<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@reza.zohrabi</link>
        <description>اینجا روایت صبحانه‌ایست که هیچ وقت خورده نشد. روایت زندگی مردمان در خلال یک جمهوری تحقق نیافته.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:04:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/287681/avatar/6bLJG3.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</title>
            <link>https://virgool.io/@reza.zohrabi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>راویان مرگ رستاخیز</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.zohrabi/%D8%B1%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AE%DB%8C%D8%B2-vneonun4mdcb</link>
                <description>ایوان مخوف و پسرش ایوان اثر رپین. این اثر، تزار روسیه یعنی ایوان مخوف را با چهرهٔ داغداری نشان می‌دهد که پسر مرده‌اش، را در آغوش گرفته‌ است؛ بلافاصله پس از آن که ایوان پدر از شدت عصبانیت ضربه مهلکی به سر پسرش وارد کرد. این نقاشی اندوه و پشیمانی را در چهره ایوان پدر و ملایمت تزارویچِ در حال مرگ را به تصویر می‌کشد.دکتر حاتم : «اگر قرار باشد کسی بمیرد، می‌میرد؛ حتی اگر تمام پزشکان عالم بالای سرش جمع شوند.» — رمان ملکوت/بهرام صادقیولند: «هر کسی که عاشق است، باید بخشیده شود.» — مرشد و مارگریتا/میخائیل بولگاکفچند وقتیست که به مدد کتاب‌های صوتی و پادکست‌ها، مسیر دو ساعته‌ی ملال آور و پر ترافیک محل کار تا خانه برایم تحمل پذیر شده است. در این مدت اکثرا کتب تاریخی و رمان‌هایی که در گذشته نیمه رها کرده‌ام را باز خوانی می‌کنم و حس می‌کنم این تاخیر در خوانش دوباره، در دست یافتن به تحلیلی تازه به من کمک کرده است. از کتاب‎هایی که با این روش به تازگی تمام کرده‌ام رمان «ملکوت» اثر «بهرام صادقی»ست. اثری که به نظرم یکی از درخشان‌ترین متون تاریخ ادبیات ایران محسوب می‌شود.«ملکوتِ» «بهرام صادقی»، به نظرم، ترکیبی جذاب و آزاردهنده از «مرشد و مارگریتا»ی میخائیل بولگاکف و «بوف کور» صادق هدایت است، با مازوخیسم بیشتر، عمقیتر و تاریک‌تر. شخصیت‌های ملکوت را که دنبال کنید چیزهای عجیبی در ورای متن دستگیرتان می‌شود. «ولندِ» مرشد و مارگریتا، در مسکو، آشوبی در برابر ابتذال جامعه و برای فهم عدالت پیچیده‌ ای که مد نظرش است، به راه می‌اندازد، یا در جای دیگری راوی بوف کور، «زن اثیری» را بار حرصی سرشار می‌کشد. «بهرام صادقی» هم در ملکوت، دکتر حاتم را هم به جای ولند معرفی میکند و به تاسی از صادق هدایت او نیز «ساقی» را با حرصی دیوانه وار می کشد و «میم لام» صادقی نیز جایگزینی شایسته برای مرشد بولگاکف به حساب می آید . میم لام و مرشد وجدان‌های بیدار داستان‌هایی هستند که شیطان را به زانو در میاورند و قرار است شیطان را وادار به پذیرش این نکته کنندکه از میان این همه ابتذال هنوز می‌توان به رستاخیر انسان امیدوار بود.اما شباهت‌ها به سرعت تغییر مسیر می‌دهند و «ملکوت» رگه‌های تلخ‌تر خود را نشان می‌دهد. در مرشد و مارگریتا، شیطان حتی رستاخیز «پونتیوس پیلاتس»؛ کسی که حکم مرگ مسیح را صادر کرد را نیز می‌پذیرد و برای امید به عشق، با آنکه خود عاشق مارگریتا شده، او را به وجدان بیدار مرشد می‌بخشد. شیطان به حرمت عشق و وجدان بیدار مرشد حتی ارواح خبیثه همراهش را نیز به رستگاری می‌رساند. اما در ملکوتِ صادقی، امر ویرانه راهیست بی‌پایان و شیطان رستاخیز هیچ کسی را نمی‌پذیرد و به ویران کردن آدم ادامه می‌دهد. انگار که شیطانِ مسیحیت پذیرفته که بنده خداست. اما در قرائت راویان ایرانی، شیطان بی کم و کاست پیش می‌رود تا انسان را در راهی بی‌نهایت از ویرانی همراهی کند. او حتی در برابر وجدان‌هایی که تصمیم به رستاخیر می‌گیرند، می‌ایستد و با کوچکترین خطایی یادآور می‌شود که گذشتی در کار نیست.«دکتر حاتم» که جایگزینی برای ولند (شیطان مرشد و مارگریتا) است، نه تنها پیلاتس بلکه تمام نفرین شدگان را با تزریق موارد سمی به دوزخ می‌فرستد چرا که امیدی به رهایی انسان از ابتذال ندارد. همان‌گونه که «میم لام» را تنها بابت آرزوی جاودانگیِ رستاخیزش به مرگ محکوم کرد. در «مرشد و مارگریتا»، ولند، با وجود ماهیت اهریمنی‌اش، در نهایت هدف بالاتری را دنبال می‌کند؛ او مامور الهی برای بیداری وجدان‌های آگاه است و به نوعی رستگاری و آرامش برای نفرین‌شدگان ایمان دارد و عاملی مطیع در طرحی الهی است. اما در «ملکوت»، میم لام نه تنها خادم رستگاری نیست، بلکه به یک جلاد تبدیل می‌شود و شهری را در صبحگاه، به خون و مرگ می نشاند.در جایی دیگر زمانی که دکتر حاتم معشوقه اش را پس از گفتگویی طولانی می کشد، روح «بوف کور» نمود پیدا می‌کند؛ شیطان ملکوت،&quot;ساقی&quot;(تو بخوان مارگریتا) را همانطور که معشوقه های قبلی اش را کشته، می کشد و این قتل و حرص همانگونه روایت می شود که زن اثیری در بستری از عشق و خیانت توسط راویِ بوف کور کشته شد. زن اثیری مانند ملکوت که معشوقه ی منشی جوان بود (و شبیه معشوقه سابق و کشته شده دکتر حاتم) هر چقدر عاشق و هرچقدر معشوق باشد، تنها بابت اثبات ابتذال انسان، توسط شیطانِ پرورش یافته ی راویان ایرانی کشته خواهد شد.همانطور که «مارشال برمن» در «تجربه مدرنیته» به آن می‌پردازد، تجربه غربی مدرنیته، که در شخصیت «فاوست» تجسم یافته، اغلب ویرانی را مقدمه‌ای برای تولد دوباره و تحول می‌بیند. شیطان در این بستر، کاتالیزوری برای آغازهای جدید است، هرچند دردناک اما از خود برخاستن را بر جهان گذشته روا میدارد. اما در تجربه ایرانی، تلاش برای رستاخیز، به مرگ تمام عناصر درگیر می‌انجامد.در روایت ایرانی، راوی هیچ نوری، هیچ راهی به سوی رستاخیز نمی‌بیند و تنها آغوش ناگزیر مرگ را نشان میدهد و تا آنجا پیش می رود که راوی نیز به دست این مرگ‌خواهی خود، کشته می‌شود(بوف کور).این حس فراگیر ناامیدی، فراتر از خود «ملکوت» و بوف کور می‌رود و در کل روایتِ روایتگران ایرانی در تمام دوران نو حضور دارد. به عنوان مثال در روایت مشهور «درباره الی» اثر اصغر فرهادی، روایتی دیگر از این مرگ همگانی است و فرهادی تقریباً شبیه هدایت عمل می‌کند. راوی اثر فرهادی نیز از دور نظاره‌گر ابتذالِ جمعیتی در گل ساحل گیر کرده است، ناظر ناپدید شدن و مرگ &quot;زن اثیری&quot; (الی) در دریاست؛ تماشاگرِ فقدان. او نیز شیطان همه چیز دانش را رها می‌کند تا ابتذال را محاکمه کند. در جای دیگر راوی در «جدایی نادر از سیمین»، این‌بار درگیر روایت خود است؛ فرهادی دیگر ناظری دور نیست، بلکه در دل کشمکش‌ها قرار گرفته و گویی از در میان همان ناامیدی‌ای که خودش روایت می‌کند، &quot;کشته می‌شود&quot;.به نظر می‌رسد، نقش راویان و روایتگری در تاریخ ایران به شکلی عمیق، منحصر به فرد و تأثیرگذار بوده است. این حس غالب وجود دارد که روایتگران ایرانی، شاید تحت تأثیر یک ترومای تاریخی، به سمت روایت مرگ و زوال روح ایرانی و نابودی هرگونه امکان رستاخیز متمایل شده‌اند. گویی آن‌ها نه تنها تاب تحمل تضادهای درونی تجربه تاریخی خود را نداشتند بلکه در مواجهه با جامعه ای که آنها را نمی فهمد، شکستی عمیق خورده و به ناچار، به سمت یک خودتخریب‌گری در روایت ایران روی آوردند. راویان ایرانی، بر خلاف سنت‌های دیگر، نه واسطهٔ نجات‌اند، نه ناظر بر رستگاری، بلکه خود در دل مرگ ایستاده‌اند و تنها اقدامشان، ثبت فاجعه است. این همان‌جاست که ملکوت شبیه «بوف کور» می‌شود، و هم‌زمان در تضاد با «مرشد و مارگریتا»‌ی بولگاکف قرار می‌گیرد. در «مرشد و مارگریتا»، شیطان، گرچه در ظاهر شر است، اما نقشی رهایی‌بخش دارد. عاشق می‌شود، وصل می‌دهد و رستگاری را در دل ویرانی ممکن می‌سازد. اما در «ملکوت»، شیطان، میم.لام را نه فقط پس از رستاخیز، بلکه به‌خاطر آرزوی تداوم آن می‌کشد. در این‌جا، نه فقط نجاتی در کار نیست، بلکه عطش نجات هم مهلک است. مارگریتا در ادبیات روسیه زنده می‌ماند؛ اما در ملکوت، مارگریتاها کشته می‌شوند — یکی پس از دیگری، و راوی؟ نه تنها نجات نمی‌دهد، بلکه تسلیم می‌شود. او فقط تماشاگر مرگ است. این همان روح ایرانی است که از دل بوف کور برمی‌خیزد: روایت، فقط وقتی اصیل است که تاریک باشد.در ادامه خوانش‌های مدت اخیر وقتی به روایت امیل زولا در ژرمینال یا روایت ویکتور هوگو در بینوایان برخوردم، دیدم در اوج آنکه راوی هم عقیده با قهرمانان و روند داستانش نیست، چگونه به احترام شکوه تلاش و برخاستن یک ملت بر می‌خیزد و کلاه از سر بر می‌دارد و تلاش یک جامعه برای تغییر را ارج مینهد.ملکوت به من یادآوری کرد که چرا روایت در ایران، اغلب با مرگ، خود ویرانگری و انهدام گره خورده است. گویی راوی ایرانی، از پس شکست‌های پیاپی که از دل تضادهای جامعه بیرون می‌آید، دیگر نه توان زیستن در تضاد را دارد، نه امیدی به افق‌های دور. و درست همین‌جا، تفاوت ما با سنت روایت‌گری روسی یا حتی غربی آشکار می‌شود. آن‌جا شکست، آستانهٔ عبور است؛ این‌جا، بن‌بست محتوم. ملکوت روایت کوتاهی است، اما پژواک بلند یک ترومای تاریخی‌ است: ترس از رستگاری، فرار از امید، و خستگی عمیق راویانی که باور کرده‌اند هیچ نوری در راه نیست. اینجا راویان هیچ رستاخیزی برای جامعه ابتذال زده متصور نیستند. اینجا راویان، روایتگران مرگ رستاخیزند.</description>
                <category>صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</category>
                <author>صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jun 2025 18:58:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تهران، ای عزیز رنج کشیده</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.zohrabi/%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%87-q4wm5hoqfi46</link>
                <description>نمی‌دانم عکس از کیست اما روزهایی منتشر شد که بابت دود از تهران بدمان می‌آمد.حالا قرار است همسر و فرزندم را به بیرون این شهر ببرم. شب‌ها خانه کوچکمان را وسعتی از ترسی فرا می‌گیرد. ما مضطرب دو طرف پسر، چمباتمه می‌زنیم. بهت زده منتظریم که کی شیشه‌ها تاب تحمل لرزش را نیاورند و بپاشند.می‌نشینیم کنار &quot;صبح امیدمان&quot; که آرام غنوده و او را نگاه می‌کنیم و انفجارها را می‌شنویم و فاصله محله‌ها تا خودمان را می‌سنجیم.پسر اگر پذیرفته باشد، رمبیدن بمب‌ها را آتش‌بازی جشنی می‌پندارد و ما شادی او را بعد از هر صدا همراهی می‌کنیم تا تایید شادمانه‌ی ما، کوچکترین تردیدهایش را برطرف کند. وقتی صدای موتورهای پرنده‌ها بر روی آشیانه سه نفره‌مان همچون زورگویی منتظر می‌غرد، توصیه‌های روانشناسانه در مورد چگونگی توضیح جنگ به کودکان، بیشتر به فانتزی می‌ماند.سعی می‌کنم با تصور روزهای بدتر، اکنون را تاب بیاورم و تلاشم برای آرام بودن را مسری کنم. اکثرا تصورم این است که دستکش کار دستم کردم و از تلی خاک و بتن پودر شده بالا می‌روم و زهرا و پسر منتظرند تا تایید بدهم و دنبالم بیایند. زهرا به صورت پراگماتیستی بیشتر از من به فکر مدیریت بحران شرایط است. سایت‌ها را رصد می‌کند و دائم چک لیست‌هایی می‌نویسد. من برای آرامش او و بقای بامداد و آدم‌هایی که به من وابسته‌اند. تندتند کارهایی که زهرا می‌گوید را سعی می‌کنم اجرایی کنم.  اما من دنبال نظریه‌ای هستم که مغزم را جمع و جور کنم می‌دانم تا نظریه‌ای نداشته باشم انگار مرکز فرماندهی‌ام توان دستور دادن به اعضای بدنم را ندارد. ولی تکه‌های مغزم در هوا شناورند و جوری پس از لحظه بیگ بنگشان در حال دور شدن هستند که انگار از روز اول مغزی نداشته‌ام و آن توده سفید همیشه تهی و پوک بوده آن بالا.