<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های reza.rezaei88132</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@reza.rezaei88132</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-24 07:34:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/158509/avatar/zRs7Bm.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>reza.rezaei88132</title>
            <link>https://virgool.io/@reza.rezaei88132</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ترکیه به کدام کشورها و دریاها دسترسی دارد؟افغانستان چطور؟</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.rezaei88132/%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-tfai9igmrspl</link>
                <description>ترکیه به کدام کشورها و دریاها دسترسی دارد؟افغانستان چطور؟جواب:ترکیه به کشورهای گرجستان،ارمنستان،ایران،عراق،سوریه و بلغارستان دسترسی دارد و با آنها همسایه است. در اطراف ترکیه دریای سیاه،مرمره،اژه و مدیترانه قرار دارد. افغانستان به کشورهای ایران،ترکمنستان،تاجیکستان،چین و پاکستان دسترسی دارد و با آنها همسایه است. این کشور به دریا راه ندارد.-به نظر شما کدام کشور موقعیت مکانی بهتری دارد؟چرا؟ترکیه زیرا هم دارای مرز خشکی است و هم از جهات مختلف به چهار دریا دسترسی دارد.توضیحات:ترکیه کشوری اوراسیایی در خاورمیانه است، که بخشی از آن در اروپا واقع شده ، و جز توسعه یافته ترین کشور هاست که بر اساس نظام جمهوری ایجاد شده است. این حکومت در سال ۱۹۲۳ به رهبری شخصی به نام آتاتورک بنا شد. موقعیت جغرافیایی این کشور به این گونه است که از سه طرف به دریا راه دارد، از شمال به دریای سیاه، جنوب دریای مدیترانه و غرب دریای اژه راه دارد.کشور های مجاور شرق ترکیه را ایران، جمهوری آذربایجان، ارمنستان، و گرجستان، از سمت شمال غربی یونان و بلغارستان و  از سمت جنوب شرقی، کشور های سوریه و عراق تشکیل میدهند. بزرگترین شهر ترکیه استانبول است، اما پایتخت این کشور شهر آنکارا میباشد، این کشور زیبا همواره یکی از مقاصد اصلی توریست های داخلی و خارجی بوده استترکیه یکی از کشور های پر جمعیت خاورمیانه میباشد، جمعیتی بالغ بر ۸۰ میلیون نفر! بر اساس پیش بینی مرکز آمار این کشور، ترکیه تا سال ۲۰۴۰ به جمعیتی بیش از ۱۰۰ میلیون نفر خواهد رسید.توجههمچنین می توانید جواب پاسخ های کتاب های پایه های مختلف را از لینک های زیر ببینید.جواب سوالات کتاب</description>
                <category>reza.rezaei88132</category>
                <author>reza.rezaei88132</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2020 19:31:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازنویسی حکایت صفحه 95 نگارش هشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.rezaei88132/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-95-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-w4k1ybiarskv</link>
                <description>موضوع :حکایت شخصی شتری گم کرده بود جدیدپایه هفتم   صفحه۹۵ حکایت شخصی شتر  گم کردبازنویسی حکایت شخصی شتر  گم کرد«شخصی شتر، گم کرد. سوگند خورد که اگر شتر را پیدا کند آن را به یک درم بفروشد. چون شتر را یافت از سوگند خود پشیمان شد. برای آنکه سوگند خود را نشکند گربه ای را در گردن شتر آویخته و بانگ زد: که چه کسی می خرد؟ شتری را به یک درم و گربه ای را به صد درم. اما هر دو را با هم می فروشم. شخصی آنجا بود؛ گفت: این شتر ارزان بود؛اگر این گربه را در گردن نداشت»شخصی شتر خود را گم کرده بود. قسم خورد که اگر شتر خود را پیدا کند آن را به یک درم بفروشد(به ازای مبلغی بسیار ناچیز) اما بعد از مدتی که شتر خود را پیدا کرد از قسم و قول و قرار خود پشیمان شد. کمی فکر کرد و نقشه ایی کشید. اینگونه که گربه ایی را در گردن شتر آویخت و فریاد زد که چه کسی این را می خرد؟! شتر را به یک درم می فروشم و گربه ای را به صد درم! اما هر دو را با هم می فروشم. شخصی آنجا بود گفت: این شتر ارزان است اما اگر گربه ای به گردن آن آویخته نبود.حکایت شخصی شتر گم کرد به نثر سادهروزی روزگاری شخصی شترش را گم کرد.قسم خورد که اگر شترش پیدا شود آنرا به قیمت یک درهم میفروشد‌ طولی نکشید که شترش را پیدا کرد. بعد از پیدا کردن شتر از قسمی که خورده بود پشیمان شد اما از طرفی نمیخواست زیر قسمش بزند..فکری به ذهنش رسید‌. گربه ای را در کنار شتر قرار داد و فریاد زد شتر را یک درهم و گربه را صد درهم میفروشم.. گربه و شتر را باهم میفروشم.. چی کسی میخرد؟؟ شخصی که در آن نزدیکی بود و صدای مرد را شنید گفت شتر ارزان است اگر گربه در کنارش نبود..ساده نویسی حکایت عبید زاکانی شخصی شتر گم کردیه نفری شتر گم کرده بود. قسم خورد که اگه شتر خودشو پیدا کنه آن را به یک درهم  (پول کم) بفروشد. وقتی شتر خود را پیدا مرد از قسمی که خورده بود پشیمون شد برای این که قسمی که خورده بود نشکند گربه ی در گردن شتر آویزان کرد و داد زد که چه کسی این را می خرد ؟ شتری به یک درهم من می فروشم و گربه ای به صد درم می فروشم اما هر دو را با هم می فروشم. یک نفر آنجا بود و گفت این شتر ارزان  بود اگر این قلاده ی گران در گردن خود نداشت (به این معنی که کاری که انجام داد کسی این شتر را نخرد  تا قسمی که خورده بود باطل نشود).جواب های بچه ها در نظرات پایین سایتمهدی : شخصی شترش را گم کرد. قسم خورد که اگر شترش را پیدا کند آن را به قیمت یک درهم بفروشد. زمانی که شترش را پیدا کرد از قسمی که خورده بود پشیمان شد. به همین خاطر برای اینکه به قسمش پایبند بماند، گربه ای را به گردن شتر آویزان کرد و فریاد زد: «جه کسی شتری را به یک درهم و گربه ای را به صد درهم می خرد؟ با این شرط که هر دو را با هم می فروشم». شخصی که در آنجا بود به او گفت: «اگر این قلاده (منظور گربه آویزان به شتر است) در گردن شتر نبود قیمت آن بسیار ارزان بود».نویسنده : یک نفری بود که شترش را گم کرده بود قسم خورده بود که اگر کسی شتر آن را پیدا کند آن را به یک درهم به ان شخص بفروشم شتر را که پیدا کرد از قسم خود پشیمان شد وقتی گربه را نزد شتر گذاشت فریاد زد و گربه را صد درهم فروختم گربه و شتر را با هم می فروشم چه کسی می خرد یک نفر که نزدیک بود داد زدن مرد را شنید پرسید اگر که گربه در کنار شتر نبود شتر ارزان بود.منبع : سایت علمی و پژوهشی آسمان</description>
                <category>reza.rezaei88132</category>
                <author>reza.rezaei88132</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2020 19:28:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انشا با موضوع آنچه در مسیر خانه تا مدرسه می بینید</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.rezaei88132/%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%AF-jxempvkz2jy5</link>
                <description>پایه هشتم درس۳  صفحه۴۲    آنچه در مسیر خانه تا مدرسه می بینیدانشا اول :با موضوع آنچه در مسیر خانه تا مدرسه می بینیدمقدمه: زندگی گذرگاه مخوفی است هر لحظه آن ورطه ای هولناک است که باید در  آن گام نهاد. راه زندگی راه کوشش و مجاهده است، یکی از این راه ها، راه علم و دانش است.تنه: هر روز مسیری را طی می کنم که از کنار درختانی سر به فلک کشیده می گذرد. درختانی که با تغییر فصل ها، گذر زمان را نشان می دهند. در کنار مسیری که می گذرم خیابانی است که ماشین ها با مردمانی که هر کدام آن ها به سمت و سویی می روند جلوه گر است خانه ی من در ته کوچه ای است که زیبایی کوچه همیشه برایم تلاقی گر لحظه های ناب کودکی است. آن زمان ها که با دوستانم فوتبال بازی می کردم(با دوستانم لی لی  بازی می کردم)، کوچه ی خانه ی ما خاطرات شیرین زندگی ام را بازتاب می کند از کوچه که بیرون می روم دوباره همان درختان روبه رو می شوم. درختانی که اوج عظمت هستی را نمایانگر هستند. آن درختان به من نشان می دهند که در زندگی چقدر تغییر ممکن است آن وقت ها که من خیلی کوچک بودم، درختان هم نهالی بیش نبودند و حالا من که بزرگ شده ام درختان نیز با من قد کشیده اند. درختان همیشه برایم بازگوگر پیشرفت و ترقی هستند. آن ها به من نشان می دهند که هر کسی هر چقدر تلاش کند به همان اندازه می تواند آسمان ها را درنوردد. من نیز دوست دارم روزی به اوج آسمان های پیشرفت برسم.درختان را که رد می کنم به پارکی می رسم. پارکی که همیشه با دوستانم به بازی در آن می پردازم. دوستانی که برایم با ارزش ترین دارایی های زندگی ام هستند. انگار مدرسه نزدیک است این خیابان را که بگذرانم به مدرسه می رسم، مسیر خانه ام تا مدرسه ام همیشه برایم شیرین ترین لحظه ها را رغم می زند.نتیجه گیری: مسیرهای زندگی همگی یادآور لحظه های خوش و یا سخت هستند. مسیری که همیشه به مدرسه ختم می شود مسیری است که یادآور تلاش و مجاهده من در رسیدن به قلّه های علم و دانش است.انشا دوم  :وقتیکه شیفت صبح هستیممعمولا اول از همه رفتگر های زحمتکش را میبینم که به تمییز کردن جاده های شهر مشغولندو همینطور که جلوتر میروم با مغازه دار هایی که تازه مغازه را باز کرده اندو مشغول به تمیز کردن مغازه و وسایل خود هستند را میبینمو همینظور که به راه خود ادامه میدهم به سوی مدرسهمکان بعدی که سر راهم است قبل از رسیدن به کنار ان بوی ان حس میشودو ادم میفهمد که این نزدیکیها نانوایی وجود داردنان داغ و تازه خیلی لذیذ و خوشمزه استهمینطور که در راهمادم های زحمتکش بسیاری میبینم که هر کرام به طریقی روزی خود را در می اورندو هنگامی که شیفت بعد از ظهر هستم و به سوی مدرسه میرومدقیقا مصادف است با ساعتی که در شیفت صبح در از مدرسه تعطیل میشومو در مسیر باز گشت به خانه بیشتر معمولا اولیای دانش اموزانی را میبینم که راهشان دور و به دنبالشان امده اندو شهری شلوغ و پر هیاهو نسبت به صبحانشاء سوم  : مسیر خانه تا مدرسه?ساعت شش و نیم صبح است . مادرم دوباره آمده و دارد مرا از خواب بیدار می کند به قول خودمان نازم را می کشد تا بالاخره از خواب بیدار شوم .هوا کمی تاریک است دوباره صدای خروس همسایه به گوش می رسد با چشم هایخواب آلود که هیچ جا را نمیبیند دست و رویم را می شویم و لباس هایم را می پوشم و صبحانهلزیزی می خورم . فاصله مدرسه تا خانه ما بسیار زیاد است برای همین مجبورم با سرویسبروم.می روم داخل حیاط و بند های کفشم را می بندم و داخل کوچه منتظر سرویسم می مانم .سر صبح است بقال ها و مغازه دار ها ی سحر خیز دارند جلوی مغازه هایشان را آب و جارو می کنند و طبقه های مواد غذایی را به داخل کوچه می آورند تا جلب توجه شود و بتوانند روزی حلال کسب کنند. بلآخره ون نقره ای رنگ از پایین سر می رسد سوار ماشین می شوم و به بچه ها سلام میکنم بچه ها از شدت سرما مانند گنجشک کز کرده اند و سر هایشان را به زور به داخل کت هایشان جا می دهند .بیرون را نگاه می کنم تاکسی های زرد رنگی را می بینم که بچه ها را نوبت به نوبت سوار می کنند و چراغ های قرمز زندگی را پشت سر می گذارند. مادرانی که در صف های نان ایستاده اند وپدرانی که با کاسه آشی که حرارت می دهد به خانه بر می گردند . از شهر بیرون می زنیم پمپ بنزین ،دامداری و مرغ داری را با تمام دشت های سرسبز و درختان زیبا پشت سر می گذاریمبلآخره به مدرسه می رسیم آقای ناظم جلوی در مدرسه ایستاده و با ما احوال پرسی می کند ما هم در برابر ان درسمان را می خوانیم.?انشا چهارم : آنچه در مسیر خانه تا مدرسه می بینیدروزهای سر زمستانی با سرعت و پی در پی رهسپار روزهای بهاری و هرلحظه به عید نوروز نزدیک تر می شدند.صبح،هنگامی که برای مدرسه رفتن از خانه خارج شدم آسمان شهر نا آرام بود.رفتگر محله جاروی بزرگ خود را با عجله بر روی زمین می کشید،انگار او حوصله نداشت.پیرمردی دوچرخه سوار آرام و آهسته رکاب می زد،او سرحال به نظر می رسید.تعدادی افراد در صف نانوایی ایستاده بودند و غرولند می کردند که چرا نوبت آنها نمی شود؟ نانوا هم سعی می کرد سریع تر نان ها را از تنور بیرون بیاورد،انگار آنها بسیار عجله داشتند.بقال سرخیابان هم با بسم اللهی که می گفت کرکره ی مغازه اش را بالا برد و داخل آن شد.دختر بچه ای هم روی نیمکت چوبی نشسته بود و به هر رهگذری که از کنار او می گذشتند می گفت:آقا شما کبریت نمی خرید؟خانم شما آدامس؟اما آنها آنقدر درگیر مسائل روزمره ی خودشان بودند که تو جهی به او نداشتند.پیر مرد ماهی فروش با تن صدای بالا رفته فریاد می زد:ماهی دارم،ماهی قرمز!شما میخوای خانوم؟کمی آن طرف تر هم پسر جوانی می گفت:حراج نوروزی است،حراج!درختان کنار خیابان شکوفه های خود را به نمایش گذاشته و زیبایی خاصی به منظره ی شهر بخشیده اند.واقعا عید نزدیک بود نزدیک تر از آنچه فکرش را می کردیم.در خیابان هیاهوی بی نهایت زیبایی وجود داشت.آنقدر که دوست داشتی ساعت ها همانجا بایستی و مردمان شهر را تماشا کنی.سلام!این صدای دوستم مریم بود. آنقدر در محله و مردمانش محو شده بودم که موقع رسیدن به مدرسه را متوجه نشده بودم.?انشا پنجم : آنچه در مسیر خانه تا مدرسه می بینید?چیزهایی که من در راه مدرسه میبینم،معمولا چیزهاییست جالب؛البته نه از نوع خوبش،بلکه از مسخرگی جالب است.اول از همه وقتی نام مدرسه ام می آید،یاد خانه های خرابه و آثار باستانی و آدم های ناجور در مطهری می افتم؛البته منظورم از مطهری بیشتر همان اطراف مدرسه مان یعنی محله ی ساغریسازان است.من از دیدن خانه های خرابه ای که می توان آن ها را آثار باستانی نامید،خنده ام می گیرد؛برای همین است که می گویم چیزهای جالبی می بینم.مقبره ی خواهر امام که جاییست داغون در حد مطهری(همان ساغریسازان)که هر وقت،وقت اضافه ای در مدرسه گیر می آید ما را به آنجا می برند.داخل مدرسه هم از محله اش بهتر نیست؛حیاطی دارد بسیار کوچک و وسایل ورزشی ای داغون و ناظمی بداخلاق که بر سختی تحمل درس ها می افزاید.کلا مدرسه و راه مدرسه هیچکدام اوضاع ردیفی ندارند.در آخر می پردازیم به چند چیز خوب درباره ی مدرسه مانند سحرخیز شدن که باعث طراوت و شادابی بدن و افزایش سرعت جریان خون در بدن می شود که با این چیزهای بدی که در مدرسه و راهش وجود دارد از بین می روند.انشا ششم :مقدمه : ما 9 ماه به مدرسه میرویم که در بین این 9 ماه تعطیلی های زیادی وجود دارد . ما هر روز که به مدرسه میرویم باید چالش هایی را پشت سر بگذاریم .بدنه : ساعت شش و نیم صبح است. مادرم مانند همیشه آمده و دارد مرا از خواب سنگین بیدار می کند . به قول خودمان مادرم دارد نازم را می کشد . پس از چند دقیقه بالاخره مادرم به سختی مرا از خواب خوش بیدار کرد .آفتاب هنوز کامل طلوع نکرده و هوا نیمه تاریک است دوباره سرو صدای خروس همسایه به گوش می رسد . با چشم های خواب آلودم که هیچ جارا نمی بیند دست و صورتم را می شورم و لباس هایم را که مادرم بر روی صندلی میز ناهار خوری گذاشته است میپوشم و صبحانه لزیزی را میل میکنم .مسافت خانه تا مدرسه ما بسیار طولانی است برای همین مجبور هستم با سرویس به مدرسه بروم. داخل حیاط خانه می روم و روی صندلی کوچک چوبی که در گوشه خانه مان گذاشته شده است می نشینم و بندهای کفشم را می بندم و داخل کوچه منتظر سرویسم می مانم.اول صبح است بقال ها و مغازه دار های سحر خیز جلوی مغازه هایشان را آب و جارو می کنند و طبقه های مواد خوراکی را به داخل کوچه می آورند تا جلب توجه شود و بتوانند روزی حلال کسب کنند. بلاخره تاکسی زرد رنگ از راه میرسد سوار ماشین می شوم و به بچه ها تک تک سلام میکنم بچه ها از شدت سرما مانند گنجشک کز کرده اند و سر هایشان را به زور به داخل کت هایشان جامی دهند.بیرون را نگاه می کنم تاکسی های زرد رنگی را می بینم که بچه ها را نوبت به نوبت سوار می کنند و چراغ های قرمز زندگی را پشت سر می گذارند. مادرانی که در صف های نان ایستاده اند و پدرانی که با کاسه آشی که حرارت می دهد به خانه بر می گردند.ترافیک زیادی وجود دارند اکثر ماشین ها در حال رساندن دانش آموزان هستند . هر روز از فلکه ای عبور میکنیم که نزدیک آن فلکه پل هوایی وجود دارد . مدرسه ای کنار آن پل وجود دارد . هر روز صبح دانش آموزان از روی آن پل رد میشون تا به مدرسه برستند . از زیر پل عبور میکنیم من عادت دارم هر وقت که به مدرسه میروم ماشین های موجود در خیابان را بشمارم .در مسیر از جاده ای رد میشویم که در بلوار های وسط گل های زیادی با رنگ های مختلفی کاشته اند . به مدرسه میرسیم همگی با ذوق و شوق از سرویس خارج میشویم و به حیاط مدرسه قدم میگزاریم و در گوشه ای بر روی نیمکت آهنی می نشینیم . و از شدت سرمای آهن به خود می پیچیم و منتظر میمامیم تا زنگ صف بخوردنتیجه : ما در مسیر خانه تا مدرسه با چالش های زیادی رو برو هستیم از جمله عبور از خیابان و … که لحظه ای بی احتیاتی باعث میشود که جانمان را به خطر بیندازیم .انشا هفتم :وقتی گروه صبح هستیم صبح زود رفتگران زحمتکش را میبینم که به پاک کردن سطح شهر مشغول هستند .همینطور که جلوتر می روم مغازه دارهایی که تازه مغازه را باز کرده اند و مشغول به تمیز کردن مغازه و وسایل خود هستند را می بینم .سپس از دور بوی نانوایی و نان تازه به مشامم می رسد و معلوم است که آنجا نانوایی است .سپس با زن و مرد هایی رو به رو می شوم که معلوم است هرکدام برای اهداف خاصی در حال رفت و آمد هستند .هنگامیکه گروه ظهر هستم و به سمت مدرسه می روم دانش اموزان گروه مخالف را میبینم که از مدرسه تعطیل شده اند .خیابان ها شلوغ است .بوی کباب و بوی غذاهای دیگر از رستوران ها احساس می شود .وقت ناهار است و بسیاری کارمندان از این فرصت استفاده می کنند تا ناهار بخورند .به مدرسه می روم .آفتاب به مدرسه می تابد .به راستی که زیباست .منبع :سایت علمی و پژوهشی آسمان</description>
                <category>reza.rezaei88132</category>
                <author>reza.rezaei88132</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2020 17:24:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انشا در مورد صدای قارقار کلاغ</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.rezaei88132/%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D8%B1%D9%82%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%BA-t4svavzre319</link>
