغم از غم اخری ، همه همین آب است ، همه همین رهایی است ، همه همین لحظه است اما مگر میشودآدمیزاد بند است بر زمین ، نمی‌تواند از آن بگسلد ، هوایش را اگر دریافت نکنی گویی دستی بر گردنت انداخته و فشار می آورد تا خفه شوی ،اینک من بودم و آب ، من بودم و کارون ، من بودم و خروش ، من بودم و بی رحمی رودخانه ، آه … لحظه ای گم شدن چه سنگین برایم تمام شد؟مگر چقدر در آب بودم که حال هر چه پا می اندازم به جایی نمیخورد ، مگر چقدر از دوستانم دور شدم که هر چه دست می اندازم مرا نمیگیرند ؟کشمکش درونی ، اضطراب ، ضربه ای کاش ! بی فایده تلاش میکنی ، هیچ از یادم نمی آمد ، که هستم ؟ کجایم؟ لحظه ای میان تلاش هایمچشم گشودم و نور دیدم نوری ک از آب میگذشت و همین ، نور همان خورشید بود ٫ راستی ک کنون زیر این حجم از آب چقدر لطیف است، نوررا ک دیدم بر تلاش های غلطم افزودم ، نفسی کاش! دهان باز میکردم و گویی هر چه آب بود وارد دهانم میشد و تمام نمیشد … اینک فقط دستیهست ک بالا مانده ، ب امید ضربه ای ، به امید دستی ، دستی ک تو را کمی به ساحل بکشد ، کمی آنطرف تر میشود روی پا ایستاد ولی توخیلی دور شده ای و ناگذیری از نزدیکیبعد ضربه را به دنده هایم حس کردم ، ناز شستت ک بعد سریع پیچیدی و دستم را گرفتی ، بعد به سوی ساحلبعد به سوی شرم ، بعد به سوی خجالت بعد به سوی خستگیآن دم مگر چقدر طول کشید ؟ نمیدانم ، ولی لحظه ای از یادم خارج نشد ، آن حس سنگینی آب ، حس سبکی تن ، آن نور ملایم و سفید آفتاب … می رود از یادم روزی ؟!نمیدانم۱۳ مرداد</description>
                <category>رضا م ز ک</category>
                <author>رضا م ز ک</author>
                <pubDate>Thu, 04 Aug 2022 23:19:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدت هاست ننوشته ام</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.mozakka/%D9%85%D8%AF%D8%AA-%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-naxqm3qdiwbd</link>
                <description>از وقتی که سعی کردم بجای نوشتن تصویرش کنم از وقتی که دیگر روزی دو ساعت کتاب خواندن را از روتین خودم خارج کردمکروم را که باز کردم رفتم به ساند کلاود ؛ پیشنهاد ها را ورق زدم و رسیدم به قطعه بی کلامی به نام too old to late ، کاور آهنگ تصویر درخت های خشکیده ایست که وقتی آنرا پخش میکنم در این سکوت نیمه شب ، وقتی تازه آمده ام که کارم را شروع کنم من را بدنیای دیگری می بردعنوان آهنگ و بعد خود این آهنگ دودقیقه ای مرا به تفکر عمیقی واداشت که مرا تبدیل کرد به آنکه دوس دارد بنویسد و امیدوار است که درست بنویسد امیدوار است که باز هم عده ای نوشته هایش را نخوانند و بعد بیایند در روبرویش قرار بگیرند و قضاوتش کنند ... خیلی پیر ؛ خیلی دیر آه نکند روزی این را بگویمآه نکند نتوانم اینهمه که در سر دارم را عملی کنمآه نکند لحظه ای مثل این شب سیاه که البته پر از ستاره های زیباست لحظه ای از زندگی ام لذت نبرم و بدتر از آن متنفر شومآهنگ را روی تکرار میگذارم ... شنیدن آن صدا مغز مرا وادار به نوشتن می کنددوست ندارم به آنچه می نویسم بنگرم انگشت هایم خود به خود روی کیبورد حرکت می کنندچشم هایم را میبندم و نمیتوانمآهخیلی پیر خیلی دیرخیلی پیر خیلی دیرخیلی پیر خیلی دیرخیلی پیر خیلی دیربرگردم به کار ... شاید بهتر باشد همانکه حواس خودم را از این ناتوانی پرت کنمآهنگ را قطع میکنمhttps://soundcloud.com/shayanhashemi/too-old-too-late?in_system_playlist=personalized-tracks%3A%3Areza-mzk%3A826896379سه صبح</description>