حالا که دارم وسایل را در صندوق عقب جا می‌دهم، به ناگاه این کوچه‌ها و خیابان‌های نارمک که کنجی از تهران است که تقریبا در این سالها دوستش داشتم، برایم مهم می‌شوند. ده سال پیش وقتی از کرمانشاه بیرون زدم تکه‌ای از قلبم را کنار خیابان &quot;بهار&quot; چال کردم و ده سال هر چه تلاش کردم تهران در هیچ جای قلبم جا نگرفت. قلبم شکسته بود از ترک کرمانشاه و هیچ چیز تکه‌هایش را به هم پیوند نمی‌داد. صبح دیروز چهار ساعت در پمپ بنزین بودیم. بودیم. با مردم دیگر. هرکس با لهجه‌ای. سرعت پایین آمده بود و کنار خیابان زیر سایه درختی منتظر نشسته بودیم و تعریف می‌کردیم و بلند می‌خندیدیم. بنزین را که زدم آخرین لحظه چشم هول زده‌ی آن آدم‌ها را که دیدم، حس کردم که چقدر دیر ولی تهران را همچون عزیزی دوست دارم، آنقدر عزیز، که برای بستن و رفتن دائم دست دست میکردم و طولش میدادم.چمدان‌ها را جوری چیدم که انگار زندگی را بر نمی‌گردانیم به خانه‌ای که هر سال تعمیرش کردیم، تا شد آنچه که می‌خواهیم. صندوق عقب را در طلوع روشنایی بالا دادم و به افق کوچه نگاه می‌کنم، صدای سه انفجار بزرگ و نزدیک از سر خیابان می‌آید. چند لحظه بعد موجش شیشه‌ها را می‌لرزاند و در تنم فرو می‌رود و تکانم می‌دهد. بامداد که پشت سرم است شوک زده نگاهم می‌کند. بغلش می‌‌کنم و می‌گویم‌ ترقه چهارشنبه‌سوری بود. بهت زده می‌گوید ولی خیلی بزرگتر بود. همسایه‌ای با موتور در طول کوچه میاید. چیزی را از زمین بر میدارد. به من که میرسد، پرنده کوچک سفیدی در میان دستانش است. میگوید از آسمان افتاد. پرنده از میان پژواک سکوت فراگیر بعد از انفجار افتاده بود. او نیز بهت زده بود.همه چیز را بستیم، با همسایه ارمنی‌ام خداحافظی می‌کنم و فکر میکنم با ترک تهران این بار حفره‌ای در قلبم شکل می‌گیرد که خاک هیچ سرزمینی توان پرکردنش را ندارد.ای تهران/ای عزیز رنج کشیده/تو در میان اضطراب‌ها شکل گرفتی/در میان گلوله‌ها و شعارها/در میان هله هله‌ای صدها ساله‌ از درد و خون/خونهایی که اسم داشتند/تهران من میروم/و خاطر تن رنجورت را بر دوش میکشم در حالی که نفس‌های خسته‌ات قلبم را می لرزاند برای خیانتم/تهران، جاده تاول اشک است در چشمانم/ </description>
                <category>صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</category>
                <author>صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jun 2025 16:17:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی از آسمان میمون می‌بارد</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.zohrabi/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%AF-tw2butvwpbdl</link>
                <description>گاهی از آسمان میمون می‌باردیک هفته و سه روزه که داریم تعمیرات می‌کنیم. تقریبا همه جام خراب شده. خانه‌مان، ماشینمان، خانواده‌ام، کارم، جسمم، روحم، روانم.... بعد این خرابیِ بزرگ دارد مسری می‌شود. می‌زند خانه و زندگی دیگران هم می‌رُمبانَد. رمباندن یعنی یک جوری در درون خودت فرو بریزی و آوار شوی که از چگالی تو سیاه چاله درست شود. یک‌جوری فجیع در اوراق شدن دارم پیش می‌روم که تاکنون هیچ‌کس اینگونه به زندگی بر نخواسته.اولش فقط یک پوسیدگی ساده چارچوب درِ سرویس بود. یکی از این زنگ زدگی‌های نوستالوژیک خانه‌های پدر‌بزرگ‌ها.  بعد کار بیخ پیدا کرد. کف سرویس را که برداشتم، نَمش عملا آب کُر محسوب می‌شد. کارگرها با هیلتی‌های پر صداشان هر چد دقیقه یک‌بار می‌ایستادند و تاسف می‌خوردند. به حال چه را نمی‌دانم. مثلا به حجم آب، به کف، به خانه، به صاحب‌خانه بی‌عرضه یا هر چیزی. از نظر کارگرها و استادکارها، صاحبخانه‌ها همیشه بی‌عرضه‌اند، انقدر که حتی ما‌تحتشان را هم نمی‌توانند خوب مطهر کنند. خصوصا اگر استادکاری کمی سنش بالاتر از صاحبخانه باشد یا اهل بخیه باشد و تازه تریاکش را کشیده باشند، اولین کارش این است با تو مسابقه «زندگی مقاوم در برابر بدبختی» بدهد. توی این بازی تا تو را به مقام بچه شهری لای پر قو خوابیده نرساند و خودش را کارگر فرعون نکند، ول نمیکند. کارگرها هی هیلتی می‌زنند و هر ضربه هیلتی و چرخش تیغه فرز تا مغز استخوانم را معذبِ همسایه‌ها می‌کند و بعد صدای نچ نچِ «بی عرضه بدبخت از ما کمتر مقاومتر» کارگرها از دالان توالت و حمام می‌آید.بعد از فاجعه کف، کار می‌کشد به لوله‌های آب و فاضلاب و همه‌جا. لوله فاسد مثل ریشه‌ای می‌ماند که از دل خاک بیرون بکشی، همه جا را خراب می‌کند و از زمین و آسمان خانه خاک می‌بارد. در این وضع حتی پسر چهار ساله‌ام هم که خانه را دید، دستش را پشتش گذاشت و سری به تاسف تکان داد و نچ نچ کرد. به چه، نمی‌دانم.  الان که ساعت 3 صبح روز دوشنبه است، خانه را که نگاه کنی می‌ماند خانه بمباران شده. ته ادیک نرسیسیان نارمک، چیزی کم از ضاحیه بیروت ندارد. همسایه‌ها شاکی، زن و بچه‌ام کوچانده شدن به مرکز شهر و خودم سفیر و سرگردان بین سعادت‌آباد و نارمک و حافظ و یکی دو تا مصالح فروشی و مکانیکی. این وسط‌ها هم ماشین در حین حمل بار به محل بمباران خاموش می‌شود. گاهی هم کمرم می‌گیرد و در آن بین یادم می‌رود نامه تسویه حساب شرکت را بزنم به انجمن مهندسی شیمی.آخر وقت بعد از دو ساعت فحش دادن در ترافیک می‌رسم پای کار. لباس کارگری می پوشم. کارگرهای اهل بخیه که تریاک خونشان دیگر جان ندارد، آخر وقت کار را سنبل می‌کنند. اخرش شبیه آدام‌های آدامسی شاش دار می‌شوند. کش می‌آیند آهسته‌اند اما شاش معذبشان می‌کند و کارهایی را تند تند تف مال می‌کنند. هزار نفر هم باشند همه با هم می‌گویند آقا ظهرابی اینم بستم، آقا ظهرابی اونم که اونجا بود مالیدم، اینم زدم. انگار نه انگار من همان بچه دماغوی صبحم که مثل ساعت رولکس دو طرفم بالش پر قوی است و زاده قیطریه خیالی ذهنشان هستم. کاشیی را که برای من متری الله و اکبر تمام شده یک جوری چفت و بسط کرده‌اند که نوار دو سانتی مثل کراوات ازش درآورده‌اند که اصولا در حالت عادی کار غیر ممکنی است. کاشی کارم طی ده روز بیست متر کار کرده، می‌شود از قرار روزی دو متر. آخرش را با بهانه هایش که میبینم می‌شود روزی نیم متر: «کف حمام مانده آقا ظهرابی آن بالای کتیبه هم کچ می‌کنم ، بندکشی هم پس فردا...»با کلندر بنا پیش بروم اگر اگر لجن نبندم و نترکم، عید می‌توانم سر توالت خانه‌ام بالاخره خودم را خالی کنم.روی این پروژه خانمان سوز، پولمان دارد ته می‌کشد. بانک ملی در یک عملیات محیرالعقول که در کشورهای دیگر نامش دست را پنهانی در جیب کس دیگری کردن است، پولمان را بین حساب‌هایش منتقل کرده. بعد برای صد تومن چکمان را برگشت خورده. زهرا صبح تا شب بین اوراق مالی بانک‌ها دنبال پولمان می‌گردد.این‌ور کارگرها آب ول داده‌اند زیر نایلون‌های محافظ کف، پارکت‌ها خیس شده‌اند. درمانده شده‌ام؛ مثل خری که تا گردن توی پارکت گیر کرده باشد. شروع می‌کنم کف را جارو می‌زنم و دستمال می‌کشم و سشوار می‌گیرم. منتظرم یکی از همسایه ها بیاید دم در چکی بزند توی گوشم که «فلان فلان شده ساعت یک شب سشوار و جاروبرقی رو همزمان روشن نکن. همان ترکیب هیلتی و فرز بهتر است.» زنگ می‌زنم زهرا و فاجعه را توضیح می‌دهم که کلید دست کارگرهاست و من باید بمانم کار را تمام کنم. ساعت یک شب در حالی که هنوز میان اوراق بانک‌ها گیر کرده، برایم کلید می‌فرستد.  پیک می‌رسد. همسایه‌ها در را قفل کردند.می‌روم در پارکینگ تا از زیر در کلید را بگیرم. به راننده پیک زنگ می‌زنم و ناگهان میمون‌ها از آسمان می‌بارند و نیزه‌هاشان را در قلبم فور می‌کنند. صدای ضبط شده‌ای می‌گوید فرد ناشناسی که با او تماس می‌گیرید ناشنواست و حالا من باید به او بفهمانم کلید این در قفل شده در دست اوست و من این‌ور، این پشت، در حالت نا‌متعارفی روی رمپ با شیب بیش از بیست درصد دراز کشیده‌ام تا بتوانم برای جلب توجه، دستم را به احمقانه‌ترین شکل دنیا تا آرنج از زیر در پارکینگ بیرون کنم، شاید دستم را ببیند. تقریبا مطمئنم که هیچ یک از هشت میلیارد ادم جهان در آن لحظه در آن حالتی که من بودم نبود. من یگانه بدبیار دنیا هستم، وقتی که از آسمان میمون می بارد.</description>
                <category>صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</category>
                <author>صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</author>
                <pubDate>Fri, 15 Nov 2024 16:05:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وجد تعمیر تابستان</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.zohrabi/%D9%88%D8%AC%D8%AF-%D8%AA%D8%B9%D9%85%DB%8C%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-zrmiogz9xssm</link>
                <description>کولر آخرین نفس هاش را دارد می کشد، کَفَش زنگ زده، شَفت موتورش کند میچرخد، پمپش خراب شده، از همه درز و دورزهاش روغن بیرون خزیده و ماسیده روی آهن های زنگ زده اش. پارسال با رضا و دستگاه کارواشش یکی دو تا شوک زدیم که تا شهریور و مهر نفسش ممد حیات ما شود، که شد، اما حالِ اکنونش داغان است.هر سال دم گرما میروم بالا، مثل دو تا رفیقِ زهوار در رفته کنار هم می نشینیم و به دورترین افق تهران که از روی پشت بام ما پیداست و دیوار سیمانی خانه آنور کوچه ست،  زل  میزنیم، و از شکست هایی که پارسال خوردیم برای هم حرف می بافیم. من امسال ماجرای میثم را برایش تعریف میکنم و پیش خودمان میگوییم اگر سیگاری بودیم افق عصر کشدار و گرما زده تهران را دودی تر میکردیم.او میداند که من از نسل آدمهایی هستم که تعمیر کردن به وجدشان میاورد و اشتباهی توی عصر الکترونیک پرت شده ام، برای همین باکش نیست از اینکه ممکن باشد بفروشمش و یک نو را به جایش ببرم آن بالا. خوب میداند تهش نو نوارش میکنم و کَفش را یا عوض میکنم یا با سنباده چهل انقدر میسابمش تا زنگ هاش برود و کارواش میگیرم توش و آخرش یک رنگ حسابی میزنمش. یا موتورش را می دهم سر کوچه سرویس، شلنگ های توش را بر میدارم و به جایشان سقفش را لوله کشی میکنم و توی هر درش دو تا پوشالِ پُر با روکش توری ریز میزنم تا حجم پوشالش بالا برود. تهِ خوشایندِ تعمیرات را همیشه با هم خیالبافی میکنیم. اما امسال هم وقت نیست، گرما زود تر از خیال ما دست بکار شده.حالا فقط میشورمش، آب ول میدهم توی منبعش و پوشالهای تازه اش و خنکی آب می پیچد توی گرمای ظهر و زیر دماغم و یادم می آید آن زمانی را که با بابا میرفتیم کولر را راه می انداخیتم و من دوست داشتم یک آدم کوچولو باشم مثل آدم های لی لی پوت، با یک قایق کاغذی و یک چوب بلند باریک که مثلا پاروی کَرجییم است، قایقم را برانم، بروم زیر یکی از آهن های توی کولر، زیر سایه خنک پوشال ها و با صدای شرشر آب لم بدهم و کولر با هوهوی منظمش توی سکوت سر ظهر خوابم کند و از خانه ای دور، از لای پنجره ی چوبی نیمه باز  کِرم رنگی که دستی سیگاری را از لایش بیرون گرفته، از سوراخ های پرده ای گیپوری که با باد کولی وار میرقصد، صدای تار لطفی بیاید با بوی طالبی سرد.</description>
                <category>صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</category>
                <author>صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</author>
                <pubDate>Wed, 22 May 2024 10:39:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساز ناکوک روشنفکری</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.zohrabi/%D8%B3%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A7%DA%A9%D9%88%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D9%81%DA%A9%D8%B1%DB%8C-rpypolnffvga</link>
                <description>کلاس دکتر عباس کاظمی جامعه‌شناسی از منظر جامعه‌شناسان