                <description>پایه۸ درس۴ صفحه۵۳ قارقار کلاغانشا درمورد صدای قارقار کلاغانشا اول: توصیفیبند مقدمه (زمینه سازی)غروب پاییز بود و از پنجره اتاقم به فضای بیرونی نگاه می‌کردم و از تماشای پاییز و رنگ زرد درختان لذت می‌بردم. باد در میان برگ‌ها و درختان می‌پیچید و صدای قارقار کلاغ‌ها نیز شنیده می‌شد که هر از گاهی از این شاخه به آن شاخه می‌پریدند. من در میان فلسفه باد و رقص برگ‌های خشک و قارقار کلاغ‌ها مانده بودم و از خود می‌پرسیدم که در میان این قارقارها چه پیغام‌هایی رد و بدل می‌شود؟بندهای بدنه (متن نوشته)کلاغی را دیدم که از بام خانه همسایه پر کشید و در حالی که به سمت درخت کاج تنومند مقابل خانه ما می‌رفت، قارقاری کرد و بال و پرش را با شدت بیشتری تکان داد. کلاغی دیگر نیز از جایی که ندیدم، پر کشید و به سمت کلاغ اولی اوج گرفت. این یکی نیز قارقار می‌کرد و به سمت بالاترین نقطه درخت بالا می‌رفت.به سمت دیگر کوچه نگاه کردم، دسته‌ای کلاغ آن جا در حال دانه خوردن از کیسه زباله پاره شده‌ای بودند که مقداری برنج از آن بیرون ریخته بود. گربه‌ای نیز در همان حوالی می‌چرخید و به نظر می‌آمد که برای کیسه زباله پاره شده، نقشه کشیده است.کلاغ ها قارقارکنان محل را ترک کرده و گربه با ولع تمام به سمت کیسه زباله پاره شده جهید. این لحظه‌ برای من بسیار هیجان انگیز بود و از تماشای آن لذت می‌بردم. گربه‌ها به خوبی بلد بودند چطور از میان تلی از زباله، تکه‌ای گوشت را پیدا کنند. همچنان صدای قارقار کلاغ‌ها مانند صدای پشت‌زمینه به گوش می‌رسید و می‌توانستم نوای گوشخراش آن‌ها را با صدای میومیوی گربه‌ها، یک سمفونی در طبیعت بخوانم!بند نتیجه (جمع بندی)صدای قارقار کلاغ‌ها هرگز تمامی نداشت و گویی چیزی که به هم در لا به لای این قارقارها می‌گفتند، چیزهای مهمی در اجتماع آن‌ها به شمار می‌رفت! دلم می‌خواست بدانم کلاغ‌ها چه می‌گویند و چرا اغلب زمانی که در حال پر کشیدن به سمتی هستند، صدای قارقار آن‌ها اوج می‌گیرد؟ شاید همدیگر را برای پرواز به سمت طعمه‌ای راهنمایی می‌کنند، شاید هم مسابقه گذاشته‌اند که کدام زودتر می‌رسد...انشا دوم :مقدمه:پرندگان جزء حیوانات با ارزشی هستند که همواره نمود آن را می توان در زندگی مشاهده کرد. یکی از پرندگان با ارزش کلاغ است.تنه انشا:کلاغ پرنده ای است که همواره در فصل های سرد و گرم می توان پرواز زیبای او و قارقار او را در آسمان مشاهده کرد و شنید. کلاغ در اساطیر ایران و یونانی همواره پرنده ای مقدس بوده و به عنوان پیک خورشید شناخته می شده است و نمود مثبتی در جامعه باستانی ایران زمین داشته است.اما در زمان اکنون ما این معنای مثبت تغییر کرده است و معنای منفور و شوم یافته است. امروزه صدای قارقار کلام با معنای شگوم بد شناخته می شود که جلوه ی بسیار ناپسندی است. ای کاش تلاش کنیم با نگاهی بسیط تر و زیبا به پرندگان نگاه کنیم. درست است که کلاغ به رنگ سیاه است اما نشان  از سرنوشت تیره نیست. کلاغ از دیگر پرندگان عمر طولانی تر دارد. آن ها در فصل پاییز بیشتر در آسمان ها دیده می شود. زیرا تحمل سرما را نسبت به دیگر پرندگانی چون گنجشگ و قناری و.. دارند. بیاییم تلاش کنیم کلاغ رابیشتر دوست داشته باشیم. کلاغ با نام غراب در ادبیات فارسی ما جلوه گر بوده است. این معنای شومی کلاغ در ادبیات نیز مشهود است. صدای قارقار کلاغ ها  بیشتر در صبح ها می باشد. کلاغ ها جثه ای بزرگ تر از گنجشک ها دارند. جثه آن ها به اندازه مرغ خانگی است. آن ها منقاری بلند و قوی دارند که در خوردن غذاهای مختلف به آن ها کمک می کند. کلاغ ها بیشتر حشرات را می خورند. آن ها با قارقارشان با هم سخن می گویند. این پرندگان به صورت جمعی با هم هستند و لانه ی خود را در بالاترین شاخه های درختان می سازند.نتیجه گیری: کلاغ ها پرندگانی سودمند و به نوبه ی خود زیبا هستند. قدر آن ها را بدانیم. حیوانات همواره در حال آسیب هستند و باید مواظب تک تک آن ها باشیم تا از آسیب و شکار در امان بمانند.انشا سوم: تعریف یک خاطرهقرار بود برای خواهرم خواستگار بیاید و همه افراد خانواده در تب و تاب آماده شدن برای ساعت ۷ عصر بودند. مادرم خانه را به خوبی تمیز کرده و خواهرم بهترین لباسش را به تن کرده بود. پدرم همچنان در حال روزنامه خواندن بود و به نظر می‌رسید که بی‌تفاوت‌ترین فرد خانه نسبت به این وضعیت باشد.سرانجام خواستگارها از راه رسیدند و چقدر هم وقت‌شناس بودند! درست رأس ساعت ۷ عصر! به خواهرم با شوخی گفتم حالا که داماد اینقدر وقت‌شناس است، حتما به این خواستگار جواب مثبت داده و با او ازدواج کن.همگی نشستیم. مادرم چندین بار به من اشاره کرد که لزومی ندارد در جمع باشم و می‌توانم به اتاق خود بروم. اما من محکم کنار خواهرم نشسته و قصد ترک جمع را نداشتم. صحبت‌ها شروع شده بود؛ خواهرم چای آورد و جمع حسابی گرم بود. سرانجام خانواده داماد از خواهرم در مورد نظرش نسبت به این وصلت سوال کردند، اما تا خواهرم خواست شروع به صحبت کند، صدای بلند قارقار کلاغی محوطه را پر کرد. گویی کلاغ چسبیده به پنجره و شیشه سالن پذیرایی قارقار می‌کرد.خواهرم مکثی کرد و دوباره خواست شروع به صحبت کند که باز صدای قارقار کلاغ را شنیدیم. همه خندیدند و خواهرم نیز تبسمی کرد. پدرم گفت که کلاغ سیاه محله علاقه‌ای به ازدواج کردن خواهرم ندارد و باز همه خندیدند.دوباره مادر داماد خواهرم را خطاب قرار داده و از او خواست که نظرش را راجع به این وصلت بگوید. خواهرم خواست صحبت کند و چه انتظاری دارید؟ کلاغ دوباره قارقار کرد. خواهرم نیز با قدرت تمام جواب منفی داد و به مادر داماد گفت که از این ازدواج منصرف شده است و نمی‌خواهد این وصلت سربگیرد!همه ما متعجب شدیم. پیش از این به نظر می‌رسید که خواهرم به این ازدواج علاقه‌مند است و اکنون با جواب منفی او روبرو شده بودیم! خانواده داماد با دلخوری از منزل ما رفتند. پس از رفتن میهمان‌ها، پدرم از خواهرم پرسید که علت پاسخ منفی‌اش چه بود و فکر می‌کنید خواهرم چه پاسخی داد؟ قارقار مداوم کلاغ و بدیمنی آن!مادرم با او حسابی صحبت کرد و از او خواست که چنین خرافاتی را کنار بگذارد و منطقی فکر کند. خواهرم راضی شد که یکبار دیگر به خواستگاری‌اش بیایند و این بار به ندای قلبش گوش کند نه قارقار کلاغ!انشا چهارم  درمورد صدای قار قار کلاغدر زمان های گذشته  تا به کنون مردم عقیده داشتند و دارند  که کلاغ به دلیل رنگ سیاه  بدون نشانه نحسی و اتفاق شوم است . به خصوص زمانی که در حال بیان حرفی یا اتفاقی باشید و همان لحظه صدای قار قار کلاغ بیایید می گویند که باید در انجام این کار تعلیل صورت بگیرد چرا که کلاغ نشانه شوم است و عاقبت خوبی ندارد که بعد از صدای کلاغ آن کار انجام شود.خیلی از مردم وقتی صدای کلاغی را بشنوند سعی می کنند که کلاغ را با سنگ یا تیر کمان  یا تفنگ بادی بزنن یا به اصلاح دیگر بکشند .اما از نظر شخصی من اگر در این  که کلاغ با صدایش قبل از کاری نشانه می دهد که باید در کاری که می خواید انجام دهید بیشتر فکر کنیم و با دقت بیشتر آن را انجام دهیم بسیار هم خوب است.زیرا که مثل اژیری برای ان فرد می ماند که قار قار خود به آن فرد یادآوری می شود که باید قبل از انجام هر کاری ایتدا با حواسی جمع و با دقت فراوان انجام شود.گاهی این کلاغ به اصلاح شوم می تواند با دقت و یا پرهیز و پشیمانی آن فرد موجب خودشانسی و خوشبختی آن فرد باشید.انشا درباره کلاغ پایه هفتم در زیر 5 انشا مختلف و زیبا درباره کلاغ آورده شده است که امیدواریم مورد استفاده تان قرار گیردانشا شماره پنجم :نام کلاغ را که می شنوم یاد یکی از دوستانم می افتم که عاشق کلاغ بود . همیشه در پارک به کلاغ ها خیره می شد و به پر و بال سیاهشان زل می زد. همیشه هم اصرار داشت که کلاغ یکی باهوش ترین حیوانات است و دلیلش هم این بود که طبق تحقیقات جدید دانشمندان متوجه شده اند که وقتی کلاغ را روبروی آینه قرار می دهند ، خودش را تشخیص می دهد و این به معنای آن است که کلاغ تا حدی دارای خودآگاهی است.اما برای من کلاغ یادآور عمر طولانی و آزاد بودن است و این باور که می گویند کلاغ شوم است و نشانه ی بدبختی و سیاهی، برایم غیرقابل باور است . چراکه واضح است چون پرهای این پرنده بیچاره سیاه است ، ما انسان ها آنرا به سیاهی و تاریکی و بد یمنی ربط داده ایم. اما باید از خود بپرسیم که چرا هیچ وقت این پرنده ی طفلکی را نشانه ی عمر تام و طولانی ندانسته ایم و او را خوش یمن نخوانده ایم؟از این به بعد هر زمانی که در پارکی رفتیم و کلاغی را دیدیم سعی کنیم او را با تصویری از آزادی و عمر کام به یاد بیاوریم که این کار علاوه بر از بین بردن خرافات گذشته ، باعث آشتی بیشتر ما با طبیعت و لذت بردن هرچه بیشتر از آن می شود.انشا شماره ششم :از زمانی که به یاد داریم همیشه گفته اند شیر سلطان جنگل است،پرنده ی هما نشانه ی خوشبختی است و مار نشانه ی دشمنی و کلاغ نشانه ی بد شگومی است.کلاغ در اسطوره های قدیمی و گذشته ی ما پرنده ایی مقدس به شمار می رفته اما با مرور زمان این عقیده تعقیر پیدا کرد و کلاغ را نشانه ی بدبیاری و بدشانسی نامیده اند و تنها علت آن صدای ناهنجار کلاغ بود و لباس سراسراز سیاهی او،که می گفتند ما در هنگام عزاداری و غم و ناراحتی لباس سیاه بر تن می کنیم و کلاغ نیز همیشه لباس سیاه بر تن دارد.زمانی که در هنگام انجام کاری صدای قار قار کلاغ به گوش برسد می گویند که باید در این کار بیشتر دقت کرد زیرا که کلاغ به ما اخطار داده است و باید در انجام این کار بیشتر مکس کنیم و آن را مورد تجزیه و تحلیل قرار دهیم تااز نتیجه ی کار خشنود باشیم ،اما بیاییم به جنبه ی مثبت این موضوع توجه کنیم و کلاغ را مانند آژیر خطری بدانیم که به ما یاداور می شود که قبل تصمیم گیری و انجام کاری آن را بیشتر مورد تجزیه و تحلیل و آزمایش قرار دهیم و همانطور قبل از حرف زدن نیز به آن فکر کنیم و آن را بالا و پایین کنیم تا در نهایت از گفته ی خود پشیمان نشویم.زندگی به نوع نگاه ما بستگی دارد اگر با عینک بدبینی به آن نگاه کنیم همه چیز برایمان تیره و تار می شود اما اگر با عینک خوش بینی به دنیا و زندگی نگاه کنیم همه چیز برایمان زیبا و روشن می شودانشا شماره هفتمکلاغ را همه ما دیده ایم و صدای قارقارش را از دور دست شنیده ایم. افراد خانواده ما هرکدام یک نظری درباره کلاغ داشتند.کلاغی بود که در فصل پاییز هر روز صبح همیشه روی دیوار خانه می نشست و قارقار می کرد. خواهرم می گفت:«او از جنگل های مناطق سرد آمده است. قبلاً روی شاخ های گوزنی زندگی می کرده است. حالا دلش برای خانه اش تنگ شده است. می دانی کلاغ ها خیلی دوست دارند روی شاخ گوزن ها بنشینند.» من با تعجب به او نگاه می کردم و او برای کلاغ دست تکان می داد.خود من کلاغ ها را دوست نداشتم؛ کلاغ خواهرم همه دانه هایی را که من برای گنجشک ها ریخته بودم می خورد. اصلاً کلاغ ها همه شان مثل هم هستند. از کجا معلوم که کلاغ امروزی همان کلاغ دیروزی باشد؟ اما راستی همه کلاغ ها مثل هم نیستند. بعضی کلاغ ها کاملاً سیاه هستند ولی بعضی دیگر پرهای خاکستری هم دارند. من از کلاغ بدم می آمد چون خاطره بدی از کلاغ ها داشتم. وقتی کوچک بودم، توی ایوان خانه مادربزرگم یک کلاغ به سرعت برق و باد گردویی را که شکسته بودم، به نوکش گرفت و از آنجا دور شد.همان روز مادرم گفت کلاغ ها خیلی از چیزهایی را که پیدا می کنند، نمی خورند بلکه چال می کنند اما بعد یادشان می رود که آنها را کجا گذاشته اند. روزی که به باغ رفته بودیم، در حالی که کلاغ ها بالای شاخه ها نشسته بودند و قارقار می کردند؛ ما گردوهایی که آنها پنهان کرده بودند، پیدا می کردیم و می خوردیم.پدرم می گفت کلاغ ها جانوران باهوش هستند. کلاغ ها اگر گردو یا فندق پیدا کنند، آنها را سر راه ماشین ها قرار می دهند تا چرخ آنها پوست سخت آن را بشکند. همین که چیزها را قایم می کنند؛ یعنی آینده نگری دارند. حتی از شامپانزه هم باهوشتر هستند.پدربزرگم همیشه برایمان قصه تعریف می کرد و شعر می خواند. داستان هابیل و قابیل که یک داستان غمگین بود و کلاغ هم داشت را چند بار برایمان تعریف کرده بود. قابیل برادرش را می کشد. بعد بالای سرش می نشیند و می گوید وای چکار کنم. خدا یک کلاغ را می فرستد که دفن کردن مرده را به او یاد بدهد. قابیل آنقدر ناراحت می شود که می گوید وای من از یک کلاغ هم نادان تر هستم.مادربزرگم از کلاغ ها بدش می آمد. وقتی یک کلاغ سر دیوار می نشست و قارقار می کرد، مادربزرگ دمپایی اش را پرت می کرد و می گفت: برو! پرنده شوم... وقتی می پرسیدم: شوم یعنی چه؟ چرا شوم است؟ می گوفت: یعنی خبرهای بد را می آورد. یعنی شگون ندارد. صبح ها برایت نباید بخواند. کلاغ خبرچین است. این ها را که می گفت، ما تعجب می کردیم و او هیچ وقت نمی گفت چرا شوم است.نظر هرکدام از افراد خانواده ام که درست باشد، کلاغ شوم باشد یا باهوش، باز کلاغ ها همیشه همه جا حضور دارند.انشا شماره هشتممن کلاغ را دوست دارم . کلاغ یک پرنده بسیار زیبا است . یک پرنده که نماد یکرنگی و صداقت است . کلاغ یک پرنده ی صادق و یکرنگ و یک دست است . می گویند کلاغ بسیار ثابت قدم است زیرا آنچنان از راه رفتن کبک تقلید کرده است که راه رفتن خودش یادش رفته است و البته این بسیار بد است چون پدرم می گوید همه باید خودشان باشند و ادای کس دیگری را در نیاورند . کلاغ اعتماد به نفس پایینی دارد . من راه رفتن کلاغ را بسیار دوست دارم .شاید شما هم دیده باشید وقتی یک جوجه کلاغ از لانه اش بیرون می افتد ، تمام کلاغ ها متحد می شوند و کمک می کنند تا جوجه را نجات دهند . بنابراین ما از کلاغ درس اتحاد و یکرنگی و صداقت می گیریم .کلاغ را به دزدی و خبرچینی متهم میکنند . کلاغ پرنده ی بد صدایی است . اما با این حال من کلاغ را دوست دارم و دلم برایش می سوزد . شاید در میان پرندگان هم به رنگین پر ها کار ندهند . همانطور که در بین انسان ها به رنگین پوست ها کار نمی دهند . پس وقتی کار نباشد کلاغ ها ناچار می شوند برای سیر کردن خود و جوجه های بی گناهشان دزدی و خبرچینی بکنند .می گویند کلاغها تنها یک بار جفت گیری میکنند و تا آخر عمر با همان جفتشان زندگی می کنند . همسایه مان می گوید : درد و بلای هر چه کلاغ است بخورد تو سر شوهر نفهم من که رفته سرم هوو آورده است .انشا شماره نهمکلاغ ها مانند گنجشکان در لانه زندگی میکنند و دسته جمعی پرواز یا زندگی نمیکنند.آن ها معمولا در هوای سرد بیشتر میتوانند تحمل کنند تا در هوای گرم.غذای آنان دانه است اما آنان معمولا نان و پنیر و کرم و گندم هم میخورند.آن ها از لحاظ قیمت ارزشی ندارند زیرا نه صدا و شکل خوبی دارند و البته اهلی هم نیستند.رنگ آنان معمولا سیاه هم مانند رنگ ذغال است و با پرهای دراز و جثه ایی هم مانند یه طوطی دارند.نوک آن ها طلایی و خیلی دراز است. چنگال های تیزی دارند و برای شکار حشرات و کرم ها.آن ها از انسان ها میترسند ولی اگر گیربی افتند مقابله میکنند.و ان ها تخم گذار هستد مانند خفاش پرنده ایی بچه زا نیستند!!از نظر دانشمندان خارجی کلاغ در شب بهتر از روز میبیند هم مانند خفاش ولی خفاش در روز نمیبیند یا بهتر است بگوییم به خوبی نمیبیند کلاغ محیط را خاکستری مانند میبیند و چشمان تیز و درشتی دارند.پس کلاغ ها موجوداتی بی آزار و زشت هستند که قیمتی ندارند و کسی به شکار آنها نمیرود و نسل آنها هم منقرض نخواهند شد و به راحتی میتوانند در لانه های خوب زندگی کنند.منبع :سایت علمی و پژوهشی آسمان</description>
                <category>reza.rezaei88132</category>
                <author>reza.rezaei88132</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2020 17:24:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انشا پایه دهم به روش جانشین سازی با موضوع پروانه</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.rezaei88132/%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-ow4b94xbra58</link>
                <description>این مطلب شامل پنج انشا می باشد :انشا پایه دهم صفحه ۸۰ جانشین سازیانشای شماره یک :پایه دهم  صفحه ی ۸۰  به کارگیری روش جانشین سازی  پروانهمقدمه:هر بار که چشمانمان را می بندیم می توانیم خود را در قالب شی یا کسی دیگر تصور کنیم . گاهی یک سنگ ریزه و یا گاهی یک پروانه.بال می زنم و پرواز می کنم از لابه لای برگ های سبز رنگ و درختان بزرگ و بلند تا برسم به قرار عاشقانه با گل ها همان گل هایی که عطرش مست می کند و رنگش نوازش می کند روحم را. گل هایی که رنگا رنگ اند و همچون سفره ایی خوش رنگ و لعاب بر زمین پهن شده تا من را به نشستن بر روی گلبرگ هایش دعوت کند تا از شیره ی خوشمزه اش گلویی تازه کنم و دوباره بال بزنم و بروم به سمت و سویی دیگر. می روم به سمت دریاچه ی زیبای جنگل تا هم آبی بنوشم و هم در آب ذلالش که هم چون آیینه ایی شفاف است تصویرم را ببینم و دوباره و دوباره از پرهای رنگارنگم با خال های ریز و درشت رویش دیدن کنم و باز دوباره حض کنم و از پروردگارم برای  این همه زیبایی و دقت که بر روی بال هایم نقاشی کرده است سپاس گزارم.شکر بگویم برای روزهایی که کرم بودم و در پیله ی خود پروانه ایی شدم تا پرواز کنم و دنیایی را که از زمین دیده بودم این بار از آسمان ببینم. دو دنیای  مختلف با دو تصویر متفاوت. من پروانه ام، همانند خیلی های دیگر می خندم، گریه می کنم، عاشق می شوم و با دوستان خود بازی می کنم و در نهایت می میرم. ما پروانه ها دنیا را زیباتر می بینیم. زیرا که دو بار  متولد شده ایم. یک بار به عنوان کرم و بار دیگر به عنوان پروانه.  پروانه بودن بال می خواهد تنها دو چشم بینا می خواهد تا دنیا را زیباتر ببینیم. پروانه بودن کار هر کسی نیست. پروانه بودن دل پاک و مهربان می خواهد.انشای شماره دو :انشای جانشین سازی از زبان پروانهسکوت همه جا را فرا گرفته…هوا سرد و تاریک است،غنچه ها دلتنگ هستند،مرداب خوابیده،خفاش از غار بیرون نمی آید،حتی جغد هم از این همه اندوه و بی حالی به خوابی عمیق فرو رفته است.ماه لج کرده نه چهره خود را نمایان میکند و نه جای خود را به خورشید میدهد.در این جنگل حتی باد هم نمی وزد.من از این همه تنهایی خواهم مرد،باید از این جا بروم،بال هایم یاری نمیکنند،خشک شده اند.از بی حالی خوابیده اند،باید انرژی را به آن ها تلقین کنم،ای بال های زیبا از خواب برخیزید،برخیزید و پرواز کنید.از شاخه پریدم و پرواز کردم،رفتم تا به افق برسم،چشم هایم تشنه روشنی هستند.پرواز میکنم و پرواز میکنم و…به جنگلی دیگر می رسم،این جنگل با همه جنگل ها متفاوت است،زیباست اما تاریک،جلوتر که میروم شمعی در میان آن همه درخت و بوته سوسو میکند،هرچه نزدیک تر میشوم نورش بیشتر میشود،بیشتر و بیشتر.چه اتفاقی افتاد؟!اینجا دیگر تاریک نیست،همه جا دارد رو به سفیدس میرود،چشمهایم دیگر نمی توانند باز بمانند.بال هایم سست شده اما احساس سبکی میکنم…حس و حالی که الان دارم را هیچوقت نداشته ام،احساس آرامش میکنم،دیگر چشمانم برای همیشه بسته میشوند.انشای شماره چهار :انشا جانشین سازی: پروانه در تاریکی شبدر این انشا تصور کنید؛ پروانه ای هستید كه در تاریکی شب، شمعی روشن پیدا كرده‌ایدمن پروانه‌ای کوچک هستم که خاطره‌ای هیجان‌انگیز از یک شب تاریک دارم و اگر دوست داشته باشید آن را برایتان تعریف می‌کنم.آن شب همه جا تاریک بود. چشم‌هایم را باز کردم. روی لامپ خوابم برده بود. قبل از اینکه بخوابم همه‌جا روشن بود اما حالا هوا تاریک شده و همه‌جا ساکت و سیاه شده بود. از دور دست نوری ضعیف به چشمم خورد. دست و پایم را جمع و جور کردم، بال‌هایم را یکی دو بار، باز و بسته نمودم و برای یک پرواز تند و سریع به طرف منبع نور آماده شدم.بعد از یک پرواز طولانی در نزدیکی نور نشستم. فهمیدم آن نور ضعیف از یک شمع است. شمعی که آرام و آهسته می‌سوخت و مردی میانه‌سال در کنار آن داشت کتاب می‌خواند. من عاشق نور بودم. همیشه به طرف لامپ ها و مهتابی‌ها می‌رفتم و روی آنها می‌نشستم اما این یکی فرق داشت. نورش یک جور خیره‌کننده بود.کم‌کم نزدیک و نزدیک‌تر شدم. گرمای شعله شمع و نور زیبای آن مرا از خود بی‌خود کرده بود. فقط به نشستن روی شعله فکر می‌کردم و نه هیچ چیز دیگر. قبلاً از پروانه‌های بزرگ‌تر شنیده بودم که اگر زیاد به شمع نزدیک شوم؛ می‌سوزم اما این اصلاً مهم نبود. من فقط یک چیز می‌خواستم و باید به آن دست پیدا می‌کردم.بال بال زدم و به شمع نزدیک شدم، آتش شمع به سر بال ظریف و شیشه‌ای‌ام خورد که ناگهان باد شمع را خاموش کرد. باد نبود، مرد بود که سرش را از کتابش بالا آورده بود، مرا دیده بود و با فوت شمع را خاموش کرده بود. گفت:«حواست کجاست پروانه کوچولو؟ داشتی می‌سوختی» شمع که خاموش شد، آرام و غمگین به طرف لامپ خاموش به راه افتادم.اگرچه از سوختن نجات پیدا کرده بودم اما من هنوز شمع را می‌خواستم و عاشق نور بودم.انشا چهارم :*جانشین سازی (پروانه)*سر آغاز هر نامه نام خداست / که بی نام او نامه یکسر خطاستچشمانم را با گرمای آفتاب باز می کنم و روزی پر از تحرک برای خود رغممیزنم. امروز نیز قرار است با وقایع خوب و بد که هضم آن برای آدمی زاد همسخت است رو به رو شوم. شاید روزهای زیادی از بودنم خوشحال باشم ولی گاهی هماز اینکه شاهد لحظه های ناراحت کننده هستم، در آزارم.بال هایم را تکان میدهم و نسیم خنکی روی تک تک سلول هایم احساس میکنم، حسشادابی را حالا تجربه میکنم. با تمام توان بال های بزرگ و پر نقش و نگارمرا تکان میدهم وخودم را به باد میسپارم.به سمت گل ها میروم روی آنها می نشینم و با آنها هم صحبت میشوم. که در همینحوالی من کودکی بازیگوش، با شیطنت به سمت من می آید و قصد دارد مرا دردستانش بگیرد. قلب کوچکم به تپش می افتد و با ترس بال هایم را محکم به هممیزنم و به پرواز در می آیم. صدای کودک را می شنوم ولی چاره ای نیست او،مرا برای زندانی او شدن می خواهد.از ترس میلرزم و به سمت خانه ی چوبی که در آن نزدیکی است می روم. در خانهباز است که با باد تکان میخورَد و جرجر میکند. خانه کاملا تاریک است به داخلمی روم، شومینه ای قهوه ای خاموش در کنج خانه است با خود فکر می کنم کهشومینه روشن نیست پس میتوانم با خاکستر آن خودم را گرم کنم.شومینه روشن است ولی خاکستر، قرمز نیست. می خواهم روی خاکستر به ظاهرخاموش، کمی بخوابم اما با خوابیدنم روی آن با سوختن بال هایم مواجه می شوم.سوز تمام وجودم را فرا گرفته است، سعی میکنم سوختن بال هایم را متوقف کنمولی نمی توانم ، تند تند بال میزنم ولی دیگر خیلی دیر شده و تمام بال هایمسوخته است.توان پرواز از من ربوده شده و مثل کرم ابریشم به زمین می افتم. به یادزمانی ک مثل حالا بودم افتادم،آن زمانی که کرم ابریشمی بیش نبودم ولی بهاین اندازه خودم را کوچک نمی دیدم، چون به امید فردایی بهتر بودم ولی حالابه امید مرگ نشسته ام.چشمانم را می بندنم و به خواب عمیقی فرو می روم.انشای پنجنم :تازه از پیله ام که بر درختی تنومند سوار بود خارج شده ام کسی در نزدیکی امهمسایه نیست تنها چیزی که توجهم را به خودش جلب کرده نوریست که در انتهایغاری چشمک میزند میخواهم از بال هایم امتحان بگیرم بال هایم را باز میکنم وآرام میپرم و به سوی نور به پرواز در می آیم پس از گذشت چندی به گندم زارجلوی غار میرسم باد میان گندم ها در حرکت است و دست نوازش بر سر آنها میکشد گندم زار را پشت سر میگذارم و به ورودی غار میرسم غاریست به سکوت شب وتاریکی سیاه رنگ تنها انتهای غار روشن است که آن هم با نور ضعیف من چرخی درغار میزنم تا از سلامت جسم خود اطمینان حاصل کنم حال به سوی هدف خود بهپرواز در می آیم جلوتر میروم آن نور از آن شمع کوچکی بود میخواهم با اودوست شوم اما هرچه بلندتر صدایش میکنم شعله اش کمتر میشود شاید از شنیدنصدای من آزرده شده یا شاید صدای مرا نمی شنود پس در آغوش می گیرمش تابتوانم علاقه ام را بهش ابراز کنم وای بالم هایم سوخت نمیدانستم که شمعاینقدر سنگ دل است من در حال جان دادن هستم و هرگز کسی نخواهد فهمید که مناز عشق شمع جان دادم و آتش عشق او مرا سوزاندمنبع :سایت علمی و پژوهشی آسمان</description>