                <category>رضا م ز ک</category>
                <author>رضا م ز ک</author>
                <pubDate>Fri, 13 Aug 2021 03:03:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مینیمالیسم دیجیتال</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84-qafkg0oknt7m</link>
                <description>Based on: Wanderer Above the Sea of Fog, by Caspar David Friedrich (1818). Illustrations by Kim Dong-kyu#معرفی_کتابمینیمالیسم دیجیتالکال نیوپرت - نشر میلکانترجمه سمانه پرهیزکاریکسانی که آثار قبلی پرفسور نیوپرت رو مطالعه کردند خصوصا (کار عمیق) ایشون رو قطعا متوجه شدند که موضوعاتی که مطرح شده و فلسفه های خوب و بد آن موضوع بصورت تخصصی تحلیل شده و در نهایت به راهکاری اساسی خواهید رسید که آن راهکار فراتر از موضوع برا رسیدن به &quot;زندگی بهتر&quot; و کار بهتر و بنظر من خوشحالی بیشتر خواهد شدموضوع مورد توجه و بحث در این کتاب مستند موضوعی است که امروز درگیر همه ی جوامع و بصورت ویژه جوامعی که آموزش های استفاده درست از رسانه در آن ها انجام نشده است ، اما این رسانه در تاریخ سابقه ای نداشته موضوع شبکه های اجتماعی است ، موضوعی که اگر از هر کسی بپرسید برایتان دلایلی برای استفاده از آن مطرح می کند ، نویسنده در این اثر تلاش کرده تا دلایلی که زیاد به گوشِمان خورده را کاوش کند مجددا ما را با خودمان و نیاز های مغزمان آشنا کند و اهداف پشت این صنعت ساخته ی سیلیکون ولی را به ما بیشتر و بیشتر نشان دهد.به شخصه وقتی خوانش کتاب را شروع کردم پیش روی آن خیلی کُند پیش رفت ولی سعی کردم آن را ادامه دهم وقتی متوجه آنهمه فلسفه ای که نویسنده مطرح میکند شدم با علاقه موضوع را دنبال کردم ؛ حالا وقت آن است که از تمرین ها استفاده کنم تا شبکه های اجتماعی باعث شود &quot;انسان بهتری شوم &quot;خواندن این کتاب را به همه ی فعالان در فضای شبکه های اجتماعی ، حتی کسانی که کار و شبکه های اجتماعی با شغل و حرفه ی آنها پیوند خورده پیشنهاد میکنمنسخه دیجیتالی کتاب در کتابخوان های فارسی هم موجود هست✍️رضا</description>
                <category>رضا م ز ک</category>
                <author>رضا م ز ک</author>
                <pubDate>Thu, 01 Oct 2020 16:02:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم ها دیوانه دیده شدن! (یه متن قدیمی)</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.mozakka/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%DB%8C%D9%87-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-cgb9xczeqomu</link>
                <description>این متن رو چند سال پیش داخل یک مرکزخرید شلوغ وسطِ خرمشهر نوشتم... خوندنش زیاد وقتتو نمیگیره ولی احتمالا زیاد حالتو خوب میکنهمردم دوست دارند دیده شوندآن ها دیوانه این دیده شدن هستند ، آنها تشنه هستند ، تشنه محبت ، تشنه لحظه ای که بنشینند و بگویند «آخیش ! حالا یک نفس راحت میکشم!»چرا؟! مگر نمی توان همانگونه که هستیم خوش باشیم ؟ نمی شود آنقدر خودمان را با بزک کردن های بیش از حد زجر ندهیم ، معشوق را بیابیم و در اندیشه دوست خوش باشیمخوشبخت و آرامچه تفاوتی می کند ؟ کنج خلوت اتاق یا وسط یک مرکز خرید شلوغ ؟! دل اگر دل باشد باید لحظه ای ننشیند ، آن چنان یاد دوست ذهن او را ، فکر او را و دل او را بگیرد که دیگر هیچ تفاوت نکند ، این که پیش من نشسته چیست و از کجا آمده مهم چیز دیگریستدوست و کمال ما چیز دیگریستآمدیم دو روزی زندگی کنیم ، طفل غمگینی را شاد کنیم و آنگاه از پرواز پرنده ها بالای کارونی که نابودش کردیم ، عبور سریع ابر هاو هر لحظه زندگی مان چه خوب باشد و چه بد لذت ببریم؟!مگر غیر این است که همه مان انسانیم ؟! مگر نه انسان اشرف مخلوقات است؟! چرا این اشرف مخلوقات گاهی انقدر پست می شود که از پَست ترینشان هم جا بماند؟چرا وقتی طفلی را میبینیم که دارد می گرید نمی سوزیم ؟ چرا زمین و آسمان را بهم نمی آوریم تا لحظه ای غم را از او دور کنیم ؟!چطور به خودمان اجازه دادیم هرروز خدا شاهد چنین صحنه هایی باشیم و برایمان تبدیل به عادت شود؟ می دانی رفیق دلِ ما دل نیستدل اگر دل بود با زمین خوردن کودکی نمی خندید ! دل اگر دل بود با مسخره شدن و شکستن حرمت و ابهت دیگری خوشحال نمی شد ! کاش روزی برسد در اندیشه دوست بمیریم ، آنگاه دیگر جرعتش را هم نخواهیم کرد که این صحنه ها را ببینیم آنگاه آنقدر راحت نفس می کشیم گویی که قدر هر لحظه مان را بیشتر میدانیم ، فقططط لذت میبریم ، در آرامش در کنار دوست ، بدون هیچ مشغله ای ، همچو طفلی که شادان بادبادک به دست لبخند میزند و هیچ چیز برایش بجز پرواز بادبادکش ...این بیت از حافظ رو الان به متن اضافه میکنم؛ خیلی بجاس ...پند عـاشقـان بشنــو وز در طــرب بـاز آکاین همـــه نمی ارزد شغل عالـم فانی</description>
                <category>رضا م ز ک</category>
                <author>رضا م ز ک</author>
                <pubDate>Fri, 27 Mar 2020 21:47:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیزارم از صداهایی که طبیعت رو خراب میکنن</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.mozakka/%D8%A8%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%86-ymeofxurfqpd</link>
                <description>- ﺍﺯ ﺻﺒﺢِ ﻛﺎﺫﺏ ﺑﻪ ﺻﺒﺢ ﺻﺎﺩﻕ ﻭ ﺑﻪ ﻧَﻔْﺲ ﺻﺪﺍﻗﺖ ﻋﻴﻨﻲ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺭﺍ، ﺻﺪﺍﻱ ﺷﺐ، ﺻﺪﺍ ﻃﻠﻮﻉ، ﺻﺪﺍﻱ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺭﺍ ﺑﻴﺰﺍﺭﻳﻢ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﻛﻪ ﺻﺪﺍﻱ ﺷﻬﺮﻱ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻛﻮﻩ ﻣﻲ ﺁﻭﺭﻧﺪ .     +ﺍﻣﺎ ﻣﻮﺳﻴﻘﻴﺪﺍﻧﺎﻥِ ﺑﺰﺭﮔﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻩ ﻳﻴﻢ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﺷﻨﻴﺪﻥِ ﻣﻮﺳﻴﻘﻲ ﻃﺒﻴﻌﺖ ﺑﻪ ﻛﻮﻩ ﻣﻲ ﺁﻳﻨﺪ.                     - ﺧﺎﻣﻮﺵِ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺩﺭ ﻛﻨﺞِ ﻃﺒﻴﻌﺖ، ﺭﻭﻱ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻨﮕﻲ، ﻣﻲ ﻧﺸﻴﻨﻨﺪ ﻭ ﭘُﺮ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ، ﺁﻥ ﻭﻗﺖ، ﺷﮕﻔﺘﺎ !         ﺍﺑﻠﻬﺎﻧﻲ ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻩ ﻳﻴﻢ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻛﻮﻩ، ﮔﻮﺵ ﻫﺎﻱ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺻﺪﺍﻱ ﻃﺒﻴﻌﺖ ﺑﺴﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻭ ﻣﻮﺳﻴﻘﻲ ﺷﻬﺮﻱ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻛﻮﻩ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﻧﺪ .ﻣﺎ ﺣﺘّﻲ ﺩﻳﺪﻩ ﻳﻴﻢ ﻛﻪ ﺩﺭ ﭼﺎﻳﺨﺎﻧﻪ ﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭِ ﺁﺑﺸﺎﺭ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﻧﺪ، ﻣﻮﺳﻴﻘﻲ ﺷﻬﺮﻱ ﭘﺨﺶ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ...          یک عاشقانه آرام -نادر ابراهیمیدقت کردید همیشه خدا هندزفری تو گوشمونه یا دائما در حال گوش دادن به یه چیزی هستیم! یا آهنگه یا صدای فیلم ، امروز میخوای یه کاری کنی یه نفر اندازه فلج شدن ضجر بکشه؟! هندزفری ها رو ازش بگیر و مجبورش کن یک روز ! فقط یک روز ! به صدایی گوش ندهکاری ندارم این موضوع برای ما که زندگیمون توی پیچیده ترین قرن های دنیاس خوبه یا بد، همه ما یه اوقاتی میریم توی طبیعت ، میریم تا شاید از هیاهو و شلوغی یکم دور شیم ، میریم سفر ، میریم شمال! ، ولی چرا بلد نیستیم از حضورمون لذت ببریم؟!برا اینکه به منظورم نزدیکتون کنم یه مثال میزنم ، قبول دارید وقتی یه فارسی زبان وارد یه خونه ای میشه که همه دارن با زبون انگلیسی صحبت میکنه ، اون فرد شرط ادب رو رعایت میکنه و یا حرف نمیزنه یا اگه میزنه به همون زبونه اون افراده و اغلب تلاش میکنه یه چیزی حداقل از انگلیسی یاد بگیره؟!پس چرا وقتی ما وارد طبیعت میشیم سعی نمیکنیم ازش لذت واقعی  رو ببریمبرای لذت بردن از طبیعت باید حس هاتون رو بسپرید به دستش ، هم چشمتون هم گوشتون ، چطور میتونید برید کنار دریا موزیک پلی کنید و موج های دریا رو نگاه کنید؟! چه حسی داره وقتی موج با اون عظمت با اون زیبایی و می بینی صدای یه آدم (خوب یا بد) و بفهمی ؟! چه لذتی داره وقتی اون صدای دوست داشتنی که شارژت میکنه  رو با صدایی که توی خونه و شهر های شلوغ و پلوغمون گوش میدیم عوض میکنید؟!هیسسس ! حرفی نزن!!آهنگتم قطع کن لطفا ...آهای بغلی ...شما هم حرف نزن!گوشیتو خاموش کن ... بیا بریم اونورتر سرو صدای بقیه رو هم نفهمیم..اون نگاهِ پر از کنجکاویتو نگه دار حالا بیا لبه این سنگ بزرگ بشینیم ، چشماتو ببند ، به هیچی فکر نکنهییییییچی ، چند تا نفس عمیق بکش ، بزار ریه هات از بوی طبیعت پر شهحالا آروووم چشماتو باز کن و گوش کنوااای که چه دیدن و چه شنیدن داره ، دوست دارم ساعت ها توی این حالت باشم ...زاگرس ، آرام و ابری ...</description>
                <category>رضا م ز ک</category>
                <author>رضا م ز ک</author>
                <pubDate>Fri, 13 Dec 2019 14:00:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوشی ساده و دردسرای رمز دوم پویا</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.mozakka/%DA%AF%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D8%B3%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%BE%D9%88%DB%8C%D8%A7-lvlt5ht04k61</link>
                <description>کلاسِ تجارت الکترونیک تو اول هفته بارونی به علت نیومدنِ استاد تعطیل شد ؛ بچه های کلاس خوشحال و خندان به طرف کافه ها و قهوه خونه های شهر به راه افتادن اما من بعد کلی معطلی و خیس شدن زیر بارون اومدم خونه ،دوش گرفتم ، دوست نداشتم زمانم بسوزه و به هدر بره لپ تاپ و باز کردم شروع کردم به سرچ کردن ، یه دوره خوب و مناسب در رابطه با بیزینس پلن پیدا کردم که نامربوط به درسی که امروز تعطیل شد هم نبود . یه سایت به زبان فارسی هم زیرنویس براش تهیه کرده بود ، کد تخفیف رو هم چسبونده بود اون بالای سایت ، دمو ها رو دیدم و راضی بودم فقط میمونه قیمتش ، کد رو که زدم قیمت کل دوره شد 14 هزارتومن که در قیاس به کلاسای میلیونی راهبری بیزینس و استارتش چیزی نیستگفتم چی از این بهتر ؛ بریم تو کارش ، سریع ثبت نام کردم (انصافا اون دکمه ورود با گوگل مخصوص خودمه :) ) صفحه پرداخت رو خیلی تند و روتین پر کردم دیدم ارور زد رمز اینترنتی وارد شده صحیح نیست دوباره وارد کردم و بازم همون ارور ! رمز خطا :|گفتم یعنی چی :/ بعد یادم اومد که پریشب نرم افزار رمز پویا رو بابام نصب کرد و گفت که از اخبار شنیده از پس فردا دیگه رمزاتون باید پویا بشه :|من تلفن هوشمند ندارم ، خوشم هم نمیاد داشته باشم ( با زندگی مینیمالیم جور در نمیاد :| ) ، یه Nokia ـیِ نمکدون دارم که کارمو را میندازه ؛ وقتی گشتم دنبال روشای فعال کردن این پویا دیدم که به به :|اکثر بانک ها بدون اپلیکیشن این امکانو ندارن ؛ یعنی حتما حتما باید اپ رو نصب کنی رو گوشی باز کنی و درخواست بدی :( واسه مثل منی خیلی داغون کننده بود کفایت نکرد پاشدم رفتم بانک به مسئول خدمات الکترونیک که باجه اش همیشه خلوته نوبتم نمیخواد پرسیدم یعنی چی پس ؟! ما که ساده داریم چه کنیم ؟! برگشت گفت که &quot; عههه قرارهههه بعدااا چیززز شههه خودپرداززییی شههه &quot;عجله داشتم ، زمان داشت از دست مِرَفت ، سریع رفتم به یه بانک دیگه تا یه حساب دیگه باز کنم تو این مقاله زومیت نوشته که فقط (بانک ملی ، ملت ، پست بانک) امکان رمز دوم پویا پیامکی دارنبخاطر شلوغی همیشگی بانک ملی و لوگوی خوشگلِ بانک ملت که همیشه ازش خوشم میومد زود مدارک و ورداشتم و کپی گرفتم بردم بانک، تصورشم نمی کردم انقدر که مردم همه موبایل به دست شدن و همه چی بلد ، هنوز بانک ها شلوغ باشن 11:47 نوبت بانک رو گرفتم - روی صندلی ها آروم نشستم ، از حوصله خودم تعجب کردم ، دیدم که یه خانم از دادگاه اون سر شهر اومد بانکِ این سرِ شهر برا انتقال صد هزارتومن پول :| اولاش میخندیدم اما بعد تعجب زده شدمتا کپی گرفتم و کارتم صادر شد و رمز گذاشتم و تموم شد 12:55 بود :)روش اینه : حساب باز کنید کارت و بهتون میدن ؛ کارت و ببرید با خودپرداز (ملی - ملت - پست بانک) رمز دوم معمولی بلا استفاده تونو فعال کنید ، بعد برید تو منوی رمز ایستا بعد رمز دوم پویای پیامکی ، بعد روش براتون اس ام اس میشه ، چهار رقم آخر کارت تون رو باید بفرستید به یه شماره ای بعد رمز 60 ثانیه ای بهتون میده  حالا زودتر قبل اینکه این طرحِ ناقص واسه همه بانک ها اجرا بشه زودتر برید واسه خودتون اجرا کنید ، روز معمولی یه ساعت طول میبره فردا روزی که طرح شروع شه بانک پر میشه از مردمی که میخوان رمز دوم پویا شونو از کارمند بانک بگیرنشما چطور رمز دوم پویا میگیرید؟!</description>
                <category>رضا م ز ک</category>
                <author>رضا م ز ک</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2019 20:55:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حقایق عجیب پشت بلک فرایدی (جمعه سیاه) !</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.mozakka/%D8%AD%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%84%DA%A9-%D9%81%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-axlrsact6ej6</link>