➖️ اول.دیشب موسیقی نوازی خیابانی با ویولون خود در میدان هفت حوض تهران شروع به نواختن آثار کلاسیک کرد. کم کم مردم جمع شدند و میشد لذت بردن را در چهره هاشان دید. نوازنده میدانست چطور خوب شنیدن را به مخاطبانش عرضه کند.➖️دوم.پارسال برای اولین بار سر کلاس جامعه شناسی نشستم نیمه اول را با دکتر کاظمی و نیمه دوم را با استاد اباذری. این دو زمان جز معدود حال خوب کن هايم در خارج از خانه بودند. مخصوصا کلاس استاد اباذری.این تصویر شب آخر کلاس دکتر کاظمیست که تا دیروقت صرف پرسش و پاسخ شد. هنوز جانی در جنبش #زن_زندگی_آزادی بود و سوالاتی درباره آینده از دکتر کاظمی شد.➖️سوم.اینجا نقدی را به دکتر و جریان روشنفکری ایران در جمع مطرح کردم. اینکه بزرگترن و مهمترین مسئولیت روشنفکران در جهان معاصر پسا جنگ، همواره هشدار به شکل گیری فاشیسم و تذکر و جدال با توتالیتاریسم بوده. دو رویکردی که در اندیشه و کار روشنفکران ایرانی فراموش شد. من بخش عمده ای از این فراموشی را به گردن جریان رسانه ای جناب آقای قوچانی می‌اندازم.در این سال‌ها تنها یوسف اباذری بود که سخت و پر از چالش در نقدی تند و تیز در سخنرانی پاشایی نسبت به شکل گیری فاشیسم تذکر داد و گویا پیامبر گونه امروز را پیش بینی کرده بود.آن سالها همه به مذاکرات هسته ای امیدوار بودند و فقط کمی بیش از یک سال از استقرار دولت روحانی گذشته بود. گروهی در اندیشه بازیابی آنچه بودند که در سوم تیرماه ۱۳۸۴ از دست رفته بود و گروهی دگیر به دنبال احیای کارآمدی حکومت بودند. در میانه آن خوشی، نقد اباذری پرچم عزای بی خود و بی جهت بود برای همین هم تمام حاضران تیم برندگان شادمان، از محمد رضا جلایی پور تا محمد فاضلی، اباذری را یا نقد یا تحلیل کردند تا آنجا پیش رفتند که روزنامه نگارانی مانند یزدانی خرم از جهان نو گفتند که اباذری در برابر امر نو می ایستد و به آن آگاه نیست. اندیشه پویا برایش ویژه نامه منتشر کرد و تیم قوچانی و بعدها نشریاتی مانند قلم یار و فرهنگ امروز که همه یک منشا دارند، اباذری را نقد کردند.➖️چهارم.اما کمتر از یک دهه طول کشید تا معلوم شود که اباذری بی‌راه نگفته.ما امروز بر یک بند لرزان راه می‌رویم که یک ورش توتالیتاریسم است و ور دیگرش فاشیسم. دو صفحه دستگاه پرسی که استخوان‌های جنبشی اجتماعی که می‌رفت سرنوشت نیمی از انسان‌های این مملکت را تغییر دهد، در فشار خود خرد کردند.حالا امروز رهبران اپوزیسیون، خارج نشین‌هایی هستند که حتی اگر رژیم مطلوبشان هم سرکار بیاید، احمدشاه وار میل حضور در این کشتی در حال سقوط را ندارند و تئوریسین‌های حاکم هم از بهشتی و مطهری به رائفی‌پور و ثابتی سقوط کرده که نه رمبیده  و آوار شده‌اند.در میانه این ابتذال، گروهی از روشنفکران همچنان رو به سوی حاکمان حرف می‌زنند تا شاید در میانه ثبت تاریخی گفته‌هاشان، گوش شنوایی برای خلق توتالیتاریسم کارامد بیابند چرا که &quot;کارآمدی و رفاه و از آن مهمتر توسعه مهمتر از آزادی است&quot; و گروهی دیگر لب بر تذکر به راهی که جامعه به سمت فاشیسم می‌رود بسته‌اند و امور را با فانتزی سامان می‌دهند.این وضع خوش‌بینی را از نوشتار می‌گیرد اما در نهایت باز تسلیم یک دوگانه می شویم که این بند یا پاره می‌شود یا روشنفکران ایرانی در زمانه‌ای که روشنفکری توسط راستگرایان یک فحش با کلاس برای حذف رقبا محسوب می‌شود، با خلق فضا و پرداخت هزینه، این بند را به پلی برای عبور تبدیل می‌کنند.</description>
                <category>صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</category>
                <author>صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</author>
                <pubDate>Tue, 02 Apr 2024 15:26:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساختار حقوقی فعلا روزنه ای ندارد</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.zohrabi/%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%AD%D9%82%D9%88%D9%82%DB%8C-%D9%81%D8%B9%D9%84%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-tiyy0qkfe0e1</link>
                <description>🔹️پیش نوشت: یادداشت زیر را قصد داشتم جمعه یازدهم اسفند ۱۴۰۲ و پس از زمان رای گیری منتشر کنم اما خب نشد.  ➖️اول. دوستانی که من را می‌شناسند میدانند که من همواره از سیاست صندوق رای دفاع کردم. صندوق رای حقیست که برای کسب آن مبارزه زیادی صورت گرفته و آزادیخواهان زیادی پای آن خون داده‌اند.  اما صندوق رای و تمام هر آن‌چیز دیگری که وجود دارد مانند توسعه، اقتصاد، امنیت و غیره، همه فرعی بر اصل آزادی هستند. هیچ چیز مهمتر از آزادی نیست. به عنوان مثال امنیت با آن همه جار و جنجالش، وقتی معنا پیدا می‌کند که تضمین کننده آزادی باشد. وضعیت ما و صندوق رای از نظر من در دو سطح قابل شرح است. ۱. صندوق رای در سطحی فرایندِ تایید کننده آزادی است. این مدل وقتی رخ می‌دهد که تمام فرایندهای دموکراسی مانند جامعه مدنی، گردش آزاد اطلاعات و... تحقق یافته‌اند و آن‌وقت صندوق رای مهر تایید یک سیستم سیاسی می‌شود.۲. و در سطحی تقلیل یافته، صندوق رای زمین بازی برای بازماندگان از قدرت، جهت اعمال قدرتی هر چند محدود بر صاحبان قدرت محسوب می‌شود.این مرحله اخیر در سال‌های بعد از اصلاحات هفتاد و شش اصلی‌ترین استراتژی برای ایستادن در برابر نهاد قدرت بود و در این زمینه نمی‌توان توفیقات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی سال‌های هفتاد و شش تا هشتاد که با همین استراتژی کسب شد را نادیده گرفت.اما بعد از تکرار این استراتژی در سال نود و دو، با امید عقب راندن حاکمیت و بعد شکست آن به واسطه راهبرد اشتباه نرمال نمایی( و نه نرمالیزاسیون) در دولت روحانی و تبعات بعدی این شکست و گسترش زمین بازی حاکمیت در زیست روزمره بی‌قدرتان و بحران‌های نیمه دوم دهه نود، به نظر می‌رسد استراتژی صندوق رای به مثابه مبارزه دیگر پاسخگوی وضعیت بحران سیاسی کنونی نیست.➖️دوم. استراتژی صندوق رای به مثابه مبارزه سیاسی یک دال اصلی دارد و آن بهره بردن از ساختار حقوقی نظام سیاسی علیه نظام سیاسی است. در توضیح اینکه در نظام‌های سیاسی این‌چنینی که تنه به تمامیت‌خواهی می‌زنند، ساختار حقوقی و ساختار حقیقی نظام سیاسی در مراحلی که سرنوشت نظام سیاسی در داخل دچار پیچیدگی می‌شوند از هم فاصله می‌گیرند و ساختار حقیقی ساختار حقوقی را به نفع خودش مصادره می‌کند تا سرنوشت لحظه حساس (در اینجا، جانشینی) را بسازد. این فاصله‌ گذاری و بر هم خودن نظم حقوقی بعد از مدتی نتایجی از جمله آشوب فضای سیاسی و به چالش کشیده شدن واقعیات حکمرانی مانند اقتصاد و مواجهه با نظم بین‌الملل را به همراه می‌‌آورد.(آنچنان که در پایان دوران هاشمی تجربه کردیم) در این لحظه پر فشار و پس از سر گذراندن بحران‌های سرنوشت‌ساز، ساختار حقیقی تصمیم می‌گیرد خود را با واقعیات حکمرانی تطبیق دهد تا از فشارها رهایی یابد.اولین نتیجه این رویکرد آزادسازی فضای سیاسی است. این دوران بازگشایی فضای سیاسی یک مشخصه اصلی دارد که ساختار حقیقی و حقوقی در نزدیکترین فاصله از هم ادامه حیات می‌دهند و این امکان فراهم می‌شود که نیروهای تحول‌خواه درون سیستمی با بهره‌گیری از مکانیسم‌های حقوقی نظام سیاسی مانند صندوق رای به کنش‌هایی جهت عقب راندن حکومت و محدود کردنش در چارچوب‌های حقوقی اقدام کنند(انچه در ۷۶ و ۹۲ تجربه کردیم). توفیقات این دوران اگر در ادامه تغییراتی در نظم حقوقی را به پیوست داشته باشد، ماندگار می‌شود و این‌گونه هدف محدود کردن ساختار حقیقی در چاچوب‌های ساختار حقوقی تحقق می‌یابد. به عنوان مثال اگر در دوران اصلاحات فشار تحول‌خواهان به نظام سیاسی معطوف به حذف نظارت استصوابی و بازگشت به قانون قبل از ۶۸ می‌بود و تغییر ساختار حقوقی را به همراه داشت، ساختار حقیقی در چارچوب قانون محدودیت پیدا می‌کرد.➖️سوم. بزرگترین لحظه حساس و سرنوشت‌ساز نظام سیاسی در ایران چه در بُعد معاصر و اکنونی و چه در بُعد تاریخی و حتی اسطوره‌ای، لحظه جانشینی است. این لحظه یکی از تکرار شونده‌ترین و متداوم‌ترین سنت‌های سیاسی ایران است. اگر از چرایی پایستگی این سنت بگذریم، کیفیت این سنت همواره خونین و پر از چالش اجتماعی و سیاسی بوده. در این وضعیت نیروهای تصمیم‌ساز نهاد قدرت ساختار حقوقی را از کار می‌اندازند و از چرخه نظام سیاسی کنار می‌گذارند. در این لحظه قدرت سیاسی در جایی خارج از ساختار حقوقی در جریان است. از این رو با اتکا به چارچوب‌های حقوقی نمی‌توان وارد زمین بازی قدرت شد. از طرفی به نظر می‌رسد در این دوران پیش کشیدن نظام حقوقی برای ورود به بازی قدرت نه تنها ثمراتی ندارد که به بی‌اعتباری قانون و پیوست‌های اجتماعی آن منجر می‌شود. ➖️چهام. بخشی از نیروهای تحول‌خواه تلاش می‌کنند در داخل نظم موجود به بازی سیاسی اقدام کنند. باید بپذیریم وجود نیروهای تحول‌خواه و گفتمان تحول‌خواهی خود محصول دوران نزدیکی ساختار حقیقی و حقوقی جمهوری اسلامی است. از این‌رو تنها راه کسب قدرت برای این گروه از طریق توسل به ساختار حقوقی و صندوق رای امکان‌پذیر است. با این تحلیل به نظر می‌رسد که اکنون که زمانه حساس جانشینی است و تمام کنش‌های قدرت حول محور این بزرگترین مسئله نظام سیاسی و حساس‌ترین مسئله تاریخ سیاسی ایران می‌گردد، جایی برای راه‌یابی به قدرت از طریق کنش مبتنی بر نظام حقوقی وجود ندارد و کنش‌های مشوق بازگشت به صندوق رای به بی‌اعتباری بیشتر این کنش مهم(صندوق) در تاریخ ایران ختم خواهد شد.➖️پنجم. از این‌رو و در حال حاضر و تا بَعدی که امکانی برای کنش حقوقی سیاسی وجود نداشته باشد، صندوق رای را فاقد هر گونه کنش اجتماعی ارزیابی می‌کنم. اکنون صندوق رای یک پدیدار است که به تجربه فرد در ارتباط با خود معنا می‌بخشد و خالی از امر اجتماعی است و مواجهه با آن یک تجربه فردی را ترسیم می‌کند. با این تحلیل تنها استدلال دفاع از مشارکت در انتخابات را استدلال فرد محور دفاع از حق تاریخی رای میدانم لذا من هیچ‌گونه توصیه‌ای برای رای دادن و ندادن به دیگران نمی‌کنم اما از منظر شخصی و تا اطلاع ثانوی، منتقد روزنه گشایی به مثابه کنش درون ساختاری و مبتنی بر نظام حقوقی که خصوصا در سیاست به مثابه صندوق رای تجلی پیدا می‌کند، هستم.من برای حفظ مهمی به نام صندوق رای و آرای مردم و مقابله با از بین رفتن ارزش حقوقی و معنایی حق رای تا زمان امکان‌پذیری کنش در چارچوب حقوقی، رای نمی‌دهم.🔹️نام تصویر «تمثیل کوران» اثر &quot;پیتر بروگل&quot; است و تمثیلی از انجیل متی را به تصویر می‌کشد که «اگر کوری کور دیگر را هدایت کند، هر دو به مغاک در خواهند افتاد.»</description>
                <category>صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</category>
                <author>صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</author>
                <pubDate>Thu, 29 Feb 2024 07:33:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فضا به مثابه عرصه کنش</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.zohrabi/%D9%81%D8%B6%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D9%86%D8%B4-tscl0yzh1bnd</link>