                <category>reza.rezaei88132</category>
                <author>reza.rezaei88132</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2020 17:23:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازنویسی حکایت یکی از حکما شنیدم که می گفت</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.rezaei88132/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%A7-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA-d9jqjegjrdui</link>
                <description>پایه ی دهم-صفحه ی ۷۱-حکایت نگاریبازنویسی حکایت پایه دهم صفحه ۷۱«یکی از حکما شنیدم که می گفت:هرگز کسی را به جهل خویش اقرار نکرده است،مگر ان کسی که چون دیگری در سخن باشد.هم چنان نا تمام گفته،سخن اغاز کند.سخن را سر است ای خردمند و بن      میاور سخن در میان سخنخداوند تدبیر و فرهنگ و هوش          نگوید سخن تا نبیند خموشاززبان یکی از حکما (دانشمندان)شنیده ام که می گفت:هرگز کسی را ندیده ام که با زبان خودش جهل و نادانی خود را اقرار کرده باشد مگر اینکه زمانی که دیگری در حال سخن گفتن باشد .و هنوز سخنش به اتمام نرسیده باشد کسی  به میان سخن ان بیاید و سخن ان را قطع کند.از زمان های قدیم چه در مکتب  و چه در مدرسه و چه در خانه همیشه به ما گفته اند که در میان  حرف و کلام کسی حرف نزنید و سخن ان را قطع نکنید زیرا این یک نوع بی ادبی است و توهینی برای طرف مقابل به حساب می اید.معنی و مفهوم شعر:سخن کسی که در حال بیان است مهم ای ادم خردمند و با ریشه(حالت طعنه)و نباید در میان سخن کسی سخن بگویی خداوند با تدبیر و فرهنگ و هوش  هرگز سخن نمی گوید مگر اینکه طرف مقابل را خاموش۰(بدون حرف) ببیند .یعنی ای ادم نادان سخن کسی را قطع نکن زیرا که خداوند با ان همه بزرگی و هوش و تدبیزکه از همه چیز و همه کس بالاتراست نیز حتی زمانی که سخن می گوید که طرف مقابل حرف نمی زندو کلام کسی را قطع نکنیم زیرا که چنین کسی تنها جاهلیت خود را نشان می دهد و علاوه براین بهتر است که  پرحرف و زیاده گو نباشیم و اگر خواستیم حرفی بزنیم قبل از گفتن به حرف خود فکر کنیم و عاقبت حرف خود بیندایشیم.بازنویسی شعر سخن را سر است ای خردمند و بن      میاور سخن در میان سخنبازنویسی حکایت یکی از حکما شنیدم که می گفت:هرگز کسی را به جهل خویش اقرار نکرده است،مگر ان کسی که چون دیگری در سخن باشد.هم چنان نا تمام گفته،سخن اغاز کند.بازنویسی دوم  :بازنویسی حکایت :از یکی از دانایان و حکیمان شنیدم که میگفت : تا به حال در طول زندگانی خودم کسی را ندیدم که به جهل و نادانی خودش اقرار کند و همیش خود را دانا می پندارد.از حکیم پرسیدم پس به چه صورتی میتوان تشخیص داد که شخصی دانا است یا نادان ؟در پاسخم فرمود : میتوان از یک راهی یک نادان را تشخیص داد و به درستی فهمید که آن شخص جاهل و نادان است.بازهم پرسیدم که ای استاد بیشتر برایم توضیح بده که فرموند : ای دوست عزیزم تنها شخصی را نادان بیاب که هنگامی که یک شخصی در حال سخن گفتن و صحبت است ، هنوز که صحبت هایش تمام نشده است یک شخص دیگر صحبتش را قطع کند و خودش شروع به سخن گفتن کند و این نشانه جهل و نادانی چنین شخصی است.پرسیدم ای حکیم مرا پندی ده که در جوابم گفت : سخن انسان دانا کامل است یعنی اینکه حرف های ابتدا و پایان دارد و سر و ته دارد. ای دوست خوبم در میان صحبت و سخن دیگران صحبت نکن که انسان دانا و باهوش تنها وقتی صحبت میکند که همه جا را سکوت فرا گرفته باشد و کسی صحبت نکند.دو نظر مخاطبان :مهدی : یکی از حکیمان می کفت: تنها یک شخص به نادانی خودش اعتراف می کند و آن کسی است که هنگامی که شخص دیگری در حال سخن گفتن است و سخن آن به اتمام نزسیده، شروع به سخن گفتن می کند؛ که این نشانه نادانی چنین شخصی است. ای انسان دانا، سخن شروع و پایان دارد پس در میان سخنان دیگران صحبت نکن. چون انسان دانا و با فرهنگ هنگامی سخن می گوید که سکوت باشد.زهرا : روزی روزگاری دانشمدی لب به سخن باز کرده بود و داشت پند و نصیحت میداد در میان سخن او شنیدم ک گفت : تا به حال کسی را ندیده ام ک از خود بدگویی کرده باشد و با زبان خویش جهل و نادانی اش را اقرار کند به غیر از زمانی ک شخصی در حال سخن گفتن بود و سخنش هنوز تمام نشده بود که کسی بین سخن او امد و سخنش را قطع کرد. این سخن از گذشته های دور بر زبان همگان بود ک میگفتند هیچ گاه نباید در میان حرف و سخن کسی وارد شد و حرفش را قطع کرد این کار نه تنها برا شخص مقابل توهینی به شمار میرود بلکه برای شخصی ک سخن قطع میکند نیز نوعی افت شخصیت است ..حتی درباره این موضوع بارها شعر و حکایت هم به میان انده است که یکی از آنها عبارتند از : ای انسان خردمند و باریشه هیچگاه سخن کسی ک در حال بیان است را قطع نکن و هیچ گاه نباید در میان سخن کسی سخن بگویی …خداوند با تدبیر و فرهنگ و ذکاوت هیچ گاه سخن نمیگوید مگر آنکه شخصی را در حال سکوت ببیند. مفهوم کلی این شعر این است ک ای ادم نادان و جاهل خداونر با آن مرتبه بالایی که دارد هیچ گاه سخن نمیگوید مگر اینکه کسی را تنها ببیند زیرا کسی ک حرف کسی را قطع میکند جهالت و کم شعوری خود را نشان می دهد پس بهتر است پر حرف تباشیم ک قبل از سخن گفتن به عاقبتش نیز فکر کنیم.منبع :سایت علمی و پژوهشی آسمان</description>
                <category>reza.rezaei88132</category>
                <author>reza.rezaei88132</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2020 17:22:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انشا درمورد علم و دانش</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.rezaei88132/%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-avcydd7xcqs2</link>
                <description>انشا علم و دانش :مقدمه: در زندگی ما انسان ها بعضی از مسائل آموختن و یادگیری آن بسیار حیاتی و لازم است که علم و دانش یکی از دغدغه های مهم آن می باشد.تنه انشا: زندگی را فرض کنیم که در آن نه علم باشد و نه دانشی، همه افراد بی سواد و نادان باشند و توانایی انجام هیچ کاری را نداشته باشند و زندگی تنها  در حد امرار معاش و زنده ماندن گذرد. در آن صورت دیگر نه ماشین ، یخچال،کامپیوتر و گوشی های موبایل و نه هیچ کدام از این وسایلی که امروز برای بهتر و راحت زندگی کردن ما وجود دارد اختراع و کشف نمی شد. هم چنان مردم زیادی با کوچکترین بیماری می مردند؛ زیرا که هیچ گونه پیشرفتی در پزشکی  و جراحی کسب نمی کردیم. انسان های باهوش همیشه در لحظه به لحظه ی زندگیشان سعی در آموزش و آموختن و پیشرفت و ترقی دارند زیرا که می داند هر چه علم انسان بالاتر باشد راه موفقیت او هموارتر خواهد بود و آسوده تر به هدف زندگیشان دست پیدا می کند. آموختن علم و دانش از همان لحظه ی تولد شروع پیدا می کند و تا لحظه مرگ ادامه دارد. زیرا انسان هر لحظه در حال آموختن می باشد، چه از نظر درسی و کتاب و اختراع و آزمایش و چه از نظر فراگیری تجربه و درس زندگی. آموختن علم و دانش فواید بسیار زیادی دارد، چه برای خود انسان و چه برای دیگران و این آموختن به او کمک می کند تا گام های زندگیش را با هدف و برنامه ریزی بردارد تا در نهایت به موفقیت های ذهنی و هدف وجودی خود دست پیدا کند و این موضوع اوج آرزوی بشری می باشد.نتیجه گیری: ما به عنوان دانش آموز و ظیفه داریم در این مراحل زندگی که فرصت خواندن درس را داریم به نحو احسن از آن استفاده ی کامل را ببریم و با تصمیم درست و تعیین هدف درست گام های زندگی و پله های ترقی را طی کنیم تا در نهایت به آرامش ابدی و وجودی دست پیدا کنیم.انشا علم و دانشبه آسمان خیره شده بودم، خط سفیدی که رد حرکت هواپیمایی بود مرا به فکر فرو برد، با خودم گفتم در گذشته کسی تصورش را هم نمی کرد که بتواند به آن نقطه از آسمان برود و پرواز کردن برای انسانها نه تنها یک رویا بود؛ بلکه اصلا فکر نمی کردند روزی وسایل نقلیه ای اختراع شود که بتوانند در زمان کوتاه مسیر طولانی را طی کنند.به گذشته های دورتر فکر میکردم که خبری از تکنولوژی امروز نبود نه جارو برقی، نه لباس شویی، نه چرخ خیاطی ، نَه موبایل، نَه تلویزیون نَه لباس مناسب، نه برق و روشنایی، نه آتش، نه … و هیچ تکنولوژی ای وجود نداشت.واقعا این انسان چه موجود عجیبی است! همه اینها را خودش اختراع کرده و به اینجا رسیده است و مطمئنا در آینده نیز چیزهایی را اختراع خواهد کرد که امروزه حتی تصورش را هم نمی کنیم.واقعا انسان یکی از شگفت انگیز ترین مخلوقات خداوند است؛ اما چه چیزی انسان را این چنین شگفت انگیز کرده است، چه ابزاری این قدرت را به انسان داده که بتواند این گونه جهان را تغییر دهد، این گونه بر سایر موجودات زمین برتری یابد، انسانی که وقتی پا روی زمین گذاشت هیچ ابزاری به همراه نداشت جز نیروی عقل و علم و دانش.بله آنچه که انسان را از سایر موجودات متمایز می کند قدرت عقل و وعلم اوست.شاعر می گوید:درخت تو گر بار دانش بگیردبه زیر آوری چرخ نیلوفری راانسان ها با کمک علم و دانش در برابر حیوانات و بلایای طبیعی و حوادث از خود مراقبت کردند، با نیروی دانش خوراک و پوشاک و مسکن ایده آل خود را ساختند، با علم و دانش با بیماری ها مقابله کردند، باعلم و دانش وسایل ارتباطی ایجاد کردند و هزاران کار دیگر که قابل شمارش نیست.بنابراین علم و دانش نعمت خداوند حکیم است که به انسان هدیه داده شده و انسانها به وسیله آن می توانند نیازهای خود را برطرف و زندگی را برای خود آسان کنند.انشا درمورد ارزش علمعلم و دانش دو بالی هستند که انسان می تواند با آنها تا بیکران پرواز کند.ارزش هر انسان با چگونگی به کارگیری آنها معین می شود.علم و دانش، آگاهی و معرفت او را به جایی می رسانند که حتی فرشتگان هم بدان دست نمی یابند.هر چه دانایی انسان بیشتر شود، نقش رهبری او در زندگی پر رنگ تر می شود.بسیار اتفاق افتاده که با دیدن شخصی و یا صحبت کردن کسی، به دانش وی پی برده اید. این مسئله بیانگر این نکته است که هر دانشی که انسان فرا می گیرد در رفتار او نمود پیدا می کند و از کردار بسیاری از افراد می توان به میزان علم آنها پی برد. در ارزش علم همین بس که خداوند متعال در سوره زمر ایه ۱۱ می فرماید:«قُل هَل یستَوی الذَّینَ یعلَمُونَ و الذین لا یعلَمُونَ …؛بگو یا کسانی که می دانند با کسانی که نمی دانند برابر هستند؟…»از همان ابتدا که بشر آفریده شد، شروع به یادگیری کرد.خداوند می فرماید:«و عَلَّمَ ادَمَ الاَسماءَ کُلَّها…؛ و آموخت (یاد داد) به آدم همه نام ها را …»فرشتگان دانستند که مقام انسان با دانشی که خداوند به او عطا کرده است از ملائکه بالاتر است؛لذا انسان باید قدر خود را بداند و از دانشی که در اختیار دارد، استفاده درست ببرد.خانواده هایی هستند که از نظر اقتصادی در سطح پایینی قرار دارند، اما وجود فرزندان باهوش در میان آنها، حسرت خانواده های مرفّهی را برمی انگیزاند که هر چه خرج فرزندان خود می کنند به نتیجه ای نمی رسند،بنابراین،هر چند امکانات کمی در اختیار دارید؛ ولی به اهداف عالی و بلند مدت فکر کنید و تا رسیدن به آنها، احساس شکست و دلسردی نکنید.دانش، انسان را به سوی کمال هدایت می کند.افرادی که در زندگی درست فکر می کنند، گفتار عاقلانه دارند و خوب قضاوت می کنند،در برخوردهای اجتماعی دیگران را به خود جذب می کنند. آنها شمعی هستند که می سوزند تا دنیای تاریک جهل و نادانی را با دانش خود روشن کنند و خفتگان را بیدار کنند؛زیرا که می دانند سودجویان همواره سعی دارند، افرادی را در جهل و بی خبری نگاه دارند تا بدین وسیله راه نفوذ و تسلط زورگویانه خود را بر آنها باز کنند.در دنیایی که عصر «دانش و اطلاعات» نامیده شده است،نه به راه رفتن که به دویدن نیاز داریم تا با کسب آگاهی های بیشتر، هم سو با جوامع پیشرفته بشری به علوم و فنون روز مسلح شویم و تیر دانایی مان را به سوی کسانی که قصد تجاوز به میهن ما را دارند و به فکر مطامع و منافع خود می باشند، پرتاب کنیم.قلم بهترین و محکم ترین سلاح ماست، بکوشیم تا همواره آن را در دست داشته باشیم و از آن بهره بگیریمسایت علمی و پژوهشی آسمان</description>
                <category>reza.rezaei88132</category>
                <author>reza.rezaei88132</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2020 17:21:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارگاه نوشتن پایه یازدهم صفحه۴۸/۴۹ سفر به مشهد</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.rezaei88132/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%DB%B4%DB%B8%DB%B4%DB%B9-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%AF-t7teeqcc49x6</link>
                <description>چند نوع انشا سفر به مشهد را در زیر ببنید و نظر بدهید :کارگاه نوشتن پایه یازدهم صفحه۴۸/۴۹  سفر به مشهدانشا با موضوع متنی با رعایت زمان و مکان و حال و هوا و جزییات بنویسیدانشا شماره 1 :دقیقا سال گذشته بود، تقریبا همین روزها که به همراه خانواده به سفر زیارتی مشهد رفتیم. در راه همه چشم انتظار بودند و دل ها بی قرار دیدن آن گنبد طلایی که از دور نیز قابل دیدن بود را داشتند. لمس آن حال و هوای عجیب ملکوتی که مانند آهن ربایی همه را به سمت خود می کشاند و همه مشتاق آن بودند که حتی نوک انگشتانشان به ضریح آقا امام رضا برسد. با وارد شدن به شهر مشهد مقدس، مشهد گویی آن هوا هوای همان آسمانی نیست که همیشه در آن نفس می کشیدیم انگار هوای آنجا عطری خاص داشت که مارا مست می کرد و بیشتر مشتاق آن ضریح. بلافاصله بعد از رسیدن شتابان به سمت مرقد حرکت کردیم با آنکه هوا خیلی سرد و رو به هوای بارانی بود اما توجه ایی به این موضوع نکردیم و گام هایمان را بلندتر برداشتم تا هر چه سریع تر بر روی زمین مرقد قدم بگذارم و با تمام پوست و گوشت و استخوانم آن فضا را لمس کنم. هر چه از آن فضای ملکوتی بگویم کم گفته ام. از عطر دلنشین یا از دستان به آسمان برده ی مردم یا از صدای صوت قرآن و یا از کبوترهای سفید نشسته بر زمینش، پرندگان نیز به بزرگی و عظمت این مرد ایمان دارند و همیشه به سمتش پرواز می کنند. باران نم نمکی که از آسمان آمد هیچکس را ناراحت و یا پرکنده نکرد، بلکه فضا را زیباتر از قبل کرد و این خود، خود برکت بود که از آسمان مشهد بر سر مردم آمد. ناگهان از گوشه ایی از حیاط بزرگ مرقد صدایی بلند شد صدای گریه ی پیرزنی که دست به سمت آسمان برده بود و با گریه شکر می گفت که باز هم امام رضا منجی او شده و خدا باز هم روی امام و بندگانش را زمین نزده است و مریض اش را در بیمارستان شفا داده و حاجت روا شده است.انشا دوم  :خاطرات سفر به مشهد – مناسب کودکانتعطیلات عید سال پیش بود که ما تصمیم گرفتیم به مشهد برویم.سفر ما با ماشین شخصی مان آغاز شد و در جاده پدر و مادرم نوبتی رانندگی کردند تا هیچ کدام خسته نشوند و تصادف نکنیم.وقتی به مشهد رسیدیم تمام اطراف حرم را برای اجاره کردن اتاق یا خانه گشتیم.به هر کوچه ای که می رسیدم چند نفر ایستاده بودند و پدرم از آن ها قیمت خانه می پرسید تا جایی که برای ما مناسب تر هست را انتخاب کنیم.بالاخره بعد از یک ساعت جستجو و دیدن اتاق ها و سوئیت های مختلف یک جای تمیز و خوب پیدا کردیم که می شد حرم را از پنجره اش تماشا کرد.وسایل مان را در سوئیت گذاشتیم و کمی استراحت کردیم، بعد پدرم گفت آماده شویم تا به زیارت برویم.همگی آماده شدیم و چون فاصله ی زیادی با حرم نداشتیم پیاده راه افتادیم.اولین بار بود که می خواستم به حرم امام رضا (ع) بروم و تا به حال آن جا را از نزدیک ندیده بودم، زمانی که به حرم رسیدیم احساس خیلی عجیبی داشتم.وارد حرم که شدیم، حیاط بزرگ، صحن ها و آدم هایی که برای زیارت آمده بودند را نگاه می کردم و این کار برایم خیلی جالب بود.من و مادرم در حیاط از پدر جدا شدیم و به داخل حرم رفتیم و با هم زیارت نامه و نماز خواندیم، پس از تمام شدن زیارت، دوباره به حیاط بر گشتیم و منتظر شدیم پدر هم زیارتش تمام شود.بعد از آمدن پدرم دوباره به سوئیتی که اجاره کرده بودیم بر گشتیم.ما سه روز در مشهد ماندیم و در آن سه روز صبح ها و عصر ها با هم به زیارت می رفتیم و بقیه روز را در شهر می گشتیم.در روز آخر مادر، پدرم و من برای دوستان و فامیل کمی سوغاتی خریدیم.بعد از سه روز که به همه ی ما خیلی خوش گذشت دوباره وسایل مان را جمع کردیم و آماده ی برگشتن به شهر خودمان شدیم.انشا سوم : سفرنامه مشهد – مناسب نوجوانانقبل از عید بود که برای سفر به مشهد برنامه ریزی کردیم و قرار بر این شد تا سال تحویل را در حرم مطهر امام رضا (ع) باشیم.خوشبختانه پدر در موقع مناسبی هتل و بلیط قطار را رزرو کرد و ما از این بابت مشکلی نداشتیم و شلوغی های عید باعث ایجاد تاخیر در مسافرت مان نشد.سفر با قطار برای من که تا به حال سوار قطار نشده بودم لذت بخش و هیجان انگیز بود، قبلا هم چند باری سفر مشهد را تجربه کرده بودم، اما دفعات قبل مسافرت ها با ماشین شخصی خودمان بود، ولی این بار قرار بود با قطار سفر کنیم و این موضوع شوق من برای مسافرت را بیش تر کرده بود.از طرفی، بودن در لحظه ی سال تحویل در حرم سعادتی بود که شاید نصیب هر کسی نشود، به همین خاطر از موقعیت پیش آمده بود خوشحال بودم و این خوشحالی را در چهره ی تک تک اعضای خانواده ام نیز می توانستم ببینم.صبح آخرین روز از سال 97 بود که قطار در آخرین ایستگاه توقف کرد و ما به مقصد رسیدیم.به هتل رفتیم، اتاق ها را تحویل گرفتیم و بعد از کمی استراحت، آن روز غروب زودتر از همیشه شام خوردیم و وسایل مورد نیاز را بر داشتیم و راهی حرم شدیم.گوشه و کنار حرم پر از جمعیت بود و همه در تکاپو بودند تا برای سال تحویل در یکی از بهترین جاهای دنیا آماده شوند.ما در گوشه ای از حیاط سفره کوچک هفت سین خود را پهن کردیم و سین ها را کنار هم چیدیم و بعد نوبتی به زیارت رفتیم و برگشتیم.نزدیک سال تحویل همگی قرآن های کوچکی که همراه مان بود را گشودیم و خواندیم و در دل آرزو کردیم تا در این لحظه هیچ کس غمگین نباشد.همگی به صدای دعایی که در حرم پیچیده بود گوش جان سپرده بودیم. سال تحویل شد و به هم تبریک گفتیم.آن شب را در حرم ماندیم و برای یک سال خوب دعا کردیم و صبح روز بعد به هتل برگشتیم.یک هفته ی اول عید که برای من از به یاد ماندنی ترین لحظه های عمرم بود را در مشهد بودیم و من سعی کردم هیچ لحظه ای از این سفر را از دست ندهم و از تمام اتفاقات ریز و درشت آن عکس و فیلم تهیه کنم.انشا چهارم : انشا خاطره سفر به مشهد برای نوجوانانسال ها بود که به زیارت امام رضا (ع) نرفته بودم، حتی بارها پیش آمده بود که وسایل سفر را آماده کردیم اما لحظه آخر مسئله ای پیش می آمد و کل سفرمان کنسل می شد، حالا می دانم تا زمانی که امام نطلبد حتی اگر همه برنامه ریزی ها درست پیش برود اما زیارت قسمت ما نخواهد شد.امسال تابستان بعد از سال ها به مشهد مقدس مسافرت کردیم. اگرچه این شهر زیبا اماکن توریستی و تاریخی و تفریحی زیادی دارد اما حرم مطهر امام رضا دلیل اصلی ذوق و شوق من برای سفر بود.سفر ما با قطار بود و سفر راحتی داشتیم. زمانی که به مشهد رسیدیم من و خانواده ام برای زیارت لحظه شماری می کردیم و به همین دلیل به محض این که برای زیارت آماده شدیم به طرف حرم به راه افتادیم.صحن حرم مانند همیشه پر از جمعیت بود، آدم هایی که از سراسر ایران و کشورهای دیگر برای زیارت امام هشتم شیعیان و با یک دنیا عشق پا به حرم گذاشته بودند و یک دل و یک صدا امام شان را صدا می کردند.ما نیز به جمعیت پیوستیم و وارد شدیم، ضریح امام از آن چیزی که در ذهنم مانده بود نورانی تر به نظر می رسید، با دیدن آن صحنه دلم به عرش رفت و از خود بی خود شدم. با سلام و صلوات به سمت ضریح رفتم و دستانم را به میله هایش گره زدم و یک دل سیر با امامم حرف زدم.هنگام برگشت از حرم دلم از بغض و کینه خالی شده بود، احساس می کردم سبک شده ام، احساسی که همه خانواده ام در آن با من شریک بودند.ما در طول سفر مشهد علاوه بر حرم مطهر از نقاط دیدنی و تاریخی همچون شیر سنگی، آرامگاه فردوسی، پیر پالاندوز و … دیدن کردیم اما هیچ کدام به زیبایی و خاطره انگیزی حرم مطهر نبود.سایت علمی و پژوهشی آسمان</description>