                <description>حقایق پشت بلک فرایدی!همگی ما عاشق این هستیم که کالایی که نیاز داریم رو ارزانتر از حالت معمولیش تهیه کنیمتخفیف و تغییر واژه هایی هستن که آدما برای این امتیاز گذاشتن و انقدر عاشقش هستن که جمعه آخرین هفته سال رو جمعه ی سیاه نامگذاری کردن و به سمت فروشگاه ها و چه مجازی چه حقیقیش حمله میکنن اما این خیلی مهمه که بدونیم چطور همچین چیزی هم به فروشنده سود میده هم به خریدار!اهل فیلم هستید ؟! احتمالا جمله معروف تایلر توی فیلم Fight Club رو شنیدیدتبلیغات مجبورمون می کنه دنبال ماشین و لباس باشیم، [تبلیغات] باعث میشه کارهایی رو بکنیم که ازشون متنفریم و با پول اش چیزهایی رو بخریم که نیاز نداریماین تبلیغات انقدر تاثیر عمیقی روی زندگی ما می زاره که روگر بِرگِمَن توی کتاب utopia for realities ادعا میکنه که اگه یک درصد از این قدرت در دسترس حزب های سیاسی یا گروه های مذهبی بود الان همه مون تفنگ به دست بودیم!حالا به بَل بَشویی که توی بلک فرایدی میشه یه نگاه بندازید تصاویری که توی شبکه های اجتماعی میبینیم از دعواهای سرِ خرید تلویزیون و وارد فروشگاه ها شدن بالا رفتن عجیب ترافیک ورودی به فروشگاه های اینترنتی بد جور ما رو تحریک میکنه تا ببینیم چه خبره و داره چه اتفاقی میفته ؛ حداقل کاری که میکنیم اینه که از اطرافیانمون درباره اش میپرسیم و همون &quot;سالی یه بار همه فروشگاه ها انقدر تخفیف میزارن که اونا که واسه سال جدید پول ندارن بتونن راحت تر خرید کنن&quot; اما دقت کن! بقول یکی از دبیرای هنرستان &quot;تو این زمونه بجز پدر مادر آدم دیگه هیییچ کسی نمیاد در خونه آدمو بزنه بگه اومدم مجانی یه خیری بهت برسونم&quot;باز شدن در فروشگاه و ازدحام!خیلی از ماها عاشق خرید کردن هستیم ؛ کلی زمان صرفش میکنیم ، ولی بیاید قبلش از خودمون بپرسیم آیا واقعا به این نیاز دارم یا نه ؟!شاید یه کالا رو یه مدت مدنظر داشته باشید تا بعد از یه تخفیف توپ برید سراغش و خرید کنید اما ورودتون به فروشگاه و شرط هایی مثل &quot; ارسال رایگان برای خرید بالای 50 تومن &quot; یا &quot;فلان هدیه برای خریدای بالای صد تومن&quot; شما رو وادار کنه که چیزی و بخرید که نیازی بهش نداریدیادتون باشه با خریدن پولتونو ذخیره نمی کنیدهزاران هزار خرید ؛ هزاران هزار محصولی که واقعا نیازی بهشون وجود نداره توی اینچنین جشنواره ها فروخته میشه و اینطوری صنعت ملیارد دلاری تبلیغات که خیابون به خیابون ، اپلیکیشن به اپلیکیشن به همراه ماست قدرت خودشو نشون میده! قبول ندارید ؟! &quot;black Friday haul &quot; رو توی یوتیوب سرچ کنید!حالا که دیدتون باز شد تو صفحه اجتماعی یکی از فروشگاهایی برید که این جمعه تخفیف زیادی گذاشتن و تبلیغات زیادی بابتش کردن ؛ کامنتا رو بخونید و به تاثیری که روی مردم میزاره فکر کنیداما اگه خرید نکنیم چیکار کنیم پس؟!یه پیشنهاد من اینجا مینویسم تکمیلش با شمانیازی نیست حتما هدیه خرید کنید ؛ سعی کنید محبت هدیه کنیدیه شب نشینی با دوستان یا خانواده ، درست کردن یه کیک با هم و نوش جان کردنش ؛ دیدن یه فیلم توپ و کلی چیز دیگه که شما قراره بنویسید تاثیر بیشتری داره ، و پول بیشتری ذخیره میشه پ.ن: یادتون باشه چیزایی که لازم دارید رو همین الانم دارید ، خریدن شما رو خوشبخت تر نمیکنه.</description>
                <category>رضا م ز ک</category>
                <author>رضا م ز ک</author>