                <description>هفته پیش جلسه ای به همت &quot;آکادمی معماری جوانان برای جوانان&quot; در زمینه هویت در معماری معاصر ایران برگزار شد که در نوع خود ارزشمند بود. اینکه برای اولین بار معماران تصمیم بگیرند تا در کنار جامعه شناسان بنشینند واقعا جای تقدیر دارد. در این مراسم که گویا چهارمین جلسه این رویداد بود و سیاق جلسات دیگر هم به همین منوال معماران با جامعه‌شناسان دیالوگ برقرار می‌کردند، &quot;عباس کاظمی&quot; جامعه‌شناس در کنار معماران نشست تا به تشریح مسئله هویت بپردازند.تلاش زیادی شد که در مدت تقریبی سه ساعت دیالوگ برقرار شود اما به نظرم به جهت عدم اشراف کافی ما معماران با مسائل نظری این امکان فراهم نشد و جلسه نتوانست به تولید فضای گفتگو کمک کند.سال‌ها بود که در جلسات معماری شرکت نمی‌کردم و از این جهت این ویژگی ما معماران که با تنبلی، مبانی نظری را دنبال نکرده و با کلی گویی تلاش می‌کنیم مبانی نظریی را بسازیم، را فراموش کرده بودم.جلسه با پخش ویدئوی مصاحبه‌ای با مردم درباره خانه‌هایی که در آن زندگی می‌کنند شروع شد. سوالات پرسیده شده همه کلیشه‌ای بودند. کلیشه به این معنی که با این سوالات، پاسخ مصاحبه شونده از پیش مشخص است و سوالات کمک نمی‌کنند تا از پس ذهن مصاحبه شونده نظری را بیرون کشیده شود. ایده کلی معماری در ایران خصوصا از دهه هفتاد به بعد مواجهه با فضا به مثابه معنابخشی به تجربه است. اگر بخواهم واضح‌تر بیان کنم در تمام این سال‌ها این ایده در برابر ایده مدرنیستی به نحوی منتقد و پیشرو مطرح شده تا آنجا که هرکس بخواهد انتقادی به معماری این سال‌ها (اینکه کدام سال‌ها دقیقا مشخص نیست) وارد کند به این مسیر وارد می‌شود. حتی معماران مدرن هم که آثارشان در سبکی مینیمال تعریف می‌شد ترجیح دادند به برداشت‌هایی از جنس تجربه بدن در معماری (مرلوپونتی) و فضا به مثابه «جهان بودن» انسان (هایدگر)، از آثارشان دامن بزنند. تمام سوالات پرسیده شده از مصاحبه شونده ها هم گرد همین نگاه به معماری جمع می‌شد. در این جلسه اما عباس کاظمی از منظر جامعه‌شناسی به شرح فضا به مثابه عرصه کنش پرداخت و فضا را به عنوان یک پدیده که مصرف یا عرضه آن به کنش اجتماعی شکل می‌دهد از منظر فوکو، بوردیو، لوفور و بارت مورد بررسی قرار داد. در مقابل معماران دائم از تجربه فضا به عنوان پدیدار فکت می‌آوردند. این دو گرایش جامعه‌شناسانه و پدیدار شناسانه در نهایت به جهت عدم اشراف معماران به مسئله فضا و الکن بودن در شرح ایده ذهنی خود درباره فضا و عدم توانایی در تحلیل فضا به مثابه عرصه کنش، همچنین نگرش سطحی ما به تاریخ، جمع به دیالوگ نرسیدند.گام اول ارتباط میان جامعه‌شناسی و معماری که توسط برگزار کننده‌ها برداشته شد، واقعا قابل تقدیر است و اعتراف می‌کنم گام بلند و درستی هم هست اما باید بپذیریم که ما معماران چیزی برای گفتن نداریم و گفته‌های ما به کلی گویی‌های نظری کم‌مایه و بی‌ربط خصوصا در زمینه مکان و فرم خلاصه شده است.من با فضای پدیدارشناسی معماری هم دل هستم اما ضمن تقلیل ندادنش به فهمی نوستالوژیک از تجربه فضا، این گرایش در معماری را در زمان موجود دست یافتنی نمی‌دانم. صحبت‌های کاظمی در زمینه فضا به مثابه عرصه کنش در شرایط موجود با توجه به نگرش سیاست‌گذاران به شهر و معماری و وضعیت سرمایه، مهم و به نظرم تنها راه است. راهی که در بیست سال گذشته تجربه‌های جهانی موفقی هم داشته.ما به جنبش‌های شهری نیاز داریم تا بتوانیم فضا را از نوع شکل دهیم. ما باید مصرف فضا را تغییر دهیم، این مقاومتی کوچک در برابر قدرت رسمی است که همه چیز را گرفت.پی نوشت: هنوز ویدئوهای این رویداد در یوتیوب بارگذاری نشده و من موفق به دیدن باقی نشست‌ها نشدم.</description>
                <category>صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</category>
                <author>صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</author>
                <pubDate>Tue, 06 Feb 2024 13:46:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جدال معماری در خیابان</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.zohrabi/%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-i2dsl1rjlm4p</link>
                <description>ماجرا کمی پیچیده‌تر است. موضوع تنها بنای تئاتر شهر نیست‌. مسئله‌ای که ما با آن مواجه هستیم، مسئله فضاست. &quot;خیابان اسبی سرکش است که باید به کنترل درآید.&quot; چهارراه ولیعصر سالهاست که عرصه جدال نیروهای اجتماعی شده و این روزها این جدال عیان‌تر دارد رخ می‌دهد. اول کتاب فروشی‌های روشنفکری فضا را به طرح مرکزگرایی به نام بازار کنکور باختند و بعد از تهی شدن خیابان، اکنون با رشد روزافزون کتاب فروشی‌هایی مواجه هستیم که نمایی فانتزی دارند اما در داخل با قرائت رسمی کنترل می‌شوند. بحران اقتصادی باعث شده خیابان در سطحی دیگر به تصاحب نیروی اجتماعیِ دستفروش‌ها درآید. طرح‌هایی مانند خط ویژه اتوبوس تندرو، زیر گذر پیاده چهارراه ولیعصر، انسداد پیاده‌رو چهارراه با مانع و هدایت جمعیت با نرده در روزهای اعتراضات خیابانی، همه در سطوح مختلفی از این تقابل تعریف می‌شوند.  معماران هم در این روند دارند خود را نشان می‌دهد. معماری اصولا و به صورت سنتی تنها می‌تواند خود را با کارفرما به سر انجام رساند. کارفرمایی که یا مالک سرمایه است یا حائز قدرت. خوانشی از معماری که معماری را برای معماری و در خدمت زیباشناسی تک بنا می‌خواهد و برای این هدف مبانی نظری هم می‌بافد، یکی از حاضران این جدال خیابانی است. مسجد جامع ولیعصر در دهه هفتاد، در آن روزهایی که قالیباف ترک موتور اعتراضات دانشجوها را سرکوب می‌کرد، مجموعه‌ای از چند کانکس بود که برای تقابل‌های اجتماعی با نیروهای مدرن خیابان ساخته شده بودند. وقتی قالیباف از ترک موتور پایین آمد و شهردار شد، بعد از آنکه طرح سینما پردیس پارک ملت، پروژه &quot;سینما مجستیک&quot; موفقی شد، انتقال ایدئولوژیک این موفقیت به چهارراه ولیعصر بهترین گزینه بود. لَکه‌ی معمارانه هنرمند، هرچند در مبانی نظری، به بنای تئاتر شهر تعظیم کرده و توانسته امر قدسی را از فرم بزداید اما در هدف لکه‌ای ایدئولوژیک برای تصاحب فضا بوده.این روند خانم امتیازی برای #حصارکشی_تئاتر شهر و آن مبانی نظری خورانده شده در دل طرح که شبیه ادله ایست که اساتید دانشگاه قبل از ارائه طرح در آتلیه از دانشجوها طلب می‌کنند، همه در همین مسئله تقابل قرار می‌گیرند. بزودی با از بین رفتن نهاد دانشگاه به واسطه تغییرات جهان جدید از یک‌سو و فشار ایدئولوژیک از سویی دیگر، نماد دانشگاه به عنوان آخرین سنگر مبارزه خیابان از بین خواهد رفت.فضاهای کوچکِ سنگرهای مبارزین خیابان، مانند کافه‌ها و کتاب فروشی‌ها هم تهی خواهند شد و ما کم‌کم شاهد این خواهیم بود که چگونه فضای تهی شده به انبارهای بازارها بدل می‌شوند و خیابان می‌میرد.</description>
                <category>صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</category>
                <author>صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</author>
                <pubDate>Mon, 25 Dec 2023 10:17:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجارب کاری من؛ استثنایی که قاعده می‌شود</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.zohrabi/%D8%AA%D8%AC%D8%A7%D8%B1%D8%A8-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AB%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%82%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-editmhpltkba</link>
                <description>تجارب کاری من ۱قانون اداری مسکوت مانده ای با انتصاب مدیری جدید به ناگاه در عصر روز قبل از تعطیلی، در آخرین ساعات محاسبه حقوق دستمزد، جدی گرفته شد و کل سیستم را هوا کرد و کلی کار اداری تازه تحمیل کرد به کادر. قانون مذکور، ثبت ماموریت در فاصله قبل از ۴۸ ساعت بود. سوال این بود که چه فرقی دارد افراد بعد از این زمان ماموریت هایی که رفتند را ثبت کنند. دلایلی که در پاسخ به سوالم آورده شد، جلوگیری از تخلف اداری بود.یکی از چیزهایی که طبق تجربه بهش پی بردم اینه که قوانین اختصاصیِ اداری اصولا مبنایی تجربی دارند(و باید داشته باشند). یعنی بر قواعد  عرف نگاشته می‌شوند. تخلف همونطور که از نامش پیداست، خلف از قاعده ای است که توسط جمعی پذیرفته شده، پس استثنا محسوب میشه.اگر در یک سازمان آنقدر استثنائات زیاد می‌شوند که مجبورید برای کنترلش قانونی همگانی وضع کنید، باید بگردید و مشکل بزرگتری را پیدا کنید. رویکرد وضع قانون برای کنترل استثنایی (که حالا قاعده شده)، به آرامی سازمانتان را فرسوده می‌کند و از کار می اندازد.</description>
                <category>صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</category>
                <author>صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</author>
                <pubDate>Wed, 20 Dec 2023 08:46:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش هنرمندان و نویسندگان محلی</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.zohrabi/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D9%81%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AD%D9%84%DB%8C-ogmh6eaqo9ee</link>
                <description>مجله ای برای کرمانشاهدوازده سال پیش مجله‌ای را سه چهار نفری منتشر می‌کردیم. خام بود اما برای تجربه اول کار خوبی بود. شماره آخر را برای &quot;شاهمراد مشتاق&quot; معروف به &quot;شامی کرمانشاهی&quot; منتشر کردیم. شاعر اهل کرمانشاه که روشن دل بود. از آن سوژه‌هایی بود که خودمان با دست ساییدن داشتیم کشفش می‌کردیم و از این کشف کردن گاهی شگفت‌زده می‌شدیم. یکی از بخش‌های روزنامه مصاحبه ‌ای بود با عوامل فیلم &quot;کرانشینی&quot; (کرایه نشینی). این فیلم ساخته اوایل دهه هفتاد، سال‌ها بعد از مرگ شامی کرمانشاهی، بر اساس یکی از شعرهایش ساخته شد. چند وقت پیش اتفاقی توی هاردم دوباره به فیلم رسیدم و دیدمش. حتی با معیارهای الان هم فیلم خوش ساختی محسوب می‌شود. بازی‌های خوب، دیالوگ‌های خوب، تدوین و طراحی صحنه و... همه چیزش خوب است. دیالوگ‌ها همه منظورم، با شعرهای شامی بیان می‌شود و بخش‌هایی از دیالوگ‌ها که شعرِ شامی توان یاری نداشت را &quot;آمیرزای شاعر&quot; سروده بود.آن روزِ دفتر مجله که عوامل فیلم با گشاده رویی دعوت ما را پذیرفتند، از لحظات خوب زندگی من است. ما تازه پی برده بودیم که هنرمندهای محلی چقدر عمیق و زیاد کار کردند و چقدر ما آنها را به واسطه محلی بودنشان دست کم می‌گرفتیم. این تصویر را کوروش درست کرد. عکسی قدیمی از شامی بدستمان رسید، از بازیگران خواستیم طوری بایستند که جای یک نفر کنارشان خالی باشد. بعد مرحوم شامی را کنار &quot;پرویز اعراضی&quot;(آمیرزای شاعر) در تصویر نشاندیم و عکس را قدیمی کردیم.حالا از عزیزان این تصویر، خانم &quot;ثریا شیرزادی&quot; گرامی و پرویز اعراضیِ با محبت فوت کردند و من امروز که خبر فوت آمیرزای شاعر را شنیدم، فکر می‌کردم در این زمانه چقدر جای کار عمیق و خوبِ محلی خالیست. جای همین هنرمندانی که می‌مانند و فرهنگ‌های محلی را حفظ می‌کنند. این سیستم و نظام سیاسی چه کاتالیزوری شد در دامن مدرنیته فیک برای از بین بردن این همه کار ناب و خوب. پرویز اعراضی، در میان همهمه مرکزگرای فرهنگ گم شد اما الان می‌دانم چقدر کارش ارزشمند بود. چقدر کار هنرمندان محلی با تمام سادگی‌اش عمیق و بر گرفته از یک خودانگیختگی است.کاش سیستم به ما فرصت میداد تا تجربه خام انتشار مجله را مستمر کنیم و بدل به نویسندگان محلی شویم و فرهنگ محلی را مستند کنیم.</description>
                <category>صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</category>
                <author>صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</author>
                <pubDate>Tue, 12 Dec 2023 07:57:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرثیه ای برای مهر</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.zohrabi/%D9%85%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%B1-msyxuklbajmd</link>