                <category>reza.rezaei88132</category>
                <author>reza.rezaei88132</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2020 17:19:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انشا در مورد دل که پاک است، زبان بی باک است پایه دهم</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.rezaei88132/%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D9%84-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D8%A7%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D9%87%D9%85-vq85nhkdi04a</link>
                <description>شامل چند انشا می باشد تا اخر ببینید :انشا در مورد دل که پاک است، زبان بی باک است پایه دهمپایه دهم صفحه۸۳ دل که پاک است، زبان بی باک استمقدمه:انسان های بی باک دل های پاک دارند و دل های پاک، به هر چیزی دست بزنند طلا می شود. زیرا آن ها چیزی دارند به اسم صداقت.تنه انشا: دل های پاک حرف هایشان بوی حقیقت می دهد، بوی درستی، بوی انسانیت. همان چیزی که خیلی از مردم از آن بی بهره هستند. همان هایی که در ظاهر دوست تو هستند ولی در باطن از یک دشمن هم دشمن ترند. همان هایی که با دروغ و تظاهر سرت را شیره می مالند. زیرا که دلی ناپاک و سیاه دارند، آن ها کارشان را با دروغ پیش می برند . همان دروغی که کینه می آورد و خانه ها را خراب می کند.در روزگاران قدیم مردی ساده و بی آلایش زندگی می کرد. او همیشه بدون هیچ نوع سیاست و نیرنگ کار می کرد و اهالی شهر از مرد ساده نالان بودن و می گفتند این مرد با سادگی خود و سیاست نداشتن در کار، کار ما را نیز خراب می کند. مرد ساده هر بار از سخنان مردم ناراحت می شد. زیرا که دل مهربانی داشت و نمی خواست کسی از او ناراحت شود اما نمی توانست ذات خود را تغییر دهد و با دروغ و نیرنگ اجناس خود را به فروش برساند تا سایر مغازه داران نیز بتوانند اجناس خود را گران تر بفروشند. از این ماجرا چند صباحی گذشت. مرد به قصد خرید عسل وارد مغازه ی عسل فروش شد، مرد عسل فروش که به همراه پیرمردی کهن سال که محاسنش سپید شده بود در حال گفتگو بود، مرد ساده لوح را که وارد مغازه شد شناخت و قصد اذیت و آزار آن مرد را کرد. مرد سراغ قیمت عسل را گرفت. مرد عسل فروش دو برابر قیمت حقیقی عسل را گفت در حالی که عسل ها مرغوبیت خوبی نداشتند. مرد ساده دل، براساس سادگی خود بسیار تعجب کرد و گفت: این بسیار گران است در حالی که ارزش واقعی این عسل بسیار کمتر است و این عسل نیز اصلا کیفیت خوبی ندارد. مرد عسل فروش بسیار خشگین شد. ولی پیرمرد که شاهد ماجرا بود با لبخندی که نشان از با تجربگیش بود گفت: تو بسیار آرام و ساده دل هستی، زیرا که هر کس جای تو بود هرگز این حرف را نمی زد. بنابراین دل که پاک است زبان بی باک است.نتیجه گیری:دل های پاک دنیا را زیباتر می بینند. سخت نمی گیرند و با دلی ساده و لبی خندان زندگی می کنند و لذت می برند.انشای دوم  :مقدمه انشا :انسانهای نترس قلب های صافی دارند و قلب های پاک به هر چیزی دست بزنند طلا می شود زیرا قلب های پاک یک ویژگی مهمی دارند به اسم صداقت.تنه انشا :قلب و دل های صاف و صادق سخن های شان رنگ و بوی حقیقت می دهد بوی راستی و بوی انسانیت و درستی. متاسفانه بسیاری از افراد از این خصوصیت بی بهره هستند. منظورمان آن انسان هایی هستند که در ظاهر با شما مهربانی می کنند و انسانیت و دوستی خودشان را برای شما نشان میدهند ولی  در ذات و درون خود از بدترین دشمنان شما دشمن تر هستند.همانهایی که با فریب و تظاهر سر شما کلاه میگذارند.دلیل این امر مشخص است زیرا آنها قلب و درون تاریکی دارند این نوع انسان ها کار هایشان معمولا با فریب پیش می رود. فریب و دروغی که دشمنی می آورد و بسیار خانمان سوز است.در زمان های قدیم فردی صاف و ساده ای زندگی میکرد. وی همواره بدون هیچ نوع دغل بازی و دروغ کارهای خود را به پیش می‌برد مردم شهر به جای اینکه از این مرد تقدیر و تشکر کنند و از او حمایت کنند از این مرد گله می‌کردند چون او با  انصاف و صداقت کار می‌کرد و کار و کاسبی بسیاری از افراد را کساد کرده بود. مرد مهربان هر بار که حرف های مردم را راجع به خودش می‌شنید بسیار ناراحت می‌شد چون قلب بسیار صاف و مهربانی داشت و نمی خواست کسی از دست او برنجد ولی از این رو هم نمی‌توانست در کار خود تخلف کند و با دروغ و نیرنگ اجناس خود را گرانتر از آنچه هستند بفروشد. مدتی از این موضوع گذشت و و مرد برای خرید عسل وارد مغازه عسل فروشی شد و مشاهده کرد که مرد عسل فروش با پیرمردی کهنسال که محاسنش سفید شده بود در حال گفت و گو بود. عسل فروش که مرد ساده لوح را شناخت قصد اذیت و آزار آن مرد را کرد.  زمانی که مرد قیمت عسل را پرسید عسل فروش قیمت عسل را دو برابر قیمت واقعی گفت در حالیکه عسل کیفیت خوبی نداشت. مرد پاکدل بر اساس ساده لوحی خود بسیار متعجب شد و گفت : این اثر بسیار گرانقیمت است در حالی که قیمت واقعی این اثر بسیار کمتر از آن چیزی است که شما می گویید و کیفیت عسل بسیار پایین است. مرد عسل فروش که این حرف های مرد را شنید بسیار ناراحت و خشمگین شد. پیرمرد کنار عسل فروش که شاهد این جریان بود گفت تو بسیار ساده و صادق هستی زیرا هر کسی که به جای تو بود هیچ وقت این سخن را نمی گفت بنابر این دل که پاک است زبان بی باک است.نتیجه گیری انشا :قلب های مهربان و پاک جهان را بسیار قشنگ تر می بینند.  زیاد سخت نمی گیرند و با دل و قلبی مهربان و ساده و لبی خندان و زندگی می‌کنند و از این زندگی خود نهایت لذت را میبرند.جواب بچه ها در نظرات پایین سایتمهدی : مقدمه : به یاد ضرب المثل قدیمی که میگوید طلا که پاکه چه منتش به خاکه..  منظور آدم هایی که دارای رفتار و کردار و گفتار صحیح و درستی هستند و هیچ ترس و واهمه ای از عقوبت آن ندارند چون میدانند عاقبت درستکاری پاداش است.بند بدنه : اگرما در طول زندگی سعی کنیم که همیشه و درهمه حال صادق و راستگو باشیم و کردار و رفتارمان درست باشد مطمئنا عواقب خوبی در انتظارمان خواهد بود و جای هیچ نگرانی وجودندارد. همیشه انسان های بدکردار و‌ پلید مدام دچار ترس و اضطراب هستند چون میدانند کار بد نتایج بدی را به دنبال دارد و اگر کسی دارای قلب پاک و روشن باشد مطمئنا رفتار و کردار خوبی هم خواهد داشت و خداوند بزرگ هم همیشه یار و یاور خوبان و پاکان خواهد بود و هم دراین دنیا و هم در آخرت پاداش بزرگی به اینگونه افراد خواهد داد.نتیجه گیری : سعی کنیم در زندگی قلبی پاک و مهربان داشته باشیم و با اطرافیان مان به درستی و نرمی سخن بگوییم و این را به یاد داشته باشیم که پاداش کار های نیک و شایسته پیش از دیگران به خودمان باز میگردد امیدوارم روزی تمام انسان ها دارای قلبی رئوف و مهربان و به دور از پلیدی باشند.داستان دل که پاک است زبان بی باک است.درطول تاریخ انسان هایی بوده اند که که هیچ ترسی از دشمنان خودشان نداشتند وبرای ابادانی کشور خود از هیچ کاری دریغ نکردند.اولین نفر که باعث برگشت انقلاب شد امام خمینی بود که از دشمنان ما هیچ ترسی نداشت و در هر موقعیتی پیام خود را به مردم میرساند و امید بسیار زیادی به مردم میداد.در ان زمان هم میتوان به مردم ام اشاره خواصی کرد که اگر ان ها به میدان نمی امدند الان جمهوری اسلامی ایران وجود نداشت. مردمی که از گروه های ساواکی ها نمی ترسیدند و مقابل ان ها گلوله ها مانند گل ها پرپر میشدند.ادم های هم بودند که باعث پیشرفت کشور شدند و این پیشرفت دشمنان ماذا عذاب می داد اما نمی دانستند که هیچ وقت نمی توان جلوی پیشرفت مارابگیرند.این همان کسانی هستند که از هیچ کسی ترسی ندشتند و با دل پاکشان تا اخر عمر مقابل دشمن ایستادند. و این جا است که میگویند دل که پاک است زبان بیباک است.منبع  :سایت علمی و پژوهشی آسمان </description>
                <category>reza.rezaei88132</category>
                <author>reza.rezaei88132</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2020 17:19:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انشا در مورد 22 بهمن</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.rezaei88132/%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-22-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86-o8oyzpehtfti</link>
                <description>ده نمونه انشا در مورد بیست و دوم بهمننمونه انشا در مورد 22 بهمن 1باز هم دهه فجر رسید. روزهای پیروزی انقلاب اسلامی که برای پدر و مادرهای ما پر از خاطره است. در دهه فجر اسلام تولدی دوباره یافت و این دهه در تاریخ ایران نقطه ای تعیین کننده و بی مانند به شمار می رود.12 تا 22 بهمن ۱۳۵۷ دهه فجر انقلاب اسلامی و روزهای سرنوشت ساز ملت به پاخاسته ایران است. در این ایام اتفاقات مهمی افتاد از جمله بازگشت افتخارآمیز امام خمینی به ایران اسلامی، اعلام تشکیل دولت موقت، پیوستن بسیاری از ارتشیان به انقلاب، بیعت نیروی هوایی با امام بزرگوار، شکست حکومت نظامی با حضور شکوهمند مردم در صحنه به فرمان امام خمینی، فتح مراکز مهمی همچون صدا و سیما و پادگانهای نظامی و سرانجام پیروزی انقلاب اسلامی.هر ساله در طول ایام دهه فجر مراسم و یادبودهای زیادی توسط طرفداران نظام جمهوری اسلامی ایران انجام می‌گیرد. همچنین در سازمان‌ها و ادارات دولتی اقدام به برگزاری سمینارها و همایش‌ها می‌شود. صدا و سیمای ایران نیز غالباً به پخش نماهنگ‌ ها و تصاویر مربوط به روزهای مبارزات و تظاهرات می‌پردازد. همچنین جشنواره فجر که بزرگترین جشنواره دولتی فیلم، تئاتر و موسیقی ایران است معمولاً در طول دهه فجر برگزار می‌شود.در مدارس نیز دانش آموزان کلاس‌های درس را با نوارهای رنگی، پرچم و عکس های زیبا از روزهای انقلاب اسلامی تزئین می‌کنند.در روز دوازده بهمن زنگ مدارس به مناسبت سالگرد ورود هواپیمای امام خمینی به ایران، در حدود ساعت نه و سی دقیقه نواخته می‌شود.در این روز بزرگترین استقبال تاریخ در تهران برگزار شد، در حدود ساعت نه و سی دقیقه بامداد روز دوازدهم بهمن ماه هواپیمای حامل امام خمینی در میان تدابیر شدید امنیتی در فرودگاه مهرآباد برزمین نشست. امام خمینی در میان استقبال گسترده مردم تهران در ساعت یک بعد از ظهر وارد قطعه 17 که مدفن شهدای انقلاب بود، شد و سخنرانی خود را ایراد نمود.در روز ۲۲ بهمن، آخرین روز از دهه فجر نیز که به عنوان تعطیل رسمی در تقویم رسمی ایران ثبت شده است، راهپیمایی حامیان حکومت ایران در شهرهای مختلف ایران با شکوه هرچه تمام تر برگزار می‌شود.نمونه انشا در مورد 22 بهمن 2دهه فجر از ۱۲ تا ۲۲ بهمن ماه، روزهایی ماندگار و فراموش ناشدنی در تاریخ ملت بزرگ ماست، این روزها مصادف است با روزهای پیروزی انقلاب اسلامی؛ انقلابی که رساترین فریاد تاریخ، یعنی امام امت، آن را رهبری کرد و به فرجام رساند و برای حفظ آن، با تمام وجود تلاش کرد.انقلابی که مبتنی بر بینش عمیق توحیدی و الهام گرفته از انقلاب سرخ عاشورای حسینی بود، که در آن عده ای قلیل، با اعتقادی وسیع و راسخ، نیروهای کفر و باطل را شکست دادند و چشم قدرتمندان را خیره ساختند.دهه فجر، فرصت بازنگری در ارزش ها و آرمان هاست؛ وقتی که امام آمد، ستم رفت، شاه رفت و پلیدی و تباهی و سیاهی رخت بر بست. وقتی که امام آمد، لاله ها سر از خاک برآوردند و فرشی برای گام های پرصلابت او شدند.وقتی که امام آمد، آزادی به خانه ها برگشت، ما استقلال خویش را باز یافتیم و جمهوری اسلامی با دست مبارک او بنیاد نهاده شد.پیروزی انقلاب اسلامی ایران، بدون شک معجزه ای الهی بود که به دست معجزه گر مردی از سلاله پاک رسول خدا (ص)، به انجام رسید و چشم امید مظلومان و مستضعفان جهان را به خود خیره ساخت.تأثیر سریع انقلاب اسلامی در منطقه و بر آشفتن شعله خشم مردم مسلمان و غیرمسلمان در بسیاری از کشورهای تحت سلطه استعمار، گواه روشنی بر این مدعاست؛ مهم ترین و اساسی ترین عامل پیروزی انقلاب اسلامی، قیام مردم برای خدا بود و این نکته حساسی است که از دید غربی ها و سیاست مآبان مادی گرا، خارج و از حیطه تفکر محدود آنان بیرون، و برای آنها و دنباله روان شان واژه ای نامفهوم است.حضرت امام (ره) پیش از آن که مردم را به انقلاب بر ضد طاغوت وادارد، انقلابی در درون دل هایشان آغاز کرد. بنابراین انقلاب اسلامی ایران، انقلابی بود بر ضد تمام ارزش های به ارث مانده از دوران ستم شاهی؛ انقلابی بود در روش ها، منش ها، سنت های جاهلی.انشا در مورد 22 بهمن برای کلاس چهارم | انشا 22 بهمن چه روزی استنمونه انشا در مورد 22 بهمن 3این روزها، روزهایی ماندگار و فراموش ناشدنی در تاریخ ملت بزرگ ماست، روزهای پیروزی انقلاب اسلامی است؛ انقلابی که رساترین فریاد تاریخ، یعنی امام امت، آن را رهبری کرد و به فرجام رساند و برای حفظ آن، با تمام وجود تلاش کرد. انقلابی که مبتنی بر بینش عمیق توحیدی و الهام گرفته از انقلاب سرخ عاشورای حسینی بود، که در آن عده ای قلیل، با اعتقادی وسیع و راسخ، نیروهای کفر و باطل را شکست دادند و چشم قدرتمندان را خیره ساختند. با پای گذاردن در دایره معنویت و ایثار و شهادت بود که فرزانگان خاک، از این سرزمین پاک، به سوی افلاک، پر گشودند و تا نهایت تاریخ جاودانه شدند.یاد تمامی شهیدان انقلاب اسلامی همیشه سبز باد. دهه فجر، فرصت بازنگری در ارزش ها و آرمان هاست؛ و این که چه بودیم و چه می کردیم و چه می خواستیم، و اکنون کجاییم و چه می کنیم. کمترین ثمره این انقلاب، گشودن فصلی نو در تاریخ معاصر است و این کم چیزی نیست. آیا احساس سربلندی نمی کنید که آیین و مکتب شما، یعنی اسلام حیات بخش، امروز در دل میلیون ها انسان ناامید و سرخورده بارقه امید آفریده و آنان به نجات خویش در پناه اسلام، امیدوار و دلخوش اند، و در این راه، عاشقانه تلاش می کنند؟ وقتی که امام آمد، ستم رفت، شاه رفت و پلیدی و تباهی و سیاهی رخت بربست. وقتی که امام آمد، لاله ها سر از خاک برآوردند و فرشی برای گام های پرصلابت او شدند. وقتی که امام آمد، باغچه ها گل داد، دل ها شادمان شد و امت جشن برپا کردند. وقتی که امام آمد، عشق و ایمان را به ما هدیه کرد و ایثار را به ما آموخت.وقتی که امام آمد، آزادی به خانه ها برگشت، ما استقلال خویش را باز یافتیم و جمهوری اسلامی با دست مبارک او بنیاد نهاده شد.وقتی که امام آمد، تمامی امیدها و خوبی ها را با خود به ارمغان آورد. پس مبادا «راه امام» را گم، و «کلام امام» را فراموش کنیم. همه مان بدانیم که اگر امروز، فجری داریم، از فروغ آن خورشید فجر آفرین است. پیروزی انقلاب اسلامی ایران، بدون شک معجزه ای الهی بود که به دست معجزه گر مردی از سلاله پاک رسول خدا صلی الله علیه و آله ، به انجام رسید و چشم امید مظلومان و مستضعفان جهان را به خود خیره ساخت. تأثیر سریع انقلاب اسلامی در منطقه و بر آشفتن شعله خشم مردم مسلمان و غیرمسلمان در بسیاری از کشورهای تحت سلطه استعمار، گواه روشنی بر این مدعاست؛ زیرا در کمتر مقطعی از تاریخ، شاهد پیروزی و تأثیرگذاری قاطع جنبشی صرفا مردمی بوده ایم.اکنون که در مقطع خاصی از تاریخ تحولات جهان و هم چنین، درموقعیت حساس و سرنوشت سازی از دوران انقلاب اسلامی قرار گرفته ایم، مسئولیت ما ایجاب می کند تا واقعیت ها، ریشه ها و آثار گوناگون انقلاب را در ابعاد سیاسی، اقتصادی و فرهنگی بشناسیم تا بتوانیم با برنامه ریزی حساب شده ارکان انقلاب را تثبیت کنیم. استمرار هر جنبشی به زنده نگه داشتن انگیزه های اصلی آن جنبش وابسته است. انگیزه اصلی مردم مسلمان ایران در رویارویی با رژیم طاغوت عبارت بود از: تلاش برای ایجاد استقلال فرهنگی، آزادی سیاسی و جمهوری اسلامی. با تحلیل دقیق این انگیزه ها در مرحله نظر و سپس برنامه ریزی عملی برای اجرای آنها در سطح اجتماع، می توانیم دوام انقلابمان را تأمین کنیم. راز انحراف هر نهضتی، در انحراف از آرمان ها، ریشه های استوار آن نهضت نهفته است؛ به عنوان مثال، نهضتی که بر پایه اقتصاد و با اعتماد بر پول پولداران استوار است، با کاهش امکانات مادی رو به انحطاط خواهد گذاشت. و بالعکس، نهضتی که ایمان و عقیده در آن بیشترین اهمیت را دارد گرچه از تأثیر عوامل اقتصادی بر کنار نیست اما تهاجم فرهنگی برنده ترین سلاح در قطع ریشه های آن است.رهبر معظم انقلاب اسلامی، مدظله العالی، در رهنمودهای خویش پیوسته از دسیسه ها و حیله های دشمنان فرهنگی کشور، پرده برداشته اند. از جمله می فرمایند «مسئله تهاجم فرهنگی که ما بارها روی آن تاکید کرده ایم، یک واقعیت روشنی است که با انکار آن نمی توانیم اصل تهاجم را از بین ببریم. تهاجم فرهنگی وجود دارد. اگر ما آن را انکار کردیم مصداق این فرموده امیرالمومنین علیه السلام می شویم که فرمودند: «تو اگر درسنگر به خواب بروی معنایش این نیست که دشمن هم درسنگر مقابل به خواب رفته است....» باید توجه داشته باشیم که انقلاب فرهنگی در [معرض] تهدید است.نمونه انشا در مورد 22 بهمن 4مقاله در مورد 22 بهمن برای کودکان | برای اینکه اسلام و انقلاب اسلامی بتواند مثل این سالهایی که پایدار و سربلند باقی مانده است، راه با عزت خودش را ادامه دهد، لازم است که در ذهن کودکانمان این فرهنگ غنی اسلامی و انقلابی را نهادینه کنیم.در ادامه یک مقاله کودکانه در مورد دهه فجر آورده شده است که آنرا با هم می خوانیم.