                <pubDate>Sat, 30 Nov 2019 22:37:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر احوالات قطععععی اینترنت و فریلنسینگ!</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.mozakka/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%82%D8%B7%D8%B9%D8%B9%D8%B9%D8%B9%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D9%88-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%84%D9%86%D8%B3%DB%8C%D9%86%DA%AF-k9q0gyvb9bjg</link>
                <description>تمثالنبرای یه فریلنسر چه توی ایران چه توی هر جای دیگه ی دنیا بعد از مهارت های خودش هیچی مهم تر از اتصال پایدار به اینترنت نیست..+ برای فریلنسر ایرانی (تحریم) علاوه اتصال پایدار خیلی چیزای دیگه هم لازمهده روزی که گذشت برای همه یه شوک بود ، اما برای فریلنسرا میشه گفت به نوعی زمین خوردن بود! از دست دادن اعتباری که فریلنسر با چنگ و دندون توی یه سایت کسب میکنه تفاوت چندانی با نابود شدن ندارهتلاش ما برای کسب اعتبار توی سایت ها لحظه به لحظه است . هر پروژه ای که انجام میدیم و نظری که کلاینت روی پروژه میده ، امتیازی که ثبت میکنه ، نشاندهنده ی پیشرفت کاری برای ما به عنوان یه فریلنسره ؛ حین انجام پروژه بعضی کلاینتا علاقمندن که از لحظه لحظه پروژشون آگاه بشن، از پیشرفت کاری که به (برون سپاردن) مطلع باشه، گاهی وقتا تماس بگیره و با کارمند صحبت کنهاما این ده روز که خیلی هم یهویی شروع شد و خیلی ملال آور به پایان رسید ما ها حتی امکان چک کردن اینباکس ایمیلشون رو هم نداشتیم تا لا اقل کلاینت رو مطلع کنیم که آقا این وضعیت اینطوریه!خیلی بد وضعیتی شد ؛ خیلی از همکارا وسط انجام پروژه بودن، فرض کنید شما کارفرما باشید و بر حسب یه قرارداد مجازی مبلغی پرداخت کردید تا کارمندی که کاری بهش سپردید انجام بده ، همه چی خیلی خوب پیش بره باهاش تماس هم گرفتید براش کلی هم توضیح دادید اما یهویی دیگه طرف غیب شد، نه توی سایت بودش نه تو شبکه های اجتماعی نه اسکایپ رو جواب می داد و نه چیز دیگری ، به عنوان یه کارفرما پروژتون رو کنسل نمیکنید و تا جایی که جا داره امتیاز طرف رو نابود نمیکنید؟!برا اینکه با عمق فاجعه آشناتون کنم میگم که ده روز توی بعضی حوزه های تخصصی زمان خیلی زیادیه ، گاهی وقتا کلا برای اینکه کارفرما ها زمان کم میارن کار رو به بیرون میدن ، مثلا یه کاری اگه بزارن کارمند شرکت خودشون انجام بده شاید ده پونزده روز طول بکشه ، بجاش یه فریلنسر فول تایم استخدام میکنه که توی سه روز کار رو انجام بده. واویلا اگه وسط این سه روز نت یهویی قطع بشه!با زندگی فریلنسری چقد آشنایید؟ میدونید که وقتی میخوابید هم توی کار هستیم و شب و روز نداریم؟! میدونید واسه یه پنی چقدر زحمت و یه عمر زمانمون رو گذاشتیم؟ یا مثل بقیه ی هموطنامون فکر میکنید ما قشری هستیم که فقط دلارها رو همینطوری از رو زمین ور میداریم؟!هیچ برآوردی نمیتونم بکنم چقدر خسارت وارد شد به فریلنسرایی که توی ایرانن چون خودتونم میدونید که اگه بفهمن یه ایرانی تو سایتای فریلنسری کار میکنه در جا بن میشه!خلاصه که خیلی بد شد . فکر نکنید حالا ده روز شبکه های اجتماعیمونو چک نکردیم مشکلی پیش نیومد ؛ خیلیا تو این قطعیا نونشون آجر شد...پ.ن: سایتای فریلنسری ایرانی و فضای ایرانی بازی و ایرانی طوری رو بیخیال شید ، بعدا مفصل توضیح میدم که چرانظر شما چیه؟!</description>
                <category>رضا م ز ک</category>
                <author>رضا م ز ک</author>
                <pubDate>Thu, 28 Nov 2019 11:50:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>