                <description>خاطره من هم از بوی ماه مهر به دوران دبستان مربوط می شود. من 44 بودم میان 62 دانش آموز کلاس چهارم. اسامی، از انبوهی جمعیت از بین رفته بودند. همه ما تبدیل به شماره شده بودیم. 55 دوست صمیمی من بود که کنارم می نشست و 50 پسر سرمایه دار شهر که الان تاجر بنز است در فرانکفورت. 16 نخبه کلاس بود که بعد از الکترونیک «شریف» الان در سیاتل دارد عشق و حال می کند و خاطرم هست 23 رقیب 16 به حساب می آمد و تغذیه اش در زنگ تفریح لقمه ساندویچ پوره سیب زمینی و شربت B کمپلکس ایرانی بود. معلم از حجم جمعیت تنها می توانست در نوار باریکِ موزاییکی کنار تخته سیاه که به زحمت از بین نیمکت ها معلوم بود، درس بدهد. اما این یک خاطره همگانی است. اول مهر است و هیچ کس از ریتم نوستالوژیک «همشاگردی سلام...»، به عنوان موسیقی متن لوکیشن کودکان مصیبت زده و کلاس های دوده گرفته و صف ها و فریاد های کش دارِ «از جلو نظام»، نوای خیال انگیزی را بر فضای شهر متصور نمی شود، هر چند دهه هاست که صدا و سیما اصرار دارد این نوای خیال انگیز را چون رَنده بر خاطر، به خورد نسل های متمادی بدهد تا همگی خاطره مشترکی از یک رنج مشترک داشته باشیم. بی شک اول مهر با تمام تضادهای نظام آموزشی در کشور یک مازوخیسم دسته جمعیست شاید هم یک سادیسم همگانی. همه ما در این روان نژندی دسته جمعی نقش مشارکت مکلفانه ای را ایفا می کنیم؛ والدین، مربیان، محصلان و... و هیچ کس توان خروج از این جنگل بروکراتیک را حداقل تا زمان اخذ مدرک کارشناسی ارشد ندارد. همنسلان دهه شصتی من با هجوم جمعیتشان، دونکیشوت وار به قلب آسیاب بادی نظام آموزشی زدند. با افزایش جمعیت مکانیسمی باید تعریف می شد تا متر و معیار عالم شدن محصلان مشخص شود و اینگونه بود که ماهیت مدارس تغییر پیدا کرد و آنها از مکانی که مقرر شده بود تا افراد را آماده حضور در اجتماع کنند به مکانی که کودکان را آماده شرکت در کنکور می کردند، تغییر شکل دادند. هدف وسیله را توجیح کرد و هدف کنکور منجر به تولیدات کارخانه ای از بلاهت دسته جمعی شد. خروارها آدم سطحی به دانشگاه ها و جامعه و مشاغل سرازیر شدند. در اوایل دهه هشتاد کار به جایی کشید که گردش مالی کنکور از بودجه تحقیقاتی دانشگاه ها بیشتر شد. برخی از دانشگاه های دولتی برای تامین مخارجشان، کلاس های خود را به موسسات کنکوی اجاره دادند و &quot;اینگونه بود که جا ها عوض شد؛ جایی که برای رسیدن به آن اینقدر مرارت کشیده می شد(دانشگاه)، تاب ایستادن نداشت و خرجش را از کسانی تامین می کردند که افراد را آماده ورود به همانجا می کنند.&quot;* در نیمه دوم دهه هشتاد توسعه کمی دانشگاه ها مشمول جدال سیاسی شد و دانشگاه های آزاد و پیام نور با رشد متاستاز خود آحاد ملت ایران را به معماران و حقوقدانان و ادیبان تبدیل کردند. حال در دهه نود و کاهش جمعیت فضاهای آموزشی تولید شده این دانشگاه ها خالی مانده اند. با گذشت 37 سال از انقلاب نظام آموزشی بارها به نقطه صفر رسیده است. نظام قدیم، نظام جدید نظام خیلی جدید ,... نتیجه متون جدید تولید شده فاجعه نسلی جدیدی خواهد بود که آمارش را دو سال پیش مرکز پژوهش های مجلس در گزارشی با عنوان «ازدواج موقت و تاثير آن بر تعديل روابط نامشروع جنسی» که نتايج تحقيق بر ۱۴۱ هزار و ۵۵۵ دانش آموز دختر و پسر دوره متوسطه در سال تحصيلی ۱۳۸۷-۱۳۸۶ منتشر کرد. بر اساس اين تحقيق، ۷۴.۳ دانش آموزان درصد دارای رابطه «غير مجاز با جنس مخالف» بوده‌اند. ۱۷.۵ درصد دانش آموزان مورد همجنس‌گرا بوده‌ و ۸.۲ درصد نيز دست به خودارضايی می‌زده‌اند. ۸۰ درصد دختران مورد پرسش در چند دبيرستان دخترانه تهران گفته‌اند که رابطه با جنس مخالف را تجربه کرده‌اند.  امروز با نسلی پرورش یافته از دل همین نظام های آموزشی طرف هستیم که عملا تنها موضوع مهم در زندگی پیش رو را میزان سهل الوصولی سکس می دانند. دانش آموزانی که فیلم ندیده اند، کتاب نخوانده اند و موسیقیشان از فرط بی اصولی از تتلو هم عبور کرده است. آنها جمعیتی هستند که با شکوه ترین راه پیمایی دهه نود را در تشییع جنازه پاشایی خواننده پاپ برگزار کردند. به عینه می توان دید که نهادهایی به عریض و طویلی آموزش و پرورش و آموزش عالی کارکرد خود را بعد از سه دهه آزمون و خطا از دست داده اند و امروز به ماشینی برای بلعیدن لذت بخش ترین و پر انرژی ترین اوقات زندگی نسلهای ایرانیان تبدیل شدند که از دل مام میهن سوختشان را تامین می کنند. کاش می شد با یک حکم قطعی به پیشوازشان رفت که «خاموششان کنید». *یوسف اباذری/ شماره نوزدهم ماهنامه آفتاب/ مهر81/ فروپاشی اجتماعی *این نوشته مهر 1395در مجله چهل چراغ چاپ شده استتصویر: ساتورن پسرش را می‌بلعد اثر فرانسیسکو گویا 1819-1823 /  اسطورهٔ یونانی کرونوس تیتان  که از ترس برانداخته شدن به دست یکی از فرزندانش، هر یک را پس از تولد می‌خورد.</description>
                <category>صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</category>
                <author>صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</author>
                <pubDate>Wed, 18 Oct 2023 10:54:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و دلم زمستان می‌خواهد</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.zohrabi/%D9%88-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-mpho7heee0wr</link>
                <description>و دلم زمستان میخواهد.توی اتاقم در خانه پدری در کرمانشاه. تشک پنبه ای های قطور مامان را روی زمین همیشه سرد اتاق بندازم و لحاف ملحفه دار بکشم روی خودم و از سرمای اتاق فرار کنم زیرش. سرم را فشار بدم توی بالش پری سرد و باکم نباشد از سوزی که از لای پنجره های آهنی اتاق به داخل درز میکند و کف اتاقم، سقف گاراژ سرما زده است.بعد صبح شده باشد و دورم را روزنامه ها و کتاب های نصفه خوانده گرفته باشند. روشنی صبح توی اتاق خزیده باشد و من از شیشه ساده کتیبه بالای پنجره هایی که شیشه های طرح‌دار دارند، چنار خانه آقا مسعود را ببینم که برف رویش نشسته و دانه های برف درشتی که می بارد را بشمارم.خنده های از سر شوق بچه مدرسه ای هایی که اطلاعیه تعطیلی را نشنیده اند و حالا ویلانند توی کوچه ها یا حرف زدن دو مرد کامل که برف صدایشان را گرم کرده، بشنوم. صدای تیکاف ماشین های گیر کرده در چاله پل سر کوچه، صدای خِرررره ی بیل آقای یوسفی روی آسفالت که دارد جلوی پارکینگش را پاک میکند، صدای کلاغ ها و پِررره ی گنجشک ها روی شاخه های برف گرفته.اینور صدای تلاش بابا برای جاسازی بشقابها داخل کابینت از آشپزخانه بیاید و صدای تق دکمه استوپ ضبط مامان که دارد قرآن را با نوار کاست منشاوی میخواند.کمی با سقف اتاق مهربان شوم و طاق باز دراز بکشم و مثل مرده های جنگ فقط سرم برای شناسایی از لحاف بیرون باشد و تنها دغدغه ام این باشد که روزنامه امروز به کرمانشاه میرسد با این برف یا نه؟ هواپیماها پرواز دارند یا ندارند؟اینکه ظهر پیاده از میان پارک لاله تا دکه میدان فردوسی همان که سر خیابان کسری ست، بروم و روزنامه امروز را بخرم. توی پارک دستم را بکشم به شمشادهایی که روشان برف نشسته. بعد انجا گفتگوی یخ زده ای با دکه دار داشته باشم. شاید بعدش در برگشت پیاده تا میدان مصدق توی برف و آب قدم بزنم و برای استراحت و کمی گرم شدم دبیر اعظم را تا پاساژ حافظ بروم و پیش سعید توی کتاب فروشی بمانم و خودم را از میان نور زرد دکان سعید که از وسط کتاب های خاک گرفته میانمان پخش میشوند، میهمان کلی تعریف آسمان ریسمان تورج کنم و تهش فیلم پرتقال کوکی را از لای صفحات کتاب وداع با اسلحه‌اش بقاپم. از آنجا هم مسیر کج کنم از درب پشتی پاساژ حافظ به سمت میدان شهرداری بروم و قبل از خروج سلامی به آقای نوروزی بدهم.در پاساژ سروش از امیر یکی از کاست های هرمس را بخرم؛ شاید ری رای سهیل نفیسی را. بعد با رضا تک بدهیم به نرده های وید پاساژ و کلی درباره شعر و سیاست و ریاضی حرف بزنیم.در برگشت به سمت خانه، توی سرما پیش آقا جلیل کنار خیابان بایستم و کتاب هایش را ورق بزنم و درباره فونت ریز روزنامه شرق حرف بزنیم که چشم های جلیل را ضعیف کردند و اینکه این حجم از مطلب به چه کاری میاید. بعد جلیل از لابه لای کتاب هایش یک شعر از براتیگان برای منو حمید بخواند و بعد دستان سرما زده زبرش را به هم بمالد و با من دستی به خداحافظی بدهد.‏بی خیال عشقمی خواهملای موهای طلایی ات بمیرم.حالا از کیوسک دور میدان شهرداری در حال که کفشهایم پر از آب شده به مهدی زنگ بزنم و قرار بگذاریم برای نهار ساندویچ رویال یا اسپیشال پیش داوود باشیم و داوود کل مدت خوردن چرت و پرت ببافد و منو مهدی آخرین پولهای ته جیبمان را خرج نوشابه ها کنیم و تا خانه به آحرین اخبار روز فحش خواهر مادر بدهیم و گاهی عربده بکشیم و بخندیم. بعد از یک چرت ظهر گاهی توی اتاق طبقه بالایی مهدی، کل عصر را تا غروب پیش هومن باشیم شاید به میثم هم زنگ بزنیم بیاید و های‌بای بگیرد از بقالی دانشمند و برویم پیش هومن. هومن چای بگذارد و با های‌بای بخوریم و مزخرف ببافیم به هم و هومن قسممان بدهد که برویم برای شب ساندویچ مغز و زبان بزنیم و منو مهدی و میثم از زیرش در برویم و سر به سرش بگذاریم.شب بعد از شامی که کوکوی سبزی ظهر مانده است با خیار شور و گوجه ای که بابا برای من خریده تا ظهر خانه باشم، سه نفری بنشینیم پای یک سریال کره ای و من روزنامه ام را باز کنم کف خانه و با صدای سریال و گفتگوی بابا و مامان و نور کم رمق چهار لوستر خانه صفحه حکمت شادان شرق را بخوانم و از اینکه صدایشان را میشنوم در خودم غوطه ور باشم.دلم زمستان میخواهد با تشک پنبه ای ضخیم و لحافی سنگین با ملافه ای سفید و صدای ویولن شب های روشن پیمان یزدانیان بر فضای شهر. شهر برای من یک روایت است.</description>
                <category>صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</category>
                <author>صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</author>
                <pubDate>Mon, 16 Oct 2023 16:45:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معماری، بازنمایی زیست اجتماعی</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.zohrabi/%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-tthgmz0us8xe</link>
                <description>معماری اجتماعی  تنها راه ممکن برای آیندهخانه ما یکی از همین خانه کوچک‌های به اصطلاح قوطی کبریتیِ تهران است، توی کوچه‌ای که تراکمش از نرم تهران بالاتر است و هر روز دارد بیشتر هم می‌شود.راستش را بخواهید به ما بد نمی گذرد، حوصله‌مان هم سر نرفت آنچنان. نه اینکه خانه بزرگ و حیاط‌دار دوست نداریم، نه، اما به نظرم موضوع چیز دیگریست. سال‌هاست در مورد خانه و نقد قوطی کبریت‌ها حرف زدیم و نوشتیم و سریال و فیلم و مستند ساختیم و کنفرانس برگزار کردیم.ته همه این اظهار نظرها باز هم رسید به همین جا که در خانه‌های قوطی کبریتی متراکم به روح یکدیگر خنج بکشیم. جماعت کثیری از مردم در همین تراکم فاجعه بار زندگی می‌کنند که نتیجه قوانین نظام_مهندسی و نظام اقتصادی در آستانه فروپاشی کشور است. گروهی دیگر کارفرماهایی هستند که برای سرمایه‌داران شاید تازه به دوران رسیده، ساختمان‌های لاکچری با کلی زوائد می‌سازند که بیشتر شبیه فیل‌های معابد هندو هستند که از آخرین حمله رُم، در تهران جا مانده اند. آن طرف ماجرا هم گروهی در گعده‌های معماری فخر مسابقات_معماری می‌شوند و ساختمان برای جایزه می‌سازند و مبانی نظری فیلان و بیسار را به خورد طرح تمام شده می‌دهند.اما معماری در مقامی و بلکه در تمام مقام‌هایش رابطه‌ی میان قدرت، شهر و زندگی روزمره را بازنمایی می‌کند. نگرش معماری امروز ما، به نما و پوسته‌ای برای پنهان کردن ساختار رو به اضمحلال جامعه و شهر بدل شده تا زندگی روزمره شهروندان و از آن بالاتر انسان‌های در فشار را مخفی کند. فضا عنصری فراموش شده در معماری امروز است. فضا بعدی از طراحیست که پروژه را از روی نقشه و مانیتورهای تری‌دی‌مکس به جامعه می‌کشاند. فضا حاصل تجربه زیستی آدم‌هاست که توسط قدرت به طرز ملال آوری از بین رفته است. خانه‌هایی که ما در آن زندگی می‌کنیم، باید واکنشی به این مقام معماری باشد نه پوسته فانتزی برای پنهان‌کاری. اگر به آگهی‌های استخدام شرکت‌های معماری نگاه کنید متوجه می‌شوید که شکاف ژرف میان تجربه زیست روزمره مردمان با نقشه‌هایی که از دفاتر معماری بیرون می‌آیند، چگونه شکل می‌گیرد و چگونه ساختار قدرت بر این شکاف حکمرانی می‌کند. چگونه کسی از نیروی کار طلب کیفیت نمی‌کند. این روشی است که بر تمام ارکان نظام معماری ما حاکم است، نظامی که مسئله اصلی را فراموش کرده، مسئله مردم را.ما در خانه کوچکمان با تلاشی در برابر قدرت، تجربه زیستی خود را غنا بخشیدیم بی آنکه هیچ معماری میان ما و خانه قاضی شده باشد.</description>