دهه فجر انقلاب اسلامی ، سرآغاز طلوع اسلام، خاستگاه ارزشهای اسلامی، مقطع رهایی ملت ایران و بخشی از تاریخ ماست که گذشته را از آینده جدا ساخته است. در دهه فجر اسلام تولدی دوباره یافت ، دهه فجر انقلاب آئینه ای است که خورشید اسلام در او درخشید .در روز ۴ بهمن ۱۳۵۷ چهارشنبه رژیم مزدور شاه برای جلوگیری از حضور امام خمینی در بین مردم ایران ارتش فرودگاه مهرآباد را به اشغال درآورد و در ۵ بهمن ۱۳۵۷ دولت بختیار ۳ روز فرودگاههای کشور را بست.اما در روز ۹ بهمن ۱۳۵۷ فرودگاه برای ورود امام خمینی بازگشایی شد و در پی اعتصابات و تظاهرات و راه پیمایی مردم که خواستار بازگشایی فرودگاه مهرآباد بودند. دولت بختیار فرودگاه مهرآباد را از اشغال نظامی خارج کرد.در روز ۱۲ بهمن ۱۳۵۷ ساعت ۹ و ۲۷ دقیقه و ۳۰ ثانیه حضرت امام خمینی پس از پانزده سال تبعید پای بر خاک ایران گذاشتند. فرمانداری نظامی بر اثر فشار مردم راه پیمایی و تظاهرات را برای ۳ روز آزاد اعلام کرد.در روز ۲۱ بهمن دولت بختیار زمان حکومت نظامی را افزایش داده و حکومت نظامی را از ساعت ۴ بعدازظهر اعلام نمود ولی حضرت امام خمینی دستور شکستن زمان حکومت نظامی و حضور مردم در خیابانها را صادر نمودند. در تهران و شهرستانها بین سربازان گارد و مردم مسلح درگیریهای بسیار شدید رخ داد.روز سرنوشت فرا رسید و در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، نظام پوسیده ستمشاهی فرو ریخت و ریشه های فاسد دودمان سیاه پهلوی از این کشور اسلامی کنده شد.در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ تهران صحنه جنگ خونین مسلحانه بین مردم و سربازان طرفدار رژیم پهلوی گردیده است و سرانجام با تسلیم تمامی نیروهای نظامی و پیروزی مردم مسلمان ایران رژیم ستمشاهی پس از ۵۷ سال ظلم و ستم متلاشی گردید.مبارزه پانزده ساله ملت مسلمان ایران به رهبری امام خمینی (ره) به ثمر رسید و با سرنگونی نظام ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی، انقلاب شکوهمند اسلامی ایران پیروز گردید.انشا در مورد 22 بهمن برای دبستان | انشا کوتاه در مورد 22 بهمننمونه انشا در مورد 22 بهمن 5هر ساله در طول دهه فجر مراسم و یادبود های زیادی توسط طرفداران نظام جمهوری اسلامی ایران انجام می‌گیرد. همچنین در سازمان‌ها و ادارات دولتی اقدام به برگزاری سمینارها و همایش‌ها می‌شود. صدا و سیمای ایران نیز غالباً به پخش نماهنگ‌ ها و تصاویر مربوط به روزهای مبارزات و تظاهرات می‌پردازد. همچنین جشنواره فجر که بزرگترین جشنواره دولتی فیلم، تئاتر و موسیقی ایران است معمولاً در طول دهه فجر برگزار می‌شود.در مدارس نیز دانش آموزان کلاس‌های درس را با نوارهای رنگی، پرچم و عکس های زیبا از روزهای انقلاب اسلامی تزئین می‌کنند.در روز دوازده بهمن زنگ مدارس به مناسبت سالگرد ورود هواپیمای امام خمینی به ایران، در حدود ساعت نه و سی دقیقه نواخته می‌شود.در این روز بزرگترین استقبال تاریخ در تهران برگزار شد، در حدود ساعت نه و سی دقیقه بامداد روز دوازدهم بهمن ماه هواپیمای حامل امام خمینی در میان تدابیر شدید امنیتی در فرودگاه مهرآباد برزمین نشست. امام خمینی در میان استقبال گسترده مردم تهران در ساعت یک بعد از ظهر وارد قطعه هفده که مدفن شهدای انقلاب بود، شد و سخنرانی خود را ایراد نمود.در روز ۲۲ بهمن، آخرین روز از دهه فجر نیز که به عنوان تعطیل رسمی در تقویم رسمی ایران ثبت شده‌است، راهپیمایی حامیان حکومت ایران در شهرهای مختلف ایران با شکوه هرچه تمام تر برگزار می‌شود.*دهه فجر بر همه ی ایرانیان مبارک باد*نمونه انشا در مورد 22 بهمن 6دهه فجر از ۱۲ تا ۲۲ بهمن ماه ، روزهایی ماندگار و فراموش ناشدنی در تاریخ ملت بزرگ ماست، روزهای پیروزی انقلاب اسلامی است؛ انقلابی که رساترین فریاد تاریخ، یعنی امام امت، آن را رهبری کرد و به فرجام رساند و برای حفظ آن، با تمام وجود تلاش کرد.انقلابی که مبتنی بر بینش عمیق توحیدی و الهام گرفته از انقلاب سرخ عاشورای حسینی بود، که در آن عده ای قلیل، با اعتقادی وسیع و راسخ، نیروهای کفر و باطل را شکست دادند و چشم قدرتمندان را خیره ساختند.دهه فجر، فرصت بازنگری در ارزش ها و آرمان هاست؛ وقتی که امام آمد، ستم رفت، شاه رفت و پلیدی و تباهی و سیاهی رخت بربست. وقتی که امام آمد، لاله ها سر از خاک برآوردند و فرشی برای گام های پرصلابت او شدند.وقتی که امام آمد، آزادی به خانه ها برگشت، ما استقلال خویش را باز یافتیم و جمهوری اسلامی با دست مبارک او بنیاد نهاده شد.پیروزی انقلاب اسلامی ایران، بدون شک معجزه ای الهی بود که به دست معجزه گر مردی از سلاله پاک رسول خدا صلی الله علیه و آله ، به انجام رسید و چشم امید مظلومان و مستضعفان جهان را به خود خیره ساخت.تأثیر سریع انقلاب اسلامی در منطقه و بر آشفتن شعله خشم مردم مسلمان و غیرمسلمان در بسیاری از کشورهای تحت سلطه استعمار، گواه روشنی بر این مدعاست؛ زیرا در کمتر مقطعی از تاریخ، شاهد پیروزی و تأثیرگذاری قاطعمهم ترین و اساسی ترین عامل پیروزی انقلاب اسلامی، قیام مردم برای خدا بود و این نکته حساسی است که از دید غربی ها و سیاست مآبان مادی گرا، خارج و از حیطه تفکر محدود آنان بیرون، و برای آنها و دنباله روان شان واژه ای نامفهوم است.حضرت امام(ره) پیش از آن که مردم را به انقلاب بر ضد طاغوت وادارد، انقلابی در درون دل هایشان آغاز کرد. بنابراین انقلاب اسلامی ایران، انقلابی بود بر ضد تمام ارزش های به ارث مانده از دوران ستم شاهی؛ انقلابی بود در روش ها، منش ها، سنت های جاهلی.انشا در مورد انقلاب اسلامی ایران | انشا در مورد ۲۲ بهمن برای دانش آموزاننمونه انشا در مورد 22 بهمن 7دهه فجر انقلاب اسلامی به روزهای ۱۲ تا ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ گفته می‌شود که طی آن سید روح‌الله خمینی بعد از تبعید پانزده ساله در دوازدهم بهمن سال ۱۳۵۷ به ایران وارد و در نهایت با اعلام بی‌طرفی ارتش شاهنشاهی، سلطنت پهلوی در بیست و دوم بهمن ماه منقرض شد و انقلاب اسلامی ایران به پیروزی رسید.با پیروزی انقلاب اسلامی، تحولات عمیقی در داخل کشور و جهان ایجاد شد که مهم ترین آنها عبارت است از:۱ـ شکوفایی معنوی و گرایش مردم به سمت ارزش های اسلامی. ۲ـ احیای اصل امامت در قالب ولایت فقیه. ۳ـ گسترش آزادی های مشروع که خود موجب حضور بیشتر مردم در صحنه های مختلف اجتماعی شده است.۴ـ فعال شدن حوزه و دانشگاه در صحنه های علمی و اجتماعی و وحدت این دو جناح مهم و سرنوشت ساز. ۵ـ حضور فعال زنان در انقلاب و بالا رفتن منزلت زن در ایفای نقش سیاسی. ۶ـ طرح مسأله استکبار ستیزی در سطح بین المللی و احیای فریضه جهاد و بیداری ملت های مظلوم در مقابل مستکبران و سلطه طلبان. ۷ـ مطرح شدن اسلام در صحنه های بین المللی به عنوان قدرتی قابل توجه.در روز ۲۲ بهمن ۵۷ سقوط نظام ۲۵۰۰ ساله استبداد و پایان شب سیاه ستم تحقق یافت و نغمه دل انگیزدر بهار آزادی، جای شهدا خالی همه جا طنین انداز شد.در بهمن ماه ۵۷، جهان شاهد تحولی شگرف و انقلابی عظیم و مردمی در تاریخ بود. قیام ملتی مصمم و یکپارچه با قلب هایی سرشار از عشق و ایمان. در بهمن ماه، رهبر بزرگ و نستوهی، پس از سال ها دوری از وطن، قدم بر خاک گلگون میهن گذاشت که آزادی و استقلال را نصیب امتی خداخواه کرد و بدین سان بهمن ۵۷ طلوع دوباره اسلام ناب محمدی صلی الله علیه و آله را نوید داد</description>
                <category>reza.rezaei88132</category>
                <author>reza.rezaei88132</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2020 17:16:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انشا پایه هشتم در مورد تصور ذهنی از عکس صفحه ۵۶</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.rezaei88132/%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%AA%D8%B5%D9%88%D8%B1-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%DB%B5%DB%B6-i0xtkbyuojbl</link>
                <description>انشا پایه هشتم در مورد تصور ذهنی از عکس صفحه ۵۶انشای آزاد تصور ذهنی از عکسانشا پایه هشتم تصویر سازی صفحه ۵۶جاده ایی بلند که انتهایش ختم می شود به پیچی که نمی دانم آن سمت  پیچ چه چیزی انتظارمان را می کشد.دره ایی هولناک یا که رودخانه ای پرخروش و یا کوهی به بلندی آسمان. آسمانی که سقف بزرگ جنگل و درختان قاب عکس شده است. جاده ایی طویل که درختان عریان زمستانی بر رویش سایه افکنده اند و از آسمان پر از ابر سیاه برف های سفید مرواریدی شکل بر زمین و بر درختان می نشیند و درختان عریان کم کم پوشیده می شوند از لباس زیبای زمستانیشان که زیبایی آن  را منحصر به فرد می کند.سکوتی حاکم است بر جنگل و هیچ صدایی به گوش نمی رسد نه پرنده ایی پرواز می کند لابه لای درختان و نه رهگذری می گذرد از این جاده ی زیبا، تنها یک لحظه است و یک قاب عکس گوشه ی اتاق که شاید تصور آن خیلی سخت نباشد اما حس و حال آن با آن همه زیبایی وصف ناشدنی است زیرا مگر می شود زیبایی و نعمت خداوند را دید و زیر لب شکر نگفت.</description>
                <category>reza.rezaei88132</category>
                <author>reza.rezaei88132</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2020 17:14:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انشا در مورد ارتباط با خود</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.rezaei88132/%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF-fm5qv5izjrmw</link>
                <description>انشا در زیر :مقدمه:انسان ها با اولین فردی که در زندگی آشنا می شوند و از خصوصیات و علایق و تضادهای احساسی آن ها مطلع می شوند خودشان اند. به گونه ایی که راه موفقیت در زندگی در گام نخست شناخت ذات حقیقی خود انسان است.تنه انشا:انسان ها در گام نخست از زندگی باید خود را بشناسند و از روحیات و علایق خود آگاهی لازم را داشته باشند تا بتوانند به نحو احسنت با خود ارتباط برقرار کنند و بتوانند خود حقیقی خود را در وجود ذاتی خود پیدا کنند. باید به این نتیجه برسد که در آینده از خود چه انتظاری دارد و یا چه در ذهن خود علاقمند است که به چه هدفی دست یابد و یا از چه چیزهایی در زندگی خوشش می آید و یا در مقابل آن از چه چیزهایی بدش می آید. در صورتی که به جواب همه ی این سوال ها دست یافت می توان گفت که انسان توانسته است با خود ارتباط برقرار کنند. در زندگی روزرمره انسان های زیادی هستند که برخلاف عقاید و علاقه مندی های خود تصمیم گیری می کنند و دست به عمل کارهایی می زنند که با روحیات باطنی آن ها مقایرت دارد در آن صورت می گویند که انسان توانسته است که با خود ارتباط برقرار کند و این امر موجب اختلال در زندگی او می شود و موجب می شود که از زندگی اجباری و یا یکنواخت خود دست بکشد و به زودی از ادامه ی آن سیر شود به کارهای دست بزنند که قابل جبران نیستند. انسان آگاه و باهوش در ابتدا برای خود فهرستی از علاقمندی ها و تنفرها خودرا می نویسد و از احساس وجودی خود مطمئن می شود و در گام بعدی دست به عمل می شود و سرنوشت و آینده خود را می سازد. بعضی از انسان ها برای با خود ارتباط برقرار کردن در مقابل آینه می ایستند و از آینه با خود حرف می زنند و یا گاهی در خیابان در حالی که راه می روند با صدای بلند فکر می کنند. روش های برقراری ارتباط با خود متنوع است و هرکسی یک روش را برمی گزیند. حتی بعضی از افراد بدون حرف تنها در دل خود با خودشان مشاجره می کنند و این ها اصلا به مفهوم دیوانگی نیست بلکه نشان دهنده ی ذهنی باز و فکری روشن است که انسان قدرت تفکر دارد و با مشاجره با خود و عقل و احساسات خود راه درست و گزینه بهتر را انتخاب کند.نتیجه گیری:انسان در روزمره با افراد  و اشخاص زیادی در ارتباط است که این موضوع نشان دهنده ی سالم بودن ذهن و فکر انسان است اما در ابتدا انسان برای بهتر برقراری ارتباط با دیگران باید  نحوه ی ارتباط با خود را یادبگیرد که این موضوع به صورت ذاتی و کاملا شخصی می باشد. روش برقرای ارتباط برای هر شخص با هر روحیاتی متفاوت است که انسان با در نظر گرفتن آن می تواند به راه درست دست یابدانشا در مورد ارتباط با خود</description>
                <category>reza.rezaei88132</category>
                <author>reza.rezaei88132</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2020 17:13:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ضرب المثل حلّاج ِ گرگ بوده</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.rezaei88132/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B6%D8%B1%D8%A8-%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%AD%D9%84%D9%91%D8%A7%D8%AC-%D9%90-%DA%AF%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%87-tq7yzw3znbo8</link>
                <description>داستان  ضرب المثل حلّاج ِ گرگ بودهاگركسی دنبال كار و معامله‌اي برود و سودي نبرد مي‌گويند فلاني حلاج گرگ بوده!حلاج یعنی پنبه  زن، یعنی شخصی که با کمان مخصوصی پنبه ها را می زند و آن ها را برای پرکردن بالش و تشک و لحاف آماده می کند.در زما نهای قدیم، مرد حلاجی بود که با كمان حلاجيش پنبه مي‌زد و از این  راه مخارج زندگیش را تأمین می کرد. او برای کار به روستاهای اطراف روستای خودشان هم می رفت و برای مردم آن روستاها هم،حلاجی می کرد.در یک  روز سرد و برفی زمستان  حلاج مجبور شد برای کار به روستای دیگری که در یک  فرسخی روستای خودشان قرار داشت  برود. او صبح خیلی زود به راه افتاد. وسط راه دوتا گرگ گرسنه  به او حمله کردند. مرد حلاج چندبار کمان حلاجیش را دور خودش چرخاند و گرگ ها را کمی دور کرد؛اما گرگ ها از او و کمانش نمی ترسیدند و دوباره حمله می کردند.مرد حلاج فکری به نظرش رسید. روی دوپا نشست و با چك (دسته) كمان كه روي زه كمان مي‌زنند و صداي «په په په» مي‌دهد شروع كرد به كمانه زدن. گرگ‌‌ها از صداي كمان ترسيدند و كمي عقب رفتند و ايستادند. تا مرد حلاج کمان را می زد، گرگ ها می ترسیدند و جلو  نمی آمدند اما به محض این که صدای کمان قطع می شد، حمله می کردند. مرد بیچاره از ترس جانش از صبح تا عصر به کارش ادامه داد. سرانجام مرد اسب سواری پیدا شد و گرگ ها را فراری داد و حلاج نجات پیدا کرد و خسته و گرسنه و دست خالی به خانه بازگشت. زنش از او پرسید:« چرا امروز چیزی به خانه  نیاوردی؟» مرد بیچاره جواب داد:«آخر امروز حلاجِ گرگ بودم!»از آن زمان  تاکنون این مثل را وقتی به کار می برند که کسی کار بکند اما سود و دستمزدی عایدش نشود. یعنی می گویند: حلاج ِ گرگ بوده است.مثل  آن مرد که از صبح تا عصر فقط برای ترساندن گرگ ها کمانه زد و نتوانست به دنبال کار و کسب معمول خودش برود.نویسنده:مهری طهماسبی دهکردیداستان ضرب المثل حلّاج ِ گرگ بوده</description>
                <category>reza.rezaei88132</category>
                <author>reza.rezaei88132</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2020 17:13:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا در کشور ما تولید برق آبی از برق حرارتی کمتر است</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.rezaei88132/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1-%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D9%82-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%D9%82-%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%85%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dkgt2cmkphgg</link>
                <description>چرا در کشور ما تولید برق آبی از برق حرارتی کمتر استجواب فعالیت مطالعات پایه ششم صفحه ۳۶کشور ما جز کشور های کم بارش جهان است و بخش وسیعی از کور ما را مناطق خشک و نمیه خشک تشکیل می دهد و ما منابع آبی محدودی داریم.اما چون سوخت های فسیلی زیادی داریم با سوزاندن انها می توان برق حرارتی بیشتری داشته باشیم برای همین از برق ابی بیشتر است.توضیحات تحقیقتا قرن ۱۸ میلادی از موتورهای بخار که توسط ادیسون اختراع شده بود برای کاربردهای صنعتی استفاده می‌شد. اولین نیروگاه‌های بزرگ تولید برق در نیویورک و لندن نیز از موتورهای بخار استفاده می‌کردند.زمانی که اندازهٔ ژنراتورها رفته‌رفته بزرگ شد، استفاده از توربین‌های بخار به دلیل بهره‌وری بالا و قیمت ساخت پایین‌ترشان گسترش یافت. پس از دههٔ ۱۹۲۰ تمامی نیروگاه‌های نسبتاً بزرگ با توان تولیدی حدود چند کیلووات نیز از توربین‌های بخار استفاده می‌کردند.بهره‌وری بهره‌وری الکتریکی یک نیروگاه حرارتی مرسوم با استفاده از نسبت برق تحویلی به شین های اصلی و حرارت تولیدی در کوره به دست می‌آید و معمولاً بین ۳۳ تا ۴۸ درصد است. میزان بهره‌وری نیروگاه‌های حرارتی نیز مانند تمامی موتورهای گرمایی محدود به قانون ترمودینامیک (چرخه کارنو) است و بنابراین بقیهٔ انرژی به صورت گرما از نیروگاه خارج می‌شود. این گرمای اضافی را معمولاً با استفاده از آب یا برج‌های خنک کننده از نیروگاه خارج می‌کنند.اگر از این گرما برای کاربردهای دیگر مانند گرمایش محیط یا… استفاده شود به این چرخه، «چرخه ترکیبی» می‌گویند. یکی از کاربردهای اصلی این گرما در تاسیسات نمک‌زدایی است که بیشتر در کشورهای کویری که دارای منابع گاز طبیعی هستند مورد استفاده قرار می‌گیرد و به این ترتیب آب شیرین و الکتریسیته با هم در چرخه‌هایی وابسته ایجاد می‌شوند.با این که بهره‌وری این نیروگاه‌ها از نظر قوانین ترمودینامیک محدود است اما با افزایش حرارت و به مثابه آن افزایش فشار بخار می‌توان کارایی این نیروگاه‌ها را افزایش داد.چرا در کشور ما توبید برق آبی از برق حرارتی کمتر استمنبع :چرا در کشور ما تولید برق آبی از برق حرارتی کمتر است</description>
                <category>reza.rezaei88132</category>
                <author>reza.rezaei88132</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2020 17:11:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با چه روش هایی می توانیم از فرسایش خاک جلوگیری کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.rezaei88132/%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D8%AC%D9%84%D9%88%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-uonc4m3cc7bd</link>