                <category>صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</category>
                <author>صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</author>
                <pubDate>Sun, 15 Oct 2023 15:01:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پلورالیسم، روح تغییر</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.zohrabi/%D9%BE%D9%84%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-kxxm0677coav</link>
                <description>پلورالیسم  روح تغییر آینده استدر فقره #پرویز_ثابتی،دوستان مسیر اشتباه میروند.#پرویزثابتی در ادامه حکومت بوده.اگر بنا بر محاکمه باشد،دست بالاترِ ایشان دیگرانی هستند، از جمله خود فرح دیبا. این رویکرد در نقد وقایع اول انقلاب به تمام عزیزان اصلاحطلب هم وارد است. اصولا یکی از نتایج شخم زدن باغچه بیرون ریختن کرم هاست.صادقانه اینکه تن دادن به این رویکرد در منازعه ی چه «کسی برای رهبری برتر است» ته ندارد.گذشته ی سرزمینی که از پیدایشش تا همین یک ساعت پیش، جز فلاکت چیزی ندارد، راه چندانی برای گریز نمی گذارد. از این رو همه در گذشته ی آن، دست آلوده ای دارند که بابتش باید به دادگاه بروند. از مصدق و کورش کبیر گرفته تا #رضا_پهلوی و موسوی و دیگران.این رویکرد عین عدالت نیست.از طرفی راه حل این منازعه حتی #اتحاد_استراتژیک هم نیست. اینکه بگوییم تا رسیدن به پیروزی در کنار هم باشیم و بعد از پیروزی، منازعه را شروع میکنیم،خود فاجعه و تکرار راه رفته است.تنها راه حل #پلورالیسم است. فهم پلورالیسم به عنوان یک پدیده و بهره گیری از منطق آن، راه گشاترین رویکرد در این زمانه است. من از نرسیدن به اتحاد صوری استراتژیک خیلی استقبال میکنم. ممکن است رسیدن به هدف در «عدم اتحاد استراتژیک»، فرسایشی و طولانی مدت باشد اما این اتحاد همانطور که از نامش بر میاید تنها در سطح استراتژی مطرح می شود. ما به سطح دیگری از «هم آیندی» نیاز داریم که به ادراک ما از «هم میهن» بودن و «انسان دیگری» بودن مربوط می شود که اتفاقا این رویکرد از جنس استراتژی نیست. مهم این است که مرزهای ذهن ساخت ما،مانع از پذیرش دیگران نشوند حتی اگر این مرزها،مرزهای یک سرزمین و کشور باشند. این پذیرش انسانی دیگران و پذیرش تکثر عقاید و رویکردها تنها با گفتگوی بینهایت خلق می شود.پذیرش ضعف های خود و گفتگوی بی نهایت،مجرای پلورالیسم است.این مرحله ای است که اکنون در آنیم و لازم است منازعه را به گفتگوی میان گروهی تبدیل کنیم.آیزایا برلین و پلورالیسم سیاسیدر آخر جمله ای از #آیزایا_برلین فیلسوف سیاسی لیبرال که مبنای اندیشه اش پلورالیسم است: بیایید شجاعت جهل پذیرفته شده خود،تردیدها و عدم اطمینان های.خودرا داشته باشیم.حداقل میتوانیم تلاش کنیم تا آنچه را که دیگران میخواهند کشف کنیم.این امکان را برای خودمان فراهم کنیم که مردمان را آنگونه که واقعاً هستند،با گوش دادن به آنها با دقت و همدردی و درک آنها و زندگی و نیازهایشان، بشناسیم.</description>
                <category>صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</category>
                <author>صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</author>
                <pubDate>Mon, 06 Mar 2023 17:27:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهر فرودگاهیِ کشور مهاجران</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.zohrabi/%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%86-czt3pg3soir3</link>
                <description>فرودگاه و مادرانی که اشک ها را سالها پنهان می کنندامیر رفت. بغل های کوتاه، خداحافظی پر از عجله، کلمه هایی که جاری نمی شوند، حلقه های اشک که می بینیمشان اما فشارشان می دهیم تا منکرشان شویم، نگاه های خیره به سالن، امتداد یک هیاهوی گنگ و جمعیت ما منتظران.فرودگاه امام را دقیقا همانطور ساخته اند که باید. تحمیل یک خداحافظی فوری میان سوت پلیس راهنمایی رانندگی، هیاهو و عجله و فرصت کوتاهی که برای خداحافظی بدرقه هست.یعنی از کسانی که رویای زندگی خوب نسل ما را به مهاجرت پیوند زدند، تنها انتظار ساخت همین شکل فرودگاه میرود نه بیشتر. فرودگاه امام هیچ جایی برای خداحافظی مسافران و مهاجران با منتظران مانده ندارد. سالنیست برای تعمیق حس حسرت باشندگان منتظر. رویا گویا دقیقا پشت همان خط درب ورود است. از واژه پر طمطراق شهر فرودگاهی، تنها همین درب ورودی سالن پروازها معنای مشخصی دارد.فرودگاه امام نوستالوژی نسلهای بعد میشود. همانطور که نوستالوژی ما ساندویچ کالباس با نان بلوکی بود، یا دولایه کردن توپ و فوتبال توی کوچه. طی یک سال گذشته دقیقا هر هفته کسی را که میشناختم مهاجرت کرده. کم کم وزن این نقطه از داخل مرزهای کشور دارد سنگین میشود. انقدر چگال که مانند یک سیاه چاله در خود می رُمبَد و ما میمانیم این ور افق رویدادش.وقتی وزن مفاهیمی چون رویا و حسرت و انتظار و صدها کلمه دیگر را قطار کنی در شهر فرودگاهی کشورت، میبینی که آن ور دیگر ترازویت چیزی نمیماند جز چرندیات واحد مرکزی خبر و خزئبلات شجاعی مهر در برنامه خانواده و زندگی ملال انگیز بی انتهای شهروندانت.رفتن های این ماه ها، پایان یک سرزمین را خبر می دهند. زمینی که حتی سوخته اش هم به دستان نسلهای بعد نمیرسد.امیر بعد از یک ملال طولانی رفت. وقتی که میرفت حجم نوشته هایش، وزن کتاب هایش را به هیچ قیمت گذاشتند. وقتی می رفت، تختش زودتر از کفشهایش خراب شد. وقتی رفت که حرفه اش که مثال پویایی و تلاش و تیز هوشی در فیلمهای هالیوودیست، به بنبست یاس و نا امیدی بدل شد. امیر خوشحالم از رفتنت اما یک خداحافظی طولانی طلب تو. ما میمانیم دست به دیوار این مملکت و سر به زیر از صدها سال شکست پی در پی. کتابهات را تک به تک میخوانم.</description>
                <category>صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</category>
                <author>صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</author>
                <pubDate>Thu, 09 Feb 2023 12:49:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه سبز نیست*</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.zohrabi/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-p7hoveyozx3d</link>
                <description>روایت صبحانه ای که در جمهوری خورده نشد دیدار نیوز&quot;من خیلی ناراحتم از اینکه «خانه سبز» ساختم. خیلی ناراحتم از تمام سریال هایی که ساختم. واقعا دلم می خواد از مردم عذرخواهی کنم، چون به مردم امید واهی دادیم که یه خانه می تونه سبز بشه، یه سرزمین میتونه سبز بشه. کاش این جنسی کار نمی کردیم کاش خیلی واقعی تر کار می کردیم... چه فایده داشت این مثبت اندیشی؟ ... بعد فهمیدیم که مثبت اندیشی یعنی ماله بکشیم به همه چیز...&quot;هفته پیش یکی از ویدئو هایی که در شبکه های اجتماعی وایرال شد صحبت ها و گلایه های «بیژن بیرنگ» کارگردان سریال های مشهور دهه هفتاد بود که به شرایط موجود اعتراض می کند. اون با لحنی گلایه آمیز از ساخت سریال هایش ابراز پشیمانی و از مردم عذرخواهی می کند.مصاحبه بیژن بیرنگ در آپاراتسریال خانه سبز واجد ویژگی های نشانه شناسانه ای است که در اینجا می خواهیم روایتی از آن بدست دهیم و بدین ترتیب راوی یکی از صبحانه هایی باشیم که در جمهوری خورده نشد. https://www.aparat.com/v/yJbKe  https://www.aparat.com/v/yJbKe دوران پس از جنگ عملا با خطبه هاشمی رفسنجانی در نماز جمعه مشهورش درباره زندگی مومنانه توام با رفاه و لزوم توجه به مصرف شروع شد. برای توسعه و سازندگی باید از جامعه ایدئولوژیک زده و همسان سازی شده جنگ فاصله می گرفتیم، جامعه ای که همه چیزش معطوف به جبهه و پشت جبهه تعریف می شد باید جای خود را به جامعه ای می داد که مسئله سلیقه و مصرف در آن از اهمیت ویژه ای برخوردار بود.افزایش پذیرش دانشجو، افزایش تورم، افزایش درآمد، ایجاد بنگاه‌های تولیدی، افزایش میزان مصرف، تغییر شكل شهرها با ایجاد فروشگاه‌ها، از بین رفتن دید مستكبر و مستعضف، ایجاد طبقه متوسط نو و سرمایه‌ای شدن مقوله‌ی تحصیل و علم با ایجاد مدارس غیر‌انتفاعی و دانشگاه آزاد اسلامی، از نشانه‌های تغییر فاز زندگی در این دوره بودند. حالا شکافه ی که عرصه تولید و مصرفِ جامعه مصرفی ایجاد کرده بود، داشت نشانه های خود را بروز می داد. از این زمان بود که همه‌چیز شروع شد.برای پرداختن به سریال خانه سبز باید فلش بکی به چند سال پیش از آن بزنیم و سریال پر مخاطب «پدر سالار» که نمادی دیگر از دهه هفتاد است را روایت کنیم. این سریال دقیقا لحظه ای از جامعه ایرانی را بازنمایی می کند که ساختار برای اولین بار تحت تاثیر سیاست جدید قرار می گیرد.«اسدالله خان پدرسالار» به همراه فرزندانش در خانه‌ای قدیمی با حیاط مرکزی در محله امام زاده یحیی تهران زندگی می‌کردند. نظام خانه به این صورت بود که گرداگرد حیاط اتاق‌های فرزندان ذکور خانواده سامان‌یافته و در بالاترین نقطه این حیاط اتاق پدرسالار واقع‌شده بود. اسدالله خان به طرز کلاسیکی ایدئولوژی حاکمیت را نمایندگی می‌کرد. او برای حفظ نهاد خانواده سنتی خود، تمام تلاشش را به کار می‌بست؛ برای همه اهل خانواده کسب و کاری درون خانوادگی ایجاد کرده بود. همه خانواده بر مزرعه تاکسیرانی پدرسالار گذران روز می کردند. سلیقه ها از بین رفته بود و همه امور یکسان سازی شده بود؛ همه استفاده از یک ماشین، یک خانه و یک سبک زندگی را پذیرفته بودند.پدرسالار لحظه آغز یک تحول سیستمیاما جامعه جدید که شکاف بین تولید و مصرف را در دهه هفتاد درک کرده بود به مقابله با او برخاست. اولین کسی که نشانه‌های جامعه جدید را دید عروس کوچک و تازه خانواده بود. «آذر» تنها زن شاغل خانواده بود که درآمد داشت و فهمید همسان‌سازی‌ها در جامعه جدید پسا جنگی دیگر جواب نمی‌دهد. او از قدرت انتخاب و سلیقه اطلاع پیداکرده بود و به مبارزه با خانواده سنتی برخاست. اگر پیکان را نماد همسان‌سازی طبقاتی و ضد سلیقه دوران جنگ بدانیم که از فقیر و غنی همه از این تنها ماشین موجود بهره می‌بردند، «ناصر» فرزند کوچک خانواده (شوهر آذر) تنها کسی بود که با داشتن ماشین مونتاژی «رنو ۲۱»مقابل این نظم همگانی ایستاده بود. رنو 21 اولین خودرو وارداتی برای تحول صنعت خودرو سازی در دهه هفتاد بود. برق چشمان آذر وقتی شوهرش با رنو 21 به محل کار او رفت نشان از تحولی عظیم می داد. آن حالت آذر که مانند مانکن های شوهای فروش خودرو در غرب در میانه خیابان با طنازی اسلوموشنی دستی بر بدنه رنو می کشید حامل پیامی بود، این همان زمانیست که هسته خانواده سنتی در معرض تهدید قرار گرفت.