                <description>با چه روش هایی می توانیم از فرسایش خاک جلوگیری کنیم؟پاسخ :۱-جلوگیری از نابودی پوشش گیاهی و تخریب جنگل ها۲-مدیریت صحیح منابع آب و خاک۳-کاشتن درختان و گیاهان۴-جلوگیری از چرای بی رویه ی دام هاتوضیحات  :-           روش مستقیم (ساختمانی و سازه ای):عامل های اصلی فرسایش آبی برخورد و جریان آب روی سطح خاک و افزایش سرعت آب از آستانه فرسایش است. - جلوگیری از برخورد قطره به سطح خاک و جلوگیری از تجمع و جریان آب در مسیر مشخص.- کاهش سرعت آب در سطح دامنه یا شیب آبراهه و افزایش نفوذ آب به داخل خاک.- هدایت آب های اضافی به مجاری مناسب.با اجرای طرح های آبخیزداری ( مکانیک و بیو مکانیک ، بیولوژیک ومدیریتی) صورت می گیرد.- سازه های کنترل فرسایش و سیلاب ، سازه های حفاظتی و هدایتی حاشیه رودخانه و سازه های حفاظت بستر آبراهه. اجرای طرحهای بیومکانیک (تلفیقی):- هدف انحراف و ذخیره هرزآب و رواناب و افزایش سطح اراضی و تعدیل شیب می باشد:- کشت روی خطوط تراز ،سنگ چینی،تراس وسکوبندی وبانکت بندی همراه باکاشت گونه های مختلف.-           طرحهای بیولوژیک و مدیریتی مثل حفاظت و قرق مراتع و جنگلها ، بذرپاشی وبذر کاری .-           کم هزینه ترین و موثرترین و ماندگارترین عملیات در حفاظت خاک و آب است.-           بیشترین سازگاری و کمک به برقراری تعادل کامل زیست محیطی را در بردارد.-           باعث افزایش مستقیم تولید و اشتغال سالم و پایدار در حوزه آبخیز می گردد.-           روش غیرمستقیم یا پیشگیرانه (مدیریتی):1- کاشت و توسعه گیاهان دارویی و صنعتی*(بهره برداری از محصولات فرعی جنگل و مرتع).- بهره برداران به مراتع با گونه های صنعتی و دارویی به عنوان منبع تامین معیشت و تولید سرمایه.-با بهره مالكانه درآمد دولت را برای عمليات احيا، اصلاح، حفاظت و توسعه با مشارکت مجري تامین می کند.-عملكرد اقتصادي گياهان دارويي ، صنعتي(جنگلي و مرتعي) 2 تا 3 برابر زراعت غلات است .2- استفاده از انرژی های نو (پاک) برای حفظ مراتع و جنگلها*- انرژی خورشید تقریبا در تمام نقاط ایران و به ویژه در مناطق بیابانی، باد (دایمی و فصلی) 120 روزه سیستان ، منجیل و امواج دریا در مناطق ساحلی.- بیوگاز در تمام مناطق کشور در عرصه های کشاورزی به ویژه در مناطق شمالی با استفاده از ضایعات کشاورزی.- احداث و بهره برداری از آسیابهای بادی و استفاده از آسیاب های آبی در مسیر کانال انتقال و آبرسانی قنات.3- استفاده از کشاورزی حفاظتی *-           کشت مستقیم روی مزارع حاوی 30 درصد بقایای گیاهی کشت قبلی با حداقل شخم.-           حذف مراحل استفاده از ماشین آلات ازجمله ریپر، دیسک و شخم برگردان.4- توجه و استفاده از دانش بومی:برنامه های موفق در الگوهای اجرایی و مدیریتی بومی وجود داردودرایجاد حس اعتماد و مشارکت نیز موثر خواهد بود.4-1 - کنترل و بهره وری از سیلاب ها و رواناب ها و تغذیه مصنوعی :- بندهای قدیمی کنترل و ذخیره سیلاب (آجر و سنگ و ملات ساروجی ) با هدف کنترل و ذخیره سیلاب و رواناب.4-2- حوضچه های استحصال آب باران و رواناب در بوشهر(منطقه سیراف).- در اراضی شیبدار به عنوان حوضچه های ذخیره آب باران (یا رواناب سطحی )عمل می نماید.در ادامه با بهره برداری تکمیلی مبادرت به کشت درخت و درختچه های مثمر و غیر مثمر در آن می نمایند.4-3- چکدم و خوشاب در بلوچستان جهت استحصال و بهره وری از سیلاب و رسوب.4-4- قنات:- به دلیل زهکشی طبیعی زمین مانع از تخریب بافت و ساختمان و خصوصیات خاک می شود.آبیاری با آب قنات به دلیل کیفیت عموما بالاتر از آب چاه باعث اصلاح خاک می شود.4-5- راهکارهای بومی تعدیل شیب و افزایش سطح اراضی و نفوذ پذیری خاک:- تراس بندی و بانکت بندی در دامنه ها ی شیبدار.( منطقه اورامانات استان کرمانشاه وجود دارد).- درختکاری و سنگ چینی در دامنه ها.(در سطح گسترده در استان فارس اجرا شده است).5- رعایت نکات فنی و حفاظتی در بهره برداری از مخروط افکنه ها مانند برداشت مصالح شن و ماسه.- روش های مبارزه با فرسایش بادی :1- ایجاد مانع در مسیر آن وکاهش سرعت باد در نزدیکی سطح زمین و رساندن آن به کمتر از آستانه فرسایش.2- کنترل عوامل موثر برخصوصیات خاک (افزایش زبری ،رطوبت ، نفوذپذیری ، ...).با توجه به مراح سه گانه برداشت ، حمل و رسوبگذاری در فرسایش بادی باید براین اساس برنامه ریزی نمود.- عمليات كنترل فرسايش بادي :- مرطوب نگه داشتن خاک و زبروخشن نمودن سطح خاک و داشتن پوشش گیاهی.- بديهي است روش هاي مكانيكي بايد با روش هاي بيولوژيكي توام باشند.موقعيت و ادامه حيات گياهان دست كاشت بستـگي به درجه حاصلخيـزي خاك ، درصد مقدار رس ،سطح سفره آب زيرزميني ـ درجه حرارت دارد .عملیات بیولوژیک:اقدامات بيولوژيك مؤثرترين و پايدارترين روش در جهت تثبيت و كنترل پايدار فرسايش بادي مي باشد . باشيوه هـايي چون بذركاري ، بذرپاشي ، قلمه كاري ، نهالكاري , ايجاد پوشش گياهي و در نهايت كنترل فرسايش بادي اقدام مي شود .عملیات بیومکانیک:- کشت نواری در جهت عمود بر وزش باد (در یک ردیف و یک منطقه خاص)و احداث فارو همراه با بذر کاری و نهالکاری.- طرح های ذخیره نزولات و بذر پاشی (چاله ، نوار، هلالی آبگیر).- استفاده از مالچ و بذرکاری و نهالکاری با هدف افزایش چسبندگی ذرات .احداث سازه: کاهش سرعت باد با ایجاد موانع (باد شکن ها).تثبيت شن هاي روان توسط مالچ:هدف قرار دادن يك لايه محافظ روي خاك براي جلوگيري از حركت ماسه ها وخاك است .منبع :http://www.asemankafinet.ir/tag/%D8%A7%D9%82%D8%AF%D8%A7%D9%85+%D9%BE%DA%98%D9%88%D9%87%DB%8C+%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84+%D9%88+%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%87+%D8%A8%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA+%D9%88%D8%B1%D8%AF</description>
                <category>reza.rezaei88132</category>
                <author>reza.rezaei88132</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2020 17:00:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انشا به روش سنجش و مقایسه با موضوع عشق و نفرت</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.rezaei88132/%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%B4-%D9%88-%D9%85%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%AA-ydde45q4drpk</link>
                <description>در زیر چندین انشا مقایسه ای با موضوع عشق و نفرت می توانید ببینید :پایه دهم صفحه۹۴ با استفاده از روش سنجش و مقایسه انشای عشق و نفرت را بنویسیدکارگاه نوشتاری انشا با ویژگی های سنجش و مقایسهبنام خدامقدمه: عشق یا نفرت ؟ کدامیک را انتخاب می کنید ؟ یقینا جواب شما این است که بستگی دارد در چه شرایطی قرار بگیرید تا یکی از ان ها را انتخاب کنید اما بیشتر افراد در همان لحظه یکی از این دو را انتخاب می کنند عشق یا نفرت بررسی این موضوع شیرین است برای من .متن انشاء: پیش امده است که در شرایطی قرار بگیریم و بپرسیم که عشق را انتخاب کنیم یا نفرت را ؟ و در ادامه به این فکر کرده ایم که نفرت انتقامد به بار می اورد ؟ عشق دوستی و محبت ؟ و به جوابی رسیده ایم که مارا قانع تر سازد و با خود بگوییم من توانایی انتاخاب یکی از این دو را دارم . انتخاب بسیار سختی است این انتخاب اگر بخواهیم به مقایسه و سنجش این دو بپردازیم یعنی مقایسه عشق با نفرت و عواقب ان به نتایجی خواهیم رسید این نتیجه خواهد توانست به ما کمک کند تا انتخابی درست داشته باشیم اولین قدمی که میتوانیم به ان پا بگذاریم این است که با خود فکر کنیم اگر من تنفر بورزم در یک اتفاق خواسته یا ناخواسته به کسی چه اینده ای خواهد داشت شاید به این جواب برسیم که اینده ای تاتریک و پر از نفرت و خشم و جنگ و فکر شکست دادن کسی که به او تنفر می ورزیم شاید هم به این نتیجه برسیم که به مرور زمان ان را فراموش می کنیم جواب جالبی برای من نیست چراکه کسی که این جواتب را می دهد باید همان اول فراموشی را در راه خود قرار بدهد نه این که تنفر برای فراموشی بورزد تنفر ادمی را نه تنها به سمت فراموشی نمی کشاند بلکه  ارامش واقعی را از زندگی وی نیز می گیرد و فرد توانایی برگرداندن ارامش و فراموشی تنفر را هیچ وقت نخواهد داشت حتی اگر کسی به معنای واقعی تنفری نداشته باشد از کسی اما تلقین کند که متنفر است این تلقین تنفر در رفتار او تاثیر میگذارد و رفته رفته به تنفر واقعی نیز می رسد این ها فقط نصف مشکلات حاصل از تنفر می باشد بااین حال ایا هستند کسانی که بازهم به تنفر خود اصرار دارند ؟ به این فکر کرده ایم که تنفر فقط به خود ما اسیب می رساند نه به کسی؟ اگر به جای تنفر از کلمه عشق و دوستی و محبت استفاده کنیم چه اینده ای خواهد داشت ؟ اینده ای روشن که نه به من اسیب میرساند نه به کسی عشق و دوستی این نفرت و خشم را از حافظه من پاک خواهد کرد و ارامش بیشتری در زندگی خودم خواهم داشت این مسئله یک امر عادی است و هرکسی می تواند بین عشق و نفرت یکی را انتخاب کند در صورتی که بداند کدامیک نه نفع خودش است نفرت ؟ نفرتی که ارامش راازاو می گیرد یا عشقی که او را به ارامش واقعی میرساند.نتیجه: من نمی گویم که باید بین عشق و نفرت عشق را انتخاب کرد من می گویم گاهی در خشم نباید تصمیمی گرفت که در ارامش پشیمان بود تصمیمی را که میگیریم در ارامش بگیریم تا هیچ خشمی سر راهمان قرار نگیرد..انشای دوم  :مقدمه: لحظه به لحظه زندگی پر است از حس های مختلف..گاهی غم، گاهی شادی. لحظه ایی خندان و لحظه ایی دیگر گریان… و گاهی قلب پر از عشق و لحظه ایی دیگر لبالب از تنفر و نفرت.عشق بهتر است یا نفرت؟ عشقی که قلب را مالامال از محبت و علاقه و مهر و دوستی می کند و یا نفرتی که قلب را از کینه و پلیدی سرشار می کند. عشقی که انسان را به سمت پاکی و خوبی می کشاند و قلبش را سفید و نورانی می کند به گونه ایی که تنها خیر و صلاح یار را می خواهد و خوشبختی و سعادتی! یا نفرت را که انسان را به سمت زشتی ها و بدی ها می کشاند و قلبش را سیاه و تاریک می کند به گونه ایی که تنها به فکر انتقام و شر است. مرز میان عشق و نفرت به اندازه ی نخی نازک است که هر لحظه امکان پاره شدن دارد و عاشق را به نفرت و نفرت را به عشق تبدیل کند. به نظر شما کدام یک بهتر است! گزینه اول که سعی کنید عاشق دنیا و آدم هایش باشید و از هر فرصتی برای رغم زدن لحظه های شاد و خاطرات شیرین استفاده کنیم و از زندگی و دنیا و آدم هایش لذت ببریم و یا گزینه دوم که نفرت است و هر لحظه با بداخلاقی و تندخویی دنیای خود و اطرافیانمان را تیره و تار کنیم و هیچ کوله باری جز غم و اندوه و انتقام نداشته باشیم و هر لحظه زندگی برایمان تلخ تر و زهرتر از دیروز باشد و تنها از خود بدی و خاطرات بد به یادگار بگذاریم. زندگی آنقدر کوتاه است که ارزش غم و اندوه و کینه و نفرت را ندارد، تا لحظه های خوب جوانی و فرصت های خوب برای بهتر زندگی کردن را داریم از لحظه به لحظه آن استفاده کنیم و قلب خود را از نفرت پر نکنیم در مقابل آن عاشق باشیم و عشق بورزیم. عاشق خدا، پدر و مادر، عاشق طبیعت و گاهی عاشق زیباترین نعمت خداوند یعنی همسر.نتیجه گیری: تا زندگی ادامه دارد و لحظات زندگی هر لحظه رو به اتمام است از تمام ثانیه های آن به نحو احسن استفاده کنیم و دل خود را از سیاهی و پلیدی دور نگه داریم.انشای سوموجود انسان پر از احساسات مختلف است و هر انسان در شرایط متفاوت احساسات متفاوتی را از خود بروز می دهد.عشق و نفرت هم، احساساتی هستند که در هر وجود هر انسانی یافت می شوند و در طول زندگی، ما بارها آن ها را تجربه می کنیم.لحظه ی تولد، آغوش مادر و نوازش هایش به ما عشق را یاد می دهد و تا پایان عمر نیز انواع مختلفی از عشق و محبت نسبت به انسان ها و هر چه در جهان است را می آموزیم.عشق به هر کسی، و هر چیزی، اندازه های متفاوتی دارد، و ممکن است بعضی آدم ها یا بعضی موارد را در زندگی بیش تر از بقیه دوست داشته باشیم.مرز باریکی بین عشق و نفرت وجود دارد و حتی ممکن است بعضی مواقع عشق تبدیل به نفرت و یا نفرت تبدیل به عشق شود.عشق و نفرت بیش از حد، می تواند زندگی انسان را خراب کند. عشق یک طرفه و شدید گاهی به خاطر بی محلی طرف مقابل تبدیل به نفرت می شود، و در صورتی که فرد نتواند خودش را کنترل کند حوادثی بدی را به دنبال خواهد داشت.زندگی فرصتی است که خداوند در اختیار انسان گذاشته است تا عشق بورزد و محبت خود را بی منت نثار دیگران کند.در این دنیای زود گذر باید نفرت را از وجود خودمان بیرون کنیم، زیرا نفرت قلب انسان را پر از کنیه می کند.انسانی که پر از نفرت است هم خودش را آزار می دهد و هم دیگران را، اما زمانی که قلب تان پر از عشق به خدا، دیگران و … باشد، با آسایش و آرامش زندگی خواهید کرد.نتیجه گیری : انسان تنها زمانی می تواند زندگی خوبی داشته باشد که دلش پر از عشق و محبت باشد و از نفرت و کینه دوری کند.انشای چهارمدر لغت نامه دهخدا تعاریف متعددی برای دو کلمه ی ” عشق ” و ” نفرت ” آمده است.از تعاریف جالب عشق: ” در گذشتن از حد در دوستی ، یا کوری حس از دریافت عیوب محبوب ، یا مرضی است وسواسی که می کِشد مردم را به سوی خود ” را می توان ذکر کرد.عشق می تواند باعث شود فردی برای شما جذابیتی افسانه ای داشته باشد، یا شما صلاح دیگری را به خود ترجیح دهید، و برای آسایش او متحمل رنج شوید.یا این که چشم شما فقط خوبی معشوق را ببیند و عیب او را مشاهده نکنید، مانند زمانی که اطرافیان پیش مجنون از عیب های لیلی گفتند و او این بیت را در جواب گفت:” اگر در دیدهٔ مجنون نشینیبه غیر از خوبی لیلی نبینی ”عشق یکی از احساسات ذاتی انسان است، احساسی که با حس صلح‌ دوستی و انسانیت نیز مطابق است. احساس آشنایی که بارها و بارها در لحظات مختلف زندگی آن را تجربه و یا در اطرافیان مشاهده می کنیم.در تعریف نفرت نیز آمده است: ناپسند داشتن؛ بیزاری و رمیدگی و یا دوست نداشتن عمیق شی و یا شخصی.نفرت را متضاد با عشق دانسته اند، و این احساس باعث بروز خصومت و خشمی می شود که فرد را آزار می دهد.کسی که قلبی برای محبت دیگران داشته باشد پذیرای نفرت نیست.عشق، صلح و دوستی می آفریند و نفرت، بیزاری. اگر خواهان از بین رفتن نفرت در وجود دیگران باشی، ابتدا باید آن را از وجود خود پاک کرده و با عشق بر نفرت غلبه کنی.امام علی (ع) می فرماید:«قلب، خاک خوبی دارد. در برابر هر دانه که در آن بنشانی، هزار دانه پس می‌دهد. اگر ذره‌ ای نفرت کاشتی، خروار ها نفرت درو خواهی کرد؛ و اگر دانه‌ ای از محبت نشاندی، خرمن‌ ها بر خواهی داشت »نتیجه گیری : باید عشق را به دیگران هدیه کنیم تا زندگی خودمان هم سرشار از عشق شود.انشای پنجم بصورت ادبیپروردگار مهربان آدمی را خلق کرد تا عشق بورزد، و عشق تنها یک واژه نیست، احساسی است که در تمام ذرات جهان وجود دارد.عشق را در ذره ذره و هر لحظه ی این جهان هستی می توان حس کرد.هنگامی که به چهره ی پدر یا مادر نگاه می کنی، هنگامی که به گلی خیره می شوی، یا هنگامی که باران می بارد و آسمان رحمتش را بر زمین جاری می کند و هزاران لحظه ی زندگی ما، یاد آور عشق است.اما گاهی انسان چشم می بندد و تنها نفرت و پلیدی را می بیند.نفرت دل آدمی را تیره می کند و اجازه نمی دهد نوری که حاصل عشق است در زندگی فرد جریان داشته باشد.اما عشق هدایت گر و روشنی بخش است، و انسان را به معبود می رساند، معبودی که خود سر چشمه ی تمام خوبی های عالم است.این قدرت عشق است که می تواند آدمی را ویران کند یا بسازد. گاهی عشق شخصی را مجنون می کند و گاهی او را به والاترین مقام ها می رساند.گاهی دچار عشقی زمینی می شویم که در انتها تبدیل به نفرت می شود و گاهی همین عشق زمینی آغاز گر راه رسیدن به عشقی والاتر است.عشق و نفرت هر دو تاثیر عمیقی بر روح و روان دارد، نفرت می تواند تمام خوشی های آدمی را در نظرش پوچ کند، و عشق می تواند تمام زشتی های جهان را در نظر انسان تبدیل به زیبایی کند.انسانی که نفرت را به جای عشق، در دلش راه داد دیگر هیچ چشمی برای دیدن عشق و محبت جاری در اطرافش نخواهد داشت. این شخص خویشتن را نفرین کرده و زندگی خود را تباه می سازد.خداوند با عشق آسمان ها و زمین و هر چه در آن هاست را آفرید پس رسالت انسان دوست داشتن، دوست داشته شدن و دوری از نفرت است.موضوع انشا: عشق و نفرت?عشق،سر آغازی بزرگ در دنیا،حسی که همزمان با انسان متولد شد. همان لحظه که خدا از روحش در او دمید. خدا حوا را فرستاد. همدمی برای انسان. این بار عشق با زن آمد. همان لحظه که آدم حوا را دید و دلش لرزید. ازدواج کردند. بچه آوردند. این بار عشق با فرزند آمد. بچه ها بزرگ شدند. بزرگ و بزرگ تر. یک زن بود و دو مرد عاشق.آن دورها ، بین آتش ، در ظلمات ، شیطان نشسته بود. سنگ هایی تیز در بغل داشت. غرورش بود که شکسته بود. هنگام تقاضای سجود. همان لحظه که فهمید آدم از او برتر است. آن قدر برتر که باید سر فرود آورد برای بزرگی و عظمتش. نفرت را ساخت. با سیاهی چشم. با آتش دستان. از آدم کینه به دل گرفت. کینه ای بزرگ. آن قدر بزرگ که تصمیم گرفت نشان دهد بی لیاقتی انسان را. جهلش را. حقیر بودنش را. عقده ها وجودش را پر کرده بودند. فرصت را مناسب دید. در گوش قابیل نجوا کرد. هر روز و هر شب. نفرت را به کره ی خاکی آورد و شد آنی که نباید می شد.سال ها گذشت. آدم و حوا مردند. نه نسل انسان از تبار آدم به دنیا آمدند و مردند. قابیل هم مرد. اما نفرت نه. نفرت هیچ وقت نمرد. جهل زمین را فرا گرفت. از همه جا صدای قهقه ای به گوش می رسید. قهقه ی شیطان. داشت می خندید. خیال می کرد به هدف رسیده. فکر می کرد آن قدر به پاکی انسان و محبت و عشق بین مخلوقان آسیب رسانده که خدا شرمنده شود. شرمنده از آفریدن انسان ها. اما خدا نوح را فرستاد. صبر کرد و صبر کرد. جهان بهتر شد. راستش کمی بهتر شد. آن قدر کم که به چشم نمی آمد. خدا بهتر دید جهان از نو شروع بشود. دنیا زیر آب برد. همه مردند. به جز عاشق ها. به جز کسانی که نفرت در دلشان جایی نداشت. دنیا درست شد آن طوری که خدا دلش می خواست.گذشت. زمان جلو رفت و همه چیز فراموش شد. حتی آن واقعه ی بزرگ. انسان مغرور شد. فکر کرد پاک است و قوی. برای فرزندانش از شیطان می گفت. از بدیش. نفرت را به سیب زمینی گندیده با بویی منزجر کننده تشبیه می کرد ، اما نفرت سیب زمینی نبود. از سیب زمینی باهوش تر بود. عطری زد و خود را میان زندگی ها ، انسان ها ، عشق ها و دوستی ها ؛ خلاصه هر چه که در آن اثری از محبت و پاکی هر چند کوچک دیده می شد ، جای کرد. مانند بادی وزید و شمع ها را خاموش کرد. از روشنی دنیا کاسته شد. عشق به اغما رفت. دنیا تاریک شد. در دنیا تک توک چند شمع روشن بود. باد نفرت خاموششان می کرد ، اما باز با کبریت عشق روشن می شدند. عشق کوچک شده بود و حقیر. تنها امیدش آن شمع ها بودند. نفرت از شمع های خاموش کمک گرفت. همه با هم به جان شمع روشن افتادند. فوت می کردند و فوت می کردند که شمع های روشن به خود آمدند. عشق داشت می مرد. یعنی مرده بود. نبض نداشت. شمع ها از غصه آب شدند. آب شدنشان فایده نداشت پس به سمت شمع های خاموش دویدند. نجاتشان دادند. روشنشان کردند. عشق به هوش آمد. قلبش ضعیف می زد ، اما هنوز زنده بود. نفس می کشید.شیطان عصبانی شد. صدای قهقه اش با خرناس حاصل از خشم عوض شد. نفرت را فرستاد. دوباره نجوا کرد. در گوش ها زمزمه کرد بدی ها را. کینه ها را. دشمنی ها را. همهمه ای در دنیا به وجود آمد. آدم ها دیوانه شدند و مجنون. همه شان نه ، اما کم هم نبودند. باز هم جنگ. باز هم جدال. پیکار بین خوبی و بدی. پستی و برتری. عشق و نفرت.باز هم گذشت. باز هم همه چیز فراموش شد. از آن همه اتفاق تنها داستانشان ماند. داستان هایی که هیچ کس هیچ کدامشان را باور نمی کند. بعد از آن روز عشق به زندگی نباتی خود ادامه داد. خدا هم دیگر دنیا را زیر آب نبرد. نوحی هم نفرستاد. صبر کرد. باید صبر می کرد تا عشق تیمار شود. آدم ها تیمارش کنند. دیوانه ها عاقل شوند. نفرت باید از بین می رفت. باید خفه می شد با دستان کسی که آن را اورده بود به این دنیا. به دست انسان.نویسنده: فاطمه ربیعیسال دهم تجربی دبیرستان نمونه دولتی حضرت معصومه اهوازدبیر: خانم برونی?موضوع انشا: عشق و نفرت?جنگی بسیار تماشایی بین سپاهیان عشق ونفرت برای بدست اوردن سرزمینی به نام قلب درحال آغاز شدن بود.هردو سپاه با جنگاورانی شجاع اماده حمله بودند،عشق باوجود فرماندهانی شجاع به نام های صبر،دلتنگی و شادی ترسی نداشت،اما نفرت با نگاه خشمگین خود به سپاه عشق می نگریست وگاهی با فرماندهان خود که همان غرور،کینه وحسرت بودند سخن می گفت.عشق با فروتنی به وسط میدان آمد ونفرت را صدازد،نفرت با نگاهی زهراگین روبه روی او ایستاد ومنتظر شد.عشق با مهربانی به او گفت:«نمیخواهی تصمیمت را عوض کنی؟مگر یادت نیست که من و تو هردو ازجایی به نام قلب رشد می کنیم،گاهی ممکن است مرگ تو باعث تولد من شود و گاهی کشتن من باعث پیروزی تو می شود!چرا با خودت اینگونه میکنی؟نفرت با نگاهی پراز غم به عشق گفت:«چون از تو و از خودم خسته شدم! تو هروز برای انسانها شیرین تر میشوی امامن روز به روز تلخ تر می شوم؛نفرت به خودش آمد،پوزخندی زد و ادامه داد:اما میدانم روزی انسانها از این همه شیرینی دل زده می شوند و روزی منِ تلخ را می پرستند!عشق با نگاه دلخوری به او گفت:«نفرت!تو کاملا در اشتباهی،انسانها هرگز از شیرینی وجود من خسته نمی شوند و من را می پرستند،اما همه از تلخی تو بیزارند،چون کارتو جدایی بین قلب و روح انسانها است.»نفرت فریاد زد وگفت:«از تو وامثال تو متنفرم!عشق گفت:«میدانستی زندگی من و تو مثل زندگی خورشید وماه است!درهنگام شب وقتی ماه با غرور می تابد خورشید جایی در آسمان ندارد ودر هنگام روز خورشید می تابد و ماه در خوابی آرام است،دقیقا مثل من و تو،هنگامی که تو هستی من زنده نیستم و هنگامی که من هستم تو جایی نداری، گاهی قلب انسان نیاز به کمی نفرت و گاهی نیاز به عشق دارد و گاهی خالی از هر حسی است.نفرت در چشمان زیبای عشق نگاه کرد و برای اولین بار خندید!عشق هم خندید!وسرزمین قلب با خنده آنها به تصرفشان درآمدعشق بار دیگر پادشاه قلب شد ونفرت در خانه ای کوچک در نقطه ای دور از عشق به خوابی عمیق رفت تا نوبت ماموریت او شود.نویسنده: خانم زهرا بازه?موضوع انشا: عشق و نفرت?از زمانی که تازه چشمانمان را رو به این دنیا گشودیم و زمانی ک طعم شیرین آغوش گرم و پرمهر پدرومادر را درک کردیم آن وقت بود که دکمه ی احساساتمان فشرده شد. از آن به بعد هروز با احساسات مختلفی آشنا شدیم .روزی خوشحال و ‌روز غمگین،روزی با حس تنهایی گذشت و روزی خوشبختی. اما این احساسات ابتدایی تا زمانی ادامه داشت که هنوز معنی واقعی خوب و بد را نچشیده بودیم .باگذشتن از دوران کودکی و پاگذاشتن ب دنیای جدید و حقیقیه بزرگسالی ، احساساتمان هم با ما بزرگ شد .دیگر نمیتوانستیم مثل اوایل یا همان کودکی بخاطر داشتن آبنباتی انقدر خوشحال شویم که خودمان را خوشبخت ترین فرد دنیا بدانیم . حال احساساتمان فرق میکرد ،درست بود که ازهمان احساسات دوران کودکی منشا می گرفت اما پیشرفت کرده بود ، میتوانستیم آن ها را به دوقسمت عشق و نفرت تقسیم کنیم.حال دیگر بزرگ شده بودیم افراد زیادی وارد زندگیمان شدند ،خیلی از آنها مسیر زندگیمان را عوض کردند، بعضی از آنها مارا داخل چاهی فرو کردند که دیگر نتوانستیم از آن بیرون بیاییم ، چقدر که برای ورود ب این چاه دل نشکسته بودیم و اطرافیانمان را عذاب نداده بودیم . الان در دل دو حس دیده میشد ۱. تنهایی ۲. نفرت دومی مهمتر بود چون قلب را ب رنگ زغال کرده بود . این حس نفرت تنها یک کلمه نبود زیرا در ادامه ی خود احساساتی مثل انتقام را در دل پرورش میداد، آن زمان زندگی به سیاهی شبی می شد که حتی یک ستاره هم درآن پیدا نبود.اما خیلی ها هم بودند که زندگی را برایت به شیرینی عسل کردند، آنقدر تورا حمایت کردند تا تو به بهترین مقام برسی حتی اگر کمکی هم از جانبشان به تو نرسیده باشد ، چشیدن حس بودنشان ، پشتیبانیشان و دوست داشته شدنت دلیلی برای زنده بودنت و امیدی برای شب های غمبارت بود ، انقدر خوب بودند که می توانستی جانت راهم فدای آنه‍ا کنی . قطعا این معنی جز عشق و دوست داشتن نیست.اما در آخر می توان گفت که هر دوی آنها احساساتی هستند که زندگیمان با آنه‍ا رقم می خورد ، یادمان باشد اگر روزی نفرت در قلبمان را کوبید بی چون و چرا و حتی فکری آن را رد کنیم اما اگر عشق به ما نزدیک شد به سمت آن پرواز کنیم و با جان و دل به آغوشش بکشیم چون با ارزش است و به زندگی معنی می دهد.نویسنده: نگین احمدزاده - پایه دهم?موضوع انشا: عشق و نفرت?زندگی اتفاقهای زیادی دارد که گاهی بزرگ گاهی کوچک،تلخ یا شیرین،خوب یا بد،زیبا یا زشت است. اما گاهی زندگی روی خوش و شیرینِ لذت بخشش را برایمان بوجود می آورد و در سرنوشتمان روزی از بهترین روزهای عمرمان رؤیایی ترین روز را همراه با بهترین اتفاقها رقم میزند،شاید هم اتفاقهایی که بر خلاف خواسته ی خودمان سرانجام شیرینی نداشته باشد، گاهی مثل دوستی،آشتی شاید هم عشق...عشق زیباست مثل رویش گلها در روزهای پایانی زمستان،مثل موجهای خروشان دریا که با قدرت حرکت میکند مثل صدای جیک جیک گنجشکانِ روی درخت توی باغچه یا شاید مثل تنین صدای کودکی که در هنگام بازی کردن با شادی تمام میخندد و قهقه میزند.اما گاهی کاتب سرنوشتمان روزهای خوب و خوش را برای روز مبادا نگه میدارد و بدیها را نثارمان میکند و نفرت را در قلب های اطرافیانمان بارور میکند؛در دله همان کسانی که روزی تمام روزهای شیرینمان را با آنها گذراندیم و شیرین ترین خاطرات موجود در حافظه ی مان خاطرات همان شخص است؛نفرت،پایان همان عشقیست که روزی چاشنی زندگیمان بود و امید فرداهایمان و بهانه ی نفس کشیدنمان.چقدر با رؤیایی که داشتم قصر رؤیای خیالم را با شکوه کرده بودم رؤیاهایی که شب ها با فکر به واقعیت تبدیل شدن تک تکشان خوابم میبرد رؤیاهایم را مانند ساختمانی محکم در ذهنم استوار و محکم بود اما...اما، با کار های تلخ خودشان قصر رؤیاهایم که محکم و استوار بود به کلی نابود شد و پایه های عشق دیروزمان نابود شد و نفرت را بر دیوار قلبشان حک کردند و عشقش، دلیل زندگیم را برای همیشه نابود کردند.اما ای کاش خاطره هایش را هم مثل عشقش میسوزاند و میرفت....?موضوع انشا: عشق و نفرت?عشق طپش تند قلبم است ، تنفر حس بد زندگی نسبت به چیز های متفاوت .عشق بی خبر است بدون اینکه اجازه دهم ؛ وارد قلبم می شود در می امیزد مانند میهمانی نا خوانده ، ورودش در مواقعی نا خوشایند ،نا خواسته وسخت است ......تنفر گاهی کنار عشق قرار دارد وگاهی دور از آن . درکش بسیار دشوار است ؛ عشق ادامه دارد در دل لانه می کند بلکه می سازد و می ماند .......اما تنفر روزی از بین میرود ،چه کنیم که سر آغاز عشق با تنفر است .عشق مانند آبشاری است که از کنار ه های قلبم جاریست ، عشق راز پنهانی است در وجودتمام بشریت . گاهی دست یابی به ان فرسنگ ها دور است اما همینکه جوانه زد وریشه دواند آرامش بخش است و روح نواز .تنفر با ان چهره عبوس وپر کینه نیز گاهی به عشق منتهی می شود . عشق همیشه جاودانه و زیباست .بیایید جهان را با عشق رنگ آمیزی کنیم</description>
                <category>reza.rezaei88132</category>
                <author>reza.rezaei88132</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2020 16:56:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انشا طنز و غیر طنز در مورد ربات پیشخدمت پایه نهم</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.rezaei88132/%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7-%D8%B7%D9%86%D8%B2-%D9%88-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D8%B7%D9%86%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%AE%D8%AF%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%86%D9%87%D9%85-gbknldfpnkpz</link>
                <description>در زیر سه انشای طنز و سه انشای غیر طنز درباره ربات پیشخدمت ببنید :موضوع انشا :انشا طنز و غیر طنز در مورد ربات پیشخدمت پایه نهمانشای طنز و غیرطنز ربات پیشخدمتمتن انشا :غیرطنز:من یک ربات هستم. رباتی که سیستم اصلی او تعبیه شده است برای پیشخدمت بودن و انجام اموری که به من دستور داده می شود. رباتی که طی برنامه هایی که از قبل درون من برنامه ریزی شده من موظف به پیگیری و انجام آن ها هستم و امکان نافرمانی و انجام ندادن آن ها در من وجود ندارد.زیرا که مانند انسان ها قدرت اختیار و تصمیم گیری را ندارم. من تنها مانند گارسون یا پیشخدمتی هستم که به کنار میز مشتری های مراجعه کننده می روم و آن ها به من دستور کار می دهند و من بدون هیچ حرف یا مخالفتی آن را انجام می دهم. گاهی به انسان ها و انسان بودن حسودی می کنم. اما آن ها قدر نعمت های داده شده به خود را نمی دانند. کاش من هم یک انسان بودم.طنز:من یک ربات هستم. ربات که چه عرض کنم. مانند نوکر حلقه به گوشی که هر چه به من بگویند باید آن را انجام دهم و حق هیچ گونه شکایتی را ندارم. گاهی بعضی از مشتری ها با لحن تند و زننده با من برخورد می کنند. آن لحظه خیلی دلم می خواهد که حرف آن ها را گوش ندهم و با جوابی دندان شکن آن ها را کتک بزنم. دقیقا مثل فیلم های اکشن هندی با یک دستم یکی را بگیرم و با دست دیگرم آن یکی را بگیرم و با پاهای خود به نفر سوم ضربه بزنم و به صورت باورنکردنی به من هیچ آسیبی نرسد. اما افسوس و صد افسوس که من تنها یک ربات پیشخدمت هستم و کاری جز فرمان برداری و انجام دستورات آن ها را ندارم.انشای طنز ربات پیشخدمتهیچ چیز هیجان انگیزتر از داشتن یک ربات پیشخدمت نیست. یک روز به ربات پیشخدمتم گفتم برو برایم چای بریز. او هم تا آشپزخانه رفت و یک لیوان نوشابه کوکاکولا را در فنجان ریخت و برایم آورد! آخه فکر می کند هر نوشیدنی ای که تقریبا سیاه رنگ باشد چای است!بگذریم از اینکه آن روز بجای شامپوی سیر، سرم را با خود سیر شست و دیگر هیچ کسی جرئت نزدیک شدن به من را نداشت آنقدر که کله ام بوی سیر می داد! این ربات پیشخدمت من به سحرخیزی حساس است؛ انقدر حساس که اگر ساعت شش صبح بیدار نشوم، اول با مهربانی می گوید: سرورم پاشو! گل من پاشو! هی جملات مهربانش را تکرار می کند. من هم که نمی توانم از پتوی نرمم دل بکنم، اصلا پا نمی شوم!تا اینکه ربات عزیزم با پاشیدن یک لیوان آب سرد، یک باره بیدارم می کند! بعد با صدای رباتی اش می گوید: سرورم! اگر می دانستم اینطوری پا می شوید زودتر بیدارتان می کردم! این کار هرروز اوست! اول با مهربانی بعد با آب سرد!نمیدانم از دست کارهایش دعوایش کنم یا بخندم! آن قدر که بامزه است. هربار که بستنی یخی میخرم مجبورم به او هم بخرم. دیروز یک بستنی یخی خریدم ولی چون دندانم یخ میکرد، آرام میخوردم سرم را که بلند کردم دیدم رباتم بستنی را با چوبش خورده و مات مات به من زل زده است. آخه دندان هم ندارد که یخ بزند و مجبور شود آهسته بخورد! از دندانش هم بگذریم با آن دهان بزرگش به چوب بستنی هم رحم نکرد! بعد از هر خوراکی ای که می خورد مجبورم جایش را هم عوض کنم!!!ربات پیشخدمت من هر وقت خسته می شود باید شارژش کنم. آن روز هم من خسته بودم هم او و وقت هم نکردم که او را شارژ کنم؛ در حال خستگی به او گفتم: ربات جان! برو چراغ ها را خاموش کن می خواهم بخوابم. ربات با صدای گرفته اش جواب داد: با اا شه سرورم.بعد هم رفت تا چراغ را خاموش کند ولی آن قدر خسته تر از من بود که با مخ رفت تو دیوار! من هم سریع پاشدم و او را بلند کردم و به شارژ زدم و چراغ ها را خاموش کردم و خوابیدم. صبح روز بعد هم روز از نو و روزی از نو! بازهم مرا با مهربانی و سپس با آب سرد بیدار کرد!!انشای غیر طنز ربات پیشخدمتداشتن ربات پیشخدمت کارها را برای ما راحت می کند. ربات پیشخدمت کارهای هتل را خیلی خوب انجام می دهد. چند روزی را در هتل بودم و هرگاه که خوراکی می خواستم یا کاری داشتم، زنگ را به صدا در می آوردم. هربار ربات پیشخدمت در را میزد و کارهایم را انجام میداد.یک روز ربات پیشخدمت وارد اتاقم در هتل شد تا رخت خواب را جمع کند و اتاق را مرتب کند. من در اوج تعجب، کارکردن او را نگاه می کردم؛ چنان تمیز کار می کرد که از خودم خجالت کشیدم! ربات ها کارهای زیادی را انجام می دهند؛ ربات های پیشخدمت در رستوران، بیمارستان، هتل و حتی هواپیما!ربات پیشخدمت در رستوران خیلی کارایی دارد چون هر مشتری که چندین سفارش غذا می دهد را در سیستمش حفظ میکند و عین آنها را با سرعت از آشپزخانه رستوران به دست مشتری می رساند و مجال قار و قور کردن شکم را به مشتری نمی دهد!ربات پیشخدمت در بیمارستان هم خوب است چراکه با طی کشی اش کف بیمارستان را برق می اندازد و هم با بردن سبد لباس های کثیف، کار بقیه را راحت میکند. البته این ربات به بیماران بیمارستان هم رسیدگی می کند و به آن ها کمپوت می دهد!ربات پیشخدمت در هواپیما هم مسافران را سرگرم می کند هم در هنگام بلند شدن هواپیما از استرس مسافران کم می کند و با صدای بامزه اش می گوید: مسااافران محترم ! لطفاااا نترسیییید! هواپیما که ترس ندارررد! و اینگونه سفر هواپیمایی را هم به خیر می کند!ربات پیشخدمت اگر در دنیای پیشرفته ما به فراوانی وجود داشته باشد بیشتر کارها سریع انجام شده و در زمان هم صرفه جویی میشود به شرطی که آدم ها را از کار و کاسبی نیندازد!۱) انشا درباره ربات پیشخدمت با لحن جدیبند مقدمه (زمینه‌سازی)با توجه به وارد شدن به عصر جدید و دنیای مدرن، عجیب نیست که از این پس در رستوران‌هایمان شاهد پذیرایی و سرو غذا توسط ربات‌های پیشخدمت باشیم. احتمالا انتظار داریم که این ربات‌ها عاری از هر گونه اشتباهی باشند و بدون هیچ خستگی و مشکلی، کارهای رستوران را انجام دهند. باید دید دانشمندان و محققان در طراحی یک ربات پیشخدمت از چه فاکتورهایی کمک می‌گیرند.بندهای بدنه (متن نوشته)آیا ربات‌های پیشخدمت می‌توانند کمی خم شده و به مشتریانی که تازه وارد رستوران می‌شوند، تعظیم کوچکی به نشانه احترام کنند؟ آیا حین دریافت سفارش مشتری‌ها و میهمانان رستوران، لبخندی بر لب‌ ربات‌های پیشخدمت جای می‌گیرد و یا این که نباید انتظار چنین چیزی را داشته باشیم؟ ربات‌های پیشخدمت دارای یک خاصیت بزرگ هستند و آن این است که از برخوردهای مختلف مشتری‌ها چیزی احساس نکرده و می‌توانند در مقابل تمام آن‌ها، رفتار یکسانی داشته باشند.ربات‌های پیشخدمت می‌توانند بدون خستگی تمام روز را کار کنند و نیازی به استراحت کردن نخواهند داشت. آن‌ها از مشکلات زندگی شخصی خود تاثیر نمی‌گیرند و بدون آن که نیازی به حل مسائل داشته باشند، با تمام قوا کار خواهند کرد. اما به کار بردن ربات‌های پیشخدمت در رستوران‌ها، به شکلی نیز صمیمیت و احساس راحتی را از مشتریان خواهد گرفت. شما احتمالا نمی‌توانید گپ و گفتی با پیشخدمت داشته و نظر او را درباره طعم غذاها بپرسید!ربات‌های پیشخدمت از قبل برنامه‌ریزی شده اند و حتما غذاهای خاصی را به شما پیشنهاد خواهند کرد که از قبل در برنامه آن‌ها قرار داده شده است. اما این نسل می‌توانند تحولی در صنعت رستوران‌داری ایجاد کرده و ارائه سرویس‌ها را به شکلی بهینه به انجام برسانند. به خصوص اگر ربات‌ها را در بخش ارسال غذا به درب منازل نیز به کار گیریم. به این صورت ارسال سفارشات در کمترین زمان صورت پذیرفته و نظم و ترتیب خاصی به خود می‌گیرند.بند نتیجه گیری (جمع بندی)اما در نهایت این غم انگیز است که در رستوران‌ها به جای پیشخدمت‌هایی که همیشه لبخندی دوستانه بر لب دارند و گاهی اوقات نیز خسته به نظر می‌رسند، ربات‌های بی‌احساس را ببینیم. من هنوز دوست دارم تا پایان عمر خود در هر رستوران کوچک و بزرگی که می‌روم، پیشخدمت‌های انسان را ببینم و حتی با خطاهای گاه و بی‌گاه آن‌ها نیز روبرو شوم. هنوز دوست دارم پیشخدمتی از سر بی‌دقتی ظرف سوپ را طوری روی میز بگذارد که سوپ از گوشه ظرف، سرریز شود. این برایم بارها دوست داشتنی‌تر از رباتی است که بدون نقص، کارها را به انجام می‌رساند. نظر شما چیست؟۲) انشا درباره ربات پیشخدمت به زبان طنزبند مقدمه (زمینه‌سازی)تصور روزی را بکنیم که رستوران‌ها توسط ربات های پیشخدمت تسخیر شده اند و آن‌ها برای انجام دادن کارهای رستوران با هم در رقابت هستند. ربات‌های پیشخدمت رفته رفته جسارت بیشتری پیدا کرده و برای رسیدن به نقطه اوج در خدمات رستوران، سعی در حذف هم دارند. یکی از آن‌ها در ظرف سوپ ربات دیگر، دو قاشق فلفل اضافه می‌کند. او می‌داند که به زودی صدای اعتراض یک مشتری برخواهد خاست. این ربات‌ها احساس پیدا کرده و به نظر می‌رسد نخستین احساس در آن‌ها حسادت و نابودی یکدیگر باشد! چه چیز دیگری می‌توانستیم از ربات‌ها انتظار داشته باشیم؟بندهای بدنه (متن نوشته)ربات‌ها در آمد و شد هستند و خیلی سریع به سرو غذا می‌پردازند. در این میان ممکن است ربات‌های پیشخدمت از حقوق و دستمزد خود ناراضی بوده و به فکر اعتصاب بیفتند. تصورش را بکنید که تمام رستوران‌ها توسط ربات‌ها تسخیر شده و حالا آن‌ها تصمیم به اعتصاب گرفته‌اند. اعتصاب ربات‌ها در جای خود دیدنی است. آن‌ها در ردیف‌های منظم ایستاده و یا حتی شروع به شعار دادن می‌کنند. حالت چشم‌های ربات‌ها در حالی که برای حقوق خود معترض هستند، فوق‌العاده دیدنی خواهد بود.سرانجام مدیران رستوران‌ها تسلیم شده و حقوق ربات‌ها دو برابر می‌شود. آن‌ها خوشحال و باهیجان به سر کار خود بازمی‌گردند. حالا ربات‌ها اشتیاق بیشتری برای کار کردن دارند و سرویس‌ها را با سرعت بیشتری تحویل مشتریان می‌دهند. تعظیم ربات‌ها مقابل مشتریان با غلظت بیشتری همراه شده و بعضی از آن‌ها سعی دارند، لبخندی انسانی را تقلید کنند! به نظر می‌رسد که رضایت شغلی ربات‌های پیشخدمت؛ استعدادهای آن را تحریک کرده و به سطح بهتری رسانده است!اوضاع پیشرفته‌تر شده و بعضی از ربات‌ها به فکر سلفی گرفتن با مشتریانی که از غذا به اندازه کافی راضی هستند، می‌افتند. ژست‌های رباتیک مقابل دوربین‌های سلفی، واقعا خنده‌دار است و آن‌ها سعی به تقلید رفتار انسان‌ها دارند. بعضی دیگر از ربات‌های جاه طلب، به فکر مدیریت افتاده‌اند و سعی در گرفتن جایگاه مدیریت رستوران را دارند. آن‌ها جلسات مخفیانه گذاشته و برای حذف مدیر رستوران، توطئه می‌چینند...بند نتیجه‌گیری (جمع‌بندی)ربات‌های پیشخدمت جاه طلب، با حذف مدیریت رستوران به بالاترین مقام در اداره آن دست می‌یابند. آن‌ها از کار کردن لذت برده و اگر نیرویی مانع نشود، رفته رفته برای مدیریت شهر و تمامی بخش‌های آن خیز برمی‌دارند. این دنیای مدرن است و باید انتظار هر چیزی از سوی ربات‌ها را داشته باشیم. شاید به زودی ما به استخدام ربات ها درآییم.</description>
                <category>reza.rezaei88132</category>
                <author>reza.rezaei88132</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2020 16:55:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انشا در مورد تضاد مفاهیم یا ناسازی معنایی</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.rezaei88132/%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%AA%D8%B6%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D9%81%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-ph7fig66510f</link>