چهره شهر مصرفی در حال تغییر بوداگر خانه را محلی برای بروز سنتی‌ترین شکل روابط اجتماعی یعنی خانواده و عنصری برای حفظ سرمایه خانوادگی بدانیم و از طرفی خیابان را محل بروز مدرنیته اجتماعی و نماد سرمایه اجتماعی تعریف کنیم، علی رقم تمام تلاش های حاکمیت باید گفت که خانه و نهاد وابسته‌اش در میانه دهه هفتاد شکست سنگینی را متحمل شدند. مردم به مدت نیم سال شاهد این شکست بودند و این شکست انقدر جامعه در حال گذار را تحت تاثیر قرار داده بود که به گفتهٔ «ناصر هاشمی»، بازیگر نقش ناصر، در زمان پخش این مجموعه، خانم «کمند امیرسلیمانی» به‌ دلیل داشتن شخصیتی لجباز و یک دنده در داستان فیلم، توسط یک رانندهٔ تریلی تهدید شده بود. همچنین، بعضی از مردم با دیدن ناصر هاشمی در سطح شهر، او را به بازگشت به خانهٔ پدر و احترام به بزرگتر سفارش می‌کردند!ایدئولوژی حاکمیت برای حفظ موضعش در مواجهه با امر اجتماعی و افزایش توانش در ایزوله کردن فرد در نهاد خانوادها، مجبور به ترک برخی از سنگرهای سنتی شد و اسدالله خان پدرسالار که پشت خود را خالی از هرگونه حمایت در حفظ آن سنگرها می‌دید زمین‌بازی را به بسازبفروشی که نگاه فیلم و حاکمیت هم به او مذموم بود واگذار کرد. تیشه چند لبه مصرف، توسعه نامتوازن کشور و نظام حقوقی که از اواخر دهه شصت شهرداری ها را ملزم به خودکفایی می کرد و به تبع آن تراکم فروشی به اصلی ترین عامل کسب درآمد شهرداری تبدیل شد، ریشه اصلی‌ترین نماد خانواده یعنی خانه سنتی را از بین برد. اما ایدئولوگ‌های سنت گفتند چاره‌ای نیست، برای حفظ هویت مهم‌تر باید انتحار کرد و بین خانه و خانواده یکی را حفظ کرد و این بعد از عقیم بودن «جمال» (پسر اول خانه)، دومین ضربه به خانواده سنتی بود. در پایان این سریال پربیننده دهه هفتاد، سفره جشن بازگشت به خانه و حفظ خانواده (تو بخوان سفره ختم خانواده) پهن شد، اسدالله خان آپارتمانی خرید تا فرزندانش به‌صورت مجزا، از واحدهای زیستی مستقلی بهره‌مند شوند. اتوریته پدر شکسته شد اما سیستم گمان می برد همین که پدرسالار توانسته همه را دور خود جمع کند بازی را برده است. نظام درختی سنت (اولویت‌بندی شده) در خانه سنتی با حیاط مرکزی، به‌نظام ریزومی و بی اولویت و هم‌سطح آپارتمان تغییر پیدا کرد. پدرسالار از بالا به پایین وابسته به جوانی و توانایی جسمانی خانواده اش، کلید واحدها را بین ناصر و آذر، بعد جلال و جمال و در آخر خودش و عزیز که پاهایشان کم‌کم درد می‌کرد و توان بالا رفتن از پله‌ها را نداشتند، تقسیم کرد. دیدگاه رسمی فکر می‌کرد با تاکتیکی منحصربه ‌فرد توانسته ایدئولوژی خود را در دنیای جدید نجات دهد. بعد از این عملیات نجات، تمام تلاش خود را به کاربست که پدرسالار را در زندگی جدید همراهی کند، ستادهای تبلیغاتی این جنگ به راه افتادند و سربازان این بازی جدید برنامه «خانواده» ی «شجاعی مهر»، جوایز اتومبیل بانک‌ها، برنامه «تصویر زندگی»، خانم «دکتر فردوسی»، ازدواج‌های دانشجویی، جدی گرفتن روز پدر و… بودند. ایران‌خودرو ۱۲ ساعته در هفت روز هفته و دوازده ماه سال، خودرو تولید کرد تا خانواده‌ها از آسیب اجتماع مصون باشند. تا اتومبیل را تبدیل کند به ادامه خانه در خیابان و پیکان و پراید، همچون خانه‌هایی متحرک از خانواده حفاظت کنند.پیکان نماد همسان سازی دهه شصت و ادامه خانه در خیابان بودسیستم توان پاسخگویی به مطالبات اجتماعی و سیاسی جامعه را نداشت و این عدم توانایی‌اش را با تقلیل سرمایه اجتماعی به سرمایه درون خانوادگی جبران کرد. ازاین‌ پس ریشه گرفتاری‌های جامعه را تنها در فرد باید جستجو می‌کردید. با این سیاست جامعه شناسان کنار گذاشته شدند و روانشناسان رشد کردند تا روان مردم را تعمیر و مصائب را با امر ذاتی و روانی تحلیل کنند. حالا فرد بود که باید ترک اعتیاد می‌کرد، فرد بود که باید طلاق نمی‌گرفت، درس می‌خواند، دروغ نمی‌گفت، بهداشتش را رعایت می‌کرد و حتی در برخی موارد خانواده بود که مسئول امنیت خودش بود. اما باگ ساختار وقتی شکل می گرفت که نظام حقوقی اش در نهایت به تضعیف خانواده منجر می شد و بار تمام آنچیزی که قرار بود حکومت بر عهده بگیرد، از آموزش و بهداشت تا ساماندهی وضعیت اقتصادی و معاش روزمره شهروندان، بر دوش نهاد خانواده افتاد تا آنجا که بعد از گذشت سالها و افشای قتل های زنجیره ای، جامعه متوجه شد حتی تامین امنیتش با مخاطره مواجهه بوده است.خانه پدرسالار با تراکم فروشی شهرداری و هنر دست بسازبفروش‌های نوظهور دهه هفتاد بعد از چند سال نام جدیدی را برای خود برگزید. خانه آپارتمانی پدرسالار به «خانه سبز» تغییر نام داد که «فرید» و «لیلی» که جوان‌تر بودند در بالاترین طبقه و عزیز و آقاجون، این بار نه در شاه‌نشین خانه که در پایین‌ترین طبقه ساکن شدند. حالا در خانه سبز دیگر از اتوریته پدر سالار خبری نبود. آقاجون خانه سبز مورد قهر اهل خانه قرار میگرفت و برای از دست دادن شغل دولتی اش غصه دار می شد و پنهان کاری میکرد. شغل راوی شخص اول داستان وکالت بود که باید وضعیت های دراماتیک جامعه عصر خود را از نظر حقوقی سامان میداد. «اکرم محمدی»، عروس پدرسالار (زهره) که تا پای طلاق رفت اما خانواده او را به آغوش خود بازگرداند، در سریال خانه سبز طلاق گرفته بود و یک فرزند طلاق هم داشت و شوهرش هم مهاجرت کرده بود، شوهر جدیدش هم یک پیر پسر بود که در نبود سیستم حمایتی از سالمندان جهت نگهداری از مادرش در سن بالا ازدواج میکرد. فرید هم کارگر پیمانکاریی بود که اتوبان های کرباسچی را می ساختند.خانه سبز یک پایان بندی فانتزی برای خانواده حکومت سازدیری نپایید که عدم توجه به تولید سرمایه اجتماعی و تقلیل همه چیز به فرد آن هم با سازو کارهای مثبت اندیشی و روانشناسی های مکش مرگمای مثبت گرا، باعث شد که تاکتیکی که حاکمیت جهت حفظ نظام خانه در پیش‌گرفته بود به ضد خود تبدیل شود. تراکم فروشی، توسعه نامتوازن و تولیدات ایران‌خودرو که برای حفظ سرمایه خانوادگی در برابر جامعه و شهر تولید می‌شدند باعث تغییر شکل پایتخت شدند. این بار تهران نیازمند اتوبان بود و همین بود که تهران با مدیران بساز بکوبی مانند «کرباسچی» و «قالیباف» باید متحول می‌شد. خانه سبز هم از آسیب تهران سازی در امان نماند و در طرح اتوبان منطقه قرار گرفت و به‌عنوان آخرین پایگاه‌ها و سنگرهای ایدئولوژی خانواده گرا، برای همیشه از بین رفت. این‌گونه بود که طبقه متوسط، بی‌پناه در آشفته‌بازاری که نهاد دولت ازیک‌طرف و سرمایه از طرف دیگر برایش تدارک دیده بودند رها شد. خانه پدرسالار حتی اگر سالم هم می‌ماند در فشار بازار تهران به محله عودلاجان به انبار بازاریان تبدیل می‌شد.در سری دوم سریال خانه سبز؛ «سرزمین سبز» که در همان سال‌ها ساخته و توسط صداوسیما پخشش متوقف‌شده بود، تعدادی از اعضای خانواده در هنگام عبور از همین اتوبان کشته شدند. غم از دست دادن همسر و خانه سبز باعث شده بود که «رضا»(خسرو شکیبایی) به همراه پسرش فرید(رامبد جوان) تصمیم به ایرانگردی بگیرند و غم ها و شادی هاشان را با مردم سرزمین سبز به اشتراک بگذارند. اما همین میزان پرداخت به جامعه هم از طرف ساختار پذیرفته نشد و این مجموعه بیش از یک دهه متوقف شد تا دو سال قبل از اعتراضات انتخاباتی سال 88 که به «جنبش سبز» معروف شد به صورت محدود پخش شود. جامعه سالهای پایانی دهه هشتاد دیگر درکی از تعاملات تصویر شده در این سریال را نداشتند. در این زمان ساختار در حال درو کردن کاشته های یک دهه گذشته خود بود و با نتایج عملکردش در تقلیل امر اجتماعی مواجه شده بود. جامعه ای که از تکه تکه شدن بدن برای هدفی روحانی در جنگ و ایثارگری برای کشور و ملت، به تکه تکه شدن بدن در عمل های زیبایی رسیده بود، در خلال عدم پاسخگویی سیستم به مطالبات اجتماعی و سیاسی اش، حالا به صورت توده ای به خیابان ها می آمدند و اعتراض طبقه متوسط شهری را شکل دادند.کلیپ گفتگوی بیژن بیرنگ به انواع مختلف در شبکه های اجتماعی تدوین و وایرال شد. طنز ماجرا آن جایی بود که گفته های بیرنگ در کنار گفته های رامبد جوان در برنامه خندوانه میکس شدند. در کنار پشیمانی بیرنگ از امید دادن به مردم در روزگاری که گروهی احتمالا به ریشش می خندیدند و همزمان چمدان هایشان را پر میک ردند تا از سرزمین ایران بروند، رامبد جوان؛ همان فرید صبوری خانه سبز که ایران را به دنبال شادی گشت و گذار کرده بود، همچنان در حال ترویج همان استراتژی شکست خورده مثبت اندیشی و تقلیل امر اجتماعی به امر فردی است. ساختار در میانه بی آبی مردم خوزستان، اصفهان، کرمان، سیستان و بلوچستان، سمنان و... در میانه فشار اقتصادی فلج کننده، در میانه تحریم، در میانه حجم بالای مهاجرت نخبگان سرزمین سبز، در میانه بحران های عمیق اجتماعی و اقتصادی و شکاف سیاسی گسترده، همچنان درِ سنگین نابخردی را بر پاشنه آشیلش می چرخاند و به فرد فرد ما مثبت اندیشی احمقانه ای را توصیه می کند تا همچون گذشته پاسخگوی مطالبه از جامعه و سیاست نباشد.رامبد جوان خندوانه همان فرید صبوری کارگر اتوبان ساز شهردای کرباسچی بودگلایه های بیرنگ درواقع معطوف به وضع آشفته کشور است نه به ساخته های خودش. مردم به تنگ آمده از زندگی روزمره هم با بازسازی تصویری خوشایند دهه هفتاد و بیژن بیرنگ و کارهایش، به وایرال شدن این اعتراض محزون کمک می کنند. مردمی که در میان چرخ دنده های ساختار، آخرین تصاویر زندگی پر ملال خود را در مجرای تنگ و در حال مرگ شبکه های اجتماعی به اشتراک می گذارند. مردمی که شاید چهارشنبه شب های سه دهه پیش و در میانه رنج تعدیل اقتصادی دولت هاشمی و هراس از عملیات نیروهای خودسر امنیتی، هیچگاه فکر نمی کردند روزگاری برسد که به حال آن دورانشان غبطه بخورند. مردمی که در کشاکش زندگی روزمره ملال آورشان فرصت صبحانه خوردن در جمهوری از آنها دریغ شده است.*پی نوشت: منتشر شده در دیدار نیوز</description>
                <category>صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</category>
                <author>صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jan 2022 01:12:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی دمِ زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.zohrabi/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D9%85%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-l18a4kdffoer</link>