                <description>انشا در مورد تضاد مفاهیم یا ناسازی معناییاین مطلب شامل سه انشا است :انشاء یکموضوع: دست فروشمقدمه:تضادها گاهی کمر می شکانند، گاهی شرمنده می کنند و گاهی می میراند. تضادها می توانند زندگی را برهم زنند همان زندگی را که من و تو در حال گذر هستیم ولی یکی در گوشه ای از دنیا با آن دست و پنجه نرم می کند.تنه انشاء: تا به حال به اطراف توجه کرده ای؟ به گوشه و کنار خیابان به دست فروش هایی که لبه خیابان بساط پهن کرده اند تا بساط زندگی خود را از همان تامین کنند. تا به حال به نگاه خسته و شرم زده ی آن ها دقت کرده ای؟ آن ها در نگاهشان حسرت موج می زند حسرت یک شغل ثابت. خسته شده اند از بس متحرک بوده اند، از جایی به جای دیگر کوچ کرده اند و عده ایی دیگر در مغازه های شیک و لوکس خود کار می کنند، آن ها حرف های رهگذران را می شنوند، طعنه ها و گله ها می شنوند اما سکوت می کنند اما مغازه دارها پا روی پای خود می گذارند و با رهگذرانی که اجناسش را تماشا می کنند بگو بخند می کنند. یکی قدر داشته هایش را نمی داند و گله می کند از بازار و کسادی و دیگری چشمان خسته زیر لب شکر می گوید که خدا رو شکر امروز کسی مزاحم کار و بارش نشد و بساطش را برهم نزد. یکی شیشه ی مغازه اش را با شیشه پاک کن برق می اندازد و دیگری با پارچه نمناک اجناسش را از خاک می زداید، یکی زیر باد کولر می نشیند و دیگری عرق های خود را پاک می کند. هر روز اجناسش را جمع می کند و پهن می کند هر روز مجبور است دنبال جا و مکان مناسب بگردد تا که موقعیت او در خطر نیفتد.نتیجه گیری: قدر کوچک ترین چیزهای که اطراف خود دارید را بدانید زیرا که فردا روزی می رسد و برای همان چیزهای کوچک و کم هم حسرت می خورید. شاید دست فروشی شغل سختی باشد اما مهم این است که کار می کنی و زحمت می کشی و پول حلال به دست می آوری.انشاء دوموضوع: طلوع و غروبهر پگاه، آفتاب عالم تاب از مشرق زمین طلوع می کند و بی هیچ گونه چشم داشتی، از گوهر وجودی خود می کاهد و پرتو های پرمهرش را، بر سر مردمان این کره خاکی فرو می ریزد.می گویند انسان تا چیزی را از دست ندهد، ارزشش و احساسات درونی خود را درباره آن نمی فهمد؛ مگر اندکی از افراد آگاه. این گونه است که آفتاب طلوع می کند، ولی ما حتی سری بالا نمی بریم تا پاسخ صبح بخیر او را دهیم؛ اما او می تابد و می تابد و می تابد تا آنجا که پیمانه روزانه اش پر می شود و درمی یابد که به هنگامه غروب، قریب گشته است، می رود تا پشت کوهی، از دیدگانمان محو گردد.آن هنگام که آفتاب قصد رفتن می کند؛ آدمی تازه از خواب غفلت بیدار می شود و در می یابد که عشقی نهان؛ به آن گوی آتشین در وجود خود داشته، بی آن که خود بداند. آن وقت است که انسان لحظات پایانی را غنیمت می شمارد و خود را در آغوش بانویی مهربان و زیبا، به نام ساحل می اندازد تا بتواند از پشت پرده اشک، نظاره گر رفتن معشوقه خود باشد. دریغا که زود دیر می شود.اما همان طور که گفتم، برخی افراد از اسرار دل خود آگاه اند و حتی می دانند درد دل خورشید را که این است « من که امروز مهمان توام فردا چرا؟» وکار امروز را به فردا نمی افکنند، دل را به دریا می زنند و پیش از رخ نمایی معشوقه، در بالای کوهی بلند، بر سر راه او می نشینند، به مشرق چشم می دوزند و بعد از طلوع، پرتو های صبحگاهی آن شهاب ثاقب را،با هر نفس می بلعند. این گونه انسان ها در پایان روز و هنگام غروب بسیار شاد و مسرور اند؛ چرا که قدر آن روز را دانسته اند و احساسات خویش را پیش از پایان روزی که دیگر باز نخواهد گشت ابراز کرده اند.داستان طلوع و غروب استعاره ای از زندگی ما انسان ها ست. تمام عمر خود را پی خوشبختی می دویم، بی آن که نیم نگاهی به آدم های اطراف خود داشته باشیم، بی آن که تشکری زبانی از برای حضورشان کنیم. این گونه است که ما هرگز عشق خود را به خورشید های زندگی مان ابراز نمی کنیم، تا آن هنگام که عزیزانمان در حال غروب از آسمان زندگی اند، آن گاه از خواب غفلت بیدار می شویم و با اشک و آه پایان عمر عزیزانمان را نظاره می کنیم. اما هستند افرادی که تا هنگامی که در پرده سیاه تنهایی محصور نشوند، قدر آفتاب های زندگیشان را در نمی یابند.حواسمان باشد که زود دیر می شود؛ طلوع و غروب از آن چه که فکر می کنید به یک دیگر نزدیک تر اند.انشاء سهموضوع: دنیای ما انسان هادنیای ما انسان ها عجیب است،دنیایی متفاوت با انسان های رنگارنگ...در دنیای این روزها،نداشته ها بیش از داشته ها،وشادی ها کمتر از غم هاست.در این دنیا،انسان های مثبت کم و انسان های منفی زیاد شده اند،گویی تعداد بدی ها بیش از خوبی ها،و جواب خوبی،بدی کردن است.در این دنیا گاه قدر داشته هایمان را می دانیم و گاه نمی دانیم،گاه تمام هستی مان را فدای نیستی،و گاه تمام مان را فدای ناتمام های عمرمان میکنیم.ما انسان ها در این دنیا،گاهی بین ماندن ونماندن،وگاه بین بودن ونبودن گیر میکنیم.اما گاه بهتر است نباشیم،تا قدر بودن هایمان را بدانند.آری! دنیا متفاوت است،دنیای بعضی‌ها قصر ودنیای بعضی‌ها زندان است.گاه در این دنیا ، خالی از صدا میشویم،وگاه پراز حرف.گاهی با هم واز هم جدا،و گاه هم صدای بی صدا میشویم.در این دنیا،گاه خالی از امید می شویم،و گاه پر از حسرت،گاه خالی از احساس و گاه پر از عشق.گذشته ی بعضی از ما انسان ها در آینده مان می میرد،و آینده برخی از ما،در گذشته ی مان دفن می شود.بعضی از ما انسان ها زنده زنده،مرده ایم،مرده ای که در این دنیا نفس می کشد.در این دنیا گاهی آرامیم،اما گاهی آشوبی درونمان برپاست.گاهی از نا آرام بودن،فریاد می زنیم ؛اما گاه سکوت می کنیم،تا آرامش اهالی این دنیا بهم نخورد...آری!اینجا زمین است.در این دنیا گاهی مهربانیم،و گاه سنگدل.گاه می خندیم و گاه گریه می کنیم،گاه به خاطر شادی ها و گاه به خاطر غم هایمان.گاهی از درون می شکنیم،و گاه از بیرون ضربه می خوریم.چه بسیار حق ها که در این دنیا پایمال شد،و چه بسیار ناحق ها که به مقصد رسید.چه بسیار بار کج به منزل رسید،و چه بسیار بار راست،مقصد خود را گم کرد.گاه نرسیدن بهتر از رسیدن است،بعضی از رسیدن ها تهشان بن بست است،و فقط خسته و افسرده ات می کنند.گاهی پشت این شب یک روز خوب نهفته،و گاه پشت این نور ،ظلمت و تاریکی است.گاه زندگی به کام مان تلخ،و گاه شیرین است...گاهی از کل این دنیا طلب کاریم،و گاه بدهکار...طلب روزهای خوب،باهم بودن ها،شادی ها،طلب زندگی و شاید هام طلب مرگ...و گاه ما می مانیم و بدهکاری هایمان،بدهی نعمت هایی که در اختیار داشتیم و شکر گزار نبودیم.این دنیا می چرخد،روزها و شب ها سپری می شود،خوبی ها و بدی ها،سیاهی ها و سپیدی ها در پی هم میگذرند،پس خوب است خوبی هارا باهم جمع کنیم،و بدی هارا از هم کم کنیم؛و به یاد داشته باشیم که این دنیا منهای خدا،تکرار بی روح روزها و شب ها،و تلخی ها و شیرینی هاست...به امید،طلوع شادی و غروب غم هایمان،شروع خوشبختی و پایان بدبختی...انشاء سهموضوع: گل و خارروزی که به گلستان رفتم. گلی زیبا دیدم که در میان همه گل ها دلبری می کند. گل را چیدم و آن را در دست گرفتم. بو کشیدم و از بوی خوش و دلاویز آن مست شدم.راستی هم چقدر می توان این گل را دوست داشت، به دست گرفت و مظهر لطافت دانست. شاداب بودن آن به شادابی رخساره معشوقکانی می ماند که شاعران برای آنها شعرهای زیبا سروده اند و بوی آن به بهترین عطرهای دنیا می ماند که در گران ترین مغازه ها به فروش می روند. زیبارویان آراستگی و جمال را از زیبایی و شکفتگی گل می آموزند.باز هم در گلستان به گردش ادامه دادم. گلی که قبلاً چیده بودم را در دست داشتم که گلی دیگر توجه ام را جلب کرد. دست بردم تا آن را بچینم که ناگهان یک خار درشت در دستم فرورفت و آن را زخمی نمود. از این همه خباثت و خشونت خار عصبانی شدم. این خار که هیچ بو و خاصیتی ندارد و زشت و ناهنجار است و مرا زخمی کرد؛ نباید وجود داشته باشد.باغبان به سراغم آمد. خندید و گفت:«اگرچه خار به نظر خشن و قوی می آید اما وجودش برای گل لازم است. از آسیب دیدن گل جلوگیری می کند. به حفظ گل و دور کردن خطر از گلی که به جز لطافت چیزی ندارد، کمک می کند. تو فکر کن که نگهبان گل است. هر نوع لطافتی نیاز به مراقبت دارد.»از گلستان بیرون آمدم در حالی که فهمیده بودم گل و خار هر دو باید در کنار هم باشند تا طبیعت زیبا بتواند با شکوه هرچه تمام تر بدرخشد.</description>
                <category>reza.rezaei88132</category>
                <author>reza.rezaei88132</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2020 16:53:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه اقدام پژوهی بنویسیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.rezaei88132/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%82%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D9%BE%DA%98%D9%88%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%85-w7pfirdvtgcr</link>
                <description>چگونه اقدام پژوهی بنویسیم؟ مراحل انجامصفحه روی جلد عنوان سایر مشخصات مربوطهصفحه بسم الله الرحمن الرحیمفرم مخصوص ثبت مشخصات معلم پژوهندهصفحه ویژه نوشتن یک جمله علمی با تایپ درشتصفحه ویژه فهرست عناوینمقدمهآنچه در مقدمه باید درج شود:اهمیت و ضرورت فعالیتهای تحقیقاتی وضرورت آن درآموزش وپرورشاهمیت کارآموزش وپرورش واهمیت شغلی که دارید(اداری-مدیر-معلم-  مشاور)سوابق شغلی به لحاظ ویژگیهای شخصی-کاری وبرخی علائق خودسوابق تحقیقاتی خودتان وشرکت درآزمونهای علمیبیان انگیزه شرکت درطرح اقدام پژوهیبیان اهداف اجرای طرح فوق(موضوع کارتان)بیان علل انتخاب موضوع کار خودبیان موضوع طرح اقدام پژوهی خود(با کمی توصیف)نقش خودرادرنوشتن طرح معین کنید مثلا بعنوان دبیر……بیان کنید که تصمیم گرفتیدمساله خودرادر قالب اقدام پژوهی رفع نمایید.برای دیدن هزاران نمونه اقدام پژوهی می توانیداز آدرس استفاده کنید :موضوعات اقدام پژوهی7-بیان مسأله:نحوه سأله یابی(چگونه مسأله را یافتید)تشریح مسأله به صورت روشن،واضح و رقیقبیان اهمیت،حسّایت،ضرورت مسأله در ابعاد مختلف(آموزشی،علمی،اداری، و برنامه ریزیویژگی افرادی که مسأله به انها مربوط است به روشنی،با تجزیه و تحلیل و نقد دقیق و تخصصی بیان و توصیف شود.عوامل احتمالی ایجاد مسأله بیان شود.ابعاد و ویژگی های مختلف مسأله را از زوایای مختلف برسی کنید.عوارض و پیامدهای احتمالی مشکل(مسأله )را برشمارید.وضعیت یا موقیعتی که باید تغیر کند دقیقاَ مشخص شود.بیان کنید که انجام این تحقیق تا چه اندازه موجب تغییر،تعدیل یا اصلاح مشکل یا مسأله خواهد شد.وضعیت کمّی و کیفی محیط تحقیق مورد نظر را دقیقاً تشریح کنید.برسی های پرسش های که در حل مسأله به ذهن شما رسیده است.نهایتاًدر تعریف مسأله خواننده باید بتواند از وضعیت مورد نظر تصویر واقعی،بدون ابهام و پرسش به آورد.8- کلید واژه ها(در سراسر طح اقدام پژوهی هر واژه علمی،تخصصی،فنّی،تکنیکی،نظری(تئوریکی)و یا کلماتی که پایه ،اساسی،مهم و  کلیدی محسوب می شوند باید با تعریف و توصیف روشن و عملیاتی شما برای همه  خواننگان قابل فهم باشد.9- جمع اوری (گرد اوری) داده ها و اطلاعات:الف)روش های گردآوری اطلاعاتب)داده های بدست آمدهج)آنالیز داده هاد)ارائه راه حل های متعدد................................................................................الف)روش های گردآوری اطلاعات میتواند حسب نوع مسأله با هر یک از روشهای زیر و یا ازمجموعه روشهای زیر انجام پذیردپرسشنامه 1-عادی(بسته) با گزینه های مختلف2-باز (تشریحی) 3-تلفیقی(باز+بسته-پرسشنامه راهنمای مصاحبه (جهت داشتن مصاحبه های هماهنگ)مصاحبه :1- کاملاُ ساختار یافته،منظم،هدایت شده2- باز(آزاد)انواع اجرای مصاحبه می تواند به صورت حضوری،تلفنی و یا رایانه ای باشد.مشاهده1-  مشاهده با استفاده از شیوه آماری2- مشاهده نمودار عمل متقابل  3- مشاهده و  تحلیل طرز کار یا عمل  4- مشاهده و تحلیل کنش و واکنش افراداسناد ومدارک:1-اسنادمکتوب  (گزارش همایش ها،صورتجلسات کتب،مجلات وروزنامه ها،گزارش های پژوهشی و  پرونده ها )2-اسناد تصویری(نقاشیها،فیلمها،نقشه ها،نمودارها،چارتها،عکسها و  سی دی ها)3 اسناد شفاهی ماجراها،خاطرها،وقایع،عقاید،باورها،سخنان،و گفته  های افراد و گروه ها)............................................................................................ب)داده های بدست آمده(در این بخش کلیه اطلاعات و داده هایی که با استفاده از روش های مختلف جمع آوری نموده اید عینا می نویسید)............................................................................................ج)آنالیز داده ها:در آنالیز داده ها باید دو مورد زیر باید مد نظر قرار گیرد.1- اهداف آنالیز داده ها2-روش های تجزیه و تحلیل داده ها1- اهداف آنالیز داده ها·         شناخت بهتر مسأله و کسب آگاهی از ابعاد مختلف آن·         کوچک سازی داده ها و یا طبقه بندی آن·         شناسایی بهتر و بیشتر راه حلهای موقت·         نمایش داده ها در یک نگاه·         دستیابی به بهترین روش تجزیه و تحلیل داده ها2- روش های تجزیه و تحلیل داده ها:·         روش به تصویر کشیدن مسأله،روش ترسیم مفاهیم·         روش نمودار استخوان ماهی ازپرفسور کائوروایشاکاوا·         روش نمودار چرا؟چرا؟·         روش پنج چرا؟:پنج بار یک مسأله را زیر سوال ببرید·         روش کوله بار تجربه(نشست مشورتی گروهی گروهی از متخصصانExperience Kit) )·         روش شش پرسش(چرا،چگونه،چه کسی،چه چیزی،چه موقع،کجا)·         روش فشار واکنش(مسئله را بفشرید یا بسط دهیدoمثلا چرا این کار را می کنم؟ زیرا می خواهمo چرا می خواهم این کار را انجام دهم؟ چون .....................................................................................................10- مرحله اقدام: برای مرحله اقدام باید سعی نمود راه حل های نهایی را با استفاده از ملاک های زیر پیدا نموداز طریق روش علمیاز طریق روش آزمایشاز طریق روش تجربهاز طریق روش تحقیق و بررسیاز طریق روش قدرت علمی هر راهاز طریق روش مورد استقبال قرار گرفتن هر راه از سوی مخاطبینمیزان کاراییمیزان اثر بخشینو بودنفعال بودن هر راه(حالت درگیرانه)فایده بیشتر داشتنتجزیه و تحلیل راه حل های احتمالیاهمیت،اولویت و حساسیت11- مرحله ارزیابی و نتیجه گیری:در این مرحله راه حل نهایی یا کنش های مطروحه را مورد ارزیابی قرار می دهیدو نتایج ارزیابی را ثبت می نمائید12- موانع و محدودیت های اجرایی:در این قسمت معلم پژوهنده موانع و محدودیت های طرح اقدام پژوهی خود را می نویسد.بعنوان نمونه:ناکافی بودن برخی اطلاعات لازم در بعضی از موسسات مرتبط با موضوعگرانی و بالا بودن هزینه های اجراییدر دسترس نبودن منابع و کتب مورد نیازکمبود زمان اجرای طرحمشکل عدم استفاده از همه روش های جمع آوری اطلاعاتعدم همکاری کافی برخی از موسسات یا سازمان ها یا مدیران و همکاران و...و .........13- پیشنهادها:در این مرحله محقق با استفاده از پیشنهادهای ضروری و موثر ارائه را ارائه می نماید پیشنهاد ها باید برگرفته از:تجارب خودمطالعات منابع علمی مختلفنتایج طرح اقدام پژوهی خودنتایج برخی گزارش های پژوهشی14-ضمائم و پیوست ها: ضمائم و پیوست ها می توانند :عکسها و نمودار ها چارت ها فرم هابرخی نامه های ادارینمونه پرسشنامهنمونه فرم راهنمای پرسشنامهنمونه کار دانش آموزاننمونه نظرات ثبت شده همکاران،اولیاءو..مستندات رتبه ها و موفقیت هاو.....15منابع و ماخذ: منابع و مواخذ به ترتیب حروف الفبا و به شکل زیر نوشته می شود:نام خانوادگی و نام مولف،نام تالیف،نام انتشارات،شهر محل انتشار،دوره چاپ،زمان چاپ شامل ماه و سال انتشارمنبع : سایت علمی و پژوهشی آسمان</description>
                <category>reza.rezaei88132</category>
                <author>reza.rezaei88132</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2020 04:51:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انشا درباره سنجش و مقایسه مرگ و زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.rezaei88132/%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%B4-%D9%88-%D9%85%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-leesrukuznoj</link>
                <description>در این مطلب 4 انشا در مورد مرگ و زندگی می توانید ببینید تا آخر بببینید و نظر بدهید :مهارت های نوشتاری پایه دهم با موضوع سنجش و مقایسه مرگ و زندگیپایه دهم صفحه۹۴ سنجش و مقایسه مرگ و زندگیانشا اول :مقدمه:هر چیزی یک مرزی دارد. مرزی که مانند پلی آن دو موضوع را به هم وصل می کند. مرزی که با شکستن آن به کلی همه چیزتغییر می کندتنه انشا: زندگی سرشار از تضادها و تناقض است که به دنیا رنگ و جلوه ی زیبایی می دهد. یک جورهایی این تضادها زندگی را می سازند. تضاد بین عشق و نفرت، بین خوبی و بدی، بین زشت و زیبا و بین مرگ و زندگی.بین همه ی این موضوع ها یک مرز باریک وجود دارد. مرزی به نازکی تار مو که ممکن است هر لحظه پاره شود و زندگی را که روی یک خط راستا در حرکت بود بشکاند و به آن موج دهد. اما همین بالا و پایین شدن ها موجب ادامه ی زندگی هستند دقیقا مانند ضربان قلبی که روی مانیتور نقش می بندد و بالا و پایین می رود و درست زمانی که یک خط صاف شود زندگی به اتمام می رسد و مرگ شروع می شود. همان مرز بین مرگ و زندگی! همان زندگی که با پاره شدن ناف از بدن مادر و گریه و اشک شروع می شود و پله به پله و گام به گام گذرانده می شود می گذرد و انسان لحظات شیرین و غمگین خود را می گذراند. گاهی عاشق می شود و گاهی متنفر می شود. زمانی می خندد و زمانی گریه می کند و آنجاست که خط زندگیش بالا و پایین می رود و در نهایت می ایستد. زمانی که ایستاد مرز زندگی به اتمام می رسد و می شکند و خط صاف زندگی دوباره با اشک و گریه شروع می شود و دوباره روح از بدن جدا می شود و باز می گردد به دنیای حقیقی خود همان دنیایی که به ما عاقبت و نتیجه ی زندگی در زمین را نشان می دهد و آنجاست که زندگی ابدی انسان شروع می شود.نتیجه گیری: زندگی در یک چرخش قرار دارد. بالا و پایین دارد و اوج و فرود. روزی این چرخه به اتمام می رسد و مرگ پیش روی ما قرار می گیرد. مرگ پایان زندگی نیست، بلکه مرگ آغاز دوباره ی زندگی است.انشا دوم :  مقایسه مرگ و زندگی سادهمقدمه: مرگ و زندگی در نگاه اول به نظر دو مفهوم متضاد به نظر می‌رسند. در این انشا قصد داریم به تفاوت‌های این دو بپردازیم.بدنه اصلی: مرگ و زندگی به دنبال یکدیگر می‌آیند و ممکن است در یک لحظه زندگی جای خود را به دیگری بدهد و اگر طبیعی باشند، اراده انسان در وقوع آنها تأثیرگذار نیست.زندگی و مرگ دو جزء جدایی‌ناپذیر از هر موجود زنده هستند. موجودات وقتی که نفس می‌کشند و جان در بدنشان دارند، باید زندگی کنند. وقتی هم که عوامل حیاتی مثل هوا و غذا به آنها نرسید یا بر اثر عمر زیاد و پیر شدن جان از بدنشان خارج شد، مرگ به سراغشان می‌آید.وقتی زندگی آغاز می‌شود و یک نفر پا به این دنیا می‌گذارد باعث خوشحالی اطرافیانش می‌شود. آمدن مرگ غم و ناراحتی به دنبال دارد و اطرافیان را غصه‌دار و ماتم‌زده می‌کند. اما پس از مدتی هر دو فراموش می‌شوند، پس هیچ‌کدام ماندگار نیستند اما زندگی ارزش توجه بیشتری را دارد.زندگی فرصت‌های زودگذر ارزشمند در اختیار انسان قرار می‌دهد تا آن را بسازد و به کیفیت زندگی کمک کند و اگر فرصت‌های زندگی را هدر بدهد، در لحظه مرگ پشیمان خواهد بود.بعضی‌ها دوست دارند که مرگ هرگز به سراغ آنها نیاید اما باید بپذیرند که از آغاز هستی این چنین بوده است و انسان‌ها قادر به تغییر این مسئله نیستند؛ هرچند محققان و دانشمندان درباره حذف مرگ تحقیق و آزمایش می‌کنند، هنوز به نتیجه‌ای نرسیده‌اند. پس تنها می‌توان از زندگی لذت بُرد.نتیجه گیری: کنار هم قرار گرفتن واژه های مرگ و زندگی یادآور این است که زندگی همیشه پایدار نیست و مرگ و نیستی روزی به سراغ انسان می‌آید، پس باید با غنیمت شمردن زندگی و بُردن استفاده بی‌نهایت از لحظات زندگی برای انجام دادن کارهای خوب، کاری کند که در لحظه مرگ آرامش داشته باشد.انشاسوم : مقایسه مرگ و زندگی ادبیزندگی و مرگ را با همه تفاوت‌هایشان باید در بوته آزمایش نگریست و هرکدام را صمیمانه دوست داشت.هر انسانی که هم اکنون در حال زندگی کردن است مبدأیی داشته است. اولین روز زندگی انسان همان روزیست که خداوند از روح خویش بر پیکره او می‌دمد و وی را به دنیایی می‌فرستد که برایش ناشناخته است و این آغاز زندگی اوست.زندگی مختص انسان نیست بلکه هر موجود زنده‌ای که پا در دنیا بگذارد می‌گویند زندگی می‌کند. در ادامه چند نمونه زندگی و مرگ را مثال می‌زنم.یک زندگی زیبا که تاکنون دیده‌ام زندگی زیبا و البته کوتاه گل سرخی بود که مدت‌ها منتظر شکفتنش بودم تا از زیبایی‌اش لذت ببرم و با بوییدنش آرام گیرم اما حیف که مرگ، خیلی زود به سراغش آمد و او پژمُرده شد و مُرد.زندگی دیگری که آغاز آن را دیدم، زندگی بچه گربه‌ای بود که مادرش با سر و صدای زیادی که ناشی از درد کشیدن بسیار موقع زایمان بود، او را به دنیا آورد. آن بچه گربه را بارها دیدم که همراه مادرش در زباله‌ها می‌گردد تا برای زندگی‌اش به دنبال غذا بگردد. چند روز پیش گربه‌ای را دیدم که مرگ به سراغش آمده بود، در کنار جدول خیابان افتاده بود و مگس‌ها دورش جمع شده بودند.برترین تمام زندگی‌ها و البته مرگ‌های دنیا متعلق به اشرف مخلوقات یعنی انسان است. یک زندگی که با آغازش بار مسئولیتی سنگین را بر دوش شخص می‌نهد و او باید خود را آماده هر اتفاقی در زندگی کند تا سرانجام به درجه والا رسیده و در هنگام فرا رسیدن مرگ، بار امانت را سالم به مقصد رساند.آری، آغاز زندگی‌ها زیباست و زندگی هر موجود در جای خودش ارزش دارد اما ادامه هر زندگی با زندگی موجود دیگر نتایج یکسان ندارد و مرگ به یک‌گونه سراغ آنها نمی‌آید.اینکه بهترین زندگی و محترمانه‌ترین نوع مرگ متعلق به انسان است، باید انسان را تا پایان راه زندگی پرتلاش و پرانگیزه نگه دارد.منبع  :انشا درباره سنجش و مقایسه مرگ و زندگی</description>
                <category>reza.rezaei88132</category>
                <author>reza.rezaei88132</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2020 23:02:17 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>