                <description>تصویر نقاشی مونک به نام مرگ در اتاق عزا- ۱۸۹۵- اسلو پدر بزرگم در کمتر از یک روز بیمار شد، بستری شد و فوت کرد. او برایم مصداق بارز «تنهایی دم مرگ» «نوربرت الیاس*» بود. او، تنها، در میان کاشی های سفید و سرد بیمارستانی که پرده هایش سبز یا احتمالا آبی بودند و پرستارانی که آنها را هیچ نمی شناخت فوت کرد. پرستارانی که در میان ناله های او شاید با هم حرف میزدند و خاطره ای تعریف می کردند، شاید حتی می خندیدند.بیست سال قبل از این واقعه، در صبح آذر ماهی و بارانی، پدر بزرگ دیگرم بعد از چند ماه مبارزه با سرطان خون در بستر بیماری در خانه اش مرد. من کنار بسترش تمرین دیکته میکردم که دیدم قفسه سینه اش بالا و پایین نمی شود. شاید آخرین کلماتی که شنیده بود صدای دخترش و مادرم بود که از فداکاری پسری به نام پتروس در هلند که انگشتش را در سوراخ سد فرو کرده بود برایم دیکته می گفت.زنده باشد مادر بزرگم. او این روزها مریض احوال است. تمام اهل خانه و خانواده گرد هم آمده اند تا در بر دوش کشیدن این بحران خانوادگی سهمی داشته باشند. این روزها پدر و مادرم مضطرب و خسته با آورای از بیماری های رنگارنگ همراه با برادرها و خواهرهاشان، پرستاری مادرشان را می کنند. نگاهشان که می کنم رنجم می گیرد. زندگیی که وقف ما و خانواده اشان کردند. آنها هیچ دوستی ندارند، به هیچ گروهی تعلق خاطر ندارند و در هیچ نهاد مدنی عضو نیستند. دو سال پیش که من به عنوان آخرین عضو خانواده از آنها جدا شدم، آنها تنها شدند. با هم پیاده روی می روند با هم صبحانه می خورند برای هم خانه را تمیز  می کنند و غذا می پزند، مرهم دردهای همدیگر می شوند و تنهایند با سکوت ممتد خانه مان.تصویر از سایت  1x.comپدرم نزدیک به چهل سال کارمندی کرد. مادرم هم بیش از سی سال معلم بود و در تمام این سالها تنها دوستانشان همکارانشان بودند. تنها نهادی که به آن تعلق داشتند محل کارشان بود. در فقدان نظام آموزشی و پرورشی سازمان یافته و با سیستم بهداشت و درمان بیمار و لنگیدن وضعیت امنیت اجتماعی مملکت آنها بار مسئولیت تمام نهادها و سازمان هایی که قرار بود به نحوی حامی نظام خانواده باشند را به دوش خود کشیدند.وقتی لشکر مدارس نمونه و غیر انتفاعی شهر با آن همه هزینه نیز در برابر کنکور یارای مقابله نداشتند این پدر بود که ما را با پیکانش بین کلاس های فوق العاده جابه جا میکرد. کودک بیمارش را بیمارستان به بیمارستان می چرخاند تا دکتر ها نا امید ترش کنند و هر لحظه زندگی اش را در اضطراب آسیبی بود که امنیت خانواده را از بین  می بُرد. آنها نمی توانستند عضو هیچ گروهی باشند، نمی توانستند دوستی داشته باشند و راه دیگری غیر از این را حتی متصور شوند. راه دیگری اصولا وجود نداشت.امروز من از پدر و مادرم صد ها کیلومتر دورم. من به پایتخت مهاجرت کردم و آینده آنها رنجم می دهد. حالشان رنجورم می کند. مادر علی حاتمی را که نگاه میکنم با خودم میگویم که در بیست سی سال پیشِ پایتخت، حتی مرگ مادر هم فانتزی تر بوده. اخبار را که کنار هم می چینم و پدر مادرم را که نگاه می کنم، خودم را در چهل پنجاه سال دیگر می بینم, چرا باید خیال کنم وضع آینده من بهتر از این است. وضع آشفته امروز نهادها و سیستم ها که به نابودی نظام اجتماع و اقتصاد و سیاست دارد ختم می شود چیزی جز مهاجرت و میانسالی سرگردان و سالمندی دردناک را در برابرت قرار نمی دهد.ما می مانیم و تنهایی دم مرگمان با سیستمی به غایت نا کارآمد تر از امروز.ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــپی نوشت: این متن را سه سال پیش نوشتم.پی پی نوشت: تنهایی دم مرگ نام کتابی از جامعه شناس آلمانی نوربرت الیاس است که در آن با قیاس مردن در عصر جدید با مردن در عصر قدیم، به بررسی فرآیند متمدن شدن می پردازد.</description>
                <category>صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</category>
                <author>صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</author>
                <pubDate>Wed, 03 Nov 2021 11:51:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمین را به نام من بزن ای پدر</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.zohrabi/%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B2%D9%86-%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-i72uhjgrbueb</link>
                <description>زمین را به نام من بزن ای پدرنشسته ایم تا مترو از درون آن سیاهه ی تاریك بیرون بخزد و ما را ببلعد. ترس می گیردم. این جمله را كه همیشه «ماهان» تكرارش می كند به خاطرم می آید: اگر دیر زمانی در مغاكی چشم بدوزی، مغاك نیز در تو چشم خواهد دوخت! محو ترس از تاریكی تونل می شوم، تاریكیی كه مرا فرا می گیرد.قدم می زنیم. روزهاست که قدم می زنیم، تمام آسفالت خیابان ها را زیر پاهایمان رو به عقب لوچ می كنیم.دو بار شاد و پشیمانمان كرده اند. خانه هایی را كه خواستیم را نتوانستیم بخریم. و الان در این لحظه كه درون این تاریك را نگاه می كنم نا امیدی مرا فرا گرفته. تاریكیی كه ما را در درون خودم فرو می برد. من و من. من و آینده ای كه انتظارش را نمی كشیدم. من و این گودالی كه مرا می كشد به درون خود و من قصد هیچ گونه مقاومتی را ندارم. خود را سپرده ام به او و میروم به درون جاذبه اش.پاهایم لش می شوند روی خیابانی كه هیچ وقت انتظار این حد از واقعیت را از او نداشتم. شانه هایم دائم سنگین می شوند و فشار می آورند به پرده دیافراگمم. نفسم می رود و خمیازه می كشم، حباب های اكسیژن، بین سلول هایم می تركند، دیواره سلول ها می ریزند و خون فواره می كند به درونشان. خون می خزد درون سرم و فكر و اكسیژن و تیترهای روزنامه «دنیای اقتصاد» در لابه لای لوچ های مغزم پمپاژ می شوند، «پیام وام جدید مسكن به بازار»، «رابطه وام مسكن با قیمت»، «نقشه خرید مسكن با سبد وام».عکس از بازار چهارسو با دیدی از پشت بام علاءالدین
+ خانه را می خریم؟_ باید باهاش زودتر تماس می گرفتیم.+ نمی شه اینطور باشه. باید اون بنگاه داره؛ «فرازمند» كمك كنه، ما خانه را می خوایم نمیشه فقط بخاطر ده تومن نشه.شكمم كش می آید به اندازه تمام ساندویچ هایی كه باید بخوریم، تمام جوجه كباب های ارزان رستوران «وزیری».اشك از توی گلوش بالا میاد و با یه قلپ دلستر پایینش میده.+ دلستر منی تو..._ شوخی نكن حوصله ندارم.همیشه ده پانزده تومن كم داریم، همیشه...+ از بنگاه بالن هستید یا آتیه؟+ مورد 53 متری طبقه سه پلاك 44 كوچه ثریا رو دیدیم. نه خوب نبود. نورش مشكل داشت.همون كه عكس آقای خانه مثل مرده شورهای بی روح باغ فردوس در سردر خانه بود را می گفت. همان كه زَنِ مثل «نانی» توی کارتون «قلعه هزار اردك» بود.+ نه! خرجم داشت، كل خانه باید رنگ بشه، تعمیراتم داشت. حالا خودت زحمت بیافت بگرد. میدونم بنگاه شما با این پرسنل قوی حتما برای ما پیدا میكنه.من خیره به دنبال نسیمی می گردم كه به صورتم بخورد، خنكم كند.شهر در آن بالا وزن خود را رها كرده روی ما این زیر توی مترو. ما این زیر نشسته ایم و پاهایی را می بینیم كه روی ما قدم می گذارند می روند. كفش ها كفش ها و ردشان بر چشمم، بر مغزم.باید بنویسم. باید برگردم به نوشتن.خانه را به ما نفروخت. خانه ای كه دوستش داشتیم. نفروخت و ما دوباره باید بگردیم به همان پله اول روی «دیوار» یا توی بنگاه ها. خسته و ساندویچ به دست بر میگردیم خانه.خانه هایی که برای ما نیستندتلوزیون دارد سرودی حماسی پخش می كند. به عربی می خواند كه مادرم از كودكی مرا برای جنگ آفرید. ترجمه ها را می خوانم. مشتی شاخ و شانه كشیدن برای همه &quot; من از اول تفنگ به دست فرشته مرگ تو بدنیا آمده ام&quot;. اینستاگرام از گسترده ترین رد صلاحیت ها در تاریخ انتخابات حرف می زند. ما از خانه. یهو اشك می ریزد. پتو را می كشد روی صورتش. پتو را كنار می زنم. اشك ها را پاك می كنم.زبر و خشنم. اشك ها زیر زبری انگشت هام می تركند. پخش می شوند، همه جا را می گیرند و مرا غرق می كنند.دارم نگاهش می كنم. خوشم آمده. رنگ سفیدش حس خوبی دارد. یك جور سفیدی كه حس میكنی خار دارد. میلیون ها خار ریز. چشمك زن راهنمای جلویش وسط خیابان است و ته ماشین هنوز توی گاراژ .BMW سفید رنگ بلندی كه اصولا برای اتوبان های سیاتل طراحی شده.با پسر عمه توی ماشین وسط «مَلک» نشسته ایم منتظر زهرا. رضا به زنیكه ای فحش می دهد كه خانه را امروز صبح نفروخت. تا عصر فروشنده بود. پیرزن با عمویش مشورت كرد و نتیجه این شد كه بعد سال بفروشد. عموی سگش.حواسم به BMW است. رضا را نمی شنوم. در پس ذهنم با خط هیروگلیف فحش حك می شود. مادرش، خواهرش، فلان فلان شده و...+ چند می ارزه تو بازار؟_ دو سه میلیارد!+ جدا!_ آره پدر سگ+ یعنی من الان درمانده ده میلیون تومن از ماشین یك میلیاردی این طرفم؟با اتوبوس تا پایین رفته، خسته، رنگ به رو ندارد. دلم می سوزد. میخندد. اعتراض ندارد ، غُر هم ندارد. می خندد و برامان دست تكان میدهد. رضا با بوق ریتم عروسی مان را میگیرد.رضا میراند، زهرا پشت می خندد به عکس مرده شور بالای در. مورد باز هم پلاك 44 كوچه ثریا بود و ما دوباره از بنگاه دیگری دیدیمش.حلقه نوری از مغاك به من خیره می آید. خنكای مكانیكی به صورتم می خورد. چشمم می سوزد. دستم را فشار میدهم، فشار میدهد. دوست دارم كه بنشینم. فقط بنشینم و تاریكی مرا ببلعد و خودم را رها كنم در درونش. خون از چروك های مغزم با كلمات تیتر بپاشد بیرون. بپاشد به شیشه های مترو. تیتر قرمز دنیای اقتصاد بزند پیروزی چگوارا در تهران. بعد چوارا اینها مرا به جرم لیبرال بودن ببرند اعدام انقلابی ام کنند._ بیا حتی به خانه مادر دختره هم راضی نشیم+ مرد مجرده تو «آژید» چی؟_ نه...</description>
                <category>صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</category>
                <author>صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</author>
                <pubDate>Mon, 01 Nov 2021 23:55:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهاجران سرگردان برج</title>
                <link>https://virgool.io/@reza.zohrabi/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%AC-wriejo2f8azr</link>
                <description>برج بابل اثر پیتر بروگل  1563در سفر پیدایش آمده است که در ابتدا همه مردم به یک زبان سخن می گفتند. در بابل مردمی جاه طلب زندگی می کردند که تصمیم به ساخت برجی بلند گرفتند تا به بهشت برسند، تا نامشان در تاریخ بماند تا برخلاف دستور خدایشان در زمین پراکنده نشوند و در یک جا مجتمع شوند. حکم خدا بر آن شد که در زمین پراکنده گردند و هر کدام به زبانی سخن بگویند و هیچ یک زبان دیگری را نفهمد. حکم الهی بر آنان جاری شد، زبان های مختلف جهان به وجود آمدند و مردم در سراسر زمین پراکنده شدند.مادر بزرگم بعد از یک ماه درگیری با بیماری در گذشت. زنی سرشار از ذکاوت که تا آخرین لحظات، می توانستی هوشش را محک بزنی. چهارشنبه صبح خبر بهبود حالش را که شنیدم، به همسرم گفتم بار سفر جمع کن که مادر را تا شب نداریم. به تجربه فهمیده ام بهبود ناگهانی احوال، یعنی به روز نرسیده باید محیای پایان یک زندگی باشی.برای ما که از شهر خود مهاجرت کرده ایم، مرگ عزیزان، تنها حکایت یک ختم نیست. ما، مهاجران، پدران خود را در سرزمین کهنه به خاک می سپاریم و فرزندان خود را در سرزمین نو به دنیا می آوریم. برای مرگ و میر به سرزمین کهنه می رویم و برای زاد و ولد به سرزمین نو. نسل مهاجران، مسافرانی هستند که سفیر و سرگردان در جاده ای که یک سرش هویت مه گرفته ایست و سر دیگرش آینده ای مخدوش، در رفت و آمدند.مهاجرت به تهرانتولد، بازی، خانواده، کار، عشق، قانون، جنگ، خانه، شهر، دوست، سفر، وطن و مرگ برای ما مفاهیمی پیچیده هستند که از یک سو با هویت عجین شده اند و از سوی دیگر بار آینده را بر دوش می کشند.مهاجر کسی است که ماه ها و سال ها طول می کشد که دیگر عادت کند عدس و لپه و گوشت و خوار و بار و آرایشگاهش را به شهر محل هجرتش منتقل کند. در سرزمین کهنه جز والدینت و شاید چند دوست چیزی تو را دیگر به وجد نمی آورد که اگر چیزی بود تو ترکش نمی کردی و آن سرزمین دیگر کهنه نبود. سرزمین نو هم آنچنان خود را غریب می نماید که برای آغوش باز روزها و شبهای شهوت انگیز شلوغ و پر نورش حتی شادمان نمیشوی. در جاده نور چراغ ها را در شب نگاه می کنی و خاطرات هوش پیرزنی را به یاد می آوری که سرشار از داستان های کهن از سرزمینت بود.برتولت برشت ادیب آلمانی شعری دارد که شاید برای مهاجری سروده باشد؛کنار جاده نشسته امراننده چرخی را عوض می کنداز آنجا که آمده ام دل بسته اش نیستمبه آنجا که میروم نیز دل نبسته امپس چرا بی صبرانه به تعویض چرخ می نگرم؟</description>
                <category>صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</category>
                <author>صبحانه در جمهوری (رضا ظهرابی)</author>
                <pubDate>Sun, 31 Oct 2021 17:48:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>